سیاه‌مشــــــــــــــــــــــــــــــــق

گزارش‌های بهمن صباغ زاده از جلسه‌های شعر

2- کنفرانس ادبی؛ آیین نگارش؛ نگارش 16؛ اشتباهی رایج در نوشتن؛ محمد کاظم کاظمی

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود را مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانت در مواردی که مشکلی به نظرم برسد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

یکی از نکاتی که به ما در انتقال مطلب کمک می‌کند استفاده‌ی درست از علائم و نگارشی و رعایت رسم‌الخط و قوانین مربوط به آن است. در گذشته علائم نگارشی در شعر جدی گرفته نمی‌شده و یکی از دلایل قرائت‌های مختلف از دواوین شاعران گذشته همین امر است. امروزه برای این علائم قواعدی وضع شده است که با رعایت آن می‌توان اختلاف قرائت را تا حد زیادی از بیت بُرد. البته شاعران و نویسندگان امروز کمتر با این نکات آشنایی دارند و این مهم را بر عهده‌ی ویراستارها گذاشته‌اند اما در خیلی از موارد ویراستار هم به درستی منظور شاعر و نویسنده را درک نمی‌کند. جناب آقای کاظمی با جمع‌آوری این مطالب و انتشار آن قدم بزرگی را در رفع این مشکل برداشته‌اند. امیدوارم انتشار این مطلب به ما در صحیح نوشتن کمک کند.

تابلو

نگارش بعضی کلمات‌، تابع شکل تلفظ آن‌هاست و بسته به جغرافیای زبانیِ آن‌ها، فرق می‌کند. مثلاً کلمه‌ی تابلو در ایران و افغانستان به دو گونه‌ی متفاوت تلفظ می‌شود. در ایران‌، هجای «لو» را به صورت مصوّت بلند «او» تلفظ می‌کنند و در افغانستان‌، این هجا به صورت مصوّت مرکب تلفظ می‌شود بر وزن «نو».

مسلماً این تفاوت تلفظ در نوشتن کلمه‌ی «تابلو» به صورت مجرّد تأثیری ندارد ولی هرگاه یای نکره یا وحدت به کلمه اضافه شود قضیه فرق می‌کند. در ایران آن را به صورت «تابلویی‌» می‌نویسند، همانند «مویی‌» یا «رویی‌»؛ و در افغانستان باید آن را به صورت «تابلوی‌» نوشت‌، همانند «نوی‌» یا «جوی‌» (جو به معنای غلّه که با فتح ج تلفظ می‌شود.)

این تابلو، وقتی با کسره‌ی اضافه همراه می‌شود نیز وضعیت‌های گوناگونی می‌یابد. در ایران آن کسره را به «ی‌» تبدیل می‌کنند، یعنی مثلاً می‌نویسند «تابلوی نقاشی‌»، همانند «موی بلند» یا «روی زیبا». ولی در افغانستان باید آن را «تابلوِ نقاشی‌» نوشت‌، یعنی بدون «ی‌» همانند «جوِ پوست‌کنده‌» یا «دروِ مزرعه‌ی گندم‌».

این را یادآوری کنم که به طور کلّی‌، در ایران مصوّت مرکب «او» (به فتح حرف ماقبل و) در بسیاری از کلمات به مصوّت بلند «او» (به ضمّ حرف ماقبل و) تبدیل شده است‌، به گونه‌ای که «دولت‌» بر وزن «احمد» را با مصوت بلند «او» و بر وزن «صورت‌» تلفظ می‌کنند، یا «مولوی‌» بر وزن «احمدی‌» را بر وزن «موسوی‌» بر زبان می‌آورند. همین طور، کلمه‌ی «نو» بر وزن «شب‌» به «نو» بر وزن «مو» (موی سر) تبدیل شده است و چنین است که گاه نویسندگان ایران‌، آنگاه که «ی‌» وحدت یا نکره به آن می‌افزایند، «نویی‌» می‌نویسند، همانند این که ما «مویی‌» می‌نویسیم‌. ولی ما در افغانستان «نوی‌» می‌نویسیم همانند این که «جوی‌» می‌نویسیم (جو به معنای غله‌، نه جوی آب‌). آنگاه که کسرة اضافه در کار باشد نیز در ایران «نوی‌» می‌نویسند، مثلاً «شعر نوی نیمایی‌» و ما بدون «ی‌» می‌نویسیم‌، یعنی «شعر نو نیمایی‌»

من در این مقام‌، در ارجحیت این تلفظ‌ها بحث نمی‌کنم‌. در کتاب «همزبانی و بی‌زبانی‌» با شواهد و دلایلی اظهار داشته‌ام که تلفظ افغانستان به تلفظ کهن فارسی نزدیک‌تر است و نیز دلایلی برای ارجحیت تلفظ افغانستان بیان کرده‌ام‌. به هر حال‌، در این مقام‌، بحث بر سر نوشتن این کلمات است‌، چون بسیار دیده‌ام نویسندگان افغانستان را که کلمه را به شکل افغانستانی آن بر زبان می‌آورند، ولی به شکل ایرانی آن می‌نویسند و این درست نیست‌.

من در کتابی ششصد صفحه‌ای که در دست ویرایش دارم‌، 65 مورد «تابلو» با کسره‌ی اضافه دیدم که به صورت «تابلوی‌» نوشته شده بود و 8 مورد «تابلوی‌» با یای وحدت یا نکره که به صورت «تابلویی‌» نوشته شده بود.

{ن و: نکته‌ای که به نظرم رسید لازم است به این متن اضافه شود این است که اگر ما دولت را به وزن صورت تلفظ کنیم یعنی بگوییم دولت (dulat) که روشن است از مصوّت مرکب استفاده نکرده‌ایم. اما اگر آن را به وزن احمد هم بخوانیم باز خواهد شد دَوْلت (davlat) که این هم مصوت مرکب نیست. مصوّت مرکب نه این است و نه آن. حتی نوع سومی هم می‌شود تلفظ کرد و آن هم به ضم حرف اول است و بر وزن فرصت، یعنی بگوییم دُوْلت (dovlat)، که این هم اشتباه است. بلکه در گویش رایج امروز فارسی‌زبانان ایران دولت با مصوّت مرکب و به صورت (dowlat) خوانده می‌شود همان‌طور که در هجای اول کلمه‌ی نوروز (nowruz) مصوت مرکب (ow) استفاده می‌شود. این مصوت مرکب (ow) در گویش تربتی بسیار پرکاربرد است از جمله اُو (ow) به معنای آب، شُو (šow) به معنای شب، خُو (xow) به معنای خواب و نظایر آن. بهمن صباغ زاده؛ 1/12/1393؛ تربت حیدریه)

تاریخ درج مطلب در وبلاگ نویسنده: چهارشنبه 18 آذر ۱۳۸۳

منبع:

وبلاگ شخصی آقای محمد کاظم کاظمی

http://mkkazemi.persianblog.ir

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1086 به تاریخ 931202, کنفرانس ادبی, نگارش, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  سه شنبه ۵ اسفند۱۳۹۳ساعت 0:25  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

2- کنفرانس ادبی؛ آیین نگارش؛ نگارش 15؛ اشتباهی رایج در جمع؛ محمد کاظم کاظمی

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود را مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکلی به نظرم برسد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

یکی از نکاتی که به ما در انتقال مطلب کمک می‌کند استفاده‌ی درست از علائم و نگارشی و رعایت رسم‌الخط و قوانین مربوط به آن است. در گذشته علائم نگارشی در شعر جدی گرفته نمی‌شده و یکی از دلایل قرائت‌های مختلف از دواوین شاعران گذشته همین امر است. امروزه برای این علائم قواعدی وضع شده است که با رعایت آن می‌توان اختلاف قرائت را تا حد زیادی از بیت بُرد. البته شاعران و نویسندگان امروز کمتر با این نکات آشنایی دارند و این مهم را بر عهده‌ی ویراستارها گذاشته‌اند اما در خیلی از موارد ویراستار هم به درستی منظور شاعر و نویسنده را درک نمی‌کند. جناب آقای کاظمی با جمع‌آوری این مطالب و انتشار آن قدم بزرگی را در رفع این مشکل برداشته‌اند. امیدوارم انتشار این مطلب به ما در صحیح نوشتن کمک کند.

نوعی جمع‌الجمع‌

ما غالباً شنیده‌ایم که جمع‌الجمع نادرست است و نیک می‌دانیم که نباید گفت «اموال‌ها» یا «وسایل‌ها» یا «امورات‌» ولی گاه نوعی مخفی از جمع‌الجمع را به کار می‌بریم‌، آنگاه که «چند» را بعد از اسم برای جمع‌ساختن می‌آوریم‌. مثلاً می‌گوییم: او به تربیت شاگردانی چند همت گماشت‌.

این هم نادرست است‌، چون «شاگردان‌» خود جمع است و با «چند»، جمع‌الجمع می‌شود. یا باید گفت «شاگردانی‌» و یا باید گفت «شاگردی چند». همین‌گونه است کاربرد رایج و شایع «آیاتی چند از کلام‌الله مجید» که باز جمع‌الجمع است و باید گفت «آیتی چند از کلام‌الله مجید» یا «آیاتی از کلام‌الله مجید»

این هم یکی دو مثال دیگر که باز هم از نوشته‌های دوستانم بوده است‌ و نادرست: آثاری چند از او در حمله مغول به بغداد نابود و ناپدید گشت‌.

ظرف سال‌های اخیر مبتکر ابداعاتی چند بوده است‌.

تاریخ درج مطلب در وبلاگ نویسنده: دوشنبه 10 آذر ۱۳۸۳

منبع:

وبلاگ شخصی آقای محمد کاظم کاظمی

http://mkkazemi.persianblog.ir

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1085 به تاریخ 931125, کنفرانس ادبی, نگارش, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۸ بهمن۱۳۹۳ساعت 16:33  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

2- کنفرانس ادبی؛ آیین نگارش، نگارش 14، درست نوشتن، محمدکاظم کاظمی

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود را مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکلی به نظرم برسد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

یکی از نکاتی که به ما در انتقال مطلب کمک می‌کند استفاده‌ی درست از علائم و نگارشی و رعایت رسم‌الخط و قوانین مربوط به آن است. در گذشته علائم نگارشی در شعر جدی گرفته نمی‌شده و یکی از دلایل قرائت‌های مختلف از دواوین شاعران گذشته همین امر است. امروزه برای این علائم قواعدی وضع شده است که با رعایت آن می‌توان اختلاف قرائت را تا حد زیادی از بیت بُرد. البته شاعران و نویسندگان امروز کمتر با این نکات آشنایی دارند و این مهم را بر عهده‌ی ویراستارها گذاشته‌اند اما در خیلی از موارد ویراستار هم به درستی منظور شاعر و نویسنده را درک نمی‌کند. جناب آقای کاظمی با جمع‌آوری این مطالب و انتشار آن قدم بزرگی را در رفع این مشکل برداشته‌اند. امیدوارم انتشار این مطلب به ما در صحیح نوشتن کمک کند.

«چنانچه» و «چنانکه»

من دیگر خسته‌شدم از بس در ویرایش‌هایم «چنانچه‌» را به «چنان‌که‌» مبدل کردم‌. بله‌، قضیه این است که بسیاری از نویسندگان ما، به جای «چنان‌که‌» به معنی «آن‌گونه که‌»، کلمه‌ی «چنانچه‌» را به کار می‌برند که به معنی «اگر» یا «در صورتی که‌» است‌.

این دو کلمه فرقی ظریف و مهم با هم دارند و غالباً این تفاوت نادیده گرفته می‌شود. «چنانچه» یک «شرط» است‌، یعنی در صورتی که این کار بشود، فلان کار خواهد شد. و «چنان‌که» برای شاهد مثال کاربرد دارد، یعنی این امر درست است‌، آن‌گونه که در فلان‌جا نیز دلیلی برای درستی‌اش وجود دارد.

حالا ما چگونه به راحتی این تفاوت ظریف را تشخیص دهیم‌؟ بهترین کار این است که در هر عبارت‌، به جای این‌ها، معادل‌هایشان را ـ که ذکر کردم ـ بگذاریم و آنگاه ببینیم معنی عبارت چه می‌شود. مثلاً یکی از دوستان ما چنین نوشته است‌.

از همین دیار باستانی است که چهره‌های ماندگاری در عرصه‌های عرفان‌، تصوف‌، هنر و اندیشه برخاسته و مکتب‌ها بنیاد گذاشته‌اند; «چنانچه‌» مکتب هنری هرات‌، اهمیت و تأثیر عمیقی بر دیگر مکاتب گذاشت‌.

و من به جای این «چنانچه‌»، «اگر» می‌گذارم‌.

از همین دیار باستانی است که چهره‌های ماندگاری در عرصه‌های عرفان‌، تصوف‌، هنر و اندیشه برخاسته و مکتبها بنیاد گذاشته‌اند; «اگر» مکتب هنری هرات‌، اهمیت و تأثیر عمیقی بر دیگر مکاتب گذاشت‌.

می‌بینید که معنی دگرگون می‌شود. ولی با «چنان‌که‌»، یا معادل آن «آن‌گونه که‌» این عبارت اصلاح خواهد شد و درست‌: بدین گونه‌.

از همین دیار باستانی است که چهره‌های ماندگاری در عرصه‌های عرفان‌، تصوف‌، هنر و اندیشه برخاسته و مکتبها بنیاد گذاشته‌اند; «آن‌گونه که‌» مکتب هنری هرات‌، اهمیت و تأثیر عمیقی بر دیگر مکاتب گذاشت‌.

 

باری‌، کاربرد «چنانچه‌» به جای «چنان‌که‌» در نوشته‌های نویسندگان ما بسیار رایج است و نه نویسندگان امروز، که حتی در کتاب گرانقدر «آثار هرات‌» مرحوم خلیل‌الله خلیلی نیز چنین کاربردی را می‌بینیم‌. البته فراموش نکنیم که این کتاب‌، حاصل دوران جوانی آن مرحوم است و نه دوران پختگی نثرش‌.

این هم چند مورد دیگر کاربرد نابه‌جای «چنانچه‌» که کافی است معادلش را بگذارید تا عیبش آشکار شود.

 

کتیبه‌های دیگری هم برای اوقاف خراسان نوشتند و می‌نویسند که اکثر آنها را رقم نمی‌کنند، چنانچه امروز یک کتیبه‌ای در دست دارند، که اوقاف آورده که چند متر است‌.

 

شاه طهماسب برعکس پدر طبعی درشت داشت و با هنرمندان نازک‌دل سازگار نبود، چنانچه میرمحمد حسین هروی معروف به باخرزی از وی برنجید و رخصت خواست و رخصت نیافت‌.

 

پیراحمد باغ شمالی سرآمد شاگردان خواجه عبدالحی و نادره زمان خود بود، چنانچه کسی دیگر در این شیوه بر وی تفوقی نتوانست پیدا کند

 

(من همه این مثال‌ها را از یک کتاب در حال ویرایش برداشتم‌. در این کتاب پنج‌صد صفحه‌ای‌، حدود سی مورد «چنانچه‌» داریم و همه به معنی «چنان‌که‌» است و همه نادرست‌.)

تاریخ درج مطلب در وبلاگ نویسنده: دوشنبه 2 آبان ۱۳۸۳

منبع:

وبلاگ شخصی آقای محمد کاظم کاظمی

http://mkkazemi.persianblog.ir

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1084 به تاریخ 931118, کنفرانس ادبی, نگارش, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۰ بهمن۱۳۹۳ساعت 16:6  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

2- کنفرانس ادبی؛ آیین نگارش، نگارش 13، حروف اضافه، محمدکاظم کاظمی

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود را مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکلی به نظرم برسد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

یکی از نکاتی که به ما در انتقال مطلب کمک می‌کند استفاده‌ی درست از علائم و نگارشی و رعایت رسم‌الخط و قوانین مربوط به آن است. در گذشته علائم نگارشی در شعر جدی گرفته نمی‌شده و یکی از دلایل قرائت‌های مختلف از دواوین شاعران گذشته همین امر است. امروزه برای این علائم قواعدی وضع شده است که با رعایت آن می‌توان اختلاف قرائت را تا حد زیادی از بیت بُرد. البته شاعران و نویسندگان امروز کمتر با این نکات آشنایی دارند و این مهم را بر عهده‌ی ویراستارها گذاشته‌اند اما در خیلی از موارد ویراستار هم به درستی منظور شاعر و نویسنده را درک نمی‌کند. جناب آقای کاظمی با جمع‌آوری این مطالب و انتشار آن قدم بزرگی را در رفع این مشکل برداشته‌اند. امیدوارم انتشار این مطلب به ما در صحیح نوشتن کمک کند.

حروف اضافه

«در»، «بر»، «به‌»، «تا» و امثال این‌ها را حروف اضافه می‌نامیم‌. هر یک از این‌ها، با فعل خاصی رابطه می‌یابد. مثلاً اگر سخن از «رسیدن‌» باشد، «به‌» لازم می‌شود، یعنی می‌گوییم‌: «پدرم امروز به کابل رسید» نه «پدرم امروز در کابل رسید». در گویش بعضی از مناطق افغانستان چنین رایج است که به جای این «به‌»، «در» به کار می‌برند و این‌، هرچند در فارسی کهن سابقه دارد، امروز درست نیست‌، به ویژه در نگارش که سخت‌گیری بیشتری از گفتار را می‌طلبد.

مثلاً یکی از دوستان ما در مطلبی چنین نوشته بود: «نویسنده‌، که خالق کالای هنری است‌، باید یک اثر مرغوب در این بازار عرضه و تقاضا ارائه کرده باشد.» و باید می‌گفت‌: «... به این بازار عرضه و تقاضا...» چون «ارائه‌کردن‌»، «به‌» جای خاصی می‌شود نه «در» جای خاصی‌.

یکی دیگر از دوستان در جایی نوشته بود: «از اوایل دهه‌ی هفتاد به بعد آثار نویسندگان مهاجر کم و بیش در جراید ایران راه یافت‌.» و باز می‌دانیم که معمولاً «به‌» جایی «راه می‌یابند»، نه «در» جایی‌.

در عبارت زیر، این «در» به جای «بر» آمده است‌: «مرغوبیت کالای داستانی رضایت و لذت و بقای خود را در ذهن و ضمیر انسان تحمیل می‌کند.» و نویسنده باید می‌نوشت‌: «... بر ذهن و ضمیر...»

تا جایی که من دریافتم‌، همین کاربرد «در» به جای «به‌» یا «بر» در میان نویسندگان ما بسیار رایج است و البته چنان که گفته شد، ریشه در گویش بعضی مناطق دارد.

تاریخ درج مطلب در وبلاگ نویسنده: دوشنبه 2 آبان ۱۳۸۳

منبع:

وبلاگ شخصی آقای محمد کاظم کاظمی

http://mkkazemi.persianblog.ir

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1083 به تاریخ 931111, کنفرانس ادبی, نگارش, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۴ بهمن۱۳۹۳ساعت 16:15  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

2- کنفرانس ادبی؛ نگاهی گذرا به زبان شعر؛ علی اصغر داوری

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود را مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکلی به نظرم برسد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

دوست عزیزم علی‌اصغر داوری به اعتقاد من یکی از شاعران برجسته‌ی خراسان است که دوستی و آشنایی با وی برایم افتخاری بزرگ است. چند روز پیش در وبلاگ ایشان به این مطلب راجع به زبان شعر امروز برخورد کردم و از آن‌جا که او را شاعری بزرگ می‌دانم نظر وی راجع به زبانِ شعرِ امروز هم برایم اهمیت بسیار داشت. تصمیم گرفتم این نوشته‌ی ساده، و ارزشمند را با شما خوانندگان عزیز هم در میان بگذارم. داوری عزیز در پایان این مطلب نوشته است که قصد دارد در آینده این مطلب را ادامه و بسط دهد. امیدوارم که این وعده‌ی خوبان وفا بکند و در آینده شاهد ادامه‌ی این مطلب باشیم.

نگاهی گذرا به زبان شعر؛ علی اصغر داوری

الف: شعر از چه زبانی با ما سخن می‌گوید؟

ب: زبان شعر چگونه باید باشد؟

در مورد الف، بدون شک همه‌ی ما معتقد هستیم که زبان شعر، زبان دل و احساسات است و نه زبان عقل؛ که زبان دل، بی واسطه‌ی عقل، به بیان احساساتی چون خشم، عشق، محبت، ترس، عقده‌ها، آرزوها و ... می‌پردازد. پس می‌تواند این‌گونه باشد که شعر ابتدا به شکل احساسی خاص در ما برانگیخته می‌شود و در مرحله‌ی دوم برای بیان آن احساس در قالب زبان مادری ما بر کاغذ می‌آید. (این احساس می‌تواند زبان‌هایی همچون موسیقی، نقاشی، رقص و ... را نیز شامل شود)

بنابراین، در مرحله‌ی دوم، با نوعی از زبان روبرو هستیم که موضوعِ بحثِ اصلیِ ماست. یعنی این‌که برای بازگو کردن و ترجمه‌ی احساس خود به ابزاری نیازمندیم که آن را ترجمه کند ... و این در شعر به شکل کلمات و واژگان ظهور می‌یابد که برای هرچه بهتر بیان شدن آن به ابزار دیگری همچون شیوایی، تاثیرگذاری، لطافت و... نیازمندیم.

در شعر، عده‌ای بر این عقیده‌اند که هر زمانی، زبان شعر خود را دارد. به طور مثال معتقدند در زبان شعر امروز، استفاده از واژهایی همچون چو، چونان، بمانند، ز، گر و ... جایی ندارد. به عقیده‌ی نگارنده، این مساله تا حدودی قابل قبول است. چرا که هم خودِ ما و هم مخاطبِ شعرِ ما در زبان روزمره‌ی خود معمولا ازین عبارات استفاده نمی‌کنیم. لیکن معمولا از آنجا که شاعر، اندوخته‌های شعری فراوانی دارد و عموما بسیاری ازین اندوخته‌ها مربوط به شاعران گذشته می‌تواند باشد، ناخودآگاه واژه‌هایی ازین دست خود را در شعر بروز داده و گاهی نیز خود را به سراینده تحمیل می‌کنند.

از آن‌جا نیز که معتقدیم شعر؛ زبان احساس است، و احساس از قلب می‌آید، پس احساس ما در مسیر حرکت خود از قلب تا قلم به صید واژهایی می‌پردازد که خود برمی‌گزیند. این انتخاب واژگان توسط قلب و احساس ما، قطعا از آن‌هایی است که در اعماق وجود ما نهادینه و درونی شده است. حال این واژگان که زبان شعر ما را تشکیل می‌دهند بسته به این‌که در درونِ ما چه ذخیره‌ای از کلماتِ شعرگونه باشد و از چه نوعی (امروزی یا کهن، یا هر دو) و نیز علاقه‌ی ما به نوع کلمات برمی‌گردد.

هر چه عمق این احساس بیشتر باشد، شعر از سلامت و اصالت بیشتری برخوردار خواهد بود. سروده‌های نخستین شاعران مثال ارزنده‌ای برای این مهم هستند. مثلا شاعران با تجربه‌های کمِ شعری یا تازه‌کارها معمولا زبان‌شان نشان‌دهنده‌ی علایق و مطالعات شعری آن‌هاست که به شدت تحت تاثیر زبان شاعران مورد علاقه‌ی خود هستند.

آن‌چه در زبان شعر امروز به عقیده‌ی نگارنده می‌تواند جایگاه ویژه داشته باشد، نه عدم استفاده از واژگان کهن است که استفاده نامناسب از آن در شعر است. استفاده‌ای که شعر را از ویژگی‌هایی همچون روانی، تاثیرگذاری، عمق، اصالت، شیوایی و ... دور نکند. البته ذکر این مهم نیز ضروری است که قطعا ورودِ عباراتِ منسوخ شده و دشوار به شعر، یقینا سروده‌ها را از زبانی شیوا جدا خواهد کرد. مطالعه‌ی اشعار موفق امروز و دیروز برای شاعران پیشنهاد می‌شود.

پاسخ به این سوال احتمالی که مطالعه‌ی اشعار و درونی کردنِ آن‌ها  آیا ممکن است شعر را به ورطه‌ی تاثیرپذیری ببرَد را  نیز، در خود شاعر باید جُست. بی‌شک هرچه شاعر به پختگی بیشتری برسد، می‌تواند واژگان را بیشتر از فیلتر خود عبور داده و به مدد هنرمندی بر اصالت آن بیافزاید. انشاالله در فرصت آینده به تاثیر ناخوآگاه بر کلام، بحث زبان شعر را پی می‌گیریم.

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1082 به تاریخ 931104, کنفرانس ادبی, تحقیق علی اصغر داوری
+ نوشته شده در  دوشنبه ۶ بهمن۱۳۹۳ساعت 18:39  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

2- کنفرانس ادبی؛ مفوّضه و اثرات آن بر شیعه‌ی امروز؛ زهرا رستم زاده؛ قسمت پنجم (آخرین قسمت)

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود را مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکلی به نظرم برسد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

خانم زهرا رستم زاده یکی از همشهریان محقق هستند که تحصیلات‌شان در رشته‌ی تاریخ تشیّع هست و مقاله‌ای که در ادامه از ایشان خواهید خواند یکی از مقاله‌های ایشان در رشته‌ی تحصیلی خودشان است. ایشان در حال حاضر به تدریس در دانشگاه‌های تربت حیدریه اشتغال دارند. «مفوّضه و اثرات آن بر شیعه‌ی امروز» نام مقاله‌ی ایشان است که در پنچ قسمت در وبلاگ خواهد آمد. در گزارش این جلسه پنجمین قسمت (آخرین قسمت) این مقاله‌ی ارزشمند را خواهید خواند. قسمت‌های‌ پیشین را می‌توانید در بخش کنفرانس‌های ارائه شده یا در گزارش جلسه‌ی قبل یا در قسمت برچسب‌ها با برچسب «کنفرانس‌های ادبی» بیابید.

 

مفوّضه و اثرات آن بر شیعه‌ی امروز؛ قسمت پنجم (آخرین قسمت)

ادامه از قسمت قبل

تاثیرات مفوضه بر شیعه و امتداد آن تا امروز

با توجه به سیر پیدایش مفوضه و بالاخص رسوخ افکار ایشان در قرون سه و چهار در متون شیعی، کار افتراق بین عقاید مفوضه و شیعه در بعضی اوقات به شدت صعب و مشکل شده است چنان‌که مرز باریکی میان ولایت‌مداری شیعه و غلوانگاری مفوضه پدید آمده و شناخت احادیث سره از ناسره یا راویان وثیق  و غیروثیق بزرگترین دردسر  و جدل علمی بزرگان شیعه شد.

در اینجا به نمونه هایی از تاثیر این افکار بر شیعه امروز نگاهی می افکنیم.

1- دور شدن از توحید[1]: یکی از اصولی ترین اساس های دین اسلام تکیه بر توحید است و شعار لااله الاالله. توحید ابتدایی‌ترین اصلی است که یک مسلمان باید به آن گردن نهد، اما آن‌چه از تفکرات تفویض بر شیعه به جا مانده دور شدن تقریبی و البته نه قطعی از مرکز توحید است، آیه‌های قرآن به یگانگی و عدم شریک داشتن تکیه فراوان دارد و مشرک هم ردیف کافر بیان شده، چراکه کسی که از اعتقاد به وحدانیت خدا دور شد و بر موثریت بندگان پافشاری کرد از عبودیت خداوند دور شده. متاسفانه در جامعه‌ی امروز هم چنان‌که پیداست اندیشه‌ی توحید در مقابل اندیشه‌ی ولایت رنگ باخته، هرچند که ائمه و بزرگان تشیع در صدد رفع این آفت بزرگ بوده‌اند اما اگر نگوییم توحید قربانی حبِّ ولایت شده باید بگوییم به چیزی در ردیف آن تبدیل شده در صورتی‌که خود پیامبر و ائمه خود را مامور برای اقامه دین خداوند معرفی می‌کردند.

2- شکل‌گیری فرقه‌ی شیخیه: دست کم در اثرات مفوضه بر شیعه امروز می‌توان از انشعاب فرقه‌های جدید با همان ساختار فکری نام برد که علت عمده‌ی آن همان اندیشه‌های تفویضی است. شیخیه که خَلَفِ برحق عقاید مفوضه است از تاثیرات آن اندیشه در قرون اخیر می باشد. شیخیه که پیروان شیخ احسائی هستند می‌گویند: "معرفت حق تعالی محال است آن‌چه ممکن است معرفت اسماء و صفات اوست آن هم برای کملین از مردم نه برای همه. "بنابراین اسم رازق و خالق و محی و ممیت و سمیع و بصیر و آنچه از این ها نشات می‌گیرد حقیقت امامان معصوم است که غیر از مقام ذات هستند. اینان ائمه معصوم را مصدر امور قرار دادند و سربسته عالم را به آن‌ها سپرده اند و عباداتشان برای آن ذوات مقدسه است، مستقلا حاجت می‌طلبند و توسل می‌جویند و چشم امیدشان به سوی آن‌هاست.[2]

3- رسوخ افکار باطنی و صوفیانه: چند سده پیش از آغاز غیبت کبری تصوّف که بیشتر در جهان اهل سنت بالیده بود و رنگ و بوی سنی داشت به مرور با تشیع آشتی کرد و رواج نگرش صوفیانه موجب رسوخ افکار باطنی این فرقه شد که نمونه‌ی آن گسترش افکار غالیانه در باب اولیای دین می‌باشد. هانری کربن در کتاب تاریخ فلسفه اسلامی درباره‌ی شیعه چنین می‌گوید: "شعور وجدانی شیعه عبارت است از باطن‌گرائی در اسلام ... به عقیده‌ی شیعه با پایان یافتن عهد نبوت، عهد امامت یعنی عهد تعالیم روحانی آغاز گردیده"[3]

کربن معتقد بود ائمه نقشی چون اقطاب عرفانی و رهبران فرقه‌های رمزی دارند، حامل اسرار الهی‌اند و از جنس نور. تاکید بر این تفسیر باطنی و رمزی حساسیت بسیاری از جمله امام موسی صدر را نیز برانگیخته و ایشان صریحا می‌گوید : "تفسیر ولایت به این مفاهیم ، آرا و نظرات ویژه‌ای‌ست که مذهب تشیع به آن اعتقاد ندارد هرچند از معتقدات برخی از بزرگان صوفیه و فلاسفه باشد."[4] بسیاری از صاحب‌نظران دیگر مثل پرفسور امیر معزی و کریستین ژامبه نیز از ناقدان این نوع نگاه باطنی به تشیع هستند.

4- تحول فضای عمومی فرهنگ دینی و رواج برخورد مسامحت آمیز با کثیری از روایات نمونه دیگری ازاثرات این نوع نگرش است، چنان‌که در بسیاری از مناقب‌نامه‌ها روایاتی است که در مواردی با عقل یا کتاب و سنت و حتی واقعیت تاریخی در تضاد است. به طور مثال احادیث جعلی که بدخواهان ائمه به سبب طنز ساخته بودند که مقام اهل بیت را به تمسخر بگیرند وارد منابع شیعی شد. مثل حدیث جعلی کشتی گرفتن حضرت علی با  ابلیس و تصمیم حضرت بر کشتن ابلیس که معارض با دانش قرآنی امام است که ابلیس تا روز قیامت مهلت دارد.[5]

5- عدم حساسیت و حتی حسن ظن بسیاری از پژوهشگران متاخر به بسیاری از احادیث به موجب انس گرفتن اذهان ایشان با بسیاری از این روایات می‌باشد که در مواردی به تبرئه یا توجیه و توصیف این احادیث دست زده‌اند. این در حالی است که بسیاری از قدما نگاهی ژرف‌تر و انتقادی‌تر به این احادیث داشته‌اند. به طور مثال حدیث معروف "نزلونا عن الربوبیه و قولوا فینا ماشئتم" می‌باشد.[6] در سده‌های اخیر بیشتر شاهد نوعی مواجه‌ی احساسی و عاطفی با این دست احادیث بوده‌ایم تا یک نقادی علمی و عقلانی. براساس این حدیث و احادیث مشابه هر فضیلتی که مادون ربوبیت باشد و عقلا هم ممکن باشد انتساب آن به ائمه کاری نادرست نخواهد بود، مثلا از عمر بن فرج رخجی روایت گردیده است که گفت:"به ابوجعفر (امام جواد (ع)) در حالی که بر کرانه‌ی دجله بودیم گفتم شیعیانت مدعی‌اند که تو بر هر آب که در دجله باشد علم داری و وزن آن را میدانی! آن حضرت به من گفت آیا خدای تعالی می‌تواند علم این مطلب را به پشه‌ای از آفریدگانش واگذار کند یا نمی‌تواند؟ گفتم چرا می‌تواند. گفت من بر خدای تعالی از یک پشه و از بیشترینه‌ی آفریدگانش گرامی‌ترم."[7]

نتیجه دیدگاه‌های غلوآمیز و ورود احادیث جعلی در قرون اخیر منجر به پیدایش اشخاص به اصطلاح روشنفکر دین‌ستیز یا دین‌گریز شد که واکنشی به این افراط گری‌هاست که به عرصه‌ی دین کشیده شده و دین را در نقاطی با عقل در تعارض قرار داده است. شاید بشود گریز بسیاری از نسل جوان را از دین و آداب و مناسک دینی نمونه‌ای کوچک از این امر دانست.

6- تخریب شخصیت ائمه[8]: از دیگر اثرات بارز این اندیشه تخریب چهره‌ی ائمه است، چه بسا آنان‌که مطالعه و دقت زیادی در اصل تشیع ندارند، افکار تفویضی را با ائمه یکی انگاشته و از آنان انسان‌هایی سودجو و خرافه‌باف تصور کنند چراکه چنان‌چه رسم است اگر تقوای لازم نباشد سردمداران هر فرقه از بزرگ‌نمایی و غلو در حق خود به سبب حُب نفس استقبال کرده اما ائمه‌ی شیعه مبرای از این نفس دون هستند و هرچند به مبارزه‌ی اساسی با این پدیده شوم پرداختند اما اثرات زشت و شوم این ماجرا دامن ائمه را نیز گرفته و در آثار بسیاری از مستشرقان نگاهی انتقادی به ایشان شده است.

7- تبلیغات سوء علیه شیعه[9]: متاسفانه در بسیاری تحقیقات مستشرقین بین افکار غلوآمیز مفوضه و شیعه تمیزی داده نمی‌شود و تمام آن افکار کوته‌فکرانه و غالی به نام شیعه تبایغ می‌شود و جهل دیگران به این مساله دامن می‌زند و چنان‌که می‌بینیم چهره‌ای که از شیعه معرفی می‌شود در دنیای امروز چهره‌ای فاسد و دور از تعقل است چنان‌که حمله وهابیون و بعضا نویسندگان غربی به تشیع بیش از آن‌که متوجه شیعه‌ی اصیل باشد برگرفته از خوانش تفویضی شیعه است و متاسفانه می‌بینیم که امروزه نیز مداحان و روضه‌خوانان به این شائبه و تفکر دامن می‌زنند.

8- تعطیل و تخریب فطرت آدمی: به درستی که آوردن این گونه عقاید سخیف اگر به صورت مکرر به ذهن انسان وارد شود دیگر تمیز میان حق و باطل دچار نقصان می‌شود و این از بزرگ‌ترین آسیب ها به سلامت دینی انسان و جامعه است چنان‌که علامه طباطبایی نیز تعطیل و تخریب فطرت آدمی و بازماندن از کمال را از شمار خطرهای خرافه و بالاخص خرافه‌های دینی می داند.

نتیجه

پدیده غلو به رغم آموزه‌های وحدانی اسلام و تکیه خود شخص پیامبر بر بشر بودن خویش "انا بشر مثلکم یوحی الی ..." هم‌پای اسلام اصیل رشد کرد و با رشد علمی مسلمانان کم کم به صورت معتدل و آراسته تفویض در میان فرق مختلف و بالاخص مذهب تشیع به سبب نگاه ویژه به اهل بیت پیغمبر رشد چشمگیر پیدا کرد. چنان‌که در طول قرون سوم و چهارم شیوع فراوانی یافت و به مرور غربال تفکرات ناب شیعه و اندیشه موهوم تفویض کاری کارشناسانه شد که خود  ائمه را نیز به میدان مبارزه کشید و هرچند سعی و تلاش فراوان در زدودن این احادیث ساختگی و لعن و سب این افراد کردند اما همچنان اثر این اندیشه‌ها بر تشیع باقی مانده است، اما واضح است که پیراستن موهومات از یک مذهب که به واسطه معیار عقلی بتوان راهی برای مستدل کردن آن یافت کمکی عمیق به آن مذهب خواهد بود.

منابع و مآخذ :

v      قرآن کریم

v      ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، بیروت، دارالکتب العلمیه، 1987، جلد 7

v      ابن ابی الحدید، عبدالحمید بن هبة اله ( 655-586 ق)، شرح نهج البلاغه، جلد 7، قم: مکتبة آیت الله العظمی مرعشی نجفی، افست از روی چاپ دوم قاهره، 1385 ق / 1965 م .

v      ابن بابویه قمی (صدوق)، عیون اخبار الرضا، به اهتمام مهدی حسینی لاجوردی، قم 1377

v      ابن جوزی جمال الدین ابوالفرج عبدالرحمن، تلبیس الابلیس، (متوفای 597ق)، تحقیق سید جمیلی، چاپ دوم، بیروت، دارالکتاب العربی

v      ابن منظور، محمد بن مکرم ( 630-117ق)، لسان العرب، ج7،  قم، نشر ادب الحوزه، 1405 ق

v      اشعری، ابوالحسن علی بن اسماعیل ( 260-324 ق)، مقالات الاسلامیین و اختلاف المصلین، ترجمه محسن مویدی، چاپ اول، امیر کبیر، تهران، 1362

v      اشعری قمی، سعدبن عبدالله (د.301ق)، المقالات و الفرق ترجمه یوسف فضایی، چاپ اول، آشیانه کتاب، تهران، 1382

v      ابن قتیبه، الدینوری، عیون الاخبار، ج 2 بیروت، 2002م،  انتشارات دارالکتاب العربی

v      امین احمد، پرتو اسلام، ترجمه عباس خلیلی، تهران، شرکت نسبی حاج محمد اقبال و شرکاء، چاپ دوم 1337

v      امین، شریف یحیی، فرهنگنامه فرقه‌های اسلامی، ترجمه و پژوهش محمدرضا موحدی، تهران، انتشارات باز، 1378

v      بغدادی، ابومنصورعبدالقادر بن طاهر تمیمی (د.429ق)، الفرق بین الفرق، به تحقیق و تصحیح محمد محیی الدین عبدالحمید، قاهره، مکتبة محمد صبیح و اولاده، بی‌تا

v      بندریگی، محمد، فرهنگ بندریگی، تهران، 1378

v      جعفریان، رسول، تاریخ تشیع در ایران از آغاز تا قرن دهم هجری، قم، انتشارات انصاریان، 1375

v      جعفری، یعقوب، مقایسه‌ای میان دو مکتب فکری شیعه در قم و بغداد، سلسله مقالات فارسی کنگره شیخ مفید، شماره 6

v      جعفری، یعقوب، مقایسه‌ای میان دو مکتب فکری شیعه در قم و بغداد، سلسله مقالات فارسی کنگره شیخ مفید، شماره 6

v      دکتر جعفری، حسین، تشیع در مسیر تاریخ، ترجمه محمد تقی آیت اللهی، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1359ش

v      جهانبخش، جویا، سه گفتار در غلو پژوهشی، انتشارات اساطیر، چاپ اول، 1390

v      حر عاملی، محمدبن حسن، اثبات الهداة فی النصوص و المعجزات، شرح و ترجمه احمد جنتی بی جا، اسلامیه، تهران، بی‌تا

v      حسینی طهرانی، علامه محمد حسین، روح مجرد، انتشارات علامه طباطبایی، چاپ 90

v      حکمت، ناصر علی عبدالله، المعجم البسیط، دانشگاه علوم اسلامی رضوی، چاپ دوم، 1380

v      حلی، حسن بن سلیمان، مختصر بصائر الدرجات، نجف 1950م.

v      خمینی، سید حسن، فرهنگ جامع فرق اسلامی، ج 2

v      خویی، سید ابوالقاسم موسوی، معجم رجال الحدیث و تفصیل طبقات الرواة، ج 7 ، بیروت، انتشارات دارالزهرا، بی‌تا

v      زاهدی مقدم، علی رضا، بررسی شکل‌گیری جریان غلاة در تشیع و موضع امامان شیعه (ع)، فصلنامه علمی  ترویجی علوم اسلامی، سال دوم، شماره ششم ، 1386

v      زبیدی، مرتضی، تاج العروس من جواهر القاموس، ج6، بیروت، 1263، انتشارات دارالفکر

v      سامرائی، عبداله سلوم، الغلو و الفرق الغالیة فی الاحضارة الاسلامیه، انتشارات دارالحریه للطباعه، بغداد 1392ق

v      سبحانی، جعفر، المحاضرات فی الهیات، ترجمه عبدالرحیم سلیمانی، پاپ سوم ، 1390

v      سعدبن عبدالله اشعری، المقالات و الفرق، تصحیح دکتر محمد جواد مشکور

v      شهرستانی، ابوالفتح محمد بن عبدالکریم، توضیح الملل، ترجمه ملل و نحل، تهران، 1373، انتشارات اقبال

v      شهرستانی، الملل و النحل، تحقیق محمد فتح الله بن بدران، قاهره، قم، 1364

v      شیخ صدوق، علل الشرایع، مطبعه الحیدریه، نجف ، 1385ق

v      شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا، تهران، اعلمی

v      شیبی، کامل مصطفی، الصلة بین التصوف والتشیع، چاپ سوم، دارالاندلس للطباعه و النشر و التوزیع، 1982 م

v      صابری، حسین، تاریخ فرق اسلامی ج2، چاپ ششم، انتشارات مهر، قم، 1389

v      صالحی نجف آبادی، غلو درآمدی بر افکار و عقاید غالیان در دین، چاپ سوم، انتشارات کویر، 1385

v      صفار، ابو جعفر محمد بن حسین، بصائر الدرجات، تصحیح و تعلیق حاج میرزا محسن کوچه باغی، تهران، منشورات الاعلمی، 1404ق

v      صفری فروشانی، نعمت اله، غالیان جریان‌ها و برآیندها (تا قرن چهارم هجری) چاپ دوم، مشهد، بنیاد پژوهش‌های اسلامی آستان قدس رضوی، 1388

v      صفری فروشانی، نعمت اله، جریان شناسی غلو، فصلنامه علمی تخصصی علوم و حدیث، شماره 1، پاییز 1375

v      طبرسی، فضل بن الحسن، الاحتجاج، نجف، المطبعه الحیدریه، 1373 ه . ق

v      طبری، محمد بن جریر ( 310-224ق)، تاریخ الامم و الملوک، چاپ اول، بیروت، دارالکتب العلمیه، 1407ق

v      طوسی، محمد بن حسن ( 460-385ق)، اختیار معرفة الرجال (رجال الکشی)، با مقدمه حسن مصطفوی، مشهد، دانشکده الهیات و معارف اسلامی، 1348

v      ------، الغیبه، تهران، مکتبة نینوی، (و تحقیق و نشر: بنیاد معارف اسلامی، قم)

v      عسقلانی، ابن حجر، لسان المیزان، جلد2

v      فصلنامه هفت آسمان، شماره 33، زندگی نامه حسین بن حمدان خصیبی، محمدی مظفر فرامین.

v      کاوند ، علیرضا، فصلنامه حدیث اندیشه، شخصیت شناسی ابوالخطاب

v      کربن، هانری، تاریخ فلسفه اسلامی، ترجمه دکتر اسدالله مجیری، انتشارات امیرکبیر، چاپ اول، 1352

v      کشی، اختیار معرفة الرجال، ج2، قم، انتشارات آل البیت، 1362

v      کلینی، ابو جعفر محمد بن یعقوب الکافی، به تصحیح علی اکبر غفاری، تهران، 1377

v      البستانی، فواد افرام ، منجد الطلاب ، انتشارات اساطیر.

v      مادلونگ، ویلفرد، مکتب‌ها و فرقه‌های اسلامی، ترجه جواد قاسمی، مشهد: آستان قدس رضوی، بنیاد پژوهش‌های اسلامی، 1375

v      مجلسی، محمد باقر، بحارالانوار، چاپ سوم، احیاء تراث العربی، بیروت، 1403ق

v      مجمع البحرین، الجزوءالثالث، موسسه البعثه

v      محمد بن جریر طبری، تاریخ طبری، بیروت، موسسه الاعلمی

v      مدرسی طباطبایی، حسین ، مکتب در فرآیند تکامل چاپ هشتم، انتشارات کویر، 1389

v      مشکور، محمد جواد، فرهنگ فرق اسلامی، با مقدمه کاظم مدیر شانه چی، مشهد، بنیاد پژوهش‌های اسلامی آستان قدس رضوی، 1368

v      ------------، تاریخ شیعه و فرقه‌های اسلامی تا قرن چهارم، چاپ پنجم، انتشارات اشراقی، 1372

v      معروف الحسنی، سید هاشم، معروف الحسنی

v      مفید، محمد بن محمد بن نفران، تصحیح اعتقادات الامامیه، تحقیق حسین درگاهی، تهران، الموتمر العالمی للالفیه الشیخ المفید، 1413ق / 1371

v      مکارم شیرازی، ناصر، مجله مکتب اسلام، سال پنجم ، شماره6

v      مجله‌ی مهرنامه، شماره 32

v      نشار، علی سامی، نشاة الفکر الفلسفی فی اسلام، چاپ چهارم، قاهره، دارالمعارف، 1966م

v      نوبختی، حسن ابن موسی (310ق)، فرق شیعه، نجف، المکتبة المرتضویه، 1355ق / 1936م

v      نوبختی، فرق الشیعه، به تصحیح محمدصادق آل بحرالعلوم، نجف 1969

v      هالم هایتس، تشیع، ترجمه محمد تقی اکبری، قم، نشر ادیان، 1384

v      هشام بن ایوب مصری، سیره ابن هشام، به تصحیح مصطفی السقا و دیگران، قاهره 1936

v      وردی، علی، مهزله العقل البشری، بغداد، دارکوفان، بی‌تا

v      ولهاوزن، یولیوس ( 1844-1918م)، تاریخ سیاسی صدراسلام، شیعه و خوراج، ترجمه محمدرضا افتخارزاده، قم، نشر معارف اسلامی، 137

v      یارشاطر، احسان، دانشنامه ایران و اسلام، ج7، تهران، 1354

پایان

***



1. سه گفتار در غلوپژوهی، جویا جهانبخش، ص80

2. روح مجرد، محمدحسین حسینی طهرانی، انتشارات علامه طباطبایی، چاپ9، ص 424

[3]. کربن هانری، تاریخ فلسفه اسلامی 1،ترجمه دتر اسدالله مجیری،انتشارت امیرکبیر،چاپ اول،1352،صفحه 55تا 60.

[4]. مجله مهرنامه، شماره32.

[5]. صالحی نجف آبادی، غلو درآمدی بر افکار و عقایدغالیان در دین، انتشارات کویر،چاپ سوم، 1385،صفحه90.

[6]. " مارا از مقام ربوبی پایین آورده و به غیر آن هرآنچه می توانید از فضل ما بگویید."

3. سه گفتار در غلوپژوهی، جویا جهانبخش، ص 67

4. غالیان؛ صفری فروشانی، ص 313

[9]. غالیان ، صفری فروشانی ، ص 31


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1081 به تاریخ 391027, کنفرانس ادبی, تحقیق زهرا رستم زاده
+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۹ دی۱۳۹۳ساعت 15:36  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

2- کنفرانس ادبی؛ مفوّضه و اثرات آن بر شیعه‌ی امروز؛ زهرا رستم زاده؛ قسمت چهارم

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود را مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکلی به نظرم برسد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

خانم زهرا رستم زاده یکی از همشهریان محقق هستند که تحصیلات‌شان در رشته‌ی تاریخ تشیّع هست و مقاله‌ای که در ادامه از ایشان خواهید خواند یکی از مقاله‌های ایشان در رشته‌ی تحصیلی خودشان است. ایشان در حال حاضر به تدریس در دانشگاه‌های تربت حیدریه اشتغال دارند. «مفوّضه و اثرات آن بر شیعه‌ی امروز» نام مقاله‌ی ایشان است که در پنچ قسمت در وبلاگ خواهد آمد. در گزارش این جلسه چهارمین قسمت این مقاله‌ی ارزشمند را خواهید خواند. قسمت‌های‌ پیشین را می‌توانید در بخش کنفرانس‌های ارائه شده یا در گزارش جلسه‌ی قبل یا در قسمت برچسب‌ها با برچسب «کنفرانس‌های ادبی» بیابید.

