سیاه‌مشــــــــــــــــــــــــــــــــق

گزارش‌های بهمن صباغ زاده از جلسه‌های شعر

2- کنفرانس ادبی؛ بررسی عناصر زندگی معاصر در شعر سیمین بهبهانی؛ دکتر کاووس‌ حسن‌لی‌ و مریم‌ حیدری‌ (دانشگاه‌ شیراز)؛ قسمت اول

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود را مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکلی وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

دوستان علاقه‌مند به ادبیات بهتر از من می‌دانند که یکی از چهره‌های موفق سال‌های اخیر در غزل خانم سیمین بهبهانی بود که عمر گرانمایه را در راه اعتلای غزل صرف کرد و در هفته‌ی گذشته درگذشت. با عرض تسلیت به همه‌ی دوستداران شعر ایشان برای این هفته در بخش مقاله‌ی ادبی یکی از مقاله‌هایی که آقای دکتر کاووس‌ حسن‌لی‌ و خانم مریم‌ حیدری‌ در مورد عناصر زندگی معاصر در شعر سیمین بهبهانی نوشته‌اند را با هم خواهیم خواند. البته این مقاله در 6 قسمت در وبلاگ خواهد آمد که این هفته خواننده‌ی اولین قسمت آن هستید.

 

بررسی عناصر زندگی معاصر در شعر سیمین بهبهانی؛ دکتر کاووس‌ حسن‌لی‌ / مریم‌ حیدری‌ (دانشگاه‌ شیراز)

چکیده‌

جهان‌ امروز، با پدیده‌های‌ تازه‌ی‌ خود – به ویژه‌ در دو سده‌ی‌ اخیر - با جهان‌ گذشته‌ کاملاً تفاوت‌ کرده‌ و دیگرگونه‌ شده‌ است‌. انسان‌ معاصر، در جهانِ امروز، با سلیقه‌های‌ تازه‌ی‌ خود، دنبال‌ هنر و ادبیاتِ دیگری‌ست‌ تا بازگوینده‌ی‌ زندگی‌ واقعی امروز او باشد. شاعرانی‌ که‌ به‌ این‌ ضرورت‌ مسلم‌ توجه‌ نکرده‌اند، بی‌گمان‌ فرزندِ زمانِ خویشتن‌ نیستند.

سیمین‌ بهبهانی‌ (متولد 1306) از غزل‌سرایانِ نوگرای‌ معاصر است‌ که‌ در طول‌ دوره‌ی‌ شاعری‌اش‌، آرام‌آرام‌، از سنت‌های‌ شعر گذشته‌ی‌ فارسی‌ فاصله‌ گرفته‌ و به‌ نوآوری‌ پرداخته‌ است‌.

جلوه‌های‌ زندگی‌ امروز و پدیده‌های‌ مربوط‌ به‌ آن‌، در سروده‌های‌ نخستین‌ بهبهانی‌ حضورِ کمتری‌ دارند و بیش‌تر به‌ گونه‌ای‌ سطحی‌، خام‌ و سنتی‌ بیان‌ شده‌اند، اما در مجموعه‌های‌ آخر او اشعاری‌ پخته‌ با ساختاری‌ استوار، جلوه‌های‌ گونه‌گون‌ دنیای‌ امروز را به‌ شایستگی‌ و شیرینی‌ بازمی‌تابند. در برخی‌ از این‌ سروده‌ها، هیچ‌ عنصر سنتی‌ از شعر گذشته‌ - به جز وزن‌ و قافیه‌ - بر جای‌ نمانده‌ است‌.

 

کلیدواژه‌ها

سیمین‌ بهبهانی‌، غزل‌، غزل‌ نو، نوآوری‌، حضور پدیده‌های‌ دنیای‌ معاصر در شعر، زندگی‌ ماشینی‌، تعهد اجتماعی‌ در شعر.

 

1. مقدمه‌

بی‌گمان‌ از شاعری‌ که‌ در دوران‌ معاصر زندگی‌ می‌کند، انتظار می‌رود که‌ شعر او نیز در پیوند با جلوه‌های‌ جهان‌ امروز و پدیده‌های‌ زندگی‌ معاصر باشد تا از این‌ طریق‌ بتواند ارتباط‌ عاطفی‌ مناسب‌تری‌ با مخاطب‌ خود برقرار نماید. معاصر بودن‌ در زبان‌، بیان‌، اندیشه‌ و معنا متبلور می‌شود و به‌ نوعی‌، نشان‌ از کمال‌یافتگی‌ شعر است‌. نیما یوشیج‌ با تحولی‌ که‌ در قرن‌ بیستم‌ در حوزه‌ی‌ صورت‌ و معنای‌ شعر فارسی‌ ایجاد کرد، نشان‌ داد که‌ در زندگی‌ هنری‌ می‌توان‌ در زمان‌ حال‌ زندگی‌ کرد و به‌ زبان‌ حال‌ سخن‌ گفت‌.

سیمین‌ بهبهانی‌ از جمله‌ غزل‌سرایان‌ نوگرایی‌ است‌ که‌ ضمن‌ تأثیرپذیری‌ از جریانات‌ شعر معاصر، ادبیات‌ سنتی‌ را مایه‌بخش‌ ادبیات‌ مدرن‌ می‌داند و معتقد است‌ که‌ «شعر سنتی‌ درختی‌ کهن‌ است‌ و شعر نو، نهالی‌ جوان‌ که‌ از هسته‌ی‌ درخت‌ کهن‌ می‌روید. همان‌ است‌ و همان‌ نیست‌، قطع‌ رابطه‌ با زبان‌ دیروز، ناممکن‌ است‌، اما تغییر و هنجارآفرینی‌ و بدعت‌گذاری‌ در آن‌ ناگزیر». (بهبهانی‌، 789: 1378).

از دیدگاه‌ بهبهانی‌، «نباید کتاب‌های‌ کهن‌، ملاک شیوه‌ی‌ اندیشه‌ و احساس‌ و بینش‌ قرار گیرد. منبع‌ الهام‌ شاعران‌ باید طبیعت‌ امروزین‌، جامعه‌ی‌ امروزین‌، نیازهای‌ جهان‌ امروزین‌ و طرز سخن‌ گفتن‌ امروزین‌ باشد». (همان‌، 802)

بهبهانی‌، اگرچه‌ راهی‌ جدای‌ از طریقه‌ی‌ نیما را در پیش‌ می‌گیرد، اما کاملاً به‌ عظمت‌ تفکر و نوآوری‌هایش‌ واقف‌ است‌. او نگرش‌ نیما را نسبت‌ به‌ جهان‌ ادبی‌ خارج‌ از کتاب‌ و دیوان‌های‌ شعری‌ می‌داند. می‌گوید: «تا قبل‌ از نیما، اکثر شاعران‌، طبیعت‌ را از روی‌ دیوان‌ شاعران‌ و از دید گذشتگان‌ خود تقلید و در شعر خود نقل‌ می‌کردند. هرچه‌ در کتاب‌ گذشتگان‌ آمده‌ بود، برای‌ شاعر بعدی‌ حجت‌ بود و قابل‌ قبول‌. نیما چون‌ فریاد آگاهی‌ از زادگاه‌ خود برخاست‌ و در گوش‌ شاعران‌ و نویسندگان‌ طنین‌ افکند و چشم‌ آن‌ها را به‌ دنیای‌ خارج‌ از قلمرو کتبی‌ طبیعت‌ گشود، نشان‌ داد که‌ شب‌ و صبح‌ دیگر نمی‌تواند شب‌ و صبح‌ منوچهری‌ و خاقانی‌ باشد. نشان‌ داد که‌ کوه‌ها فقط‌ الوند و دماوند نیست‌. «ازاکو» هم‌ واقعیتی‌ست‌ که‌ چشم‌انداز اوست‌. دیگر «تذرو» و «فاخته‌» و «عندلیب‌» و «بوقلمون‌»، دَم‌خور شاعر نیستند، سنگ‌پشت‌ و داروگ‌ و سیولیشه‌ و آقاتوکا با او صمیمی‌ترند. مسأله‌ی‌ دگرگونی‌ قالب‌ به‌ تنهایی‌ هدف‌ اصلی‌ نیما نبود. اگر او قالب‌ شعر را دگرگون‌ کرد، این‌ دگرگونی‌ به‌ اقتضای‌ مفاهیم‌ و موضوعات‌ بود». (حریری‌، 38: 1368)

از نظر سیمین‌ بهبهانی‌، «کندی‌ آهنگ‌ تمدن‌، باعث‌ شده‌ که‌ از «هومر» و «آشیل‌» و «دانته‌» و «رودکی‌» و «فردوسی‌» تا «مالرب‌» و «شکسپیر» و «قاآنی‌»، تغییر چندانی‌ در شعر حاصل‌ نشود، اما با ظهور تمدن‌ جدید، آپولینز و آندره‌ برتون‌ و نیما، به‌ وجود می‌آید، این‌ گونه‌ است‌ که‌ نیما می‌آید و قوانین‌ هزار ساله‌ را در هم‌ می‌شکند. از همین‌ رو، در ادب‌ فارسی‌، هر حرکت‌ نو، وام‌دار تلاش‌ ارزنده‌ی‌ نیما خواهد بود». (بهبهانی‌، 757: 1378)

به‌ قول‌ شفیعی‌ کدکنی‌: «آن‌هایی‌ که‌ تصور می‌کنند با زبان‌ فرخی‌ سیستانی‌ و با زبان‌ سعدی‌ شیرازی‌ می‌توان‌ در این‌ عصر، تجارب‌ انسان‌ عصر ما را تصویر کرد، با دلایل‌ صددرصد علمی‌ علم‌ جدید، حرفشان‌ پوچ‌ و بی‌معنی‌ست‌». (شفیعی‌ کدکنی‌، 27: 1380)

شاعر باید همان‌ طور که‌ می‌بیند، بنویسد. شعر باید نشانی‌ واضح‌تر از شاعر باشد، اما اگر مثل‌ قدما ببیند و برخلاف‌ آن‌چه‌ در خارج‌ قرار دارد بیافریند و این‌ آفرینش‌ به‌ کلی‌ زندگی‌ و طبیعت‌ خود را فراموش‌ کند، در نتیجه‌ با کلمات‌ همان‌ قدما و طرز کار آن‌ها شعر می‌سراید. (مختاری‌، 211: 1378)

البته‌، نگاه‌ نیما به‌ پدیده‌ها و عناصر زندگی‌، نگاهی‌ ساده‌ و سطحی‌ نبود، نیما با دگربینی‌ و ژرف‌نگری‌ پدیده‌های‌ معمولی‌ را تبدیل‌ به‌ یک شی‌ء هنری‌ و مفهوم‌ اسطوره‌ای‌ کرد و در نتیجه‌ مفاهیم‌ انتزاعی‌ و ذهنی‌ جای‌ خود را به‌ مفاهیم‌ عینی‌ و اجتماعی‌ داد. وی‌ با آگاهی‌ شایسته‌ از جامعه‌ی‌ جهان‌ معاصر خود، با درک درست‌ از حقیقت‌ ادبیات‌ و با اعتماد و اطمینان‌ از باورهای‌ روشنِ خویش‌، به‌ تلاشی‌ پی‌گیر، توان‌فرسا و فراگیر دست‌ زد تا شعر فارسی‌ را با دنیای‌ معاصر خود همراه‌ کند. «نخستین‌ حرکت‌ تفکر و هنر مدرن‌ که‌ نیما از آن‌ متأثر شد، عبور از جهان‌شناسی‌ کهن‌ بود که‌ بر اساس‌ آن‌، جهان‌ پدیده‌ای‌ ایستا و ثابت‌ محسوب‌ می‌گردید با مبانی‌ و مؤلفه‌های‌ لایتغیر. دید تازه‌ی‌ نیما نسبت‌ به‌ شعر، ره‌آوردی‌ شگرف‌ در پیش‌ داشت‌ و آن‌، رسیدن‌ به‌ «فردیت‌ شاعرانه‌» بود، یعنی‌ تکیه‌ و تمرکز شاعر بر تجارب‌ و تأملات‌ فردی‌ و رهایی‌ از تنگنای‌ تجارب‌ کلیشه‌ شده‌ی‌ شاعران‌ قدیم‌». (روزبه‌، 70/69: 1381)

نیما به‌ یک دگرگونی‌ همه‌جانبه‌ باور داشت‌ و با تأکید می‌گفت‌: «باز می‌گویم‌ ادبیات‌ ما باید از هر حیث‌ عوض‌ شود، موضوع‌ تازه‌ کافی‌ نیست‌ و نه‌ این‌ کافی‌ست‌ که‌ مضمونی‌ را بسط‌ داده‌ و به‌ طرز تازه‌ بیان‌ کنیم‌، نه‌ این‌ کافی‌ست‌ که‌ با پس‌ و پیش‌ آوردن‌ قافیه‌ و افزایش‌ و کاهش‌ مصراع‌ها یا وسایل‌ دیگر، دست‌ به‌ فرم‌ تازه‌ زده‌ باشیم‌. عمده‌ این‌ است‌ که‌ طرز کار عوض‌ شود و آن‌ مدل‌ وصفی‌ و روایی‌ را که‌ در دنیای‌ باشعور آدم‌هاست‌ به‌ شعر بدهیم‌ تا این‌ کار نشود، هیچ‌ اصلاحی‌ صورت‌ پیدا نمی‌کند. شعر قدیم‌ ما، سوبژکتیو است‌، یعنی‌ با باطن‌ و حالات‌ باطنی‌ سر و کار دارد. در آن‌ مناظر ظاهری‌، نمونه‌ی‌ فعل‌ و انفعالی‌ست‌ که‌ در باطن‌ گوینده‌ صورت‌ گرفته‌، نمی‌خواهد چندان‌ متوجه‌ آن‌ چیزهایی‌ باشد که‌ در خارج‌ وجود دارد، شعر، آیینه‌ی‌ زندگی‌ست‌. شاعرترین‌ شاعران‌، کسی‌ست‌ که‌ زندگی‌ را با آن‌چه‌ که‌ دربر دارد با قوت‌تر و جان‌دارتر از همکاران‌ خود نشان‌ دهد». (نیما یوشیج‌، 89، 87، 412: 1368)

شعر گذشته‌ی‌ فارسی‌، عرصه‌ی‌ تکرار مکرر تجربه‌هایی‌ست‌ که‌ شاعر از پیشینیان‌ خود فرا گرفته‌ است‌. تجربه‌هایی‌ که‌ در حوزه‌ی‌ مفاهیم‌ کلی‌ و ازلی‌ و ابدی‌ محدود مانده‌ و از طرفی‌ بسیاری‌ از واژه‌ها و ساخت‌های‌ زبانی‌ به‌ جرم‌ غیرشاعرانه‌ بودن‌ در ادبیات‌ راه‌ نداشته‌ است‌. «نو و معاصر بودن‌ یک اثر - شعر - مشروط‌ به‌ درک موقعیت‌های‌ زمانی‌، مکانی‌، و اشراف‌ بر پدیده‌ها و عناصری‌ست‌ که‌ به‌ این‌ زمان‌ و مکان‌ و به‌ این‌جا و اکنون‌ مربوط‌ می‌شود». (آرین‌پور، 259: 1350)

از نظر سیمین‌ بهبهانی‌، معاصر بودن‌: «یعنی‌ این‌ که‌ بخواهندت‌، بخوانندت‌، در سرنوشتشان‌ دخیل‌ باشی‌ و در سرنوشتت‌ دخیل‌ باشند». (بهبهانی‌، کارنامه‌، 39: 1381)

بهبهانی‌ از جمله‌ شاعرانی‌ست‌ که‌ در دوره‌ی‌ معاصر، با تأثیرپذیری‌ از دنیای‌ امروز و شعر آزاد معاصر، توانسته‌ است‌ انواع‌ نوگرایی‌ را در قالب‌ غزل‌ تجربه‌ کند. در مورد کارآیی‌ این‌ قالب‌ در دوران‌ معاصر، نظریات‌ گوناگونی‌ ابراز شده‌ است‌. نیما یوشیج‌، در مورد غزل‌ هم‌چون‌ سایر اصول‌ و قواعد شعری‌، دیدگاه‌ ویژه‌ای‌ دارد. معتقد است‌ که‌ غزل‌ «نباید موضوع‌ عاشقانه‌ی‌ خود را گم‌ کند، اما یک چیز را گوینده‌ی‌ غزل‌ می‌بازد؛ اگر تمام‌ عمرش‌ غزل‌سرایی‌ بیش‌ نباشد، اگر شاعر بتواند از خودش‌ بیرون‌ بیاید و به‌ دیگران‌ بپردازد، می‌بیند دایره‌ی‌ فکر کردن‌ و خیال‌ کردن‌ چقدر وسیع‌ شده‌ است‌. آیا شاعری‌ که‌ امروز زندگی‌ می‌کند و وسایل‌ زیادی‌ را می‌شناسد، می‌تواند خود را خفه‌ و کور نگه‌ داشته‌ فقط‌ به‌ چند نمونه‌ی‌ غزل‌ اکتفا کند؟ این‌ که‌ می‌گویند ادبیات‌ راه‌ تکامل‌ را رفته‌ است‌، این‌ تکامل‌ در تکنیک است‌». (نیما یوشیج‌، 138 و 131: 1368)

اما براهنی‌ می‌گوید: «غزل‌ ساختمانی‌ ایستا دارد، به‌ دلیل‌ این‌ که‌ از عمر روابط‌ متحول‌ خاصی‌ که‌ منجر به‌ پیدایش‌ غزل‌ شده‌، قرن‌ها می‌گذرد. به‌ همین‌ دلیل‌، پس‌ از گذشت‌ پنجاه‌ سال‌ از عمر شعر نیمایی‌، بازگشت‌ به‌ شکل‌ غزل‌ و یا شناختن‌ آن‌ به‌ صورت‌ یکی‌ از اشکال‌ زنده‌، فکری‌ است‌ ارتجاعی‌، می‌گویید نه‌؟ یک غزل‌ نشان‌ بدهید که‌ جامعه‌ را تصویر کند، خواهید گفت‌ غزل‌ با درون‌ انسان‌ سر و کار دارد، من‌ می‌گویم‌، درون‌ ما آن‌چنان‌ عوض‌ شده‌ که‌ غزل‌ عوض‌ نشده‌، نمی‌تواند از عهده‌ی‌ ارائه‌ی‌ آن‌ برآید». (براهنی‌، ج‌ 2 / 1431، 1432: 1358)

بهبهانی‌ در نقطه‌ی‌ مقابلِ براهنی‌ می‌گوید: «اعتقاد من‌ این‌ است‌ که‌ غزل‌ نوعی‌ از شعر است‌ که‌ هرگز نخواهد مُرد، البته‌ باید بگویم‌ که‌ در این‌ دوران‌، دیگر سرودن‌ غزل‌ به‌ سبک و شیوه‌ی‌ گذشتگان‌ بیهوده‌ و بی‌حاصل‌ است‌، باید در این‌ قالب‌ از اندیشه‌های‌ تازه‌تر و واژه‌ها و تعبیرها و مضامین‌ خاص‌ این‌ زمان‌ استفاده‌ کرد تا غزل‌ امروز از غزل‌ گذشتگان‌ متمایز باشد، بر روی‌ هم‌، غزل‌ شاید بیش‌تر از انواع‌ شعر کلاسیک بتواند با روزگار سازگار باشد». (بهبهانی‌، 598: 1378)

در جای‌ دیگری‌ می‌گوید: «غزل‌ با قالب‌ فشرده‌ و ابیات‌ گسسته‌ و مضامین‌ ظریف‌ خود می‌تواند تفسیرپذیر باشد و به‌ اشکال‌ مختلف‌ تصور شود، قصیده‌ و مثنوی‌ و دیگر قالب‌ها، صریح‌ و غیرقابل‌ تعبیرند، اما مفهوم‌ غزل‌ به‌ شعر ناب‌ نزدیکتر است‌». (بهبهانی‌، 834: 1378)

تاریخچه‌ی‌ سروده‌های‌ سیمین‌ بهبهانی‌، نشان‌ می‌دهد که‌ او در طول‌ دوره‌ی‌ شاعری‌اش‌ در حال‌ تحول‌ و تکامل‌ بوده‌ است‌. بهبهانی‌، هم‌چون‌ بسیاری‌ از شاعران‌ نیمایی‌، در مراحل‌ اولیه‌ی‌ تجارب‌ شعری‌، قالب‌ چهارپاره‌ را می‌آزماید، اما در نهایت‌، قالب‌ غزل‌ را برای‌ بیان‌ اندیشه‌اش‌ برمی‌گزیند. به‌ طور کلی‌، می‌توان‌ سروده‌های‌ او را در دو بخش‌ مختلف‌ تقسیم‌ کرد: سروده‌های‌ سنتی‌ و سروده‌های‌ نوین‌. سروده‌های‌ سنتی‌ سیمین‌ به‌ ترتیب‌ زمانی‌ عبارتند از «جای‌ پا» (1335)، «چلچراغ‌» (1336)، «مرمر» (1341) و «رستاخیز» (1352). تازگی‌ها و فضاهای‌ نو و بدیع‌ در سروده‌های‌ نخستین‌ بهبهانی‌، در حدود واژگان‌ باقی‌ مانده‌ و تصویرهای‌ زندگی‌ امروز با ابزار بیانی‌ کهنه‌، از عاطفه‌ی‌ بیت‌ کاسته‌ و شعر او را گاهی‌ به‌ شعر شاعران‌ «صنایع‌ جدیده‌» نزدیک کرده‌ است‌.

شاعران‌ «صنایع‌ جدیده‌»، از دوره‌ی‌ مشروطه‌ تا دهه‌های‌ آغاز سده‌ی‌ چهارده‌ شمسی‌، با پرداختن‌ به‌ پدیده‌های‌ تازه‌ی‌ صنعتی‌ از جمله‌ قطار، اتومبیل‌، دوچرخه‌ و بسیاری‌ از عناصر مربوط‌ به‌ زندگی‌ جدید، در اشعار سنتی‌، می‌خواستند نوآوری‌ کنند، اما زبان‌ و بیان‌ کهنه‌ی‌ آن‌ها باعث‌ می‌شد که‌ این‌ شعرها بیش‌تر به‌ شوخی‌ و طنز شبیه‌ باشد، تا شعر جدی‌. (لنگرودی‌، 78:1378) البته‌ در شعر سیمین‌ چندان‌ شکل‌ افراطی‌ به‌ خود نگرفته‌ است‌. نمونه‌ی‌ زیر به‌ خوبی‌ این‌ مسأله‌ را مشخص‌ می‌کند:

لیک آوخ‌ کارمزداند کم‌

جملگی‌ با دست‌ بستانکار رفت‌

تا گشودم‌ دیده‌ را دیدم‌ که‌ آه‌

آن‌چه‌ بود از درهم‌ و دینار رفت‌

(مجموعه‌ی‌ اشعار، ص‌ 273)

در ابیات‌ فوق‌، انعکاس‌ زندگی‌ امروز، منحصر به‌ استفاده‌ از چند واژه‌ی‌ امروزی‌ مثل‌ «کارمزد» و «بستانکار»، گردیده‌ و از آن‌ فراتر نرفته‌ و شعر همچنان‌ فضای‌ سنت‌ را بازتاب‌ داده‌ است‌، بویژه‌ «درهم‌ و دینار» - به‌ جای‌ ریال‌ و تومان‌ - مربوط‌ به‌ زندگی‌ گذشته‌ است‌. حتی‌ استفاده‌ از مضامین‌ جدید اجتماعی‌ بخصوص‌ ترسیم‌ طبقات‌ محروم‌ و فقیرنشین‌ چون‌ کارمند، معلم‌ و شاگرد، کشاورز مهاجر، کودک سرراهی‌، رقاصه‌، جیب‌بر، هوو، عمله‌ی‌ فقیر، کارگران‌ راه‌سازی‌، زن‌ مطلقه‌ و... در این‌ دوره‌ از اشعار بهبهانی‌ در فضایی‌ سنتی‌ و با زبانی‌ کهنه‌ بیان‌ می‌شود و از تأثیر آن‌ می‌کاهد.

شاعر در دنیای‌ امروز زندگی‌ می‌کند، اما هنوز خود را از قید و بند الفاظ‌ و عبارات‌ دنیای‌ شعر قدیم‌ نمی‌رهاند، پول‌ و اسکناس‌ هنوز همان‌ «زر و سیم‌» و ماشین‌ هنوز همان‌ «مرکب‌» و فرد خشمگین‌ هنوز همان‌ انسان‌ «دژم‌» است‌. بنابراین‌، مفاهیم‌ ملموس‌ با قالب‌ کهن‌ آمیخته‌ شده‌ است‌.

دیو درون‌ نهیب‌ به‌ من‌ زد

کاین‌ زر تو را وسیله‌ی‌ نان‌ است‌

بنهفتمش‌ به‌ کیسه‌ و بستم‌

زیرا زر است‌ و بسته‌ به‌ جان‌ است‌

(مجموعه‌ی‌ اشعار، ص‌ 28)

سیمین‌ بهبهانی‌، شاعر را به‌ استفاده‌ از هر واژه‌ای‌ مجاز می‌داند، به‌ شرط‌ آن‌که‌ بتواند مخالفت‌ خود را با شکل‌ زندگی‌ کهن‌ و باورهای‌ کهن‌ آشکار کند، (حریری‌، 58: 1368) اما در بسیاری‌ از سروده‌های‌ نخستین‌ خود او، این‌گونه‌ نیست‌:

شمع‌های‌ رنگ‌ رنگ‌ افروختم‌

عود و اسپند اندر آتش‌ سوختم‌

کودکم‌ آمد به‌ بر خواندم‌ ورا

جامه‌های‌ تازه‌ پوشاندم‌ ورا

شادزی‌ ای‌ کودک شیرینِ من‌

ای‌ رُخَت‌ باغ‌ و گل‌ و نسرین‌ من

(مجموعه‌ی‌ اشعار، صص‌ 357 و 358)

همان‌گونه‌ که‌ دیده‌ می‌شود، واژه‌هایی‌ چون‌: عود، اسپند، اندر، ورا، زی‌... از شعر گذشته‌ آمده‌اند و بر کهنگی‌ این‌ شعر افزوده‌اند، البته‌ حس‌ نوجویی‌ بهبهانی‌، در دوره‌ی‌ اول‌ نیز گاهی‌ او را از فضاهای‌ سنتی‌ بیرون‌ می‌آورد و در دنیای‌ امروز رها می‌کند، اما پایدار نیست‌:

بیهوده‌ چه‌ می‌بندم‌ در مستی‌ و هشیاری‌

زنجیر نگاهم‌ را بر ساعت‌ دیواری‌

(مجموعه‌ی‌ اشعار، ص‌ 470)

گهواره‌ها ز حسرت‌ نوزاد افتخار

هم‌چون‌ دهان‌ بسته‌ به‌ خمیازه‌ باز شد

(مجموعه‌ی‌ اشعار، ص‌ 443)

در این‌ دوره‌، شاعر، گاهی‌ از چارچوب‌ غزل‌ سنتی‌ فراتر رفته‌ است‌، ولی‌ هنوز به‌ قلمرو غزل‌ امروز نرسیده‌ است‌ و فقط‌ در برزخ‌ بین‌ دیروز و امروز پرسه‌ می‌زند. در واقع‌ این‌ غزلیات‌ سکوی‌ پرتاب‌ و پرواز او از شعر سنتی‌ به‌ غزل‌ امروز است‌:

من‌ دیده‌ام‌ رنگین‌کمان‌ را خندیده‌ در ذرات‌ باران‌

من‌ خوانده‌ام‌ رازی‌ نهان‌ را در دفتر سبز بهاران‌

(مجموعه‌ی‌ اشعار، ص‌ 478)

سجاده‌ را به‌ سفره‌ دگر می‌توان‌ فروخت

نان‌پاره‌ای‌ دریغ‌ که‌ مهر نماز شد

(مجموعه‌ی‌ اشعار، ص‌ 444)

همان‌ طور که‌ دیده‌ می‌شود، اشعار دوره‌ی‌ اول‌ بهبهانی‌، هنوز نتوانسته‌ است‌ از برخی‌ قید و بندهای‌ سنتی‌ رها شود. انعکاس‌ زندگی‌ امروز، بیش‌تر در حد واژگان‌ و تعابیر باقی‌ می‌ماند که‌ واژگان‌ زیر از جمله‌ی‌ آن‌هاست‌: قوطی‌ سرخاب‌، دوره‌گرد، مرده‌ شو، سیگار، کارمند، روسپی‌، رفو، تمدید کردن‌، اجاق‌، عروسک، مسواک، دکمه‌، جذام‌، ساعت‌ دیواری‌، مقوا، پیشخوان‌ دکه‌، خانه‌ی‌ شورا، رقص‌های‌ کوکی‌ و... .

... ادامه دارد

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1061 به تاریخ 930601, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 شهریور1393ساعت 16:49  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

2- کنفرانس ادبی؛ آیین نگارش، نگارش 12، ساده نویسی، محمدکاظم کاظمی

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود را مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکلی وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

ایجاز

اکنون نیز بحث ایجاز و اطناب را ادامه می‌دهیم‌. یک نوع دیگر درازنویسی در نوشته‌های نویسندگان ما، کاربرد بی‌مورد عبارت‌هایی چون «عبارت است از» یا «به عنوان‌» یا «تحت عنوان‌» یا امثال این‌هاست‌.

من فقط مثال می‌آورم و می‌گذرم‌، چون می‌دانم با خوانندگانی روبه‌رویم که با همین مثال‌ها، اصل مطلب را متوجه می‌شوند. اول مثال‌هایی از «عبارت است از»:

عدالت در آنجا «عبارت است از» برخورداری مناسب کلیه افراد از تمام آنچه به آنان به عنوان شهروندان تعلق می‌گیرد.

شکر «عبارت است از» به‌کاربستن هر نعمتی در جای خودش‌.

اجتهاد «عبارت است از» به کارگیری تخصصی خرد، برای دریافت حکم شریعت‌.

این خصوصیت‌های متضاد حاصل یک چیز است‌. و آن عبارت از اختلاط میان زبان معیار و زبان لهجه است‌.

باید دقت کنیم که «عبارت است از» به طور کلی برای جاهایی مناسب است که از یک مجموعه سخن می‌گوییم‌. مثلاً می‌گوییم «غذای مهمانی ما عبارت بود از برنج‌، خورش‌، سالاد، سوپ و نوشابه‌.» ولی وقتی سخن از یک چیز منفرد می‌آید، «عبارت‌است از» چندان مناسب نیست‌. باری‌، من جملات بالا را چنین بازنویسی می‌کنم‌:

عدالت در آنجا برخورداری مناسب کلیه افراد است از تمام آنچه به آنان به عنوان شهروندان تعلق می‌گیرد.

شکر به‌کاربستن هر نعمتی در جای خودش است‌.

اجتهاد به کارگیری تخصصی خرد، برای دریافت حکم شریعت است‌.

این خصوصیت‌های متضاد حاصل یک چیز است‌; اختلاط میان زبان معیار و زبان لهجه‌. (اینجا از دو «است‌» یکی قابل حذف بود و دو جمله نیز به یک جمله تبدیل شد.)

 

و این هم مثال برای «عنوان‌»

«آموزه‌های مولانا برای انسان معاصر» عنوان همایشی بود که در تاریخ 24 ماه قوس در تهران برپا شد.

در اینجا «عنوان» زاید بود و من آن را چنین ویراستم (البته کلمات «تاریخ» و «قوس» را هم برداشتم):

«آموزه‌های مولانا برای انسان معاصر» همایشی بود که در 24 قوس در تهران برپا شد.

 

و از همین دست است کاربرد بیجای «محسوب می‌شود» در این جمله‌:

هنرمندان و آوازخوانان در هر کشوری یکی از مشهورترین گروه‌ها محسوب می‌شوند، به ویژه در کشور ما که هنرمندان موسیقی از شهرت بسیار بالایی برخوردارند.

در «محسوب شدن‌» نکته‌ی ظریفی است که باید دقت کرد. «محسوب شدن‌» برای وقتی مناسب است که چیزی در نظر افراد خاصی برجسته شده باشد. مثلاً می‌گوییم «در جوامع سنتی‌، درس‌خواندن دختران کاری نادرست محسوب می‌شود» یعنی چه‌؟ یعنی این که ممکن است این کار مطلقاً نادرست نباشد، ولی جامعه‌ی سنتی آن را چنین می‌پندارد. اینجاست که «محسوب می‌شود» معنی پیدا می‌کند. ولی وقتی چیزی جدا از دیدگاه مردم به خودی خود برجسته است‌، دیگر «محسوب‌شدن‌» نمی‌خواهد. در عبارت بالا نیز چون هنرمندان و آوازخوانان به راستی مشهور هستند، نه این که مشهور پنداشته شوند، «محسوب شدن‌» لازم نیست و باید گفت‌:

هنرمندان و آوازخوانان در هر کشوری یکی از مشهورترین گروه‌ها هستند، به ویژه در کشور ما که هنرمندان موسیقی از شهرت بسیار بالایی برخوردارند.

حالا من به این هم قانع نمی‌شوم و با اجازه‌ی شما عبارت را کمی کوتاه‌تر می‌کنم‌:

هنرمندان و آوازخوانان در هر کشوری یکی از مشهورترین گروه‌ها هستند، به ویژه در کشور ما.

بعد از کشور ما، در واقع جمله تکرار شده است‌، تکراری قبیح‌.

 

در مورد ایجاز هنوز حرف‌هایی دارم‌. بقیه‌اش باشد برای روزی دیگر تا ما هم رعایت ایجاز کرده باشیم‌.

تاریخ درج مطلب در وبلاگ نویسنده: دوشنبه 7 تیر ۱۳۸۳

منبع:

وبلاگ شخصی آقای محمد کاظم کاظمی

http://mkkazemi.persianblog.ir

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1060 به تاریخ 930525, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  دوشنبه 27 مرداد1393ساعت 19:48  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

2- کنفرانس ادبی؛ آیین نگارش، نگارش 11، ساده نویسی، محمدکاظم کاظمی

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود را مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکلی وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

ایجاز

در یادداشت پیش‌، از ایجاز سخن گفتم و به درازنویسی بی‌مورد بعضی از نویسندگان ما اشاره کردم‌. یکی از عوامل این درازنویسی‌، ایجاد جمله در جمله است که می‌شود از آن پیشگیری کرد. گاهی به هیچ‌وجه لازم نیست یک عبارت در یک جمله یا شبه جمله بیاید، بلکه می‌تواند در جمله‌ی اصلی ما گنجانده شود، به صورت یک قید یا متمم‌. بیایید پابه‌پای مثال‌ها پیش برویم‌.

1- در ضمن یک جلد «هزاره و هزارستان‌» را که اثر خودش بود امضأ کرد و به من داد.

به گمان من‌، این «اثر خودش بود» می‌تواند به صورت یک بدل بیاید، نه یک شبه جمله‌، بدین ترتیب‌:

در ضمن یک جلد هزاره و هزارستان اثر خودش را امضأ کرد و به من داد.

 

مثالی دیگر:

نکته‌ی مهمی دیگری که می‌شود در همین‌جا یادآوری کرد این است که نویسنده‌، چون خودش از ولایت غزنی بوده است‌...

در این عبارت نیز «می‌شود در همین‌جا یادآوری کرد» عملاً زاید است و جمله را بدین گونه می‌توان کوتاه ساخت‌:

نکته‌ی مهم دیگر این‌که‌، نویسنده‌، چون خودش از ولایت غزنی بوده است‌...

 

مثالی دیگر:

پس از ورود به مجلس‌، اولین کاری که انجام می‌دهند احترام به پدر و مادر و بزرگتر فامیل است‌.

در این عبارت‌، «که انجام می‌دهند» زاید است‌، چون روشن است که کار، انجام‌دادنی است‌.

پس از ورود به مجلس‌، اولین کار، احترام به پدر و مادر و بزرگ‌تر فامیل است‌. (و البته من «خانواده» را بر «فامیل» ترجیح می‌دهم.)

تاریخ درج مطلب در وبلاگ نویسنده: دوشنبه 31 خرداد ۱۳۸۳

منبع:

وبلاگ شخصی آقای محمد کاظم کاظمی

http://mkkazemi.persianblog.ir

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1059 به تاریخ 930518, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  دوشنبه 20 مرداد1393ساعت 10:29  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

2- کنفرانس ادبی؛ مصاحبه با غلامعلی مهدی‌زاده یکی از پیشکسوتان شعر تربت حیدریه؛ بهمن صباغ زاده

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود را مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکلی وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

تربت حیدریه انجمن شعری با سابقه‌‌ای حدود چهل سال دارد و طوری که از بزرگترهای شعر و پیشکسوتان عرصه‌ی شعر در این شهر شنیده‌ایم اولین جلسه‌های شعر در این شعر در دوران جدید که به شکل جمع شدن شاعران به طور هفتگی در منازل یکدیگر بوده است در ابتدای دهه‌ی ششم قرن حاضر شکل گرفته است. یکی از پیشکسوتان شعر تربت حیدریه جناب آقای غلامعلی مهدیزاده هستند. در ادامه مصاحبه‌ی کوتاهی که با ایشان راجع به شعر تربت داشته‌ام را خواهید خواند. زمان مصاحبه پنجشنبه 19 تیرماه 1393  برابر با دوازدهم ماه رمضان سال 1435 بود و مکان مصاحبه شهرستان تربت حیدریه، خیابان ابوذر غفاری، در محله‌ای که بین مردم به سه راه برزار معروف است.

 

* ابتدا خود را معرفی کنید و از پیشینه‌ی خود بگویید.

مرحوم تهرانچی در کتاب قند و قروت در مردم‌نگاری تربت حیدریه خاندان مهدیزاده را به طور کامل معرفی کرده است و همان‌طور که در آن کتاب آمده است مهدیزاده‌های تربت از مهاجرین افغانی هستند که از هرات به تربت حیدریه آمده‌اند. دلیل آن هم آزار و اذیتی بوده که در آن زمان شیعه‌ها در افغانستان می‌دیده‌اند. جمعیتی که شامل پدربزرگ بنده و برادران و پسرعموهایش بوده همراه با خانواده‌هایشان کوچ می‌کنند و به خراسان ایران می‌آیند و تربت حیدریه را برای سکونت انتخاب می‌کنند. در راس آن‌ها می‌شود به حاج ابوالقاسم هراتی، شیخ مهدی هراتی (پدربزرگ من)، کربلایی محمد تقی سیاح هراتی، حاج غلامعلی هراتی اشاره کرد. پدربزرگ من که یکی از پسران شیخ مهدی بوده است نامش علی اکبر بود و از این رو در دورانی که شهرت رواج یافته پدر من شهرت مهدیزاده را برگزید. پدر من سه پسر داشت و من کوچکترین پسرش بودم. از وقتی که یادم می‌آید پدرم تجارت می‌کرد و در بازار حجره‌ای داشت. یادم می‌آید که در دوره‌ای پدر من با شراکت یکی از دوستانش پودر سرشک که نوعی چسب است را به عراق می‌فرستاد که مناسبات ایران و عراق در آن زمان برهم خورد و آن مرحوم مقروض شد و هر چه ملک و املاک داشت فروخت تا توانست دیونش را به دیگر کاسبان ادا کند. من غلامعلی مهدیزاده هستم و در 28/3/1313 در همین محله (یعنی محله‌ی بُرزار) به دنیا آمده‌ام. در آن زمان این محله با امروز تفاوت بسیار داشت و اولین آن هم مربوط با باغ‌ها بود. رسم بود که هر کس در منزلش باغی هم داشت که معمولا از بیست سی مَن (دو سه هزار متر مربع) شروع می‌شد و کسانی که وضع مالی بهتری داشتند تا صد من و دویست من (یک هکتار و دو هکتار، در گویش عامیانه تربت هر هکتار زمین را یک خروار می‌گفتند، یعنی هر خروار صد مَن بوده است) هم داشتند. خانه‌ی پدری من هم مانند دیگر خانه‌های آن زمان باغی داشت که ما بچه‌ها تابستان‌های زیبایی را در آن ‌گذراندیم و بزرگ شدیم. یادم می‌آید باغی که ما هم سر ِ خانه‌مان داشتیم از یک خروار بیشترک بود و به سه قسمت تقسیم شده بود. بزرگترین بخش آن را درخت بادام و تاک کاشته بودنم. زمانی که من نوجوان بودم پدرم پیاز زعفران از قاین آورد و در آن‌جا کاشت.

 

* تحصیلات‌تان چگونه شروع شد؟ در مدارس جدید درس خواندید یا مدارس قدیم؟

فکر می‌کنم هفت هشت سال بیشتر نداشتم که پدرم مرا به مکتب‌خانه‌ای در نزدیکی خانه‌مان یعنی در همین محله‌ی برزار فرستاد. کسی که مکتب را اداره می‌کرد خانمی بود موسوم به خانم‌آغا که مکتبش بیشتر اختصاص به دخترها داشت.

 

* مکتب شیخ حسین هم در آن زمان مشغول به کار بود؟

بله آن هم بود منتها سطح درس‌ها در آن مکتب بالاتر بود و جامع‌المقدمات و دیگر دروس را می‌گفتند و در مکتب خانم آغا به یاددادن قرآن و چند کتاب دیگر اکتفا می‌شد.

آن دوران هنوز خانواده‌ها به مدارس جدید اعتماد نداشتند چون علما بر منبر می‌گفتند که در مدارس جدید بچه‌ها را بی‌دین می‌کنند. از طرفی آن‌ها که به اصطلاح روشنفکرتر بودند برای مدارس جدید تبلیغ می‌کردند و مدارس جدید هم تشکیل شده بود. سال به سال تعداد دانش‌آموزان مدارس جدید اضافه می‌شد و از دانش‌آموزان مکتب‌خانه کاسته. من هم چند سالی در همان مکتب در محله‌ی برزار بودم و بعد از آن مرا بردند به دبستان رضاییه و آن‌جا ثبت نامم کردند. وقتی امتحان ورودی دادم توانستم قبولی پایه‌ی دوم را بگیرم و در کلاس سوم بنشینم. تا کلاس ششم در همان مدرسه بودم و بعد به دبیرستان قطب رفتم و چون در آن زمان فقط دیپلم علمی ارائه می‌شد من هم مشغول به تحصیل در رشته‌ی علمی شدم. البته در آن زمان دو نوع دیپلم وجود داشت دیپلم ناقص و دیپلم کامل. کسانی که قبولی کلاس پنجم داشتند به عنوان این که دیپلم ناقص گرفته‌اند اکثرا از تحصیل کناره می‌گرفتند و معمولا به دنبال گذراندن سال ششم نبودند. جالب این جاست که خیلی از آن‌ها با همان مدرک دیپلم ناقص در ادارات استخدام می‌شدند. دسته‌ای دیگر از دانش‌آموزان که به دنبال دانشگاه رفتن بودند سال ششم را هم می‌گذراندند و بعد در امتحانات دانشگاه‌ها شرکت می‌کردند. من هم در سال 1334 توانستم قبولی پنجم علمی را بگیرم و دیگر تمایلی به خواندن ششم هم نداشتم لذا به عنوان دیپلم ناقص ادبی از ادامه‌ی تحصیل چشم پوشیدم.

 

* بعد رفتید سربازی؟

بله، سال 35 و 36 را سرباز بودم و در ارتش مشهد به عنوان افسر وظیفه در نیروی پیاده خدمت می‌کردم. خدمت سربازی‌ام حدود یک سال و نیم بیشتر طول نکشید و مدتی به عنوان فرمانده‌ی گروهان، فرمانده‌ی تانک خدمت کردم و مدتی را هم در مزدوران سرخس گذراندم.

 

* خدمت سربازی‌تان که تمام شد استخدام فرهنگ شدید؟

سال 1337 بود که در دوره‌ی تربیت معلم در مشهد پذیرفته شدم و به استخدام اداره‌ی فرهنگ درآمدم. در ابتدای خدمتم تربت حیدریه به عنوان شهر محل خدمتم انتخاب کردم و راهی روستای عباس آباد فرامیشان شدم. چند سالی در آن‌جا خدمت کردم. به رسم مدرسه‌های روستایی دانش‌آموزان تمام پایه‌ها با هم سر یک کلاس می‌نشستند. مدرسه‌ی روستای محل خدمت من هم چهار پایه دانش‌آموز داشت. من هم معلم‌شان بودم و هم مدیر و هم ناظم و هم دفتردار و هم سرایدار. خودم بودم و خودم. سال 1340 بود که ازدواج کردم و بعد از مدتی تقاضانامه‌ای به رئیس فرهنگ تربت نوشتم و خواستم که به تربت حیدریه منتقل شوم. اولین محل خدمتم در تربت مدرسه‌ی نحوی در محله‌ی حُسنی بود (محله‌ای است در مرکز شهر که به خاطر وجود مزار بی‌بی حسنیه به حُسنی مشهور است) و به طور کلی مدرسه‌های مختلفی را تجربه کرده‌ام و پُست‌های مختلفی را هم. حدود هفده سال از سال‌های خدمتم را مدیر و ناظم بودم و بقیه را به عنوان معلم به کلاس رفتم.

 

* تا آخر خدمت‌تان در اداره‌ی فرهنگ بودید؟ ادامه تحصیل هم دادید؟

ادامه‌ی تحصیل در زمانی که معلم بودم اتفاق افتاد. پانزده شانزده سال سابقه‌ی تدریس و کار اداری داشتم که به فکر تکمیل تحصیلاتم افتادم. سال 1351 بود که در کلاس‌هایی که مخصوص فرهنگیان بود شرکت کردم و سال بعد موفق شدم ششم را تمام کنم و 1352 سالی بود که دیپلم گرفتم. بعد از حدود شش هفت سال باز به فکر ادامه‌ی تحصیل افتادم به مشهد رفتم و سه سال در دوره‌ی تکمیلی که معادل فوق دیپلم بود شرکت کردم و سال 1362 توانستم فوق دیپلم بگیرم. چندماهی از گرفتن این مدرک نگذشته بود که نامه‌ی بازنشستگی‌ام آمد و سال 1362 از خدمت فرهنگ بازنشسته شدم.

 

* با شعر چگونه آشنا شدید و چه شد که شاعر شدید؟

روزی در سال 1332 در کلاس انشا، معلمم از دانش‌آموزان خواست که انشایی درباره‌ی تعطیلات نوروزی بنویسند و من هم ذوقم گل کرد و آن انشا را به شعر نوشتم. وقتی شعر را در زنگ انشا خواندم معلمم خیلی تشویقم کرد و با تشویق‌های معلم انشا کم کم به شعر علاقه‌مند شدم. هنگامی که دانش‌آموز بودم معمولا همکلاسی‌هایم اولین شونده‌ی شعرهایم بودند و اغلب سر کلاس به معلم اصرار می‌کردند که آقا، مهدیزاده شعر گفته و بگذارید بخواند و من هم می‌خواندم. به همین خاطر بنا به موقیعت‌هایی که پیش می‌آمد چیزهایی سر هم می‌بستم که بعد از مدتی بیشتر دوستانم آن‌ها را حفظ می‌کردند و می‌خواندند. بعد از آن هم در زمان تحصیل و هم در زمان تدریس گاه و بیگاه شعری می‌گفتم و توسط دوستانم منتشر می‌شد. در سال 1352 با مرحوم سید علی اکبر بهشتی (شرح حال و اشعار ایشان در آرشیو وبلاگ) آشنا شدم و هم‌کلامی با این شاعر بزرگوار و تشویق‌های او باعث شد شعر را جدی بگیرم. در همین سال‌ها مادرم فوت کرد و من هم که غمگین بودم شعری در این مورد سرودم و مرحوم بهشتی وقتی شعرم را دید تشویقم کرد و از من خواست که با او در جمع دوستانه شاعران شرکت کنم. کم کم با شاعران تربت که دوستان مرحوم بهشتی بودند آشنا شدم. معمولا هر هفته همراه استاد بهشتی در منزل دوستان شاعر دور هم جمع می‌شدیم و این‌گونه بود که انجمن قطب شکل گرفت. (توضیح مفصل چگونگی شکل‌گیری انجمن شعر در تربت حیدریه در آرشیو وبلاگ)

 

* از مرحوم بهشتی بگویید.

آن شادروان از نظر اخلاقی مورد قبول تمام شعرا بود و همه او را به کمال قبول داشتند. معمولا در جلسه‌هایی که آن زمان با هم داشتیم حرف اول و آخر را مرحوم بهشتی می‌زد. مرحوم بهشتی هرگز از خودش و شعرش تعریف نمی‌کرد و همواره متواضع و فروتن بود. وقتی می‌خواست ایراد شعر کسی را بگوید خیلی ملاحظه می‌کرد و با بهترین الفاظ منظورش را می‌رساند. خدا رحمتش کند.

 

* چه تعریفی از شعر دارید.

شعر کلامی‌ است مرتب که دارای وزن و هماهنگی باشد و بیان کننده‌ی احساسات شاعر باشد.

 

* چه قالبی را بیشتر می‌پسندید.

غزل.

 

* شعر کدام شاعران را دوست دارید؟ چه کسی بر شعر شما بیشترین تاثیر را داشته است؟

از شاعران قدیم حضرت حافظ و در شعر معاصرین ملک الشعرا بهار؛ اما مرحوم بهشتی بیشترین تاثیر را بر من داشت. البته هم در شعر نمونه بود و هم در اخلاق و در هر دو مورد معلم من بود. این مرحوم چشم و چراغ شعر تربت بود.

 

* با تشکر از وقتی که گذاشتید در پایان اگر حرفی مانده است خودتان بفرمایید.

حرفی خاصی نیست اما دوست دارم این را اضافه کنم که مرحوم بهشتی را خیلی دوست داشتم و او را بهترین دوستم در تمام زندگی‌ام می‌دانم. افسوس که زود رفت. همیشه در جلسات احترام کوچک و بزرگ را نگاه می‌داشت و به احترام برخورد می‌کرد. شعرم را هم از این بزرگ‌مرد دارم و تشویق‌های او بود که مرا به شعر علاقه‌مند کرد و در این راه معلمم و همراهم بود. خدا رحمتش کند.

***

 

در زمستان سال 1392 مراسمی از طرف اداره‌ی آموزش و پرورش مراسمی برای تجلیل از پیشکسوتان عرصه‌ی فرهنگ شهرستان تربت حیدریه برگزار شد که از شش نفر از جمله آقای غلامعلی مهدیزاده تجلیل کردند.

