X
تبلیغات
سیاه‌مشــــــــــــــــــــــــــــــــق - کنفرانس ادبی

سیاه‌مشــــــــــــــــــــــــــــــــق

گزارش‌های بهمن صباغ زاده از جلسه‌های شعر

3- کنفرانس ادبی؛ آیین نگارش، نگارش 4، درست نوشتن، محمدکاظم کاظمی

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود را مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکلی وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

چسباندن «ی» به «ه» غیر ملفوظ

من در این سلسله نوشته‌ها، می‌کوشم بیشتر به مسایل شایع در میان نویسندگان هموطن اشاره کنم‌. این کار هم دلیل دارد و بعداً دلیلش را می‌گویم‌.

باری‌، یکی از مسایلی که من همواره در ویراستاری‌هایم با آن دست به گریبان هستم‌، کاربرد «ای‌» در مقام کسرة اضافه برای کلمات مختوم به «ه‌» غیرملفوظ است‌. اول این چند مثال را فقط از یک بزرگوار، و آن هم یک مقاله‌اش (نوشته‌اش) نقل کنم تا بدانید این کار در میان بعضی نویسندگان ما تا چه‌مقدار شیوع دارد:

 

فکر می‌کرد شاعری اگر رسم‌خوشایندی هم بوده است‌; ویژه‌ای همان ایام ماضیه بوده‌...

 

انگار مذاق انقلاب زده‌ای جوان‌، در پی فردوسی دیگری می‌گشت‌...

 

این‌چنین بود که به دنبال سراینده‌ای این بیت‌، بسیار به این در و آن در زد...

 

به گمان من در این‌گونه فلسفه‌ها تا یک‌جایی کار برعهده‌ای عقل است و محاسبات عقلی‌.

 

مصرع دوم عینی شده‌ای مصرع اول است‌.

 

اما در صحنه و روایت‌، چرخ گردنده‌ای داستان را به حرکت وامی‌داریم‌.

 

من جملات را دوباره نمی‌نویسم‌، بلکه شکل درست کلمات را یادآور می‌شوم که به ترتیب‌، «ویژة»، «انقلاب‌زدة»، «سرایندة»، «برعهدة»، «عینی‌شدة» و «گردندة» است‌. البته بعضی نویسندگان معتبر، به جای این «ة»، یک «ی‌» می‌نویسند و این هم برای خود روشی است‌، یعنی «ویژه‌ی‌»، «انقلاب‌زده‌ی‌» و امثال این‌ها. من فعلاً در این قسمت مناقشه ندارم‌. به هر حال‌، باید دانست که کسرة اضافه هیچ‌گاه به شکل «ای‌» نوشته نمی‌شود.

 

اما مشکل از کجا پدید آمده است‌؟ من به تجربه دیده‌ام که این مشکل‌، در نوشته‌های کسانی بیشتر دیده می‌شود که با گویش مناطق مرکزی افغانستان اُنس دارند و می‌دانیم که در این گویش‌، کسرة اضافه تقریباً شبیه مصوت بلند «ای‌» تلفظ می‌شود. این شکل گویشی‌، در مقام نگارش نیز خود را بر ذهن نویسنده تحمیل می‌کند. باز در این میان‌، تحصیل‌کردگان حوزه‌های علمیه مشکلات بیشتری دارند، چون در آن جاها، طلبه صرف و نحو عربی را می‌آموزند، ولی نگارش و دستورزبان فارسی را نه‌.

البته ما می‌توانیم ویژه‌ای‌، زده‌ای‌، سراینده‌ای و امثال اینها را هم داشته‌باشیم‌، ولی نه در این مقام‌، بلکه آنگاه که «ی» نکره یا وحدت به کلمه می‌چسپد.

 تاریخ درج مطلب در وبلاگ نویسنده: پنج‌شنبه 17 اردیبهشت ۱۳۸۳

منبع:

وبلاگ شخصی آقای محمد کاظم کاظمی

http://mkkazemi.persianblog.ir

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1043 به تاریخ 930123, کنفرانس ادبی, آیین نگارش, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  یکشنبه 24 فروردین1393ساعت 18:27  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

گذری و نظری به عقلانیت مولانا؛ سید حامد علوی

مولانا جلال الدین در دفتر چهارم مثنوی، داستان کوتاهی می‌سراید که بخشی از آن چنین است:

مورکی بر کاغذی دید او قلم

گفت با موری دگر این راز هم

که عجایب نقش‌ها آن کلک کرد

همچو ریحان و چو سوسن‌زار و ورد

گفت آن مور: اصبع است آن پیشه‌ور

وین قلم در فعل فرع است و اثر

گفت آن مور سوم: کز بازو است

کاصبع لاغر ز زورش نقش بست

همچنین می‌رفت بالا تا یکی

مهتر موران فطن بود اندکی

گفت کز صورت مبینید این هنر

که به خواب و مرگ گردد بی‌خبر

صورت آمد چون لباس و چون عصا

جز به عقل و جان نجبند نقش‌ها

بی‌خبر بود او که آن عقل و فواد

بی ز تقلیب خدا باشد جهاد

یک زمان از وی عنایت بر کند

عقل زیرک ابلهی‌ها می‌کند

در این داستان، مولانا ضمن این که با روشنی تمام، عالم واقع را تبیین می‌کند و نسبیت فهم ما را از جهان بیان می‌نماید و از همه مهم‌تر این که رسیدن به معارف بزرگ و کشفیات و فاش شدن اسرار و رموز جهان آفرینش تنها به پیشرفت علم و دانش و تلاش انسان‌ها و کسب معرفت آدمیان نیست، بلکه اراده‌ای برتر که به سمت مدیریت عالی جهان آفرینش سوق می‌دهد در کار است و اگر از عقل و عقلانیت و خرد سخن می‌گوید، به صراحت و روشنی، به مبدا آفرینش توجه می‌دهد و اصولاً مولوی اگر از خردورزی و عقل سخن می‌گوید، آن عقلانیتی است که بیشتر تعریف فرزانگان و اولیای خداوند را تداعی می‌کند که "العقل ما عبد به الرحمن" عقل آن چیزی است که به واسطه آن خداوند مهربان بندگی شود؛ یعنی کاربرد عقل عبارت است از پُر کردن چاله‌ها و گودال‌های مسیر و صاف کردن راه برای رسیدن به آن مقصود عالی آفرینش. این هدف‌مندی می‌تواند بسیار خردمندانه و عالی باشد، زیرا موجب می‌شود که محقق و سالک هدف‌مند حرکت کند و برای جهان هستی و فنومن‌های جهان هستی غایت و مقصدی قائل باشد و این بیانگر فلسفه‌ای بس متعالی است؛ زیرا که ذهنیت آدمی ‌و تفکر او را از هرز رفتن و بیهودگی می‌رهاند و پرهیز می‌دهد و این عقلانیت است که ضمن پذیرفتن قانون‌مندی جهان هستی و رسیدن انسان به مراتبی از علم و آگاهی و پراکندگی عظیم دانش بشری و پیشرفت‌های بزرگ فنی و صنعتی و کسب تجربه‌های بسیار ارجمند بشری در طول تاریخ زندگی‌اش، سمت‌گیری به سمت معنی و مدیریت عالی جهان آفرینش، عقلانیت ویژه‌ای را رقم می‌زند که فقط متکی به علم و تجربه انسان نیست و آن اراده عظیم را نیز در نظر دارد.

هنگامی‌که از عقلانیت در اندیشه مولانا سخن می‌گوییم به این معنی است که: آنچه خرد انسان در طول قرون و اعصار به دست آورده و تجربه کرده است، و به نیکی و زشتی آن پی برده و اینک از برآیند آن چیزها نمونه‌هایی را برای رستگاری و رهایی و نیک بختی این جهان پیشنهاد می‌کند.

و دیگر این که مولانا خردورزی آدمی‌ را هیچ گاه بدون توجه به مدیریت عالی جهان آفرینش مطرح نمی‌کند، زیرا این نوع نگرش است که تفاوت بسیاری از اندیشمندان با مولانا را نمایش می‌دهد و مشخص می‌کند چه کسانی می‌توانند به فلسفه "به من چه ولش کن" و "هرچه پیش آمد خوش آمد" باور آورند، و یا چه کسانی در تمام جریانات هستی احساس می‌کنند که وجود "مستقل" آنان در جایی و وجود "ربط" آنان در جایی دیگر به کار می‌آید. بنیان تفکر مولانا به ویژه در خردگرایی و عقلانیت ریشه در معنا دارد. در تمام مثنوی معنوی توجه به "عقل کل" و اتصال "عقل جزئی" به عقل کلی برای این که به پویایی و بالندگی برسد بایسته است که به عقل کلی خود را متصل کند تا به شگفتی‌های جهان عقل پی ببرد:

تا چه عالم‌هاست در سودای عقل

تا چه با پهناست این دریای عقل

این جهان یک فکرت است از عقل کل

عقل کل شاه است و صورت‌ها رسل

عقل پنهان است و ظاهر عالمی

صورت ما موج یا از وی نمی

چنانچه مشخص شد، مولوی زیربنای جهان را عقل کل می‌انگارد و ضمن این که به وجود عقل جزئی اعتراف می‌کند، اما باور دارد که عقل جزئی بازیگر است و پیوسته با انسان بازی می‌کند و آدمی ‌را می‌فریبد و راه او را دور می‌کند و توانایی او را به هرز می‌برد و نیروی او را برای درک حقیقت ناچیز می‌کند.

هُش چه باشد؟ - عقل کل ای هوشمند

عقل جزئی هُش بود اما نژند

چون که قشر عقل صد برهان دهد

عقل کل کی گام بی ایقان نهد

در نگرش مولوی، انسان اگر موقعیت خود را درک کند و جایگاه خود در هستی را بشناسد. در واقع متصل به عقل کل و اصلاً خود عین عقل کل می‌گردد.

عقل کل سرگشته و حیران توست

کل موجودات در فرمان توست

عذرخواه عقل کل و جان تویی

جان جان و تابش مرجان تویی

عقل کل و نفس کل مرد خداست

عرش و کرسی را مدان کز وی جداست

اینجا عظمت و بزرگی انسان و پیوستگی او به کل هستی و هستی کل و پیدا کردن نیروی بزرگ و قدرت عظیم در جهان نشان داده می‌شود. مولانا را عقیده بر این است که توجه به عقل کلی و کشاندن عقل جزئی برای اتصال به عقل کلی، حرکت اساسی انسان کمال‌جوست. وی بر این باور است که عقل جزئی سطحی‌نگر و قشری است و عقل کلی، عاقبت بین و ژرف‌نگر است و رهایی و رستگاری را در نظر دارد.

عقل کل را گفت ما زاغ البصر

عقل جزئی می‌کند هر سو نظر

پیش شهر عقل کلی این حواس

چون خران چشم بسته در خراس

عقل جزئی گاه چیره، گه نگون

عقل کلی ایمن از ریب المنون

جهد کن تا پیر عقل و دین شوی

تا چو عقل کل تو باطن بین شوی

این قدر تاکید و توجه به عقلانیت و خردورزی ایجاد فضای روشن برای اندیشیدن و تفکر است (زیرا روسای عوام تمام تلاش و کوشش خود را به کار می‌برند تا مردمان را به سوی جهل و نادانی سوق دهند و آنان را در حماقت و سفاهت نگه دارند، زیرا حیات آنان بسته به نادانی عوام است و این در طول تاریخ پیوسته و همواره در جهت بقای جباران کارساز بوده است. خردگرایان و فرزانگان به عنوان روشنفکر در جوامع بشری می‌کوشیده‌اند تا تاریکی‌ها را بتارانند، روشنایی بیافرینند و سپاه ظلمت و جهل و لشکریان حماقت را به عقب برانند. مستبدان و دیکتاتورها مبلغان جهل و نادانی‌اند، جهل نیز با آزدگی و آزادی در تضاد است. مریدان گول خودباخته پیوسته مورد توجه پیران گمراه بوده‌اند زیرا مطلوب و محبوب خودخواهان متکبران و جهل پروران همین متعبدان و جان نثاران ابله بوده‌اند تا اهداف آنان را عملی کنند زیرا استبداد بر خر جهل سوار است و بهره می‌کشد.)

مولوی انسان بزرگی است که آدمیان را به خردورزی و تعقل فرا می‌خواند تا از اسارت جهل و تقلید کورکورانه برهاند.

هم به طبع آور به مردی خویش را

پیشوا کن عقل دوراندیش را

شاعران بزرگی همچون  فردوسی بزرگ در شاهنامه بسیار از خردمندی سخن سروده و ابتدای شاهنامه شاید حدود سی بیت در ستایش خرد است و اندیشه و دانش و دیگر ادیبان سرزمین اهورایی پارس، اما گمان می‌رود که مولوی گوی سبقت را در این خصوص از همگنان ربوده باشد، زیرا که نه تنها به خردورزی، بلکه اصولاً به عقلانیت انسان و کاربرد اجتماعی آن فرا می‌خواند و آدمیان را از تکیه بر عقل جزئی پرهیز می‌دهد. کاربرد عقل که حرکت اصلی انسان به سوی هماهنگی با آهنگ کل هستی است بیشتر مورد نظر مولوی است:

عقل جزئی آفتش وهم است و ظن

زان که در ظلمات شد او را وطن

مقصود مولانا، عقلانیتی است که سر در معنی دارد و نهایتاً از عشق سر برون خواهد کرد زیرا عقل جزئی این مکانیزم پیچیده را درک نمی‌کند:

عقل جزئی عشق را منکر بود

گرچه بنماید که صاحب سر بود

عقل جزء از رمز این آگاه نیست

واقف این سر بجز الله نیست

عقل را خود با چنین سودا چکار

کرّ مادرزاد را سرنا چکار

پیوستن به عقل کل، آدمی‌را به عشق می‌کشاند و عشق مکانیزمی ‌پیچیده است که موجب شگفتی‌های بزرگ و آثار سترگ می‌گردد. مثنوی خود یکی از بزرگ‌ترین آثار به جا مانده از پرتو عشق است که تحسین بسیاری از اندیشمندان و عارفان بزرگ را برانگیخته است؛ توجه به عقل و تکرار اندرزهای خردمندانه برای بیداری خرد آدمیان و کشاندن گروه‌های اجتماعی به عقلانیتی که بتوانند جامعه‌ای بر اساس آزادی و آگاهی و آبادی بسازند. تلاش بی‌وقفه مولانا در این است که آدمی ‌خردش را اسیر نفس وسوسه‌گر و بسیار امر کننده به زشتی نسپرد تا دچار حسرت و پشیمانی نگردد. دچار وهم و ظن و گمان شدن، آفتی است که گاه جبران ناپذیر است. این عقل آدمی ‌را به سوی توحید می‌کشاند و به عبادت و پیدا کردن روانی متواضع که در مقابل حقیقت از خود انعطاف نشان می‌دهد و دچار سفسطه و مغلطه نمی‌گردد.

کسانی که به آیات خداوند کافر می‌شوند و از آن روی برمی‌تابند، بی‌تردید وارد جنت خداوند نمی‌شوند تا این که جمل از سوراخ سوزن درآید، و این چنین خداوند بندگان را بیدار و هوشیار می‌کند. انسان وقتی ماسک به صورت می‌زند و با نقاب چهره اصلی خود را می‌پوشاند، پس از مدتی این نقاب نفاق و این ماسک فریب دهنده به صورتش می‌چسبد و هنگام درآوردن آن ای بسا که پوست صورتش را با خود بکند. این است که مولانا در دفتر اول به توحید و گردن نهادن به قوانین و سنت‌های غیر قابل تغییر الهی دعوت می‌کند و اشاره می‌کند که:

رشته را باشد به سوزن ارتباط

نیست در خور با جمل سم الخیاط

کی شود باریک، هستی جمل

جز به مقراض ریاضات و عمل

پیر بلخ در این دو بیت اشاره به آیه چهلم از سوره اعراف می‌کند که می‌فرماید "در حقیقت کسانی که آیات ما را دروغ شمردند و از {پذیرفتن} آنها تکبر ورزیدند، درهای آسمان را برایشان نمی‌گشایند و در بهشت درنمی‌آیند، مگر آن که شتر در سوراخ سوزن داخل شود و بدین سان بزهکاران را کیفر می‌دهیم". بیشتر مفسران جمل را شتر انگاشته‌اند، اما به نظر می‌رسد که یکی دیگر از معانی جمل، یعنی ریسمان قطور که در بستن کشتی به کار می‌رفته، با مفهوم آیه مناسب‌تر است؛ زیرا که طناب بزرگ در سوراخ سوزن فرو نمی‌رود و چون "لن". که علامت و حرف انکار است، در آیه آمده معنی‌اش این است که هرگز وارد بهشت نمی‌شوند، به خصوص (اگر به معنی شتر گرفته شود)، در حالی که اگر به معنی طناب کلفت از آن استفاده کنیم، می‌شود، اما به سختی و رشته رشته شدن، به طوری که از آن حالت اولیه فرد کاملاً بیرون بیاید و تغییرات اساسی در خود به وجود آورد و ذره ذره شود و ریاضت بکشد و با مقراض (قیچی) عمل خود را بسازد و از عقل ملکوتی و الهی بهره ببرد تا در صف خردمندان و راه یافتگان درآید. در کتب عهد جدید هم آمده است که احمق وارد ملکوت خداوند نخواهد شد تا شتر از سوراخ سوزن درآید و این یعنی "احاله به امر محال" کنایه از آن که هرگز چنین نخواهد شد.

به هر صورت خردمندی و عقلانیت در سراسر دریای مثنوی موج می‌زند و شاید در هیچ کتاب اخلاقی این همه در پیرامون عقل کلی و عقل نظری و عقل الهی و عقل اکتسابی سخن نرفته است.

مولانا جوانب مختلف عقل را شکافته و رهنمودهای بسیار سازنده و باشکوهی داده است که در این مختصر نمی‌گنجد.

ای برادر عقل یکدم با خود آر

دم به دم در تو خزان است و بهار

باغ دل را سبز و تر و تازه بین

پُر ز غنچه ورد و سرو و یاسمین

زانبُهی ِ برگ پنهان گشته شاخ

زانبهی ِ گُل نهان صحرا و کاخ

این سخن‌هایی که از عقل کل است

بوی آن گلزار و سرو و سنبل است

و چه زیبا در دفتر دوم مثنوی در خلال داستانی بسیار جالب می‌فرماید:

ای برادر تو همین اندیشه‌ای

مابقی تو استخوان و ریشه‌ای

گر گل است اندیشه تو گلشنی

ور بود خاری، تو هیمه گلخنی

نسبت خرد و اندیشه و عقل و دیکتاتوری و استبداد بسیار نزدیک است. انسان بابصیرت، هرگز در برابر جباران و بی‌خردان کمر خم نمی‌کند. انسان روشنفکر هیچ‌گاه به سرای کاخ‌نشینان جبار قدم نمی‌نهد. انسان بینای خردمند به هیچ عنوان ستایشگر ستمگران ابله و خونخواران بی‌مروت نخواهد بود.

عرفان آیینه تمام نمای شخصیت انسان است که نادانی‌ها و جهالت‌های او را به او می‌نمایاند و به او درس آزادی و آزادگی و بزرگواری و کرامت می‌دهد. خردورزی و خردمندی نهایتاً به آزادگی و آزادی می‌انجامد. در مثنوی مولوی از حریم آزادی دفاع شده است. آزادی در نظر مولوی بر اساس عقلانیت و خردمندی و فرزانگی بنیان نهاده شده است. آیا مسئله آزادی که در مثنوی به گونه نظری آورده شده، حکایت از این نمی‌کند که مولانا آزادی فکر و اندیشه را برای ایجاد مقدمه‌ای جهت درک و فهم آزادی اجتماعی و مدنی طرح کرده است؟ این گونه گمان می‌رود که نیت مولوی از طرح اختیار و آزادی، گزینش و امضای حق گزینش است که آزادی زاییده خردورزی و فرزانگی است.

درک وجدانی به جای حس بود

هر دو در یک جدول ای عم می‌رود

نغز می‌آید بر او کن یا مکن

امر و نهی و ماجراها و سخن

این که فردا این کنم یا آن کنم

این دلیل اختیار است ای صنم

و آن پشیمانی که خوردی از بدی

ز اختیار خویش گشتی مهتدی

پیر بلخ ضمن این که زنجیر جبر را از ذهنیت آدمی ‌می‌گسلد، سپس او را مختار و آزاد می‌سازد و حق گزینش برای او را به رسمیت می‌شناسد:

جمله قرآن امر و نهی است و وعید

امر کردن سنگ مرمر را که دید

هیچ دانا، هیچ عاقل این کند؟

با کلوخ و سنگ، خشم و کین کند؟

که بگفتم که چنین کن یا چنان

چون نکردید ای موات و عاجزان؟

عقل کی حکمی‌ کند بر چوب و سنگ؟

مرد چنگی چون زند بر نقش چنگ؟

کای غلام بسته دست اشکسته پا

نیزه برگیر و بیا سوی وغا

خالقی که اختر و گردون کند

امر و نهی جاهلانه چون کند؟

احتمال عجز بر حق راندی

جاهل و گیج و سفیهش خواندی

... غیر حق را گر نباشد اختیار

خشم چون می‌آیدت بر جرم دار

گر ز سقف خانه چوبی بشکند

بر تو افتد، سخت مجروحت کند

هیچ خشمی ‌آیدت بر چوب سقف

هیچ اندر کین او باشی تو وقف؟

که چرا بر من زد و دستم شکست

یا چرا بر من افتاد و کرد پست؟

گر شتربان اشتری را می‌زند

آن شتر قصد زننده می‌کند

خشم اشتر نیست با آن چوب او

پس زمختاری شتر برده ست بو

همچنین گر بر سگی سنگی زنی

بر تو آرد حمله گردد منثنی

عقل حیوانی چو دانست اختیار

این مگو ای عقل انسان شرم دار

در این فراز از مثنوی در دفتر پنجم به سادگی تمام مسئله جبر را مردود می‌شمارد و به اختیار اصالت می‌دهد و جبری‌گری را که از مشکل‌ترین مسائل جهان امروز و دیروز است و همواره بهانه‌گیران و مسئله‌داران و سفسطه‌گران نسبت به آن گرایش داشته‌اند و دارند، روشن می‌کند. اما اگر نگرش انسان نسبت به جهان هستی دیگر شود و عمیق‌تر به جریانات عالم وجود بنگرد، به قانون‌مندی جهان بیشتر پی خواهد برد. مولوی در داستان‌های زیادی در مثنوی آزادی گزینش برای انسان را به روشنی تمام مطرح می‌کند و به رسمیت می‌شناسد. وی از معدود انسان‌های بامعرفتی است که در بین آزادگی و آزادی به انسان‌ها آموخت. به گونه‌ای که دیگر به آموزِگار خویش وابسته نباشند، زیرا که از پیروی کورکورانه و بستن قلاده اطاعت بی چون و چرا را ناروا و آفت جان انسان می‌داند. پیرو، همیشه نابینا و کور و کر و لال است و دیگران برای او کار این حواس را انجام می‌دهند، همچون انگل که در روده حیوان و انسان زندگی می‌کند و از شیره روده تغذیه می‌کند؛ نه چشم دارد و نه گوش و نه خیلی حواس دیگر. در دفتر اول داستان صوفی که همراه بهیمه خویش وارد خانقاه می‌شود را با آب و تاب استادانه‌ای شرح می‌دهد و به خوبی تمام آفت تقلید را می‌نمایاند:

مر مرا تقلیدشان بر باد داد

که دو صد لعنت بر این تقلید باد

روشن است که تقلید و تحقیق چقدر با هم متفاوتند.

از مقلد تا محقق فرق‌هاست

کاین چو داوود است و آن دیگر صداست

منبع گفتار این سوزی بود

و آن مقلد کهنه‌آموزی بود

تقلید و خطرات هولناکش در اندیشه والای پیر بلخ قابل تعمق و تامل است. مولانا به خوبی می‌داند که آدمیان تنها در فضای باز و آزاد می‌توانند به کمال برسند و رشد کنند. بدبخت جامعه‌ای که فردی به جای جمعی بیندیشد و یک نفر به جای یک جامعه اراده کند و تصمیم بگیرد و امر و نهی کند. شکی نیست که چنین جامعه‌ای رو به قهقرا خواهد رفت و هرگز روی کمال و رشد و معنویت و زیبایی را نخواهد دید چرا که:

از پی تقلید و از رایات نقل

پا نهاده بر جمال پیر عقل

دستشان کژ، پایشان کژ، چشم کژ

مهرشان گژ، صلحشان کژ، خشم کژ

زانکه تقلید آفت هر نیکویی‌ست

گه بود تقلید اگر کوه قوی است

علت این که عده‌ای از مدعیان که در برابر مولانا صف کشیده بودند با مثنوی معنوی مولوی مخالفت می‌کردند و به مریدان گول و بی‌خرد خود توصیه می‌کردند که مثنوی را با انبر بردازند که دستشان نجس نشود، طرح این گونه مطالب و مسائل بوده ‌است؛ مسائلی که به آگاهی و بصیرت و بینایی و شنوایی آدمیان بستگی دارد. در نظر این تحمیق‌گران، فکر و اندیشه و علم و دانش و تعقل اصولاً منطقه‌ی ممنوعه اعلام شده و کسی حق ندارد بداند و بشنود و ببیند،  زیرا که اگر دانست، دیگر پیرو بی چون و چرا و کور نخواهد بود.

مولانا از منادیان ارجمند حق و عدل و از روشنگران بزرگ و از معلمان عالی مقام جهان بشریت است و شاید بتوان گفت که از معدود روشنفکران و عارفانی است که به پیچیدگی‌های جهان و انسان و رازهای بزرگ پی برده ‌است و همچون پیامبری در میان جامعه بشریت برای هدایت گمراهان تلاش می‌کند و مثنوی او دعوتی است عام که همه بشریت را فرا می‌خواند. شیخ بهایی خوش سروده است که:

من نمی‌گویم که آن عالیجناب

هست پیغمبر، ولی دارد کتاب

مثنوی او چو قرآن مدل

هادی بعضی و بعضی را مضل 

ماخذ: مجله چشم انداز ش 29

***


برچسب‌ها: مثنوی خوانی, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  یکشنبه 24 فروردین1393ساعت 16:54  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

3-    کنفرانس ادبی؛ شکوه عرفان ایرانی دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی؛ نویسنده کاظم خطیبی؛ بخش دوم

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود را مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکلی وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

شکوه عرفان ایرانی دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی؛ نویسنده کاظم خطیبی؛ بخش دوم

... ادامه از قسمت اول

اشاره: همچنان که در بخش نخست این نوشتار آمد، مطلب حاضر بخش‌هایی از مقدمه پُربار استاد شفیعی بر کتاب بسیار مهم «اسرارالتوحید فی مقامات الشیخ ابی سعید» است که با تصحیح و تعلیقات فراوان ایشان و به همّت انتشارات «آگاه» به چاپ رسیده است.

 

ارزش تاریخی کتاب

اسرارالتوحید به لحاظ اشتمال بر بعضی حوادث تاریخی از قبیل آنچه در باب فتنه‌ غُزان در خراسان و دشت خاوران به ویژه، نقل می‌کند یکی از اسناد مهم تاریخ عصر به شمار می‌رود؛ ولی متأسفانه گاه مؤلف در بعضی مسائل تاریخی، چون تکیه بر روایات شفاهی دارد، اشتباه می‌کند و این اشتباهات را ما در تعلیقات، به جای خود، یادآور شده‌ایم؛ با این همه در وصف جزئیات مسائل زندگی شهری و روستائی و آداب و رسوم رایج در میان مردم و طرز معاش آنان، از نوع غذاها و لباسها و خانقاه‌ها و رباط‌‌ها و کوچه‌ها و بازارها و مساجد و مدارس و کلیساها و شیوه‌ زندگی اقلیت‌های مذهبی از قبیل یهودیان و مسیحیان و زرتشتیان در خراسان و نیشابور قرن پنجم سند معتبر و بی‌همتایی است که همه‌‌ مورخان اجتماعی تاریخ ایران، بیشتر تکیه و استنادشان بر اطلاعات حاصل از کتاب اوست.

ارزش دیگر کتاب، در جنبه‌‌ی جغرافیای تاریخی آن است که خصوصیات و نام و نشان بسیاری روستاها و دیه‌های خراسان و دشت خاوران و ناحیه‌ قومس را با جزئیات نقل می‌کند که محققان جغرافیای تاریخی ایران از آن اطلاعات بی‌نیاز نخواهند بود.

 

ارزش عرفانی کتاب

این کتاب با همه ارزش‌های بی‌همانند تاریخی و اجتماعی‌اش، قبلا از هر چیز یک سند برجسته‌ی‌ تاریخ تصوف ایران و منبع درجه‌ اول است در باب زندگینامه و اقوال بسیاری از مشایخ تصوف خراسان که آگاهی از احوال آنان، جز از طریق این کتاب، امکان‌پذیر نیست و ما در تعلیقات خویش در باب اعلام تاریخی کتاب این نکات را مورد نظر قرار داده‌ایم؛ از قبیل آن‌چه در باب فارمدی و کُرَّکانی و ابوبکر عبدالله نساج و خرقانی و ابوالعباس قصاب و ده‌ها تن دیگر از مشایخ صوفیه نقل کرده است و همه‌ مورخان تصوف در بخش عظیمی از احوال مشایخ خراسان، ناقلان گفتار مؤلف اسرارالتوحیدند و یک نگاه به نفحات‌الانس جامی نشان می‌دهد که اطلاعات وی در باب بسیاری ازمشایخ متکی بر این کتاب بوده است؛ زیرا عین عبارات مؤلف ما را نقل می‌کند اگر چه به «مقامات»‌های دیگری از ابوسعید نیز دسترسی داشته است.

ارزش عرفانی کتاب، به حدّی است که هیچ‌کس نمی‌تواند شکل‌گیری خانقاه و پیدایش و تکامل تصوف خراسان را ـ که عالی‌ترین تجلیات عرفان ایرانی است و میراث آن را در شعر سنائی و عطار و مولوی و نوشته‌های محمد غزالی و عین‌القضات و احمد غزالی و… به گونه‌ فشرده‌ای مشاهده می‌کنیم ـ مورد مطالعه قرار دهد بی‌آنکه به اطلاعات موجود در این کتاب بپردازد. هم کیفیت زندگی در خانقاه‌ها و هم شیوه‌ی‌ معیشت صوفیان و هم حکایات مشایخ تصوف و سخنان ارزنده‌ی‌ ایشان، در این کتاب به گونه‌ی‌ دقیقی ثبت و توصیف شده است. مصطلحات تصوّف نیز گاه در این کتاب به دقت مورد بحث قرار گرفته و در فراهم آوردن «فرهنگ تاریخی زبان تصوف» ـ که بدون آن هیچ گونه تحقیق درست در تاریخ عرفان امکان‌پذیر نیست ـ محققان باید به اطلاعاتی که در این کتاب آمده است، توجه کامل داشته باشند.

ارزش ادبی کتاب

با همه‌ مزایای تاریخی و اجتماعی و عرفانی‌ای که در این کتاب وجود دارد و پیش از این به بعضی از آنها اشارت کردیم، اهمیت اصلی این کتاب در جنبه‌ی‌ ادبی و هنری آن است و چنان ‌که در آغاز این بحث یاد کردیم، در طول تاریخ ادب فارسی، این کتاب در شمار دو یا سه کتاب برجسته و شاهکار عظیم ادبیات فارسی، قرار می‌گیرد، در کنار تاریخ بیهقی و تذکره‌‌الاولیاء و در جهاتی بر هر دوی آنها رجحان دارد، بی‌آنکه بخواهیم اهمیت آن چند کتاب را نادیده بگیریم. بر روی هم جوانب ادبی اسرارالتوحید عبارت است از:

۱ـ‌ گسترش واژگان مؤلف

۲ـ نحو یا بلاغت ساختارهای نحوی او

۳ـ اسلوب داستان‌پردازی کتاب

۴ـ اشتمال آن بر مقدار زیادی شعرهای کهن زبان فارسی که به لحاظ مورخان ادبیات و به ویژه مورخان شعر عرفانی، مهم‌ترین سند تاریخی به شمار می‌رود.

و ما اینک در باب هر کدام از این جوانب، به اختصار، سخنی چند می‌آوریم و تفصیل آن را در تعلیقات و در متن کتاب می‌توان مشاهده کرد.

۱ـ اگر به فرهنگی که از لغات و ترکیبات این کتاب فراهم آورده‌ایم، توجه کنید، تنوع واژگان زبان مؤلف را با در نظر گرفتن حجم کتاب، در وسیع‌ترین حد ممکن می‌بینیم و این خود گواهی است بر میزان بلاغت و هنر انتخاب و احضار کلمه‌ها که یکی از مهم‌ترین معیارها در آفرینش ادبی به شمار می‌رود. قدرت ترکیب‌سازی او و نیز دامنه‌ی‌ پیشوندها و پسوندها و تنوعی که از طریق افزودن حروف اضافه ایجاد می‌کند، در زبان فارسی کم‌نظیر است.

۲ـ آنچه هنر اصلی یک نویسنده را تشکیل می‌دهد، تنها گستردگی واژگان به معنی عام کلمه نیست؛ زیرا با در دست داشتن یک کتاب لغت، بسیاری کسان می‌توانند دایره‌ی‌ لغوی نگارش خویش را گسترش دهند. آنچه در این مقام اهمیت دارد، قدرت احضار کلمه‌هاست، به تناسب نیاز بلاغی مؤلف در ادای مقصود خویش با تمام حواشی و سایه‌روشن‌های معنایی کلمه، که در آن مقام جایی برای مقوله‌ ترادف وجود ندارد.

اما فراتر از مرحله‌ تنوع واژگان و قدرت احضار کلمه، در دقیق‌ترین مفهوم و کاربردش، آن‌چه قلمرو اصلی خلاقیت نویسنده را تشکیل می‌دهد، آگاهی او از حوزه‌‌ی بلاغی و درجه‌ی‌ رسانگی (Comunication) ساختارهای نحوی زبان است؛ همان که عبدالقاهر جرجانی آن را «علم معانی نحو» می‌خواند. در این قلمرو است که مؤلف این کتاب به راستی اعجاز می‌کند. تمام آنچه در کتب بلاغت، به گونه‌های کلیشه‌ای و بی‌روح، با شاهدمثال‌های احمقانه‌ای از کتب معانی و بیان عربی ترجمه می‌کنند و از مقوله‌ خبر و انشا و حذف و وصل و قصر و اطناب و ایجاز و مساوات و امثال آن سخن می‌گویند، تنها در امثال این کتاب و تاریخ بیهقی است که به گونه‌ای زنده و خلاق مورد استفاده قرار می‌گیرد و مؤلف با آگاهی از اسالیب گوناگون بیان، در هرجای، میزان قدرت خلاقه‌ خویش را نشان می‌دهد.

گذشته از چیرگی در گزینش واژه‌ها و احاطه‌‌ی وی بر موارد خاص استفاده از ساختارهای نحوی، میزان خلاقیت وی در حوزه‌ی‌ تصاویر درخور کمال توجه است، بی‌آنکه مانند اغلب معاصران خویش گرفتار استفاده از استعاره‌های زبان شعر شود و یا به افراط درآوردن مجاز و استعاره بپردازد.

۳ـ ما در ادبیات فارسی کتب قصص و حکایت بسیار داریم. نیمی از ادبیات منظوم و منثور فارسی را داستان‌ها و حکایات تشکیل می‌دهند؛ اما در کمتر کتابی، مانند اسرارالتوحید، نویسنده به فن داستان‌پردازی به معنی دقیق کلمه توجه داشته است. در این کتاب بسیاری از داستان‌ها دارای نوعی Plot یا پی‌رنگ داستانی است و در توصیف فضای داستان و حالات قهرمانان و انتخاب «لحن» مناسب در گفتگوهای ایشان، این مؤلف اعجاز می‌کند. در اغلب داستان‌ها قدرت توصیف نویسنده چشمگیر است (برای نمونه همان داستان مرد حلواگر که شادروان استاد احمد بهمنیار هم آن را نمونه‌ای از قدرت توصیف نویسنده دانسته است، دیده شود) و در آن سوی قدرت توصیف، در انتخاب لحن مناسب قهرمان داستان ـ که تقریباً در کل ادبیات فارسی بی‌سابقه است ـ مؤلف ما به تجاربی دست یافته که در تاریخ داستان‌نویسی ایران قابل یادآوری است.

شما بدین توجه داشته‌اید که زبان و لحن گفتار در مجموعه‌ داستان‌های موجود در ادب فارسی، همواره یک لحن و یک زبان است. از شاه و گدا گرفته تا عالم و عامی و مرد و زن و کودک و روستائی و شهری همگان با یک زبان و لحن ـ که همن لحن و زبان نویسنده‌ هر کتاب است و آنهم زبان کلیشه‌ای و سنتی ادبیات هر دوره‌ای است ـ سخن می‌گویند؛ اما در این کتاب مؤلف بسیاری از قهرمانان را واداشته تا با لحن و زبان مناسب طبقه یا محیط خاص خویش سخن بگویند (مرد قصاب و سخن گفتن و دشنام او به صوفیان، یا گفتگوی بوسعید با خرقانی و یا گفتگوی او با ابراهیم ینال حاکم نیشابور).

۴ـ یکی از مهم‌ترین جوانب ارزش ادبی اسرارالتوحید در نقل نمونه‌هایی از شعر فارسی دوران نخستین و آغازی شعر دَری است. این شعرها و زبان و اسلوب بیان در آنها، چندان کهنه و قدیمی است که هیچ کدام نمی‌تواند تازه‌تر از پایان قرن چهارم باشد. اکثر این شعرها به عصر رودکی یا قبل از وی باز می‌گردد و چون بوسعید این شعرها را از دوران کودکی و نوجوانی خویش و از طریق مراد و مرشدش ابوالقسم بشر یاسین، به یاد داشته و او نیز از مشایخ دیگر، گاه، نقل می‌کرده است، باید گفت اکثر این شعرها از آن نیمه‌ی‌ اول قرن چهارم و شاید بعضی از اواخر قرن سوم باشد. این شعرها برای مورخان ادب فارسی و محققان تاریخ شعر عرفانی در ایران، دارای کمال اهمیت‌اند و اگر این کتاب نبود، ما سهم قابل ملاحظه‌ای از نخستین نمونه‌های بازمانده‌ شعر کهن فارسی را از دست داده بودیم.

۵ـ یکی از مظاهر هنر نویسندگی مؤلف، قدرتی است که در ترجمه‌ی‌‌ عبارات عربی از خود نشان داده که در عین برخورداری از دقت، در کمال زیبایی است.

 

ویژگی‌های زبانی

اسرارالتوحید یکی از متون برجسته‌ی‌ زبان فارسی است با این‌که در صدر نوشته‌های قرن ششم قرار دارد، با این همه جای تاریخی و سبْکی آن قرن پنجم و گاه چهارم است. نثر ساده‌‌ی فارسی در قرن پنجم بهترین ادوار خویش را گذرانده و می‌توان گفت سادگی و در عین حال ورزیدگی و پختگی ـ که جمع میان آن‌ها کار آسانی نیست ـ در این رشته نوشته‌ها، به طور چشمگیری دیده می‌شود. و این ویژگی، یعنی جمع میانِ «سادگی و پختگی» شاید در اسرارالتوحید بیش از هر نوشته‌ای از نوشته‌های زبان فارسی چشمگیر باشد. تاریخ بیهقی پخته و زیباست، اما ساختمان جمله در آن بسیار دراز و تودرتوست. برای کسانی که با تحولات نثر فارسی و وجوه اشتراکِ میان نوشته‌های این دو قرن، پنجم و ششم، آگاهی دارند این نکته به اجمال روشن است که این رشته نوشته‌ها هم به لحاظ ساختارهای نحوی و هم به لحاظ دایره‌ی‌ واژگان بسیار متنوع و انعطاف‌پذیرند؛ یعنی هم مفردات و ترکیبات این نوشته‌ها متنوع و گسترده است و هم انعطاف‌پذیری ساختارهای نحوی در آن‌ها.

ما در این بحث تا آنجا که بتوانیم، از یادآوری نکاتی که در مجموعه‌ نوشته‌های نثر ساده‌ فارسی مشترک است و در اغلب نمونه‌های نثر فارسی قرن پنجم و ششم صورت‌هایی از آن را می‌توان ملاحظه کرد، صرف‌نظر می‌کنیم و خوانندگان می‌توانند به دو کتاب خاص که در باب توصیف این‌گونه نوشته‌ها، فراهم آمده است، مراجعه کنند: «سبک‌شناسی» بهار و «تاریخ زبان فارسی» دکتر خانلری؛ اما در این گفتار بعضی از ویژگی‌های زبان اسرارالتوحید ـ را که در دیگر کتبِ مشابه، یا همانند ندارد یا آن‌گونه موارد در آن کتاب‌ها نیز اندک و نادر است ـ بررسی می‌کنیم: برای آنکه از تکرار مطالب، پرهیز شود، توصیف این ویژگی‌ها را در چند بخش مورد بحث قرار می‌دهیم.

 

آثار لهجه و زبان ناحیه

از مهمترین ویژگی‌های این کتاب، این است که در مواردی عین عبارات و سخنان ردّ و بدل شده‌ میان افراد را به همان‌گونه که در اصل بوده است، حفظ کرده است و منشأ این امر دو چیز است:

۱ـ دقت مؤلف در حفظ مأثورات و عبارات شیخ یا معاصران او و حتی قدمای صوفیه.

۲ـ توجه دقیق او به ارزش هنری القای این‌گونه تعبیرات در بافت طبیعی گفتار عصر؛ مثلاً در مکالمه‌ی‌ میان ابوالحسن خرقانی و بوسعید عین عبارات را نقل کرده و به همین دلیل در آن قسمت آثار لهجه‌‌ی قومس (ناحیه‌ی‌ بسطام و خرقان) آشکار است و در آن فعل‌هایی از نوع: «هوژ گفتن، هوژاردن، واژیدن» به کار رفته است که در دیگر بخش‌های کتاب وجود ندارد. این‌ها افعالی است که نه‌تنها در بخش‌های دیگر کتاب وجود ندارد، بلکه در هیچ متن دیگری از زبان فارسی ـ تا آنجا که نگارنده اطلاع دارد ـ به کار نرفته است و به لحاظ حفظ آثار لهجه‌ی‌ نیشابور نیز در مکالمه‌ شیخ با سیف‌الدوله والی نیشابور در این عبارات: ابراهیم ینال پیش تخت شیخ آمد و بایستاد. شیخ گفت: چیست؟ گفت: «مرا بپذیر.» گفت: «نت‌وا» گفت: «بایدم» شیخ گفت: «نت‌وا» گفت: «بایدم.» چون سه بار بگفت، شیخ تیز در وی نگریست… (ص۱۱۶) نشان‌دهنده‌ی‌ ثبت عین گفتار شیخ است که عمداً به زبان توده‌ مردم ـ و نه به زبان رسمی و تشریفاتی ـ با این فرمانروای مقتدر شهر صحبت کرده است.

 

تبدیلات آوایی

منظور از تبدیلات آوایی، نشان دادن نمونه‌های حذف و قلب و ادغام و ابدال است که در این کتاب، گاه دیده می‌شود و شامل صورت عکس هر کدام از این موارد نیز خواهد بود؛ یعنی در ذیل حذف مثلاً نمونه‌ «شترر اشتر» نشان‌دهنده‌ی این است که در اصل اشتر بوده و در این کتاب شتر آمده است، ولی «اوامر وام» به معنی این است که نوع رایج، صورت محذوف است که «وام»ست، ولی در این کتاب به صورت غیر محذوف یعنی «اوام» آمده است.

 

واژگان

چند نمونه از مفردات و ترکیبات: در اینجا فقط برای نمونه چند لغت از نوادر یا لغات اندک‌یاب این کتاب را، که بعضی از آنها در هیچ کتابی دیده نشده است، می‌آوریم بقیه را می‌توانید در فهرست لغات و ترکیبات و بیشتر در متن کتاب بیابید: آره (ارّه)، آموختگار (عادت کرده)، ارزخ (نوعی گچ)، اسپریس (میدان)، انگیخته (نقش مجسمه مانند)، اوره (ابره)، به (به معنی اندازه، مقدار)، به (به معنی از)، باد کردن (باد زدن)، بُج (درون دهان)، برقتری‌زده (صفت نوعی کفش)، بسیدن با (از عهده‌ کسی برآمدن)، بشولیدن (آشفتن)، بی‌خِردگی (بی‌ادبی)، برتا (بگذار تا)، پیخست کردن (در رنج و تعب افکندن)، پیخستن از (برکنار و دور نگاه داشتن)، تراق بستن (سنگر گرفتن، یا عزم)، ترکمانان‌تاز (وقت تاخت و تاز ترکمانان)، ترنانه (نانخورش)، چرخه زدن (این سوی و آن سوی رفتن)، چشمْ دیدار (دیدرس)، چهارشاخ آب از چشم آمدن (بسیار گریستن)، خلق کردن (خوشرفتاری)، خوهل کردن (رهاکردن، شل کردن)، در رباطی (نوعی سجاده)، دست پیمان (کابین یا شیربها)، دوخ (لوخ)، رانین (نوعی شلوار برای جنگ)، رزْکار (وقتِ رسیدگی به باغ انگور)، رُست یافتن (بالیدن)، رستی کردن (مخفی از دیگران چیزی را خوردن)، سپر بر سر آب (کنایه از تسلیم)، سرسر (قاچ‌قاچ)، شکارا (ظاهر، آشکارا)، شوله (مزبله)، شُه (کلمه‌ای برای تحسین و نه تقبیح)، صاحبْ‌واقعه (قهرمان داستان)، فاساختن (توافق)، فاوا شدن (رفت و آمد کردن، اختلاف)، فراوا شدن (آمد و رفت ـ فاوا شدن)، کپان (قپان)، کفتن (آشکار شدن یا خوگر شدن)، کوبین (وسیله‌ روغنگری)، کوچ (جغد)، کیا (عنوان محتسبان نیشابور)، گازرشو (لباسی که گازر آن را شسته باشد)، مراعت‌ها (مراعات‌ها)، منبل (منکر)، نت‌وا (نبایدت، تو را لازم نیست)، نهمار (بسیار، بی‌شمار)، نوبتی (خیمه‌ مخصوص سلطان)، هم‌پشت (مخالف)، هوژاردن (فروگذاردن)، هوژ گفتن (فروگفتن)، واژیدن (صحبت کردن و سخن گفتن)، ویزاری (نوعی لباس)، یک سواره (درجه‌ نازلی در لشکر و سپاه).

 

چند نمونه از ترکیبات

قدرت ایجاد معانی مختلف از رهگذر ترکیب افعال با پسوندها و پیشوندها، مهمترین ویژگی نثر فارسی این دوران است و مؤلفان این دوره با یاری گرفتن از زبان مردم و یا با تجارب ادبی خویش، گاه از ترکیب یک فعل با چندین کلمه یا پسوند و پیشوند، معانی بسیاری را از آن به وجود می‌آورند، برخلاف دوره‌های بعد که مؤلفان به علت بی‌خبری از این امکان و روی آوردن به مصادر و افعال عربی، زبان فارسی را از خلاقیت و استعداد ادای معانی بازداشته‌اند؛ مثلاً با کلمه‌ «آرزو» در این کتاب این افعال به کار رفته است:

۱ـ آرزو آمدن از (آرزوی بودن به جای کسی)

۲ـ آرزو خاستن (آرزو کردن: «آن خاک را آرزوی ما خاست» یعنی آن خاک ما را آرزو کرد)

۳ـ آرزو خواستن (برآورده شدن مرادی را طلب کردن)

۴ـ آرزوی کسی را به جای آوردن (تحقق بخشیدن مراد کسی)

۵ ـ آرزو دادن (به مراد و آرزو رساندن کسی را)

۶ـ آرزو کردن (در فعل: آرزوم کردر آرزوش کرد)

۷ـ آرزو در خاطر داشتن

یا فعل پیشوندیِ «باز کردن» را در معانی:

۱ـ باز کردن (نان از تنور گرفتن)

۲ـ باز کردن (بریدن یا قطع شاخه از درخت)

۳ـ باز کردن (کوتاه کردن موی و ناخن)

۴ـ باز کردن (حفر کردن)

۵ ـ باز کردن (ساختن و بنا کردن)

۶ـ باز کردن (کنار زدن گوشه‌ سجاده و امثال آن)

۷ـ باز کردن (میوه از درخت چیدن.)

۸ ـ‌باز کردن سر حجره یا بنا (خراب کردن سقف…)

۹ـ باز کردن از (گشودن جواهر و حلیه از خویش)

یا فعل «برآمدن» را در معانی متنوع:

۱ـ برآمدن (بیرون آمدن)

۲ـ برآمدن (گذشتن زمان)

۳ـ برآمدن (در باز کردنِ قرآن، آمدنِ آیه)

۴ـ برآمدن (به وزن و اندازه برابر درآمدن)

۵ ـ برآمدن (حاصل شدن مراد و کام)

۶ـ برآمدن (طلوع)

۷ـ برآمدن انگشت به جبّه (فرورفتن انگشت در جبّه)

۸ ـ برآمدن روز، دور ـ (مدت زیادی از روز گذشتن)

۹ـ برآمدن با (مقابله کردن)

۱۰ـ برآمدن از (خروج از)

۱۱ـ برآمدن، گردِ ـ (طواف دور چیزی کردن)

خوانندگان می‌توانند به «فهرست لغات و ترکیبات و تعبیرات» مراجعه کنند. غرض اشاره‌ای بود به میزان قدرت مؤلف در ادای معانی موردنظر خویش. زبان فارسی با قدرت تصریفی خویش در ترکیب اسماء و فعلها یا پیشوندها با افعال، چنین انعطاف‌پذیری و گنجایش داشته است. در دوره‌های بعد زنگزده شده و از حرکت بازمانده است.

3 اسفند 1392

***

 

منبع:

سایت تربت ما

کاظم خطیبی

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1042 به تاریخ 930116, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 فروردین1393ساعت 10:47  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

3-    کنفرانس ادبی؛ شکوه عرفان ایرانی دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی؛ نویسنده کاظم خطیبی؛ بخش اول

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود را مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکلی وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

شکوه عرفان ایرانی دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی؛ نویسنده کاظم خطیبی؛ بخش اول

اشاره: استاد یگانه، آقای دکتر شفیعی کدکنی سال‌های متمادی است که مشغول تصحیح متون عرفانی و شرح و معرفی آن‌ها، به ویژه عارفان خراسان هستند و تا کنون کتاب‌های ارجمندی در دسترس مشتاقان قرار داده‌اند که چند مجلدش درباره ابوسعید ابوالخیر است. آنچه در پی می‌آید، بخش‌هایی از مقدمه‌ی پُربار ایشان بر کتاب بسیار مهم «اسرارالتوحید فی مقامات الشیخ ابی سعید» است که با تصحیح و تعلیقات فراوان ایشان و به همّت انتشارات «آگاه» به چاپ رسیده است.

بی‌آنکه بخواهم چهره‌ اسطوره‌ای حلاج را از یاد ببرم و بی‌آنکه بخواهم رفتار و گفتار شگفت‌آور بایزید بسطامی را نادیده بگیرم، می‌خواهم بگویم ابوسعید ابوالخیر، در میان چهره‌های تاریخ تصوف ایران و اسلام یک نمونه‌‌ی استثنائی است. با این‌که از همان روزگار حیاتش مورد هجوم متعصبان بوده و آوازه‌ لاابالیگری‌های او، در همان عصر حیاتش تا اسپانیای اسلامی (یعنی اندلس) رفته بوده است و این حزم {ن و: ابن حزم} اندلسی در زمان حیات او در باب او می‌گوید: «و هم شنیده‌ایم که به روزگار ما در نیشابور مردی است از صوفیان با کنیه‌ی‌ ابوسعید ابوالخیر که… گاه جامه‌‌ی پشمینه در می‌پوشد و زمانی لباس حریر که بر مردان حرام است، گاه در روز هزار رکعت نماز می‌گزارد و زمانی نه نماز واجب می‌گزارد و نه نماز مستحبی و این کفر محض است، پناه بر خدا از این گمراهی!»۱ با این همه، هیچ قدیسّ دیگری را نمی‌شناسیم که مردمان تا این پایه شیفته‌ی‌ او باشند که مزارهایی به نام او در باکو، گرفته تا خراسان امروز و تا آنجا که امروز ترکمنستان خوانده می‌شود، ساخته باشند.