 

مفوّضه و اثرات آن بر شیعه‌ی امروز؛ قسمت چهارم

ادامه از قسمت قبل

ائمه و مبارزه فکری با غلو

ائمه‌ی شیعه به سبب آگاهی ِ ژرف از آسیب‌شناسی این موضوع مصرّانه به مبارزه علیه این افکار انحرافی و انحطاطی پرداختند. مبارزه‌ی ائمه را شاید بشود به سه دسته مهم تقسیم کرد:

1- اعلام انزجار از غلاة و مفوضه و لعن آن‌ها

2- باطل شمردن اندیشه‌های غلاة و تبیین عقاید صحیح

3. منع نمودن شیعیان از همنشینی و مراودت با آن‌ها

در ادامه نمونه‌هایی از برخورد ائمه با این گروه منحط اشاره می‌شود:

گویند امام علی(ع) در مقابل گروهی که حاضر به توبه از قول خود مبنی بر الوهیت ایشان نشد، فرمان داد آنها را بسوزانند که البته صحّت این گزارش اخیراً مورد تردید قرار گرفته[1] و البته همین روایت تاریخی می­تواند دال بر برخوردی هر چند در سطوح دیگر باشد و شاید بتوان ابتدای خطبه­های حضرت علی را که اصولاً بر تسبیح خداوند و ذکر صفات و نام پروردگار و منزّه داشتن پروردگار از شائبه­ی خلق؛ را تأکید ایشان بر توحید دانست که خود می­تواند شکلی از مبارزه­ی عالمانه با غالیان و مفوضه دانست.

بعدها در زمان امام صادق (مؤسس مکتب جعفری و احیاکننده­ی مجدّد اندیشه و تفکرات ناب اسلامی) به سبب حیات مجدد غالیان آن حضرت به مبارزه علیه آنان پرداخته و در هر جایی و به هر بهانه­ای پیشوایان غالی را به نام لعن نموده و از نشست و برخاست افراد با آنها به سبب عدم امکان تأثیر عقاید منحرف آنها در جامعه تأکید داشته و یا آن‌ها را از مجوس و نصارا و یهود و مشرک بدتر می­خواند و این نشان اهمیت موضوع در دیدگاه ایشان داشته ، در ذیل به چند نمونه از برخوردهای ایشان اشاره می­شود.

امام صادق(ع): «کمترین چیزی که شخصی را از ایمان بیرون می­بَرَد مجالست با غالی و استماع و تصدیق قول اوست».[2] در حدیثی دیگر آمده که حضرت فرمودند: «خداوند مفوضه را لعنت کند، آن‌ها عصیان پروردگار را کوچک کردند، به خدا کافر شدند و شرک ورزیدند و گمراه شدند و گمراه کردند تا از اجرای احکام الهی و ادای حقوق فرار کنند.[3]» یا در جایی دیگر آمده: «مردم ولع دروغ بستن بر ما دارند ... من برای یکی از آن‌ها حدیث نقل می­کنم و او از نزد من بیرون نرفته مگر که آن را بر غیر معنای اصلی آن تأویل کنند، آن‌ها در طلب حدیث و دوستی ما طالب چیزی که نزد خداوند است نیستند بلکه در پی دنیاطلبی خویش­اند».[4]

حضرت امام صادق : ابوالخطاب را که چنانچه ذکر شد یکی از سردمداران غالی است را لعن می­فرمایند و می­فرمایند: «از هیچ کس به اندازه­ی او آزار و اذیت ندیدم» و حتی کسانی را که در لعن آنها تردید روا کنند را لعن می­نمایند.[5] در جایی دیگر مغیره بن سعید را به جهنم بشارت می­دهند[6] و می­فرمایند: «مغیره کتاب‌هایی که اصحاب امام باقر می­نوشتند را به بهانه­ی خواندن به خانه­ی خویش می­بُرد، او احادیثی در کفر و زندقه به این کتاب‌ها وارد می­کرد و به پدرم نسبت می­داد و آن کتاب‌ها را به اصحاب باز می­گرداند، آن چه از غلو در کتاب‌های اصحاب پدرم هست، مطالبی است که مغیره وارد آن کتاب‌ها کرده است.[7]»

در مورد دیگری امام سخن افرادی را که قائل به علم غیب مطلق برای آنان بوده و می­گفتند امام تعداد قطرات باران و ستارگان، برگ‌های درختان ، ریگ‌ها و .. . را می­داند رد کرده است و دست‌شان را رو به آسمان بلند کرده و سه بار سبحان الله فرمودند و فرمودند این گونه نیست، این‌ها را جز خدا نمی­داند.[8]

چنانچه در مطالعات احادیث راجع به پدیده­ی غلو برآمد، بیشترین حدیث ابتدا از امام صادق و سپس امام رضا(ع) در رد و لعن ایشان یافت شد، باید همین سببی باشد بر پُررنگ بودن افکار این فرقه در زمان این دو امام همام.

امام رضا(ع) در روایتی در کتاب عیون الاخبار شیخ صدوق، اندیشه­ی تفویض را رد نموده و چنین می­فرمایند : «خداوند متعال امر دینش را به پیامبر(ص) واگذار کرد و در قرآن فرمود: هر آن چه را رسول به شما فرمان می­دهد برگیرید و از ‌آن چه شما را بازمی­دارد، ‌باز ایستید اما خداوند امر خلق و رزق را به او واگذار نکرد.» در حدیثی دیگر از امام رضا آمده است: «... قائل به تفویض، مشرک است.[9]»

در دوره­ی امام جواد(ع) ایشان درباره­ی ابوالخطاب که از سران غلاة بود فرمودند: «لعنت خدا بر ابوالخطاب و اصحاب او و کسانی که درباره­ی لعن او توقف یا تردید کنند»، سپس امام به ابوالغمر، جعفر بن واقد و هاشم بن ابی هاشم اشاره کرده و از بهره‌گیری آن‌ها از ائمه اشاره کرده و آنها را در ردیف ابوالخطاب دانستند.

در جایی دیگر امام جواد بر لزوم کشته شدن افرادی به نام‌های ابوالمهری و ابن ابی الرزقاء که خود را سخن گویان امام قلمداد می­کردند ، تأکید کردند که این تأکید نشان حسّاسیت آن امام بر افکار غلوآمیز آن دو بوده است.[10]

امام هادی نیز در ادامه با غالیان برخورد کردند چرا که در میان اصحاب خود به افرادی برخوردند که تفکر غالی داشتند مانند: علی بن حسکه و قاسم یقطینی و امام می­فرمایند: «تأویلات این دو فرد از دین ما نیست، از آن بپرهیزید[11]» و مانند پدرشان امام جواد از فتوای قتل این دو فرد غالی خبر می­دهند. نامه­هایی نیز درباره­ی این غالیان به امام نوشته می­شود که در مسند امام الهادی نقل شده و امام به فساد غالیان اذعان نمودند و برای ثبات قدم شیعیان در مقابل غالیان دعا فرمودند.

هر چه به سمت غیبت پیش می­رویم حضور افکار غالیان بیشتر و بیشتر می­شود، در کتاب الغیبه طوسی است که جماعتی از شیعیان بر سر این که ایا خدای تعالی توانایی خلق کردن و روزی دادن را به ائمه­ی هُدیٰ اعطا کرده یا نه با هم  اختلاف کردند، گروهی آن را مجاز دانسته و گروهی دیگر باطل. در نهایت به ابوجعفر نایب دوم رجوع کرده و از او خواستند تا توقیعی در این مورد از حضرت ولی عصر برای آنها بیاورد. جواب امام چنین بود: «همه چیزها را خدا آفریده و روزی را او تقسیم می­کند، زیرا او نه جسم است و نه در جسمی حلول می­کند، او را انبازی نیست و هم او شنوا و بیناست، اما ائمه­ی هُدیٰ از خدا می‌خواهند و او به درخواست آن‌ها و برای احترام آنها خلق می­کند و روزی می‌دهد[12]» از آن چه بر آمد با رویکرد سخت گیرانه‌ی ائمه(ع) در جریان غلو و مفوضه مواجه می­شویم و اینها همه نشان از هشدار آن بزرگواران در رخنه­ای عمیق که در سیمای عقلانیّت تشیع ممکن است روی دهد، می­باشد و شاید مهم‌تر از آن انحراف از صراط مستقیمی است که مدّ نظر ائمه است.

در پایان می‌توان بخشی از زیارت حضرت حجت را شاهد آورد که در آن آمده است: «الحمد الله الذی... لم یجعلنا... من الغلاة المفوضین»[13]

... ادامه دارد

***



1. مقاله و دادالقاضی درباره تطوّر مفهوم غلو و اصطلاح غلات در ادب اسلامی ، ص 307 .

2. حر عاملی ، محمد بن حسن ، اثبات الهداه بالنصوص و المعجزات ، ج 7 ، ص 453 .

3. علل الشرایع ، ج 1 ، ص 127 ؛ بحارالانوار ، ج 44 ، ص 270 .

1. مناقب الامام امیرالمؤمنین (محمدبن سلیمان کوفی) ، ج 2 ، ص 136 .

2. اشعری ، سعد ، المقالات و الفرق ، ص 55 .

3. طوسی ، ابوجعفر محمد بن حسن ، اختیار معرفه الرجال کشی ، ص 288 .

4. مناقب الامام امیرالمؤمنین (محمدبن سلیمان کوفی) ، ج 2 ، ص 225 .

5. اختیار معرفه الرجال ، ص 299 .

6. صدوق ، عیون الاخبار الرضا ، ج 2 ، ص 379 .

1. استاد عطاردی ، کتاب « عبدالعظیم الحسنی ، حیاته و مسنده » برگرفته از کتاب حیات فکری و سیاسی امامان شیعه از
    رسول جعفریان ، ص 491 .

2. رجال کشی ، ص 517 .

3. الغیبه طوسی ، ص 178 .

4. بحارالانوار، جلد 96، ص 10


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1080 به تاریخ 931020, کنفرانس ادبی, تحقیق زهرا رستم زاده
+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۲ دی۱۳۹۳ساعت 16:45  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

2- کنفرانس ادبی؛ مفوّضه و اثرات آن بر شیعه‌ی امروز؛ زهرا رستم زاده؛ قسمت سوم

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود را مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکلی به نظرم برسد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

خانم زهرا رستم زاده یکی از همشهریان محقق هستند که تحصیلات‌شان در رشته‌ی تاریخ تشیّع هست و مقاله‌ای که در ادامه از ایشان خواهید خواند یکی از مقاله‌های ایشان در رشته‌ی تحصیلی خودشان است. ایشان در حال حاضر به تدریس در دانشگاه‌های تربت حیدریه اشتغال دارند. «مفوّضه و اثرات آن بر شیعه‌ی امروز» نام مقاله‌ی ایشان است که در پنچ قسمت در وبلاگ خواهد آمد. در گزارش این جلسه سومین قسمت این مقاله‌ی ارزشمند را خواهید خواند. قسمت‌های‌ پیشین را می‌توانید در بخش کنفرانس‌های ارائه شده یا در گزارش جلسه‌ی قبل یا در قسمت برچسب‌ها با برچسب «کنفرانس‌های ادبی» بیابید.

 

مفوّضه و اثرات آن بر شیعه‌ی امروز؛ قسمت سوم

ادامه از قسمت قبل

اشتراکات مفوضه و شیعه:

1- وصایت: اولین و اساسی­ترین اختلاف در میان امت اسلامی بعد از فوت حضرت رسول را باید در مسئله جانشینی و وصایت ایشان جُست که زیربنای اختلاف 2 فرقه تشیّع و تسنّن است و آن اعتقاد شیعه است که حضرت علی(ع) وصی و جانشین بعد از پیامبر است و از قبول نتیجه سقیفه سر باز زدند.

در این میان بعضی از منتقدین شیعه برای مخدوش جلوه دادن شیعه به ثبت و ضبط این دیدگاه و رواج آن به فردی مثل عبدالله بن سبا متوسّل شدند؛ از عقایدی که به این فرد نسبت داده می­شود در کتاب طبری به شرح زیر است:

الف- او اوّلین بار رجعت و بازگشت محمد(ص) به دنیا را مطرح کرد و گفت: تعجّب‌آور است که شما به رجعت و بازگشت عیسی(ع) معتقد هستید و رجعت محمّد(ص) را که از او برتر است را قبول ندارید.

ب- او وصایت حضرت علی(ع) را مطرح کرد و گفت: هزار پیامبر در دنیا بوده­اند و هر کدام وصی و جانشینی داشته­اند و علی(ع) جانشین محمّد است. محمد(ص) خاتم الانبیاء و علی(ع) خاتم الاوصیاء است و آنان که حق وصایت علی را از او گرفتند بر او ظلم کردند و هم اکنون عثمان این ظلم را ادامه می­دهد، پس باید بر ضدّ او قیام کرد و علی(ع) را از او گرفت، در این راه باید ابتدا به سرزنش و طعن بر امر و فرمانداران پرداخت و با اظهار امر به معروف و نهی از منکر، مردم را خود جذب کرد[1].

2-عقیده به مهدویت: اعتقاد  به منجی و ظهور فردی به نام مهدی که پس از ظلم فراوان زمین را از عدل و داد پُر کند از دیگر اشتراکات میان شیعه و مفوّضه می­باشد امّا قابل ذکر است که رویکرد شیعه با مفوضه کاملاً متفاوت می­نماید مثلاً شیعه این اعتقاد را ندارد که مهدی مُرده است و دوباره به زمین باز می­گردد. فرقه­های غالی همچون کربیه (اعتقاد به مهدویت محمد بن حنفیه)، هاشمیه (مهدویت پسر محمد بن حنیفه معروف به ابو هاشم)، بشریه (مهدویت امام موسی بن جعفر) و ... بودند که در اکثر آنها رئیس فرقه به عنوان جانشین و نائب مهدی خود را معرفی می­کرد و بعضاً به نتایج مدّ نظر خود اعمّ از مادی و دنیوی جامه عمل می­پوشاند.[2]

3-اعتقاد به رجعت: رجعت در لغت به معنای بازگشت می­باشد و اصطلاحاً به آن اعتقاد از شیعه گفته می­شود که عبارت است از بازگشت عده­ای خاص از مردگان به این دنیا قبل از قیامت.[3]

مأمون خلیفه عباسی از امام رضا راجع به رجعت سؤال کرد، آن حضرت فرمودند، «رجعت در امّت‌های پیشین واقع شده و قرآن در مورد آن سخن گفته و پیامبر هم فرمودند که هر آن‌چه در امّت‌های پیشین واقع شده بدون کم و کاست در این امّت هم واقع می­گردد. البته اعتقاد به رجعت در مرتبه اعتقاد به خدا و توحید و نبوت و معاد نیست[4].

از نظر شیعه آیات زنده شدن 70 نفر همراهان حضرت موسی (سوره بقره، 55)، زنده شدن کشته‌ی بنی اسرائیل (بقره، 73 و 72)، زنده شدن عزیر پس از صد سال ( بقره، 259) و از این دست بسیاری از آیات دیگر بر امکان وقوع رجعت استدلال می‌شود. در مورد غلاة و مفوضه نیز این اعتقاد به دو صورت نمود پیدا می­کند:

الف- معنای اول رجعت: شبیه رجعتی است که شیعه قائل است یعنی رجعت و بازگشت را درباره‌ی بزرگانی که آن فرقه­ها خود را منسوب به آنها می­کردند.

ب- رجعت به معنای دوم: در حقیقت بخشی از نظریه‌ی تناسخ که نزد آن‌ها معروف بود می­باشد به این معنا که هنگامی که روح پس از مردن بدنی به بدن دیگر می­رود، که از این همان نظریه‌ی رجعت تعبیر می­شود. منتقدین شیعه با تمسک به همین معنای دوم رجعت که نزد غالیان یافت می­شود به این اعتقاد شیعه ایراد وارد می­کنند، مخالفان شیعه می­گویند: اولین کسی که نظریه‌ی رجعت را در اسلام بیان کرد عبداالله بن سبا بود که گفت محمد از عیسی برتر است و اگر بناست عیسی به زمین بازگردد پس چرا محمد(ص) باز نگردد[5].

4- اعتقاد به بداء:

یکی از مشترکات شیعه و فرقه مفوّضه و اصولاً غلاة اعتقاد به بداء است. تعریف اصطلاحی بداء در نزد شیعه این است که خداوند بر طبق مصالحی که خود می­داند در امور تکوینی بر خلاف رأی قبلی خود چیزی را برای دیگران اظهار کند در حالی که دیگران خیال می­کردند که رأی سابق هنوز پابرجاست. در توضیح این تعریف می­شود تمسّک جُست به مسأله نسخ در قرآن کریم؛ نسخ به این معناست که خداوند حکم تشریعی سابق خود را از بین ببرد و حکم دیگری بر خلاف حکم سابق بیان کند. مثلاً این که بگوید: از حالا به بعد به سوی بیت المقدّس نماز نخوانید بلکه به سوی کعبه و مکّه نماز گزارید.[6]

درباره نسخ گفته­اند که حکم نماز خواندن به سوی بیت المقدس (حکم اوّل) از ابتدا نزد خداوند  محدود به زمان خاصّی (مثلاً تا سال 2 هجرت) بوده است اما خداوند در ظاهر، حکم را به صورت مطلق و بدون زمان بیان کرده بود، در این کار نیز مصلحتی نهفته بود، مثل این که بخواهد مردم را در برابر اطاعت احکام الهی امتحان کند، پس در نسخ نمی­توان عوض شدن رأی خداوند را به نادانی او به مصالح و مفاسد احکام خود نسبت داد.

درباره‌ی بداء نیز گفته­اند که بداء همان نسخ است، با این تفاوت که نسخ اصطلاحی است در امور تشریحی، و بداء اصطلاحی است در امور تکوینی؛ مثلاً خداوند از ابتدا می­دانست که بناست حضرت موسی(ع) به مدّت چهل شب با او مناجات کند امّا برای مصالحی مثل امتحان بنی اسرائیل به آن حضرت ابلاغ کرد که 30 شب نزد من بیا و با من مناجات کن، پس از آن 30 شب، 10 شب دیگر را برای مناجات اضافه کرد.[7]

بنابراین در این جا «بداء» به معنای تغییر علم خداوند نیست تا نسبت جهل و نادانی یا پشیمانی به خدا داده شود. این بدان معنا است که شیعه قائل به علم مطلق خداوند هست و بر خلاف اتهام اهل تسنّن است که معتقدند شیعه با اعتقاد به بداء، نسبت نادانی به خداوند می­دهد و علم مطلق خداوندی را انکار می­کند.

روایات بسیاری از ائمه دالّ بر این اعتقاد (علم مطلق خداوند) سبب سلب این اتهام از شیعه می­شود مثلاً بحارالانوار در حدیثی از امام صادق می­نویسد: «کسی که گمان کند برای خداوند چیزی را که دیروز نمی­دانست، امروز آشکار می­شود، از او بیزاری بجویید». در حدیثی دیگر از امام صادق نقل می­شود: «کسی که گمان کند برای خداوند در چیزی به جهت پشیمانی تغییر در رأی حاصل می­شود، از نزد ما نسبت به خداوند عظیم کافر شده است».[8]

همچنین شیعه در باب اعتقاد راسخ به بداء شواهد زیادی از آیات قرآن و روایات دارد که به این معنا رهنمون می­شود از جمله آیات رعد 39- 38: «لکل اَجَلٍ کتابٌ یَمحو الله ما یشاءِ و یُثبتُ و عنده اُمَّ الکتاب». یا آیه 29 سوره الرّحمن: «کل یوم هو فی شأن».

از سویی چنین می­شود استنباط کرد که اعتقاد به بداء به عنوان این اصل که خداوند همچنان در کار خلقت فعّال است؛ در مقابل این اعتقاد یهودیان که خداوند را دست بسته می­داند و از آن اعتقاد به جبر وجود آمده، می­باشد.[9]

لذا شیعه با این اصل اعتقادی و توسّل جُستن به آیاتی که در بالا ذکر شد همچون آیه «یمحو الله ما یشاء و یثبت و عنده ام الکتاب» سعی در اثبات مشیّت خداوند و اراده انسان داشته است و در نتیجه انسان برای اعمال خود نقشی در سرنوشت خود می­بیند و از تغییر دادن سرنوشت خود نا امید نمی­شود، دعا می­کند، اعمال نیک انجام می­دهد و ... تا سرنوشت خود را تغییر دهد.

امّا آن‌چه موجب حمله به این اعتقاد شیعه و شبهه‌افکنی شده است نحوه استفاده غلاة از این اعتقاد بوده است. مثلاً فرقه‌نویسان استفاده‌ی تحریف شده از بداء را برای اولین بار به مختاربن ابی عبیده ثقفی نسبت می­دهند، به این بیان که می‌گویند: مختار برای جنگ با مصعب بن زبیر یکی از سرداران خود به نام احمد بن شمیط را با سه هزار نفر نیرو روانه کرد و به آنها گفت: پیروزی با شماست. چون احمد شکست خورد و کشته شد و فراریان نزد مختار آمدند و به او وعده­اش را یادآور شدند پاسخ داد پیروزی برای شما مقدّر شده بود ولی برای خدا بداء حاصل شد، مختار به آیه «یمحوا الله ما یشاء و یثبت و عنده ام الکتاب» استدلال کرد.[10]

از دیگر موارد استفاده غلاة از این اعتقاد به مسئله استفاده ابوالخطاب بر می­گردد، وقتی او با عیسی بن موسی، حاکم کوفه درگیر شد به یارانش دستور داد که با چوب نی به سپاهیان عیسی حمله کنند و به آنها گفت که چوب نی­های شما در بدن آن‌ها کار نیزه و شمشیر را خواهد کرد اما شمشیرهای آنها در شما کارگر نخواهد افتاد، بدین ترتیب ده نفر، ده نفر اصحاب خود را به کشتن داد و آنگاه که 30 تن از آنها کشته شدند و یاران او زبان به اعتراض گشودند در جواب گفت: اگر برای خداوند در مورد شما بداء حاصل شده باشد تقصیر من چیست؟[11]

چنین به نظر می­رسد هدف غالیان و فرقه‌ی مفوضه در اعتقاد به این اصل آن است که آنها برای پیشوایان خود علم نامتناهی ادعا می­کردند با طرح مسئله بداء می­توانستند اخبار غیبی رهبرانشان را به تحقّق نمی­پیوست را توجیه کنند.

5- اعتقاد به تأویل قرآن

از مشترکات دیگر می­توان به مسئله مهم و اساسی و بحث انگیز تأویل قرآن اشاره کرد. تأویل در لغت از «اَول» به معنای بازگشت گرفته شده است و در اصطلاح علوم قرآن به 2 معنا به کار می­رود:

1- روشن کردن معنای تشابهات قرآنی

2- معنای ثانوی آیه که به آن «بطن» می­گویند.

اصل این که بعضی از آیات قرآن تأویل دارند از آیه 7 سوره آل عمران گرفته شده: «او ( خداوند) کسی است که این کتاب آسمانی را بر تو نازل کرد که قسمتی از آن آیات محکم (صریح و روشن) است که اساس این کتاب می­باشد و قسمتی از آن متشابه است. امّا آنان که در قلب‌هایشان انحراف است از تشابهات پیروی می­کنند تا فتنه‌انگیزی کنند و تفسیر نادرستی برای آن می­طلبند در حالی که تفسیر آن‌ها را جز خدا و راسخان نمی­دانند که می­گویند: ما به همه‌ی آن‌ها ایمان آوردیم، همه از طرف پروردگار ماست و غیر صالحان خرد متذکّر نمی­شوند».

چنان که در معنای آیه مشخص است راسخان در علم معنای تأویل قرآن را می­دانند که شیعه و مفوضه مشترکاً ائمه را مصداق این راسخان در علم می­دانند امّا آن چه را می­توان وجه افتراق میان این دو فرقه دانست دایره‌ی معنا و مفاهیم خاص از قرآن است.

در این نکته که تأویل بابی است که می­شود هر گروهی از آن سفره لقمه­ای در خور ذائقه خود بردارد شکّی نیست چنان که می‌بینیم حضرت علی (ع) هنگامی که ابن عبّاس را برای احتجاج و مناظره با خوارج می­فرستد به او می­فرماید: «به وسیله‌ی قرآن با خوارج محاجّه نکن، زیرا قرآن وجوه مختلفی دارد و هر کس عقیده خود را بر آن حمل می­کند[12]». آن حضرت نیز در نامه­ای به معاویه می­نویسد: «تو دنیا را با تأویل قرآن گرفته­ای[13]».

در کتاب‌های متعدّد از جمله اصول کافی احادیثی راجع به ائمه دیده می­شود که معنای باطنی از آیه­ای از کتاب قرآن را بیان نمودند که گاهی تمیز این احادیث که منشأ تفویضی دارد[14] با احادیث واقعی و معتبر شیعه را سخت می­نماید.

در هر صورت تصوّرهای نادرستی که از تأویل قرآن پیش آمده شاید ریشه­اش در بعضی احادیث حشو و نابجای اهل تفویض بوده که آن را به ائمه نسبت می­داده­اند.

مثلاً فان فلوتن می­گوید: «مردم برای تطبیق اسلام با تمایلات خود متوسّل به تأویل شدند که اساسش را ائمه از سلاله محمّد گرفتند...[15]».

این نوع نگاه افراطی و بدبینانه به موضوع تأویل را می­توان از پیامدهای مفوضه دانست.

... ادامه دارد

***



[1]. طبری، محمّد بن جریر، تاریخ الطبری، ج1، ص 542 تا 543

1. فرق الشیعه، نوبختی، ص 44/ المقالات و الفرق، ص 28

2. غالیان، دکتر نعمت الله صفری فروشانی، انتشارات آستان قدس، چاپ دوم، 1388، ص 252، به نقل از الیات علی الهدی الکتاب و السنه و العقل، ج2، ص287

[4]. المعاضرات فی الهیات، جعفر سبحانی، ترجمه عبدالرحیم سلیمانی، بهبهانی، چاپ سوم، 1390، ص 358

[5]. تاریخ طبری، ج 2، ص 647

1. غالیان؛ نعمت الله صفری فروشانی، ص264

2. غالیان، نعمت الله صفری فروشانی، ص 266

3. بحارالانوار، جلد4، ص 111، ح 30/ بدایه المعارف، جلد 2، ص 199

1. غالیان، صفری فروشانی، ص 272

2. الملل و النحل، شهرستانی، ج1،تحقیق محمد فتح الله بدران، قاهره، افست قم، 1364، ص 149

3. فرق الشیعه، نوبختی، ص 81-82

[12]. نهج البلاغه، نامه77.

[13]. همان، نامه 55.

3. یعنی از بزرگان و داعیه داران اهل تفویض که شاید به سادگی قابل شناخت از بزرگان شیعه در بعضی موارد نیستند و در کتب فرق و رجال مباحث عدیده راجع به ثقه بودن آن ها آمده

[15]. نعمت اله صفری فرد ثانی، غالیان، بنیاد پژوهشهای اسلامی، مشهد، 1378


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1079 به تاریخ 931013, کنفرانس ادبی, تحقیق زهرا رستم زاده
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۵ دی۱۳۹۳ساعت 16:30  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

2- کنفرانس ادبی؛ مفوّضه و اثرات آن بر شیعه‌ی امروز؛ زهرا رستم زاده؛ قسمت دوم

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود را مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکلی به نظرم برسد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

خانم زهرا رستم زاده یکی از همشهریان محقق هستند که تحصیلات‌شان در رشته‌ی تاریخ تشیع هست و مقاله‌ای که در ادامه از ایشان خواهید خواند یکی از مقاله‌های ایشان در رشته‌ی تحصیلی خودشان است. ایشان در حال حاضر به تدریس در دانشگاه‌های تربت حیدریه اشتغال دارند. مفوضه و اثرات آن بر شیعه‌ی امروز نام مقاله‌ی ایشان است که در پنچ قسمت در وبلاگ خواهد آمد. در گزارش این جلسه دومین قسمت این مقاله‌ی ارزشمند را خواهید خواند. قسمت‌ پیشین را می‌توانید در بخش کنفرانس‌های ارائه شده یا در گزارش جلسه‌ی قبل یا در قسمت برچسب‌ها با برچسب «کنفرانس‌های ادبی» بیابید.

 

مفوّضه و اثرات آن بر شیعه‌ی امروز؛ قسمت دوم

ادامه از قسمت قبل

مفهوم و اصطلاح تفویض: تفویض در لغت به معنای واگذار کردن امری به دیگری و حاکم گردانیدن وی در آن کار است[1].

چنانچه در مقدمه ذکر شد مفهوم اصطلاحی تفویض به 3 صورت است:

1- مفوضه از قدریه

2- مفوضه از حشویه

3- مفوضه از غلاة شیعه

که پندارهای افراطی راجع به جایگاه حضرت محمد و حضرت علی و سایر امامان داشتند و آنها را تا حدّ الوهیت بالا می­بردند. فخر رازی در اعتقادات می­نویسد: مفوضه معتقدند خداوند علی و ارواح و اولاد او را آفرید و جهان را به او واگذارد و آن‌ها زمین و آسمان‌ها را آفریدند و به همین جهت است که در رکوع نماز می­گوئیم «سبحان ربی العظیم و بحمده» و در سجود می‌گوئیم «سبحان ربی الاعلی و بحمده» و منظور از «ربی الاعلی» حضرت علی و اولاد او و مقصود از «ربی العظیم» خداست که تدبیر امور جهان را به آنها تفویض کرد[2].

سیر پیدایش مفوضه:

بستر پیدایش فرقه مفوضه، اندیشه­های غلوآمیز بوده چنانچه قبلاً ذکر شد این افکار از زمان حیات پیامبر (ص) شکل گرفته بود اما شاید به سبب حضور خود پیغمبر(ص) و مرتبط بودن با وحی، این اندیشه­های افراطی جائی برای نمود پیدا نکردند؛ اما آنچه بیشتر در جامعه مسلمین رخ نمود غلو درباره شخصیت بزرگ و ستودنی اسلام بعد از پیامبر: یعنی حضرت علی (ع) بود که ریشه‌ی آن علاوه بر بزرگی و اخلاق مداری و گرایش عاطفی مردم به حضرت علی، ریشه در ضدیت با حکومت جبّار امویان نیز داشته و از آنجا که امویان در دشمنی با آل علی (ع) بودند و محبّان علی را تحت فشار زیاد می­گذاشتند این محبت به شکل افراطی رُخ نمود. برخی جریان غالیان را بر عده­ای که تعداد آنها ده نفر بوده است نسبت داده­اند که ایشان نزد حضرت علی (ع) رفته­اند و او را خدا و رازق خود خطاب کرده­اند، حضرت خطاب به آنان فرمود: «وای بر شما چنین سخن نگوئید، ما نیز مانند شما مخلوقیم» حضرت دستور داد گودالی کندند و در آن آتش افروختند و بعد از آنکه آن گروه حاضر به توبه نشدند آنها را در آتش افکندند[3]. که البته به گزارش ودادالقاضی صحت این ماجرا مورد تردید قرار گرفته است.

این اندیشه حدود یک سال پنهان ماند سپس عبدالله بن سبا که مردی یهودی و متظاهر به اسلام بود بعد از مرگ امیرالمؤمنین آن را اظهار کرد و گروهی از وی پیروی کردند که سبیئه نامیده شدند و گفتند: علی نمرده او در آسمان است؛ رعد و برق صدای اوست و به آن سلام می­کردند[4].

در دوران امام حسن و امام حسین (ع) اکثریت ایرانیان بین‌النهرین جنوبی مسلمان و در جامعه‌ی بصره و کوفه به اسم موالی ادغام شدند، بعد از شهادت امام حسین در سال 66 جماعتی به رهبری مختار ثقفی که عمدتاً از میان همین موالی بودند به خون‌خواهی ایشان قد علم کرده و کنترل کوفه را به دست می­گیرند که این مسئله به نظر برخی از پژوهشگران در رسوخ افکار ایرانی و تجلّی آن بصورت افکار غلوآمیز در کوفه مؤثر است.[5]

در عصر امامت حضرت زین العابدین جامعه‌ی اسلامی در یک بحران فکری و عقیدتی فرو می­رود که 3 عامل اصلی در این بحران نقش داشته:

1- فاصله گرفتن جامعه از مکتب اهل بیت به سبب ایجاد محدودیت­های سیاسی به وسیله‌ی جلوگیری از گفت و نوشتن حدیث.

2-توطئه‌ی دستگاه‌های حکومتی در جهت دامن‌زدن به اختلافات فکری و مشغول کردن مردم به مسائل کم‌اهمیت.

3-گسترش دامنه فتوحات و در پی آن مسلمان شدن سریع و بدون  برنامه‌ی ملّت‌های گوناگون با فرهنگ‌های متفاوت.

امام سجاد به خطر وجود غالیان و عقاید افراطی آنان پی برده بود و یکی از مهم‌ترین محورهای فعالیت خود را مبارزه با این گروه قرار داده، ایشان به گروهی از شیعیان می­فرمایند: «آن‌طور که اسلام را دوست دارید، ما را نیز دوست بدارید و ما را از حدّ خودمان بالاتر نبرید[6]».

تکامل اندیشه غلاة و مفوضه با ظهور ابوالخطاب در زمان حیات امام باقر و امام صادق(ع) وارد مرحله تازه­ای شد. از اعتقادات ابوالخطاب این بود که امام صادق (ع) صورتی اصلی و نورانی دارد که در عالم دیگری است و او خداست و مدعی شد که خود قیم از سوی جعفر صادق (ع)است؛ اسم اعظم را از ایشان آموخته، پس از مدتی ادعای نبوت و رسالت کرد، سپس مدعی شد از ملائکه است و برای هدایت مردم فرستاده شده[7].  در دهه‌ی سوم و چهارم  قرن 2 هجری بسیاری از عقاید ناپدید شده‌ی کسانیه مجدداً رخ نمود و گروهی به آن پیوستند و اعتقاد به این امر که ائمه موجوداتی مافوق بشری هستند و یا این‌که قدرت تصرف در کائنات دارند از جمله اعتقادات ایشان بوده.[8] در این زمان 2 جریان کاملاً متضاد با هم یعنی مفوضه و مقصّره هم‌پای هم رشد می­کنند، طرفداران جریان مقصره بر خلاف مفوضه امامان را انسان‌های عادی می­دانستند و حتی عصمت نیز برای آنان قائل نبودند و بیشتر طرفداران آن، علمای قم بودند که از سوی علمای بغداد به مقصره بدان معنا که در حق ائمه کوتاهی روا می­کنند نامیده شدند.[9]

مفوضه پس از رحلت امام رضا(ع)

شیعه همواره در طی تاریخ با بحران‌های عمیق مواجه می­شد که برای برون‌رفت از آن باید تدبیری می­اندیشید، سوای راه حل میانه و درست که از سوی ائمه بیان شده است، همواره همین بزنگاه‌ها عرصه‌ی ترک‌تازی سردمداران اندیشه­های غلوآمیز و یا عمدتاً شکل معتدل آن - مفوضه - می­شده، به عنوان مثال بعد از شهادت یا به قولی از منابع رحلت امام رضا (ع)، از آنجا که تنها فرزند ذکور ایشان کودکی خردسال بود، بحث‌ها در جامعه‌ی شیعه در گرفت که آیا کودک خردسال می­تواند واجد شرایط امامت باشد یا نه؟

 سوای آن که بعد از آن، شیعه با چه انشعاب‌هایی مواجه شد، استدلال شیعه‌ی امامیه در عدم تشکیک به امامت یک کودک (امام جواد(ع))[10] باعث شد گروهی که از آن به نام شیعه اثنی عشری یا امامیه یاد می­شود از این موقعیت خطیر نیز به سلامت گذر کند اما در همین عرصه‌ی آزمون تشیّع، عدهّ­ای در آوردن استدلالات در بر حق جلوه دادن تفکّر شیعی چنان راه افراط پیمودند که باز به دام غلو گرفتار آمدند،  از این زمان دوباره افکار مفوضه با شدت و حدّت بیشتری با تکیه بر مقام امام، دانش ذاتی و ارثی او، دستیابی به کتب جامعه، جفر و صحیفه‌ی فاطمه[11] و کلّاً تفکّر مبتنی بر علم خاص امام که کودک و بزرگسال نمی­شناسد، عرصه‌ی ظهور یافت.

رشد فزاینده غلو در قرن 3 و 4:

بنا به روایت صاحب‌نظران و صاحب کتب فرق، قرن سوم قرن تلاش‌های مفوضه بود. به قول یک نویسنده‌ی متأخر تلاش‌های مفوضه آن قدر افزون شد که توانستند به قول وی بر گرایش معتدل‌تر پیروز آیند و خود را به عنوان مفسّر و نماینده‌ی معتبر مذهب معرفی کنند[12].

طبق استدلال نویسنده‌ی مزبور که به دلیل عقلی هم پذیرفته می­شود، علّت حساسیت بیش از حدّ علمای قم که از سوی مفوضه به مقصّره از آنها یاد می­شود باید نشان رسوخ بیش از حد و حضور پُررنگ این فرقه و بیم علمای قم از تحریف شیعه‌ی واقعی به نفع مفوضه می­باشد.

چنان که در مقاله­ای از دکتر حسین صابری[13] نیز استدلال قابل قبول دیگری ذکر می­شود: «دوره­های متأخرتر بسیاری از نوشته­های مفوضه حتی آثار افرادی مانند حسین بن حمدان خصیبی که از تفویض نیز پا فراتر نهاده و بسیاری از مبانی غلاة ملحده را در انوار و ادوار و نظائر آن پذیرفتند از راه نوشته­هایی  که برخی از دانشمندان شیعه برای مراجعه‌ی عوام و به شیوه‌ی عصری دوره‌ی خود نوشتند به سنّت شیعی راه یافت، در این نوشته­ها هدف کلی آن بود که اعتماد مردم عادی به مقامات ائمه‌ی اطهار(علیه السلام) و مبانی مذهب هرچه بیشتر تقویت و تحکیم شود و از افتادن آنان به دام مذهب دیگر جلوگیری گردد.

پس بسیاری از منقولات و روایات مربوطه به معجزات و مطالب شگفت­انگیزی که هر گونه کتابی برای ائمه یافت می­شود در آن آثار نقل شده تا با مطالب مشابه در کتب فرق دیگر هماوردی کند، امّا مؤلفان لزوماً متعهد به صحّت جمیع روایاتی که در کتابهای خود نقل می­کردند نبودند.

کتاب‌هایی مانند: دلایل الائمه و مسند فاطمه­ی طبری شیعی، عیون المعجزات حسیب بن عبد الوهاب تفسیر فرات بن ابراهیم، روضه یا مائه منقبه ابن شاذان، الخرائج و الجرائح قطب الدین راوندی...» نمونه ای از این کتب است.

در روزگار امامت امام حسن عسگری بحث­ها و اختلافات حادّ مذهبی، جامعه شیعی را در برخی نقاط به 2 گروه دشمن و متخاصم تقسیم کرده بود، این تشتّت و اختلافات تا روزگار غیبت صغری ادامه یافت، در این مسأله چند بار برای تعیین تکلیف و دریافت راهنمایی به نواب امام ارجاع گردید، در توقیعی از امام زمان(عج)، ایشان از « جهّال و حمقاء» شیعه که به ائمه طاهرین نسبت علم غیب یا قدرت فوق بشری می­دادند شکایت فرمودند[14].

جریان غلو از سده 4 و 5 هجری بجای آنکه در قالب گروه‌های غالی و مفوضه به حیات خود ادامه دهد کوشید دست کم با برخی از آموزه­های خود به بدنه شیعه اثنی عشری نفوذ کند، بدین سان که امروزه به جز گروه نصیریه که در سوریه، لبنان و ترکیه چند میلیون پیرو دارد با گروه قابل ذکری بنام غالیان روبرو نیستیم بلکه رگه­هایی از باورهای ایشان در تفکّر برخی جوامع شیعی به چشم می­خورد.

عقاید مفوضه:

1- تفویض: مفوضه معتقد بودند که خداوند واحد و قدیم شخصی کامل و بدون نقصان آفرید و بقیه امور عالم از خلق و تدبیر و رزق را به او تفویض کرد و آن شخص را محمد(ص) و علی و فاطمه و حسن و حسین و سایر ائمه می­دانستند.[15] اینان پیامبر و ائمه را خدا نمی­خواندند بلکه معتقد بودند ائمه از ماده­ای متفاوت با سایر بشر آفریده شده و می­توانند حکم شرعی را تشریح را نسخ کنند[16].

مسلماً تبعات این نوع تفکر در همین حد محدود نمی­ماند و با توجه به استدلال فوق ایشان معرفت و شناخت پیامبر و ائمه را کافی می­دانستند و لذا معرفت خداوند وجوبی ندارد.

2- خلقت اظله: از دیگر  اعتقادات مفوضه، اعتقاد به خلقت اظله پیش از اجسام است. ایشان در روایات متعددی که بر می‌شمرند معتقد هستند که اهل بیت پیش از خلقت به صورت اشباح نورانی بودند[17].  این اعتقادات در کتبی از جمله «الاشباح الاظله» از محمد بن سنان و کتاب «الهفت و الاظله» از مفضل بن عمر به مبسوط آمده است. که شیخ مفید این اندیشه را رّد کرده و مغایر با حدوث عالم می­شمرد و آنها را ساخته غلاة می­داند[18].

3- آگاهی مطلق امام به علم غیب: مفوضه، ائمه را موجوداتی فوق بشری می­دانستند و آنان را دارای علم نامحدود و دارای قدرت تصرف در کائنات معرفی می­کردند[19]. بعضی معتقد بودند ائمه مانند پیامبر وحی دریافت می­کنند زبان پرندگان و حیوانات را می­شناسند خالق همه چیزند و روح آنها در همه جا حضور دارد[20].

4- عدم فوت و شهادت ائمه: به نظر می­رسد اعتقاد مفوضه به خالقیت و مدبّریت امامان در عالم منجر به انکار شهادت و فوت امامان شده باشد. یعنی از آنجا که امامان خالق و مدّبر جهان‌اند امکان ندارد از دنیا بروند بلکه حیات ایشان برای خلق و اداره نظام هستی ضرورت دارد لذا ایشان در پرده‌ی غیبت یا در آسمان‌ها امور عالم را تدبیر می­کنند چنانچه در زمان حضرت علی (ع) می­گفتند: وی به نشانه‌ی غضب رو از بندگان خویش نهان کرد[21]. برای آشنایی بیشتر با عقاید مفوضه می‌توان به مشروح اعتقادات بزرگان این فرقه از جمله مغیرة بن سعید، بیان بن سمعان نهدی، ابوالخطاب اسدی، ابومنصور عجلی، مفضل جعفی، مفضل بن عمر صیرفی رجوع کرد.

... ادامه دارد

***



[1]. ابن منظور، محمد بن مکرم، لسان العرب، ج7، قم، نشر ادب الحوزه، 1405ق، ص210

- الطریحی، شیخ فخر الدین مجمع البحرین، به تصحیح سید احمد حسینی، نجف، 1961 م،  ص 1422

- ابی الحسین احمد بن فارس بن زکریا، مقاییس اللغه، ص 460

- ابی عبد الرحمن الخلیل بن احمد فراهیدی، العین

- ابی محمد بن الحسن بن درید، جمهره اللغه، ص 908

- ناصر علی عبد الله، حکمت المعجم البسیط

- زبیدی، محمد مرتضی، تاج العروس من جواهر القاموس، چاپ دوم، دارمکتبة الحیاة، جلد5، ص71

- فخر رازی، الاعتقادات، ص 59

-تعلیقات دکتر مشکوربر المقالات والفرق، ص238، به نقل از الفرق بین الفرق، ص153

[2]. فخر رازی، الاعتقادات، ص 59

[3]. علامه مجلسی، بحارالانوار، ج 25، ص 299.

[4]. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 5، ص 5.

3. هالم هیتس، تشیع، ترجمه محمد تقی اکبری، نشر ادیان، قم، 1384، ص 15

[6]. نیشابوری، ابن فتال، روضه الواعظین، نجف، مطبعه الحیدریه، افست قم، 1386، ص 218

[7]. اشعری، سعدبن عبدالله، المقامات و الفرق، تصحیح محمد جواد مشکور، ص 51

3. فرق الشیعه، نوبختی، تصحیح محمد صادق آل بحر العلوم، نجف، 1969 م، ص 42 تا 65/ المقالات و الفرق، سعد بن عبدلله اشعری، به اهتمام محمد جواد مشکور، تهران، 1963 م، ص 39 تا 41

4. مکتب در فرایند تکامل، مدرسی طباطبایی، ترجمه هاشم ایزدپناه، انشارات کویر، 1388، ص 63 و 64

[10]. گروهی از  شیعیان معتقد بودند: خداوند می­تواند علم شریعت را به طور کامل به هر کس می­خواهد بدهد و او را امام بسازد حتی اگر آن شخص کودکی خردسال باشد همچنان که عیسی  مسیح و عیسی بن زکریا به نص قرآن در کودکی پیامبر بودند( بصائر الدرجات، ص 238، فرق الشیعه، ص 99)

[11]. استناد به این کتب در حدیثی از ابوعبیده به نقل از حضرت صادق آمده که در آن این کتب چنین معرفی می­شدند. ابوعبیده گوید یکی از شیعیان از حضرت صادق راجع به جعفر پرسید، حضرت فرمود: جعفر پوست گاوی است پر از علم، عرض کرد جامعه چیست؟ فرمود طوماری است به طول هفتاد زراع و عرض پوست ران شتر فربه که تمام احتیاجات مردم در آن نوشته شده است، همه قضایا حتی جریمه خرابش در آنجا هست. عرض کرد، مصحف فاطمه چیست؟ ... همانا فاطمه 75 روز در دنیا بود و از فرق پدر اندوه بسیار داشت جبرئیل می­آمد و او را در مرگ پدر تسلیت می­داد و از احوال پدر او را خبر می­داد و سرگذشت اولادش را برایش می­گفت و علی(ع) آنها می­نوشت آن مصحف فاطمه است.

[12]. مدرسی طباطبایی، سید حسین، مکتب در فرایند تکامل( نظری بر تطوّر مبانی فکری تشیّع در سه قرن نخستین) ترجمه هاشم ایزدپناه، انتشارات کویر، 1388، ص 82

[13]. این اصطلاح در مقابل مفوضه به معنای تقصیر و کوتاه آمدن در مورد فضایل ائمه (ع) است.

[14].طبرسی، احتجاج، به تصحیح محمد باقر خرسان، نجف، 2966م، ج 2، ص288/ بحارالانوار، ج25، ص266-267

[15]. ابن الجوزی، تلبیس ابلیس، تحقیق سید جمیلی، بیروت، دارالکتاب العربی، چاپ دوم، ص 94/ اشعری، ابوالحسن، مقالات الاسلامیین، ج1، ترجمه محسن مویدی، چاپ اول امیرکبیر، تهران، 1362، ص 88.

[16]. صفار، بصائر الدرجات، ص 378، مقالات الاسلامیین، ج 1، ص 88.

[17]. کلینی، الکافی، تححیح علی اکبر غفاری، تهران، 1377، ص 422.

[18].شیخ مفید، تصحیح الاعتقادات، تحقیق حسین درگاهی،تهران، ص27

[19]. الاشعری، سعد، مقالات و الفرق، به اهتمام محمد جواد مشکور، تهران، 1963م، ص 40- 39

[20]. صفار، البصائر الدرجات، تصحیح حاج میرزا محسن کوچه باغی، منشورات الاعلمی، تهران، 2، 1404 قمری، ص 354- 335/ رجال کشی، ج2، انتشارات آل البیت، قم، 1362، ص 54.

[21]. المقالات و الفرق، سعد بن عبدا..اشعری، ص 21


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1078 به تاریخ 931006, کنفرانس ادبی, تحقیق زهرا رستم زاده
+ نوشته شده در  دوشنبه ۸ دی۱۳۹۳ساعت 16:10  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

2- کنفرانس ادبی؛ مفوّضه و اثرات آن بر شیعه‌ی امروز؛ زهرا رستم زاده؛ قسمت اول

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود را مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکلی به نظرم برسد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

خانم زهرا رستم زاده یکی از همشهریان محقق هستند که تحصیلات‌شان در رشته‌ی تاریخ تشیع هست و مقاله‌ای که در ادامه از ایشان خواهید خواند یکی از مقاله‌های ایشان در رشته‌ی تحصیلی خودشان است. ایشان در حال حاضر به تدریس در دانشگاه‌های تربت حیدریه اشتغال دارند. مفوضه و اثرات آن بر شیعه‌ی امروز نام مقاله‌ی ایشان است که در پنچ قسمت در وبلاگ خواهد آمد. در گزارش این جلسه اولین قسمت این مقاله‌ی ارزشمند را خواهید خواند.

 

مفوّضه و اثرات آن بر شیعه‌ی امروز؛ قسمت اول

چکیده: در طول تاریخ، شیعیان نیز با نشیب و فرازهای زیادی برخورد کردند که در چگونگی عقیده و تفکرشان تاثیر گذاشت، از جمله می‌توان به ورود اندیشه‌های غالیانه نام برد.