غلامعلی مهدی‌زاده از ورزشکاران پیشکسوت در ورزش زورخانه‌ای تربت حیدریه و خراسان است و در زمینه‌ی این ورزش باستانی هم افتخارات زیادی کسب کرده است. (متاسفانه من در زمینه‌ی ورزش باستانی اطلاعاتی ندارم و ای کاش جوانان باستانی‌کار و ورزشکاران اهل تحقیق زندگی این همشهری را از دید پیشکسوت بودن در ورزش هم مورد بررسی قرار دهند و منتشر سازند)

به طور کلی آقای مهدیزاده به شرکت در جشنواره‌ها تمایل چندانی نشان نداده است اما یک بار به احترام آخوند ملا عباس تربتی در کنگره‌ای که به نام این آخوند بزرگوار در سال 1386 در تربت حیدریه تشکیل شده بود شرکت کردند و شعرشان مورد تایید اساتید قرار گرفت. ایشان تا کنون مجموعه‌ی مستقلی منتشر نکرده‌اند اما چند شعر محلی از ایشان در کتاب "فرهنگ عامه‌ی تربت حیدریه" تالیف دکتر محمد رشید در سال 1383 چاپ شده است و اشعاری هم از ایشان در کتاب "سخنوران زاوه" نوشته‌ی محمود فیروزآبادی سال 1383 و "شعر دربی" به اهتمام استاد سیدعلی موسوی سال 1390 موجود است که علاقه‌مندان می‌توانند به آن مراجعه کنند. ایشان کتاب شعر آماده‌ی چاپی هم در دست دارند که در انتشارات دانشوران رشید مراحل مقدمات چاپ را می‌گذراند.

با دعای خیر و آرزوی عمر با برکت برای این شاعر بزرگوار

بهمن صباغ زاده

 

نمونه‌ی اشعار آقای غلامعلی مهدیزاده را می‌توانید از لینک‌های زیر بخوانید:

زندگی‌نامه غلامعلی مهدیزاده

شعر محلی غلامعلی مهدیزاده

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1058 به تاریخ 930511, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده, ‌زندگی‌نامه غلامعلی مهدی‌زاده, مصاحبه
+ نوشته شده در  دوشنبه 13 مرداد1393ساعت 21:32  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

2- کنفرانس ادبی؛ آیین نگارش، نگارش 10، ساده نویسی، محمدکاظم کاظمی

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود را مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکلی وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

ایجاز

در این یکی دو یادداشت می‌خواهم به نکاتی درباره‌ی ایجاز در نگارش اشاره کنم‌. هرچند ایجاز، آن‌گونه که در شعر زیبا می‌افتد و ضروری می‌نماید، در نثر مورد توجه نیست‌، نثرهای موجز و فشرده زیباترند و البته کوتاه‌تر.

ولی نویسندگان ما، آن‌قدرها کوتاه نمی‌نویسند و گاه حتی بدون دلیل و موجبی‌، به اطناب می‌گرایند و البته در این اطناب‌، غالباً چیزی به معنای مطلب اضافه نمی‌شود. یکی از شکل‌های این اطناب‌، تکرار بیجای یک کلمه در جمله است‌ که در این عبارت از نوشته‌های یکی از دوستان می‌بینیم:

 گروههای دیگر کنار کشیدند و هزاره‌ها را برای «اعتراض‌» تحریک نمودند که در خیابان‌های کابل «بر علیه‌» حاکمیت «اعتراض‌» کنند و این اولین «اعتراض‌» و تظاهراتی بود که توسط هزاره‌ها «بر علیه‌» دولت دست‌نشانده برگزار شد. در این هنگام نیروهای مسلحانه‌ی رژیم تره‌کی با تانکها و نیروی مسلح به هزاره‌ها حمله کردند.

البته مشکلات این عبارت‌، بیش از اینهاست و من فهرست‌وار عرض می‌کنم‌:

1. سه بار «اعتراض‌» بدون لزوم در یک جمله‌.

2. دوبار «برعلیه‌» در یک جمله‌.

3. کاربرد «برعلیه‌» به جای «علیه‌»

4. کاربرد «برگزار» شد برای «اعتراض‌» در حالی که اعتراض برگزارشدنی نیست و فقط این فعل در این جمله برای تظاهرات مناسب است‌.

5. کاربرد «مسلحانه‌» به جای «مسلح‌» در عبارت «نیروهای مسلحانه‌» در صورتی که می‌دانیم «مسلحانه‌» قید است و نه صفت‌.

5. و باز همین «نیروی مسلح‌» عملاً تکرار شده است‌، به گونه‌ای که حاصل جمله این می‌شود: «نیروهای مسلحانه (مسلح‌) با تانکها و نیروی مسلح حمله کردند.»

6. «تانک‌» لازم نیست جمع بگیرد، چون «نیروها» خودش جمع است‌. یا باید گفت «تانکها حمله کردند» و یا باید گفت «نیروها با تانک حمله کردند». عبارت «نیروها با تانکها حمله کردند» مثل این است که بگوییم «مهمانها با قاشقها غذا خوردند.» که شاید غلط نباشد، ولی فصیح نیست‌.

7. سه بار «هزاره‌ها» نیز لازم نیست‌. می‌توان یکی را برداشت‌.

8. وقتی نویسنده می‌گوید «هزاره‌ها را برای اعتراض تحریک کردند» دیگر لازم نیست بلافاصله ادامه دهد «تا در خیابانها اعتراض کنند»، آن هم در حالتی که بلافاصله از تظاهرات سخن به میان آمده است‌.

9. حتی اگر کمی سختگیر باشیم‌، باید «خیابانها» را نیز زاید بپنداریم‌، چون معلوم است که تظاهرات در خیابان می‌شود و مثلاً بر پشت بام یا پس‌کوچه نمی‌شود.

با این تفصیل‌، من عبارت بالا را چنین می‌نگارم و گمان می‌کنم که چیزی از معنایش کاسته نشده است و البته به فصاحتش افزوده شده است‌:

گروه‌های دیگر کنار کشیدند و هزاره‌ها را تحریک کردند که اعتراض کنند و این اولین تظاهرات آنها در کابل علیه دولت دست‌نشانده بود. در این هنگام نیروهای مسلّح رژیم تره‌کی با تانک به هزاره‌ها حمله کردند.

تبدیل یک جمله‌ی چهل‌وهشت کلمه‌ای به یک جمله‌ی سی‌وچهار کلمه‌ای شاید در چشم شما آن‌قدر هم ضروری نباشد که به این همه زحمت بیرزد، ولی این را در نظر بگیرید که به این قیاس‌، یک کتاب چهارصد و هشتاد صفحه‌ای‌، به یک کتاب سیصد و چهل صفحه‌ای تبدیل می‌شود و یک مقاله پنج‌صفحه‌ای در یک مجله‌، در کمتر از سه و نیم صفحه جمع می‌شود.

پنهان نمی‌کنم که این علاقه‌ی من به کاستن از اضافات مطالب‌، کمابیش ناشی از محدودیت فضایی بوده است که ما همواره در «در دری‌» و «خط سوم‌» داشته‌ایم و می‌کوشیده‌ایم بدین ترتیب‌، تا حد امکان این مجله‌ی سنگین را سبک و صرفه‌جویانه بسازیم‌. من باری یک چهارم از یک مقاله را به گونه‌ای کم کردم که حتی یک کلمه از محتوایش کاسته نشد، درست همانند قصابی که با دقت تمام‌، مثلاً نیم کیلو چربی را از دو کیلو گوشت جدا می‌کند.

 

این یادداشت به اندازه‌ی کافی مفصّل شد و مثال‌های دیگر باقی ماند برای روزهای دیگر.

 تاریخ درج مطلب در وبلاگ نویسنده: دوشنبه 28 خرداد ۱۳۸۳

منبع:

وبلاگ شخصی آقای محمد کاظم کاظمی

http://mkkazemi.persianblog.ir

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1057 به تاریخ 930504, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  دوشنبه 6 مرداد1393ساعت 19:19  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

2- کنفرانس ادبی؛ آیین نگارش، نگارش 9، درست نوشتن، محمدکاظم کاظمی

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود را مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکلی وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

درست نوشتن

در یادداشت هفتم‌، از عبارت‌هایی سخن گفتم که ساختاری شبیه «سنگ سیاه حجرالاسود» دارند، یعنی دو کلمه‌ی مترادف به موازات هم می‌آیند. و نیز گفتم که گاهی این اتفاق‌، به شکلی بسیار پنهان رُخ می‌دهد. مثلاً نویسنده در یک جمله‌، هم «هرچند» می‌آورد و هم «اما»; یا هم «اما» می‌آورد و هم «ولی‌». مثلاً در این عبارت‌، «اما» و «ولی‌» با هم آمده‌است‌، در صورتی که یکی از آنها کافی بود:

 

«امّا» داستان با زبان دو پهلو، استعاری و انعطاف‌پذیر خود به زندگی ادامه می‌دهد «ولی‌» رنجور و نحیف‌.

 

این هم چند مثال دیگر، با این یادآوری که کلمات مورد نظر را در گیومه نهاده‌ام‌:

 

«اگر» این برداشت درست باشد «در این صورت‌» نام کتاب مشاهیر تشیع در افغانستان یک نام بی‌مسما است‌.

 

«اگرچه‌» در نگاه نخست جهانی‌شدن باعث عمیق‌تر شدن شکاف و فاصله در میان افراد غنی و فقیر جامعه می‌شود، «اما» باید توجه داشت‌...

 

نگاه نویسنده به موضوعاتی مانند فقر و خرافه نیز «هرچند» تازه نیست‌، «اما» کلیشه نمی‌نماید.

 

گاهی «این گمان‌» به خواننده دست می‌دهد که «شاید» قصد نویسنده از واژه‌ی مشهور، علما و دانشمندان مشهور بوده است‌.

 

از نظر فرم و زبان‌، داستانهای این دوره «با این که‌» خود را از داستان‌نویسی سنتی جدا کرده و از تکنیکهای جدید داستان‌نویسی استفاده کرده‌اند، «اما» هنوز در مرز تجربه‌های آغازین به سر می‌برند.

عبارت بالا، چند مشکل دارد. یکی کاربرد «داستان‌ها» به جای «داستان‌نویسان‌» است که در یادداشتی دیگر بدان اشاره کردم‌. مشکل دیگر، تکرار بیجای «داستان‌نویسی‌» است‌. پس عبارت ناتندرست بالا را با حذف چند کلمه‌، می‌توان چنین بهنجار ساخت‌:

از نظر فرم و زبان‌، داستان‌نویسان این دوره ـ با این که خود را از داستان‌نویسی سنتی جدا کرده و از تکنیک‌های جدید استفاده کرده‌اند ـ هنوز در مرز تجربه‌های آغازین به سر می‌برند.

 تاریخ درج مطلب در وبلاگ نویسنده: دوشنبه 16 خرداد ۱۳۸۳

منبع:

وبلاگ شخصی آقای محمد کاظم کاظمی

http://mkkazemi.persianblog.ir

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1056 به تاریخ 930421, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  دوشنبه 23 تیر1393ساعت 16:54  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

2- کنفرانس ادبی؛ آیین نگارش، نگارش 8، هماهنگی در اجزای جمله، محمدکاظم کاظمی

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود را مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکلی وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

آیین نگارش، نگارش 8، هماهنگی در اجزای جمله، محمدکاظم کاظمی

هماهنگی در اجزای جمله

در یکی دو یادداشت پیش‌، از لزوم رابطه میان اجزای جمله‌، از جوانب مختلف سخن گفتیم‌. بحث امروز ما نیز تا حدی پیوسته به گذشته است‌، یعنی ضرورت هماهنگی میان فاعل و فعل‌، از نظر جمع و مفرد بودن‌، و این چیزی است که بسیاری از نویسندگان ما به دلایل مختلف از آن غافل می‌مانند. من در ویرایش‌هایم بسیار با این پدیده روبه‌رو هستم و اینک فقط چند نمونه می‌آورم با توضیحاتی در صورت لزوم‌. (فعل‌های ناهماهنگ را در گیومه می‌گذارم‌.)

 

1. از سوی دیگر «شهروندان‌» و «قاطبه مردم‌» نیز حق دارند که مطالبات خود را به طریق قانونی و با شیوه‌ی مسالمت‌آمیز به گوش دولت «برساند» و توجه دولت را به معضلات موجود در جامعه‌ی معطوف «کند».

 

2. «فراخنای‌» حوزه‌ی کار و پژوهشهای سایمن کریچلی در برگیرنده‌ی فلسفه‌ی مدرن اروپا، پدیدارشناسی‌، فلسفه و ادبیات‌، روانکاوی‌، علم اخلاق و سیاست‌، هایدگر، فروید، دریدا، لویناس و لاکان «اند».

کلمه‌ی کلیدی و مسندالیه جمله‌، «فراخنا» است‌. یعنی جمله چنین پیکره‌ای دارد: «فراخنای ... دربرگیرنده‌ی ... اند.» و چون «فراخنا» مفرد است‌، فعل اسنادی آن نباید جمع باشد. پس باید چنین نوشت‌:

«فراخنای‌» حوزه‌ی کار و پژوهش‌های سایمن کریچلی در برگیرنده‌ی فلسفه‌ی مدرن اروپا، پدیدارشناسی‌، فلسفه و ادبیات‌، روانکاوی‌، علم اخلاق و سیاست‌، هایدگر، فروید، دریدا، لویناس و لاکان «است‌».

حالا چرا دوست نویسنده‌ی ما «اند» به کار برده‌بود؟ شاید چون از چند چیز مختلف اسم برده بود مثل فلسفه و ادبیات و روانکاوی و... گمان کرده بود که فعل اسنادی را هم باید جمع ببندد.

 

در عبارت زیر، نیز گویا چنین اتفاقی افتاده است‌، یعنی نویسنده برای «روشنفکر» فعل «تماشا کرده‌اند» آورده است‌:

«روشنفکر» افغانی به دلیل تأثیرپذیری از محیط و تعامل و تغافل حاکم بر ذهن اجتماعی‌، مفهوم رسالت ملی را نوعاً در آیینه منافع و علایق قومی‌، سمتی محیطی‌، جناحی و ایدئولوژیکی تماشا «کرده‌اند».

 

«تعداد» نیروهای دولتی که برای سرکوب شورشیان فرستاده شدند، به 35 هزار نفر «می‌رسیدند».

در عبارت بالا، همین جمع و مفرد به شکل مخفی‌تری رخ داده است‌. چون نویسنده از «نیروها» اسم برده‌، گمان کرده است که باید «می‌رسید» را هم جمع ببندد، و از این غفلت کرده که «می‌رسید» به کلمه‌ی «تعداد» برمی‌گردد و بنابراین‌، باید مفرد باشد. وقتی جمله را چنین خلاصه کنیم‌، عیب آن آشکار می‌شود «تعداد ... به 35 هزار نفر می‌رسیدند». پس باید چنین نوشت‌:

«تعداد» نیروهای دولتی که برای سرکوب شورشیان فرستاده شدند، به 35 هزار نفر «می‌رسید».

البته اگر کلمه‌ی «تعداد» در کار نباشد و «نیروها» فاعل باشند، فعل باید جمع بسته شود، مثلاً چنین‌:

«نیروهای‌» دولتی که برای سرکوب شورشیان فرستاده شدند، 35 هزار نفر «بودند».

تا اینجا، ما از این عبارت‌، رفع مشکل کردیم‌. حالا اگر بخواهیم آن را زیباتر و شیواتر بنویسیم چه می‌کنیم‌؟ من این را ترجیح می‌دهم‌.

35 هزار نفر نیروی دولتی برای سرکوب شورشیان فرستاده شدند.

حُسن این عبارت این است که قسمت کلیدی «35 هزار نفر» به ابتدای جمله آمده است و بیش از شکل سابق توجه خواننده را به خود منعطف می‌کند.

 

و این هم موردی بسیار مشابه بالا:

دشمنانم که شمارشان چندان کم نیستند اگر از این راز هولناک با خبر گردند چه خواهند گفت‌؟

در اینجا نیز، «کم‌بودن‌» به «شمار» بر می‌گردد، پس باید مفرد باشد. در واقع ما دو جمله داریم‌. در یکی فاعل «دشمنان‌» است و فعل آن «باخبرگردند» و این درست است‌. جمله‌ی دیگر، یک جمله‌ی معترضه است «شمارشان چندان کم نیستند» و اینجا، فعل و فاعل مطابقت ندارند. اگر این جمله معترضه را در میان خطهای تیره قرار دهیم‌، عیب کار آشکار می‌شود:

دشمنانم ـ که شمارشان چندان کم نیستند ـ اگر از این راز هولناک با خبر گردند چه خواهند گفت‌؟

 تاریخ درج مطلب در وبلاگ نویسنده: دوشنبه 7 خرداد ۱۳۸۳

منبع:

وبلاگ شخصی آقای محمد کاظم کاظمی

http://mkkazemi.persianblog.ir

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1055 به تاریخ 930414, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  یکشنبه 15 تیر1393ساعت 19:23  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

کنفرانس ادبی؛ توحید؛ زینب برجی نژاد

در ادامه مقاله‌ای از خانم زینب برجی نژاد که در سایت پژوهشکده‌ی باقرالعلوم درج شده است و مباحث مطرح شده در این جلسه‌ی تفسیر قرآن را به طور مشروح در بر دارد را با هم می‌خوانیم:

این کلمه در اصل (وحد) است و دارای دو استعمال می‌باشد؛ یکی آنکه، اسم استعمال می‌شود به معنی یکی و بکنفر است و استعمال دوم اینکه وصف باشد یعنی یکتا و بی همتا و این استعمال بذات باریتعالی اطلاق می‌شود[1] [2]و یا بمعنای کسیکه شریکی در خلقت ندارد[3] و بمعنای عبادت خداوند یکتا است که ضد شرک است[4] و یا ایمان به خدایی که شریکی ندارد.[5]

  توحید در اصطلاح به معنای، علم و اقرار به یکتایی خدای تعالی و شریک نداشتن در صفات اوست[6] و به عنوان یک اصل اعتقادی بمعنای یگانه دانستن و یکتا شمردن خدا است.[7]

 

اصل توحید در قرآن:

  در قرآن کریم کلمة «توحید» و مشتقات آن؛ مثل «وَحّدَ»، «یُوَحِدُ»، «موَحّد» اصلاً به کار نرفته است، اگر سراسر قرآن را بررسی کنید، حتی یک مورد کلمة «توحید» یافت نمی‌شود و نیز مشتقات آن هم در قرآن نیامده است، بلکه آن اصلی که قرآن بعنوان اساسی‌ترین اصل معرفی می‌کند با عبارات زیر ذکر شده است:

1-    قل هو الله احد: بگو او خدای یکتاست (اخلاص/1)

2-    انما الهکم الهٌ واحد: به راستی که تنها معبود شما،‌معبود یکتاست (کهف/110)

3-    اعبدو الله مالکم من اله غیره: خدا را عبادت کنید، غیر از خدا معبودی برای شما نیست. (اعراف/59)

4-    لا اله الا الله: هیچ معبودی جز خدا نیست. (صافات/35)

5-    لا اله الا هو: هیچ معبودی جز او نیست. (بقره/163)

  آنچه که قرآن به عنوان نخستین اصل مطرح می‌کند این است که باید معتقد باشیم، «خدایی جز اله واحد نیست» و باید جز «الله» را پرستش نکنیم؛ «الهکم اله واحد» و «لقد بعثنا فی کل امه رسولاً أن اعبدو الله واجتبوا الطاغوت» و به یقین، در هر امتی رسولی را مبعوث کردیم، تا خدا را عبادت کنید و از طاغوت اجتناب کنید. (نحل/36) این سرلوحة دعوت انبیاء است؛ پرستش الله و اجتناب از طاغوت.[8]

 

توحید در روایات:

از ائمه اطهار-علیهم السلام- با تعابیر مختلف نقل شده که سعادت دنیا و آخرت، ‌مرهون توحید است. از جمله اینکه« کلمة لا اله الا الله» بهای بهشت است.[9]

امام رضا(ع) در روایتی می‌فرماید: «اول مرتبه از عبادت خدا، شناخت اوست و ریشة شناختن خدا، یگانه دانستن اوست.»[10]

 

دلائل توحید:

1-  هماهنگی: بهترین و ساده‌ترین دلیل توحید، وجود نظم و هماهنگی عجیب بین موجودات است. هماهنگی در میان اجزاء یک ساختمان، مقاله‌های یک کتاب، سطرهای یک نامه بهترین دلیل آن است که سازنده و نویسنده یکی است. توازن و تناسب در آفرینش بهترین و ساده‌ترین دلیل یکتایی اوست. ضعف‌ها با قدرت‌ها، حمله‌ها با دفاع‌ها، خشونت‌ها با عاطفه‌ها، چنان بهم آمیخته که انسان را گیج می‌کند و در جمع یک نظام هماهنگی را به وجود آورده است.

2-  خداوند كمال مطلق است و هيچ حد و مرز و اندازه­اي در او راه ندارد ، آفريدگاري كه ازلي و ابدي است، پروردگاري كه زمان و مكان مخلوق اوست، جز يكي نمي­تواند باشد. اگر به معنا نامحدود و نامتناهي بودن خداوند توجه كنيم مي­فهميم كه نامحدود جز يكي نمي­تواند باشد؛ زيرا تعداد موجب محدوديت و متناهي بودن است.

 

مراتب توحید:

1-  توحید در «وجوب وجود»: نخستین مرتبه از مراتب توحید، توحید در «وجوب وجود» است، به این معنا که موجودی جز «الله» وجودی از خود ندارد. یعنی تنها او است که وجودش ذاتاً ضروری است و سایر موجودات، وجودشان از او است.[11]

2- توحید در «خالقیت»: دومین مرتبه از مراتب توحید، توحید در خالقیت است؛ یعنی آفریننده‌ای جز الله نیست که نتیجه طبیعی مرتبة قبلی توحید است. آیات زیادی از قرآن کریم دلالت بر این مرتبه از مراتب  توحید دارد.( زمر/ 62، روم/40)

3-  توحید در «ربوبیت تکوینی» یعنی بعد از اینکه پذیرفتیم آفرینندة جهان یکی است، آیا غیر از خدا کسی دست اندر کار تدبیر جهان است که بدون ارادة او در تدبیر جهان مؤثر باشد؟ اگر کسی قائل به این باشد که جهان را «الله» آفریده ولی بعد از آفرینش، ارادة جهان به دست کسی دیگر است... این همان شرک در ربوبیت یا تدبیر است. در این مرحله، موحّد کسی است که معتقد باشد همانگونه که جهان در آفرینش نیازی به غیر «الله» ندارد، تدبیر و اداره و ربوبیت تکوینی جهان هم منحصر به اوست.

4-  توحید در «ربوبیت تشریعی»: این مرتبه از توحید به این معنا است که حالا که آفرینندة ما خداست، اختیار وجود ما به دست اوست و تدبیر زندگی ما هم استقلالاً از اوست معتقد باشیم به اینکه جز او حق فرمان دادن و قانون وضع کردن برای ما ندارد. هر کس دیگری بخواهد به دیگری دستور بدهد، باید به اجازة «الله» باشد، هر قانون باید به پشتوانة امضا و اجازة الهی رسمیت پیدا کند. این، توحید در «ربوبیت تشریعی» است. شواهدی از آیات قرآن بر این مطلب دلالت دارد. (نساء/ 59 و مائده/ 44)

5-  توحید در «الوهیت و معبودیت»:‌ یعنی کسی جز «الله» سزاوار پرستش نیست. این هم، نتیجة طبیعی همان اعتقادات قلبی است، وقتی هستی ما از «الله» ‌است اختیار وجود ما به دست اوست، تأثیر استقلالی در جهان از اوست، حق فرمان دادن و قانون وضع کردن هم منحصر به اوست، دیگر جای پرستش برای کسی دیگر باقی نمی‌ماند. چون پرستیدن، در واقع اظهار بندگی کردن و خود را بی چون و چرا در اختیار کسی قرار دادن است و اظهار اینکه من مال تو هستم، یعنی: بندگی همین را افاده می‌کند، چنین امری نسبت به کسی سزاوار است که او واقعاً مالک باشد.[12]

6-  توحید در «عبادت»: یعنی اینکه انسان در مقام عمل، کسی جز «الله» را نپرستد و در مقابل غیر او سر تسلیم فرود نیاورد، «ایاک نعبد» (الفاتحه/ 5)

برخی از آیاتی که بر این مطلب دلالت دارند عبارتند از: (اسراء/ 23 و حج/77 و مؤمنون/ 23)

7-  توحید در «استعانت»: این مرتبه از مراتب توحید به این معنا است که عملآً انسان از کس دیگری جز «الله» کمک نخواهد. وقتی ما مؤثر حقیقی را «الله» شمردیم، ‌معنایش این است که جز به ارادة او، سود و زیان به ما نمی‌رسد، آن وقت از چه کسی کمک خواهیم گرفت؟ «ایاک نعبد و ایاک نستعین» (الفاتحه/5)

بسیاری از آیات قرآن کریم بعد از امر به پرستش خدا، امر به توکل بر خدا کرده است؛ (هود/ 123 و توبه/ 129)

8- توحید در «خوف»:‌این مرتبه یعنی انسان جز از «الله» نترسد؛ وقتی مؤثر حقیقی اوست دیگر از که بترسیم؟ کس دیگر کاره‌ای نیست، قدرتی ندارد تا من از او بترسم، هر تاثیری از اوست، دیگران، ابزارند و مجرای کارند. موحد کامل کسی است که جز از «الله» نترسد.[13]

آیات زیادی در قرآن وجود دارد که حول محور توحید در خوف بحث می‌کند (آل عمران/ 175 و احزاب/ 39)

9- توحید در «رجاء»: به این معنا است که امیدی جز «الله» نداشته باشیم. و این نتیجة اعتقاد به «ربوبیت تکوینی» است، اگر واقعاً معتقدیم که مؤثر حقیقی در جهان خداست، امید به چه کسی داشته باشیم؟ کسی دیگر که اصالتاً کاره‌ای نیست، پس امیدها باید منحصراً به او باشد.

10- توحید در «محبت»: کسی که معتقد باشد که همة کمالها و جمالها اصالتاً از خداست، محبت او هم اصالتاً به خدا تعلق می‌گیرد، دیگر کمالها و جمالها عاریه‌ای است، ما محبتی به هر کسی داشته باشیم بواسطة آن است که کمالی یا جمالی دارد، وقتی دانستیم که این کمالها و جمالها عاریه‌ای است و آن کسی که کمال ذاتی و جمال ذاتی دارد فقط «الله» است، نباید جز او را اصالتاً دوست داشت.

موحد کامل کسی است که دل تنها در گرو محبت خدا دارد و اگر کسی دیگری را دوست دارد؛ در شعاع محبت خدا و به خاطر خدا باشد.[14]

11- توحید در «وجود استقلالی خدا» (شهود نیازمندی تمام شئون هستی به الله). بالاخره توحید می‌رسد به جائی که انسان عیناً مشاهده می‌کند که کل هستی و تمامی شئون هستی نیازمند به «الله» است بلکه جز نیاز، چیزی نیست اگر معرفت انسان و ایمانش کاملتر شود به حدی می‌رسد که این حقیقت را «مشهود» می‌کند و می‌یابد.[15]

 

زمینه‌های توحید:

برای دستیابی به مراتب توحید، عوامل و زمینه­های مختلفی وجود دارد که در اینجا چند نمونه ذکر می­شود:

1- خوف از عذاب الهی: «بگو آیا غیر خدا را ولی خود انتخاب کنم؟ (خدایی) که آفرینندة آسمانها و زمین است؛ اوست که روزی می‌دهد و از کسی روزی نمی‌گیرد. بگو من مأمورم که نخستین مسلمان باشم، و (خداوند به من دستور داده که) از مشرکان نباش. بگو: من (نیز) اگر نافرمانی پروردگارم کنم، از عذاب روزی بزرگ (روز رستاخیز) می‌ترسم» (انعام. 14-15)

حضرت موسی (ع) در این آیه بیان می‌دارد که بگو من یقین دارم و می‌ترسم که اگر امر خدا را ترک و او را معصیت کنم یا غیر او را ولی خود قرار داده، پرستش کنم، در آن روز بزرگ و هولناک که دلها را به طپش می‌افکند، یعنی روز قیامت، گرفتار عذاب خدا شوم.[16]

2- تعقل: «(هنگامیکه ابراهیم را حاضر کردند) گفتند: آیا تو با خدایان ما این کار را  کرده‌ای؟ گفت: بلکه این کار را بزرگشان کرده است؛ از آنها بپرسید اگر سخن می‌گویند. آنها به وجدان خویش بازگشتند؛ (به خود) گفتند: حقا که شما ستمگرید» (انبیاء 64-63-62)

 این آیات اشاره دارد که ابراهیم(ع) با دعوت به تعقل، بت پرستان را تکان داد، وجدان خفتة آنها را بیدار کرد و همچون طوفانی که خاکستر‌های فراوان را از روی شعله‌های آتش برگیرد و چنانکه قرآن می‌گوید: به وجدان و فطرتشان بازگشتند و به خود گفتند حقا که ظالم و ستمگرید.[17]

3- فضل خدا: «من از آیین پدرانم ابراهیم و اسحاق و یعقوب پیروی کردم. برای ما شایسته نبود چیزی را همتای خدا قرار دهیم؛ این از فضل خدا بر ما و بر مردم است؛ ولی بیشتر مردم شکرگزاری نمی‌کنند.» (یوسف/38)

آری یکی از موهبت‌ها و فضل خدا بر خاندان نبوت این است که مقام یکتاپرستی را به آنها عطا فرموده است و آنها در مقابل این موهبت و نعمت سپاسگذاری می‌کنند. خداوند مهربان توفیق این موهبت و نعمت را برای مابقی مردم عطا فرموده ولی اکثر آنان از این موقعیت برخوردار نمی‌شوند.[18]

5- کیفر: «(ای پیامبر) برای آنان مثالی بزن، آن دو مرد، که برای یکی از آنها در باغ از انواع انگورها قرار دادیم و گرداگرد آن دو (باغ) را با درختان نخل پوشاندیم، هر دو باغ میوه آورده بود، این باغ، درآمد فراوانی داشت، به همین جهت به دوستش چنین گفت: من از نظر ثروت از تو برتر و از نظر نفرات نیرومندترم. در حالیکه نسبت به خود ستمکار بود در باغ خویش گام نهاد و گفت: من گمان نمی‌کنم هرگز این باغ نابود شود. و باور نمی‌کنم قیامت برپا گردد... به هر حال عذاب الهی فرا رسید و تمام میوه‌های آن نابود شد و او به خاطر هزینه‌هایی که در آن صرف کرده بود، پیوسته دستهای خود را به هم می مالید و می‌گفت:‌ای کاش کسی را همتای پروردگارم قرار نداده بودم و...» (کهف/ 45 تا 32)

 

آثار توحید:

با توجه به منابع دینی آثار متعددی را می­توان برای این صفت ذکر کرد که در اینجا چند نمونه آورده می­شود:

1-  آرامش: «و دلهایشان را محکم ساختیم در آن موقع که قیام کردند و گفتند: پروردگار ما، پروردگار آسمانها و زمین است؛ هرگز غیر از او معبودی را نمی‌خوانیم...» (کهف/14) کلمة ربط به معنای محکم بستن است و «ربط بر دلها» کنایه از سلب اضطراب و قلق از آنهاست.[19]

2-  اجابت دعا: «وذوالنون (یونس) را (به یاد آور) در آن هنگام که خشمگین (از میان قوم خود) رفت و چنین می‌پنداشت که ما بر او تنگ خواهیم گرفت؛ (اما موقعی که در کام نهنگ فرو رفت) در آن ظلمت‌ها صدا زد: (خداوندا) جز تو معبودی نیست، منزهی تو! من از ستمکاران بودم. اما دعای او به اجابت رساندیم و از آن اندوه نجاتش بخشیدیم، و اینگونه مؤمنان را نجات مي‌دهیم.» (انبیاء/ 87-88) این یک برنامة اختصاصی برای یونس نبود بلکه هر کس از مؤمنان از تقصیر خویش، عذر به درگاه خدا آورد و از ذات پاکش مدد و رحمت طلبد، دعایش را مستجاب و اندوهش را برطرف خواهیم کرد.[20]

3-  ثمربخشی اعمال: «این، هدایت خداست که هر کس از بندگان خود را بخواهد با آن راهنمایی می‌کند، و اگر آنها مشرک شوند، اعمال (نیکی) که انجام داده‌اند، نابود می‌گردد (و نتیجه‌ای از آن نمی‌گیرند). (انعام/88)

شرک عامل محو و باطل شدن کارهاست. در سنت الهی، تبعیض نیست. حتی اگر پیامبران شرک ورزند، تنبیه می‌شوند و این اقرار به یکتایی خداوند است که به اعمال ثمره می‌دهد.[21]

4-  عبادت: «ما نوح را به سوی قومش فرستادیم؛ او به آنان گفت: ای قوم من! (تنها) خدای یگانه را پرستش کنید، که معبودی جز او برای شما نیست... (اعراف/59)

از این آیه به خوبی استفاده مي‌شود که بت پرستی مهمترین خار بر سر راه سعادت همة انسانها بوده است و این باغبانهای توحید (پیامبران الهی) برای تربیت انواع گلها و درختان پرثمر در سرزمین جوامع انسانی قبل از هر چیزی دامن به کمر می‌زند تا با داس تعلیمات سازندة خود این خارهای مزاحم را ریشه کن سازند.[22]

5-  عطایای خدا: «.. هنگامیکه از آنان و آنچه غیر خدا می‌پرستیدند کناره‌گیری کرد، ما اسحاق و یعقوب را به او بخشیدیم؛ و هر یک را پیامبری (بزرگ) قرار دادیم. و از رحمت خود به آنان عطا کردیم؛ و برای آنها نام نیک و مقام برجسته‌ای (در میان همة امتها) قرار دادیم.» (مریم/48-49-50)

 هنگامیکه مریم از بت پرستان کناره‌گیری کرد و بسوی ارض مقدس رفت، فرزندی چون اسحاق و فرزند زاده‌ای چون یعقوب به او بخشیده شد و سوز هجران و فراق خویشاوندان را با بخشیدن فرزندان، تسکین داد و آنها را نیز زیور نبوت بیاراست و خداوند آنها را در میان مردم مورد احترام قرار داد و نام نیکوی آنها، زبانزد خاص و عام گردید. پیروان همة ادیان، ابراهیم و ذریة او را دوست مي‌دارند و ثناخوان آنها هستند و آنها را تابع دین خود مي‌دانند.[23]

6-    مصونیت از شیطان: «چرا که او، بر کسانیکه ایمان دارند و بر پروردگارشان توکل می‌کنند، تسلطی ندارد» (نحل/99)

تسلط شیطان بر مردمانی است که او را دوست داشته و به تحریک او به خدای خود شریک آورده‌اند و شیطان را دوست می‌دارند و اطاعت او مي‌کنند و وسوسة او را قبول مي‌کنند.[24]

7-  سبقت در خیر: «وآنها که به پروردگارشان شرک نمی‌ورزند، و آنها که نهایت کوشش را در انجام طاعات به خرج مي‌دهند.... چنین کسانی در خیرات سرعت می‌کنند و از دیگران پیشی می‌گیرند.» (مؤمنون61-60-59) از صفات مؤمنین است که تنها به خدا ایمان دارند و برای او شریک نمی‌گیرند و به رسولان او و به روز جزا هم ایمان دارند، و به همین جهت عمل صالح انجام مي‌دهند و در خیرات و اعمال صالح سرعت نموده، و به سوی آن سبقت مي‌جویند، یعنی از دیگران پیشی می‌گیرند.[25]

 

موانع توحید:

1-  تکبر و غرور: «ما نوح را به سوی قومش فرستادیم؛ او به آنها گفت: ای قوم من! خدای یکتا را بپرستید....جمعیت اشرافی (و مغرور) از قوم نوح که کافر بودند گفتند: این مرد جز بشری همچون شما نیست، که می‌خواهد بر شما برتری جوید، اگر خدا مي‌خواست (پیامبری بفرستد) فرشتگانی نازل می‌کرد؛ ما چنین چیزی را هرگز در نیاکان خود نشنیده‌ایم.» (مؤمنون/ 24-23)

2-  تقلید کورکورانه: «گفتند آیا به سراغ ما آمده‌ای که تنها خدای یگانه را بپرستیم، و آنچه را پدران ما می‌پرستیدند، رها کنیم؟...» (اعراف/ 70) همانطور که آیه بیان می‌کند سطح افکار آنان به قدری پایین بود که از پرستش خدای یگانه وحشت داشتند و پراکندگی و تعدد خدایان را برای  خود، مایه افتخار می‌پنداشتند.[26]

3-  جهل: «آنها غیر از خداوند، چیزهایی را می‌پرستند که او هیچگونه دلیلی بر آن نازل نکرده است و چیزهایی که علم و آگاهی به آن ندارند...» (حج/71) یکی از روشن‌ترین دلائل بطلان شرک و بت پرستی این است که هیچگونه دلیل عقلی و نقلی بر جواز این عمل دلالت نمی‌کند. آنها معبودهایی را می‌پرستند که علم و دانشی به حقانیت آنها ندارند یعنی نه از طریق دستور الهی و نه از طریق دلیل عقلی هیچ حجت و برهانی برای کار خود مطلقا ندارند.[27]

4- محیط شرک: «و بنی اسرائیل را (سالم) از دریا عبور دادیم؛ (ناگاه) در راه خود به گروهی رسیدند که اطراف بتهایشان، با تواضع و خضوع، گرد آمده بودند. (در این هنگام بنی اسرائیل) به موسی گفتند: تو هم برای ما معبودی قرار ده همانگونه که آنها معبودانی دارند. گفت: شما جمعیتی جاهل و نادان هستید.» (اعراف/ 138) شک نیست که بنی اسرائیل قبل از مشاهدة این گروه بت پرستان زمینة فکری مساعدی بر اثر زندگی مداوم در میان مصریان بت پرست برای این موضوع داشتند ولی مشاهدة این صحنه گویا جرقه‌ای شد که زمینه‌های قبلی خود را نشان دهند اما در هر حال این جریان نشان مي‌دهد که انسان تا چه اندازه، تحت تاثیر محیط قرار دارد.[28]

5- هوای نفس: (موسی به سامری گفت: تو چرا این کار را کردی؟ گفت: من چیزی دیدم که آنها ندیدند؛ من قسمتی از آثار رسول (و فرستادة خدا) را گرفتم و سپس آن را افکندم و اینچنین (هوای) نفس من این کار را در نظرم جلوه داد» (طه/ 95-96) برای برطرف کردن انحراف ابتدا باید ریشة انحراف را بررسی کرد (فبما خطبک سامری) باید با منحرفان و مفسدان فرهنگی برخورد کرد .طراحان انحراف از جهل مردم ااستفاده می‌کنند و حتی از مقدسات نیز سوء استفاده می‌کنند. اگر هنر با هوای نفس همراه باشد، بالاترین خطرهاست.[29]


***

[1] . قرشی، سید علی اکبر؛ قاموس قرآن، تهران،‌ انتشارات دار الکتب الاسلامیه، 1371، چاپ ششم، ج 1، ص 34.

[2] . راغب، اصفهانی، حسین بن محمد؛ المفردات فی غریب القرآن، دمشق بیروت، انتشارات دارالعلم الدار الشامیه، 1412، چاپ اول، ج 1، ص 858.

[3] . طریحی، فخرالدین؛ مجمع البحرین، تهران، کتابفروشی مرتضوی، 1375، چاپ سوم، ج 3، ص 157.

[4] . رضا، مهیار؛ فرهنگ ابجدی عربی- فارسی،تهران،اسلامی،  1376،  ص 272.

[5] . فراهیدی، خلیل بن احمد؛ العین، قم، انتشارات هجرت،1410، چاپ دوم، ج 3، ص 286.

[6] . هاشمی رفسنجانی؛ برگزیده فرهنگ قرآن، قم، بوستان کتاب، 1387، چاپ اول، ص 93.

[7] . مصباح یزدی، محمد تقی؛ معارف قرآن، قم، مؤسسه در راه حق، ص 48.

[8] . مصباح یزدی، محمدتقی؛ معارف قرآن، ص 48.

[9] . الصدوق؛ التوحید، قم المقدسه، مؤسسه النشر الاسلامی، التابعه لجماعه المدرسین، 1416، چاپ ششم، ص 21، ح 13.

[10] . همان، ص 34، ح 2.

[11] . مصباح یزدی، محمدتقی؛ معارف قرآن، ص 49.

[12] . فرّخی، اسماعیل؛ توحید در اخلاق، قم، انتشارات پارسایان،‌1377، چاپ اول، ص 50.

[13] . مصباح یزدی، محمد تقی، معارف قرآن، ص 51.

[14] . همان، ص 51.

[15] . فرخی، اسماعیل، توحید در اخلاق، ص 115.

[16] . طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البیان فی نفسیر القرآن، تهران، ناصر خسرو، 1372، چاپ سوم، ج 8، ص 29.

[17] . مکارم شیرازی، ناصر، نمونه، تهران، دارالکتب الاسلامیه، 1374،‌چاپ اول، ج 13، ص 439-440

[18] . نجفی خمینی، محمد جواد، به تفسیر آسان، تهران، انتشارات اسلامی، 1388، چاپ اول، ج 8، ص 116.

[19] . طباطبایی، محمد حسین، المیزان، قم، دفتر انتشارات اسلامی، جامعه مدرسین، 1417، چاپ پنجم، ج 13، ص 348.

[20] . مکارم شیرازی،‌ناصر، نمونه، ج 13، ص 487.

[21] . قرائتی، محسن، تفسیر نور؛ تهران، مرکز فرهنگی درسهایی از قرآن، 1383، چاپ یازدهم، ج 3، ص 304.

[22] .نجفی خمینی، محمدجواد، تفسیر آسان، ج 5، ص 237.

[23] .طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البیان فی نفسیر القرآن، ج 15، ص 177.

[24] . کاشانی، ملا فتح الله؛ منهج الصادقین فی الزام المخالفین،‌تهران، کتابفروشی محمد حسن معلمی، 1336، ج 5، ص 224.

[25] . طباطبایی، محمد حسین؛ نفسیر المیزان، ج 15، ص 57.

[26] . مکارم شیرازی، ناصر؛ تفسیر نمونه، ج 6، ص 230.

[27] .همان، ج 14، ص 169.

[28] . همان، ج 6، ص 335.

[29] . قرائتی، محسن؛ تفسیر نور، ج 7، ص 385-384.

***

منبع: سایت پژوهشکده باقرالعلوم ع


برچسب‌ها: تفسیر قرآن, کنفرانس ادبی, تفسیر موضوعی قرآن
+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 تیر1393ساعت 10:56  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

3- کنفرانس ادبی؛ نگاهی به شعری از شادروان نجمه زارع؛ محمدکاظم کاظمی

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود را مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکلی وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد

نخواست او به من خسته ـ بی‌گمان ـ برسد

شکنجه بیشتر از این‌؟ که پیش چشم خودت‌

کسی که سهم تو باشد، به دیگران برسد

چه می‌کنی؟ اگر او را که خواستی یک عمر

به راحتی کسی از راه ناگهان برسد...

رها کنی‌، برود، از دلت جدا باشد

به آن‌که دوست‌تَرَش داشته‌، به آن برسد

رها کنی‌، بروند و دو تا پرنده شوند

خبـر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد

گلایه‌ای نکنی‌، بغض خویش را بخوری‌

که هق‌هق تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که‌... نه‌! نفرین نمی‌کنم‌، نکند

به او، که عاشق او بوده‌ام‌، زیان برسد

خدا کند فقط این عشق از سرم برود

خدا کند که فقط زود آن زمان برسد

این غزل را من باری در جایی دیدم و آن‌قدر برایم متمایز و برجسته به نظر آمد که مطلعش را بیشتر و پیشتر از نام شاعرش به خاطر سپردم‌. باری در میان جمعی از دوستان‌، خبر درگذشت نابهنگام «نجمه زارع‌« را شنیدم‌، ولی این خبر آن‌گاه برایم تکان‌دهنده شد که توأم شد با این تکمله که سراینده‌ی غزل «خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد».

باری‌، این غزل از روان‌شاد نجمه زارع‌، آتشفشانی از عواطف است‌، ولی نه با فورانی یک‌دَم‌، بلکه پیوسته و متوالی که در طول غزل امتداد می‌یابد و دَم به دَم قوی‌تر می‌شود.

شایسته است که پیش از بحث درباره‌ی دیگر جوانب این شعر، نگاهی به ساختار معنایی‌اش بیفکنیم و بنگریم که در این ساحت‌، چه بدایعی در آن می‌توان یافت‌.

این غزل‌، عاشقانه است‌، ولی یک عاشقانة خاص و عینی‌. یعنی از آن دسته شعرهایی نیست که در آنها فقط کلیّاتی از مفاهیم عاشقانه مطرح می‌شود و با یک اظهار محبت کلّی خاتمه می‌یابد. در اینجا شاعر یک حالت خاص عاشقانه را ترسیم کرده‌است‌، چیزی که اکنون به «عشق مثلّث» شهرت یافته و البته از دستاویزهای غالب اصحاب سینما در عصر حاضر است‌.

البته این مفهوم در شعر کهن ما نیز بی‌سابقه نیست‌. در مجموع هر جا که پای «رقیب‌» به میان می‌آید، به نوعی عشق مثلث در کار است‌. ولی تفاوت اصلی در این میان‌، این است که رقیب در شعر قدیم ما غالباً کلّی و حتی قدری اغراق‌آمیز به نظر می‌رسد. او همیشه آدمی است بدجنس و بدذات که هیچ‌گاه نیز از هاله‌ی ابهام بدر نمی‌آید و هیچ توصیف دیگری جز همین که معشوق را از چنگ عاشق می‌رباید، از او نمی‌یابیم‌. از این گذشته‌، احساس عاشق نسبت به او معلوم است که تنفّر است‌، ولی احساس خود معشوق نسبت به رقیب به خوبی ترسیم نمی‌شود. گویا معشوق متاعی است که در میان عاشق و رقیب مبادله و یا بر سر آن جنگ و دعوا می‌شود. حتی درست‌تر بگوییم‌، نقش رقیب در این شعرها پررنگ‌تر از خود معشوق است‌. معشوق در اینجا آدمی است بی‌اختیار، ناپایدار و دهان‌بین‌. {ن و: در میان باید به این نکته توجه داشت که رقیب که در شعر فارسی آمده است معنای امروزی است را ندارد یعنی به معنی کسی که با دیگری رقابت می‌کند نیست، در واقع رقیب کسی است که مانند دربان و حاجب و محافظ و آن‌که امروزه بادیگارد گفته می‌شود}

ولی در این شعر از نجمه زارع‌، رقیب یک انسان معمولی است‌، کسی همانند خود عاشق‌، و حتی شاید از خود او برای آن معشوق شایسته‌تر است‌، چنان که معشوق او را از شاعر بیشتر دوست می‌دارد «به آن که دوست‌ترش داشته‌، به آن برسد». از سویی دیگر، شاعر با همه شکنجه‌ای که احساس کرده است‌، باز هم آنان را دو پرنده می‌داند. چنین نیست که معشوق‌، کبوتری باشد، مثلاً در چنگال باز یا عقاب‌. آنها از یک جنس‌اند و با هم پرواز می‌کنند. به واقع اینجا انتخاب معشوق در کار است‌، نه آدم‌ربایی رقیب‌. چنین است که شعر، بسیار صادقانه و طبیعی می‌نماید، نه تصنّعی و اغراق‌آمیز.

این رفتار صادقانه و طبیعی‌، در کل‌ّ شعر موج می‌زند. به واقع هیچ‌یک از این سه تن‌، از دایرة انسانهای معقول و معمولی محیط ما بیرون نمی‌شوند. نمی‌دانم این توصیف را درباره‌ی نمایشنامه‌های شکسپیر در کجا خواندم که در آنها، انسانها هیچ‌گاه از قالب انسانهای طبیعی بیرون نمی‌شوند و رفتارهایشان نیز هیچ‌گاه خارق‌العاده نیست‌. به همین سبب‌، خواننده‌ی این آثار، می‌تواند ماجرا را کاملاً واقعی پنداشته و حتی این وقایع را با زندگی خود نیز مقایسه کند; و این چیزی است که مثلاً در آثار ویکتور هوگو نیست‌، چون در آنجا غالب قهرمانان‌، آدم‌هایی غیرمعمول‌اند با رفتارهایی خارق‌العاده‌.

باری‌، هیچ‌یک از این سه ضلع مثلث در این شعر رفتار یا شخصیتی اغراق‌آمیز ندارد. شاعر با این که این رویداد را همانند یک شکنجه تلقی می‌کند، می‌پذیرد که بالاخره محبت میان آن دو ضلع دیگر بیشتر بوده است‌. و باز او با وجود این شکنجه‌، آن‌قدر خویشتندار هست که نخواهد حتی هق‌هق او را بشنوند. اما با این خویشتنداری‌، گاهی هوای نفرین می‌کند و باز محبتی که دارد مانع این کار می‌شود. به واقع در اینجا او را درگیر دو حس‌ّ متضاد می‌یابیم که هیچ یک بر دیگری غلبه نمی‌یابد و این‌، از لطایف این غزل است‌.

به واقع این غزل برخوردار از یک احساس ساده و یکنواخت نیست‌، بلکه ترکیبی از احساس‌های گوناگون و گاه متضاد را در خود دارد و حفظ چنین حالتی در یک شعر، بسیار سهل نیست‌.

این زیر و رو شدن و تغییر احساس در بیت‌های متوالی‌، به غزل تنوّع و کششی دلپذیر داده است‌. شعر از توصیف رنج و حسرت شروع می‌شود، به بغض و گلایه می‌رسد و تا سرحدّ نفرین پیش می‌رود، ولی این احساس دوباره به دوستی برگشت می‌کند و در نهایت به یأسی امیدوارانه می‌رسد. شاعر چون نمی‌تواند این تضاد احساسی را تحمل کند، در نهایت آرزومند فراموش کردن این ماجرا می‌شود و بی‌صبرانه آن روز را انتظار می‌کشد.

اینجا نیز سخن شاعر طبیعی و بر مبنای عواطف عموم انسان‌هاست‌. او یک قهرمان نیست تا بخواهد همه عمر را با آن عشق‌ِ سوخته سر کند. از آن طرف هم چنان ضعیف نیست که آرزوی مرگ کند و تیشه بر سر خویش بزند. او همانند بسیاری از کسانی که از وصالی نومید شده‌اند، آرزومند فراموش کردن این ماجرا و ادامه‌ی یک زندگی طبیعی است‌.

این تضاد ظریف را ملاحظه کنید. شاعر در جایی می‌گوید «کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد»، یعنی معشوق را از آن‌ِ خود می‌داند، در حالی که در جایی دیگر اعتراف کرده است که «به آن که دوست‌ترش داشته‌، به آن برسد». گویا شاعر با وقوف به این حقیقت‌، باز هم معشوق را سهم خود می‌داند و این نیز از خصایل انسان‌هاست که در این امور، به آسانی تسلیم یک رویداد منطقی نمی‌شوند.

ویژگی‌هایی که تا کنون برشمردیم‌، قوّت نفوذ این غزل را افزایش داده است‌. شعر حکایت یک انسان واقعی است نه یک قهرمان‌، پس می‌تواند همه انسان‌های واقعی را به کار آید و پناهگاه عاطفی‌شان در لحظاتی باشد که چنین حالتی را تجربه می‌کنند. واقعیت این است که بیشتر مردم امروز، از جنس لیلی و مجنون و شیرین و فرهاد نیستند. از جنس کسانی‌اند که در این غزل توصیف شده‌اند. پس این هم‌ذات‌پنداری (اگر اصطلاح را درست به کار برده باشم‌) بهتر صورت می‌پذیرد.