***

استاد یگانه، آقای دکتر شفیعی کدکنی سال‌های متمادی است که مشغول تصحیح متون عرفانی و شرح و معرفی آن‌ها، به ویژه عارفان خراسان هستند و تا کنون کتاب‌های ارجمندی در دسترس مشتاقان قرار داده‌اند که چند مجلدش درباره ابوسعید ابوالخیر است. آنچه در پی می‌آید، بخش‌هایی از مقدمه‌ی پُربار ایشان بر کتاب بسیار مهم «اسرارالتوحید فی مقامات الشیخ ابی سعید» است که با تصحیح و تعلیقات فراوان ایشان و به همّت انتشارات «آگاه» به چاپ رسیده است.

ابوسعید در تصوّف و عرفان ایرانی، همان مقام را دارد که حافظ در قلمروی شعر فارسی. هر دو تن دو نقطه‌ی‌ کمال و گلچین‌کننده‌ی‌ مجموعه‌‌ی زیبایی‌ها و ارزش‌های قبل از خویش‌اند. حافظ در پایان دوره‌‌ی درخشان تجربه‌های شعری، بدین کار پرداخته و بوسعید نیز به نوعی دیگر در پایان دوره‌ی‌ درخشان تصوف. آنچه در قرون بعد به عنوان «عرفان نظری» شهرت یافته، چیزی است ورای منظور ما. آن‌چه از سنّت‌های شعر فارسی و اندیشه‌ها و تصویرها و تجارب ارجمند هنری و فرهنگ شعری تا عصر حافظ وجود داشته، در دیوان حافظ به شیواترین اسلوبی گلچین شده است و در حقیقت دیوان حافظ نمایشگاهی است که در آن شش قرن تجربه‌ی‌ هنری و عرفانی در برابر ذوق و ادارک ما قرار می‌گیرد. در مورد بوسعید نیز این قضیه مصداق دارد: آنچه در طول چهار قرن نخستین تصوف و عرفان ایرانی ـ که دوران زرّین این پدیده‌ روحانی و فرهنگی است، یعنی دوران زهد و عشق و ملامت ـ وجود داشته، در گفتار و رفتار بوسعید خلاصه و گلچین شده است.

بی‌آنکه بخواهم چهره‌ اسطوره‌ای حلاج را از یاد ببرم و بی‌آنکه بخواهم رفتار و گفتار شگفت‌آور بایزید بسطامی را نادیده بگیرم، می‌خواهم بگویم ابوسعید ابوالخیر، در میان چهره‌های تاریخ تصوف ایران و اسلام یک نمونه‌‌ی استثنائی است. با این‌که از همان روزگار حیاتش مورد هجوم متعصبان بوده و آوازه‌‌ی لاابالیگری‌های او، در همان عصر حیاتش تا اسپانیای اسلامی (یعنی اندلس) رفته بوده است و این حزم {ن و: ابن حزم} اندلسی در زمان حیات او در باب او می‌گوید: «و هم شنیده‌ایم که به روزگار ما در نیشابور مردی است از صوفیان با کنیه‌‌ی ابوسعید ابوالخیر که… گاه جامه‌ پشمینه در می‌پوشد و زمانی لباس حریر که بر مردان حرام است، گاه در روز هزار رکعت نماز می‌گزارد و زمانی نه نماز واجب می‌گزارد و نه نماز مستحبی و این کفر محض است، پناه بر خدا از این گمراهی!»۱ با این همه، هیچ قدیسّ دیگری را نمی‌شناسیم که مردمان تا این پایه شیفته‌ی‌ او باشند که مزارهایی به نام او در باکو، گرفته تا خراسان امروز و تا آنجا که امروز ترکمنستان خوانده می‌شود، ساخته باشند. پرتوی معنویت او تا بدان حد باشد که در طول قرون و اعصار، رباعی‌های منسوب به او را، به عنوان دعا و حرز، برای رفع بیماری و شفا، بر بیماران بخوانند و بدَمَند و چهره‌ی‌ او به عنوان رمز اشراق و اشرافِ بر عالم غیب، به گونه‌ نشانه و رمزی درآمده باشد، آن گونه که بوعلی رمز دانش و علوم رسمی است.

در مجموعه‌‌ی رفتار و گفتار بوسعید ـ آن سوی بافته‌های مریدان ساده لوح ـ به دشواری می‌توان چیزی یافت که در عصر ما، و یا حتی در روزگاری که ارزش‌های روحی یکسره دیگرگون شده باشد، باز هم برای انسان آرامش روان و روشنی ضمیر و تسلای خاطر نداشته باشد. و چه میراثی برای انسانیت ارجمندتر از این؟ در سراسر آموزش‌های عرفانی او، یک نقطه‌‌ی سیاه و بدبینانه و آزاردهنده نمی‌توان یافت: همه جا درس انسان دوستی و خوش‌بینی و شادی و امید و تعصب‌ستیزی موج می‌زند و شما هر قدر نسبت به میراث تصوف بدبین و بی‌اعتقاد باشید، باز هم از رفتار و گفتار او، نکته‌ها می‌آموزید که در زندگی بدان نیازمندید.

اهمیت کتاب

بی‌هیچ گمان در طول تاریخ هزار و دویست ساله‌‌ی ادبیات فارسی دَری، اگر بخواهیم سه کتاب از شاهکارهای نثر فارسی انتخاب کنیم، یکی از آن سه کتاب، «اسرارالتوحید» است، آن دو کتاب دیگر به نظر من «تاریخ بیهقی» است و «تذکره‌الاولیاء»؛ البته در قلمرو نثر فنی، «گلستان» سعدی و «کلیله و دمنه»‌ی نصرالله منشی را هم باید بر این سه کتاب افزود. شاید بعضی سلیقه‌ها یکی دو کتاب دیگر نیز بر این مجموع، به دلایلی که به جای خود پذیرفتنی است، بیفزایند. آنچه مسلم است، این است که اسرارالتوحید به لحاظ ارزش هنری و چیره‌دستی نویسنده در اسالیب گوناگون بیان و شیوه‌‌ی داستان‌پردازی و انتخاب کلمات، در صدر میراث ادبی زبان فارسی قرار دارد. حتی اگر کسی محتوی آن را که بیشتر عرفان و زندگینامه‌ی‌ صوفیان است، با دیده‌ی‌ انکار بنگرد، نمی‌تواند چیره‌دستی شگفت‌آور نویسنده را در اسالیب بیان هنری منکر شود.

اسرارالتوحید فی مقامات الشیخ ابی‌سعید، چنان که از نام کامل آن دانسته می‌شود، زندگینامه‌ی‌ عارف بزرگ و انسان نمونه‌ی تاریخ فرهنگ ایران، ابوسعید بن ابی‌الخیر میهنی (۴۴۰ ـ ۳۵۷) است که در تاریخ عرفان ایرانی والاترین پایگاه را، در کنار حلاج و بایزید و چندتن دیگر، داراست.

اما این کتاب تنها زندگینامه‌ی‌ بوسعید نیست، بلکه یکی از برجسته‌ترین منابع تاریخ تصوف ایران و یکی از مهمترین اسناد تاریخ اجتماعی این سرزمین، در یکی از مهمترین ادوار تاریخ ایران نیز به شمار می‌رود. اطلاعات تاریخی و اجتماعی‌ای که از خلال این کتاب به دست می‌آید، در هیچ یک از کتب رسمی تاریخ، به این دقت و تفصیل دیده نمی‌شود. وضع دین و مذهب و طرز زندگی مردم و مسائل زندگی شهری و روستائی تاریخ ایران را در کمتر کتابی به این دقت و تفصیل می‌توان مشاهده کرد.

شرح حال مؤلف

مؤلف این کتاب محمدبن منوّر بن ابی‌سعد بن ابی‌طاهر بن ابی‌سعید، از احفاد ابوسعید ابوالخیر است. بیشترین اطلاعات در باب او همان‌هاست که خود در خلال این کتاب بدان‌ها اشارت دارد. و سلسله‌ نسب او به سه واسطه به ابوسعید می‌رسد در باب یک یک نیاکان او تا بوسعید جای دیگر بحث کرده‌ام.

شیخ‌الاسلام ابوسعد، جد مؤلف کتاب در فاصله‌ اول ذی‌الحجه‌ ۴۵۴ تا آخر رمضان ۵۰۷ زیسته و مؤلف ما، با این‌که در سه مورد کتاب از وی به عنوان «گفت» روایت می‌کند، ظاهراً نمی‌تواند او را دیده باشد و این گونه نقل از نسل‌های قبل در شیوه‌ی‌ روایت مؤلف نمونه‌های دیگر نیز دارد. عموی مؤلف ابوالضیاء نصربن اسعد بن سعید اگر در ۲۰ سالگی پدرش متولد شده باشد، باید در حدود ۴۷۴ متولد شده باشد. وی در ۵۴۱ درگذشته است، و پدر مؤلف، ابوالثنا المنور بن اسعد بن سعید، نیز باید در همین حدودها، با چندسال فاصله، زیسته باشد.

اگر فاصله‌ تولد و وفات منوّر را در قیاس با دوران حیات برادرش همان حدود (۴۷۴ تقریبی ـ ۵۴۱) بدانیم، مؤلف باید در اوایل قرن ششم، یعنی بعد از سال ۵۰۰ هجری متولد شده باشد و اگر سال تألیف کتاب را همان ۵۷۴ فرض کنیم ـ که قراین آن را تأیید می‌کنند ـ مؤلف حدوداً در دهه‌ هفتم عمر خویش بوده است که کتاب را نوشته است.

از تحصیلات و استادان و مشایخ وی، هیچ‌گونه اطلاعی در دست نداریم و از خلال اسرار التوحید می‌توان دریافت که وی مردی مطلع از مباحث تصوف و آشنا به اقوال و احوال مشایخ صوفیه است (با همه لغزش‌هایی که دارد و ما به جای خود آنها را نشان داده‌ایم) و اگر اشاره‌ای که به «اشارات» بوعلی و دیگر کتب وی دارد، منحصر در همان مبحث خاص توجه بوعلی به مسائل عرفان نباشد (یعنی نگوییم که آگاهی مؤلف از آن کتاب بر اثر توجه به مقام و نقش نیای خویش در تغییر دیدگاه بوعلی بوده است) باید بپذیریم که از کتب حکمت عصر نیز خبر داشته است.

مؤلف کتاب خویش را به هنگامی نوشته است که دور از میهنه و مشهد شیخ بوده است و این نکته را از این عبارت که در باب ویرانی‌های مشهدِ شیخ و میهنه در کتاب خویش آورده است، می‌توان استنباط کرد: «امید ما بدین هر دو اشارت و بشارت است که ما به آخر عمر این سعادت دریابیم که روزی چند بر سر آن تربت مقدسه بیاساییم و وفات ما در آن حضرت بزرگوار بود و خاک در جوار آبا و اجداد» و باز در جای دیگر می‌گوید: «حق تعالی به‌ فضل خویش روشنایی پدید آرد و اهل آن ولایت (اشاره به میهنه دارد) را خاص و اهل خراسان را عام، به کرم ِ خویش فریاد رساد.» اشاره‌ی‌ «آن» خود دلیلی است بر این‌که نویسنده در خارج میهنه است.

اطلاع دیگری که در باب مؤلف و موقعیت اجتماعی او در متن اسرارالتوحید ثبت شده است، دیدار اوست با سلطان سنجر در مرو که وی به ‌عنوان نماینده‌ی‌ فرزندان شیخ و یکی از رجال ِ دشتِ خاوران به دیدار سنجر رفته است: «درآن وقت که سلطان شهید سنجر… از دست غزان خلاص یافت و به دارالمُلک آمد، این دعاگوی از سرخس با جمعی از مشایخ و قضاه‌ و ایمه‌ی‌ سرخس به مرو رفت، به مبارک‌بادِ قدوم سلطان و از جهت مصالح بقعه‌ی‌ شیخ و از خویشان و فرزندان شیخ هم کس با دعا گوی نبودند؛ چه، آنچ مانده بودند، متفرق بودند و بیشتر به عراق رفته. چون دعاگوی به مرو رسید، رئیس میهنه رحمه‌الله چند روز بود که آنجا رسیده بود از جهت مصالح ولایت و هنوز سلطان را ندیده بود… دیگر روز، به خلوت، هر دو سلطان را بدیدیم.» از این واقع می‌توان استنباط کرد که مؤلف تا سال ۵۵۱ هجری و مدت‌ها پس از آن هنوز در میهنه بوده است.

و احتمالاً پس از حمله‌ی‌ غزان (حدود نیمه‌ی‌ قرن ششم به بعد) میهنه را ترک گفته و در خارج میهنه می‌زیسته است؛ ولی این محل کجا می‌تواند باشد؟ به ظنّ قریب به یقین می‌توان گفت که وی در هرات بوده است و هم در این شهر درگذشته است و به خاک سپرده شده است. گذشته از تقدیم‌نامه‌‌ی کتاب به ‌نام محمد بن سام غوری، فرمانروایی که در این شهر می‌زیسته و خود نیز مدفون در هرات است، اطلاع بسیار مهمی در باب خاک‌جای مؤلف در هرات در دست است که اینک عیناً به نقل آن می‌پردازیم. شادروان فکری سلجوقی در تعلیقات رساله‌‌ی مزارات هرات نوشته است: «مزار خواجه‌ منوّر: خواجه محمدبن منوّر. شرح حالش در رساله‌ی‌ مزارات نیست؛ اما خاکش آن سوی پل مالان واقع است. چون از پل مالان بگذری، در راه قدیم که به پل اسفزاری می‌روند، یعنی راه قدیم مالان و زیارتگاه و این جاده، جاده‌‌ی قدیم راه اسفزار و فراه بود. پس از آن‌که جاده‌ پُل هاشمی را به سوی میرداود کشیدند، راه قدیمه متروک شد. و اکنون پیاده‌‌روان و مال‌سواران از آن راه به دهات گذره می‌روند. چون از پُل مالان پاسی راه بگذری، بر سر پُل جوی مالان (جوی گذره) به دست راست، محوطه‌ای است مشجّر و مزاری که آن را خواجه محمد منوّر می‌گویند و او را از فرزندان حضرت ابی‌سعید ابی‌الخیر می‌دانند. قبری طولانی دارد و اکنون سنگ و لوح به قبرش دیده نمی‌شود.»۲

مرحوم فکری سلجوقی در دنباله‌ی‌ این مطلب می‌گوید: «به ظنّ قوی صاحب این مزار همان خواجه محمد بن منوّر مصنّف کتاب نفیس اسرارالتوحید است که در عصر سلطان غیاث‌الدین محمد بن سام در هرات می‌زیسته. در ساحل هریرود، نزدیک پُل مالان، قریه‌ای است که آن را شایمنه می‌گویند و برخی عقیده دارند که نام آن شادمانه است؛ اما پیران می‌گویند: به واسطه‌ای که یکی از فرزندان حضرت ابی‌سعید در این قریه نشیمن داشته، نام این قریه را شاه میهنه نهادند که اکنون به تصحیف به شایمنه معروف شده و تواند بود که خواجه محمد در این قریه زندگی می‌کرده.» در باب شایمنهر شادمانه مرحوم فکری خود از یاقوت۳ نقل کرده که: «شادمانه قریه‌ای است با فاصله‌ نیم‌فرسنگ از هرات.» پس نمی‌توان گفت اصل آن شادمهنه بوده است، مگر اینکه روزگاری قبل از عصر یاقوت این تغییر در کلمه روی داده باشد. البته روستاهای بسیاری در خراسان به نام شادمهنه بوده و هست.

نکته‌ی‌ دیگری که بودن مؤلف را در هرات تأیید می‌کند، وصفی است که در باب هرات و دروازه‌های آن آورده و از نوع دقت در توصیف دروازه‌ها، نوعی آگاهی مستقیم و تجربی مؤلف را می‌توان فهمید.۴ یکی از احفاد شیخ به نام شهاب‌الدین عبدالله در قرن نهم در هرات سجاده‌نشین مزار خواجه عبدالله انصاری بوده است آیا بازمانده‌ اولاد محمدبن منوّر نیست که همچنان در آن ولایت باقی مانده‌اند.۵

تاریخ تألیف کتاب

ژوکوفسکی سال تألیف کتاب را میان ۵۵۳ (یعنی بعد از مرگ سنجر که در ۵۵۲ اتفاق افتاده) و سال ۵۹۹ که سال وفات محمدبن سام غوری است و کتاب به او تقدیم شده است، تعیین کرده است؛۶ ولی استاد بهمنیار سال تألیف را میان ۵۸۰ ـ ۵۷۰ دانسته و سال ۵۷۴ را ترجیح داده است۷ و این محاسبه‌ای است کاملاً درست و پذیرفتنی؛ زیرا مؤلف چند جا در خلال کتاب به بعضی حوادث اشارت دارد که از مجموع آن‌ها می‌تواند فهمید که وی در حدود سال ۵۷۴ به تألیف این کتاب اشتغال داشته است؛ زیرا تصریح دارد بر این‌که فتنه‌ی‌ غزان ـ که مایه‌ی‌ ویرانی مهنه و بی‌رونق شدن مشهد شیخ شده است ـ صد سال پس از مرگِ شیخ آغاز شده است؛ یعنی سال ۵۴۰ هجری و این سال را سرآغاز ویرانی ِ مهنه و مشهدِ شیخ می‌داند و در همین‌جا می‌گوید: «و اکنون مدت سی و چهار سال است تا بر سر روضه‌ی‌ مقدس او از این ترتیب‌ها ـ که پیش از این کرده آمده است ـ هیچ چیز نبوده است و هنوز هیچ روشنایی پدید نیست.»۸ اگر سی و چهار را بر سال ۵۴۰ که صدمین سال درگذشت بوسعید است بیفزاییم، همان ۵۷۴ خواهد بود. این عدد سی و چهار مطابق است با تمامی نسخه‌های موجود مگر نسخه‌ D که در آن «سی و چهل سال» آمده است. اگر آن روایت را بپذیریم که بسیار دور از قراین است، می‌توانیم فاصله‌ ۴۷۰ تا ۴۸۰ را زمان تألیف کتاب بدانیم؛ ولی تمامی نسخه‌های معتبر همان سی و چهار سال را دارند؛ بنابراین به‌طور یقین همان ۵۷۴ صحیح است.

اگر آن‌چه در نسخه‌ی‌ اساس ما ـ که معتبرترین نسخه‌های کتاب است ـ وجود دارد، افزوده‌ی‌ شخص مؤلف باشد، به دقت می‌توان گفت که آخرین تجدید نظرهای مؤلف در کتاب، پس از تاریخ شوال ۵۹۰ بوده است؛ زیرا در آغاز داستانی می‌گوید: «به تاریخ شوال سنه‌ی‌ تسعین و خمسمایه امام اجل فخرالدین محدث خراسان ابوالفتح محمد بن ابی‌بکر بن منصور القاضی المنهی السرخسی که از افراد ائمه‌ خراسان است و به زهد و علم و ورع مذکور و مشهور، به میهنه رسید به زیارت شیخ…»۹ با اینکه هویّت تاریخی این شخص هنوز به روشنی معلوم نیست، این اشاره‌ تاریخی نشانه‌ی آخرین تجدید نظرهای مؤلف در کتاب خویش است، مگر اینکه نبودن این داستان را در بقیه‌ نسخه‌ها و مجهول بودن هویّت این فخرالدین را، ملاکی قرار دهیم برای تصرف کاتبی در نسخه‌ اساس یا نسخه‌ای که اساس از روی آن کتابت شده است.

اهدای کتاب

در بعضی از نسخه‌ها، از جمله ۴ نسخه از ۷ نسخه‌ی مؤلف، کتاب را به محمدبن سام غوری (متوفی ۵۹۹) تقدیم کرده است و از مقایسه‌‌ی نسخه‌هایی که این تقدیم‌نامه در آن‌ها وجود دارد و آن‌ها که فاقد این تقدیم‌نامه‌اند، می‌توان دریافت که مؤلف این کتاب را، گرچه با تغییراتی بسیار جزئی چند بار بازنویسی کرده است و یکی از این بازنویسی‌ها همان است که برای تقدیم به محمدبن سام غوری، بازنویسی شده است. چنین حدس می‌زنم که وی کتاب را سال‌ها قبل از این تقدیم‌نامه‌ تألیف کرده و نسخه‌هایی از آن را در میان اهل خانقاه نشر داده است و بعد که بر اثر حوادث روزگار از وطن دور افتاده بوده است و به احتمال قوی مقیم هرات بوده است، در آنجا نسخه‌ای با تقدیم‌نامه به سلطان غوری فراهم آورده است و آن چند صفحه را در مقدمه‌‌ی آن افزوده است و می‌دانیم که هرات مرکز فرمانروایی این سلطان غوری و نیز خاک‌جای او بوده است.۱۰ از همین مقایسه‌ی‌ نسخه‌ می‌توان دریافت که بعضی تغییرات عبارتی یا کم و کاست‌ها، حاصل تصرّف شخص مؤلف است و نه دخل و تصرف‌های کاتبان. با این‌که سهم کاتبان را نیز در این تغییرات نمی‌توانیم، به‌کلی فراموش کنیم.

۳۰ بهمن ۱۳۹۲

... ادامه دارد

 

پی‌نوشت‌ها:

۱ـ الفصل فی الملل والاهواء والنحل، ابومحمد علی بن حزم اندلسی (متوفی ۴۵۶)، چاپ مصر، ۱۳۲۱ قمری، ۴ر۱۸۸

۲- مزارات هرات ۲ر۱۰۳

۳- معجم البلدان ۳ر۳۰۵

۴- اسرار التوحید ۲۲۹

۵- منشأ الانشاء ۱ر۷-۱۳۳

۶- ژوکوفسکی، مقدمه‌ اسرارالتوحید، چاپ ژوکوفسکی

۷- بهمنیار، مقدمه‌ اسرار التوحید، چاپ بهمنیار، یب

۸- اسرار التوحید، چاپ حاضر، ۳۴۲

۹- همان کتاب ۳۷۲

۱۰- مزارات هرات ۱ر۴۰

 

 

منبع:

سایت تربت ما

کاظم خطیبی

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1041 به تاریخ 921224, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  یکشنبه 25 اسفند1392ساعت 19:3  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

بهار و گل در دیوان شمس؛ ناشناس

از میان تمامی شاعران ما، شاید هیچ یک، جان را به زیبائی مولانا ندیده باشند او در عین بهره‌جویی از ذوق‏ والای زیبائی شناسی، آن بد بینی و یأس فلسفی خیام و ... را ندارد، در نتیجه جهان به چشم او، همه زیبائی است و همه، جلوه‌ی جمال دوست. خاصه بهار که زیباترین برگ دفتر طبیعت است و طبعا به چشم موشکاف و ژرف‌بین مولانا بسی زیباتر از آنچه چشمان من و تو، تواند دید. غزلهای بهاری مولانا، فراوان است و می‏شود گفت که بدون استثناء در تمامی‏ آن‌ها، مولانا شاعری است که در رویارویی با طراوت و نفس مسیحائی بهار، به وجد آمده و دست افشان و پای کوبان، در سماع درخت و گل و گیاه شرکت جسته است. با گل رقصیده است و با سرو آستین افشانده است و با نسیم چرخیده‏ است، با برگ افتاده است و با مرغ برخاسته است و در تمامی این احوال، روحش را با روح سبز بهار چنان درآمیخته است‏ که پنداری او و بهار، یک روحند در دو معنی و مگر در اندیشه‌ی مولانای عارف، حقیقت جز این است؟

مگر آدمی و گل و سنگ و گیاه و هر چیزی، جلوه‏های گوناگون ذات یگانه دوست نیستند؟ آن شاهد ازلی، که‏ پرتو در آینه‏های بسیار افکنده است؟

بهار و گل‏ در دیوان شمس

به غزل بهاری مولانا که بنگریم، کلمات ظاهرا همان کلمات آشنای قصاید بهاری فرخی و منوچهری‏اند: گل، گلزار، نرگس، باغ سوسن، سرو و بلبل و جز این‌ها. امّا این ظاهر ماجراست و چون شعر را، به زبان خود او بخوانی و راز باطن‏ واژه‏ها را با کلیدی که فرهنگ خاص مولانا بدست داده است، بگشائی، خواهی دانست که بین غزل بهاری مولانا و قصیده‌ی بهاری فرخی، فاصله به اندازه‌ی جسم تا جان است. همچنان‌که بین بهار مولوی و بهار فرخی، فاصله به اندازه‌ی سطح‏ تا عمق است. فرخی، وقتی از گل سخن می‏گوید، منظور دیگری ندارد و در نهایت اشاره‏اش به همان گلی است که در باغ‏های غزنین می‏روئیده است. امّا گل در غزل مولانا، بی‌گمان همان گل نسرین یا سوری یا سوسن نیست هر چند که‏ به‌نام نیز مشخص شده باشد. این گل موجود نباتی ساده‏ای نیست که رنگی دارد و عطری که در فصلی می‏روید و در فصلی می‏پژمرد. این گل، موجودی است که دست کم در مرحله حرکت از نبات به حیوان است. گفتم دست کم، چرا که‏ امکان دارد، این گل اصلا تمثیلی از موجودی والا بوده باشد که پیام آور بهاری در معنی والای بهار است: بهار جانها و روان‏ها، و به گفته‌ی خود مولانا، بهاری که بستان عقل و جان را می‏آراید و نه بستان‏های غزنه‏ و اصفهان را ... .

در همین غزل وقتی مولانا می‏گوید:

گل آن‌جهانی است، نگنجد در این جهان‏

در عالم خیال چه گنجد، خیال گل‏

گل کیست؟ - قاصدی است ز بستان عقل و جان

گل چیست؟ - رقعه‏ای است ز جاه و جمال گل

دیگر جایی باقی نمی‏ماند بر این پندار که منظور از گل، همین گلهایی است که در باغچه‏ها می‏روید و در گلفروشی‏ها هم می‏فروشندش. چرا که مولانا آنچنان ابعادی به گل بخشیده است که نا گزیر باید، گمان را به آفاق دیگری کشاند: گل‏ آن‌جهانی است. یعنی چه؟ می‏دانیم که عرفای ما و ازجمله مولانا، این جهان را گذر گاهی موقت یا به تعبیری زندانی موقت برای خود و اصلا برای انسان دانسته‏اند. انسانی که به گناه آدم از بهشت رانده شد تا زندانی خاک باشد:

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود

آدم آورد در این دیر خراب آبادم

و یا

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک‏

دو سه روزی قفسی ساخته‏اند از بدنم‏

و یا به روایت خود مولانا در آغاز مثنوی:

از نیستان تا مرا ببریده‏اند

در نفیرم مرد و زن نالیده‏اند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق‏

تا بگویم شرح درد اشتیاق‏

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش‏

باز جوید روزگار وصل خویش

جان کلام اینست که جهان خاکی، جایگاه اصلی انسان نیست. نیستان این نی، جای دیگر است و فغان این نی نیز برای آن است که از نیستانش جدا کرده‏اند و نیستان او، جهان‏ کمال است و دنیای وصال دوست. جهان رهایی از قالب تن، جهان، جان خالص شدن و به دوست پیوستن. با این تعبیر وقتی می‏گوید: گل آن‌جهانی است، می‌توان دریافت که «گل» نیز از نظر او، موجودی است پا بسته ی خاک و آرزومند رهائی از خاک و رسیدن به افلاک. آیا گلزار دیدگاه مولانا در این غزل، تمثلی از «انسان کامل» نیست؟ انسان کاملی‏ که بهار عشق و سرسبزی روح و طراوت جان را مژده آورده است؟

«گل کیست؟ قاصدی است ز بستان و عقل و جان» این قاصد اگر از بستان عقل و جان آمده باشد، نمی‌تواند گیاهی خرد باشد که به وزیدن نسیمی به تاراج رود. این قاصد باید جان پاکی بوده باشد که توفان‌ها برای حرکت از او فرمان گیرند. این قاصد باید آمده باشد که با پالایش جان و جهان ما به‌همراه خود، از زندان تمناهای این جهانی رهایمان‏ کند و تا بهار رهائی ببرد:

گیریم دامن گل و همراه گل شویم‏

رقصان همی رویم به اصل و نهال گل

نشانی‏هایی که مولانا می‏دهد، همه گواهی بر این سخن است که این گل، گلی معمولی نیست: ازجمله‏ نشانی‏ها یکی این‌که:

گل را مدد رسیده ز گلزار روی دوست

تا چشم ما نبیند دیگر زوال گل

چگونه گلی می‌تواند به یمن گلزار همیشه بهار روی دوست، گلی بی زوال و همیشگی باشد؟ نشانی دیگر:

جامه‌دران رسید گل از بهر داد ما

ز آن می‏دریم جامه، به بوی وصال گل

چگونه گلی می‌تواند، برای دادن داد عاشقان آمده باشد و آن‌چنان هم آمده باشد که عاشقان به‌بوی وصالش جامه‏ درند و بی‌تابانه به‌رقص آیند؟

نشانی‏ها همه می‏گویند که این گل، گلی دیگر، از بستانی دیگر است:

اصل و نهال گل عرق لطف مصطفی است‏

ز آن صدر، بدر گردد آنجا هلال گل

که اشاره به حدیثی است درباره‌ی به وجود آمدن گل که این معنی را ما در عرف عوام نیز داریم که گل محمدی‏ را، روئیده ار عرق حضرت پیامبر می‏دانند. حدیث این است: انّ النّبیّ (ص) قال لیلة اسری بی الی السّماء سقط الی الارض من عرقی فنبت منه الورد فمن اذاد ان یشمّ‏ رائحتی فلیشمّ الورد. که از قول خود پیامبر روایت می‏کند که در شب معراج از آسمان عرق من به زمین چکید و از آن گلی روئید که‏ اگر مرا ببوئید انگار، گل را بوئیده‏اید.

بدنبال این اشاره، اشاره‏ای دیگر به داستان چهار مرغ خلیل دارد که می‏دانیم بی‌مرگی را القاء می‏کند با آن‏ طول و تفصیل که چهار مرغ را پس از کشتن در هم آمیزند و پاره‏ها را بر سر چهار کوه نهند تا چون به‌فرمان خود زنده شوند، تا ناباوران دریابند که اراده‌ی الهی بر هر چیزی تواناست. مولانا گل را به چهار مرغ خلیل مانند می‏کند که هر بار پس از مردن و پرپر شدن به حیات خود ادامه می‏دهد و البته به شکل کامل‌تر. گل به‌باد می‏رود امّا در هر بهار دوباره سر از خاک‏ بر می‏کند. همچون جانهای پاک که هر چند به‌ظاهر و در تن میمیرند امّا روحشان تا رسیدن به نقطه کمال به حیات خود ادامه می‏دهد و هر بهار دعوتی دیگر است از آنان به زندگانی دیگر. در آخرین بیت مولانا، خود را امر به خاموشی‏ می‏دهد.

گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند

جرمش آن بود که اسرار هویدا می‏کرد

از راز «گل» و راز «بهار» بیش از این نباید گفت که در خانه اگر کس است یک حرف بس است و اگر نیست هزار حرف نیز به جایی نمی‏رسد:

تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی‏

گوش نا محرم نباشد جای پیغام سروش

با هم غزل بهاری مولانا را از دیوان شمس بخوانیم و با جلوه‏ای تازه از بهای دیگر آشنا شویم:

امروز روز شادی و امسال، سال گل‏

نیکوست حال ما که نکو باد حال گل‏

گل را مدد رسید ز گلزار روی دوست‏

تا چشم ما نبیند دیگر زوال گل‏

مست است چشم نرگس و خندان دهان باغ

از کرّ و فرّ و رونق و لطف و کمال گل‏

سوسن زبان گشاده و گفته بگوش سرو

اسرار عشق بلبل و حسن خصال گل‏

جامه دران رسید گل از بهر دادِ ما

ز آن می‏دریم جامه به بوی وصال گل

‏گل آن‌جهانی است، نگنجد در این جهان‏

در عالم خیال چه گنجد، خیال گل؟

گل کیست؟ - قاصدی است ز بستان عقل و جان‏

گل چیست؟ - رقعه‏ای است ز جاه و جمال گل‏

گیریم دامن گل و همراه گل شویم‏

رقصان همی رویم به اصل و نهال گل‏

اصل و نهال گل عرق لطف مصطفاست‏

ز آن صدر بدر گردد آنجا هلال گل‏

زنده کنند و باز پر و بال نو دهند

هر چند بر کنید شما پرّ و بال گل‏

مانند چار مرغ خلیل از پی فنا

در دعوت بهار ببین، امتثال گل‏

خاموش باش و لب مگشا خواجه!غنچه وار

می‏خند زیر لب تو به زیر ظلال گل

منابع:

1- دیوان حافظ

2- مثنوی معنوی

3- غزلیات شمس

فصل‌نامه‌ی هنر؛ شماره‌ی 3؛ بهار 1362

***


برچسب‌ها: مثنوی خوانی, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  یکشنبه 25 اسفند1392ساعت 13:21  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

3-    کنفرانس ادبی؛ ما، انبوه کرکسان تماشا (نگاهی به درون و بیرون شعر استاد محمدرضا شفیعی کدکنی)؛ مصطفی محدثی خراسانی؛ قسمت سوم

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود را مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکلی وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

ما، انبوه کرکسان تماشا (نگاهی به درون و بیرون شعر استاد محمدرضا شفیعی کدکنی)؛ مصطفی محدثی خراسانی

... ادامه از قسمت دوم

در شعر "غزل برای گل آفتابگردان"، نام گل آفتابگردان و مشابهت این گل با قرص خورشید دست‌مایه‌ی بیان و به تصویرکشیدن یکی از بزرگ‌ترین مبانی تفکر عرفانی می‌شود. گل آفتابگردان در این شعر، سالکی است که در راه عشق گام نهاده است و نشانه‌ی این گام نهادن ترانه‌ی گل آفتابگردان است که شاعر آن را می‌شنود و شکفتن گل آفتابگردان است که شاعر آن را می‌بیند:

نفست شکفته بادا و

ترانه‌ات شنیدم

گل آفتابگردان

نگهت خجسته بادا و

شکفتن تو دیدم

گل آفتابگردان.

نیمه‌شب که تمام گل‌ها و گیاهان به خوابی سنگین فرو رفته‌اند، گل آفتابگردان، گرم ِ طی طریق است و به جستجوی معشوق خویش هر گوشه‌ی آسمان را می‌کاود چون تنها اوست که آشنای این راه است و از راز عشق آگاه:

به سحر که خفته در باغ، صنوبر و ستاره

تو به آب‌ها سپاری همه صبر و خواب خود را

و رصد کنی ز هر سو ره آفتاب خود را

نه بنفشه داند این راز، نه بید و رازیانه

دَم همتی شگرف است تو را در این میانه ...

و سپس دغدغه‌هایی که در طول سیر و سلوک گاه گریبان‌گیر سالک می‌شود به سراغ سالک این شعر - گل آفتابگردان - می‌آید. رفتن و رفتن برای رسیدن یا رفتن و رفتن برای رفتن بدون دغدغه رسیدن. سالک می‌رود چون قرار داشتن در مسیر به او و حیاتش مفهوم می‌بخشد و همین رفتن و در مسیر قرار داشتن برای او حکم رسیدن را دارد: «رفتم اما همه جا تا نرسیدن رفتم»! این دل‌مشغولی‌ها در شعر چنین به تصویر کشیده می‌شوند:

تو همه درین تکاپو

که حضور زندگی نیست

به غیر آرزوها

و به راه آرزوها

همه عمر

جستجوها

من … و پویه‌ی رهایی

تو و جستجو و گر چند،

رهیدنی نباشد

و رسیدنی نباشد

فراز پایانی شعر، یادآور داستان منطق‌الطیر عطار است و یگانه شدن با معشوق و طرح یکی از اساسی‌ترین مبانی تفکر عرفانی یعنی وحدت وجود، پایان شعر پایان سیر و سلوک است و رسیدن قطره به دریا و ذرّه به خورشید و تجلی کامل معشوق در هستی عاشق.

شفیعی از مشابهت گل آفتابگردان و قرص خورشید با هوشمندی و تخیل فرهیخته خویش استفاده‌ای شاعرانه و سرشار از معرفت می‌کند و این فراز شکوهمند را پایان‌بندی شعر غزل برای گل آفتابگردان قرار می‌دهد:

چه دعات گویم ای گل!

تویی آن دعای خورشید که مستجاب گشتی

شده اتحاد معشوق به عاشق از تو رمزی

نگهی به خویشتن کن که خود آفتاب گشتی(10)

انسان همواره در عرق‌ریزان کشمکش میان زمین و آسمان، روح و جسم، ماده و معنا وابستگی و وارستگی و … قرار دارد و هنر و لطیفه‌ی خلقت او این است که بتواند بر مداری حرکت کند که نه جذب مطلق هر کدام از دو سوی این معادله شود و نه از هیچکدام به کلی بگریزد؛ البته راه کمال انسانی او این است که این مدار در نهایت با غلبه نسبی روح شکل گیرد.

شعر بلند اضطراب ابراهیم، یکی از جان‌دارترین صحنه‌های نبرد این دو نیروی متضاد در وجود آدمی را به تصویر می‌کشد، کشمکشی که حتی می‌تواند پیامبر خدا را دچار اضطراب کند. بسیاری از مبانی عرفان در جهت تبیین و تعریف و تصحیح و تعدیل این دو نیروی متضاد پی افکنده شده‌اند و همواره در ادبیات و به خصوص شعر عرفانی ما سهم عمده‌ای از دل‌مشغولی شاعران عارف را این مبانی شکل داده‌اند. آواهایی درونی که برخی آدمی را به خاک فرامی‌خوانند و برخی به افلاک، و همین فراخوان‌های متضاد است که به اضطراب انسان در گذرگاه هستی دامن می‌زند.

در فراز اول شعر، طنین صدایی که آدمی را به آسمان فرا می‌خواند به گوش می‌رسد. صدای ساحری که در حضور و سرور خویش روح را از جامه کبودی اینچنین، در رهایش و گشایش هزار اوج و موج می‌رهاند و برهنه می‌کند. صدایی که هستی را در دو واژه گسستن و شدن خلاصه می‌کند:

این صدا، صدای کیست؟

این صدای سبز،

نبض قلب آشنای کیست؟

این صدا که از عروق ارغوانی فلق

وز صفیر سیره و ضمیر خاک و

نای مرغ حق

می‌رسد به گوش‌ها صدای کیست؟

این صدا

که در حضور خویش و

در سرور نور

می‌رهاند و برهنه می‌کند

فراز دوم شعر اضطراب ابراهیم این کشمکش درونی را در هنگامه‌ی خطیری که ابراهیم، اسماعیل را به قربانگاه برده است با شکوهِ هر چه تمام‌تر به تصویر می‌کشد:

من درنگ می‌کنم

تو درنگ می‌کنی

ما درنگ می‌کنیم

خاک و میل زیستن در این لجن

می‌کشد مرا

تو را

به خویشتن

لحظه لحظه با ضمیر خویش جنگ می‌کنیم

وین فراخنای هستی و سرود را

به خویش تنگ می‌کنیم

همچو آن پیمبر سپید‌موی پیر

لحظه‌ای که پور خویش را به قتلگاه می‌کشید

از دو سوی

این دو بانگ را

به گوش می‌شنید

بانگ خاک سوی خویش و

بانگ پاک سوی خویش:

«هان چرا درنگ

با ضمیر ناگزیر خویش جنگ»

این صدای او

صدای ما

صدای خوف یا رجای کیست؟

هیچ کدام از این صداها با ما بیگانه نیست. هر دو صدا، صدای درون ماست و این راز خلقت انسان است و این کشمکش، تقدیر او در آفرینش. بستگی و رستگی، تلاطم و خواب هر دو را باید در وجود آدمی پذیرفت و آنها را باور کرد.

انسان در این اضطراب و کشمکش اگرچه همواره بوده و خواهد بود، اما میل باطنی او به آن طنین آسمانی گرایش دارد و تلاش او برای رَستن از بستگی‌هاست:

از دو سوی کوشش و کشش

بستگی و رستگی

نقشی از تلاطم ضمیر و

ژرفنای خواب اوست

اضطراب ما

اضطراب اوست

گوش کن ببین

این صدا صدای کیست؛

این صدا

که خاک را به خون و

خاره را به لاله

می‌کند بدل

این صدای سحر و کیمیای کیست

این صدا که از عروق ارغوان و

برگ روشن صنوبران

می‌رسد به گوش

این صدا

خدای را

صدای روشنای کیست؛ (16)

هر کدام از شعرهای دفترهای مختلف شفیعی را که پیش چشم داشته باشیم جلوه‌های مبانی عرفان و کشف و شهود اشراقی را می‌توانیم در آن به تماشا بنشینیم.

دشواری هنگامی است که بخواهیم در آثار شفیعی کدکنی شعری را بیابیم که نشانی از این مبانی در آن نباشد.

 

پانوشت‌ها

1- دامغانی، معلم، علی / رجعت سرخ ستاره / انتشارات سوره‌ی مهر / 1385

2/3/4 - در کوچه‌باغ‌های نیشابور / محمدرضا شفیعی کدکنی / 1350

5-سبزواری، حمید / سرود درد / انتشارات انجمن قلم ایران / 1389

6- دامغانی، معلم، علی / شرحه شرحه است صدا در باد؟ انتشارات سوره مهر / 1389

7/8/9/10/11/12/13/14 - در کوچه‌باغ‌های نیشابور / محمدرضا شفیعی کدکنی / 1350

15/16 - آواز باد و باران / نشر چشمه / چاپ اول / پاییز 1377

 

منابع:

روزنامه خراسان

پایگاه نی نیوز

شاعران پارسی‌زبان

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1040 به تاریخ 921217, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  یکشنبه 18 اسفند1392ساعت 20:55  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

مطالبی پیرامون خلوت و خلوت‌گزینی از دیدگاه مولوی و دیگر عرفا؛ دکتر رضا نجاتیان

حافظ غزلی دارد که در آن به مقام خلوت و خلوت‌گزینی اشارات خاصی داشته است. پس خوب است که این بحث را با کلام حافظ متبرک کنیم:

روضه‌ی خلد برین خلوت درویشان است

مایه‌ی محتشمی خدمت درویشان است

کنج خلوت که طلسمات عجایب دارد

فتح آن در نظر رحمت درویشان است

حافظ ار آب حیات ابدی می‌خواهی

منبعش خاک در خلوت درویشان است

من غلام نظر عاصف عهدم کو را

صورت خواجگی و سیرت درویشان است

و جناب مولانا هم مطرح می‌کند که:

لاله باشی کودکانت برکنند

دانه باشی مرغکانت بچنند

دانه پنهان کن به کلی بام شو

غنچه پنهان کن، گیاه بام شو

در تعریف خلوت بهتر است در آغاز به سخن بزرگان بپردازیم از شاه نعمت الله ولی شروع می‌کنیم که سرسلسله‌ی بسیاری از دراویش است و تعریف بسیار مسجع و شاعرانه و در عین حال جامعی از خلوت ارائه کرده است. وی می‌گوید خلوت عبارت است: از تقلیل طعام، قلت منام، صوم ایام، قلت کلام، ترک مخالطت انام، مداومت ذکر ملک عنام. که چند نکته در آن نهفته است از جمله کم خوردن، کم خفتن، روزه داشتن، کم سخن گفتن، با دیگران کم مراوده و رفت و آمد داشتن، ذکر گفتن و کم خیالبافی کردن. جناب ابن عربی در تعریف خلوت می‌فرماید: گفتگوی سِر و باطن انسان با خداوند یعنی درون انسان متوجه خداوند تبارک و تعالیٰ باشد. علامه‌ی تهرانی از عرفای معاصر می‌فرماید کناره‌گیری از غیر اهل‌الله مگر به قدر اضطرار یعنی این که با انسان‌هایی که اهل دنیایند و هدف الهی ندارند زیاد مراوده نداشته باشیم. جناب شاه نقش‌بند که سرسلسله‌ی فرقه‌ی نقش‌بندیه است می‌گوید به ظاهر با خلق و با باطن با حق بودن حقیقت خلوت است. و در دیگر عرفا خلوت را در عزلت از گناهان و هجرت از شهر بد و هجرت از انسان‌های بد یعنی آن‌هایی که اهل گناه و اهل ظاهر و اهل دنیا هستند دانسته‌‌اند.

مولانا هم چنین نگاهی دارد و می‌گوید:

خلوت از اغیار باید نی ز یار

پوستین بهر دی آمد نی بهار

یعنی این که خلوت به تعداد نیست که یکی خلوت است و بیش از یکی خلوت نیست. مثلا انسان در جلسه‌ای شرکت می‌کند که همه اهل باطن هستند و هدف هدف الهی است. در چنین جمعی به انسان همان انبساطی دست می‌دهد که در خلوت دست می‌دهد و برعکس اوقاتی هم هست که انسان تنها است اما در ترافیک خیالات مختلف در تشتت و پراکندگی اسیر است. عرفا بر این متفق النظر هستند که اولین گام در خلوت این است که انسان از شلوغی و عالم کثرت که عالم بیرون است یک توجهی پیدا کند به درون خودش و نگاهی به خویشتن خویش بیاندازد.

انگیزه‌ی خلوت در وهله‌ی اول این است که شخص با خود می‌گوید بهتر است در خلوت باشم تا این‌که آسیبی نبینم یعنی اینکه دیگران به من آسیب نرسانند مثلا در جمع گناهانی هست که در خلوت نیست مثل این‌که کسی غیبت دیگری را بکند و ما بشنویم یا اینکه چشم انسان در جمع به نامحرم بیفتد و گناهانی از این قبیل. اما عرفا می‌گویند بلندمرتبه‌ترین انگیزه در خلوت این است که انسان خلوت اختیار کند تا به دیگران آسیبی نرساند. یعنی انسان خود را در مقامی ببیند که ممکن است در روابطش به دیگران آسیب برساند، پس بهتر است ابتدا یک بازسازی‌ای در خود داشته باشد تا این آسیب را به حداقل برساند. خلوت ابتدا همان خلوت ظاهری است که اولین مقدمه‌اش عزلت است. عزلت هم همان‌طور که مشخص است از واژه‌ی اعتزال و عزل می‌آید یعنی گوشه‌گیری وگوشه‌نشینی و دوری جستن از خلق. در وهله‌ی اول وقتی انسان از جمع کناره می‌گیرد و گوشه‌ای برمی‌گزیند و به خود رجوع می‌کند با شلوغی درون خود مواجه می‌شود و می‌بیند چه بسا که درون از بیرون شلوغ‌تر و پُر رفت و آمد تر است. علت این هم این است که انسان مدت‌هاست با خود قهر کرده و با وجود خویش رابطه‌ای برقرار نکرده است و بنابراین انسی با وجود خویش ندارد. این‌قدر این محیط شلوغ است و انسان چنان با این محیط بیگانه است که در اولین مواجهه‌ها با درون خویش در هجوم خیالات مختلف احساس ترس می‌کند. انسان امروز از بس کم به خودش سر زده است خویشتن خویش را نمی‌شناسد پس در اولین حرکت به درون با ترس مواجه می‌شود و با سدی روبه‌رو می‌شود که ممکن است برگردد و باز به جمع پناه ببرد تا از این ترس در امان باشد. این فرار از خلوت می‌تواند به صورت پناه بردن به رسانه‌ها، مثل رادیو و تلویزیون، روزنامه خواندن، کتاب خواندن، بازی کردن و سرگرم کردن خود به تکنولوژی‌های جدید مانند موبایل و غیره، موسیقی گوش دادن رفتن و هزار و یک نوع فرار دیگر باشد.

انسان معاصر در این از خود بیگانگی روز به روز جلوتر و جلوتر می‌رود سعی می‌کند مرگ را فراموش کند و کمتر به مرگ فکر کند. شیوه‌ی زندگی جدید هم به این حرکت کمک می‌کند، مثلا در شهرهای جدید قبرستان‌ها را به بیرون از شهر می‌برند چون مرگ حقیقت خود‌آگاهی است و مانند آینه‌ای است که انسان را به تمامی به خود می‌نمایاند و نشان می‌دهد. به همین دلیل است که بسیار از عرفا از جمله مولانا معتقدند که مرگ هر کسی همرنگ خودش است و انسانی که از مرگ می‌گریزد در واقع در فرار از خود است.

پس گفتیم که انسان اولین جایی که با خود مواجهه می‌کند در خلوت است یعنی وقتی که تنها می‌شود و می‌خواهد از عالم بیرون فاصله بگیرد. مواجهه‌هایی دیگری هم انسان با درون خودش دارد از جمله خواب‌ها، انسان در خواب هم با درون خودش مواجه می‌شود و لذا مرحوم مطهری می‌گوید اگر می‌خواهید کمی به خودتان نزدیک شوید یک مقدار در خواب‌هایتان تامل کنید. خواب‌های آشفته مسلما حکایت می‌کند از درونی آشفته و نابسامان و خواب‌های سرشار از آرامش و زیبایی از درونی زیبا و پاک حکایت می‌کند.

اما اگر انسان خواسته باشد این درون آشفته را نظمی ببخشد و ویرایشی بر آن داشته باشد ابتدا متوجه این شلوغی بشود و این راهی ندارد غیر از به درون رفتن. به درون رفتن هم که در سر و صدا و آشفتگی میسر نمی‌شود پس در ابتدا خلوتی باید تا انسان خویشتن خویش روبه‌رو شود. انسان‌ها در شلوغی‌ها خود را گم می‌کنند و قدر و اندازه‌ی خویش را فراموش می‌کنند.

قدر خود نشناخت مسکین آدمی

از فزونی درشد و شد در کمی

به مرور زمان انسان که جایگاه خود را فراموش می‌کند دیگر در محرک‌هایش تفکر نمی‌کند یعنی به این فکر کند که من این کار را چرا باید انجام دهم و یا انجام می‌دهم. یعنی اگر انسان خلوتی نداشته باشد توجه آگاهانه‌ای به خود نداشته باشد یک مرتبه به خود می‌آید که می‌بیند درگیر زندگی روزمره شده و هر روز کارهایی را انجام می‌دهد بدون این که بداند چرا این کارها را می‌کند یا دلایلی که برای خود دارد از لحاظ سطح پایین می‌آید و انگیزش‌های رفتار انسان تقلیل می‌یابد و به مروز زمان زمینه‌ی مسخ یا الیناسیون در او فراهم می‌شود یعنی این محرک‌های خرد و کوچک وجود انسان را هم به اندازه‌ی خود تقلیل می‌دهند و انسان دچار دگرگونی می‌شود. این دلیلی است بر این که انسان باید خلوت و تاملی بر خویش داشته باشد تا در چرخه‌ی روزمرگی گرفتار نشود.

عارفان خلوت را شامل پنج مرحله می‌دانند:

صمت و جوع و سحر و خلوت و ذکر به دوام

ناتمامان جهان را کند این پنج تمام

یعنی سکوت و گرسنگی و شب‌زنده‌داری و عزلت گزیدن و ذکر گفتن و توجه و تذکر داشتن انسان را کامل می‌کند و سالک را به جلو حرکت می‌دهد. همه‌ی ما می‌دانیم که طبیعت از خلا گریزان است و ما اگر در جایی خلاءی درست کنیم به محض این‌که اسباب و علل آن خلاء را برداریم خلاء هم از بین می‌رود. از این روست که می‌گویند زمینه‌ی آمادگی برای خلوت ذکر است یعنی فکر انسان نمی‌تواند به هیچ چیزی توجه نکند یعنی باید با توجه به یک چیز توجه به سایر چیزها را در خود از بین ببرد و ذهنش را از پراکندگی خارج کند. این چیز در عرفان‌های مختلف مثلا می‌تواند شعله‌ی یک شمع باشد یا صدای ضربان قلب خود انسان یا دم و بازدم انسان یا دیگر چیزها، اما در عرفان اسلامی برای توجه و فرار از پراکندگی ذکر توصیه شده است. ذکر همان تکرار آهنگین کلامی مقدس است که هم موجب تسعید فکر و هم توجه به درون می‌شود. حضرت مولانا می‌فرماید:

ذکر آرد فکر را در احتزار

ذکر را خورشید این افسرده ساز

بحث دیگری که در رابطه با خلوت مطرح می‌شود لازمه‌ی این که بشود درون را از پراکندگی نجات داد خالی کردن دل از انگیزه‌های غیر الهی است. حضرت حافظ می‌فرماید:

خانه خالی کن دلا تا منزل جانان شود

این هوسناکان دل و جان جای لشکر می‌کنند

و یا:

یا خلوت دل نیست جای صحبت اضداد

دیو چو بیرون رود، فرشته درآید

حالا این سوال پیش می‌آید که انسان چگونه دل و ذهنش را متمرکز کند و از پراکندگی فاصله بگیرد. یکی این که انسان یکی یکی تعلقاتش را شناسایی کند و سعی کند با چنگ زدن به محرک‌های بزرگ‌تر و پراختن به چیزهای مهم‌تر از این تعلق‌ها بی‌اهمیت و دست و پا گیر خلاص شود. در اسلام هم اولین و مهم‌ترین شعار شعار لا اله الا الله بود یعنی به شمشیر لا همه‌ی بت‌ها و خداوند‌های دیگری که وجود انسان را مسخر کرده است را کشت تا جا برای الله باز شود و انسان بتواند بنده‌ی راستین الله شود. اما یک راه میان‌بر هم دارد و آن عشق است که می‌تواند به یک‌باره تمام توجه انسان را به معشوق متوجه کند. مثلا کسی که عاشق می‌شود دیگر فکر و ذکر و همه‌ی توجه‌اش به معشوقش متوجه می‌شود. یعنی دلی که تا دیروز دل و ذهنش صد جا بوده است امروز که عاشق شده است فقط به یک چیز توجه دارد. مولانا و دیگر عرفا هم به عشق توجه خاصی داشته‌اند و به همین دلیل است که مولانا تحمیدیه‌ی مثنوی را به حمد عشق اختصاص می‌دهد و پس از مقدمه هم به سراغ داستانی در خصوص عشق می‌رود. و به قول مولانا عشق است که هم افلاطون و هم جالینوس ما است و می‌تواند دردهای روحی و جسمی را ما برطرف کند.