در کتب فرق، فرق مفوضه به عنوان شاخه‌ای از جریان غلو شناخته می‌شود. این فرقه به سبب پندارهای افراطی راجع به امامان شیعه، مورد انتقاد و برخورد شدید از سوی خود ائمه قرار گرفتند .

به همین علت بزرگان این فرقه برای مصونیت افکار خویش از روشنگری ائمه در جستجوی راه حل جدید برآمدند و در بُرهه‌ای از تاریخ با ساختن احادیث جعلی و منسوب کردن آن‌ها به ائمه، سعی در رخنه به مذهب تشیع اصیل نمودند و خوانشی جدید را ارائه نمودند.

واژگان کلیدی: غلو، مفوضه، تشیع، ائمه (امامان شیعه)

مقدمه: غلو یا گزافه­گویی همواره در طول تاریخ فرهنگ و ادیان گریبان تفکر اعتدالی را گرفته است. معنای غلو آن است که انسان چیزی یا کسی را از آن حدّی که هست بالاتر و در شأن و مرتبت و جایگاه کسی یا چیزی راه افراط را بپیماید. به عنوان مثال این باور که حضرت مسیح، خدا، یا فرزند خداست[1]؛ یا حضرت علی (ع) خالق بشر و اداره کننده‌ی دستگاه آفرینش است نمونه­هایی از غلو در ادیان می­باشد.

یکی از آموزه­های مهم کتاب مسلمین - قرآن - مبارزه با غلو است چنانچه در آیه 171 سوره نساء می­خوانیم: «یا اهل الکتاب لا تغلوا فی دینکم و لا تقولوا علی الله الّا الحق...» یعنی ای اهل کتاب در دین خود غلّو نکنید و بر خدا جز حق نگوئید.

مطالعه‌ی تاریخ تشیّع نشان می­دهد که عمدتاً غالیان بر دو گروه خاص اطلاق می­شده­اند:

1- غالیان مُلحد که عملاً جز نام تشیّع را با خود حمل نمی­کردند و ائمه را خدا می­شمردند و البته شمارشان اندک بود

2- غلّواندیشانی که اگرچه ائمه را آفریده‌ی خدا می­دانستند پندارهای افراطی مبنی بر عقیده به تفویض امور جهان به ایشان داشتند. هر چند هر دو گروه از دید لغت و اصطلاح غالی هستند گاه تنها از گروه اوّل به غلاة تعبیر می­شود و در مقابل گروه دوم را مفوّضه می­نامند. به تعبیری گروه اوّل «غلو در ذات» و گروه دوم «غلو در صفات» داشتند.

البته ناگفته نماند آن غلوی که در طول تاریخ در میان شیعه جای بیشتری باز کرده و مایه‌ی ناخرسندی بزرگان شیعه شده غلو نوع دوّم یعنی گروه مفوضه می­باشد[2].

در فرهنگ‌های فرق اسلامی[3] به سه گروه مفوضه اشاره شده است:

1- مفوضه از قدریه

2- مفوضه از حشویه

3- مفوضه از غلاة شیعه.

در این نوشتار مراد ما از مفوضه گروه سوم می­باشد که این گروه تفکری اغراق گونه راجع به حضرت رسول (ص) و بالاخص حضرت علی و سپس ائمه دوازده‌گانه داشتند و چنین می­پنداشتند خداوند تعالی نخست محمد (ص) را خلق کرد و آن‌گاه خلقت و تدبیر جهان را بر عهده او گذاشت و او خالق جهان و مدّبر اول است و محمد (ص) پس از خود امور جهان و تدبیر عالم را به علی (ع) واگذار کرد و او مدبّر ثانی است در ادامه گروهی از ایشان منکر شهادت امام حسین شدند، آنان تفویض جهان را تا امام حسین رسانده و او را مدبّر سوم جهان می­دانستند[4].

عقاید گروه مفوضه بنابر نظر یکی از پژوهشگران متأخر شکل تکامل یافته غلاة صدر اسلام است[5]. اگر این نظر را مبنا بگیریم باید بگوییم در طی زمان این فرقه بسته به شرایط فکری و اجتماعی و سیاسی شکل موجه­تر و متعادل­تری از خود نشان داده است. بدین معنا: آن زمان که جامعه با رهنمود رهبران دینی از قبول افکار غلو آمیز در حدّ الوهیت ائمه سر باز زد، فکر غلو به شکل کمرنگ تفویض عرضه شد. پس فرق اصلی میان آنان و غلاة مُلحد آن بود که غلاة ائمه را در عرض خدا و در درجه‌ی او می­دانستند ولی مفوضه به اصطلاح رایج ادوار اخیر «در طول» خدا می­دانستند، نتیجه آنکه پیامبر و ائمه عملاً تمام کارهایی را که خدا انجام می­دهند می­توانند انجام دهند با این فرق که قدرت خدا اصلی و قدرت آنان فرعی و تبعی است.

به مرور زمان این گروه نه به شکل یک فرقه‌ی خاص به نام مفوضه، بلکه به صورت بخشی از عقاید گروه شیعه درآمد و به بیانی ساده­تر عقاید تفویض با اندیشه‌ی شیعه درآمیخت.

اولین افرادی که به مقابله با این تفکر افراطی پرداختند خود امامان همام علیهاالسلام بودند و بعد از ایشا عالمان و اندیشمندان شیعه به تلاش در جهت جداسازی افکار و عقاید این فرقه از متون دینی پرداختند.

امّا امروزه آسیب شناسی عقاید شیعه نشانگر آن است که هنوز ردّ پایی از رسوب افکار این فرقه بر شیعه باقی مانده است.

نوشتار حاضر بر آن است که با پرداختن به سیر پیدایش غلو به عنوان منشأ مفوضه، ابتد عوامل پیدایش غلو را بررسی کرده و سپس مراد از مفاهیم تفویض را بیان نموده، سپس به سیر پیدایش مفوضه و عقاید آنان و به اشتراکات مفوضه و شیعه پرداخته و در پایان به نمونه­هایی از برخورد ائمه با این فرقه و سپس  تأثیراتی که تفکر شیعه از این فرقه پذیرفته را طرح نماید.

ظهور و پیدایش غلو:

پرداختن به تفکر و بسط اندیشه مفوضه، بدون ریشه‌یابی و شناخت بستر تاریخی آن کاری ابتر و نافرجام است، آنچه همه صاحب‌نظران بر آن متفق­اند این است که ریشه‌ی این اندیشه از تفکرات غالیان نشأت می­گیرد و بسیاری از محققان مفوضه را شاخه­ای از غلاة می­دانند. درباره‌ی علت ظهور غالیان نظرات متفاوتی بیان شده است، برخی منشأ ظهور غلّو را ایرانی می‌دانند و چنین می­گویند قداستی که شیعه برای امامان خود قائل هستند بی‌شباهت به فرّه ایزدی ایرانیان نیست[6]. گروهی دیگر از پژوهشگران مثل دکتر مصطفی کامل الیشبی اعتقاد به منشأ بین النهرینی این تفکر دارند[7]. و دلیل آنها این بوده که کوفه در قرن 2 هجری محلّ بحث و ظهور فلسفه­های گوناگون بوده است. احمد امین نیز با استناد به عقیده مسیحیان در باب حلول خداوند در عیسی و شباهت آن با عقیده غالیان در مورد الوهیت علی (ع) تأثیر مهم و نفوذ اندیشه­های مسیحی را در غالی‌گری نشان می­دهد[8].

ریشه تاریخی غلو در اسلام: شاید بتوان تاریخچه‌ی غلو در اسلام را به ادعای عمر پس از فوت حضرت رسول (ص) برگرداند که وی پس از رحلت حضرت محمد(ص) مرگ آن حضرت را باور نداشت و گفت تنها از نظرها غایب شده تا بعداً مراجعت نماید و می­گفت: دست و پای کسانی را که به او نسبت وفات دهند را قطع می­کند[9]. از همین رو ابوبکر او را به بشر بودن پیامبر و این آیه قرآن که «انکّ میت و انهم میتون[10]» توجه داد. از دیدگاه شیبی پدیده غلو پس از پیامبر اکرم (ص) در جامعه مسلمین به حیات خود ادامه داد و زیاده‌روی کتاب‌های کلامی در ردیف کردن معجزات و کرامات پیامبر خدا یکی از گواهان این حقیقت است[11].

البته در زمانی‌که جهالت بشر به جائی می­رسد که به افراد معمولی تاریخ نسبت غلو می­داده و مسائل مربوط به وی را دیگرگونه می­نگریستند چه جای تعجّب از آنکه شخصیت‌های بزرگ و ستودنی محل برخورد افکار غلوآمیز شوند؟ برای مثال در تاریخ کسانی از سپاهیان نبرد جمل پیرامون شتر عایشه گِرد می­آیند و می­گویند: بوی سرگین شتر مادر ما بوی مشک و عنبر است[12].

دکتر شیبی در این باب می­نویسد:«وقتی احساسات شرکت‌کنندگان در جنگ جمل تا آن حدّ چیره شود که درباره شتر عایشه نیز غلو و زیاده‌روی کنند از شیعیان علی (ع) نیز شگفت نیست که امام خود را با آن‌همه مناقب و فضایل بی چون و چرا تا درجه‌ی انسان کامل بالا ببرند و این سرآغاز یک رشته دگرگونی‌ها می­شود که وارثان نادان و ساده‌اندیشان، این افراد را به آنجا که رسیده­اند، برسانند[13]».

عوامل پیدایش غلو در کوفه:

1- زیاده روی در علاقه و دوستی: ریشه این علاقه افراطی را می­توان در شخصیت‌های ستودنی امامان جست، ایشان به سبب رعایت اصول اخلاقی آن هم در جامعه‌ی فاسد آن روزگار مورد توجه خاص مسلمین قرار گرفتند و این علاقه گاه راه افراط را پیمود، حضرت علی (ع) درباره خویش چنین می­فرمایند: «هلک فی رجلان، محبّ غال و مبغض قال» دو تن به خاطر من تباه شدند، دوستی که اندازه نگه نداشت و دشمنی که بغض مرا در دل کاشت[14].

امام سجاد (ع) خطاب به ابوخالد کابلی چنین می­فرمایند: «یهود و نصاری، به خاطر حبّ مفرطی که به عُزَیر و مسیح (علیهاالسلام) داشتند ان دو را فرزندان خدا می­دانستند. این سنّت درباره‌ی ما نیز جریان یافته است و برخی از افراد را به سوی گرایش‌های مبالغه‌آمیز در مورد ما سوق داده است. پس بدان که نه آنان از ما هستند و نه ما از آنان[15]». در این  حدیث امام سجاد علت غلو را دوست‌داشتن ِ زیاد مطرح می­کند.

2- ضعف عقول: اگر غلو و اندیشه­های اغراق‌گونه را همزاد و همراه انسان بدانیم شاید سخنی به گزاف نگفته­ایم چرا که در طول تاریخ انسان به سبب جهلش راجع به موضوعاتی که برای وی مجهول بوده دچار بزرگ‌نمایی شده است.  در بعضی روایات نیز جهل و ناآگاهی ریشه‌ی غلو ذکر شده چنان‌چه امام رضا می­فرمایند: بعضی از مردم ساده‌دل معجزات و کرامات فراوانی از ائمه مشاهده می­کردند و چون نمونه‌ی آن‌ها را از مردم عادی ندیده بودند تصور می­کردند که حتماً صاحب این معجزان دارای مقامی برتر از مقام بشری است و به این ترتیب قایل به خدایی ائمه(ع) یا حلول روح خدایی در آنان می­شدند[16].

3- احساس کوتاهی و تقصیر نسبت به گذشته: در زمان حکومت امویان و آنگاه که میان علی (ع) و معاویه جنگ در گرفت مردم زیادی پشت علی(ع) را خالی کردند و در برخی از خطبه­های نهج البلاغه حضرت علی (ع) به گله از این افراد می­پردازند، بعد از شهادت ایشان که مردم دیگر مشی و رفتار علی را در خلفای بعدی ندیدند دریافتند که دچار چه خطای بزرگی شده­اند؛ غالی‌گری در حق ایشان در واقع تسلی درونی کوفیان به خاطر عملکرد بدشان در زمان حیات حضرت علی (ع) بود[17].

4- اباحی‌گری و ترک واجبات: رویکرد عده­ای به غلو را می­توان در شهوت و اباحه­گری دانست، از اعتقادات این عده به ازدواج محارم، حلال شمردن گوشت خوک و لواط را می­توان نام برد.[18]

5- ارتزاق و کسب درآمد: با نگاه به تاریخچه‌ی شخصیت رهبران غلاة مانند ابوالخطاب، مغیرة بن سعید، ابو منصور عجلی در می­یابیم این عده به بهانه الوهیت ائمه خود را پیامبران ایشان معرفی می­کردند و از این راه به کسب درآمد می­پرداختند تا اینکه بالاخره حساسیت حکومت را برانگیختند و به هلاکت رسیدند[19].

امام حسن عسکری (ع) در مورد دو تن از غلاة به نام­های محمد بن نصیر فهری نمیری و حسن بن محمد بن بابای قمی چنین فرموده­اند: «متسألکین یأ کلان بنا الناس فتّانین موذیین ... یزعم ابن بابا انی بعثة بیاً» این دو حیله‌گر موذی به نام ما، مال مردم را می­خورند، ابن بابا ادعا می­کند که من او را به عنوان نبی برانگیختم[20].

6- انگیزه­های سیاسی: این انگیزه را شاید بتوان از عمده­ترین دلایل ذکر کرد. با تأکید بر مقام لاهوتی امامان و تأکید بر تجرد مفهوم امامت، ائمه به موجوداتی ماورایی تبدیل شدند که پرداختن به امور سیاسی امری دون و خلاف شأن ایشان بود و در حقیقت با این حربه، بُعد سیاسی مفهوم امامت از خاطره­ها زدوده شد. شاید کمک و مدد ابن فرات به عنوان کارگزار دولت در بسط اندیشه­های غالیانه محمد بن نصیر نمیری را بتوان حمل بر همین موضوع نمود یعنی حکومت‌های جبّار آن زمان نیز از غلّو درباره‌ی ائمه نصیبی این چنینی می­بردند[21].

*** 


[1]. مائده، 72

[2]. سه گفتار در غلو پژوهی، جویا جهان بخش، انتشارات اساطیر، چاپ اول1390، ص57 و 58

[3]. فرهنگ فرق اسلامی، دکتر محمد جواد مشکور، بنیاد پژوهشهای استان قدس، مشهد، 1368، ص424

- فرهنگ جامع فرق اسلامی، سیدحسن خمینی، جلد2، ص1335

- فرهنگ نامه فرقه­های اسلامی، امین شریف یحیی، انتشارات باز، تهران، 1378

[4]. دایرة المعارف تشیع، سیری در فرهنگ و تاریخ تشیع، نشر محبی، پاییز 1373، ص26

[5]. مکتب در فرآیند تکامل، حسین مدرسی طباطبایی، انتشارات کویر، چاپ هشتم، 1389، ص62

[6]. زاهدی مقدم، علیرضا، مقاله بررسی شکل گیری جریان غلات در تشیع و موضع امامان شیعی، فصلنامه علمی ترویجی علوم اسلامی، سال دوم، تابستان86

[7]. شیبی- تشیع و تصوف- چاپ سوم، دارالاندلس، 1982 میلادی، ص17

[8]. احمد امین- پرتو اسلام- ج سوم، ترجمه عباس خلیلی، تهران، شرکت محمد اقبال و شرکا، چاپ دوم، 1377، ص 316

[9]. سیره ابن هشام،هشام بن ایوب مصری، به تصحیح مصطفا السقا و دیگران، قاهره، 1936 م، 306-305/ تاریخ طبری، محمد بن جریر طبری، جلد 3، بیروت، موسسه الاعلمی، 201-200

[10]. زمر، 30

[11]. تاریخ فرق اسلامی(2)، دکتر حسین صابری، انتشارات مهر، چاپ ششم، قم، 1389، ص260

[12]. شیبی، الصله بین التصوف و التشیع، ص122-121

[13]. سید هاشم معروف الحسنی، معروف الحسنی، ص5-264

[14]. نهج البلاغه، محمد دشتی، انتشارات الهادی، چاپ هجدهم، زمستان80، خطبۀ 127

[15]. مجلسی- محمد باقر، بحارالانوار ج 44 تهران، 1376 به بعد، ص 288

[16]. مجلسی، محمد باقر، همان ص 271

[17]. وردی، مهزله العقل البشری، بغداد، دار کوفان، بیتا، ص62-64

2. علل الشرایع، شیخ صدوق، مطبعه الحیدریه، نجف، 1385 ق، ص 219

[19]. السامرائی، عبدالله سلوم، الغلو والفرق الغالیه فی الحضارة الاسلامیه، انتشارات دار الحریه، بغداد، 1392 ق، ص15

[20]. مجلسی، محمد باقر، همان ص 317

[21]. حیات فکری و سیاسی امامان شیعه، رسول جعفریان، انتشارات انصاریان، چاپ یازدهم، 1387، ص236، به نقل از اختیار معرفة الرجال، ابوجعفر طوسی، تحقیق مصطفوی، مشهد، ص30


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1077 به تاریخ 930929, کنفرانس ادبی, تحقیق زهرا رستم زاده
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۴ دی۱۳۹۳ساعت 17:32  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

2- کنفرانس ادبی؛ تاثیرپذیری شاهنامه از متون تعلیمی زرتشت؛ سید علی موسوی؛ قسمت پنجم (آخرین قسمت)

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود را مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکلی به نظرم برسد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

دوستانی که مطالب وبلاگ را دنبال می‌کنند می‌دانند که مدتی است که در ابتدای هر جلسه 100 بیت از شاهنامه‌ی فردوسی می‌خوانیم. در ابتدای این راه جناب استاد موسوی زحمت کشیدند و چند مقاله در زمینه‌ی فردوسی و شاهنامه را نوشته و در جلسه مطرح کردند. یکی از این مقاله‌ها تحت عنوان مذهب فردوسی چند هفته‌ی گذشته در جلسه مطرح شد و اینک یکی دیگر از این مقالات را تحت عنوان «تاثیرپذیری شاهنامه از متون تعلیمی زرتشت» در پنج قسمت در وبلاگ خواهید خواند. این هفته پنجمین قسمت و آخرین قسمت از این مقاله‌ی ارزشمند را با هم می‌خوانیم.

 

تاثیرپذیری شاهنامه از متون تعلیمی زرتشت؛ قسمت پنجم

...  ادامه از قسمت چهارم

11- آز:

در متون اوستایی «آز» یکی از مشهورترین صفاتی است که ممکن است انسان به آن دچار شود به سبب همین تنفر بسیار است که «آز» در شکل دیوی عینیت می‌یابد.78

چنین داد پاسخ که آز و نیاز

دو دیوند بدگوهر و دیرساز

(شاهنامه، ج 8، ص 282)

روحی که دچار آز می‌شود در بند غفلت و فراموشی نیز می‌افتد. جنبه‌های اساسی زندگی را از یاد می‌برد حتی یاد مرگ در او نابود می‌شود و بدین‌سان زندگی هر دو جهان خویش را تباه می‌کند. در مینوی خرد چنین می‌خوانیم «پرسید دانا از مینوی خرد که چرا مردمان به این چهار چیز که باید بیشتر در ذهن خود بدان بیاندیشند کمتر می‌اندیشند: گذران بودن چیز گیتی و مرگ تن و حساب روان و بیم دوزخ؟ مینوی خرد پاسخ داد که به سبب فریب دیو و آز و به سبب ناخرسندی»79

چو خشنود باشی تن‌آسان شوی

و گر آز ورزی هراسان شوی

(شاهنامه، ج7، ص211)

ریشه‌ی تمام صفات پست و ضدانسانی در روح آزمند است. در حقیقت آز مادری است که فرزندانی همچون خشم، کینه و حسد و ترس را می‌زاید و بدین سبب است که در هنگام ظهور سوشیانسِ موعود به هنگام نابودی دیوان، دیو آز است که باید خشم و دیوان دیگر را ببلعد و سپس خود توسط سروش آزرده شود.80 با ذکر این مختصر به سراغ متون تعلیمی زرتشتی و شاهنامه می‌رویم

11-1: آز دیوی است سیری‌ناپذیر:

در بندهش چنین می‌خوانیم «آز آن دیو است که هر چیزی بیوبارد و چون نیاز را چیزی نرسد، از تن خورَد. او آن دروجی است که چون همه خواسته‌ی گیتی بدو دهند انباشته نشود و سیرنگردد. چنین گوید که چشم آزمندان هامونی است که او را سامان (حد و مرز ) نیست.»81

و نیز در بندهش آمده است که: «آز دیو را زور از آن کس است که به زن خویش خرسند نیست. و نیز آن کسان را بر باید»82 بدین لحاظ فردوسی در شاهنامه نیز توجه می‌کند که به آنچه داری قانع باشی و بیشی مجوی زیرا که نفس طمعکار را هیچ بیشی سیر نتواند کرد و عاقبت بیش طلبیدن رفتن آبروی است.

از شاهنامه:

بخور آنچه داری و بیشی مجوی

که از آز کاهد همی آبروی

(شاهنامه، ج 5، ص 87)

که را آرزو بیش، تیمار بیش

بکوش و بنوش و منه آز پیش

(شاهنامه، ج 7، ص196)

11-2: آز سبب تباهی زندگی دنیا و آخرت است:

شاید تصور برخی بر این باشد که بسیاری مال و ثروت و بیشی‌خواهی و آزورزی مایه‌ی آسایش تن‌ورزان است مینوی خرد در پاسخ دانا که چگونگی نگاهداری تن و آسایش را از او می پرسد، چنین پاسخ می‌دهد: «به آز متمایل مباش تا دیو آز تو را نفریبد و چیزهای گیتی برای تو بی‌مزه و چیزهای مینو تباه نشود»83

از شاهنامه:

چو بستی کمر بر در ِ راهِ آز

شود کار گیتی‌ت یکسر دراز

پرستنده‌ی آز و جویای کین

به گیتی ز کس نشنَوَد آفرین

(شاهنامه، ج 5، ص 86)

چو داننده‌مردم بود آزوَر

همی دانش او نیاید به سر

(شاهنامه، ج 8، ص 30)

همین آز است که مایه نابودی بسیاری از قهرمانان شاهنامه از جمله سلم و تور، کاووس، سهراب، گر گین و ماهوی سوری می‌شود.84

11-3: آز مایه خشم، زمستان، پیری، شیون، مویه و ... است:

در گزیده‌های زاداسپرم چنین آمده است: «در دین آن‌گونه پیداست که هنگامی که اهریمنی به سوی آفرینش تاخت... . پس اسپهسالار گزید که خود آز است و چهار سپاهبد به همکاری او آفریده شد که عبارت است از خشم و زمستان و پیری و خطر. آز به عنوان سپاهبد برگزیده شد و سردار راست و سردار چپ او گرسنگی و تشنگی است. هم‌چنین  پیری، شیون، مویه هم‌چنین نیز خطر، افراط و تفریط.85

نگر تا نگردد به گِردِ تو آز

که آز آورد خشم و بیم و نیاز

(شاهنامه، ج 7، ص 203)

11-4: از مرد آزوَر باید پرهیز نمود:

بحث درباره‌ی آز را با گفتاری از مینوی خرد به پایان می‌بریم که مینوی خرد در پاسخ دانا می‌گوید که «با مرد آزوار (حریص) شریک مشو و به سالاری مگمارش»86

از شاهنامه:

نکوهیده باشد جفاپیشه مرد

به گِردِ در ِ آزداران مَگَرد

(شاهنامه، ج 7، ص 255)

12- نبرد با نفس:

در همه‌ی ادیان الهی نبرد با نفس در شمار بزرگ‌ترین و مهم‌ترین نبردهایی است که یک انسان در طول زندگی خویش حتماً باید آن‌را انجام دهد. انسان موفق در زندگی کسی است که از میدان این نبرد عظیم به تعبیر اسلامی‌اش «جهاداکبر» پیروز و سربلند بیرون آید. در دین مزدیسنا نیز با همین معنا روبه‌رو هستیم. در گزیده‌های زاداسپرم درباره‌ی پنج خوی آسرونان (پیشوایان دینی) صحبت شده است. پنجمین خوی یک پیشوای دینی باید این گونه باشد: پنجم: «از روی میل شبانه‌روز با درون خود جنگیدن و درازی زندگی از اعتراف به دین برنگشتن و وظیفه را از دست نهشتن است»87

از شاهنامه:

سراسر ببندید دست هوا

هوا را مدارید فرمان روا

(شاهنامه، ج7، ص 207)

و دلیرترین نیز کسی است که با دیو خویشتن ستیز کند: «پرسید دانا از مینوی خرد که کدام مرد دلیرتر؟ مینوی خرد پاسخ داد که: آن مرد شجاع‌تر است که با دروج «دیو» خویشتن بتواند ستیزه کند و به‌ویژه آن که این پنج دروج را از تن دور دارد که عبارت‌اند از آز و خشم و شهوت و ننگ و ناخرسندی»88

از شاهنامه:

خردمند کارد هوا را به زیر

بود داستانش چو شیر دلیر

(شاهنامه، ج 5، ص 58)

13- خنک آن‌که با دانش و بخردی است:

13-1: دانشی ستودنی است که راه نیک را نُماید: «درست‌ترین علم مزدا آفریده مقدس را می‌ستاییم که راه راست را نموده به سر منزل مقصود می‌رساند.»93

ابیاتی در شاهنامه با همین مضمون یا مضمونی نزدیک به آن وجود دارد.

به دانش فزای و به یزدان گرای

که اوی است جان تو را رهنمای

(شاهنامه، ج 7، ص 276)

خرد باید و دانش و راستی

که کژی بکوبد در ِکاستی

(شاهنامه، ج 7، ص 28)

13-2: دانش مایه‌ی قوت اعضای بدن و بصیرت درون است:

مضمون فوق را در این عبارت از دین یشت می‌یابیم: «او را (علم را) بستود زرتشت از برای نیک‌اندیشیدن و گفتن و رفتار نمودن در اندیشه و گفتار و کردار، و از برای این کامیابی که با او راست‌ترین علم مزدا آفریده‌ی مقدس را قوّت در پاها و شنوایی در گوش‌ها و قوّت در بازوان و صحّت در سراسر تن و دوام در سراسر تن ببخشد.»94

ابیاتی نزدیک به مضامین یادشده را از شاهنامه نقل می‌کنیم که در آن‌ها نیز دانش مایه‌ی آرامش و سلامت روح و روان و تن آدمی شناخته شده است.

بر ِ ما شکیبایی و دانش است

ز دانش روان‌ها پر از رامش است

(شاهنامه، ج 7، ص 65)

نگهدار تن باش و آن خرد

که جان را به دانش خرد پرورد

(شاهنامه، ج 6، ص211)

ز دانش بوَد جان و دل را فروغ

نگر تا نگردی به گرد دروغ

(شاهنامه، ج 8، ص 130)

بدو گفت گر راه دانش نجُست

بدین آب هرگز روان را نشُست

(شاهنامه، ج 8، ص 130)

چنان دان که هر کس که دارد خرد

به دانش روان را همی‌پرورد

تن مرده چون مردِ بی‌دانش است

که دانا به هر جای بآرامش است

(شاهنامه، ج 8، ص137)

به دانش بود بی‌گمان زنده مرد

چو دانش نباشد به گِردش مگَرد

هر آن مغز کو را خرد روشن است

ز دانش یکی بر تَنَش جوشن است

(شاهنامه، ج8، ص 251)

ز شب روشنایی نجوید کسی

کجا بهره دارد ز دانش بسی

(شاهنامه، ج 3، ص141)

13-3: راست‌ترین دانش دین مزدیسنا است:

بهترین دانش در دین ایران باستان دانش دینی است. دین و دانش دو پدیده‌ی جدا از یکدیگر نیستند. آن دانشی پسندیده است که از دین سرچشمه گرفته باشد و رنگ الهی داشته باشد در خرده اوستا چنین می‌خوانیم: «راست‌ترین دانش خدا داده دین پاک و نیک مزدیسنا است دین بهی راست و درست که خدا بر مردم فرستاده است»95

نزدیکی میان دین و دانش در شاهنامه فردوسی نیز تجلی یافته است. آن دانشی ارزشمند است که با دین و گرایش به سوی یزدان همراه باشد.

تو را دانش و دین رهاند درست

در رستگاری ببایدْت جُست

(شاهنامه، ج1، ص 18)

ز دانش نخستین به یزدان گرای

که او هست و باشد همیشه به جای

(شاهنامه ، ج8، ص 140)

هنر جوی با دین و دانش گزین

چو خواهی که یابی ز بخت آفرین

(شاهنامه، ج 8، ص 276)

پایان

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1076 به تاریخ 930915, کنفرانس ادبی, تحقیق استاد موسوی
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۸ آذر۱۳۹۳ساعت 19:49  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

بلا از دیدگاه و نظرگاه مولانا؛ بهمن صباغ زاده؛ قسمت اول

دوستانی که در جلسات مثنوی‌خوانی شرکت می‌کنند به یاد دارند که هفته‌ی گذشته پس از خواندن تمثیل نخود و کدبانو به مسأله‌ی بلا و ابتلا پرداختیم و در زمان کمی که به پایان جلسه داشتیم دوستان حاضر در جلسه کمی راجع به این موضوع سخن گفتند. برای دوستانی که هفته‌ی گذشته تشریف نداشتند یا مسأله را از خاطر بُرده‌اند باید عرض کنم که در داستان وکیل صدر جهان در دفتر سوم داستانی دیگر مطرح شد با عنوان داستان مسجد مهمان‌کش و در این داستان هنگامی که شخصی بلاجو می‌خواهد وارد مسجد شود و شب را در آن‌جا بماند دیگران او را منع می‌کنند. مولانا از زبان این شخص، تمثیل نخود و کدبانو را می‌آورد تا بگوید بلا هم در جای خود ضرورت دارد. در این تمثیل مولانا می‌گوید کدبانویی مشغول آشپزی است و نخودها را در آب جوش انداخته است تا پخته شوند. در این میان از زبان نخود خطاب به کدبانو می‌گوید که من در بوستانی سبز و خوش زندگی می‌کردم. تو آمدی مرا از آن‌جا جدا کردی و به میان آب و آتش آوردی، این چه دشمنی است؟ و از زبان کدبانو خطاب به نخود می‌گوید. خیر تو در این جوشیدن و حرارت دیدن است و اگر بدانی که به واسطه‌ی این جوشیدن از خامی به پختگی خواهی رسید و انسانی تو را خواهد خورد و با خورده شدن از زندگی نباتی خواهی مرد و در زندگی انسانی متولد خواهی شد به خاطر این کار از من تشکر خواهی کرد. اصلا به قول مولانا آن سبزی و آن خوشی که در باغ داشته‌ای برای رسیدن به همین مرحله بوده است.

بعد از آن شنبه‌شب و آن جلسه‌ی مثنوی خوانی این مسأله یعنی «بلا و ابتلا» همچنان ذهن مرا مشغول داشت و آثار بزرگان را در این زمینه تورق کردم و از موتوهای جستجوی اینترنت کمک گرفتم تا این مسأله را لااقل برای خودم کمی روشن کنم. این تحقیق شکل خلاصه شده و تغییر یافته‌ی مقاله‌ای است که در سایت دایرة المعارف ظهور یافتم. با خواندن آن مقاله به این نتیجه رسیدم با توجه که جلسه‌ی ما جلسه‌ی مثنوی‌خوانی است و در کلاس درس مولانا می‌نشینیم چرا از خود مولانا جواب نخواهیم که مولانا به حد کافی به این مساله پرداخته است.

دوستان بهتر از من می‌دانند که در سال‌های اخیر هم آثار مولانا از پُرفروش‌ترین کتاب‌های دنیا هستند و حتی غربیان که با مسائل عرفانی چندان مأنوس نیستند به اهمیت کلام مولانا پی برده‌اند. در این مجال نیز قصد آن داریم تا با غور در مثنوی شریف مولانا جلال الدین به بیان دیدگاه عارف بزرگ ایران زمین در رابطه با بلا بپردازیم و از درخت پُربار فکر و اندیشه وی خوشه‌چینی نماییم. بلا در ظاهر کلام، با لغاتی چون: سختی، مشقت و محنت مترادف است. اما این معنی، لایه ظاهری واژه را مد نظر دارد، زیرا در بلا و درد، رحمت‌ها و نعمت‌هایی نهفته است که برای تشخیص آن، باید از دیده‌ای تیزبین برخوردار بود.

دوستان می‌دانند که مثنوی معنوی علیرغم وحدت موضوع آن که به قول دکتر سروش می‌توان آن را عشق‌نامه نامید در ظاهر پراکنده است و مولانا هرگز بابی را به بلا و ابتلا اختصاص نداده است که در آن باب به طور مجزا به تشریح این مطلب بپردازد بلکه به فراخور حال در جای جای مثنوی به این موضوع اشاره کرده است و اتفاقا این موضوع یکی از موضوع‌های محوری مثنوی محسوب می‌شود. یکی از دانشمندان هم‌عصر ما به نام آقای کریم زمانی که شرح مبسوط ایشان بر شش جلد مثنوی معنوی و همچنین شرح ایشان بر کتاب شریف فیه ما فیه مُعرّف حضور علاقه‌مندان به سخن مولانا هست بر عاشقان مولانا لطف کرده‌اند و کتابی تحت عنوان تفسیر موضوعی مثنوی تالیف کرده‌اند و در آن کتاب مثنوی معنوی را از دید موضوع‌های مختلف طبقه‌بندی کرده‌اند و انصافا با تسلطی که بر مثنوی داشته‌اند کتاب ارزشمندی را به عاشقان مولانا هدیه کرده‌اند. اولین نکته‌ای که مولانا در این مطلب بیان می‌کند این است که بلا حاصل اختیار انسان است و اگر انسان مختار نبود بلا معنی‌ای نداشت.

کامتحان را شرط باشد اختیار

اختیاری نبودت بی اقتدار

بلا تمییز سره از ناسره

در ادامه جناب مولانا مقوله‌ی بلا و ابتلا از دیدگاه‌های مختلف در جای‌جای مثنوی مورد بحث قرار می‌دهد از جمله در دفتر اول در حکایت زرگر و کنیزک در انتهای داستان هنگامی که سخن از این می‌گوید که کشتن و زهر دادن زرگر به اشارت حق بود به این نکته اشارت می‌کند که بلا مانند محک است و سره را از ناسره جدا می‌کند.

بهر آن است این ریاضت وین جفا

تا برآرد کوره از نقره‌، جفا

بهر آن است امتحان نیک و بد

تا بجوشد، بر سر آرد زر ز بد

در جای دیگر نقش محک را به شیطان هم می‌دهد آن‌جا که در دفتر دوم در خلال داستان معاویه و شیطان مولانا جلال‌الدین از قول شیطان نقل می‌کند هر موجودی در دستگاه آفرینش نقشی دارد و من در این دستگاه نقش محک را دارم. (میناگر عشق، ص 405)

گفت ابلیسش گشاد این عقد را

من مَحَکّم قلب را و نقد را

امتحان شیر و کلبم کرد حق

امتحان نقد و قلبم کرد حق

وی معتقد است که گوهر اصلی انسان در امتحانات هویدا می شود و امتحانات مختلف، با اشیاء گوناگون، برای تمییز حق از باطل است. (تفسیر و تحلیل مثنوی جلال الدین محمد بلخی، ج 5، ص 351) و در جای دیگر یعنی در دفتر ششم بعد از داستان ترک و خیاط می‌گوید: بلا و امتحان از رحمت حق تعالی است

رحمتی دان امتحان تلخ را

نقمتی دان مُلک مرو و بلخ را

بلا و ابتلا سنتی دائمی

دیگر این که از نظر مولانا، جهان، جهان ابتلاست و دائم گرفتار کسر و انکسار و ترمیم و تعمیر است. بشر نیز از این قاعده کلی مستثنی نیست و چون گویی در خم چوگان تقدیر به راست و چپ روان است. هر لحظه گرفتار ابتلایی است و هر آن، اسیر دام و دانه‌ای است. پس امتحان های الهی دائمی است. چنانچه در دفتر اول گفته است:

پس به هر دوری ولی‌ای قائم است

تا قیامت آزمایش، دائم است

اما در برابر این بلاها که سنت الهی است طبق نظر جناب مولانا چاره‌ای جز پناه بردن به درگاه حضرت باری وجود ندارد و انسان نیک‌بخت به واسطه‌ی این بلاها به خداوند نزدیک‌تر می‌شود. از آن جمله در دفتر چهارم در تفسیر آیه‌ی و ما خلقنا السموات والارض و ما بینهما الا بالحق می‌فرماید:

نیست تخصیصی خدا کس را به کار

مانع طوع و مراد و اختیار

لیک چون رنجی دهد بدبخت را

او گریزاند به کفران رخت را

نیکبختی را چو حق رنجی دهد

رخت را نزدیکتر وا می‌نهد

بددلان از بیم جان در کارزار

کرده اسباب هزیمت اختیار

پُردلان در جنگ هم از بیم ِ جان

حمله کرده سوی صفِّ دشمنان

رستمان را ترس و غم وابیش برد

هم ز ترس آن بُزدل اندر خویش مُرد

چون محک آمد بلا و بیم جان

زان پدید آمد شجاع از هر جبان

حاصل آن کز وسوسه هر سو گریخت

از قضا هم در قضا باید گریخت

علامه جعفری در تفسیر این ابیات می‌فرمایند: خداوند به هیچ کس اختصاص معینی نداده و از اراده و اختیار هیچ کس هم جلوگیری نمی‌کند، بلکه تفاوت از آنجا ناشی می‌شود که خداوند برای بخشیدن توفیق، رنج‌ها و ناملایماتی را برای انسان‌ها پیش می‌آورد. کسی که کاری جز لذت‌پرستی ندارد، از پذیرش آن رنج‌ها و ناملایمات به جهت کفران نعمت فرار می‌کند. (تفسیر مثنوی مولوی، ج 10، ص 542. ) به عقیده‌ی مولوی انسان‌های فاقد کمالات معنوی زمان ابتلا، بی‌صبری کرده و راه کفران و ناسپاسی پیشه‌ی خود می‌سازند. ولی انسان نیکبخت و آماده‌ی تکامل آن رنج‌ها را با آغوش باز استقبال می‌کند. او بساط خود را جمع می‌کند و به سوی درگاه الهی نزدیک‌تر می‌آورد. انسان‌های به کمال رسیده در کوران مصائب و ابتلائات به خدا نزدیک‌تر می‌شوند. وی می‌افزاید: از آن رو که ابتلا و ترس از جان به مثابه سنگ محک است، بر اثر آن دلاور از ترسو شناخته می‌شود.

بسط وجود انسان در سایه‌ی بلا و ابتلا

مولانا حتی عطای الهی را منوط به ابتلا می‌داند و از دید او ابتلا زمینه‌ای است برای کسب قابلیت. در دفتر ششم در داستان صوفی و قاضی مولانا مناظره‌ای بین صوفی و قاضی مطرح می‌کند، صوفی می‌پرسد: این‌همه کیفیت‌ها و حرکات و سکون و اضداد چگونه از خداوندی که از همه جهت واحد است صادر شده است؟ قاضی جواب می‌دهد:

مرتو را هر زخم کآید زآسمان

منتظر می‌باش خلعت بعد از آن

کو نه آن شاه است کِت سیلی زند

پس نبخشد تاج و تخت مْستند

جمله دنیا را پَر ِ پشه، بها

سیلی‌ای را رشوت بی‌منتها

گردنت زین طوق زرّین جهان

چُست دردُزد و ز حق سیلی ستان

آن قضاها کانبیا برداشتند

زان بلا سرهای خود افراشتند

مولوی از زبان قاضی می‌گوید: این حقیقت را بدان: برای تو هر زخمی که از آسمان برسد، منتظر خلعتی باش که در دنبال آن زخم، نصیبت خواهد گشت. خدای ما آن خدا نیست که اگر سیلی به روی تو بنوازد، تاج و تختی از روی کرامت به تو عنایت نکند. گردنت را در معرض سیلی خداوندی قرار بده به واسطه همان بلاها که بر پیامبران می‌گمارد سرهای آن‌ها را به عالم علیین بلند می‌کند. (تفسیر مثنوی مولوی، ج 13، ص 569)

... ادامه دارد


برچسب‌ها: مثنوی خوانی, جلسه مثنوی خوانی به تاریخ 13930915, کنفرانس ادبی
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۷ آذر۱۳۹۳ساعت 18:44  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

2- کنفرانس ادبی؛ تاثیرپذیری شاهنامه از متون تعلیمی زرتشت؛ سید علی موسوی؛ قسمت چهارم

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود را مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکلی به نظرم برسد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

دوستانی که مطالب وبلاگ را دنبال می‌کنند می‌دانند که مدتی است که در ابتدای هر جلسه 100 بیت از شاهنامه‌ی فردوسی می‌خوانیم. در ابتدای این راه جناب استاد موسوی زحمت کشیدند و چند مقاله در زمینه‌ی فردوسی و شاهنامه را نوشته و در جلسه مطرح کردند. یکی از این مقاله‌ها تحت عنوان مذهب فردوسی چند هفته‌ی گذشته در جلسه مطرح شد و اینک یکی دیگر از این مقالات را تحت عنوان «تاثیرپذیری شاهنامه از متون تعلیمی زرتشت» در پنج قسمت در وبلاگ خواهید خواند. این هفته دومین قسمت این مقاله را با هم می‌خوانیم و بقیه‌ی قسمت‌ها را در هفته‌های پیش رو خواهیم خواند.

 

تاثیرپذیری شاهنامه از متون تعلیمی زرتشت؛ قسمت چهارم

...  ادامه از قسمت سوم

6- صلح جویی (بد و نیک را داد دادن نکوست)

بردباری و مدارا در دین مزدیسنی امری ستوده است. این بردباری منحصر به دوستان نیست بلکه حتی با دشمنان نیز باید بردبار بود و از مجادله با ناراستان پرهیز کرد. در گزیده‌های زاداسپرم درباره‌ی سه قانون که زرتشت به برتری آموخت» چنین آمده است. نخست این که به «مجادله‌ی نا راستِ نزد کسان مروید»  2- «اگر با شما به ستم رفتار کنند دادگری پیش گیرید»56  نیز در منیوی خرد می‌خوانیم: «با کینه‌ور نبرد مکُن و به هیچگونه او را میازار»57

شبیه به این مضمون را در روایت پهلوی نیز می‌خوانیم: «هرمزد به زرتشت گفت: اگر کسی در گیتی تو را بفریبد و بخواهد به تو بَدی کند و به سبب تنگی خواسته (فقر) با تو دشمن باشد تو با او به نرمی و داد سخن گو چه اگر به نرمی و داد سخن گویی پس از راهِ دادگری بهتر می‌توانی او را شکست دهی تا که از راه خشونت و درشتی با او سخن گویی»58

از شاهنامه:

گر از دشمنت بَد رسد، گر ز دوست

بد و نیک را داد دادن نکوست

(شاهنامه، ج 4، ص 291)

تو با دشمن ار خوب گویی رواست

از آزادگان خوب گفتن سزاست

(شاهنامه، ج 5، ص 142)

به کین جُستن مُرده‌ی نا پدید

سَر ِ زندگان چند باید بُرید؟

(شاهنامه ، ج 5 ، ص 148)

اگر بازیابی شده روزگار

به گیتی درون تخم ِ کینه مکار

(شاهنامه ، ج 5، ص 148)

7- خرسندی و قناعت: (توانگر شود هر که خشنود گشت)

در دین مزدیسنی خرسندی به دو دلیل ستوده می‌شود نخست آنکه خرسندی و قناعت توانگری می‌آورد و دیگر آنکه پوششی است برای جلوگیری از آسیب اهریمن و صفات پست.

7-1: توانگری

«پرسید دانا از مینوی خرد که از توانگران که درویش‌تر؟ و از درویشان که توانگر‌تر است؟ مینوی خرد پاسخ داد: که از توانگران کسی درویش‌تر است که به آنچه او راست خرسند نیست و از درویشان آن توانگرتر است که به آنچه آمده است خرسند است و به بیشتر از آن چیز نیندیشد».59

از شاهنامه:

توانگر شد آن کس که خشنود گشت

بدو آز و تیمار او سود گشت

(شاهنامه، ج8، ص 118)

توانگر شود هر که خشنود گشت

دل آرزو خانه‌ی دود گشت

(شاهنامه، ج7، ص196)

7-2: در جلوگیری از آسیب اهریمن:

«پرسید دانا از مینوی خرد که آفریدگار اورمزد در گیتی هیچ آفریده‌ای خلق کرده است که اهریمن نتواند بدو آسیب برساند. مینوی خرد پاسخ داد. که به مردم خردمند و خرسند (= قانع ) کمتر می‌تواند آسیب برساند.»60 آسیب‌پذیر نبودن انسان خرسند از بیت زیر به خوبی برمی‌آید زیرا بدی، آز و تیماردشمنان انسانند و اگر انسان با خرسندی همراه شود صفات بد و زشت سودمند می‌شوند.

از شاهنامه:

توانگر شد آن کس که خشنود گشت

بد و آز و تیمار او سود گشت

(شاهنامه، ج 8 ، ص 118)

8- قضا و قدر:

صحبت درباره‌ی قضا و قدر بیش از هر کتاب دیگری در مینوی خرد آمده است. «کریستین سن» اعتقاد داد که کتاب مینوی خرد در اواخر عهد ساسانی تالیف شده است و این دقیقا همان زمانی بود که کیش زروانی در اوج اعتلای خود بود. سپس به نقل بخش از کتاب پرداخته، می‌نویسد: «همه کار جهان به قضا و زمان و مشیت عالیه زروان که وجودش قائم به ذات و فرمانروایی‌اش باز بسته است»61

مفهوم بدیهی وجود و حقیقت که برخی آن را مکان و بعضی زمان (زروان می‌نامند) در ابتدا مفهوم زمانی داشت اما زروان تنها به معنی زمان مطلق نبود بلکه مفهوم قدر و سرنوشت نیز داشت»62 اگر چه اعتقاد به قضا و قدر توسط متکلمین زرتشتی با بی‌توجهی روبرو شد و همین امر باعث گردید تا سه چهارم اوستا به دلیل آمیختگی آن با عقاید زروانی از بین برود، اما باز هم توجه به تاثیر قضا و قدر در سرنوشت انسان امری بود که حداقل در سایه‌ی مینوی خرد به وضوح خود را نشان داد.

8-1: با کوشش نیکی تا مقدر حاصل نمی‌شود: پرسید دانا از مینوی خرد که با کوشش چیز و خواسته گیتی را می‌توان بدست آورد؟ مینوی خرد پاسخ داد: که با کوشش آ ن نیکی را که مقدر نشده است نمی‌توان به دست آورد ولی آنچه مقدر شده است با کوشش زودتر می‌رسد.63

از شاهنامه:

بپوییم و رنجیم و گنج آکنیم

به دل بر همی آرزو بشکنیم

بکوشیم، وز کوششِ ما چه سود؟

کز آغاز بود آنچه بایست بود

(شاهنامه، ج 4، ص31)

8-2: خرد و زور هم در مقابل تقدیر ناتوانند:

از مینوی خرد: پرسید دانا از مینوی خرد که به خرد و دانایی با تقدیر می‌توان ستیزه کرد. مینوی خرد پاسخ داد که حتی با نیرو و زورمندی خرد و دانایی هم با تقدیر نمی‌توان ستیزه کرد.64

چه سازی که چاره به دست تو نیست

دراز است در کام و شست تو نیست

(شاهنامه، ج3، ص16)

هژبر ِ جهان‌سوز و نراژدها

ز دام قضا هم نیابد رها

(شاهنامه، ج1، ص 254)

8-3: نیکویی، خدایی و پادشاهی از سپهر است:

این مضمون را در بندهش می‌خوانیم: «سپهر آن است که نیکویی بخشد و خدایی و پادشایی او راست»65

از شاهنامه:

چنین آمد این گنبدِ تیزگَرد

گهی شادمانی دهد، گاه درد

(شاهنامه، ج4، ص68)

در بیت زیر نیز بلندی و بر کشیدن به سپهر نسبت داده شده است.