می‌پذیرم که این حالت‌، این عشق مثلث‌، یک حالت خاص است و به همین لحاظ، ممکن است شعر فقط برای کسانی کاربرد خاص عاطفی یابد که چنین ماجرایی داشته‌اند. طبعاً ما در اینجا با یک محدودیت حوزه‌ی کاربرد شعر روبه‌روییم‌، ولی از جانبی دیگر، در این موقعیت خاص‌، شعر قدرت نفوذ بسیاری می‌یابد، چون توصیفی عینی و دقیق دارد.

خوب است قضیه را با مثالی دیگر روشن کنم‌. تصویر «مرگ‌» در غالب شعرهای ما کلّی و عام است‌، یعنی مرثیه‌های ما، غالباً به درد همه آنانی که کسی را از دست داده‌اند، می‌خورند. ولی اگر شاعری نوع خاصی از مرگ (مثلاً مرگ بر اثر تصادف در یک بزرگراه‌) را توصیف کند، این شعرش محدودیت حوزه‌ی کاربرد خواهد داشت و فقط کسانی را به کار می‌آید که با چنان مرگی روبه‌رو شده‌اند. ولی در عوض برای همان گروه از عزاداران‌، بسیار ملموس و تأثیرگذار است‌. به واقع اینجا دامنه‌ی کاربرد کمتر، ولی قوت نفوذ بیشتر می‌شود.

در این غزل‌، آشکارا، عاطفه بر دیگر عناصر شعر غلبه دارد. شعر گاه فاقد هر تصویری است و نیز از هنرمندیهای زبانی و موسیقیایی بهره‌ی چندانی ندارد و حتی گاه مختصر خللی از این جهات می‌یابد، چنان که در اینجا ما ناچاریم «ا» کلمه‌ی «این‌» را در تلفظ محسوب داریم‌، در حالی که بهتر بود در «از» ادغام شود و به صورت «ازین‌» خوانده شود.

شکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشم خودت‌

کسی که سهم تو باشد، به دیگران برسد

ولی با این‌همه‌، شعر را از نظر ساختار، استوار می‌یابیم و برخوردار از ریزه‌کاری‌های بلاغی‌. مطلع شعر بسیار تکان‌دهنده است‌، مخصوصاً مصراع اول‌. با این مصراع‌، شاعر روایت را از نیمه آغاز می‌کند. سپس آنچه را از نظر زمانی پیش از آن اتفاق افتاده است‌، در بیت‌های بعد می‌آورد. این مصراع‌، باری دیگر در موقعیت طبیعی خودش در بستر روایت تکرار می‌شود و این هم یک تکرار زیباست‌، چون ما همیشه عادت کرده‌ایم که مصراع مطلع را در پایان شعر بشنویم (یعنی همان ردّالمطلع که از صنایع کهن شعر فارسی است و البته در غزل امروز هم به نوعی احیا شده است‌.) ولی اینجا این ردّالمطلع در بیتی غیر از مقطع اتفاق می‌افتد و این خالی از لطفی نیست‌.

شعر روایی است‌، ولی این روایت به کمک توصیف واقعی رخدادها پیش نمی‌رود، بلکه به کمک بیان احساسات شاعر پیش می‌رود. در واقع شاعر با شرح گام به گام احساسش‌، داستان را نیز به صورت غیرمستقیم پیش می‌برد. این دقیقاً برخلاف روشی است که مثلاً وحشی بافقی در مسمط معروف «دوستان شرح پریشانی من گوش کنید» در پیش گرفته است‌. درونمایه‌ی هر دو شعر، شبیه هم است‌، ولی در آنجا روایت کاملاً خطی و سنتی است و حتی گاهی کسل‌کننده‌، با مقدمه و مؤخره‌ای کاملاً کلیشه‌ای‌.

و باز نکته‌ی دیگر در غزل "نجمه زارع" ‌، این است که شاعر زمان گذشته را روایت می‌کند، ولی فعل‌ها همه مربوط به آینده‌اند و این هم خالی از غرابتی نیست‌.

و بالاخره این شعر، از یک خاصیت مهم بلاغی برخوردار است‌، حُسن مطلع و در عین حال‌، اوج گرفتن لحظه به لحظه‌ی شعر. بسیاری شعرها حُسن مطلع دارند و گاه به واسطه‌ی همان مطلع خویش مشهور می‌شوند، همانند غزل «آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟» از مرحوم شهریار. ولی به تدریج‌، همانند شعله‌ای روی به خاموشی می‌گذارند. ولی در غزل نجمه زارع‌، با آن‌که مطلع برجسته است‌، اوج عاطفی غزل‌، در اواخر آن است‌. بیت‌ها همانند پتک‌هایی‌اند که هر بار محکم‌تر کوبیده می‌شوند.

کلام آخر این که ما البته هیچ‌گاه نمی‌توانیم مدعی شویم که شاعر از یک تجربه‌ی واقعی زندگی خویش سخن می‌گوید. چه بسا که شعر هیچ زمینه‌ی تجربی در شاعرش نداشته است‌، ولی مهم این است که او توانسته است این حالت را درست دریابد و درست توصیف کند و همه احساسات متضاد حاصل از آن را به تصویر بکشد. این برای ما مهم است و آموزنده‌.

محمد کاظم کاظمی

 

منبع:

وبلاگ شخصی آقای محمد کاظم کاظمی

http://mkkazemi.persianblog.ir

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1054 به تاریخ 930407, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  دوشنبه 9 تیر1393ساعت 12:18  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

3- کنفرانس ادبی؛ آیین نگارش، نگارش 7، درست نوشتن، محمدکاظم کاظمی

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود را مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکلی وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

آیین نگارش، نگارش 7، درست نوشتن، محمدکاظم کاظمی

درست نوشتن

شاید عبارت مشهور «سنگ سیاه حجرالاسود» را شنیده‌اید و خود نیز از نوشتن چنین عبارتی خودداری می‌کنید، چون «حجرالاسود» همان «سنگ سیاه‌» است و بدین ترتیب‌، این عبارت‌، می‌شود «سنگ سیاه سنگ سیاه‌».

ولی ما گاه نظیر این کار را به صورت‌هایی پنهان‌تر، می‌کنیم و عبارت‌هایی می‌نویسیم که هرچند این عریانی را ندارد، با کمی دقت‌، از همین دست است‌. مثلاً یکی از دوستان‌، در جایی فعل «به وقوع می‌پیوندد» را برای «واقعه‌» به کار برده است‌، بدون دقت در این که «واقعه‌» و «وقوع‌» از یک ریشه‌اند و «واقعه‌»، شکل به وقوع پیوسته‌ی یک کار است‌.

 

این واقعه در سالهای 457 ـ 438 م در زمان حکومت یزدگرد دوم پادشاه ساسانی به وقوع می‌پیوندد.

و من‌، در ویرایش‌، فعل «رخ می‌دهد» را به جای «به وقوع می‌پیوندد» نهادم‌.

این واقعه در سال‌های 457 ـ 438 م در زمان حکومت یزدگرد دوم پادشاه ساسانی رخ می‌دهد.

 

و در جایی دیگر، نویسنده‌ای‌، گفته است که «داستانها خود را از داستان‌نویسی سنتی جدا کرده و از تکنیکهای جدید داستان‌نویسی استفاده کرده‌اند.» ببینید:

از نظر فرم و زبان‌، داستان‌های این دوره با این که خود را از داستان‌نویسی سنتی جدا کرده و از تکنیک‌های جدید داستان‌نویسی استفاده کرده‌اند، اما هنوز در مرز تجربه‌های آغازین به سر می‌برند.

به واقع‌، دوست ما، «داستان‌» را به جای «داستان‌نویس‌» آورده است‌.

 

در اینجا نیز شکل مخفی‌تر این «سنگ سیاه‌...» دیده می‌شود:

توده‌ها نیازمند شنیدن مفاهیمی هستند که استعدادشان‌، توان درک شرایط اجتماعی‌شان و ظرفیت هضم آن را داشته باشد.

«استعداد» در واقع همان «توان‌» است‌. پس نمی‌توان گفت «استعداد کسی توان درک دارد» بلکه باید گفت «خود آن کس توان درک دارد.» و یا «آن کس‌، استعداد درک دارد.» پس از میان «استعداد» و «توان‌» باید یکی را انتخاب کرد و من «توان‌» را انتخاب کردم‌:

توده‌ها نیازمند شنیدن مفاهیمی هستند که توان درک شرایط اجتماعی و ظرفیت هضم آن را داشته باشند.

 

و این هم یکی دیگر.

به همین دلیل هم ترتیب قرار گرفتن نویسندگان در کتاب بر اساس تاریخ تولد آنان تنظیم شده است‌.

اینجا، «ترتیب‌» و «تنظیم‌» چنین حالتی دارند. خلاصه‌ی سخن نویسنده این است‌: «ترتیب‌، تنظیم شده است‌.» در حالی که این نه «ترتیب‌»، بلکه «خود اسم نویسندگان‌» است که تنظیم می‌شود. این عبارت را چنین می‌توان اصلاح کرد:

به همین دلیل هم ترتیب قرار گرفتن نویسندگان در کتاب بر اساس تاریخ تولد آنان است‌.

در یک ویرایش جدی‌تر، می‌توان به همین شیوه ادامه داد و «قرارگرفتن‌» را هم برداشت‌.

به همین دلیل هم ترتیب نویسندگان در کتاب‌، براساس تاریخ تولد آنان است‌.

و این «ترتیب‌»، خود «قرارگرفتن‌» را هم می‌رساند. (درباره‌ی این «قرارگرفتن‌»های ناخوشایند نیز گویا در یادداشت سوم از این سلسله‌، صحبت کردیم‌.)

  

یک یادآوری.

ملاحظات دوستان درباره این سلسله نوشته‌ها همواره مایه مسرت من بوده است. از این میان جناب «باختر» با ریزبینی تمام این مباحث را تعقیب کرده‌اند که سپاسگزارشان هستم. فقط به گمان من، منظور اصلی من از این نوشته‌ها برای ایشان بسیار روشن نشده است. ایشان پنداشته‌اند که بحث اصلی من بر سر فعل‌های مرکب است، یعنی مثلاُ «نوشتن» به جای «نوشته کردن» و امثال این‌ها. ولی من به واقع بر سر توجه بر معانی کلمات بحث دارم. برای من «نوشته‌کردن» ناخوشایند نیست، بلکه «نوشته نمودن» ناخوشایند است. یعنی به نظر من در فعل مرکب، باید اجزای فعل با همدیگر و با مفعول سازگار باشند. این که من «گذاشتن» را در مواردی بر «قراردادن» ترجیح می‌دهم به خاطر مرکب بودن «قراردادن» ‌نیست، بلکه از این روی است که ممکن است آن مفعول اصلاُ «قرارگرفتنی» نباشد. پس‌ این که می‌گوییم «مزار شریف در شمال افغانستان قرار دارد» از این ناحیه مشکل دارد.

البته پنهان نمی‌کنم که من طبیعتاُ طرفدار ساده‌نویسی هستم، به ویژه در نثرهای علمی و آموزشی. مسلماُ گاهی نگرش من در این مورد، متأثر از این پسند و سلیقه نیز هست.

 تاریخ درج مطلب در وبلاگ نویسنده: دوشنبه 4 خرداد ۱۳۸۳

منبع:

وبلاگ شخصی آقای محمد کاظم کاظمی

http://mkkazemi.persianblog.ir

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1052 به تاریخ 930324, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  یکشنبه 25 خرداد1393ساعت 19:6  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

3- کنفرانس ادبی؛ سفرهای سعدی؛ حسن امداد؛ قسمت دوم

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود را مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکلی وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

در جلسه‌ی مثنوی‌خوانی دو هفته پیش معرفی کتاب به عهده‌ی من بود و من هم کتاب شریف گلستان سعدی را انتخاب کردم و برای معرفی به جلسه‌ی انجمن مثنوی‌خوانی بردم و به دوستان معرفی کردم. در توضیح کتاب و این‌که چه شد که سعدی گلستان را تالیف کرد در دیباچه‌ی گلستان به قلم خود سعدی شرحی آمده است اما من تصمیم گرفتم کمی بیشتر به زندگی سعدی بپردازم و به همین دلیل از چند مقاله استفاده کردم و مطالبی را نوشتم و با خود به جلسه بردم. یکی از جالب‌ترین مقاله‌هایی که استفاده کردم این مقاله بود که راجع به سفرهای سعدی نوشته شده. حیفم آمد شما را از خواندنش محروم کنم. هفته‌ی گذشته اولین قسمت از همین مطالب را در جلسه‌ی شنبه‌شب‌ها عنوان کردم و با دیگر دوستانم کمی در خصوص زندگی سعدی و سفرهایش صحبت کردیم و این هفته قسمت پایانی این مقاله را با هم می‌خوانیم.

 

سفرهای سعدی؛ حسن امداد

ادامه از قسمت اول...

سعدی‌ در سال‌ 655 هـ.ق. کتاب‌ بوستان‌ یا سعدی‌نامه‌ را که‌ اغلب‌ قطعات‌ آن‌ را در ضمن‌ سفرها گفته‌ بود، تدوین‌ کرد و به‌ پاس‌ خدمات‌ اتابک‌ ابوبکر بن ‌سعد، به‌ او تقدیم‌ نمود و آن‌ را ارمغان‌ سفر خود برای‌ دوستان‌ نیز شمرد و در ضمن‌ سبب ‌تألیف‌ بوستان‌ چنین‌ فرمود:

در اقصای‌ عالم‌ بگشتم‌ بسی

‌به‌سر بردم‌ ایام‌ با هر کسی‌

تمتع‌ به‌ هر گوشه‌ای‌ یافتم ‌

ز هر خرمنی‌ خوشه‌ای‌ یافتم‌

چو پاکان‌ شیراز خاکی‌ نهاد

ندیدم‌ که‌ رحمت‌ بر این‌ خاک‌ باد

تولای‌ مردان‌ آن‌ پاک‌بوم‌

برانگیختم‌ خاطر از شام‌ و روم‌

دریغ‌ آمدم‌ ز آن‌ همه‌ بوستان

‌تهی‌‌دست‌ رفتن‌ سوی‌ دوستان‌

به‌ دل‌ گفتم‌ از مصر قند آورم

‌برِ دوستان‌ ارمغانی‌ بَرَم‌

مرا گر تهی‌ بود از آن‌ قند دست‌

سخن‌های‌ شیرین‌تر از قند هست‌

نه‌ قندی‌ که‌ مردم‌ به‌ صورت‌ خَورند

که‌ در باب‌ معنی‌ به‌ کاغذ برند

سعدی‌ سال‌ بعد در 656 هـ.ق. گلستان‌ را نیز به‌ نام‌ اتابک‌ ابوبکر بن‌ سعد آراست‌ و در مقدمه‌ی‌ آن‌، امنیت‌ و آبادی‌ پارس ‌را نیز در سایه‌ی‌ وجود خدمات‌ او دانست‌ چنان‌که‌ گفته‌ است‌:

اقلیم‌ پارس‌ را غم‌ از آسیب‌ دهر نیست

تا بر سَرَش‌ بُوَد چو تویی‌ سایه‌ی‌ خدا

امروز کس‌ نشان‌ ندهد در بسیط‌ خاک‌

مانند آستان‌ درت‌ مأمن‌ رضا

بر توست‌ پاس‌ خاطر بیچارگان‌ و شُکر

بر ما و بر خدای‌ جهان‌‌آفرین‌ جزا

یا رب‌ ز بادِ فتنه‌ نگه‌دار خاکِ‌ پارس

چندان‌که‌ خاک‌ را بُوَد و باد را بقا

سعدی‌ در زمان‌ اتابک‌ ابوبکر بن‌ سعد با احترام‌ و آسایش‌ به‌ سر می‌برد. اتابک‌ ابوبکر به‌ سال‌ 658 هـ.ق. درگذشت‌ و شیراز و فارس‌ بار دیگر دچار آشفتگی‌ و آشوب‌ شد.

شهرت‌ سعدی‌ روز به‌ روز افزون‌تر می‌شد تا جایی‌ که‌ مورد حسادت‌ شاعران‌ صاحب‌‌نام‌ و با نفوذ قرار گرفت‌. از جمله‌ مجد همگر ملک‌الشعراء دربار اتابکان‌ چنان‌ با او رشک‌ می‌بُرد که‌ در داوری‌ بین‌ خود، امامی‌ هروی‌ و سعدی‌ در پاسخ‌ خواجه‌ شمس‌الدین‌ جوینی‌، صاحب‌دیوان‌ و جمعی‌ دیگر، امامی‌ هروی‌ را در شعر و شاعری‌ بر سعدی‌ ترجیح‌ داد. در ضمن‌ یک‌ رباعی‌ گفته‌ است‌:

در شیوه‌ شاعری‌ به‌ اجماع‌ اُمَم‌

هرگز من‌ و سعدی‌ به‌ امامی‌ نرسیم‌

سعدی‌ با اینکه‌ مورد حسادت‌ شاعران‌ منتقد قرار گرفته‌ بود و شاید هم‌ تهدیداتی‌ از جوانب‌ دیگر به‌ او می‌شد، ناگزیر علیرغم‌ میل‌ باطنی‌ و با رنجیدگی‌ خاطر، در حدود 662 هـ.ق. در سن‌ بین‌ 55 و 60 سالگی‌ سفر دوم‌ را به‌ سوی‌ بغداد آغاز کرد.

این‌ ملال‌ خاطر و رنجیدگی‌ از غزلی‌ که‌ به‌ صورت‌ شکوائیه‌ و به‌ نام‌ صاحب دیوان‌ در همان‌ زمان‌ سرود، کاملاً آشکار است‌:

دلم‌ از صحبت‌ شیراز به‌ کلی‌ بگرفت ‌

وقت‌ آن‌ است‌ که‌ پُرسی‌ خبر از بغدادم‌

هیچ‌ شک‌ نیست‌ که‌ فریاد من‌ آنجا برسد

عجب‌ ار صاحب دیوان‌ نرسد فریادم‌

سعدیا حُب‌ّ وطن‌ گر چه‌ حدیثی‌ است‌ صحیح

نتوان‌ مُرد به‌ سختی‌ که‌ من‌ اینجا زادم‌

هم‌چنین‌ دو قصیده‌ که‌ به‌ نظر می‌رسد هم‌ زمان‌ آن‌ غزل‌، در مدح‌ صاحب‌دیوان‌ سرود، که‌ در ضمن‌ آن‌ آزردگی‌ خاطر خود را چنین‌ بیان‌ کرده‌ است‌:

به‌ صدر صاحب‌ دیوان‌ ایلخان‌ نالم‌

که‌ در ایاسه‌‌ی او جور نیست‌ بر مسکین‌

میان‌ عرصه‌ی‌ شیراز تا به‌ چند آخر

پیاده‌ باشم‌ و دیگر پیادگان‌ فرزین‌؟

ز روزگار به‌ رنجم‌ چنان‌ که‌ نتوان‌ گفت

به‌ خاک‌ پای‌ خداوند روزگار، یمین‌

ولی‌ به‌ یک‌ حرکت‌ از زمانه‌ خرسندم ‌

که‌ روزگار به‌ سر می‌رود به‌ شدّت‌ و لین‌

دوای‌ خسته‌ و جبر ِ شکسته‌ کس‌ نکند

مگر کسی‌ که‌ یقینش‌ بود به‌ روز ِ یقین‌

در قصیده‌ی‌ شکوائیه‌ دیگری‌ در مدح‌ صاحب دیوان‌، از دست‌ حاسدان‌ و دشمنان‌ چنین‌ می‌گوید:

به‌ هیچ‌ یار مده‌ خاطر و به‌ هیچ‌ دیار

که‌ برّ و بحر فراخ‌ است‌ و آدمی‌ بسیار

چو ماکیان‌ به‌ در خانه‌ چند بینی‌ جور

چرا سفر نکنی‌ چون‌ کبوتر ِ طیّار؟

چو طاعت‌ آری‌ و خدمت‌ کنی‌ و نشناسند

چرا خسیس‌ کنی‌ نفس‌ خویش‌ را مقدار؟

چو دوست‌ جور کند بر من‌ و جفا گوید

میان‌ دوست‌ چه‌ فرق است‌ و دشمن‌ خونخوار؟

دهان‌ خصم‌ و زبان‌ حسود نتوان‌ بست

رضای‌ دوست‌ به‌ دست‌آر و دیگران‌ بگذار

سرانجام‌ سعدی‌ با ملال خاطر شیراز را ترک‌ می‌کند و در بدو ورود وطن {ن و: خروج از وطن}‌ خود می‌گوید:

کس‌ این‌ کند که‌ ز یار و دیار برگردد؟

کند، هر آینه‌ چون‌ روزگار برگردد

به‌ زیر سنگ‌ حوادث‌ کسی‌ چه‌ چاره‌ کند

جز اینقدر که‌ به‌ پهلو چو مار برگردد

گر از دیار به‌ صورت‌ ملول‌ شد سعدی

گمان‌ مبر که‌ به‌ معنی‌ ز یار برگردد

 

سعدی‌ دگر بار از وطن‌، عزم‌ سفر کردی‌ چرا؟

از دست‌ آن‌ ترک‌ خطا، یرقو به‌ قاآن‌ می‌برم‌

وقتی‌ که‌ با حسرت‌ شیراز را ترک‌ می‌کند، از سوز دل‌ می‌گوید:

می‌روم‌ وز سر ِ حسرت‌ به‌ قفا می‌نگرم

خبر از پای‌ ندارم‌ که‌ زمین‌ می‌سپرم‌

می‌روم‌ بی‌ دل‌ و بی‌ یار و، یقین‌ می‌دانم‌

که‌ من‌ بی‌ دل‌ و بی‌ یار نه‌ مرد سفرم‌

خاک‌ من‌ زنده‌ به‌ تأثیر هوای‌ لب‌ توست

سازگاری‌ نکند آب‌ و هوای‌ دگرم‌

بَصَر روشنم‌ از سرمه‌‌ی خاک‌ در توست‌

حشمت‌ خاک‌ تو من‌ دانم‌، کاهل‌ بصرم‌

گر به‌ دوری‌ِ سفر از تو جدا خواهم‌ ماند

شرم‌ بادم‌ که‌ همان‌ سعدی‌ کوته‌نظرم‌

به‌ قدم‌ رفتم‌ و ناچار به‌ سر بازآیم‌

گر به‌ دامن‌ نرسد، چنگ‌ قضا و قدرم‌

از قفا سیر نگشتم‌ من‌ بیچاره‌ هنوز

می‌روم‌ وز سر حسرت‌ به‌ قفا می‌نگرم‌

سعدی‌ وقتی‌ که‌ به‌ بغداد رسید، خواجه‌ شمس‌الدین‌ جوینی‌ با برادرش‌ عطاملک‌ در تبریز بودند. پس‌ از رفتن‌ به ‌زیارت‌ مکه‌، راه‌ تبریز را در پیش‌ گرفت‌. اگر تقریرات‌ ثلاثه‌ را معتبر بدانیم‌، در آنجا بعد از دیدار با آن‌ دو برادر، به‌ خدمت ‌ابا آقاخان‌ رسیده‌ است‌.

پس‌ از چندی‌ به‌ سوی‌ روم‌ رهسپار شد و به‌ نوشته‌ی‌ افلاکی‌ در مناقب‌العارفین‌، در قرنیه‌ به‌ حضور مولوی‌ صاحب مثنوی‌ رسید. سفر دوم‌ سعدی‌ معلوم‌ نیست‌ چه‌ مدت‌ به‌ طول‌ کشیده‌ است‌. این‌ بار، با اشتیاقی‌ تمام‌تر به‌ سوی‌ شیراز بازگشت‌. همچنان‌ که‌ گفته‌ بود، با قدم‌ رخت {ن و: رفت}‌ و با سر به‌ وطن‌ مألوف‌ بازگردید:

سعدی‌ اینک‌ به‌ قدم‌ رفت‌ و به‌ سر باز آمد

مفتی‌ ملت‌ اصحاب‌ نظر باز آمد

فتنه‌‌ی شاهد و سودازده‌ی‌ باد بهار

عاشق‌ نغمه‌‌ی مرغان‌ سحر باز آمد

سال‌ها رفت‌ مگر عقل‌ و سکون‌ آموزد

تا چه‌ آموخت‌ کز آن‌ شیفته‌تر باز آمد

عقل‌ بین‌ کز بر سیلاب‌ غم‌ عشق‌ گریخت

عالمی‌ گشت‌ و به‌ گرداب‌ خطر باز آمد

تا بدانی‌ که‌ به‌ دل‌ نقطه‌ی‌ پابرجا بود

که‌ چو پرگار بگردید و به‌ سر باز آمد

خاک‌ شیراز همیشه‌ گل‌ خوشبوی‌ دهد

لاجرم‌ بلبل‌ خوشگوی‌ دگر باز آمد

پای‌ دیوانگی‌اش‌ بُرد و سر ِ شوق آورد

منزلت‌ بین‌ که‌ به‌ پا رفت‌ و به‌ سر بازآمد

جُرمناک‌ است‌، ملالت‌ مکنیدش‌ که‌ کریم

بر گنهکار نگیرد چو ز در بازآمد

نی‌ چه‌ ارزد دو سه‌ خرمُهره‌ که‌ در پیله‌ی‌ اوست

خاصه‌ اکنون‌ که‌ به‌ دریای‌ گهر بازآمد

چون‌ مسلم‌ نشدش‌ مُلک‌ هنر چاره‌ ندید

به‌ گدایی‌ به‌ در اهل‌ هنر بازآمد

 

المنّه‌لله‌ که‌ نمردیم‌ و بدیدیم‌

دیدارعزیزان‌ و به‌ خدمت‌ برسیدیم‌

در سایه‌ی‌ ایوان‌ سلامت‌ ننشینیم

‌تا کوه‌ و بیابان‌ مشقّت‌ نبردیم‌

 

عمرها در پی‌ مقصود به‌ جان‌ گردیدیم

دوست‌ در خانه‌ و ما گِرد جهان‌ گردیدیم‌

خود سراپرده‌ی‌ قدرش‌ ز مکان‌ بیرون‌ بود

آن‌ که‌ ما در طلبش‌ جمله‌ مکان‌ گردیدیم‌

***

منبع:

سایت سعدی شناسی

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1051 به تاریخ 930317, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  یکشنبه 18 خرداد1393ساعت 17:49  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

3- کنفرانس ادبی؛ سفرهای سعدی؛ حسن امداد؛ قسمت اول

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود را مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکلی وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

در جلسه‌ی مثنوی‌خوانی هفته‌ی گذشته معرفی کتاب به عهده‌ی من بود و من هم کتاب شریف گلستان سعدی را انتخاب کردم و برای معرفی به جلسه‌ی انجمن مثنوی‌خوانی بردم و به دوستان معرفی کردم. در توضیح کتاب و این‌که چه شد که سعدی گلستان را تالیف کرد در دیباچه‌ی گلستان به قلم خود سعدی شرحی آمده است اما من تصمیم گرفتم کمی بیشتر به زندگی سعدی بپردازم و به همین دلیل از چند مقاله استفاده کردم و مطالبی را نوشتم و با خود به جلسه بردم. جالب‌ترین مقالاتی که استفاده کردم این مقاله بود که راجع به سفرهای سعدی نوشته شده. حیفم آمد شما را از خواندنش محروم کنم. این هفته همین مطالب را در جلسه‌ی شنبه‌شب‌ها عنوان کردم و با دیگر دوستانم کمی در خصوص زندگی سعدی و سفرهایش صحبت کردیم.

 

سفرهای سعدی؛ حسن امداد

از خلال‌ نوشته‌ها و سروده‌های‌ سعدی‌، چنین‌ برمی‌آید که‌ او در طول‌ حیات‌ خود، دوبار شیراز را به‌ مقصد سفر ترک‌ کرده‌ است‌. سفر اول‌ او، به‌ منظور ادامه‌ی‌ تحصیل‌ در مدرسه‌‌ی نظامیه‌ی‌ بغداد در حدود سال‌ 621 هـ ق در جوانی‌ صورت‌ گرفته است‌. آن‌ زمان‌ مصادف‌ با حمله‌ی‌ سلطان‌ غیاث‌الدین‌ پیرشاه‌ پسر ِ سلطان‌ محمد خوارزمشاه‌ به‌ فارس‌ بوده‌ است‌.

بعضی‌ از پژوهندگان‌ احوال‌ و زندگی‌ سعدی‌ مانند شادروانان‌ استاد محمد محیط‌ طباطبایی‌ و هانری‌ ماسه‌ نوشته‌اند که سعدی‌ در جوانی‌ به‌ اصفهان‌ رفته‌ و از آنجا از راه‌ ری‌ و نیشابور، خراسان‌ و مرو، عازم‌ کاشغر و سپس‌ هندوستان‌ شده‌است‌. این‌ نظریه‌ درست‌ به‌ نظر نمی‌رسد. زیرا سعدی‌ پس‌ از بازگشت‌ از سفر طولانی‌ به‌ شیراز، در ضمن‌ قطعه‌ای‌ از خاطره‌‌ی هنگام‌ سفر خود از شهر و دیار خویش‌ چنین‌ یاد می‌کند:

برون‌ رفتم‌ از تنگ‌ تُرکان‌ چو دیدم‌

جهان در هم‌ افتاده‌ چون‌ موی‌ زنگی‌

تنگ‌ ترکان‌ که‌ هنوز به‌ همین‌ نام‌ است‌، در جنوب‌ شیراز مابین‌ کازرون‌ و ساحل‌ خلیج فارس‌ واقع‌ شده‌ است‌ و مسیر او از راه‌ کاروان‌‌رو، از شیراز به‌ کازرون‌، تنگ‌ ترکان‌، کمارج‌، خشت‌، تَوّج‌، مهرویه‌ و بندر سنیز در جنوب‌ بهبهان‌ و بعد بصره‌ بوده‌ و سپس‌ از آنجا راهی‌ بغداد شده‌ است‌. پس‌ از ورود به‌ بغداد، در مدرسه‌ی‌ نظامیه‌ به‌ ادامه‌ی‌ تحصیل‌ اشتغال‌ورزیده‌ است‌.

سعدی‌ به‌زودی‌ در اثر داشتن‌ حِدّت‌ ذهن‌ و حافظه‌‌ی قوی‌ و بیان‌ فصیح‌ به‌ عنوان‌ مُعید یا استادیار، درس‌ها را برای طُلّاب‌ و دانشجویان‌ تکرار می‌کرد و از طرف‌ مدرسه‌ مقرری‌ دریافت‌ می‌نموده‌ است‌:

مرا در نظامیه‌ اِدرار بود

شب‌ و روز تلقین‌ و تکرار بود

سعدی‌ از همان‌ اوایل‌ ادامه‌ی‌ تحصیل‌ در بغداد، بنا به‌ معمول‌ زمان‌، به‌ دیدار بعضی‌ از فاضلان‌ می‌رفت‌ و با آنان آشنایی‌ پیدا می‌کرد. یکی‌ از این‌ فاضلان‌ ابوالفرج‌ بن‌ جوزی‌ دوم‌ بود که‌ بارها سعدی‌، از محضر او کسب‌ فیض‌ نموده است‌. سعدی‌ گاهی‌ هم‌ به‌ خانقاه‌ سهرودیه‌ به‌ حضور شیخ‌شهاب‌الدین‌ سهروردی‌ صاحب‌ کتاب‌ عوارف‌ المعارف‌ و سرسلسله‌ی‌ فرقه‌ سهروردیه‌ می‌رسید و به‌ وی‌ اظهار ارادت‌ می‌کرد.

سعدی‌ دوازده‌ سال‌ آخر عمر شیخ‌ شهاب‌الدین‌ را در بغداد درک‌ کرده‌ و بعضی‌ از عقاید عرفانی‌ او را در بوستان‌ وگلستان‌ آورده‌ است‌. شیخ‌ شهاب‌الدین‌ به‌ سال‌ 632 هـ.ق. در بغداد درگذشت‌. به‌نظر می‌رسد که‌ سعدی‌ چندی‌ پس‌ ازگذشت‌ او، مانند واعظان‌ راستین‌ و سالکان‌ طریق‌، همراه‌ کاروان‌ حجاج‌ از راه‌ کوفه‌ به‌ مدینه‌ و مکه‌ رفت‌ و پس‌ از به‌ جای‌آوردن‌ مناسک‌ حج‌ به‌ بغداد بازگشت‌.

از آثار او پیداست‌ که‌ چندین‌ بار به‌ سفر حج‌ رفته‌ است‌ و خاطره‌ی‌ آن‌ سفرها را در گلستان‌ و بوستان‌ در ضمن‌حکایت‌ها بارها آورده‌ است‌ که‌ فهرست‌وار به‌ پاره‌ای‌ از آنها اشاره‌ می‌کنیم‌:

1- در حکایت‌ 11 باب‌ دوم‌ گلستان‌: «شبی‌ در بیابان‌ مکه‌ از بی‌خوابی‌ پای‌ رفتنم‌ نماند».

2- در حکایت‌ 26 باب‌ دوم‌: «وقتی‌ در سفر حجاز، طایفه‌ جوانان‌ صاحبدل‌ همدم‌ من‌ بودند».

3- در حکایت‌ 16 باب‌ دوم: «پیاده‌ای‌ سر و پا برهنه‌ با کاروان‌ حجاز از کوفه‌ به‌ درآمد و همراه‌ ماشد».

4- در حکایت‌ 19 باب‌ سوم‌: «هرگز از دور زمان‌ ننالیدم‌ و روی‌ از گردش‌ آسمان‌ درهم‌ نکشیدم‌، مگر وقتی‌ که‌ پایم برهنه‌ بود و استطاعت‌ پای‌پوشی‌ نداشتم‌، به‌ جامع‌ کوفه‌ درآمدم‌ دلتنگ‌«.

5- در حکایت‌ 18 باب‌ پنجم‌: «خرقه‌پوشی‌ در کاروان‌ حجاز همراه‌ ما بود».

6- در حکایت‌ 12 باب‌ هفتم‌: «سالی‌ نزاعی‌ در میان‌ پیادگان‌ حج‌ افتاده‌ بود و داعی‌ در آن‌ سفر پیاده‌، انصاف‌، در سر و روی‌ هم‌ افتادیم‌ و داد فسق‌ و جدال‌ بدادیم‌«.

در یکی‌ از این‌ سفرها از راه‌ یمن‌ به‌ مکه‌، در رفتن‌، یا بازگشتن‌ مدتی‌ در صنعا که‌ شهری‌ خوش‌ آب‌ و هوا بود، اقامت‌گزید. دراین‌ شهر بود که‌ فرزند دلبند خود را از دست‌ داد. در بوستان‌ با سوز و گداز از آن‌ خاطره‌ غم‌انگیز چنین‌ یادمی‌کند:

به‌ صنعا دَرَم‌، طفلی‌ اندر گذشت

چه‌ گویم‌؟ کز آنم‌ چه‌ بر سر گذشت‌

ز سودا و آشفتگی‌ بر قَدَش

‌برانداختم‌ سنگی‌ از مرقدش‌

ز هولم‌ در آن‌ جای‌ تاریک‌ و تنگ

‌بشورید حال‌ و بگردید رنگ‌

چوباز آمدم‌ زآن‌ تغیر به‌ هوش

ز فرزند دلبندم‌ آمد به‌ گوش‌

گرت‌ وحشت‌ آمد ز تاریک‌جای

به‌ هش‌ باش‌ و با روشنایی‌ درآی‌

سعدی‌ از بغداد برای‌ سیر آفاق و انفس‌، به‌ شام‌ رفت‌ و مدت‌ها در دمشق‌ و اطراف‌ آن‌ به‌ سر برد. در ضمن‌حکایت‌های‌ متعدد در گلستان‌، خاطراتی‌ از روزگار اقامت‌ در آنجا و شهرهای‌ پیرامون‌ آن‌ نقل‌ می‌کند:

1- در حکایت‌ 10 باب‌ اول‌: «بر بالین‌ تربت‌ یحیی‌ علیه‌ السلام‌ معتکف‌ بودم‌، در جامع‌ دمشق‌«.

2- در حکایت‌ 10 باب‌ دوم‌: «در جامع‌ بعلبک‌ وقتی‌ کلمه‌ای‌ چند همی‌ گفتم‌«.

3- در حکایت‌ اول‌ باب‌ ششم‌: «با طایفه‌ی‌ دانشمندان‌، در جامع‌ دمشق‌ بحثی‌ همی‌ کردم‌«.

4- در حکایت‌ 31 باب‌ دوم‌: «از صحبت‌ یاران‌ دمشقم‌ ملالتی‌ پدید آمده‌ بود، سر در بیابان‌ قدس‌ نهادم‌ و با حیوانات ‌انس‌ گرفتم‌ تا وقتی‌ که‌ اسیر قید فرنگ‌ شدم‌، در خندق طرابلس‌ با جهودانم‌ به‌ کار گل‌ بداشتند».

در غزلی‌ نیز اشاره‌ به‌ اسارت‌ خود کرده‌ و می‌گوید:

ای‌ باد بهار عنبرین‌ بوی ‌در پای‌ لطافت‌ تو میرم‌

چون‌ می‌گذری‌ به‌ خاک‌ شیراز گو من‌ به‌ فلان‌ زمین‌ اسیرم‌

چنین‌ به‌نظر می‌رسد که‌ از همین‌ سفر که‌ به‌ اسارت‌ و کار گِل‌ همراه‌ بوده‌، سعدی‌ ملال‌ خاطر پیدا می‌کند و در ضمن‌غزلی‌ می‌گوید:

مرا زمانه‌ ز یاران‌ به‌ منزلی‌ انداخت

که‌ راضی‌ام‌ به‌ نسیمی‌ کز آن‌ دیار آید

همچنین‌ با ملال‌ خاطر و یأس‌ از بازگشت‌ می‌سراید:

هرکه‌ را در خاک‌ غربت‌ پای‌ در گِل‌ ماند، ماند

گر دگر در خواب‌ خوش‌ بینی‌ دیار خویش‌ را

{ن و: در این‌جا این توضیح لازم به نظر می‌رسد که حکایتی است در گلستان سعدی که مولف به چگونگی خلاص یافتن خود از اسارت اشاره می‌کند و می‌گوید کسی او را می‌شناسد و او را به 10 دینار می‌خرد و به خانه می‌برد و دخترش را هم به نکاح وی درمی‌آورد. از قضا این دختر زشت‌روی و بدخلق بوده است و سعدی را آزار می‌داده است تا این‌که به حیله خود را از این زن خلاص می‌کند که شرح این حیله در هجویات سعدی آمده است.}

ولی‌ با این‌ حال‌ سعدی‌ به‌ مسافرت‌های‌ خود ادامه‌ می‌دهد و از دمشق‌ عازم‌ مصر می‌شود. در بوستان‌ ضمن‌ داستانی‌می‌گوید:

غلامی‌ به‌ مصر اندرم‌ بنده‌ بود

که‌ چشم‌ از حیا در برافکنده‌ بود

او سپس‌ از مصر به‌ دمشق‌ بازگردید. سعدی‌ سال‌ها در کشورهای‌ اسلامی‌ پیرامون‌ بغداد و دمشق‌ سفر کرد. سرانجام‌ به‌ یا شهر و دیار خویش‌ شیراز افتاد و آرزو می‌کرد که‌ به‌ زودی‌ به‌ شیراز، بازگردد:

خوشا سپیده‌‌دمی‌ باشد آنکه‌ بینم‌ باز

رسیده‌ بر سر الله‌اکبر شیراز

بدیده‌ بار دگر آن‌ بهشت‌ روی‌ زمین‌

که‌ بار ایمنی‌ آرد، نه‌ جور قحط‌ و نیاز

سعدی‌ برای‌ آمدن‌ به‌ شیراز از دمشق‌ رهسپار همدان‌ شد. حکایت‌ 5 باب‌ اول‌ گلستان‌، دیدار او با سرهنگ‌‌زاده‌ای‌ بر در سرای‌ اغلمش‌، خاطره‌ای‌ از سفر وی‌ به‌ همدان‌ است‌.

اغلمش‌ به‌ سال‌ 614هـ.ق. به‌ تحریک‌ خلیفه‌ بغداد ناصرالدین‌ الله‌ به‌ دست‌ یکی‌ از فدائیان‌ اسماعیلیه‌ کشته‌ شده‌ بود ولی کاخ‌ و سرایش‌ همچنان‌ باقی‌ و نشیمن‌ جانشینانش‌ بود. بنابراین‌ سعدی‌ سرهنگ‌‌زاده‌ را بر در سرای‌ اغلمش‌ دیده‌ نه‌ درزمان‌ حیات‌ او.

او از همدان‌ راه‌ اصفهان‌ را پیش‌ گرفت‌ و در بوستان‌ در ضمن‌ داستانی‌ از یار اصفهان‌ یاد می‌کند و می‌گوید:

مرا در سپاهان‌ یکی‌ یار بود

که‌ جنگ‌آور و شوخ‌ و عیار بود

رفتن‌ سعدی‌ به‌ کاشغر و هندوستان‌ به‌ آن‌ ترتیبی‌ که‌ در گلستان‌ و بوستان‌ آمد، مشکوک‌ است‌ و تا مدارک‌ کافی‌ و مستند به‌ دست‌ نیاید، نمی‌توان‌ آنها را باور داشت‌. شاید در اصل‌ آن‌ دو داستان‌ توسط‌ کاتبان‌ تحریفی‌ صورت‌ گرفته‌ باشد، بنابراین‌ از پرداختن‌ به‌ سفر سعدی‌ در آن‌ دو جاها، خود داری‌ می‌کنیم‌.

سعدی‌ سرانجام‌، پس‌ از 34 یا 35 سال‌ از سفر اول‌ خود، در حدود سال‌ 654 هـ.ق. با اشتیاق به‌ شیراز بازگشت. شاید این‌ بیت‌ را وقتی‌ که‌ بر سر تنگ‌ الله‌اکبر شیراز رسیده‌ در ضمن‌ غزلی‌ گفته‌ باشد:

خاک‌ شیراز چو دیبای‌ منقش‌ دیدم‌

وآن‌ همه‌ صورت‌ زیبا که‌ بر آن‌ دیبا بود

سعدی‌ در بازگشت‌، شیراز را برخلاف‌ روزگاری‌ که‌ آن‌ را ترک‌ کرده‌ بود، در کمال‌ امنیت‌، آبادی‌ و مردم‌ را درآسایش‌ دید. این‌ همه‌ را از عدالت‌ و علاقه‌ و کوشش‌ اتابک‌ ابوبکربن‌ سعد دانست‌. قطعه‌ای‌ سرود و در آن‌ اوضاع‌ فارس‌ راچنین‌ وصف‌ کرد:

چو باز آمدم‌ کشور آسوده‌ دیدم

ز گرگان‌ به‌ در رفته‌ آن‌ تیز چنگی‌

به‌ نام‌ ایزد آباد و پُرناز و نعمت

پلنگان‌ رها کرده‌ خوی‌ پلنگی‌

درون‌ مردمی‌ چون‌ ملک‌ نیک‌محضر

برون‌ لشکری‌ چون‌ هژیران‌ جنگی‌

بپرسیدم‌ این‌ کشور آسوده‌ کی‌ شد؟

کسی‌ گفت‌ سعدی‌ چه‌ شوریده‌رنگی‌

چنان‌ بود در عهد اول‌ که‌ دیدی‌

جهان‌ پُر ز آشوب‌ و تشویش‌ و تنگی‌

چنین‌ شد در ایام‌ سلطان‌ عادل ‌

اتابک‌ ابوبکر بن‌ سعد زنگی‌

ادامه دارد...

***

منبع:

سایت سعدی شناسی

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1050 به تاریخ 930310, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  یکشنبه 11 خرداد1393ساعت 18:58  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

3- کنفرانس ادبی؛ یگانه‌ای برای سه‌گانه (نقدی بر سه‌گانه فاضل نظری)، قسمت دوم، محمدکاظم کاظمی

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود را مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکلی وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

یگانه‌ای برای سه‌گانه

نقدی بر سه‌گانه فاضل نظری

گریه‌های امپراتور، چاپ پنجم، 1388، سوره مهر

اقلیت، چاپ سوم، 1388، سوره مهر

آن‌ها، چاپ اول، 1388، سوره مهر

 

ادامه از قسمت دوم ...

کلی‌گویی و پرهیز از موقعیت‌های خاص

به نظر من کلی‌گویی مشکل بزرگی در شعر فاضل نظری است. در شعر او موقعیت‌های خاص از زندگی انسان‌ها تصویر نمی‌شود. بسیار اندک است مواردی که شاعر مثلاً از «جاده‌ی سه‌شنبه شب قم» سخن می‌گوید و آن هم فقط در مصراع دوم بیت. وگرنه مصراع اول همان پیاله و خم است:

مستی نه از پیاله، نه از خم شروع شد

از جاده‌ی سه‌شنبه شب قم شروع شد (گریه‌ها، ص 61)

بسیاری از شعرهای فاضل نظری عاشقانه است، ولی این‌ها عشقی است کلی نسبت به یک معشوق کلی. احساسات شاعر همان احساسات عام و کلی شعر عاشقانه‌ی ماست که در دو دایره‌ی بزرگ «وصل» و «فراق» جای می‌گیرد. این معشوق هم حالتی اسطوره‌ای و دست‌نایافتنی دارد. نه از زندگی او چیزی می‌دانیم، نه از روحیاتش، نه از تجربه‌ی زندگی با او. رفتار متقابل او و شاعر، غالباً نه از جنس احساس‌ها و ارتباطات انسان‌های واقعی روزگار، بلکه از جنس آن چیزی است که بیشتر در ادب کهن ما دیده شده است. ملاحظه می‌کنید که در غزل عشق (اقلیت، ص 9) در پنج بیت چهار بار کلمه‌ی «عشق» آمده است ولی به صورت کلی، بدون این که به صورت مصداقی تصویر شود:

توانِ گفتنِ آن راز جاودانی نیست

تصوری هم از آن باغ ارغوانی نیست

پر از هراس و امیدم، که هیچ حادثه‌ای

شبیه آمدن عشق، ناگهانی نیست

ز دست عشق، به جز خیر بر نمی‌آید

و گرنه پاسخ دشنام، مهربانی نیست

درخت‌ها به من آموختند، فاصله‌ای

میان عشق زمینی و آسمانی نیست

به روی آینه‌ی پرغبار من بنویس

بدون عشق، جهان جای زندگانی نیست

و من در پایان می‌پرسم «خوب که چی؟» بله، عشق خوب است، خیلی ناگهانی رخ می‌دهد، بدون آن نمی‌شود زندگی کرد، عشق زمینی هم البته بی‌فایده نیست. ولی شاعر این عشق را در شکل عینی‌اش و بدان‌گونه که میان انسان‌های امروز رخ می‌دهد، تصویر نکرده است؛ یک رفتار عاشقانه را توصیف نکرده است.

همین‌طور است تضاد میان عقل و عشق که به راستی موضوعی است دست‌فرسود و شاعران بسیاری از قدیم تا امروز این مفهوم کلیِ برتری عشق بر عقل را طرح کرده‌اند.

با عقل خود از عشق سخن گفتم و خندید

آری، خبر از بی‌خبری خواسته بودم (گریه‌ها، ص 67)

در راه عشق، تکیه به تدبیر عقل خویش

با چتر زیر سایه‌ی بهمن نشستن است (آن‌ها، ص 45)

به گمان من از شاعر امروز انتظار می‌رود که مصداق عینی این حقیقت را در رفتارهای انسان امروز نشان بدهد، آنچنان که مثلاً سهراب سپهری وقتی می‌خواهد تضاد طبیعت و صنعت را بیان کند، نمی‌گوید طبیعت چنین و صنعت چنان، بلکه می‌گوید «حمله‌ی دسته‌ی سنجاقک‌ها / به صف کارگر لوله‌کشی».

من فکر می‌کنم که شاعر می‌توانست بیش از این‌ها به «توصیف موقعیت‌های خاص» بپردازد. می‌توانست از فضای خانه بگوید، از مدرسه بگوید، از محل کار بگوید، از خیابان بگوید و از بسیار موقعیت‌هایی که انسان امروز در آن‌ها درگیر است و چه بسا که شعری در این حالات می‌تواند او را به کار آید.

چنین است که من می‌پندارم که شعر فاضل نظری بیش از این که کارآمد باشد، زیباست. شاید بگویید «خوب کار شعر هم زیبا بودن است نه کارآمد بودن.» اینجا دیگر من جز «ضرورت احترام به دیدگاه مخالف» سخنی ندارم.

 

شعرهای مذهبی

هرچند بیشتر اتکای شاعر ما بر عاشقانه‌سرایی است، عنایت به موضوعات، شخصیت‌ها و مناسبت‌های مذهبی هم در شعرش جلوه دارد، ولی نه به آن وضوح و صراحتی که در دیگر شاعران این نسل دیده می‌شود و این خوب است. یعنی گویا شاعر نمی‌خواهد به تکلف، به تبلیغ حقایق و باورهای دینی بپردازد. او در این موارد بسیار طبیعی سخن می‌گوید و همین، سخنش را باورپذیرتر می‌سازد. شعرهای «امیدواری بزرگ» (گریه‌ها، ص 53)، «مکاشفه در آینه» (گریه‌ها، ص 61)، «مقصد خورشید و شام تار» (اقلیت، ص 71) و «قرارهای بی‌قرار» (اقلیت، ص 79) و «کبوترانه» (آن‌ها، ص 85) از این قبیل است. البته شعر «خورشید فلک مرتبه‌ را روی زمین یافت» (آن‌ها، ص 38) اندک صراحتی دارد و از نظر شعری هم به شعرهای دو کتاب دیگر نمی‌رسد، همچنان که بیشتر شعرهای کتاب «آن‌ها»، متأسفانه.

 

عناصر محدود خیال

پیشتر از «پرواز در قفس» گفتم و آن از منظر محتوا بود. حقیقت این است که عناصر داخل این قفس هم آن‌قدرها متعدد و متنوع نیست. شاعر ما به همان میزان که در مضمون‌سازی دستی بلند دارد، عناصر این مضامین را از دایره‌ای محدود انتخاب می‌کند. برکه و ماه، صید و صیاد، یوسف و زلیخا، رود، کوه و بعضی عناصر میخانه‌ای در شعرش بسامدی بیش از حدّ معمول و معقول دارد. به همین نسبت دیگر عناصر زندگی، به ویژه عناصر زندگی انسان امروز در شعرها غایب است.

متأسفانه در سیر زمان هم روند شعر فاضل نظری در جهت استخدام بیشتر عناصر امروزین نبوده است. به نظر می‌رسد که او در کتاب «اقلیّت» بیش از «گریه‌های امپراتور» به سمت عناصر میخانه‌ای رفته است. نمونه‌اش هم غزل‌های «شوکران»، «راز»، «شهریور»، «حلّه»، «یهودا» و «قناعت» است. این هم بیت‌هایی از این اخیر:

شعله‌ی انفس و آتش‌زنه‌ی آفاق است

غم قرار دل پرمشغله‌ی عشاق است

جام می نزد من آورد و بر آن بوسه زدم

آخرین مرتبه‌ی مست شدن، اخلاق است

بیش از آن شوق که من با لب ساغر دارم

لب ساقی به دعاگویی من مشتاق است...