نکته‌ی دیگر این که انسان به وقتی به درون توجه کرد و کم کم با وجودش آشتی کرد و این درون متلاطم و شلوغ را نظمی بخشید دیگر می‌تواند در جمع هم خلوت داشته باشد. یعنی در هر لحظه به خود توجه دارد و قدر خویش را می‌شناسد و جمع‌های مختلف نمی‌توانند او را مانند تخته‌پاره‌ای به اطراف ببرد. این بالاترین مرحله‌ی خلوت است که دیگر انسان نه در جمع به کسی صدمه‌ای می‌رساند و نه دچار صدمه می‌شود بلکه هم خود به سمت الله حرکت می‌کند و هم دست دیگران را می‌گیرد و با خود به بالا می‌برد.

هرگز حضور حاضر غایب شنیده‌ای

من در میان جمع و دلم جای دیگر است

***


برچسب‌ها: مثنوی خوانی, کنفرانس ادبی, تحقیق رضا نجاتیان
+ نوشته شده در  یکشنبه 18 اسفند1392ساعت 20:33  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

3-    کنفرانس ادبی؛ ما، انبوه کرکسان تماشا (نگاهی به درون و بیرون شعر استاد محمدرضا شفیعی کدکنی)؛ مصطفی محدثی خراسانی؛ قسمت دوم

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود را مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکلی وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

ما، انبوه کرکسان تماشا (نگاهی به درون و بیرون شعر استاد محمدرضا شفیعی کدکنی)؛ مصطفی محدثی خراسانی

... ادامه از قسمت اول

و نیز غزل "آن عاشقان ِ شرزه" که حماسی‌تر و موضع‌مندتراست از منظر فرهنگ شهادت و ایثار، به بیان جاودانگی خون شهیدان و امتداد راه آنان پرداخته است:

آن عاشقان شرزه که با شب نزیستند

رفتند و شهر ِ خفته ندانست کیستند

فریادشان تموّج شطّ حیات بود

چون آذرخشْ در سخن خویش زیستند

مرغان پَرگشوده‌ی طوفان، که روز مرگ

دریا و موج و صخره بر ایشان گریستند

می‌گفتی ای عزیز! سترون شده ست خاک

اینک ببین برابر چشم تو چیستند

هر صبح و شب به غارت طوفان روند و باد

باز آخرین شقایق این باغ نیستند (4)

و باز وقتی شعرهای ضد آمریکایی شاعران انقلاب از جمله ترانه‌ی طرحی از تائیس ِ "علی معلم دامغانی" را می‌خوانم :

طرح

آزادی به رغم بندگی کردن

طرح مشرک

طرح کافر زندگی کردن

طرح اومانیتۀ بالیده از تخنه

طرح در ایمان انسان آخرین رخنه

طرحی از تائیس مشعل دار، از ابلیس

ماده دیوی مانده بر امواج آتلانتیس

طرحی از تائیس

شعر نیویورک شفیعی کدکنی به ذهنم خطور می‌کند، شعری که در زمانی سروده شده که آمریکا هنوز نه‌تنها به عنوان شیطان معرفی نشده بود که بزرگ‌ترین شریک سیاسی، نظامی و اقتصادی ایران بود و این خود بیانگر روحیه‌ی استکبارستیزی و هوشمندی شفیعی کدکنی است در دشمن‌شناسی :

نیویورک

او می‌مکد طراوت گل‌ها و بوته‌های آفریقا را

او می‌مکد تمام شهد گل‌های آسیا را

شهری که مثل لانه‌ی زنبور انگبین

تا آسمان کشیده و شهد آن دلار

یک روز

در هرم آفتاب کدامین تموز

موم تو آب خواهد گردید

ای روسپی عجوز ؟ (5)

شفیعی هوشمند و آگاه به رسالت تاریخی خویش در کار روشنگری و تلنگر زدن به وجدان‌هایی است که امیدی به بیدارشدن آن‌ها دارد، در زمانه‌ای که به تعبیر شفیعی زمانه‌ی عسرت است و شاعران غفلت‌زده، خود را به برگ رخصتی فروخته‌اند و دل‌خوش که شعر می‌گویند، شعر‌هایی که از خواب هم ژرف‌تراست و بازی با معاشقه‌ی سرو و قمری و لاله:

در این زمانه‌ی عسرت

به شاعران زمان برگ رخصتی دادند

که از معاشقه‌ی سرو و قمری و لاله

سرودها بسرایند ژرف‌تر از خواب (6)

او به حکم آیات قرآن ایمان دارد که "خداوند سرنوشت هیچ قومی را تغییر نخواهد داد، مگر اینکه خودشان بخواهند و در مسیر تحقق آن تلاش کنند" او می‌داند که تمام جاده‌ها از او آغاز می‌شود، کافی است خویش را باور کند و حضور خود را دریابد:

می‌خواهم

در مزرع ستاره زنم شخم

و بذرهای صاعقه را یک یک

با دست‌های خویش بپاشم

وقتی حضور خود را دریافتم

دیدم تمام جاده ها از من

آغاز می شود (7)

او به خواب مرداب‌ها حسرت نمی‌برد، و زندگی سرتاسر تلاطم و موج را پذیرفته است، و چون اقبال لاهوری باور دارد که موج تا هنگامی موج است که آرام نگیرد، زیرا به محض آرام گرفتن، نابود خواهد شد، شفیعی در زمانه‌ی شعرهای خواب‌آور، زندگی دریایی و دست در گریبان با موج و پریشانی و طوفان را برگزیده است:

حسرت نبرم به خواب آن مرداب

کآرام درون دشت شب خفته‌ست

دریایم و نیست باکم از طوفان

دریا همه عمر خوابش آشفته ست (8 )

این یک منظر به شعر شفیعی کدکنی بود، منظری که مخاطب را بیشتر متوجه جلوه‌ی بیرونی شعر شفیعی کدکنی می‌کند و جان‌مایه‌ی مقاومت را در شعرهای او نشان می‌دهد. اما از منظری دیگر، در میان شاعران معاصر، دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی از دلبسته‌ترین شاعران به آموزه‌های عرفانی و پیشینه‌ها و پشتوانه‌های فرهنگی این مرز و بوم است و هیچ شعری از او را نمی‌توان سراغ گرفت که پشت‌گرم این مبانی ارزشمند نباشد.

شفیعی نه تنها در شدت بهره‌مندی از مبانی عرفان در جریان شعر معاصر چهره‌ای بی نظیر است که در کیفیت بهره‌مندی از این مبانی نیز ویژگی‌های خاص خودش را دارد. ایده‌های معرفتی و فلسفی و حکیمانه، الهام‌بخش شعرهای شفیعی‌اند، تمام شعر پیرامون همان ایده‌ها می‌چرخد و محورهای افقی و عمودی مستحکم و منسجم خویش را در پرتوی مغناطیس همان ایده‌ها پیدا می‌کند و به کمال می‌رسد.

آشکارترین جلوه‌ی وابستگی و دلبستگی شفیعی به میراث فرهنگی و معرفتی و اساطیری این سرزمین، در عناوین شعرهایش نمود پیدا می‌کند.

این عناوین گاه نام شخصیت‌های مشهور یا نام کتابی مشهور یا عبارت یا مضمون معرفتی مشهوری از این شخصیت هاست؛ عناوینی چون بار امانت، هفت‌خوانی دیگر، نور زیتونی، آیینه‌ی جم، محاکمه‌ی فضل الله حروفی، حلاج، مزمور، آواره‌ی یمگان، شطح، معراج‌نامه، اضطراب ابراهیم، سیمرغ و … نشان از این دلبستگی دارند.

بهره‌مندی‌های شفیعی از پشتوانه‌های فرهنگ و اساطیر و عرفان، محدود به ذکر اصطلاحات یا استفاده‌ی تلمیحی از آن‌ها نمی‌شود. او این مفاهیم را از دل تاریخ به عرصه‌ی دغدغه‌های امروز انسان می‌کشاند و در رستاخیزی شورآفرین حیاتی دوباره می‌بخشد. استفاده از حلاج و فرهنگ مفهوم و واژگانی که همراه دارد، از مصادیق چشمگیر استفاده تلمیحی از یک پدیده در تاریخ ادبیات و به خصوص شعر فارسی است:

تا به پای علم دار نیاوردش عشق

سر شوریده‌ی منصور به سامان نرسید

***

گفت آن یار کزو گشت سر ِ دار بلند

جُرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد

حلاج آن‌گاه که به شعر شفیعی راه می‌یابد، دیگر یک شخصیت معرفتی تاریخی نیست که در مقطعی نقش‌آفرینی کرده و اکنون باید از او به خاطر آن نقش‌آفرینی تجلیل کرد و تنها او و مفاهیمی که در هاله‌ی او قرار دارند را دستمایه‌ی مضمون‌آفرینی قرار داد و به این وسیله شعر خویش را به پشتوانه‌های فرهنگی مزیّن کرد.

حلاج در آیینه‌ی شعر شفیعی دوباره نمایان می‌شود در حالی که کماکان سرود سرخ اناالحق ورد زبان اوست. حلاج در شعر شفیعی هنوز بر دار است و کماکان شحنه‌های پیر از مرده‌ی او پرهیز می‌کنند و هنوز نام عاشقانه‌ی او نجوای لحظات مستی و راستی رندان سینه‌چاک نیشابور که نمادی از هستی به حساب می‌آید، است:

در آینه دوباره نمایان شد

با ابر گیسوانش در باد

باز آن سرود سرخ اناالحق

ورد زبان اوست

تو در نماز عشق چه خواندی؟

که سال‌هاست

بالای دار رفتی و این شحنه‌های پیر

از مرده‌ات هنوز پرهیز می‌کنند

تا اینجای شعر این حلاج است که از دل تاریخ به روزگار ما آمده است و اکنون در ادامه شعر این ماییم که به دل تاریخ بازمی‌گردیم و هم‌عصر حلاج می‌شویم. ما که در لحظه به دار آویخته شدن حلاج، کرکسان تماشا بودیم و کنار شحنه‌های مامور و مامورهای معذور با سکوت خوی‌، آنها را تایید کردیم :

وقتی تو

روی چوبه دارت

خموش و مات

بودی

ما

انبوه کرکسان تماشا

با شحنه‌های مامور

مامورهای معذور

همسان و همسکوت

ماندیم..

شعر مدام بین تاریخ و اکنون در رفت و آمد است و در همین رفت و آمده است که تاریخ و ما یگانه می‌شویم و به عصری واحد می رسیم. تاریخ در ما زنده می‌شود و ما در تاریخ. و از خاکستر حلاج دوباره مردانی چون او می‌رویند و مستان نیمه‌شب که حلاج‌های این روزگارند نام او را ترجیع‌وار زمزمه می‌کنند:

خاکستر تو را

باد سحرگهان

هر جا که برد

مردی ز خاک رویید

در کوچه‌باغ‌های نشابور

مستان نیم‌شب، به ترنم

آوازهای سرخ تو را باز

ترجیع‌وار زمزمه کردند

نامت هنوز ورد زبان هاست (9)

... ادامه دارد 

پانوشت‌ها

1- دامغانی، معلم، علی / رجعت سرخ ستاره / انتشارات سوره‌ی مهر / 1385

2/3/4 - در کوچه‌باغ‌های نیشابور / محمدرضا شفیعی کدکنی / 1350

5-سبزواری، حمید / سرود درد / انتشارات انجمن قلم ایران / 1389

6- دامغانی، معلم، علی / شرحه شرحه است صدا در باد؟ انتشارات سوره مهر / 1389

7/8/9/10/11/12/13/14 - در کوچه‌باغ‌های نیشابور / محمدرضا شفیعی کدکنی / 1350

15/16 - آواز باد و باران / نشر چشمه / چاپ اول / پاییز 1377

 

منابع:

روزنامه خراسان

پایگاه نی نیوز

شاعران پارسی‌زبان

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1039 به تاریخ 921210, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  یکشنبه 11 اسفند1392ساعت 20:21  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

3-    کنفرانس ادبی؛ ما، انبوه کرکسان تماشا (نگاهی به درون و بیرون شعر استاد محمدرضا شفیعی کدکنی)؛ مصطفی محدثی خراسانی؛ قسمت اول

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود را مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکلی وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

ما، انبوه کرکسان تماشا (نگاهی به درون و بیرون شعر استاد محمدرضا شفیعی کدکنی)؛ مصطفی محدثی خراسانی

هرگاه به این ابیات مشهور از مثنوی عاشورایی علی معلم دامغانی می‌رسم که می‌گوید:

... از پا حسین افتاد و ما بر پای بودیم

زینب اسیری رفت و ما بر جای بودیم

چون بیوه‌گان {ن و: بیوگان} ننگِ سلامت ماند بر ما

تاوان این خون تا قیامت ماند بر ما... (1)

ناخود‌آگاه، شعر"حلاج" از استاد شفیعی کدکنی خراسانی در ذهنم تداعی می‌شود که یک دهه قبل در کتاب "در کوچه‌باغ‌های نشابور" آمده است؛ ابیاتی که مفهوم مواخذه از خویش و تاریخ را به خاطر بی‌تفاوتی در مقابل عاشورا برای اولین بار به گونه‌ی انقلابی مطرح می‌کنند :

در آینه دوباره نمایان شد

با ابر گیسوانش در باد

باز آن سرود سرخ اناالحق

وردِ زبان اوست

تو در نماز عشق چه خواندی؟

که سال‌هاست

بالای دار رفتی و این شحنه‌های پیر

از مرده‌ات هنوز،

پرهیز می‌کنند

نام تو را به رمز

رندان سینه‌چاک نشابور

در لحظه‌های مستی

- مستی و راستی -

آهسته زیر لب

تکرار می‌کنند

وقتی تو

روی چوبه‌ی دارت

خموش و مات بودی

ما

انبوه کرکسان تماشا

با شحنه‌های مامور؛

مامورهای معذور

همسان و همسکوت ماندیم

خاکستر تو را

باد سحرگهان

هر جا که بُرد

مردی ز خاک رویید

در کوچه‌باغ‌های نشابور

مستان نیم‌شب به ترنّم

آوازهای سرخ تو را باز

ترجیع‌وار، زمزمه کردند

نامت هنوز وردِ زبان‌هاست!

گویا، روز به دار آویختن حلاج، تکرار روز عاشوراست، و آنانی که در آن روز بی‌تفاوت ایستادند و تنها مشاهده‌گر این جنایت بودند، همانانی هستند که در روز عاشورا نیز تماشاگر بودند و همانان در واقع ما بودیم، چرا که اگر امروز هم حسین و یا حلاجی به پا خیزند {ن و: خیزد} دوباره تماشاگر خواهیم بود.

وقتی تو

روی چوبه‌ی دارت

خموش و مات بودی

ما

انبوه کرکسان تماشا

با شحنه‌های مامور؛

مامورهای معذور

همسان و همسکوت ماندیم

با این همه، حق و حقیقت، و مبارزه در راه آن، بی‌حجت نخواهد ماند و خون حسین‌ها و حلاج‌ها به هدر نخواهد رفت و از خون آنان رویش‌های تازه‌ای پا می‌گیرد، و خاکستر آنان سرچشمه‌ی آتشفشان‌هایی خواهد شد که چون مشعلی راه را به حق‌پویان نشان خواهد داد.

خاکستر تو را

باد سحرگهان

هر جا که بُرد

مردی ز خاک رویید

در کوچه‌باغ‌های نشابور

مستان نیم‌شب به ترنّم

آوازهای سرخ تو را باز

ترجیع‌وار، زمزمه کردند

نامت هنوز ورد زبان‌هاست!

چنین است که حلاج، پس از قرن‌ها دوباره در آینه نمایان می‌شود، و باز سرود سرخ انالحق وردِ زبان اوست، و هنوز شحنه‌های پیر از مُرده‌ی او پرهیز و رندان سرمست نام او را به زمزمه تکرار می‌کنند:

در آینه دوباره نمایان شد

با ابر گیسوانش در باد

باز آن سرود سرخ اناالحق

ورد زبان اوست

تو در نماز عشق چه خواندی؟

که سال‌هاست

بالای دار رفتی و این شحنه‌های پیر

پرهیز می‌کنند از مرده‌ات هنوز،

رندان سینه‌چاک نشابور نام تو را به رمز

در لحظه‌های مستی

- مستی و راستی -

آهسته زیر لب، تکرار می‌کنند  (2)

و نیز بسیاری از شعرهای انقلاب و دفاع مقدس از شاعران انقلاب را که می‌خوانم، شعرهای مجموعه "در کوچه‌باغ‌های نشابور" از جمله این غزل را به یاد می‌آورم:

موج موج خزر از سوگ سیه‌پوشانند

بیشه دلگیر و، گیاهان همه خاموشانند

بنگر آن جامه‌کبودان ِ افق، صبح‌دَمان

روح ِ باغ‌ِاند کزین گونه سیه‌پوشانند

چه بهاری است خدا را که در این دشتِ ملال

لاله‌ها آینه‌ی خون سیاووشانند

آن فروریخته گل‌های پریشان در باد

کز می ِ جام ِ شهادت همه مدهوشانند

نامشان زمزمه‌ی نیمه‌شب مستان باد

تا نگویند که از یاد فراموشانند

گرچه زین زهر سمومی که گذشت از سر باغ

سرخ گُل‌های بهاری همه بی‌هوشانند

باز در مقدم ِ خونین ِ تو ای روح ِ بهار

بیشه در بیشه درختان همه آغوشانند (3)

غزل، سوگ‌سروده‌ای حماسی است برای شهدای مبارزه با رژیم طاغوت که در مرداد ماه سال هزار و سیصد و پنجاه شمسی در اوج اختناق و سیطره‌ی ساواک سروده شده است. این غزل سرمشق نه تنها زبانی که ذهنی بسیاری از غزل‌های انقلاب و دفاع مقدس است. زنده ماندن یاد و تداوم راه شهیدان که از محوری‌ترین مولفه‌های مفهومی شعر شهادت و ایثار انقلاب اسلامی است، گویا اولین بار در این شعرمتجلی شده است.

 ... ادامه دارد

 

پانوشت‌ها

1- دامغانی، معلم، علی / رجعت سرخ ستاره / انتشارات سوره‌ی مهر / 1385

2/3/4 - در کوچه‌باغ‌های نیشابور / محمدرضا شفیعی کدکنی / 1350

5-سبزواری، حمید / سرود درد / انتشارات انجمن قلم ایران / 1389

6- دامغانی، معلم، علی / شرحه شرحه است صدا در باد؟ انتشارات سوره مهر / 1389

7/8/9/10/11/12/13/14 - در کوچه‌باغ‌های نیشابور / محمدرضا شفیعی کدکنی / 1350

15/16 - آواز باد و باران / نشر چشمه / چاپ اول / پاییز 1377

 

منابع:

روزنامه خراسان

پایگاه نی نیوز

شاعران پارسی‌زبان

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1038 به تاریخ 921203, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  یکشنبه 4 اسفند1392ساعت 12:50  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

3-    کنفرانس ادبی؛ گفت‌وگو با استاد محمدحسن ابریشمی پژوهشگر در باب تاریخ کشاورزی ایران؛ کاظم خطیبی

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود را مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکل تایپی یا دستوری یا ... وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

گفت‌وگو با استاد محمدحسن ابریشمی پژوهشگر در باب تاریخ کشاورزی ایران؛ کاظم خطیبی

امیدواریم استاد دکتر محمد حسن ابریشمی، این پژوهشگر دقیق و پرتلاش 120 سال عمر کند، ولی وصیّت ایشان چنین است: «وصیت کرده‌ام که در تربت حیدریه به خاک سپرده شوم و سنگ مرقدم را به شکل یک کتاب باز طراحی کنند، و روی آن بنویسند: محمدحسن ابریشمی کسی که با کتاب زندگی کرد، به کتاب عشق ورزید، و با کتاب درگذشت».

گفت‌وگو با استاد محمدحسن ابریشمی پژوهشگر در باب تاریخ کشاورزی ایران حاصل تجربه و دانش این محقق پُرتلاش را می‌توان در لابلای کتاب‌هایی جستجو کرد که در زمینه‌ی پسته و زعفران ایران منتشر شده‌اند بی‌تردید در آینده یکی از پُرارزش‌ترین کتاب‌های ایران در زمینه‌ی تاریخ کشاورزی به نام وی ثبت خواهد شد.

زندگی‌نامه‌ی استاد محمدحسن ابریشمی مرور خاطرات و زندگی‌نامه‌ی استاد ابریشمی را از سال 1318 آغاز می‌کنیم. یعنی زمانی که در تربت حیدریه متولد شد. جالب است که نام خانوادگی این پژوهشگر، در باب مباحث تاریخ کشاورزی ایران هم به نوعی با امور فلاحتی ارتباط دارد که در این باره چنین می‌گوید: «نام‌خانوادگی من از این جهت ابریشمی است که نیای بزرگم (حاج ملا احمد شعرباف یزدی) در عهد ناصرالدین شاه از یزد به تربت حیدریه مهاجرت کرد و با فرزندانش (حاج‌ ملا ‌رجبعلی و حاج‌ ملا غلامحسین) به اشاعه‌ی علم و پیشه‌ی نوغانداری مشغول شده‌اند؛ پدرم (حاج ‌علی‌اکبر) متولد 1269 در تربت شیوه‌ی پدر (حاج‌ غلامحسین) را دنبال کرد و به کسب علم و کار کشاورزی و تولید ابریشم پرداخت، و با تأسیس اداره‌ی سجل احوال در سال 1307 نام‌خانوادگی (ابریشمی) گرفت. و در اردیبهشت 1322 درگذشت، روانش شاد باد».

وی در ادامه به چند کتاب خطی و چاپ سنگی بر جای مانده از پدر و اجداد خود که برخی به خط خود آنان است اشاره می‌کند و از چگونگی عشق و علاقه‌اش به خرید و خواندن کتاب می‌گوید: «در پنج سالگی به مکتب آتو (مرحومه بی‌بی طاووس علوی طباطبائی)، رفتم و با خواندن قرآن و صد کلمه آشنا شدم، از مکتب که می‌آمدم کتاب‌های مرحوم پدرم را ورق می‌زدم، هزار و یک‌شب را می‌خواندم. مادرم (حاجیه بانو فاطمه دوستی، وفات 19/9/1380) شب‌ها برای من و دو برادرم (حاج ‌محمدعلی ابریشمی، وفات 14/8/1365، و حسین ابریشمی) داستان‌های گلستان، کلیله و دمنه و فرائد الادب را می‌خواند و قصه‌های شیرین می‌گفت؛ به دبستان می‌رفتم، دوره‌ی ابتدایی را در دبستان‌های رضائیه، قطب و گل به پایان بردم؛ اما عشق به کتاب و مطالعه را در من یکی از معلمان دوران ابتدایی دو چندان کرد، موضوع آن از شیرین‌ترین خاطرات کودکی من است از این قرار که: از درس انشا همواره نمره‌ی عالی می‌گرفتم روزی که انشای خود را در کلاس درس می‌خواندم، جمله‌ای طولانی شد، آموزگار گفت: این سطر را از نو بخوان. جمله‌ای که مجدد خواندم قدری با جمله‌ی قرائت‌شده تفاوت داشت، آموزگار بالای سرم آمد، دفتر انشایم را بستم. از دستم گرفت و نگاه کرد، دید ذیل موضوع انشا نانوشته است. با حیرت پرسید: این انشا را از حفظ خواندی؟ چند تن از هم‌کلاسان همهمه‌کنان گفتند: «ابریشمی هیچ‌وقت انشا نمی‌نویسد، همیشه از بر می‌خواند». به گریه افتادم، معلم جثه‌ی کوچک مرا در آغوش گرفت، دستی بر سر و چشمان اشک‌بارم کشید، و گفت: «آفرین»، در چشمانش عواطف صمیمانه‌اش را دیدم، و اشک شادی‌ام جایگزین گریه‌ی ناشی از ترس بی‌آبرویی شد. آن آموزگار روان‌شاد غلامرضا عظیمی قندشتنی بود، که روز بعد چند کتاب کوچک به من اهدا کرد، زان پس به خرید کتاب و مطالعه‌ی مرتب عادت کردم. تا آن‌که وارد دبیرستان شدم، در سال 1334 به همراه یکی از دوستانِ هم‌کلاسی (آقای دکتر فریدون افتخاری، متخصص جراحی، مقیم لندن) با اجازه‌ی رئیس دبیرستان قطب (روانشاد دکتر علی عبدالحمیدی) و رئیس فرهنگ (مرحوم محمد رئیسی) در یکی از اتاق‌های دبیرستان کتابخانه‌ای دایر کردم و هر کتاب را شبی ده‌شاهی (نیم‌ریال) کرایه می‌دادم، ضمن آنکه اول شاگرد بودم و به اردوی بهترین دانش‌آموزان خراسان در وکیل‌آباد مشهد اعزام شدم. وقتی در سال 1339 دیپلم گرفتم در حدود 2000 جلد کتاب داشتم که بیشتر آنها را خوانده بودم».

در ابتدا هدف ابریشمی جوان تحصیل در رشته‌ی طب بود ولی بعد از مدت کوتاهی سرنوشت او به گونه‌ دیگری رقم خورد «در سال 1340 در رشته‌ی پزشکی دانشگاه تهران شرکت کردم و قبول نشدم. بعد در رشته‌ی پزشکی دانشگاه ملی ثبت‌نام کردم در پایان ترم اول به دلیل هزینه شهریه که هر ترم 5000 تومان بود به ناچار ترک تحصیل کردم و پس از آن در یک کتاب‌فروشی مشغول کار شدم. در سال 1341 بانک کشاورزی استخدام می‌کرد، کنکور آن را دانشگاه ملی انجام داد، به همراه یکصد نفر قبول شدم. دوره بانکداری دانشگاه ملی را گذراندیم، اولین دوره بود که بانک کشاورزی در دانشگاه دوره‌ی آموزشی گذاشت. شادروان نظام‌وفا (شاعر و نویسنده مشهور) استاد آیین نگارش ما بود. روزی قطعه‌ای از کتاب آئینه دل ایشان را از حفظ خواندم، خیلی خوشش آمد، تشویقم کرد.

پس از گذراندن دوره‌ی بانکداری دانشگاه و کارآموزی در ادارات مرکزی بانک به تربت‌جام منتقل شدم. در آن موقع خطم خوب نبود، تحویلدار شعبه (آقای رجبعلی دوستخواه) خوشنویس ماهری بود. از وی خواستم روزانه چند سند بانکی را به خط خوش بنویسد تا من از روی آن وارد دفاتر وام‌ها کنم. شش ماه بعد خط من از آقای دوستخواه بهتر شد. آقای حسن خلیلی مدیر کل بانک کشاورزی خراسان برای بازدید شعبه تربت جام آمد، از دیدن دفاتر وام‌ها با خط زیبا حیرت کرد، از من تقدیر به عمل آورد، آن مرحوم به خانه‌ام آمد و با دیدن کتاب‌هایم، تقاضای انتقال مرا به تهران خواستار شد. اولین مقالات خود را تحت عنوان «شعرا و فضلای تربت جام» نوشتم که در روزنامه آفتاب شرق در مشهد به چاپ می‌رسید. کار شعبه‌ی تربت جام بسیار سنگین بود (چون از جانب دولت، پس از انجام اصلاحات ارضی، وصول اقساط 15 ساله زارعین صاحب زمین شده و نیز دستور پرداخت مالکان آنها باید توسط بانک کشاورزی انجام می‌گرفت، و تعداد اسناد بسیار زیاد بود) از صبح زود تا شام به کار بانک مشغول بودم و ساعات فراغت روز و مخصوصاً شب‌ها تا نزدیک سحر مطالعه می‌کردم. بنابر اقتضا و طبیعت شغلی به همه روستاهای گستره پهناور تربت‌جام و بخش‌های آن می‌رفتم، از شیوه‌ی کشاورزی سنتی، آداب و رسوم در نشست و برخاست‌های با روستاییان چیزهای زیادی یاد گرفتم و لذت می‌بردم. یادداشت‌هایی نیز تهیه می‌کردم. در سال 1343 به بجنورد منتقل شدم. طی دو سال از روستاهای مختلف این شهرستان و بخش‌های وسیع آن، ضمن مأموریت، دیدار می‌کردم، از رستنی‌ها و پوشش گیاهی بسیار متنوع، وضعیت اقلیمی، کشت و کار و هر آنچه مربوط به کشاورزی و باغبانی و طبیعت بود اطلاعاتی به دست می‌آوردم. در سال 1346 ازدواج کردم، و مدت کوتاهی به زادگاهم تربت حیدریه منتقل شدم. شهرستان بسیار پهناور تربت (در دهه 1340) به لحاظ تنوع اقلیمی و حاصلخیزی، خاک استعداد کشت و پرورش انواع مختلف محصولات کشاورزی و میوه‌های نیمه‌گرمسیری، سردسیری و معتدل را دارد. تصور می‌کردم اطلاعاتم درباره نواحی گسترده‌ی این شهرستان زیاد است، اما با سفرهای دور و دراز (اغلب با همکار هم‌دیاریم حاج‌علی‌اصغر ‌الله‌بیگی) در بخش‌ها و روستاهای این منطقه متوجه استعدادهای مختلف اقلیمی و کشاورزی بسیار ممتاز این منطقه شدم. در سال 1347 بنابر ترغیب و معاضدت دانشمندان گرانقدر هم‌دیارم شادروانان حسینعلی راشد و محمود شهابی به تهران آمدم، کارم در اداره‌ی بررسی‌های اقتصادی بانک کشاورزی، بررسی و مطالعه کارها و اطلاعات کشاورزی، اقتصادی و تهیه گزارش در زمینه این گونه مباحث و موضوعات بود».

استاد ابریشمی، علاوه بر مطالعه و تحقیق، به خطاطی و خوشنویسی علاقمند است و البته در زمینه طراحی و گرافیک نیز تبحر دارد «در همان زمان خطاطی و خوشنویسی را نزد شادروانان حسین میرخانی و ابراهیم بوذری یاد گرفتم، با استاد گرانقدر محمدرضا شجریان، و نیز دوست هم‌دیاری گرامی شادروان علی عریانی (وفات 4/8/1386)، اساتید خطاط مشترکی داشتیم. علاوه بر این گرافیست زبردستی بودم و نمودارهای مجله بانک را تهیه می‌کردم. در سال 1348، دوست و همکار بسیار صمیمی‌ام روانشاد محمد فرزین‌معتمد (وفات 11/12/1379) طی اقدامی شگفت، بی‌اطلاع من، از پرونده کارگزینی‌ام عکس و رونوشت شناسنامه و مدرک تحصیلیم را برداشته و نام مرا به عنوان داوطلب در کنکور دانشگاه ملی ثبت‌نام کرده بود. روز جمعه، صبح زود که خواب بودم آقای فرزین آمد و بیدارم کرد. کارت شرکت در کنکور را نشانم داد و گفت: ساعت 9 امتحان شروع می‌شود، آماده باش با هم می‌رویم. دنبالم آمد و رفتیم به دانشگاه ملی (شهید بهشتی کنونی) و در امتحان کنکور رشته‌های علوم انسانی شرکت کردم. با وجود عدم آمادگی بین 3700 نفر شرکت‌کننده رتبه‌ی یازدهم را کسب کردم. کلاس‌ها از ساعت 5 بعدازظهر تا 11 شب بود. سال اول رشته روانشناسی خواندم. کتاب‌های زیادی در این رشته مطالعه کردم، در پی آن احساس کردم که گرفتار بیماری اسکیزوفرنی هستم. رفتم پیش استاد و گفتم مطالعه کتاب‌های روانشناسی در من ایجاد توهم کرده است؛ آن رشته را رها کرده، مدتی به کلاس‌های جامعه‌شناسی و چندگاهی تاریخ رفتم و سرانجام در رشته‌ی جغرافیا تحصیل را ادامه دادم. جمعاً بیش از 220 واحد درسی را گذراندم. کار بانک کشاورزی سنگین بود، درس‌ها مشکل و با وجود این مرتباً از نظر شغلی تقدیر می‌شدم، در‌س‌هایم خوب بود، عنوان رساله‌ی لیسانسم «زعفران، طلای سرخ کرانه‌های کویر» بود که بسیار مورد توجه قرار گرفت. بعد از مدتی یادداشت‌هایی راجع به پیشینه‌ی کشاورزی در ایران نوشتم و قصدم این بود که درباره‌ی تاریخ کشاورزی ایران مطلبی بنگارم چون در این زمینه چنین کتابی وجود ندارد که جوابگوی به حق کشاورزی ایران باشد. به علاوه در زمینه‌ی محصولات و فراورده‌های مختلفی چون پسته، زعفران، زیره، خرما، عناب، ابریشم، سقز و ... نیز مطالعات و یادداشت‌های تحقیقات زیادی داشتم».

استاد، سپس به نقل یکی از خاطرات تلخ و شیرین زندگیش می‌پردازد و اینکه به خاطر خرید مسکن مجبور شد تا تمام کتاب‌هایش را بفروشد: «وقتی دیپلم گرفتم حدود 2000 جلد کتاب داشتم و به تدریج آن را تا 5000 افزایش دادم. در سال 1353 بانک کشاورزی به من وام مسکن (به مبلغ 103 هزار تومان) داد که برای تهیه مسکن این مبلغ کفایت خرید خانه را نمی‌کرد، همه‌ی کتاب‌هایم را به تالار کتاب به مبلغ بیست هزار تومان فروختم و مدت‌‌ها در تنهایی گریه می‌کردم. به عنوان کارشناس به اداره سازمان و روش‌ها منتقل شدم، در سال 1355 دولت، بانک کشاورزی را موظف کرده بود که با اعطای وام‌هایی در استان سیستان و بلوچستان زمینه‌های عمران و آبادی منطقه را فراهم کند. به پیشنهاد آقای ضیاء‌نژاد هاشمی (رئیس اداره سازمان و روش‌ها) حکم مأموریتی برای من و آقای علی سرشکی (از کارشناسان سازمان و روش‌ها) به امضای مرحوم حسن امامی مدیرعامل بانک کشاورزی صادر شد، مبنی بر آن‌که استان سیستان و بلوچستان را بررسی و گزارشی تهیه کنیم. نزدیک سه ماه، در گرماگرم تابستان تمامی روستاها و بخش‌ها را مورد مطالعه و بررسی قرار دادیم. آقای سرشکی سی‌صفحه درباره‌ی سازمان و تشکیلات بانک و اعزام اکیپ‌های سیار به منطقه تهیه کرد، و اینجانب 250 صفحه درباره شرایط اقلیمی، کشاورزی، اقتصادی و اجتماعی سیستان و بلوچستان، پیشنهادهای سازنده‌ای نوشتم، که پاداش محرمانه‌ای به من دادند. به سرعت شروع به خرید کتاب‌های از دست رفته و دیگر متون مورد مطالعه‌ام کردم.

وی افزود: در سال 1359 گزارشی با عنوان «انقلاب آموزشی، تبدیل بسیاری از مدارک تحصیلی به جواز تولید» در 78 صفحه تهیه کردم و نسخه‌هایی از آن را برای مقامات جمهوری اسلامی فرستادم، که از جانب شادروان دکتر سیدمحمد حسینی بهشتی (رئیس قوه قضاییه) و آقایان دکتر علی شریعتمداری (عضو شورای انقلاب فرهنگی) و دکتر عباسعلی زالی (قائم مقام وزیر کشاورزی) و برخی دیگر اعلام وصول و از زحمات اینجانب قدردانی شد. در سال 1362 کتاب زعفران طلای سرخ حاشیه کویر را در 308 صفحه نوشتم که از حمایت‌های معنوی و تشویق‌های آقایان سیدمحمد سلامتی و سیدعبدالله قرشی (وزیر کشاورزی وقت و مشاور ایشان) برخوردار بودم، و نسخی محدود از آن در وزارت کشاورزی تکثیر شد. در این فاصله در اداره آمار و بررسی‌های اقتصادی بانک که ریاست آن را شادروان سید عنایت‌الله قطب عهده‌دار بود، پیش‌نویس کتاب شناخت تاریخی پسته ایران را در 876 صفحه آماده کردم، به این منظور همه مناطق پسته‌خیز گذشته و کنونی ایران را زیرپا گذاشته و با استفاده از صدها مأخذ مناطق مستعد پسته کاری را معرفی کردم. از جانب مدیر عامل وقت بانک (آقای مهندس سیدعلی میلانی) مورد تقدیر قرار گرفتم، و به دستور ایشان بیست نسخه تکثیر شده کتاب پسته برای اظهارنظر استادان و کارشناسان این رشته و برخی دانشمندان فرستاده شد، که اغلب آنان با تمجید فراوان خواستار چاپ آن شدند. مخصوصاً شادروان استاد سیدمحمدعلی جمال‌زاده طی شرحی مبسوط، در هشت صفحه‌ی بزرگ، کار پژوهش اینجانب در مورد پسته را بسیار تعریف کرده و سنگ تمام گذاشته بودند. بخشی از نامه‌ی ایشان در کیهان فرهنگی شماره 9 آذر 1366 (ص 41 و 42) چاپ شده و در مقدمه‌ی کتاب پسته ایران نیز به آن اشاره شده است. استاد جمال‌زاده در پاسخ به نامه‌ی اینجانب از جمله نوشته‌اند: «ژنو، 2 آذر 1364 ... مرقوم داشته‌اید که مردی 46 ساله هستید و 45 کیلو وزن دارید، این خود دقت جنابعالی را در کار می‌رساند، و مستحق تبریک و تمجید مخصوص است. به خصوص که اتفاقاً وزن من هم در این سن و سال که اندکی بیش از دو برابر سن شماست 43 کیلوگرم شده و 93 سال سن دارم» این کتاب با عنوان «پسته ایران، شناخت تاریخی» در سال 1373 توسط مرکز نشر دانشگاهی منتشر شد و برنده جایزه‌ی کتاب گزیده‌ی سال شد و چهار هزار نسخه آن به سرعت به فروش رسید.

دکتر عیسی کلانتری، وزیر کشاورزی در سال 1375 ضمن تشکر و تمجید از زحمات و پشتکار ابریشمی نوشته است: «جایگاه کتاب پسته ایران در میان کتاب‌های علمی، تخصصی کشورمان خالی بود». دکتر ابر هارد کروگر، استاد دانشگاه مونیخ، ضمن شرح عالمانه به تمجید از کارهای پژوهشی ابریشمی پرداخته و از جمله نوشته است: «در بین کتاب‌های فارسی کتابخانه ما البته منوگرافی موسوم به پسته نامه اثر مؤلف لایق و معتبر آقای محمدحسن ابریشمی که در سال 1371 منتشر شده است موجود است. می‌بینیم که آقای ابریشمی با تلاشی پیگیر، با بسط و گسترش مضمون تحقیقات خود را ادامه داده که نتیجه آن کتاب ارزشمند پسته‌ی ایران است. در قسمت اول این اثر بُعد تاریخی محصول بررسی شده و در قسمت دوم کتاب، که صفحات زیادی را به خود اختصاص داده، کشت و زرع پسته و مسائل اقتصادی آن در ایران و جهان امروز مطرح شده است. البته یاد‌آور می‌شویم که انستیتو دانشگاهی ما آقای ابریشمی را از اعضای برجسته جمعیت محققین جهانی به شمار می‌آورد. از این گذشته دانشگاه ما نهایت تشکر را از مرکز نشر دانشگاهی ایران برای چاپ اول این کتاب به عمل می‌آورد.» برخی از فرهیختگان و صاحبنظران در نقد و تحلیل‌های خود درباره‌ی کتاب‌های زعفران و پسته از پژوهش‌های این هیچمدان، چون مهندس محمدعلی طهماسبی (معاون وزارت جهاد کشاورزی) با امعان نظر در این آثار یادآور شده است: «در همه‌ی مناطق زعفران‌خیز قدیم و نیز پسته کاری کهن که ابریشمی در تألیفات خود معرفی کرده، کشت و کار مجدد انجام گرفته که نتایج آن توفیق‌آمیز است».

در سال 1365 به درخواست و اصرار خودم از بانک بازنشسته شدم تا بیشتر بتوانم به پژوهش در باب تاریخ کشاورزی بپردازم. با این همه همکاری خود را با بانک‌ رها نکرده و با عضویت افتخاری در شورای نویسندگان، به نوشتن مقاله در مجله‌ی بانک ادامه دادم و ده‌ها مقاله با موضوعات مختلف و سرمقاله‌های نوروزی و غیر آن را ارائه داده‌ام. در سال 1366، کتاب شناخت زعفران ایران، با مقدمه شادروان سیدمحمدعلی جمال‌زاده و استاد ایرج افشار، توسط انتشارات توس به چاپ رسید. در شهریور 1371 کتاب پسته نامه پژوهشی پیرامون پسته در فرهنگ ایرانی و ادب فارسی را به انجام رساندم که دست‌نویس آن توسط اداره بررسی‌های اقتصادی بانک کشاورزی در تیراژ 3000 نسخه منتشر شد.

استاد محمدحسن ابریشمی، در سال 1374 کتاب زعفران ایران / شناخت تاریخی و فرهنگی و کشاورزی را در 840 صفحه تألیف می‌کند که از جانب شادروان استاد دکتر عبدالحسین زرین‌کوب؛ به جای «یک رساله دکترا در ادبیات فارسی» پذیرفته شد؛ متن آن در پیشگفتار همان کتاب (انتشارات آستان قدس، 1376) به چاپ رسیده است. داوری استاد زرین‌کوب، به این اثر پژوهشی اعتبار ویژه‌ای می‌بخشد. به خصوص که آثار ابریشمی نتیجه عشق به تحقیق و علاقه به تتبع در باب آب و خاک و رستنی‌های این سرزمین است. در سال 1382، تاریخچه بانک کشاورزی ایران را به مناسبت هفتادمین سال بانک کشاورزی نوشته که در کتاب هفتاد سال تلاش بانک کشاورزی (صفحه 55-98) به چاپ رسیده است. در پی آن به پژوهش‌های خود درباره زعفران ادامه داده که حاصل آن در کتاب زعفران از دیرباز تا امروز در 890 صفحه توسط انتشارات امیرکبیر در سال 1383 منتشر شده و جایزه جشنواره فردوسی دانشگاه مشهد را از آن خود کرده است.

استاد ابریشمی افزود: افزون بر تألیفات مستقل بیش از یکصد و بیست مقاله‌ی پژوهشی در مجلات علمی و مجله بانک منتشر کرده که حاصل عمری تلاش‌های مطالعاتی اوست؛ درباره‌ی تلاش‌هایش در تحقیق و تألیف آثارش می‌افزاید: «اما پاداش‌های معنوی دریافتی‌ام، از دانشمندان بزرگ و برخی شخصیت‌ها، در قبال تلاش‌های پژوهشی چنان ارزنده و چشمگیر است که خود را لایق آن نمی‌دانم. از باب نمونه‌ مقاله‌ای با عنوان «نقل» در 18 صفحه نوشتم و با اشاره به ریشه یونانی کلمه «نقل» و معادل ایرانی آن در عهد ساسانیان، یعنی «شوینک»، نکات تاریخی بسیاری درباره این پدیده شیرین کنونی آشکار ساختم. استاد ایرج افشار، دانشمند بزرگ معاصر در مجله بخارا (شماره 16، اسفند 1379) شرحی درباره این مقاله نوشتند که پاداشی شیرین‌تر از نقل و بسی شوق‌انگیز برای پیگیری تلاش‌های پژوهشی‌ام شده است: «مضامین نوشته‌ای که از آقای محمدحسن ابریشمی درباره نقل در مجله معارف (شماره 50 آبان 1379) چاپ شده در جمعی از دوستان نَقل و نُقل مجلس شد. کوشش‌های او را درباره زعفران و پسته که به صورت دو کتاب مستقل چاپ شده است، می‌شناختم: ولی در خیالم خطور نمی‌کرد درباره مطلبی عادی و کوچک ذخیره‌ای بدین تفصیل و شیرینی در صندوق یادداشت‌های خود داشته باشد. معلوم می‌شود تتبع ایشان در متون، که بیشتر برای شناساندن معارف کشاورزی ایران بوده، موجب شده است مواد دیگری را که با تاریخ فرهنگی ملت ما مرتبط است گرد‌آوری و بدین شسته رفتگی در جامه‌ی مقاله‌ای عرضه کند. خصوصیت نوشته او درین است که برای مطالبی از نوع زعفران، پسته و نقل، خرما و ... همان کاری را کرده است که صد سال پیش لوفر در کتاب سینوایرانیکا sino-iranica انجام داد ... امروز ابریشمی از ایرانشناسان است. ایرانشناسی که دانستن تاریخ ادبیات و جغرافیا و تاریخ ایران در چنبره علمی اوست. مباحثی که، پس از شادروان، پیر استاد ما ابراهیم پورداود، در زبان فارسی درباره گیاهان و آثار و احوال آنها توسط ابریشمی طرح می‌شود، همان خصوصیات را دارد... آفرین بر قلم او و بر تازه‌جویی‌های او». ابریشمی فوق‌العاده عاطفی است، به دوستان، استادان، خویشان، همکاران و هم‌دیاران علاقه و توجهی خاص دارد. منزل او همواره محل تشکیل مجامع دوستانه است.

از سال 1365 که بازنشست شد گروهی از همکاران بازنشسته خود را گرد می‌آورد، در سال 1367 تعداد آنان افزوده شد و به تدریج این گردهمایی به طور ثابت در روز دوم هر برج زوج استمرار پیدا کرد. در سال 1374 بر آن شد که روز اول هر برج زوج را به گردهمایی هم‌دیاران در منزل خود اختصاص دهد که تشکیل مستمر آن تسجیل گردید، و بعداً به لحاظ ترافیک تهران این همایش‌ها به اولین جمعه‌ی هر برج زوج تغییر پیدا کرد که صبح آن به همکاران و بعد از ظهر به همدیاران اختصاص یافت و استمرار پیدا کرد. از نتایج آن بنیاد شرکت جمع‌اندیش با مشارکت همکاران بازنشسته‌ی بانک کشاورزی، و ایجاد تحرک بیشتر در بین همدیاران برای تقویت جامعه‌ی تربتی‌های مقیم تهران و انتشار ماهنامه‌ی پیک تربت و ... است که هنوز هم این همایش‌ها ادامه دارد، که اثرات مثبت آن در گزینش مطلوب اعضای شورای اسلامی شهر تربت حیدریه در سال‌ جاری (1392) توسط هم‌دیاران ارجمند ما مشهود است.

استاد ابریشمی در همین راستا می‌گوید: «تربت حیدریه و نیز بانک کشاورزی، مواضع بسیار دوست‌داشتنی برای این هیچمدان بوده و همواره جای تلاش‌ها، تحرک‌ها، آموزش‌ها و بسی خاطرات خوش گذشته، و نیز جای خویشان و دوستان و آشنایان دوران زندگانی من است، به همین دلایل دیدار مستمر همدیاران و همکاران که موجب نشاط روحی متقابل است از جلوه‌های درخشان روزهای زندگانی مخلص بوده. بدین سان علاوه بر همکاران و همدیاران، به خانواده و خویشانم علاقه‌ی مفرطی دارم. عشق و علاقه‌ام به «کتاب» و «ایران» و همه‌ی محصولات و پدیده‌ها و هر آنچه مربوط به این سرزمین است، از درگاه روشن کودکی تا دالان تاریک پیری، رهایم نکرده است. به قول ادیب صابر ترمذی در قرن ششم هجری: «گویند که هر چیز به هنگام، بود خوش/ ای عشق چه چیزی که خوشی در همه هنگام» باری، از 74 سال عمر سپری شده‌ام، یعنی 27 هزار روز از دوران زندگانیم، بیشتر آن به کار یادگیری، مطالعه، تجربه و تلاش در دیار و محل کار و در کتابخانه‌ام، صرف شده که حاصل آن بسی شیرین و برایم دلنشین است. اکنون که به پایان تلاش‌هایم نزدیک می‌شوم درمی‌یابم: با عنایت خداوند، زندگی پاداش‌های بسی شایسته به کوشش‌هایم داده است که در تصورم نمی‌گنجد؛ چون کفه‌ی پاداش‌های دریافتی‌ام، در ترازوی سنجش ذهنی، بر کفه‌ی تلاش‌هایم می‌چربد، از نظر ارزش و اعتبار معنوی به مراتب گرانقدرتر است و به مصداق پیام حکیمانه لوئی پاستور: «من آنچه در توان داشته‌ام انجام داده‌ام».

در پایان از استاد ابریشمی می‌خواهیم توصیه و پیامی عنوان کند، که در پاسخ می‌شنویم: «جوانان در گزینش همسر به هوش باشند، همسری همگن، همراه و حتی‌المقدور از خویشان و هم‌دیاران برگزینند تا به سهولت اصالت و نجابت و خصوصیات پیدا و پنهان برای طرفین قابل بررسی و تحقیق باشد. قطعاً نقش متقابل زنان و مردان در موفقیت‌های آنان و فرزندانشان تأثیری عمیق و ماندگار دارد. خود مخلص، همه‌ی فرصت‌های مغتنم آموزشی، تحصیلی، مطالعه‌ی مستمرِ جوانی را از مادرم دارم، و همه‌ی تلاش‌های کاری، پژوهشی و نگارشی خود طی 46 سال اخیر تا امروز را مدیون همسرم (حاجیه بانو پروین ابریشمی) هستم. چون با وجود اشتغال به آموزگاری، همه امور زندگی ـ اعم از کارهای منزل، رسیدگی به امور مدرسه فرزندانم (علی، پرستو و امیرارسطو) از دوره کودکی تا فارغ‌التحصیلی از دانشگاه، و ازدواج و سامان یافتن هر سه آنان ـ را عهده‌دار بوده است. این نکته‌ی مهم را نیز یاد‌آور شوم که در تمام دوره‌ی اشتغال در بانک کشاورزی از نظر کاری ممتاز و تشویق و تقدیر فراوان کسب کرده و نمونه بوده‌ام، با این همه در جمع دوستان و همکاران شاغل و بازنشسته، هم‌دیاران و خویشان بارها یاد‌آور شده‌ام که مخلص برای خودم حین خدمت در بانک بیشتر خدمت کرده‌ام، چرا که با همه‌ی سنگینی کار بانکی، به محض آنکه کار روزانه در ثلث یا نیمی از ساعت رسمی اداری انجام می‌دادم، در ادامه به مطالعه‌ی کتاب می‌پرداختم، در حقیقت «سرمایه (سر+مایه)» من همان «مایه»‌های مطالعاتی و تحقیقاتی است که در دوران خدمت کسب کرده‌ام، که البته در دوران دانش‌آموزی و دانشجویی نیز علاوه بر تکالیف درسی، اوقاتی را به مطالعه‌ی تخصصی اختصاص داده‌ام که مجموعاً اکنون «سرمایه» مرا تشکیل می‌دهد که بهره‌ی آن همان آثار ناچیز این هیچمدان است. بر این اساس به جوانان و خانواده‌ها توصیه می‌کنم که از «سرمایه» مطالعه به هیچ وجه غافل نباشند، و به سیستم‌های رایانه و اینترنتی اکتفا نکنند، چون مطالعه‌ی «کتاب» چیز دیگری است. می‌توانند هر شبانه روز یک ساعت به مطالعه‌ی مفید اختصاص دهند و کتابخوانی را به کودکان خود نیز بیاموزند، و آنها را با کتاب مأنوس کنند. و به جای هدایای تولد و دیگر مراسم کتاب را به عنوان بهترین و گرامی‌ترین تحفه به آنان، و نیز در دید و بازدیدها به جای شیرینی و گل، هدیه کنند، و کتاب و کتابخوانی را از فضیلت‌ها و سنت‌های ارزشمند خانوادگی و ملی به حساب آورند».