سپهر بلند ار کشد زین ِ تو

سرانجام خشت است بالین ِ تو

(شاهنامه، ج1، ص102)

چنین است کردار گردان سپهر

گهی درد پیش آردت، گاه مهر

(شاهنامه ، ج7، ص 187)

9- خشم؛ چو خشم آوری هم پشیمان شوی:

پیش از این گفته شد خشم، آز، شکست و ... به دلیل پی‌آمدهای شومی که در زندگی انسان دارند در شمار دیوان‌اند. در یشت‌ها گزارش پورداوود درباره‌ی خشم چنین می‌خوانیم: «کار خشم ویرانی و نابودی آفریدگان است. خشم بزرگ‌ترین رقیب سروش است (ایشم  به معنی غضب و ویرانی است و این همان دیوی است که امروز خشم گوییم و در اوستا هیچ دیوی شَرتر از خشم تعریف نشده است)66

پیش از این نیز ذکر شد که آز برای خویش چهار سپاهبد گزید و نخستین آنان خشم بود. اوستا خشم را تباه کننده‌ی زندگی بشر می‌داند: «دیوان برای تبه‌سازی ِ زندگی بشر به زیر ِ عَلَم خشم پناه بُردند.»67

در بندهشن نیز کار خشم ویرانی و تباهی است «آن جای که خشم بنه دارد بسیار آفریده را نابود کند و بس ویرانی کند همه بَدی را بر آفریدگان هرمزد خشم بیش آفرید. آن کیان و یلان از بَدکُنشی خشم بیشتر نابود گشته‌اند.»68

نیز در جای دیگری از بندهشن میخوانیم «خشم را هفت زور باشد که آفریدگان را بدان نابود کند کیان و یلان به زمانه‌ی خویش از آن هفت زور شش زور خود را از اینجا  بُِردند، یکی بمانْد.69

این تصویر نهایی خشم در متون اوستایی است. خشم دیوی است در کار نابودی جهان و هرچه در آن است.

خشم در شاهنامه:

خشم در شاهنامه نیز همان ویژگی‌ها و صفاتی را دارد که در متون تعلیمی زرتشتی می‌بینیم. در برخی از داستان‌های شاهنامه عامل نابودی و مرگ قهرمانان است و یا شکست آنان  نتیجه‌ی خشمی است که یا از ناحیه‌ی خود آنان است و یا در نزد رقبای‌شان وجود دارد.

9-1: خشم در داستان رستم و سهراب:

مرگ سهراب به دنبال خشمی پدید می آید که از دیر آمدن رستم به درگاه کاووس ایجاد می‌شود. تاخیر رستم در آمدن به پایتخت خشم کاووس را بر می‌انگیزد. این خشم باعث می‌شود تا کاووس طوس را برای مجازات رستم روانه کند اما رستم در جریان برخورد با توس او را از اسب به زمین انداخته و با خشم از کاخ شاه بیرون می‌رود. اگر چه بعد با وساطت گودرز به بارگاه می‌آید و به نبرد سهراب می‌رود، اما شعله‌های  خشمی که ناشی از حمایت کاووس به وسیله‌ی توس است هنوز در درون او زبانه می‌کشد و همین خشم است که باعث می‌شود تا لحظه‌ای مِهر او در برابر سهراب نجنبد. همین خشم که در درون کاووس نیز وجود دارد، باعث می‌شود تا او در فرستادن نوشدارو برای درمان سهراب تعلل ورزد و بدین ترتیب سهراب قربانی خشم کاووس و رستم می شود.

9-2: خشم در داستان فرود:

مرگ فرود شاهزاده ناکام ایرانی نیز حاصل خشمی است که در درون توس سپاه سالار سپاه ایران وجود دارد. این خشم باعث می‌شود که توس ادعای فرود را مبنی بر شاهزاده بودن فریبکاری بخواند و سرانجام این تند خویی باعث می‌شود که جنگ میان فرود و سپهسالاران سپاه توس درگیرد. حاصل این جنگ مرگ فرود است و خودکشی مادرش جریره به همراه کنیزان. این یکی از دردناک‌ترین حوادث شاهنامه است که منشأ آن خشم است، خشمی که سرانجامش نابودی آفریدگان اهورا مزدا است.

9-3: خشم در داستان سیاوش:

رفتن سیاوش به توران و سرانجام کشته‌شدن او به توطئه‌ی گرسیوز و به دست افراسیاب ناشی از خشمی است که در وجود سودابه شاه‌بانوی دربار کاووس ایجاد شد. مرگ او سبب پیدایش جنگ‌هایی شد که سالیان دراز طول کشید و مرگ افراد بسیاری را در پی داشت.

10: خشم مایه‌ی فراموشی یزدان:

در مینوی خرد می‌خوانیم :«خشمگین مکُن، چه مرد هنگامی که خشم گیرد کارهای نیک نیز و پرستش ایزدان فراموشش شود»70 بدین ترتیب روشن می‌شود که خشم مایه‌ی تباهی درون انسان نیز هست انسان خشمگین در درجه‌ی نخست تن و روان خود را گزند می‌رساند.

از شاهنامه:

دگر گفت کان کو نجوید گزند

ز خوها کدامش بُوَد سودمند

بگفت آن‌که مغزش نجوشد ز خشم

بخوابد به خشم از گنهکار چشم

(شاهنامه، ج8، ص 124)

چو خشم آوری هم پشیمان شوی

به پوزش نگهبان ِ دربان شوی

هرآن گه که خشم آود پادشاه

سبک مایه خواند و را پارسا

خنک آنکه در خشم هشیارتر

همان بر زمین او بی‌آزارتر

(شاهنامه، ج 7، ص188)

توصیه‌ی فردوسی در شاهنامه این است که:

چو خواهی که بستایدت پارسا

به خشم و به کین چون شوی پادشا

خرد را مه و خشم را بنده دار

مشو تیز با مرد پرهیزگار

(شاهنامه،ج7، ص 204)

... ادامه دارد

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1075 به تاریخ 930908, کنفرانس ادبی, تحقیق استاد موسوی
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۰ آذر۱۳۹۳ساعت 16:15  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

2- کنفرانس ادبی؛ تاثیرپذیری شاهنامه از متون تعلیمی زرتشت؛ سید علی موسوی؛ قسمت سوم

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود را مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکلی به نظرم برسد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

دوستانی که مطالب وبلاگ را دنبال می‌کنند می‌دانند که مدتی است که در ابتدای هر جلسه 100 بیت از شاهنامه‌ی فردوسی می‌خوانیم. در ابتدای این راه جناب استاد موسوی زحمت کشیدند و چند مقاله در زمینه‌ی فردوسی و شاهنامه را نوشته و در جلسه مطرح کردند. یکی از این مقاله‌ها تحت عنوان مذهب فردوسی چند هفته‌ی گذشته در جلسه مطرح شد و اینک یکی دیگر از این مقالات را تحت عنوان «تاثیرپذیری شاهنامه از متون تعلیمی زرتشت» در پنج قسمت در وبلاگ خواهید خواند. این هفته دومین قسمت این مقاله را با هم می‌خوانیم و بقیه‌ی قسمت‌ها را در هفته‌های پیش رو خواهیم خواند.

 

تاثیرپذیری شاهنامه از متون تعلیمی زرتشت؛ قسمت سوم

...  ادامه از قسمت دوم

2-2- نیکی جاودانگی، توانایی و پارسایی است: در یسنا آمده است: «آن کس که به نزد سپندمینو و دین راستین، اندیشه و گفتار و کردار نیک پیشکش آورد مزدا اهورا رسایی، جاودانگی، توانایی و پارسایی بدو خواهد بخشید.»35

از شاهنامه

سخن گفتن نغز و کردار ِ نیک

نگردد کهن تا جهان است ریک

نمُرد آن که او نیک‌کردار مُرد

بیاسود و جان را به یزدان سپُرد

(شاهنامه، ج8، ص286)

2-3- خرد هم با نیکی ارزشمند است: در منوی خرد آمده است «پرسید دانا از مینوی خرد که خرد بهتر است یا هنر یا نیکی؟ مینوی خرد پاسخ داد که خردی که با آن نیکی نیست آن را خرد نباید شمرد.»36

از شاهنامه

هر آن کس که نیکی فرامُش کند

خرد را بکوشد که بیهُش کند

(شاهنامه، ج8، ص308)

هنر بی خرد در دل مرد تُند

چو تیغی که گردد ز زنگار کُند

(شاهنامه، ج4، ص67)

2-4- نیکی دستگیر انسان در جهان آخرت:

در مینوی خرد می‌خوانیم: «به انبار کردن کار نیک کوشا باش تا در جهان مینوی به فریادت رسد.»37

از شاهنامه

نگیرد تو را دست جز نیکویی

گر از پیر دانا سخن بشنوی

سرای سپنجی نمانَد به کس

تو را نیکویی باد فریاد رس

(شاهنامه، ج 7، ص213)

2-5- حکومت نیک برای حمایت آفریدگان است: در مینوی خرد آمده است «و درباره‌ی قدرت گویند، که کسی که در دهی حکمران نیک است بهتر است از کسی که در اقلیم حکمران بد است. چه آفریدگار اورمزد برای حمایت آفریدگان حکومت نیک آفرید.»38

از شاهنامه

اگر نیک باشی بماندْت نام

به تخت کئی بربُوی شادکام

به نیکی بُوَد شاه را دسترس

به بَد روز گیتی نجُسته‌ست کس

(شاهنامه، ج6، ص383)

3- اهمیت راستی و نفی دروغ: نخست به چند متن زردشتیان نگاه می‌کنیم «مبادا کسی از شما به گفتار و آموزش دروغ پرست گوش فرا دهد چه (آن سیاهکار) به خانمان و روستا و کشور ایرانی و تباهی رساند.» 39

وجود دروغگو در اجتماع مایه‌ی نکبت است و کم نعمتی «از گناهی که داور دروغ‌زن در شهر می‌کند، در آن شهر باران کم شود و شیرینی و چربی و درمان بخشی و نیز مقدار شیر گاوان و گوسفندان بکاهد.» 40

در مزد یسنا راستی منشاء آبادانی و دروغ منشاء ویرانی است. به واسطه‌ی چنین تاکیداتی بود که ایرانیان باستان به راستگویی مشهور بودند. آن‌گونه که هرودت مورخ مشهور یونان می‌نویسد: ایرانیان به فرزندان خود از پنج تا بیست و سه سالگی سه چیز یاد می‌دهند: سواری، تیر اندازی، راستگویی.45

اینک آن دسته از مضامینی را که در این مورد در متون زرتشتی موجود است و ابیاتی که در شاهنامه عین آن مضامین یا قریب به آن مضامین را به یاد می آورد آورده می‌شود.

3-1: راستی بهترین توشه [پایه] بهروزی است ، بهروزی از آن ِ کسی است که [درست‌کردار] و خواستار بهترین راستی است.46

زرتشت از هرمزد مزد پرسید که: برای مردمان چه هنری بهتر است؟ هر مزد گفت راستگویی بهتر است.47 نیز در روایت پهلوی آمده است.

نباید ز گیتی تو را یار کس

بی‌آزاری و راستی یار بس

(شاهنامه ، ج1، ص98)

از این پس مرا جای پیکار نیست

بِهْ از راستی در جهان کار نیست

(شاهنامه، ج4، ص 232)

همه روشنی‌های تو راستی است

ز تاری و کژی بیاید گریست

(شاهنامه، ج8، ص117)

3-2: دروغ نگفتن نگهداری آسایش تن است: «پرسید دانا از مینوی خرد که چگونه می‌توان نگاهداری و آسایش تن را خواست. مینوی خرد پاسخ داد: افترا نزن»48

از شاهنامه:

اگر راست باشد دلت با زبان

گذشتی ز تیمار، رَستی به جان

(شاهنامه، ج5، ص 95)

همه راستی جوی و فرزانگی

ز تو دور باد آز و دیوانگی

(شاهنامه، ج 7، ص174)

زبان را نگه‌دار باید بُدن

نباید روان را به زهر آژدن

(شاهنامه، ج7، ص 259)

شما همچنین چادر ِ راستی

بپوشید شسته‌دل از کاستی

(شاهنامه، ج7، ص 409)

هر آن‌کس که او پیشه گیرد دروغ

ستمکاره‌ای خوانَمَش بی‌فروغ

(شاهنامه، ج8، ج309)

در ِ دانش و آن‌گهی راستی

گرین دو نیابی روان کاستی

(شاهنامه، ج5، ص 86)

3-3: دروغ برای پادشاهان زیان رساننده‌ترین چیز است: «پرسید دانا از مینوی خرد: که برای پادشاهان چه چیزی سودمندتر و چه زیان‌بارتر است مینوی خرد پاسخ داد ..... و آنان را گفتگو و مصاحبت با افترازنندگان و دورویان زیان‌رسانتر است.49      

از شاهنامه:

رُخ پادشه تیره دارد دروغ

بلندیش هرگز نگیرد فروغ

(شاهنامه، ج7، ص188)

4- بخشش (درم بخش و دینار درویش را)

هر عمل نیک یا بدی در دین مزدیسنا توسط فرشته‌ای حمایت و پاسداری می‌شود. هم‌چنانکه امشاسپند شهریور نگهبان فلزات است، مهر نگهبان راستی، چیستا فرشته علم و معرفت است و سروش پاسبان مخلوقات ایزدی است پس از فرو رفتن خورشید. همین‌گونه بذل و بخشش نیز در دین مزد یسنی فرشته‌ای دارد به نام«راتا».50

در میان بخش‌های مختلف اوستا به ویژه در فروردین یشت توجه به بذل و بخشش دیده می‌شود از نظر زمانی بهترین هنگام بخشش فروردین ماه است ماهی که در آن فروهر مردگان به  زمین می‌آیند و امیدوارند که بازماندگان آنان در راه خدا انفاق کنند تا آنان خشنود و خرّم به آسمان عروج نموده از درگاه اهوراموامزدا بقا و خوشی و وسعت رزق بازماندگان رادرخواست نمایند.51         

در بخشی از فروردین یشت می‌خوانیم «فروهرهایی را می‌ستاییم که بسیار بخشش کنند که نیرومندانه فرا رسند که نیک فرا رسند.»52

اکنون مضامین چند متن زردشتی را با ابیاتی از شاهنامه که متاثر از آن متون است نقل می‌کنیم.

4-1: بخشندگی مایه‌ی نام‌آوری است: «و در نام خواستن و رستگاری روان رادی (= بخشندگی ) بهتر است»53

از شاهنامه:

چه داری دژم اختر خویش را؟

درم بخش و دینار درویش را

(شاهنامه، ج4، ص182)

چو بخشنده باشی گرا می‌شوی

ز دانایی و دادنا می‌شوی

(شاهنامه، ج 7، ص190)

کسی کو به بخشش توانا بود

خردمند و بیدار و دانا بود

(شاهنامه، ج 7، ص 262)

ستون خرد داد و بخشایش است

در بخشش او را چو آرایش است

(شاهنامه،ج8، ص9)

4-2: سلطنت اهورایی از بخشنده است

در خرده اوستا چنین می‌خوانیم «سلطنت اهورایی از آن ِ کس است که درویشان و پیشوایان را دستگیری کند»54

از شاهنامه:

نوازنده‌ی مردم ِ خویش باش

نگهبان کوشنده‌درویش باش

چو بخشنده باشی و فریاد رس

نیازد به تاج و به تخت تو کس

(شاهنامه، ج 9، ص383)

5- عیب جویی (تو عیب کسان هیچ‌گونه مگوی)

سخن‌چینی و عیب‌جویی از اعمال پَستی است که در دین مزدیسنا شدیدا نکوهش شده است «ارداویراف» در سفر خود به جهان آخرت درباره‌ی سرانجام سخن‌چینان و عیب‌جویان چنین آورده است. پادافره مردم سخن‌چین و مردمان را به یک دیگر انداختن، جویدن زبان است به وسیله حرفستران .55 در شاهنامه نیز عیب‌گویی مورد نکوهش قرار گفته است.

از شاهنامه:

تو عیب کسان هیچ گونه مگوی

که عیب آوَرَد بر تو بر عیب‌جوی

سخن‌چین و دوروی و بیکار مرد

دل هوشیاران کند پُر ز درد

(شاهنامه، ج8، ص309)

نگه‌دار تا مردم عیب‌جوی

نجوید به نزدیک تو آبروی

(شاهنامه، ج 7، ص 204)

... ادامه دارد

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1074 به تاریخ 930901, کنفرانس ادبی, تحقیق استاد موسوی
+ نوشته شده در  دوشنبه ۳ آذر۱۳۹۳ساعت 16:53  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

2- کنفرانس ادبی؛ تاثیرپذیری شاهنامه از متون تعلیمی زرتشت؛ سید علی موسوی؛ قسمت دوم

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود را مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکلی به نظرم برسد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

دوستانی که مطالب وبلاگ را دنبال می‌کنند می‌دانند که مدتی است که در ابتدای هر جلسه 100 بیت از شاهنامه‌ی فردوسی می‌خوانیم. در ابتدای این راه جناب استاد موسوی زحمت کشیدند و چند مقاله در زمینه‌ی فردوسی و شاهنامه را نوشته و در جلسه مطرح کردند. یکی از این مقاله‌ها تحت عنوان مذهب فردوسی چند هفته‌ی گذشته در جلسه مطرح شد و اینک یکی دیگر از این مقالات را تحت عنوان «تاثیرپذیری شاهنامه از متون تعلیمی زرتشت» در پنج قسمت در وبلاگ خواهید خواند. این هفته دومین قسمت این مقاله را با هم می‌خوانیم و بقیه‌ی قسمت‌ها را در هفته‌های پیش رو خواهیم خواند.

 

تاثیرپذیری شاهنامه از متون تعلیمی زرتشت؛ قسمت دوم

... ادامه از قسمت اول

1-2: انسان خردمند بهره‌اش از بهشت بیشتر است: در کتاب «مینوی خرد» در ادامه‌ی سخن دانا و در اهمیت خرد چنین آمده است: «و هر انسانی که از خرد بهره دارد بهره‌اش از بهشت بیشتر است.»19

ابیات هم‌مضمون یا نزدیک به این مضمون در شاهنامه عبارتند از:

ازویی به هر دو سرای ارجمند

گسسته‌خرد پای دارد به بند

(شاهنامه، ج 1 / ص 13)

چو باشد خداوندِ رای و خرد

دو گیتی همی مرد دینی برد

(شاهنامه، ج 7 / ص 187)

چنین داد پاسخ که هر کو خرد

بیابد، ز هر دو جهان بر خورد

(شاهنامه، ج 8 / ص 13 )

1-3: خرد ایجاد کننده‌ی خوی و اخلاق نیک است. خلق و خوی نیک را در نزد چه کسانی می‌توان سراغ گرفت؟ چه کسانی هستند دارای خلق نیک هستند؟ مینوی خرد به این پرسش پاسخ می‌دهد «و نیز اهرمن و دیوان، مردی را بیشتر بفریبد و به دوزخ می‌کشند که از نظر خرد درو بیشتر و از جهت خیم سبک‌تر است و پیداست که کسی که از نظر خیم و خوی و رفتار نیک است باید از خرد سپاسگزار باشد.»20

در شاهنامه‌ی فردوسی نیز خرد ایجاد کننده‌ی خوی نیک است و آن کس که خشمگین است بی‌بهره‌ی از خرد است

بد و نیک بر ما همی بگذرد

نباشد دژم هر که دارد خرد

(شاهنامه، ج / ص 19)

بداند بد و نیک مرد خرد

بکوشد به داد و بپیچد ز بد

(شاهنامه ج 7 / ص 42)

سخن چون برابر شود با خرد

روان سراینده رامش برد

(شاهنامه، ج 3 / ص 6)

خردمند باید دل پادشا

که تیزی و تندی نیارد بها

(شاهنامه، ج 2 / ص 203)

پذیرنده‌ی هوش و رای و خرد

مر او را دد و دام دام فرمان برد

(شاهنامه، ج 1 / ص 15)

1-4: خرد وسیله‌ی شناخت اهورامزدا (خداوند): در یسنا 44 قطعه‌ی 7 زردشت می‌گوید: «ای مزدا من می‌کوشم که تو را به توسط خرد مقدس آفریدگار کل بشناسم.»21

همین معنا در شاهنامه‌ی فردوسی چندین بار آمده است. خردمند انسانی است که خرد را پیشه‌ی خویش ساخته و به کمک آن یزدان را شناخته و سپاس گفته است. چند مورد از شاهنامه که همین معنا را در خویش دارد نقل می‌شود.

خردمند و بینادل آن را شناس

که دارد ز دادار یزدان سپاس

(شاهنامه / ج 8 / 59)

تو بر کردگار روان و خرد

ستایش گزین تا چه اندر خورد

(شاهنامه / ج 4 / ص 301)

تو خستو شو آن را که هست و یکی است

روان و خرد را جز این راه نیست

(شاهنامه / ج 4 / ص 301)

ز بهر پرستش سر و تن بشُست

به شمع خرد راه یزدان بجُست

(شاهنامه / ج 5 / ص 381)

دگر آن که مغزش بود پُر خرد

سوی ناسپاسی دلش ننگرد

(شاهنامه / ج 8 / ص 317)

خرد نیست با مردم ناسپاس

نه آن را که او نیست یزدان‌شناس

(شاهنامه / ج 9 / ص 17)

1-5: خرد مقدس نابود کننده‌ی دروغ‌گویان و نجات‌دهنده‌ی راستگویان: در گات‌ها یسنای 47 قطعه‌ی 4 آمده است: «به توسط خرد مقدس گناهکاران و دروغ‌گویان بر افتند و پیروان راستی روی نجات ببینند.»22

در شاهنامه دو ییت با همین مضمون آمده است

خرد باید و دانش و راستی

که کژّی بکوبد درِ کاستی

(شاهنامه ج 7 / ص 28)

به بخشندگی یاز و دین و خرد

دروغ ایچ تا با تو بر نگذرد

(شاهنامه / ج 7 / ص 188)

1-6: کم‌خردی بدترین چیز: در گزیده‌های زاد اسپرم در این باره می‌خوانیم: «مثال این در دین نشان داده شده که آن مرد کم‌خرد را کم‌خردی خود بدترین چیز است »23

نیز در بندهشن می‌خوانیم: « آسن  خرد و گوش  سرور  خرد، نخست بهمن پیدا شود، او را که این هر دو است بدان برترین زندگی رسد. اگر او را این هر دو نیست بدان بدترین زندگی رسد.»24 نظیر همین مفهوم را در اشعار فرزانه‌ی توس می‌خوانیم:

یکی مِهر خوانند و دیگر وفا

خرد دور شد، درد ماند و جفا

(شاهنامه / ج 7 / ص 405)

به بی‌چیزی و بدخویی یازد اوی

ندارد خرد، گردن افرازد اوی

(شاهنامه / ج 7 / ص 217)

دگر چیره گردد هوا بر خرد

خردمندت از مردمان نشمرد

(شاهنامه / ج 3 / ص 203)

هر آن کس که جانش ندارد خرد

کم و بیشی ِ کارها ننگرد

(شاهنامه / ج 9 / ص 184)

هر آن نامور کو ندارد خرد

ز تخت بزرگی کجا برخورد؟

(شاهنامه / ج 8 / ص 9)

1-7: خرد رساننده‌ی انسان به برترین زندگی است. در بندهشن می‌خوانیم: «آسن، خرد و گوش سرود  خرد نخست بر بهمن پیدا شود. او را که این هر دو است. بدان برترین زندگی رسد.»25

در شاهنامه نیز آمده است از راه خرد می‌توان به نخست بزرگی رسید

همی کینه ‌با پاک یزدان نهی

ز راه خرد جوی تخت مهی

(شاهنامه / ج 8 / ص 360)

چنین داد پاسخ که دانش به است

خردمند خود بر جهان بر مه است

(شاهنامه / ج 8 / ص 198)

چو فرّ و خرد دارد و دین و بخت

سزاوار ِ تاج است و زیبای تخت

(شاهنامه / ج 8 / ص 281)

خردمند کو دل کند بُردبار

نباشد به چشم جهاندار، خوار

(شاهنامه / ج 8 / ص 291)

1-8: خرد چون چشم است برای جان: در گزیده‌های زاد اسپرم می‌خوانیم: «چنان که در سپند (مدگاه) می‌گوید که: آن‌گاه (در زمان فرشگرد) این مردم به وسیله آن خرد افزونی (= خرد مقدس) در اندیشه‌ی یک دیگر را همانا ببینند، چنان که اکنون مردم با چشم (یکدیگر) را می‌بینند. آنگاه این مردم به وسیله‌ی خرد افزونی در اندیشه یک دیگر را بپرسند، چنان که اکنون مردم به وسیله‌ی آن زبان افزونی یک دیگر را بپرسند.»26

آن چنان که پیداست نگاه به اندیشه‌ها جز با خرد امکان‌پذیر نیست و تنها از راه جان است که می‌توان اندیشه‌ی دیگری را دید. همین مفهوم در شاهنامه نیز آمده است.

خرد چشم جان است چون بنگری

تو بی چشم شادان جهان نسپری

(شاهنامه / ج 1 / ص 213)

هر آن کس که دارد روانَش خرد

به چشم خرد کارها بنگرد

(شاهنامه / ج 6 / ص 240)

خرد جوید آکنده راز جهان

که چشم سر ِ ما نبیند نهان

(شاهنامه / ج 7 / ص 405)

متون تعلیمی زردشتی و مشابهت‌های آن با شاهنامه:

2-1- توصیه به نیکی و ستایش نیکان: در اوستا همه‌ی نیکان ستایش می‌شوند «می‌ستایم اندیشه‌ی نیک و گفتار نیکو کردار نیک را از هر گونه»32 نیز در فقره‌ی 3 از یسنای 49 آمده است «به همه‌ی چیزهای خوب و نیک درود می‌فرستیم.»33 نیز در فقره‌ی 21 از سروش یشت هادخت می‌خوانیم «پیکر نیک دین مزدیسنا را می‌ستاییم، پیکراشی نیک را می‌ستاییم، پیکرچستی نیک را می‌ستاییم»34

اینک ابیاتی از شاهنامه

نگر تا نداری به بازی جهان

نه برگردی از نیک‌پی همرهان

همه نیکی‌ات باید آغاز کرد

چو با نیک‌نامان بُوی هم‌نورد

(شاهنامه، ج1، ص20)

بیا تا جهان را به بد نسپریم

به کوشش همه دست نیکی بریم

(شاهنامه، ج1، ص251)

همه سر به سر دست نیکی برید

جهان ِ جهان را به بد نسپرید

(شاهنامه، ج8، ص30)

... ادامه دارد

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1073 به تاریخ 930824, کنفرانس ادبی, تحقیق استاد موسوی
+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۶ آبان۱۳۹۳ساعت 18:29  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

2- کنفرانس ادبی؛ تاثیرپذیری شاهنامه از متون تعلیمی زرتشت؛ سید علی موسوی؛ قسمت اول

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود را مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکلی به نظرم برسد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

دوستانی که مطالب وبلاگ را دنبال می‌کنند می‌دانند که مدتی است که در ابتدای هر جلسه 100 بیت از شاهنامه‌ی فردوسی می‌خوانیم. در ابتدای این راه جناب استاد موسوی زحمت کشیدند و چند مقاله در زمینه‌ی فردوسی و شاهنامه را نوشته و در جلسه مطرح کردند. یکی از این مقاله‌هلا تحت عنوان مذهب فردوسی چند هفته‌ی گذشته در جلسه مطرح شد و اینک یکی دیگر از این مقالات را تحت عنوان «تاثیرپذیری شاهنامه از متون تعلیمی زرتشت» در پنج قسمت در وبلاگ خواهید خواند. این هفته اولین قسمت این مقاله را با هم می‌خوانیم و بقیه‌ی قسمت‌ها را در هفته‌های پیش رو خواهیم خواند.

 

تاثیرپذیری شاهنامه از متون تعلیمی زرتشت

هدف این مقاله انجام  مقایسه‌ای است میان ابیاتی از شاهنامه که جنبه‌ی تعلیمی دارند و آن دست از متون پهلوی که یا همه و یا بخشی از آن متون دارای جنبه‌ی تعلیمی می‌باشند، البته به صراحت نمی‌توان عنوان کرد که فردوسی حتماً برای سرودن شاهنامه‌ی خود مستقیماً به اوستا و یا کتب دیگر پهلوی مراجعه کرده باشد. ماخذ اصلی فردوسی در سرودن شاهنامه، شاهنامه‌ی منثور «ابومنصوری» بوده است1. اما منابع و مآخذ دیگری نیز وجود داشته است که بدون شک هم آن منابع و هم شاهنامه‌ی منثور «ابومنصوری» بی تاثیر از تعالیم زرتشت نمی‌توانند باشند. گردآورندگان شاهنامه‌ی منصوری با توجه به سخن شاهنامه موبدند و پاسدار و مبلغ دین بهی.

یکی نامه بُد از گهِ باستان

فراوان بدو اندرون داستان

پراکنده در دست هر موبدی

ازو بهره‌ای بُرده هر بخردی

...

زهر کشوری موبدی سالخَورد

بیاورد و این نامه را گرد کرد

(شاهنامه، ‌ج 1، ص 9)

غیر از این، منبع  اصلی روایات و داستان‌های باستان خدای‌نامه بوده است. خدای‌نامه (شاهنامه‌ی پهلوی) کتابی بود که در آن قصص، روایات و داستان‌های ملی و مذهبی - که منشأ آن اوستا و داستان‌های شفاهی ایام قدیم بود - به هم آمیخته بود2. بدین سان طبیعی است که روح تعالیم زردشتی در خدای‌نامه «شاهنامه‌ی ابومنصوری» و سرانجام در شاهنامه‌ی فردوسی دمیده شده باشد.

غیر از اوستا کتاب‌های دیگری نیز در زبان پهلوی وجود دارند که در عین حماسی بودن به دور از جنبه‌های تعلیمی نیستند و مسلماً مولفان «خدای‌نامه» به مطالعه‌ی آن کتاب‌ها پرداخته و از آنان تاثیر پذیرفته‌اند. این کتاب‌ها را می‌توان به دو دسته تقسیم نمود.

1ـ کتاب‌هایی که پیش از اسلام نوشته شده‌اند.

2ـ کتاب‌هایی که پس از ظهور اسلام نوشته شده‌اند.

از دسته‌ی نخست تنها می‌توان از کتابی به نام ایاتکارزیران نام برد که منظومه‌ای است مربوط به دوره‌ی اشکانی و دارای مضامین قهرمانی و پهلوانی است و موضوع آن جنگ میان ایرانیان و تورانیان بر سرآیین زردشت است. در کتاب «‌حماسه‌سرایی در ایران» درباره‌ی تاثیرپذیری شاهنامه از این کتاب مفصلاً بحث شده است3.

کتاب‌هایی که پس از ظهور اسلام نوشته شده‌اند از تنوع بیشتری برخوردارند. مهم‌ترین این کتاب‌ها عبارتند از:

1ـ زند بهمن یسن: نخستین نسخه‌ی این کتاب مربوط به پس از پادشاهی انوشیروان و پیش از اسلام است4. کتاب ارزش حماسی چندانی ندارد، اما چون اورمزد رویدادهای آینده‌ی ایران را تا پایان عمر جهان برای زردشت پیشگویی می‌کند می‌توانسته مورد استفاده‌ی نویسندگان در تبیین زندگی زردشت قرار گرفته باشد. جنبه‌ی تعلیمی این کتاب بیش از سایر جنبه‌ها نمود دارد.

2ـ روایت پهلوی: تاریخ نوشتن این کتاب دقیقاً معلوم نیست، اما با توجه به مطالب موجود در کتاب می‌توان حدس زد که زمان تحریر آن بی‌شک پس از اسلام بوده است5. این کتاب نیز حاوی برخی اطلاعات درباره‌ی «جم»، «زردشت»،« گشتاسب» و «گنکدژ» می‌باشد. سایر مباحث این کتاب جنبه‌ی تعلیمی دارند.

3ـ مینوی خرد: مطالب تعلیمی این کتاب بسیار زیاد است. اما در فاصله‌ی صفحات 41 تا 46 مطالبی درباره‌ی کیومرث، ‌هوشنگ، تهمورث، جمشید، ضحاک، فریدون و ... دارد. این کتاب به سبب داشتن مطالب اساطیری می‌توانسته مورد توجه نویسندگان متون حماسی باشد. نیز در فقره‌ی 61 صفحات 79 تا 83 مطالبی درباره‌ی گنگدژ و رجمکرد و ... دارد که جنبه‌ی اساطیری دارند.

4ـ بند هشن: این کتاب که از متون مشهور پهلوی است، در بخش‌های 14، 17، 18، 19 و 20 {ن و:آن} اطلاعاتی درباره‌ی برخی از شخصیت‌های اساطیری از جمله: سام، فریدون، جمشید، ‌ضحاک، افراسیاب و پادشاهان کیانی دارد. سایر بخش‌های این کتاب اگر چه به بیان مسائلی درباره‌ی نحوه‌ی آفرینش موجودات پرداخته خالی از مضامین تعلیمی نیست که در جای خود به بیان برخی از آن مطالب پرداخته خواهد شد.

5ـ گزیده‌ی زاد اسپرم: تاریخ تالیف این کتاب نیمه‌ی دوم قرن سوم هجری است6. بخشی از زندگی زردشت، ‌اندرزهای دینی و کلیاتی درباره‌ی زندگی پس از مرگ عمده‌ی مطالب این کتاب را تشکیل می‌دهند که تعلیمی هستند. این کتاب دو مطلب مهم اسطوره‌ای دارد که در بردارنده‌ی داستان کای اوس «کاووس» و «سریتو» است. کوتاه سخن آن که متون پهلوی باستان علاوه بر مطالب اسطوره‌ای مضامین تعلیمی نیز در خود دارند و هر دو جنبه‌ی این کتاب‌ها در آثار پس از خود تاثیر نهاده‌اند و طبیعی است که شاهنامه‌ی فردوسی هم در نقل داستان‌ها و هم در بیان مطالب تعلیمی از این تاثیر برکنار نباشد. دکتر کتایون مزداپور در مقاله‌ی «شالوده‌ی اساطیری شاهنامه» می‌نویسد : «از نظرگاه ریشه‌ی تاریخی داستان، بخش‌های مختلف شاهنامه از اصل‌های متفاوتی سرچشمه گرفته‌اند، نام و اشارتی به برخی از شخصیت‌های داستانی و حوادث آن در اوستای موجود دیده می‌شود و نشان‌هایی از برخی دیگر در ترجمه‌های پهلوی از اصل گمشده‌ی اوستایی وجود دارد، همه‌ی پیشدادیان (‌کیومرث تا فریدون)  و نیز کیانیان از این گروه‌اند.

اهداف فردوسی از سرودن شاهنامه:

دکتر اسلامی ندوشن در کتاب «زندگی و مرگ پهلوانان» در مقاله‌ای تحت عنوان: چرا فردوسی به فکر سرودن شاهنامه افتاد،‌ نخستین هدف او را پاسخگویی به نیاز ملی دانسته است.

این نیاز عبارت بود از پناه گرفتن در پشت افتخارات گذشته و ایجاد ارتباط با آن و آرزو برای زندگی دوباره در دورانی که قرین عظمت و خوشی باشد. فردوسی شاعری بزرگ بود که توانست این آرزو و نیاز را به عمل درآورد و پاسخ گوید. جدای از موارد فوق سه دلیل دیگر در همان مقاله برای سرودن شاهنامه ذکر شده است که عبارتند از: ادامه‌ی کار دقیقی ، کشیدن رنج به امید دریافت گنج در انتهای کار7، ارزش و اهمیت سخن.

«نیاز ملی»، «ادامه ی کار دقیقی» و «امید دریافت گنج» سه هدف محدود به زمان فردوسی هستند اما آنچه شاهنامه را از حالت کتابی محدود به عصر خویش خارج ساخته است و به آن جاودانگی بخشیده است بی‌شک ارزشی است که در سخنان شاهنامه وجود دارد، سخنانی که ارزش آنها در تعلیمی بودن آن‌هاست.

آیا شاهنامه فقط یک اثر حماسی است: عمده‌ی شهرت شاهنامه به سبب حماسی بودن آن است. شاهنامه کتابی است مبتنی بر بیان اعمال خارق‌العاده و شگفت‌انگیز که توسط قهرمانان در میدان‌های نبرد انجام می‌شوند. همچنین مطالبی درباره‌ی پیدایش نخستینه‌ها (کشف آتش، زراعت، جوی‌کشی و ... ) دارد. این‌ها مشخصات یک اثر حماسی هستند. اما فردوسی در بیان داستان‌ها فقط به روایت اعمال شگفت‌انگیز نمی‌پردازد. او می‌کوشد در مقدمه‌ها ، میانه‌ها و در انتهای داستان‌ها پیام‌های مورد نظرش را به مخاطبان خویش منتقل کند. مثلاً در انتهای داستان زندگی فریدون تاکید بر ناپایداری دنیا، کوشش برای ماندن نام خوب، گرایش به راستی و پرهیز از دروغ مورد نظر اوست.

فریدون بشد، نام ازو ماند باز

برآمد چنین روزگاری دراز

همه نیکنامی بُد و راستی

که کرد ای پسر سود از کاستی؟

جهانا! سراسر فسوسی و باد

به تو نیست مرد خردمند شاد

خنک آن کزو نیکویی یادگار

بمانَد، اگر بنده، گر شهریار

 (شاهنامه / ج 1 / ص 160)

در حقیقت داستان‌ها بازگو کننده‌ی نبرد میان قهرمانانی با صفات نیک (راستی ، دلیری، وفای به عهد، خرسندی، قناعت، آزادگی و ...) و خصلت‌های بد (آز، خشم، پیمان‌شکنی، عیب‌جویی و ...) هستند. در این نبردها پیروزی از آن نیک‌اندیشان و راستگویان است. این سخن شاهنامه است که زندگی عبارت است از کوششی برای حفظ ارزش‌های انسانی و نفی آن چیزهایی که با خلق و خوی انسان سازگار نیست و برای انجام چنین کاری گاهی لازم است پدری پسرش را بکشد و یا قهرمانی شاهزاده‌ای را با همه‌ی دلاوری، دین‌دوستی و بر خلاف میل خویش نابود کند.

کوتاه سخن آن که شاهنامه علاوه بر آن که یک اثر حماسی است یک اثر تعلیمی نیز هست و حماسه که نیاز زمان هم بوده است و نوعی بیان هنری در اختیار تعلیم قرار گرفته است.

دلایل طرح مضامین تعلیمی در شاهنامه:‌ شیوع برخی بیماری‌های روحی و روانی در جامعه‌ی عصر فردوسی او را بر آن داشته است که در کتاب گرانقدر خویش از درمان این بیماری‌ها غفلت نورزد برخی از این بیماری‌ها عبارتند از:

1ـ دنیادوستی زمام‌داران: بنا به نقل گردیزی در کتاب «تاریخ گردیزی» در فاصله‌ی سال های 205 تا 441 هجری قمری 26 امیر و پادشاه بر خراسان حکومت رانده‌اند8 یعنی به طور متوسط  هر هشت سال یک پادشاه این تغییر و تبدیل‌های سریع بیانگر این حقیقت است که آزمندی بیش از حد سبب پیدایش چنین تغییراتی شده است. این درد یا در درون اطرافیان است که برای به دست آوردن حکومت، سروران خود را از اریکه‌ی قدرت به زیر میکشند و یا در درون خود حاکمان است که آنان را به جنگ برای کسب اموال بیشتر و نهایتاً رفتن به کام مرگ تشویق می‌کند. ذکر نمونه‌هایی از کتاب ترجمه‌ی تاریخ یمینی از جرفادقانی شاهدی بر این ادعاست.

«و چون بوسعید شیبی به قومس رسید که مقام‌گاه نصر بودی با او همان رفت که با ابن الحضر رفت در ضیافت بنی‌تمیم. نصر بفرمود تا چپ و راست او با شمشیر فرا گرفتند و اجزا و اعضای او از هم جدا کردند. و لشکر او را در مطموری باز داشت و مفاتح  انقاس برگرفت و آتش درزد تا همگنان در مضیق هلاک شدند.»9

و نیز... «و پسر او ابونصر احمدبن اسماعیل به جای او نشست و شش سال و سه ماه پادشاه بود و شب بیست و سیم جمادی الاخر بر دست غلامان خویش کشته شد.»10

و نیز... «و پسر او ابوالحارث بن منصور بن نوح پادشاه شد و یک سال و هفت ماه پادشاهی کرد و روز چهارشنبه هژدهم ماه صفر سنه‌ی تسع و ثمانین و ثلثما یه بر دست بکتوزن مکحول و مسموم شد.»11

2ـ تجاوز و غارت به نام اسلام: علاوه بر عصر سامانیان در عصر محمود نیز روحیه‌ی آزمندی و دنیاطلبی به ویژه در خود محمود وجود دارد. او برای بقای خویش نیاز به حمایت عباسیان دارد. بنابراین برای خوش‌آیند آنان قرمطی‌کشی می‌کند. مرگ حسنک وزیر به جرم قرمطی بودن و با تایید خلیفه‌ی عباسی است: «اما امیرالمومنین نبشته است که تو قرمطی شده‌ای و به فرمان او بر دار می‌کنند.»12

در تایید همین مطلب و در تاریخ گردیزی می‌خوانیم: «و چون سنه‌ی احدی و اربعمایه رسید از غزنین قصد ملتان کرد و آنجا رفت و باقی که از ولایت ملتان مانده بود به تمامی بگرفت. و قرامطه‌ای که آن جا بودند بیشتر از ایشان بگرفت و بعضی را بکشت و بعضی را دست ببرید و نکال کرد و بعضی را به قلعه‌ها بازداشت، تا هم اندران جای‌ها بمردند.»13

محمود علاوه بر حمایت معنوی از جانب عباسیان به قیمت کشتار قرامطه به پشتوانه‌ی مادّی نیز نیاز دارد و این حاصل نمی‌شود مگر با احجاف و ستم در حق مردم و لشکرکشی‌های متعدد به هندوستان که سرشار از گنج‌های فراوان است. اینک شرح برخی از این جنگ‌ها را از دو کتاب تاریخی مربوط به عصر غزنوی روایت می کنیم: «پس امیر محمود رحمةالله لشکر مطلق کرد تا اندر ولایت انندپال افتادند و همی گرفتند و کشتند و غارت کردند... و آن قلعه را حصار کردند و سه روز حَرب کردند و در باز کردند و امیر محمود با تنی از خاصگان خویش اندر قلعه شدند و آن خزینه‌های زر و سیم و الماس و هر چیزی که از روزگار بهیم باشند و نهاده بودند برگرفت و چندان مال یافت اندر آن قلعه که حد و قیاس آن پدید نبود و از آنجا به غزنین آمد و تخت سیمین و زرین بر در کوشک بنهاد و آن مال به صحرا بفرمود چنان که همه ی حشم و رعیت بدیدند14. نیز در همین کتاب و در نبرد محمود با چیپال پس از شکست او از محمود چنین می‌خوانیم و چنین گویند که اندر گردن چیپال قلاده مرصع به جواهر بود که اهل بصر آن را صد و هشتاد هزار دینار قیمت کرده‌اند و اندر گردن‌های دیگر سرهنگان هند و همچنین قلیدها یافتند قیمتی و این فتح روز شنبه بود هشتم محرم ثلث و ستین و ثلثمایه.15

و باز در وصف همین نبرد در ترجمه‌ی تاریخ یمینی چنین آمده است و قلاده‌ای از گردن کودکی از ایشان بیرون کردند مرصع به جواهر و دُرهای ثمین و یواقبت زرین که اهل خبرت آن را دویست هزار دینار سرخ قیمت کردند و از این جنس فراید قلاید در گردن کُشتگان و خستگان خویشان ایشان بسی یافته شد و لشگر اسلام را از انفال و غنایم ایشان مال‌های موفور و رغایب نامحصور به دست آمد و قرب صد هزار برده از اطفال و ذراری و جواری آن ولایت فایدت یافتند و سلطان را از دیار هند مملکتی مسلم شد که عرصه‌ی خراسان در معرض آن ناچیز بود16.

می‌بینیم که نتیجه‌ی این جنگ‌ها اگر چه برای شخص محمود خوشایند است اما نتیجه‌ای جز کشتار، هم برای ایرانیان و هم برای هندیان در برندارد.

3ـ شیوع غلام‌بارگی: یکی دیگر از مفاسد اخلاقی که در این عصر بخصوص در دربار پادشاهان  ایران شیوع پیدا کرد توجه بیش از حد به غلامان است. آن هم در حد معشوقکانی که در نزد امیران، وزیران و شاعران از توجه خاصی برخوردار بودند و همیشه مورد ستایش آنان قرار می‌گرفتند. عشق‌هایی از این دست سبب پیدایش ماجراهایی شده است که از آن جمله می‌توان به ماجرای محمود غزنوی و غلامش ایاز بن اویماق اشاره کرد که در چهارمقاله‌ی نظامی شرح مفصلی از آن آمده است17.  نیز در تاریخ بیهقی ماجرای عاشق شدن امیر یوسف برادر محمود بر غلام محمود به نام طغرل نمونه‌ی دیگری از این عشق‌ورزی، علاقه‌های عجیب و غریب و ضد اخلاق و شریعت است.

این انحرافات اخلاقی آن هم در نزد گروهی که در نهایت رفاه می‌زیست و برای او دست‌یابی به جنس مخالف بسیار آسان بود، نشان بروز یک بیماری ناشی از رفاه زدگی بود. اما این واقعیتی است که در عصر فردوسی وجود دارد.  فردوسی برای مقابله با این بیماری روانی سعی می‌کند تا در کتاب گرانقدر خود شاهنامه به توصیف زن و زیبایی‌های او اهمیت بیشتری بدهد. طرح داستان‌های عاشقانه نیز در همین راستاست. اگر چه شاهنامه کتاب جنگ و کارزار است، ‌اما داستان‌های عاشقانه، موضوع بسیاری از داستان‌های شاهنامه‌اند. از آن جمله‌اند: داستان عشق تهمینه به رستم، سودابه به سیاوش، گلنار به اردشیر، شیرین به خسرو پرویز، زال به رودابه، سهراب به گردآفرید، بیژن به منیژه.

کوتاه سخن آن که شاهنامه بنا به دلایلی که گفته شد به دور از جنبه‌های تعلیمی نیست و بخش مهمی از شاهنامه اختصاص به مطالب تعلیمی دارد. اگر چه فردوسی بی‌شک یک مسلمان است و بسیاری از اندیشه‌های تعلیمی او برگرفته از تعالیم اسلامی است. اما شباهت بسیار میان برخی دیدگاه‌های او با متون تعلیمی زردشتی وجود دارد که به بررسی آنها می‌پردازیم. در نخستین گام به سراغ خرد می‌رویم و تعابیر مشترک میان متون زردشتیان و شاهنامه را بررسی می‌کنیم.

1-1: خرد برترین خواسته است و رساننده به زندگی نیک: این مطلب در کتاب مینوی خرد، بدین گونه آمده است: «پرسید دانا از مینوی خرد که چیست که از هر خواسته برتر است و چیست آن که بر هر چیزی مسلط تر است و چیست آن چیز که کسی نمی‌تواند از او بگریزد؟ مینوی خرد پاسخ داد که خرد است که بهتر است از همه‌ی خواسته‌هایی که در جهان است.»18

تاکید بر ارزشمندی خرد و برتری آن بر دیگر داده‌های ایزدی در شاهنامه نیز مکرر آمده است. برخی از ابیاتی که دلالت بر این مضمون می کنند عبارتند از:

خرد بهتر از هر چه ایزد بداد

ستایش خرد را به از راه داد

(شاهنامه، ج 1، ص 13)

تو چیزی مدان کز خرد برتراست

خرد برهمه نیکویی‌ها سر است

(شاهنامه، ج 1، ص 13)

خرد افسرد شهریاران بود

همان زیور نامداران بود

(شاهنامه، ج 7 / ص 412)

دلی کز خرد گردد آراسته

یکی گنج گردد پُر از خواسته

(شاهنامه، ج 3 / ص 57)

خرد داد و جان و تن زورمند

بزرگی و دیهیم و تخت بلند

(شاهنامه، ج 4 / ص 87)

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1072 به تاریخ 930817, کنفرانس ادبی, تحقیق استاد موسوی
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۹ آبان۱۳۹۳ساعت 17:45  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

2- کنفرانس ادبی؛ پندارها و آزموده‌های کهن ایرانیان ‏دربارهٔ ‏آب و هوا؛ دکتر محمد حسن ابریشمی‏، قسمت دوم (قسمت آخر)

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود را مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکلی به نظرم برسد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

مقاله‌ی زیر توسط آقای محمد حسن ابریشمی همشهری فاضل‌مان نوشته شده است. آقای محمد حسن ابریشمی و آثارشان مشهورتر از آن است که نیازمند توضیح من باشد. این مقاله در دو قسمت در این وبلاگ خواهد آمد که هفته‌ی گذشته اولین قسمت آن را خواندید و این هفته هم دومین قسمت آن را خواهید خواند.