نمی‌توان کاربرد این عناصر را ممنوع کرد. این هم خود نوعی مطلق‌نگری خواهد بود. ممکن است شاعر با همین عناصر کهنه مضمون‌ تازه‌ای بیافریند. ولی می‌توان گفت که حتی همان مضامین هم آن‌قدرها که می‌باید و می‌شاید، بر احساس و تفکر انسان امروز تأثیر القایی ندارد. این تصویرها هیچ‌گاه به اندازه‌ی تصویری که در این بیت ارائه شده است، قابل تجسّم نیست، و بهترین تصویر، تصویری است که خواننده بتواند آن را در ذهن مجسم کند:

ای سیبِ سرخِ غلت‌زنان در مسیر رود

یک شهر، تا به من برسی، عاشقت شده است (گریه‌ها، ص 33)

 

نام شعرها

نام شعر، به واقع بخشی از آن است و اگر خوب انتخاب شود، می‌تواند هم به تأثیر و کاربرد آن بیفزاید؛ هم جهت و هدف محتوایی‌اش را مشخص‌تر کند و هم در عمل برای یافتن شعر یک شاعر در کتابش مؤثر باشد. ولی به نظر می‌رسد که نام شعرهای فاضل نظری یا با سهل‌انگاری یا با بی‌ذوقی تمام انتخاب شده است. یک کارکرد نام شعر، این است که وسیله‌ای باشد برای اشاره به آن، تا مخاطبان به جای این که شعر را به کمک مطلعش بشناسند، به کمک نامش بشناسند. حالا تصور کنید که کسی می‌خواهد در جلسه‌ای، از شاعر خواندن آن غزل معروف «از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند» (گریه‌ها، ص 83) را درخواست کند. او باید عقل جن داشته باشد که بداند نام این شعر «شاخه گلی برای مزار» است. یا کسی را تصور کنید که در فهرست کتاب به دنبال غزل «مستی نه از پیاله نه از خم شروع شد» بگردد. او هم باید همان عقل فوق‌الذکر را داشته باشد که بداند نامش «مکاشفه در آینه» است. پس این نام به چه دردی می‌خورد وقتی نتواند مخاطب را در شناخت و یا یافتن شعر راهنمایی کند؟ همین طور است نام «بعد از آن» (آن‌ها، ص 43)، «در اقیانوس» که نام غزلی است که قبلاً ذکر کردیم (رسید لب به لب و بوسه‌های ناب زدیم). آخر اقیانوس چه ربطی به این شعر دارد؟ و اگر ربطی ندارد، چه ضرورت دارد نام‌گذاری شعرها، آن هم به شکلی که یک صفحه در کتاب، خرج‌شان شده است.

 

ضعف‌های زبانی و موسیقیایی

باید اعتراف کنم که با آن قوت طبع و روانی بیان که در کار فاضل نظری هست، من انتظار این قدر ضعف تألیف‌، ناخوشاهنگی موسیقیایی و دیگر ترک اولی‌های زبانی و موسیقیایی را از او نداشتم. من اینک بعضی از این موارد را نقل می‌کنم.

در چشم آفتاب، چو شبنم زیادی‌ام

چون زهر، هر چه باشم اگر کم، زیادی ام (گریه‌ها، ص 21)

در اینجا قاعدتاً باید می‌گفت «اگر زیاد باشم اگر کم». این «هرچه باشم» هیچ سازگاری با این بافت جمله ندارد.

منم خلیفه‌ی تنهای رانده از فردوس

خلیفه‌ای که از آغاز، تاج و تخت نداشت (گریه‌ها، ص 43)

خوب خلیفه نباید هم تاج و تخت داشته باشد. تاج و تخت خاص پادشاهان است.

بس که گل‌هایم به گور دسته‌جمعی رفته‌اند

دیگر از گل‌های پرپر خاک گلدان پر شده است (گریه‌ها، ص 39)

باید می‌گفت «گلدان پر شده است» نه «خاک گلدان». بگذریم از این که رفتن گل‌ها به گور دسته‌جمعی هم چندان رسا نیست، چون به گور رفتن چیزی نیست که به اختیار خود شخص باشد.

همچون نسیم می‌گذرد تا به رفتنش

چون بوته‌زار، دست برایش تکان دهم (گریه‌ها، ص 25)

فعل «دست تکان دهم» به شکلی ناخوشایند دوپاره شده است. در کل در این غزل هر بیتی به گونه‌ای ضعف دارد. دو تا «ز» (به جای از) در آن می‌توان یافت؛ یک بار «و» در میان مصراع با فتحه آمده است (یعقوب صبر داشت و دوری کشیده بود) و یک جای هم تلاقی حروف دارد: «یوسف‌ فروختن».

اعتبار سربلندی در فروتن بودن است

چشم شد فواره وقتی بر سر خود پا گذاشت (آن‌ها، 83)

عبارت دوپهلوست. «فواره چشم شد» یا «چشم فواره شد»؟

کوشش چه می‌کنی که از این سنگ بگذری

کوهی است پشت سنگ، از این بیشتر مکوش

این «از این بیشتر مکوش» حشوی قبیح است، یک نتیجه‌گیری مستقیم و دخالت شاعر در تصویری زیبا که می‌توانست خود گویای سخن باشد: «کوهی است پشت سنگ».

غیر از ضررم مشورت دوست نبخشید

ای کاش ز دشمن نظری خواسته بودم (گریه‌ها، ص 67)

این بیت مجموعه‌ای است از نقص‌ها. یک «ز» دارد؛ دو تا تلاقی حروف «از ضررم» و «دشمن نظری». باز از این‌ها که بگذریم به مضمون کلیشه‌ای آن می‌رسیم که بر مبنای یک تضاد ساده و بدون هیچ هنرمندی‌ای بیانی شده است. «مشورت دوست غیر از ضررم نبخشید. ای کاش از دشمن نظر می‌خواستم.» خیلی ممنون، زحمت کشیدید!

به هر کس دل ببندم بعد از این خود نیز می‌دانم

که جز اندوه دل‌کندن ندارد حاصلی دیگر (گریه‌ها، ص 15)

باز هم زحمت کشیدید که این مضمون معمولی را به نظم درآوردید، با کلی حشو و زواید زبانی.

خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می‌خواهد

که من می‌میرم «از این» درد و درمانی نمی‌بینم (اقلیت، ص 13)

«از این» بهتر است به شکلی واقع شود که «ازین» خوانده شود.

ما چنان آیینه‌ها بودیم رودرو، ولی

امشب این آیینه «از آن» آینه غمگین‌تر است (آن‌ها، ص 103)

«از آن» هم مشکل «از این» قبل را دارد. از این گذشته اجزای فعل «رود در رو بودیم» هم جابه‌جا شده است و در «آینه» دوم، هجای کوتاه را باید بلند دانست.

پیشانی‌ام را «بوسه زد در» خواب هندویی

شاید از آن «ساعت طلسمم» کرده جادویی (گریه‌ها، ص 13)

دو بار تلاقی حروف.

شاید از آن پس بود «که» احساس می‌کردم

در سینه‌ام پر می‌زند شب‌ها پرستویی (گریه‌ها، ص 13)

«که» هجای کوتاه است و در اینجا به زور بلند شده است.

از همین نوع بلند دانسته شدن هجای کوتاه فقط در غزل پنج‌بیتی «بیم فرو ریختن» (گریه‌ها، ص 9) سیزده بار رخ داده است که هرچند خلاف قواعد وزن نیست، به خاطر وفور خود بسیار به موسیقی لطمه زده است. من فقط یک بیتش را نقل می‌کنم:

باز می‌پرسمت از مسئله‌ی دوری و عشق

و سکوت تو جواب همه‌ی مسئله‌هاست

ملاحظه می‌کنید که در این بیت، ما باید هر چهار کسره‌ی اضافه را ـ که به طور طبیعی هجای کوتاه است ـ هجای بلند تلقی کنیم و این شعر را قدری ناخوشاهنگ ساخته است، هرچند وزنش درست است.

و دست آخر، فهرستی از «ز»های ناخوشایند ارائه می‌کنم که به نظرم برای شعر شاعری در نیمه‌ی دوم دهه‌ی هشتاد خورشیدی، قدری زیاد است و نوعی «ترک اولی» به حساب می‌آید، هرچند گناه نیست:

اکنون ز تو با ناامیدی چشم می‌پوشم

اکنون ز من با ناامیدی چشم می‌پوشی (گریه‌ها، ص 13)

تا ذره‌ای ز درد خودم را نشان دهم

بگذار در جدا شدن از یار جان دهم (گریه‌ها، ص 25)

دل برده از من آن که ز من دل بریده است

دیگر در این قمار نباید زیان دهم (گریه‌ها، ص 25)

و نیز رجوع کنید به صفحات 27، 31، 33، 35، 67، 71 و 81 در کتاب «گریه‌های امپراتور» و موارد بسیاری در کتاب «آن‌ها».

و دست آخرتر، شاید مشکل از جانب من باشد، ولی به هر حال ارتباط محکمی میان دو مصراع این بیت‌ها نیافتم. حتی گاهی به نظر می‌رسد که یک مصراع کاملاً بیخودی است (مثل اولین مورد):

با هر بهانه و هوسی عاشقت شده است

فرقی نمی‌کند چه کسی عاشقت شده است (گریه‌ها، ص 33)

آیینه‌ی تاریخ تو را درد شکسته است

اما نه تو تاریخ شناسی، نه طبیبی (گریه‌ها، ص 57)

حتی اگر از عشق سری خواسته بودم

از شوکت سیمرغ پری خواسته بودم (گریه‌ها، ص 67)

در آسمان خبری از ستاره‌ی من نیست

که هرچه بخت بلند است، عمر کوتاه است (آن‌ها، ص 19)

اگر نبوسم حسرت، اگر ببوسم شرم

شب خجالت من از لب تو در راه است (آن‌ها، ص 19)

خواب دیدیم که رؤیاست، ولی رؤیا نیست

عمر جز حسرت دیروز و غم فردا نیست (اقلیت، ص 17)

و همین‌گونه است بعضی دیگر بیت‌های این غزل.

 

ترازوی آخر

اگر از یک منظر کلی شعرهای این سه کتاب را سبک و سنگین کنیم، به راستی آن‌قدر شعر خوب و بیت‌های عالی در کار فاضل نظری می‌یابیم که او را تا حدود زیادی شایسته‌ی مقام و موقعیتی بدانیم که در شعر امروز یافته است. ولی این بدان معنی نیست که ما با سه کتاب یکدست روبه‌روییم. در مجموع در کنار غزل‌هایی بسیار زیبا، من این غزل‌ها در مرتبه‌ی فروتری یافتم، گاه حتی در حدی که انتظارش را نداشتم. (من ناچارم که مطلع شعرها را نقل کنم، چون اسم‌ها بعید است که حتی برای خوانندگان جدی شعر فاضل نظری هم کارساز باشد، به همان دلیلی که پیشتر گفتم):

دیدن روی تو در خویش ز من خواب گرفت (گریه‌ها، ص 27)

توان گفتن آن راز جاودانی نیست (اقلیت، ص 9)

زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی‌بینم (اقلیت، ص 13)

هیچ‌کس نیست به جز آینه صادق با من (اقلیت، ص 35)

چرخید و پیش آورد رنگ دیگری‌ را (اقلیت، ص 61)

بغض فروخورده‌ام، چگونه نگریم (آن‌ها، ص 23)

ما را برای رونق بازار می‌خواهی (آن‌ها، ص 37)

ماه خندید به کوتاهی شور و شعفم (آن‌ها، ص 53)

هر گاه یک نگاه به بیگانه می‌کنی (آن‌ها، ص 71)

ولی آنچه به پندار من جای تأمل دارد، این است که شعرهای خوب او بیشتر در دو کتاب اول است و شعرهای متوسط و ضعیف در کتاب آخر. به نظر می‌رسد که شعر فاضل نظری ما در این سلوک پنج‌ساله رو به پیشرفت نبوده و حتی از نظر همراهی با جریان غزل امروز، سیری قهقرایی به سمت شعر مکتب عراقی‌ داشته است. آیا کتاب تازه‌ی او «ضد» چگونه خواهد بود؟ باید دید.

این نقد در تابستان 92 در مجله‌ی «اقلیم نقد» چاپ شد.

 تاریخ درج مطلب در وبلاگ نویسنده: چهارشنبه 3 اردیبهشت 1393

منبع:

وبلاگ شخصی آقای محمد کاظم کاظمی

http://mkkazemi.persianblog.ir

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1049 به تاریخ 930303, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  یکشنبه 4 خرداد1393ساعت 19:59  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

3- کنفرانس ادبی؛ یگانه‌ای برای سه‌گانه (نقدی بر سه‌گانه فاضل نظری)، قسمت دوم، محمدکاظم کاظمی

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود را مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکلی وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

یگانه‌ای برای سه‌گانه

نقدی بر سه‌گانه فاضل نظری

گریه‌های امپراتور، چاپ پنجم، 1388، سوره مهر

اقلیت، چاپ سوم، 1388، سوره مهر

آن‌ها، چاپ اول، 1388، سوره مهر

 

وزن و قافیه و ردیف

فاضل نظری در انتخاب وزن و قافیه تا حدود زیادی محافظه‌کار است و این به گمانم با محافظه‌کاری کلی این شاعر در همه عرصه‌ها بی‌ارتباط نیست. نوعی یکنواختی در وزن شعرهایش حس می‌شود که با یکنواختی دایره‌ی محتوایی و عناصر خیال او مرتبط است و البته به اندازه‌ی آن یکنواختی، آزاردهنده نیست.

وزن «مفعول فاعلات مفاعیل فاعلات» که بیشتر غزل‌های شاعر ما در آن سروده شده است، وزنی است خوشاهنگ و بسیار مطابق با ساختار موسیقیایی زبان فارسی. یعنی به سبب تناسب و در عین حال تنوعی خاص که در ترتیب هجاهای بلند و کوتاه این وزن هست جملات فارسی در آن بسیار خوش و طبیعی می‌نشینند و امکان پس و پیش کرده کلمات برای منظوم ساختن جمله در این وزن بیشتر از دیگر وزن‌هاست.

در این مورد توضیحی کوتاه ضروری است. بعضی وزن‌ها، به‌ویژه وزن‌های متحدالارکان (مثلاً مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن) به گونه‌ای اند که اگر کلمه‌ای در یک قسمت مصراع نگنجد، در هیچ جایش نخواهد گنجید، چون همه مصراع بر یک زنجیره‌ی واحد بنا شده است. ولی در وزن‌هایی مثل «مفعول فاعلات مفاعیل فاعلات» یا وزن رباعی، کلمه‌ای را که در جایی از مصراع نمی‌گنجد، می‌توان به جایی دیگر برد.

شاعر در انتخاب ردیف و قافیه تا حدود زیادی محتاط و محافظه‌کار است و به هنجارشکنی‌هایی که در سال‌های اخیر در این عرصه رایج شده است چندان تمایلی نشان نمی‌دهد، مثل شکستن کلمه در انتهای مصراع و موقوف‌المعانی (و حتی موقوف‌اللفظ) ساختن مصراع‌ها به یکدگر که به گمان من ناسازگار با طبیعت غزل فارسی است و در موارد بسیاری نقض غرض، چون آنچه موسیقی غزل را کامل می‌کند، تشابهی است که از نظر آوایی در توقفگاه‌های شعر، یعنی اواخر مصراع‌ها وجود دارد و وقتی ما این توقفگاه‌ها را از میان می‌بریم و ساختار مصراع‌ها را به هم می‌ریزیم، نقض غرض کرده‌ایم.

هم‌چنان شاعر ما به وزن‌های بلند (از نوع وزن‌های ابداعی یا مطلوب سیمین بهبهانی و اقران او) چندان عنایتی نشان نمی‌دهد و این هم تا حدودی طبیعی است، چون آن وزن‌ها بیشتر برای روایت و یا توصیف فضاهای خاص مناسبت است. در روایت و توصیف، هر قدر مجال بیشتری تا رسیدن به قافیه و ردیف در دست باشد، دست شاعر بازتر است. در عوض پروردن یک مضمون ـ کاری که فاضل می‌کند ـ آن مقدار فضا به کار ندارد. پس اگر از این نظر بر او خرده‌گیری‌ای هم بکنیم، از این رهگذر خواهد بود که چرا به روایت و فضاسازی و توصیف موقعیت‌های خاص کم‌توجه است، چنان که در جای دیگر در همین نقد خواهیم گفت.

باری فاضل نظری در موسیقی شعرش رفتاری معقول و سنجیده دارد و من فقط می‌توانم تکیه‌ی بسیار بر ردیف در بعضی شعرهایش را به دیده‌ی انتقاد بنگرم، به ویژه در کتاب «آن‌ها». گاهی به وضوح حس می‌شود که این ردیف است که شعر را می‌سراید نه شاعر. من چند مطلع از این غزل‌ها را نقل می‌کنم.

سرسبز دل از شاخه بریدم، تو چه کردی؟

افتادم و بر خاک رسیدم، تو چه کردی؟ (آن‌ها، ص 29)

بی‌لشکریم حوصله‌ی شرح قصه نیست

فرمانبریم، حوصله‌ی شرح قصه نیست (آن‌ها، ص 31)

تا از تو هم آزرده شوم، سرزنشم کن

آه این منم ای آینه! کم سرزنشم کن (آن‌ها، ص 47)

بستن زلف رها سنگدلی می‌خواهد

دل‌شکستن همه جا سنگدلی می‌خواهد (آن‌ها، ص 55)

عشق تا بر دل بیچاره فروریختنی است

دل اگر کوه، به یکباره فروریختنی است (گریه‌ها، ص 47)

در این غزل اخیر به نظر من می‌رسد که ردیف «فرو می‌ریزد» بهتر بود، چون آنچه از آن سخن می‌رود، یک اتفاق است (فروریختن) و نه یک صفت. شاید هم ردیف همین بوده و شاعر بعداً آن را عوض کرده است تا غیرمعمول‌تر باشد.

 

منابع و عناصر خیال

یک شاعر برای متمایزساختن شعرش از شعر معمول و متوسط روزگار، دو راه اصلی در پیش دارد. انتخاب یکی از این راه‌ها بسته به طبع و سلیقه‌ی اوست.

راه اول استخدام عناصر تازه و تجربه‌های زندگی انسان عصر اوست. این که شاعر از پدیده‌هایی و موقعیت‌هایی سخن بگوید که در شعر دیگران و به ویژه شعر کهن ما کمتر دیده شده است. سخن‌گفتن از چیزهای تازه، هم  تصویرها و مضامین تازه فراهم می‌آورد و هم شعر را برای مخاطبان ملموس‌تر و عینی‌تر می‌سازد. در شعر کلاسیک امروز، سیمین بهبهانی از پیشگامان این شیوه است و از نسل فاضل نظری، محمدسعید میرزایی شاعر مطرح این روش است.

راه دوم بازسازی و تلفیق تصویرهای دیگران و بیان‌ آن‌ها به طرزی دیگر است. در اینجا شاعر بیش از این که بر «سخن گفتن از تازگی‌ها» متکی باشد، بر «سخن تازه گفتن با عناصر قدیم» متکی است. در شعر امروز جریان سنتی شعر کلاسیک ما غالباً بدین شیوه کار می‌کند، از شهریار بگیرید تا هوشنگ ابتهاج و عماد خراسانی.

فاضل نظری آشکارا در این مسیر دوم گام می‌گذارد و البته از بسیاری دیگر از روندگان این مسیر تواناتر است. در شعر او بسیار بیت‌ها می‌بینیم که ماده اصلی تصویرهایشان از فضای معمول شعر فارسی گرفته شده است، ولی شاعر آن را در لباسی دیگر ارائه می‌کند.

تا نگویی اشک‌های شمع از کم‌طاقتی است

در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم (آن‌ها، ص 43)

شمع وقتی داستانم را شنید آتش گرفت

شرح حالم را اگر نشنیده‌ باشی، راحتی (آن‌ها، ص 48)

من کجا و جرأت بوسیدن لب‌های تو

آبرویم را خریدی عاقبت با تهمتی (آن‌ها، ص 48)

کوچ تا چند؟ مگر می‌شود از خویش گریخت؟

بال، تنها غم غربت به پرستوها داد (آن‌ها، ص 13)

مگیر زورق فرسوده‌ی مرا از رود

که از خیال رسیدن به آبشار پُرم (گریه‌ها، ص 79)

بسیاری از شعرهای فاضل نظری هیچ نشانی از زمان و مکانی که شاعر در آن زندگی می‌کند، ندارد. انسان امروز و تجربه‌های زندگی او در اینجا غایب است. گویا شاعر خارج از جغرافیا و تاریخ ایستاده است. این از جهتی خوب است که شعر را از قید زمان و مکان بدر می‌برد و استفاده‌ی عام و دایمی به آن می‌بخشد، ولی به همین میزان، تأثیرگذاری شعر بر انسان‌های هم‌عصر شاعر هم کاهش می‌یابد. شعر از آن انرژی و ظرفیتی که می‌شد بر اثر هم‌ذات‌پنداری انسان‌ها با شاعر رخ بنماید، محروم می‌شود.

البته گفتم که بسیاری از شعرهای فاضل چنین است و نه همه آن‌ها. گاه در کار او انسان امروز و چشمدیدهای عینی او حضوری نسبتاً پررنگ‌ دارد و به نظر من این وجه کارش می‌توانست پررنگ‌تر شود و نشده است.

نام تو را می‌کند روی میزها هر وقت

در دست این دیوانه می‌افتاد چاقویی (گریه‌ها، ص 13)

من و تو پنجره‌های قطارِ در سفریم

سفر مرا به تو نزدیک‌تر نخواهد کرد (آن‌ها، ص 101)

پلک فروبستی و دوباره شمردی

فرصت پنهان‌شدن نبود، تو بردی (آن‌ها، ص 97)

خورشید ذره‌بین به تماشای من گرفت

آنگاه آتش از دل هیزم شروع شد (گریه‌ها، ص 61)

پر شد آیینه از گل چینی

آه از این جلوه‌های تزئینی (آن‌ها، ص 67)

تهران و تلخ‌کامی آن مانده است، کاش

تبریز دیگری و شکرریز دیگری (گریه‌ها، ص 55)

کندن نام بر روی میز با چاقو، سفر با قطار، بازی قایم‌باشک، آتش افروختن با ذره‌بین، اینها هم تجربه‌های عینی زندگی ماست و هم از این روی شعری که با این‌ها گفته می‌شود ملموس‌تر از شعری است که باز با شمع و پروانه گفته شده باشد. در شمع و پروانه فقط جمع شدن سنت با قوت بازسازی شاعر است که کمک شعر می‌آید، ولی خود آن عناصر دیگر انرژی و ظرفیت لازم را ندارند. تا حالا دقت کرده‌اید که بعد از حافظ و مولانا، ما دیگر حتی یک غزل درخشان با قافیه‌های «پروانه»، «میخانه» و امثال این‌ها نداریم؟ چون شیره‌ی این قافیه‌ها دیگر کشیده شده است. پس عجیب نیست اگر غزلی که فاضل هم با این قافیه می‌سراید، معمولی از کار درآید:

هر گاه یک نگاه به بیگانه می‌کنی

خون مرا دوباره به پیمانه می‌کنی

ای آن که دست بر سر من می‌کشی، بگو

فردا دوباره موی که را شانه می‌کنی؟ (آن‌ها، ص 71)

شاید بگویید «خوب شاعر با همان عناصر معمول هم خوب مضمون‌سازی کرده است. این چه عیبی دارد؟» و من می‌گویم «بله هیچ عیبی ندارد و بسیار هم خوب شده است. ولی اگر این شعر با این همه خلاقیت، بیش از این‌ها با زندگی و چشمدیدهای ما نزدیک می‌بود، خدا می‌داند که چه شعری می‌شد!»

 

پرواز در قفس

من دوست دارم که این محدودیت فضا و دایره‌ی عناصر شعر صاحب سه‌گانه را به موضوع و محتوای شعر هم تسری بدهم. می‌توانم گفت که فاضل نظری استادِ پرواز در قفس است، قفسی که سه دیوارش عشق است و یک دیوار، مرگ. جز این دو موضوع، دیگر موضوعات مطرح برای انسان امروز مثل مسایل اجتماع، سیاست، اخلاق، تعالیم مذهبی و امثال این‌ها در شعر او بسیار نیست. اگر چنین نبود این شعر می‌توانست مخاطبان و دامنه‌ی کاربرد وسیع‌تری از آنچه دارد، بیابد.

گاه هم هست که شاعر از عناصر و واژگان مربوط به حوزه‌ی سیاست و اجتماع استفاده می‌کند، ولی شعرش بستره‌ی محتوایی و مصداق بیرونی روشنی ندارد. مثلاً در اینجا:

از شوکت فرمانروایی‌ها سرم خالی است

من پادشاه کشتگانم، کشورم خالی است

چابک‌سواری نامه‌ای خونین به دستم داد

با او چه باید گفت وقتی لشکرم خالی است

خون‌گریه‌های امپراتوری پشیمانم

در آستین صبر جای خنجرم خالی است

مکر ولیعهدان و نیرنگ وزیران کو؟

تا چند از زهر ندیمان ساغرم خالی است؟

ای کاش سنگی در کنار سنگ‌ها بودم

آوخ که من کوهم، ولی دور و برم خالی است

فرمانروایی خانه بر دوشم، محبت کن

ای مرگ! تابوتی که با خود می‌برم خالی است (اقلیت، ص 55)

این غزلی زیباست و من هیچ نمی‌توانم مضمون خلاّقانه‌ی بیت «سنگی در کنار سنگ‌ها» را تحسین نکنم. ولی زیباتر و البته مؤثرتر وقتی بود که این حرف در مسیر و در خدمت یک موقعیت خاص می‌بود و در آن موقعیت معنی می‌گرفت.

ما در بسیاری از غزل‌های شاعر ما حرف‌های قشنگ، تصویرهای تازه و حتی احساس‌های زیبا می‌بینیم، ولی جنبه‌ی کاربردی این شعرها برای ما در حدّ زیبایی‌شان نیست. ما شاعر را تحسین می‌کنیم و حتی از شعرش لذت می‌بریم، ولی این شعر چیز بسیاری در ما تغییر نمی‌دهد. ما را با مسایل انسان و جهان درگیر نمی‌کند. جایی از ذهنیات ما را برای تغییر نشانه نمی‌گیرد.

شما این شعر را ببینید. این فقط مضمون‌سازی است و مضمون‌ها هم انصافاً زیباست. بیت‌ها خوش‌تراش و جذاب است، ولی تأثیری ویژه بر ذهنیات، احساسات و افکار ما ندارد. نمی‌توان گفت که پس از خواندن شعر، لااقل به اندازه‌ای اندک، آدمی دیگر شده‌ایم.

در چشم آفتاب چو شبنم زیادی‌ام

چون زهر، هر چه باشم اگر کم، زیادی‌ام

بیهوده نیست روی زمینم نهاده‌اند

بارم که روی شانه‌ی عالم زیادی‌ام

با شور و شوق می‌رسم و طرد می‌شوم

موجم، به هر طرف که بیایم زیادی‌ام

همچون نفس غریب‌ترین آمدن مراست

تا می‌رسم به سینه، همان دم زیادی‌ام (گریه‌ها، ص 21)

من از آن‌ها نیستم که بگویم «خوب پیام این شعر چیست؟» ولی لااقل می‌توانم یک استفاده‌ی عینی و عملی از این شعر در زندگی خویش را انتظار داشته باشم. باز از همین گونه است شعر «از سر بی‌حوصلگی» (گریه‌ها، ص 43) با این مطلع:

نه این که فکر کنی مرهم احتیاج نداشت

که زخم‌های دل خون من علاج نداشت

در مجموع به نظر می‌رسد که شاعر ما بیش از هر چیز، دغدغه‌ی مضمون‌سازی دارد و گاه حتی به نظر می‌رسد که حرف و سخن او در پرتو آن مضمون یا تصویر شکل گرفته است. مثلاً او تصویر ریختن آبشار بر تخته سنگی را در نظر آورده و آن را به زلف معشوق بر شانه‌ی خود تشبیه کرده است. پس لاجرم گفته است که:

شانه‌هایم تاب زلفت را ندارد، پس مخواه

تخته‌سنگی زیر پای آبشاری بشکند (اقلیت، ص 15)

حالا چرا این شانه‌ها تاب زلف را ندارد؟ چون مضمون این را اقتضا می‌کند. لااقل در این شعر چیزی نیست که از نظر حسی نیز ما را به این حکم متقاعد کند. هر یک از ابیات این غزل برای خود سازی می‌زند و بر پایه‌ی مضمونی پرورده شده است.

این هم از وجوه قرابت شاعر ما با صائب است، یعنی ساختن احساس و محتوا از رهگذر مضمون، نه قرارگرفتن مضمون در خدمت ذهنیات و احساسات شاعر.

 

پریشانی در محور عمودی

با آنچه گفته آمد، عجیب نیست اگر غزل‌های فاضل نظری ساختار طولی یا محور عمودی روشنی نداشته باشد و از این نظر هم با شعر صائب و اقران او قرابت یابد. البته من آن‌قدرها جزم‌اندیش نیستم که همانند بعضی‌ها، اثری را که فاقد ساختار منسجم است، از دایره‌ی شعریت بیرون بدانم. بسیاری از شعرهای خوب در کارنامه‌ی ادب فارسی فاقد محور عمودی است. ولی تصور می‌کنم که میان این پریشانی در محور عمودی و بی‌هدفی محتوایی (در حد نسبی) و دور بودن شعر از تجربه‌های عینی و توصیف موقعیت‌های خاص، ارتباطی است. یعنی اگر شاعر از مسیر هدفمندی محتوایی یا فضاسازی و توصیف و روایت وارد شعر شود، شعرش لاجرم پیوستگی طولی بیشتری خواهد داشت و اثری واحد و جهت‌مند بر شنونده خواهد گذاشت.

بسیاری از شعرهای فاضل نظری مثل مجموعه بُردارهایی است که هر یک، جهتی را نشانه گرفته‌اند و در نهایت برآیندشان یعنی تأثیری که باید بر مخاطب بگذارند، کاهش می‌یابد. شما ببینید غزل «اقیانوس» را که دو بیت آخرش در یک غزل اجتماعی و سیاسی می‌توانست بسیار مؤثر و کارآمد باشد، ولی در کنار بوسه و شراب، از آن تأثیر افتاده است:

رسید لب به لب و بوسه‌های ناب زدیم

دو جام بود که با نیت شراب زدیم

دو گل که با عطش بوسه‌های پی در پی

به روی پیرهن سرخشان گلاب زدیم

... مؤذنا! به امید که می‌زنی فریاد؟

تو هم بخواب که ما خویش را به خواب زدیم

مگر بی‌سبب ای ناخدا! که غرق شده است

جزیره‌ای که به سودای آن به آب زدیم (گریه‌ها، ص 59)

بیت‌ها زیباست، ولی به صورت منفرد و در مقام‌های دیگر قابل استفاده است. نمی‌توان کلّ غزل را در یک حالت عاطفی خاص خواند و انتظار یک تأثیر واحد از آن داشت، یا آن را در یک موقعیت خاص به کار برد.

گاه پریشانی محور عمودی به حدی می‌رسد که به دشواری می‌شود فهمید حتی مخاطب این شعر کیست. شاعر با معشوق سخن می‌گوید؟ یا با خود؟ یا با شخصی سوم، چنان که در غزل «آینه» می‌بینیم.

گرچه چشمان تو جز در پی زیبایی نیست

دل بکن، آینه این‌قدر تماشایی نیست

حاصل خیره در آیینه شدن‌ها آیا

دو برابر شدن غصه‌ی تنهایی نیست؟

بی‌سبب تا لب دریا مکشان قایق را

قایقت را بشکن، روح تو دریایی نیست

آه در آینه تنها کدرت خواهد کرد

آه! دیگر دمت ای دوست، مسیحایی نیست

آن که یک عمر به شوق تو در این کوچه نشست

حال وقتی به لب پنجره می‌آیی نیست

خواستم با غم عشقش بنویسم شعری

گفت: هر خواستنی عین توانایی نیست (گریه‌ها، ص 75)

ولی باز من آن‌قدر مطلق‌نگر نیستم که همه شعرهای فاضل نظری را فاقد انسجام محتوایی یا تصویری بدانم. شعر «خط‌ها» (گریه‌ها، ص 23) طرحی روایی دارد و این جالب است. هم‌چنین در بعضی شعرها نوگرایی‌هایی در ساختار کلی دیده می‌شود، مثل غزل «مقصد خورشید و شام تار» (اقلیت، ص 71) که هم خود یک ارتباط طولی دارد و هم تکرار یک مصراع در چهار بیت متوالی جذابیتی در آن ایجاد کرده است:

تشنه‌لبی مست رفته است به میدان

این خبر سرخ ناگوار مبادا!

تشنه‌لبی مست رفته است به میدان

آینه با سنگ در کنار مبادا

تشنه‌لبی مست رفته است به میدان

وعده‌ی دیدار بر مزار مبادا

تشنه‌لبی مست رفته است به میدان

تشنه‌لب مست، بیقرار مبادا

 

... ادامه دارد

 تاریخ درج مطلب در وبلاگ نویسنده: چهارشنبه 3 اردیبهشت 1393

منبع:

وبلاگ شخصی آقای محمد کاظم کاظمی

http://mkkazemi.persianblog.ir

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1048 به تاریخ 930227, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  سه شنبه 30 اردیبهشت1393ساعت 11:58  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

3- کنفرانس ادبی؛ یگانه‌ای برای سه‌گانه (نقدی بر سه‌گانه فاضل نظری)، قسمت اول، محمدکاظم کاظمی

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود را مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکلی وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

یگانه‌ای برای سه‌گانه

نقدی بر سه‌گانه فاضل نظری

گریه‌های امپراتور، چاپ پنجم، 1388، سوره مهر

اقلیت، چاپ سوم، 1388، سوره مهر

آن‌ها، چاپ اول، 1388، سوره مهر

«سه‌گانه»‌ی فاضل نظری به واقع سه کتاب است که در سال‌های اخیر توسط انتشارات سوره مهر به صورت پیوسته به هم و در یک بسته‌ی سه‌تایی منتشر شده است. این سه کتاب «گریه‌های امپراتور» (چاپ اول، 1382)، «اقلیّت» (چاپ اول، 1385) و «آن‌ها» (چاپ اول، 1388) هستند. این سه کتاب علاوه بر پیوستگی انتشار، از نظر سبک و حال و هوا نیز پیوسته‌اند و همین، نقدشان را به صورت توأمان پذیرفتنی می‌کند. در واقع آنچه از فاضل نظری در ذهن مخاطبان شعر امروز نقش بسته است، تصویری است که از این سه‌گانه ایجاد شده است.

نقد شعر فاضل نظری از سال‌ها پیش برایم فریضه‌ای بود به سبب شهرت و دایره‌ی نفوذ این شاعر در میان مخاطبان که روزبه‌روز بیشتر می‌شود. به این بیفزایم علاقه‌ای که خود به آثارش داشتم، البته آن قسمت از آثار که جَسته و گریخته دیده بودم و فرصت خواندن کامل سه‌گانه میسر نشده بود به سبب مشغله‌های بسیار.

اکنون می‌کوشم که بعضی برجستگی‌ها و در مواردی کاستی‌های شعر فاضل نظری را بر تکیه بر سه‌گانه‌ی او برشمارم تا در حد مقدور، دوستداران و پیروان بسیار شعر او را به کار آید. می‌خواهیم ببینیم که در آثار این شاعر چه بدایعی نهفته است که می‌تواند دیگران را نیز به کار آید و چه خالیگاه‌هایی هست که اگر نبود، فاضل نظری از آنچه هست مقامی والاتر می‌داشت.

 

خلاقیت و تعادل

به گمان من عامل اصلی موفقیت فاضل نظری و مقبولیت شعر او، جمع توأمان خلاقیت و تعادل بوده است. او شاعری است مبدع و مضمون‌آفرین. بسیار اندک‌اند شعرهایی از او که از مضامین تازه و گاه غافلگیرکننده بی‌بهره باشند:

مثل عکس رُخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی و بین من و تو فاصله‌هاست (گریه‌ها، ص 9)

مزن تیر خطا، آرام بنشین و مگیر از خود

تماشای شکاری را که از دست تو خواهد رفت (گریه‌ها، ص 29)

ای سیب سرخ غلت‌زنان در مسیر رود

یک شهر تا به من برسی عاشقت شده است (گریه‌ها، ص 33)

رود راهی شد به دریا، کوه با اندوه گفت

می‌روی، اما بدان دریا ز من پایین‌تر است (آن‌ها، ص 102)

شاعر ما این مضامین را در پُرجاذبه‌ترین قالب شعر فارسی یعنی غزل به کار بسته است و آن هم به شکلی محافظه‌کارانه و با تلاش حداکثری برای حفظ چهارچوب صوری و محتوایی این قالب. شعر متعادل و محافظه‌کارانه لاجرم مخاطبان بیشتری را خوش می‌آید، چون شاعر می‌کوشد که انتظارات عموم جامعه‌ی شعری را در نظر بگیرد و شعرش را به گونه‌ای سامان دهد که هیچ‌کس آن را چیزی «عجیب و غریب» نپندارد. البته من بعداً خواهم گفت که بعضی از این عجایب و غرایب برای شعر او ضروری بود تا بتواند پسندهای خاص را هم راضی کند، کسانی را که به شعری که به شکلی قابل پیش‌بینی رخ می‌نماید قانع نیستند. به این بعداً برمی‌گردیم. اما اکنون وجوه گوناگون هنرمندی‌های شاعر را بنگریم.

 

مضمون‌سازی

من فاضل نظری را از جهات بسیاری همانند صائب می‌یابم. مهم‌ترینِ این جهات به نظر من ذوق و توانایی مضمون‌سازی اوست. قوت اصلی فاضل در تصویرگری نیست، در فضاسازی و بیان شاعرانه‌ی تجربه‌های زندگی هم نیست، بلکه در مضمون‌سازی است و نگاه‌‌های متفاوت به عناصری که گاه در شعر ما بسیار هم دیده‌ شده‌اند.

هر که ویران کرد، ویران شد در این آتش‌سرا

هیزم اول پایه‌ی سوزاندن خود را گذاشت (آن‌ها، ص 83)

مگرد بی‌سبب ای ناخدا! که غرق شده است

جزیره‌ای که به سودای آن به آب زدیم (گریه‌ها، ص 59)

اکنون که من به فکر رسیدن به ساحلم

در فکر غرق کردن کشتی است ناخدا (گریه‌ها، ص 71)

به روز وصل چه دل بسته‌ای؟ که مثل دو خط

به هم رسیدن ما نقطه‌ی جدایی ماست (آن‌ها، ص 21)

تازگی و طراوتی که در کار او دیده می‌شود هم به خاطر همین تازگی مضمون‌هاست، وگرنه از نظر اصل عناصر خیال و برخورداری از تجربه‌های زندگی انسان امروز چندان طراوتی در کار نیست، چنان که بعداً بازمی‌نماییم.

این مضمون‌سازی و توانایی برای کشف و بهتر بگوییم تلفیق تصویرها، شاعر را از تکیه‌ی بسیار به ترکیب‌سازی بی‌نیاز کرده است. مشکلی که شعر کلاسیک ما یکی دو دهه با آن درگیر بود، ترکیب‌سازی بسیار و ایجاد تصویر یا در واقع ایجاد توهّم تصویر به کمک ترکیب‌کردن واژگان بود، چیزی که در شعر مرحوم نصرالله مردانی به افراط رسید، ولی در شعر بعضی دیگران هم دیده می‌شود. در شعر فاضل نظری ترکیب‌هایی از قبیل «کشتیِ جان» واقعاً اندک است و من این را قابل ستایش می‌بینم.

ای کشتی جان! حوصله کن، می‌رسد امروز

روزی که تو را نیز به دریا بسپارم (آن‌ها، ص 99)

 

دیگر هنرمندی‌ها

شعر فاضل نظری علاوه بر مضمون‌سازی به میزان خوبی از هنرمندی‌ها (آرایه‌های ادبی) بهره‌مند است. چون مخاطبان این نقد اهل شعر و ادب هستند، من به شرح این آرایه‌ها نمی‌پردازم و فقط مثال می‌آورم.

ایهام و تناسب

که گفته است که من شمع محفل غزلم؟

به آب و آتش اگر می‌زنم، به خاطر توست (گریه‌ها، ص 49)

کوتاهی عمر گل از بالانشینی است

اکنون که می‌بینند خوارم، در امانم (آن‌ها، ص 69)

چون سرو سرفرازم و نزد تو سربه‌زیر

قربان آن گلی که مرا خوار کرده است (آن‌ها، ص 85)

ما را برای رونق بازار می‌خواهی

ای باغبان! تا چند گل را خوار می‌خواهی؟ (آن‌ها، ص 37)

البته تکرار یک نوع خاص ایهام (خوار / خار) را در سه جای، نباید نادیده گرفت و برای شاعر امتیاز منفی نگذاشت.

 

مردم‌گرایی زبانی

منظور استفاده از تعبیرها، مثل‌ها و تکیه‌کلام‌های خاص زبان مردم است، چنان که در این بیت‌ها دیده می‌شود. من آن تعبیرها را در گیومه می‌گذارم.

زمین از دلبران خالی است، یا من «چشم و دل سیر»م

که می‌گردم، ولی زلف پریشانی نمی‌بینم. (اقلیت، ص 13)

که گفته است که من شمع محفل غزلم؟

«به آب و آتش اگر می‌زنم»، به خاطر توست (گریه‌ها، ص 49)

در راه رسیدن به تو، گیرم که بمیرم {ن و: «گیرم که» بمیرم}

اصلاً به تو افتاد مسیرم که بمیرم (گریه‌ها، ص 11)

این هنرمندی از دیرباز در شعر فارسی رایج بوده است، ولی در دو سه دهه‌ی اخیر رونقی بیشتر یافته است، به ویژه در میان رباعی‌سرایان و آن هم در مصراع‌های چهارم رباعی‌ها. مردم‌گرایی در شعر بسیاری شاعران و به‌ویژه رباعی‌سرایان، تنها هنرمندیِ موجود در شعر است و بسیار هم به چشم می‌زند. اما در شعر فاضل این مردم‌گرایی قدری پنهان‌تر است و حتی گاه بیش از این که در استفاده از واژگان و ترکیب‌ها دیده شود، در ساختار کلی جمله دیده می‌شود. یعنی شاعر مصراع را بر یک ساختار معمول در زبان محاوره می‌سازد و این بسیار زیباست، با یک زیبایی نامحسوس:

ما گشته‌ایم، نیست، تو هم جست‌وجو مکن

آن روزها گذشت، دگر آرزو مکن (آن‌ها، ص 25)

دوک نخ‌ریسی بیاور، یوسف مصری ببر

شهر از بازار یوسف‌های ارزان پر شده است (گریه‌ها، ص 39)

ساقی! همه بخشوده‌ی یک گوشه‌ی چشمیم

آنجا که تو باشی، چه حسابی؟ چه کتابی؟ (اقلیت، ص 27)

 

تلمیح

تلمیح در شعر فاضل نظری بسامد بالایی دارد، چه اشارت به ماجراهای تاریخی، متون دینی و ادبی و چه اشارت که به ضرب‌المثل‌ها و باورهای عامیانه. این هم چند مثال:

شرک موری بود بر سنگ سیاهی در شبی

چشم‌های ما فقط رنج تماشا می‌کشند (اقلیت، ص 63)

(مصراع اول به حدیثی نبوی اشاره دارد. ولی به نظر من مصراع دوم کمکی به آن نکرده و تلمیح حیف شده است.)

کنج قفس می‌میرم و این خلق بازرگان

مرگ مرا چون قصه‌ها نیرنگ می‌خوانند (اقلیت، ص 81)

(اشاره به داستان طوطی و بازرگان مثنوی معنوی.)

چه جای شکوه اگر زخم آتشین خوردم

که هر چه بود ز مار در آستین خوردم (گریه‌ها، ص 31)

 بعضی تلمیح‌ها بسیار صریح و آشکار و گاه البته دست‌فرسود است مثل اشاره به داستان حضرت یوسف که فاضل نظری در آن جهد بلیغی دارد و ما در آن قطعه شعر مقدمه‌ی‌ کتاب بدان اشاره کردیم. ولی در مواردی قدری پنهان‌تر است مثل این بیت‌ها که به دو ضرب‌المثل اشاره دارد، ولی نه خیلی صریح.

دیوانه‌وار از ماه رفتم تا لب چاه

انداختم در چاه، سنگ دیگری را (اقلیت، ص 61)

من و تو رود شدیم و جدا شدیم از هم

من و تو کوه شدیم و نمی‌رسیم به هم (گریه‌ها، ص 65)

ولی ما یک مرحله‌ی عالی‌تر هم داریم، آنجا که شاعر به جای اشاره به ضرب‌المثل‌ها، خود مَثَل‌سازی می‌کند، یعنی بیتی می‌نویسد که قابلیت مَثَل شدن دارد. این توفیق بسیار بزرگی است و چه بسیار شاعران که نامشان به خاطر یک یا دو بیت که از آنان مثل شده است، ماندگار شده‌اند. فاضل نظری در مواردی به این مرحله رسیده است یعنی بیت‌ها یا مصراع‌هایی دارد که می‌تواند به شکل یک مثل ماندگار شود.

هنر آن است که عکس تو بیفتد در ماه

ماه در آب که همواره فروریختنی است (گریه‌ها، ص 47)

گفتی به من، نصیحت دیوانگان مکن

باشد، ولی نصیحت دیوانه می‌کنی (آن‌ها، ص 71)

درخت، فصل خزان هم درخت می‌ماند

تو پیش‌فصلِ بهاری، نه این که پاییزی (گریه‌ها، ص 37)

خبرترین خبر روزگار، بی‌خبری است

خوشا که مرگ، کسی را خبر نخواهد کرد (آن‌ها، ص 100)

(در این دو بیت اخیر، فقط مصراع اول منظور است.)

 

قرینه‌سازی

منظورم از قرینه‌سازی، ایجاد نوعی تقارن و توازن میان دو مصراع شعر است و این از مواریث قصیده‌سرایان کهن ماست، از آن قبیل که سنایی گفته است:

ای خداوندان مال! الاعتبار الاعتبار

ای خداخوانان قال! الاعتذار الاعتذار

پیش از این کاین جان عذرآور فرومیرد ز نطق

پیش از این کاین چشم عبرت‌بین فروماند ز کار

فاضل نظری به قرینه‌سازی راغب است و در مجموع این هنرمندی در شعر او خوب از کار درآمده است. البته این صرفاً یک کار زبانی است و چیزی از نظر تصویر یا مضمون به بیت نمی‌افزاید، ولی به هر حال من و دیگر کسانی را که با قصاید قدیم انس دارند، سخت خوش می‌آید:

قدم زدم، ریه‌هایم شد از هوا لبریز

قدم زدم، ریه‌هایم شد از هوا بیزار (گریه‌ها، ص 65)

من و تو رود شدیم و جدا شدیم از هم

من و تو کوه شدیم و نمی‌رسیم به هم (گریه‌ها، ص 65)

بیچاره آهویی که صید پنجه‌ی شیری است

بیچاره‌تر شیری که صید چشم آهویی (گریه‌ها، ص 13)

اکنون ز تو با ناامیدی چشم می‌پوشم

اکنون ز من با بی‌وفایی دست می‌شویی (گریه‌ها، ص 13)

 

تکرار

این هم صرفاً کاری زبانی است، ولی وقتی خوب جا بیفتد، بیت‌هایی ماندگار می‌آفریند، مثل آن بیت معروف «از درد سخن گفتن...» مرحوم مهرداد اوستا. در شعر فاضل این گاهی خوش افتاده است، مثل دو بیت اول از مثال‌های زیر و گاهی قدری تکلف‌آمیز شده است، مثل دو بیت دوم.

خبرترین خبر روزگار، بی‌خبری است

خوشم که مرگ کسی را خبر نخواهد کرد (آن‌ها، ص 101)

شادم که زود می‌گذرد شادی‌ام، ولی

غم می‌خورم که هیچ غمی ماندگار نیست (اقلیت، ص 51)

راه پیدا کردن گنج جهان جز رنج نیست

رنجِ آن را راست می‌گویند، اما گنج نیست (اقلیت، ص 59)

بر تار چنگ دیگری زد، چنگ دیگر

بر تار زد بر تار چنگ دیگری را (اقلیت، ص 61)

 

... ادامه دارد

 تاریخ درج مطلب در وبلاگ نویسنده: چهارشنبه 3 اردیبهشت 1393

منبع:

وبلاگ شخصی آقای محمد کاظم کاظمی

http://mkkazemi.persianblog.ir

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1047 به تاریخ 930220, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  دوشنبه 22 اردیبهشت1393ساعت 10:12  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

3- کنفرانس ادبی؛ آیین نگارش، نگارش 6، ساده‌نویسی، محمدکاظم کاظمی

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود را مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکلی وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

درست نوشتن

شاید عبارت مشهور «سنگ سیاه حجرالاسود» را شنیده‌اید و خود نیز از نوشتن چنین عبارتی خودداری می‌کنید، چون «حجرالاسود» همان «سنگ سیاه‌» است و بدین ترتیب‌، این عبارت‌، می‌شود «سنگ سیاه سنگ سیاه‌».

ولی ما گاه نظیر این کار را به صورت‌هایی پنهان‌تر، می‌کنیم و عبارت‌هایی می‌نویسیم که هرچند این عریانی را ندارد، با کمی دقت‌، از همین دست است‌. مثلاً یکی از دوستان‌، در جایی فعل «به وقوع می‌پیوندد» را برای «واقعه‌» به کار برده است‌، بدون دقت در این که «واقعه‌» و «وقوع‌» از یک ریشه‌اند و «واقعه‌»، شکل به وقوع پیوسته‌ی یک کار است‌.

 

این واقعه در سالهای 457 ـ 438 م در زمان حکومت یزدگرد دوم پادشاه ساسانی به وقوع می‌پیوندد.

و من‌، در ویرایش‌، فعل «رخ می‌دهد» را به جای «به وقوع می‌پیوندد» نهادم‌.

این واقعه در سال‌های 457 ـ 438 م در زمان حکومت یزدگرد دوم پادشاه ساسانی رخ می‌دهد.

 

و در جایی دیگر، نویسنده‌ای‌، گفته است که «داستانها خود را از داستان‌نویسی سنتی جدا کرده و از تکنیکهای جدید داستان‌نویسی استفاده کرده‌اند.» ببینید:

از نظر فرم و زبان‌، داستان‌های این دوره با این که خود را از داستان‌نویسی سنتی جدا کرده و از تکنیک‌های جدید داستان‌نویسی استفاده کرده‌اند، اما هنوز در مرز تجربه‌های آغازین به سر می‌برند.

به واقع‌، دوست ما، «داستان‌» را به جای «داستان‌نویس‌» آورده است‌.