امیدواریم استاد دکتر محمد حسن ابریشمی، این پژوهشگر دقیق و پرتلاش 120 سال عمر کند، ولی وصیت ایشان چنین است: «وصیت کرده‌ام که در تربت حیدریه به خاک سپرده شوم و سنگ مرقدم را به شکل یک کتاب باز طراحی کنند، و روی آن بنویسند: محمدحسن ابریشمی کسی که با کتاب زندگی کرد، به کتاب عشق ورزید، و با کتاب درگذشت». مطالب زندگی‌نامه‌ی استاد ابریشمی از دو مصاحبه‌ی رادیو تلویزیونی، 5 ماهنامه، روزنامه‌های: اطلاعات و همشهری، و تألیفات نامبرده استخراج شده است. پیام لویی پاستور به انسانها درهر حرفه‌ای که‌هستید: نه اجازه دهید که به بدبینی‌های بی‌حاصل آلوده شوید، و نه بگذارید که بعضی لحظات تأسف بار، که برای هر ملّتی پیش می‌آید، شما را به یأس و نا‌امیدی بکشاند. در آرامش حاکم بر آزمایشـگاه و کتابخانه‌هایتان زندگی کنید نخست از خود بپرسید: برای یادگیری و خودآموزی چه کرده‌ام؟ سپس همچنان که پیش‌تر می‌روید بپرسیدمن برای‌کشورم چه کرده‌ام؟ و این پرسش را آن قدر ادامه دهید تا به این احساس‌ شادی‌بخش و هیجـان‌انگیز برسید که شاید سهم ‌کوچکی در پیشرفت و اعتلای بشریت داشته‌اید، اما هر پاداشی که زندگی به تلاشهایمان بدهد، یا ندهد، هنگامی که به پایان تلاشهایمان نزدیک می‌شویم هر کداممان باید حقّ آن را داشته باشیم که با صدای بلند بگوییم: «من آنچه در توان داشته ام انجام داده‌ام»

منبع:

سایت تربت ما

http://www.torbatema.ir

نویسنده کاظم خطیبی

۶ آبان ۱۳۹۲

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1037 به تاریخ 921126, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  یکشنبه 27 بهمن1392ساعت 20:6  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

3-    کنفرانس ادبی؛ نگاهی به شعری از شادروان نجمه زارع؛ محمدکاظم کاظمی

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود را مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکل تایپی یا دستوری یا ... وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

در این سال‌ها یعنی دهه‌ی اخیر که شعر به طور خاص غزل نوکلاسیک روز به روز برایم جدی و جدی‌تر می‌شد نجمه‌ی زارع از آن نام‌هایی بود که تاثیر عمیقی بر من گذاشت. من وقتی با شعر نجمه‌ی زارع آشنا شدم که او درگذشته بود و اولین غصه‌ای که دلم را گرفت این بود که این چشمه‌ی ذوق دیگر تراوشی نخواهد داشت. نجمه‌ی زارع جزو شاعرانی بود که اگر اجل مهلتش می‌داد راهی که در غزل گشوده بود را به کمال می‌رساند و یکی از شاعران برجسته‌ی معاصرمان می‌شد. من در این غزل و برخی دیگر از غزل‌های زنده‌یاد نجمه زارع نوعی دیگر از شعر را دیدم که از یک روح عالی سرچشمه گرفته است و شاعر آن‌قدر با شعرش صمیمی است که دست خواننده را می‌گیرد و به دنیای شاعر وارد می‌کند. محمدکاظم کاظمی شاعر هم‌زبان‌مان نکاتی را راجع به این شعر نوشته است که با هم می‌خوانیم.

 

نگاهی به شعری از شادروان نجمه زارع؛ محمدکاظم کاظمی

 

خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد

نخواست او به من خسته ـ بی‌گمان ـ برسد

شکنجه بیشتر از این‌؟ که پیش چشم خودت‌

کسی که سهم تو باشد، به دیگران برسد

چه می‌کنی‌؟ اگر او را که خواستی یک عمر

به راحتی کسی از راه ناگهان برسد...

رها کنی‌، برود، از دلت جدا باشد

به آن‌که دوست‌تَرَش داشته‌، به آن برسد

رها کنی‌، بروند و دو تا پرنده شوند

خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد

گلایه‌ای نکنی‌، بغض خویش را بخوری‌

که هق‌هق تو مبادا به گوش‌شان برسد

خدا کند که‌... نه‌! نفرین نمی‌کنم‌، نکند

به او، که عاشق او بوده‌ام‌، زیان برسد

خدا کند فقط این عشق از سرم برود

خدا کند که فقط زود آن زمان برسد

این غزل را من باری در جایی دیدم و آن‌قدر برایم متمایز و برجسته به نظر آمد که مطلعش را بیشتر و پیشتر از نام شاعرش به خاطر سپردم‌. باری در میان جمعی از دوستان‌، خبر درگذشت نابه‌هنگام «نجمه زارع‌« را شنیدم‌، ولی این خبر آنگاه برایم تکان‌دهنده شد که توأم شد با این تکمله که سراینده‌ی غزل «خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد» {ن و: درگذشت}.

باری‌، این غزل از روان‌شاد نجمه زارع‌، آتشفشانی از عواطف است‌، ولی نه با فورانی یک‌دم‌، بلکه پیوسته و متوالی که در طول غزل امتداد می‌یابد و دَم به دَم قوی‌تر می‌شود.

شایسته است که پیش از بحث درباره‌ی دیگر جوانب این شعر، نگاهی به ساختار معنایی‌اش بیفکنیم و بنگریم که در این ساحت‌، چه بدایعی در آن می‌توان یافت‌.

این غزل‌، عاشقانه است‌، ولی یک عاشقانه‌ی خاص و عینی‌. یعنی از آن دسته شعرهایی نیست که در آنها فقط کلیّاتی از مفاهیم عاشقانه مطرح می‌شود و با یک اظهار محبت کلّی خاتمه می‌یابد. در اینجا شاعر یک حالت خاص عاشقانه را ترسیم کرده‌است‌، چیزی که اکنون به «عشق مثلّث‌« شهرت یافته و البته از دستاویزهای غالب اصحاب سینما در عصر حاضر است‌.

البته این مفهوم در شعر کهن ما نیز بی‌سابقه نیست‌. در مجموع هر جا که پای «رقیب‌» به میان می‌آید، به نوعی عشق مثلث در کار است‌. ولی تفاوت اصلی در این میان‌، این است که رقیب در شعر قدیم ما غالباً کلّی و حتی قدری اغراق‌آمیز به نظر می‌رسد. او همیشه آدمی است بدجنس و بدذات که هیچ‌گاه نیز از هاله‌ی ابهام بدر نمی‌آید و هیچ توصیف دیگری جز همین که معشوق را از چنگ عاشق می‌رباید، از او نمی‌یابیم‌. از این گذشته‌، احساس عاشق نسبت به او معلوم است که تنفّر است‌، ولی احساس خود معشوق نسبت به رقیب به خوبی ترسیم نمی‌شود. گویا معشوق متاعی است که در میان عاشق و رقیب مبادله و یا بر سر آن جنگ و دعوا می‌شود. حتی درست‌تر بگوییم‌، نقش رقیب در این شعرها پررنگ‌تر از خود معشوق است‌. معشوق در اینجا آدمی است بی‌اختیار، ناپایدار و دهان‌بین‌.

ولی در این شعر از نجمه زارع‌، رقیب یک انسان معمولی است‌، کسی همانند خود عاشق‌، و حتی شاید از خود او برای آن معشوق شایسته‌تر است‌، چنان که معشوق، او را از شاعر بیشتر دوست می‌دارد «به آن که دوست‌ترش داشته‌، به آن برسد». از سویی دیگر، شاعر با همه شکنجه‌ای که احساس کرده است‌، باز هم آنان را دو پرنده می‌داند. چنین نیست که معشوق‌، کبوتری باشد، مثلاً در چنگال باز یا عقاب‌. آنها از یک جنس‌اند و با هم پرواز می‌کنند. به واقع اینجا انتخاب معشوق در کار است‌، نه آدم‌ربایی رقیب‌. چنین است که شعر، بسیار صادقانه و طبیعی می‌نماید، نه تصنّعی و اغراق‌آمیز.

این رفتار صادقانه و طبیعی‌، در کل‌ّ شعر موج می‌زند. به واقع هیچ‌یک از این سه تن‌، از دایره‌ی انسان‌های معقول و معمولی محیط ما بیرون نمی‌شوند. نمی‌دانم این توصیف را درباره‌ی نمایشنامه‌های شکسپیر در کجا خواندم که در آن‌ها، انسان‌ها هیچ‌گاه از قالب انسان‌های طبیعی بیرون نمی‌شوند و رفتارهایشان نیز هیچ‌گاه خارق‌العاده نیست‌. به همین سبب‌، خواننده‌ی این آثار، می‌تواند ماجرا را کاملاً واقعی پنداشته و حتی این وقایع را با زندگی خود نیز مقایسه کند؛ و این چیزی است که مثلاً در آثار ویکتور هوگو نیست‌، چون در آنجا غالب قهرمانان‌، آدم‌هایی غیرمعمول‌اند با رفتارهایی خارق‌العاده‌.

باری‌، هیچ‌یک از این سه ضلع مثلث در این شعر رفتار یا شخصیتی اغراق‌آمیز ندارد. شاعر با این که این رویداد را همانند یک شکنجه تلقی می‌کند، می‌پذیرد که بالاخره محبت میان آن دو ضلع دیگر بیشتر بوده است‌. و باز او با وجود این شکنجه‌، آن‌قدر خویشتن‌دار هست که نخواهد حتی هق‌هق او را بشنوند. اما با این خویشتن‌داری‌، گاهی هوای نفرین می‌کند و باز محبتی که دارد مانع این کار می‌شود. به واقع در اینجا او را درگیر دو حس‌ّ متضاد می‌یابیم که هیچ یک بر دیگری غلبه نمی‌یابد و این‌، از لطایف این غزل است‌.

به واقع این غزل برخوردار از یک احساس ساده و یکنواخت نیست‌، بلکه ترکیبی از احساس‌های گوناگون و گاه متضاد را در خود دارد و حفظ چنین حالتی در یک شعر، بسیار سهل نیست‌.

این زیر و رو شدن و تغییر احساس در بیت‌های متوالی‌، به غزل تنوّع و کششی دلپذیر داده است‌. شعر از توصیف رنج و حسرت شروع می‌شود، به بغض و گلایه می‌رسد و تا سرحدّ نفرین پیش می‌رود، ولی این احساس دوباره به دوستی برگشت می‌کند و در نهایت به یأسی امیدوارانه می‌رسد. شاعر چون نمی‌تواند این تضاد احساسی را تحمل کند، در نهایت آرزومند فراموش کردن این ماجرا می‌شود و بی‌صبرانه آن روز را انتظار می‌کشد.

این‌جا نیز سخن شاعر طبیعی و بر مبنای عواطف عموم انسان‌هاست‌. او یک قهرمان نیست تا بخواهد همه عمر را با آن عشق‌ِ سوخته سَر کند. از آن طرف هم چنان ضعیف نیست که آرزوی مرگ کند و تیشه بر سر خویش بزند. او همانند بسیاری از کسانی که از وصالی نومید شده‌اند، آرزومند فراموش کردن این ماجرا و ادامه‌ی یک زندگی طبیعی است‌.

این تضاد ظریف را ملاحظه کنید. شاعر در جایی می‌گوید «کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد»، یعنی معشوق را از آن‌ِ خود می‌داند، در حالی که در جایی دیگر اعتراف کرده است که «به آن که دوست‌ترش داشته‌، به آن برسد». گویا شاعر با وقوف به این حقیقت‌، باز هم معشوق را سهم خود می‌داند و این نیز از خصایل انسان‌هاست که در این امور، به آسانی تسلیم یک رویداد منطقی نمی‌شوند.

ویژگی‌هایی که تا کنون برشمردیم‌، قوّت نفوذ این غزل را افزایش داده است‌. شعر حکایت یک انسان واقعی است نه یک قهرمان‌، پس می‌تواند همه‌ی انسان‌های واقعی را به کار آید و پناهگاه عاطفی‌شان در لحظاتی باشد که چنین حالتی را تجربه می‌کنند. واقعیت این است که بیشتر مردم امروز، از جنس لیلی و مجنون و شیرین و فرهاد نیستند. از جنس کسانی‌اند که در این غزل توصیف شده‌اند. پس این هم‌ذات‌پنداری (اگر اصطلاح را درست به کار برده باشم‌) بهتر صورت می‌پذیرد.

می‌پذیرم که این حالت‌، این عشق مثلث‌، یک حالت خاص است و به همین لحاظ، ممکن است شعر فقط برای کسانی کاربرد خاص عاطفی یابد که چنین ماجرایی داشته‌اند. طبعاً ما در اینجا با یک محدودیت حوزه‌ی کاربرد شعر روبه‌روییم‌، ولی از جانبی دیگر، در این موقعیت خاص‌، شعر قدرت نفوذ بسیاری می‌یابد، چون توصیفی عینی و دقیق دارد.

خوب است قضیه را با مثالی دیگر روشن کنم‌. تصویر «مرگ‌» در غالب شعرهای ما کلّی و عام است‌، یعنی مرثیه‌های ما، غالباً به درد همه آنانی که کسی را از دست داده‌اند، می‌خورند. ولی اگر شاعری نوع خاصی از مرگ (مثلاً مرگ بر اثر تصادف در یک بزرگراه‌) را توصیف کند، این شعرش محدودیت حوزه‌ی کاربرد خواهد داشت و فقط کسانی را به کار می‌آید که با چنان مرگی روبه‌رو شده‌اند. ولی در عوض برای همان گروه از عزاداران‌، بسیار ملموس و تأثیرگذار است‌. به واقع اینجا دامنه‌ی کاربرد کمتر، ولی قوت نفوذ بیشتر می‌شود.

در این غزل‌، آشکارا، عاطفه بر دیگر عناصر شعر غلبه دارد. شعر گاه فاقد هر تصویری است و نیز از هنرمندی‌های زبانی و موسیقیایی بهره‌ی چندانی ندارد و حتی گاه مختصر خللی از این جهات می‌یابد، چنان که در اینجا ما ناچاریم «ا» کلمه‌ی «این‌» را در تلفظ محسوب داریم‌، در حالی که بهتر بود در «از» ادغام شود و به صورت «ازین‌» خوانده شود.

شکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشم خودت‌

کسی که سهم تو باشد، به دیگران برسد

ولی با این‌همه‌، شعر را از نظر ساختار، استوار می‌یابیم و برخوردار از ریزه‌کاری‌های بلاغی‌. مطلع شعر بسیار تکان‌دهنده است‌، مخصوصاً مصراع اول‌. با این مصراع‌، شاعر روایت را از نیمه آغاز می‌کند. سپس آنچه را از نظر زمانی پیش از آن اتفاق افتاده است‌، در بیت‌های بعد می‌آورد. این مصراع‌، باری دیگر در موقعیت طبیعی خودش در بستر روایت تکرار می‌شود و این هم یک تکرار زیباست‌، چون ما همیشه عادت کرده‌ایم که مصراع مطلع را در پایان شعر بشنویم (یعنی همان ردّالمطلع که از صنایع کهن شعر فارسی است و البته در غزل امروز هم به نوعی احیا شده است‌.) ولی اینجا این ردّالمطلع در بیتی غیر از مقطع اتفاق می‌افتد و این خالی از لطفی نیست‌.

شعر روایی است‌، ولی این روایت به کمک توصیف واقعی رخدادها پیش نمی‌رود، بلکه به کمک بیان احساسات شاعر پیش می‌رود. در واقع شاعر با شرح گام به گام احساسش‌، داستان را نیز به صورت غیرمستقیم پیش می‌برد. این دقیقاً برخلاف روشی است که مثلاً وحشی بافقی در مسمط معروف «دوستان شرح پریشانی من گوش کنید» در پیش گرفته است‌. درون‌مایه‌ی هر دو شعر، شبیه هم است‌، ولی در آنجا روایت کاملاً خطی و سنتی است و حتی گاهی کسل‌کننده‌، با مقدمه و مؤخره‌ای کاملاً کلیشه‌ای‌.

و باز نکته‌ی دیگر در غزل "نجمه زارع" ‌، این است که شاعر زمان گذشته را روایت می‌کند، ولی فعل‌ها همه مربوط به آینده‌اند و این هم خالی از غرابتی نیست‌.

و بالاخره این شعر، از یک خاصیت مهم بلاغی برخوردار است‌، حُسن مطلع و در عین حال‌، اوج گرفتن لحظه به لحظه‌ی شعر. بسیاری شعرها حُسن مطلع دارند و گاه به واسطه‌ی همان مطلع خویش مشهور می‌شوند، همانند غزل «آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟» از مرحوم شهریار. ولی به تدریج‌، همانند شعله‌ای روی به خاموشی می‌گذارند. ولی در غزل نجمه زارع ‌، با آن‌که مطلع برجسته است‌، اوج عاطفی غزل‌، در اواخر آن است‌. بیت‌ها همانند پتک‌هایی‌اند که هر بار محکم‌تر کوبیده می‌شوند.

کلام آخر این که ما البته هیچ‌گاه نمی‌توانیم مدّعی شویم که شاعر از یک تجربه‌ی واقعی زندگی خویش سخن می‌گوید. چه بسا که شعر هیچ زمینه‌ی تجربی در شاعرش نداشته است‌، ولی مهم این است که او توانسته است این حالت را درست دریابد و درست توصیف کند و همه احساسات متضاد حاصل از آن را به تصویر بکشد. این برای ما مهم است و آموزنده‌.

 محمد کاظم کاظمی

 

منبع:

وبلاگ نویسنده

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1036 به تاریخ 921119, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  یکشنبه 20 بهمن1392ساعت 19:25  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

3-    کنفرانس ادبی؛ شاعرانگی‌های بیهقی؛ ارمغان بهداروند؛ قسمت سوم

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکل تایپی یا دستوری یا ... وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

شاعرانگی‌های بیهقی

... ادامه از قسمت دوم:

آن چنان که اشاره رفت نثر بیهقی از جنبه‌های بلاغی فراوانی سود می‌برد که همین آمیزش به طرز معجزه‌آسایی اسباب زیبایی و ملاحت و قرابت با مفاهیم ذهنی او را فراهم آورده است. از آن جا که جنبه‌های بلاغی با اقناع حس زیباشناسی در حوزه‌ی ادبیات کارکرد خود را بازمی‌نمایاند می‌توان فنونی مانند تشبیه، تملیح، استعاره و مجاز را نردبانی برای اتصال به باریک‌اندیشی‌ها و اشارات معنایی متون ادبی دانست.

سبک ادبی، نگرشی احساسی و مخیّل به جهان درون و بیرون است که با زبانی احساسی (عاطفی) و تصویری بیان می‌شود (زبانی که عواطف گوینده را به شنونده و خواننده منتقل می‌نماید و بر ذهن او اثر می‌نهد و حرکتی ایجاد می‌نماید). در چنین زبانی معمولاً واژه‌ها و جملات در معنای عادی خود (زبان روزمره) به کار نمی‌روند. (1)

بیهقی این رفتار زبانی را در لایه‌های متن تاریخی‌اش مورد استفاده قرار داده است و از این رهگذر می‌توان به پاره‌هایی از این متن به عنوان شعر نگریست. رفتاری که با استفاده از آرایه‌هایی هم چون تشبیه، استعاره، مجاز، کنایه و برخورداری از ویژگی بارز ایجاز توانسته است در بی‌بدیل بودن این نثر موثر واقع گردد.

و لکن خوردنی بود با تکلف و نقل هر قدحی بادی سرد که شراب و نشاط با فراغت دل رود. (ص 39)

و نامه به امیر دادند، برخواند و لختی تاریکی در وی پدید آمد. (ص 43)

تنی چون سیم سفید و رویی چون صد هزار نگار (ص 288)

گفت: تو مردی مرغ‌دلی، سر دشمنان چنین باید (ص 291)

و قلم را لختی بر وی بگریانم (ص 598)

بزرگا مردا که او دامن قناعت تواند گرفت و حرص را گردن فرو تواند شکست. (ص 60)

روزگار او عروسی آراسته را ماند (ص 75)

و چون بگفتی سنگ منجیق بود که در آبگینه‌خانه انداختی (ص 633)

به پایان آمد این قصیده غرّا چون دیبا، در او سخنان شیرین با معنی دست در گردن یکدیگر زده (ص 371)

لاجرم چون سلطان پادشاه شد این مَرد بر مَرکبِ چوبین نشست (ص 278)

و حرّه ختلی عمتش خود سوخته او بود (ص 189)

موسیقی کلام در این کتاب، بیش از هر چیز، وام‌دار زبان خاص بیهقی و شناخت دقیق او از ارزش و تأثیر حسی صامت‌ها و مصوت‌هاست.

دکتر شفیعی کدکنی در کتاب ارزشمند موسیقی شعر چنین یادآوری می‌نماید که گویا نخستین عاملی که مایه‌ی رستاخیز کلمه‌ها در زبان شده و انسان ابتدایی را به شگفتی واداشته است همین کاربرد موسیقی در نظام واژه‌ها بوده است. هر مجموعه گفتار از مقداری عناصر آوایی و صوتی به وجود آمده است و این مجموعه‌های آوایی و صوتی ممکن است با یکدیگر یا بعضی از آن‌ها با بعضی دیگر توازن‌ها یا تناسب‌هایی داشته باشند. به تناسب امکاناتی که در جهت این توازن‌ها در یک مجموعه‌ی آوایی وجود داشته باشد و قابل تصور باشد انواع موسیقی قابل تصور است. (1)

با چنین چشم‌اندازی می‌توان از هارمونی تاثیرگذاری در لایه‌های بخی {ن و: برخی} عبارات تاریخ بیهقی یاد کرد که در هماهنگی و هم‌نشینی پاره‌ای کلمات در کنار یکدیگر و ترکیب آواهای صوتی حروف ایجاد گردیده است.

کلام بیهقی طنینی خاص دارد. آهنگین و گوش‌نواز و ساده و طبیعی و آبشارگونه است. او بهترین و تراش‌خورده‌ترین واژه‌ها را برمی‌گزیند و به بهترین صورت تالیف می‌کند. تعهّد او در به کار بردن این دو روش یعنی انتخاب بهترین کلمات و تالیف بهترین بافت‌ها سبب می‌گردد تا کلام او آهنگی موزون یابد و تحرکی ویژه‌ی خود داشته باشد. (2)

بسا رازا که آشکارا خواهد شد در روز قیامت (ص 548)

حاجب بزرگ می‌گوید که بیستگانی لشکر تا آخر سال به تمامی داده است و سخت ساخته‌اند (ص 100)

چنان که شیر شکسته شو بیفتاد (ص 194)

شیر از درد و خشم یک جَست کرد چنانکه به قفای پیل آمد و پیل می‌تپید (ص 195)

در ساعت بونصر بیامد و بیگاه‌گونه شده بود (ص 601)

جهان خوردم و کارها راندم و عاقبت آدمی مرگ است (ص 285)

فصلی خوانم از دنیای فریبنده به یک دست شکر پاشنده و به دیگر دست زهر کشنده، گروهی را به محنت آزموده و گروهی را پیراهن نعمت پوشانیده ... (ص 512)

اگر به خود باشید شما را بنوازیم و به سزا باشیم (ص 116)

از دیگر ویژگی‌های نثر بیهقی می‌توان به کارکردهای فعل در بخش پایانی جمله اشاره کرد که از شگردهای شاعرانه و از بارزترین نمونه‌های تسلط شاعران در گستره‌ی توسعه‌ی کلام است. کشف ظرفیت و توان فعل می‌تواند نتیجه بلافصل این ویژگی باشد و تایید این نکته که نیروی انتقال مفاهیم بیشتر در فعل جمله تعبیه شده است.

بونعیم دوازده بخورد و بگریخت (ص 223)

مگر قومی که از اهل و خویش او بودند که با وی ثبات خواستند کرد در جوشن و زره و مغفر و سلاح غرق بودند (ص 295)

و روز را می بسوخت (ص 191)

نمونه‌هایی از این دست علاوه بر اشارات فوق می‌تواند نوعی ایجاز را در متن وارد نماید که ضمن فشرده نمودن خط طولی جملات و عبارات و دسترسی سریع‌تر به آن‌چه که در ذهن مولف جریان دارد، شکلی از مشارکت فعال مخاطب را در تدوین ذهنی متن پیشنهاد می‌دهد که ضمن غافلگیری در خصوص عدم پیش‌بینی روال متن، در ارتفاع بخشیدن به اوج تخیل موثر واقع می‌شود، شکلی که در شعر امروز توانسته است کارکردی فوق العاده از خود بر جای گذارد:

به جستجوی تو بر درگاه کوه (می‌گردم و) می‌گریم (احمد شاملو)

در متون خلاق ادبی، بحث از این حدود پیش‌تر می‌رود، به حدی که گفته‌اند سبک ادبی بر اثر عدول از هنجارهای عادی کلام تحقق می‌یابد یعنی روابط کلام در محور هم‌نشینی یعنی توالی و ترتیب کلام و ارتباط هر واژه با واژه‌ی پس و پیش خود، از نظم معمولی خارج می‌شود و قدرت پیش‌بینی خواننده در طی قرائت کلام برای حدس کلمات بعدی به صفر می‌رسد. چنان که شاعر می‌گوید: «می‌خواهم خواب اقاقی‌ها را بمیرم» که مقتضای ظاهر و انتظار خواننده این است که شاعر به جای بمیرم، ببینم گفته باشد. اما استعاره تبعیه یا فورگراندینگ بمیرم، تخیّل مندرج در کلام را صد چندان کرده است. (1)

از دیگر مواردی که می‌توان به عنوان ارزش‌های شاعرانه‌ی نثر بیهقی افزود استفاده از گستره‌ی معنایی جملات و عبارات کنایه‌آمیز و هم‌چنین اشارات مستقیم و تلویحی به داستان‌ها و استفاده از ضرب‌المثل‌ها می‌باشد که در نوع خود در ارزشمندتر نمودن این متن موثر واقع گردیده‌اند. هرچند باید اضافه نمود که بیهقی در استفاده از ضرب‌المثل‌ها یا با توجه به خلاقیت‌ها خود تغییراتی را لحاظ نموده است یا جمله و عبارت او چنان از محتوایی عالی برخوردار بوده است که در عوام به عنوان ضرب‌المثل باقی مانده است:

موی در کار او نتوانستی خزید (ص 624)

محال است روباهان را با شیران چخیدن (ص 277)

دندانی قوی بدیشان نمود (ص 869)

گنجشک را آشیانه باز طلب کردن محال است (ص 1053)

گرگ‌آشتی کردن (ص 882)

به هر شکل بیهقی کار خود نموده است و آیندگان عصر او اینک ماییم و ادبیات امروز ناگزیر از بررسی دوباره و کشف توان پنهان مانده و ظرفیت‌های دیگر این ماندگار ارزشمند است و بی‌شک برای غنی‌تر نمودن ادبیات این مرز و بوم راهی جز این نیست. و افسوس آن که از این گنجینه‌ی بسیار گسترده اکنون اوراق اندکی باقی مانده است.

 

فهرست الفبایی منابع:

1-     آینه بامداد / جواد مجابی

2-     بدعت ها و بدایع نیما یوشیج / مهدی اخوان ثالث / انتشارات توکا

3-     بیان و معانی / دکتر شمیسا / نشر فردوسی

4-     تاریخ بیهفی / دکتر خلیل خطیب رهبر / انتشارات مهتاب

5-     تاریخ بیهفی / رشته زبان وادبیات فارس / دانشگاه پیام نور/

6-     صور خیال در شعر فارسی / دکتر شفیعی کدکنی / انتشارات آگاه

7-     مقدمه ای بر تاریخ بیهقی/ دکتر علی اکبر فیاض

8-     موسیقی شعر /دکتر کدکنی/ انتشارات آگه

 

منبع:

وبلاگ همسایه با جهان

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1035 به تاریخ 921112, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  دوشنبه 14 بهمن1392ساعت 11:48  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

3-    کنفرانس ادبی؛ شاعرانگی‌های بیهقی؛ ارمغان بهداروند؛ قسمت دوم

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکل تایپی یا دستوری یا ... وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

شاعرانگی‌های بیهقی

... ادامه از قسمت اول (قسمت اول این مقاله و دیگر مقاله‌های ارائه شده را می‌توانید در آرشیو وبلاگ بیابید):

در تاریخ بیهقی رفتار واژگانی مؤلف و چیرگی او بر ظرفیت‌های زبان چنان انتظامی را در پاره‌هایی از متن ایجاد نموده است که ناخواسته از امتیازات خاص شعر سود می‌برد. کاربرد غنایی واژگان و ترکیبات این متن در زمینه‌ی خشک روایت‌های تاریخی به تجسّم بخشیدن و اقناع مخاطب کمک بسیاری می‌نماید و شاید از همین روست که می‌توان در خواندن این تالیف تاریخی نیز دچار نوعی حسّ رضایت‌مندی هنری شد و با اشتیاق فراز و فرودهای این بخش از تاریخ آشفته‌ی ایران‌زمین را پیگیر بود. بدیهی است که کیفیت این اشتیاق بی ملاحظه‌ی افسون پنهان‌مانده‌ی شعر در رگارگ متن این کتاب نه چندان بُوَد که اکنون از آن می‌توان استحصال نمود.

در این حال است که غلبه‌ی وسوسه‌های زبانی ما را در همراهی با تاریخی که واقعیات محض را چنان که بوده‌اند روایت نموده است یاری می‌نماید. نثری مستقل که به تعبیر ملک‌الشعرای بهار، از قید ترجمه بیرون آمده و قدری نمک شعر بر آن پاشیده شده است (1)  

قلم را لختی بر وی بگریانم (ص 909)

و بوسهل با جاه و نعمت و مردمش در جنب امیر حسنک یک قطره آب بود از رودی (ص 277)

برخواند و لختی تاریکی در وی پدید آمد (ص 9)

این بنده را این سعادت بسنده است که در خشنودی خداوند گشته است

فرمان داد تا آن بنده گنهکار که عفو خداوند او را زنده گردانید (ص 26)

خداوند کریم است و شرمگین و چون ببیند شاید که نپسندد که تو در آن درجه خمول باشی و به روزگار این کار راست شود. (ص 27)

فروغ فرخزاد در مقدمه‌ی یکی از گزینه‌های آثارش می‌گوید: «برای من کلمات خیلی مهم هستند، هر کلمه‌ای روحیه‌ی خاص خودش را دارد.» با تعمق در این جمله‌ی فروغ و تعمیم آن به نثر تاریخ بیهقی متوجه خواهیم شد که توجه به روحیات واژگان نیز از جانب بیهقی رعایت شده است و در معماری متن خود به شکلی کاملاً محاسبه شده و اندیشمندانه آن را ارائه نموده است.

مهدی اخوان ثالث در "بدعت‌ها و بدایع نیما" در خصوص ضرورت توجه به واژه‌گزینی مثالی از شعر «کار شب پا» نیما می‌آورد که مناسب بحث ماست:

می‌دمد گاه به شاخ

گاه می‌کوبد بر طبل، به چوب

واندر آن تیرگی وحشت‌زا

نه صدایی است به جز این کز اوست

هول غالب، همه چیزی مغلوب

نیما می‌توانست به جای واژه «هول» بگوید: بیم، ترس، رُعب، خوف؛ اما او گفته است هول، زیرا هول این جا بهتر و مناسب‌تر از همه‌ی کلمات هم وزن و یا ناهم‌وزنی است  که به جایش می‌توانست بیاید. زیرا در هول خوفِ بیشتری است و هول مرطوب و شبناک و مه‌آلود و جنگلی است و اما خوف بیش تر بیابانی و گورستانی است و در تنگناها و سرپوشیده‌ها بیش‌تر است و ترس سرد است و حال آن که شبِ شب‌پای ما گرم و مرطوب است.(2)   

با تعمق در آن چه که اشاره شد و تعمیم آن به نثر بیهقی متوجه خواهیم شد که توجه به روحیات واژگان نیز از جانب بیهقی رعایت شده است و در معماری متن خود به شکلی کاملاً محاسبه شده و اندیشمندانه آن را ارائه نموده است:

امیر ماصی به غزنین روزی نشاط شراب کرد.

شرط آن است که وقت گل ساتگینی خورند (ص 519)

... که محال است روباهان را شیران چخیدن (ص 277)

و مادرش زره بر وی راست کرد و ... می‌گفت: دندان افشار با این فاسقان (ص 294)

... گفت: گاهِ آن نیامد که این سوار را از این اسب فرود آورند (ص 298)

در بسیاری از عبارات بیهقی و ... شما به حالتی از اجتماع کلمات برمی‌خورید که در منتهای ترکیب و انتظام قرار دارند به حدی که اگر کلمه‌ای پس و پیش شود و یا به کلمه‌ای مترادف خود تبدیل شود آن سلطه و انتظام بهم می‌خورد (1).

نثر بیهقی نثری توصیف‌گراست و این نثر توصیفی در کالید {ن و: کالبد} تاریخ بیهقی جریان دارد. در عمق هر صحنه‌ای از روایات این تاریخ به نویسنده‌ای برمی‌خوریم که با اِشراف بر موقعیت مکانی و زمانی می‌تواند شرح جزییات و چگونگی هر پدیده‌ای را چنان که هست ارائه دهد. نثر تاریخ بیهقی با چنین امکانی اشیا را از انحصار واژه رهایی می‌بخشد و در سطر سطر تالیفش می‌توان پدیده شی‌وارگی را دریافت. رفتار روانی چنین متنی بی‌شک به مشارکت ذهنی و عینی مخاطب می‌انجامد که این مشارکت به مدد تجسم‌بخشی به پدیده‌ها به دست می‌آید. به عبارتی دیگر نتیجه‌ی مستقیم چنین توصیفاتی جان بخشیدن به صحنه‌های گوناگون با عبارات توصیفی کوتاه و جذاب می‌باشد. در حقیقت بیهقی در روایت تاریخ خود سعی در به نمایش کشیدن وقایع مورد نظر خود دارد و تلاش می‌کند ویژگی بصری متن خود را افزایش دهد.

جوزف کنراد در مقدمه‌ی داستان «زنگی ِ کشتی نارسیسوس» می‌نویسد: کاری که من در پی ِ آنم این است که با قدرت کلمات مکتوب، وادارتان کنم که بشنوید که حس کنید یعنی پیش از همه وادارتان کنم که ببینید. (2)

در توصیف‌گرایی بیهقی می‌توان به شرح فضا و عوامل صحنه‌ی آن، نمای نزدیک و دور شخصیت‌های داستان، چگونگی لباس‌ها، رفتار روانی مردم، اماکن، جایگاه استقرار شخصیت‌های لشگری و درباری، زمان اتفاق، دکور صحنه و دیگر موارد برخورد این توصیفات چنان خاص و پویا ارائه می‌شوند که گویی وی با تولد هنری به نام سینما از قرن‌ها قبل آشنا بوده است. این مهم چنان برخوردار از واقعیت است که شگردهایی سینمایی همچون نمای باز و بسته، حرکت دوربین، فلاش‌بک‌ها و تدوین صحنه‌ها را می‌توان در ارائه‌ی این متن تاریخی به وضوح مشاهده کرد. نمونه‌هایی از این قبیل:

حسنک پیدا آمد بی بند جبه‌یی داشت، حبری رنگ با سیاه می‌زد، خلق‌گونه و دراعه و ردایی سخت پاکیزه، دستاری نشابوری مالیده و موزه‌ی میکاییلی در پای و موی سر مالیده زیر دستار کرده اندک مایه پیدا می‌بود (ص 285)

در کوشک باغ عدنانی فرمود تا خانه‌ای برآوردند خواب قیلوله را و آن مزمل‌ها ساختند و خیش‌ها آویختند چنان که آب از حوض روان شدی و به طلسم بر بام خانه شدی و در مزمل‌ها بگشتی و خیش‌ها را تر کردی (ص 172)

و چون حسنک بیامد خواجه برپای خواست چون این مکرمت بکر همه اگر خواستند یا نه برخاستند، بوسهل زوزنی بر خشم خود طاقت نداشت برخاست نه تمام و بر خویشتن می‌ژکید. خواجه احمد او را گفت: در همه کارها ناتمامی، وی نیک از جای بشد. (ص 284)

و این پل یامیان در آن روزگار بر این جمله نبود پلی بود قوی به ستون‌های قوی برداشته و پشت آن استوار پوشیده کوتاه گونه و بر پشت آن دو رسته دکان برابر یکدیگر (ص 416)

نیما یوشیج که خود به عنوان یکی از معتقدان به روایت عینی و ذهنی شعر می‌باشد در بررسی این موضوع در کتاب «دو نامه»‌ی خود چنین آورده است که: نویسنده لازم است لوازم جلوه‌های مادی اندیشه‌ی خود را در زمان و مکان پیدا کرده و به آن‌ها رنگ وضوح و اثر بدهد.

نیما خود در پاره‌ای از شعرهایش با اتّکا بر همین نظریه، فضاهایی را خلق نموده است که از نمونه‌های بی‌نظیر توصیف عینی می‌توانند باشند. نمونه‌هایی که در آن می‌توان خطوط زنده‌ی فضا و موجودات همان فضا، اصوات و پدیده‌های ممکن را مشاهده نمود:

مانده از شب‌های دورادور

بر مسیر خامُش جنگل

سنگچینی از اجاقی خُرد

واندرو خاکستر سردی

{ن و: (شعر اجاق سرد)}

و یا:

ماه می‌تابد، رود است آرام

بر سر شاخه اوجا، تیرنگ

دُم بیاویخته، در خواب فرو رفته، ولی در آیش

کار شب پا نه تمام است هنوز

(شعر کار شب پا)

... ادامه دارد

 

فهرست الفبایی منابع:

1-     آینه بامداد / جواد مجابی

2-     بدعت ها و بدایع نیما یوشیج / مهدی اخوان ثالث / انتشارات توکا

3-     بیان و معانی / دکتر شمیسا / نشر فردوسی

4-     تاریخ بیهفی / دکتر خلیل خطیب رهبر / انتشارات مهتاب

5-     تاریخ بیهفی / رشته زبان وادبیات فارس / دانشگاه پیام نور/

6-     صور خیال در شعر فارسی / دکتر شفیعی کدکنی / انتشارات آگاه

7-     مقدمه ای بر تاریخ بیهقی/ دکتر علی اکبر فیاض

8-     موسیقی شعر /دکتر کدکنی/ انتشارات آگه

 

منبع:

وبلاگ همسایه با جهان

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1034 به تاریخ 921105, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  یکشنبه 6 بهمن1392ساعت 19:2  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

3-    کنفرانس ادبی؛ شاعرانگی‌های بیهقی؛ ارمغان بهداروند؛ قسمت اول

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکل تایپی یا دستوری یا ... وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

شاعرانگی‌های بیهقی

تاریخ همچون رودخانه‌ای است که در بستر ذهنی مولف خود جریان می‌یابد و نقش و رنگ می‌گیرد و بازآفریده می‌شود. فراموش نباید کرد که در این آفرینش اگر چتر واقعیت بر عرصه‌ی تولید اثر گشوده شده باشد، محصول نهایی می‌تواند ضمن تعریف رسالت تاریخی خود که بازآفرینی صادقانه‌ی کنش‌هایی است که اتفاق افتاده‌اند، به عنوان آیینه‌ی تاثیرپذیری آیندگان از گذشته معرفی شود. به گواه خود تاریخ و تاریخ‌نگاره‌هایی که بر جای مانده‌اند زیباترین نقش و رنگ‌هایی که در جریان این رودخانه نمود پیدا کرده‌اند در بستر ذهنی مولفینی رُخ داده است که به مدد توانمندی‌های ذهنی و گوهره‌ی خلاق خود توانسته‌اند اثری منطبق با واقعیت‌های دنیای محسوس که از آمیزه‌های هنری سود می‌برد بیافرینند.مولفین تاریخ تا آن جا که بنا بر خواست و خیراندیشی و نه بر اساس امر و الزام و وظیفه، در ثبت اوضاع و احوال روزگاری، قلم به دست گرفته‌اند توانسته‌اند واقعیت عصر خود و ماقبل خود را به کمک ابزار دهنی {ن و: ابزارهایی} هم چون کتیبه‌هایی استوار و خاطره‌انگیز، حیات ببخشند. به هر نوع هر اثری پیش از تولید، از صافی ذهن مولف خود می گذرد و بی‌شک این ذهنیت به عنوان عاملی اثربخش در اعتبار آن آفرینش واقع خواهد شد. از این میان می‌توان نتیجه گرفت که بازآفرینی تاریخ و تحقق ماندگاری آن توسط نویسندگانی رقم خورده است که علاوه بر برخورداری از تجربه مستقیم و ملموس رخدادها و یا با واسطه‌ی آن‌ها، از ظرفیت‌هایی همچون آشنایی با دیگر علوم، تسلط بر زبان متداول عصر خود و پتانسیل‌های ذاتی آن و برخورداری از استعداد هنری سود برده‌اند.

در تاریخ ادبیات فارسی و در گستره‌ی نثر کهن، تالیفات تاریخی از موقعیتی ویژه برخوردارند. هرچند درون‌مایه‌ی این کتب، روایت تاریخ ایران در دوران مختلف بوده است، اما در بطن این روایت می‌توان به آداب  و رسوم و خلق و خوی ایرانیان، توجه به مفاخر و توانایی‌های خود نیز دست یافت. در حقیقت بخش مهمی از گنجینه‌ی ادبیات فارسی را که اتفاقاً بسیار کم تعداد هستند را همین کتب تاریخی شامل می‌شود که از مهمترین آن‌ها می‌توان به کتب تاریخ بلعمی، تاریخ سیستان، تاریخ طبری و تاریخ بیهقی اشاره نمود.

از این میان تاریخ بیهقی به جهت آمیزش با شگردهای بلاغی و خلاقیت‌های هنری در ارتفاعی بیشتر از دیگر تالیفات تاریخی قرار دارد و به عنوان برترین نموه‌ی نثر مرسل  در ادبیات فارسی از او نام می‌برند. ابوالفضل بیهقی مولف ارجمند این کتاب با درک درست زمان تاریخ تالیفی خود در جایگاه یکی از بلندمرتبگان دربار محمود غزنوی - دبیر و نویسنده دیوان رسالات دربار غزنوی - به خلق دورانی از تاریخ ایران همت می‌گمارد که سرشار از پریشان‌روزگاری و فریبکاری درباریان و وابستگان است. بخش عمده‌ای از موفقیت و ارزش کار بیهقی، مرهون شغل او در دستگاه حکومتی بوده است که از جمله مشاغل خطیر و با پیش‌نیاز معرفتی دیگر علوم از آن نام برده می‌شود.

شغل دبیری در روزگار بیهقی از جمله پیشه‌های ارجمندی بود که به قول فردوسی مردِ افکنده از او به مقام بلند می‌رسید و گنج بی‌اندازه می‌یافت. فردوسی ارزش‌ها و شرایط دبیری را چنین باز می‌نماید:      

دبیری بیاموز فرزند را

چو هستی بُوَد خویش و پیوند را

دبیری رساند جوان را به تخت

شود ناسزا زو سزاوار ِ تخت {ن و: بخت}

دبیری است از پیشه‌ها ارجمند

وزو مردِ افکنده گردد بلند

چو با آلت و رای باشد دبیر

نشیند بر ِ پادشاه {ن و: پادشه} ناگزیر

تن خویش را گر بدارد به رنج

بیابد بی‌اندازه از شاه گنج

بلاغت چو با خط فراز آیدش

به اندیشه معنی فراز آیدش {ن و: بیفزایدش}

ز لفظ آن گزیند که کوتاه‌تر

به خط آن نماید که دلخواه‌تر

خردمند باید که باشد دبیر

همان بُردبار و سخن یادگیر

با توجه به بیان فردوسی و شرایطی که او برای دبیری برمی‌شمارد، بی‌شک کسی بدون شایستگی و دارا بودن امتیازات خاص این هنر بدان مقام رفیع نمی‌رسید، لذا دبیری شاید از مشاغل معدودی باشد که بدون داشتن صلاحیت و لیاقت‌های علمی دست یافتن بدان میسر نبود چه رسد به این که کسی به مقام والای رذیاست {ن و: ریاست} دیوان انشا برسد و کتابی در آداب و رسم نگارش و کتابت بنویسد (1)

در تاریخ بیهقی با نویسنده‌ای روبرو هستیم که ضمن اشتغال در دیوان رسالت دستگاه غزنوی که امور مهمی چون انشای نامه‌های حکومتی و تحریر اتفاقات را برعهده داشته است و عموم تاریخ خود را یا به مدد حضور خود در چنان جایگاهی به چشم دیده است و یا به واسطه‌ی معتمدی و کتاب معتبری به رشته‌ی تالیف درآورده است که همه‌ی این موارد از امتیازات منحصر به فرد این تاریخ می‌باشد که به این مهم نیز می‌توان مطالعه و تحقیق بیهقی در اخبار و کتب عصر خود را اضافه نمود:

در اخبار ملوک عجم خواندم ترجمه ابن مقفع که بزرگتر و فاضل‌تر پادشاهان ایشان عادت داشتند ... (ص 159)

من که بوالفضلم کتاب بسیار فرونگریسته‌ام خاصه اخبار و از آن التقاط‌ها کرده ... (ص 241) 

این نویسنده با بهره‌گیری از توانمندی‌های مورد اشاره و نیز استعداد بلاغی خود، واقعیت‌های تاریخ خود را از آیینه ذهن خویش می‌گذراند و به تاریخ خود ارزش هنری خاصی می‌بخشد .

می‌دانیم که خیال شاعرانه، محصور در وزن و مفهوم شعر منظوم نیست. بسیاری از تصرفات ذهنی مردم عادی یا نویسندگان در محور همین خیال‌های شاعرانه جریان دارد. وقتی در تذکره الاولیای عطار می‌خوانیم: به صحرا شدم عشق باریده بود و زمین تر شده بود چنانک پای مرد در گلزار فرو شود پای من به عشق فرو می‌شد. این تصرف ذهنی گوینده در ادای معنی که عشق را که مفهومی است مجرد و از حالات درونی انسان و گوشه‌ای از حیات روانی بشر، با گوشه‌ای از طبیعت که باران است پیوند داده و حاصل این ارتباط یعنی کشف این لحظه و نمایش بیداری خود نسبت به آن مفهوم شعری است که در قالب نثر بیان شده است یعنی عنصر اصلی شعر و بیان شاعرانه در آن هست.(1)  

با تورّق تاریخ بیهقی می‌توان نمونه‌های بسیاری را برشمرد که تجربیات مولف با بهره‌مندی از ذهن شاعرانه‌ی خود و استعانت از آن، تاریخی تاریک را هم چون تابلویی زنده و روشن به کتابی ارزشمند تبدیل نمود تا آن‌جا که در این کتاب می‌توان به قطعاتی برخورد که ‌از حیث بلاغت سند لیاقت زبان فارسی محسوب می‌شود.(2)

نثر تاریخ بیهقی که در ادامه‌ی نثر دوره سامانیان می‌باشد با حفظ مختصاتی از قبیل سادگی مبتنی بر فخامت و همنشینی نثر با شعر، آیات، امثال و استفاده از برخی ظرفیت‌های زبان عربی توانسته است به عنوان یکی از شاهکارهای ادبیات فارسی خود را تثبیت نماید.

بیهقی در نثر نوشتاری خود با اصرار در کاربرد واژگان فارسی تا حد امکان توانسته است ضمن حفظ بسیاری از این واژگان، از زیباترین و صیقلی‌ترین آن‌ها که در آهنگین نمودن نثر تاریخش موثر واقع شود استفاده نماید. گویی بیهقی در این شرایط به شاعری می‌ماند که با وسواس خاطر و با رعایت اصل همنشینی واژگان به شرط سودرسانی به هم و در نتیجه به متن و با توجه به بارآوایی و معنایی واژگان، سعی در انتقال ذهنیت با تمام ظرفیت زبانی خود دارد.

واژه‌گزینی بیهقی قدرت تخیل او بر زبان و توانایی تخیل او را به عرصه‌ی ظهور  می‌رساند. واژه‌گزینی معمولاً بر پایه دو معیار صورت می‌پذیرد:

1.تناسب با مضمون، فضا و نظایر آن

2. تنوع به منظور حفظ و تقویت انگیزه و علاقه در مخاطب

در واژه‌گزینی بیشتر تاکید مولف از یک سو بر ایجاد تناسب لازم با محتوی اثر و فرم و فضای آن می‌باشد و از دیگر سو در راستای علاقمندی مخاطب که متاثر از تنوع واژگانی می‌باشد صورت می‌گیرد‌. از این روست که می‌توانیم یکی از عناصر لیاقتمندی شاعران نام‌دار را در دارا بودن همین کلید دانست. بیهقی در متن تاریخی خود توانسته است به مدد همین کلید، ضمن ایجاد تناسب لازم در همراه نمودن پر {ن و: و} اشتیاق خواننده‌ی خود موفق عمل نماید:

و لکن خوردنی بود با تکلف و نقل هر قدح بادی سرد که شراب و نشاط با فراغت دل رود و آن چه گفته‌اند غمناکان را شراب باید خورد تا تفت غم بنشاند بزرگ غلطی است ... (ص 39)

جهان خوردم و کارها راندم و عاقبت آدمی مرگ است (ص 285)

خواجه بوسهل زوزنی چند سال است تا گذشته است و به پاسخ آن که از وی رفت گرفتار (ص 275)

و اگر دید و چشید (ص 276)

خوشک خوشک می میخورد و نرمک نرمک سماعی و زخمه‌یی و گفتاری می‌شنید (ص 644)

پس مشتی رند را سیم دادند که سنگ زنند و مَرد خود مُرده بود که جلادش رسن به گلو افکنده بود و خبه کرده  (ص 289)

و مادر حسنک زنی بود سخت جگرآور (ص 292)

دکتر خلیل خطیب رهبر با اشاره به شیوه‌ی سهل و ممتنع بیهقی هنرنمایی او را در به گزینی واژه‌ها و کاربرد واژگان شیوا را با ذکر نمونه‌هایی عنوان نموده است:

آرام گونه، بالاگونه، بی‌اندام، تن‌آسان، جگرآور، خرده مردم، خلق‌گونه، ریشاریش، گردن‌آورتر، خوابک، ترگونه، درازآهنگ، چمن‌باغ، دادگان، دست‌گرای، شهربند، طلیعه‌گاه، شبگیران، مرغ‌دل، گرگ‌آشتی، ناچاره، نیست همتا، نیک‌اسبه، سخت‌سری، درنارسیده، زهرخنده، زیرک‌ساز، فراروی‌تر، کفشگر‌، مرادگونه، ناشیرین و ...(1)

هر چند بیهقی با تاثر از نثر دوره‌ی ماقبل خود سعی در موجزنویسی دارد اما با نگاهی به ساختار شعر و توجه به موضوع اقتصاد کلمه در آن بهتر می‌توان به ارزش کار بیهقی دست پیدا کرد. در عرصه‌ی شعر، فشرده نمودن محتوا و فضای آفرینش شعر با استفاده از مناسب‌ترین واژگان که ضمن هماهنگی با زبان غالب اثر و اثربخشی لازم، امکان انتقال تراوشات ذهتی {ن و: ذهنی} مولف را به نحوی غنی شده فراهم آورد از شایستگی‌های یک اثر محسوب می‌گردد.