 

پندارها و آزموده‌های کهن ایرانیان ‏دربارهٔ ‏آب و هوا

... ادامه از قسمت اول

ابوریحان بیرونی مطالب فراوانی در باب نجوم و اقلیم‌شناسی نوشته است؛ اما نکته‌ای بسیار جالب و در عین حال شگفت‌انگیزی را مطرح کرده که مبتنی بر تجارب و دانش‌های باستانی است. بیرونی ضمن وصف علاقه و توجه بلیغ ایرانیان به نوروز و مراسم باستانی آن می‌نویسد: «هر شخص از راه تبرّک، به این روز، در تشتی جو کاشت. سپس این رسم در ایرانیان پایدار ماند که روز نوروز در کنار خانه، هفت صنف از غلات، در هفت اسطونه (استوانه) بکارند، و از روییدن این غلات به خوبی و بدی زراعت (هر یک از آن‌ دانه‌ها پی برند) و حاصل سالیانه (هر دانه) را حدس بزنند.»15

کاشتن گونه‌های مختلف دانه‌ها (جو، گندم، ارزن، مُلک، باقلی، نخود، لوبیا، ماش، عدس و ...) در ایام نوروزی همواره معمول بوده و در شکل «سبزه نوروزی» کنونی متجلی شده است. خیام نیز به سبزه نوروزی اشاره‌ای دارد.16 کاشتن گونه‌های مختلف دانه‌ها (غلات) توسط ایرانیان، از توجه آنان به دور افلاک (چرخ و فلک) و اوضاع اقلیمی، و شناخت اوضاع جوی و آب و هواشناسی و پیش‌بینی این اوضاع در مناطق مختلف محل سکونت آنها دارد. ‏‏

‏از نگارش‌های ابوریحان عجالتاً به این نکته اکتفا می‌کنیم که به استناد منابع کهن می‌نویسد: «در مبادی علم هیئت ثابت شده است که زمین گِرد است، و در میان جهان کروی جای دارد، و اینکه سنگین‌ها به نهاد و طبع خود از هر سو به مرکز حرکت دارند، و از همین جا کروی بودن سطح آب اثبات می‌شود، و چون ذرات آب با یکدیگر پیوستگی سخت ندارند، تنها به اندازه موج‌هاست که سطح آب از کرویت خارج می‌شود و نیز از مشاهده آشکار شده است که جای نهاده شدن خاک به طبع زیر آب است، به این دلیل که خاک در آب ته‌نشین می‌شود، و فرورفتن آب در خاک یا زمین به سبب وجود شکاف‌هایی در خاک است که از هوا پُر شده و آب میل آن دارد که از این هوای موجود میان شکاف‌ها فروتر رود.»

بیرونی به چگونگی ایجاد بیابان‌ها و پیشروی آن‌ها اشاره کرده و پیدایی ریگ و خاک را وصف کرده است:17 «ریگ همان سنگِ کوه‌هاست که با شکافتن و به یکدیگر برخوردن شکسته است و سپس گذشتن آب، و وزیدن بادها و پیوسته سوده و مالیده شدن آنها بر یکدیگر سبب شده است که گوشه‌ها و کناره‌های آنها از میان برود، و ریگها گرد شود، و خرده‌های همین سنگ‌های شکسته است که به صورت ماسه‌ و سپس خاک از آنها باز شناخته می‌شود.»18 و «بیابان به نام کرکس کوه که میان فارس و سجستان (سیستان) و خراسان است، آکنده از ویرانه‌های ساختمان‌های کهن است که بطلمیوس آنها را قرامانیای خراب، یعنی کرمان ویرانه نامیده است. و ایرانیان می‌گویند که آنجا آبادترین جاها بوده ‌و نزدیک هزار چشمه، که آب آن‌ها از پیرامون سجستان می‌جوشیده، سبب آبادانی آن بوده است، و افراسیاب آب‌ها را فرو برد که دیگر به آن سرزمین‌ها نرسید و آبادی‌ها ویران شد، و بازمانده آبها به طرف دریاچه زره روانه شد ... و ابوالعباس ایرانشهری گفته است که: در روستای پشت (کاشمر کنونی) نزدیک نیشابور کاریزی می‌کندند و در ژرفنای پنجاه و چند ذراعی از سطح زمین به ریشه‌های سه‌درخت سرو رسیدند که با اره بریده شده بود و آشکار است که فاصله میان زمان بریده شدن این سروها، که در آن وقت جای برش ریشه بر سطح زمین بوده، تا آن زمان که این همه سنگ و خاک بر آن قرار گرفته بوده است، چندان زیاد است که درست نمی‌توان گفت چه اندازه بوده است. نباید از سالم ماندن چوب در زمین شگفتی نمود؛ چه، هر اندازه چوب از جایی دور باشد که کمتر گرما و سرمای گردنده در سال (ها) به آن برسد، ماندگاری آن بیشتر خواهد شد.»19

‏ابوحاتم مظفر اسفزاری (قرن پنجم) می‌نویسد: «چون کره زمین اصل آن خاک بود، و به عرضی از اعراض آن خاک سنگ همی گردد، بدان برهان که چون آتش یا آفتاب بر جوهر سنگ مستولی گردد، و آن عرض که سبب سنگ شدن او بود از وی دور کند، آن جوهر سنگ جوهر خاک شود. و چون کوه‌های سخت بلند پدید آید و بالای او به مرکز (سرمای) زمهریر نزدیک‌تر بود، برودت بر او غالب‌تر شود، و سبب گردد که بر او برف‌های بسیار بارد، و از آن است که هر چند کوه بلندتر است، سرما و برف آن بیشتر است.»20

‏ این هم از جمله نوشته‌های شیخ احمد جامی از عرفای ایرانی (در سال 520) است: «آب، و خاک دو جوهر‌ند: از یک جوهر همه کدورت، و از دیگری همه صفاوت ‏]‎‏: پاکی، شفافی[‎‏ است، و آدمی را از این هر دو سرشته‌اند؛ اما به حقیقت بدان که از خاک بی‌آب نبات نروید، و از آب نیز بی‌خاک هیچ نروید، و چون هر دو به هم رسند، این چندین نبات گوناگون و چندین آبادانی که در عالم می‌بینی، پیدا آید: چه از شهرها، و چه از حصارها، و قلعه‌ها، و سرای‌ها و چه از باغ و بستان‌ها و درختان میوه، و کشتزارها، و سبزه و ریاحین و نرگس، و سپرغم و مرغزارها، و همه راحت‌ها در دنیا و غیر آن به سبب فراهم آمدن آب و خاک است. و اصل همه اشیا بر این است، تا آنگاه که این دو به هم نرسند، هیچ معنی از آب و خاک حاصل نه‌آید، و چون هر دو به هم رسیدند، این همه معانی در وجود آید. اما آب را طبعی است که به هر چه رسد، او را حیات دهد، اما چون نرسد چه کند؟ همچنان می‌باشد و هیچ بر ندهد.»21

ابوالحسن بیهقی در تاریخ بیهق (تألیف قرن ششم) شرحی درباره هوا و آب دارد که مبتنی بر تجارب و باورهای پیشینیان و همچنین آزموده‌های شخصی اوست که دربردارنده‌ی توصیه‌هایی در مورد گزینش موضع مطلوب مسکن نیز هست:‏ «اطبا چنین گویند که هر مسکن که بلندتر، هوای آن موافق‌تر، و نسیم آن خوشتر، و تنفس بدان هوا آسان‌تر. و هر مسکنی که نشیب‌تر، هوای آن گرمتر، و بخارات آن کثیف‌تر، و دَم زدن بدان ناخوشتر. و هر مسکن که از یک جانب آن کوه باشد، و از دیگر جانب دریا، هوای آن تَر باشد و آنجا باران‌ها بسیار آید... و مسکن کوهی، خاصه کوهی مقابل مشرق بود، و از جانب مشرق گشاده‌ بود، هوای آن درست باشد و مردم آن قوی و درازعمر و درست مزاج. و مسکنی که زمین آن گِل پاکیزه باشد و کوه و دریا از وی دور بود هوای آن خوش و معتدل بود. و مسکن در بیشه ‏ بد باشد و آنجا حشرات بسیار تولد کند... و کسی خواهد که نهاد ‏]‎پایه‌ریزی[‎‏ سرای و بنای خویش بر نهادِ نیکو نهد، روی سوی مشرق کند و گذر شمال در وی گشاده کند، و چنان سازد که شعاع آفتاب در بیشتر از بناها افتد و سقف بناها بلند کند، و درها همواره و گشاده. و آدمی و حیوانات برّی به هیچ آن حاجت ندارند که به هوا...»22

وی می‌افزاید: «چون خاکی ناموافق بود، آب به سبب مجاورت آن تلخ یا شور یا عَفَن ‏‏]‎بد طعم و بوی‏[‎، و هوا به سبب مجاورت او بد و تباه شود...»23 همو با اشاره به عناصر اربعه از تأثیر و تأثر آب و هوا و خاک بر یکدیگر و خصوصیات «عنصر آتش» گفتگو کرده است:‏ حکما سخن گفته‌اند تا چرا باشد که مردم گویند «هوای» این شهر و «آب» و «تربت» ‏]‎‏: خاک‏[‎‏ این از دیگر شهر بهتر است و خوشتر، و در «آتش» که چهارم ایشان است، این تمیز ننهند؟ و هرگز نگویند که آتش این شهر از آتش دیگر شهرها گرم‌تر است یا تیزتر و مُحرّق‌تر. و از این جواب گفته‌اند که آتش از این عناصر ‏‏]‎سه گانه[‎‏ قبول تأثیر کمتر کند، و ممازجت ‏‏]‎‏:آمیختگی‏[‎‏ او با دیگر عناصر دشوارتر. و زمین که آن را «بَرّ» خوانند، از ممازجت آب و هوا تأثیر پذیرد تا گل گردد و لوش ‏]‎‏: لجن‏[‎‏ و نمک و زمه ‏‎‎‏ زاج سفید[‎‏ و امثال این. و آب از مجاورت زمین تأثیر پذیرد که شور و تلخ شود به حکم خاک؛ هوا از آب کیفیت پذیرد، جایی که آب عفن بود، هوا عفن شود. آتش این چنین تأثیر و انفعال قبول کمتر کند.»24

‏ مقاله را باز هم با مطلبی شیوا درباره‌ی «آب»، از همان دانشمند خراسانی، محمدبن محمود طوسی پایان می‌بخشیم که در سال 556 ق در تعریف آب از جمله نوشته است: «بدان که آب یکی از چهار عنصر، و اصلی شریف و ماده حیات است، و سبب طهارت و ‏]‎پروردگار[‎‏ در وی طبع‌ها و رنگ‌ها آفریده، چنان که بر صحرا ببارد، بر خاکستری سوخته، که در آن هیچ دانه و حبوبی نباشد، و از آن اصناف گیاه‌ها برویاند، هر یکی به رنگی و شکلی و بویی، مثلاً آب در باغی رود: سیب سبز و انار سرخ، انگور سپید و سیاه، سوسن بویا و سیر گَنده روید. این معانی همه در آب نهاد، به واسطه‌ی هوا و خاک این ثمار ‏]‎میوه‌ها‏[‎‏ پرورده شود. و بدان که آفریدگار آبها را ابتدا از جوهری آفرید سپید که نظری به وی کرد، به هیبت شکافته شد، نیمی بگداخت آب گشت، و نیمی دیگر عرش را از آن بیافرید، و آن آب را اکنون بحرالعمیق و بحرالمحیط خوانند، از آن سوی عالم، و به رومی بحر طرطاوس خوانند. و رجوع همه آبها به اوسط ‌الارض است و آن مرکز وی است، و آفتاب به قوّت خویش آب را جذب می‌کند، از شش جوانب کره زمین و به بالا می‌کشد و باران می‌شود و بر عالم می‌بارد.»25

 

پی‌نوشتها:

‏15‏. ابوریحان بیرونی، آثار الباقیه، ص330.‏‏

‏16‏. نوروزنامه، ص25.‏‏

‏17‏. ابوریحان بیرونی، کتاب تحدید نهایات الاماکن، ص18، 23 و 25.‏

‏18‏. همان، ص18، 23 و 25.‏‏

‏19‏. همان، ص 18، 23 و 25.‏‏

‏20‏. ابوحاتم مظفر اسفزاری، رساله آثار علوی، ص36 و 37.‏‏

‏21‏. شیخ‌الاسلام ابونصر احمد جام نامقی، روضه‌المذنبین و جنه المشتاقین، ص 196 و 197.‏

‏22‏. ابوالحسن علی بن زید بیهقی، تاریخ بیهق، به کوشش مرحوم احمد بهمنیار، تهران، فروغی، بی‌تا، ص 26 و 27.‏‏

‏23‏. همو، همان کتاب، ص27.‏‏

‏24‏. همو، همان کتاب، ص32، 33.‏‏

‏25‏. محمدبن محمود طوسی، عجایب المخلوقات، ص 88 .

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1070 به تاریخ 930803, کنفرانس ادبی, تحقیق محمدحسن ابریشمی
+ نوشته شده در  سه شنبه ۶ آبان۱۳۹۳ساعت 16:52  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

2- کنفرانس ادبی؛ پندارها و آزموده‌های کهن ایرانیان ‏دربارهٔ ‏آب و هوا؛ دکتر محمد حسن ابریشمی‏، قسمت اول

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود را مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکلی به نظرم برسد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

مقاله‌ی زیر توسط آقای محمد حسن ابریشمی همشهری فاضل‌مان نوشته شده است. آقای محمد حسن ابریشمی و آثارشان مشهورتر از آن است که نیازمند توضیح من باشد. این مقاله در دو قسمت در این هفته و هفته‌ی آینده در وبلاگ می‌آید.

 

پندارها و آزموده‌های کهن ایرانیان ‏دربارهٔ ‏آب و هوا

مقاله را با گفته بسیار سنجیده و دلنشین خردمندی ناشناخته آغاز می‌کنیم که محمدبن محمود طوسی در قرن ششم، به این شرح آن را نقل کرده است:‏ «یکی را پرسیدند که: در موجودات از چه عزیزتر نیست؟ گفت: از آب. گفت: از چه حقیرتر نیست؟ گفت: از آب؛ یعنی آب که بسیار بود، قیمتی ندارد؛ چون آب کم شود، شربتی ‏‏]‎جرعه‌ای[‎‏ هزار دینار ارزد!» (عجایب‌المخلوقات، ص87)

اکنون (سه‌شنبه 4 شهریور 1393) یک جرعه آب نوشیدنی در تهران صدهزار دینار (ده‌تومان) ارزش‌دارد، فردا روزها که آب کمیاب‌تر، یا خدای ناخواسته شرایط اقلیمی بدتر و آب نایاب شود، ارزش آن چقدر خواهد شد؟‏

فرزانه دیگری آن هم از دیار طوس،1 یعنی احمدبن محمدبن زید طوسی، شاید مقارن همان روزگار ِ همدیار ِ خود، به نگارش تفسیر سوره یوسف تحت عنوان «الستین الجامع للطائف البساتین» در قرن هشتم یا پیشتر از آن، پرداخته است، مضمونی جالب درباره‌ی آب دارد: «در عالم نعمت‌ها بسیار است، و لکن آب نیکوترین نعمت‌هاست. و در قرآن قصه‌ها بسیار است، و لکن قصه‌ی یوسف نیکوترین قصه‌هاست: نحن نقصّ علیک احسن القصص(سوره یوسف، آیه3)»2

‏مستندات تاریخی دلالت بر آن دارد که ایرانیان از پیشگامان دانشها و فرهنگ و مدنیّت بشری بوده و به علوم و فنون توجهی بلیغ داشته‌اند. مخصوصاً پیشرفت‌های آنان در علوم و فنون، طب و نجوم، اقلیم‌شناسی، کشاورزی و آبیاری و فلسفه قابل توجه بوده است. حمزه اصفهانی (در نیمه نخست قرن چهارم) ضمن شرح و وصف حکومت‌های باستانی ایران، به چگونگی شکست آنان در نبرد با اسکندر پرداخته، و با اشاره به کشتار دانشمندان و فرزانگان ایرانی به‌دستور اسکندر، نوشته است: «آن‌گاه کتاب‌های دینی و علمی را بررسی کرد و کتب فلسفی و نجوم و پزشکی و کشاورزی را از زبان فارسی به یونانی و قبطی نقل کرد و به اسکندریه فرستاد و باقی کتاب‌ها را سوزانید.»3 ابن خلدون نیز با تأسف‌ بسیار از سوختن و نابود کردن دانش‌های مکتوب ایرانیان در پایان کار ساسانیان اشاره کرده است.4 با این حال ایرانیان با پذیراشدن دیانت نوین توانایی‌های علمی و تجارب عملی خویش را، در تمام زمینه‌های فرهنگی و مدنی و کشاورزی (با همه پشتوانه‌های کهن و معتبری که داشت) صمیمانه در اختیار دیگر امم اسلامی قرار داده و نقش اساسی و بس مهمی در پایه‌ریزی تمدن نوپای اسلامی برعهده گرفتند. در بادی امر محدوده جغرافیایی ایفای این نقش در قلمرو فرهنگی ایران ساسانی قرار داشت که غالباً زبان پارسی وسیله‌ی بیان مقاصد بوده، مثلاً انتقال فرهنگ آبیاری به اعراب و برخی امم اسلامی، اول بار در ناحیه بصره در داخل همین قلمرو انجام گرفت. ‏‏

ایرانیان مسلمان در زمان خلیفه دوم، تجارب شبکه آبیاری مرغاب مرو به خراسان را در ناحیه بصره بر روی دجله منتقل کردند و حتی نام پارسی مرغاب را به یکی از نهرهای احداثی این شبکه دادند. برخی از انهار (جوی‌ها، نهرها) دیگر شبکه بصره نیز نام پارسی گرفت.5 بنابراین گسترش فرهنگ ایرانی در بین مسلمانان ابتدا در قلمرو ساسانی انجام گردید که بعدها به سرزمین‌های خلافت شرقی مشهور شد، و بغداد با نام ایرانی (بغ+ داد: خداداد، خداآفرید)، مرکز آن در کنار تیسفون (مداین) پایتخت ایرانی پارت‌ها و ساسانیان موجودیت پیدا کرد. در آن روزگاران نیز فرزانگان ایرانی در قلمروهای اسلامی خوش درخشیدند و دانش‌ها و فنون خویش را به سراسر قلمروهای اسلامی منتشر کردند، به‌طوری که حتی در افریقا و سیسیل امارات و حکومت‌هایی چون «رستمیان» و «بنوطبری» را سامان بخشیدند.6 هزار سال پیش یکی از فرزانگان اسپانیای اسلامی (اندلس)، یعنی قاضی ساعد اندلسی، ضمن وصف دانش‌های عصر خویش می‌گوید: «ایرانیان ملتی باشرف و عزیزند... و هماره دفاع از حقوق مظلومان می‌کنند... ایرانیان را کتب مهم در احکام نجوم است.»7

‏ در منابع و آثار مکتوب ایرانیان ادوار باستان در زمینه علوم و فنون مختلف، از جمله در باب کشاوررزی و باغبانی و آب و آبیاری مطالب چندانی در دست نیست؛ اما ابن ندیم (درگذشته 378) اسامی یا عنوان‌های کتب و رسالاتی در باب این موضوعات را در «الفهرست» ثبت کرده است. از این گذشته در نوشته‌ها و متون پهلوی عصر ساسانیان یا ترجمه عربی و فارسی آن‌ها، یا نقل قول‌های برجای مانده از این گونه منابع، حاوی اشاراتی کوتاه در باب مباحثی از علوم و فنون و دانش‌های ایرانی آن روزگاران است.

همین اشارات کوتاه و نکات مختصر دلالت بر پشتوانه غنی و معتبر فنون و تجارب و دانش‌های مکتوب باستانی از میان رفته ایرانیان دارد. گاهی اشارات و نکات کوتاهی از دانش‌های باستانی ایرانیان دهان به دهان گشته، و گاهی این گونه نکات یا زوایایی از دانش‌های باستانی، آن اقبال را داشته است که توسط دانشمندان رشته‌های علوم و فنون مختلف، در بین مباحث خاص آنان، برحسب اقتضا، نقل و ثبت شود. گاهی این گونه مطالب و نکات در لابلای گفته‌ها و نوشته‌های مورخان و ادبا و حتی عرفا و فقها و فلاسفه آمده است. در این آثار و نوشته‌ها، نقل قول‌ها و مطالبی در باب چهار آخشیج (عناصر اربعه: آب، باد (هوا)، خاک، آتش) و تأثیر و تأثر آن‌ها بر یکدیگر مندرج است. علاوه بر این از تأثیر عوامل اقلیمی بر روی رُستنی‌ها و جانداران سخن رفته، و گاهی ضرب‌المثل‌های باستانی و پندارها و باورهای عامیانه کهن نقل شده است، در این مقاله ضمن پرداختن به اقوال و نوشته‌ها و پندارهای پیشینیان درباره آخشیج‌های چهارگانه، یا تعاریف عوامل اقلیمی مندرج در متون کهن نمونه‌هایی نقل می‌شود.‏



چهار آخشیج

در اساطیر ایرانی سلسله‌مراتب آفرینش و پیدایش آخشیج‌ها (عناصر) و اقلیم‌ها و انسان به‌گونه‌ای دلپذیر بیان شده است. براساس این گونه روایات، آفرینش نخستین انسان (کیومرث) و نخستین جانور (گاو) در ایران زمین (ایرانویچ) اتفاق افتاد و نطفه کیومرث، همچون تخم گیاه در شکم زمین جای ‌گرفت. از آن موضع بوته ریواسی ‌رویید، و از بین ساقه‌های سپید و سرخ آن بوته ریواس دو پیکر آدمی ظاهر‌شد که نخستین زوج انسانی را تشکیل دادند.

مطابق این پندار در سلسله مراتب آفرینش: نخست سپهر و تمامی اختران (آسمان و ستارگان و خورشید و همه افلاک)، دوم آب (که مایه اصلی زندگانی، دافع تشنگی گیاه و همه موجودات، و در ستیز با اهریمن و ناپاکی‌ها و نیروهای اهریمنی چون دیو خشکسال و غول بیابان است)، سوم زمین (خاک که بطن و بستر آفرینش رستنی‌ها و جانداران است)، چهارم گیاه (که به مدد رطوبت ونور، سرسبزی و طراوت و مایه‌های حیات را عرضه می‌دارد و با پوشش سرزمین‌ها، گسترش نیروهای اهریمنی چون دیو خشکسالی و قحطی و غول بیابان را مهار می‌کند)، پنجم جانوران (که منشأ از گاو نخستین دارند)، ششم مردمان (که از گَشنِ نخستین انسان، یعنی کیومرث‌اند)، و سپس آتش (که منشأ و منبع نور و روشنایی برای گیاه و دیگر آفریدگان است و از نیروهای اهورایی به حساب می‌آید که در ستیز دائمی با تاریکی و نیروهای اهریمنی و ناپاکی‌هاست) و باد (که در شکل جریان «هوا» حیات‌بخش و لطیف، و نیز جابه‌جا کننده ابرها و گرده یا گَشن گیاهان است و در وجه طوفان فناآفرین و مُهلک و مخرّب است) آفریده شده‌اند.

ایرانیان داستان آفرینش را به گونه‌ای تعریف کرده‌اند که گویی موجودیت همه آفریدگان برای خیر و خوبی، و خوراک و رفاه، و آسودگی آدمیان سامان‌یافته است. در گات‌ها (کهن‌ترین بخش اوستا) و همچنین در متون پهلوی چنین پندارهایی ملاحظه می‌شود. به پندار ایرانیان در عهود کهن، فلک (سپهر بیکران با همه اختران بی‌شمار) به همراه آب و خاک (زمین) و باد (هوا) در پرتو نور (روشنایی) شرایط رویش و زایش و پراکنش رستنی‌ها و جانداران را فراهم آورده تا اسباب زیست سالم و زندگانی مناسب آدمیان را تدارک و تجهیز کنند، تا آنها به مدد اندیشه و خرد و به برکت کوشش خویش از آن نعمت‌ها بهره گیرند.8 چنین پنداری در منابع ایرانی بعد از اسلام ملاحظه می‌شود، سعدی شیرازی تعبیری زیبا در تبیین این گونه پندارها دارد:‏‏

ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند‏

تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری‏

‏توجه به عناصر اربعه (آب و هوا و خاک و آتش) را در منابع و متون اسلامی، به‌ویژه نوشته دانشمندان ایرانی، نیز ملاحظه می‌کنیم. در برخی متون تعاریف جالبی از هر یک از این عناصر یا مجموعه‌ی آن‌ها شده است. مثلاً ابوعلی‌سینا (363 ـ 428 ق) ضمن وصف طبایع به طبیعت عناصر چهارگانه پرداخته و درباره طبیعت «آتش» می‌گوید: «هیچ چیز گرم و خشک‌تر از آتش نبود، یا چیزی که آتش در او غالب بود، به سبب آتش»، و در باب طبیعت «هوا» معتقد است: «هیچ چیز گرم و تر تر از هوا نبود، یا چیزی که هوا اندر او غالب بود، هرچند که گرمی هوا ضعیف است. و اگر هوا گرم نبودی، از زیر نگریختی و زیر نجَستی. و هرگاه که آب گرم شود، قصد بر سو ‏]‎ی بالا[‎‏ کند، چنان که بخار...» و درباره طبیعت «آب» می‌نویسد: «هیچ‌چیز سرد و تر تر از آب نیست، یا چیزی که آب اندر او غالب است...» و در باب «زمین: خاک» گوید: «هیچ چیز سرد و خشک‌تر از زمین نیست یا چیزی که زمینی بود ... پس جسم‌های بسیط چهارند: زمین و آب و هوا و آتش، و ترکیب جسم‌های دیگر از ایشان بود.»9

کاریز و قنات

قنات از ابداعات ایرانیان در هزاران سال پیش است. ظاهراً واژه قنات ریشه در واژه «کن» پارسی از مصدر «کندن» دارد؛ همچنان که لغت معرّب «خندق» برگرفته از واژه «کندک»، مشتق از مصدر «کندن» است. واژه بسیار کهن «کاریز» نیز نشان از چگونگی کار مقنی در ژرفنای زیرزمین دارد؛ چرا که به گمان صاحب این قلم، کلمه «کاریز» مرکب از دو لفظ «کا» مخفف «کاه» و «ریز» از مصدر ریختن است. از نظر فنّ مقنی‌گری، عمل ریختن کاه بر روی دیواره پیشکار قنات ـ کندن کانال در خط مستقیم در اعماق و اتصال بُن ِ چاه‌های پیشتر کنده‌شده به یکدیگر، بدون استفاده از قطب‌نما ـ منجر به اتخاذ نام «کاریز» برای این پدیده عجیب شده است.10 در هر حال کاریز پدیده‌‌ای بسیار مهم، و ابداع آن نشانی از درجه هوش، علاقه و دلبستگی ایرانیان به کشت و کار و آبیاری در ادوار دور تاریخ است.‏

‏مجرا یا کانال قنات‌های کهن خراسان اغلب طولانی، و ژرفنای چاه انتهایی گاهی بسیار زیاد گزارش شده است. از آن جمله ناصر خسرو قبادیانی، در سال 444 ق در مسیر سفر مشهورش به مکه و مصر، در بازگشت از گناباد می‌گذرد. او از کاریز گناباد که چاهی به عمق 700 گز داشته،‌ از قول آگاهان شرحی نقل کرده است و می‌افزاید: «آبی عظیم در این کاریز روان است، و آن کاریز چهار فرسنگ می‌رود. و آن را گفتند کیخسرو فرموده است کردن.»11 این قنات بزرگ و دیگر کاریزهای پُرآب در برخی از نواحی خراسان، دلالت بر سفره‌های آبی زیرزمینی سرشار، و نیز استعدادهای اقلیمی و فعالیت‌های کشاورزی در ادوار کهن دارد.‏

‏برای سنجش میزان آب‌های زیرزمینی در مناطق مختلف نیز نشان‌هایی مترتب بود. ایرانیان در اعصار کهن باستانی به تجربه این علامت‌ها را تشخیص داده و آزمون‌هایی در شناسایی دقیق‌تر سفره‌های آبی زیرزمینی انجام می‌دادند. برخی از دانشمندان، بعد از اسلام، به این نکات اشاره‌هایی دارند، از آن جمله مسعودی مورخ و جهان‌دیده مشهور، زاده و نشو و نما یافته بغداد (وفات حدود 342 در مصر)، دوستدار آل ابوطالب،12 در سال 301 سفر دور و درازش را از بغداد آغاز کرد. «او میان سرزمین‌های فارس و کرمان در گردش و سیر بود؛ زان‌پس از هند ... گذر کرد و به مرزهای چین رسیده است.»

مسعودی در باب فرهنگ و تمدن ایرانی در آثار گرانقدر خویش مطالب فراوانی نقل کرده است. از باب نمونه، یک جا با استناد به تجارب پیشینیان و منابع قدیم‌تر شرحی از آزموده‌ها و آزمون‌های مزبور را به این شرح نقل کرده است:‏ بعضی‌ها، درباره نشانه‌ی آب و منابع زیرزمینی آن، طریقت خاص دارند که اگر در محل منظور، نی‌ و خرفه و علف‌های نرم روییده باشد، معلوم می‌دارد که آب نزدیک ‏‏]‎به سطح زمین[‎، و به دسترس حفار است و اگر چنین نباشد، آب دور است... در بعضی نسخه‌های کتاب الفلاحه، در همین معنی ‏]‎نشان میزان آب‌های زیرزمینی[‎، چنین دیدم که: هر که می‌خواهد این نکته را بداند، به خانه‌ی مورچه بنگرد؛ اگر مورچگان درشت و سیاه و کُندرفتار باشند، به اندازه‌ی کندی رفتارشان، آب به ‏]‎خانه‌ی[‎‏ آن‌ها نزدیک است؛ و اگر مورچگان تندرو باشند که به آنها نتوان رسید، آب در عمق چهل ذراع است. آب اولی شیرین و خوش، و آب دومی سنگین و شور باشد؛ و این جمله نشانه‌ها برای کسی است که خواهد آب برآرد. ‏

‏همو آزمونی شگفت و قابل تحقیق را نقل کرده است:‏ در کتاب‌ فلاحت دیدم که هر که بخواهد نزدیکی ‏]‎سطح[‎‏ آب را بداند، ‏]‎باید[‎‏ زمین را به اندازه سه یا چهار ذراع بکند و دیگی مسی یا قدحی سفالین بر‌گیرد، و آن را از داخل به طور یکنواخت پیه آلوده کند ـ‌ و باید دیگ گشاده دهان باشد ـ آنگاه پس از غروب خورشید، قطعه پشمی سفید که پاکیزه و افشان باشد، بگیرد و سنگی به اندازه یک مرغانه ‏‏]‎تخم‌مرغ‏[‎‏ برگیرد و پشم را چون گوی بر آن سنگ پیچد. سپس اطراف گوی را با موم مذاب اندود کند و آن را به ته دیگی که روغن یا پیه آلوده کرده، بچسباند و دیگ را درون حفره وارون کند ‏‏]‎به طوری[‎‏ که پشم معلق ماند و موم آن را نگه دارد و به سبب سنگ آویخته بماند؛ آنگاه به قدر یک یا دو ذراع خاک روی ظرف بریزد و بگذارد تا شب بر آن بگذرد. صبحگاه پس از طلوع خورشید، خاک را از آنجا پس کند و ظرف را بردارد: اگر قطرات آب فراوان و نزدیک به یکدیگر به دیواره‌ ظرف چسبیده و پشم پُرآب باشد، آن محل آب دارد و آب نزدیک است؛ و اگر قطرات متفرق باشد، نه مجموع و نزدیک، و آب پشم میان حال باشد، آب نه دور است و نه نزدیک؛ و اگر قطره‌ها دور از هم چسبیده باشد و آب پشم اندک باشد آب دور است؛ و اگر قطرات آب کم یا زیاد در ظرف و بر پشم دیده نشود، در آنجا آب نیست و زحمت حفر آن نکشد.13

‏ بدان لحاظ که سرزمین یزد در اقلیمی خشک و بیابانی استقرار یافته و از بارش‌های نواحی معتدل محروم، و فاقد آب‌های سطح‌الارضی بوده است، مردمان سخت‌کوش آن از زمان‌های دور با حفر قنات، از آب‌های ژرفنای زمین همواره بهره گرفته‌اند، بر همین اساس تجاربی نیز در تشخیص میزان و حجم آب‌های زیرزمینی کسب کرده و هنوز هم کاریزهای کهن و مقنیان کارآزموده و ماهری دارند. نوشته‌ی ابوبکر مطهر جمالی یزدی در فرخ‌نامه (تألیف 580) نشان از آن دارد که تجربه‌ی دقت و توجه به رنگ و اندازه‌ی درشتی و میزان سرعت تحرک مورچگان، همان سان که مسعودی نقل کرده، در سرزمین یزد اعمال می‌شده است:‏ «اگر خواهند که بدانند که در زیرزمین آب دور است یا نزدیک، نگه در مورچه آن زمین باید کرد: اگر ستبر و سیاه و سنگی بود، آب نزدیک بود و اگر دونده و لاغر بود، آب دور تواند بود.»14

ادامه دارد ...

 

پی‌نوشتها:

‏1‏. احمدبن محمدبن زید طوسی، تفسیر سوره یوسف / الستین الجامع للطائف البساتین، به کوشش محمد روشن، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص23 مقدمه مصحح، ص 23. آقای روشن از قول روانشاد استاد محمدتقی دانش‌پژوه نوشته است: «نسخه شماره 287 بایزید از این کتاب تاریخ 841 دارد» بر این اساس باید پیش از این تاریخ، احمد زید طوسی (که سفری به عراق و جبال داشته) در آذربایجان فرصتی پیدا کرده و به تألیف آن پرداخته، احتمالاً در قرن هشتم یا هفتم بوده است.‏

‏2‏. همان کتاب، ص29.‏‏

‏3‏. حمزه اصفهانی، تاریخ پیامبران و شاهان، ص 43.‏‏

‏4‏. مقدمه ابن خلدون، ج 1، ص70.‏‏

‏5‏. ابریشمی، پسته ایران، ص21 و 22.‏‏

‏6‏. ابریشمی، زعفران ایران، ص111 تا 114.‏‏

‏7‏. قاضی صاعد اندلسی، طبقات الامام، ص 169 تا 171.‏‏

‏8‏. ابریشمی، تاریخچه کشاورزی ایران (مندرج در دومین کتاب سال کشاورزی)، ص35 و 36.‏‏

‏9‏. ابوعلی‌سینا، طبیعیات دانشنامه علائی، ص30 و 31.‏‏

‏10‏. استاد مقنی از چراغی که با روغن کرچک یا منداب می‌سوخت بهره می‌گرفت. در کناره کانال یا مجرای قنات حفره کوچکی ایجاد می‌کرد، و این چراغ را داخل آن قرار می‌داد، به گونه‌ای که نوک چراغ ـ جای فتیله و شعله ـ کاملاً نور را در اطراف پخش کند؛ و مخصوصاً‌شعاع مستقیم نور بر روی دیواره انتهایی کانال،‌که مقنی کارکندن را باید ادامه دهد، به اصطلاح بر روی پیشکار قنات، بیفتد. جلال‌الدین محمد بلخی در این بیت «هان بیاور سیخ‌های تیز را / امتحان کن حفره و کاریز را» به ابزار شاغول و تراز کردن مسیر یا مجرای کاریز تلویحاً اشاره کرده است. محمد پادشاه صاحب فرهنگ آنندراج (ص3330) در تعریف کاریز می‌گوید: «راه آب روان به زیرزمین که به عربی قنات گویند. در اصل کاه‌ریز بود که برای امتحان جریان آب کاه می‌ریخته‌اند تا معلوم شود»؛ اما به گمان نگارنده در وضعیتی که چراغ مقنی، با فاصله در پشت سر او، درون حفره کوچک حاشیه مجرا ـ که محاذی گردن مقنی تعبیه شده بود ـ قرار می‌گرفت. سایه کلَّه او بر روی دیواره پیشکار می‌افتاد؛ اما چون سایه دایره‌وار سر مقنی بر روی دیواره نمناک و گل مانند پیشکار واضح و قابل تشخیص نبود، مقنی مقدار کاه بر روی دیواره پیشکار می‌ریخت تا سایه کله خود را بر روی دیواره رؤیت کرده و در محدوده‌آن سایه کندن را در خط مستقیم ادامه دهد و کوچکترین انحرافی پیدا نکند؛ به همین دلیل کاه در کار کندن مجرای قنات در خط راست استفاده می‌شده، و به این ترتیب مقنی با کندن و کاه ریختن و پیش رفتن در خط راست شعاع چراغ، بُنِ چاه‌ها را به یکدیگر وصل می‌کرده است. کف مجرا با جریان ملایم آب طراز می‌شده، یا به قول محمد پادشاه برای رؤیت آن کاه می‌ریخته‌اند. صاحب این قلم بیتی از شاعری با مضمون آن که مقنی کلنگ را همواره به سر خود می‌زند یادداشت نموده (اما در ضمن تدوین این مقاله متأسفانه یادداشت را پیدا نکرده‌ام) که کنایه از همان سایه دایره‌وار کله مقنی در پرتو چراغ قرار گرفته ـ با فاصله ـ در پشت سر اوست. با این همه داعی الاسلام (فرهنگ نظام، 4/171) در تعریف «کاریز» می‌نویسد:‌ در سنسکریت «ک / کا» به معنی «آب» و «ریز» از ماده «ریختن» فارسی است.‏

‏11‏. ناصر خسرو، سفرنامه حکیم ناصر خسرو قبادیانی، به کوشش محمد دبیرسیاقی (تهران، زوار، 1356)، 170.‏

‏12‏. ابوالحسن علی‌بن حسین مسعودی، اخبارالزمان، ترجمه کریم زمانی، تهران، انتشارات اطلاعات، 1370، ص 14.‏

‏13‏. مسعودی، مروج الذهب، ترجمه ابوالقاسم پاینده (تهران، بنگاه ترجمه و نشر، 1344)، 127 و 128.‏

‏14‏. ابوبکر مطهر جمالی یزدی، فرخ‌نامه، به کوشش ایرج افشار، تهران، امیرکبیر، 1346، ص114.‏‏

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1069 به تاریخ 930726, کنفرانس ادبی, تحقیق محمدحسن ابریشمی
+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۹ مهر۱۳۹۳ساعت 20:28  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

2- کنفرانس ادبی؛ مذهب فردوسی؛ سید علی موسوی

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود را مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکلی به نظرم برسد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

چند هفته‌ای است که در جلسه‌ی شنبه‌شب‌ها خواندن شاهنامه‌ی فردوسی را آغاز کرده‌ایم. استاد موسوی لطف کرده‌اند و در این چند هفته صحبت‌هایی در زمینه‌های مختلف شاهنامه‌پژوهی و فردوسی‌پژوهی در جلسه انجام داده‌اند و بنا به خواهش من برخی را در اختیار بنده قرار داده‌اند تا در وبلاگ منتشر کنم. اولین این مقاله‌ها که در جلسه‌ی اول شاهنامه‌خوانی در جلسه ارائه شد مقاله‌ای است که در ذیل خواهید خواند. ضمن تشکر از استاد موسوی به خاطر وقتی که می‌گذارند و با سخاوت تمام اطلاعات خود را به دیگران منتقل می‌کنند از دیگران هم خواهش می‌کنم در این زمینه منفعل نباشند و به فراخور حال خود کمک علمی‌ای به جلسه بکنند.

 

مذهب فردوسی

جستار: با آن که سراسر شاهنامه از دین‌داری، مسلمانی و شیعه بودن فردوسی حکایت می‌کند امّا برخی مستشرقین و شاهنامه‌پژوهان اخیراعتقاد دارند فردوسی معتقد به دینی خاص نیست. برخی نیز معتقدند که او زردشتی است. هر دو گروه اصرار بر نفی یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های شخصی فردوسی دارند.

یکی از خاورشناسانی که درباره‌ی اعتقاد مذهبی فردوسی اظهار نظر کرده است «تئودور نولدکه» است. او در درجه‌ی اول معتقد است فردوسی در علوم دینی و اسلامی مایه‌ی چندانی ندارد می‌گوید: «به اشکال می‌توان پذیرفت که فردوسی علوم و فضایل عصر خود من جمله علوم دینی و اسلامی را تحصیل کرده باشد.»1 پس از آن اعتقاد دارد فردوسی مُعاند اسلام است. این ستیز را می‌توان از ظاهر بسیاری از ابیات او دریافت می‌گوید: «هرگاه تفسیری صوری از بسیاری از بیت‌های فردوسی به عمل آوریم ممکن است او را مُعاند با اسلام تلقی کنیم.»2  و در مرتبه‌ی سوم اگر چه او را گراینده‌ی به دین زردشتی می‌داند، اما معتقد است این گرایش هم جنبه‌ی ظاهری دارد و از عمق چندانی برخوردار نیست و اساساً او اعتقاد عملی به هیچ دینی ندارد «اگر چه فردوسی گرایشی رمانتیک به کیش آرمانی و خردپذیر مغانه دارد ، اما نمی‌توان او را یک مزداپرست معترف خواند»3

چندی پیش در اینترنت به مقاله‌ای برخوردم از فردی به نام «شروین وکیلی» در باره‌ی دین و مذهب فردوسی. وی اعتقاد داشت که فردوسی دین مشخصی ندارد و از محتوای شاهنامه هم نمی‌توان دین مشخصی را برای فردوسی جستجو کرد. او دین فردوسی را به مثابه‌ی یک راز سر به مُهر می‌دانست.4

از مجموعه مطالب نوشته شده در این مقاله در اثبات مسلمان نبودن فردوسی می‌توان به دلایل زیر اشاره کرد:

1- شاهنامه از بزم‌های پهلوانی و شراب‌خواری پهلوانان و موبدان سخن گفته است.

2- زنان در روابط جنسی با مردان پیش‌قدم هستند. مثل خواستگاری تهمینه از رستم، روداله از زال، منیژه از بیژن و سودابه از سیاوش.

3- اخلاق موجود در شاهنامه با اخلاق اسلامی در تعارض است.

4- کاربرد واژگان اوستایی با بار دینی و پرهیز از به کار بردن معادل عربی آنان، مثلاً به کار بردن دوزخ به جای جهنم و بهشت به جای جنّت هم نشانه‌ی بی اعتقادی فردوسی به اسلام است.

پس از ذکر دلایل گفته شده در پایان مقاله می‌نویسد: «بنا به دلایل یاد شده فردوسی مسلمان نیست. اگر چه از دین ایرانیان باستان به نیکی یاد می‌کند اما زردشتی نیست زیرا داستان گشتاسپ و اسفندیار را به یک محتوای حماسی تبدیل می‌کند به واژه‌های زردشتی مانند اهورمزدا ، مزدا، هرمزد، مزدیسنا، یسنا و ... در شاهنامه اشاره‌ای نکرده است دین فردوسی یک راز سر به مُهر است.»5

حرف نهایی اما نگفته‌ی این مقاله این است که فردوسی اساساً معتقد به دینی خاص نیست و به عبارت دیگر اعتقاد دینی درباره‌ی فردوسی موضوعیّت ندارد.

درباره‌ی ادعای نولدکه مبنی بر مُعاند بودن برخی از ابیات شاهنامه با دین اسلام توجه به این نکته لازم است که ابیات موجود در شاهنامه را می‌توان به دو دسته تقسیم کرد. برخی از ابیات از زبان پهلوانان و شخصیت‌های داستان‌ها نقل می‌شود که این ابیات نشان دهنده‌ی عقیده‌ی شخصی فردوسی نیستند. دسته‌ی دیگر از بیت‌ها نشان دهنده‌ی عقیده‌ی شخصی فردوسی هستند. این ابیات در آغاز شاهنامه و آغاز و انجام داستان‌ها آمده‌اند. این ابیات به روشنی نشان می‌دهند که فردوسی در درجه‌ی نخست از گرایش به دین و پس از آن دین اسلام سخن گفته است. به جز این در چند مورد نیز از حضرت محمّد (ص) به نیکی یاد کرده است، مثلاً در آغاز داستان رستم و سهراب و در پایان «براعت استهلال» می‌گوید:

به گیتی در آن کوش چون بگذری

سرانجام اسلام با خود بری

یا در دیباچه‌ی شاهنامه پس از ستایش خداوند می‌گوید:

تو را دانش و دین رهاند درست

ره رستگاری ببایدْت جست

اگر دل نخواهی که باشد نژند

نخواهی که دائم بُوی مستمند

به گفتار پیغمبرت راه جوی

دل از تیرگی‌ها بدین آب شوی

(شاهنامه ، ص 3)

فردوسی در ادامه‌ی همین ابیات جهان را مانند دریایی طوفانی می‌داند که انسان خردمند برای عبور از آن نیازمند به کشتی است. بر کرانه‌ی این دریا کشتی‌های بسیار ایستاده‌اند و مسافران را به سوی خود می‌خوانند. در میان این کشتی‌ها، کشتی زیبا خودنمایی می‌کند که ناخدای آن محمد و علی (ع) هستند. فردوسی می‌گوید: انسان خردمند می‌کوشد برای گذر از دریا بر این کشتی سوار شود.

به دل گفت اگر با نبی و وصی

شوم غرقه دارم دو یار وفی

( شاهنامه ، ج 1، ص 4)

در مورد ادعای متعارض بودن اخلاق شاهنامه با اخلاق اسلامی؛ مثلاً شرابخواری پهلوانان و موبدان توجه به نکات زیر ضروری است. نخست آن که شاهنامه نقل حوادثی مربوط به دوران پیش از اسلام است و حداقل فاصله‌ی زمانی بجز بخش‌های تاریخی شاهنامه به هزار سال قبل از اسلام باز می‌گردد و ربطی به اسلام ندارد.

نکته‌ی دیگر این که فردوسی به لحاظ رعایت امانت و نقل قابل قبول داستان‌ها چاره‌ای جز بیان آنچه اتفاق افتاده است ندارد. بنابراین مسأله‌ی شراب‌خواری پهلوانان و یا پیش‌قدم بودن زنان در خواستگاری از مردان را نباید به حساب اعتقاد و اندیشه‌ی فردوسی گذاشت و براساس آن درباره‌ی اعتقاد دینی فردوسی قضاوت کرد. جدای از این‌ها فردوسی در پیام‌های طرح شده در آغاز یا پایان داستان‌ها به میزان بسیاری از اندیشه‌های قرآنی و روایی تأثیر پذیرفته است. این تأثیر به آن اندازه است که ابن اثیر شاهنامه را قرآن قوم خوانده است.6 به عنوان نمونه چند بیت از شاهنامه و تأثیرپذیری فردوسی از آیات و روایات را نقل می‌کنیم.

سوی زال کرد آن‌گهی سام روی

که داد و دهش گیر و آرام جوی

(ج1 / 146)

تأثیر پذیرفته از آیه‌ی «و اِذا حکمتم بین الناس اِن تحکموا بالعدل» (مائده / 12)

بیاموز و بشنو ز هر دانشی

بیابی ز هر دانشی، رامشی

ز جود و ز بخشش میاسای هیچ

همه دانش و داد دادن بسیج

تأثیر پذیرفته از حدیث: «تعلّموا العلم، و البحث عنه جهاد و تعلیمه من لا یعلمه صدقه» علم را بیاموزید، جست و جوی دانش جهاد در راه خداست و آموختن آن به کسی که آن را نمی داند صدقه است.7

دلیل دیگری که برای مسلمان نبودن فردوسی بیان شده است استفاده‌ی فردوسی از واژگان اوستایی با بار دینی به جای معادل عربی آن‌هاست. واژگانی مانند رستاخیز، آفرینش، یزدان، دوزخ و بهشت به جای قیامت، خلق، الله، جهنم و جنّت مایه‌ی تأسف است که نویسنده‌ی مقاله‌ی «کنکاشی در دین فردوسی» در داوری خود که به عمد هم صورت گرفته است این بیت فردوسی را از یاد بُرده است که

بسی رنج بُردم در این سال سی

عجم زنده کردم بدین پارسی

همه می‌دانیم که عصر فردوسی عصر زنده کردن زبان فارسی است همت حکومت سامانی، و بسیاری از شاعران و نویسندگان بر این است تا جایی که ممکن است در آثار خود از واژگان فارسی استفاده کنند و این هرگز به معنای تقابل با اسلام نیست. این امر حتی در متون دینی و به ویژه تفاسیری از قرآن که در این دوره به زبان فارسی نوشته شده و آشکار است. تنها به ذکر یک نمونه از ترجمه‌ی آیه 3، سوره‌ی بقره از تفسیر طبری بسنده می‌کنیم و علاقه‌مندان را به مطالعه‌ی تفاسیر نوشته شده، آثار منثور و آثار منظوم این دوره فرا می‌خوانیم.

«الّذین یومنون بالغیب و یقیمون الصلوه و مما رزقناهم ینفقون» (بقره / 3)

(آن کس‌ها که به نهانی بگروند و به پای دارند نماز را و از آن چه روزی کردیمشان هزینه کنند)

به جای ایمان آوردن، «گرویدن»، به جای غیب، «نهانی»، به جای «اقامه کردن»، «برپا داشتن» و به جای «انفاق کردن»، «هزینه کردن» آورده است. واژه‌هایی که ما امروز به راحتی آن‌ها را می‌فهمیم و نیازی به ترجمه ندارند امّا در عصر فردوسی بنا به دلیلی که گفته شد اصرار بر نوشتن معادل فارسی آن‌ها وجود داشته است.