 

در اینجا نیز شکل مخفی‌تر این «سنگ سیاه‌...» دیده می‌شود:

توده‌ها نیازمند شنیدن مفاهیمی هستند که استعدادشان‌، توان درک شرایط اجتماعی‌شان و ظرفیت هضم آن را داشته باشد.

«استعداد» در واقع همان «توان‌» است‌. پس نمی‌توان گفت «استعداد کسی توان درک دارد» بلکه باید گفت «خود آن کس توان درک دارد.» و یا «آن کس‌، استعداد درک دارد.» پس از میان «استعداد» و «توان‌» باید یکی را انتخاب کرد و من «توان‌» را انتخاب کردم‌:

توده‌ها نیازمند شنیدن مفاهیمی هستند که توان درک شرایط اجتماعی و ظرفیت هضم آن را داشته باشند.

 

و این هم یکی دیگر.

به همین دلیل هم ترتیب قرار گرفتن نویسندگان در کتاب بر اساس تاریخ تولد آنان تنظیم شده است‌.

اینجا، «ترتیب‌» و «تنظیم‌» چنین حالتی دارند. خلاصه‌ی سخن نویسنده این است‌: «ترتیب‌، تنظیم شده است‌.» در حالی که این نه «ترتیب‌»، بلکه «خود اسم نویسندگان‌» است که تنظیم می‌شود. این عبارت را چنین می‌توان اصلاح کرد:

به همین دلیل هم ترتیب قرار گرفتن نویسندگان در کتاب بر اساس تاریخ تولد آنان است‌.

در یک ویرایش جدی‌تر، می‌توان به همین شیوه ادامه داد و «قرارگرفتن‌» را هم برداشت‌.

به همین دلیل هم ترتیب نویسندگان در کتاب‌، براساس تاریخ تولد آنان است‌.

و این «ترتیب‌»، خود «قرارگرفتن‌» را هم می‌رساند. (درباره‌ی این «قرارگرفتن‌»های ناخوشایند نیز گویا در یادداشت سوم از این سلسله‌، صحبت کردیم‌.)

  

یک یادآوری.

ملاحظات دوستان درباره این سلسله نوشته‌ها همواره مایه مسرت من بوده است. از این میان جناب «باختر» با ریزبینی تمام این مباحث را تعقیب کرده‌اند که سپاسگزارشان هستم. فقط به گمان من، منظور اصلی من از این نوشته‌ها برای ایشان بسیار روشن نشده است. ایشان پنداشته‌اند که بحث اصلی من بر سر فعل‌های مرکب است، یعنی مثلاُ «نوشتن» به جای «نوشته کردن» و امثال این‌ها. ولی من به واقع بر سر توجه بر معانی کلمات بحث دارم. برای من «نوشته‌کردن» ناخوشایند نیست، بلکه «نوشته نمودن» ناخوشایند است. یعنی به نظر من در فعل مرکب، باید اجزای فعل با همدیگر و با مفعول سازگار باشند. این که من «گذاشتن» را در مواردی بر «قراردادن» ترجیح می‌دهم به خاطر مرکب بودن «قراردادن» ‌نیست، بلکه از این روی است که ممکن است آن مفعول اصلاُ «قرارگرفتنی» نباشد. پس‌ این که می‌گوییم «مزار شریف در شمال افغانستان قرار دارد» از این ناحیه مشکل دارد.

البته پنهان نمی‌کنم که من طبیعتاُ طرفدار ساده‌نویسی هستم، به ویژه در نثرهای علمی و آموزشی. مسلماُ گاهی نگرش من در این مورد، متأثر از این پسند و سلیقه نیز هست.

 تاریخ درج مطلب در وبلاگ نویسنده: دوشنبه 4 خرداد ۱۳۸۳

منبع:

وبلاگ شخصی آقای محمد کاظم کاظمی

http://mkkazemi.persianblog.ir

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1045 به تاریخ 930206, کنفرانس ادبی, آیین نگارش, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  یکشنبه 7 اردیبهشت1393ساعت 18:20  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

3- کنفرانس ادبی؛ آیین نگارش، نگارش 5، ساده‌نویسی، محمدکاظم کاظمی

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود را مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکلی وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

ساده‌نویسی در جمله‌بندی‌ها

به گمان من ـ و تأکید می‌کنم‌، به گمان من ـ یکی از بیماری‌های نثر ما، وفور بیش‌از حدّ فعل‌های مرکّب و با معانی کنایی و مجازی در آن است‌. یعنی به راحتی می‌توانیم بنویسیم «بشود»، ولی می‌نویسیم «صورت بگیرد» و به راحتی می‌توانیم بنویسیم «فلان‌چیز را دارند»، ولی می‌نویسیم «دارای فلان‌چیز هستند».

من در این سلسله نوشته‌ها، سر بحث‌های نظری درباره‌ی ساده‌نویسی و زیبانویسی ندارم و البته توانش را نیز. فقط می‌کوشم دیدگاهم را بگویم و قضاوت را به شما بگذارم‌. شما البته هرگونه که زیباتر می‌پسندید، می‌نویسید.

این عبارت‌ها، در نوشته‌های دوستانم بود:

1. موجب بازشدن دروازه‌های علم‌، تکنیک و فن‌آوری جدید می‌شود.

2. مردم دل به تقدیر سپردة جوامع سنتی و قبیله‌ای ما نیز دارای چنین روحیه و رویة هستند.

3. حزب‌سازی‌... به عنوان یک ارزش‌انسانی بشمار می رود و نقش مهمی در پروسة انسانی‌کردن سیاست و تعدیل و بازخواست قدرت ایفا می‌کند.

4. اما در عرصة مذهب‌، اخلاق و ارزشها، کمتر توجه به عمل آمده است‌.

 

و من آنها را چنین ویرایش کردم‌:

1. دروازه‌های علم‌، تکنیک و فن‌آوری جدید را باز می‌کند.

2. مردم دل به تقدیر سپرده‌ی جوامع سنتی و قبیله‌ای ما نیز چنین روحیه و رویه‌ای دارند.

3. حزب‌سازی‌... یک ارزش‌انسانی است و در پروسه‌ی انسانی‌کردن سیاست و تعدیل و بازخواست قدرت بسیار مؤثر.

4. اما در عرصه‌ی مذهب‌، اخلاق و ارزش‌ها، کمتر توجه شده است‌.

 

به راحتی می‌توان این {ن و: به جای این} «نقش‌ایفاکردن‌»ها و «به‌عمل آمدن‌»ها و «به شمار رفتن‌»ها فعل‌های ساده‌تری گذاشت و عبارت را شیواتر کرد. شاید بگویید «آنها چه عیبی دارد؟» من می‌گویم البته شاید عیبی نداشته‌باشد، ولی من این فعل‌های ساده را می‌پسندم و گمان می‌کنم هرگاه چنین می‌نویسم‌، نثرم زیباتر می‌شود و شیواتر. من «یک ارزش انسانی است‌» را از «به عنوان یک ارزش انسانی به شمار می‌رود» فصیح‌تر می‌بینم‌.

{ن و: دوست دارم این توضیح را هم اضافه کنم که این ساده‌نویسی نباید به جایی برسد که نوشته‌های مختلف از نویسنده‌های مختلف همه به هم شبیه شوند و ویژگی‌های سبکی نویسندگان کمرنگ شود. جایگزین‌هایی که جناب آقای کاظمی آورده‌اند همه بجا و درست است ولی این نکته را هم باید در نظر گرفت لازم نیست توسط همه‌کس و در همه‌جا رعایت شود. البته در مواردی که اطناب و عدم رعایت ساده‌نویسی، جمله‌هایی بی‌سروته را پدید بیاورند و باعث گیج شدن خواننده شوند، شکی نیست که ساده‌نویسی تنها راه نجات است. بهمن صباغ زاده}

 تاریخ درج مطلب در وبلاگ نویسنده: یک‌شنبه 27 اردیبهشت ۱۳۸۳

منبع:

وبلاگ شخصی آقای محمد کاظم کاظمی

http://mkkazemi.persianblog.ir

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1044 به تاریخ 930130, کنفرانس ادبی, آیین نگارش, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  یکشنبه 31 فروردین1393ساعت 19:4  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

3- کنفرانس ادبی؛ آیین نگارش، نگارش 4، درست نوشتن، محمدکاظم کاظمی

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود را مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکلی وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

چسباندن «ی» به «ه» غیر ملفوظ

من در این سلسله نوشته‌ها، می‌کوشم بیشتر به مسایل شایع در میان نویسندگان هموطن اشاره کنم‌. این کار هم دلیل دارد و بعداً دلیلش را می‌گویم‌.

باری‌، یکی از مسایلی که من همواره در ویراستاری‌هایم با آن دست به گریبان هستم‌، کاربرد «ای‌» در مقام کسرة اضافه برای کلمات مختوم به «ه‌» غیرملفوظ است‌. اول این چند مثال را فقط از یک بزرگوار، و آن هم یک مقاله‌اش (نوشته‌اش) نقل کنم تا بدانید این کار در میان بعضی نویسندگان ما تا چه‌مقدار شیوع دارد:

 

فکر می‌کرد شاعری اگر رسم‌خوشایندی هم بوده است‌; ویژه‌ای همان ایام ماضیه بوده‌...

 

انگار مذاق انقلاب زده‌ای جوان‌، در پی فردوسی دیگری می‌گشت‌...

 

این‌چنین بود که به دنبال سراینده‌ای این بیت‌، بسیار به این در و آن در زد...

 

به گمان من در این‌گونه فلسفه‌ها تا یک‌جایی کار برعهده‌ای عقل است و محاسبات عقلی‌.

 

مصرع دوم عینی شده‌ای مصرع اول است‌.

 

اما در صحنه و روایت‌، چرخ گردنده‌ای داستان را به حرکت وامی‌داریم‌.

 

من جملات را دوباره نمی‌نویسم‌، بلکه شکل درست کلمات را یادآور می‌شوم که به ترتیب‌، «ویژة»، «انقلاب‌زدة»، «سرایندة»، «برعهدة»، «عینی‌شدة» و «گردندة» است‌. البته بعضی نویسندگان معتبر، به جای این «ة»، یک «ی‌» می‌نویسند و این هم برای خود روشی است‌، یعنی «ویژه‌ی‌»، «انقلاب‌زده‌ی‌» و امثال این‌ها. من فعلاً در این قسمت مناقشه ندارم‌. به هر حال‌، باید دانست که کسرة اضافه هیچ‌گاه به شکل «ای‌» نوشته نمی‌شود.

 

اما مشکل از کجا پدید آمده است‌؟ من به تجربه دیده‌ام که این مشکل‌، در نوشته‌های کسانی بیشتر دیده می‌شود که با گویش مناطق مرکزی افغانستان اُنس دارند و می‌دانیم که در این گویش‌، کسرة اضافه تقریباً شبیه مصوت بلند «ای‌» تلفظ می‌شود. این شکل گویشی‌، در مقام نگارش نیز خود را بر ذهن نویسنده تحمیل می‌کند. باز در این میان‌، تحصیل‌کردگان حوزه‌های علمیه مشکلات بیشتری دارند، چون در آن جاها، طلبه صرف و نحو عربی را می‌آموزند، ولی نگارش و دستورزبان فارسی را نه‌.

البته ما می‌توانیم ویژه‌ای‌، زده‌ای‌، سراینده‌ای و امثال اینها را هم داشته‌باشیم‌، ولی نه در این مقام‌، بلکه آنگاه که «ی» نکره یا وحدت به کلمه می‌چسپد.

 تاریخ درج مطلب در وبلاگ نویسنده: پنج‌شنبه 17 اردیبهشت ۱۳۸۳

منبع:

وبلاگ شخصی آقای محمد کاظم کاظمی

http://mkkazemi.persianblog.ir

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1043 به تاریخ 930123, کنفرانس ادبی, آیین نگارش, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  یکشنبه 24 فروردین1393ساعت 18:27  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

گذری و نظری به عقلانیت مولانا؛ سید حامد علوی

مولانا جلال الدین در دفتر چهارم مثنوی، داستان کوتاهی می‌سراید که بخشی از آن چنین است:

مورکی بر کاغذی دید او قلم

گفت با موری دگر این راز هم

که عجایب نقش‌ها آن کلک کرد

همچو ریحان و چو سوسن‌زار و ورد

گفت آن مور: اصبع است آن پیشه‌ور

وین قلم در فعل فرع است و اثر

گفت آن مور سوم: کز بازو است

کاصبع لاغر ز زورش نقش بست

همچنین می‌رفت بالا تا یکی

مهتر موران فطن بود اندکی

گفت کز صورت مبینید این هنر

که به خواب و مرگ گردد بی‌خبر

صورت آمد چون لباس و چون عصا

جز به عقل و جان نجبند نقش‌ها

بی‌خبر بود او که آن عقل و فواد

بی ز تقلیب خدا باشد جهاد

یک زمان از وی عنایت بر کند

عقل زیرک ابلهی‌ها می‌کند

در این داستان، مولانا ضمن این که با روشنی تمام، عالم واقع را تبیین می‌کند و نسبیت فهم ما را از جهان بیان می‌نماید و از همه مهم‌تر این که رسیدن به معارف بزرگ و کشفیات و فاش شدن اسرار و رموز جهان آفرینش تنها به پیشرفت علم و دانش و تلاش انسان‌ها و کسب معرفت آدمیان نیست، بلکه اراده‌ای برتر که به سمت مدیریت عالی جهان آفرینش سوق می‌دهد در کار است و اگر از عقل و عقلانیت و خرد سخن می‌گوید، به صراحت و روشنی، به مبدا آفرینش توجه می‌دهد و اصولاً مولوی اگر از خردورزی و عقل سخن می‌گوید، آن عقلانیتی است که بیشتر تعریف فرزانگان و اولیای خداوند را تداعی می‌کند که "العقل ما عبد به الرحمن" عقل آن چیزی است که به واسطه آن خداوند مهربان بندگی شود؛ یعنی کاربرد عقل عبارت است از پُر کردن چاله‌ها و گودال‌های مسیر و صاف کردن راه برای رسیدن به آن مقصود عالی آفرینش. این هدف‌مندی می‌تواند بسیار خردمندانه و عالی باشد، زیرا موجب می‌شود که محقق و سالک هدف‌مند حرکت کند و برای جهان هستی و فنومن‌های جهان هستی غایت و مقصدی قائل باشد و این بیانگر فلسفه‌ای بس متعالی است؛ زیرا که ذهنیت آدمی ‌و تفکر او را از هرز رفتن و بیهودگی می‌رهاند و پرهیز می‌دهد و این عقلانیت است که ضمن پذیرفتن قانون‌مندی جهان هستی و رسیدن انسان به مراتبی از علم و آگاهی و پراکندگی عظیم دانش بشری و پیشرفت‌های بزرگ فنی و صنعتی و کسب تجربه‌های بسیار ارجمند بشری در طول تاریخ زندگی‌اش، سمت‌گیری به سمت معنی و مدیریت عالی جهان آفرینش، عقلانیت ویژه‌ای را رقم می‌زند که فقط متکی به علم و تجربه انسان نیست و آن اراده عظیم را نیز در نظر دارد.

هنگامی‌که از عقلانیت در اندیشه مولانا سخن می‌گوییم به این معنی است که: آنچه خرد انسان در طول قرون و اعصار به دست آورده و تجربه کرده است، و به نیکی و زشتی آن پی برده و اینک از برآیند آن چیزها نمونه‌هایی را برای رستگاری و رهایی و نیک بختی این جهان پیشنهاد می‌کند.

و دیگر این که مولانا خردورزی آدمی‌ را هیچ گاه بدون توجه به مدیریت عالی جهان آفرینش مطرح نمی‌کند، زیرا این نوع نگرش است که تفاوت بسیاری از اندیشمندان با مولانا را نمایش می‌دهد و مشخص می‌کند چه کسانی می‌توانند به فلسفه "به من چه ولش کن" و "هرچه پیش آمد خوش آمد" باور آورند، و یا چه کسانی در تمام جریانات هستی احساس می‌کنند که وجود "مستقل" آنان در جایی و وجود "ربط" آنان در جایی دیگر به کار می‌آید. بنیان تفکر مولانا به ویژه در خردگرایی و عقلانیت ریشه در معنا دارد. در تمام مثنوی معنوی توجه به "عقل کل" و اتصال "عقل جزئی" به عقل کلی برای این که به پویایی و بالندگی برسد بایسته است که به عقل کلی خود را متصل کند تا به شگفتی‌های جهان عقل پی ببرد:

تا چه عالم‌هاست در سودای عقل

تا چه با پهناست این دریای عقل

این جهان یک فکرت است از عقل کل

عقل کل شاه است و صورت‌ها رسل

عقل پنهان است و ظاهر عالمی

صورت ما موج یا از وی نمی

چنانچه مشخص شد، مولوی زیربنای جهان را عقل کل می‌انگارد و ضمن این که به وجود عقل جزئی اعتراف می‌کند، اما باور دارد که عقل جزئی بازیگر است و پیوسته با انسان بازی می‌کند و آدمی ‌را می‌فریبد و راه او را دور می‌کند و توانایی او را به هرز می‌برد و نیروی او را برای درک حقیقت ناچیز می‌کند.

هُش چه باشد؟ - عقل کل ای هوشمند

عقل جزئی هُش بود اما نژند

چون که قشر عقل صد برهان دهد

عقل کل کی گام بی ایقان نهد

در نگرش مولوی، انسان اگر موقعیت خود را درک کند و جایگاه خود در هستی را بشناسد. در واقع متصل به عقل کل و اصلاً خود عین عقل کل می‌گردد.

عقل کل سرگشته و حیران توست

کل موجودات در فرمان توست

عذرخواه عقل کل و جان تویی

جان جان و تابش مرجان تویی

عقل کل و نفس کل مرد خداست

عرش و کرسی را مدان کز وی جداست

اینجا عظمت و بزرگی انسان و پیوستگی او به کل هستی و هستی کل و پیدا کردن نیروی بزرگ و قدرت عظیم در جهان نشان داده می‌شود. مولانا را عقیده بر این است که توجه به عقل کلی و کشاندن عقل جزئی برای اتصال به عقل کلی، حرکت اساسی انسان کمال‌جوست. وی بر این باور است که عقل جزئی سطحی‌نگر و قشری است و عقل کلی، عاقبت بین و ژرف‌نگر است و رهایی و رستگاری را در نظر دارد.

عقل کل را گفت ما زاغ البصر

عقل جزئی می‌کند هر سو نظر

پیش شهر عقل کلی این حواس

چون خران چشم بسته در خراس

عقل جزئی گاه چیره، گه نگون

عقل کلی ایمن از ریب المنون

جهد کن تا پیر عقل و دین شوی

تا چو عقل کل تو باطن بین شوی

این قدر تاکید و توجه به عقلانیت و خردورزی ایجاد فضای روشن برای اندیشیدن و تفکر است (زیرا روسای عوام تمام تلاش و کوشش خود را به کار می‌برند تا مردمان را به سوی جهل و نادانی سوق دهند و آنان را در حماقت و سفاهت نگه دارند، زیرا حیات آنان بسته به نادانی عوام است و این در طول تاریخ پیوسته و همواره در جهت بقای جباران کارساز بوده است. خردگرایان و فرزانگان به عنوان روشنفکر در جوامع بشری می‌کوشیده‌اند تا تاریکی‌ها را بتارانند، روشنایی بیافرینند و سپاه ظلمت و جهل و لشکریان حماقت را به عقب برانند. مستبدان و دیکتاتورها مبلغان جهل و نادانی‌اند، جهل نیز با آزدگی و آزادی در تضاد است. مریدان گول خودباخته پیوسته مورد توجه پیران گمراه بوده‌اند زیرا مطلوب و محبوب خودخواهان متکبران و جهل پروران همین متعبدان و جان نثاران ابله بوده‌اند تا اهداف آنان را عملی کنند زیرا استبداد بر خر جهل سوار است و بهره می‌کشد.)

مولوی انسان بزرگی است که آدمیان را به خردورزی و تعقل فرا می‌خواند تا از اسارت جهل و تقلید کورکورانه برهاند.

هم به طبع آور به مردی خویش را

پیشوا کن عقل دوراندیش را

شاعران بزرگی همچون  فردوسی بزرگ در شاهنامه بسیار از خردمندی سخن سروده و ابتدای شاهنامه شاید حدود سی بیت در ستایش خرد است و اندیشه و دانش و دیگر ادیبان سرزمین اهورایی پارس، اما گمان می‌رود که مولوی گوی سبقت را در این خصوص از همگنان ربوده باشد، زیرا که نه تنها به خردورزی، بلکه اصولاً به عقلانیت انسان و کاربرد اجتماعی آن فرا می‌خواند و آدمیان را از تکیه بر عقل جزئی پرهیز می‌دهد. کاربرد عقل که حرکت اصلی انسان به سوی هماهنگی با آهنگ کل هستی است بیشتر مورد نظر مولوی است:

عقل جزئی آفتش وهم است و ظن

زان که در ظلمات شد او را وطن

مقصود مولانا، عقلانیتی است که سر در معنی دارد و نهایتاً از عشق سر برون خواهد کرد زیرا عقل جزئی این مکانیزم پیچیده را درک نمی‌کند:

عقل جزئی عشق را منکر بود

گرچه بنماید که صاحب سر بود

عقل جزء از رمز این آگاه نیست

واقف این سر بجز الله نیست

عقل را خود با چنین سودا چکار

کرّ مادرزاد را سرنا چکار

پیوستن به عقل کل، آدمی‌را به عشق می‌کشاند و عشق مکانیزمی ‌پیچیده است که موجب شگفتی‌های بزرگ و آثار سترگ می‌گردد. مثنوی خود یکی از بزرگ‌ترین آثار به جا مانده از پرتو عشق است که تحسین بسیاری از اندیشمندان و عارفان بزرگ را برانگیخته است؛ توجه به عقل و تکرار اندرزهای خردمندانه برای بیداری خرد آدمیان و کشاندن گروه‌های اجتماعی به عقلانیتی که بتوانند جامعه‌ای بر اساس آزادی و آگاهی و آبادی بسازند. تلاش بی‌وقفه مولانا در این است که آدمی ‌خردش را اسیر نفس وسوسه‌گر و بسیار امر کننده به زشتی نسپرد تا دچار حسرت و پشیمانی نگردد. دچار وهم و ظن و گمان شدن، آفتی است که گاه جبران ناپذیر است. این عقل آدمی ‌را به سوی توحید می‌کشاند و به عبادت و پیدا کردن روانی متواضع که در مقابل حقیقت از خود انعطاف نشان می‌دهد و دچار سفسطه و مغلطه نمی‌گردد.

کسانی که به آیات خداوند کافر می‌شوند و از آن روی برمی‌تابند، بی‌تردید وارد جنت خداوند نمی‌شوند تا این که جمل از سوراخ سوزن درآید، و این چنین خداوند بندگان را بیدار و هوشیار می‌کند. انسان وقتی ماسک به صورت می‌زند و با نقاب چهره اصلی خود را می‌پوشاند، پس از مدتی این نقاب نفاق و این ماسک فریب دهنده به صورتش می‌چسبد و هنگام درآوردن آن ای بسا که پوست صورتش را با خود بکند. این است که مولانا در دفتر اول به توحید و گردن نهادن به قوانین و سنت‌های غیر قابل تغییر الهی دعوت می‌کند و اشاره می‌کند که:

رشته را باشد به سوزن ارتباط

نیست در خور با جمل سم الخیاط

کی شود باریک، هستی جمل

جز به مقراض ریاضات و عمل

پیر بلخ در این دو بیت اشاره به آیه چهلم از سوره اعراف می‌کند که می‌فرماید "در حقیقت کسانی که آیات ما را دروغ شمردند و از {پذیرفتن} آنها تکبر ورزیدند، درهای آسمان را برایشان نمی‌گشایند و در بهشت درنمی‌آیند، مگر آن که شتر در سوراخ سوزن داخل شود و بدین سان بزهکاران را کیفر می‌دهیم". بیشتر مفسران جمل را شتر انگاشته‌اند، اما به نظر می‌رسد که یکی دیگر از معانی جمل، یعنی ریسمان قطور که در بستن کشتی به کار می‌رفته، با مفهوم آیه مناسب‌تر است؛ زیرا که طناب بزرگ در سوراخ سوزن فرو نمی‌رود و چون "لن". که علامت و حرف انکار است، در آیه آمده معنی‌اش این است که هرگز وارد بهشت نمی‌شوند، به خصوص (اگر به معنی شتر گرفته شود)، در حالی که اگر به معنی طناب کلفت از آن استفاده کنیم، می‌شود، اما به سختی و رشته رشته شدن، به طوری که از آن حالت اولیه فرد کاملاً بیرون بیاید و تغییرات اساسی در خود به وجود آورد و ذره ذره شود و ریاضت بکشد و با مقراض (قیچی) عمل خود را بسازد و از عقل ملکوتی و الهی بهره ببرد تا در صف خردمندان و راه یافتگان درآید. در کتب عهد جدید هم آمده است که احمق وارد ملکوت خداوند نخواهد شد تا شتر از سوراخ سوزن درآید و این یعنی "احاله به امر محال" کنایه از آن که هرگز چنین نخواهد شد.

به هر صورت خردمندی و عقلانیت در سراسر دریای مثنوی موج می‌زند و شاید در هیچ کتاب اخلاقی این همه در پیرامون عقل کلی و عقل نظری و عقل الهی و عقل اکتسابی سخن نرفته است.

مولانا جوانب مختلف عقل را شکافته و رهنمودهای بسیار سازنده و باشکوهی داده است که در این مختصر نمی‌گنجد.

ای برادر عقل یکدم با خود آر

دم به دم در تو خزان است و بهار

باغ دل را سبز و تر و تازه بین

پُر ز غنچه ورد و سرو و یاسمین

زانبُهی ِ برگ پنهان گشته شاخ

زانبهی ِ گُل نهان صحرا و کاخ

این سخن‌هایی که از عقل کل است

بوی آن گلزار و سرو و سنبل است

و چه زیبا در دفتر دوم مثنوی در خلال داستانی بسیار جالب می‌فرماید:

ای برادر تو همین اندیشه‌ای

مابقی تو استخوان و ریشه‌ای

گر گل است اندیشه تو گلشنی

ور بود خاری، تو هیمه گلخنی

نسبت خرد و اندیشه و عقل و دیکتاتوری و استبداد بسیار نزدیک است. انسان بابصیرت، هرگز در برابر جباران و بی‌خردان کمر خم نمی‌کند. انسان روشنفکر هیچ‌گاه به سرای کاخ‌نشینان جبار قدم نمی‌نهد. انسان بینای خردمند به هیچ عنوان ستایشگر ستمگران ابله و خونخواران بی‌مروت نخواهد بود.

عرفان آیینه تمام نمای شخصیت انسان است که نادانی‌ها و جهالت‌های او را به او می‌نمایاند و به او درس آزادی و آزادگی و بزرگواری و کرامت می‌دهد. خردورزی و خردمندی نهایتاً به آزادگی و آزادی می‌انجامد. در مثنوی مولوی از حریم آزادی دفاع شده است. آزادی در نظر مولوی بر اساس عقلانیت و خردمندی و فرزانگی بنیان نهاده شده است. آیا مسئله آزادی که در مثنوی به گونه نظری آورده شده، حکایت از این نمی‌کند که مولانا آزادی فکر و اندیشه را برای ایجاد مقدمه‌ای جهت درک و فهم آزادی اجتماعی و مدنی طرح کرده است؟ این گونه گمان می‌رود که نیت مولوی از طرح اختیار و آزادی، گزینش و امضای حق گزینش است که آزادی زاییده خردورزی و فرزانگی است.

درک وجدانی به جای حس بود

هر دو در یک جدول ای عم می‌رود

نغز می‌آید بر او کن یا مکن

امر و نهی و ماجراها و سخن

این که فردا این کنم یا آن کنم

این دلیل اختیار است ای صنم

و آن پشیمانی که خوردی از بدی

ز اختیار خویش گشتی مهتدی

پیر بلخ ضمن این که زنجیر جبر را از ذهنیت آدمی ‌می‌گسلد، سپس او را مختار و آزاد می‌سازد و حق گزینش برای او را به رسمیت می‌شناسد:

جمله قرآن امر و نهی است و وعید

امر کردن سنگ مرمر را که دید

هیچ دانا، هیچ عاقل این کند؟

با کلوخ و سنگ، خشم و کین کند؟

که بگفتم که چنین کن یا چنان

چون نکردید ای موات و عاجزان؟

عقل کی حکمی‌ کند بر چوب و سنگ؟

مرد چنگی چون زند بر نقش چنگ؟

کای غلام بسته دست اشکسته پا

نیزه برگیر و بیا سوی وغا

خالقی که اختر و گردون کند

امر و نهی جاهلانه چون کند؟

احتمال عجز بر حق راندی

جاهل و گیج و سفیهش خواندی

... غیر حق را گر نباشد اختیار

خشم چون می‌آیدت بر جرم دار

گر ز سقف خانه چوبی بشکند

بر تو افتد، سخت مجروحت کند

هیچ خشمی ‌آیدت بر چوب سقف

هیچ اندر کین او باشی تو وقف؟

که چرا بر من زد و دستم شکست

یا چرا بر من افتاد و کرد پست؟

گر شتربان اشتری را می‌زند

آن شتر قصد زننده می‌کند

خشم اشتر نیست با آن چوب او

پس زمختاری شتر برده ست بو

همچنین گر بر سگی سنگی زنی

بر تو آرد حمله گردد منثنی

عقل حیوانی چو دانست اختیار

این مگو ای عقل انسان شرم دار

در این فراز از مثنوی در دفتر پنجم به سادگی تمام مسئله جبر را مردود می‌شمارد و به اختیار اصالت می‌دهد و جبری‌گری را که از مشکل‌ترین مسائل جهان امروز و دیروز است و همواره بهانه‌گیران و مسئله‌داران و سفسطه‌گران نسبت به آن گرایش داشته‌اند و دارند، روشن می‌کند. اما اگر نگرش انسان نسبت به جهان هستی دیگر شود و عمیق‌تر به جریانات عالم وجود بنگرد، به قانون‌مندی جهان بیشتر پی خواهد برد. مولوی در داستان‌های زیادی در مثنوی آزادی گزینش برای انسان را به روشنی تمام مطرح می‌کند و به رسمیت می‌شناسد. وی از معدود انسان‌های بامعرفتی است که در بین آزادگی و آزادی به انسان‌ها آموخت. به گونه‌ای که دیگر به آموزِگار خویش وابسته نباشند، زیرا که از پیروی کورکورانه و بستن قلاده اطاعت بی چون و چرا را ناروا و آفت جان انسان می‌داند. پیرو، همیشه نابینا و کور و کر و لال است و دیگران برای او کار این حواس را انجام می‌دهند، همچون انگل که در روده حیوان و انسان زندگی می‌کند و از شیره روده تغذیه می‌کند؛ نه چشم دارد و نه گوش و نه خیلی حواس دیگر. در دفتر اول داستان صوفی که همراه بهیمه خویش وارد خانقاه می‌شود را با آب و تاب استادانه‌ای شرح می‌دهد و به خوبی تمام آفت تقلید را می‌نمایاند:

مر مرا تقلیدشان بر باد داد

که دو صد لعنت بر این تقلید باد

روشن است که تقلید و تحقیق چقدر با هم متفاوتند.

از مقلد تا محقق فرق‌هاست

کاین چو داوود است و آن دیگر صداست

منبع گفتار این سوزی بود

و آن مقلد کهنه‌آموزی بود

تقلید و خطرات هولناکش در اندیشه والای پیر بلخ قابل تعمق و تامل است. مولانا به خوبی می‌داند که آدمیان تنها در فضای باز و آزاد می‌توانند به کمال برسند و رشد کنند. بدبخت جامعه‌ای که فردی به جای جمعی بیندیشد و یک نفر به جای یک جامعه اراده کند و تصمیم بگیرد و امر و نهی کند. شکی نیست که چنین جامعه‌ای رو به قهقرا خواهد رفت و هرگز روی کمال و رشد و معنویت و زیبایی را نخواهد دید چرا که:

از پی تقلید و از رایات نقل

پا نهاده بر جمال پیر عقل

دستشان کژ، پایشان کژ، چشم کژ

مهرشان گژ، صلحشان کژ، خشم کژ

زانکه تقلید آفت هر نیکویی‌ست

گه بود تقلید اگر کوه قوی است

علت این که عده‌ای از مدعیان که در برابر مولانا صف کشیده بودند با مثنوی معنوی مولوی مخالفت می‌کردند و به مریدان گول و بی‌خرد خود توصیه می‌کردند که مثنوی را با انبر بردازند که دستشان نجس نشود، طرح این گونه مطالب و مسائل بوده ‌است؛ مسائلی که به آگاهی و بصیرت و بینایی و شنوایی آدمیان بستگی دارد. در نظر این تحمیق‌گران، فکر و اندیشه و علم و دانش و تعقل اصولاً منطقه‌ی ممنوعه اعلام شده و کسی حق ندارد بداند و بشنود و ببیند،  زیرا که اگر دانست، دیگر پیرو بی چون و چرا و کور نخواهد بود.

مولانا از منادیان ارجمند حق و عدل و از روشنگران بزرگ و از معلمان عالی مقام جهان بشریت است و شاید بتوان گفت که از معدود روشنفکران و عارفانی است که به پیچیدگی‌های جهان و انسان و رازهای بزرگ پی برده ‌است و همچون پیامبری در میان جامعه بشریت برای هدایت گمراهان تلاش می‌کند و مثنوی او دعوتی است عام که همه بشریت را فرا می‌خواند. شیخ بهایی خوش سروده است که:

من نمی‌گویم که آن عالیجناب

هست پیغمبر، ولی دارد کتاب

مثنوی او چو قرآن مدل

هادی بعضی و بعضی را مضل 

ماخذ: مجله چشم انداز ش 29

***


برچسب‌ها: مثنوی خوانی, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  یکشنبه 24 فروردین1393ساعت 16:54  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

3-    کنفرانس ادبی؛ شکوه عرفان ایرانی دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی؛ نویسنده کاظم خطیبی؛ بخش دوم

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود را مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکلی وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

شکوه عرفان ایرانی دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی؛ نویسنده کاظم خطیبی؛ بخش دوم

... ادامه از قسمت اول

اشاره: همچنان که در بخش نخست این نوشتار آمد، مطلب حاضر بخش‌هایی از مقدمه پُربار استاد شفیعی بر کتاب بسیار مهم «اسرارالتوحید فی مقامات الشیخ ابی سعید» است که با تصحیح و تعلیقات فراوان ایشان و به همّت انتشارات «آگاه» به چاپ رسیده است.

 

ارزش تاریخی کتاب

اسرارالتوحید به لحاظ اشتمال بر بعضی حوادث تاریخی از قبیل آنچه در باب فتنه‌ غُزان در خراسان و دشت خاوران به ویژه، نقل می‌کند یکی از اسناد مهم تاریخ عصر به شمار می‌رود؛ ولی متأسفانه گاه مؤلف در بعضی مسائل تاریخی، چون تکیه بر روایات شفاهی دارد، اشتباه می‌کند و این اشتباهات را ما در تعلیقات، به جای خود، یادآور شده‌ایم؛ با این همه در وصف جزئیات مسائل زندگی شهری و روستائی و آداب و رسوم رایج در میان مردم و طرز معاش آنان، از نوع غذاها و لباسها و خانقاه‌ها و رباط‌‌ها و کوچه‌ها و بازارها و مساجد و مدارس و کلیساها و شیوه‌ زندگی اقلیت‌های مذهبی از قبیل یهودیان و مسیحیان و زرتشتیان در خراسان و نیشابور قرن پنجم سند معتبر و بی‌همتایی است که همه‌‌ مورخان اجتماعی تاریخ ایران، بیشتر تکیه و استنادشان بر اطلاعات حاصل از کتاب اوست.

ارزش دیگر کتاب، در جنبه‌‌ی جغرافیای تاریخی آن است که خصوصیات و نام و نشان بسیاری روستاها و دیه‌های خراسان و دشت خاوران و ناحیه‌ قومس را با جزئیات نقل می‌کند که محققان جغرافیای تاریخی ایران از آن اطلاعات بی‌نیاز نخواهند بود.

 

ارزش عرفانی کتاب

این کتاب با همه ارزش‌های بی‌همانند تاریخی و اجتماعی‌اش، قبلا از هر چیز یک سند برجسته‌ی‌ تاریخ تصوف ایران و منبع درجه‌ اول است در باب زندگینامه و اقوال بسیاری از مشایخ تصوف خراسان که آگاهی از احوال آنان، جز از طریق این کتاب، امکان‌پذیر نیست و ما در تعلیقات خویش در باب اعلام تاریخی کتاب این نکات را مورد نظر قرار داده‌ایم؛ از قبیل آن‌چه در باب فارمدی و کُرَّکانی و ابوبکر عبدالله نساج و خرقانی و ابوالعباس قصاب و ده‌ها تن دیگر از مشایخ صوفیه نقل کرده است و همه‌ مورخان تصوف در بخش عظیمی از احوال مشایخ خراسان، ناقلان گفتار مؤلف اسرارالتوحیدند و یک نگاه به نفحات‌الانس جامی نشان می‌دهد که اطلاعات وی در باب بسیاری ازمشایخ متکی بر این کتاب بوده است؛ زیرا عین عبارات مؤلف ما را نقل می‌کند اگر چه به «مقامات»‌های دیگری از ابوسعید نیز دسترسی داشته است.

ارزش عرفانی کتاب، به حدّی است که هیچ‌کس نمی‌تواند شکل‌گیری خانقاه و پیدایش و تکامل تصوف خراسان را ـ که عالی‌ترین تجلیات عرفان ایرانی است و میراث آن را در شعر سنائی و عطار و مولوی و نوشته‌های محمد غزالی و عین‌القضات و احمد غزالی و… به گونه‌ فشرده‌ای مشاهده می‌کنیم ـ مورد مطالعه قرار دهد بی‌آنکه به اطلاعات موجود در این کتاب بپردازد. هم کیفیت زندگی در خانقاه‌ها و هم شیوه‌ی‌ معیشت صوفیان و هم حکایات مشایخ تصوف و سخنان ارزنده‌ی‌ ایشان، در این کتاب به گونه‌ی‌ دقیقی ثبت و توصیف شده است. مصطلحات تصوّف نیز گاه در این کتاب به دقت مورد بحث قرار گرفته و در فراهم آوردن «فرهنگ تاریخی زبان تصوف» ـ که بدون آن هیچ گونه تحقیق درست در تاریخ عرفان امکان‌پذیر نیست ـ محققان باید به اطلاعاتی که در این کتاب آمده است، توجه کامل داشته باشند.

ارزش ادبی کتاب

با همه‌ مزایای تاریخی و اجتماعی و عرفانی‌ای که در این کتاب وجود دارد و پیش از این به بعضی از آنها اشارت کردیم، اهمیت اصلی این کتاب در جنبه‌ی‌ ادبی و هنری آن است و چنان ‌که در آغاز این بحث یاد کردیم، در طول تاریخ ادب فارسی، این کتاب در شمار دو یا سه کتاب برجسته و شاهکار عظیم ادبیات فارسی، قرار می‌گیرد، در کنار تاریخ بیهقی و تذکره‌‌الاولیاء و در جهاتی بر هر دوی آنها رجحان دارد، بی‌آنکه بخواهیم اهمیت آن چند کتاب را نادیده بگیریم. بر روی هم جوانب ادبی اسرارالتوحید عبارت است از:

۱ـ‌ گسترش واژگان مؤلف

۲ـ نحو یا بلاغت ساختارهای نحوی او

۳ـ اسلوب داستان‌پردازی کتاب

۴ـ اشتمال آن بر مقدار زیادی شعرهای کهن زبان فارسی که به لحاظ مورخان ادبیات و به ویژه مورخان شعر عرفانی، مهم‌ترین سند تاریخی به شمار می‌رود.

و ما اینک در باب هر کدام از این جوانب، به اختصار، سخنی چند می‌آوریم و تفصیل آن را در تعلیقات و در متن کتاب می‌توان مشاهده کرد.

۱ـ اگر به فرهنگی که از لغات و ترکیبات این کتاب فراهم آورده‌ایم، توجه کنید، تنوع واژگان زبان مؤلف را با در نظر گرفتن حجم کتاب، در وسیع‌ترین حد ممکن می‌بینیم و این خود گواهی است بر میزان بلاغت و هنر انتخاب و احضار کلمه‌ها که یکی از مهم‌ترین معیارها در آفرینش ادبی به شمار می‌رود. قدرت ترکیب‌سازی او و نیز دامنه‌ی‌ پیشوندها و پسوندها و تنوعی که از طریق افزودن حروف اضافه ایجاد می‌کند، در زبان فارسی کم‌نظیر است.

۲ـ آنچه هنر اصلی یک نویسنده را تشکیل می‌دهد، تنها گستردگی واژگان به معنی عام کلمه نیست؛ زیرا با در دست داشتن یک کتاب لغت، بسیاری کسان می‌توانند دایره‌ی‌ لغوی نگارش خویش را گسترش دهند. آنچه در این مقام اهمیت دارد، قدرت احضار کلمه‌هاست، به تناسب نیاز بلاغی مؤلف در ادای مقصود خویش با تمام حواشی و سایه‌روشن‌های معنایی کلمه، که در آن مقام جایی برای مقوله‌ ترادف وجود ندارد.

اما فراتر از مرحله‌ تنوع واژگان و قدرت احضار کلمه، در دقیق‌ترین مفهوم و کاربردش، آن‌چه قلمرو اصلی خلاقیت نویسنده را تشکیل می‌دهد، آگاهی او از حوزه‌‌ی بلاغی و درجه‌ی‌ رسانگی (Comunication) ساختارهای نحوی زبان است؛ همان که عبدالقاهر جرجانی آن را «علم معانی نحو» می‌خواند. در این قلمرو است که مؤلف این کتاب به راستی اعجاز می‌کند. تمام آنچه در کتب بلاغت، به گونه‌های کلیشه‌ای و بی‌روح، با شاهدمثال‌های احمقانه‌ای از کتب معانی و بیان عربی ترجمه می‌کنند و از مقوله‌ خبر و انشا و حذف و وصل و قصر و اطناب و ایجاز و مساوات و امثال آن سخن می‌گویند، تنها در امثال این کتاب و تاریخ بیهقی است که به گونه‌ای زنده و خلاق مورد استفاده قرار می‌گیرد و مؤلف با آگاهی از اسالیب گوناگون بیان، در هرجای، میزان قدرت خلاقه‌ خویش را نشان می‌دهد.

گذشته از چیرگی در گزینش واژه‌ها و احاطه‌‌ی وی بر موارد خاص استفاده از ساختارهای نحوی، میزان خلاقیت وی در حوزه‌ی‌ تصاویر درخور کمال توجه است، بی‌آنکه مانند اغلب معاصران خویش گرفتار استفاده از استعاره‌های زبان شعر شود و یا به افراط درآوردن مجاز و استعاره بپردازد.

۳ـ ما در ادبیات فارسی کتب قصص و حکایت بسیار داریم. نیمی از ادبیات منظوم و منثور فارسی را داستان‌ها و حکایات تشکیل می‌دهند؛ اما در کمتر کتابی، مانند اسرارالتوحید، نویسنده به فن داستان‌پردازی به معنی دقیق کلمه توجه داشته است. در این کتاب بسیاری از داستان‌ها دارای نوعی Plot یا پی‌رنگ داستانی است و در توصیف فضای داستان و حالات قهرمانان و انتخاب «لحن» مناسب در گفتگوهای ایشان، این مؤلف اعجاز می‌کند. در اغلب داستان‌ها قدرت توصیف نویسنده چشمگیر است (برای نمونه همان داستان مرد حلواگر که شادروان استاد احمد بهمنیار هم آن را نمونه‌ای از قدرت توصیف نویسنده دانسته است، دیده شود) و در آن سوی قدرت توصیف، در انتخاب لحن مناسب قهرمان داستان ـ که تقریباً در کل ادبیات فارسی بی‌سابقه است ـ مؤلف ما به تجاربی دست یافته که در تاریخ داستان‌نویسی ایران قابل یادآوری است.

شما بدین توجه داشته‌اید که زبان و لحن گفتار در مجموعه‌ داستان‌های موجود در ادب فارسی، همواره یک لحن و یک زبان است. از شاه و گدا گرفته تا عالم و عامی و مرد و زن و کودک و روستائی و شهری همگان با یک زبان و لحن ـ که همن لحن و زبان نویسنده‌ هر کتاب است و آنهم زبان کلیشه‌ای و سنتی ادبیات هر دوره‌ای است ـ سخن می‌گویند؛ اما در این کتاب مؤلف بسیاری از قهرمانان را واداشته تا با لحن و زبان مناسب طبقه یا محیط خاص خویش سخن بگویند (مرد قصاب و سخن گفتن و دشنام او به صوفیان، یا گفتگوی بوسعید با خرقانی و یا گفتگوی او با ابراهیم ینال حاکم نیشابور).

۴ـ یکی از مهم‌ترین جوانب ارزش ادبی اسرارالتوحید در نقل نمونه‌هایی از شعر فارسی دوران نخستین و آغازی شعر دَری است. این شعرها و زبان و اسلوب بیان در آنها، چندان کهنه و قدیمی است که هیچ کدام نمی‌تواند تازه‌تر از پایان قرن چهارم باشد. اکثر این شعرها به عصر رودکی یا قبل از وی باز می‌گردد و چون بوسعید این شعرها را از دوران کودکی و نوجوانی خویش و از طریق مراد و مرشدش ابوالقسم بشر یاسین، به یاد داشته و او نیز از مشایخ دیگر، گاه، نقل می‌کرده است، باید گفت اکثر این شعرها از آن نیمه‌ی‌ اول قرن چهارم و شاید بعضی از اواخر قرن سوم باشد. این شعرها برای مورخان ادب فارسی و محققان تاریخ شعر عرفانی در ایران، دارای کمال اهمیت‌اند و اگر این کتاب نبود، ما سهم قابل ملاحظه‌ای از نخستین نمونه‌های بازمانده‌ شعر کهن فارسی را از دست داده بودیم.

۵ـ یکی از مظاهر هنر نویسندگی مؤلف، قدرتی است که در ترجمه‌ی‌‌ عبارات عربی از خود نشان داده که در عین برخورداری از دقت، در کمال زیبایی است.

 

ویژگی‌های زبانی

اسرارالتوحید یکی از متون برجسته‌ی‌ زبان فارسی است با این‌که در صدر نوشته‌های قرن ششم قرار دارد، با این همه جای تاریخی و سبْکی آن قرن پنجم و گاه چهارم است. نثر ساده‌‌ی فارسی در قرن پنجم بهترین ادوار خویش را گذرانده و می‌توان گفت سادگی و در عین حال ورزیدگی و پختگی ـ که جمع میان آن‌ها کار آسانی نیست ـ در این رشته نوشته‌ها، به طور چشمگیری دیده می‌شود. و این ویژگی، یعنی جمع میانِ «سادگی و پختگی» شاید در اسرارالتوحید بیش از هر نوشته‌ای از نوشته‌های زبان فارسی چشمگیر باشد. تاریخ بیهقی پخته و زیباست، اما ساختمان جمله در آن بسیار دراز و تودرتوست. برای کسانی که با تحولات نثر فارسی و وجوه اشتراکِ میان نوشته‌های این دو قرن، پنجم و ششم، آگاهی دارند این نکته به اجمال روشن است که این رشته نوشته‌ها هم به لحاظ ساختارهای نحوی و هم به لحاظ دایره‌ی‌ واژگان بسیار متنوع و انعطاف‌پذیرند؛ یعنی هم مفردات و ترکیبات این نوشته‌ها متنوع و گسترده است و هم انعطاف‌پذیری ساختارهای نحوی در آن‌ها.

ما در این بحث تا آنجا که بتوانیم، از یادآوری نکاتی که در مجموعه‌ نوشته‌های نثر ساده‌ فارسی مشترک است و در اغلب نمونه‌های نثر فارسی قرن پنجم و ششم صورت‌هایی از آن را می‌توان ملاحظه کرد، صرف‌نظر می‌کنیم و خوانندگان می‌توانند به دو کتاب خاص که در باب توصیف این‌گونه نوشته‌ها، فراهم آمده است، مراجعه کنند: «سبک‌شناسی» بهار و «تاریخ زبان فارسی» دکتر خانلری؛ اما در این گفتار بعضی از ویژگی‌های زبان اسرارالتوحید ـ را که در دیگر کتبِ مشابه، یا همانند ندارد یا آن‌گونه موارد در آن کتاب‌ها نیز اندک و نادر است ـ بررسی می‌کنیم: برای آنکه از تکرار مطالب، پرهیز شود، توصیف این ویژگی‌ها را در چند بخش مورد بحث قرار می‌دهیم.

 

آثار لهجه و زبان ناحیه

از مهمترین ویژگی‌های این کتاب، این است که در مواردی عین عبارات و سخنان ردّ و بدل شده‌ میان افراد را به همان‌گونه که در اصل بوده است، حفظ کرده است و منشأ این امر دو چیز است:

۱ـ دقت مؤلف در حفظ مأثورات و عبارات شیخ یا معاصران او و حتی قدمای صوفیه.

۲ـ توجه دقیق او به ارزش هنری القای این‌گونه تعبیرات در بافت طبیعی گفتار عصر؛ مثلاً در مکالمه‌ی‌ میان ابوالحسن خرقانی و بوسعید عین عبارات را نقل کرده و به همین دلیل در آن قسمت آثار لهجه‌‌ی قومس (ناحیه‌ی‌ بسطام و خرقان) آشکار است و در آن فعل‌هایی از نوع: «هوژ گفتن، هوژاردن، واژیدن» به کار رفته است که در دیگر بخش‌های کتاب وجود ندارد. این‌ها افعالی است که نه‌تنها در بخش‌های دیگر کتاب وجود ندارد، بلکه در هیچ متن دیگری از زبان فارسی ـ تا آنجا که نگارنده اطلاع دارد ـ به کار نرفته است و به لحاظ حفظ آثار لهجه‌ی‌ نیشابور نیز در مکالمه‌ شیخ با سیف‌الدوله والی نیشابور در این عبارات: ابراهیم ینال پیش تخت شیخ آمد و بایستاد. شیخ گفت: چیست؟ گفت: «مرا بپذیر.» گفت: «نت‌وا» گفت: «بایدم» شیخ گفت: «نت‌وا» گفت: «بایدم.» چون سه بار بگفت، شیخ تیز در وی نگریست… (ص۱۱۶) نشان‌دهنده‌ی‌ ثبت عین گفتار شیخ است که عمداً به زبان توده‌ مردم ـ و نه به زبان رسمی و تشریفاتی ـ با این فرمانروای مقتدر شهر صحبت کرده است.

 

تبدیلات آوایی

منظور از تبدیلات آوایی، نشان دادن نمونه‌های حذف و قلب و ادغام و ابدال است که در این کتاب، گاه دیده می‌شود و شامل صورت عکس هر کدام از این موارد نیز خواهد بود؛ یعنی در ذیل حذف مثلاً نمونه‌ «شترر اشتر» نشان‌دهنده‌ی این است که در اصل اشتر بوده و در این کتاب شتر آمده است، ولی «اوامر وام» به معنی این است که نوع رایج، صورت محذوف است که «وام»ست، ولی در این کتاب به صورت غیر محذوف یعنی «اوام» آمده است.