یکی از وظایف شاعر غنی کردن زبان از طریق نوشتار است. او می‌تواند با دادن معانی و مفاهیم تازه و حتا کاربردهای نوظهور به گسترش و عمق واژگانی و ترکیبات آن یاری برساند. (1)

با بررسی آثار شاعران برجسته می‌توان نمونه‌های موفقی از این خصیصه را مثال آورد:

آخرین برگ سفرنامه ی باران این است

که زمین چرکین است

(شفیعی کدکنی)

سلاخی می گریست

به قناری کوچکی دل باخته بود

(احمد شاملو)

در کوچه باد می آید

این ابتدای ویرانی است

(فروغ فرخزاد)

هست شب یک شب دم کرده و خاک

رنگ رخ باخته است

(نیما یوشیج)

نام تمام مردگان یحیی است

(م. سپانلو)

... ادامه دارد 

 فهرست الفبایی منابع :

1-     آینه بامداد / جواد مجابی

2-     بدعت ها و بدایع نیما یوشیج / مهدی اخوان ثالث / انتشارات توکا

3-     بیان و معانی / دکتر شمیسا / نشر فردوسی

4-     تاریخ بیهفی / دکتر خلیل خطیب رهبر / انتشارات مهتاب

5-     تاریخ بیهفی / رشته زبان وادبیات فارس / دانشگاه پیام نور/

6-     صور خیال در شعر فارسی / دکتر شفیعی کدکنی / انتشارات آگاه

7-     مقدمه ای بر تاریخ بیهقی/ دکتر علی اکبر فیاض

8-     موسیقی شعر /دکتر کدکنی/ انتشارات آگه

 

منبع:

وبلاگ همسایه با جهان

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1033 به تاریخ 921028, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  دوشنبه 30 دی1392ساعت 12:38  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

3-    کنفرانس ادبی؛ جنبه‌های زیباشناختی تاریخ بیهقی؛ دکتر سیمین رودکیان؛ قسمت دوم

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکل تایپی یا دستوری یا ... وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

تاریخ بیهقی و صناعات ادبی

جنبه‌های زیباشناختی تاریخ بیهقی؛ دکتر سیمین رودکیان

... ادامه از قسمت اول (قسمت اول این مقاله را می‌توانید در آرشیو بیابید)

صور خیال

بیهقی برای تأثیر هر چه بیشتر کلام خود از تشبیهات، استعاره‌ها، تمثیل، تشخیص و ... به فراوانی استفاده می‌کند؛ به طوری که این باور را در ذهن خواننده ایجاد می‌کند، که این اثر تاریخ صرف نیست؛ چرا که تاریخ با خیال‌پردازی‌های شاعرانه فرسنگ‌ها فاصله دارد. به کارگیری این موارد، نثر بیهقی را به نثری شاعرانه تبدیل نموده، و سبب برجستگی و تشخّص هر چه بیشتر کلام وی شده است. بیهقی در این زمینه، تصاویر زیبا و بدیعی می‌آفریند.

 

الف) تشبیه

حاجب غازی بر دل محمودیان کوهی شد هرچه ناخوش‌تر. (ص 73)

من و ماننده‌ی من که خدمتکاران امیر محمد بودیم ماهی‌ای را مانستیم از آب بیفتاده و در خشکی مانده و غارت شده و بینوا گشته. (ص 79)

گریستن بر ما افتاد کدام آب دیده که دجله و فرات چنانکه رود براندند. (ص 85)

سلطان بخندید و شکرستانی بود در همه حال‌ها. (ص 204)

بوسهل با جاه و نعمت و مردمش در جنب امیر حسنک یک قطره آب بودی از رودی. (ص 223)

حال این شهر بر تو پوشیده نیست که حصانتی ندارد و چون ریگ است در دیده. (ص 728)

 

ب) استعاره

چون شب سیاه بروز سپیدش تاختن آورد و آفتاب را کسوفی افتاد. (استعاره از ریش درآوردن - ص 330)

بزرگی این پادشاه، یکی آن بود که از ظلمت قلعتی آفتابی بدین روشنی که بنوزده درجه رسید جهان را روشن گردانید (آفتاب: استعاره از سلطان؛ نوزده درجه: استعاره از سن وی. ص 484)

آفتاب دیدار سلطان بر ماه افتاد و گرگانیان را از روشنایی آن آفتاب فخر و شرف افزود. (ماه: استعاره از عروس سلطان می باشد. ص 508)

چنانکه گویی کاروان‌سرای‌های نشابور همه در گشاده‌اند و شهر بی مانع و منازع تا گاوان طوس خویشتن را بر کار کنند. (گاوان طوس: استعاره از باب استهزاءاز مردم طوس می باشد. ص 571)

مطربان را هم صلت نفرمود که درین روزگار آن ابر زرپاش سستی گرفته بود و کم باریدی. (ابر زرپاش: استعاره از شاه که بسیار بخشنده بوده است. ص 790)

 

ج) تشخیص

کاربرد این صنعت سبب شده است، که همه چیز در تاریخ بیهقی از روح برخوردار باشد، و از این راه کل اثر سرشار از تحرک و سرزندگی و پویایی باشد.

دلش بجایها شد. (ص 81)

زمانه به زبان فصیح آواز می‌داد ولکن کس نمی‌شنود. (ص 290)

شادی و طرب در پرواز آمد. (ص 373)

صدر وزارت مشتاق است... (ص 470)

ولایتی آرمیده چون گرگان و طبرستان مضطرب گشت. (ص 612)

دینار و درم روانه شد سوی هر کسی. (ص 691)

 

 تمثیل

ارائه‌ی تمثیل و مثل که از اسلوب‌های بیانی بیهقی است، یکی از دلایل اوج بلاغت ادبی و هنری این اثر محسوب می‌شود. بیهقی در ذکر هر واقعه، تمثیل‌ها و ضرب‌المثل‌هایی به کار می‌گیرد، که هم سبب فهم و دریافت بهتر کلام وی می‌شود، و هم خواننده را مشتاق خواندن ادامه‌ی داستان می‌نماید.

چون تو خداوند آمدی مرا و مانند مرا چه زهره و یارای آن بود؟ پیش آفتاب ذره کجا برآید؟ (ص 183)

چاکران و بندگان را زبان نگاه باید داشت با خداوندان، که محال است روباهان را با شیران چخیدن. (ص 223)

مادرش گفت چون گوسپند را بکشند از مثله کردن و پوست باز کردن دردش نیاید. (ص 238)

چگونه دفع توانستی کرد قضای آمده را که در علم غیب چنان بود که سلجوقیان بدین محل خواهند رسید یفعل الله ما یشاء و یحکم ما یرید. (ص 636)

ضرب المثل ها

المقدر کائن و الهم فضل (ص 10)، دایه‌ی مهربان‌تر از مادر(ص 59)، مادر مرده و ده درم وام (ص 89)، خود کرده را درمان نیست (ص 259)، اذل من النعل و اخس من التراب (ص 283)، از حدیث حدیث شکافد (ص 554)، الکلاب علی البقر (ص754)

 

علم معانی

نکته‌ی قابل توجه دیگر در این زمینه، کاربرد جملات در معنایی غیر از معنای اصلی خود می‌باشد؛ که یکی از شگردهای بیهقی، در جهت تأثیر هر چه بیشتر کلام خود می‌باشد؛ که نشان‌دهنده‌ی آگاهی بیهقی، نسبت به ظرفیت گسترده زبان فارسی می‌باشد. در این زمینه بسیاری از جملات خبری، پرسشی و گاه امری را در معانی‌ای از قبیل: پند و اندرز، هشدار، تأثر و اندوه، بشارت، توبیخ و ملامت، تحذیر، استفهام انکاری و تقریری و ... به کار می‌گیرد. به عنوان مثال:

گفت ای طاهر چون سعادت آید همه کارها فراخور یکدیگر آید. (بشارت؛ ص 24)

غایت کار آدمی مرگ است. (هشدار؛ ص 27)

اخبار مأمون و ابراهیم پیش چشم و خاطر خداوند است. (تحذیر؛ ص 207)

امیر احمد را گفت: بشادی خرام و هشیار باش و قدر این نعمت را بشناس و شخص ما را پیش چشم دار و خدمت پسندیده نمای تا مستحق زیادت نواخت گردی. (پند و اندرز؛ ص 355)

امیر گفت: چه سخن است که شما می‌گویید؟ (ملامت؛ ص 30)

پیش آفتاب ذره کجا برآید؟ (استفهام انکاری؛ ص 183)

بونصر گفت ای سبحان الله! زری که سلطان محمود بغزو از بتخانه بشمشیر بیاورده باشد و بتان شکسته و پاره کرده آن را امیر المؤمنین می روا دارد ستدن، آن قاضی همی‌نستاند؟ (اظهار تعجب؛ ص 671)

وزیر چند بار استادم را گفت می‌بینی که چه خواهد کرد؟ (تأثر و اندوه؛ ص 746)

در خون این مشتی غوغا که فراز آورده‌ای مشو و بازگرد. (تحذیر؛ ص 46)

 

بیهقی تقریبا در همه جا فعل را در آغاز جمله و فاعل را در پایان می‌آورد؛ که البته این کار را به منظور خاصی از جمله، تأکید بر فعل انجام می‌دهد. از طرفی استفاده فراوان از فعل که نمونه‌های آن را در زیر مشاهده خواهیم کرد، به متن پویایی و تحرک بخشیده و سرعت انتقال مطلب را به مخاطب افزایش می‌دهد.

گفتیم: بگوییم و برفتیم.(ص 186)

اریارق هم بر عادت خود می‌خفت و می‌خاست و رشته می‌آشامید و باز شراب می‌خورد. (ص 292)

خواجه دست از نان بکشید و ایشان را بنان بنشاند و نامه‌ها بستد و خریطه باز کرد و خواندن گرفت و نیک از جای بشد. (ص 610)

خود برخاست و بگرمابه رفت و مویش باز کردند و بمالیدند و برآمد و بیاسود و بخفت. (ص 618)

 

ایجاز و اطناب

بیهقی همه جا قلم را به اقتضای موقعیت، به گردش درآورده است؛ و هر جا که نیاز به اطناب بوده، بویژه هنگام توصیفات - که کم هم نیستند - جملات خود را مطنب بیان کرده، اما به صورتی  که در ذهن خواننده ملال نمی‌افزاید و از اصل موضوع نیز فاصله نمی‌گیرد؛ و گاه از ایجازهای رسایی بهره می‌گیرد، که اعجاب خواننده را برمی‌انگیزد؛ زیرا در عین اینکه به خوبی از عهده‌ی ادای مطلب برمی‌آید؛ جملات را به گونه‌ای بیان می‌دارد که امکان حذف یا افزودن کلمه‌ای به آن وجود ندارد. این ایجازها بیشتر در حوزه‌ی حذف واژه یا بخشی از جمله می‌باشد. به عنوان مثال:

اجابت می‌بود و نمی‌بود بدو. (ص 16)

تا آن خداوند برفته است این خداوند هیچ نیاسوده است. (ص 23)

بزرگا مردا که این پسرم بود! که پادشاهی چون محمود این جهان بدو داد و پادشاهی چون مسعود آن جهان. (ص 236)

اما حق نعمت را آنچه دانیم باز باید نمود اگر شنوده آید و اگر نیاید. (ص 741)

نوشتگین گفت کجا میروی که آنجا سنگ میاید، که هر سنگی و مردی. (ص 742)

و غلامی پانصد سرایی نیز با او برفتند و مردم تفاریق نیز مردی سه چهار هزار چه بجنگ و چه بنظاره. (ص 742)

فرو رفتن آن بود و قلعت گرفتن. (ص 743)

امیر را گفت زندگانی خداوند دراز باد، بونصر برفت و بونصر دیگر طلب باید کرد. (ص 793)

 

اما نکات قابل توجه دیگری نیز در این اثر وجود دارد، از جمله، توصیفات بیهقی، که از پویایی خاصی برخوردار هستند، و به گونه‌ای زیبا و جاندار به نگارش درآمده‌اند؛ به طوری که خواننده را در متن واقعه قرار می‌دهد. این توصیفات به حدی دقیق و با شرح جزئیات نگاشته شده، که شگفتی خواننده را برمی‌انگیزد؛ و تیزبینی و دقت نویسنده خود را به خوبی نمایان می‌سازد. زیباترین این توصیفات در داستان بر دار کردن حسنک وزیر آمده است؛ که یکی از برجسته‌ترین داستان‌های تاریخ بیهقی می‌باشد؛ گویی بیهقی تمام توان خود را برای به‌کارگیری جنبه‌های مختلف ادبی و زیبایی کلام در این داستان به کار برده است. اما باید اذعان داشت که بیهقی، این توصیفات را بازسازی نموده است؛ چرا که او پس از کناره‌گیری از شغل دیوانی نگارش اثر خود را آغاز نمود، و برای این کار ذهن خیال‌پرداز خود را به میزان قابل توجهی به‌کار گرفته است. از جمله توصیفات زیبای او:

حسنک پیدا آمد بی بند، جبه‌یی داشت حبری رنگ با سیاه می زد، خلق گونه، دراعه و ردایی سخت پاکیزه و دستار نشابوری مالیده و موزه میکاییلی نو در پای و موی سر مالیده، زیر دستار پوشیده کرده اندک مایه پیدا می‌بود. (ص 229)

حسنک را به پای دار آوردند، نعوذ بالله من قضاء السوء، و دو پیک را ایستانیده بودند که از بغداد آمده‌اند. و قران‌خوانان قران می‌خواندند. حسنک را فرمودند که جامه بیرون کش. وی دست اندر زیر کرد و ازاربند استوار کرد و پایچه‌های ازار را ببست و جبه و پیراهن بیرون کشید و دور انداخت با دستار، و برهنه با ازار بایستاد و دستها درهم زده، تنی چون سیم سفید و رویی چون صد هزار نگار. (ص 233)

در قحط و پریشانی نواحی طوس و سرخس: مردم از دور جای گیاه پوسیده بیاوردند که به روزگار گذشته باران آن را در آن صحرا انداخته بود، و آن را آب می‌زدند و پیش ستور می‌انداختند یک دو دم بخوردندی و سربرآوردندی و می‌نگریستندی تا از گرسنگی هلاک شدندی. (ص 817)

 

ایراد جملات مؤثری که در پایان داستان‌های مختلف بیان می‌دارد، یکی دیگر از جنبه‌های برانگیزندگی اثر وی می‌باشد؛ طوری که خواننده را به این اندیشه وا می‌دارد، که هر اندازه هم مال و مکنت داشته باشد، باز هم ارزش ندارد؛ چرا که دنیا به او وفا نخواهد کرد و عاقبت او چیزی جز مرگ و نیستی نخواهد بود.

حسنک تنها ماند چنان‌که تنها آمده بود از شکم مادر. (ص 235)

این است حال علی و روزگارش و قومش که بپایان آمد. احمق کسی باشد که دل درین گیتی غدار و فریفتکار بندد و نعمت و جاه و ولایت او را بهیچ چیز شمرد. (ص 67)

وی رفت و آن قوم که محضر ساختند رفتند و ما را نیز می‌بباید رفت که روز عمر بشبانگاه آمده است. (ص 270)

فصلی خوانم از دنیای فریبنده بیک دست شکر پاشنده و بدیگر دست زهر کشنده، گروهی را بمحنت آزموده و گروهی را پیراهن نعمت پوشانیده، تا خردمندان را مقرر گردد که دل نهادن بر نعمت دنیا محال است. (ص 480)

 

آوردن صفات پی در پی، تنسیق الصفات، بار موسیقایی کلام او را افزایش داده، و بیهقی  این صنعت را به وفور به کار گرفته است.

خداوند بزرگ نفیس است و نیست همتا و حلیم و کریم است. (ص 101)

اما در وی شرارتی و زعارتی و سطوتی و حشمتی بافراط بود. (ص 126)

امیر خداوند پادشاه است. (ص 236)

و پسرش محمد که او را بلقب فتی العسکر گفتندی برنایی سخت پاکیزه دررسیده بود و بکارآمده. (ص 617)

 

اما در این اثر گهربار نثر دری، نکته‌های ظریف و دقیق ادبی و بلاغی بی‌شماری وجود دارد، که به علت تنگی مجال امکان پرداختن  به همه‌ی آنها وجود نداشت. امید است، که محققان و پژوهشگران ادب فارسی در جهت معرفی هر چه بیشتر نویسندگان بزرگی چون بیهقی گام‌های استوارتر و بلندتری بردارند.

 

پانوشت:

1. تاریخ بیهقی،تصحیح دکتر علی اکبر فیاض،تهران:1384،ص451؛از این پس تمام ارجاعات به همین آدرس خواهد بود.

2. اصول علم بلاغت، غلامحسین رضانژاد، تهران: 1367، ص 4

3. سبک شناسی نثر فارسی، محمد تقی بهار، ج 2، ص 84

4. تاریخ بیهقی، ص 112

5. شاهنامه فردوسی، به کوشش سعید حمیدیان، تهران: 1381، ص 538

6. تاریخ بیهقی، ص 451

 

منبع:

وبلاگ نویسنده

http://symyn.blogfa.com/post-2.aspx

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1032 به تاریخ 921021, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  یکشنبه 22 دی1392ساعت 19:43  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

3-    کنفرانس ادبی؛ تاریخ بیهقی‌، تلفیق زبان ادبی و عامیانه؛ محمدحسن صنعتی

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکل تایپی یا دستوری یا ... وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

مدتی پیش در یک کتاب‌فروشی چشمم به تاریخ بیهقی تصحیح دکتر فیاض خورد و با خود گفتم خیلی بد است که هنوز جز همان چند درسی که در دوره‌ی تحصیل از این کتاب خوانده‌ام چیز دیگری از این کتاب را نخوانده‌ام. با خود گفتم وقت است که عزمم را جزم کنم و وقتی را به این کتاب اختصاص دهم. هرچند در خوانش و درک این کتاب در سال جاری مشکلات زیادی داشته‌ام باز هم سعی خود را کرده‌ام. یکی از چیزهایی که به من کمک کرد خواندن مقاله‌هایی پیرامون این کتاب بود. چند هفته‌ی آینده را برخی از آن مقالات را با شما هم در میان می‌گذارم. خیلی دوست دارم کتاب بعدی که در جلسه مورد بازخوانی قرار می‌گیرد تاریخ بیهقی باشد. امیدوارم دیگر دوستان شنبه‌شب‌ها هم موافق باشند. از طرفی استاد نجف زاده هم شاگر دکتر فیاض بوده است و هم خود به این کتاب تسلط کامل دارد. خواندن تاریخ بیهقی در حضور ایشان حتما به همه‌ی دوستان شاعر خیلی کمک خواهد کرد و نکات قابل تامل زیادی را در بر خواهد داشت.

تاریخ بیهقی‌، تلفیق زبان ادبی و عامیانه؛ محمدحسن صنعتی

امثال‌‌

لغات زیبای فارسی و ضرب‌المثلهای شیرین در بیهقی بسیار است و پیداست که این لغت‌ها و مثل‌ها در زبان محاوره‌ای آن روزگار مرسوم بوده است و متداول‌.1 امثال‌2 تاریخ بیهقی یا از مثل‌های سائر است که در زبان و ادب جاری بوده یا ترجمه و نقل معنی امثال عربی است‌3 که در آن کتاب به صورت مثل درآمده و یا مثلی است که بیهقی به مناسبت زمان و مکان نقل کرده است‌: (سجادی‌، تحقیق در اشعار و امثال فارسی بیهقی‌، 1374: 285) آب این مرد ریخته شد: آبرویش رفت‌؛ از شب آبستن چه زاید: نظیر شب آبستن است تا چه زاید سحر؛ بادی خیزد: فاصله‌ای شود، مهلتی یابد؛ پر و بال کنند: پر و بال باز کنند؛ ترازوی راست نهاده بگشت‌: اعتدال به هم خورد؛ جواهر پاشیدن درگرفت و صدف برگشادن‌: به سخن گفتن آغاز نمود. (همان‌: 305 ـ 286) و امثالهم‌.

علی‌اکبر دهخدا در کتاب چهار جلدی امثال و حکم خود، 129 بار به تاریخ بیهقی ارجاع داده است که برخی از آن موارد از این قرارند: جان باید که بماند، مال آید و شود؛ چون ادبار آمد همه تدبیرها خطا شود؛ دو تیغ به هم در یک نیام نتوان نهاد که نگنجد؛ زده را توان زد؛ سیر خورده گرسنه را مست و دیوانه پندارد. (حنیف‌، امثال و حکم در تاریخ بیهقی‌، 84 ـ 1383: 114) بنا به احصای مرحوم سید ضیأالدین سجادی‌، در امثال و حکم دهخدا حدود 160 مَثَل از بیهقی یا ضمن امثال دیگر یا به صورت مستقل نقل شده‌. (سجادی‌، همان‌) تاریخ بیهقی اندوخته‌ی بزرگی از امثال و حکم دارد و دکتر خطیب رهبر 400 سخن از این دست را از سراسر کتاب استخراج کرده‌. برخی از این مثل‌ها به ندرت در کتاب‌های دیگر دیده می‌شود. (بیهقی‌، شرح خطیب رهبر، 1375، 1: بیست و چهارم‌) این مثل‌ها و ضرب‌المثلها که پایی نیز در ادب عامه دارند، به سهم خود نقش تعیین‌کننده‌ای در بارور کردن زبان زایای بیهقی و افزودن بر غنای ادبی قلم وی داشته‌اند4: آسیا بر خون بگشت‌؛ بازاری ساخته است‌؛ به جویی که آب رفت یک دوبار، آب بازآید؛ بندگان گناه کنند و خداوندان درگذارند؛ پنداشتند که به پالوده خوردن آمده‌اند؛ چاکر بینوا نباید.5 و امثال آنها. با توجه به استفاده‌ی پر دامنه‌ی کنایات و امثال و حکم و نیز بعضی مفردات در تاریخ بیهقی می‌توان به این نتیجه رسید که زبان بیهقی ملاطی از نوشتار و گفتار است‌.6 مرحوم سجادی حدود 800 مثل و سخن کوتاه و حکمت‌آمیز7 از متن تاریخ بیهقی شناخته و گردآورده‌. طرفه آنکه به رغم استفاده گسترده‌ی بیهقی از زبان عامه‌، وی عفت کلام داشته و ابداً لفظ رکیک در کتاب او دیده نمی‌شود. (اقبال‌، مجموعه مقالات‌، 1350: 72)

 

کنایات‌

اگر بپذیریم که بیهقی مؤلف به عنوان تألیف دهنده‌ی تاریخ با ادب یا زبان ادبی با زبان عامیانه می‌نگاشته و بپذیریم که کنایه این هنر و صنعت بیانی در عین حال نقاشی زبانی است (وحیدیان کامیار، زبان چگونه شعر می‌شود، 1383: 139) و حلقه‌ی واسط زبان و ادب‌، پذیرفتنی است که کنایه بیش از سایر عناصر زیباشناختی در نثر بیهقی حضور یافته باشد. این مسئله به نگرش بیهقی زبان‌شناس و ادیب نسبت به زبان نوشتاری برمی‌گردد. بیهقی هم از کنایات ادبی سود جسته است و هم از کنایات مردمی‌. از یک طرف امکانات زبانی خود را توسط زبان مردم بسط می‌دهد و از طرف دیگر زبان شعر عصر خود را در نظر دارد. و البته به ملاحظه زیست و نگارش بیهقی در دوره‌ای از خفقان‌، شاید سهم عمده در استعمال کنایات در حوزه‌ی مفاهیمی باشد که بیان مستقیم عادی آنها مایه‌ی تنفر خاطر است‌. نمونه‌هایی از کنایات ادبی چنین است‌: چون تو خداوند آمدی‌، مرا و مانند مرا چه زهره و یارای آن بود؟ پیش آفتاب ذره کجا برآید؟ و قلب امیر از جای برفت و جهان پُر بانگ و آواز شد و ترکاترک بخاست‌. گفتی هزار هزار پتک می‌کوبند؛ قلم روان از شمشیر گردد و پشت قوی بود به چون محمود پادشاهی‌؛ به عنوان نمونه از کنایه‌های زبانی می‌توان به این موارد اشاره کرد: باید تا پوست دیگر پوشید و هرکسی شغل خویش کند؛ آبی بر آتش آمد؛ در سخن موی به دو نیم شکافد و دست بسیار کس در خاک مالد. (جهاندیده‌، متن در غیاب استعاره‌، 1379: 5 ـ 91) کنایه برعکس استعاره و تشبیه که خاستگاه‌شان را باید در ادب جستجو کرد زادگاهش در زبان است‌. ساختاری دارد که به زبان مردم نزدیک می‌شود. کنایه هم ارزش زیباشناختی دارد و هم ارزش زبانی‌. هم زبان را فربه می‌کند و هم ادب را. از آنجا که یک طرف زبان بیهقی در میان زبان مردم است و جهت دیگر در میان ادب‌، کنایات بیهقی را می‌توان به دو دسته‌ی بزرگ تقسیم کرد؛ یااین کنایات از نیروی فوق‌العاده ادبی برخوردارند که در ساختمان‌شان تشبیه یا غلو یا ایجاز یا به گونه‌ای ابهام شاعرانه به کار رفته است و همین مسئله به این دسته از کنایات ساختاری نو و لذت‌آفرین بخشیده است و یا اینکه کنایات تاریخ بیهقی از حادثه‌ی زبانی چندانی برخوردار نیستند. این کنایات را بیهقی از بطن جامعه‌ی خود بیرون آورده است‌. (همان‌: 93 ـ 90)

چیزی که موجب گردیده قدرت تعبیر بیهقی به حدّ اعلای فصاحت و بلاغت برسد، تسلط او بر ترکیبات و تعبیراتی است که در عین ایجاز، معنی و مفهوم وسیعی را دربرمی‌گیرد. مانند: آب بر آسمان برانداختن که کنایه از مخالفت و اعتراض کردن است و آفتاب را سایه نگذاشتن که کنایه از مهلت ندادن و خاک و نمک بیختن که کنایه از صورت سازی است‌. (حسینی کازرونی‌، فرهنگ تاریخ بیهقی‌، 1384: 27) و چون امیرمحمود گذشته شد و پیلبان از سر پیل دور شد. به کنایه مقصود آن است که پس از درگذشت او نظام کار ملک رو به پریشانی نهاد. (بیهقی‌، شرح خطیب رهبر، 1375، 2: 397) بیهقی با هدف توسعه‌ی معنایی و عمدتاً با رویکرد اصطلاح‌سازی کنایی در معنای لغوی واژگان و کاربرد آنها تغییر و تصرف می‌کرده است چرا که می‌دانسته شکستن معنای قاموسی یک واژه و کشیدن معنای دیگر از آن می‌تواند گستره‌ی یک واژه را وسیع‌تر کند و از جهت هنری هم آن واژه در عبارت می‌تواند تحریک‌کننده‌ی ذهن باشد. در تاریخ بیهقی کلمات بسیاری وجود دارد که چندین معنا از آنها گرفته شده است‌: و حره‌ی خُتَّلی‌، عمتش‌، سوخته‌ی او بود. (همان‌: 173)؛ رسولی با وی نامزد کردند با مشتی عشوه (67)؛ دُم هیچ فساد و فتنه نگرفتی (379)؛ او را از پیل فروگرفتند و خبر مرگ گوشاگوش افتاد (489)

 

اعتدال در آشنایی‌زدایی‌

بیهقی نه تنها مواد زبان را در موارد معهود به کار می‌برد بلکه می‌تواند از آنها تعبیراتی تازه و لطیف پدید آورد. بدین ترتیب هم معنی مورد نظر را با دقت تمام ادا می‌کند و هم زیبایی خاصی به بیان خود می‌بخشد. مثلاً کلمه‌ی خندیدن در فارسی لفظی عادی است اما دراین عبارت بیهقی طراوتی دیگر یافته است‌: از استادم شنودم که امیر ماضی به غزنین روزی نشاط شراب کرد و بسیار گل آورده بودند و آنچه از باغ من از گل صد برگ بخندید شبگیر آن را به خدمت امیر فرستادم‌. (یوسفی‌، هنر نویسندگی بیهقی‌، 1374: 820) این تصرف در کاربرد معهود مبنای شکل‌گیری زبانی ادبی به جای زبان معتاد و متعارف و معیار است‌. زبان شاعرانه از زبان معیار استفاده می‌کند اما زبان معیار را ابزاری برای رسیدن به هدف خود نمی‌شناسد، بل می‌کوشد تا ثابت کند زبان هدفی در خود است‌. و تاریخ بیهقی بی‌گمان جوهری از ادب در خود دارد که ما از زبان این اثر هم سود می‌بریم‌. بیهقی با پیچاندن جملات حس تازه‌ای را خلق می‌کند. نامتعارف بودن روش بیانی بیهقی‌، باز نوعی انحراف از زبان معیار است‌9 و التذاذ برانگیز؛ (جهاندیده‌، متن در غیاب استعاره‌، 1379: 80) بی‌آنکه خدشه‌ای در زبان زدوده فارسی بیهقی پدید آید. درست‌تر آن است که ابوالفضل بیهقی از بنیانگذاران زبان فارسی است‌؛ کسی که در حدود هزار سال پیش کتاب خود را به نثری چنین زدوده و فصیح و روشن نگاشته که از پس قرن‌ها جان ما را مسحور می‌کند و سرمشق نویسندگی تواند بود، بر گردن ما فارسی‌زبانان حقی بزرگ دارد. (متینی‌، یادنامه‌ی ابوالفضل بیهقی‌، 1374: هفده و هجده‌)

بیهقی در واقع با گرایش کلّی به زبان عامه‌، در نوآوری زبانی و انحراف از زبان معیار جانب اعتدال را مراعات کرده‌، از افراط پرهیز کرده بود؛ خصوصاً که نثر قرن چهارم و پنجم خود نیز از سادگی زبان مردم الهام گرفته بپا خاسته بود. (براهنی‌، قصه‌نویسی‌، 1368: 501) اگر بهار می‌گوید تاریخ بیهقی را باید به کلّی علیحده از کتب مخصوص بین بین شمرد (سبک‌شناسی‌، 1370، 1: 287) یک وجهش می‌تواند نزدیکی گفتار و نوشتار (جهاندیده‌، همان‌: 68) یا زبان و ادب باشد. داریوش آشوری نیز به درستی می‌گوید: زبان روایت تاریخ به زبان گفتار نزدیک است‌. از این جهت راوی واقعیت معمولاً زبان خود را به گفتار نزدیک می‌کند. (همان‌: 68 و 69) او به زبان گفتار نزدیک می‌شود تا به زبان مردم نزدیک مانده باشد و نثری بنگارد که روشنگر ابنأ روزگارش و روزگار باشد. وی با کلماتی از این دست که برمی‌گزیند و با روشنایی و رسایی نثرش به ستیز با جریان مستبدانه نثر فنی‌، نثری که چهره‌ی دیگر سانسور بود می‌پردازد. وی با زبانی سنجیده و ساده‌، زبانی که ارتباط را همیشه در نظر دارد و حقیقت آن رسانندگی است به جنگ با تاریک‌نویسان برمی‌خیزد؛ (همان‌: 12) وی در این جنگ به چیرگی از عهده برآمده است چرا که بر زبان فارسی کمال تسلط را داشته است‌.10

 

پی‌نوشت‌ها:

1 ـ می‌توان گفت بیش از بلعمی لغات و ترکیبات فارسی دارد. ر. ک‌: بهار، سبک‌شناسی‌، 1370، 2: 78.

2 ـ در منابع مربوط به فن بلاغت و صنایع سخن‌، ضرب‌المثل و ارسال المثل و مثل سائر و به قول دکتر کزازی‌، دستانزنی به یک معنی آمده است‌.

3 ـ این قسم مَثَل زیاد نیست‌. مقایسه شود با راحه‌ی‌الصدور که در هر صفحه چندین مثل عربی آورده و ترجمه‌ی فارسی آنها را نقل کرده است‌.

4 ـ ر. ک‌: بیهقی‌، شرح خطیب رهبر، 1375، 3: 63 ـ 1153.

5 ـ برای دانستن شماره‌ی صفحات محل نقل در تاریخ بیهقی‌، ر. ک‌: همان‌: 56 ـ 1153.

6 ـ توجه خاص بیهقی به منطق گفتار مردم خراسان به این کتاب شیرینی خاصی بخشیده است که پس از هزار سال نویسنده‌ای چون محمود دولت آبادی از همین منطق گفتار برای رمانهای پر ارزش خود «جای خالی سلوچ‌» و «کلیدر» استفاده می‌کند. (جهاندیده‌، متن در غیاب استعاره‌، 1379: 70)

7 ـ اختلاف رقم مربوط به تعداد امثال در تاریخ بیهقی‌، از 120 تا 800 مثل نشان از اختلاف تعریف و مرزبندی میان مثل و ضرب‌المثل و تمثیل و مثل سایر و حتی کنایه است که در موارد زیادی پهلو به پهلوی مثل می‌زند. نکته‌ی دیگر در این اختلاف شمار احتساب امثال مذکور در اقوال و شعرهای منقول از مورخان و ادبا و نثرپردازان و شاعران همروزگار بیهقی یا پیش از او به نام خود بیهقی و متن تاریخ است‌. اگر ابوحنیفه اسکافی در قصیده‌ای می‌گوید:

ز یک پدر دو پسر نیک و بد عجب نبود

که از درخت پیدا شده است منبر و دار

بعضی آن را مَثَلی از متن نگاشته‌ی تاریخ ابوالفضل بیهقی پنداشته‌اند. (ر. ک‌: حنیف‌، امثال و حکم در تاریخ بیهقی‌، 84 ـ 1383: 111)

8 ـ ر. ک‌: سجادی‌، همان‌: 285 و 286

9 ـ شاملو برای اینکه ساز و برگ زبانی خود را سامان زیباشناختی دهد، سعی می‌کند نرم زبان را بشکند و حتی شالوده‌ی زبان رمانتیک شاعران همعصر خود را به نحوی ویران می‌کند. یکی از راههای نرم‌شکنی شاملو، توجه به نوعی ارکائیسم است‌؛ یعنی توجه به زبان کهنه‌. البته این توجه شامل همه‌ی متون گذشته نمی‌شود. بلکه متونی را شامل می‌شود که در بطن آن متون‌، جوهر ادبی وجود دارد که یکی از این متون تاریخ بیهقی است‌. (جهاندیده‌، همان‌: 114)

10 ـ ر. ک‌: یوسفی‌. هنر نویسندگی بیهقی‌، 1374: 827 ـ 802.

منبع:

سایت باشگاه اندیشه

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1031 به تاریخ 921014, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  یکشنبه 15 دی1392ساعت 19:35  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

3-    کنفرانس ادبی؛ او قهرمان شعر خراسان بود؛ قدیر افروند

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکل تایپی یا دستوری یا ... وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

او قهرمان شعر خراسان بود!

(آهی و نگاهی در هوای زندگی  و درگذشت استاد محمد قهرمان)

نمی‌دانم ما را چه شده است که دیرگاهی است عادت کرده‌ایم تا از هر چه داریم و نداریم با افعال گذشته یاد کنیم؟! انگار صرف‌کردن فعل در زمان گذشته به صرفه‌تر شده است. انگار تاب تماشای افعال زمان حاضر را نداریم. انگار که آسان‌تراست بگوییم «بود»، تا بگوییم «هست»… و دریغ که این تنگ‌نظری و عادت قریب و غریبِ ما جماعت، هیچ مرز و محدوده‌ای نمی‌شناسد؛ نه بزرگ سرش می‌شود و نه استاد… نه اخوان سرش می‌شود و نه قهرمان شعر خراسان و ایران !

استاد محمد قهرمان شاعر بلندآوازه و ادیب برجسته‌ی ایران زمین، به بام هشتاد و چهار سالگی رسید و بناگاه مشعل زندگی ظاهر را فروکشت و به ما همسایه‌های مانده در سیاهی و سرما بدرود ابدی گفت... .

بی‌شک، شنیدن خبر درگذشت استاد محمد قهرمان بر دل‌های آنان که نام و مقام او را به درستی می‌شناسند، بسی گران می‌آید. برای بیشتر مردمانی که مدت‌هاست چرخ کبود در پیچ و خم عسرت و معیشت گرفتارشان کرده اما، شاید این واقعه، چیزی است از قبیل آنچه همه روزه می‌شنوند.... لیک با تمام این تلخی و درشتی، باید یادآورشان شویم- وباید یادآورمان شد- که: آن که شنبه 28 اردیبهشت‌ماه 1392، در نخستین روز از آخرین هفته‌ی ماه بهشت، ناگهان بانگ الرحیل سر داد و سمند ذوقش را به تماشای بهشت جاودان به تاخت درآورد، هرچند نامی ساده و معمول می‌نمود، لیک انسانی کم‌نظیر و بزرگوار بود که بی‌تردید نظیرش را به این زودی‌ها در خراسان سخن، نخواهیم دید!

استاد محمد قهرمان در روز دهم تیر ماه 1308در تربت حیدریه خراسان متولد شد. تحصیلات خود را در تربت آغاز کرد و در شهر مشهد به آن ادامه داد و سرانجام در تهران با دریافت لیسانس حقوق به پایان رساند. از اوّلِ مهرِ سال 1326 در دبیرستان شاه‌رضا به تحصیل پرداخت و با بهترین دوستِ دورانِ زندگی خود زنده‌یاد مهدی اخوان ثالث آشنا شد. قهرمان و اخوان با هم روی یک نیمکت و پشتِ یک میز می‌نشستند. استاد قهرمان می‌نویسد: «من و اخوان که در دروس جبر و هندسه و مثلّثات و شیمی و فیزیک از ضعیف هم ضعیف‌تر بودیم، بیشترِ وقت‌مان را با خواندنِ شعر و مباحثاتِ ادبی می‌گذراندیم. از همان سال پای ما به محفلِ مرحومِ فرّخ باز شد و توانستیم از محضرِ آن بزرگوار و مرحومان نصرت، عقیلی، نوید، گلشن آزادی و سایر بزرگان استفاده کنیم». آشنائی قهرمان و اخوان که به دوستی خیلی نزدیک بدل شده بود تا پایان عمر اخوان ادامه داشت و اکنون، با درگذشت استاد قهرمان، این رفاقت، درهم‌نفسی با اهل بهشت و در سایه‌ساران «جنات تجری تحتها لانهار» دنبال خواهد شد!

قهرمانی که بر اثر بیماری و کهولت سن در مشهد درگذشت و بهار امسال را نصفه، نیمه به دیدار یار رها کرد، قهرمان شعر خراسان بود. او به عنوان شاعری توانا به ویژه در غزل و قصیده و اشعار محلی و نیز پژوهشگری توانا خصوصاً در تصحیح متون سبک هندی از سرآمدگان ادبیات معاصر به شمار می رود. زنده‌یاد قهرمان که سال‌ها در مشهد به عنوان استوانه‌ی شعر و ادب این شهر شناخته می‌شد در نگاه بزرگان ادبیات تمجید و تجلیل شده است. زنده‌یاد دکتر یوسفی در کتاب «چشمه روشن» می‌گوید: «محمد قهرمان شاعری است توانا، نازک‌خیال، خوش‌بیان و چیره‌دست.» از وی آثار تحقیقی متعددی به یادگار مانده است که از جمله می‌توان تصحیح دیوان صائب، تصحیح دیوان صیدی تهرانی، تصحیح آثار ابوطالب کلیم همدانی، تصحیح دیوان حاج محمدجان قدسی مشهدی، برگزیده‌ی اشعار صائب و دیگر شعرای معروف سبک هندی را برشمرد. انجمن ادبی استاد قهرمان همواره یکی از محافل شاخص شعری و ادبی خراسان و بلکه کشور شناخته می‌شد و به قول استاد شفیعی کدکنی جلسه ادبی استاد قهرمان یک دانشکده‌ی ادبیات واقعی است. در دوران حیات این استاد، چند مراسم نکوداشت برگزار شد که به همین مناسبت‌ها آثاری چون «شناخت‌نامه محمد قهرمان» تالیف رضا افضلی و «پردگیان خیال» منتشر شد. «حاصل عمر» نیز مجموعه اشعار زنده یاد استاد قهرمان است که منتشر شده است.

بی هیچ تردیدی، غزل‌های استاد محمد قهرمان را باید از بهترین نمونه‌های غزل معاصر ایران دانست. اسلوب غزل‌سرایی او نزدیک به شیوه‌ی صائب و سبک هندی است و سبب این حقیقت نیز آن است که او صائب‌شناسی بزرگ است و از کارشناسان واقعی و بی‌بدیل سبک هندی به شمار می‌آید. او که در تحشیه و تصحیح دواوین شاعران سبک هندی آثار فراوانی را به چاپ رسانده است در سرایش اشعار محلی - به لهجه‌ی تربتی - نیز بی‌همتاست. دیوان استاد محمد قهرمان به نام «حاصل عمر» و دو کتاب از شعرهای محلی ایشان به نام‌های «دم دربند عشق» و «خِدِیْ خدای خودُم» انتشار یافته است.

علاوه بر این، نزدیک نیم قرن، انجمن ادبی استاد قهرمان پذیرای شاعران و ادیبان و عالمان خراسان و ایران بوده است و شاعران سه - چهار نسل، از این محفل معنوی و پُربرکات بهره برده‌اند. اهمیت این انجمن تا بدانجاست که در اقوال بسیاری از بزرگان، از آن به عنوان محفلی برجسته و تاثیرگذار و سازنده یاد شده است. ازآن جمله فرمایش مقام معظم رهبری درباره آن است که بی‌مناسبت نیست بخشی ازآن را برای نشان دادن اهمیت موضوع، در اینجا با هم بخوانیم:

«...ما بهترین شاعرها را در مشهد داشتیم. انصافاً در یک دوره‌ای شعرای مشهد ما در کشور بهترین بودند. ما همه را از نزدیک می‌شناختیم؛ شعرای مشهد جزو بهترین‌ها بودند؛ هم قصیده‌سراهاشان، هم غزل‌سراهاشان. در مشهد از اوّل تا آخر، در آن دوره‌ای که این افراد روی کار آمدند و پرورش پیدا کردند، سه تا انجمن وجود داشت؛ یکی‌اش انجمن مرحوم نگارنده بود که توی خانه خود او تشکیل می‌شد.  ...این آقای شفیعی کدکنی، میرزازاده، قهرمان، قدسی، این‌ها همه پرورش‌یافته‌ی همین جلسه‌اند. این‌ها اولش این جور نبودند... حتی آقای قهرمان که واقعاً شاعر ممتاز و برجسته‌ای است، اوائلی که در آن جلسه شرکت می‌کرد - سال‌های 37 و 38 - اینجور نبود؛ لیکن ایشان و دیگران بعد در این جلسه پرورش پیدا کردند. یک جلسه دیگر بود که روزهای جمعه در منزل مرحوم فرّخ تشکیل می‌شد و ده پانزده نفر، بیست نفر در آن شرکت می‌کردند. یک جلسه هم که بعدها این اواخر آقای قهرمان، در خانه‌اش تشکیل داد. چندی پیش که من مشهد بودم، ایشان آمده بود آنجا، می‌گفت هنوز هم جلسه در خانه ما تشکیل می‌شود. پس بنابراین، انجمن ادبی این است…»

به هر روی، اکنون که این کلمات را می‌نگارم و شما می‌خوانید، استاد قهرمان رخت به سرای باقی کشانده است. تردید نیست که هنوز جامعه‌ی ادبی ایران و خراسان و بخصوص تمام دوستداران شعر ناب در سوگ استادشان سیاه‌پوشند. شک نیست که در این ایام در باب نام و مقام ادبی استاد، زیاد خوانده وشنیده‌اید. بی‌تردید جای خالی استاد به‌راحتی و به‌زودی پُر نخواهد شد اما؛ کاش بشود که این حرف تکراری، باری، یکبار برای همیشه به بایگانی اذهان و تاریخ برود که؛ تاسف نخوریم و نگوییم: چرا تا زنده بود، پاس‌شان وشکوهش نداشتیم و درخور عظمت و اهمیتش، دم  یا  قلم نزدیم!

بگذارید این سوگ‌نوشت را با نقل گزیده‌ای از یک شعر به پایان آوریم؛ ابیاتی از زنده‌یاد مهدی اخوان ثالث که در همان سال‌های رفاقت ناب و نزدیک برای دوستش محمد قهرمان سروده است:

اسما گر از سماست خبر را، چرا عیان

خوانند خلق و نامِ یقین برگمان نهند؟

ویحک چرا «محمّد» ما را که بود و هست

دریای لطف و مهر، لقب «قهرمان» نهند؟

از روشنیّ و گرمی، با مِهر ماند او

هان نامِ «قهرمان» ز چه بر «مِهرمان» نهند؟

او لطفِِِ محض، عینِ وفا، ذاتِ مردمی ست

نامش سزد «لطیف» و لقب «مهربان» نهند...

خدایشان بیامرزاد و غریق رحمت و رفاقت ابدی خود کناد. آمین.

 

منبع:

سایت ماهنامه فرهنگی سویدا

ماهنامه خبری - تحلیلی - آموزشی – اطلاع‌رسانی و پژوهشی

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1030 به تاریخ 921007, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  یکشنبه 8 دی1392ساعت 18:20  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

3-    کنفرانس ادبی؛ انجمن فرخ (زادگاه بزرگان ادب خراسان!)؛ محمد مهدی پارسایی

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانت در مواردی که مشکل تایپی یا دستوری یا ... وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

انجمن فرخ (زادگاه بزرگان ادب خراسان!)

نخستین انجمن ادبی ایران

درسال 1294 خورشیدی، مرحوم وحید دستگردی مؤسس و مدیر مجله‌ی ارمغان که در علوم فارسی و عربی کم‌نظیر و در شعر فارسی دارای مقام ارجمندی بود، انجمنی به نام "انجمن ادبی ایران" در منزلش واقع در "محله‌ی عرب‌ها" تشکیل داد.

این انجمن هفته‌ای یک مرتبه با حضور چند نفر از شعرا و ادبای وقت که عبارت بودند از: هادی حائری، محمد علی ناصح، عباس فرات، غلامرضا روحانی، هادی اشتری، نصرالله صبوری، علیرضا طرفه، ذوقی، خسروانی و چند نفر دیگر تشکیل می‌شد و هر یک از آقایان اشعاری قرائت و سپس آثار مزبور در مجله‌ی ارمغان به چاپ می‌رسید.

پس از چندی آن انجمن رونق گرفت و از آن محل به دارالفنون انتقال پیدا کرد و جمعی دیگر از شعرا از قبیل: ادیب‌السلطنه سمیعی، میرزا رضاخان نائینی، رشید یاسمی، سعید نفیسی، سید نصرالله سادات اخوی، شاهزاده محمدهاشم افسر، عباس شهری، امیری فیروزکوهی، بدیع الزمان فروزانفر، رهی معیری و دیگران در آن عضویت پیدا کردند و انجمن با انتخاب رئیس و معاون و منشی، نظم و ترتیب بهتری به خود گرفت.

شبی وزیر فرهنگ وقت (قره گزلو) ضمن حضور در انجمن تقاضا کرد که انجمن در وزارت فرهنگ تشکیل گردد و با موافقت رئیس انجمن چندی در آن مکان برگزار می‌شد. اما بعد از مدتی کوتاه و به عللی به منزل آقای نائینی منتقل و پس از چندی به طور سیار در منازل اعضاء و مدتی هم در منزل آقای دکتر حسینقلی خان قزل ایاغ تشکیل یافت.

با تقاضای مرحوم افسر، انجمن به منزل ایشان منتقل و تا زمان حیات مرحوم افسر (1319خورشیدی) جلسات انجمن با جلال و شکوه و جمعیت زیادی در منزل وی برقرار بود. یکی از وقایع مهمی که دراین زمان اتفاق افتاد، تدوین سرود ارتش ایران در زمان پهلوی اول بود که به صورت کتبی از انجمن درخواست شده و به انجام رسید و همچنین موقعی که "تاگور" شاعر شهیر هندی به ایران آمد به دستور دربار رسماً میهمان انجمن ادبی ایران بود و او را در پارک نیّرالملک در خیابان ژاله منزل دادند.

پس از فوت شاهزاده افسر انجمن ادبی ایران برخلاف وصایای او متاسفانه منحل گردید، تا اینکه در فروردین‌ماه 1325 خورشیدی آقای محمدعلی ناصح که یکی از اعضاء برجسته‌ی انجمن مذکور بود در منزل خود مجدداً انجمن ادبی را فعال کرد.

این انجمن در تاریخ 15/7/1327 با هیأت مؤسسانی چون آقایان: محمد علی بامداد، عباس فرات، محمدعلی ناصح، سید علی‌اصغرعدیلی، احمد گلچین معانی، احمد سهیلی خوانساری، محمدعلی نجاتی، سید علی عظامی، محمدعلی ملک‌زاده، ابوالقاسم رضایت، غلامحسین مولوی، ادیب کسروی، ذکایی بیضایی و بوستان به شماره (100) در دفتر ثبت شرکت‌ها به ثبت رسید و سالیان متمادی آقای محمدعلی ناصح دارای "نشان درجه یک فرهنگی" ریاست آن را به عهده داشت.

انجمن ادبی مشهد

در سال 1298 یا 1299 خورشیدی به سعی و اهتمام ملک‌زاده (برادر شادروان ملک‌الشعرای بهار) که در آن وقت رئیس اداره معارف بود، در باغ نادری و در محل اسبق کتابخانه‌ی فرهنگ، نخستین انجمن ادبی مشهد تأسیس شد. در این انجمن شمار زیادی از بزرگان علم و ادب و شاعران و رجال صاحب نفوذ شرکت داشتند. ریاست آن ابتدا با مرحوم میرزا عبدالجواد ادیب نیشابور و بعد از او با مرحوم سید حسن مشکان طبسی بود.

از اعضای آن می‌توان به آقایان: سید حسن ادیب بجنوردی، شیخ حسن ادیب هروی، سید عبدالله‌خان سیار، شیخ محسن گنابادی، اسماعیل نساج، مرحوم دانش بزرگ‌نیا، علی‌اکبر گلشن آزادی، سید علی موید ثابتی، دکتر علی‌اکبر فیاض، محمود فرّخ، ابوالقاسم حبیب اللهی (نوید)، امیرالشعرا نادری اشاره نمود.

سید محمود فرخ

شادروان محمود فرّخ فرزند "سید احمد جواهری" معروف به "دانا" در سال 1275 خورشیدی در مشهد متولد شده است. سید احمد جواهری، پدر فرّخ، این شهرت را از حرفه‌ی دیرین خانوادگی پیدا کرده بود، زیرا پیشه‌ی اکثر نیاکان فرّخ خرید و فروش جواهر و احجار بود و این خانواده از دیرباز به "جواهری" معروف بوده‌اند. پدربزرگ فرّخ، حاج میرزا حسین جواهری متوفی به سال1277 خورشیدی به شعر و شعرسرائی علاقه‌ی زیادی داشت و هنگامی که در مشهد درگذشت فرّخ کودکی چهارده ماهه بود.

سید احمد جواهری تمام عمر خود را به مطالعه سپری می‌کرد و به خواندن کتاب‌های ادبی و تاریخی و فلسفی رغبت داشت، استعداد درخشان وی در سخن‌شناسی و نقد ادبی به حدّی بود که اکثر شعرای خراسان در آن روزگار شعر خود را برای اظهار نظر به او عرضه می‌کردند. حتی ملک‌الشعرای بهار تا وقتی که در مشهد به سر می‌بُرد اشعار خود را قبل از انتشار به نزد او می‌خواند. مرحوم جواهری شعر بسیار کم می‌سرود، از جملا اشعار او این دو بیت است که ترجمه‌ی قطعه‌ای است از عربی:

مکُن ای پسر ظلم در اقتدار

که ظلمت پشیمانی آرد ببار

بخوابد به شب چشم ظالم ولیک

نه مظلوم خوابد، نه پروردگار

از شادروان جواهری فقط دو فرزند به نام "محمود" و "حسن علی" بر جای ماند و هفت فرزند دیگر وی در کودکی درگذشتند. محمود پس از این که دوران کودکی‌اش به‌سر آمد در مکتب‌خانه‌ای که در مجاورت منزلشان (حوالی صحن امام رضا ع) بود به آموختن الفبای قرآن و سایر کتاب‌های مقدماتی پرداخت و "امثله و صرف میر" (از کتب آموزشی ادبیات عرب) را در یکی از حجره‌های صحن نو از مکتب‌داری به نام (ادیب التولیه) آموخت و پس از پایان این دوره به توصیه‌ی پدرش همراه با محمد دانش (بزرگ‌نیا) و علی بزرگ‌نیا (عمه‌زاده‌هایش) به "مدرسه نو" رفت و از محضر شیخ محمد حسین شیرازی که پیرمردی ادیب و خوش‌نویس بود، دروس انموذج و هدایه و مغنی و مطول آموخت. سال‌ها گذشت و سخت‌نظری و عقاید خاص پدر، مانع هرگونه فعالیت‌های تجددگرای فرّخ می‌شد و تا سال 1306 خورشیدی که حدودا سی سال داشت از حرفه و کار مشخصی بهره نداشت و با ماهیانه‌ی مختصری که از پدر دریافت می‌کرد زندگانی را می‌گذراند.

