سیاه‌مشــــــــــــــــــــــــــــــــق

گزارش‌های بهمن صباغ زاده از جلسه‌های شعر

2- کنفرانس ادبی؛ بررسی یکی از قصاید رودکی؛ قسمت اول؛ بهمن صباغ زاده 

شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود را مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانت در مواردی که مشکلی به نظرم برسد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

بررسی یکی از قصاید رودکی

درود دوستان عزیز. در ابتدا از دوستی که از من خواسته بود راجع به این قصیده توضیحی برایش بنویسم تشکر می‌کنم که مرا با این قصیده آشنا کرد. راستش این قصیده را بارها و بارها خوانده بودم اما این بار که به دقت بیشتری نگاه کنم متوجه نکاتی شدم که تا به حال ندیده بودم. گاهی که به شعری، نقدی، مطلبی ادبی برمی‌خورم ناخودآگاه چیزهایی که به ذهنم می‌آید را یادداشت می‌کنم و بعد با خود می‌گویم به اشتراک گذاشتن این اطلاعات شاید خالی از فایده نباشد. در بررسی این قصیده تصمیم گرفتم از مطالب دیگران استفاده نکنم به این دلیل که این دنباله‌روی به کور شدن چشم می‌انجامد و گاه بدیهیات از چشم پنهان می‌ماند. اما با مطالعات محدود من امکان به خطا رفتن و بدفهمی بسیار است که از دوستان خواننده خواهش می‌کنم تذکر دهند.

ابوعبدالله جعفر بن محمد بن حکیم بن عبدالرحمن بن آدم رودکی سمرقندی؛ زاده‌ی اواسط قرن سوم هجری قمری (شاید ۲۴۴ هجری قمری) از شاعران ایرانی دور‌ه‌ی سامانی در سده‌ی چهارم هجری قمری است. او استاد شاعران آغاز قرن چهار ایران است. رودکی به روایتی از کودکی نابینا بوده است و به روایتی بعدها کور شد. او در روستایی بنام بَنج‌رودک در ناحیه‌ی رودک در نزدیکی نخشب و سمرقند به دنیا آمد. رودکی را نخستین شاعر بزرگ پارسی‌گوی و پدر شعر پارسی می‌دانند. وی در دربار امیر نصر سامانی بسیار محبوب شد و ثروت بسیاری به دست آورد، با این حال در سال‌های پایانی عمر مورد بی‌مهری امرا قرار گرفته بود. او در اواخر عمر به زادگاهش بنجرود بازگشت و در همانجا به سال ۳۲۹ هجری (۹۴۱ میلادی) درگذشت.

در میان شاعران رودکی یکی از حیرت‌انگیزترین سرگذشت‌ها را دارد. وی که در کودکی بسیار فقیر بوده به جایی از احترام و احتشام می‌رسد که هم‌نشین شاهان می‌شود. روی زیبا، شعر دلکش، صدای رسا و آواز خوش، پنجه‌هایی سحرانگیز در نواختن ساز، شناختن موسیقی، ثروت سرشار و محبوبیت فراوان نعمت‌هایی است که رودکی در جوانی از آن‌ها برخوردار بوده و رشک همه‌ی شاعران زمان خود بوده است. بعد از رودکی نیز تا قرن‌ها او را استاد مسلم شعر می‌دانسته‌اند و شعرا از وی به بزرگی یاد می‌کرده‌اند. همین رودکی در انتهای عمر نور چشمان را از دست می‌دهد، به اقتضای کهولت جمال را نابود می‌بیند، ثروتش بر باد می‌رود و از دربار سامانیان به دور می‌افتد و زندگی فقیرانه‌ای را در زادگاه خود به ناچار پیش می‌گیرد. اشعار دوره‌ی پیری رودکی سراسر حسرت است و دریغ بر روزگار خوش جوانی. از رودکی که به قولی بیش صد و بیست هزار بیت شعر داشته است امروزه حدود هزار بیت برجای مانده است. این قصیده‌ی بسیار محکم که یکی از کامل‌ترین قصیده‌های بر جای مانده از رودکی است به روزگار پیری وی اختصاص دارد. رودکی این قصیده که به «دندانیه» شهرت یافته را در سوگ جوانی از دست رفته سروده است. وی در آغاز این قصیده 34 بیتی از پیری گله می‌کند و بر دندان‌های از دست رفته حسرت می‌خورد.