 

واژگان

چند نمونه از مفردات و ترکیبات: در اینجا فقط برای نمونه چند لغت از نوادر یا لغات اندک‌یاب این کتاب را، که بعضی از آنها در هیچ کتابی دیده نشده است، می‌آوریم بقیه را می‌توانید در فهرست لغات و ترکیبات و بیشتر در متن کتاب بیابید: آره (ارّه)، آموختگار (عادت کرده)، ارزخ (نوعی گچ)، اسپریس (میدان)، انگیخته (نقش مجسمه مانند)، اوره (ابره)، به (به معنی اندازه، مقدار)، به (به معنی از)، باد کردن (باد زدن)، بُج (درون دهان)، برقتری‌زده (صفت نوعی کفش)، بسیدن با (از عهده‌ کسی برآمدن)، بشولیدن (آشفتن)، بی‌خِردگی (بی‌ادبی)، برتا (بگذار تا)، پیخست کردن (در رنج و تعب افکندن)، پیخستن از (برکنار و دور نگاه داشتن)، تراق بستن (سنگر گرفتن، یا عزم)، ترکمانان‌تاز (وقت تاخت و تاز ترکمانان)، ترنانه (نانخورش)، چرخه زدن (این سوی و آن سوی رفتن)، چشمْ دیدار (دیدرس)، چهارشاخ آب از چشم آمدن (بسیار گریستن)، خلق کردن (خوشرفتاری)، خوهل کردن (رهاکردن، شل کردن)، در رباطی (نوعی سجاده)، دست پیمان (کابین یا شیربها)، دوخ (لوخ)، رانین (نوعی شلوار برای جنگ)، رزْکار (وقتِ رسیدگی به باغ انگور)، رُست یافتن (بالیدن)، رستی کردن (مخفی از دیگران چیزی را خوردن)، سپر بر سر آب (کنایه از تسلیم)، سرسر (قاچ‌قاچ)، شکارا (ظاهر، آشکارا)، شوله (مزبله)، شُه (کلمه‌ای برای تحسین و نه تقبیح)، صاحبْ‌واقعه (قهرمان داستان)، فاساختن (توافق)، فاوا شدن (رفت و آمد کردن، اختلاف)، فراوا شدن (آمد و رفت ـ فاوا شدن)، کپان (قپان)، کفتن (آشکار شدن یا خوگر شدن)، کوبین (وسیله‌ روغنگری)، کوچ (جغد)، کیا (عنوان محتسبان نیشابور)، گازرشو (لباسی که گازر آن را شسته باشد)، مراعت‌ها (مراعات‌ها)، منبل (منکر)، نت‌وا (نبایدت، تو را لازم نیست)، نهمار (بسیار، بی‌شمار)، نوبتی (خیمه‌ مخصوص سلطان)، هم‌پشت (مخالف)، هوژاردن (فروگذاردن)، هوژ گفتن (فروگفتن)، واژیدن (صحبت کردن و سخن گفتن)، ویزاری (نوعی لباس)، یک سواره (درجه‌ نازلی در لشکر و سپاه).

 

چند نمونه از ترکیبات

قدرت ایجاد معانی مختلف از رهگذر ترکیب افعال با پسوندها و پیشوندها، مهمترین ویژگی نثر فارسی این دوران است و مؤلفان این دوره با یاری گرفتن از زبان مردم و یا با تجارب ادبی خویش، گاه از ترکیب یک فعل با چندین کلمه یا پسوند و پیشوند، معانی بسیاری را از آن به وجود می‌آورند، برخلاف دوره‌های بعد که مؤلفان به علت بی‌خبری از این امکان و روی آوردن به مصادر و افعال عربی، زبان فارسی را از خلاقیت و استعداد ادای معانی بازداشته‌اند؛ مثلاً با کلمه‌ «آرزو» در این کتاب این افعال به کار رفته است:

۱ـ آرزو آمدن از (آرزوی بودن به جای کسی)

۲ـ آرزو خاستن (آرزو کردن: «آن خاک را آرزوی ما خاست» یعنی آن خاک ما را آرزو کرد)

۳ـ آرزو خواستن (برآورده شدن مرادی را طلب کردن)

۴ـ آرزوی کسی را به جای آوردن (تحقق بخشیدن مراد کسی)

۵ ـ آرزو دادن (به مراد و آرزو رساندن کسی را)

۶ـ آرزو کردن (در فعل: آرزوم کردر آرزوش کرد)

۷ـ آرزو در خاطر داشتن

یا فعل پیشوندیِ «باز کردن» را در معانی:

۱ـ باز کردن (نان از تنور گرفتن)

۲ـ باز کردن (بریدن یا قطع شاخه از درخت)

۳ـ باز کردن (کوتاه کردن موی و ناخن)

۴ـ باز کردن (حفر کردن)

۵ ـ باز کردن (ساختن و بنا کردن)

۶ـ باز کردن (کنار زدن گوشه‌ سجاده و امثال آن)

۷ـ باز کردن (میوه از درخت چیدن.)

۸ ـ‌باز کردن سر حجره یا بنا (خراب کردن سقف…)

۹ـ باز کردن از (گشودن جواهر و حلیه از خویش)

یا فعل «برآمدن» را در معانی متنوع:

۱ـ برآمدن (بیرون آمدن)

۲ـ برآمدن (گذشتن زمان)

۳ـ برآمدن (در باز کردنِ قرآن، آمدنِ آیه)

۴ـ برآمدن (به وزن و اندازه برابر درآمدن)

۵ ـ برآمدن (حاصل شدن مراد و کام)

۶ـ برآمدن (طلوع)

۷ـ برآمدن انگشت به جبّه (فرورفتن انگشت در جبّه)

۸ ـ برآمدن روز، دور ـ (مدت زیادی از روز گذشتن)

۹ـ برآمدن با (مقابله کردن)

۱۰ـ برآمدن از (خروج از)

۱۱ـ برآمدن، گردِ ـ (طواف دور چیزی کردن)

خوانندگان می‌توانند به «فهرست لغات و ترکیبات و تعبیرات» مراجعه کنند. غرض اشاره‌ای بود به میزان قدرت مؤلف در ادای معانی موردنظر خویش. زبان فارسی با قدرت تصریفی خویش در ترکیب اسماء و فعلها یا پیشوندها با افعال، چنین انعطاف‌پذیری و گنجایش داشته است. در دوره‌های بعد زنگزده شده و از حرکت بازمانده است.

3 اسفند 1392

***

 

منبع:

سایت تربت ما

کاظم خطیبی

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1042 به تاریخ 930116, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 فروردین1393ساعت 10:47  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

3-    کنفرانس ادبی؛ شکوه عرفان ایرانی دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی؛ نویسنده کاظم خطیبی؛ بخش اول

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود را مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکلی وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

شکوه عرفان ایرانی دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی؛ نویسنده کاظم خطیبی؛ بخش اول

اشاره: استاد یگانه، آقای دکتر شفیعی کدکنی سال‌های متمادی است که مشغول تصحیح متون عرفانی و شرح و معرفی آن‌ها، به ویژه عارفان خراسان هستند و تا کنون کتاب‌های ارجمندی در دسترس مشتاقان قرار داده‌اند که چند مجلدش درباره ابوسعید ابوالخیر است. آنچه در پی می‌آید، بخش‌هایی از مقدمه‌ی پُربار ایشان بر کتاب بسیار مهم «اسرارالتوحید فی مقامات الشیخ ابی سعید» است که با تصحیح و تعلیقات فراوان ایشان و به همّت انتشارات «آگاه» به چاپ رسیده است.

بی‌آنکه بخواهم چهره‌ اسطوره‌ای حلاج را از یاد ببرم و بی‌آنکه بخواهم رفتار و گفتار شگفت‌آور بایزید بسطامی را نادیده بگیرم، می‌خواهم بگویم ابوسعید ابوالخیر، در میان چهره‌های تاریخ تصوف ایران و اسلام یک نمونه‌‌ی استثنائی است. با این‌که از همان روزگار حیاتش مورد هجوم متعصبان بوده و آوازه‌ لاابالیگری‌های او، در همان عصر حیاتش تا اسپانیای اسلامی (یعنی اندلس) رفته بوده است و این حزم {ن و: ابن حزم} اندلسی در زمان حیات او در باب او می‌گوید: «و هم شنیده‌ایم که به روزگار ما در نیشابور مردی است از صوفیان با کنیه‌ی‌ ابوسعید ابوالخیر که… گاه جامه‌‌ی پشمینه در می‌پوشد و زمانی لباس حریر که بر مردان حرام است، گاه در روز هزار رکعت نماز می‌گزارد و زمانی نه نماز واجب می‌گزارد و نه نماز مستحبی و این کفر محض است، پناه بر خدا از این گمراهی!»۱ با این همه، هیچ قدیسّ دیگری را نمی‌شناسیم که مردمان تا این پایه شیفته‌ی‌ او باشند که مزارهایی به نام او در باکو، گرفته تا خراسان امروز و تا آنجا که امروز ترکمنستان خوانده می‌شود، ساخته باشند.

***

استاد یگانه، آقای دکتر شفیعی کدکنی سال‌های متمادی است که مشغول تصحیح متون عرفانی و شرح و معرفی آن‌ها، به ویژه عارفان خراسان هستند و تا کنون کتاب‌های ارجمندی در دسترس مشتاقان قرار داده‌اند که چند مجلدش درباره ابوسعید ابوالخیر است. آنچه در پی می‌آید، بخش‌هایی از مقدمه‌ی پُربار ایشان بر کتاب بسیار مهم «اسرارالتوحید فی مقامات الشیخ ابی سعید» است که با تصحیح و تعلیقات فراوان ایشان و به همّت انتشارات «آگاه» به چاپ رسیده است.

ابوسعید در تصوّف و عرفان ایرانی، همان مقام را دارد که حافظ در قلمروی شعر فارسی. هر دو تن دو نقطه‌ی‌ کمال و گلچین‌کننده‌ی‌ مجموعه‌‌ی زیبایی‌ها و ارزش‌های قبل از خویش‌اند. حافظ در پایان دوره‌‌ی درخشان تجربه‌های شعری، بدین کار پرداخته و بوسعید نیز به نوعی دیگر در پایان دوره‌ی‌ درخشان تصوف. آنچه در قرون بعد به عنوان «عرفان نظری» شهرت یافته، چیزی است ورای منظور ما. آن‌چه از سنّت‌های شعر فارسی و اندیشه‌ها و تصویرها و تجارب ارجمند هنری و فرهنگ شعری تا عصر حافظ وجود داشته، در دیوان حافظ به شیواترین اسلوبی گلچین شده است و در حقیقت دیوان حافظ نمایشگاهی است که در آن شش قرن تجربه‌ی‌ هنری و عرفانی در برابر ذوق و ادارک ما قرار می‌گیرد. در مورد بوسعید نیز این قضیه مصداق دارد: آنچه در طول چهار قرن نخستین تصوف و عرفان ایرانی ـ که دوران زرّین این پدیده‌ روحانی و فرهنگی است، یعنی دوران زهد و عشق و ملامت ـ وجود داشته، در گفتار و رفتار بوسعید خلاصه و گلچین شده است.

بی‌آنکه بخواهم چهره‌ اسطوره‌ای حلاج را از یاد ببرم و بی‌آنکه بخواهم رفتار و گفتار شگفت‌آور بایزید بسطامی را نادیده بگیرم، می‌خواهم بگویم ابوسعید ابوالخیر، در میان چهره‌های تاریخ تصوف ایران و اسلام یک نمونه‌‌ی استثنائی است. با این‌که از همان روزگار حیاتش مورد هجوم متعصبان بوده و آوازه‌‌ی لاابالیگری‌های او، در همان عصر حیاتش تا اسپانیای اسلامی (یعنی اندلس) رفته بوده است و این حزم {ن و: ابن حزم} اندلسی در زمان حیات او در باب او می‌گوید: «و هم شنیده‌ایم که به روزگار ما در نیشابور مردی است از صوفیان با کنیه‌‌ی ابوسعید ابوالخیر که… گاه جامه‌ پشمینه در می‌پوشد و زمانی لباس حریر که بر مردان حرام است، گاه در روز هزار رکعت نماز می‌گزارد و زمانی نه نماز واجب می‌گزارد و نه نماز مستحبی و این کفر محض است، پناه بر خدا از این گمراهی!»۱ با این همه، هیچ قدیسّ دیگری را نمی‌شناسیم که مردمان تا این پایه شیفته‌ی‌ او باشند که مزارهایی به نام او در باکو، گرفته تا خراسان امروز و تا آنجا که امروز ترکمنستان خوانده می‌شود، ساخته باشند. پرتوی معنویت او تا بدان حد باشد که در طول قرون و اعصار، رباعی‌های منسوب به او را، به عنوان دعا و حرز، برای رفع بیماری و شفا، بر بیماران بخوانند و بدَمَند و چهره‌ی‌ او به عنوان رمز اشراق و اشرافِ بر عالم غیب، به گونه‌ نشانه و رمزی درآمده باشد، آن گونه که بوعلی رمز دانش و علوم رسمی است.

در مجموعه‌‌ی رفتار و گفتار بوسعید ـ آن سوی بافته‌های مریدان ساده لوح ـ به دشواری می‌توان چیزی یافت که در عصر ما، و یا حتی در روزگاری که ارزش‌های روحی یکسره دیگرگون شده باشد، باز هم برای انسان آرامش روان و روشنی ضمیر و تسلای خاطر نداشته باشد. و چه میراثی برای انسانیت ارجمندتر از این؟ در سراسر آموزش‌های عرفانی او، یک نقطه‌‌ی سیاه و بدبینانه و آزاردهنده نمی‌توان یافت: همه جا درس انسان دوستی و خوش‌بینی و شادی و امید و تعصب‌ستیزی موج می‌زند و شما هر قدر نسبت به میراث تصوف بدبین و بی‌اعتقاد باشید، باز هم از رفتار و گفتار او، نکته‌ها می‌آموزید که در زندگی بدان نیازمندید.

اهمیت کتاب

بی‌هیچ گمان در طول تاریخ هزار و دویست ساله‌‌ی ادبیات فارسی دَری، اگر بخواهیم سه کتاب از شاهکارهای نثر فارسی انتخاب کنیم، یکی از آن سه کتاب، «اسرارالتوحید» است، آن دو کتاب دیگر به نظر من «تاریخ بیهقی» است و «تذکره‌الاولیاء»؛ البته در قلمرو نثر فنی، «گلستان» سعدی و «کلیله و دمنه»‌ی نصرالله منشی را هم باید بر این سه کتاب افزود. شاید بعضی سلیقه‌ها یکی دو کتاب دیگر نیز بر این مجموع، به دلایلی که به جای خود پذیرفتنی است، بیفزایند. آنچه مسلم است، این است که اسرارالتوحید به لحاظ ارزش هنری و چیره‌دستی نویسنده در اسالیب گوناگون بیان و شیوه‌‌ی داستان‌پردازی و انتخاب کلمات، در صدر میراث ادبی زبان فارسی قرار دارد. حتی اگر کسی محتوی آن را که بیشتر عرفان و زندگینامه‌ی‌ صوفیان است، با دیده‌ی‌ انکار بنگرد، نمی‌تواند چیره‌دستی شگفت‌آور نویسنده را در اسالیب بیان هنری منکر شود.

اسرارالتوحید فی مقامات الشیخ ابی‌سعید، چنان که از نام کامل آن دانسته می‌شود، زندگینامه‌ی‌ عارف بزرگ و انسان نمونه‌ی تاریخ فرهنگ ایران، ابوسعید بن ابی‌الخیر میهنی (۴۴۰ ـ ۳۵۷) است که در تاریخ عرفان ایرانی والاترین پایگاه را، در کنار حلاج و بایزید و چندتن دیگر، داراست.

اما این کتاب تنها زندگینامه‌ی‌ بوسعید نیست، بلکه یکی از برجسته‌ترین منابع تاریخ تصوف ایران و یکی از مهمترین اسناد تاریخ اجتماعی این سرزمین، در یکی از مهمترین ادوار تاریخ ایران نیز به شمار می‌رود. اطلاعات تاریخی و اجتماعی‌ای که از خلال این کتاب به دست می‌آید، در هیچ یک از کتب رسمی تاریخ، به این دقت و تفصیل دیده نمی‌شود. وضع دین و مذهب و طرز زندگی مردم و مسائل زندگی شهری و روستائی تاریخ ایران را در کمتر کتابی به این دقت و تفصیل می‌توان مشاهده کرد.

شرح حال مؤلف

مؤلف این کتاب محمدبن منوّر بن ابی‌سعد بن ابی‌طاهر بن ابی‌سعید، از احفاد ابوسعید ابوالخیر است. بیشترین اطلاعات در باب او همان‌هاست که خود در خلال این کتاب بدان‌ها اشارت دارد. و سلسله‌ نسب او به سه واسطه به ابوسعید می‌رسد در باب یک یک نیاکان او تا بوسعید جای دیگر بحث کرده‌ام.

شیخ‌الاسلام ابوسعد، جد مؤلف کتاب در فاصله‌ اول ذی‌الحجه‌ ۴۵۴ تا آخر رمضان ۵۰۷ زیسته و مؤلف ما، با این‌که در سه مورد کتاب از وی به عنوان «گفت» روایت می‌کند، ظاهراً نمی‌تواند او را دیده باشد و این گونه نقل از نسل‌های قبل در شیوه‌ی‌ روایت مؤلف نمونه‌های دیگر نیز دارد. عموی مؤلف ابوالضیاء نصربن اسعد بن سعید اگر در ۲۰ سالگی پدرش متولد شده باشد، باید در حدود ۴۷۴ متولد شده باشد. وی در ۵۴۱ درگذشته است، و پدر مؤلف، ابوالثنا المنور بن اسعد بن سعید، نیز باید در همین حدودها، با چندسال فاصله، زیسته باشد.

اگر فاصله‌ تولد و وفات منوّر را در قیاس با دوران حیات برادرش همان حدود (۴۷۴ تقریبی ـ ۵۴۱) بدانیم، مؤلف باید در اوایل قرن ششم، یعنی بعد از سال ۵۰۰ هجری متولد شده باشد و اگر سال تألیف کتاب را همان ۵۷۴ فرض کنیم ـ که قراین آن را تأیید می‌کنند ـ مؤلف حدوداً در دهه‌ هفتم عمر خویش بوده است که کتاب را نوشته است.

از تحصیلات و استادان و مشایخ وی، هیچ‌گونه اطلاعی در دست نداریم و از خلال اسرار التوحید می‌توان دریافت که وی مردی مطلع از مباحث تصوف و آشنا به اقوال و احوال مشایخ صوفیه است (با همه لغزش‌هایی که دارد و ما به جای خود آنها را نشان داده‌ایم) و اگر اشاره‌ای که به «اشارات» بوعلی و دیگر کتب وی دارد، منحصر در همان مبحث خاص توجه بوعلی به مسائل عرفان نباشد (یعنی نگوییم که آگاهی مؤلف از آن کتاب بر اثر توجه به مقام و نقش نیای خویش در تغییر دیدگاه بوعلی بوده است) باید بپذیریم که از کتب حکمت عصر نیز خبر داشته است.

مؤلف کتاب خویش را به هنگامی نوشته است که دور از میهنه و مشهد شیخ بوده است و این نکته را از این عبارت که در باب ویرانی‌های مشهدِ شیخ و میهنه در کتاب خویش آورده است، می‌توان استنباط کرد: «امید ما بدین هر دو اشارت و بشارت است که ما به آخر عمر این سعادت دریابیم که روزی چند بر سر آن تربت مقدسه بیاساییم و وفات ما در آن حضرت بزرگوار بود و خاک در جوار آبا و اجداد» و باز در جای دیگر می‌گوید: «حق تعالی به‌ فضل خویش روشنایی پدید آرد و اهل آن ولایت (اشاره به میهنه دارد) را خاص و اهل خراسان را عام، به کرم ِ خویش فریاد رساد.» اشاره‌ی‌ «آن» خود دلیلی است بر این‌که نویسنده در خارج میهنه است.

اطلاع دیگری که در باب مؤلف و موقعیت اجتماعی او در متن اسرارالتوحید ثبت شده است، دیدار اوست با سلطان سنجر در مرو که وی به ‌عنوان نماینده‌ی‌ فرزندان شیخ و یکی از رجال ِ دشتِ خاوران به دیدار سنجر رفته است: «درآن وقت که سلطان شهید سنجر… از دست غزان خلاص یافت و به دارالمُلک آمد، این دعاگوی از سرخس با جمعی از مشایخ و قضاه‌ و ایمه‌ی‌ سرخس به مرو رفت، به مبارک‌بادِ قدوم سلطان و از جهت مصالح بقعه‌ی‌ شیخ و از خویشان و فرزندان شیخ هم کس با دعا گوی نبودند؛ چه، آنچ مانده بودند، متفرق بودند و بیشتر به عراق رفته. چون دعاگوی به مرو رسید، رئیس میهنه رحمه‌الله چند روز بود که آنجا رسیده بود از جهت مصالح ولایت و هنوز سلطان را ندیده بود… دیگر روز، به خلوت، هر دو سلطان را بدیدیم.» از این واقع می‌توان استنباط کرد که مؤلف تا سال ۵۵۱ هجری و مدت‌ها پس از آن هنوز در میهنه بوده است.

و احتمالاً پس از حمله‌ی‌ غزان (حدود نیمه‌ی‌ قرن ششم به بعد) میهنه را ترک گفته و در خارج میهنه می‌زیسته است؛ ولی این محل کجا می‌تواند باشد؟ به ظنّ قریب به یقین می‌توان گفت که وی در هرات بوده است و هم در این شهر درگذشته است و به خاک سپرده شده است. گذشته از تقدیم‌نامه‌‌ی کتاب به ‌نام محمد بن سام غوری، فرمانروایی که در این شهر می‌زیسته و خود نیز مدفون در هرات است، اطلاع بسیار مهمی در باب خاک‌جای مؤلف در هرات در دست است که اینک عیناً به نقل آن می‌پردازیم. شادروان فکری سلجوقی در تعلیقات رساله‌‌ی مزارات هرات نوشته است: «مزار خواجه‌ منوّر: خواجه محمدبن منوّر. شرح حالش در رساله‌ی‌ مزارات نیست؛ اما خاکش آن سوی پل مالان واقع است. چون از پل مالان بگذری، در راه قدیم که به پل اسفزاری می‌روند، یعنی راه قدیم مالان و زیارتگاه و این جاده، جاده‌‌ی قدیم راه اسفزار و فراه بود. پس از آن‌که جاده‌ پُل هاشمی را به سوی میرداود کشیدند، راه قدیمه متروک شد. و اکنون پیاده‌‌روان و مال‌سواران از آن راه به دهات گذره می‌روند. چون از پُل مالان پاسی راه بگذری، بر سر پُل جوی مالان (جوی گذره) به دست راست، محوطه‌ای است مشجّر و مزاری که آن را خواجه محمد منوّر می‌گویند و او را از فرزندان حضرت ابی‌سعید ابی‌الخیر می‌دانند. قبری طولانی دارد و اکنون سنگ و لوح به قبرش دیده نمی‌شود.»۲

مرحوم فکری سلجوقی در دنباله‌ی‌ این مطلب می‌گوید: «به ظنّ قوی صاحب این مزار همان خواجه محمد بن منوّر مصنّف کتاب نفیس اسرارالتوحید است که در عصر سلطان غیاث‌الدین محمد بن سام در هرات می‌زیسته. در ساحل هریرود، نزدیک پُل مالان، قریه‌ای است که آن را شایمنه می‌گویند و برخی عقیده دارند که نام آن شادمانه است؛ اما پیران می‌گویند: به واسطه‌ای که یکی از فرزندان حضرت ابی‌سعید در این قریه نشیمن داشته، نام این قریه را شاه میهنه نهادند که اکنون به تصحیف به شایمنه معروف شده و تواند بود که خواجه محمد در این قریه زندگی می‌کرده.» در باب شایمنهر شادمانه مرحوم فکری خود از یاقوت۳ نقل کرده که: «شادمانه قریه‌ای است با فاصله‌ نیم‌فرسنگ از هرات.» پس نمی‌توان گفت اصل آن شادمهنه بوده است، مگر اینکه روزگاری قبل از عصر یاقوت این تغییر در کلمه روی داده باشد. البته روستاهای بسیاری در خراسان به نام شادمهنه بوده و هست.

نکته‌ی‌ دیگری که بودن مؤلف را در هرات تأیید می‌کند، وصفی است که در باب هرات و دروازه‌های آن آورده و از نوع دقت در توصیف دروازه‌ها، نوعی آگاهی مستقیم و تجربی مؤلف را می‌توان فهمید.۴ یکی از احفاد شیخ به نام شهاب‌الدین عبدالله در قرن نهم در هرات سجاده‌نشین مزار خواجه عبدالله انصاری بوده است آیا بازمانده‌ اولاد محمدبن منوّر نیست که همچنان در آن ولایت باقی مانده‌اند.۵

تاریخ تألیف کتاب

ژوکوفسکی سال تألیف کتاب را میان ۵۵۳ (یعنی بعد از مرگ سنجر که در ۵۵۲ اتفاق افتاده) و سال ۵۹۹ که سال وفات محمدبن سام غوری است و کتاب به او تقدیم شده است، تعیین کرده است؛۶ ولی استاد بهمنیار سال تألیف را میان ۵۸۰ ـ ۵۷۰ دانسته و سال ۵۷۴ را ترجیح داده است۷ و این محاسبه‌ای است کاملاً درست و پذیرفتنی؛ زیرا مؤلف چند جا در خلال کتاب به بعضی حوادث اشارت دارد که از مجموع آن‌ها می‌تواند فهمید که وی در حدود سال ۵۷۴ به تألیف این کتاب اشتغال داشته است؛ زیرا تصریح دارد بر این‌که فتنه‌ی‌ غزان ـ که مایه‌ی‌ ویرانی مهنه و بی‌رونق شدن مشهد شیخ شده است ـ صد سال پس از مرگِ شیخ آغاز شده است؛ یعنی سال ۵۴۰ هجری و این سال را سرآغاز ویرانی ِ مهنه و مشهدِ شیخ می‌داند و در همین‌جا می‌گوید: «و اکنون مدت سی و چهار سال است تا بر سر روضه‌ی‌ مقدس او از این ترتیب‌ها ـ که پیش از این کرده آمده است ـ هیچ چیز نبوده است و هنوز هیچ روشنایی پدید نیست.»۸ اگر سی و چهار را بر سال ۵۴۰ که صدمین سال درگذشت بوسعید است بیفزاییم، همان ۵۷۴ خواهد بود. این عدد سی و چهار مطابق است با تمامی نسخه‌های موجود مگر نسخه‌ D که در آن «سی و چهل سال» آمده است. اگر آن روایت را بپذیریم که بسیار دور از قراین است، می‌توانیم فاصله‌ ۴۷۰ تا ۴۸۰ را زمان تألیف کتاب بدانیم؛ ولی تمامی نسخه‌های معتبر همان سی و چهار سال را دارند؛ بنابراین به‌طور یقین همان ۵۷۴ صحیح است.

اگر آن‌چه در نسخه‌ی‌ اساس ما ـ که معتبرترین نسخه‌های کتاب است ـ وجود دارد، افزوده‌ی‌ شخص مؤلف باشد، به دقت می‌توان گفت که آخرین تجدید نظرهای مؤلف در کتاب، پس از تاریخ شوال ۵۹۰ بوده است؛ زیرا در آغاز داستانی می‌گوید: «به تاریخ شوال سنه‌ی‌ تسعین و خمسمایه امام اجل فخرالدین محدث خراسان ابوالفتح محمد بن ابی‌بکر بن منصور القاضی المنهی السرخسی که از افراد ائمه‌ خراسان است و به زهد و علم و ورع مذکور و مشهور، به میهنه رسید به زیارت شیخ…»۹ با اینکه هویّت تاریخی این شخص هنوز به روشنی معلوم نیست، این اشاره‌ تاریخی نشانه‌ی آخرین تجدید نظرهای مؤلف در کتاب خویش است، مگر اینکه نبودن این داستان را در بقیه‌ نسخه‌ها و مجهول بودن هویّت این فخرالدین را، ملاکی قرار دهیم برای تصرف کاتبی در نسخه‌ اساس یا نسخه‌ای که اساس از روی آن کتابت شده است.

اهدای کتاب

در بعضی از نسخه‌ها، از جمله ۴ نسخه از ۷ نسخه‌ی مؤلف، کتاب را به محمدبن سام غوری (متوفی ۵۹۹) تقدیم کرده است و از مقایسه‌‌ی نسخه‌هایی که این تقدیم‌نامه در آن‌ها وجود دارد و آن‌ها که فاقد این تقدیم‌نامه‌اند، می‌توان دریافت که مؤلف این کتاب را، گرچه با تغییراتی بسیار جزئی چند بار بازنویسی کرده است و یکی از این بازنویسی‌ها همان است که برای تقدیم به محمدبن سام غوری، بازنویسی شده است. چنین حدس می‌زنم که وی کتاب را سال‌ها قبل از این تقدیم‌نامه‌ تألیف کرده و نسخه‌هایی از آن را در میان اهل خانقاه نشر داده است و بعد که بر اثر حوادث روزگار از وطن دور افتاده بوده است و به احتمال قوی مقیم هرات بوده است، در آنجا نسخه‌ای با تقدیم‌نامه به سلطان غوری فراهم آورده است و آن چند صفحه را در مقدمه‌‌ی آن افزوده است و می‌دانیم که هرات مرکز فرمانروایی این سلطان غوری و نیز خاک‌جای او بوده است.۱۰ از همین مقایسه‌ی‌ نسخه‌ می‌توان دریافت که بعضی تغییرات عبارتی یا کم و کاست‌ها، حاصل تصرّف شخص مؤلف است و نه دخل و تصرف‌های کاتبان. با این‌که سهم کاتبان را نیز در این تغییرات نمی‌توانیم، به‌کلی فراموش کنیم.

۳۰ بهمن ۱۳۹۲

... ادامه دارد

 

پی‌نوشت‌ها:

۱ـ الفصل فی الملل والاهواء والنحل، ابومحمد علی بن حزم اندلسی (متوفی ۴۵۶)، چاپ مصر، ۱۳۲۱ قمری، ۴ر۱۸۸

۲- مزارات هرات ۲ر۱۰۳

۳- معجم البلدان ۳ر۳۰۵

۴- اسرار التوحید ۲۲۹

۵- منشأ الانشاء ۱ر۷-۱۳۳

۶- ژوکوفسکی، مقدمه‌ اسرارالتوحید، چاپ ژوکوفسکی

۷- بهمنیار، مقدمه‌ اسرار التوحید، چاپ بهمنیار، یب

۸- اسرار التوحید، چاپ حاضر، ۳۴۲

۹- همان کتاب ۳۷۲

۱۰- مزارات هرات ۱ر۴۰

 

 

منبع:

سایت تربت ما

کاظم خطیبی

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1041 به تاریخ 921224, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  یکشنبه 25 اسفند1392ساعت 19:3  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

بهار و گل در دیوان شمس؛ ناشناس

از میان تمامی شاعران ما، شاید هیچ یک، جان را به زیبائی مولانا ندیده باشند او در عین بهره‌جویی از ذوق‏ والای زیبائی شناسی، آن بد بینی و یأس فلسفی خیام و ... را ندارد، در نتیجه جهان به چشم او، همه زیبائی است و همه، جلوه‌ی جمال دوست. خاصه بهار که زیباترین برگ دفتر طبیعت است و طبعا به چشم موشکاف و ژرف‌بین مولانا بسی زیباتر از آنچه چشمان من و تو، تواند دید. غزلهای بهاری مولانا، فراوان است و می‏شود گفت که بدون استثناء در تمامی‏ آن‌ها، مولانا شاعری است که در رویارویی با طراوت و نفس مسیحائی بهار، به وجد آمده و دست افشان و پای کوبان، در سماع درخت و گل و گیاه شرکت جسته است. با گل رقصیده است و با سرو آستین افشانده است و با نسیم چرخیده‏ است، با برگ افتاده است و با مرغ برخاسته است و در تمامی این احوال، روحش را با روح سبز بهار چنان درآمیخته است‏ که پنداری او و بهار، یک روحند در دو معنی و مگر در اندیشه‌ی مولانای عارف، حقیقت جز این است؟

مگر آدمی و گل و سنگ و گیاه و هر چیزی، جلوه‏های گوناگون ذات یگانه دوست نیستند؟ آن شاهد ازلی، که‏ پرتو در آینه‏های بسیار افکنده است؟

بهار و گل‏ در دیوان شمس

به غزل بهاری مولانا که بنگریم، کلمات ظاهرا همان کلمات آشنای قصاید بهاری فرخی و منوچهری‏اند: گل، گلزار، نرگس، باغ سوسن، سرو و بلبل و جز این‌ها. امّا این ظاهر ماجراست و چون شعر را، به زبان خود او بخوانی و راز باطن‏ واژه‏ها را با کلیدی که فرهنگ خاص مولانا بدست داده است، بگشائی، خواهی دانست که بین غزل بهاری مولانا و قصیده‌ی بهاری فرخی، فاصله به اندازه‌ی جسم تا جان است. همچنان‌که بین بهار مولوی و بهار فرخی، فاصله به اندازه‌ی سطح‏ تا عمق است. فرخی، وقتی از گل سخن می‏گوید، منظور دیگری ندارد و در نهایت اشاره‏اش به همان گلی است که در باغ‏های غزنین می‏روئیده است. امّا گل در غزل مولانا، بی‌گمان همان گل نسرین یا سوری یا سوسن نیست هر چند که‏ به‌نام نیز مشخص شده باشد. این گل موجود نباتی ساده‏ای نیست که رنگی دارد و عطری که در فصلی می‏روید و در فصلی می‏پژمرد. این گل، موجودی است که دست کم در مرحله حرکت از نبات به حیوان است. گفتم دست کم، چرا که‏ امکان دارد، این گل اصلا تمثیلی از موجودی والا بوده باشد که پیام آور بهاری در معنی والای بهار است: بهار جانها و روان‏ها، و به گفته‌ی خود مولانا، بهاری که بستان عقل و جان را می‏آراید و نه بستان‏های غزنه‏ و اصفهان را ... .

در همین غزل وقتی مولانا می‏گوید:

گل آن‌جهانی است، نگنجد در این جهان‏

در عالم خیال چه گنجد، خیال گل‏

گل کیست؟ - قاصدی است ز بستان عقل و جان

گل چیست؟ - رقعه‏ای است ز جاه و جمال گل

دیگر جایی باقی نمی‏ماند بر این پندار که منظور از گل، همین گلهایی است که در باغچه‏ها می‏روید و در گلفروشی‏ها هم می‏فروشندش. چرا که مولانا آنچنان ابعادی به گل بخشیده است که نا گزیر باید، گمان را به آفاق دیگری کشاند: گل‏ آن‌جهانی است. یعنی چه؟ می‏دانیم که عرفای ما و ازجمله مولانا، این جهان را گذر گاهی موقت یا به تعبیری زندانی موقت برای خود و اصلا برای انسان دانسته‏اند. انسانی که به گناه آدم از بهشت رانده شد تا زندانی خاک باشد:

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود

آدم آورد در این دیر خراب آبادم

و یا

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک‏

دو سه روزی قفسی ساخته‏اند از بدنم‏

و یا به روایت خود مولانا در آغاز مثنوی:

از نیستان تا مرا ببریده‏اند

در نفیرم مرد و زن نالیده‏اند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق‏

تا بگویم شرح درد اشتیاق‏

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش‏

باز جوید روزگار وصل خویش

جان کلام اینست که جهان خاکی، جایگاه اصلی انسان نیست. نیستان این نی، جای دیگر است و فغان این نی نیز برای آن است که از نیستانش جدا کرده‏اند و نیستان او، جهان‏ کمال است و دنیای وصال دوست. جهان رهایی از قالب تن، جهان، جان خالص شدن و به دوست پیوستن. با این تعبیر وقتی می‏گوید: گل آن‌جهانی است، می‌توان دریافت که «گل» نیز از نظر او، موجودی است پا بسته ی خاک و آرزومند رهائی از خاک و رسیدن به افلاک. آیا گلزار دیدگاه مولانا در این غزل، تمثلی از «انسان کامل» نیست؟ انسان کاملی‏ که بهار عشق و سرسبزی روح و طراوت جان را مژده آورده است؟

«گل کیست؟ قاصدی است ز بستان و عقل و جان» این قاصد اگر از بستان عقل و جان آمده باشد، نمی‌تواند گیاهی خرد باشد که به وزیدن نسیمی به تاراج رود. این قاصد باید جان پاکی بوده باشد که توفان‌ها برای حرکت از او فرمان گیرند. این قاصد باید آمده باشد که با پالایش جان و جهان ما به‌همراه خود، از زندان تمناهای این جهانی رهایمان‏ کند و تا بهار رهائی ببرد:

گیریم دامن گل و همراه گل شویم‏

رقصان همی رویم به اصل و نهال گل

نشانی‏هایی که مولانا می‏دهد، همه گواهی بر این سخن است که این گل، گلی معمولی نیست: ازجمله‏ نشانی‏ها یکی این‌که:

گل را مدد رسیده ز گلزار روی دوست

تا چشم ما نبیند دیگر زوال گل

چگونه گلی می‌تواند به یمن گلزار همیشه بهار روی دوست، گلی بی زوال و همیشگی باشد؟ نشانی دیگر:

جامه‌دران رسید گل از بهر داد ما

ز آن می‏دریم جامه، به بوی وصال گل

چگونه گلی می‌تواند، برای دادن داد عاشقان آمده باشد و آن‌چنان هم آمده باشد که عاشقان به‌بوی وصالش جامه‏ درند و بی‌تابانه به‌رقص آیند؟

نشانی‏ها همه می‏گویند که این گل، گلی دیگر، از بستانی دیگر است:

اصل و نهال گل عرق لطف مصطفی است‏

ز آن صدر، بدر گردد آنجا هلال گل

که اشاره به حدیثی است درباره‌ی به وجود آمدن گل که این معنی را ما در عرف عوام نیز داریم که گل محمدی‏ را، روئیده ار عرق حضرت پیامبر می‏دانند. حدیث این است: انّ النّبیّ (ص) قال لیلة اسری بی الی السّماء سقط الی الارض من عرقی فنبت منه الورد فمن اذاد ان یشمّ‏ رائحتی فلیشمّ الورد. که از قول خود پیامبر روایت می‏کند که در شب معراج از آسمان عرق من به زمین چکید و از آن گلی روئید که‏ اگر مرا ببوئید انگار، گل را بوئیده‏اید.

بدنبال این اشاره، اشاره‏ای دیگر به داستان چهار مرغ خلیل دارد که می‏دانیم بی‌مرگی را القاء می‏کند با آن‏ طول و تفصیل که چهار مرغ را پس از کشتن در هم آمیزند و پاره‏ها را بر سر چهار کوه نهند تا چون به‌فرمان خود زنده شوند، تا ناباوران دریابند که اراده‌ی الهی بر هر چیزی تواناست. مولانا گل را به چهار مرغ خلیل مانند می‏کند که هر بار پس از مردن و پرپر شدن به حیات خود ادامه می‏دهد و البته به شکل کامل‌تر. گل به‌باد می‏رود امّا در هر بهار دوباره سر از خاک‏ بر می‏کند. همچون جانهای پاک که هر چند به‌ظاهر و در تن میمیرند امّا روحشان تا رسیدن به نقطه کمال به حیات خود ادامه می‏دهد و هر بهار دعوتی دیگر است از آنان به زندگانی دیگر. در آخرین بیت مولانا، خود را امر به خاموشی‏ می‏دهد.

گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند

جرمش آن بود که اسرار هویدا می‏کرد

از راز «گل» و راز «بهار» بیش از این نباید گفت که در خانه اگر کس است یک حرف بس است و اگر نیست هزار حرف نیز به جایی نمی‏رسد:

تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی‏

گوش نا محرم نباشد جای پیغام سروش

با هم غزل بهاری مولانا را از دیوان شمس بخوانیم و با جلوه‏ای تازه از بهای دیگر آشنا شویم:

امروز روز شادی و امسال، سال گل‏

نیکوست حال ما که نکو باد حال گل‏

گل را مدد رسید ز گلزار روی دوست‏

تا چشم ما نبیند دیگر زوال گل‏

مست است چشم نرگس و خندان دهان باغ

از کرّ و فرّ و رونق و لطف و کمال گل‏

سوسن زبان گشاده و گفته بگوش سرو

اسرار عشق بلبل و حسن خصال گل‏

جامه دران رسید گل از بهر دادِ ما

ز آن می‏دریم جامه به بوی وصال گل

‏گل آن‌جهانی است، نگنجد در این جهان‏

در عالم خیال چه گنجد، خیال گل؟

گل کیست؟ - قاصدی است ز بستان عقل و جان‏

گل چیست؟ - رقعه‏ای است ز جاه و جمال گل‏

گیریم دامن گل و همراه گل شویم‏

رقصان همی رویم به اصل و نهال گل‏

اصل و نهال گل عرق لطف مصطفاست‏

ز آن صدر بدر گردد آنجا هلال گل‏

زنده کنند و باز پر و بال نو دهند

هر چند بر کنید شما پرّ و بال گل‏

مانند چار مرغ خلیل از پی فنا

در دعوت بهار ببین، امتثال گل‏

خاموش باش و لب مگشا خواجه!غنچه وار

می‏خند زیر لب تو به زیر ظلال گل

منابع:

1- دیوان حافظ

2- مثنوی معنوی

3- غزلیات شمس

فصل‌نامه‌ی هنر؛ شماره‌ی 3؛ بهار 1362

***


برچسب‌ها: مثنوی خوانی, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  یکشنبه 25 اسفند1392ساعت 13:21  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

3-    کنفرانس ادبی؛ ما، انبوه کرکسان تماشا (نگاهی به درون و بیرون شعر استاد محمدرضا شفیعی کدکنی)؛ مصطفی محدثی خراسانی؛ قسمت سوم

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود را مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکلی وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

ما، انبوه کرکسان تماشا (نگاهی به درون و بیرون شعر استاد محمدرضا شفیعی کدکنی)؛ مصطفی محدثی خراسانی

... ادامه از قسمت دوم

در شعر "غزل برای گل آفتابگردان"، نام گل آفتابگردان و مشابهت این گل با قرص خورشید دست‌مایه‌ی بیان و به تصویرکشیدن یکی از بزرگ‌ترین مبانی تفکر عرفانی می‌شود. گل آفتابگردان در این شعر، سالکی است که در راه عشق گام نهاده است و نشانه‌ی این گام نهادن ترانه‌ی گل آفتابگردان است که شاعر آن را می‌شنود و شکفتن گل آفتابگردان است که شاعر آن را می‌بیند:

نفست شکفته بادا و

ترانه‌ات شنیدم

گل آفتابگردان

نگهت خجسته بادا و

شکفتن تو دیدم

گل آفتابگردان.

نیمه‌شب که تمام گل‌ها و گیاهان به خوابی سنگین فرو رفته‌اند، گل آفتابگردان، گرم ِ طی طریق است و به جستجوی معشوق خویش هر گوشه‌ی آسمان را می‌کاود چون تنها اوست که آشنای این راه است و از راز عشق آگاه:

به سحر که خفته در باغ، صنوبر و ستاره

تو به آب‌ها سپاری همه صبر و خواب خود را

و رصد کنی ز هر سو ره آفتاب خود را

نه بنفشه داند این راز، نه بید و رازیانه

دَم همتی شگرف است تو را در این میانه ...

و سپس دغدغه‌هایی که در طول سیر و سلوک گاه گریبان‌گیر سالک می‌شود به سراغ سالک این شعر - گل آفتابگردان - می‌آید. رفتن و رفتن برای رسیدن یا رفتن و رفتن برای رفتن بدون دغدغه رسیدن. سالک می‌رود چون قرار داشتن در مسیر به او و حیاتش مفهوم می‌بخشد و همین رفتن و در مسیر قرار داشتن برای او حکم رسیدن را دارد: «رفتم اما همه جا تا نرسیدن رفتم»! این دل‌مشغولی‌ها در شعر چنین به تصویر کشیده می‌شوند:

تو همه درین تکاپو

که حضور زندگی نیست

به غیر آرزوها

و به راه آرزوها

همه عمر

جستجوها

من … و پویه‌ی رهایی

تو و جستجو و گر چند،

رهیدنی نباشد

و رسیدنی نباشد

فراز پایانی شعر، یادآور داستان منطق‌الطیر عطار است و یگانه شدن با معشوق و طرح یکی از اساسی‌ترین مبانی تفکر عرفانی یعنی وحدت وجود، پایان شعر پایان سیر و سلوک است و رسیدن قطره به دریا و ذرّه به خورشید و تجلی کامل معشوق در هستی عاشق.

شفیعی از مشابهت گل آفتابگردان و قرص خورشید با هوشمندی و تخیل فرهیخته خویش استفاده‌ای شاعرانه و سرشار از معرفت می‌کند و این فراز شکوهمند را پایان‌بندی شعر غزل برای گل آفتابگردان قرار می‌دهد:

چه دعات گویم ای گل!

تویی آن دعای خورشید که مستجاب گشتی

شده اتحاد معشوق به عاشق از تو رمزی

نگهی به خویشتن کن که خود آفتاب گشتی(10)

انسان همواره در عرق‌ریزان کشمکش میان زمین و آسمان، روح و جسم، ماده و معنا وابستگی و وارستگی و … قرار دارد و هنر و لطیفه‌ی خلقت او این است که بتواند بر مداری حرکت کند که نه جذب مطلق هر کدام از دو سوی این معادله شود و نه از هیچکدام به کلی بگریزد؛ البته راه کمال انسانی او این است که این مدار در نهایت با غلبه نسبی روح شکل گیرد.

شعر بلند اضطراب ابراهیم، یکی از جان‌دارترین صحنه‌های نبرد این دو نیروی متضاد در وجود آدمی را به تصویر می‌کشد، کشمکشی که حتی می‌تواند پیامبر خدا را دچار اضطراب کند. بسیاری از مبانی عرفان در جهت تبیین و تعریف و تصحیح و تعدیل این دو نیروی متضاد پی افکنده شده‌اند و همواره در ادبیات و به خصوص شعر عرفانی ما سهم عمده‌ای از دل‌مشغولی شاعران عارف را این مبانی شکل داده‌اند. آواهایی درونی که برخی آدمی را به خاک فرامی‌خوانند و برخی به افلاک، و همین فراخوان‌های متضاد است که به اضطراب انسان در گذرگاه هستی دامن می‌زند.

در فراز اول شعر، طنین صدایی که آدمی را به آسمان فرا می‌خواند به گوش می‌رسد. صدای ساحری که در حضور و سرور خویش روح را از جامه کبودی اینچنین، در رهایش و گشایش هزار اوج و موج می‌رهاند و برهنه می‌کند. صدایی که هستی را در دو واژه گسستن و شدن خلاصه می‌کند:

این صدا، صدای کیست؟

این صدای سبز،

نبض قلب آشنای کیست؟

این صدا که از عروق ارغوانی فلق

وز صفیر سیره و ضمیر خاک و

نای مرغ حق

می‌رسد به گوش‌ها صدای کیست؟

این صدا

که در حضور خویش و

در سرور نور

می‌رهاند و برهنه می‌کند

فراز دوم شعر اضطراب ابراهیم این کشمکش درونی را در هنگامه‌ی خطیری که ابراهیم، اسماعیل را به قربانگاه برده است با شکوهِ هر چه تمام‌تر به تصویر می‌کشد:

من درنگ می‌کنم

تو درنگ می‌کنی

ما درنگ می‌کنیم

خاک و میل زیستن در این لجن

می‌کشد مرا

تو را

به خویشتن

لحظه لحظه با ضمیر خویش جنگ می‌کنیم

وین فراخنای هستی و سرود را

به خویش تنگ می‌کنیم

همچو آن پیمبر سپید‌موی پیر

لحظه‌ای که پور خویش را به قتلگاه می‌کشید

از دو سوی

این دو بانگ را

به گوش می‌شنید

بانگ خاک سوی خویش و

بانگ پاک سوی خویش:

«هان چرا درنگ

با ضمیر ناگزیر خویش جنگ»

این صدای او

صدای ما

صدای خوف یا رجای کیست؟

هیچ کدام از این صداها با ما بیگانه نیست. هر دو صدا، صدای درون ماست و این راز خلقت انسان است و این کشمکش، تقدیر او در آفرینش. بستگی و رستگی، تلاطم و خواب هر دو را باید در وجود آدمی پذیرفت و آنها را باور کرد.

انسان در این اضطراب و کشمکش اگرچه همواره بوده و خواهد بود، اما میل باطنی او به آن طنین آسمانی گرایش دارد و تلاش او برای رَستن از بستگی‌هاست:

از دو سوی کوشش و کشش

بستگی و رستگی

نقشی از تلاطم ضمیر و

ژرفنای خواب اوست

اضطراب ما

اضطراب اوست

گوش کن ببین

این صدا صدای کیست؛

این صدا

که خاک را به خون و

خاره را به لاله

می‌کند بدل

این صدای سحر و کیمیای کیست

این صدا که از عروق ارغوان و

برگ روشن صنوبران

می‌رسد به گوش

این صدا

خدای را

صدای روشنای کیست؛ (16)

هر کدام از شعرهای دفترهای مختلف شفیعی را که پیش چشم داشته باشیم جلوه‌های مبانی عرفان و کشف و شهود اشراقی را می‌توانیم در آن به تماشا بنشینیم.

دشواری هنگامی است که بخواهیم در آثار شفیعی کدکنی شعری را بیابیم که نشانی از این مبانی در آن نباشد.