فرّخ در چگونگی گرایش به شاعری‌اش نقل می‌کند: "در کتابخانه‌ی پدرم کتاب شاهنامه را هفت مرتبه از اول تا آخر خواندم تا جایی که آن را از حفظ داشتم… و در ایام غیبت پدر به ترغیب مادرم از کتاب‌های پدرم استفاده می‌کردم و اولین باری که شعر گفتم هشت یا نه ساله بودم و پدرم مشوّق اشعارم بود و نیز راهنمای عیب و نقص اشعارم می‌شد و با ذوق نقّادی که داشت، راهنمایی‌ام می‌کرد." در سال 1306 خورشیدی مرحوم محمدولی خان اسدی نایب التولیه آستان قدس به اشاره‌ی تیمور تاش، فرّخ را به کار دعوت کرد و دیری نپائید که به ریاست "کابینه و پرسنل" منصوب شد. در این دوره فرّخ به همراهی اسدی فعالیت‌های زیادی در شهر مشهد و آستان قدس نمود. در سال 1314 خورشیدی که واقعه‌ی مسجد گوهرشاد در مشهد روی داد، فرّخ در رفع غائله فعالیت‌های زیادی نمود و با همه‌ی این کوشش‌ها، محمدولی خان بر اثر دسیسه‌ی مخالفان خود مورد سوءظن واقع و در 29 آذر 1314 در پادگان لشکر مشهد تیرباران گردید. در دوره‌ی دوازدهم قانون‌گذاری، فرّخ بنا به اصرار سید فتح‌الله پاکروان والی خراسان به سمت نماینده‌ی قوچان در مجلس شورا رسید و در دوره‌ی سیزدهم نیز در مجلس بود و پس از آن از زندگانی سیاسی دوری جُست. در اسفند 1322 به پیشنهاد علی منصور استاندار و نایب‌التولیه آستان قدس و نیز {ن و: ظاهرا اسم شخصی از قلم افتاده} کفالت استانداری خراسان را عهده‌دار شد و به سال  1324 مدیریت شرکت خسروی را به عهده گرفت، در نیمه‌ی دوم 1331 خورشیدی چندی موقعیت سرپرستی آستان قدس را قبول کرد و بعد از آن تقاضای بازنشستگی نمود و از کار کناره رفت و فقط به مدیریت شرکت نخریسی خسروی بسنده کرد.

فرّخ تا سال 1313 خورشیدی که تقریبا 38 سال داشت، مجرّد مانده بود تا اینکه به ترغیب مرحومه کوکب خانم (مادر موید ثابتی) با دختر خانمی به نام "لطیفه" از خانواده‌ای بازرگان به نام "انطیقه‌چی تبریزی" در اسفند 1313 ازدواج نمود، حاصل این ازدواج سه فرزند به نام فریدون، فروزان و فرشته بود.

درگذشت فرّخ

شادروان محمود فرخ در روز 30 فروردین‌ماه 1360 در مشهد مقدس دار فانی را وداع کرد و در حرم مطهر امام رضا ع بخاک سپرده شد. (فرخ تا زمانی که در حیات بود، به طور منظم و مداوم جلسات ادبی‌اش در منزل شخصی‌اش برگزار می شد.)

شعر فرّخ

فرّخ در شعر به سبک خراسانی معتقد است، یعنی آن سبکی که در عین محکمی الفاظ و زیبائی معانی، بسیار ساده و نزدیک به فهم است و از معانی دور از ذهن و الفاظ مغلق و لغات نامانوس خالی است.

دکتر غلامحسین یوسفی درباره‌ی فرّخ می‌گوید: "فرّخ با همه‌ی علو در شعر، از افتادگی و درویشی خاصی برخوردار است. هر نکته‌ی آموختنی را از هر کسی بشنود فرا می‌گیرد و از پرسیدن پروائی ندارد. در گفتگو با متانت و آرامش خاصی سخن می‌گوید و اهل جدال و استبداد رای و تعصبی نیست…"

مهدی اخوان ثالث (امید خراسانی) هم درباره‌ی او می نویسد: "مردی که گذشته از دیگر فضائل، من ندیده‌ام، نشنیده‌ام و نخوانده‌ام و خدای به داند که جز برای خوبی و زیبائی و لطائف و جز در طریق شعر و ادب و بزرگ‌داشت فضل و هنر سخن گفته باشد یا دمی و قدمی زده. هرچه کرده است و هرچه گفته به فرمان دل و ذوق و اندیشه‌ی خودش در راه معنویات و مقاصد متعالی‌اش گفته است و کرده. زبان سخن منظوم و حریم شعر و ادب را از آلوده به ثنا و ستایش نابجایان و ناسزایان پاک و مصون نگه داشته است و سر به آستان زور و زر و نامردمی و ستم فرود نیاورده است، آزاده و آزاد زیسته است و بوده، آزادگی و آزادی را خواسته است و ستوده ..."

فرّخ در طول عمر خود همواره با بزرگان بیشماری مأنوس و هم‌نشین بوده است که به برخی از این مشاهیر مختصرا اشاره می‌شود: محمدحسین شهریار، جواد آذر ، دکتر قمر آریان (زرین کوب)، محمد آگاهی، ایرج افشار (یزدی)، سید کریم امیری فیروزکوهی، مهرداد اوستا، علی اکبر گلشن آزادی، علی باقرزاده (بقا)، ابوالقاسم حبیب اللهی (نوید)، علی دشتی، دکتر صادق رضا زاده (شفق)، محمدرضا شفیعی کدکنی (م.سرشک)، عباس شهری، نصرالله فلسفی، غلامرضا قدسی، ابراهیم صهبا، حسین نخجوانی، دکتر نورانی وصال، جلال‌الدین همائی (سنا)، سید علی مؤید ثابتی، دکتر جلال متینی، سید علی مزارعی، مجتبی مینوی، مشفق کاشانی، محمد دانش بزرگ‌نیا، محمد تقی دانش‌پژوه، احمد گلچین معانی، ذبیح‌الله صاحبکار (سهی)، حسین خدیو جم، دکتر احمد علی رجائی، دکتر ضیاء الدین سجادی، دکتر نصرت‌الله کاسمی، محمد کلانتری (پیروزی)، علی‌اکبر کنی‌پور (وفا)، میرزا هاشم افسر و  ... .

هر عادتی به کشور ما یافت انقلاب

تا دین و داد میر و خداوند پادشاست

ازخوب و بد نمانْد درین مُلک هیچ چیز

کش انقلابِ دهر نیفزود یا نکاست

مقصود ما تبدّل وضع است از این بیان

به گشته با نگشته ز مقصود ما جداست

هم رسم و راه غارت و قتل از میانه رفت

هم راه و رسم دانش و دین از زمانه خاست

هم مایه‌ی تظاهر و تدلیس بی‌بها

هم سکّه‌ی دیانت و انصاف نارواست

بس مَرد راستین که سوی راه کژ شتافت

بس کژنهاد طایفه کآمد به‌راه راست

نه کِسوتِ کسان به‌همان وضع خود بمانْد

نه خصلتِ کسان به‌همان حال خود بجاست

بس مردمِ دنی که برآمد به‌صدر مُلک

بس صدر کامران که کنون کمتر از گداست

نام و نشان و منصب و القاب هر کسی

تغییر کرد او خود اگر خواست یا نخواست

بالجمله تاج شد {ن و: شه} ز تبدّل مصون نماند

چیزی که هیچ دست نخورده است خاک پاست

شرما و خجالتا {ن و: خجلتا} که دگرگونه شد جهان

وین خاک پا هنوز همان مُهر اعتلاست

دردِ کسان به‌عرض همان خاک پا رسید

جان‌ها برآن تصدّق و تنها برآن فداست

سروده شادروان فرّخ در سال 1311خورشیدی

آثار فرخ:

روضه خلد، مجد خوافی، با مقدمه‌ی محمود فرّخ و تصحیح خدیو جم، 1345 خورشیدی ، زوار، تهران، نثر قرن 8 هجری.

مناظرات و اخوانیات محمود فرّخ، شعر فارسی قرن 14، 1345 خورشیدی.

سفینه‌ی فرخ، شعر فارسی: مجموعه‌ها، زوار مشهد، 1344 خورشیدی.

اخوانیات و مناظرات محمود فرّخ، زوار مشهد، 1344 خورشیدی.

مثنوی موسوم به "فروزنده"، عبدالحسین نصرت و به اهتمام محمود فرّخ، مشهد، شعر فارسی قرن 14.

نمونه شعر فارسی، بنیاد فرهنگ ایران، 336 ص.

احوال و آثار اوحدی اصفهانی، رکن الدین اوحدی به اهتمام محمود فرّخ، مشهد 1335 خورشیدی.

مجمل فصیحی: ایران، تاریخ ، تیموریان، مشهد باستان، 1339 خورشیدی.

یاد گلشن آزادی، مشهد 1353، 63 ص.

دیوان محمود فرّخ، به تصحیح جلال قیاصی میرحسینی، مشهد 1391 خورشیدی.

 

منبع:

سایت ماهنامه فرهنگی سویدا

ماهنامه خبری - تحلیلی - آموزشی – اطلاع‌رسانی و پژوهشی

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1029 به تاریخ 920930, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  سه شنبه 3 دی1392ساعت 19:21  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

3-    کنفرانس ادبی؛ عاشورا در آینه‌ی شعر کهن فارسی؛ مهدی شادکام اوغانی؛ قسمت چهارم

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکل تایپی یا دستوری یا ... وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

عاشورا در آینه‌ی شعر کهن فارسی

... ادامه از قسمت سوم

بابافغانی شیرازی

چهره‌ی ممتاز شعر دوره‌ی تیموری است که سبک او سال‌ها توسّط غزل‌سرایان سده‌ی دهم، تقلید می‌شده است. حتّی برخی از محقّقان طرزسرایش مبدعان سبک و مکتب وقوع را در ابتدای امر، متاثّر از شیوه‌ی سرایش وی در اشعارش دانسته‌اند. زمان فوت وی به روشنی معلوم نیست. وی در سرایش مراثی نیز ید طولایی داشته:

هر گل که بردمید ز هامون کربلا

دارد نشان تازه {ن و: ز} مدفون کربلا

پروانه‌ی نجات شهیدان محشر است

مُهر طلا ببین شده گلگون کربلا

در جستجوی گوهر یک‌دانه‌ی نجف

کردم روان دو رود به جیحون کربلا

نیل است هر عشور به بیت‌الحزن روان

از دیده‌های مردم محزون کربلا

در هر قبیله، از قِبَل خوان اهل بیت

ماتم رسیده‌ای شده مجنون کربلا

بس فتنه‌ها که بر سرِ مروانیان رسید

وقت طلوع اختر گردون کربلا

بُردند داغ فتنه‌ی آخرْ زمان به خاک

مرغانِ زخم‌خورده مفتون کربلا

گرگان پیر، دامن پیراهن حسین

ناحق زدند در عرق خون کربلا

خونابه‌ی روان جگرپاره حسین

در هر دیار سر زده بیرون کربلا

 

محتشم کاشانی

سال وفات وی را 996 می‌دانند. {ن و: وی} را باید قافله‌سالار کاروان شعر عاشورا دانست، زیرا مرثیه‌ی دوازده‌بندی "باز این چه شورش است" وی با تاثیر شگرفی که بر شاعران چهار سده‌ی اخیر داشته، موجبات غنای کمّی و کیفی شعر عاشورا را فراهم ساخته و به دلیل اقبال بی‌سابقه از این اثر فاخر و ماندگار، نام محتشم و ترکیب‌بند عاشورایی او با فرهنگ عاشورا گره خورده است. بهترین توصیف تنها می‌تواند بازخوانی ترکیب‌بند معروف او باشد که ما به جهت طولانی بودن این ترکیب بند تنها به ذکر ابیات اول هر بند بسنده می‌کنیم.

1-

باز این چه شورش ست که در خلق عالم است؟

باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است؟

2-

کشتی شکست‌خورده‌ی طوفانِ کربلا

در خاک و خون تپیده‌ی میدانِ کربلا

3-

کاش آن زمان، سُرادق گردون نگون شدی

وین خرگهِ بلندْستون، بی‌ستون شدی

4-

بر خوان غم، چو عالمیان را صلا زدند

اوّل صلا به سلسله‌ی انبیا، زدند

5-

چون خون ز حلق تشنه‌ی او، بر زمین رسید

جوش از زمین به ذِروه‌ی عرش برین رسید

6-

ترسم جزای قاتل او، چون رقم زنند

یکباره، بر جریده‌ی رحمت قلم زنند

7-

روزی که شد به نیزه، سرِ آن بزرگوار

خورشید، سربرهنه برآمد ز کوهسار

8-

بر حرب‌گاه، چون رهِ آن کاروان فتاد

شور و نشور، واهمه را در گمان فتاد

9-

این کُشته‌ی فتاده به هامون، حسین توست

وین صیدِ دست و پا زده در خون، حسین توست

10-

کای مونس شکسته‌دلان، حال ما ببین

ما را غریب و بی‌کس و بی‌آشنا ببین

11-

خاموش محتشم! که دل سنگ، آب شد

بنیاد صبر و خانه طاقت، خراب شد

12-

ای چرخ! غافلی که چه بیداد کرده‌ای؟

وَز کین، چها درین ستم آباد کرده‌ای؟

پـس از محتشم شعرای بسیاری به تقلید یا به استقبال از شاهکار عاشورایی وی به سرایش شعر عاشورایی روی آوردند و در قالب‌های مثنوی، قصیده، قطعه، غزل، رباعی و دوبیتی، به بازآفرینی مراثی واقعه‌ی کربلا در شعر خویش پرداختند. از این زمان به بعد یعنی تقریبا از پس از محتشم، سبک هندی در شعر فارسی پا می‌گیرد. سبکی که مهمترین وجه تمایز آن از سایر سبک‌های شعری فارسی، تصویری بودن ِ آن است. به خاطر اینکه این مقال به درازا کشیده شده ما از میان تمام شاعران سبک هندی تنها به صائب و بیدل می‌پردازیم و پس از ارائه‌ی نمونه‌ی آثار ایشان بحث را به اتمام می‌رسانیم.

  

صائب تبریزی

یکی از دو چهره‌ی شاخص سبک هندی ست. او بیشتر به تک‌بیت‌هایش در اذهان شعری مردم زنده است اما غزلیات بسیار حائز توجه‌ای دارد. سال وفات وی را 1081 ثبت کرده‌‌اند. او در یکی از قصایدش درباره‌ی امام حسین و حادثه‌ی عاشورا سروده است:

چون آسمان کند کمر کینه، استوار

کشتی نوح، بشکند از موجه‌ی بِحار

لعل حسین را کُند از مِهر، خشک لب

تیغ یزید را کند از کینه، آبدار

خون شفق، ز پنجه‌ی خورشید می‌چکد

از بس گلوی تشنه‌لبان را دهد فشار

پور ابوتراب، جگرگوشه‌ی رسول

طفلی که بود گیسوی پیغمبرش، مهار

لعل لبی که بوسه‌گه جبرییل بود

بی آب شد ز سنگدلی‌های روزگار

عیسی در آسمان چهارم، گرفت گوش

پیچید بس که نوحه درین نیلگون‌حصار

نتوان سپهر را به سرْانگشت برگرفت

چون نیزه برگرفت سرِ ِ آن بزرگوار؟

در ماتم تو، چرخ به سر کاه ریخته‌ست

این نیست کهکشان که ز گردون شد آشکار

چون خاک کربلا نشود سجده‌گاه عرش؟

خون حسین ریخت بر آن خاک مُشکبار

صائب! ازین نوای جگرسوز لب ببند

کز استماع آن، جگر سنگ شد فِکار

 

میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی

او به همراه صائب تبریزی دو چهره‌ی درخشان سبک هندی را به خود اختصاص داده‌اند. برخی او را در خیال‌پردازی‌ها و تصویرسازی‌هایش، آفرینش مضمون و خلق ترکیبات بدیع، چیره‌دست‌تر از صائب نیز می‌دانند. او اهل سنت بوده اما در برخی از اشعارش درباره‌ی حضرات معصومین گوی سبقت را از بسیاری از شاعران شیعی نیز ربوده است. به عنوان شاهد مثال به این غزل بیدل که درباره‌ی امام حسین با مهارت تمام سروده است بنگرید:

سایه‌ی دستی اگر ضامن احوال ماست

خاکِ رهِ بی‌کسی‌ست کز سرِ ما برنخاست

دل به هویٰ بسته‌ایم، از هوس ما مپرس

با همه بیگانه است آن که به ما آشناست

داغ ِ معاش ِ خودیم، غفلتِ فاش ِ خودیم

غیرْتراش ِ خودیم، آینه از ما جداست

آن سوی این انجمن نیست مگر وهْم و ظن

چشم نپوشیده‌ای، عالم دیگر کجاست؟

دعوی ِ طاقت مکُن تا نکشی ننگِ عجز

آبله‌ی پای شمع، درخور ناز عصاست

گر نه‌ای از اهل صدق، دامن پاکان مگیر

آینه و روی زشت، کافر و روز جزاست

صبح قیامت دمید، پرده‌ی امکان درید

آینه‌ی ما هنوز شبنم باغ حیاست

در پی حرص و هوس سوخت جهانی نفس

لیک نپرسید کس: خانه عبرت کجاست؟

بس که تلاش جنون، جام طلب زد به خون

آبله‌ی پا کنون کاسه‌ی دست گداست

هستی ِ کلفَتْ‌قفس نیست صفابخش ِ کس

در سرِ راه نفس، آینه بختْ‌آزماست

قافله‌ی حیرت است موج گهر تا محیط

ای املْ‌آوارگان! صورت رفتن کجاست؟

معبدِ حُسن قبول، آینه‌زار است و بس

عِرض اجابت مبر، بی‌نفسی‌ها دعاست

کیست درین انجمن محرم عشق غیور؟

ما همه بی‌غیرتیم، آینه در کربلاست

بیدل! اگر محرمی رنگ تک و دو مبر

در عرق سعی حرص خفّت آب بقاست

کلیّات بیدل دهلوی؛ به اهتمام حسین آهی؛ به تصحیح خال محمّد خسته؛ خلیل اللّه خلیلی؛ ص 289

 

در پایان با توجه به آنچه گذشت، دیدیم که سرایش واقعه‌ی کربلا و فاجعه‌ی ظهر روز دهم تنها مختص به شاعران شیعی نبوده و نیست؛ و شاهد بودیم که شاعران آزاده‌ای حتی از اهل سنت نیز از حسین بن علی سرودند و حتی غیر مسلمانان - که موضوع این مقاله نبودند - نیز مراثی تاثیرگذاری در منقبت حضرت سید‌الشهدا و مظلومیت ایشان و حادثه‌ی ظهر عاشورا دارند.

چنین نمونه‌گزینی را می‌توانیم در میان شاعران عرب‌زبان و شاعران غیر مسلمان نیز انجام دهیم تا به عمق تاثیرگذاری و زیبایی معانی مراثی ایشان نیز دست بیابیم، انشاء‌الله در وقتی دیگر و مجالی فراخ‌تر.

تاریخ درج در وبلاگ نویسنده سه‌شنبه 7 اسفند 1386

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1028 به تاریخ 920923, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  یکشنبه 24 آذر1392ساعت 12:22  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

3-    کنفرانس ادبی؛ عاشورا در آینه‌ی شعر کهن فارسی؛ مهدی شادکام اوغانی؛ قسمت سوم

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکل تایپی یا دستوری یا ... وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

عاشورا در آینه‌ی شعر کهن فارسی

... ادامه از قسمت دوم

مولانا جلال الدین محمد بلخی

که حضرتش بی نیاز از هر معرفی ست. در کتاب مستطاب مثنوی معنوی ابیاتی به این شرح در باب واقعه کربلا دارد:

روز عاشورا نمی‌دانی که هست

ماتم جانی، که از قرنی بِه است

پیش مؤمن کی بود این قصّه، خوار؟

قدر عشق گوش، عشق گوشوار

پیش مؤمن، ماتم آن پاک‌روح

شهره‌تر باشد ز صد طوفان نوح

چون که ایشان، خسرو دین بوده‌اند

وقت شادی گشت، بگسستند بند

سوی شادِرْوان دولت تاختند

کنده و زنجیر را، انداختند

مثنوی معنوی؛ به تصحیح و چاپ نیکلسون؛ ج 3؛ ص 318

و غزل معروف "کجایید ای شهیدان خدایی" نیز از سروده‌های مولوی‌ست درباره‌ی شهدای کربلا.

 

سیف الدین فرغانی

او از شاعران بسیار توانای و اساتید مسلم قرن هفتم است اما به دلیل مهاجرتی که از فرغانه در ماورالنهر - محل تولد خود - به شهر آقسرا در نزدیکی قونیه در آسیای صغیر در ابتدای عمر داشته و به سبب انقطاع از مردم و گوشه‌گیری و زیر بار مدح حکام ظالم قرار نگرفتن و آزاده زیستن، بی سایه‌ی ظالمی بر سر، در همان شهر کوچک آقسرا تا آخر عمر زیست و در گم‌نامی از دنیا رفت. از دلایل این مدعا که او شاعری بزرگ و استادی مسلم بوده است همین بس که او و حضرت عجل سعدی در همه عمر با هم مراودات و مکاتبه و مشاعره داشته‌اند. او در همه عمر از مدح حکام سفله مغول که زمام‌داران این عصرند حذر داشته و دامن آلوده نکرده است. در عوض همانند سعدی به غزل‌سرایی و سرودن اشعار موعظه و پند مشغول بوده است. همین گم‌نامی او و دور بودن او از مرکزیت فرهنگی ایران و عدم بازگشت دوباره او به وطن باعث شده که نامی از او در تذکره‌های شاعری نباشد. سیف اگر چه از اهل سنت بود اما علاقه‌ی شدیدی به اهل بیت و امام شیعه، خاصه حضرت سید‌الشهدا، دارد. او از قدیمی‌ترین مرثیه‌سرایانی ست که درباره‌ی امام حسین مرثیه (نوحه) سروده‌اند.

سیف در مرثیه‌ای بسیار دل‌نشین و روان با دیدی اخلاق‌مدارانه و نصیحت‌گونه ضمن پرداختن به واقعه‌ی عاشورا مردم را دعوت به اقامه‌ی عزا برای کشته کربلا می‌کند و گریستن در حق او و مصیبت او را باعث نزول رحمت و بخشش گناهان می‌شمرد. او در 710 در همان شهر آقسرا درگذشته و در همان‌جا مدفون است. مرثیه وی از دلنشین‌ترین مراثی در زبان فارسی ست:

ای قوم! درین عزا بگریید

بر کشته‌ی کربلا بگریید

با این دلِ مُرده خنده تا کی؟

امروز درین عزا بگریید

فرزند رسول را بکشتند

از بهر خدای، ها بگریید

از خون جگر سرشک سازید

بهر دل مصطفیٰ بگریید

وَز معدنِ دل به اشک چون دُر

بر گوهر مرتضی بگریید

با نعمت عافیت به صد چشم

بر اهل چنین بلا بگریید

دل‌خسته‌ی ماتم حسینید

ای خسته‌دلان! هلا بگریید

در ماتم او خَمُش مباشید

یا نعره زنید یا بگریید

تا روح ـ که متَّصل به جسم است ـ

از تن نشود جدا بگریید

در گریه، سخنْ نکو نیاید

من می‌گویم، شما بگریید

بر جور و جفای آن جماعت

یک دم ز سر صفا بگریید

اشک از پی چیست؟ تا بریزید

چشم از پی چیست؟ تا بگریید

در گریه، به صد زبان بنالید

در پرده، به صد نوا بگریید

نسیان گنه صواب نبود

کردید بسی خطا، بگریید

تا شسته شود کدورت دل

یک‌دم ز سر صفا، بگریید

وز بهر نزول غیث رحمت

چون ابر؛ گهِ دعا بگریید

دیوان سیف فرغانی؛ تصحیح و کوشش دکتر ذبیح اللّه صفا؛ تهران 1341؛ ج 1؛ ص 177-176

 

کمال‌الدین محمود خواجوی کرمانی

از غزل‌سرایان بنام سده‌ی هشتم است، او معاصر الجایتو محمد خدابنده و پسرش ابوسعید بهادر است. او آثار فخیمی در اغلب قالب‌های شعری، خصوصاً غزل دارد و مثنوی روضة‌الانوارش که به اقتفای حکیم نظامی گنجوی سروده شده در میان سایر مثنوی‌هایش وجاهت خاصّ به خود را دارد. در شیعی بودن خواجوی کرمانی تردیدی نیست و قصایدی که در مناقب اهل بیت علیهم‌السلام سروده، شاهد صادقی بر این مدّعا است. وی در پایان این‌گونه قصاید، با شفیع قرار دادن ذوات مقدّس معصومین (ع) و سوگندی که به حرمت آنان یاد می‌کند، اجابت خواسته‌هایش را از درگاه خداوند خواستار می‌گردد. وفات او را 753 ذکر کرده‌اند. او در غزلی که درباره‌ی امام حسین سروده این‌گونه می‌گوید: 

آن گوشوار عرش که گردون جوهری

با دامنی پُر از گهرش بود مشتری

درویش مُلک‌بخش و جهان‌دار خرقه‌پوش

خسرونشان صوفی و سلطان حیدری

در صورتش معین و در سیرتش مبین

انوار ایزدی و صفات پیمبری

در بحر شرع لولوی شهوار و همچو بحر

در خویش غرقه گشته ز پاکیزه‌گوهری

اقرار کرد حرّ یزیدش به بندگی

خط باز داده روح امینش به چاکری

لب خشک و دیده تر شده از تشنگی هلاک

وانگه طفیل خاک درش خشکی و تری

از کربلا بدو همه کرب و بلا رسید

آری همین نتیجه دهد مُلک‌پروری

دیوان خواجوی کرمانی؛ به اهتمام احمد سهیلی خوانساری؛ صفحه 131

 

ابن یمین فریودی

سال وفات او را 769 می‌دانند. او را پس از حکیم انوری، بزرگترین شاعر قطعه‌سرای پارسی‌زبان می‌دانند او در زمینه‌های پندآموزی، اخلاقی و اجتماعی دارای آثار منظوم ارزنده‌ای است. او هم‌عصر و هم‌زمان با امیران حکومت سربداران است و مداح ایشان، ابن یمین در میان تمام شعرا به این خصوصیت ممتاز است که مداحی‌های او از حکومت برخلاف مدایح شاعران دیگر نیست {ن و: است} و مداحی‌های وی {ن و: را} به دلایلی که برمی‌شمریم جایز دانسته‌اند. 1 آنکه سلاطین و حکام سربداران همگی شیعه بودند و 2 آنکه ایشان موفق شده بودن ریشه‌ی حکومت رعب‌آور مغول‌ها و لشگر قدرتمندشان را در هم بکوبند و طومارشان را به هم بپیچند 3 اینکه سلاطین سربداران اهتمام خاصه به گسترش شیعه‌گری داشتند. او شیعه اثنی‌عشری بوده و در جای جای دیوانش آثار ارادت به خاندان رسول الله پیداست او در سروده‌ای در ماتم سید‌الشهدا می‌گوید:

شنیدم ز گفتار کارآگهان

بزرگان گیتی، کِهان و مِهان

که پیغمبر پاکِ والا نَسب

محمّد، سرِ سَروران عرب

چنین گفت روزی به اصحاب خود

به خاصان درگاه و احباب خود

که چون روز محشر درآید همی

خلایق سوی محشر آید همی

منادی بر آید به هفت آسمان

که: ای اهل محشر! کران تا کران

زن و مرد چشمان به هم برنهید

دل از رنج گیتی به هم درنهید

که: خاتون محشر گذر می‌کند

ز آب مژه خاک تر می‌کند

یکی گفت کای پاک بی کین و خشم

زنان از که پوشند باری دو چشم؟

جوابش چنین داد، دارای دین

- که بر جان پاکش، هزار آفرین! -

که: فردا که چون بگذرد فاطمه

ز غم، جیب جان بر دَرَد فاطمه

ندارد کسی طاقت دیدنش

ز بس گریه و سوز و نالیدن

به یک دوش او بر، یکی پیرهن

به زهر آبِ آلوده، بهر حسن

ز خون حسینش، به دوش دگر

فرو هشته، آغشته دستار سر

بدین سان رَوَد خسته، تا پای عرش

بنالد به درگاه دارای عرش

بگوید که: خون دو والا گهر

ازین ظالمان، هم تو خواهی مگر

ستم، کس ندیده ست ازین بیشتر

بدِه داد من! چون تویی دادگر

کند یاد سوگند یزدان چنان

به دوزخ کنم بندشان جاودان

چه بَد طالع، آن ظالم زشت‌خوی

که خصمان شوندش شفیعان اوی

اَلا ای خردمند پاکیزه‌رای

به نفرین ایشان زبان برگشای

وز آن تو ز یزدان جان‌آفرین

بیابی جزایش بهشت برین

جز این، پند منیوش اگر مؤمنی

بدین راه رو، گرنه تَردامنی

دیوان ابن یمین؛ به اهتمام حسین علی باستانی راد؛ چاپ 1344؛ صفحه 589 و 590

 

سلمان ساوجی

از بزرگ‌ترین شعرای سده‌ی هشتم هجری اسـت که معاصر و هم‌عصر خواجو و حافظ است. وی در ردیف بزرگ‌ترین قصیده‌سرایان درجه‌ی اول زبان فارسی است. او را شیعه‌ی اثنی‌عشری گفته‌اند. او در مرثیت شهدای کربلا نیز قصیده‌ی شیوایی دارد. ابیات برگزیده‌ای از این قصیده سی و پنج بیتی را با هم مرور می‌کنیم. سال وفات او را 778 ذکر کرده‌اند:

خاک، خونْ‌آغشته‌ی لبْ‌تشنگان کربلاست

آخر ای چشم بلابین! جوی خونبارت، کجاست؟

جز به چشم و چهره، مسپَر خاک این ره کآن همه

نرگس چشم و گل رخسار آل مصطفی‌ست

ای دل بی صبر من! آرام گیر اینجا دمی

کاندرین جا منزل آرامِ جان مرتضی‌ست

ای که زوّار ملایک را، جنابت مقصد است

وی که مجموع خلایق را، ضمیرت پیشواست

در حقِ باب شما آمد: عَلی بابُها

هر کجا فصلی درین باب ست، در باب شماست

هر کس از باطل، به جایی التجایی می‌کند

ز آن میان، ما را جناب آل حیدر مُلتَجیٰ‌ست

کوری چشم مخالف، من حسینی‌مذهبم

راه حق این است و، نتوانم نهفتن راه راست

ای چو دریا خشک‌لب! لب‌تشنگان رحمتیم

آب رویی دِه به ما کآب همه عالم تو راست

جوهر آب فرات از خون پاکان گشت لعل

این زمان، آن آب خونین همچنان در چشم ماست

یا امامَ المتَّقین! ما مفلسان طاعتیم

یک قبولت، صد چو ما را تا ابد برگ و نوا است

یا امامَ المسلمین! از ما عنایت وامگیر

خود تو می‌دانی که سلمان بنده‌ی آل عباست

نسبت من با شما اکنون درین ابیات نیست

مصطفی فرمود: سلمان هم ز اهل بیت ماست

دیوان سلمان ساوجی؛ به اهتمام منصور مشفق؛ چاپ 1336؛ صفحه 423 تا 426

 

خواجه شمس الدین محمد حافظ

که حضرتش بی‌نیاز از معرفی ماست؛ وفات او را 791 گفته‌اند. برخی معتقدند که او در غزلی که با مطلع "زان یار دلنوازم شکری‌ست با شکایت" در نهایت مهارت و زیبایی غزلی عاشورایی گفته است؛ آنجا که سروده سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت مرادش سر مبارک امام است و گوشه‌ی چشمی به حادثه‌ی کربلا داشته است. 

... ادامه دارد

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1027 به تاریخ 920916, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آذر1392ساعت 19:19  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

3-    کنفرانس ادبی؛ عاشورا در آینه‌ی شعر کهن فارسی؛ مهدی شادکام اوغانی؛ قسمت دوم

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکل تایپی یا دستوری یا ... وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

عاشورا در آینه‌ی شعر کهن فارسی

... ادامه از قسمت اول

ادیب صابر ترمذی

او نیز معاصر سلطان سنجر است و اهل بخارا؛ او شیعه‌ی 12 امامی بوده است. وفات وی به سال 546 بوده است. او درباره‌ی امام حسین و واقعه‌ی کربلا سروده است:

به کربلا چو دهان حسین از او نچشید

همی‌دهند زبان‌ها یزید را دشنام

در غزلی نیز:

آن عهد و وفای ما کجا شد

از هر دو دلت چرا جدا شد؟

دی عادت تو همه وفا بود

امروز چرا همه جفا شد؟

بر لشگر حُسن پادشاهی

چونین شود آنک پادشا شد

تا تو بشدی، بشد قرارم

معلوم نمی‌شود کجا شد

هجران تو دشت کربلا بود

رو حصّه‌ی من همه بلا شد

وز خون دو دیده رویم {ن و: اینک}

چون حلق شهید کربلا شد

دیوان ادیب صابر ترمذی؛ تصحیح محمد علی ناصح؛ تهران؛ بی‌تا

 

امیر قوامی رازی

او از شاعران بزرگ ری است؛ او مداح قوام الملک یمین الدین طغرایی بوده و تخلص خویش را نیز از نام او گرفته است. از میان شاعران زبان فارسی او اولین شاعری‌ست که در اشعار خود صراحتی به شیعه‌ی دوازده امامی بودن خویش اعتراف و تصریح نموده است. وفات او به سال 560 هجری به ثبت رسیده است. دیوان اشعارش توسط مرحوم میر جلال الدین حسینی ارموی تصحیح و به چاپ رسیده است. او در رثای سید‌الشهدا این‌گونه سروده است:

روز دهم ز ماه محرم به کربلا

ظلمی صریح رفت بر اولاد مصطفی

هرگز مباد روز چو عاشور در جهان

کان روز بود قتل شهیدان کربلا

آن تشنگان آل محمد اسیروار

بر دشت کربلا به بلا گشته مبتلا

اطفال و عورتان پیمبر برهنه‌تن

از پرده‌ی رضا همه افتاده بر قضا

فرزند مصطفی و جگر گوشه‌ی رسول

سر بر سنان و بدن بر سر ملا

عریان بمانْد پردگیان سرای وحی

مقتول گشته شاه سراپرده‌ی عبا

قتل حسین و بردگی اهل بیت او

هست اعتبار و موعظه‌ی ما و غیر ما

هر گه که یادم آید از آن سیّد شهید

عیشم شود منغّض و عمرم شود هبا

در آرزوی آبْ چنوئی بداد جان

لعنت برین جهان ِ به نفرین ِ بی وفا

آن روزها که بود در آن شوم جایگاه

مانده چو مرغ در قفس از خوفْ بی رجا

با هر کسی همی {ن و: به} تلطف حدیث کرد

آن سید کریم نکو‌خلق خوش‌لقا

تا آن شبی که روز دگر بود قتل او

می‌دادشان نوید و همی گفتشان ثنا

گویند کین قدر شب عاشور گفته بود

آمد شب وداع چو تاریک شد هوا

روز دگر چنان که شنیدی مصاف کرد

حاضر شده ز پیش و پس، اعدا و اولیا

این‌ها به آب تشنه و ایشان به خون‌شان

از مِهر سیر گشته و از کینه ناشتا

بر قهر خاندان نبودت {ن و: نبوّت} کشیده تیغ

تا چون کنندشان به جفا سر ز تن جدا

میر و امام شرع حسین علی که بود؟

خورشید آسمان هدی، شاه اوصیا

از چپّ و راست حمله همی‌کرد چون پدر

تا بود در تنش نفسی و رگی به جا

خویش و تبار او شده از پیش او شهید

فرد و وحید مانده در آن موضع کربلا {ن و: بلا}

افتاده غلغل ملکوت اندر آسمان

برداشته حجاب افق امر کبریا

بر خلد منقطع شده انفاس حور عین

بر عرض مضطرب شده چون جنبش سما

زهرا و مصطفی و علی سوخته ز درد

ماتم‌سرایْ ساخته بر سدره منتها

او در میان آن همه تیغ و سنان و تیر

دانی که جان و جگر خون شود مرا ؟

دیوان امیر قوامی رازی؛ تصحیح جلال الدین حسینی ارموی؛ تهران 1334؛ صفحات 125 تا 128

این قصیده بلند از این بیت به بعد هم ادامه دارد که ما تا همین جا بسنده کردیم.

 

رشید الدین وطواط

وفات وی را 573 ذکر کرده‌اند؛ وی در ضمن قصیده‌ مدیحه‌ای اینگونه سروده است:

در فوت من مکوش مبادا ز حبّ فضل

وقت تسحری {ن و: تحسّری} بود از فوت من تو را

در خون من مشو که به خون شسته‌ام دو رخ

بی تو به حقّ خون شهیدان کربلا

دیوان رشید الدین وطواط؛ تصحیح سعید نفیسی تهران؛ 1339؛ صفحه 8

 

فلکی شروانی

وفات وی را 577 ذکر کرده‌اند؛ او شاعری‌ست که منقول است تمایلات شیعی شدید داشته و همین امر باعث خشم شروان‌شاه بر او شده و به همین علت مدتی را در زندان به سر برده، او در ضمن ِ قصیده‌ای که از زندان برای شروان‌شاه فرستاده این‌گونه سروده است:

به نور روضه‌ی سید، به خاک مشهد حیدر

به سنگ خانه‌ی کعبه، به آب چشمه‌ی زمزم

به آب چشم اسیران اهل بیت پیغمبر

به خون پاک شهیدان عشر ماه محرم

دیوان فلکی شروانی؛ به اهتمام طاهر شهاب؛ تهران؛ صفحه 9 و 47

 

جمال الدین محمد اصفهانی

وفات او را 588 گفته‌اند، او پدر کمال‌الدین اسماعیل معروف است؛ وی با وجود اینکه حنفی‌مذهب بوده تمایلاتی هم به سمت شیعه داشته دلیل بر این مدعا اشعاری‌ست که او در مدح اهل بیت و واقعه کربلا سروده. از آن جمله می‌توان به نمونه زیر اشاره کرد:

او در این ابیات با طعنه‌ای که به آب می‌زند، اشاره‌ای می‌کند به لب‌تشنگی اصحاب کربلا.

پیوسته در حمایت او لشگر بلا

همواره در رعایت او اهل روستا

مقصود جستجوی سکندر به شرق و غرب

مطلوب آرزوی شهیدان کربلا

گاهی دهد به تیغ زبان رونق سخن

گاهی زبان تیغ بدو یا بدان جلا

دیوان جمال الدین محمد اصفهانی؛ تصحیح حسن وحید دستگردی؛ تهران 1341؛ صفحه 294

 

ظهیر الدین فاریابی

وفات او را 598 گفته‌اند؛ دیوان اشعار او در نهایت حلاوت سخن و ملاحت معناست؛ محققین و تذکره‌نویسان مذهب وی را شیعه‌ی اثنی عشری می‌دانند و شاهد ادعای خویش را هم ابیاتی از او می‌آورند. وی در آن اشاره به حضرت رضا (ع) کرده  و از آن‌جا که می‌دانیم بر اساس تقسیمات مذاهب گروهی که به امامت امام رضا استوارند و مومن، یقینا از گستره‌ی انشعابات شیعی دورند و امامان را بر اساس نقل رسول دوازده‌گانه از امیرالمومنین تا حضرت غایب (عج) می‌دانند، زیرا آخرین انشعاب در میان شیعیان بر سر جانشینی امام صادق (ع) بود که اسماعیلیه معتقدند بعد از ایشان اسماعیل فرزند بزرگ امام صادق، امام بعدی‌ست حال آنکه اسماعیل در زمان حیات امام صادق (ع) از دنیا رفته. همه این شواهد تایید می‌کند که او را شیعه‌ی 12 امامی بدانیم. ابیات دلبرای زیر بخشی از اشعار اویند درباره‌ی امام حسین و واقعه‌ی کربلا:

ای ظهیر از گور نقبی می‌زنم تا کربلا

می‌روم گریان به پابوس حسین تشنه‌لب

و

بس که چشم غم سرشکم با بلا آمیخته‌ست

خاک من دارد شرف مانند خاک کربلا

دیوان ظهیر فاریابی؛ به اهتمام هاشم رضی؛ تهران؛ بی‌تا؛ صفحه 187 و 280

 

شیخ فرید الدین عطار نیشابوری

قتل وی را 627 در خلال حمله‌ی مغولان به نیشابور گزارش کرده‌اند. او در مثنوی‌ای درباره‌ی امام حسین علیه‌السلام گفته است:

کیست حق را و پیمبر را ولی؟

آن حسن سیرت، حسین بن علی

آفتاب آسمان معرفت

آن محمّد صورت و حیدر صفت

نُه فلک را تا ابد مخدوم بود

زان که او سلطان دَه معصوم بود

قرَّة العین امام مجتبی

شاهدِ زهرا، شهید کربلا

تشنه، او را دشنه آغشته به خون

نیم کشته گشته، سرگشته به خون

آن چنان سر خود که بُرَّد بی‌دریغ؟

کافتاب از درد آن شد زیر میغ

گیسوی او تا به خون آلوده شد

خون گردون از شفق پالوده شد

کی کنند این کافران با این همه

کو محمّد؟ کو علی؟ کو فاطمه؟

صد هزاران جان پاک انبیا

صف زده بینم به خاک کربلا

در تموز کربلا، تشنه‌جگر

سربُریدندنش، چه باشد زین بتر؟

با جگر گوشه‌یْ پیمبر این کنند

وانگهی دعوی داد و دین کنند!

کفرم آید، هر که این را دین شمرد

قطع باد از بُن زفانی کاین شمرد

هر که در رویی چنین، آورد تیغ

لعنتم از حق بدو آید دریغ

کاشکی، ای من سگ هندوی او

کمترین سگ بودمی در کوی او

یا در آن تشویر، آبی گشتمی

در جگر او را شرابی گشتمی

... ادامه دارد

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1026 به تاریخ 920909, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  یکشنبه 10 آذر1392ساعت 18:58  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

3-    کنفرانس ادبی؛ عاشورا در آینه‌ی شعر کهن فارسی؛ مهدی شادکام اوغانی؛ قسمت اول

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکل تایپی یا دستوری یا ... وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

عاشورا در آینه‌ی شعر کهن فارسی

ادبیات در هر سرزمینی با در نظر گرفتن اقلیم و بافت اجتماعی و ساختاری هر جامعه‌ای بی‌شک به عنوان آیینه‌ی افکار، باورها و گرایش‌های آن قوم و زبان گویای هنر و اندیشه‌ی آن سرزمین مطرح است و بستری‌ست برای ماندگارسازی گونه‌ای از دغدغه‌های بشر که شایستگی ماندگاری و حضور دائم اجتماعی را دارند. از میان گونه‌های رایج ادبیات، زبان شعر صریح‌ترین؛ خوش‌لهجه‌ترین و خوش‌آهنگ‌ترین و در بسیاری از موارد ماندگارترین حضور ادبی را در بطن و ذهن مردم هر کشوری دارا می‌باشد.  حضور شعر در بافت ذهنی مردم، نشانه‌ی بارزی‌ست از حضور مداوم و بی‌واسطه‌ی ادبیات - حال چه به صورت شفاهی، چه مکتوب -  در درون‌مایه‌ها و ساختار زندگی فردی - اجتماعی افراد یک عصر و جامعه. همین که گذشتگان بسیاری از حوادث را به صورت شعر درمی‌آوردند یا تواریخ را منظوم می‌ساختند یا بسیاری از بزرگان و عرفا و حتی مردم عادی کوچه و بازار شعر را چاشنی کلام خویش می‌ساختند، خود بهترین دلیل این مدعاست.

باید به این موضوع توجه داشت که ساحت ادبیات و خصوصا شعر؛ یک الگوی مشخص و فراملیتی از تمام ملت‌ها دارد که هر ملتی با در نظر گرفتن ظرف بومی خود، با استفاده از واژه‌های زبانی خویش و قوّه‌ی زیبایی‌شناسی و تخیل برخواسته از درون‌مایه‌های سنتی و عرفی - اجتماعی خود و جهان‌شناسی خاص خود، این الگو را ملی و بومی می‌سازد و درونی می‌کند.

از همین روست که هم در متون فرنگی و هم در زبان فارسی یا حتی عربی و سایر زبان‌های دنیا قالب و صورتی از ادبیات را می‌یابیم که به شعر عاشقانه، تعلیمی یا تادیبی، عرفانی، اجتماعی، مراثی و ... معروف‌اند و الزاما این گونه نیست که این گونه‌ها تحت تاثیر هم یا تقلید از هم باشند بلکه ادبیات هر ملتی جدای از ادبیات سایر ملت‌هاست و صد البته با حفظ اصالت خود و در عین حال در کنار هم ادبیات جهان را می‌سازند.

عاشقانه‌های هر ملت عموما برخواسته از عمق دلبستگی‌های آن قوم است و ممکن است ماهوی {ن و: ماهواً} با دلبستگی‌های سایر ملت‌ها فرق داشته باشد. همین وجه ممیز درباره تعلیمیات، اجتماعیات، عرفانیات و مراثی هر ملتی قابل تعریف است. ناگفته نگذریم که در مللی که به واسطه‌ی پیوندهای خونی و نژادی مثل اعراب و اسلاوها و یا به واسطه‌ی فرهنگی و تمدنی مثل ایران و تاجیکستان و افغانستان و سایر کشورهای فارسی زبان و یا به واسطه‌ی اشتراک مذهبی مثل کشورهای اسلامی، مسیحی یا مومنان به سایر ادیان و یا حتی در بدترین حالت بر اثر استیلای فرهنگی - نظامی قوم حاکم بر مردمی مغلوب، ممکن است وقایع، اساطیر، مفاهیم، درون‌مایه‌ها یا حتی اِلمانی خاصی وجود داشته باشد که به واسطه‌ی همین اشتراک یا حتی استیلا مرجع پرداخت و پردازش و دستمایه‌ی شعری شاعرانی از تمام این کشورهای مشترک باشد. برای نمونه دقت کنید به داستان لیلی و مجنون که با وجود اصالت عربی و پرداخت شعرای بزرگ عرب به این حکایت به واسطه‌ی مراودات فرهنگی کشورهای اسلامی و قرار گرفتن ایران در قلمرو حکومت اسلامی وارد ادبیات فارسی شده و شاعران فارسی به آن پرداخته‌اند و نظامی آن را به اوج زیبایی و دلنشینی خود رساند.

با در نظر گرفتن مقدمه‌ی بالا؛ علت چرایی حضور «قیام عاشورا» در ادبیات فارسی و خصوصا شعر فارسی و پرداخت نزدیک به هزار ساله به آن در شعر فارسی، تا جایی که در گذشته زیر بنای گونه‌ی جدیدی از شعر قرار می‌گیرد تحت عنوان «مراثی» - هر چند که مراثی مطلق در ذکر مصیبت عاشورا نیستند و شاعران به نوبه مثلا در مرگ کسان دیگری هم مرثیه دارند - مشخص است. این گونه‌ی ادبی در ادبیات معاصر نیز تحت عنوان مشخص ادبیات عاشورایی و شعر عاشورایی تقسیم مطلق می‌شود که موضوع بحث ما نیست و خود به تفضیل مجال دیگری می‌طلبد.

ورود حماسه‌ی کربلا به حیطه‌ی شعر، یقینا یکی از عوامل ماندگاری و پایایی نهضت عاشوراست، چرا که حضور پُررنگ شعر در روایت ماجرا و قالب نافذ مرثیه در سوگ‌داشت ماجرا از سویی پیونددهنده‌ی میان عواطف و دل‌های سوخته و حقیقت ماجرای ظهر عاشوراست و از سوی دیگر به نوبه‌ی خود باعث غنا و اعتلای اشعار و مراثی‌ست.

ادبیات عاشورایی، از غنی‌ترین و حماسی‌ترین ذخایر فکری و احساسی شیعی است و برخی از شاعران نیز تمامت شهرت خویش را مدیون همین ذخیره‌ی فکری - احساسی شیعی‌اند که مشخص‌ترین ایشان محتشم کاشانی ست که با تصویر کشیدن و توصیف واقعه‌ی عاشورا و سرایش ترکیب‌بند معروف «باز این چه شورش است...» امروزه معروف‌ترین شاعر شعر عاشورایی از ابتدا تا زمان حال است.

از سوی دیگر شاعران شیعی پرداختن به واقعه‌ی عاشورا را بر خود فرض می‌دانند و این جدای از محبت حضرت سید الشهدا یقینا ریشه در تایید و تشویق و سفارش حضرات ائمه معصومین دارد در به تصویر کشیدن و احیای همیشگی ظلمی که به ناحق بر امامشان رفته و مظلومیت حضرت حسین.

راویان سقه‌ی شیعی نمونه‌های زیادی از این سفارشات و روایات حضرات معصومین را در این مهم نقل کرده‌اند که ما در اینجا به ذکر یک نمونه آن بسنده می‌کنیم. شیخ طوسی در کتاب رجال صفحه 289 از امام صادق (ع) نقل می‌کند که فرمودند: «ما من احد قال فی الحسین شعراً فبکی و ابکی به الا اوجب الله تعالی له الجنه و غفرله؛ هیچ کس نیست که درباره امام حسین (ع) شعری بگوید و بگرید و بگریاند، مگر آنکه خداوند جل جلاله بهشت را بر او واجب کند و او را بیامرزد.»

مراثی و اشعار عاشورایی عموما از دیدگاه درون‌مایه و ساختاری به دو دسته‌ی مشخص قابل تقسیم هستند، دسته‌ی اول با پرداختن به جنبه‌ی تاریخی، روحی و عاطفی ماجرا با سرایش سوزناک‌ترین مراثی ظهر عاشورا، عواطف خویش را مصروف سوگواره‌نگاری و مقتل‌نگاری منظوم کرده‌اند و خواننده را با دریای مواجی از عواطف، غلیان‌کرده و داغدار و مصیبت‌زده باقی می‌گذارند که اینگونه مراثی بیشتر و نه صد در صد در میان اشعار متقدمین شایع‌تر است که البته استثنائاتی هم دارند.

دسته‌ی دوم گروهی‌اند که کاربردی‌تر، اجتماعی‌تر و حماسی‌تر عمل می‌کنند و حتی با نگاهی منتقدانه به نقد نگاه صرفا سوگوارانه و گریه‌آمیز به واقعه می‌پردازند. اینان یقینا با در نظر گرفتن ظلم ناحق و مظلومیت حضرت حسین (ع) ماجرا را بیشتر از زاویه‌ی ظلم‌ستیزی، حرکت مصلحانه و انقلابی حضرت و در نهایت عاقبت کار می‌نگرند. این زاویه که بیشتر در میان شعرای متاخر دیده می‌شود تمام تلاش خود را می‌کند ورای به شعر کشیدن «در کربلا چه شد؟»، به «چرا رُخ دادن ماجرا» یا «چرایی شدن حادثه کربلا» بپردازد و شعر خود را با اهرم واقعه کربلا تبدیل کند به مانیفستی برای حرکت‌های انقلابی و ظلم‌ستیزی، چرا که شاعر از همین مَنظَر است که به واقعه می‌نگرد.

در نگاه دسته‌ی دوم شعر عاشورایی در واقع تبدیل می‌شود موتور محرکی برای مبارزه و قد علم کردن در برابر هر ظالمی و دفاع از هر مظلومی و به غلیان کشیدن حس ایثار و دفاع از حقیقت و روحیه مبارزه و حتی نقد یاران نیمه‌راه.