بنابراین به کارگیری واژگان اصیل فارسی یک ویژگی سبکی است که در تمامی آثار عصر فردوسی دیده می‌شود و ربطی به اعتقاد دینی سرایندگان و نویسندگان ندارد.

نهایت آن که فردوسی مسلمان است و به دلیل اظهار علاقه‌ی شدید به علی (ع) و همراهی پیامبر با آن حضرت در نجات از دریای طوفانی این جهان شیعه نیز هست.

یکی پهن‌کشتی به سان عروس

بیاراسته همچو چشم خروس

محمد بدو اندرون با علی

همان اهل بیت نبی و ولی

اگر چشم داری به دیگران سرای

به نزد نبی و علی گیر جای

(شاهنامه، ص4)

در کتاب چهارمقاله‌ی نظامی عروضی هم بر شیعه بودن فردوسی تأکید شده است. فردوسی پس از رنجش از دربار غزنه به طبرستان نزد اسفهبد بن شهریار بن شروین رفت. شهریار به فردوسی گفت: «یا استاد، محمود را بر آن داشتند و کتاب تو را به شرطی عرضه نکردند و تو را تخلیط کردند و دیگر تو مردی شیعی‌ای»8

محققان اعتقاد دارند که فردوسی شیعه‌ی زیدی است. زیرا او پس از حمد خداوند و ستایش پیامبر نخست از خلفای سه‌گانه و پس از آن از حضرت علی (ع) ستایش کرده است. در شاهنامه می‌خوانیم:

تو را دانش و دین رهاند درست

ره رستگاری ببایدت جست

که خورشید بعد از رسولان مه

نتابید بر کس ز بوبکر به

عمر کرد اسلام را آشکار

بیا راست گیتی چو باغ بهار

پس از هر دوان بود عثمان گزین

خداوند شرم و خداوند دین

(شاهنامه / ص3)

شیعیان زیدی که پیروان زید پسر امام سجاد (ع) هستند اعتقاد دارند که امامت مفضول بر فاضل جایز است. حضرت علی (ع) که فاضل بود بنابر مصالحی که تشخیص داد ترجیح داد حکومت را به ابوبکر و عمر واگذار کند. به همین دلیل زید به شیخین علاقه داشت و همین علاقه نیز سبب شد تا شیعیان کوفه او را به عنوان رافضی ترک کنند. دیگر این که زید را از شاگردان واصل بن عطا می‌دانند و از این روی وی معتزلی نیز بود. هر دو عنوان رافضی و معتزلی در چهارمقاله به فردوسی نسبت داده شده است.

«و منازعان پیوسته خاک تخلیط در قدح او همی انداختند... و این خود بسیار باشد که او مرد رافضی است و معتزلی مذهب»9

 

منابع

1- فردوسی و شاهنامه، محیط طباطبایی، ص93

2- نقل از پژوهش‌هایی در شاهنامه، جهانگیر کویاجی، ص4

3- همان، ص4

4- سایت سوشیانس، کنکاش در دین فردوسی، شروین وکیلی (http://soshians.ir/fa/?p=5580)

5- همان

6- نقل از مجموعه‌ی سخنرانی‌های سومین تا ششمین هفته‌ی فردوسی، ص322

7- همان، ص 364 – 318

8- چهار مقاله، نظامی عروضی، به کوشش دکتر محمد معین، ص79

9- همان، ص77

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1068 به تاریخ 930719, کنفرانس ادبی, تحقیق استاد موسوی
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۲۳ مهر۱۳۹۳ساعت 11:34  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

2- کنفرانس ادبی؛ بررسی عناصر زندگی معاصر در شعر سیمین بهبهانی؛ دکتر کاووس‌ حسن‌لی‌ و مریم‌ حیدری‌ (دانشگاه‌ شیراز)؛ قسمت پنجم (آخرین قسمت)

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود را مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکلی به نظرم برسد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

دوستان علاقه‌مند به ادبیات بهتر از من می‌دانند که یکی از چهره‌های موفق سال‌های اخیر در غزل خانم سیمین بهبهانی بود که عمر گرانمایه را در راه اعتلای غزل صرف کرد و همین اواخر درگذشت. با عرض تسلیت به همه‌ی دوستداران شعر ایشان برای این هفته در بخش مقاله‌ی ادبی یکی از مقاله‌هایی که آقای دکتر کاووس‌ حسن‌لی‌ و خانم مریم‌ حیدری‌ در مورد عناصر زندگی معاصر در شعر سیمین بهبهانی نوشته‌اند را با هم خواهیم خواند. البته این مقاله در 6 قسمت در وبلاگ خواهد آمد که این هفته خواننده‌ی چهارمین قسمت آن هستید.

 

بررسی عناصر زندگی معاصر در شعر سیمین بهبهانی؛ دکتر کاووس‌ حسن‌لی‌ و مریم‌ حیدری‌ (دانشگاه‌ شیراز)

ادامه از قسمت چهارم ...

4-2 بهره‌گیری‌ از امکانات‌ روایتی‌، نمایش‌نامه‌ای‌، سینمایی‌ و...

بهبهانی‌ خیلی‌ راحت‌ ولی‌ هنرمندانه‌ از گفت‌وگوی‌ عینی‌ و روزمره‌ الهام‌ می‌گیرد و از امکاناتِ موجودِ زبان‌، ماهرانه‌ بهره‌ می‌برد و از آن‌جا که‌ به‌ ایجاد ارتباط‌ عاطفی‌ با خواننده‌ بسیار تأکید دارد، از همین‌ اصطلاحات‌ و ارتباطات‌ رایج‌ مردمی‌ برای‌ دست‌یابی‌ به‌ این‌ هدف‌ سود می‌جوید. در شعر زیر، در یک تجربه‌ی‌ تازه‌، یک جریان‌ نامعهود ذهنی‌ در شکل‌ هندسی‌ غزل‌ با یک وزن‌ تازه‌ بیان‌ شده‌ است‌. «دگرگونه‌نویسی‌ و گسسته‌نویسی‌ مصراع‌ها، نشانه‌های‌ آشکارتری‌ از تلاش‌ بهبهانی‌ در نزدیک شدن‌ به‌ شعر آزاد است‌. در این‌ غزل‌، (در حجمی‌ از بی‌انتظاری‌) بسیاری‌ از عناصر شعر معاصر مانند ساختار منسجم‌ ابیات‌، شکل‌ نوشتاری‌ نمایش‌نامه‌ای‌ و پدیده‌های‌ زندگی‌ امروز (مکالمه‌ی‌ تلفنی‌) حضور دارد». (حسن‌لی‌، 302: 1383)

در حجمی‌ از بی‌انتظاری‌

زنگ‌ بلند و سوت‌ کوتاه‌

سیمین‌ تویی

آوای‌ گرمش‌

آمد به‌ گوشم‌ زان‌ سوی‌ راه‌

- آری‌ منم‌ خاموش‌ ماندم‌

- خوبی‌؟ خوشی‌؟ قلبت‌ چطور است‌؟...

(چیزی‌ نگفتم‌، راه‌ دور است‌)

«خوبم‌، خوشم‌، الحمدلله»...

- حرفی‌ بزن‌ قطع‌ است‌... نه‌ نه‌

من‌ رفته‌ بودم‌ سال‌ها دور

تا باغ‌های‌ سبز و پُرگل

تا سیب‌های‌ سرخ‌ دلخواه

حالا بگو قلبت‌ چطور است‌؟

قلبم‌ نمی‌دانم‌ ولی‌ پام

روزی‌ خراشیده‌ است‌ و یادش

یک عمر با من‌ مانده‌ همراه‌

(مجموعه‌ی‌ اشعار، ص‌ 1021)

در اشعار زیر، به‌ نظر می‌رسد صحنه‌های‌ گوناگون‌ سینمایی‌، به‌ نمایش‌ در آمده‌ است‌. در این‌ غزل‌، که‌ چند سطر از آن‌ را می‌بینید جریان‌ سیال‌ ذهن‌ شاعر را از پشت‌ میز و دفتر به‌ فراسوهایی‌ از گذشته‌ می‌برد، زمانی‌ که‌ سوار بر ماشین‌، به‌ شیراز رفته‌ و به‌ همراه‌ آن‌ خاطرات‌ دیگری‌ را به‌ یاد می‌آورد:

بزن‌ یک، بزن‌ دو، بزن‌ سه‌، بزن‌ چار

ز اندازه‌ مگذر، نگه‌ کن‌، نگه‌ دار

از آن‌ ساعت‌ گل‌ به‌ میدان‌ به‌ شیراز

به‌ خاطر چه‌ داری‌ نیفتاده‌ از کار؟

بزن‌ یک، بزن‌ دو، فغان‌ زد که‌ قلبم‌،

تویی‌ آه‌ مادر تو با قلب‌ بیمار

ز ژرفای نسیان‌، تلاشی‌، نگاهی‌

من‌ و میز و دفتر، من‌ و سقف‌ و دیوار

(مجموعه‌ی‌ اشعار، صص‌ 752 و 753)

در شعر زیر نیز چنین‌ تأثیری‌ دیده‌ می‌شود:

میان‌ جالیز می‌دوم‌، کنار بزغاله‌ای‌ سیاه‌

به‌ متن‌ تصویر کودکی‌ نشسته‌ ابهام‌ سال‌ و ماه‌

میان‌ جالیز می‌دوم‌، بُزک به‌ دنبال‌ من‌ دوان‌

فکنده‌ پاهای‌ جَلدمان‌، کدو بنان‌ را به‌ خاک راه‌

بزی‌! بدو، هی‌! بزی‌ بدو، بخور بیفشان‌، بِکن‌ بریز

نمی‌برد کس‌ به‌ ده‌ خبر، از آن‌چه‌ کردی‌ چنین‌ تباه‌

(مجموعه‌ی‌ اشعار، ص‌ 886)

غزل‌ و گفت‌وگوی‌ نمایشی‌:

نوشیدنی‌، گرم‌ یا سرد؟

یک قهوه‌ی‌ ترک اگر هست‌

در خانه

صد شکر

شک نیست‌ این‌ مختصر هست‌

آوردم‌ و نوش‌ کردی

گفتی‌ به‌ فنجان‌ نظر کن‌

از این‌ تصاویر آیا

جز عشق‌، نقشی‌ دگر هست‌؟

با خنده‌ گفتم‌ که‌ هان‌ عشق

سیمرغ‌ شد

کیمیا شد

از این‌ سه‌ گم‌گشته‌ دیگر

جز نام‌ حرفی‌ مگر هست‌؟

گفتی‌ ولی‌ دست‌ کم‌ تو،

باید که‌ باور بداری‌

گفتم‌ که‌ در دست‌ من‌ نیست

گیرم‌ به‌ دریا گهر هست‌

سخت‌ آگاه‌

رو سوی‌ من‌ پای‌ در راه‌

گفتی‌ اگر هم‌ به‌ دریاست

ما را سر این‌ خطر هست‌

تو ایمان‌ و سوگند

سیمای‌ تو اشک و لبخند

بر سینه‌ دستی‌ نهادی‌

یعنی‌ که‌ این‌جا شرر هست

(مجموعه‌ی‌ اشعار، صص‌ 999 و 1000)

اسب‌ می‌نالید، می‌لرزید، سرفه‌ها اسفنج‌ و خون‌ می‌شد

هر نفس‌ بر لب‌ چو می‌آمد، از جگر لختی‌ برون‌ می‌شد

شیر اسبی‌ مهر پرورده‌، عمر با خسرو به‌ سر برده‌

این‌ زمان‌ افتاده‌ و مرده‌ قصه‌ی‌ این‌ غصه‌ چون‌ می‌شد

تا که‌ خواهد گفت‌ با خسرو؟ چشم‌ها شمع‌ عزا بودند

کورسوی‌ ناتوانی‌ها در خموشی‌ آزمون‌ می‌شد

«مرگ‌ شبدیز است‌؟» خسرو گفت‌ خامشی‌ ابری‌ سترون‌ بود

هر نگاهش‌ در دل‌ وحشت‌ آذرخشی‌ از جنون‌ می‌شد

«- ما نگفتیمت‌، تو خود گفتی‌!» پیر فرزین‌ گفت‌ با خسرو

خشم‌ حیرت‌ گشت‌ و حیرت‌ عجز لاجرم‌ خسرو زبون‌ می‌شد

(مجموعه‌ی‌ اشعار، صص‌ 739 و 740)

تغییر و تنوع‌ لحن‌ شعر و تلفیق‌ زبان‌ محاوره‌ای‌ در متن‌ زبان‌ رسمی‌ یکی‌ از شگردهای‌ بهبهانی‌ است‌.

گاهی‌ نیز سیمین‌ به‌ شکل‌ گفتاری‌ و محاوره‌ای‌، صحنه‌ی‌ نمایش‌ را ترسیم‌ می‌کند:

قایم‌ نشو پیدات‌ کردم‌، بی‌خود ندو، می‌گیرمت‌ها!

افتادم‌ و پایم‌ خراشید، شد رنگ‌ او از بیم‌ چون‌ کاه

(مجموعه‌ی‌ اشعار، ص‌ 1021)

هی‌ قرص‌ هی‌ دوا بس‌ کن‌ این‌ شرق‌ شرق‌ شلاق‌ است‌

هر ضربه‌ را یقین‌ دارم‌ با نبض‌ می‌شماری‌؟ نه‌

(مجموعه‌ی‌ اشعار، ص‌ 1125)

واژه‌ها و اصطلاحات‌ معمولی‌ که‌ بسیاری‌ از آن‌ها، در شعر گذشته‌ راهی‌ نداشتند توانسته‌اند به‌ راحتی‌ در غزل‌ بنشینند

خیال‌ نازک من‌ خوش‌ به‌ سوی‌ دنج‌ تو می‌راند

کنار فرصت‌ گل‌ روزی‌ به‌ خرمی‌ یله‌ خواهم‌ شد

(مجموعه‌ی‌ اشعار، ص‌ 1016)

طاق‌ یا جفت‌ یا پوچ‌ چیست‌ در دست‌ یارم‌

فاش‌ اگر می‌شد این‌ راز سکه‌ می‌بود کارم‌

(مجموعه‌ی‌ اشعار، ص‌ 1081)

که‌ چی‌ که‌ بمانم‌ دویست‌ سال‌ به‌ ظلم‌ و تباهی‌ نظر کنم‌

که‌ هی‌ همه‌ روزم‌ به‌ شب‌ رسد که‌ هی‌ همه‌ شب‌ را سحر کنم‌

(مجموعه‌ی‌ اشعار، ص‌ 1114)

نبرده‌ به‌ لب‌ چای‌ تلخ‌ را دوباره‌ کلنجار پیچ‌ و موج‌

که‌ قصه‌ی‌ دیوان‌ بلخ‌ را دوباره‌ مرور از خبر کنم‌

(مجموعه‌ی‌ اشعار، ص‌ 1084)

قهقاه‌، قهقاه‌، قهقاه‌ انگار یک فوج‌ ابلیس‌

خندد به‌ گیس‌ سفیدم‌، کای‌ شاخص‌ عقل‌ زن‌ها

(مجموعه‌ی‌ اشعار، ص‌ 1084)

از پشت‌ میز دکه‌، مردی‌ با شگفتی‌

آهسته‌ می‌گوید به‌ زن‌ «فرمایشی‌ هست‌؟»

(مجموعه‌ی‌ اشعار، ص‌ 498)

خط‌ به‌ آخر آمده‌ است‌ هم‌چنان‌ نشسته‌ای‌

پا فرا نمی‌نهی‌، بس‌ که‌ خرد و خسته‌ای‌

(مجموعه‌ی‌ اشعار، ص‌ 794)

ای‌ دل‌ ای‌ دیرباور نبض‌ من‌ می‌زند تند

باز در سینه‌ از عشق‌ شور و حال‌ و هیاهوست‌

(مجموعه‌ی‌ اشعار، ص‌ 809)

آن‌ کیست‌ چار گشته‌ دو چشمش‌ ز رشک من‌

کز کار خسته‌ام‌ همه‌ شب‌ چشم‌ و چار خویش‌

(مجموعه‌ی‌ اشعار، ص‌ 412)

باید تو را دیده‌ باشم‌ روزی‌، شبی‌، ماه‌ و سالی‌

اما به‌ خاطر ندارم‌، کی‌ یا کجا در چه‌ حالی‌

(مجموعه‌ی‌ اشعار، ص‌ 1042)

سرد و تیره‌ بینی‌ دلش‌ خرده‌شیشه‌ دارد گِلش‌

وین‌ سرشت‌ بر باطلش‌ با که‌ سازگاری‌ کند

(مجموعه‌ی‌ اشعار، ص‌ 558)

یک متر و هفتاد صدم‌ افراشت‌ قامت‌ سخنم‌

یک متر و هفتاد صدم‌ از شعر این‌ خانه‌ منم‌

هفتاد سال‌ این‌ گله‌ جا ماندم‌ که‌ از کف‌ نرود

یک متر و هفتاد صدم‌ گورم‌ به‌ خاک وطنم‌

(مجموعه‌ی‌ اشعار، ص‌ 1059)

طغیان‌ واژه‌ها بر لب‌، مغشوش‌ و عاری‌ از مطلب‌

آشوب‌ خیل‌ زنبوران‌ در گر گرفته‌ کندویی‌

(مجموعه‌ی‌ اشعار، ص‌ 797)

قدم‌ قدم‌ قدم‌ قدم‌ ز پی‌ قطار جای‌ پا

روند بانگ‌ زیر و بم‌ به‌ گام‌ گام‌ لحظه‌ها

(مجموعه‌ی‌ اشعار، ص‌ 1013)

صبح‌ است‌ و آسمان‌ ابری‌ یکشنبه‌ هفتم‌ بهمن‌

چون‌ عطر پونه‌ با برگش‌ یادت‌ عزیز من‌ با من‌

(مجموعه‌ی‌ اشعار، ص‌ 911)

کوک و دست‌ نازک مادر گم‌ شدند و ناوک سوزن‌

در شیار صفحه‌ی‌ لاکی‌ تاختن‌ دگر نتواند

(مجموعه‌ی‌ اشعار، ص‌ 891)

عطر قهوه‌ با خیالت‌ در شروع‌ بامدادم‌

می‌پراکند تمنا روی‌ لحظه‌های‌ شادم‌

(مجموعه‌ی‌ اشعار، ص‌ 917)

کدام‌ حس‌ یاری‌ را ز اصطکاک انگشتان‌

چو کهربای‌ گرمی‌زا به‌ سوی‌ سینه‌ می‌رانم‌

(مجموعه‌ی‌ اشعار، ص‌ 973)

آشفتگی‌ هیولایی‌ست‌ ناخن‌ به‌ شیشه‌ می‌ساید

شب‌ این‌ درنگ‌ قیراندود تا روز حشر می‌پاید

(مجموعه‌ی‌ اشعار، ص‌ 1079)

تاپ‌ تاپ‌ قلب‌ غنچه‌ها زیر نور شاد آفتاب‌

برق‌برق‌ پولک طلا روی‌ شاخه‌ی‌ صنوبران‌

(مجموعه‌ی‌ اشعار، ص‌ 745)

دشت‌ و خوشه‌ی‌ طلا نبود خواب‌گاه‌ بود و پرده‌ها

شور های‌های‌ گریه‌ام‌، اوج‌ دنگ‌ دنگ‌ مسگران‌

(مجموعه‌ی‌ اشعار، ص‌ 745)

 

نتیجه‌گیری‌

سیمین‌ بهبهانی‌ هم‌زمان‌ با تحولات‌ اساسی‌ در زندگی‌ معاصر و با تأثیرپذیری‌ از شعر آزاد، آرام‌ آرام‌ از غزل‌های‌ سنتی‌ فاصله‌ می‌گیرد و جویای‌ ظرفیت‌ها، تجربه‌ها و عوالم‌ تازه‌ در غزل‌ می‌شود، با توجه‌ به‌ این‌ که‌ عناصر زندگی‌ امروز توانسته‌ است‌ در متن‌ و بطن‌ غزل‌های‌ نوین‌ او راه‌ یابد و با آن‌ عجین‌ شود، نظریه‌ی‌ شاعر در مورد فضای‌ وسیع‌ و گسترده‌ی‌ غزل‌ به‌ اثبات‌ می‌رسد. سیمین‌ بهبهانی‌ از دنیای‌ ذهنی‌ گذشتگان‌ به‌ تدریج‌ فاصله‌ گرفته‌ و خود را غرق‌ در عینیت‌های‌ دنیای‌ پیرامون‌ خود کرده‌ است‌. او در این‌ رهگذر به‌ بسیاری‌ از واژه‌ها، خصلت‌ شاعرانه‌ داده‌ و مضامین‌ و موضوعات‌ مختلف‌ امروز را با زبانی‌ تازه‌ و بیانی‌ نو به‌ شعر درآورده‌ است‌.

در برخی‌ سروده‌های‌ بهبهانی‌، از همه‌ی‌ امکانات‌ تازه‌ی‌ بیانی‌ که‌ در شعر آزاد معاصر مطرح‌ شده‌، بهره‌ برده‌ شده‌ است‌. در این‌ گونه‌ غزل‌ها، زبان‌، ساختار، خیال‌ و مفهوم‌، همگی‌ مربوط‌ به‌ جهانِ معاصرند و از سنت‌های‌ شعر گذشته‌، در این‌ شعرها، جز وزن‌ و قافیه‌ چیزی‌ بر جای‌ نمانده‌ است‌.

بهبهانی‌، همچنین‌ از جمله‌ شاعران‌ مفهوم‌گرا و متعهد اجتماعی‌ست‌ که‌ در همه‌ی‌ دوره‌های‌ شعری‌ خود کوشیده‌ است‌ تا زخم‌ها و دردهای‌ مردم‌ جامعه‌ی‌ خود را صادقانه‌ فریاد بکشد.

به‌ قول‌ برهانی‌ «سیمین‌ حتی‌ اگر توانسته‌ باشد یک لحظه‌ از اضطرابی‌ را که‌ بر وجدان‌ بشریت‌ سایه‌ انداخته‌ با ریزه‌کاری‌های‌ کلامی‌ خود ترسیم‌ کرده‌ باشد، دِین‌ خود را به‌ انسانیت‌ ادا کرده‌ است‌». (برهانی‌، نافه‌، 92: 1377)

 

فهرست‌ منابع‌ و مآخذ

. آرین‌پور، یحیی‌ (1350). از صبا تا نیما، ج‌ 1، تهران‌: مؤسسه‌ی‌ فرانکلین‌.

. ابومحبوب‌، احمد (1382). گهواره‌ی‌ سبز افرا، تهران‌: نشر ثالث‌.

. براهنی‌، رضا (1358). طلا در مس‌، ج‌ 2، تهران‌: نویسنده‌.

. برهانی‌، مهدی‌ (1377). اوزان‌ قدمایی‌ در شعر سیمین‌ بهبهانی‌، نافه‌، ش‌ 51.

. بهبهانی‌، سیمین‌ (1381). سیمین‌ در شعر معاصر، کارنامه‌، ش‌ 30.

. بهبهانی‌، سیمین‌ (1382). مجموعه‌ی‌ اشعار، تهران‌: نگاه‌.

. بهبهانی‌، سیمین‌ (1378). یاد بعضی‌ نفرات‌، تهران‌: نشر البرز.

. حریری‌، ناصر (1368). درباره‌ی‌ هنر و ادبیات‌، بابل‌: کتاب‌سرای‌ بابل‌.

. حسن‌لی‌، کاووس‌ (1383). گونه‌های‌ نوآوری‌ در شعر معاصر ایران‌، در دست‌ چاپ‌.

. روزبه‌، محمدرضا (1381). ادبیات‌ معاصر (شعر)، تهران‌: روزگار.

. شفیعی‌ کدکنی‌، محمدرضا (1380). ادوار شعر فارسی‌، تهران‌: سخن‌.

. فوران‌، جان‌ (1380). مقاومت‌ شکننده‌، مترجم‌: احمد تدین‌، تهران‌: رسا.

. لنگرودی‌، شمس‌ (1378). تاریخ‌ تحلیلی‌ شعر نو، ج‌ 1، تهران‌: مرکز.

. مختاری‌، محمد (1378). انسان‌ در شعر معاصر، تهران‌: توس‌.

. یوسفی‌، غلامحسین‌ (1356). چشمه‌ی‌ روشن‌، تهران‌: علمی‌.

. یوشیج‌، نیما (1368). درباره‌ی‌ شعر و شاعری‌، به‌ کوشش‌ سیروس‌ طاهباز، تهران‌: دفترهای‌ زمانه‌.

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1066 به تاریخ 930705, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  دوشنبه ۷ مهر۱۳۹۳ساعت 19:46  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

2- کنفرانس ادبی؛ بررسی عناصر زندگی معاصر در شعر سیمین بهبهانی؛ دکتر کاووس‌ حسن‌لی‌ و مریم‌ حیدری‌ (دانشگاه‌ شیراز)؛ قسمت چهارم

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود را مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکلی به نظرم برسد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

دوستان علاقه‌مند به ادبیات بهتر از من می‌دانند که یکی از چهره‌های موفق سال‌های اخیر در غزل خانم سیمین بهبهانی بود که عمر گرانمایه را در راه اعتلای غزل صرف کرد و همین اواخر درگذشت. با عرض تسلیت به همه‌ی دوستداران شعر ایشان برای این هفته در بخش مقاله‌ی ادبی یکی از مقاله‌هایی که آقای دکتر کاووس‌ حسن‌لی‌ و خانم مریم‌ حیدری‌ در مورد عناصر زندگی معاصر در شعر سیمین بهبهانی نوشته‌اند را با هم خواهیم خواند. البته این مقاله در 6 قسمت در وبلاگ خواهد آمد که این هفته خواننده‌ی چهارمین قسمت آن هستید.

 

بررسی عناصر زندگی معاصر در شعر سیمین بهبهانی؛ دکتر کاووس‌ حسن‌لی‌ و مریم‌ حیدری‌ (دانشگاه‌ شیراز)

ادامه از قسمت سوم...

در پایان‌ این‌ بحث‌، فهرست‌وار به‌ برخی‌ از جریان‌های‌ سیاسی‌ و اجتماعی‌ در شعر بهبهانی‌ اشاره‌ می‌شود:

- اعتصاب‌ مطبوعات‌

بر سفره‌ی‌ چرمین‌ امشب‌، یک نامه‌ و یک دفتر

کو یک سطر به‌ تنهایی‌ نه‌، یک واژه‌ی‌ تنهاتر کو

(مجموعه‌ی‌ اشعار، ص‌ 585)

- آزادی‌ زندانیان‌ سیاسی‌ در آبان‌ 57

از سختی‌ زندان‌ گفتی‌، ناید ز من‌ آسان‌ گفتن‌

کاین‌ تلخ‌ نه‌ بتوان‌ گفتن‌، با کام‌ به‌ قند آمخته‌

(مجموعه‌ی‌ اشعار، ص‌ 586)

- 11 آذر 57

تکبیرگو به‌ هر سو، فریادخوان‌ به‌ هر کو

عرش‌ خدا روان‌ بود، بر موج‌های‌ فریاد

این‌ تیر بود و آن‌ هم‌، تن‌ را گرفت‌ و جان‌ هم‌

این‌ یک به‌ عرش‌ بر شد، وان‌ یک به‌ کوچه‌ افتاد

(مجموعه‌ی‌ اشعار، ص‌ 589)

- نسیم‌ آزادی‌

امسال‌ فروردین‌ شاید توانم‌ دید باغی‌ که‌ آذینش‌ گل‌های‌ پرپر نیست‌

این‌ عطر آزادی‌ست‌ کز راه‌ می‌آید آری‌ نسیم‌ انسان‌ هرگز معطر نیست‌

(مجموعه‌ی‌ اشعار، ص‌ 594)

- تجلیل‌ از جوان‌مردان‌ و دلاوران‌ کشور

بار بر دوش‌ آن‌هاست‌ آه‌ آری‌ همان‌ها

پاک‌ها، نازنین‌ها، خوب‌ها، مهربان‌ها

فتح‌ با خون‌ آن‌هاست‌، کسب‌ یک لقمه‌ای‌ نان‌

طفل‌ مکتب‌ نرفته‌، رُفته‌ خاک از دکان‌ها

پاس‌ ساز تو را نیز، کس‌ ندارد به‌ اشکی‌

بس‌ که‌ باران‌ ترانه‌ خوانده‌ در ناودان‌ها

(مجموعه‌ی‌ اشعار، ص‌ 721 تا 722)

- نخل‌های‌ سوخته‌ و حماسه‌ی‌ شهادت‌

غبار خشک خون‌ بر نخل‌ نثار خون‌ تر بر خاک

جز این‌ چه‌ طرفه‌ دیگر نخل‌ جز این‌ چه‌ تازه‌ دیگر خاک

حماسه‌ی‌ شهادت‌ را به‌ حرف‌حرف‌ جان‌ بنوشت‌

بلندقامت‌ سرباز قصیده‌ای‌ چنین‌ بر خاک

(مجموعه‌ی‌ اشعار، ص‌ 620)

- توصیف‌ مادران‌ داغ‌دیده‌

این‌ نه‌ رود کارون‌، اشک مادران‌ است‌

بهر رود رفته‌ روز و شب‌ چکیده‌ست‌

(مجموعه‌ی‌ اشعار، ص‌ 708)

- بازسازی‌ شهر

ای‌ شهر ز خط‌ می‌شویند دیوار خیابانت‌ را

تا باد نخواند زین‌پس‌ اوراق‌ پریشانت‌ را

(مجموعه‌ی‌ اشعار، ص‌ 983)

- ترسیم‌ تهمت‌ و قساوت‌ و ظلم‌

وقتی‌ که‌ تهمت‌ می‌گذارند در جیب‌های‌ بی‌گناهت‌

یک آسمان‌ قطران‌ و نفرت‌، می‌بارد از چشم‌ سیاهت‌...

بر کاغذ ارزان‌ کاهی‌، بنویس‌ از ظلم‌ و تباهی‌

تا شعله‌ی‌ خشم‌ ستمگر، دود آورد بیرون‌ ز کاهت‌

(مجموعه‌ی‌ اشعار، ص‌ 987)

- حق‌ آزادی‌ بیان‌

الماس‌ قطره‌قطره‌ شمردم‌ در دکه‌ی‌ کتاب‌فروشی‌

پرداختم‌ بهای‌ کتابی‌، مشحون‌ ز آیه‌های‌ خموشی

با واژه‌های‌ هیچ‌ مگویش‌، با بغض‌ بسته‌ راه‌ گلویش‌

خواهد که‌ همرهم‌ بگریزد، از دکه‌ی‌ کتاب‌فروشی

(مجموعه‌ی‌ اشعار، ص‌ 1030)

- زلزله‌ی‌ اردبیل‌ در اسفند 75

می‌رفتی‌ و دنبالت‌ یک کاروان‌ همکاری‌

مرغ‌ دعا از لب‌ها تا آسمان‌ها پَر زد

ای‌ تختیان‌ برخیزید با روح‌ تختی‌ هم‌دل‌

وقتی‌ هزاران‌ کودک در خون‌ خود پرپر زد

(مجموعه‌ی‌ اشعار، ص‌ 1035)

- مرگ‌ حمید مصدق‌ و احمد شاملو (دو شاعر معاصر ایران‌)

حمید جان‌ به‌ شعری‌ خوش‌ ز جنگ‌ خود بزن‌ فالی‌

بگو که‌ هر تباهی‌ را نهایت‌ است‌ و انجامی‌

عزیزتر ز جان‌ احمد دویدن‌ تو با پا نیست‌

به‌ پای‌ شعر می‌پویی‌ مگو که‌ پای‌ پوپا نیست‌

(مجموعه‌ی‌ اشعار، ص‌ 1038)

- زلزله‌ی‌ رودبار تیر 69

از آن‌ دو دست‌ حمایل‌ به‌ تلّی‌ از آجر و گل‌

که‌ گور فرزند او شد دو شاخه‌ مریم‌ نهاده‌

(مجموعه‌ی‌ اشعار، ص‌ 882)

 

2-2 مسایل‌ مربوط‌ به‌ دنیای‌ ماشینی‌

دنیای‌ معاصر، با پدیده‌های‌ تازه‌ی‌ صنعتی‌، ویژگی‌هایی‌ به‌ کلی‌ متفاوت‌ از گذشته‌ پیدا کرده‌ است‌. شاعرانی‌ که‌ به‌ معنی‌ راستین‌ کلمه‌، در جهان‌ امروز زندگی‌ می‌کنند و به‌ معنی‌ واقعی‌ خود، معاصرند، به‌ جای‌ آن‌که‌ از زاویه‌ی‌ نگاه‌ شاعران‌ گذشته‌ به‌ زندگی‌ و مسایل‌ آن‌ نگاه‌ کنند و تصویرهای‌ کهنه‌ را تقلید نمایند، با چشمان‌ خود می‌نگرند و عناصر و ابزار بیانی‌ خود را از جهان‌ امروز برمی‌گیرند تا فرزند زمان‌ خویشتن‌ باشند.

حضور برخی‌ از عناصر زندگی‌ ماشینی‌ در اشعار بهبهانی‌ نشان‌ می‌دهد که‌ وی‌ به‌ جهان‌ پیرامون‌ خود و نیازها و آرزوهای‌ آن‌ با چشمان‌ خود نگریسته‌ و از عناصر آن‌ الهام‌ گرفته‌ و به‌ شعر درآورده‌ است‌:

هجوم‌ رایانه‌ها را به‌ فال‌ فرخ‌ نگیرم‌

که‌ در پساپشت‌ هر یک نحوستی‌ آشیان‌ کرد

به‌ فتح‌ نیروی‌ ذرات‌ چگونه‌ خرسند باشم‌

بسا که‌ معموره‌ها را خرابه‌ و خاکدان‌ کرد

(مجموعه‌ی‌ اشعار، ص‌ 1129)

زندگی‌ منظم‌ جوامع‌ و نیاز به‌ تنظیم‌ وقت‌ در عصر ماشین‌، باعث‌ شده‌ که‌ ساعت‌ یکی‌ از ابزار لازم‌ محسوب‌ شود. تصویر بهبهانی‌ را از ساعت‌ ببینید:

با دو دیده‌ی‌ نیمه‌چرخان‌ ساعتم‌ پسری‌ جوان‌ است‌

این‌ همیشه‌ جوان‌ شگفتا شاخص‌ گذر زمان‌ است‌

بر دو پای‌ فلزی‌ خود ایستاده‌ به‌ استواری‌

صولت‌ عضلات‌ سختش‌ در صلابت‌ ساق‌ و ران‌ است‌

این‌ عتیقه‌ی‌ آدمی‌ رو صفحه‌ را زده‌ زیر بازو

یادگار پدربزرگم‌ وز بزرگی‌ او نشان‌ است‌

تیکتاک مداومش‌ را داستان‌ شنیدنی‌ هست‌

از سرود کبود رودی‌ کز ازل‌ به‌ ابد روان‌ است‌

آه‌ ساعت‌ نازنینم‌ از گذشته‌ی‌ پرطنینم‌

تیک تاک تو صد حکایت‌ وین‌ دو عقربه‌ صد نشان‌ است‌

حال‌ اگرچه‌ پدر بزرگم‌ استخوان‌ شده‌ و خاکپوده‌

بر تداوم‌ او نمادی‌ ساعتم‌ پسری‌ جوان‌ است‌

(مجموعه‌ی‌ اشعار، صص‌ 991 و 992)

بیهوده‌ چه‌ می‌بندم‌ در مستی‌ و هشیاری‌

زنجیر نگاهم‌ را بر ساعت‌ دیواری‌

رگ‌های‌ زمان‌ گویی‌ از گردش‌ خون‌ خالی‌ست‌

دل‌ از تپش‌ افتاده‌ در ساعت‌ دیواری‌

(مجموعه‌ی‌ اشعار، ص‌ 443)

تیک تاک تیک تاک لحظه‌ آه‌ می‌رود

ناگزیر سر به‌ زیر پا به‌ راه‌ می‌رود

(مجموعه‌ی‌ اشعار، ص‌ 625)

در شعر زیر، کلمات‌ زندگی‌ امروز در کنار کلمات‌ سنگین‌ و مغرور گذشته‌ چنان‌ نشسته‌ که‌ ساختار شعر، تغییر ماهیت‌ داده‌ و شعر آن‌چنان‌ یکدست‌ شده‌ که‌ اختلاف‌ سنت‌ و نو فراموش‌ گشته‌ است‌. در این‌ غزل‌، عبور و مرور پرسروصدای‌ ماشین‌ها در خیابان‌، شاعر را ملول‌ و ناراحت‌ کرده‌، آلودگی‌ صوتی‌ مانع‌ خواب‌ وی‌ شده‌ است‌. برای‌ رهایی‌ از این‌ هیاهو و ترافیک شهری‌، قرص‌ خوردن‌ تنها راه‌ گریز است‌، در این‌ شعر، به‌ خوبی‌ وضعیت‌ انسان‌ شهرزده‌ نمایان‌ است‌. (ترافیک شهری‌ و ناراحتی‌ اعصاب‌، پناه‌ بردن‌ به‌ دارو، آشفتگی‌ و پریشانی‌، عدم‌ آرامش‌ روحی‌ و...).

چراغ‌ را خاموش‌ کردم‌، کتاب‌ را ناخوانده‌ بستم‌

پتو چه‌ سنگین‌ و چه‌ زبر است‌، چقدر امشب‌ خسته‌ هستم‌

صدای‌ صدها پاره‌ آهن‌، عبور تند دایمی‌شان‌

نمی‌گذارد تا بخوابم‌، ملول‌ در بستر نشستم‌

چراغ‌ روشن‌ کردمش‌ باز، کتاب‌ اما عینکم‌ کو

چه‌ دارد این‌ سنباده‌ی‌ مغز، گشودم‌ و ناخوانده‌ بستم‌

بخواب‌ زن‌ آشفتگی‌ بس‌، نمی‌توانم‌ قرص‌ها کو

به‌ زیر بالش‌ دست‌ بردم‌، به‌ شیشه‌ای‌ لغزید دستم‌

(مجموعه‌ی‌ اشعار، ص‌ 1077)

شعر زیر، - همان‌گونه‌ که‌ پیش‌ از این‌ اشاره‌ شد - برگرفته‌ از صدای‌ آمبولانس‌ است‌. ریتم‌ و آهنگ‌ کلام‌ با تمام‌ عناصر و اجزای‌ دیگر غزل‌، هماهنگ‌ و مناسب‌ است‌ و مانند شاعران‌ صنایع‌ جدیده‌، سیمای‌ مضحکی‌ به‌ شعر نمی‌دهد:

چرخان‌ چرخان‌ نورافکن‌ مرگ‌ است‌ این‌ مرگ‌ است‌

آری‌ می‌چرخد سر می‌چرخد یاد از آن‌ پاکان‌ باید

(مجموعه‌ی‌ اشعار، ص‌ 723)

شعر زیر نیز احوال‌ انسان‌ ماشین‌زده‌ی‌ امروز را که‌ در میان‌ دود و فساد و خستگی‌ و اضطراب‌ و افسردگی‌ محصور شده‌، ترسیم‌ می‌کند:

که‌ چی‌ که‌ پزشکان‌ خوبتان‌ دوباره‌ مرا چاره‌ای‌ کنند

خطر کنم‌ و جامه‌دان‌ به‌ دست‌ دوباره‌ هوای‌ سفر کنم‌

کجا به‌ خیابان‌ ناکجا میان‌ فساد و جمود و دود

که‌ در غم‌ هر بود یا نبود ز دست‌ ستم‌ شکوه‌ سر کنم‌

(مجموعه‌ی‌ اشعار، ص‌ 1116)

... ادامه دارد

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1065 به تاریخ 390629, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱ مهر۱۳۹۳ساعت 17:9  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

2- کنفرانس ادبی؛ بررسی عناصر زندگی معاصر در شعر سیمین بهبهانی؛ دکتر کاووس‌ حسن‌لی‌ و مریم‌ حیدری‌ (دانشگاه‌ شیراز)؛ قسمت سوم

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود را مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکلی وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

دوستان علاقه‌مند به ادبیات بهتر از من می‌دانند که یکی از چهره‌های موفق سال‌های اخیر در غزل خانم سیمین بهبهانی بود که عمر گرانمایه را در راه اعتلای غزل صرف کرد و همین اواخر درگذشت. با عرض تسلیت به همه‌ی دوستداران شعر ایشان برای این هفته در بخش مقاله‌ی ادبی یکی از مقاله‌هایی که آقای دکتر کاووس‌ حسن‌لی‌ و خانم مریم‌ حیدری‌ در مورد عناصر زندگی معاصر در شعر سیمین بهبهانی نوشته‌اند را با هم خواهیم خواند. البته این مقاله در 6 قسمت در وبلاگ خواهد آمد که این هفته خواننده‌ی دومین قسمت آن هستید.

 

بررسی عناصر زندگی معاصر در شعر سیمین بهبهانی؛ دکتر کاووس‌ حسن‌لی‌ و مریم‌ حیدری‌ (دانشگاه‌ شیراز)

ادامه از قسمت دوم...

بهبهانی‌ از دغدغه‌های‌ مهم‌تر و کلی‌تر نمی‌تواند غافل‌ باشد، از همین‌روست‌ که‌ جریانات‌ مهم‌ اجتماعی‌ هم‌چون‌ انقلاب‌ و جنگ‌ در شعر او حضوری‌ جدی‌ و همه‌جانبه‌ دارند: هفده‌ شهریور سال‌ 57 هنگامی‌ که‌ حکومت‌ نظامی‌ اعلام‌ شد و در میدان‌ ژاله‌ بسیاری‌ از انسان‌های‌ بی‌گناه‌ به‌ خاک و خون‌ کشیده‌ شدند، بهبهانی‌ در شام‌گاه‌ جمعه‌ی‌ سیاه‌، این‌گونه‌ سروده‌ است‌:

چه‌ سکوت‌ سرد سیاهی‌، چه‌ سکوت‌ سرد سیاهی

نه‌ فراغ‌ ریزش‌ اشکی‌، نه‌ فروغ‌ شعله‌ی‌ آهی‌

(مجموعه‌ی‌ اشعار، ص‌ 583)

در شهریور سال‌ 59 با جنگ‌ تحمیلی‌ عراق‌ علیه‌ ایران‌، او نیز با سایر هم‌وطنان‌ هم‌صدا و هم‌گام‌ می‌شود و قلمش‌ را تفنگی‌ برای‌ دفاع‌ از هویت‌ فرهنگ‌ ایران‌زمین‌ می‌کند:

نمی‌توانم‌ ببینم‌ جنازه‌ای‌ بر زمین‌ است‌

که‌ بر خطوط‌ مهیبش‌، گلوله‌ها نقطه‌چین‌ است‌

(مجموعه‌ی‌ اشعار، ص‌ 595)

وی‌ با بیانی‌ عاطفی‌ - هرچند به‌ تلخی‌ و حسرت‌ - جنگ‌ و آشفتگی‌های‌ آن‌ را به‌ تصویر می‌کشد:

آسمان‌ سرخ‌ است‌، کهکشانش‌ نیز

ماه‌ و مریخش‌، روشنانش‌ نیز

آن‌ فشارنده‌، سرخ‌ می‌بارد

بر زمین‌ اشکی‌، بر زمانش‌ نیز

زرد یا نیلی‌، سبز یا آبی‌

خسته‌ از سرخم‌، از گمانش‌ نیز

(مجموعه‌ی‌ اشعار، ص‌ 598)

و شاعر آب‌ و آینه‌ - سهراب‌ سپهری‌ - را مورد خطاب‌ قرار می‌دهد و گوشزد می‌کند که‌ زمان‌ جنگ‌ و تیر و خدنگ‌ است‌:

جُستی‌ نشان‌ خدا را در بوته‌های‌ گل‌افشان‌

دیدم‌ که‌ حجم‌ حقیقت‌ در پوکه‌های‌ فشنگ‌ است‌

بازآ که‌ پشته‌ ببینی‌ از کشته‌های‌ برادر

وز سینه‌ ناله‌ برآری‌، کز جنگ‌ نفرت‌ و ننگ‌ است‌

(مجموعه‌ی‌ اشعار، صص‌ 607 تا 608)

و گاهی‌ جزیی‌ترین‌ حوادث‌ مربوط‌ به‌ جنگ‌ را نیز به‌ تصویر می‌کشد:

بنویس‌: قنداق‌ نوزاد بر ریسمان‌ تاب‌ می‌خورد

با روز، با هفته‌، با ماه‌، بر بام‌ بی‌انتظاری‌

بنویس‌: پرتاب‌ سنگی‌ حتی‌ ز طفلی‌ به‌ بازی‌

بنویس‌: زخم‌ کلنگی‌ حتی‌ ز پیری‌ به‌ یاری‌

بنویس‌: کآنجا عروسک چون‌ صاحبش‌ غرق‌ خون‌ بود

این‌ چشم‌هایش‌ پُر از خاک آن‌ شیشه‌هایش‌ غباری‌

بنویس‌: کآنجا کبوتر پرواز را خوش‌ نمی‌داشت‌

از بس‌ که‌ در اوج‌ می‌تاخت‌ رویینه‌ باز شکاری‌

نستوه‌ نستوه‌ مردا، این‌ شیردل‌ این‌ تکاور

بشکوه‌ بشکوه‌ مرگا، این‌ از وطن‌ پاسداری‌

(مجموعه‌ی‌ اشعار، صص‌ 618 و 619)

مناطق‌ جنگی‌ نیز نمی‌تواند از نگاه‌ شاعر دور بماند:

جهان‌ شنیده‌ است‌ اینک که‌ از خراب‌ خونین‌شهر

بلندواژه‌تر سر داد سرود «تل‌ زعتر» خاک

(مجموعه‌ی‌ اشعار، ص‌ 602)

حوادث‌ جنگ‌، خبر داغ‌ روزنامه‌ها در آن‌ زمان‌ بود، بهبهانی‌ در خیابان‌ در پی‌ به‌ دست‌ آوردن‌ روزنامه‌ای‌ست‌، مرد روزنامه‌فروش‌ داد می‌زند که‌ «حمید آزاد شد / هویزه‌ آزاد شد»، شعر سیمین‌ با این‌ خبر مسرت‌بخش‌ جان‌ می‌گیرد، او در رؤیایش‌ حمید را سمبل‌ جوانان‌ تازه‌دامادی‌ می‌داند که‌ حجله‌شان‌ جبهه‌های‌ جنگ‌ است‌ و بعد از این‌ یادآوری‌ نوبت‌ به‌ شکایت‌ و گله‌ از خود (بث‌الشکوی‌) می‌رسد:

چه‌ کرده‌ام‌ آه‌ آه‌ که‌ شرم‌ بادم‌ ز خویش‌

به‌ یاوه‌ بهمن‌ گذشت‌ به‌ خیره‌ مرداد شد...