 

پانوشت‌ها

1- دامغانی، معلم، علی / رجعت سرخ ستاره / انتشارات سوره‌ی مهر / 1385

2/3/4 - در کوچه‌باغ‌های نیشابور / محمدرضا شفیعی کدکنی / 1350

5-سبزواری، حمید / سرود درد / انتشارات انجمن قلم ایران / 1389

6- دامغانی، معلم، علی / شرحه شرحه است صدا در باد؟ انتشارات سوره مهر / 1389

7/8/9/10/11/12/13/14 - در کوچه‌باغ‌های نیشابور / محمدرضا شفیعی کدکنی / 1350

15/16 - آواز باد و باران / نشر چشمه / چاپ اول / پاییز 1377

 

منابع:

روزنامه خراسان

پایگاه نی نیوز

شاعران پارسی‌زبان

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1040 به تاریخ 921217, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  یکشنبه 18 اسفند1392ساعت 20:55  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

مطالبی پیرامون خلوت و خلوت‌گزینی از دیدگاه مولوی و دیگر عرفا؛ دکتر رضا نجاتیان

حافظ غزلی دارد که در آن به مقام خلوت و خلوت‌گزینی اشارات خاصی داشته است. پس خوب است که این بحث را با کلام حافظ متبرک کنیم:

روضه‌ی خلد برین خلوت درویشان است

مایه‌ی محتشمی خدمت درویشان است

کنج خلوت که طلسمات عجایب دارد

فتح آن در نظر رحمت درویشان است

حافظ ار آب حیات ابدی می‌خواهی

منبعش خاک در خلوت درویشان است

من غلام نظر عاصف عهدم کو را

صورت خواجگی و سیرت درویشان است

و جناب مولانا هم مطرح می‌کند که:

لاله باشی کودکانت برکنند

دانه باشی مرغکانت بچنند

دانه پنهان کن به کلی بام شو

غنچه پنهان کن، گیاه بام شو

در تعریف خلوت بهتر است در آغاز به سخن بزرگان بپردازیم از شاه نعمت الله ولی شروع می‌کنیم که سرسلسله‌ی بسیاری از دراویش است و تعریف بسیار مسجع و شاعرانه و در عین حال جامعی از خلوت ارائه کرده است. وی می‌گوید خلوت عبارت است: از تقلیل طعام، قلت منام، صوم ایام، قلت کلام، ترک مخالطت انام، مداومت ذکر ملک عنام. که چند نکته در آن نهفته است از جمله کم خوردن، کم خفتن، روزه داشتن، کم سخن گفتن، با دیگران کم مراوده و رفت و آمد داشتن، ذکر گفتن و کم خیالبافی کردن. جناب ابن عربی در تعریف خلوت می‌فرماید: گفتگوی سِر و باطن انسان با خداوند یعنی درون انسان متوجه خداوند تبارک و تعالیٰ باشد. علامه‌ی تهرانی از عرفای معاصر می‌فرماید کناره‌گیری از غیر اهل‌الله مگر به قدر اضطرار یعنی این که با انسان‌هایی که اهل دنیایند و هدف الهی ندارند زیاد مراوده نداشته باشیم. جناب شاه نقش‌بند که سرسلسله‌ی فرقه‌ی نقش‌بندیه است می‌گوید به ظاهر با خلق و با باطن با حق بودن حقیقت خلوت است. و در دیگر عرفا خلوت را در عزلت از گناهان و هجرت از شهر بد و هجرت از انسان‌های بد یعنی آن‌هایی که اهل گناه و اهل ظاهر و اهل دنیا هستند دانسته‌‌اند.

مولانا هم چنین نگاهی دارد و می‌گوید:

خلوت از اغیار باید نی ز یار

پوستین بهر دی آمد نی بهار

یعنی این که خلوت به تعداد نیست که یکی خلوت است و بیش از یکی خلوت نیست. مثلا انسان در جلسه‌ای شرکت می‌کند که همه اهل باطن هستند و هدف هدف الهی است. در چنین جمعی به انسان همان انبساطی دست می‌دهد که در خلوت دست می‌دهد و برعکس اوقاتی هم هست که انسان تنها است اما در ترافیک خیالات مختلف در تشتت و پراکندگی اسیر است. عرفا بر این متفق النظر هستند که اولین گام در خلوت این است که انسان از شلوغی و عالم کثرت که عالم بیرون است یک توجهی پیدا کند به درون خودش و نگاهی به خویشتن خویش بیاندازد.

انگیزه‌ی خلوت در وهله‌ی اول این است که شخص با خود می‌گوید بهتر است در خلوت باشم تا این‌که آسیبی نبینم یعنی اینکه دیگران به من آسیب نرسانند مثلا در جمع گناهانی هست که در خلوت نیست مثل این‌که کسی غیبت دیگری را بکند و ما بشنویم یا اینکه چشم انسان در جمع به نامحرم بیفتد و گناهانی از این قبیل. اما عرفا می‌گویند بلندمرتبه‌ترین انگیزه در خلوت این است که انسان خلوت اختیار کند تا به دیگران آسیبی نرساند. یعنی انسان خود را در مقامی ببیند که ممکن است در روابطش به دیگران آسیب برساند، پس بهتر است ابتدا یک بازسازی‌ای در خود داشته باشد تا این آسیب را به حداقل برساند. خلوت ابتدا همان خلوت ظاهری است که اولین مقدمه‌اش عزلت است. عزلت هم همان‌طور که مشخص است از واژه‌ی اعتزال و عزل می‌آید یعنی گوشه‌گیری وگوشه‌نشینی و دوری جستن از خلق. در وهله‌ی اول وقتی انسان از جمع کناره می‌گیرد و گوشه‌ای برمی‌گزیند و به خود رجوع می‌کند با شلوغی درون خود مواجه می‌شود و می‌بیند چه بسا که درون از بیرون شلوغ‌تر و پُر رفت و آمد تر است. علت این هم این است که انسان مدت‌هاست با خود قهر کرده و با وجود خویش رابطه‌ای برقرار نکرده است و بنابراین انسی با وجود خویش ندارد. این‌قدر این محیط شلوغ است و انسان چنان با این محیط بیگانه است که در اولین مواجهه‌ها با درون خویش در هجوم خیالات مختلف احساس ترس می‌کند. انسان امروز از بس کم به خودش سر زده است خویشتن خویش را نمی‌شناسد پس در اولین حرکت به درون با ترس مواجه می‌شود و با سدی روبه‌رو می‌شود که ممکن است برگردد و باز به جمع پناه ببرد تا از این ترس در امان باشد. این فرار از خلوت می‌تواند به صورت پناه بردن به رسانه‌ها، مثل رادیو و تلویزیون، روزنامه خواندن، کتاب خواندن، بازی کردن و سرگرم کردن خود به تکنولوژی‌های جدید مانند موبایل و غیره، موسیقی گوش دادن رفتن و هزار و یک نوع فرار دیگر باشد.

انسان معاصر در این از خود بیگانگی روز به روز جلوتر و جلوتر می‌رود سعی می‌کند مرگ را فراموش کند و کمتر به مرگ فکر کند. شیوه‌ی زندگی جدید هم به این حرکت کمک می‌کند، مثلا در شهرهای جدید قبرستان‌ها را به بیرون از شهر می‌برند چون مرگ حقیقت خود‌آگاهی است و مانند آینه‌ای است که انسان را به تمامی به خود می‌نمایاند و نشان می‌دهد. به همین دلیل است که بسیار از عرفا از جمله مولانا معتقدند که مرگ هر کسی همرنگ خودش است و انسانی که از مرگ می‌گریزد در واقع در فرار از خود است.

پس گفتیم که انسان اولین جایی که با خود مواجهه می‌کند در خلوت است یعنی وقتی که تنها می‌شود و می‌خواهد از عالم بیرون فاصله بگیرد. مواجهه‌هایی دیگری هم انسان با درون خودش دارد از جمله خواب‌ها، انسان در خواب هم با درون خودش مواجه می‌شود و لذا مرحوم مطهری می‌گوید اگر می‌خواهید کمی به خودتان نزدیک شوید یک مقدار در خواب‌هایتان تامل کنید. خواب‌های آشفته مسلما حکایت می‌کند از درونی آشفته و نابسامان و خواب‌های سرشار از آرامش و زیبایی از درونی زیبا و پاک حکایت می‌کند.

اما اگر انسان خواسته باشد این درون آشفته را نظمی ببخشد و ویرایشی بر آن داشته باشد ابتدا متوجه این شلوغی بشود و این راهی ندارد غیر از به درون رفتن. به درون رفتن هم که در سر و صدا و آشفتگی میسر نمی‌شود پس در ابتدا خلوتی باید تا انسان خویشتن خویش روبه‌رو شود. انسان‌ها در شلوغی‌ها خود را گم می‌کنند و قدر و اندازه‌ی خویش را فراموش می‌کنند.

قدر خود نشناخت مسکین آدمی

از فزونی درشد و شد در کمی

به مرور زمان انسان که جایگاه خود را فراموش می‌کند دیگر در محرک‌هایش تفکر نمی‌کند یعنی به این فکر کند که من این کار را چرا باید انجام دهم و یا انجام می‌دهم. یعنی اگر انسان خلوتی نداشته باشد توجه آگاهانه‌ای به خود نداشته باشد یک مرتبه به خود می‌آید که می‌بیند درگیر زندگی روزمره شده و هر روز کارهایی را انجام می‌دهد بدون این که بداند چرا این کارها را می‌کند یا دلایلی که برای خود دارد از لحاظ سطح پایین می‌آید و انگیزش‌های رفتار انسان تقلیل می‌یابد و به مروز زمان زمینه‌ی مسخ یا الیناسیون در او فراهم می‌شود یعنی این محرک‌های خرد و کوچک وجود انسان را هم به اندازه‌ی خود تقلیل می‌دهند و انسان دچار دگرگونی می‌شود. این دلیلی است بر این که انسان باید خلوت و تاملی بر خویش داشته باشد تا در چرخه‌ی روزمرگی گرفتار نشود.

عارفان خلوت را شامل پنج مرحله می‌دانند:

صمت و جوع و سحر و خلوت و ذکر به دوام

ناتمامان جهان را کند این پنج تمام

یعنی سکوت و گرسنگی و شب‌زنده‌داری و عزلت گزیدن و ذکر گفتن و توجه و تذکر داشتن انسان را کامل می‌کند و سالک را به جلو حرکت می‌دهد. همه‌ی ما می‌دانیم که طبیعت از خلا گریزان است و ما اگر در جایی خلاءی درست کنیم به محض این‌که اسباب و علل آن خلاء را برداریم خلاء هم از بین می‌رود. از این روست که می‌گویند زمینه‌ی آمادگی برای خلوت ذکر است یعنی فکر انسان نمی‌تواند به هیچ چیزی توجه نکند یعنی باید با توجه به یک چیز توجه به سایر چیزها را در خود از بین ببرد و ذهنش را از پراکندگی خارج کند. این چیز در عرفان‌های مختلف مثلا می‌تواند شعله‌ی یک شمع باشد یا صدای ضربان قلب خود انسان یا دم و بازدم انسان یا دیگر چیزها، اما در عرفان اسلامی برای توجه و فرار از پراکندگی ذکر توصیه شده است. ذکر همان تکرار آهنگین کلامی مقدس است که هم موجب تسعید فکر و هم توجه به درون می‌شود. حضرت مولانا می‌فرماید:

ذکر آرد فکر را در احتزار

ذکر را خورشید این افسرده ساز

بحث دیگری که در رابطه با خلوت مطرح می‌شود لازمه‌ی این که بشود درون را از پراکندگی نجات داد خالی کردن دل از انگیزه‌های غیر الهی است. حضرت حافظ می‌فرماید:

خانه خالی کن دلا تا منزل جانان شود

این هوسناکان دل و جان جای لشکر می‌کنند

و یا:

یا خلوت دل نیست جای صحبت اضداد

دیو چو بیرون رود، فرشته درآید

حالا این سوال پیش می‌آید که انسان چگونه دل و ذهنش را متمرکز کند و از پراکندگی فاصله بگیرد. یکی این که انسان یکی یکی تعلقاتش را شناسایی کند و سعی کند با چنگ زدن به محرک‌های بزرگ‌تر و پراختن به چیزهای مهم‌تر از این تعلق‌ها بی‌اهمیت و دست و پا گیر خلاص شود. در اسلام هم اولین و مهم‌ترین شعار شعار لا اله الا الله بود یعنی به شمشیر لا همه‌ی بت‌ها و خداوند‌های دیگری که وجود انسان را مسخر کرده است را کشت تا جا برای الله باز شود و انسان بتواند بنده‌ی راستین الله شود. اما یک راه میان‌بر هم دارد و آن عشق است که می‌تواند به یک‌باره تمام توجه انسان را به معشوق متوجه کند. مثلا کسی که عاشق می‌شود دیگر فکر و ذکر و همه‌ی توجه‌اش به معشوقش متوجه می‌شود. یعنی دلی که تا دیروز دل و ذهنش صد جا بوده است امروز که عاشق شده است فقط به یک چیز توجه دارد. مولانا و دیگر عرفا هم به عشق توجه خاصی داشته‌اند و به همین دلیل است که مولانا تحمیدیه‌ی مثنوی را به حمد عشق اختصاص می‌دهد و پس از مقدمه هم به سراغ داستانی در خصوص عشق می‌رود. و به قول مولانا عشق است که هم افلاطون و هم جالینوس ما است و می‌تواند دردهای روحی و جسمی را ما برطرف کند.

نکته‌ی دیگر این که انسان به وقتی به درون توجه کرد و کم کم با وجودش آشتی کرد و این درون متلاطم و شلوغ را نظمی بخشید دیگر می‌تواند در جمع هم خلوت داشته باشد. یعنی در هر لحظه به خود توجه دارد و قدر خویش را می‌شناسد و جمع‌های مختلف نمی‌توانند او را مانند تخته‌پاره‌ای به اطراف ببرد. این بالاترین مرحله‌ی خلوت است که دیگر انسان نه در جمع به کسی صدمه‌ای می‌رساند و نه دچار صدمه می‌شود بلکه هم خود به سمت الله حرکت می‌کند و هم دست دیگران را می‌گیرد و با خود به بالا می‌برد.

هرگز حضور حاضر غایب شنیده‌ای

من در میان جمع و دلم جای دیگر است

***


برچسب‌ها: مثنوی خوانی, کنفرانس ادبی, تحقیق رضا نجاتیان
+ نوشته شده در  یکشنبه 18 اسفند1392ساعت 20:33  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

3-    کنفرانس ادبی؛ ما، انبوه کرکسان تماشا (نگاهی به درون و بیرون شعر استاد محمدرضا شفیعی کدکنی)؛ مصطفی محدثی خراسانی؛ قسمت دوم

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود را مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکلی وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

ما، انبوه کرکسان تماشا (نگاهی به درون و بیرون شعر استاد محمدرضا شفیعی کدکنی)؛ مصطفی محدثی خراسانی

... ادامه از قسمت اول

و نیز غزل "آن عاشقان ِ شرزه" که حماسی‌تر و موضع‌مندتراست از منظر فرهنگ شهادت و ایثار، به بیان جاودانگی خون شهیدان و امتداد راه آنان پرداخته است:

آن عاشقان شرزه که با شب نزیستند

رفتند و شهر ِ خفته ندانست کیستند

فریادشان تموّج شطّ حیات بود

چون آذرخشْ در سخن خویش زیستند

مرغان پَرگشوده‌ی طوفان، که روز مرگ

دریا و موج و صخره بر ایشان گریستند

می‌گفتی ای عزیز! سترون شده ست خاک

اینک ببین برابر چشم تو چیستند

هر صبح و شب به غارت طوفان روند و باد

باز آخرین شقایق این باغ نیستند (4)

و باز وقتی شعرهای ضد آمریکایی شاعران انقلاب از جمله ترانه‌ی طرحی از تائیس ِ "علی معلم دامغانی" را می‌خوانم :

طرح

آزادی به رغم بندگی کردن

طرح مشرک

طرح کافر زندگی کردن

طرح اومانیتۀ بالیده از تخنه

طرح در ایمان انسان آخرین رخنه

طرحی از تائیس مشعل دار، از ابلیس

ماده دیوی مانده بر امواج آتلانتیس

طرحی از تائیس

شعر نیویورک شفیعی کدکنی به ذهنم خطور می‌کند، شعری که در زمانی سروده شده که آمریکا هنوز نه‌تنها به عنوان شیطان معرفی نشده بود که بزرگ‌ترین شریک سیاسی، نظامی و اقتصادی ایران بود و این خود بیانگر روحیه‌ی استکبارستیزی و هوشمندی شفیعی کدکنی است در دشمن‌شناسی :

نیویورک

او می‌مکد طراوت گل‌ها و بوته‌های آفریقا را

او می‌مکد تمام شهد گل‌های آسیا را

شهری که مثل لانه‌ی زنبور انگبین

تا آسمان کشیده و شهد آن دلار

یک روز

در هرم آفتاب کدامین تموز

موم تو آب خواهد گردید

ای روسپی عجوز ؟ (5)

شفیعی هوشمند و آگاه به رسالت تاریخی خویش در کار روشنگری و تلنگر زدن به وجدان‌هایی است که امیدی به بیدارشدن آن‌ها دارد، در زمانه‌ای که به تعبیر شفیعی زمانه‌ی عسرت است و شاعران غفلت‌زده، خود را به برگ رخصتی فروخته‌اند و دل‌خوش که شعر می‌گویند، شعر‌هایی که از خواب هم ژرف‌تراست و بازی با معاشقه‌ی سرو و قمری و لاله:

در این زمانه‌ی عسرت

به شاعران زمان برگ رخصتی دادند

که از معاشقه‌ی سرو و قمری و لاله

سرودها بسرایند ژرف‌تر از خواب (6)

او به حکم آیات قرآن ایمان دارد که "خداوند سرنوشت هیچ قومی را تغییر نخواهد داد، مگر اینکه خودشان بخواهند و در مسیر تحقق آن تلاش کنند" او می‌داند که تمام جاده‌ها از او آغاز می‌شود، کافی است خویش را باور کند و حضور خود را دریابد:

می‌خواهم

در مزرع ستاره زنم شخم

و بذرهای صاعقه را یک یک

با دست‌های خویش بپاشم

وقتی حضور خود را دریافتم

دیدم تمام جاده ها از من

آغاز می شود (7)

او به خواب مرداب‌ها حسرت نمی‌برد، و زندگی سرتاسر تلاطم و موج را پذیرفته است، و چون اقبال لاهوری باور دارد که موج تا هنگامی موج است که آرام نگیرد، زیرا به محض آرام گرفتن، نابود خواهد شد، شفیعی در زمانه‌ی شعرهای خواب‌آور، زندگی دریایی و دست در گریبان با موج و پریشانی و طوفان را برگزیده است:

حسرت نبرم به خواب آن مرداب

کآرام درون دشت شب خفته‌ست

دریایم و نیست باکم از طوفان

دریا همه عمر خوابش آشفته ست (8 )

این یک منظر به شعر شفیعی کدکنی بود، منظری که مخاطب را بیشتر متوجه جلوه‌ی بیرونی شعر شفیعی کدکنی می‌کند و جان‌مایه‌ی مقاومت را در شعرهای او نشان می‌دهد. اما از منظری دیگر، در میان شاعران معاصر، دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی از دلبسته‌ترین شاعران به آموزه‌های عرفانی و پیشینه‌ها و پشتوانه‌های فرهنگی این مرز و بوم است و هیچ شعری از او را نمی‌توان سراغ گرفت که پشت‌گرم این مبانی ارزشمند نباشد.

شفیعی نه تنها در شدت بهره‌مندی از مبانی عرفان در جریان شعر معاصر چهره‌ای بی نظیر است که در کیفیت بهره‌مندی از این مبانی نیز ویژگی‌های خاص خودش را دارد. ایده‌های معرفتی و فلسفی و حکیمانه، الهام‌بخش شعرهای شفیعی‌اند، تمام شعر پیرامون همان ایده‌ها می‌چرخد و محورهای افقی و عمودی مستحکم و منسجم خویش را در پرتوی مغناطیس همان ایده‌ها پیدا می‌کند و به کمال می‌رسد.

آشکارترین جلوه‌ی وابستگی و دلبستگی شفیعی به میراث فرهنگی و معرفتی و اساطیری این سرزمین، در عناوین شعرهایش نمود پیدا می‌کند.

این عناوین گاه نام شخصیت‌های مشهور یا نام کتابی مشهور یا عبارت یا مضمون معرفتی مشهوری از این شخصیت هاست؛ عناوینی چون بار امانت، هفت‌خوانی دیگر، نور زیتونی، آیینه‌ی جم، محاکمه‌ی فضل الله حروفی، حلاج، مزمور، آواره‌ی یمگان، شطح، معراج‌نامه، اضطراب ابراهیم، سیمرغ و … نشان از این دلبستگی دارند.

بهره‌مندی‌های شفیعی از پشتوانه‌های فرهنگ و اساطیر و عرفان، محدود به ذکر اصطلاحات یا استفاده‌ی تلمیحی از آن‌ها نمی‌شود. او این مفاهیم را از دل تاریخ به عرصه‌ی دغدغه‌های امروز انسان می‌کشاند و در رستاخیزی شورآفرین حیاتی دوباره می‌بخشد. استفاده از حلاج و فرهنگ مفهوم و واژگانی که همراه دارد، از مصادیق چشمگیر استفاده تلمیحی از یک پدیده در تاریخ ادبیات و به خصوص شعر فارسی است:

تا به پای علم دار نیاوردش عشق

سر شوریده‌ی منصور به سامان نرسید

***

گفت آن یار کزو گشت سر ِ دار بلند

جُرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد

حلاج آن‌گاه که به شعر شفیعی راه می‌یابد، دیگر یک شخصیت معرفتی تاریخی نیست که در مقطعی نقش‌آفرینی کرده و اکنون باید از او به خاطر آن نقش‌آفرینی تجلیل کرد و تنها او و مفاهیمی که در هاله‌ی او قرار دارند را دستمایه‌ی مضمون‌آفرینی قرار داد و به این وسیله شعر خویش را به پشتوانه‌های فرهنگی مزیّن کرد.

حلاج در آیینه‌ی شعر شفیعی دوباره نمایان می‌شود در حالی که کماکان سرود سرخ اناالحق ورد زبان اوست. حلاج در شعر شفیعی هنوز بر دار است و کماکان شحنه‌های پیر از مرده‌ی او پرهیز می‌کنند و هنوز نام عاشقانه‌ی او نجوای لحظات مستی و راستی رندان سینه‌چاک نیشابور که نمادی از هستی به حساب می‌آید، است:

در آینه دوباره نمایان شد

با ابر گیسوانش در باد

باز آن سرود سرخ اناالحق

ورد زبان اوست

تو در نماز عشق چه خواندی؟

که سال‌هاست

بالای دار رفتی و این شحنه‌های پیر

از مرده‌ات هنوز پرهیز می‌کنند

تا اینجای شعر این حلاج است که از دل تاریخ به روزگار ما آمده است و اکنون در ادامه شعر این ماییم که به دل تاریخ بازمی‌گردیم و هم‌عصر حلاج می‌شویم. ما که در لحظه به دار آویخته شدن حلاج، کرکسان تماشا بودیم و کنار شحنه‌های مامور و مامورهای معذور با سکوت خوی‌، آنها را تایید کردیم :

وقتی تو

روی چوبه دارت

خموش و مات

بودی

ما

انبوه کرکسان تماشا

با شحنه‌های مامور

مامورهای معذور

همسان و همسکوت

ماندیم..

شعر مدام بین تاریخ و اکنون در رفت و آمد است و در همین رفت و آمده است که تاریخ و ما یگانه می‌شویم و به عصری واحد می رسیم. تاریخ در ما زنده می‌شود و ما در تاریخ. و از خاکستر حلاج دوباره مردانی چون او می‌رویند و مستان نیمه‌شب که حلاج‌های این روزگارند نام او را ترجیع‌وار زمزمه می‌کنند:

خاکستر تو را

باد سحرگهان

هر جا که برد

مردی ز خاک رویید

در کوچه‌باغ‌های نشابور

مستان نیم‌شب، به ترنم

آوازهای سرخ تو را باز

ترجیع‌وار زمزمه کردند

نامت هنوز ورد زبان هاست (9)

... ادامه دارد 

پانوشت‌ها

1- دامغانی، معلم، علی / رجعت سرخ ستاره / انتشارات سوره‌ی مهر / 1385

2/3/4 - در کوچه‌باغ‌های نیشابور / محمدرضا شفیعی کدکنی / 1350

5-سبزواری، حمید / سرود درد / انتشارات انجمن قلم ایران / 1389

6- دامغانی، معلم، علی / شرحه شرحه است صدا در باد؟ انتشارات سوره مهر / 1389

7/8/9/10/11/12/13/14 - در کوچه‌باغ‌های نیشابور / محمدرضا شفیعی کدکنی / 1350

15/16 - آواز باد و باران / نشر چشمه / چاپ اول / پاییز 1377

 

منابع:

روزنامه خراسان

پایگاه نی نیوز

شاعران پارسی‌زبان

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1039 به تاریخ 921210, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  یکشنبه 11 اسفند1392ساعت 20:21  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

3-    کنفرانس ادبی؛ ما، انبوه کرکسان تماشا (نگاهی به درون و بیرون شعر استاد محمدرضا شفیعی کدکنی)؛ مصطفی محدثی خراسانی؛ قسمت اول

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود را مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکلی وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

ما، انبوه کرکسان تماشا (نگاهی به درون و بیرون شعر استاد محمدرضا شفیعی کدکنی)؛ مصطفی محدثی خراسانی

هرگاه به این ابیات مشهور از مثنوی عاشورایی علی معلم دامغانی می‌رسم که می‌گوید:

... از پا حسین افتاد و ما بر پای بودیم

زینب اسیری رفت و ما بر جای بودیم

چون بیوه‌گان {ن و: بیوگان} ننگِ سلامت ماند بر ما

تاوان این خون تا قیامت ماند بر ما... (1)

ناخود‌آگاه، شعر"حلاج" از استاد شفیعی کدکنی خراسانی در ذهنم تداعی می‌شود که یک دهه قبل در کتاب "در کوچه‌باغ‌های نشابور" آمده است؛ ابیاتی که مفهوم مواخذه از خویش و تاریخ را به خاطر بی‌تفاوتی در مقابل عاشورا برای اولین بار به گونه‌ی انقلابی مطرح می‌کنند :

در آینه دوباره نمایان شد

با ابر گیسوانش در باد

باز آن سرود سرخ اناالحق

وردِ زبان اوست

تو در نماز عشق چه خواندی؟

که سال‌هاست

بالای دار رفتی و این شحنه‌های پیر

از مرده‌ات هنوز،

پرهیز می‌کنند

نام تو را به رمز

رندان سینه‌چاک نشابور

در لحظه‌های مستی

- مستی و راستی -

آهسته زیر لب

تکرار می‌کنند

وقتی تو

روی چوبه‌ی دارت

خموش و مات بودی

ما

انبوه کرکسان تماشا

با شحنه‌های مامور؛

مامورهای معذور

همسان و همسکوت ماندیم

خاکستر تو را

باد سحرگهان

هر جا که بُرد

مردی ز خاک رویید

در کوچه‌باغ‌های نشابور

مستان نیم‌شب به ترنّم

آوازهای سرخ تو را باز

ترجیع‌وار، زمزمه کردند

نامت هنوز وردِ زبان‌هاست!

گویا، روز به دار آویختن حلاج، تکرار روز عاشوراست، و آنانی که در آن روز بی‌تفاوت ایستادند و تنها مشاهده‌گر این جنایت بودند، همانانی هستند که در روز عاشورا نیز تماشاگر بودند و همانان در واقع ما بودیم، چرا که اگر امروز هم حسین و یا حلاجی به پا خیزند {ن و: خیزد} دوباره تماشاگر خواهیم بود.

وقتی تو

روی چوبه‌ی دارت

خموش و مات بودی

ما

انبوه کرکسان تماشا

با شحنه‌های مامور؛

مامورهای معذور

همسان و همسکوت ماندیم

با این همه، حق و حقیقت، و مبارزه در راه آن، بی‌حجت نخواهد ماند و خون حسین‌ها و حلاج‌ها به هدر نخواهد رفت و از خون آنان رویش‌های تازه‌ای پا می‌گیرد، و خاکستر آنان سرچشمه‌ی آتشفشان‌هایی خواهد شد که چون مشعلی راه را به حق‌پویان نشان خواهد داد.

خاکستر تو را

باد سحرگهان

هر جا که بُرد

مردی ز خاک رویید

در کوچه‌باغ‌های نشابور

مستان نیم‌شب به ترنّم

آوازهای سرخ تو را باز

ترجیع‌وار، زمزمه کردند

نامت هنوز ورد زبان‌هاست!

چنین است که حلاج، پس از قرن‌ها دوباره در آینه نمایان می‌شود، و باز سرود سرخ انالحق وردِ زبان اوست، و هنوز شحنه‌های پیر از مُرده‌ی او پرهیز و رندان سرمست نام او را به زمزمه تکرار می‌کنند:

در آینه دوباره نمایان شد

با ابر گیسوانش در باد

باز آن سرود سرخ اناالحق

ورد زبان اوست

تو در نماز عشق چه خواندی؟

که سال‌هاست

بالای دار رفتی و این شحنه‌های پیر

پرهیز می‌کنند از مرده‌ات هنوز،

رندان سینه‌چاک نشابور نام تو را به رمز

در لحظه‌های مستی

- مستی و راستی -

آهسته زیر لب، تکرار می‌کنند  (2)

و نیز بسیاری از شعرهای انقلاب و دفاع مقدس از شاعران انقلاب را که می‌خوانم، شعرهای مجموعه "در کوچه‌باغ‌های نشابور" از جمله این غزل را به یاد می‌آورم:

موج موج خزر از سوگ سیه‌پوشانند

بیشه دلگیر و، گیاهان همه خاموشانند

بنگر آن جامه‌کبودان ِ افق، صبح‌دَمان

روح ِ باغ‌ِاند کزین گونه سیه‌پوشانند

چه بهاری است خدا را که در این دشتِ ملال

لاله‌ها آینه‌ی خون سیاووشانند

آن فروریخته گل‌های پریشان در باد

کز می ِ جام ِ شهادت همه مدهوشانند

نامشان زمزمه‌ی نیمه‌شب مستان باد

تا نگویند که از یاد فراموشانند

گرچه زین زهر سمومی که گذشت از سر باغ

سرخ گُل‌های بهاری همه بی‌هوشانند

باز در مقدم ِ خونین ِ تو ای روح ِ بهار

بیشه در بیشه درختان همه آغوشانند (3)

غزل، سوگ‌سروده‌ای حماسی است برای شهدای مبارزه با رژیم طاغوت که در مرداد ماه سال هزار و سیصد و پنجاه شمسی در اوج اختناق و سیطره‌ی ساواک سروده شده است. این غزل سرمشق نه تنها زبانی که ذهنی بسیاری از غزل‌های انقلاب و دفاع مقدس است. زنده ماندن یاد و تداوم راه شهیدان که از محوری‌ترین مولفه‌های مفهومی شعر شهادت و ایثار انقلاب اسلامی است، گویا اولین بار در این شعرمتجلی شده است.

 ... ادامه دارد

 

پانوشت‌ها

1- دامغانی، معلم، علی / رجعت سرخ ستاره / انتشارات سوره‌ی مهر / 1385

2/3/4 - در کوچه‌باغ‌های نیشابور / محمدرضا شفیعی کدکنی / 1350

5-سبزواری، حمید / سرود درد / انتشارات انجمن قلم ایران / 1389

6- دامغانی، معلم، علی / شرحه شرحه است صدا در باد؟ انتشارات سوره مهر / 1389

7/8/9/10/11/12/13/14 - در کوچه‌باغ‌های نیشابور / محمدرضا شفیعی کدکنی / 1350

15/16 - آواز باد و باران / نشر چشمه / چاپ اول / پاییز 1377

 

منابع:

روزنامه خراسان

پایگاه نی نیوز

شاعران پارسی‌زبان

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1038 به تاریخ 921203, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  یکشنبه 4 اسفند1392ساعت 12:50  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

3-    کنفرانس ادبی؛ گفت‌وگو با استاد محمدحسن ابریشمی پژوهشگر در باب تاریخ کشاورزی ایران؛ کاظم خطیبی

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود را مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکل تایپی یا دستوری یا ... وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

گفت‌وگو با استاد محمدحسن ابریشمی پژوهشگر در باب تاریخ کشاورزی ایران؛ کاظم خطیبی

امیدواریم استاد دکتر محمد حسن ابریشمی، این پژوهشگر دقیق و پرتلاش 120 سال عمر کند، ولی وصیّت ایشان چنین است: «وصیت کرده‌ام که در تربت حیدریه به خاک سپرده شوم و سنگ مرقدم را به شکل یک کتاب باز طراحی کنند، و روی آن بنویسند: محمدحسن ابریشمی کسی که با کتاب زندگی کرد، به کتاب عشق ورزید، و با کتاب درگذشت».

گفت‌وگو با استاد محمدحسن ابریشمی پژوهشگر در باب تاریخ کشاورزی ایران حاصل تجربه و دانش این محقق پُرتلاش را می‌توان در لابلای کتاب‌هایی جستجو کرد که در زمینه‌ی پسته و زعفران ایران منتشر شده‌اند بی‌تردید در آینده یکی از پُرارزش‌ترین کتاب‌های ایران در زمینه‌ی تاریخ کشاورزی به نام وی ثبت خواهد شد.

زندگی‌نامه‌ی استاد محمدحسن ابریشمی مرور خاطرات و زندگی‌نامه‌ی استاد ابریشمی را از سال 1318 آغاز می‌کنیم. یعنی زمانی که در تربت حیدریه متولد شد. جالب است که نام خانوادگی این پژوهشگر، در باب مباحث تاریخ کشاورزی ایران هم به نوعی با امور فلاحتی ارتباط دارد که در این باره چنین می‌گوید: «نام‌خانوادگی من از این جهت ابریشمی است که نیای بزرگم (حاج ملا احمد شعرباف یزدی) در عهد ناصرالدین شاه از یزد به تربت حیدریه مهاجرت کرد و با فرزندانش (حاج‌ ملا ‌رجبعلی و حاج‌ ملا غلامحسین) به اشاعه‌ی علم و پیشه‌ی نوغانداری مشغول شده‌اند؛ پدرم (حاج ‌علی‌اکبر) متولد 1269 در تربت شیوه‌ی پدر (حاج‌ غلامحسین) را دنبال کرد و به کسب علم و کار کشاورزی و تولید ابریشم پرداخت، و با تأسیس اداره‌ی سجل احوال در سال 1307 نام‌خانوادگی (ابریشمی) گرفت. و در اردیبهشت 1322 درگذشت، روانش شاد باد».

وی در ادامه به چند کتاب خطی و چاپ سنگی بر جای مانده از پدر و اجداد خود که برخی به خط خود آنان است اشاره می‌کند و از چگونگی عشق و علاقه‌اش به خرید و خواندن کتاب می‌گوید: «در پنج سالگی به مکتب آتو (مرحومه بی‌بی طاووس علوی طباطبائی)، رفتم و با خواندن قرآن و صد کلمه آشنا شدم، از مکتب که می‌آمدم کتاب‌های مرحوم پدرم را ورق می‌زدم، هزار و یک‌شب را می‌خواندم. مادرم (حاجیه بانو فاطمه دوستی، وفات 19/9/1380) شب‌ها برای من و دو برادرم (حاج ‌محمدعلی ابریشمی، وفات 14/8/1365، و حسین ابریشمی) داستان‌های گلستان، کلیله و دمنه و فرائد الادب را می‌خواند و قصه‌های شیرین می‌گفت؛ به دبستان می‌رفتم، دوره‌ی ابتدایی را در دبستان‌های رضائیه، قطب و گل به پایان بردم؛ اما عشق به کتاب و مطالعه را در من یکی از معلمان دوران ابتدایی دو چندان کرد، موضوع آن از شیرین‌ترین خاطرات کودکی من است از این قرار که: از درس انشا همواره نمره‌ی عالی می‌گرفتم روزی که انشای خود را در کلاس درس می‌خواندم، جمله‌ای طولانی شد، آموزگار گفت: این سطر را از نو بخوان. جمله‌ای که مجدد خواندم قدری با جمله‌ی قرائت‌شده تفاوت داشت، آموزگار بالای سرم آمد، دفتر انشایم را بستم. از دستم گرفت و نگاه کرد، دید ذیل موضوع انشا نانوشته است. با حیرت پرسید: این انشا را از حفظ خواندی؟ چند تن از هم‌کلاسان همهمه‌کنان گفتند: «ابریشمی هیچ‌وقت انشا نمی‌نویسد، همیشه از بر می‌خواند». به گریه افتادم، معلم جثه‌ی کوچک مرا در آغوش گرفت، دستی بر سر و چشمان اشک‌بارم کشید، و گفت: «آفرین»، در چشمانش عواطف صمیمانه‌اش را دیدم، و اشک شادی‌ام جایگزین گریه‌ی ناشی از ترس بی‌آبرویی شد. آن آموزگار روان‌شاد غلامرضا عظیمی قندشتنی بود، که روز بعد چند کتاب کوچک به من اهدا کرد، زان پس به خرید کتاب و مطالعه‌ی مرتب عادت کردم. تا آن‌که وارد دبیرستان شدم، در سال 1334 به همراه یکی از دوستانِ هم‌کلاسی (آقای دکتر فریدون افتخاری، متخصص جراحی، مقیم لندن) با اجازه‌ی رئیس دبیرستان قطب (روانشاد دکتر علی عبدالحمیدی) و رئیس فرهنگ (مرحوم محمد رئیسی) در یکی از اتاق‌های دبیرستان کتابخانه‌ای دایر کردم و هر کتاب را شبی ده‌شاهی (نیم‌ریال) کرایه می‌دادم، ضمن آنکه اول شاگرد بودم و به اردوی بهترین دانش‌آموزان خراسان در وکیل‌آباد مشهد اعزام شدم. وقتی در سال 1339 دیپلم گرفتم در حدود 2000 جلد کتاب داشتم که بیشتر آنها را خوانده بودم».

در ابتدا هدف ابریشمی جوان تحصیل در رشته‌ی طب بود ولی بعد از مدت کوتاهی سرنوشت او به گونه‌ دیگری رقم خورد «در سال 1340 در رشته‌ی پزشکی دانشگاه تهران شرکت کردم و قبول نشدم. بعد در رشته‌ی پزشکی دانشگاه ملی ثبت‌نام کردم در پایان ترم اول به دلیل هزینه شهریه که هر ترم 5000 تومان بود به ناچار ترک تحصیل کردم و پس از آن در یک کتاب‌فروشی مشغول کار شدم. در سال 1341 بانک کشاورزی استخدام می‌کرد، کنکور آن را دانشگاه ملی انجام داد، به همراه یکصد نفر قبول شدم. دوره بانکداری دانشگاه ملی را گذراندیم، اولین دوره بود که بانک کشاورزی در دانشگاه دوره‌ی آموزشی گذاشت. شادروان نظام‌وفا (شاعر و نویسنده مشهور) استاد آیین نگارش ما بود. روزی قطعه‌ای از کتاب آئینه دل ایشان را از حفظ خواندم، خیلی خوشش آمد، تشویقم کرد.

پس از گذراندن دوره‌ی بانکداری دانشگاه و کارآموزی در ادارات مرکزی بانک به تربت‌جام منتقل شدم. در آن موقع خطم خوب نبود، تحویلدار شعبه (آقای رجبعلی دوستخواه) خوشنویس ماهری بود. از وی خواستم روزانه چند سند بانکی را به خط خوش بنویسد تا من از روی آن وارد دفاتر وام‌ها کنم. شش ماه بعد خط من از آقای دوستخواه بهتر شد. آقای حسن خلیلی مدیر کل بانک کشاورزی خراسان برای بازدید شعبه تربت جام آمد، از دیدن دفاتر وام‌ها با خط زیبا حیرت کرد، از من تقدیر به عمل آورد، آن مرحوم به خانه‌ام آمد و با دیدن کتاب‌هایم، تقاضای انتقال مرا به تهران خواستار شد. اولین مقالات خود را تحت عنوان «شعرا و فضلای تربت جام» نوشتم که در روزنامه آفتاب شرق در مشهد به چاپ می‌رسید. کار شعبه‌ی تربت جام بسیار سنگین بود (چون از جانب دولت، پس از انجام اصلاحات ارضی، وصول اقساط 15 ساله زارعین صاحب زمین شده و نیز دستور پرداخت مالکان آنها باید توسط بانک کشاورزی انجام می‌گرفت، و تعداد اسناد بسیار زیاد بود) از صبح زود تا شام به کار بانک مشغول بودم و ساعات فراغت روز و مخصوصاً شب‌ها تا نزدیک سحر مطالعه می‌کردم. بنابر اقتضا و طبیعت شغلی به همه روستاهای گستره پهناور تربت‌جام و بخش‌های آن می‌رفتم، از شیوه‌ی کشاورزی سنتی، آداب و رسوم در نشست و برخاست‌های با روستاییان چیزهای زیادی یاد گرفتم و لذت می‌بردم. یادداشت‌هایی نیز تهیه می‌کردم. در سال 1343 به بجنورد منتقل شدم. طی دو سال از روستاهای مختلف این شهرستان و بخش‌های وسیع آن، ضمن مأموریت، دیدار می‌کردم، از رستنی‌ها و پوشش گیاهی بسیار متنوع، وضعیت اقلیمی، کشت و کار و هر آنچه مربوط به کشاورزی و باغبانی و طبیعت بود اطلاعاتی به دست می‌آوردم. در سال 1346 ازدواج کردم، و مدت کوتاهی به زادگاهم تربت حیدریه منتقل شدم. شهرستان بسیار پهناور تربت (در دهه 1340) به لحاظ تنوع اقلیمی و حاصلخیزی، خاک استعداد کشت و پرورش انواع مختلف محصولات کشاورزی و میوه‌های نیمه‌گرمسیری، سردسیری و معتدل را دارد. تصور می‌کردم اطلاعاتم درباره نواحی گسترده‌ی این شهرستان زیاد است، اما با سفرهای دور و دراز (اغلب با همکار هم‌دیاریم حاج‌علی‌اصغر ‌الله‌بیگی) در بخش‌ها و روستاهای این منطقه متوجه استعدادهای مختلف اقلیمی و کشاورزی بسیار ممتاز این منطقه شدم. در سال 1347 بنابر ترغیب و معاضدت دانشمندان گرانقدر هم‌دیارم شادروانان حسینعلی راشد و محمود شهابی به تهران آمدم، کارم در اداره‌ی بررسی‌های اقتصادی بانک کشاورزی، بررسی و مطالعه کارها و اطلاعات کشاورزی، اقتصادی و تهیه گزارش در زمینه این گونه مباحث و موضوعات بود».

استاد ابریشمی، علاوه بر مطالعه و تحقیق، به خطاطی و خوشنویسی علاقمند است و البته در زمینه طراحی و گرافیک نیز تبحر دارد «در همان زمان خطاطی و خوشنویسی را نزد شادروانان حسین میرخانی و ابراهیم بوذری یاد گرفتم، با استاد گرانقدر محمدرضا شجریان، و نیز دوست هم‌دیاری گرامی شادروان علی عریانی (وفات 4/8/1386)، اساتید خطاط مشترکی داشتیم. علاوه بر این گرافیست زبردستی بودم و نمودارهای مجله بانک را تهیه می‌کردم. در سال 1348، دوست و همکار بسیار صمیمی‌ام روانشاد محمد فرزین‌معتمد (وفات 11/12/1379) طی اقدامی شگفت، بی‌اطلاع من، از پرونده کارگزینی‌ام عکس و رونوشت شناسنامه و مدرک تحصیلیم را برداشته و نام مرا به عنوان داوطلب در کنکور دانشگاه ملی ثبت‌نام کرده بود. روز جمعه، صبح زود که خواب بودم آقای فرزین آمد و بیدارم کرد. کارت شرکت در کنکور را نشانم داد و گفت: ساعت 9 امتحان شروع می‌شود، آماده باش با هم می‌رویم. دنبالم آمد و رفتیم به دانشگاه ملی (شهید بهشتی کنونی) و در امتحان کنکور رشته‌های علوم انسانی شرکت کردم. با وجود عدم آمادگی بین 3700 نفر شرکت‌کننده رتبه‌ی یازدهم را کسب کردم. کلاس‌ها از ساعت 5 بعدازظهر تا 11 شب بود. سال اول رشته روانشناسی خواندم. کتاب‌های زیادی در این رشته مطالعه کردم، در پی آن احساس کردم که گرفتار بیماری اسکیزوفرنی هستم. رفتم پیش استاد و گفتم مطالعه کتاب‌های روانشناسی در من ایجاد توهم کرده است؛ آن رشته را رها کرده، مدتی به کلاس‌های جامعه‌شناسی و چندگاهی تاریخ رفتم و سرانجام در رشته‌ی جغرافیا تحصیل را ادامه دادم. جمعاً بیش از 220 واحد درسی را گذراندم. کار بانک کشاورزی سنگین بود، درس‌ها مشکل و با وجود این مرتباً از نظر شغلی تقدیر می‌شدم، در‌س‌هایم خوب بود، عنوان رساله‌ی لیسانسم «زعفران، طلای سرخ کرانه‌های کویر» بود که بسیار مورد توجه قرار گرفت. بعد از مدتی یادداشت‌هایی راجع به پیشینه‌ی کشاورزی در ایران نوشتم و قصدم این بود که درباره‌ی تاریخ کشاورزی ایران مطلبی بنگارم چون در این زمینه چنین کتابی وجود ندارد که جوابگوی به حق کشاورزی ایران باشد. به علاوه در زمینه‌ی محصولات و فراورده‌های مختلفی چون پسته، زعفران، زیره، خرما، عناب، ابریشم، سقز و ... نیز مطالعات و یادداشت‌های تحقیقات زیادی داشتم».

استاد، سپس به نقل یکی از خاطرات تلخ و شیرین زندگیش می‌پردازد و اینکه به خاطر خرید مسکن مجبور شد تا تمام کتاب‌هایش را بفروشد: «وقتی دیپلم گرفتم حدود 2000 جلد کتاب داشتم و به تدریج آن را تا 5000 افزایش دادم. در سال 1353 بانک کشاورزی به من وام مسکن (به مبلغ 103 هزار تومان) داد که برای تهیه مسکن این مبلغ کفایت خرید خانه را نمی‌کرد، همه‌ی کتاب‌هایم را به تالار کتاب به مبلغ بیست هزار تومان فروختم و مدت‌‌ها در تنهایی گریه می‌کردم. به عنوان کارشناس به اداره سازمان و روش‌ها منتقل شدم، در سال 1355 دولت، بانک کشاورزی را موظف کرده بود که با اعطای وام‌هایی در استان سیستان و بلوچستان زمینه‌های عمران و آبادی منطقه را فراهم کند. به پیشنهاد آقای ضیاء‌نژاد هاشمی (رئیس اداره سازمان و روش‌ها) حکم مأموریتی برای من و آقای علی سرشکی (از کارشناسان سازمان و روش‌ها) به امضای مرحوم حسن امامی مدیرعامل بانک کشاورزی صادر شد، مبنی بر آن‌که استان سیستان و بلوچستان را بررسی و گزارشی تهیه کنیم. نزدیک سه ماه، در گرماگرم تابستان تمامی روستاها و بخش‌ها را مورد مطالعه و بررسی قرار دادیم. آقای سرشکی سی‌صفحه درباره‌ی سازمان و تشکیلات بانک و اعزام اکیپ‌های سیار به منطقه تهیه کرد، و اینجانب 250 صفحه درباره شرایط اقلیمی، کشاورزی، اقتصادی و اجتماعی سیستان و بلوچستان، پیشنهادهای سازنده‌ای نوشتم، که پاداش محرمانه‌ای به من دادند. به سرعت شروع به خرید کتاب‌های از دست رفته و دیگر متون مورد مطالعه‌ام کردم.

وی افزود: در سال 1359 گزارشی با عنوان «انقلاب آموزشی، تبدیل بسیاری از مدارک تحصیلی به جواز تولید» در 78 صفحه تهیه کردم و نسخه‌هایی از آن را برای مقامات جمهوری اسلامی فرستادم، که از جانب شادروان دکتر سیدمحمد حسینی بهشتی (رئیس قوه قضاییه) و آقایان دکتر علی شریعتمداری (عضو شورای انقلاب فرهنگی) و دکتر عباسعلی زالی (قائم مقام وزیر کشاورزی) و برخی دیگر اعلام وصول و از زحمات اینجانب قدردانی شد. در سال 1362 کتاب زعفران طلای سرخ حاشیه کویر را در 308 صفحه نوشتم که از حمایت‌های معنوی و تشویق‌های آقایان سیدمحمد سلامتی و سیدعبدالله قرشی (وزیر کشاورزی وقت و مشاور ایشان) برخوردار بودم، و نسخی محدود از آن در وزارت کشاورزی تکثیر شد. در این فاصله در اداره آمار و بررسی‌های اقتصادی بانک که ریاست آن را شادروان سید عنایت‌الله قطب عهده‌دار بود، پیش‌نویس کتاب شناخت تاریخی پسته ایران را در 876 صفحه آماده کردم، به این منظور همه مناطق پسته‌خیز گذشته و کنونی ایران را زیرپا گذاشته و با استفاده از صدها مأخذ مناطق مستعد پسته کاری را معرفی کردم. از جانب مدیر عامل وقت بانک (آقای مهندس سیدعلی میلانی) مورد تقدیر قرار گرفتم، و به دستور ایشان بیست نسخه تکثیر شده کتاب پسته برای اظهارنظر استادان و کارشناسان این رشته و برخی دانشمندان فرستاده شد، که اغلب آنان با تمجید فراوان خواستار چاپ آن شدند. مخصوصاً شادروان استاد سیدمحمدعلی جمال‌زاده طی شرحی مبسوط، در هشت صفحه‌ی بزرگ، کار پژوهش اینجانب در مورد پسته را بسیار تعریف کرده و سنگ تمام گذاشته بودند. بخشی از نامه‌ی ایشان در کیهان فرهنگی شماره 9 آذر 1366 (ص 41 و 42) چاپ شده و در مقدمه‌ی کتاب پسته ایران نیز به آن اشاره شده است. استاد جمال‌زاده در پاسخ به نامه‌ی اینجانب از جمله نوشته‌اند: «ژنو، 2 آذر 1364 ... مرقوم داشته‌اید که مردی 46 ساله هستید و 45 کیلو وزن دارید، این خود دقت جنابعالی را در کار می‌رساند، و مستحق تبریک و تمجید مخصوص است. به خصوص که اتفاقاً وزن من هم در این سن و سال که اندکی بیش از دو برابر سن شماست 43 کیلوگرم شده و 93 سال سن دارم» این کتاب با عنوان «پسته ایران، شناخت تاریخی» در سال 1373 توسط مرکز نشر دانشگاهی منتشر شد و برنده جایزه‌ی کتاب گزیده‌ی سال شد و چهار هزار نسخه آن به سرعت به فروش رسید.

دکتر عیسی کلانتری، وزیر کشاورزی در سال 1375 ضمن تشکر و تمجید از زحمات و پشتکار ابریشمی نوشته است: «جایگاه کتاب پسته ایران در میان کتاب‌های علمی، تخصصی کشورمان خالی بود». دکتر ابر هارد کروگر، استاد دانشگاه مونیخ، ضمن شرح عالمانه به تمجید از کارهای پژوهشی ابریشمی پرداخته و از جمله نوشته است: «در بین کتاب‌های فارسی کتابخانه ما البته منوگرافی موسوم به پسته نامه اثر مؤلف لایق و معتبر آقای محمدحسن ابریشمی که در سال 1371 منتشر شده است موجود است. می‌بینیم که آقای ابریشمی با تلاشی پیگیر، با بسط و گسترش مضمون تحقیقات خود را ادامه داده که نتیجه آن کتاب ارزشمند پسته‌ی ایران است. در قسمت اول این اثر بُعد تاریخی محصول بررسی شده و در قسمت دوم کتاب، که صفحات زیادی را به خود اختصاص داده، کشت و زرع پسته و مسائل اقتصادی آن در ایران و جهان امروز مطرح شده است. البته یاد‌آور می‌شویم که انستیتو دانشگاهی ما آقای ابریشمی را از اعضای برجسته جمعیت محققین جهانی به شمار می‌آورد. از این گذشته دانشگاه ما نهایت تشکر را از مرکز نشر دانشگاهی ایران برای چاپ اول این کتاب به عمل می‌آورد.» برخی از فرهیختگان و صاحبنظران در نقد و تحلیل‌های خود درباره‌ی کتاب‌های زعفران و پسته از پژوهش‌های این هیچمدان، چون مهندس محمدعلی طهماسبی (معاون وزارت جهاد کشاورزی) با امعان نظر در این آثار یادآور شده است: «در همه‌ی مناطق زعفران‌خیز قدیم و نیز پسته کاری کهن که ابریشمی در تألیفات خود معرفی کرده، کشت و کار مجدد انجام گرفته که نتایج آن توفیق‌آمیز است».