به این نمونه دقت کنید :

ما در ره عشق نقض پیمان نکنیم

گر جان طلبد دریغ از جان نکنیم

دنیا اگر از یزید لبریز شود

ما پشت به سالار شهیدان نکنیم

سید حسن حسینی

حضور امام حسین و قیام عاشورا به‌عنوان یکی از فاکتورهای اصلی شعر آئینی و مذهبی و شیعی فارسی و عربی دارای پیشینه‌ی طولانی‌ست و شاعران بسیاری از هر دو زبان، شعر شیعی و مشخصا شعر عاشورایی دارند که برخی از ایشان در زبان عربی عبارتند از: دعبل خزایی؛ که حضرت امام رضا علیه آلاف تحیه و ثنا او را سفارش و فرمان به سرایش شعر برای حضرت حسین سلام الله علیه فرمود. روایت حضرت رضا در بسیاری از کتب سقه‌ی شیعی موجود است به عنوان مثال ما بسنده می‌کنیم به نقل روایت از کتاب جامع الاحادیث الشیعه  جلد 12 صفحه 567. حضرت به دعبل می‌فرمایند : «یا دِعبِلُ! اِرثِ الحسین (ع) فـَاَنـْتَ نـاصـِرُنا و ما دِحـُنا ما دُمْتَ حَیاً، فَلا تُقَصِّر عَنْ نَصْرنا مَا اسْتَطَعْتَ / ای دعبل! برای حسین بن علی مرثیه بگو، چرا که تو تا زنده‌ای، یاور ما و ستایشگر مایی. پس از یاری ما کوتاهی نکن.»

از سایر شاعران عرب می‌توان به ابن رومی، ابوفراس همدانی، ابن عباد، مهیار دیلمی، سید رضی و سید مرتضی اشاره کرد و از میان شاعران گذشته فارسی که موضوع بحث این مقاله‌اند می‌توان از رودکی سمرقندی (متولّد 329 ه‍. ق)، ابوالحسن شهید بلخی (متولّد 325 ه‍. ق)، ابوطیّب محمّد مُصعبی (سده‌ی چهارم)، ابوشکور بلخی (سده‌ی چهارم)، ابومنصور محمّد دقیقی (مـتـولّد 368 ه‍. ق)، ابوبکر محمّد خسروی (سده‌ی چهارم)، حکیم ابوالقاسم فردوسی (329 ـ 411)، محمّد عبده (متوفّی 483 ه‍. ق)، ابوالحسن علی فرّخی سیستانی (متوفّی 429 ه‍. ق)، عنصری (متولّد 431 ه‍. ق)، ابونظر عسجدی مروزی (اوایل سده‌ی پنجم)، مسعود غزنوی (نیمه اوّل سده‌ی پنجم)، عیّوقی (نیمه اوّل سده‌ی پنجم)، ابوسعید ابوالخیر میهنه‌ای (357 ـ 440)، فخرالدّین اسعد گرگانی (نیمه‌ی اوّل سده‌ی پنجم)، بابا طاهر عریان (متوفّی 410 ه‍. ق)، حکیم ناصرخسرو قـبـادیـانـی (394 ـ 481)، حـکـیـم سـنائی غزنوی (سده‌ی پنجم و ششم)، عبدالواسع جبلّی (مـتـوفـّی 555 ه‍. ق)، بـدرالدّیـن قوامی رازی (سده ششم)، سوزنی سمرقندی (متوفّی 562 ه‍. ق)، رشیدالدّین وطواط (متوفّی 573 ه‍. ق)، اثیرالدّین اخسیکتی (متوفّی 577 ه‍. ق)، اوحـدالدّین محمّد انوری (متوفّی 583 ه‍. ق)، حکیم نظامی گنجوی (متوفّی 614 ه‍. ق)، حکیم خاقانی شروانی (متوفّی 595 ه‍. ق)، عطّار نیشابوری (متوفّی 627 ه‍. ق)، کمال الدّین اسماعیل اصفهانی (مـقتول بـه سال 635 ه‍. ق)، جمال‌الدّین عبدالرّزاق اصفهانی (سده‌ی هفتم)، شیخ فخرالدّین عراقی (688 ـ 610)، سیف فرغانی (سده‌ی هفتم و هشتم)، امیر خسرو دهـلوی (651 ـ 725)، جـلال‌الدّیـن مـحـمـّد مـولوی (مـتوفّی 672 ه‍. ق)، رکن‌الدّین اوحدی مـراغه‌ای (سده‌ی هشتم)، کمال‌الدّیـن محمود خواجوی کرمانی (689 ـ 753)، ابن یمین فریومدی (685)، جمال‌الدّیـن سلمان ساوجی (متوفّی 778 ه‍. ق)، شمس‌الدین محمّد حافظ شیرازی (مـتـوفـّی 791 ه‍. ق)، نـعـمة‌اللّه ولی (730 ـ 834)، ابن حسام خوسفی (متوفّی 875 ه‍. ق)، نورالدّین عبدالرّحمن جامی، (817 ـ 898) محتشم کاشانی (متوفی 996ه.ق)، صائب تبریزی (متوفی 1081ه.ق) و بسیاری از شاعران دیگر که به خاطر اطاله‌ی مطلب از ذکر نام و نمونه‌ی اشعارشان در این مجال کوتاه خودداری می‌کنیم، اما حق‌شان در گسترش ادبیات عاشورایی کاملا شناخته شده و محفوظ است و اجرشان معلوم. 

از سه قرن اولیه‌ی شعر فارسی، شعری را که به صراحت درباره‌ی قیام عاشورا و شخص امام باشد نمی‌توانیم استخراج کنیم و این به این خاطر است که شاعران به خاطر وجود حکومت‌های ظالم و عموما دشمن اهل بیت بیشتر از ترس جان در حالت تقیه بودند و یا با تمام ارادتشان به ساحت حضرت حسین ابدا شعری نسرودند یا بر سنت تقیه اشارات مستقیمی بر حضرت یا حادثه ابدا ندارند.

متاسفانه تا اوایل سده‌ی چهارم حتّی اجازه عزاداری عمومی در سوگ سالار شهیدان و سایر شـهـدای کـربـلا بـه شیعیان داده نمی‌شد و به خاطر حاکمیت فرمانروایان سنّی‌مذهب در جای جای ایـران و سختگیری‌های متعصّبانه‌ی آنان و در تقیه به سر بردن شیعیان، شعرای شیعی‌مذهب از بیم جان، سکوت می‌کنند. به همین دلیل از پیشینه‌ی شعر عاشورا در سه سده‌ی آغازین هجری نمی‌توان مطلبی ارایه کـرد. ولی با روی کار آمدن سـلسـله‌ی آل بویه خصوصاً ایـّام حکمرانی معزّالدّوله احمد بن بویه 320 ـ 356 بر عراق و خـوزسـتـان و فارس و کرمان. به خاطر ارادت دیرپای این دودمان ایرانی‌نـژاد بـه اهل بیت، سیاست کارگزاران حکومتی در ایران به نفع شیعه رقم خورد و با رواج تدریجی مذهب تشیّع، ادب عـاشورا نیز از نـیمه‌ی دوّم سده‌ی چهارم به تدریج فصل ممتازی از تاریخ ادبیات ایران را به خود اختصاص داد.

بـر اساس مدارک متقن تاریخی، معزّالدّوله دیلمی فرمان داد تا برای اوّلین بار در روز عاشورای سال 352 ه‍. ق مراسم عزاداری حسینی به صورت آشـکـار و عزاداری عمومی و فراگیر در ایالات تحت سیطره‌ی او انجام پذیرد،  وی در روز عاشورای سال 352 ه‍. ق خود موی پریشان ساخت  و لطمه بـر سـر و صورت زنان، بر قتل حسین بن علی (ع) شیون کرد و مردم را نیز امر به این مهم کرد. این اوّلین بار بود که در ملا عام در بغداد بر مصیبت شهادت حسین بن علی (ع) نوحه کردند و این سنت دیلمیان شصت سال دوام داشت تا اینکه از زمـان سـلجـوقـیـان 700 ـ 429 سوگواری بـرای خاندان رسول اکرم (ص) و خاصه حضرت سید‌الشهدا عمومی شد و در این زمان و پس از این زمان است که سنت تقیه از میان شاعران شیعی برداشته می‌شود و ایشان قادر می‌گردند که بدون تقیه و ترس و جان از مصیبت بزرگ کربلا در اشعارشان بگویند و بسرایند.

به ظن قریب به یقین ابوالحسن مجدالدّین کسائی مَرْوزی متولّد 341 ه‍. ق، یعنی سالیانی چند پس از اتمام دوران تقیه و در عصر دیالمه، نخستین شاعر فارسی زبان شیعی باشد که سوگ‌سروده او در مراثی حضرت سید‌الشّهدا و اصحاب ظهر عاشورا به صورت  شعر مکتوب به ثبت رسیده است و از این روی او را آغازگر این حرکت در شعر فارسی می‌دانند. هر چند این شعر کسایی از پختگی و ساختارمندی و غنای مفهومی مقبولی برخوردار نیست اما به نوبه‌ی خود به خاطر بحث همین اولین بودن درخور توجه و تحسین است. به ابیاتی از مرثیه او دقت کنید:

باد صبا درآمد، فردوس گشت صحرا

آراست بوستان را نیسان به فرش دیبا

دست از جهان بشویم، عزّ و شرف نجویم

مدح و غزل نگویم، مقتل کنم تقاضا

میراث مصطفی را، فرزند مرتضی را

مقتول کربلا را، تازه کنم تولاّ

آن میرِ سربریده، در خاک خوابُنیده

از آب ناچشیده، گشته اسیر غوغا

تخمِ جهانِ بی بَر، این است و زین فزون‌تر

کهتر، عدوی مِهتر! نادان عدوی دانا

بر مقتل، ای کسائی! بُرهان همی نمایی

گر هم برین بپایی، بی خار گشت خرما

تا زنده‌ای چنین کن، دل‌های ما حزین کن

پیوسته آفرین کن بر اهل بیت زهرا

از میان شاعران مطرح شده‌ی بالا، با وجود اتفاق نظر بودن {ن و: داشتن} برخی از تذکره‌نویسان بر شیعه بودن و یا گرایشات شیعی داشتن تعدادی از نامبردگان بالا دارند؛ به همان دلیل ِتقیه در میان آثارشان اشاره‌ی مستقیمی به مصیبت شهادت حضرت سیدالشهدا نمی‌یابیم، در عوض با روی کار آمدن آل بویه و برداشتن تقیه، شاعران کوشیدند تا این خلا را در اشعار خویش جبران کنند از همین رو سرودن درباره‌ی کربلا به طور رسمی، گونه‌ای از مراثی شاعران قرون بعدی شعر فارسی، تبدیل شد و ما در قرون 6 - 7 - 8 که عصر و قرون طلایی ادبیات فارسی است شاهد نمونه‌های بسیار ارزنده و والایی در زمینه مرثیه شهادت امام حسین و شعر عاشورایی هستیم تا جایی که در زمان محتشم حوالی قرن 10 محتشم کاشانی آن را به تمامی به اوج خود می‌رساند و تا امروز همچنان ترکیب‌بند "باز این چه شورش است" محتشم بر بلندای ادبیات عاشورایی می‌درخشد و استوار ایستاده است. در ادامه‌ی مقاله به ذکر نمونه‌ی اشعار شاعران نامبرده می‌پردازیم تا حق عنوان مقاله را که «امام حسین و قیام عاشورا در آینه‌ی شعر گذشته فارسی» است را به جای آوریم.

اشعاری که متاسفانه به دلیل قطع شدن ارتباط مردم با عقبه‌ی عظیم شعری - فرهنگی خویش گاهی تا سر حد نابودی و فراموشی جمعی نیز پیش رفته‌اند؛ اما از آن‌جا که جزیی از وجود فرهنگی ما محسوب می‌شوند هر چند محجور، باقی‌اند و برقرار و این شاید از نارسایی‌های عصر ماشینیسم و زندگی‌های مدرن باشد که حتی فرصت نمی‌کنیم پشت سرمان را نگاه کنیم و به این عقبه‌ی عظیم فرهنگی مباهات کنیم. بسیاری از این نمونه‌ها یقینا جزو قوی‌ترین مراثی‌اند؛ ولی با این وجود هنوز به متن جامعه امروزی راه نیافته‌اند و هنوز محجورند. نمونه‌هایی که با وجود قدرتمندی در ترکیبات و سرایش‌شان به نظر نمی‌آیند و نیامدند.

{ن و: اگر} به نمونه‌هایی که ما از میان حجم بسیار مراثی زبان فارسی خاصه درباره‌ی امام حسین انتخاب کرده‌ایم و آورده‌ایم دقت کنید، دقت و قدرت شعرا را در سرایش خواهید دید. در انتخاب شاعران هیچ ملاک خاصی مثل ترتیب قرون یا اشهر الشعرا بودن شاعر در عصر خویش مد نظر نبوده و ملاک کار تنها تهیه‌ی یک جامعه آماری از میان خیل عظیم شاعران فارسی بوده که متاسفانه شعرشان و مراثی‌شان در رثای حضرت سیدالشهدا کمتر شنیده شده.

با در نظر گرفتن این پیش‌فرض به ذکر نمونه‌ها می‌پردازیم:

سنایی غزنوی

پس از کسایی مروزی (مـتـولّد 341 ه‍. ق) باید از حکیم سنائی غزنوی شاعر عارف و پُرآوازه‌ی شیعـی سـده‌ی پنجم و ششم نام برد، که به این مهم همّت گماشته و ده‌ها بیت از کتاب معروف خود یعنی همان حـدیـقـة‌الحـقـیقه و شریعة‌الطریقه را سوگ‌سروده‌هایی در رثای حضرت امام حسین پرداخته است:                    

پسر مرتضی، امیر حسین

که چنویی نبود در کونین

اصل و فرعش همه وفا و صفا

عفو و خشمش همه سکون و رضا

حبَّذا کربلا و آن تعظیم

کز بهشت آوَرَد به خلق، نسیم

و آن تنِ سر بریده در گِل و خاک

و آن عزیزان به تیغ، دل‌ها چاک

و آن چنان ظالمان بَدکردار

کرده بر ظلم خویشتن، اصرار

حدیقه الحدیقه سنائی غزنوی؛ به تصحیح مدرّس رضوی؛ صفحه 266

 

عمعق بخارایی

او از شاعران معروف قرن ششم و معاصر سلطان سنجر بوده است. وفات وی به سال 543 بوده است. او درباره‌ی واقعه‌ی کربلا سروده است:

به اهل قبله بر از کافران رسید آن ظلم

کز آتش و تف خورشید روی‌بسته گیاست

سواد ساحت فرغانه‌ی بهشت آیین

چو کربلا همه آثار مشهد شهداست

کز آب چشم اسیران و موج خون شهید

نبات‌هاش تبر و خون و خاک‌هاش حناست

دیوان عمعق بخارایی؛ تصحیح مرحوم نفیسی؛ تهران 1339؛ صفحه 81

... ادامه دارد

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1025 به تاریخ 920902, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  یکشنبه 3 آذر1392ساعت 19:37  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

3-    کنفرانس ادبی؛ آیین نگارش، نگارش 3، ساده‌نویسی مصدرها، محمدکاظم کاظمی

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکل تایپی یا دستوری یا ... وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

نگارش 3

ساده‌نویسی مصدرها

یکی از بلاهایی که بر سر هر زبانی می‌آید، این است که به مرور زمان‌، دقت مردم در معنی واژگان کم می‌شود و آنها واژگانی با معانی نزدیک به هم را به جای هم به کار می‌برند. انسان وقتی یک واژه‌، به ویژه یک واژه‌ی ترکیبی را می‌سازد، از کنار هم چیدن این کلمات‌، معنی خاصی را در نظر دارد. مثلاً وقتی مصدر «قرارگرفتن‌» ساخته می‌شود، به نوعی معنی «قرار» در آن مضمر است‌. یعنی چیزی که در آن‌، حرکت و جنبشی متصور است‌، در جایی از حرکت باز می‌ایستد. مثلاً می‌توان گفت «سربازان‌، تفنگها را بر شانه قرار دادند.»

ولی به مرور زمان‌، این مصدر آن‌قدر در معنای «ایستادن‌» برای ما عادی شده که در کاربرد آن‌، کمتر متوجه این ظرافت می‌شویم و «قرارگرفتن‌» را برای چیزهایی به کار می‌بندیم که اصلاً حرکتی در آنها قابل تصور نیست‌، تا «قرار»ی در کار باشد. مثلاً می‌نویسیم‌: «شهر بامیان در ارتفاعات کوههای بابا قرار گرفته است‌.» در حالی که به‌راحتی می‌توان گفت «شهر بامیان در ارتفاعات کوههای بابا است‌.»

بدتر از این‌، کاربرد «مورد چیزی قراردادن‌» یا «تحت چیزی قرار دادن‌» است‌، مثلاً در این چند عبارت از نوشته‌هایی که برای ویرایش در اختیارم بوده‌است‌.

1. باید... این حرکت به فال نیک گرفته شده‌، مورد تشویق قرار داده شود.

2. آنها را در جریان رسیدگی به جنایتهای صورت گرفته قرار می‌داد.

3. چندتن از حکام دولت خود را در قلعه‌های خویش محبوس ساختند که از طرف شورشیان قلعه‌هاشان تحت محاصره قرار گرفته شد.

ما گاهی از این روی‌، محتاج «مورد... قراردادن‌» و «تحت‌... قراردادن‌» می‌شویم که جمله‌ها را به شکل مجهول می‌نویسیم و این خوب نیست‌. می‌توان آنها را به صورت معلوم نوشت‌; که هم ساده‌تر و زنده‌تر باشند، و هم نیازمند این کارها نشویم‌.

چرا می‌گویم زنده‌تر؟ چون در جمله‌ی معلوم‌، پای فاعل به میان می‌آید و حضور انسان پررنگ‌تر می‌شود. همین حضور انسان‌، عبارت را زنده می‌کند. مثلاً می‌توان گفت «همه اموالم از سوی دزدان مورد سرقت قرار گرفت‌.» و نیز می‌توان گفت «دزدان‌، همه اموالم را سرقت کردند.» و جمله‌ی دوم‌، البته زنده‌تر و پویاتر است‌، چون دزدان در محوریت آمده‌اند. البته اگر تأکید بر روی اموال باشد، باید جمله را مجهول ساخت‌، وگرنه ضرورتی ندارد. به هر حال‌، من آن عبارتهای دوستان را بدین‌گونه بازسازی می‌کنم‌:

1. باید... این حرکت را به فال نیک گرفت و تشویق کرد.

2. آنها را در جریان رسیدگی به جنایتهای صورت‌گرفته می‌گذاشت‌.

3. چندتن از حکام دولت خود را در قلعه‌های خویش محبوس ساختند و شورشیان آنها را در قلعه‌هایشان محاصره کردند.

این جمله‌ها، شاداب‌تر و طبیعی‌تر به نظر می‌آیند. گویا طنابی که بیهوده گره خورده بوده‌، باز شده است‌.

تاریخ درج مطلب در وبلاگ نویسنده: سه‌شنبه 15 اردیبهشت ۱۳۸۳

منبع:

وبلاگ شخصی آقای محمد کاظم کاظمی

http://mkkazemi.persianblog.ir/

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1023 به تاریخ 920818, کنفرانس ادبی, آیین نگارش, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  یکشنبه 19 آبان1392ساعت 17:11  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

3-    کنفرانس ادبی؛ جایگاه علمی استاد نجف زاده؛ بهمن صباغ زاده

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکل تایپی یا دستوری یا ... وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیح می‌باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

به نام خداوند قلم

نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست

چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم

حافظ

 

جایگاه علمی استاد احمد نجف‌زاده‌ی تربتی

کسانی که پای در وادی شعر و ادبیات می‌نهند هرگز از وجود استاد و راهنما بی‌نیاز نیستند و همیشه به خضری نیاز دارند تا این محله را با همراهی او طی کنند.  استاد در فرهنگ ما جایگاهی بسیار سترگ و والا دارد و تاریخ ادبیات پُر است از توجه به جایگاه استاد، تا حدی که مقام استاد را در حد پدر و مادر دانسته‌اند و حقی که استاد بر گردن شاگرد دارد از حق پدری اگر بیشتر نباشد کمتر نیست. در شناخت‌نامه‌ی استاد نجف‌زاده به تفصیل به جایگاه استاد در شعر و ادبیات شهرستان تربت حیدریه در نیم قرن اخیر پرداختم و گفته شد که غالب دانش‌آموزانی که در این دوران در این شهر فارغ‌التحصیل شده‌اند و اکثر شاعرانی که به جلسات شعر تربت آمد و شد داشته‌اند خود را مدیون استاد نجف‌زاده می‌دانند. من هم مانند دیگر شاعران شهرستان تربت حیدریه افتخار شاگردی این بزرگ‌مرد را داشته‌ام. در حدود ده سالی که من در جلسات شنبه‌شب‌های تربت حیدریه شرکت و در محضر استاد نجف‌زاده تلمذ می‌کنم کم‌کم و به تدریج با شخصیت این استاد شریف آشنا شده‌ام و بسیار از ایشان آموخته‌ام. هر استادی و مقدم بر آن هر انسانی را می‌توان از دو جنبه اخلاقی و تخصصی مورد بررسی قرار داد. از جنبه‌ي اخلاقی استاد که هر چه بگویم کم است که در این مدت جز مهربانی و خوبی از ایشان ندیده‌ام و با وجود این که به لحاظ سن جای نوه‌اش حساب می‌شوم، به لحاظ عاطفی آن‌قدر به ایشان نزدیک هستم که به جرأت می‌توانم بگویم یکی از بهترین دوستانم است. اما آن‌چه در این مقال می‌خواهم به آن بپردازم جنبه‌ي تخصصی شخصیت استاد که همانا جایگاه والای ایشان در ادبیات است.

بهمن صباغ زاده

 

در عالم ادبیات در این مرز و بوم انسان‌های بزرگ کم نیستند و در هر استان و شهر و شهرستانی و چه بسا در هر ولایت و روستایی رد پایی از این بزرگان به چشم می‌خورد. مثلا در همین شهرستانی کوچک دوست‌داشتنی تربت حیدریه در صد سال اخیر آن‌قدر اسامی بزرگ وجود دارد که پرداختن به آن‌ها هرچند تیتروار در این مجال ممکن نیست. بعضی از این اساتید می‌روند و ادامه‌ی تحصیل می‌دهند و دکترا می‌گیرند و آن‌وقت حرف و سخن‌شان تاثیر بیشتری پیدا می‌کنند و برخی دیگر به جبر مکان و زمان از ادامه‌ی تحصیل بازمی‌مانند و نور چشم‌ها را در پای خواندن و نوشتن می‌گذارند. بعضی به شهرهای بزرگ می‌روند و فضای بیشتر و مخاطبان بیشتری می‌یابند و بیشتر دیده می‌شوند؛ و برخی در زادگاه‌شان می‌مانند و دل خوش می‌کنند به کوچه‌هایی که کودکی‌شان در آن گذشته و به تربیت شاگردان می‌پردازند و سعی دارند به جای اینکه به شهر بزرگ کوچ کنند همان شهر کوچک‌شان را بزرگ کنند. استاد نجف‌زاده‌ی ما از آن دسته است که نه شرایط زندگی به او اجازه داده دکترا بگیرد و نه راضی شده است به مشهد و تهران برود، بلکه عمر گران‌مایه را در همین آب و خاک صرف کرده است و دل‌خوشی‌اش گنجینه‌ای است از شعر و نظم و نثر فارسی که در سینه دارد و شاگردانی که در چون دانه‌های گیاه در سراسر گیتی پراکنده‌اند و همواره عشق استادشان را در دل دارند.

 

آنچه در مدت این سال‌ها از محضر استاد آموخته‌ام گسترده‌تر از این است که بتوانم راجع به آن بنویسم و چنان‌چه بنویسم هم مثنوی هفتاد من کاغذ خواهد شد. من و دیگرانی که محضر استاد را درک کرده‌ایم هر روز و هر جلسه شاهد نکته‌ها که استاد گفته‌اند و حکایت می‌کرده از تسلط استاد بر ادبیات کلاسیک و شعر معاصر بوده‌ایم.

یکی از اتفاق‌های خوبی که در سال‌های اخیر در جلسه‌ی شنبه‌شب‌ها افتاد این بود که برنامه‌ای تدوین شد و مطالب جلسات ثبت و ضبط شد. از وقتی که ثبت مطالب را به عهده گرفتم همواره قلم به دست، چشم به دهان استاد می‌دوختم و در حاشیه‌ی جلسه نکته‌هایی که استاد نجف‌زاده می‌گفت و بسیار قابل توجه و تامل بود را یادداشت‌برداری می‌کردم و به مدد همین یادداشت‌ها امروز گنجینه‌ای بسیار گران‌بها از این نکات را در دست دارم.

اولین کتابی که از تاریخ ادبیات در جلسه خوانده شد کتاب شریف گلستان اثر نفیس شیخ اجل سعدی بود که استاد نجف‌زاده غالب حکایات این کتاب را در سینه داشت و به ندرت نیاز پیدا می‌کرد که به متن کتاب رجوع کند. از این گذشته در خصوص کلمات دشوار متن که البته بر ما دشوار بود هرگز نیاز به مراجعه فرهنگ‌لغت نشد و در حین خوانش متن استاد لغات دشوار را معنی می‌کرد.

در خلال خوانش گلستان سعدی نکات و گره‌های بسیاری پیش می‌آمد که ما به دندان هم نمی‌توانستیم باز کنیم و استاد به راحتی مشکل را حل می‌کرد و  گره را می‌گشود؛ و یا در خلال خوانش داستان استاد توضیحاتی می‌داد که بسیار برای‌مان جالب بود، از قبیل زبان‌شناسی، دستور زبان فارسی، صرف و نحو عربی، علم رجال و جغرافیا و تاریخ و دیگر علومی که در خلال حکایت‌ها به آن برمی‌خوردیم. این نکات و اشارات آن‌قدر هست اگر بخواهم بنویسم باید دوباره باب به باب تمام حکایت‌ها بازنویسی شود. خلاصه... درد سرتان ندهم فرصتی شد و بهانه‌ای شد که از بین آن نکات که یادداشت کرده بودم سه مورد را با شما عزیزان در میان بگذارم تا جایگاه علمی استاد را تا حدی روشن کرده باشم. این سه مورد به لحاظ زمانی مربوط به سال‌های اخیر می‌شود که در گزارش جلسات انجمن هم ثبت شده است.

 

ا- احسان یا احصان؟

در جلسه‌ی شماره‌ی 948 به تاریخ 2/2/91 در خلال جدال مدعی با سعدی در بیان توانگری و درویشی به بخشی از روایت می‌رسیم که مدعی خطاب به سعدی می‌گوید توانگران کسانی را بر در خانه‌ی خود می‌گمارند تا از ترس اینکه کسی از ایشان چیزی نخواهند به هر که در زد بگویند کسی در خانه نیست و سعدی جواب می‌دهد:

... سگی را گر کلوخی بر سر آید

ز شادی برجَهَد کین استخوانی‌ست

وگر نعشی دو کس بر دوش گیرند

لئیم‌الطبع پندارد که خوانی‌ست

اما صاحبِ دنیا به عینِ عنایتِ حق ملحوظ است و به حلال از حرام محفوظ؛ من همانا که تقریرِ این سخن نکردم و برهان و بیان نیاوردم، انصاف از تو توقع دارم؛ هرگز دیده‌ای دستِ دعایی بر کتف بسته یا بی‌نوایی به زندان‌در نشسته یا پرده‌ی معصومی دریده یا کفی از مِعصَم بریده الا به علّت درویشی؛ شیرمردان را به حکمِ ضرورت در نقب‌ها گرفته‌اند و کعب‌ها سُفته و محتمل است آن که یکی را از درویشان نفسِ امّاره طلب کند، چو قوّتِ احسانش نباشد به عصیان مبتلا گردد که بطن و فَرْج توام‌اند، یعنی فرزندِ یک شکم‌اند، مادام که این یکی بر جای است آن دگر بر پای است...

نسخه‌ای که از روی آن می‌خواندیم تصحیح یکی از اساتید دانشگاه تهران بود که در بین اهل ادب اسمی دارد و رسمی؛ و دو نسخه‌ی دیگر هم که برای تطبیق در اختیار داشتیم اختصاص داشت به دو سعدی‌شناس برجسته درجه یک.

من روخوانی می‌کردم و قوت احسان را قوت بخشندگی معنی کردم و رد شدم و پاراگراف را تمام کردم. استاد گفت احسان به معنی فراهم بودن زمینه‌ی زناشویی است و البته معنی اصلی‌اش محکم نگاه داشتن است که از حصن می‌آید. من که قبلا متن را خوانده بودم و می‌دانستم در پاورقی احسان به معنای معمولش یعنی نیکی کردن آمده است گفتم: خیر استاد احسان با سین است و نه با صاد. استاد گفت پس در این صورت اشتباه است. به نسخه‌های دیگر مراجعه کردیم و دیدیم بله در آن نسخه‌ها هم این کلمه با سین آمده است و احسان است، نه احصان. استاد توضیح داد که طبق متن معنی‌اش این می‌شود که: احتمال دارد یکی از درویشان به خواهش نفس اماره گرفتار شود و چون امکان زن گرفتن ندارد به گناه مبتلا می‌شود ... الآخ. دیدیم که بعله! معنی چقدر روان می‌شود. بعد از وقتی به فرهنگ لغت اشاره کردم دیدم که حرف همان است که استاد نجف‌زاده در جلسه گفته و معانی احصان که در لغت‌نامه‌ها آمده است عبارت است از 1 - (مصدر) استوار گردانیدن تحکیم کردن حصار نهادن نگاه داشتن . 2 - (مصدر) پارسا گردیدن زن . 3 - شوی کردن زن . 4 - باردار شدن زن . 5 - زن کردن مرد زن خواستن مرد . 6 - حالت مرد یا زن بالغ عاقلی است که با زن یامرد آزادی بعقد دایم ازدواج کرده و با او حداقل یکبار نزدیکی طبیعی کرده باشد و امکان تکرار آن نیز برای او باشد و بار اول هم بثبوت برسد . مردی را که واجد شرایط مزبورباشد (محصن) و زنی را که چنین باشد (محصنه) گویند و زنای آنان را (زنای محصنه) خوانند.  و شک نیست که در متن ذکرشده واژه‌ی صحیح «احصان» است و نه احسان.

 

2- گنه کردن یا نگه کردن؟

دو جلسه‌ی بعد یعنی در جلسه‌ی 950 به تاریخ 16/2/91 باب هشتم که آخرین باب گلستان است را می‌خواندیم که در آداب صحبت است و رسیدیم به حکمت شماره‌ی 8 که:

رحم آوردن بر بدان، ستم است بر نيکان. عفو کردن از ظالمان جورست بر درويشان.

خبیث را چو تعهّد کنی و بنوازی

به دولت تو گنه می‌کند به انبازی

البته بیتی که در این حکمت آورده شده در حکمت شماره‌ی 49 همان باب هم آورده شده است که در جلسه‌ی 953 به تاریخ 6/3/91 خوانده شد:

مشورت با زنان تباه است و سخاوت با مفسدان گناه.

خبيث را چو تعهّد کنی و بنوازی

به دولتِ تو گنه می‌کند به انبازی

استاد نجف زاده در مورد این بیت فرمودند که فعل درست باید نگه کردن باشد و نه گنه کردن. وقتی به پاورقی نسخه‌ای که در دست داشتیم نگاه کردیم در توضیح بیت نوشته شده بود: "چون به تیمار و نواخت فرومایه‌ی پلید بپردازی، به پشتیبانی قدرت و فرمانروایی تو، به تبهکاری دست یازد و تو نیز در بزهکاری وی شریک باشی". به نسخه‌های دیگر هم که رجوع کردیم به همان صورت با فعل گنه کردن نوشته شده بود و من هر چه گشتم نتوانستم در اینترنت به نسخه‌ی خطی دست پیدا کنم و به تبع آن نتوانستم ببینم که در نگه کردن پشتوانه‌ی خطی دارد و یا نه. اما معنی بیت با نگه کردن به این صورت است که انسان فرومایه را مورد لطف قرار دهی به مال و ثروت تو به چشم شراکت می‌نگرد و خود را در ثروت تو شریک می‌داند که این معنی بسیار ساده‌تر و بهتر است.

 

3- سنگِ خُرده یا سنگِ خورده؟

آخرین نکته‌ای که در این مقال به آن اشاره می‌کنم بحثی است که در جلسه‌ی 955 به تاریخ 20/3/91 پیش آمد و آن هم در حین آخرین باب گلستان سعدی بود در حکمت 59 که این‌طور آمده است که:

اندک اندک خيلی شود و قطره قطره سيلی گردد؛ يعنی آنان که دستِ قوّت ندارند سنگِ خورده نگه دارند تا به وقتِ فرصت دمار از دِماغِ ظالم برآرند.

وَ قَطرٌ عَلیٰ قَطْرٍ اِذَا اتَّفَقَتْ نَهْرٌ

وَ نَهْرٌ عَلیٰ نَهْرٍ اِذَا اجْتَمَعَتْ بَحْرٌ

 

اندک اندک به‌هم شود بسیار

دانه دانه است غله در انبار

در نسخه‌ای که مورد توجه ما بود و از آن روخوانی می‌کردیم در پاورقی چنین آمده بود که سنگ خورده: سنگ خرده، پاره‌سنگ، اسم مرکب ساخته شده از ترکیب وصفی. سنگ موصوف، خرده صفت. که استاد نجف‌زاده اعتقاد داشت در اینجا اولا به اعتبار این‌که سعدی خورده را با واو آورده است و نه به صورت خرده، منظور سعدی سنگی است است که به جایی خورده و دوما اشاره دارد به حکایتی دیگر در باب اول گلستان آمده است که ضعیفی مورد ظلم قرار گرفت و سنگی که خورده بود را نگه داشت تا روزی که آن ظالم از چشم پادشاه افتاد و او را در چاهی کردند و این ضعیف سنگی را که نگه داشته بود را بر سر آن ظالم زد. متن حکایت 21 در باب در سیرت پادشاهان از این قرار است که:

مردم‌آزاری را حکایت کنند که سنگی بر سر صالحی زد. درویش را مجال انتقام نبود سنگ را نگاه همی‌داشت تا زمانی که ملک را بر آن لشکری خشم آمد و در چاه کرد. درویش اندر آمد و سنگ در سرش کوفت. گفتا: تو کیستی و مرا این سنگ چرا زدی؟ گفت: من فلانم و این همان سنگ است که در فلان تاریخ بر سر من زدی. گفت: چندین روزگار کجا بودی؟ گفت: از جاهت اندیشه همی‌کردم، اکنون که در چاهت دیدم فرصت غنیمت دانستم

ناسزایی را که بینی بخت یار

عاقلان تسلیم کردند اختیار

چون نداری ناخن درنده تیز

با ددان آن به، که کم گیری ستیز

هر که با پولاد بازو، پنجه کرد

ساعد مسکین خود را رنجه کرد

باش تا دستش ببندد روزگار

پس به کام دوستان مغزش برآر

با توجه به متن این حکایت معنی مورد نظر استاد نجف زاده به صورت مضاف و مضاف‌الیه است و بنابر دو دلیل ذکر شده سنگ خورده یعنی سنگی که اصابت کرده است که گمان نکنم با توضیحات داده شده جایی برای شک باقی نماند.

 

ناگفته نماند که از این قبیل نکته‌ها و اشارات و توضیحات و ... در سال‌هایی که در خدمت استاد احمد نجف‌زاده‌ی تربتی بوده‌ام و افتخار شاگردی ایشان را داشته‌ام بسیار دیده‌ام و دیگر شاگردان ایشان هم خاطرات بسیاری از مواردی مشابه این دارند که پرداختن به آن زمان مفصل‌تری طلب می‌کند که گفته‌اند: آب دریا را اگر نتوان کشید / هم به قدر تشنگی باید چشید.

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1022 به تاریخ 920811, کنفرانس ادبی, جایگاه علمی استاد نجف زاده ؛ تحقیق بهمن صباغ زاده, زندگی‌نامه احمد نجف زاده
+ نوشته شده در  یکشنبه 12 آبان1392ساعت 19:11  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

3-    کنفرانس ادبی؛ خط و زبان پیش از اسلام در ایران؛ احمد نجف زاده‌ی تربتی

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکل تایپی یا دستوری یا ... وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیح می‌باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

این هفته به مناسبت نزدیک شدن به بزرگداشت استاد نجف‌زاده به بخشی یکی از مقاله‌هایی که ایشان به صورت سلسله‌وار در جلسه ارائه کرده‌اند می‌پردازیم. این مطالب توسط استاد به طور بسیار گسترده در جلسه مطرح شده‌اند و خلاصه‌ی آن به برچسب زبان و خط در ایران پیش از اسلام در وبلاگ قابل مشاهده است. سوای این، استاد در طول سال‌هایی که مطالب گفته شده در جلسه ثبت و ضبط می‌شود مطالب دیگری هم در جلسه مطرح کرده‌اند که با برچسب تحقیق استاد نجف زاده در دسترس قرار می‌گیرد. امیدوارم که مراسم به خوبی و خوشی و به زیبایی هر چه تمام‌تر برگزار شود. استاد نجف‌زاده این مباحث را به عنوان واحدهای درسی در سال‌های دانشجویی در مقطع لیسانس ادبیات در دانشگاه مشهد آموخته‌اند. بسیار جالب است که در دهه‌ی سی که ایشان دانشجو بوده‌اند تمام دانشجویان ادبیات ملزم به گذراندن این مباحث بوده‌اند و با زبان و خط‌های تاریخی کشوری که در آن زندگی کرده و رشته‌ای که درسش را می‌خوانده‌اند آشنا می‌شده‌اند. حداقل وقتی به تخت جمشید می‌رفته‌اند می‌توانسته‌اند دست و پا شکسته چند خطی بخوانند. امروز خط پهلوی برای دانشجوی ادبیات همان‌قدر ناآشناست که خط عبری یا یونانی و این جای تاسف دارد. کاش لااقل سیاست‌گذاری‌های حوزه‌های تخصصی از سیاست‌های کلی جدا باشد تا نیروهای فارغ‌التحصیل را بشود متخصّص نامید.

 

زبان‌های ایرانی شاخه‌ای از خانواده‌ی زبانی هندواروپایی است. هندواروپایی به اقوامی اطلاق می‌شود که در روزگارانی بس کهن در نواحی واقع در جنوب سرزمین روسیه‌ی امروزی می‌زیسته‌اند و اواخر هزاره‌ی سوم پیش از میلاد به ضرورت ناچار به مهاجرت از روسیه شدند. هر دسته از آنان به طریقی در منطقه‌ای از جنوب شرقی آسیا تا شمال اروپا پراکنده شدند و این پراکندگی در نقاط مختلفی از اروپا و آسیا از جمله هندوستان بود و این زبان به نام هندواروپایی شهرت یافت. کلمات هم‌ریشه‌ای که در این زبان‌ها وجود دارد حاکی از ریشه‌ی مشترک این زبان‌ها است مانند پدر، مادر، برادر و... . بنابراین هندواروپایی به گروهی از زبان‌های هم‌ریشه اطلاق می‌شود مانند هندوایرانی، آلبانی، یونانی، ایتایی و... . در قرن شانزدهم و هفدهم محققان اروپایی به مشترکان این زبان‌ها پی بردند و دانستند زبانی مادر وجود داشته است. زبان هندوایرانی زبانی است که میان هندیان و ایرانیان مشترک بوده.

 

ادوار تاریخی تحول زبان‌های ایرانی

زبان امری اجتماعی است و همیشه دست‌خوش تغییرات بوده است. با در نظر گرفتن مختصات زبانی و و آثار و مدارک بازمانده تحولات تاریخی، زبان‌ها به سه دوره‌ی مهم به شرح زیر تقسیم می‌شود:

الف- دوره‌ی باستان

ب- دوره‌ی میانه

ج- دوره‌ی جدید

بنابراین زبان امروز (فارسی جدید) صورت تغییر یافته‌ی زبان‌های قدیم (فارسی میانه)  و فارسی میانه تحول یافته‌ی فارسی باستان است و زبان‌های قدیم، زبان‌های مرده و یا خاموش هستند.

از دوره‌ی باستان که قدیمی‌ترین دوران است مدارکی در دست داریم و در کتیبه‌ی داریوش از زبان‌های دیگری مانند پارت، سغد، خوارزم، هرات و بلخ نام برده است. اما تنها از چهار زبان باستان مدارکی بازمانده است که شامل مادی، سکایی، اوستایی و فارسی باستان می‌شود. از دو زبان اول تنها لغاتی باقی مانده است اما از زبان‌های اوستایی و فارسی شواهدی باقی‌ست.

فارسی باستان در ایالت‌ فارس رایج بوده و به همین دلیل فارسی نامیده می‌شود. آثار به جای مانده از این زبان را می‌توان در کتیبه‌ها و نوشته‌های پادشاهان هخامنشی دید که در سالهای 550 تا 330 پیش از میلاد بر حدود 40 کتیبه نگاشته شده است که بیشتر در سردر و دیوار کاخ‌ها به چشم می‌خورد.  از مناطق کشف این کتیبه‌ها می‌شود به پاسارگاد، تخت جمشید، نقش رستم، همدان، شوش، بیستون، وان و ترعه‌ی سوئز اشاره کرد. از این بین مهمترین کتیبه از داریوش است که در بیستون قرار دارد و همراه با حجاری‌هایی است. در این کتیبه داریوش عصیان‌گران زمان و حدود ممالکش را نشان داده است. فروان‌روایانی که در کتیبه‌ها به آنان اشاره شده عبارتند از آریارمنه، آرشامه، کورش، داریوش، خشایارشا، اردشیر اول و دوم. رمزگشایی و خواندن این کتیبه‌ها از سال 1836 توسط دانش‌مندان اروپایی (راویلسون، بورنوف، لاسن) شروع شد.

خط میخی باستان از علائم و اشکالی تشکیل شده که ظاهرا شبیه به میخ است و از چپ به راست نوشته می‌شود. به این دلیل که کندن شکل میخ روی سنگ آسان‌تر است. در این خط سه مصوت بلند وجود دارد ولی مصوت کوتاه ندارد. در این خط هشت علامت اندیشه‌نگار، 36 حرف اصلی و 2 واژه‌جداکن وجود دارد به علاوه‌ی 22 علامت عددی که با آن‌ها می‌توان اعداد زیادی ساخت.

زبان‌های ایرانی از قدیم‌ترین تا امروز طبق آثار به‌جا مانده به سه دوره تقسیم می‌شود. دوره‌ی باستان، دوره‌ی میانه و دوره‌ی جدید. چون زبان‌های باستان و میانه امروز به‌کار نمی‌روند، به آنها زبان مرده یا خاموش می‌گوییم. طبق سنگ‌نوشته‌ی داریوش زبان‌های متعددی وجود داشته‌اند، زیرا او از اقوام متعددی نام برده است، اما ما تنها از چهار زبان مادی، سکایی، اوستایی و پارسی باستان مدارکی مکتوب داریم.

 

زبان اوستایی

این زبان یکی از زبان‌های شرقی فلات ایران است و چون کتاب دینی ایرانیان به این زبان نوشته شده است به این زبان و خط، اوستایی می‌گویند. در یکی از این کتاب‌ها که یسنا نام دارد و شامل 17 سرود و نیایش است آثار کهنگی و قدمت بیشتری مشاهده می‌شود. این سرود‌ها را گاهان نامیده‌اند که خود گاه در لغت به معنی سرود است که این کلمه هنوز در موسیقی به کار می‌رود و کلمات سه‌گاه، دستگاه و غیره از آن به دست آمده. این 17 سرودِ منظوم دارای 5 وزن آهنگین هستند که به خود زرتشت منسوب شده‌اند و زمان آنها را درحدود 600 سال پیش از میلاد ذکر کرده‌اند. آنچه مشهور است اوستا به صورت مکتوب روی هزار پوست گاو دباغی شده با خط طلا نگاشته شده بود که در آتش‌سوزی تخت جمشید از میان رفته است و جانشینان اسکندر هم که حکمرانان این کشور شده‌اند ایرانی نبوده‌اند که به فکر جمع‌آوری اوستا باشند. اوستایی که ما امروزه در دست داریم را موبدان سینه به سینه حفظ کرده‌اند تا به دست ما رسیده است. برخی بر این باورند که بلاش پادشاه اشکانی موبدان را گرد آورد و اوستا را از نو مکتوب کرد. از اخبار دوره‌ی ساسانی بر می‌آید که تعداد کتاب‌های اوستا فراوان‌تر بوده است و آنچه امروز در دسترس است شامل پنج کتاب به شرح زیر می‌باشد:

1- یسنا از ریشه‌ی یسن که همانطور که گفته شد شامل سرودها و دعاهای مذهبی است.

2- یشت‌ها که با یسن از یک ریشه است و مفهوم نیایش را دارد، سروده‌هایی در وصف و ستایش ایزدان و نیروهای اهورایی است.

3- ویسپَرَد که ویسپَ به معنی همه است و رد به معنی سرود و اوراد است. در این کتاب ضمن برشمردن بزرگان دینی و همه‌ی مردان مذهبی و نام‌آور، به روان آن‌ها درود فرستاده است.

4- وندیداد که اصل آن وی/‌دیو/داد است (قانون ضد دیو) به معنی قانون و نظم است و شامل دعاها و تعویذهایی است برای دور راندن دیوان و باطل کردن اعمال اهریمنی. این کتاب فصل‌های مختلفی دارد که شامل برخی اعمال و فرائض دینی است و نام‌های نواحی و سرزمین‌هایی که اهورا آفریده از اهریمن که دست به خلقتی اهریمنانه و دیوانه زده و داستان جمشید را هم در بر دارد.

5- خرده اوستا به معنی اوستای کوچک که حاوی اوراد و ادعیه‌های مذهبی است.

از محتوای این کتاب‌ها مشخص می‌شود که زبان دوره‌ی باستان بسیار غنی و علمی بوده است. وجود لغاتی در زمینه‌های نجوم، پزشکی، حقوق، اقتصاد، و نظایر آن از نشانه‌ی توانایی‌های بالای این زبان است، اما چون زبانی باستانی بود روز به روز نامفهوم‌تر می‌شد و برای حفظ صورت صحیح آن اقدام به ضبط آن، به صورت مکتوب درآمد. خطی بدین منظور ابداع شد که به خط اوستایی معروف شد و کامل‌ترین خط دنیاست، زیرا تمام مصوّت‌های آن در داخل خط وجود دارد و به همین دلیل هیچ‌گاه در تلفّظ آن اشتباهی رخ نمی‌دهد.

در دوره‌ی ساسانی خطوط بسیاری وجود داشته که ابن‌ندیم در کتاب مشهور خود، الفهرست، از آنها نام برده است. او به‌جای خط از اصطلاح دبیره استفاده کرده است، مانند دین‌ دبیره، گنج‌ دبیره، آهورها دبیره و ... . خط اوستایی در دوره‌ی ساسانی ابداع شد و منشاء آن خطوط آرامی بوده است و به همین دلیل ویژگی‌های خط آرامی که از خطوط سامی است در آن مشهود می‌باشد. این خط از راست به چپ نوشته می‌شود، حرف‌ها جدا از یکدیگر و به حرف قبل و بعد نمی‌پیوندند. مصوت‌های کوتاه و بلند علامتی ویژه دارند تا تقدس اوستا محفوظ باشد و کسی آن‌را غلط تلفظ نکند. چون در دوره‌ی ساسانی اوستا دیگر برای مردم عادی مفهوم نبود، تفسیری به نام زند بر اوستا نوشتند و بعد از مدتی به‌ناچار بر زند هم تفسیری به نام پازند نوشتند. باید دانست که زبان پارسی باستان و اوستایی در عرض هم بوده‌اند و علت اختلاف آن‌ها اختلاف قلمروی آن‌هاست و علت اصلی تفاوت آن‌ها هم این است که زبان باستان در همان زمان باستان تحریر یافته و زبان اوستایی در دوران ساسانی تحریر شده است و خط اوستایی، خطی است مربوط به دوره‌ی میانی و ریشه‌ی لغات دو زبان یکی‌ست و با زبان سانسکریت هند به خصوص با ودای هندوها شباهت بسیار دارد. شباهت این زبان با سانسکریت در غالب افعال و پیشوندها است و اندک اختلافی هم که دارند در صورت است و نه در دستور زبان.

 

فارسی میانه

این زبان و خط چون بعد از فارسی باستان و پیش از فارسی جدید (قبل از اسلام) قرار گرفته، به آن فارسی میانه گفته‌اند. این خط از خط آرامی اقتباس شده و قوم حاکم به نام پَرثَوَ (parsava) بوده‌اند؛ کم‌کم «ر» به «ل» و «ث» به «ه» بدل شده است و این لغت به پلهو (palhava) تبدیل شده و در اثر قلب، «ل» و «ه» جابه‌جا شده و «ی» نسبت به آن اضافه شده و تبدیل به پهلوی شده است و از این‌روست که به خط و زبان میانه‌ی پهلوی اطلاق می‌شود. این گونه خط، گونه‌های متفاوتی داشته است. از خط پهلوی اشکانی جز آثاری بر روی سکه‌ها و مُهرهای اشکانی چیزی دیگر باقی نمانده است. خط پهلوی اشکانی از دوران اشکانی تا حدود قرن سوم هجری در ایران به‌کار می‌رفته است. از پهلوی ساسانی خطوطی بر سنگ‌نوشته‌ها و سکه‌ها باقی مانده است که به پهلوی کتیبه‌ای مشهور است. نوعی دیگر از خط پهلوی که با آن نامه‌ها و کتاب‌ها را می‌نوشته‌اند به پهلوی تحریری موسوم است.

زبان پهلوی ساسانی صورت تحول یافته و دنباله‌ی بلافصل فارسی باستان است و فارسی جدید تحول یافته‌ی فارسی میانه است. پهلوی ساسانی میانه‌ در جنوب غربی ایران رایج بوده است و زبان رایج در شمال غربی زبان قوم پارت بوده است که در زمان اشکانیان رواج یافته است. زبانهایی که حد فاصل زبانهای باستانی و دوره‌ی اخیرند به زبان‌های دوره‌ی میانه موسومند. پس از حمله‌ی اسکندر و روی کار آمدن حکومت سلوکی دوره‌ی 100 ساله‌ای داریم که به دوره‌ی تاریک موسوم است و اثری از خط ایرانی در آن دوره نیست. پس از آن زبان‌های دوره‌ی میانه را داریم که از تشکیل سلسله‌ی اشکانی (250 پیش از میلاد) تا پایان سلسله‌ی ساسانی (65 میلادی) را در بر می‌گیرد.

ظاهرا در دوره‌ی ساسانی غیر از این خطوط، خطوط دیگری نیز وجود داشته‌اند که برای موارد دیگر مورد استفاده قرار می‌گرفته‌اند، مانند آهورهماردبیره و گنج‌هماردبیره (خط گنج‌ها) که به جای خط از کلمه‌ی دبیره استفاده می‌کرده‌اند. دبیره و دبیر از ریشه‌ی دَب به معنی نویسندگی است و در کلمه‌ی دبستان و دبیرستان هم به‌کار رفته است. برخی از مورخان از جمله ابن ندیم و حمزه‌ی اصفهانی تعداد این خطوط را 7 خط ذکر کرده‌اند.

خط پهلوی از راست به چپ نوشته می‌شود و از جهت اصول شبیه خط فارسی جدید است. شباهت‌های موجود میان خط پهلوی و فارسی جدید اتفاقی نیست بلکه هر دو از یک آبشخور سرچشمه گرفته‌اند. خطوط فارسی میانه از خط آرامی سرچشمه گرفته‌اند که ریشه‌ی سامی دارند و خط فارسی کنونی با اندکی تغییرات همان خط کوفی است که باز هم از خط‌های سامی است.