خطوط‌ با سایه‌ها نشست‌ در اشک من‌

حمید آزاد شد، هویزه‌ آزاد شد

(مجموعه‌ی‌ اشعار، ص‌ 714)

در غزل‌ دیگری‌ مقام‌ شهدا را ارج‌ می‌نهد:

زان‌ همه‌ حجله‌ی‌ مرگ‌، کوچه‌هاشان‌ چراغان‌

بال‌ پروانه‌هاشان‌، عکسی‌ از نوجوان‌ها

(مجموعه‌ی‌ اشعار، ص‌ 721)

دوران‌ جنگ‌، بسیاری‌ از رزمندگان‌ مجروح‌ و زخمی‌ به‌ بیمارستان‌ منتقل‌ می‌شدند، گویی‌ سیمین‌ از نزدیک شاهد یکی‌ از این‌ صحنه‌هاست‌، وی‌ با شگردی‌ ماهرانه‌، محتوای‌ شعرش‌ را بر تفکر هذیان‌آلود یک رزمنده‌ی‌ زخمی‌ در آمبولانس‌ نهاده‌ است‌ و با استفاده‌ از ریتم‌ و آهنگ‌ صدای‌ آمبولانس‌ وضعیت‌ این‌ رزمنده‌ را به‌ تصویر می‌آورد:

هی‌ها هی‌ها ره‌ بگشا رفتن‌ را میدان‌ باید

این‌ محمل‌ را پویایی‌ افزون‌ از طوفان‌ باید

(مجموعه‌ی‌ اشعار، ص‌ 723)

و در آخر که‌ رزمنده‌ جان‌ به‌ جان‌آفرین‌ تسلیم‌ می‌کند، گویی‌ صدای‌ بلند و سهمگین‌ آمبولانس‌ خاموش‌ می‌شود:

هاهی‌ هاهی‌، ره‌ مگشا شد خاموش‌ این‌ دل‌ خاموش‌

از این‌ پایان‌ پیغامی‌ تا آن‌ بی‌پایان‌ باید

(مجموعه‌ی‌ اشعار، ص‌ 724)

بعد از پایان‌ جنگ‌ تحمیلی‌، آوارگی‌ هم‌وطنان‌ قلب‌ سیمین‌ را به‌ درد می‌آورد:

کفش‌ فرسوده‌اش‌ خوانده‌ به‌ گوش‌ ماجرایی

گونه‌ها میوه‌ی‌ زبر کاجی‌: فلس‌ فلسی‌

(مجموعه‌ی‌ اشعار، ص‌ 726)

دکتر یوسفی‌ با تأکید بر قدرت‌ بهبهانی‌ در آفرینش‌ غزلِ «مردی‌ که‌ یک پا ندارد»، درباره‌ی‌ تأثیر آن‌ گفته‌ است‌: «وقتی‌ شعری‌ از من‌ شاعر و حدیث‌ نفس‌ فراتر می‌رود و جنبه‌ی‌ دیگر دوستی‌ به‌ خود می‌گیرد، بی‌گمان‌ گروهی‌ بیش‌تر را تحت‌ تأثیر قرار می‌دهد، زیرا عوالم‌ انسانی‌، شمول‌ و وسعتی‌ فراخ‌دامن‌ و فراگیر دارد، آن‌چه‌ موجب‌ وسعت‌ تأثیر شعر می‌شود و بخصوص‌ در دوام‌ و بقای‌ آن‌ مؤثر می‌افتد، کلیت‌ و اشتمال‌ معنی‌ و جوهر سخن‌ است‌». (یوسفی‌، 759: 1356)

متأثر شدن‌ از صحنه‌های‌ این‌چنینی‌ از بازماندگان‌ جنگ‌ در ذهن‌ شاعر بسیار است‌. وی‌ در گورستان‌ بهشت‌ زهرا، زنی‌ سرباز مُرده‌ را می‌بیند که‌ کارش‌ به‌ جنون‌ کشیده‌ و آشفته‌حال‌ و سودایی‌ یک جفت‌ پوتین‌ فرزند را بر گردن‌ آویخته‌، این‌ وضعیت‌ در چشم‌ او به‌ صورت‌ غم‌نامه‌ای‌ به‌ یادماندنی‌ در آمده‌ است‌:

گفتم‌ که‌ چیست‌ این‌ معنی‌، خندید و گفت‌ فرزندم‌

طفلک نشسته‌ بر دوشم‌، پوتین‌ برون‌ نیاورده‌

(مجموعه‌ی‌ اشعار، ص‌ 870)

در نمایشگاه‌ کتاب‌ تهران‌، تعدادی‌ از جان‌بازان‌ ویلچری‌ توجه‌ شاعر را به‌ خود جلب‌ می‌کند، انسان‌ هایی‌ بی‌ادعا و صادق‌، بر چرخ‌هایشان‌ نشسته‌اند و وابستگی‌ و تعلق‌ به‌ زرق‌ و برق‌ دنیا ندارند:

شادی‌کنان‌ می‌رفتند با چراخ‌ اهدایی‌شان

یک جو نبود از عالم‌ پروای‌ بی‌پایی‌شان‌

با بستنی‌ها شیرین‌ عیشی‌ فراهم‌شان‌ بود

از ناگواری‌ فارغ‌، شادا گوارایی‌شان‌

(مجموعه‌ی‌ اشعار، ص‌ 879)

... ادامه دارد

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1064 به تاریخ 930622, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۴ شهریور۱۳۹۳ساعت 16:53  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

2- کنفرانس ادبی؛ بررسی عناصر زندگی معاصر در شعر سیمین بهبهانی؛ دکتر کاووس‌ حسن‌لی‌ و مریم‌ حیدری‌ (دانشگاه‌ شیراز)؛ قسمت دوم

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود را مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکلی وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

دوستان علاقه‌مند به ادبیات بهتر از من می‌دانند که یکی از چهره‌های موفق سال‌های اخیر در غزل خانم سیمین بهبهانی بود که عمر گرانمایه را در راه اعتلای غزل صرف کرد و در هفته‌ی گذشته درگذشت. با عرض تسلیت به همه‌ی دوستداران شعر ایشان برای این هفته در بخش مقاله‌ی ادبی یکی از مقاله‌هایی که آقای دکتر کاووس‌ حسن‌لی‌ و خانم مریم‌ حیدری‌ در مورد عناصر زندگی معاصر در شعر سیمین بهبهانی نوشته‌اند را با هم خواهیم خواند. البته این مقاله در 6 قسمت در وبلاگ خواهد آمد که این هفته خواننده‌ی دومین قسمت آن هستید.

 

بررسی عناصر زندگی معاصر در شعر سیمین بهبهانی؛ دکتر کاووس‌ حسن‌لی‌ و مریم‌ حیدری‌ (دانشگاه‌ شیراز)

ادامه از قسمت اول...

حرکت‌ نوگرایانه‌ی‌ بهبهانی‌، به ویژه‌ پس‌ از مجموعه‌ی‌ شعر رستاخیز، به‌ گونه‌ای‌ همه‌جانبه‌، شتاب‌ بیشتری‌ می‌گیرد و هنری‌تر می‌شود.

سروده‌های‌ این‌ بخش‌ به‌ ترتیب‌ زمانی‌ عبارتند از: «خطی‌ ز سرعت‌ و از آتش‌» (1360)، «دشت‌ ارژن‌» (1362)، «یک دریچه‌ آزادی‌» (1374)، «یکی‌ مثلاً این‌ که‌» (1379).

در بسیاری‌ از این‌ اشعار، مفاهیم‌ گسترده‌ی‌ جهان‌ معاصر از طریق‌ کشف‌ وزن‌های‌ تازه‌ در غزل‌ وارد شده‌ است‌. سیمین‌ هم‌چون‌ نیما شعرش‌ را از چارچوب‌ خشک ذهنی‌ رها کرده‌ و به‌ گستره‌ی‌ پهناور تجربیات‌ تازه‌ی‌ عینی‌ کشانده‌ و به‌ چشم‌اندازهای‌ جدیدی‌ در شعر رسیده‌ است‌. حرکت‌های‌ نوجویانه‌ی‌ او در این‌ دوره‌ باعث‌ ایجاد فضاهای‌ تازه‌ در عرصه‌ی‌ زبان‌، خیال‌ و اندیشه‌ شده‌ است‌:

یک متر و هفتاد صدم‌ افراشت‌ قامت‌ سخنم‌

یک متر و هفتاد صدم‌ از شعر این‌ خانه‌ منم‌

(مجموعه‌ی‌ اشعار، ص‌ 1059)

چراغ‌ را خاموش‌ کردم‌، کتاب‌ را ناخوانده‌ بستم‌

پتو چه‌ سنگین‌ و چه‌ زبر است‌، چقدر امشب‌ خسته‌ هستم‌

صدای‌ صدها پاره‌آهن‌، عبور تند دایمی‌شان‌

نمی‌گذارد تا بخوابم‌، ملول‌ در بستر نشستم

(مجموعه‌ی‌ اشعار، ص‌ 1077)

در بسیاری‌ از این‌ سروده‌ها، مفاهیم‌ تازه‌ با زبان‌ شعر هماهنگی‌ کامل‌ دارد؛ مانند:

دریچه‌ که‌ روشن‌ شد، امید کرم‌ دارم

ز کتری‌ جوشانی‌ که‌ زمزمه‌گر مانده‌

ز چای‌ که‌ می‌ریزم‌، نصیب‌ نمی‌یابم‌

خیال‌ پریشانم‌ به‌ جای‌ دگر مانده‌

پر از شکرش‌ کردم‌، حواس‌ کجا دارم‌؟

دقایق‌ معدودی‌ به‌ وقت‌ خبر مانده‌

هجوم‌ خبر در سر، هراس‌ خطر در دل‌

چنان‌ که‌ به‌ فنجانم‌، رسوب‌ شکر مانده‌

(مجموعه‌ی‌ اشعار، ص‌ 1074)

اما در عین‌ حال‌، موارد ناهماهنگی‌ زبان‌ و محتوا در مجموعه‌های‌ جدید هم‌ فراوان‌ است‌:

پشت‌ عروسکفروشی‌ خاموش‌ و مات‌ ایستادم‌

با دیدن‌ ِ هر عروسک تصویری‌ آمد به‌ یادم‌

در مرگِ‌ بی‌گاهِ‌ ارژن‌ شیرین‌ترین‌ لعبتِ‌ من

انگار صد بار مُردم‌، انگار صد بار زادم‌

با مکتب‌ و دخترانم‌ بود الفتی‌ مادرانه‌

گویی‌ نه‌ آنان‌ سَبَق‌خوان‌، گویی‌ نه‌ من‌ اوستادم‌

وان‌ طرفه‌دختر که‌ روزی‌ شد غرق‌ خون‌ چون‌ کبوتر

بر نیمکت‌ بی‌حضورش‌، کیف‌ و کتابی‌ نهادم‌

(مجموعه‌ی‌ اشعار، ص‌ 1005 و 1006)

در ابیات‌ بالا، واژه‌ها و ترکیباتی‌ چون‌: «مکتب‌»، «لعبت‌»، «سبق‌خوان‌»، «طرفه‌دختر»، واژه‌ها و ترکیباتی‌ کهنه‌ هستند که‌ هنوز از شعرهای‌ بهبهانی‌ بیرون‌ نرفته‌اند.

به‌ هر حال‌، سیمین‌ بهبهانی‌، قالب‌ کهنه‌ی‌ غزل‌ را که‌ صدها سال‌ از کمالش‌ می‌گذرد، حیاتی‌ تازه‌ بخشیده‌ و با زندگی‌ امروز همراه‌ کرده‌ است‌؛ او خود می‌گوید: «من‌ دوست‌تر دارم‌ که‌ همه‌ی‌ سخنان‌ خود و دنیای‌ خود را در قالب‌ غزل‌ بیان‌ کنم‌. می‌خواهم‌ آن‌ منجمد زیبا را به‌ صورت‌ موجودی‌ زنده‌ و فعال‌ درآورم‌، من‌ دوست‌ دارم‌ در غزل‌ بمیرم‌، در غزلی‌ که‌ دوباره‌ سال‌های‌ سال‌، خواهد زیست‌». (بهبهانی‌، 602: 1378)

یادآوری‌ می‌شود که‌ نوآوری‌ در قالب‌های‌ سنتی‌، تنها مربوط‌ به‌ سیمین‌ بهبهانی‌ نیست‌، بلکه‌ بسیاری‌ دیگر از شاعرانِ معاصر پیش‌ از او و هم‌زمان‌ با او، به‌ گونه‌های‌ مختلف‌ دست‌ به‌ نوآوری‌ زده‌اند. فریاد بلند نیما، خواب‌ بسیاری‌ از شاعران‌ را برآشفت‌ و آنان‌ را به‌ نوگرایی‌ فراخواند. کسانی‌ هم‌چون‌: پرویز ناتل‌ خانلری‌، فریدون‌ توللی‌، هوشنگ‌ ابتهاج‌، منوچهر نیستانی‌، حسین‌ منزوی‌، محمدعلی‌ بهمنی‌ و... هر کس‌ به‌ گونه‌ای‌ برخی‌ از انواع‌ نوگرایی‌ها را تجربه‌ کردند و امروزه‌ برخی‌ از شاعران‌ دو دهه‌ی‌ اخیر، با تأثیرپذیری‌ از نظریه‌های‌ جدید شعر پیشرو، غزلی‌ کاملاً متفاوت‌ آفریده‌اند و چه‌ بسا بهبهانی‌ در دوره‌های‌ مختلف‌ شعری‌ خود، از همه‌ی‌ این‌ شاعران‌ و جریان‌های‌ شعری‌ تأثیر گرفته‌ باشد.

 

2. بررسی‌ عناصر زندگی‌ امروز در شعر سیمین‌ بهبهانی‌

1-2 مسایل‌ مربوط‌ به‌ جریان‌های‌ سیاسی‌ و اجتماعی‌

سیمین‌ بهبهانی‌، زمانی‌ اولین‌ چهارپاره‌های‌ خود را در (مجموعه‌ی‌ «جای‌ پا») می‌سرود که‌ اوضاع‌ کشور در سال‌های‌ دهه‌ی‌ بیست‌ و بعد از آن‌ بسیار نابسامان‌ و از هم‌ گسیخته‌ بود. «محروم‌ترین‌ طبقه‌ی‌ شهری‌، جمعیت‌ حاشیه‌ای‌ شامل‌ خدمتکاران‌، شب‌گردها، کارگان‌ نیمه‌وقت‌، گدایان‌ و روسپیان‌ و دزدان‌ بود. اینان‌ که‌ از قبل‌ نیز تهی‌دست‌ترین‌ مردم‌ شهرها بودند، با کاهش‌ درآمد روبه‌رو شدند. در دوره‌ی‌ رضاخان‌، زنان‌ از حق‌ رأی‌ برخوردار نشدند و جنبش‌های‌ زنان‌ از خودجوشی‌ و فعالیت‌ و سرزندگی‌ چندانی‌ برخوردار نبود». (فوران‌، 358 و 359: 1380)

بسیار طبیعی‌ست‌ که‌ شاعر مفهوم‌گرایی‌ چون‌ سیمین‌ بهبهانی‌ شعرش‌ را آیینه‌ای‌ برای‌ انعکاس‌ مشکلات‌ و معضلات‌ مردمی‌ قرار دهد که‌ پیرامونش‌ زندگی‌ می‌کنند. او نمی‌تواند بی‌تفاوت‌ و بی‌اعتنا از چنین‌ مسایلی‌ بگذرد و شعرش‌ را به‌ شعور اجتماعی‌ تبدیل‌ نکند، شاعر زاده‌ی‌ شعر است‌ و آشنا با مسایل‌ شهرنشینی‌، بنابراین‌، مخاطبان‌ اصلی‌ او، همین‌ طبقات‌ محروم‌ و فقیرنشین‌ شهر هستند. دو عامل‌ مهم‌ فقر و سرخوردگی‌ عاطفی‌ که‌ ریشه‌ی‌ بسیاری‌ از معضلات‌ اجتماعی‌ست‌، از مفاهیم‌ اصلی‌ اشعار نخستین‌ سیمین‌ بهبهانی‌ است‌. البته‌ در اوایل‌ دوره‌ی‌ شاعری‌ او نیز هم‌چون‌ بیش‌تر شاعران‌ رمانتیک، به‌ سر دادن‌ آه‌ و ناله‌ می‌پردازد و به‌ مرحله‌ی‌ تحلیل‌ و ارایه‌ی‌ راه‌ حل‌ نمی‌رسد. ویژگی‌ مهم‌ این‌ دسته‌ از اشعار (سروده‌های‌ دوره‌ی‌ اول‌) فقدان‌ تصاویر و فضاهای‌ تازه‌ و امروزی‌ست‌، اگرچه‌ به‌ مضامین‌ متنوع‌ و جدیدی‌ چون‌ زندگی‌ کارمندی‌، خودفروشی‌، روسپی‌گری‌، مهاجرت‌ روستایی‌، دوره‌گردی‌، ولگردی‌، طلاق‌، جیب‌بری‌، کارگری‌ و... اشاره‌ شده‌ است‌. به‌ عنوان‌ مثال‌، در شعر زیر، شاعر خبر یک روزنامه‌ را (زنی‌ جگرگوشه‌ی‌ خود را بر سر راه‌ می‌گذارد) دست‌مایه‌ی‌ سرودن‌ چهارپاره‌ای‌ کرده‌، اما این‌ خبر در یک فضای‌ سنتی‌ بیان‌ شده‌ است‌ و نشان‌ می‌دهد که‌ تأثر او، لحظه‌ای‌، موقتی‌ و سطحی‌ست‌:

نقش‌ یاران‌ را کشیدم‌ در خیال‌

تا مگر یابم‌ یکی‌ مانای‌ او

از صدای‌ پای‌ سنگینی‌ فتاد

لرزه‌ بر اندام‌ من‌ سیماب‌وار

(مجموعه‌ی‌ اشعار، صص‌ 60 و 61)

شعر، این‌گونه‌ تمام‌ می‌شود:

داد می‌زد، آی‌ فوق‌العاده‌ آی‌

خوردن‌ سگ‌ کودک نوزاد را

(مجموعه‌ی‌ اشعار، ص‌ 62)

در حالی‌که‌ در مجموعه‌های‌ اخیر، ضمن‌ متأثر شدن‌ مخاطب‌ از واقعه‌، جنبه‌ی‌ ماندگاری‌ و استمرار عاطفه‌ی‌ شعر نیز گسترش‌ یافته‌ و شعر در دایره‌ی‌ لحظه‌ای‌ خاص‌ محدود نمی‌ماند و برداشت‌ از کل‌ شعر منحصر به‌ زمان‌ و مکان‌ خاصی‌ نمی‌شود:

شلوار تاخورده‌ دارد، مردی‌ که‌ یک پا ندارد

خشم‌ است‌ و آتش‌ نگاهش‌، یعنی‌ تماشا ندارد

رخساره‌ می‌تابم‌ از او، اما به‌ چشمم‌ نشسته‌

بس‌ نوجوان‌ است‌ و شاید، از بیست‌ بالا ندارد

رو می‌نهم‌ سوی‌ او باز، تا گفت‌وگویی‌ کنم‌ ساز

رفته‌ست‌ و خالی‌ست‌ جایش‌، مردی‌ که‌ یک پا ندارد

(مجموعه‌ی‌ اشعار، ص‌ 869)

در مجموعه‌ی‌ رستاخیز، مسایل‌ اجتماعی‌ - سیاسی‌ جامعه‌، به‌ تدریج‌ رنگ‌ تازگی‌ و امروزین‌ به‌ خود گرفته‌ است‌. شاعر، ضمن‌ فاصله‌ گرفتن‌ آرام‌آرام‌ از غزل‌ گذشته‌ سعی‌ کرده‌ تا به‌ نوآوری‌هایی‌ دست‌ یابد:

بچه‌ها صبحتان‌ بخیر، سلام‌

درس‌ امروز فعل‌ مجهول‌ است‌

فعل‌ مجهول‌ چیست‌ می‌دانید؟

نسبت‌ فعل‌ ما به‌ مفعول‌ است‌

ژاله‌ از درس‌ من‌ چه‌ فهمیدی‌؟

پاسخ‌ من‌ سکوت‌ بود، سکوت‌

دِه‌، جوابم‌ بده،‌ کجا بودی‌؟

رفته‌ بودی‌ به‌ عالم‌ حپروت‌؟

خشمگین‌ انتقام‌جو گفتم‌

بچه‌ها گوش‌ ژاله‌ سنگین‌ است‌؟

دختری‌ طعنه‌ زد که‌ نه‌ خانم‌

درس‌ در گوش‌ ژاله‌ یاسین‌ است‌

(مجموعه‌ی‌ اشعار، ص‌ 483)

البته‌ این‌ تلاش‌ باز هم‌ مستمر و همیشگی‌ نیست‌، در برخی‌ از اشعارش‌ از حقوق‌ اجتماعی‌ زنان‌ از جمله‌ حق‌ نامزدی‌ برای‌ نمایندگی‌ مجلس‌ دفاع‌ می‌کند، اما این‌ مفهوم‌ اجتماعی‌ با بیانی‌ نسبتاً سنتی‌ مطرح‌ می‌شود:

استاد تو به‌ دانش‌ هم‌چون‌ آب‌

ره‌ جُسته‌ در ضمایر خارایی‌

این‌سان‌ که‌ در جبین‌ تو می‌بینم‌

کرسی‌نشین‌ خانه‌ی‌ شورایی‌

(مجموعه‌ی‌ اشعار، ص‌ 95)

به‌ طور کلی‌ بهبهانی‌، در سروده‌های‌ نخستین‌ خود با طرح‌ ِ ساده‌ و سطحی‌ مسایل‌ زودگذر اجتماعی‌، زمینه‌های‌ تحول‌ و تکامل‌ خود را فراهم‌ می‌کند. از دهه‌ی‌ شصت‌ به‌ بعد است‌ که‌ بسیاری‌ از ضوابط‌ مرسوم‌ غزل‌ در شعر سیمین‌ شکسته‌ می‌شود و غزل‌ در آسمانی‌ گسترده‌تر بال‌ باز می‌کند و حیاتی‌ تازه‌ می‌یابد. او در این‌ دوره‌، جهان‌ معاصر خود را با همه‌ی‌ ویژگی‌هایش‌، با زبانی‌ امروزین‌ به‌ شعر می‌کشد و با مخاطبان‌ خود به‌ سادگی‌ پیوند می‌خورد. مضامین‌ این‌ دوره‌ از اشعار سیمین‌ بهبهانی‌، همان‌ مضامینی‌ست‌ که‌ هر روزه‌ به‌ چشم‌ خویش‌ می‌بیند و با آن‌ها زندگی‌ می‌کند. در شعر زیر، صف‌ کوپن‌ ارزاق‌ در فضای‌ کاملاً امروزی‌ ترسیم‌ شده‌ است‌. در این‌ غزل‌، (این‌جا چه‌ می‌دهند؟ بگو) بسیاری‌ از عناصر شعر آزاد و معاصر چون‌: شیوه‌ی‌ بیان‌ روایی‌، ترکیب‌ لحن‌ محاوره‌ای‌ و رسمی‌، شکل‌ نوشتاری‌ نمایش‌نامه‌ای‌، شکستن‌ شکل‌ مرسوم‌ مصراع‌ها، حضور پدیده‌های‌ زندگی‌ امروزی‌ (صف‌ کوپن‌ در شهر تهران‌)، ساختار منسجم‌ در روابط‌ طولی‌ شعر و... حضور دارد.

- این‌جا چه‌ می‌دهند بگو:

لابد که‌ تحفه‌ای‌ست،‌ بِایست‌

- آخر چه‌ چیز؟

هر چه‌ که‌ هست‌

قطعاً بدون‌ فایده‌ نیست‌

- شاید که‌ فیل‌ رفته‌ هوا

آری‌ ولی‌ اگر نرود

یک مو ز خرس‌ کندن‌ ما

امروز کار حضرت‌ کیست‌؟

- مردی‌ فشار می‌دهدم‌

چیزی‌ نگو به‌ روش‌ نیار

می‌خواهدت‌ که‌ فهم‌ کنی‌

حال‌ فشار قبر که‌ کیست‌؟

- یخ‌ بسته‌ هر دو پام‌

- چرا؟

درجا بزن‌ که‌ یخ‌ نزند

- یک، دو...

(که‌ مردی‌ از سر صف‌ فریاد زد: شماره‌ی‌ بیست‌)

- من‌ درد می‌کند شکمم‌

باکیت‌ نیست‌، حوصله‌ کن‌

یک لحظه‌ بعد نوبت‌ ماست‌، چیزی‌ نمانده‌ تا به‌ دویست‌

ای‌ وای‌، آخ‌ آخ‌ کمک

در حیرت‌ و هجوم‌ زنان‌

یک زن‌ به‌ درد خویش‌ گریست‌

این‌ سهم‌ تو بگیر و برو

وضع‌ بدی‌ست‌

- چشم‌، ولی‌

دیدی‌ که‌ من‌ دو تا شدم‌ این‌ جیره‌ باز یکنفری‌ست‌

(کارنامه‌، ش‌ 30: 1381)

نق‌نق‌ یک پسربچه‌ی‌ فقیر برای‌ رسیدن‌ به‌ پسته‌، نیز می‌تواند مضمونِ یک غزل‌ بشود، اما این‌ بار دیگر «با کودکی‌ منفعل‌ و تسلیم‌ سرنوشت‌ روبه‌رو نیستیم‌». (ابومحبوب‌، 391: 1382)

کودک روانه‌ از پی‌ بود، نق‌نق‌کنان‌ که‌ من‌ پسته‌

پول‌ از کجا بیارم‌ من‌، زن‌ ناله‌ کرد آهسته‌...

یک سیر پسته‌، صد تومان‌، نوشابه‌، بستنی‌ سرسام‌

اندیشه‌ کرد زن‌ با خود، از رنج‌ زندگی‌ خسته‌...

ناگاه‌ جیب‌ کودک را، پُر دید، وای‌ دزدیدی‌!!

کودک چو پسته‌ می‌خندید، با یک دهان‌ پُر از پسته‌

(مجموعه‌ی‌ اشعار، صص‌ 888 تا 889)

... ادامه دارد

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1063 به تاریخ 930615, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۷ شهریور۱۳۹۳ساعت 17:40  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

2- کنفرانس ادبی؛ دسترنج‌ها و تاراج‌ها؛ بهمن صباغ زاده

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود را مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکلی وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

هفته‌ی گذشته به مناسبت درگذشت خانم سیمی بهبهانی قسمت اول مقاله‌ای را تحت عنوان «بررسی عناصر زندگی معاصر در شعر سیمین بهبهانی» که نوشته‌ی دکتر کاووس‌ حسن‌لی‌ و مریم‌ حیدری‌ (دانشگاه‌ شیراز) را در وبلاگ آوردم که قرار شد در 6 قسمت ارائه شود. انشاالله در آینده قسمت‌های دیگر آن را هم خواهیم خواند.

 

دسترنج‌ها و تاراج‌ها؛ بهمن صباغ زاده

در همه‌ی روزگاران از آدم ابوالبشر تا امروز کسانی بوده‌اند که زحمتی کشیده‌اند، عرقی ریخته‌اند و حاصلی اندوخته‌اند؛ و در مقابل همیشه دیگرانی هم بوده‌اند که از گرد راه نرسیده چشم طمع به حاصل دسترنج آنان داشته‌اند و چه بسا که حاصل دسترنج آنان را به یغما برده‌اند. نمونه‌های زیادی از آن در تاریخ این سرزمین و دیگر ملل این کُره‌ی خاکی به وفور موجود است و حتی می‌توان گفت که تاریخ چیزی جز داستان همین دسترنج‌ها و تاراج‌ها این نیست.

ما ملل شرقی به این‌که خدا جای حق نشسته است و حق مظلوم را از ظالم می‌گیرد اعتقاد داریم و خیلی از بلاهایی که سرمان می‌آید از همین چشمه آب می‌خورد. نه این که من به عدل خدا بی‌اعتقاد باشم اما عدل خداوند را وسیع‌تر از این می‌دانم که در کار هر بنی‌بشری مداخله کند و دائما مواظب حق و حقوق مظلومان باشد و با ظالمان مبارزه کند؛ که اگر چنین بود نه عرصه‌ی رستخیزی لازم بود و نه یوم‌الحسابی. از طرفی انسان مختار است و ارزش انسان هم به همین مختار بودن است که می‌تواند بد کند و می‌تواند نکند. این‌ها را گفتم که گفته باشم چشم بستن بر ظلم درست نیست و اگر کسی قرار باشد در این دنیا احقاق حق کند خودت هستی و دیگرانی مانند خودت. گفتم که گفته باشم تاریخ همیشه قضاوت درستی ندارد و به قولی سر این دبیر گیج و گول و کوردل هم بسیار کلاه می‌رود. تاریخ را سلطان مسعود فاتح می‌نویسد و نه محمد شکست‌خورده و همیشه هم این‌قدر خوش‌اقبال نیستیم که ابوالفضل نامی پیدا شود و دست از جان بشوید و بنویسد آن‌چه را که باید بنویسد.

من در این نوشته به قضاوت‌های تاریخ کاری ندارم بلکه بحث من قضاوت‌هایی است که در زندگی خودم پیش می‌آید. مسائلی که نه می‌شود به خدا سپرد تا از حق دفاع کند و نه می‌شود به تاریخ امیدوار بود که گاه گذر زمان موضوع را روشن کند. گاه باید سکوت کرد و گاه باید حرف زد، گاه باید گذشت کرد و ندید، و گاه هم باید دید و به همه نشان داد. چندی پیش با همسر زنده‌یاد استاد قهرمان، خانم فرشته قهرمان مکالمه‌ای داشتم. در ضمن مکالمه صحبت رسید به یکی از همشهری‌هایم که اصرار دارد خود را شاگرد عزیزکرده‌ی استاد قهرمان بداند و به همین دلیل شعری را به استاد قهرمان نسبت داده بود و در مقدمه‌ی آن شعر از قول استاد قهرمان نوشته بود: تقدیم به یگانه دخترم و کبوترم؛ و این شعر در روزنامه‌ی اطلاعات تاریخ 31 اردیبهشت 1393 چاپ شده بود. دوستان و آشنایان استاد قهرمان شعر را در روزنامه خوانده بودند و با خانواده‌ی ایشان تماس گرفته بودند که در فلان روزنامه و فلان تاریخ شعر سبک و سطح پایینی به نام استاد قهرمان چاپ شده است و آیا شما آن را تایید می‌کنید. خانم قهرمان شعر را دیده بود و دفترهای شعر استاد قهرمان را زیر و رو کرده است و به چنین شعری برنخورده است. و از طرفی بنا به نظر دوستان استاد قهرمان که همه اهلند و ادیب، خود شعر داد می‌زند که از استاد قهرمان نیست و هر کس که از شعر استاد و یا از خود استاد کمترین شناختی داشته باشد می‌تواند تشخیص بدهد که این شعر از ایشان نیست. این توضیح هم لازم است که تمام کسانی که استاد قهرمان را می‌شناختند می‌دانند که این زنده‌یاد به طرز عجیبی منظم بود و هرگز کاغذی را هرچند بی‌اهمیت دور نمی‌ریخت. حتی شعرهایی که مربوط به دوره‌ی نوجوانی استاد بوده است و از نظر ادبی ارزشی نداشت را هم به طور خیلی مرتب جمع‌آوری کرده بودند. معمولا شعرهایشان را در دفترهایی یادداشت می‌کردند و بعد از هر دفتر، دفتر دیگری.

خانم قهرمان نامه‌ای خطاب به روزنامه می‌نویسد و از مسئول آن می‌خواهد که توضیح دهد که چرا هر چیزی را بدون هیچ سند و مدرکی به اسم کسی که درگذشته است و در ادبیات این کشور اسمی دارد و رسمی چاپ می‌کنید و منبع‌تان در چاپ این شعر چه بوده است؟ موضوع کمی به طول می‌انجامد و در نهایت روزنامه با چاپ تکذبیه‌ و عذرخواهی از خانواده‌ی قهرمان موضوع را می‌بندد.

این موضوع از این جهت برای من جالب بود که چرا شاعری باید به دروغ شعری را به کسی که درگذشته است نسبت دهد و آن را در روزنامه‌ی کشوری چاپ کند. من در زندگی‌ام شاعران زیادی را دیده‌ام و متاسفانه باید بگویم برخی از آن‌ها اصلا طاقت آن را که در خانه‌شان بنشینند تا شعرشان سفر کند را ندارند. اینان شعرشان را سر دست می‌گیرد و با خود به این‌طرف و آن‌طرف می‌برند. ضعف شعرهایشان را با سر و صدا و قیل و قال جبران می‌کنند و سعی دارند اسم‌شان بر زبان‌ها بیافتد. به روزنامه‌نگاران نزدیک می‌شوند تا روزنامه‌ای مصاحبه‌ای از ایشان چاپ کند، در همه‌ی شب شعرها و جشنواره‌های پای ثابت می‌شوند، تمام تلاش خود را می‌کنند که به تلویزیون بروند، و خلاصه هر کاری بتوانند می‌کنند و به هر گیاهی چنگ می‌زنند که خود را بالا بکشند. البته لازم است این‌جا پرانتزی باز کنم و بگویم که این طبیعی است که شاعر و یا هر هنرمندی بخواهد شعرش مخاطب پیدا کند اما بحث ما در روش این کار است.

در این میان یکی از راه‌ها چسبیدن به آدم‌های بزرگ است، مثل همین موردی که پیش آمده است. محمد قهرمانی هست که تمام عمرش را چه در کتابخانه‌ی دانشکده‌ی ادبیات دانشگاه فردوسی چه در خانه‌اش نشسته است و کار کرده است. روحش را آزاد نگاه داشته است و شعرش از آن روح آزاد آب خورده است و زیبا شده است. خلاصه تمام عشقش ادبیات بوده است و عمرش را در پای عشق گذاشته است. حالا یکی پیدا می‌شود و می‌گوید این شعر را استاد قهرمان برای من گفته است یعنی مرا دست کم نگیرید استادی که همه‌ی عالم ادبیات قبولش دارند مرا قبول داشته است و نتیجه‌ی این معادله این می‌شود که عالم ادبیات هم مرا باید قبول داشته باشد. حالا اگر خانواده‌اش ناراحت شدند خوب بشوند چه اشکالی دارد. اگر ماجرا لو رفت و دیگرانی که شعرشناس‌ترند و استاد را هم خوب می‌شناخته‌اند گفتند که این شعر از استاد قهرمان نیست می‌شود با ایشان در مطبوعات جدال کرد. اگر ثابت شد که نسبت شعر به استاد قهرمان دروغ بوده است باز در مطبوعات خواهند نوشت که فلانی شعر دروغ به استاد قهرمان نسبت داده است و شاید اسم آن فلانی هم در کنار استاد قهرمان تیتر شود. خلاصه بازی دو سر برد است و در هر صورت معروفیت به دنبال دارد.

استاد قهرمان بیش از 50 سال در خانه‌اش انجمن ادبی‌ای را اداره می‌کرد که یکی از چراغ‌های شعر خراسان بود، به قول استاد شفیعی دانشکده‌ی ادبیات بود. هم دانشکده‌ی ادبیات دانشجو دارد و هم انجمن شعر، شاعر جوان؛ پس چیز عجیبی نیست که استاد قهرمان به گردن جوانان زیادی حق استادی داشته باشد. اما این حق استادی به هیچ کس اجازه نمی‌دهد که بخواهد از اسم استاد قهرمان برای پیش بردن اهداف خودش استفاده کند. افتخار شاگردی استاد قهرمان موهبتی است که نصیب هر علاقه‌مندی که کتاب‌های شعر ایشان را بخواند خواهد شد چه برسد به شاعرانی که ایشان را در زمان حیات درک کرده‌اند. می‌گویند کسی به در خانه‌ی بزرگی رفت و گفت چیزی به من بده که من و تو فرزندان آدم و حوا هستیم و با هم برادریم. آن شخص پول سیاهی در کف او گذاشت و گفت برو. سائل شاکی شد و گفت از برادری همین به من می‌رسد؟ گفت: برو که اگر برادران دیگر خبر شوند همین پول سیاه هم به تو نخواهد رسید. این ماجرا هم از همین قرار است که اگر شاگرد استاد قهرمان بودن امتیاز ویژه‌ای داشته باشد این امتیاز ویژه شامل حال هزاران نفر خواهد شد و دیگر ویژه نخواهد بود. من می‌خواهم بگویم در شاگرد استاد قهرمان بودن چه امتیازی است که در عاشق استاد قهرمان بود نیست. همه‌ی شاعران بعد از حافظ شاگرد حافظ بوده‌اند و از این شاعر بزرگ آموخته‌اند. هر شاعر بزرگی که صاحب سبک است کلی شاگردان ریز و درشتِ دیده و نادیده دارد.

مشکل از جایی شروع می‌شود که این شاگرد بودن به استناد چند عکس یادگاری، چند دستخط، چند خاطره، چند جلسه‌ درک محضر استاد و این جور چیزها بشود اسباب سودا و آن‌ها را سر دست بگیریم و به دنبال کسب شهرت باشیم.

توصیه‌ام به تمام شاعران از جمله خودم این است که محمد قهرمان شاعر خوبی بود، در سبک هندی نابغه بود، شعر محلی‌اش درجه یک بود، پشکار مثال‌زدنی‌ای داشت، همه‌ی این‌ها قبول؛ ولی تو ِ فلان ابن فلان اگر خودت باشی و پا در کفش دیگران نکنی، تنبلی نکنی و دنبال چیز حاضر و آماده نگردی، حاضر باشی برای آن‌چه در زندگی‌ات هدف است زحمت بکشی دیر نیست که به جایگاهی که لیاقتش را داری برسی. می‌توانی به جای این که در ستون‌های روزنامه‌های فراموش‌شدنی جای داشته باشی جایت در ذهن و قلب مردم باشد و هرگز از یادها نروی. به جای چسبیدن به شاگردی استاد قهرمان می‌شود از شعر وی لذت بُرد. می‌توانی به جای این‌که دنبال نردبان بگردی تا به آسمان بروی، به پشت بر زمین بخوابی و به آسمان خیره شوی و از زیبایی آن لذت ببری.

بهمن صباغ زاده

مرداد 1393

 

غزل منسوب به استاد محمد قهرمان؛ اطلاعات چهارشنبه 31/2/1392 

توضیح روزنامه در خصوص این انتساب؛ اطلاعات چهارشنبه 21/3/1392

تکذیبیه و عذرخواهی روزنامهِ؛ اطلاعات چهارشنبه 25/4/1393

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1062 به تاریخ 930608, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۰ شهریور۱۳۹۳ساعت 17:59  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

2- کنفرانس ادبی؛ بررسی عناصر زندگی معاصر در شعر سیمین بهبهانی؛ دکتر کاووس‌ حسن‌لی‌ و مریم‌ حیدری‌ (دانشگاه‌ شیراز)؛ قسمت اول

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود را مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکلی وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

دوستان علاقه‌مند به ادبیات بهتر از من می‌دانند که یکی از چهره‌های موفق سال‌های اخیر در غزل خانم سیمین بهبهانی بود که عمر گرانمایه را در راه اعتلای غزل صرف کرد و در هفته‌ی گذشته درگذشت. با عرض تسلیت به همه‌ی دوستداران شعر ایشان برای این هفته در بخش مقاله‌ی ادبی یکی از مقاله‌هایی که آقای دکتر کاووس‌ حسن‌لی‌ و خانم مریم‌ حیدری‌ در مورد عناصر زندگی معاصر در شعر سیمین بهبهانی نوشته‌اند را با هم خواهیم خواند. البته این مقاله در 6 قسمت در وبلاگ خواهد آمد که این هفته خواننده‌ی اولین قسمت آن هستید.

 

بررسی عناصر زندگی معاصر در شعر سیمین بهبهانی؛ دکتر کاووس‌ حسن‌لی‌ / مریم‌ حیدری‌ (دانشگاه‌ شیراز)

چکیده‌

جهان‌ امروز، با پدیده‌های‌ تازه‌ی‌ خود – به ویژه‌ در دو سده‌ی‌ اخیر - با جهان‌ گذشته‌ کاملاً تفاوت‌ کرده‌ و دیگرگونه‌ شده‌ است‌. انسان‌ معاصر، در جهانِ امروز، با سلیقه‌های‌ تازه‌ی‌ خود، دنبال‌ هنر و ادبیاتِ دیگری‌ست‌ تا بازگوینده‌ی‌ زندگی‌ واقعی امروز او باشد. شاعرانی‌ که‌ به‌ این‌ ضرورت‌ مسلم‌ توجه‌ نکرده‌اند، بی‌گمان‌ فرزندِ زمانِ خویشتن‌ نیستند.

سیمین‌ بهبهانی‌ (متولد 1306) از غزل‌سرایانِ نوگرای‌ معاصر است‌ که‌ در طول‌ دوره‌ی‌ شاعری‌اش‌، آرام‌آرام‌، از سنت‌های‌ شعر گذشته‌ی‌ فارسی‌ فاصله‌ گرفته‌ و به‌ نوآوری‌ پرداخته‌ است‌.

جلوه‌های‌ زندگی‌ امروز و پدیده‌های‌ مربوط‌ به‌ آن‌، در سروده‌های‌ نخستین‌ بهبهانی‌ حضورِ کمتری‌ دارند و بیش‌تر به‌ گونه‌ای‌ سطحی‌، خام‌ و سنتی‌ بیان‌ شده‌اند، اما در مجموعه‌های‌ آخر او اشعاری‌ پخته‌ با ساختاری‌ استوار، جلوه‌های‌ گونه‌گون‌ دنیای‌ امروز را به‌ شایستگی‌ و شیرینی‌ بازمی‌تابند. در برخی‌ از این‌ سروده‌ها، هیچ‌ عنصر سنتی‌ از شعر گذشته‌ - به جز وزن‌ و قافیه‌ - بر جای‌ نمانده‌ است‌.

 

کلیدواژه‌ها

سیمین‌ بهبهانی‌، غزل‌، غزل‌ نو، نوآوری‌، حضور پدیده‌های‌ دنیای‌ معاصر در شعر، زندگی‌ ماشینی‌، تعهد اجتماعی‌ در شعر.

 

1. مقدمه‌

بی‌گمان‌ از شاعری‌ که‌ در دوران‌ معاصر زندگی‌ می‌کند، انتظار می‌رود که‌ شعر او نیز در پیوند با جلوه‌های‌ جهان‌ امروز و پدیده‌های‌ زندگی‌ معاصر باشد تا از این‌ طریق‌ بتواند ارتباط‌ عاطفی‌ مناسب‌تری‌ با مخاطب‌ خود برقرار نماید. معاصر بودن‌ در زبان‌، بیان‌، اندیشه‌ و معنا متبلور می‌شود و به‌ نوعی‌، نشان‌ از کمال‌یافتگی‌ شعر است‌. نیما یوشیج‌ با تحولی‌ که‌ در قرن‌ بیستم‌ در حوزه‌ی‌ صورت‌ و معنای‌ شعر فارسی‌ ایجاد کرد، نشان‌ داد که‌ در زندگی‌ هنری‌ می‌توان‌ در زمان‌ حال‌ زندگی‌ کرد و به‌ زبان‌ حال‌ سخن‌ گفت‌.

سیمین‌ بهبهانی‌ از جمله‌ غزل‌سرایان‌ نوگرایی‌ است‌ که‌ ضمن‌ تأثیرپذیری‌ از جریانات‌ شعر معاصر، ادبیات‌ سنتی‌ را مایه‌بخش‌ ادبیات‌ مدرن‌ می‌داند و معتقد است‌ که‌ «شعر سنتی‌ درختی‌ کهن‌ است‌ و شعر نو، نهالی‌ جوان‌ که‌ از هسته‌ی‌ درخت‌ کهن‌ می‌روید. همان‌ است‌ و همان‌ نیست‌، قطع‌ رابطه‌ با زبان‌ دیروز، ناممکن‌ است‌، اما تغییر و هنجارآفرینی‌ و بدعت‌گذاری‌ در آن‌ ناگزیر». (بهبهانی‌، 789: 1378).