در سال 1365 به درخواست و اصرار خودم از بانک بازنشسته شدم تا بیشتر بتوانم به پژوهش در باب تاریخ کشاورزی بپردازم. با این همه همکاری خود را با بانک‌ رها نکرده و با عضویت افتخاری در شورای نویسندگان، به نوشتن مقاله در مجله‌ی بانک ادامه دادم و ده‌ها مقاله با موضوعات مختلف و سرمقاله‌های نوروزی و غیر آن را ارائه داده‌ام. در سال 1366، کتاب شناخت زعفران ایران، با مقدمه شادروان سیدمحمدعلی جمال‌زاده و استاد ایرج افشار، توسط انتشارات توس به چاپ رسید. در شهریور 1371 کتاب پسته نامه پژوهشی پیرامون پسته در فرهنگ ایرانی و ادب فارسی را به انجام رساندم که دست‌نویس آن توسط اداره بررسی‌های اقتصادی بانک کشاورزی در تیراژ 3000 نسخه منتشر شد.

استاد محمدحسن ابریشمی، در سال 1374 کتاب زعفران ایران / شناخت تاریخی و فرهنگی و کشاورزی را در 840 صفحه تألیف می‌کند که از جانب شادروان استاد دکتر عبدالحسین زرین‌کوب؛ به جای «یک رساله دکترا در ادبیات فارسی» پذیرفته شد؛ متن آن در پیشگفتار همان کتاب (انتشارات آستان قدس، 1376) به چاپ رسیده است. داوری استاد زرین‌کوب، به این اثر پژوهشی اعتبار ویژه‌ای می‌بخشد. به خصوص که آثار ابریشمی نتیجه عشق به تحقیق و علاقه به تتبع در باب آب و خاک و رستنی‌های این سرزمین است. در سال 1382، تاریخچه بانک کشاورزی ایران را به مناسبت هفتادمین سال بانک کشاورزی نوشته که در کتاب هفتاد سال تلاش بانک کشاورزی (صفحه 55-98) به چاپ رسیده است. در پی آن به پژوهش‌های خود درباره زعفران ادامه داده که حاصل آن در کتاب زعفران از دیرباز تا امروز در 890 صفحه توسط انتشارات امیرکبیر در سال 1383 منتشر شده و جایزه جشنواره فردوسی دانشگاه مشهد را از آن خود کرده است.

استاد ابریشمی افزود: افزون بر تألیفات مستقل بیش از یکصد و بیست مقاله‌ی پژوهشی در مجلات علمی و مجله بانک منتشر کرده که حاصل عمری تلاش‌های مطالعاتی اوست؛ درباره‌ی تلاش‌هایش در تحقیق و تألیف آثارش می‌افزاید: «اما پاداش‌های معنوی دریافتی‌ام، از دانشمندان بزرگ و برخی شخصیت‌ها، در قبال تلاش‌های پژوهشی چنان ارزنده و چشمگیر است که خود را لایق آن نمی‌دانم. از باب نمونه‌ مقاله‌ای با عنوان «نقل» در 18 صفحه نوشتم و با اشاره به ریشه یونانی کلمه «نقل» و معادل ایرانی آن در عهد ساسانیان، یعنی «شوینک»، نکات تاریخی بسیاری درباره این پدیده شیرین کنونی آشکار ساختم. استاد ایرج افشار، دانشمند بزرگ معاصر در مجله بخارا (شماره 16، اسفند 1379) شرحی درباره این مقاله نوشتند که پاداشی شیرین‌تر از نقل و بسی شوق‌انگیز برای پیگیری تلاش‌های پژوهشی‌ام شده است: «مضامین نوشته‌ای که از آقای محمدحسن ابریشمی درباره نقل در مجله معارف (شماره 50 آبان 1379) چاپ شده در جمعی از دوستان نَقل و نُقل مجلس شد. کوشش‌های او را درباره زعفران و پسته که به صورت دو کتاب مستقل چاپ شده است، می‌شناختم: ولی در خیالم خطور نمی‌کرد درباره مطلبی عادی و کوچک ذخیره‌ای بدین تفصیل و شیرینی در صندوق یادداشت‌های خود داشته باشد. معلوم می‌شود تتبع ایشان در متون، که بیشتر برای شناساندن معارف کشاورزی ایران بوده، موجب شده است مواد دیگری را که با تاریخ فرهنگی ملت ما مرتبط است گرد‌آوری و بدین شسته رفتگی در جامه‌ی مقاله‌ای عرضه کند. خصوصیت نوشته او درین است که برای مطالبی از نوع زعفران، پسته و نقل، خرما و ... همان کاری را کرده است که صد سال پیش لوفر در کتاب سینوایرانیکا sino-iranica انجام داد ... امروز ابریشمی از ایرانشناسان است. ایرانشناسی که دانستن تاریخ ادبیات و جغرافیا و تاریخ ایران در چنبره علمی اوست. مباحثی که، پس از شادروان، پیر استاد ما ابراهیم پورداود، در زبان فارسی درباره گیاهان و آثار و احوال آنها توسط ابریشمی طرح می‌شود، همان خصوصیات را دارد... آفرین بر قلم او و بر تازه‌جویی‌های او». ابریشمی فوق‌العاده عاطفی است، به دوستان، استادان، خویشان، همکاران و هم‌دیاران علاقه و توجهی خاص دارد. منزل او همواره محل تشکیل مجامع دوستانه است.

از سال 1365 که بازنشست شد گروهی از همکاران بازنشسته خود را گرد می‌آورد، در سال 1367 تعداد آنان افزوده شد و به تدریج این گردهمایی به طور ثابت در روز دوم هر برج زوج استمرار پیدا کرد. در سال 1374 بر آن شد که روز اول هر برج زوج را به گردهمایی هم‌دیاران در منزل خود اختصاص دهد که تشکیل مستمر آن تسجیل گردید، و بعداً به لحاظ ترافیک تهران این همایش‌ها به اولین جمعه‌ی هر برج زوج تغییر پیدا کرد که صبح آن به همکاران و بعد از ظهر به همدیاران اختصاص یافت و استمرار پیدا کرد. از نتایج آن بنیاد شرکت جمع‌اندیش با مشارکت همکاران بازنشسته‌ی بانک کشاورزی، و ایجاد تحرک بیشتر در بین همدیاران برای تقویت جامعه‌ی تربتی‌های مقیم تهران و انتشار ماهنامه‌ی پیک تربت و ... است که هنوز هم این همایش‌ها ادامه دارد، که اثرات مثبت آن در گزینش مطلوب اعضای شورای اسلامی شهر تربت حیدریه در سال‌ جاری (1392) توسط هم‌دیاران ارجمند ما مشهود است.

استاد ابریشمی در همین راستا می‌گوید: «تربت حیدریه و نیز بانک کشاورزی، مواضع بسیار دوست‌داشتنی برای این هیچمدان بوده و همواره جای تلاش‌ها، تحرک‌ها، آموزش‌ها و بسی خاطرات خوش گذشته، و نیز جای خویشان و دوستان و آشنایان دوران زندگانی من است، به همین دلایل دیدار مستمر همدیاران و همکاران که موجب نشاط روحی متقابل است از جلوه‌های درخشان روزهای زندگانی مخلص بوده. بدین سان علاوه بر همکاران و همدیاران، به خانواده و خویشانم علاقه‌ی مفرطی دارم. عشق و علاقه‌ام به «کتاب» و «ایران» و همه‌ی محصولات و پدیده‌ها و هر آنچه مربوط به این سرزمین است، از درگاه روشن کودکی تا دالان تاریک پیری، رهایم نکرده است. به قول ادیب صابر ترمذی در قرن ششم هجری: «گویند که هر چیز به هنگام، بود خوش/ ای عشق چه چیزی که خوشی در همه هنگام» باری، از 74 سال عمر سپری شده‌ام، یعنی 27 هزار روز از دوران زندگانیم، بیشتر آن به کار یادگیری، مطالعه، تجربه و تلاش در دیار و محل کار و در کتابخانه‌ام، صرف شده که حاصل آن بسی شیرین و برایم دلنشین است. اکنون که به پایان تلاش‌هایم نزدیک می‌شوم درمی‌یابم: با عنایت خداوند، زندگی پاداش‌های بسی شایسته به کوشش‌هایم داده است که در تصورم نمی‌گنجد؛ چون کفه‌ی پاداش‌های دریافتی‌ام، در ترازوی سنجش ذهنی، بر کفه‌ی تلاش‌هایم می‌چربد، از نظر ارزش و اعتبار معنوی به مراتب گرانقدرتر است و به مصداق پیام حکیمانه لوئی پاستور: «من آنچه در توان داشته‌ام انجام داده‌ام».

در پایان از استاد ابریشمی می‌خواهیم توصیه و پیامی عنوان کند، که در پاسخ می‌شنویم: «جوانان در گزینش همسر به هوش باشند، همسری همگن، همراه و حتی‌المقدور از خویشان و هم‌دیاران برگزینند تا به سهولت اصالت و نجابت و خصوصیات پیدا و پنهان برای طرفین قابل بررسی و تحقیق باشد. قطعاً نقش متقابل زنان و مردان در موفقیت‌های آنان و فرزندانشان تأثیری عمیق و ماندگار دارد. خود مخلص، همه‌ی فرصت‌های مغتنم آموزشی، تحصیلی، مطالعه‌ی مستمرِ جوانی را از مادرم دارم، و همه‌ی تلاش‌های کاری، پژوهشی و نگارشی خود طی 46 سال اخیر تا امروز را مدیون همسرم (حاجیه بانو پروین ابریشمی) هستم. چون با وجود اشتغال به آموزگاری، همه امور زندگی ـ اعم از کارهای منزل، رسیدگی به امور مدرسه فرزندانم (علی، پرستو و امیرارسطو) از دوره کودکی تا فارغ‌التحصیلی از دانشگاه، و ازدواج و سامان یافتن هر سه آنان ـ را عهده‌دار بوده است. این نکته‌ی مهم را نیز یاد‌آور شوم که در تمام دوره‌ی اشتغال در بانک کشاورزی از نظر کاری ممتاز و تشویق و تقدیر فراوان کسب کرده و نمونه بوده‌ام، با این همه در جمع دوستان و همکاران شاغل و بازنشسته، هم‌دیاران و خویشان بارها یاد‌آور شده‌ام که مخلص برای خودم حین خدمت در بانک بیشتر خدمت کرده‌ام، چرا که با همه‌ی سنگینی کار بانکی، به محض آنکه کار روزانه در ثلث یا نیمی از ساعت رسمی اداری انجام می‌دادم، در ادامه به مطالعه‌ی کتاب می‌پرداختم، در حقیقت «سرمایه (سر+مایه)» من همان «مایه»‌های مطالعاتی و تحقیقاتی است که در دوران خدمت کسب کرده‌ام، که البته در دوران دانش‌آموزی و دانشجویی نیز علاوه بر تکالیف درسی، اوقاتی را به مطالعه‌ی تخصصی اختصاص داده‌ام که مجموعاً اکنون «سرمایه» مرا تشکیل می‌دهد که بهره‌ی آن همان آثار ناچیز این هیچمدان است. بر این اساس به جوانان و خانواده‌ها توصیه می‌کنم که از «سرمایه» مطالعه به هیچ وجه غافل نباشند، و به سیستم‌های رایانه و اینترنتی اکتفا نکنند، چون مطالعه‌ی «کتاب» چیز دیگری است. می‌توانند هر شبانه روز یک ساعت به مطالعه‌ی مفید اختصاص دهند و کتابخوانی را به کودکان خود نیز بیاموزند، و آنها را با کتاب مأنوس کنند. و به جای هدایای تولد و دیگر مراسم کتاب را به عنوان بهترین و گرامی‌ترین تحفه به آنان، و نیز در دید و بازدیدها به جای شیرینی و گل، هدیه کنند، و کتاب و کتابخوانی را از فضیلت‌ها و سنت‌های ارزشمند خانوادگی و ملی به حساب آورند».

امیدواریم استاد دکتر محمد حسن ابریشمی، این پژوهشگر دقیق و پرتلاش 120 سال عمر کند، ولی وصیت ایشان چنین است: «وصیت کرده‌ام که در تربت حیدریه به خاک سپرده شوم و سنگ مرقدم را به شکل یک کتاب باز طراحی کنند، و روی آن بنویسند: محمدحسن ابریشمی کسی که با کتاب زندگی کرد، به کتاب عشق ورزید، و با کتاب درگذشت». مطالب زندگی‌نامه‌ی استاد ابریشمی از دو مصاحبه‌ی رادیو تلویزیونی، 5 ماهنامه، روزنامه‌های: اطلاعات و همشهری، و تألیفات نامبرده استخراج شده است. پیام لویی پاستور به انسانها درهر حرفه‌ای که‌هستید: نه اجازه دهید که به بدبینی‌های بی‌حاصل آلوده شوید، و نه بگذارید که بعضی لحظات تأسف بار، که برای هر ملّتی پیش می‌آید، شما را به یأس و نا‌امیدی بکشاند. در آرامش حاکم بر آزمایشـگاه و کتابخانه‌هایتان زندگی کنید نخست از خود بپرسید: برای یادگیری و خودآموزی چه کرده‌ام؟ سپس همچنان که پیش‌تر می‌روید بپرسیدمن برای‌کشورم چه کرده‌ام؟ و این پرسش را آن قدر ادامه دهید تا به این احساس‌ شادی‌بخش و هیجـان‌انگیز برسید که شاید سهم ‌کوچکی در پیشرفت و اعتلای بشریت داشته‌اید، اما هر پاداشی که زندگی به تلاشهایمان بدهد، یا ندهد، هنگامی که به پایان تلاشهایمان نزدیک می‌شویم هر کداممان باید حقّ آن را داشته باشیم که با صدای بلند بگوییم: «من آنچه در توان داشته ام انجام داده‌ام»

منبع:

سایت تربت ما

http://www.torbatema.ir

نویسنده کاظم خطیبی

۶ آبان ۱۳۹۲

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1037 به تاریخ 921126, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  یکشنبه 27 بهمن1392ساعت 20:6  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

3-    کنفرانس ادبی؛ نگاهی به شعری از شادروان نجمه زارع؛ محمدکاظم کاظمی

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود را مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکل تایپی یا دستوری یا ... وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

در این سال‌ها یعنی دهه‌ی اخیر که شعر به طور خاص غزل نوکلاسیک روز به روز برایم جدی و جدی‌تر می‌شد نجمه‌ی زارع از آن نام‌هایی بود که تاثیر عمیقی بر من گذاشت. من وقتی با شعر نجمه‌ی زارع آشنا شدم که او درگذشته بود و اولین غصه‌ای که دلم را گرفت این بود که این چشمه‌ی ذوق دیگر تراوشی نخواهد داشت. نجمه‌ی زارع جزو شاعرانی بود که اگر اجل مهلتش می‌داد راهی که در غزل گشوده بود را به کمال می‌رساند و یکی از شاعران برجسته‌ی معاصرمان می‌شد. من در این غزل و برخی دیگر از غزل‌های زنده‌یاد نجمه زارع نوعی دیگر از شعر را دیدم که از یک روح عالی سرچشمه گرفته است و شاعر آن‌قدر با شعرش صمیمی است که دست خواننده را می‌گیرد و به دنیای شاعر وارد می‌کند. محمدکاظم کاظمی شاعر هم‌زبان‌مان نکاتی را راجع به این شعر نوشته است که با هم می‌خوانیم.

 

نگاهی به شعری از شادروان نجمه زارع؛ محمدکاظم کاظمی

 

خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد

نخواست او به من خسته ـ بی‌گمان ـ برسد

شکنجه بیشتر از این‌؟ که پیش چشم خودت‌

کسی که سهم تو باشد، به دیگران برسد

چه می‌کنی‌؟ اگر او را که خواستی یک عمر

به راحتی کسی از راه ناگهان برسد...

رها کنی‌، برود، از دلت جدا باشد

به آن‌که دوست‌تَرَش داشته‌، به آن برسد

رها کنی‌، بروند و دو تا پرنده شوند

خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد

گلایه‌ای نکنی‌، بغض خویش را بخوری‌

که هق‌هق تو مبادا به گوش‌شان برسد

خدا کند که‌... نه‌! نفرین نمی‌کنم‌، نکند

به او، که عاشق او بوده‌ام‌، زیان برسد

خدا کند فقط این عشق از سرم برود

خدا کند که فقط زود آن زمان برسد

این غزل را من باری در جایی دیدم و آن‌قدر برایم متمایز و برجسته به نظر آمد که مطلعش را بیشتر و پیشتر از نام شاعرش به خاطر سپردم‌. باری در میان جمعی از دوستان‌، خبر درگذشت نابه‌هنگام «نجمه زارع‌« را شنیدم‌، ولی این خبر آنگاه برایم تکان‌دهنده شد که توأم شد با این تکمله که سراینده‌ی غزل «خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد» {ن و: درگذشت}.

باری‌، این غزل از روان‌شاد نجمه زارع‌، آتشفشانی از عواطف است‌، ولی نه با فورانی یک‌دم‌، بلکه پیوسته و متوالی که در طول غزل امتداد می‌یابد و دَم به دَم قوی‌تر می‌شود.

شایسته است که پیش از بحث درباره‌ی دیگر جوانب این شعر، نگاهی به ساختار معنایی‌اش بیفکنیم و بنگریم که در این ساحت‌، چه بدایعی در آن می‌توان یافت‌.

این غزل‌، عاشقانه است‌، ولی یک عاشقانه‌ی خاص و عینی‌. یعنی از آن دسته شعرهایی نیست که در آنها فقط کلیّاتی از مفاهیم عاشقانه مطرح می‌شود و با یک اظهار محبت کلّی خاتمه می‌یابد. در اینجا شاعر یک حالت خاص عاشقانه را ترسیم کرده‌است‌، چیزی که اکنون به «عشق مثلّث‌« شهرت یافته و البته از دستاویزهای غالب اصحاب سینما در عصر حاضر است‌.

البته این مفهوم در شعر کهن ما نیز بی‌سابقه نیست‌. در مجموع هر جا که پای «رقیب‌» به میان می‌آید، به نوعی عشق مثلث در کار است‌. ولی تفاوت اصلی در این میان‌، این است که رقیب در شعر قدیم ما غالباً کلّی و حتی قدری اغراق‌آمیز به نظر می‌رسد. او همیشه آدمی است بدجنس و بدذات که هیچ‌گاه نیز از هاله‌ی ابهام بدر نمی‌آید و هیچ توصیف دیگری جز همین که معشوق را از چنگ عاشق می‌رباید، از او نمی‌یابیم‌. از این گذشته‌، احساس عاشق نسبت به او معلوم است که تنفّر است‌، ولی احساس خود معشوق نسبت به رقیب به خوبی ترسیم نمی‌شود. گویا معشوق متاعی است که در میان عاشق و رقیب مبادله و یا بر سر آن جنگ و دعوا می‌شود. حتی درست‌تر بگوییم‌، نقش رقیب در این شعرها پررنگ‌تر از خود معشوق است‌. معشوق در اینجا آدمی است بی‌اختیار، ناپایدار و دهان‌بین‌.

ولی در این شعر از نجمه زارع‌، رقیب یک انسان معمولی است‌، کسی همانند خود عاشق‌، و حتی شاید از خود او برای آن معشوق شایسته‌تر است‌، چنان که معشوق، او را از شاعر بیشتر دوست می‌دارد «به آن که دوست‌ترش داشته‌، به آن برسد». از سویی دیگر، شاعر با همه شکنجه‌ای که احساس کرده است‌، باز هم آنان را دو پرنده می‌داند. چنین نیست که معشوق‌، کبوتری باشد، مثلاً در چنگال باز یا عقاب‌. آنها از یک جنس‌اند و با هم پرواز می‌کنند. به واقع اینجا انتخاب معشوق در کار است‌، نه آدم‌ربایی رقیب‌. چنین است که شعر، بسیار صادقانه و طبیعی می‌نماید، نه تصنّعی و اغراق‌آمیز.

این رفتار صادقانه و طبیعی‌، در کل‌ّ شعر موج می‌زند. به واقع هیچ‌یک از این سه تن‌، از دایره‌ی انسان‌های معقول و معمولی محیط ما بیرون نمی‌شوند. نمی‌دانم این توصیف را درباره‌ی نمایشنامه‌های شکسپیر در کجا خواندم که در آن‌ها، انسان‌ها هیچ‌گاه از قالب انسان‌های طبیعی بیرون نمی‌شوند و رفتارهایشان نیز هیچ‌گاه خارق‌العاده نیست‌. به همین سبب‌، خواننده‌ی این آثار، می‌تواند ماجرا را کاملاً واقعی پنداشته و حتی این وقایع را با زندگی خود نیز مقایسه کند؛ و این چیزی است که مثلاً در آثار ویکتور هوگو نیست‌، چون در آنجا غالب قهرمانان‌، آدم‌هایی غیرمعمول‌اند با رفتارهایی خارق‌العاده‌.

باری‌، هیچ‌یک از این سه ضلع مثلث در این شعر رفتار یا شخصیتی اغراق‌آمیز ندارد. شاعر با این که این رویداد را همانند یک شکنجه تلقی می‌کند، می‌پذیرد که بالاخره محبت میان آن دو ضلع دیگر بیشتر بوده است‌. و باز او با وجود این شکنجه‌، آن‌قدر خویشتن‌دار هست که نخواهد حتی هق‌هق او را بشنوند. اما با این خویشتن‌داری‌، گاهی هوای نفرین می‌کند و باز محبتی که دارد مانع این کار می‌شود. به واقع در اینجا او را درگیر دو حس‌ّ متضاد می‌یابیم که هیچ یک بر دیگری غلبه نمی‌یابد و این‌، از لطایف این غزل است‌.

به واقع این غزل برخوردار از یک احساس ساده و یکنواخت نیست‌، بلکه ترکیبی از احساس‌های گوناگون و گاه متضاد را در خود دارد و حفظ چنین حالتی در یک شعر، بسیار سهل نیست‌.

این زیر و رو شدن و تغییر احساس در بیت‌های متوالی‌، به غزل تنوّع و کششی دلپذیر داده است‌. شعر از توصیف رنج و حسرت شروع می‌شود، به بغض و گلایه می‌رسد و تا سرحدّ نفرین پیش می‌رود، ولی این احساس دوباره به دوستی برگشت می‌کند و در نهایت به یأسی امیدوارانه می‌رسد. شاعر چون نمی‌تواند این تضاد احساسی را تحمل کند، در نهایت آرزومند فراموش کردن این ماجرا می‌شود و بی‌صبرانه آن روز را انتظار می‌کشد.

این‌جا نیز سخن شاعر طبیعی و بر مبنای عواطف عموم انسان‌هاست‌. او یک قهرمان نیست تا بخواهد همه عمر را با آن عشق‌ِ سوخته سَر کند. از آن طرف هم چنان ضعیف نیست که آرزوی مرگ کند و تیشه بر سر خویش بزند. او همانند بسیاری از کسانی که از وصالی نومید شده‌اند، آرزومند فراموش کردن این ماجرا و ادامه‌ی یک زندگی طبیعی است‌.

این تضاد ظریف را ملاحظه کنید. شاعر در جایی می‌گوید «کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد»، یعنی معشوق را از آن‌ِ خود می‌داند، در حالی که در جایی دیگر اعتراف کرده است که «به آن که دوست‌ترش داشته‌، به آن برسد». گویا شاعر با وقوف به این حقیقت‌، باز هم معشوق را سهم خود می‌داند و این نیز از خصایل انسان‌هاست که در این امور، به آسانی تسلیم یک رویداد منطقی نمی‌شوند.

ویژگی‌هایی که تا کنون برشمردیم‌، قوّت نفوذ این غزل را افزایش داده است‌. شعر حکایت یک انسان واقعی است نه یک قهرمان‌، پس می‌تواند همه‌ی انسان‌های واقعی را به کار آید و پناهگاه عاطفی‌شان در لحظاتی باشد که چنین حالتی را تجربه می‌کنند. واقعیت این است که بیشتر مردم امروز، از جنس لیلی و مجنون و شیرین و فرهاد نیستند. از جنس کسانی‌اند که در این غزل توصیف شده‌اند. پس این هم‌ذات‌پنداری (اگر اصطلاح را درست به کار برده باشم‌) بهتر صورت می‌پذیرد.

می‌پذیرم که این حالت‌، این عشق مثلث‌، یک حالت خاص است و به همین لحاظ، ممکن است شعر فقط برای کسانی کاربرد خاص عاطفی یابد که چنین ماجرایی داشته‌اند. طبعاً ما در اینجا با یک محدودیت حوزه‌ی کاربرد شعر روبه‌روییم‌، ولی از جانبی دیگر، در این موقعیت خاص‌، شعر قدرت نفوذ بسیاری می‌یابد، چون توصیفی عینی و دقیق دارد.

خوب است قضیه را با مثالی دیگر روشن کنم‌. تصویر «مرگ‌» در غالب شعرهای ما کلّی و عام است‌، یعنی مرثیه‌های ما، غالباً به درد همه آنانی که کسی را از دست داده‌اند، می‌خورند. ولی اگر شاعری نوع خاصی از مرگ (مثلاً مرگ بر اثر تصادف در یک بزرگراه‌) را توصیف کند، این شعرش محدودیت حوزه‌ی کاربرد خواهد داشت و فقط کسانی را به کار می‌آید که با چنان مرگی روبه‌رو شده‌اند. ولی در عوض برای همان گروه از عزاداران‌، بسیار ملموس و تأثیرگذار است‌. به واقع اینجا دامنه‌ی کاربرد کمتر، ولی قوت نفوذ بیشتر می‌شود.

در این غزل‌، آشکارا، عاطفه بر دیگر عناصر شعر غلبه دارد. شعر گاه فاقد هر تصویری است و نیز از هنرمندی‌های زبانی و موسیقیایی بهره‌ی چندانی ندارد و حتی گاه مختصر خللی از این جهات می‌یابد، چنان که در اینجا ما ناچاریم «ا» کلمه‌ی «این‌» را در تلفظ محسوب داریم‌، در حالی که بهتر بود در «از» ادغام شود و به صورت «ازین‌» خوانده شود.

شکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشم خودت‌

کسی که سهم تو باشد، به دیگران برسد

ولی با این‌همه‌، شعر را از نظر ساختار، استوار می‌یابیم و برخوردار از ریزه‌کاری‌های بلاغی‌. مطلع شعر بسیار تکان‌دهنده است‌، مخصوصاً مصراع اول‌. با این مصراع‌، شاعر روایت را از نیمه آغاز می‌کند. سپس آنچه را از نظر زمانی پیش از آن اتفاق افتاده است‌، در بیت‌های بعد می‌آورد. این مصراع‌، باری دیگر در موقعیت طبیعی خودش در بستر روایت تکرار می‌شود و این هم یک تکرار زیباست‌، چون ما همیشه عادت کرده‌ایم که مصراع مطلع را در پایان شعر بشنویم (یعنی همان ردّالمطلع که از صنایع کهن شعر فارسی است و البته در غزل امروز هم به نوعی احیا شده است‌.) ولی اینجا این ردّالمطلع در بیتی غیر از مقطع اتفاق می‌افتد و این خالی از لطفی نیست‌.

شعر روایی است‌، ولی این روایت به کمک توصیف واقعی رخدادها پیش نمی‌رود، بلکه به کمک بیان احساسات شاعر پیش می‌رود. در واقع شاعر با شرح گام به گام احساسش‌، داستان را نیز به صورت غیرمستقیم پیش می‌برد. این دقیقاً برخلاف روشی است که مثلاً وحشی بافقی در مسمط معروف «دوستان شرح پریشانی من گوش کنید» در پیش گرفته است‌. درون‌مایه‌ی هر دو شعر، شبیه هم است‌، ولی در آنجا روایت کاملاً خطی و سنتی است و حتی گاهی کسل‌کننده‌، با مقدمه و مؤخره‌ای کاملاً کلیشه‌ای‌.

و باز نکته‌ی دیگر در غزل "نجمه زارع" ‌، این است که شاعر زمان گذشته را روایت می‌کند، ولی فعل‌ها همه مربوط به آینده‌اند و این هم خالی از غرابتی نیست‌.

و بالاخره این شعر، از یک خاصیت مهم بلاغی برخوردار است‌، حُسن مطلع و در عین حال‌، اوج گرفتن لحظه به لحظه‌ی شعر. بسیاری شعرها حُسن مطلع دارند و گاه به واسطه‌ی همان مطلع خویش مشهور می‌شوند، همانند غزل «آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟» از مرحوم شهریار. ولی به تدریج‌، همانند شعله‌ای روی به خاموشی می‌گذارند. ولی در غزل نجمه زارع ‌، با آن‌که مطلع برجسته است‌، اوج عاطفی غزل‌، در اواخر آن است‌. بیت‌ها همانند پتک‌هایی‌اند که هر بار محکم‌تر کوبیده می‌شوند.

کلام آخر این که ما البته هیچ‌گاه نمی‌توانیم مدّعی شویم که شاعر از یک تجربه‌ی واقعی زندگی خویش سخن می‌گوید. چه بسا که شعر هیچ زمینه‌ی تجربی در شاعرش نداشته است‌، ولی مهم این است که او توانسته است این حالت را درست دریابد و درست توصیف کند و همه احساسات متضاد حاصل از آن را به تصویر بکشد. این برای ما مهم است و آموزنده‌.

 محمد کاظم کاظمی

 

منبع:

وبلاگ نویسنده

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1036 به تاریخ 921119, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  یکشنبه 20 بهمن1392ساعت 19:25  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

3-    کنفرانس ادبی؛ شاعرانگی‌های بیهقی؛ ارمغان بهداروند؛ قسمت سوم

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکل تایپی یا دستوری یا ... وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

شاعرانگی‌های بیهقی

... ادامه از قسمت دوم:

آن چنان که اشاره رفت نثر بیهقی از جنبه‌های بلاغی فراوانی سود می‌برد که همین آمیزش به طرز معجزه‌آسایی اسباب زیبایی و ملاحت و قرابت با مفاهیم ذهنی او را فراهم آورده است. از آن جا که جنبه‌های بلاغی با اقناع حس زیباشناسی در حوزه‌ی ادبیات کارکرد خود را بازمی‌نمایاند می‌توان فنونی مانند تشبیه، تملیح، استعاره و مجاز را نردبانی برای اتصال به باریک‌اندیشی‌ها و اشارات معنایی متون ادبی دانست.

سبک ادبی، نگرشی احساسی و مخیّل به جهان درون و بیرون است که با زبانی احساسی (عاطفی) و تصویری بیان می‌شود (زبانی که عواطف گوینده را به شنونده و خواننده منتقل می‌نماید و بر ذهن او اثر می‌نهد و حرکتی ایجاد می‌نماید). در چنین زبانی معمولاً واژه‌ها و جملات در معنای عادی خود (زبان روزمره) به کار نمی‌روند. (1)

بیهقی این رفتار زبانی را در لایه‌های متن تاریخی‌اش مورد استفاده قرار داده است و از این رهگذر می‌توان به پاره‌هایی از این متن به عنوان شعر نگریست. رفتاری که با استفاده از آرایه‌هایی هم چون تشبیه، استعاره، مجاز، کنایه و برخورداری از ویژگی بارز ایجاز توانسته است در بی‌بدیل بودن این نثر موثر واقع گردد.

و لکن خوردنی بود با تکلف و نقل هر قدحی بادی سرد که شراب و نشاط با فراغت دل رود. (ص 39)

و نامه به امیر دادند، برخواند و لختی تاریکی در وی پدید آمد. (ص 43)

تنی چون سیم سفید و رویی چون صد هزار نگار (ص 288)

گفت: تو مردی مرغ‌دلی، سر دشمنان چنین باید (ص 291)

و قلم را لختی بر وی بگریانم (ص 598)

بزرگا مردا که او دامن قناعت تواند گرفت و حرص را گردن فرو تواند شکست. (ص 60)

روزگار او عروسی آراسته را ماند (ص 75)

و چون بگفتی سنگ منجیق بود که در آبگینه‌خانه انداختی (ص 633)

به پایان آمد این قصیده غرّا چون دیبا، در او سخنان شیرین با معنی دست در گردن یکدیگر زده (ص 371)

لاجرم چون سلطان پادشاه شد این مَرد بر مَرکبِ چوبین نشست (ص 278)

و حرّه ختلی عمتش خود سوخته او بود (ص 189)

موسیقی کلام در این کتاب، بیش از هر چیز، وام‌دار زبان خاص بیهقی و شناخت دقیق او از ارزش و تأثیر حسی صامت‌ها و مصوت‌هاست.

دکتر شفیعی کدکنی در کتاب ارزشمند موسیقی شعر چنین یادآوری می‌نماید که گویا نخستین عاملی که مایه‌ی رستاخیز کلمه‌ها در زبان شده و انسان ابتدایی را به شگفتی واداشته است همین کاربرد موسیقی در نظام واژه‌ها بوده است. هر مجموعه گفتار از مقداری عناصر آوایی و صوتی به وجود آمده است و این مجموعه‌های آوایی و صوتی ممکن است با یکدیگر یا بعضی از آن‌ها با بعضی دیگر توازن‌ها یا تناسب‌هایی داشته باشند. به تناسب امکاناتی که در جهت این توازن‌ها در یک مجموعه‌ی آوایی وجود داشته باشد و قابل تصور باشد انواع موسیقی قابل تصور است. (1)

با چنین چشم‌اندازی می‌توان از هارمونی تاثیرگذاری در لایه‌های بخی {ن و: برخی} عبارات تاریخ بیهقی یاد کرد که در هماهنگی و هم‌نشینی پاره‌ای کلمات در کنار یکدیگر و ترکیب آواهای صوتی حروف ایجاد گردیده است.

کلام بیهقی طنینی خاص دارد. آهنگین و گوش‌نواز و ساده و طبیعی و آبشارگونه است. او بهترین و تراش‌خورده‌ترین واژه‌ها را برمی‌گزیند و به بهترین صورت تالیف می‌کند. تعهّد او در به کار بردن این دو روش یعنی انتخاب بهترین کلمات و تالیف بهترین بافت‌ها سبب می‌گردد تا کلام او آهنگی موزون یابد و تحرکی ویژه‌ی خود داشته باشد. (2)

بسا رازا که آشکارا خواهد شد در روز قیامت (ص 548)

حاجب بزرگ می‌گوید که بیستگانی لشکر تا آخر سال به تمامی داده است و سخت ساخته‌اند (ص 100)

چنان که شیر شکسته شو بیفتاد (ص 194)

شیر از درد و خشم یک جَست کرد چنانکه به قفای پیل آمد و پیل می‌تپید (ص 195)

در ساعت بونصر بیامد و بیگاه‌گونه شده بود (ص 601)

جهان خوردم و کارها راندم و عاقبت آدمی مرگ است (ص 285)

فصلی خوانم از دنیای فریبنده به یک دست شکر پاشنده و به دیگر دست زهر کشنده، گروهی را به محنت آزموده و گروهی را پیراهن نعمت پوشانیده ... (ص 512)

اگر به خود باشید شما را بنوازیم و به سزا باشیم (ص 116)

از دیگر ویژگی‌های نثر بیهقی می‌توان به کارکردهای فعل در بخش پایانی جمله اشاره کرد که از شگردهای شاعرانه و از بارزترین نمونه‌های تسلط شاعران در گستره‌ی توسعه‌ی کلام است. کشف ظرفیت و توان فعل می‌تواند نتیجه بلافصل این ویژگی باشد و تایید این نکته که نیروی انتقال مفاهیم بیشتر در فعل جمله تعبیه شده است.

بونعیم دوازده بخورد و بگریخت (ص 223)

مگر قومی که از اهل و خویش او بودند که با وی ثبات خواستند کرد در جوشن و زره و مغفر و سلاح غرق بودند (ص 295)

و روز را می بسوخت (ص 191)

نمونه‌هایی از این دست علاوه بر اشارات فوق می‌تواند نوعی ایجاز را در متن وارد نماید که ضمن فشرده نمودن خط طولی جملات و عبارات و دسترسی سریع‌تر به آن‌چه که در ذهن مولف جریان دارد، شکلی از مشارکت فعال مخاطب را در تدوین ذهنی متن پیشنهاد می‌دهد که ضمن غافلگیری در خصوص عدم پیش‌بینی روال متن، در ارتفاع بخشیدن به اوج تخیل موثر واقع می‌شود، شکلی که در شعر امروز توانسته است کارکردی فوق العاده از خود بر جای گذارد:

به جستجوی تو بر درگاه کوه (می‌گردم و) می‌گریم (احمد شاملو)

در متون خلاق ادبی، بحث از این حدود پیش‌تر می‌رود، به حدی که گفته‌اند سبک ادبی بر اثر عدول از هنجارهای عادی کلام تحقق می‌یابد یعنی روابط کلام در محور هم‌نشینی یعنی توالی و ترتیب کلام و ارتباط هر واژه با واژه‌ی پس و پیش خود، از نظم معمولی خارج می‌شود و قدرت پیش‌بینی خواننده در طی قرائت کلام برای حدس کلمات بعدی به صفر می‌رسد. چنان که شاعر می‌گوید: «می‌خواهم خواب اقاقی‌ها را بمیرم» که مقتضای ظاهر و انتظار خواننده این است که شاعر به جای بمیرم، ببینم گفته باشد. اما استعاره تبعیه یا فورگراندینگ بمیرم، تخیّل مندرج در کلام را صد چندان کرده است. (1)

از دیگر مواردی که می‌توان به عنوان ارزش‌های شاعرانه‌ی نثر بیهقی افزود استفاده از گستره‌ی معنایی جملات و عبارات کنایه‌آمیز و هم‌چنین اشارات مستقیم و تلویحی به داستان‌ها و استفاده از ضرب‌المثل‌ها می‌باشد که در نوع خود در ارزشمندتر نمودن این متن موثر واقع گردیده‌اند. هرچند باید اضافه نمود که بیهقی در استفاده از ضرب‌المثل‌ها یا با توجه به خلاقیت‌ها خود تغییراتی را لحاظ نموده است یا جمله و عبارت او چنان از محتوایی عالی برخوردار بوده است که در عوام به عنوان ضرب‌المثل باقی مانده است:

موی در کار او نتوانستی خزید (ص 624)

محال است روباهان را با شیران چخیدن (ص 277)

دندانی قوی بدیشان نمود (ص 869)

گنجشک را آشیانه باز طلب کردن محال است (ص 1053)

گرگ‌آشتی کردن (ص 882)

به هر شکل بیهقی کار خود نموده است و آیندگان عصر او اینک ماییم و ادبیات امروز ناگزیر از بررسی دوباره و کشف توان پنهان مانده و ظرفیت‌های دیگر این ماندگار ارزشمند است و بی‌شک برای غنی‌تر نمودن ادبیات این مرز و بوم راهی جز این نیست. و افسوس آن که از این گنجینه‌ی بسیار گسترده اکنون اوراق اندکی باقی مانده است.

 

فهرست الفبایی منابع:

1-     آینه بامداد / جواد مجابی

2-     بدعت ها و بدایع نیما یوشیج / مهدی اخوان ثالث / انتشارات توکا

3-     بیان و معانی / دکتر شمیسا / نشر فردوسی

4-     تاریخ بیهفی / دکتر خلیل خطیب رهبر / انتشارات مهتاب

5-     تاریخ بیهفی / رشته زبان وادبیات فارس / دانشگاه پیام نور/

6-     صور خیال در شعر فارسی / دکتر شفیعی کدکنی / انتشارات آگاه

7-     مقدمه ای بر تاریخ بیهقی/ دکتر علی اکبر فیاض

8-     موسیقی شعر /دکتر کدکنی/ انتشارات آگه

 

منبع:

وبلاگ همسایه با جهان

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1035 به تاریخ 921112, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  دوشنبه 14 بهمن1392ساعت 11:48  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

3-    کنفرانس ادبی؛ شاعرانگی‌های بیهقی؛ ارمغان بهداروند؛ قسمت دوم

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکل تایپی یا دستوری یا ... وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

شاعرانگی‌های بیهقی

... ادامه از قسمت اول (قسمت اول این مقاله و دیگر مقاله‌های ارائه شده را می‌توانید در آرشیو وبلاگ بیابید):

در تاریخ بیهقی رفتار واژگانی مؤلف و چیرگی او بر ظرفیت‌های زبان چنان انتظامی را در پاره‌هایی از متن ایجاد نموده است که ناخواسته از امتیازات خاص شعر سود می‌برد. کاربرد غنایی واژگان و ترکیبات این متن در زمینه‌ی خشک روایت‌های تاریخی به تجسّم بخشیدن و اقناع مخاطب کمک بسیاری می‌نماید و شاید از همین روست که می‌توان در خواندن این تالیف تاریخی نیز دچار نوعی حسّ رضایت‌مندی هنری شد و با اشتیاق فراز و فرودهای این بخش از تاریخ آشفته‌ی ایران‌زمین را پیگیر بود. بدیهی است که کیفیت این اشتیاق بی ملاحظه‌ی افسون پنهان‌مانده‌ی شعر در رگارگ متن این کتاب نه چندان بُوَد که اکنون از آن می‌توان استحصال نمود.

در این حال است که غلبه‌ی وسوسه‌های زبانی ما را در همراهی با تاریخی که واقعیات محض را چنان که بوده‌اند روایت نموده است یاری می‌نماید. نثری مستقل که به تعبیر ملک‌الشعرای بهار، از قید ترجمه بیرون آمده و قدری نمک شعر بر آن پاشیده شده است (1)  

قلم را لختی بر وی بگریانم (ص 909)

و بوسهل با جاه و نعمت و مردمش در جنب امیر حسنک یک قطره آب بود از رودی (ص 277)

برخواند و لختی تاریکی در وی پدید آمد (ص 9)

این بنده را این سعادت بسنده است که در خشنودی خداوند گشته است

فرمان داد تا آن بنده گنهکار که عفو خداوند او را زنده گردانید (ص 26)

خداوند کریم است و شرمگین و چون ببیند شاید که نپسندد که تو در آن درجه خمول باشی و به روزگار این کار راست شود. (ص 27)

فروغ فرخزاد در مقدمه‌ی یکی از گزینه‌های آثارش می‌گوید: «برای من کلمات خیلی مهم هستند، هر کلمه‌ای روحیه‌ی خاص خودش را دارد.» با تعمق در این جمله‌ی فروغ و تعمیم آن به نثر تاریخ بیهقی متوجه خواهیم شد که توجه به روحیات واژگان نیز از جانب بیهقی رعایت شده است و در معماری متن خود به شکلی کاملاً محاسبه شده و اندیشمندانه آن را ارائه نموده است.

مهدی اخوان ثالث در "بدعت‌ها و بدایع نیما" در خصوص ضرورت توجه به واژه‌گزینی مثالی از شعر «کار شب پا» نیما می‌آورد که مناسب بحث ماست:

می‌دمد گاه به شاخ

گاه می‌کوبد بر طبل، به چوب

واندر آن تیرگی وحشت‌زا

نه صدایی است به جز این کز اوست

هول غالب، همه چیزی مغلوب

نیما می‌توانست به جای واژه «هول» بگوید: بیم، ترس، رُعب، خوف؛ اما او گفته است هول، زیرا هول این جا بهتر و مناسب‌تر از همه‌ی کلمات هم وزن و یا ناهم‌وزنی است  که به جایش می‌توانست بیاید. زیرا در هول خوفِ بیشتری است و هول مرطوب و شبناک و مه‌آلود و جنگلی است و اما خوف بیش تر بیابانی و گورستانی است و در تنگناها و سرپوشیده‌ها بیش‌تر است و ترس سرد است و حال آن که شبِ شب‌پای ما گرم و مرطوب است.(2)   

با تعمق در آن چه که اشاره شد و تعمیم آن به نثر بیهقی متوجه خواهیم شد که توجه به روحیات واژگان نیز از جانب بیهقی رعایت شده است و در معماری متن خود به شکلی کاملاً محاسبه شده و اندیشمندانه آن را ارائه نموده است:

امیر ماصی به غزنین روزی نشاط شراب کرد.

شرط آن است که وقت گل ساتگینی خورند (ص 519)

... که محال است روباهان را شیران چخیدن (ص 277)

و مادرش زره بر وی راست کرد و ... می‌گفت: دندان افشار با این فاسقان (ص 294)

... گفت: گاهِ آن نیامد که این سوار را از این اسب فرود آورند (ص 298)

در بسیاری از عبارات بیهقی و ... شما به حالتی از اجتماع کلمات برمی‌خورید که در منتهای ترکیب و انتظام قرار دارند به حدی که اگر کلمه‌ای پس و پیش شود و یا به کلمه‌ای مترادف خود تبدیل شود آن سلطه و انتظام بهم می‌خورد (1).

نثر بیهقی نثری توصیف‌گراست و این نثر توصیفی در کالید {ن و: کالبد} تاریخ بیهقی جریان دارد. در عمق هر صحنه‌ای از روایات این تاریخ به نویسنده‌ای برمی‌خوریم که با اِشراف بر موقعیت مکانی و زمانی می‌تواند شرح جزییات و چگونگی هر پدیده‌ای را چنان که هست ارائه دهد. نثر تاریخ بیهقی با چنین امکانی اشیا را از انحصار واژه رهایی می‌بخشد و در سطر سطر تالیفش می‌توان پدیده شی‌وارگی را دریافت. رفتار روانی چنین متنی بی‌شک به مشارکت ذهنی و عینی مخاطب می‌انجامد که این مشارکت به مدد تجسم‌بخشی به پدیده‌ها به دست می‌آید. به عبارتی دیگر نتیجه‌ی مستقیم چنین توصیفاتی جان بخشیدن به صحنه‌های گوناگون با عبارات توصیفی کوتاه و جذاب می‌باشد. در حقیقت بیهقی در روایت تاریخ خود سعی در به نمایش کشیدن وقایع مورد نظر خود دارد و تلاش می‌کند ویژگی بصری متن خود را افزایش دهد.

جوزف کنراد در مقدمه‌ی داستان «زنگی ِ کشتی نارسیسوس» می‌نویسد: کاری که من در پی ِ آنم این است که با قدرت کلمات مکتوب، وادارتان کنم که بشنوید که حس کنید یعنی پیش از همه وادارتان کنم که ببینید. (2)

در توصیف‌گرایی بیهقی می‌توان به شرح فضا و عوامل صحنه‌ی آن، نمای نزدیک و دور شخصیت‌های داستان، چگونگی لباس‌ها، رفتار روانی مردم، اماکن، جایگاه استقرار شخصیت‌های لشگری و درباری، زمان اتفاق، دکور صحنه و دیگر موارد برخورد این توصیفات چنان خاص و پویا ارائه می‌شوند که گویی وی با تولد هنری به نام سینما از قرن‌ها قبل آشنا بوده است. این مهم چنان برخوردار از واقعیت است که شگردهایی سینمایی همچون نمای باز و بسته، حرکت دوربین، فلاش‌بک‌ها و تدوین صحنه‌ها را می‌توان در ارائه‌ی این متن تاریخی به وضوح مشاهده کرد. نمونه‌هایی از این قبیل:

حسنک پیدا آمد بی بند جبه‌یی داشت، حبری رنگ با سیاه می‌زد، خلق‌گونه و دراعه و ردایی سخت پاکیزه، دستاری نشابوری مالیده و موزه‌ی میکاییلی در پای و موی سر مالیده زیر دستار کرده اندک مایه پیدا می‌بود (ص 285)

در کوشک باغ عدنانی فرمود تا خانه‌ای برآوردند خواب قیلوله را و آن مزمل‌ها ساختند و خیش‌ها آویختند چنان که آب از حوض روان شدی و به طلسم بر بام خانه شدی و در مزمل‌ها بگشتی و خیش‌ها را تر کردی (ص 172)

و چون حسنک بیامد خواجه برپای خواست چون این مکرمت بکر همه اگر خواستند یا نه برخاستند، بوسهل زوزنی بر خشم خود طاقت نداشت برخاست نه تمام و بر خویشتن می‌ژکید. خواجه احمد او را گفت: در همه کارها ناتمامی، وی نیک از جای بشد. (ص 284)

و این پل یامیان در آن روزگار بر این جمله نبود پلی بود قوی به ستون‌های قوی برداشته و پشت آن استوار پوشیده کوتاه گونه و بر پشت آن دو رسته دکان برابر یکدیگر (ص 416)

نیما یوشیج که خود به عنوان یکی از معتقدان به روایت عینی و ذهنی شعر می‌باشد در بررسی این موضوع در کتاب «دو نامه»‌ی خود چنین آورده است که: نویسنده لازم است لوازم جلوه‌های مادی اندیشه‌ی خود را در زمان و مکان پیدا کرده و به آن‌ها رنگ وضوح و اثر بدهد.

نیما خود در پاره‌ای از شعرهایش با اتّکا بر همین نظریه، فضاهایی را خلق نموده است که از نمونه‌های بی‌نظیر توصیف عینی می‌توانند باشند. نمونه‌هایی که در آن می‌توان خطوط زنده‌ی فضا و موجودات همان فضا، اصوات و پدیده‌های ممکن را مشاهده نمود:

مانده از شب‌های دورادور

بر مسیر خامُش جنگل

سنگچینی از اجاقی خُرد

واندرو خاکستر سردی

{ن و: (شعر اجاق سرد)}

و یا:

ماه می‌تابد، رود است آرام

بر سر شاخه اوجا، تیرنگ

دُم بیاویخته، در خواب فرو رفته، ولی در آیش

کار شب پا نه تمام است هنوز

(شعر کار شب پا)

... ادامه دارد

 

فهرست الفبایی منابع:

1-     آینه بامداد / جواد مجابی

2-     بدعت ها و بدایع نیما یوشیج / مهدی اخوان ثالث / انتشارات توکا

3-     بیان و معانی / دکتر شمیسا / نشر فردوسی

4-     تاریخ بیهفی / دکتر خلیل خطیب رهبر / انتشارات مهتاب

5-     تاریخ بیهفی / رشته زبان وادبیات فارس / دانشگاه پیام نور/

6-     صور خیال در شعر فارسی / دکتر شفیعی کدکنی / انتشارات آگاه

7-     مقدمه ای بر تاریخ بیهقی/ دکتر علی اکبر فیاض

8-     موسیقی شعر /دکتر کدکنی/ انتشارات آگه

 

منبع:

وبلاگ همسایه با جهان

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1034 به تاریخ 921105, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  یکشنبه 6 بهمن1392ساعت 19:2  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

مطالب قدیمی‌تر