خواندن خط پهلوی دشواری‌های متعددی دارد از جمله اینکه برخی از آن حروف چند صدایی هستند و نسبت به جاهایی که در کلمه قرار می‌گیرند صداهای مختلفی می‌دهند و یک حرف ممکن است صداهای مختافی ایجاد کند. مثلا «د» و «ا» و «س» و «ن» با صداهای مختلف یک حرف هستند که باید با توجه به محل قرارگیری آن در کلمه تلفظش کنیم. خط پهلوی 18 حرف دارد. گاه از پیوستن حروف در خواندن مشکلاتی دیگر به‌وجود می‌آید. مشکل دیگر این‌که در این خط نیز مثل سایر خط‌های عربی قدیمی برای مصوت ها کوتاه « َ» و « ُ» و « ِ» نویسه‌ای خاص وجود ندارد. مهمترین عامل مشکل‌ساز وجود هُزوارش‌ها (hozvaresh) بودند به این معنی که کاتب‌ها که آرامی بودند کلمات آرامی را با خط پهلوی می‌نوشتند و در موقع خواندن معادل فارسی آن را می‌خوانده‌اند. مثلا می‌نوشته‌اند «من» و «از» می‌خوانده‌اند و مثال‌های دیگر مانند «ید» و «یوم» و «لیل» که «دست» و «روز» و «شب» خوانده می‌شده‌اند. کلمات هزوارش بیشتر شامل حروف اضافه، ضمایر، بُن افعال و برخی اسامی ویژه بود که کاربردشان در زبان زیاد بود. مثلا یأتون به معنی آمد است و تن علامت مصدری در فارسی (مانند کشتن) و تن را در یأتون می‌آوردند و می‌خوانده‌اند یأتون‌تن

 

آثار بازمانده از دوران ساسانی

آثار دوره‌ی ساسانی بیشتر و متنوع‌تر از فارسی باستان است و مهمترین آن‌ها از این قرار است: کتیبه‌های اول دوره‌ی ساسانی مانند کتیبه‌های هخامنشی که سه زبانی‌اند (پارتی، یونانی و فارسی میانه) و کتیبه‌های آخر که تنها فارسی نوشته شده‌اند.

مهمترین کتیبه‌ها عبارت‌اند از کتیبه‌ی اردشیر بابکان در نقش رستم، کتیبه‌ی شاپور اول در نقش رستم و نقش رجب و حاجی‌آباد، کتیبه‌ی نِرسی در پایکولی بین قصر شیرین و سلیمانیه‌ی عراق و در شاپور فارس، شاپور دوم در طاق بستان و تخت جمشید و مشکین شهر، شاپور سوم در طاق بستان و کتیبه‌های دیگر چون کریتر در جنوب ایران و نقش رستم و نقش رجب و مهر نِرسی در فیروزآباد فارس. کتیبه‌های دیگری در دربند قفقاز، تخت کاووس استانبول، بیشابور و نواحی دیگر وجود دارد.

از دیگر آثار خطی آن دوره سکه‌هایی است که از دوره‌ی ساسانی مانده است که شامل بسیاری سکه‌ی طلا و نقره می‌شود. این سکه‌ها بعد از اسلام هم رایج بوده‌اند و خلفا "بسم‌ الله" و یا نام خود را به آن می‌افزودند. از دیگر آثار خطی این دوره می‌شود به مُهرها و سنگ‌های قیمتی و ظروف نقره‌ای و آثار به‌دست آمده از ساحل فرات در سوریه، پاپیروس‌های به‌دست آمده از مصر، مزامیر داود در شمال تورفان در ناحیه‌ای در شمال شرقی ایران، متون مانویان، کتب دینی و غیر دینی اشاره کرد. کتب دینی این دوره شامل زند، پازند، ترجمه‌های اوستا، دین‌کرد، بُن‌دِهِشن، ارداویراف‌نامه، روایات پهلوی، شایست نشایست، زادسپرم، مینوی خُرد، گزارش گُمان‌شِکن، جاماسب‌نامه، پندنامه‌ی زرتشت هستند. کتب غیر دینی هم شامل اندرزنامه‌های آذرباد مهراسپدان و اندرز دانایان، یادگار زریران، کارنامه‌ی اردشیر بابکان، درخت آسوریک، خسرو قبادان وَریدَک، شهرستان‌های ایران، مادیگان شطرنج و هزار دستان بوده‌اند.

منبع:

سخنان استاد نجف‌زاده در جلسات شنبه‌شب‌ها

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1021 به تاریخ 920804, کنفرانس ادبی, زبان و خط در ایران پیش از اسلام, تحقیق استاد نجف زاده
+ نوشته شده در  دوشنبه 6 آبان1392ساعت 19:14  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

3-    کنفرانس ادبی؛ آیین نگارش؛ نگارش 2؛ ساده‌نویسی 1؛ محمدکاظم کاظمی

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکل تایپی یا دستوری یا ... وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیح می‌باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

همان اوایل که این وبلاگ (سیاه‌مشق) را تاسیس و شروع به نوشتن کرده‌ بودم خیلی زود به مشکلاتی برخورد کردم از جمله این که کدام کلمه باید سرهم نوشته شود و کدام کلمه می‌بایست جدا نوشته شود یا مثلا «ب» را در چه مواردی باید به اول کلمه چسباند و... . در مطالبی که دیگران نوشته بودند به جستجو مشغول شدم اما هر چه بیشتر گشتم کمتر به نتیجه رسیدم زیرا معمولا هر نویسنده‌ای با سلیقه‌ی خودش مطالب را نوشته بود و انگار قانون خاصی در این زمینه وجود نداشت. تا اینکه مطالب مربوط به نگارش را در وبلاگ آقای محمدکاظم کاظمی دیدم و همان مطالب را سرمشق خود قرار دادم. هرچه جلوتر رفتم احساس نیازم به درست نوشتن بیشتر می‌شد و پرسش‌هایی در ذهنم به وجود می‌آمد که کم‌کم و به‌تدریج جواب‌هایی برای آن‌ها یافتم. امروز به این نتیجه رسیدم که این مطالب را که در باب آیین نگارش است از طریق این وبلاگ در معرض دید شما بگذارم. این مطالب را که در وبلاگ آقای کاظمی بسیار گسترده است و تا به امروز چیزی نزدیک به 100 قسمت دارد، به تدریج در همین بخش یعنی کنفرانس‌های ادبی با برچسب آئین نگارش خواهید خواند. امیدوارم مورد استفاده‌ی دوستان قرار بگیرد.

 

نگارش (دو)؛ محمدکاظم کاظمی

استقبال دوستان از نخستین یادداشت این سلسله، مرا به ادامه‌اش دلگرم کرد. به یاری خدا، این را نیز ادامه می‌دهم. سپاسگزارم از همه عزیزان.

نمودن

مدت‌هاست که ما سادگی نثر قدیم خود را فراموش کرده‌ایم‌. نثر اداری و روزنامه‌ای ما بی‌جهت از زبان گفتار فاصله گرفته است‌. یکی از وجوه این فاصله که بسیار هم ناخوشایند است‌، کاربرد مصادر و مشتقات «نمودن‌» به جای «کردن‌» است‌. «نمودن‌» در اصل‌، به معنای «نشان‌دادن» و یا «به نظر آمدن» است و نثر ما بسیار زیبا می‌شود اگر آن را به معنای اصلی آن به‌کار بندیم‌. این‌کار، ضمن پاکیزگی نثر ما، به آن نوعی لطافت باستانی‌وار می‌دهد. در ابتدا، این کار سخت به نظر می‌آید و چنین می‌پنداریم که پرهیز از «نمودن‌» به معنی «کردن‌» ممکن نیست‌، ولی من تجربه کردم و نتیجه داد. من در کتاب‌های «روزنه‌»، «شعر پارسی‌» و «هم‌زبانی و بی‌زبانی‌» به‌کلی از این کار پرهیز کردم‌. البته در هنگام نگارش عمدی هم نداشتم‌؛ بعدها دیدم که خودبه‌خود چنین شده است‌. این هم چند عبارت از این سه کتاب‌، که در همه‌، «نمودن‌» به معنی «نشان‌دادن‌» و «به نظر آمدن» به کار رفته است‌. (آن را در معنی «کردن‌» مطلقاً به کار نبرده‌ام، در هیچ‌یک از این سه کتاب، مگر در مطالب و شعرهایی که از دیگران نقل شده است و باید حفظ امانت می‌شد.‌)

 

از کتاب «روزنه‌»:

خیال‌، آنگاه رخ می‌نماید که گوینده‌، سخنی متمایز با واقعیت علمی بگوید.

سکته‌ای که در اثر این تصرف‌ها در وزن شعر رخ می‌نماید، گاهی نامحسوس است‌...

خوب می‌دانیم که «کار شب‌پا» شعری است در فضای جنگلی مازندران و هول البته مناسب‌تر از همه می‌نماید.

نوعی دیگر از انتخاب زبان مناسب‌، در ساختار نحوی کلام هم روی می‌نماید.

 

از کتاب «شعر پارسی‌»:

شعر او به شکل شگفت‌انگیزی صادقانه و بی‌شائبه می‌نماید...

پذیرفتن این سخن امروز و برای ما دشوار می‌نماید...

تصویری از پیرامون خویش ارائه می‌کند که هرچند زشت است و غیراخلاقی‌، به شکلی استثنایی واقعی و عینی می‌نماید.

 

از کتاب «همزبانی و بی‌زبانی‌»:

فقط سه کلمه است که در حوزه‌ی زبانی ایران واقعاً غریب می‌نماید...

گویش مردم هرات نیز بیش از آن که به کابل نزدیک باشد، به خراسان متمایل می‌نماید.

این نظر نیز، هرچند در بادی امر بسیار طبیعی و درست می‌نماید، با مراجعه به واقعیت‌ها و اسناد و مدارک‌، بی‌پایه و اساس می‌شود.

 

و این هم چند عبارت از نوشته‌های دوستان که من ویرایش کردم‌. ابتدا شکل اصلی می‌آید و سپس ویراسته‌:

 گروههای دیگر کنار کشیدند و هزاره‌ها را برای اعتراض تحریک نمودند که در خیابان‌های کابل بر علیه حاکمیت اعتراض کنند.

گروه‌های دیگر کنار کشیدند و هزاره‌ها را تحریک کردند که در خیابان‌های کابل علیه حاکمیت اعتراض کنند.

 

لاک اعلام نمود که قوانین طبیعی‌، احترام به مالکیت و حیات و آزادی دیگران را به همه فرمان می‌دهد.

لاک اعلام کرد که قوانین طبیعی‌، احترام به مالکیت و حیات و آزادی دیگران را به همه فرمان می‌دهد.

 

دولت وظیفه دارد این حقوق را محترم بشمارد و مفاد قرارداد اجتماعی را رعایت نماید.

دولت وظیفه دارد این حقوق را محترم بشمارد و مفاد قرارداد اجتماعی را رعایت کند.

 

گاهی ما از تکرار فعل می‌ترسیم‌، یعنی اگر در جمله‌ای‌، دو فعل «می‌کند» لازم می‌شود، به این اندیشه می‌افتیم که دومی را «می‌نماید» بسازیم‌. ولی این هراس بی‌جاست‌. تکرار فعل چندان عیبی ندارد و در نثرهای زیبای کهن ما بسیار دیده می‌شود. برای آگاهی بیشتر از این بحث‌، می‌توانید به کتاب «غلط ننویسیم‌» آقای ابوالحسن نجفی مراجعه کنید، ذیل «تکرار فعل‌».

 

می‌دانم «پذیرفتن این سخن امروز و برای ما دشوار می‌نماید...» ولی اگر مدتی به این معنی از «نمودن‌» عادت کنیم‌، خلاف آن دشوار خواهد بود و این بهتر است‌.

تاریخ درج مطلب در وبلاگ نویسنده: سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۳

منبع:

وبلاگ نویسنده‌ی مطلب، محمدکاظم کاظمی

http://mkkazemi.persianblog.ir  

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1020 به تاریخ 920727, کنفرانس ادبی, آیین نگارش, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  دوشنبه 29 مهر1392ساعت 10:29  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

3-    کنفرانس ادبی؛ آیین نگارش؛ نگارش 1؛ اندر باب جدانویسی و سرهم‌نویسی 1؛ محمدکاظم کاظمی

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکل تایپی یا دستوری یا ... وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیح می‌باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

همان اوایل که این وبلاگ (سیاه‌مشق) را تاسیس و شروع به نوشتن کرده‌ بودم خیلی زود به مشکلاتی برخورد کردم از جمله این که کدام کلمه باید سرهم نوشته شود و کدام کلمه می‌بایست جدا نوشته شود یا مثلا «ب» را در چه مواردی باید به اول کلمه چسباند و... . در مطالبی که دیگران نوشته بودند به جستجو مشغول شدم اما هر چه بیشتر گشتم کمتر به نتیجه رسیدم زیرا معمولا هر نویسنده‌ای با سلیقه‌ی خودش مطالب را نوشته بود و انگار قانون خاصی در این زمینه وجود نداشت. تا اینکه مطالب مربوط به نگارش را در وبلاگ آقای محمدکاظم کاظمی دیدم و همان مطالب را سرمشق خود قرار دادم. هرچه جلوتر رفتم احساس نیازم به درست نوشتن بیشتر می‌شد و پرسش‌هایی در ذهنم به وجود می‌آمد که کم‌کم و به‌تدریج جواب‌هایی برای آن‌ها یافتم. امروز به این نتیجه رسیدم که این مطالب را که در باب آیین نگارش است از طریق این وبلاگ در معرض دید شما بگذارم. این مطالب را که در وبلاگ آقای کاظمی بسیار گسترده است و تا به امروز چیزی نزدیک به 100 قسمت دارد، به تدریج در همین بخش یعنی کنفرانس‌های ادبی با برچسب آئین نگارش خواهید خواند. امیدوارم مورد استفاده‌ی دوستان قرار بگیرد.

 

نگارش (یک)؛ محمدکاظم کاظمی

نگارش (یک)

اشاره

ویراستاری‌، یکی از کارهای همیشگی‌ام است و همواره در پی آن هستم که به نوعی خود را از این کار مشقت‌بار آسوده کنم‌. ما نویسنده بسیار داریم و ویراستار کم‌. نویسندگان ما نیز به دلایل گوناگون‌، کمتر با اصول نگارش و پاکیزه‌نویسی آشنایند. روش همیشگی من در برخورد با این قضیه‌، ویرایش کردن نوشته‌های دوستان بوده است‌، تا برای چاپ آماده شود. اما تا کی می‌توان یک‌تنه این همه نوشته را ویرایش کرد؟ شاید بهتر این باشد که بعضی نکات مهم و عام را در یادداشت‌هایی کوتاه‌، بنگارم و در اختیار دوستان بگذارم‌. شاید شما خواننده‌ی فاضل خود را محتاج این نکات به‌ظاهر ساده ندانید، ولی به تجربه دیده شده است که وقوف بر این نکات‌، چندان هم به میزان فضل و دانش بستگی ندارد. گاه بعضی جزئیات از چشم قدرتمندترین نویسندگان هم دور می‌ماند.

می‌کوشم صرفاً به نکاتی اشاره کنم که در نوشته‌های دوستان ـ که باری برای ویرایش به من سپرده شده است ـ دیده‌ام‌، تا کارم بسیار هم ذهنی و دور از واقعیات نباشد. شواهد نیز ساختگی نیست‌، بلکه هم از همین نوشته‌ها برگرفته شده است‌، البته بدون ذکر نام نویسنده‌.

باور دارم که پرداختن به این موضوع‌، کاری است کمابیش خارج از حوزه‌ی کار اصلی و تخصصی من‌، یعنی شعر و نقد و این‌گونه چیزها ـ هرچند در شعر نیز تخصص بایسته‌ای ندارم و بیشتر یک خوشه‌چین بوده‌ام تا صاحب خرمنی از کمالات ـ ولی به هر حال‌، خواه‌ناخواه حدود یک دهه است که به‌شکل غیرتخصصی به ویراستاری کشیده‌شده‌ام و با ویرایش افزون بر ده هزار صفحه کتاب و مجله، تجربه‌هایی نیز کسب کرده‌ام‌. شاید با انتقال این تجربه‌ها به دیگران‌، کمی بارم سبک‌تر شود و بتوانم بیشتر در مسیر اصلی خود قرار گیرم‌. پس نگارش این یادداشت‌ها برای من کاری است در جهت محدودکردن حوزه‌ی کار، و نه گسترش آن‌. این را از آن روی گفتم که به خاطر دارم که دوستانی بارها از روی خیرخواهی مرا از تشبّث در کارهایی خارج از حوزه‌ی شعر و نقد، برحذر داشته‌اند.

 

یکی از مشکلات عام نویسندگان ما، بی‌دقتی در تطابق زمان افعال جمله است‌. این عبارت از یک مقاله‌ی یکی از دوستان ماست‌: «انتظار پسندیده از جامعه‌ی مطبوعاتی کشور این است که پس از این رویداد تلخ و فراموش ناشدنی‌، آستین همت بالا می‌زدند...»

نیمه‌ی اول جمله‌، زمان حال دارد و نیمه‌ی دوم‌، زمان ماضی‌، در حالی که باید برعکس باشد. من آن را بدین‌گونه ویرایش کردم‌: «انتظار پسندیده از جامعه‌ی مطبوعاتی کشور این بود که پس از این رویداد تلخ و فراموش‌ناشدنی‌، آستین همت بالا زنند...»

البته اگر کمی سخت می‌گرفتم‌، باید کلمه‌ی «پسندیده‌» را هم برمی‌داشتم که زاید بود. و باز با کمی تصرّف‌، می‌شد جمله را چنین بازسازی کرد:

«از جامعه‌ی مطبوعاتی کشور انتظار می‌رفت که پس از این رویداد تلخ و فراموش‌نشدنی‌، آستین همت بالا زنند.»

و این بهتر است‌، چون برای انتظار، «می‌رفت‌» بهتر است از «بود». از این گذشته‌، در شکل جدید، «جامعه‌ی مطبوعاتی‌» به ابتدای جمله رفته است که توجه بیشتری به خود جلب می‌کند. فراموش نکنیم که ابتدا و انتهای جمله کانونهای توجه خواننده است و بهتر است کلمات کلیدی را در این موقعیت‌ها قرار دهیم‌.

(بگذاریم عبارت خود را نیز اصلاح کنم و بگویم «در این موقعیت‌ها بگذاریم‌» چون «قراردادن‌» و «قرارگرفتن‌» معنایی دیگر دارد و متأسفانه بسیار در معنی «گذاشتن‌» یا «بودن‌» به کار می‌رود. به این موضوع‌، بعداً در یادداشتی دیگر اشاره خواهم کرد.)

تاریخ درج مطلب در وبلاگ نویسنده: شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸۳

منبع:

وبلاگ نویسنده‌ی مطلب، محمدکاظم کاظمی

http://mkkazemi.persianblog.ir  

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1017 به تاریخ 920706, کنفرانس ادبی, آیین نگارش, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 مهر1392ساعت 18:56  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

3-    کنفرانس ادبی؛ بررسی چند غزل از محمد علی بهمنی در جستجوی ویژگی‌هایی از غزل امروز؛ محمدرضا نوشمند

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکل تایپی یا دستوری یا ... وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیح می‌باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

بررسی چند غزل از محمد علی بهمنی در جستجوی ویژگی‌هایی از غزل امروز؛ محمدرضا نوشمند

در نقد غزلی از کتاب «تا کوی عشق» نکاتی را در مورد ضعف‌های آن اثر از نظر معنا، ساختار، زبان و موسیقی شعر بیان کردم و بزرگترین ایراد آن را در این دیدم که هنوز در نوع بیان و تلقی‌اش از شعر در قرون گذشته سیر می‌کند و فاصله‌اش تا زمان حال و شعر امروز زیاد است.  برای اینکه نشان بدهم غزل معاصر دارای چه ویژگی‌ها و حال و هوایی است ترجیح دادم به طور مختصر به چند شعر از کتاب «گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود» اثر محمد علی بهمنی بپردازم.

نکته‌ی اوّل: یکی از ویژگی‌های ادبیات معاصر این است که گاه موضوع یک اثر خود ادبیات و موضع‌گیری شاعر درباره‌ی ادبیات است. شاعر با اثر خود بیان می‌کند که تلقی او از شکل و محتوای ادبیات چیست. می‌گوید که با شعر در پی چه هدفی است و اگر هدفی ندارد چرا زبانش اینگونه می‌چرخد. و از شعرش می‌شود فهمید که به دنبال مخاطب خاصّی است یا مثل صادق هدایت بیشتر با سایه‌اش حرف می‌زند.

شعر زیر را بخوانید و پاسخ برخی از این پرسش‌ها را در آن جستجو کنید:

جسمم غزل است امّا روحم همه نیمایی‌ست

در آینه‌ی تلفیق ِاین چهره تماشایی ست

تن خو به قفس دارد، جان زاده‌ی پرواز است

آن ماهی ِتُنگ‌آب و این ماهی ِدریایی ست

در من غزلی اینک دنبال تو می‌گردد!

ای آنکه تو را دیدن انگیزه‌ی گویایی‌ست

«من» فکر گریزم «او» تا راه به من بندد

با قافیه‌های ناب در حالِ صف‌آرایی ست:

کز خلق چه می‌جویی شاعر؟ که به شعر تو

از حالتِ چشم اوست، گر این همه گیرایی‌ست

این اوست که تفسیری از صبح و صدف با اوست

این اوست که تعبیری از خوبی و زیبایی‌ست

«من» یک تن و «او» بسیار، «من» ساده و «او» عیّار

«او» می‌کِشدم ناچار آن سوی که شیدایی‌ست

در رفتن‌ام و در «من» خَلقی‌ست که می‌بندد

- ره را که: کجا شاعر؟ هنگام هم‌آوایی‌ست

«او» یک تن و «ما» بسیار، یک تن به زمین بسپار

آوا به قفس مَگذار کآوای تو دنیایی‌ست

من بین دو در مانده، واجسته و درمانده

تا خود چه کند - شعرم - این را که معمایی‌ست

این شعر همان طور که شاعر می‌گوید از نظر شکل قالب سنتی غزل را دارد، امّا از نظر محتوا از غزل سنتی فاصله می‌گیرد و «نیمایی» می‌شود. شاعر اعتقاد دارد که هر چند در قفس قالب غزل اسیر است، دلش می‌خواهد معنا و روح شعرش را آزادانه به پرواز در‌آورد. شکل غزل مانند تنگ آبی، ماهیِ معنا را در خود به  تَنگ می‌آورد، در حالی که شعر و ماهی نیمایی در دریا آزادانه می‌گردد. در وجود شاعر غزلی در وصف «دوست» (واژه‌ای که در غزلیات دیگر شاعر جانشین «او» و «تو» است) شکل گرفته است، امّا او با روح نیمایی‌اش نمی‌خواهد در بند غزل باشد. هر چند قافیه‌های ناب غزل راه را بر او می‌بندند. روح نیمایی شاعر از او شعری نیمایی برای مردم می‌خواهد، امّا «غزل» مخالف است زیرا تمام لطف شعر او را نه از مردم که از حالت چشم دوست می‌بیند. تمام صفاتی را که در «او» - یعنی دوست - متجلی است پیش چشم شاعر می‌آورد تا همگی با هم او را به سمت شیدایی بکشانند و او هم با آنها می‌خواهد برود که ناگهان دوباره خلق که زبان روح نیمایی اوست راه را بر او می‌بندد: که کجا شاعر؟ این بار مردم هستند که می‌گویند: غزل یکی است و ما بسیاریم. صدای خود را در قفسِ غزل محبوس نکن و آن را نیمایی و دنیایی کن. شاعر مانده است که از بین جسم غزلی و روح نیمایی کدام را انتخاب کند. انتخاب را به خودِ شعرش واگذار می‌کند تا ببیند شعرش چگونه از یکی از آنها دل می‌کند و یا به هر دوی آنها دل می‌بندد. در «آینه‌ی تلفیق» چهره‌ی دوگانه ی غزل تماشایی می‌شود.

نکته‌ی دوم: حالا غزل با زبان و واژگان دیگری سخن می‌گوید. حتی هنگامی هم که واژگان همان‌هایی هستند که گذشتگان استفاده می‌کردند، معنا و مفهوم‌شان آن چیزی است که از دل این زمانه بیرون می‌آید. اختیار ان به دست زمانه است نه به دست شاعر:

مرور می‌کنم او را و مات می‌مانم

دوباره خط به خط او را دقیق می‌خوانم

نوشته‌ها همه مفهوم دیگری دارند

چه رفته است بر این واژه‌ها نمی‌دانم

نه گوشِ حافظه‌ام آشناست با این حرف

نه روشن است به چشمِ ضمیرِ پنهانم

نکته‌ی سوم: بالاخره شعر غزل‌سرای امروزی شکل سنتی را می‌گیرد و در آن حرف‌های امروزی می‌زند. معشوقه‌ی سنتی را پس نمی‌زند، او دوستی است که در کنارش مردم را هم فراموش نمی‌کند. در غزل زیر فردیّت شاعر کم‌رنگ می‌شود، و شاعر یکی از خیل مردم است که صدایشان در تاریخ  پخش می‌شود. شعر رنگ و بوی اجتماعی و سیاسی می‌گیرد و این همان روح نیمایی است که به جسم غزل تزریق شده است.

نتوان گفت که این قافله وا می‌ماند

خسته و خفته از این خیل جدا می‌ماند

این رَهی نیست که از خاطره‌اش یاد کنی

این سفر همره تاریخ به جا می‌ماند

دانه و دام در این راه فراوان امّا

مرغِ دل سیر زِ هر دام رها می‌ماند

می‌رسیم آخر و افسانه‌یِ واماندنِ ما

همچو داغی به دلِ حادثه‌ها می‌ماند

بی‌صداتر زِ سکوتیم ولی گاهِ خروش

نعره‌ی ماست که در گوشِ شما می‌ماند

بروید ای دلِتان نیمه که در شیوه‌ی ما

مرد با هر چه ستم، هرچه بلا، می‌ماند

نکته‌ی چهارم: غزل معاصر به شیوه و بیان و زبان خودش عرفانی است؛ به همین خاطر، کاملاً از عرفان سنتی جدا نمی‌شود. به گونه‌ای بین مردمان امروز و عرفان گذشته پیوندی منطقی و ملموس ایجاد می‌کند.  شاعر از عارف و عرفان تعبیر و تفسیر دیگری دارد؛ با این تعبیر است  که تاریخ دوباره تکرار می‌شود و این بار شاعری با جسم غزل و روح نیمایی و با شعار «انالحق» خود را کمال‌پرست و مثل حلاّج شایسته‌ی دار می داند. به دو غزل زیر توجه کنید:

خوابی و چشم حادثه بیدار می‌شود

هفت آسمان به دوش تو آوار می‌شود

خواب زنانه‌ای ست به تعبیرِ گُل مکوش

گل در زمین تشنه‌ی ما خار می‌شود

برخیز تا به چشم ببینی چه دردناک

آیینه پیشِ روی ِ تو دیوار می‌شود

دیگر به انتظارِ کدامین رسالتی

وقتی عصایِ معجزه ها مار می‌شود؟

باز این که بود گفت: «انالحق» که هر درخت

در پاسخ انالحقِ وی دار می‌شود.

وحشت نشسته باز به هر برگ این کتاب

تاریخ را ببین که چه تکرار می‌شود!

***

 

در این زمانه‌ی بی های و هویِ لال‌پرست

خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست

چگونه شرح دهم لحظه لحظه‌ی خود را

برای این همه ناباورِ خیال‌پرست؟

به شب‌نشینیِ خرچنگ‌های مردابی

چگونه رقص کند ماهیِ زُلال‌پرست

رسیده‌ها چه غریب و نچیده می‌اُفتند

به پای هرزه‌علف‌های باغِ کال‌پرست

رسیده‌ام به کمالی که جز انالحق نیست

کمالِ دار برای منِ کمال‌پرست

هنوز زنده‌ام و زنده‌بودنم خاری‌ست-

به چشم تنگیِ نامردمِ زوال‌پرست

نکته‌ی پنجم: اشارات و تلمیحات اساطیری و مذهبی در غزل امروز نیز دیده می‌شود. در غزل زیر شاعر برای نشان دادن تصویری از خیانت، ابتدا با اشاره‌ای به داستان رستم و شغاد تصویری اساطیری از خیانت برادر به برادر را نمایش می‌دهد؛ و بعد از آن، با اشارات مذهبی به «چاه صبر» و «روز معاد» آنچه را می‌خواهد بگوید با عمق بیشتری بیان می‌کند.

زخم آن چنان بزن که به «رستم» «شغاد» زد

زخمی که حیله بر جگرِ اعتماد زد

باور نمی‌کنم به من این زخم بسته را

با چشم باز آن نگه خانه‌زاد زد

با این که در زمانه‌ی بیداد می‌توان

سر را به چاهِ صبر فرو برد و داد زد

یا می‌توان که سیلی فریاد خویش را

با کینه‌ای گداخته بر گوشِ باد زد:

-گاهی نمی‌توان به خدا حرفِ درد را

با خود نگاه داشت و روزِ معاد زد

نکته‌ی ششم: چون غزل نسبت به گذشته فرق کرده است، مخاطب آن هم فرق می‌کند. شاعر دیگر شعر را فقط برای دل خودش، و یا برای معشوقه‌ی یکی‌یک‌دانه‌اش و یا به زمین و زمان نمی‌گوید. شعر او مخاطب‌های فراوان و گونا گونی دارد؛ و خودش مخاطب خودش را پیدا می‌کند.

آوخ... هَرَسِ جوانه‌ها را

باید که برای باغبان گفت!

دردی‌ست که ریشه‌اش زمینی ست

تا چند توان به آسمان گفت

نکته‌ی هفتم: دوست  شاعر وصفش آسان نیست چرا که گاهی درمی‌ماند که از «او» یا درباره ی «او» چه بگوید:

تو را به شعر زمینی چگونه بنشانم

که در خورت نبود شعر آسمانی نیز

با وجود این، دوست او موجودی آسمانی هم نیست و شاعر سعی می‌کند با طرحی زمینی، تصویری از او را ترسیم کند.

دوستِ من دیدن‌اش آسان نبود

پنجره‌اش رو به خیابان نبود

دوستِ من منظره‌ی بسته اش

طارمی پُر‌گلِ ایوان نبود

چهره‌گشایی که به چاه محاق

چهره‌گری‌هاش نمایان نبود

طرحِ زمینی بزنم دوست را

دوستِ من هیچ جز انسان نبود

با من و تو فرق زیادی نداشت

او فقط این گونه هراسان نبود

نکته‌ی هشتم: نوع بیگانگی از خود و در ضمن نوع خودآگاهی شاعر با آنچه که از شاعران و عرفای «از خود بی‌خود شده»‌ی گذشته سراغ داریم یکی نیست. وقتی دل شیدایی سعدی می‌رفت به بُستان‌ها، بی‌خویشتن‌اش کردی بوی گل و ریحان‌ها. تصویر سعدی از «بی‌خود شدن» تصویر زیبایی است، امّا با زمان و زبان شاعری که به جای باغ در میان مردم است،  یکی نیست.

اگر چه نزد شما تشنه‌ی سخن بودم

کسی که حرفِ دلش را نگفت من بودم

دلم برای خودم تنگ می‌شود آری:

همیشه بی‌خبر از حالِ خویشتن بودم

نشد جواب بگیرم سلام‌هایم را

هر آنچه شیفته‌تر از پیِ شُدن بودم

چه گونه شرح دهم عمق خستگی‌ها را

اشاره‌ای کنم: انگار کوه‌کَن بودم

من آن زلال‌پرستم در آب گندِ زمان

که فکرِ صافیِ آبی چنین لجن بودم

غریب بودم و گشتم غریب تر امّا:

دلم خوش است که در غربتِ وطن بودم

در پایان باید گفت که همان گونه که شاعر می‌پنداشت: «غزل» او را ناچار به آن سویی که شیدایی است کشان، امّا به گونه‌ای دیگر:

اینک آن طفلِ گریزانِ دبستانِ غزل

بازگشته است غریبانه به دامانِ غزل

چترِ «نیما»ست به سر دارد و می بالد لیک

عطشی می‌کِشدش از پیِ بارانِ غزل

منبع:

وبلاگ زبان و ادبیات

وبلاگ نویسنده‌ی مطلب http://rezanooshmand.blogfa.com/post-181.aspx

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1016 به تاریخ 920630, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  دوشنبه 1 مهر1392ساعت 16:42  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

3-    کنفرانس ادبی؛ کودکانه‌های شعر قیصر امین پور؛ مسعود بینش؛ قسمت سوم

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکل تایپی یا دستوری یا ... وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیح می‌باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

زنده‌یاد قیصر امین پور کتابی دارد به نام «شعر و کودکی». قیصر را کتاب‌های متعددی است به نثر و به شعر. این از کتاب‌های منثور اوست که در آن کوشیده است نسبت تفکر کودکانه و تخیل شاعرانه را بدست دهد. در نیمی از کتاب، او با استناد به آراء و اندیشه‌های ژان پیاژه، روان‌شناس برجسته‌ی معاصر، ویژگی‌های عمده‌ی کودکی را، که بیشتر متعلق به کودک تا هفت سالگی است، ارائه می‌دهد و در نیمی دیگر، این ویژگی‌ها را، که در پنج دسته‌ی «خودمیان‌بینی»، «جاندارپنداری»، «بازی»، «زبان» و بالاخره «کشف فضا، زمان و عدد» تفکیک شده است، در شعر شاعران قدیم و معاصر، از مولوی و سعدی و حافظ و نظامی و صائب تا پروین و نیما و فروغ و سپهری و اخوان و شفیعی کدکنی و طاهره صفارزاده و مشیری و شاملو جستجو می‌کند و در هر زمینه، نمونه‌ها و مثال‌هایی را مطرح می‌سازد. قیصر در این کتاب، به تعبیر خودش، نه سودای مکتب‌سازی در سر دارد و نه هوا و ادعای نظریه‌پردازی در دل. او تنها در صدد بیان این واقعیت است که شاعر، دست کم در هنگام سرودن شعر، از روی اختیار، نوعی بازگشت به کودکی را تجربه می‌کند. او به دنبال بررسی این پرسش است که آیا شعر نوعی بازگشت به کودکی است؟ و در کتاب خود می‌کوشد که پاسخی مثبت بدان دهد بدون آن که در مقام داوری برآید و بخواهد ارزش شعر را تنها در ترازوی این نگاه بگذارد و بسنجد.

 هفته‌‌های گذشته در گزارش جلسه‌ی 1013 و 1014 در همین بخش (یعنی کنفرانس‌های ادبی) قسمت اول و دوم این مقاله را خواندید. در قسمت اول و دوم، مروری شد بر نظریه‌ای که قیصر در آن کتاب ارائه داده، به همراه نمونه‌هایی که وی از شاعران گذشته و معاصر آورده بود و  نمونه‌هایی از شعر قیصر امین پور را بر اساس ویژگی‌های پنج‌گانه‌ای که خود او در کتاب شعر و کودکی برشمرده است، با هم خواندیم؛ یعنی: «خودمیان‌بینی»، «جاندارپنداری»، «بازی»، «زبان» و «کشف فضا، زمان و عدد». و در این قسمت نمونه‌هایی دیگر از شعر قیصر را می‌خوانیم.

 

کودکانه‌های شعر قیصر امین پور؛ مسعود بینش

... ادامه از قسمت دوم

بخش سوم

بازی

شعر بلند و کودکانه‌ی «بال‌های کودکی» در کتاب «به قول پرستو» بازگشتی به گذشته با بال‌های کودکی است. در این شعر، قیصر از بازی‌های آن دوران یادی می‌کند و شعرش را به هم‌بازی‌های دیروزش، بچه‌های خوب گتوند {ن و: نام زادگاه قیصر امین پور در استان خوزستان} تقدیم می‌کند. این شعر چنین آغاز می‌شود:

باز آن احساس گنگ و آشنا

در دلم سیر و سفر آغاز کرد

باز هم با دست‌های کودکی

سفره تنگ دلم را باز کرد

...

گاه پیدا و گاه پنهانند

بازی آفتاب و بارانند

سرخوشانی که در سماعی سرخ

پای‌کوبان و دست‌افشانند

از: تنفس صبح

باد بازیگوش

بادبادک را

بادبادک

دست کودک را

هر طرف می‌برد

کودکی‌هایم

با نخی نازک به دست باد

آویزان؟

از: دستور زبان عشق

 

لفظ و ساختار کودکانه

اشاره شد که برخی آثار قیصر اساسا برای نوجوانان نوشته شده و ساختار و مضمون آن‌ها مملو از کودکانگی‌هاست. اوج شکوهمند این بازگشت به کودکی را می‌توان در شعر بلند «پیش از این‌ها» در کتاب «به قول پرستو» دید، که چنین آغاز می‌شود:

پیش از این‌ها فکر می‌کردم خدا

خانه‌ای دارد کنار ابرها

دَرد اگر مَرد است با دل راست رویارو شود

پس چرا از پشت سر خنجر زد و نامرد شد؟

سر به زیر و ساکت و بی‌دست و پا می‌رفت دل

یک نظر روی تو را دید و حواسش پرت شد

بعد هم تعبید و زندان ابد شد در کویر

عین مجنون از پی لیلی بیابانگرد شد

کودکِ دل شیطنت کرده است یک دَم در ازل

تا ابد از دامن پُرمِهر مادر طرد شد

من بودم و اوج بال من، کودکی‌ام

دریا دریا زلال من، کودکی‌ام

دنباله‌ی بادبادکی در کف باد

من بودم و بی‌خیال من، کودکی‌ام

از: دستور زبان عشق

طرح کمرنگی است در یادم هنوز

من به یاد دشت آبادم هنوز

خوب یادم هست من از دیرباز

باز جان می‌گیرد آن تصویر باز

گرگ و میش صبح پیش از هر طلوع

قامت مرد دروگر در رکوع

خوشه‌ها را به نگاهش می‌شمرد

داس را در دست گرمش می‌فشرد

قطره قطره خستگی را می‌چشید

دست بر پیشانی دل می‌کشید

بافه‌ها را چون که در بر می‌گرفت

خستگی‌ها از تنش بر می‌گرفت

گاه دستی روی شبنم می‌گذاشت

روی زخم پینه مرهم می‌گذاشت

دشت، دامانی پُر از بابونه داشت

پینه‌ی هر دست بوی پونه داشت

از: تنفس صبح

چرا مَردم قفس را آفریدند؟

چرا پروانه را از شاخه چیدند؟

چرا پروانه‌ها را پَر شکستند؟

چرا آوازها را سر بُریدند؟

جوجه گنجشک گفت: می‌خواهم

فارغ از سنگ بچه‌ها باشم

روی هر شاخه جیک جیک کنم

در دل آسمان رها باشم

از: به قول پرستو

 

در هم آمیختن مفهوم فضا ـ زمان

ای لحظه‌ها چنین مگریزید

تا عمری از همیشه بسازیم

از: تنفس صبح

ای ناب‌ترین معانی واژه‌ی خوب

ای جوشش خون گرمتان شهرآشوب

کس در سفر کدام منظومه شنید

یک روز کُند هزار خورشید غروب؟

از: در کوچه آفتاب

قطار می‌رود

تو می‌روی

تمام ایستگاه می‌رود

و من چقدر ساده‌ام

که سال‌های سال

در انتظار تو

کنار این قطار رفته ایستاده‌ام

و همچنان

به نرده‌های ایستگاه رفته

تکیه داده‌ام!

من

سال‌‌های سال مُردم

تا اینکه یک دَم زندگی کردم

تو می‌توانی

یک ذره

یک مثقال

مثل من بمیری؟

بفرمائید فردا زودتر فردا شود، امروز

همین حالا بیاید وعده آینده‌های ما

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند

سالها، هجری و شمسی، همه بی‌خورشیدند

سیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است

فصل‌ها را همه با فاصله‌ات سنجیدند

تو بیایی همه ساعت‌ها و ثانیه‌ها

از همین روز، همین لحظه، همین دَم، عیدند

کی می‌شود روشن به رویت چشم من، کی؟

وقت گل نی بود هنگام رسیدن؟

از: دستور زبان عشق

گاهی

صد بار در یک روز می‌میرم

از: گزینه اشعار

 

گریز از هنجارهای دستوری

در این ویژگی کودکانه نیز، شعر قیصر در اوج است و نمونه‌های بسیاری را می‌توان سراغ گرفت که شاعر، همچون کودکان، در قید هنجارهای دستوری نمی‌ماند و معنای مورد نظر خود را اراده می‌کند. انتخاب نام برخی کتاب‌هایش: «آینه‌های ناگهان»، «دستور زبان عشق»، و «طوفان در پرانتز» نمونه‌های روشنی از این هنجارگریزی است.

ای شکوه بی‌کران‌اندوه من!

آسمان‌دریای جنگل‌کوه من!

از: دستور زبان عشق

او را چنان که خواست

با آن لباس سبز بکارید

تا چون همیشه سبز بماند

تا چون همیشه سبز بخواند

او را

وقتی که کاشتند

هم سبز بود و هم سرخ

آن‌گاه

آن یار بی‌قرار

آرام در حضور خدا آسود

هر چند سرخ سرخ به خاک افتاد

اما

این ابتدای سبز او بود

تو حجم بسته‌ی رازی، اگر درست بگویم

تو ارتفاع نمازی، اگر درست بگویم

از: تنفس صبح

آی

ای دریغ و حسرت همیشگی!

ناگهان

چقدر زود

دیر می‌شود

از: گزینه اشعار

من سرم نمی‌شود

ولی....

راستی

دلم

که می‌شود؟

آسمان را.....

ناگهان آبی است!

از: گل‌ها همه آفتاب‌گردانند

دست‌های

پُر از خالی‌ام را

پیش روی همه می‌تکانم

چکه چکه تمام دلم را

در دل بچه‌ها می‌چکانم

از: به قول پرستو

 

تکرار مصوت ها و موسیقی

باران! باران! دوباره باران! باران!

باران! باران! ستاره باران! باران!

ای کاش تمام شعرها حرف تو بود

باران! باران! بهار! باران! باران

دیشب باران قرار با پنجره داشت

روبوسی آبدار با پنجره داشت

یکریز به گوش پنجره پچ پچ کرد

چک چک، چک چک...، چکار با پنجره داشت

از: دستور زبان عشق

 

منابع( کتاب های قیصر امین پور):

1. شعر و کودکی

۲. تنفس صبح

3. گزینه اشعار

4. به قول پرستو

5. گلها همه آفتابگردانند

6. آینه های ناگهان

7. دستور زبان عشق

 

منبع:سایت باشگاه اندیشه

http://www.bashgah.net/fa/content/show/26569

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1015 به تاریخ 920623, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  سه شنبه 26 شهریور1392ساعت 15:41  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

3-    کنفرانس ادبی؛ کودکانه‌های شعر قیصر امین پور؛ مسعود بینش؛ قسمت دوم

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکل تایپی یا دستوری یا ... وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیح می‌باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

زنده‌یاد قیصر امین پور کتابی دارد به نام «شعر و کودکی». قیصر را کتاب‌های متعددی است به نثر و به شعر. این از کتاب‌های منثور اوست که در آن کوشیده است نسبت تفکر کودکانه و تخیل شاعرانه را بدست دهد. در نیمی از کتاب، او با استناد به آراء و اندیشه‌های ژان پیاژه، روان‌شناس برجسته‌ی معاصر، ویژگی‌های عمده‌ی کودکی را، که بیشتر متعلق به کودک تا هفت سالگی است، ارائه می‌دهد و در نیمی دیگر، این ویژگی‌ها را، که در پنج دسته‌ی «خودمیان‌بینی»، «جاندارپنداری»، «بازی»، «زبان» و بالاخره «کشف فضا، زمان و عدد» تفکیک شده است، در شعر شاعران قدیم و معاصر، از مولوی و سعدی و حافظ و نظامی و صائب تا پروین و نیما و فروغ و سپهری و اخوان و شفیعی کدکنی و طاهره صفارزاده و مشیری و شاملو جستجو می‌کند و در هر زمینه، نمونه‌ها و مثال‌هایی را مطرح می‌سازد. قیصر در این کتاب، به تعبیر خودش، نه سودای مکتب‌سازی در سر دارد و نه هوا و ادعای نظریه‌پردازی در دل. او تنها در صدد بیان این واقعیت است که شاعر، دست کم در هنگام سرودن شعر، از روی اختیار، نوعی بازگشت به کودکی را تجربه می‌کند. او به دنبال بررسی این پرسش است که آیا شعر نوعی بازگشت به کودکی است؟ و در کتاب خود می‌کوشد که پاسخی مثبت بدان دهد بدون آن که در مقام داوری برآید و بخواهد ارزش شعر را تنها در ترازوی این نگاه بگذارد و بسنجد.

 هفته‌‌ی گذشته در گزارش جلسه‌ی 1013 در همین بخش (یعنی کنفرانس‌های ادبی) قسمت اول این مقاله را خواندید. در قسمت اول ، مروری شد بر نظریه‌ای که قیصر در آن کتاب ارائه داده، به همراه نمونه‌هایی که وی از شاعران گذشته و معاصر آورده بود و  در این هفته و هفته‌ی آینده نمونه‌هایی از شعر قیصر امین پور را بر اساس ویژگی‌های پنج‌گانه‌ای که خود او در کتاب شعر و کودکی برشمرده است، با هم می‌خوانیم؛ یعنی: «خودمیان‌بینی»، «جاندارپنداری»، «بازی»، «زبان» و «کشف فضا، زمان و عدد».

 

کودکانه‌های شعر قیصر امین پور؛ مسعود بینش

من نیز از سر اظهار ارادت و به پاس زنده نگاه‌داشت یاد و نام آن قیصر شعر معاصر ایران، سیری گذرا و کوتاه در کودکانه‌های شعر او انجام داده‌ام و برخی تجلیات بازگشت به کودکی را در اشعار او آورده‌ام؛ آن هم با الهام از ایده‌های قیصر در کتاب «شعر و کودکی». از این روی، این نوشته در دو بخش سامان یافته است: اول، مروری بر نظریه‌ای که قیصر در آن کتاب ارائه داده، به همراه نمونه‌هائی که از شاعران گذشته و معاصر آورده است؛ و دوم، نمونه‌هائی که من از کودکانه‌های شعر او گرد آورده‌ام.

 

بخش دوم

فهم نسبت شعر و کودکی در آثار قیصر امین پور کار مشکلی نیست زیرا تعداد قابل توجهی از کتاب‌ها و اشعار او اساسا برای نوجوانان سروده شده و واجد ویژگی‌های روشن در بازگشت به کودکی است. از جمله این آثار می‌توان از منظومه‌ی «ظهر روز دهم»، «مثل چشمه، مثل رود» و به‌ویژه «به قول پرستو» نام برد. اما در سایر مجموعه‌های شعری او نیز، مشخصه‌های درهم‌آمیختن تفکر کودکانه و تخیل شاعرانه به‌خوبی نمود دارد. روح ناآرام و جستجوگر قیصر هیچگاه کوچه‌ها و باغ‌های گتوند {ن و: زادگاه شاعر در استان خوزستان} را از یاد نبرده بود. او گر چه در سفری مادی و دنیائی، از آن روستا به سواد اعظمی همچون تهران پا نهاده بود، اما سفرهای معنوی و روحی بازگشت به کودکی در جای‌جای آثار قلمی او هویداست. او در این سفرها، تخیل شاعرانه را با تفکر کودکانه عجین ساخته و نمونه‌های بسیاری را از بازگشت به کودکی در شعر خود نمایان ساخته است. او در کتاب «شعر و کودکی» مثال‌هایی چند از ویژگی‌های این بازگشت را در شعر شاعران قدیم و جدید نشان داده است. و اکنون نمونه‌هایی چند از این کودکانه‌ها را در شعر خود او جستجو می‌کنیم.

 

خودمیان‌بینی

کجاست جای تو؟ ـ از آفتاب می‌پرسم ـ

سئوال روشن ما را جواب لازم نیست

ز پشت پنجره برخیز تا به کوچه رویم

برای دیدن تصویر، قاب لازم نیست

ما رو به آفتاب سفر می‌کنیم و بس

زین روی در قفاست همه سایه‌های ما

از: تنفس صبح

در خواب شبی شهاب پیدا کردم

در رقص سراب، آب پیدا کردم

این دفتر پُر ترانه را هم روزی

در کوچه‌ی آفتاب پیدا کردم

از: در کوچه آفتاب

تکیه داده‌ام

به باد

با عصای استوایی‌ام

روی ریسمان آسمان

ایستاده‌ام

از: گل‌ها همه آفتابگردانند

گر چه پرسش بی‌پاسخی است می‌پرسم:

چرا همیشه چنان و چرا همیشه چنین؟

چرا زمین و زمان بی‌امان و بی‌‌مِهرند؟

زمان زمانه‌ی قهر و زمین زمینه‌ی کین؟

لبریز ز سرمستی و سرریز ز هستی

دریای تلاطم شده‌ام در خودم امشب

در هر نفسم بوی گلی تازه شکفته است

یک باغ تبسم شده‌ام در خودم امشب

هم دانه‌ی دانایی و هم دام هبوطم

اسطوره‌ی گندم شده‌ام در خودم امشب

به باد حادثه بالم اگر شکست چه باک!

خوشا پریدن با این شکسته‌بالی‌ها!

از: دستور زبان عشق

ای شما!

ای تمام عاشقان هر کجا!

از شما سئوال می‌کنم

و قاف

حرف آخر عشق است

آنجا که نام کوچک من

آغاز می‌شود!

از: گزینه اشعار

 

جاندار پنداری

تنها توجه به نام دو کتاب قیصر: «به قول پرستو» و «تنفس صبح» خود گویای روشن جاندارپنداری، و به تعبیر خودش «تشخیص» اوست که از زبان پرستو می‌گوید و صبح را صاحب نفس می‌داند.

قطره‌ای از قلم به کاغذ ریخت

دفتر از دَرد بر خودش پیچید

یک جوانه‌ی کوچک

زیر خاک می‌خندید

در دل زمین رازی

مثل دَرد می‌پیچید

شبنم از روی برگ گُل برخاست

گفت: می‌خواهم آفتاب شوم

ذره ذره به آسمان بروم

ابر باشم، دوباره آب شوم

باد مثل بید می‌لرزید

ابرها

پشت سر هم

سرفه می‌کردند

ناودان‌ها

عطسه می‌کردند

آسمان

انگار سرما خورده بود!

از: به قول پرستو

چه اشکال دارد پس از هر نماز

دو رکعت گُلی را عبادت کنیم؟

به هنگام نیت برای نماز

به آلاله‌ها قصه قربت کنیم؟

از: دستور زبان عشق

گل‌های خانه تو را می‌شناسند ...

وقتی به سَروقتشان می‌روی ...

یا آبشان می‌دهی ...

شمعدانی

با مهربانی

دستی برایت تکان می‌دهد

از: گل‌ها همه آفتاب‌گردانند

چه شد؟ خاک از خواب بیدار شد

به خود گفت: انگار من زنده‌ام

دوباره شکفته است گُل از گُلم

ببین بوی گل می‌دهد خنده‌ام!

چنین گفت در گوش گل، غنچه‌ای

نسیمی مرا قلقلک می‌دهد

از: به قول پرستو

بیا به خانه آلاله‌ها سری بزنیم

ز داغ با دل خود حرف دیگری بزنیم

به یک بنفشه صمیمانه تبریک گوئیم

سری به مجلس سوگ کبوتری بزنیم

از تنفس صبح

صبح از سفر سخت زمان می‌آید

زآنسوی زمین و آسمان می‌آید

شب را به فراسوی زمین رانده به خشم

صبحی که نفس نفس زنان می‌آید

از: در کوچه آفتاب

قوم و خویش من همه از قبیله غمند

عشق خواهر من است، درد هم برادرم

از: دستور زبان عشق

در برکه خم شد روی عکس ماه در آب

نیلوفری، تا روی ماهت را ببوسد

از: گل‌ها همه آفتاب‌گردانند

آسمان تعطیل است

بادها بیکارند

ابرها خشک و خیس

هق هق گریه خود را خوردند

من دلم می‌خواهد

دستمالی خیس

روی پیشانی تب‌دار بیابان بکشم

صبح خورشید آمد

دفتر مشق شبم را خط زد

پاک‌کُن بیهوده است

زندگی را باید

از سر سطر نوشت!

باران گرفت نیزه و قصد مصاف کرد

آتش گرفت و خنجر خود را غلاف کرد

گویی که آسمان سر نطقی فصیح داشت

با رعد سرفه‌های گران سینه صاف کرد

عمری به‌جز بیهوده بودن سَرنکردیم

تقویم‌ها گفتند و ما باور نکردیم

از: تنفس صبح

تک گویی (سخن با خود)

درد، حرف نیست

درد، نام دیگر من است

من چگونه خویش را صدا کنم؟

مثل همیشه آخر حرفم

و حرف آخرم را

با بغض می‌خورم

از: گزینه اشعار

... ادامه دارد

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1014 به تاریخ 920616, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 شهریور1392ساعت 18:55  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

مطالب قدیمی‌تر