از دیدگاه‌ بهبهانی‌، «نباید کتاب‌های‌ کهن‌، ملاک شیوه‌ی‌ اندیشه‌ و احساس‌ و بینش‌ قرار گیرد. منبع‌ الهام‌ شاعران‌ باید طبیعت‌ امروزین‌، جامعه‌ی‌ امروزین‌، نیازهای‌ جهان‌ امروزین‌ و طرز سخن‌ گفتن‌ امروزین‌ باشد». (همان‌، 802)

بهبهانی‌، اگرچه‌ راهی‌ جدای‌ از طریقه‌ی‌ نیما را در پیش‌ می‌گیرد، اما کاملاً به‌ عظمت‌ تفکر و نوآوری‌هایش‌ واقف‌ است‌. او نگرش‌ نیما را نسبت‌ به‌ جهان‌ ادبی‌ خارج‌ از کتاب‌ و دیوان‌های‌ شعری‌ می‌داند. می‌گوید: «تا قبل‌ از نیما، اکثر شاعران‌، طبیعت‌ را از روی‌ دیوان‌ شاعران‌ و از دید گذشتگان‌ خود تقلید و در شعر خود نقل‌ می‌کردند. هرچه‌ در کتاب‌ گذشتگان‌ آمده‌ بود، برای‌ شاعر بعدی‌ حجت‌ بود و قابل‌ قبول‌. نیما چون‌ فریاد آگاهی‌ از زادگاه‌ خود برخاست‌ و در گوش‌ شاعران‌ و نویسندگان‌ طنین‌ افکند و چشم‌ آن‌ها را به‌ دنیای‌ خارج‌ از قلمرو کتبی‌ طبیعت‌ گشود، نشان‌ داد که‌ شب‌ و صبح‌ دیگر نمی‌تواند شب‌ و صبح‌ منوچهری‌ و خاقانی‌ باشد. نشان‌ داد که‌ کوه‌ها فقط‌ الوند و دماوند نیست‌. «ازاکو» هم‌ واقعیتی‌ست‌ که‌ چشم‌انداز اوست‌. دیگر «تذرو» و «فاخته‌» و «عندلیب‌» و «بوقلمون‌»، دَم‌خور شاعر نیستند، سنگ‌پشت‌ و داروگ‌ و سیولیشه‌ و آقاتوکا با او صمیمی‌ترند. مسأله‌ی‌ دگرگونی‌ قالب‌ به‌ تنهایی‌ هدف‌ اصلی‌ نیما نبود. اگر او قالب‌ شعر را دگرگون‌ کرد، این‌ دگرگونی‌ به‌ اقتضای‌ مفاهیم‌ و موضوعات‌ بود». (حریری‌، 38: 1368)

از نظر سیمین‌ بهبهانی‌، «کندی‌ آهنگ‌ تمدن‌، باعث‌ شده‌ که‌ از «هومر» و «آشیل‌» و «دانته‌» و «رودکی‌» و «فردوسی‌» تا «مالرب‌» و «شکسپیر» و «قاآنی‌»، تغییر چندانی‌ در شعر حاصل‌ نشود، اما با ظهور تمدن‌ جدید، آپولینز و آندره‌ برتون‌ و نیما، به‌ وجود می‌آید، این‌ گونه‌ است‌ که‌ نیما می‌آید و قوانین‌ هزار ساله‌ را در هم‌ می‌شکند. از همین‌ رو، در ادب‌ فارسی‌، هر حرکت‌ نو، وام‌دار تلاش‌ ارزنده‌ی‌ نیما خواهد بود». (بهبهانی‌، 757: 1378)

به‌ قول‌ شفیعی‌ کدکنی‌: «آن‌هایی‌ که‌ تصور می‌کنند با زبان‌ فرخی‌ سیستانی‌ و با زبان‌ سعدی‌ شیرازی‌ می‌توان‌ در این‌ عصر، تجارب‌ انسان‌ عصر ما را تصویر کرد، با دلایل‌ صددرصد علمی‌ علم‌ جدید، حرفشان‌ پوچ‌ و بی‌معنی‌ست‌». (شفیعی‌ کدکنی‌، 27: 1380)

شاعر باید همان‌ طور که‌ می‌بیند، بنویسد. شعر باید نشانی‌ واضح‌تر از شاعر باشد، اما اگر مثل‌ قدما ببیند و برخلاف‌ آن‌چه‌ در خارج‌ قرار دارد بیافریند و این‌ آفرینش‌ به‌ کلی‌ زندگی‌ و طبیعت‌ خود را فراموش‌ کند، در نتیجه‌ با کلمات‌ همان‌ قدما و طرز کار آن‌ها شعر می‌سراید. (مختاری‌، 211: 1378)

البته‌، نگاه‌ نیما به‌ پدیده‌ها و عناصر زندگی‌، نگاهی‌ ساده‌ و سطحی‌ نبود، نیما با دگربینی‌ و ژرف‌نگری‌ پدیده‌های‌ معمولی‌ را تبدیل‌ به‌ یک شی‌ء هنری‌ و مفهوم‌ اسطوره‌ای‌ کرد و در نتیجه‌ مفاهیم‌ انتزاعی‌ و ذهنی‌ جای‌ خود را به‌ مفاهیم‌ عینی‌ و اجتماعی‌ داد. وی‌ با آگاهی‌ شایسته‌ از جامعه‌ی‌ جهان‌ معاصر خود، با درک درست‌ از حقیقت‌ ادبیات‌ و با اعتماد و اطمینان‌ از باورهای‌ روشنِ خویش‌، به‌ تلاشی‌ پی‌گیر، توان‌فرسا و فراگیر دست‌ زد تا شعر فارسی‌ را با دنیای‌ معاصر خود همراه‌ کند. «نخستین‌ حرکت‌ تفکر و هنر مدرن‌ که‌ نیما از آن‌ متأثر شد، عبور از جهان‌شناسی‌ کهن‌ بود که‌ بر اساس‌ آن‌، جهان‌ پدیده‌ای‌ ایستا و ثابت‌ محسوب‌ می‌گردید با مبانی‌ و مؤلفه‌های‌ لایتغیر. دید تازه‌ی‌ نیما نسبت‌ به‌ شعر، ره‌آوردی‌ شگرف‌ در پیش‌ داشت‌ و آن‌، رسیدن‌ به‌ «فردیت‌ شاعرانه‌» بود، یعنی‌ تکیه‌ و تمرکز شاعر بر تجارب‌ و تأملات‌ فردی‌ و رهایی‌ از تنگنای‌ تجارب‌ کلیشه‌ شده‌ی‌ شاعران‌ قدیم‌». (روزبه‌، 70/69: 1381)

نیما به‌ یک دگرگونی‌ همه‌جانبه‌ باور داشت‌ و با تأکید می‌گفت‌: «باز می‌گویم‌ ادبیات‌ ما باید از هر حیث‌ عوض‌ شود، موضوع‌ تازه‌ کافی‌ نیست‌ و نه‌ این‌ کافی‌ست‌ که‌ مضمونی‌ را بسط‌ داده‌ و به‌ طرز تازه‌ بیان‌ کنیم‌، نه‌ این‌ کافی‌ست‌ که‌ با پس‌ و پیش‌ آوردن‌ قافیه‌ و افزایش‌ و کاهش‌ مصراع‌ها یا وسایل‌ دیگر، دست‌ به‌ فرم‌ تازه‌ زده‌ باشیم‌. عمده‌ این‌ است‌ که‌ طرز کار عوض‌ شود و آن‌ مدل‌ وصفی‌ و روایی‌ را که‌ در دنیای‌ باشعور آدم‌هاست‌ به‌ شعر بدهیم‌ تا این‌ کار نشود، هیچ‌ اصلاحی‌ صورت‌ پیدا نمی‌کند. شعر قدیم‌ ما، سوبژکتیو است‌، یعنی‌ با باطن‌ و حالات‌ باطنی‌ سر و کار دارد. در آن‌ مناظر ظاهری‌، نمونه‌ی‌ فعل‌ و انفعالی‌ست‌ که‌ در باطن‌ گوینده‌ صورت‌ گرفته‌، نمی‌خواهد چندان‌ متوجه‌ آن‌ چیزهایی‌ باشد که‌ در خارج‌ وجود دارد، شعر، آیینه‌ی‌ زندگی‌ست‌. شاعرترین‌ شاعران‌، کسی‌ست‌ که‌ زندگی‌ را با آن‌چه‌ که‌ دربر دارد با قوت‌تر و جان‌دارتر از همکاران‌ خود نشان‌ دهد». (نیما یوشیج‌، 89، 87، 412: 1368)

شعر گذشته‌ی‌ فارسی‌، عرصه‌ی‌ تکرار مکرر تجربه‌هایی‌ست‌ که‌ شاعر از پیشینیان‌ خود فرا گرفته‌ است‌. تجربه‌هایی‌ که‌ در حوزه‌ی‌ مفاهیم‌ کلی‌ و ازلی‌ و ابدی‌ محدود مانده‌ و از طرفی‌ بسیاری‌ از واژه‌ها و ساخت‌های‌ زبانی‌ به‌ جرم‌ غیرشاعرانه‌ بودن‌ در ادبیات‌ راه‌ نداشته‌ است‌. «نو و معاصر بودن‌ یک اثر - شعر - مشروط‌ به‌ درک موقعیت‌های‌ زمانی‌، مکانی‌، و اشراف‌ بر پدیده‌ها و عناصری‌ست‌ که‌ به‌ این‌ زمان‌ و مکان‌ و به‌ این‌جا و اکنون‌ مربوط‌ می‌شود». (آرین‌پور، 259: 1350)

از نظر سیمین‌ بهبهانی‌، معاصر بودن‌: «یعنی‌ این‌ که‌ بخواهندت‌، بخوانندت‌، در سرنوشتشان‌ دخیل‌ باشی‌ و در سرنوشتت‌ دخیل‌ باشند». (بهبهانی‌، کارنامه‌، 39: 1381)

بهبهانی‌ از جمله‌ شاعرانی‌ست‌ که‌ در دوره‌ی‌ معاصر، با تأثیرپذیری‌ از دنیای‌ امروز و شعر آزاد معاصر، توانسته‌ است‌ انواع‌ نوگرایی‌ را در قالب‌ غزل‌ تجربه‌ کند. در مورد کارآیی‌ این‌ قالب‌ در دوران‌ معاصر، نظریات‌ گوناگونی‌ ابراز شده‌ است‌. نیما یوشیج‌، در مورد غزل‌ هم‌چون‌ سایر اصول‌ و قواعد شعری‌، دیدگاه‌ ویژه‌ای‌ دارد. معتقد است‌ که‌ غزل‌ «نباید موضوع‌ عاشقانه‌ی‌ خود را گم‌ کند، اما یک چیز را گوینده‌ی‌ غزل‌ می‌بازد؛ اگر تمام‌ عمرش‌ غزل‌سرایی‌ بیش‌ نباشد، اگر شاعر بتواند از خودش‌ بیرون‌ بیاید و به‌ دیگران‌ بپردازد، می‌بیند دایره‌ی‌ فکر کردن‌ و خیال‌ کردن‌ چقدر وسیع‌ شده‌ است‌. آیا شاعری‌ که‌ امروز زندگی‌ می‌کند و وسایل‌ زیادی‌ را می‌شناسد، می‌تواند خود را خفه‌ و کور نگه‌ داشته‌ فقط‌ به‌ چند نمونه‌ی‌ غزل‌ اکتفا کند؟ این‌ که‌ می‌گویند ادبیات‌ راه‌ تکامل‌ را رفته‌ است‌، این‌ تکامل‌ در تکنیک است‌». (نیما یوشیج‌، 138 و 131: 1368)

اما براهنی‌ می‌گوید: «غزل‌ ساختمانی‌ ایستا دارد، به‌ دلیل‌ این‌ که‌ از عمر روابط‌ متحول‌ خاصی‌ که‌ منجر به‌ پیدایش‌ غزل‌ شده‌، قرن‌ها می‌گذرد. به‌ همین‌ دلیل‌، پس‌ از گذشت‌ پنجاه‌ سال‌ از عمر شعر نیمایی‌، بازگشت‌ به‌ شکل‌ غزل‌ و یا شناختن‌ آن‌ به‌ صورت‌ یکی‌ از اشکال‌ زنده‌، فکری‌ است‌ ارتجاعی‌، می‌گویید نه‌؟ یک غزل‌ نشان‌ بدهید که‌ جامعه‌ را تصویر کند، خواهید گفت‌ غزل‌ با درون‌ انسان‌ سر و کار دارد، من‌ می‌گویم‌، درون‌ ما آن‌چنان‌ عوض‌ شده‌ که‌ غزل‌ عوض‌ نشده‌، نمی‌تواند از عهده‌ی‌ ارائه‌ی‌ آن‌ برآید». (براهنی‌، ج‌ 2 / 1431، 1432: 1358)

بهبهانی‌ در نقطه‌ی‌ مقابلِ براهنی‌ می‌گوید: «اعتقاد من‌ این‌ است‌ که‌ غزل‌ نوعی‌ از شعر است‌ که‌ هرگز نخواهد مُرد، البته‌ باید بگویم‌ که‌ در این‌ دوران‌، دیگر سرودن‌ غزل‌ به‌ سبک و شیوه‌ی‌ گذشتگان‌ بیهوده‌ و بی‌حاصل‌ است‌، باید در این‌ قالب‌ از اندیشه‌های‌ تازه‌تر و واژه‌ها و تعبیرها و مضامین‌ خاص‌ این‌ زمان‌ استفاده‌ کرد تا غزل‌ امروز از غزل‌ گذشتگان‌ متمایز باشد، بر روی‌ هم‌، غزل‌ شاید بیش‌تر از انواع‌ شعر کلاسیک بتواند با روزگار سازگار باشد». (بهبهانی‌، 598: 1378)

در جای‌ دیگری‌ می‌گوید: «غزل‌ با قالب‌ فشرده‌ و ابیات‌ گسسته‌ و مضامین‌ ظریف‌ خود می‌تواند تفسیرپذیر باشد و به‌ اشکال‌ مختلف‌ تصور شود، قصیده‌ و مثنوی‌ و دیگر قالب‌ها، صریح‌ و غیرقابل‌ تعبیرند، اما مفهوم‌ غزل‌ به‌ شعر ناب‌ نزدیکتر است‌». (بهبهانی‌، 834: 1378)

تاریخچه‌ی‌ سروده‌های‌ سیمین‌ بهبهانی‌، نشان‌ می‌دهد که‌ او در طول‌ دوره‌ی‌ شاعری‌اش‌ در حال‌ تحول‌ و تکامل‌ بوده‌ است‌. بهبهانی‌، هم‌چون‌ بسیاری‌ از شاعران‌ نیمایی‌، در مراحل‌ اولیه‌ی‌ تجارب‌ شعری‌، قالب‌ چهارپاره‌ را می‌آزماید، اما در نهایت‌، قالب‌ غزل‌ را برای‌ بیان‌ اندیشه‌اش‌ برمی‌گزیند. به‌ طور کلی‌، می‌توان‌ سروده‌های‌ او را در دو بخش‌ مختلف‌ تقسیم‌ کرد: سروده‌های‌ سنتی‌ و سروده‌های‌ نوین‌. سروده‌های‌ سنتی‌ سیمین‌ به‌ ترتیب‌ زمانی‌ عبارتند از «جای‌ پا» (1335)، «چلچراغ‌» (1336)، «مرمر» (1341) و «رستاخیز» (1352). تازگی‌ها و فضاهای‌ نو و بدیع‌ در سروده‌های‌ نخستین‌ بهبهانی‌، در حدود واژگان‌ باقی‌ مانده‌ و تصویرهای‌ زندگی‌ امروز با ابزار بیانی‌ کهنه‌، از عاطفه‌ی‌ بیت‌ کاسته‌ و شعر او را گاهی‌ به‌ شعر شاعران‌ «صنایع‌ جدیده‌» نزدیک کرده‌ است‌.

شاعران‌ «صنایع‌ جدیده‌»، از دوره‌ی‌ مشروطه‌ تا دهه‌های‌ آغاز سده‌ی‌ چهارده‌ شمسی‌، با پرداختن‌ به‌ پدیده‌های‌ تازه‌ی‌ صنعتی‌ از جمله‌ قطار، اتومبیل‌، دوچرخه‌ و بسیاری‌ از عناصر مربوط‌ به‌ زندگی‌ جدید، در اشعار سنتی‌، می‌خواستند نوآوری‌ کنند، اما زبان‌ و بیان‌ کهنه‌ی‌ آن‌ها باعث‌ می‌شد که‌ این‌ شعرها بیش‌تر به‌ شوخی‌ و طنز شبیه‌ باشد، تا شعر جدی‌. (لنگرودی‌، 78:1378) البته‌ در شعر سیمین‌ چندان‌ شکل‌ افراطی‌ به‌ خود نگرفته‌ است‌. نمونه‌ی‌ زیر به‌ خوبی‌ این‌ مسأله‌ را مشخص‌ می‌کند:

لیک آوخ‌ کارمزداند کم‌

جملگی‌ با دست‌ بستانکار رفت‌

تا گشودم‌ دیده‌ را دیدم‌ که‌ آه‌

آن‌چه‌ بود از درهم‌ و دینار رفت‌

(مجموعه‌ی‌ اشعار، ص‌ 273)

در ابیات‌ فوق‌، انعکاس‌ زندگی‌ امروز، منحصر به‌ استفاده‌ از چند واژه‌ی‌ امروزی‌ مثل‌ «کارمزد» و «بستانکار»، گردیده‌ و از آن‌ فراتر نرفته‌ و شعر همچنان‌ فضای‌ سنت‌ را بازتاب‌ داده‌ است‌، بویژه‌ «درهم‌ و دینار» - به‌ جای‌ ریال‌ و تومان‌ - مربوط‌ به‌ زندگی‌ گذشته‌ است‌. حتی‌ استفاده‌ از مضامین‌ جدید اجتماعی‌ بخصوص‌ ترسیم‌ طبقات‌ محروم‌ و فقیرنشین‌ چون‌ کارمند، معلم‌ و شاگرد، کشاورز مهاجر، کودک سرراهی‌، رقاصه‌، جیب‌بر، هوو، عمله‌ی‌ فقیر، کارگران‌ راه‌سازی‌، زن‌ مطلقه‌ و... در این‌ دوره‌ از اشعار بهبهانی‌ در فضایی‌ سنتی‌ و با زبانی‌ کهنه‌ بیان‌ می‌شود و از تأثیر آن‌ می‌کاهد.

شاعر در دنیای‌ امروز زندگی‌ می‌کند، اما هنوز خود را از قید و بند الفاظ‌ و عبارات‌ دنیای‌ شعر قدیم‌ نمی‌رهاند، پول‌ و اسکناس‌ هنوز همان‌ «زر و سیم‌» و ماشین‌ هنوز همان‌ «مرکب‌» و فرد خشمگین‌ هنوز همان‌ انسان‌ «دژم‌» است‌. بنابراین‌، مفاهیم‌ ملموس‌ با قالب‌ کهن‌ آمیخته‌ شده‌ است‌.

دیو درون‌ نهیب‌ به‌ من‌ زد

کاین‌ زر تو را وسیله‌ی‌ نان‌ است‌

بنهفتمش‌ به‌ کیسه‌ و بستم‌

زیرا زر است‌ و بسته‌ به‌ جان‌ است‌

(مجموعه‌ی‌ اشعار، ص‌ 28)

سیمین‌ بهبهانی‌، شاعر را به‌ استفاده‌ از هر واژه‌ای‌ مجاز می‌داند، به‌ شرط‌ آن‌که‌ بتواند مخالفت‌ خود را با شکل‌ زندگی‌ کهن‌ و باورهای‌ کهن‌ آشکار کند، (حریری‌، 58: 1368) اما در بسیاری‌ از سروده‌های‌ نخستین‌ خود او، این‌گونه‌ نیست‌:

شمع‌های‌ رنگ‌ رنگ‌ افروختم‌

عود و اسپند اندر آتش‌ سوختم‌

کودکم‌ آمد به‌ بر خواندم‌ ورا

جامه‌های‌ تازه‌ پوشاندم‌ ورا

شادزی‌ ای‌ کودک شیرینِ من‌

ای‌ رُخَت‌ باغ‌ و گل‌ و نسرین‌ من

(مجموعه‌ی‌ اشعار، صص‌ 357 و 358)

همان‌گونه‌ که‌ دیده‌ می‌شود، واژه‌هایی‌ چون‌: عود، اسپند، اندر، ورا، زی‌... از شعر گذشته‌ آمده‌اند و بر کهنگی‌ این‌ شعر افزوده‌اند، البته‌ حس‌ نوجویی‌ بهبهانی‌، در دوره‌ی‌ اول‌ نیز گاهی‌ او را از فضاهای‌ سنتی‌ بیرون‌ می‌آورد و در دنیای‌ امروز رها می‌کند، اما پایدار نیست‌:

بیهوده‌ چه‌ می‌بندم‌ در مستی‌ و هشیاری‌

زنجیر نگاهم‌ را بر ساعت‌ دیواری‌

(مجموعه‌ی‌ اشعار، ص‌ 470)

گهواره‌ها ز حسرت‌ نوزاد افتخار

هم‌چون‌ دهان‌ بسته‌ به‌ خمیازه‌ باز شد

(مجموعه‌ی‌ اشعار، ص‌ 443)

در این‌ دوره‌، شاعر، گاهی‌ از چارچوب‌ غزل‌ سنتی‌ فراتر رفته‌ است‌، ولی‌ هنوز به‌ قلمرو غزل‌ امروز نرسیده‌ است‌ و فقط‌ در برزخ‌ بین‌ دیروز و امروز پرسه‌ می‌زند. در واقع‌ این‌ غزلیات‌ سکوی‌ پرتاب‌ و پرواز او از شعر سنتی‌ به‌ غزل‌ امروز است‌:

من‌ دیده‌ام‌ رنگین‌کمان‌ را خندیده‌ در ذرات‌ باران‌

من‌ خوانده‌ام‌ رازی‌ نهان‌ را در دفتر سبز بهاران‌

(مجموعه‌ی‌ اشعار، ص‌ 478)

سجاده‌ را به‌ سفره‌ دگر می‌توان‌ فروخت

نان‌پاره‌ای‌ دریغ‌ که‌ مهر نماز شد

(مجموعه‌ی‌ اشعار، ص‌ 444)

همان‌ طور که‌ دیده‌ می‌شود، اشعار دوره‌ی‌ اول‌ بهبهانی‌، هنوز نتوانسته‌ است‌ از برخی‌ قید و بندهای‌ سنتی‌ رها شود. انعکاس‌ زندگی‌ امروز، بیش‌تر در حد واژگان‌ و تعابیر باقی‌ می‌ماند که‌ واژگان‌ زیر از جمله‌ی‌ آن‌هاست‌: قوطی‌ سرخاب‌، دوره‌گرد، مرده‌ شو، سیگار، کارمند، روسپی‌، رفو، تمدید کردن‌، اجاق‌، عروسک، مسواک، دکمه‌، جذام‌، ساعت‌ دیواری‌، مقوا، پیشخوان‌ دکه‌، خانه‌ی‌ شورا، رقص‌های‌ کوکی‌ و... .

... ادامه دارد

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1061 به تاریخ 930601, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۵ شهریور۱۳۹۳ساعت 16:49  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

2- کنفرانس ادبی؛ آیین نگارش، نگارش 12، ساده نویسی، محمدکاظم کاظمی

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود را مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکلی وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

ایجاز

اکنون نیز بحث ایجاز و اطناب را ادامه می‌دهیم‌. یک نوع دیگر درازنویسی در نوشته‌های نویسندگان ما، کاربرد بی‌مورد عبارت‌هایی چون «عبارت است از» یا «به عنوان‌» یا «تحت عنوان‌» یا امثال این‌هاست‌.

من فقط مثال می‌آورم و می‌گذرم‌، چون می‌دانم با خوانندگانی روبه‌رویم که با همین مثال‌ها، اصل مطلب را متوجه می‌شوند. اول مثال‌هایی از «عبارت است از»:

عدالت در آنجا «عبارت است از» برخورداری مناسب کلیه افراد از تمام آنچه به آنان به عنوان شهروندان تعلق می‌گیرد.

شکر «عبارت است از» به‌کاربستن هر نعمتی در جای خودش‌.

اجتهاد «عبارت است از» به کارگیری تخصصی خرد، برای دریافت حکم شریعت‌.

این خصوصیت‌های متضاد حاصل یک چیز است‌. و آن عبارت از اختلاط میان زبان معیار و زبان لهجه است‌.

باید دقت کنیم که «عبارت است از» به طور کلی برای جاهایی مناسب است که از یک مجموعه سخن می‌گوییم‌. مثلاً می‌گوییم «غذای مهمانی ما عبارت بود از برنج‌، خورش‌، سالاد، سوپ و نوشابه‌.» ولی وقتی سخن از یک چیز منفرد می‌آید، «عبارت‌است از» چندان مناسب نیست‌. باری‌، من جملات بالا را چنین بازنویسی می‌کنم‌:

عدالت در آنجا برخورداری مناسب کلیه افراد است از تمام آنچه به آنان به عنوان شهروندان تعلق می‌گیرد.

شکر به‌کاربستن هر نعمتی در جای خودش است‌.

اجتهاد به کارگیری تخصصی خرد، برای دریافت حکم شریعت است‌.

این خصوصیت‌های متضاد حاصل یک چیز است‌; اختلاط میان زبان معیار و زبان لهجه‌. (اینجا از دو «است‌» یکی قابل حذف بود و دو جمله نیز به یک جمله تبدیل شد.)

 

و این هم مثال برای «عنوان‌»

«آموزه‌های مولانا برای انسان معاصر» عنوان همایشی بود که در تاریخ 24 ماه قوس در تهران برپا شد.

در اینجا «عنوان» زاید بود و من آن را چنین ویراستم (البته کلمات «تاریخ» و «قوس» را هم برداشتم):

«آموزه‌های مولانا برای انسان معاصر» همایشی بود که در 24 قوس در تهران برپا شد.

 

و از همین دست است کاربرد بیجای «محسوب می‌شود» در این جمله‌:

هنرمندان و آوازخوانان در هر کشوری یکی از مشهورترین گروه‌ها محسوب می‌شوند، به ویژه در کشور ما که هنرمندان موسیقی از شهرت بسیار بالایی برخوردارند.

در «محسوب شدن‌» نکته‌ی ظریفی است که باید دقت کرد. «محسوب شدن‌» برای وقتی مناسب است که چیزی در نظر افراد خاصی برجسته شده باشد. مثلاً می‌گوییم «در جوامع سنتی‌، درس‌خواندن دختران کاری نادرست محسوب می‌شود» یعنی چه‌؟ یعنی این که ممکن است این کار مطلقاً نادرست نباشد، ولی جامعه‌ی سنتی آن را چنین می‌پندارد. اینجاست که «محسوب می‌شود» معنی پیدا می‌کند. ولی وقتی چیزی جدا از دیدگاه مردم به خودی خود برجسته است‌، دیگر «محسوب‌شدن‌» نمی‌خواهد. در عبارت بالا نیز چون هنرمندان و آوازخوانان به راستی مشهور هستند، نه این که مشهور پنداشته شوند، «محسوب شدن‌» لازم نیست و باید گفت‌:

هنرمندان و آوازخوانان در هر کشوری یکی از مشهورترین گروه‌ها هستند، به ویژه در کشور ما که هنرمندان موسیقی از شهرت بسیار بالایی برخوردارند.

حالا من به این هم قانع نمی‌شوم و با اجازه‌ی شما عبارت را کمی کوتاه‌تر می‌کنم‌:

هنرمندان و آوازخوانان در هر کشوری یکی از مشهورترین گروه‌ها هستند، به ویژه در کشور ما.

بعد از کشور ما، در واقع جمله تکرار شده است‌، تکراری قبیح‌.

 

در مورد ایجاز هنوز حرف‌هایی دارم‌. بقیه‌اش باشد برای روزی دیگر تا ما هم رعایت ایجاز کرده باشیم‌.

تاریخ درج مطلب در وبلاگ نویسنده: دوشنبه 7 تیر ۱۳۸۳

منبع:

وبلاگ شخصی آقای محمد کاظم کاظمی

http://mkkazemi.persianblog.ir

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1060 به تاریخ 930525, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۷ مرداد۱۳۹۳ساعت 19:48  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

2- کنفرانس ادبی؛ آیین نگارش، نگارش 11، ساده نویسی، محمدکاظم کاظمی

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود را مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکلی وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

ایجاز

در یادداشت پیش‌، از ایجاز سخن گفتم و به درازنویسی بی‌مورد بعضی از نویسندگان ما اشاره کردم‌. یکی از عوامل این درازنویسی‌، ایجاد جمله در جمله است که می‌شود از آن پیشگیری کرد. گاهی به هیچ‌وجه لازم نیست یک عبارت در یک جمله یا شبه جمله بیاید، بلکه می‌تواند در جمله‌ی اصلی ما گنجانده شود، به صورت یک قید یا متمم‌. بیایید پابه‌پای مثال‌ها پیش برویم‌.

1- در ضمن یک جلد «هزاره و هزارستان‌» را که اثر خودش بود امضأ کرد و به من داد.

به گمان من‌، این «اثر خودش بود» می‌تواند به صورت یک بدل بیاید، نه یک شبه جمله‌، بدین ترتیب‌:

در ضمن یک جلد هزاره و هزارستان اثر خودش را امضأ کرد و به من داد.

 

مثالی دیگر:

نکته‌ی مهمی دیگری که می‌شود در همین‌جا یادآوری کرد این است که نویسنده‌، چون خودش از ولایت غزنی بوده است‌...

در این عبارت نیز «می‌شود در همین‌جا یادآوری کرد» عملاً زاید است و جمله را بدین گونه می‌توان کوتاه ساخت‌:

نکته‌ی مهم دیگر این‌که‌، نویسنده‌، چون خودش از ولایت غزنی بوده است‌...

 

مثالی دیگر:

پس از ورود به مجلس‌، اولین کاری که انجام می‌دهند احترام به پدر و مادر و بزرگتر فامیل است‌.

در این عبارت‌، «که انجام می‌دهند» زاید است‌، چون روشن است که کار، انجام‌دادنی است‌.

پس از ورود به مجلس‌، اولین کار، احترام به پدر و مادر و بزرگ‌تر فامیل است‌. (و البته من «خانواده» را بر «فامیل» ترجیح می‌دهم.)

تاریخ درج مطلب در وبلاگ نویسنده: دوشنبه 31 خرداد ۱۳۸۳

منبع:

وبلاگ شخصی آقای محمد کاظم کاظمی

http://mkkazemi.persianblog.ir

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1059 به تاریخ 930518, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۰ مرداد۱۳۹۳ساعت 10:29  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

2- کنفرانس ادبی؛ مصاحبه با غلامعلی مهدی‌زاده یکی از پیشکسوتان شعر تربت حیدریه؛ بهمن صباغ زاده

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود را مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکلی وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

تربت حیدریه انجمن شعری با سابقه‌‌ای حدود چهل سال دارد و طوری که از بزرگترهای شعر و پیشکسوتان عرصه‌ی شعر در این شهر شنیده‌ایم اولین جلسه‌های شعر در این شعر در دوران جدید که به شکل جمع شدن شاعران به طور هفتگی در منازل یکدیگر بوده است در ابتدای دهه‌ی ششم قرن حاضر شکل گرفته است. یکی از پیشکسوتان شعر تربت حیدریه جناب آقای غلامعلی مهدیزاده هستند. در ادامه مصاحبه‌ی کوتاهی که با ایشان راجع به شعر تربت داشته‌ام را خواهید خواند. زمان مصاحبه پنجشنبه 19 تیرماه 1393  برابر با دوازدهم ماه رمضان سال 1435 بود و مکان مصاحبه شهرستان تربت حیدریه، خیابان ابوذر غفاری، در محله‌ای که بین مردم به سه راه برزار معروف است.

 

* ابتدا خود را معرفی کنید و از پیشینه‌ی خود بگویید.

مرحوم تهرانچی در کتاب قند و قروت در مردم‌نگاری تربت حیدریه خاندان مهدیزاده را به طور کامل معرفی کرده است و همان‌طور که در آن کتاب آمده است مهدیزاده‌های تربت از مهاجرین افغانی هستند که از هرات به تربت حیدریه آمده‌اند. دلیل آن هم آزار و اذیتی بوده که در آن زمان شیعه‌ها در افغانستان می‌دیده‌اند. جمعیتی که شامل پدربزرگ بنده و برادران و پسرعموهایش بوده همراه با خانواده‌هایشان کوچ می‌کنند و به خراسان ایران می‌آیند و تربت حیدریه را برای سکونت انتخاب می‌کنند. در راس آن‌ها می‌شود به حاج ابوالقاسم هراتی، شیخ مهدی هراتی (پدربزرگ من)، کربلایی محمد تقی سیاح هراتی، حاج غلامعلی هراتی اشاره کرد. پدربزرگ من که یکی از پسران شیخ مهدی بوده است نامش علی اکبر بود و از این رو در دورانی که شهرت رواج یافته پدر من شهرت مهدیزاده را برگزید. پدر من سه پسر داشت و من کوچکترین پسرش بودم. از وقتی که یادم می‌آید پدرم تجارت می‌کرد و در بازار حجره‌ای داشت. یادم می‌آید که در دوره‌ای پدر من با شراکت یکی از دوستانش پودر سرشک که نوعی چسب است را به عراق می‌فرستاد که مناسبات ایران و عراق در آن زمان برهم خورد و آن مرحوم مقروض شد و هر چه ملک و املاک داشت فروخت تا توانست دیونش را به دیگر کاسبان ادا کند. من غلامعلی مهدیزاده هستم و در 28/3/1313 در همین محله (یعنی محله‌ی بُرزار) به دنیا آمده‌ام. در آن زمان این محله با امروز تفاوت بسیار داشت و اولین آن هم مربوط با باغ‌ها بود. رسم بود که هر کس در منزلش باغی هم داشت که معمولا از بیست سی مَن (دو سه هزار متر مربع) شروع می‌شد و کسانی که وضع مالی بهتری داشتند تا صد من و دویست من (یک هکتار و دو هکتار، در گویش عامیانه تربت هر هکتار زمین را یک خروار می‌گفتند، یعنی هر خروار صد مَن بوده است) هم داشتند. خانه‌ی پدری من هم مانند دیگر خانه‌های آن زمان باغی داشت که ما بچه‌ها تابستان‌های زیبایی را در آن ‌گذراندیم و بزرگ شدیم. یادم می‌آید باغی که ما هم سر ِ خانه‌مان داشتیم از یک خروار بیشترک بود و به سه قسمت تقسیم شده بود. بزرگترین بخش آن را درخت بادام و تاک کاشته بودنم. زمانی که من نوجوان بودم پدرم پیاز زعفران از قاین آورد و در آن‌جا کاشت.

 

* تحصیلات‌تان چگونه شروع شد؟ در مدارس جدید درس خواندید یا مدارس قدیم؟

فکر می‌کنم هفت هشت سال بیشتر نداشتم که پدرم مرا به مکتب‌خانه‌ای در نزدیکی خانه‌مان یعنی در همین محله‌ی برزار فرستاد. کسی که مکتب را اداره می‌کرد خانمی بود موسوم به خانم‌آغا که مکتبش بیشتر اختصاص به دخترها داشت.

 

* مکتب شیخ حسین هم در آن زمان مشغول به کار بود؟

بله آن هم بود منتها سطح درس‌ها در آن مکتب بالاتر بود و جامع‌المقدمات و دیگر دروس را می‌گفتند و در مکتب خانم آغا به یاددادن قرآن و چند کتاب دیگر اکتفا می‌شد.

آن دوران هنوز خانواده‌ها به مدارس جدید اعتماد نداشتند چون علما بر منبر می‌گفتند که در مدارس جدید بچه‌ها را بی‌دین می‌کنند. از طرفی آن‌ها که به اصطلاح روشنفکرتر بودند برای مدارس جدید تبلیغ می‌کردند و مدارس جدید هم تشکیل شده بود. سال به سال تعداد دانش‌آموزان مدارس جدید اضافه می‌شد و از دانش‌آموزان مکتب‌خانه کاسته. من هم چند سالی در همان مکتب در محله‌ی برزار بودم و بعد از آن مرا بردند به دبستان رضاییه و آن‌جا ثبت نامم کردند. وقتی امتحان ورودی دادم توانستم قبولی پایه‌ی دوم را بگیرم و در کلاس سوم بنشینم. تا کلاس ششم در همان مدرسه بودم و بعد به دبیرستان قطب رفتم و چون در آن زمان فقط دیپلم علمی ارائه می‌شد من هم مشغول به تحصیل در رشته‌ی علمی شدم. البته در آن زمان دو نوع دیپلم وجود داشت دیپلم ناقص و دیپلم کامل. کسانی که قبولی کلاس پنجم داشتند به عنوان این که دیپلم ناقص گرفته‌اند اکثرا از تحصیل کناره می‌گرفتند و معمولا به دنبال گذراندن سال ششم نبودند. جالب این جاست که خیلی از آن‌ها با همان مدرک دیپلم ناقص در ادارات استخدام می‌شدند. دسته‌ای دیگر از دانش‌آموزان که به دنبال دانشگاه رفتن بودند سال ششم را هم می‌گذراندند و بعد در امتحانات دانشگاه‌ها شرکت می‌کردند. من هم در سال 1334 توانستم قبولی پنجم علمی را بگیرم و دیگر تمایلی به خواندن ششم هم نداشتم لذا به عنوان دیپلم ناقص ادبی از ادامه‌ی تحصیل چشم پوشیدم.

 

* بعد رفتید سربازی؟

بله، سال 35 و 36 را سرباز بودم و در ارتش مشهد به عنوان افسر وظیفه در نیروی پیاده خدمت می‌کردم. خدمت سربازی‌ام حدود یک سال و نیم بیشتر طول نکشید و مدتی به عنوان فرمانده‌ی گروهان، فرمانده‌ی تانک خدمت کردم و مدتی را هم در مزدوران سرخس گذراندم.

 

* خدمت سربازی‌تان که تمام شد استخدام فرهنگ شدید؟

سال 1337 بود که در دوره‌ی تربیت معلم در مشهد پذیرفته شدم و به استخدام اداره‌ی فرهنگ درآمدم. در ابتدای خدمتم تربت حیدریه به عنوان شهر محل خدمتم انتخاب کردم و راهی روستای عباس آباد فرامیشان شدم. چند سالی در آن‌جا خدمت کردم. به رسم مدرسه‌های روستایی دانش‌آموزان تمام پایه‌ها با هم سر یک کلاس می‌نشستند. مدرسه‌ی روستای محل خدمت من هم چهار پایه دانش‌آموز داشت. من هم معلم‌شان بودم و هم مدیر و هم ناظم و هم دفتردار و هم سرایدار. خودم بودم و خودم. سال 1340 بود که ازدواج کردم و بعد از مدتی تقاضانامه‌ای به رئیس فرهنگ تربت نوشتم و خواستم که به تربت حیدریه منتقل شوم. اولین محل خدمتم در تربت مدرسه‌ی نحوی در محله‌ی حُسنی بود (محله‌ای است در مرکز شهر که به خاطر وجود مزار بی‌بی حسنیه به حُسنی مشهور است) و به طور کلی مدرسه‌های مختلفی را تجربه کرده‌ام و پُست‌های مختلفی را هم. حدود هفده سال از سال‌های خدمتم را مدیر و ناظم بودم و بقیه را به عنوان معلم به کلاس رفتم.

 

* تا آخر خدمت‌تان در اداره‌ی فرهنگ بودید؟ ادامه تحصیل هم دادید؟

ادامه‌ی تحصیل در زمانی که معلم بودم اتفاق افتاد. پانزده شانزده سال سابقه‌ی تدریس و کار اداری داشتم که به فکر تکمیل تحصیلاتم افتادم. سال 1351 بود که در کلاس‌هایی که مخصوص فرهنگیان بود شرکت کردم و سال بعد موفق شدم ششم را تمام کنم و 1352 سالی بود که دیپلم گرفتم. بعد از حدود شش هفت سال باز به فکر ادامه‌ی تحصیل افتادم به مشهد رفتم و سه سال در دوره‌ی تکمیلی که معادل فوق دیپلم بود شرکت کردم و سال 1362 توانستم فوق دیپلم بگیرم. چندماهی از گرفتن این مدرک نگذشته بود که نامه‌ی بازنشستگی‌ام آمد و سال 1362 از خدمت فرهنگ بازنشسته شدم.

 

* با شعر چگونه آشنا شدید و چه شد که شاعر شدید؟

روزی در سال 1332 در کلاس انشا، معلمم از دانش‌آموزان خواست که انشایی درباره‌ی تعطیلات نوروزی بنویسند و من هم ذوقم گل کرد و آن انشا را به شعر نوشتم. وقتی شعر را در زنگ انشا خواندم معلمم خیلی تشویقم کرد و با تشویق‌های معلم انشا کم کم به شعر علاقه‌مند شدم. هنگامی که دانش‌آموز بودم معمولا همکلاسی‌هایم اولین شونده‌ی شعرهایم بودند و اغلب سر کلاس به معلم اصرار می‌کردند که آقا، مهدیزاده شعر گفته و بگذارید بخواند و من هم می‌خواندم. به همین خاطر بنا به موقیعت‌هایی که پیش می‌آمد چیزهایی سر هم می‌بستم که بعد از مدتی بیشتر دوستانم آن‌ها را حفظ می‌کردند و می‌خواندند. بعد از آن هم در زمان تحصیل و هم در زمان تدریس گاه و بیگاه شعری می‌گفتم و توسط دوستانم منتشر می‌شد. در سال 1352 با مرحوم سید علی اکبر بهشتی (شرح حال و اشعار ایشان در آرشیو وبلاگ) آشنا شدم و هم‌کلامی با این شاعر بزرگوار و تشویق‌های او باعث شد شعر را جدی بگیرم. در همین سال‌ها مادرم فوت کرد و من هم که غمگین بودم شعری در این مورد سرودم و مرحوم بهشتی وقتی شعرم را دید تشویقم کرد و از من خواست که با او در جمع دوستانه شاعران شرکت کنم. کم کم با شاعران تربت که دوستان مرحوم بهشتی بودند آشنا شدم. معمولا هر هفته همراه استاد بهشتی در منزل دوستان شاعر دور هم جمع می‌شدیم و این‌گونه بود که انجمن قطب شکل گرفت. (توضیح مفصل چگونگی شکل‌گیری انجمن شعر در تربت حیدریه در آرشیو وبلاگ)

 

* از مرحوم بهشتی بگویید.

آن شادروان از نظر اخلاقی مورد قبول تمام شعرا بود و همه او را به کمال قبول داشتند. معمولا در جلسه‌هایی که آن زمان با هم داشتیم حرف اول و آخر را مرحوم بهشتی می‌زد. مرحوم بهشتی هرگز از خودش و شعرش تعریف نمی‌کرد و همواره متواضع و فروتن بود. وقتی می‌خواست ایراد شعر کسی را بگوید خیلی ملاحظه می‌کرد و با بهترین الفاظ منظورش را می‌رساند. خدا رحمتش کند.

 

* چه تعریفی از شعر دارید.

شعر کلامی‌ است مرتب که دارای وزن و هماهنگی باشد و بیان کننده‌ی احساسات شاعر باشد.

 

* چه قالبی را بیشتر می‌پسندید.

غزل.

 

* شعر کدام شاعران را دوست دارید؟ چه کسی بر شعر شما بیشترین تاثیر را داشته است؟

از شاعران قدیم حضرت حافظ و در شعر معاصرین ملک الشعرا بهار؛ اما مرحوم بهشتی بیشترین تاثیر را بر من داشت. البته هم در شعر نمونه بود و هم در اخلاق و در هر دو مورد معلم من بود. این مرحوم چشم و چراغ شعر تربت بود.

 

* با تشکر از وقتی که گذاشتید در پایان اگر حرفی مانده است خودتان بفرمایید.

حرفی خاصی نیست اما دوست دارم این را اضافه کنم که مرحوم بهشتی را خیلی دوست داشتم و او را بهترین دوستم در تمام زندگی‌ام می‌دانم. افسوس که زود رفت. همیشه در جلسات احترام کوچک و بزرگ را نگاه می‌داشت و به احترام برخورد می‌کرد. شعرم را هم از این بزرگ‌مرد دارم و تشویق‌های او بود که مرا به شعر علاقه‌مند کرد و در این راه معلمم و همراهم بود. خدا رحمتش کند.

***

 

در زمستان سال 1392 مراسمی از طرف اداره‌ی آموزش و پرورش مراسمی برای تجلیل از پیشکسوتان عرصه‌ی فرهنگ شهرستان تربت حیدریه برگزار شد که از شش نفر از جمله آقای غلامعلی مهدیزاده تجلیل کردند.

غلامعلی مهدی‌زاده از ورزشکاران پیشکسوت در ورزش زورخانه‌ای تربت حیدریه و خراسان است و در زمینه‌ی این ورزش باستانی هم افتخارات زیادی کسب کرده است. (متاسفانه من در زمینه‌ی ورزش باستانی اطلاعاتی ندارم و ای کاش جوانان باستانی‌کار و ورزشکاران اهل تحقیق زندگی این همشهری را از دید پیشکسوت بودن در ورزش هم مورد بررسی قرار دهند و منتشر سازند)

به طور کلی آقای مهدیزاده به شرکت در جشنواره‌ها تمایل چندانی نشان نداده است اما یک بار به احترام آخوند ملا عباس تربتی در کنگره‌ای که به نام این آخوند بزرگوار در سال 1386 در تربت حیدریه تشکیل شده بود شرکت کردند و شعرشان مورد تایید اساتید قرار گرفت. ایشان تا کنون مجموعه‌ی مستقلی منتشر نکرده‌اند اما چند شعر محلی از ایشان در کتاب "فرهنگ عامه‌ی تربت حیدریه" تالیف دکتر محمد رشید در سال 1383 چاپ شده است و اشعاری هم از ایشان در کتاب "سخنوران زاوه" نوشته‌ی محمود فیروزآبادی سال 1383 و "شعر دربی" به اهتمام استاد سیدعلی موسوی سال 1390 موجود است که علاقه‌مندان می‌توانند به آن مراجعه کنند. ایشان کتاب شعر آماده‌ی چاپی هم در دست دارند که در انتشارات دانشوران رشید مراحل مقدمات چاپ را می‌گذراند.

با دعای خیر و آرزوی عمر با برکت برای این شاعر بزرگوار

بهمن صباغ زاده

 

نمونه‌ی اشعار آقای غلامعلی مهدیزاده را می‌توانید از لینک‌های زیر بخوانید:

زندگی‌نامه غلامعلی مهدیزاده

شعر محلی غلامعلی مهدیزاده

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1058 به تاریخ 930511, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده, ‌زندگی‌نامه غلامعلی مهدی‌زاده, مصاحبه
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳ مرداد۱۳۹۳ساعت 21:32  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

2- کنفرانس ادبی؛ آیین نگارش، نگارش 10، ساده نویسی، محمدکاظم کاظمی

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود را مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکلی وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

ایجاز

در این یکی دو یادداشت می‌خواهم به نکاتی درباره‌ی ایجاز در نگارش اشاره کنم‌. هرچند ایجاز، آن‌گونه که در شعر زیبا می‌افتد و ضروری می‌نماید، در نثر مورد توجه نیست‌، نثرهای موجز و فشرده زیباترند و البته کوتاه‌تر.

ولی نویسندگان ما، آن‌قدرها کوتاه نمی‌نویسند و گاه حتی بدون دلیل و موجبی‌، به اطناب می‌گرایند و البته در این اطناب‌، غالباً چیزی به معنای مطلب اضافه نمی‌شود. یکی از شکل‌های این اطناب‌، تکرار بیجای یک کلمه در جمله است‌ که در این عبارت از نوشته‌های یکی از دوستان می‌بینیم:

 گروههای دیگر کنار کشیدند و هزاره‌ها را برای «اعتراض‌» تحریک نمودند که در خیابان‌های کابل «بر علیه‌» حاکمیت «اعتراض‌» کنند و این اولین «اعتراض‌» و تظاهراتی بود که توسط هزاره‌ها «بر علیه‌» دولت دست‌نشانده برگزار شد. در این هنگام نیروهای مسلحانه‌ی رژیم تره‌کی با تانکها و نیروی مسلح به هزاره‌ها حمله کردند.

البته مشکلات این عبارت‌، بیش از اینهاست و من فهرست‌وار عرض می‌کنم‌:

1. سه بار «اعتراض‌» بدون لزوم در یک جمله‌.

2. دوبار «برعلیه‌» در یک جمله‌.

3. کاربرد «برعلیه‌» به جای «علیه‌»

4. کاربرد «برگزار» شد برای «اعتراض‌» در حالی که اعتراض برگزارشدنی نیست و فقط این فعل در این جمله برای تظاهرات مناسب است‌.

5. کاربرد «مسلحانه‌» به جای «مسلح‌» در عبارت «نیروهای مسلحانه‌» در صورتی که می‌دانیم «مسلحانه‌» قید است و نه صفت‌.

5. و باز همین «نیروی مسلح‌» عملاً تکرار شده است‌، به گونه‌ای که حاصل جمله این می‌شود: «نیروهای مسلحانه (مسلح‌) با تانکها و نیروی مسلح حمله کردند.»

6. «تانک‌» لازم نیست جمع بگیرد، چون «نیروها» خودش جمع است‌. یا باید گفت «تانکها حمله کردند» و یا باید گفت «نیروها با تانک حمله کردند». عبارت «نیروها با تانکها حمله کردند» مثل این است که بگوییم «مهمانها با قاشقها غذا خوردند.» که شاید غلط نباشد، ولی فصیح نیست‌.

7. سه بار «هزاره‌ها» نیز لازم نیست‌. می‌توان یکی را برداشت‌.

8. وقتی نویسنده می‌گوید «هزاره‌ها را برای اعتراض تحریک کردند» دیگر لازم نیست بلافاصله ادامه دهد «تا در خیابانها اعتراض کنند»، آن هم در حالتی که بلافاصله از تظاهرات سخن به میان آمده است‌.

9. حتی اگر کمی سختگیر باشیم‌، باید «خیابانها» را نیز زاید بپنداریم‌، چون معلوم است که تظاهرات در خیابان می‌شود و مثلاً بر پشت بام یا پس‌کوچه نمی‌شود.

با این تفصیل‌، من عبارت بالا را چنین می‌نگارم و گمان می‌کنم که چیزی از معنایش کاسته نشده است و البته به فصاحتش افزوده شده است‌:

گروه‌های دیگر کنار کشیدند و هزاره‌ها را تحریک کردند که اعتراض کنند و این اولین تظاهرات آنها در کابل علیه دولت دست‌نشانده بود. در این هنگام نیروهای مسلّح رژیم تره‌کی با تانک به هزاره‌ها حمله کردند.

تبدیل یک جمله‌ی چهل‌وهشت کلمه‌ای به یک جمله‌ی سی‌وچهار کلمه‌ای شاید در چشم شما آن‌قدر هم ضروری نباشد که به این همه زحمت بیرزد، ولی این را در نظر بگیرید که به این قیاس‌، یک کتاب چهارصد و هشتاد صفحه‌ای‌، به یک کتاب سیصد و چهل صفحه‌ای تبدیل می‌شود و یک مقاله پنج‌صفحه‌ای در یک مجله‌، در کمتر از سه و نیم صفحه جمع می‌شود.

پنهان نمی‌کنم که این علاقه‌ی من به کاستن از اضافات مطالب‌، کمابیش ناشی از محدودیت فضایی بوده است که ما همواره در «در دری‌» و «خط سوم‌» داشته‌ایم و می‌کوشیده‌ایم بدین ترتیب‌، تا حد امکان این مجله‌ی سنگین را سبک و صرفه‌جویانه بسازیم‌. من باری یک چهارم از یک مقاله را به گونه‌ای کم کردم که حتی یک کلمه از محتوایش کاسته نشد، درست همانند قصابی که با دقت تمام‌، مثلاً نیم کیلو چربی را از دو کیلو گوشت جدا می‌کند.

 

این یادداشت به اندازه‌ی کافی مفصّل شد و مثال‌های دیگر باقی ماند برای روزهای دیگر.

 تاریخ درج مطلب در وبلاگ نویسنده: دوشنبه 28 خرداد ۱۳۸۳

منبع:

وبلاگ شخصی آقای محمد کاظم کاظمی

http://mkkazemi.persianblog.ir

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1057 به تاریخ 930504, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  دوشنبه ۶ مرداد۱۳۹۳ساعت 19:19  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

2- کنفرانس ادبی؛ آیین نگارش، نگارش 9، درست نوشتن، محمدکاظم کاظمی

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود را مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکلی وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

درست نوشتن

در یادداشت هفتم‌، از عبارت‌هایی سخن گفتم که ساختاری شبیه «سنگ سیاه حجرالاسود» دارند، یعنی دو کلمه‌ی مترادف به موازات هم می‌آیند. و نیز گفتم که گاهی این اتفاق‌، به شکلی بسیار پنهان رُخ می‌دهد. مثلاً نویسنده در یک جمله‌، هم «هرچند» می‌آورد و هم «اما»; یا هم «اما» می‌آورد و هم «ولی‌». مثلاً در این عبارت‌، «اما» و «ولی‌» با هم آمده‌است‌، در صورتی که یکی از آنها کافی بود:

 

«امّا» داستان با زبان دو پهلو، استعاری و انعطاف‌پذیر خود به زندگی ادامه می‌دهد «ولی‌» رنجور و نحیف‌.

 

این هم چند مثال دیگر، با این یادآوری که کلمات مورد نظر را در گیومه نهاده‌ام‌:

 

«اگر» این برداشت درست باشد «در این صورت‌» نام کتاب مشاهیر تشیع در افغانستان یک نام بی‌مسما است‌.

 

«اگرچه‌» در نگاه نخست جهانی‌شدن باعث عمیق‌تر شدن شکاف و فاصله در میان افراد غنی و فقیر جامعه می‌شود، «اما» باید توجه داشت‌...

 

نگاه نویسنده به موضوعاتی مانند فقر و خرافه نیز «هرچند» تازه نیست‌، «اما» کلیشه نمی‌نماید.

 

گاهی «این گمان‌» به خواننده دست می‌دهد که «شاید» قصد نویسنده از واژه‌ی مشهور، علما و دانشمندان مشهور بوده است‌.

 

از نظر فرم و زبان‌، داستانهای این دوره «با این که‌» خود را از داستان‌نویسی سنتی جدا کرده و از تکنیکهای جدید داستان‌نویسی استفاده کرده‌اند، «اما» هنوز در مرز تجربه‌های آغازین به سر می‌برند.

عبارت بالا، چند مشکل دارد. یکی کاربرد «داستان‌ها» به جای «داستان‌نویسان‌» است که در یادداشتی دیگر بدان اشاره کردم‌. مشکل دیگر، تکرار بیجای «داستان‌نویسی‌» است‌. پس عبارت ناتندرست بالا را با حذف چند کلمه‌، می‌توان چنین بهنجار ساخت‌:

از نظر فرم و زبان‌، داستان‌نویسان این دوره ـ با این که خود را از داستان‌نویسی سنتی جدا کرده و از تکنیک‌های جدید استفاده کرده‌اند ـ هنوز در مرز تجربه‌های آغازین به سر می‌برند.

 تاریخ درج مطلب در وبلاگ نویسنده: دوشنبه 16 خرداد ۱۳۸۳

منبع:

وبلاگ شخصی آقای محمد کاظم کاظمی

http://mkkazemi.persianblog.ir

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1056 به تاریخ 930421, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۳ تیر۱۳۹۳ساعت 16:54  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

مطالب قدیمی‌تر