مرا بسود و فرو ریخت هر چه دندان بود

نبود دندان، لابل چراغ تابان بود

سپید سیم زده بود و دُرّ و مرجان بود

ستاره‌ی سحری بود و قطره باران بود

1 و 2 - در بیت اول و دوم این قصیده همان‌طور که در مقدمه گفته شد رودکی افسوس روزگار جوانی را می‌خورد و یادی می‌کند از دندان‌های خود که در روزگار جوانی مانند چراغ تابان، سکه‌ی نقره، مروارید، مرجان، ستاره و قطره‌ی باران می‌درخشیده‌اند و به لبخند او جذابیت می‌بخشیده‌اند و با گذشت روزگار و فرارسیدن ایام پیری یک به یک ساییده شده‌اند و ریخته‌اند و اینک دیگر چیزی از آن دندان‌های زیبا باقی نمانده است. فعل بسود از مصدر سوده شدن به معنی ساییده شدن آمده است. در مصرع اول «مرا بسود و فروریخت هر چه دندان بود» به این معنی است که هر چه دندان داشتم ساییده شد و ریخت. در سه مصرع بعد رودکی یک به یک صفاتی را برای دندان‌هایی که در روزگار جوانی داشته است ذکر می‌کند. یکی از لوازم و الزامات شاعری اغراق است و اغراق در شعر به عنوان یکی از صنایع ادبی به کار می‌رود. اغراق یا مبالغه به معنی ادعای وجود ویژگی در کسی یا در چیزی است؛ به اندازه‌ای که به دست آوردن آن ویژگی در آن کس یا چیز به آن اندازه، ناممکن باشد. اغراق عموماً باعث خیال‌انگیز شدن شعر و نثر می‌شود. در اصطلاح بدیع، اغراق یا مبالغه، بزرگ­نمایی یا خرد­نمایی اشیا و معانی در نوشته و شعر است یعنی بازنمود دگرگونه مفاهیم و موضوعات سخن، به­ صورتی که معانی خرد را بزرگ گرداند و معانی بزرگ را خرد بنماید تا تأثیر سخن را قوی­تر کند. زیبایی اغراق در این است که غیرممکن را به گونه‌ای ادا کند که ممکن به نظر رسد. شاید مهم­ترین عاملی که تأثیر جادویی به­سخن می­بخشد، بزرگ­نمایی است یعنی چیزی را بزرگ­تر از آنچه هست نشان­دادن برای قدرت تأثیر بخشیدن به­ کلام. البته این اغراق‌ها در اشعار ساده‌ی سبک خراسانی در پایین‌ترین درجه‌ی خود بوده است و به تدریج با پیشرفت شعر فارسی اغراق‌ها هم پیشرفت کرده و در برخی موارد به جایی رسیده‌اند که غیر قابل باور و گاهی خنده‌آور شده‌اند. نمونه‌هایی از این اغراق‌ها پیرامون تنگی دهان و باریکی کمر معشوق و نظایر آن را در تحقیقی که پیش از این با عنوان «سیر معشوق در ادب پارسی» نوشته‌ام برشمرده‌ام و به ابیاتی از شاعران اشاره کرده‌ام. در این ابیات هم رودکی درخشندگی دندان‌های خود در روزگار جوانی را با چراغ تابان، سکه‌‌های نقره، مروارید، مرجان، ستاره و قطره‌ی باران مقایسه می‌کند و می‌گوید من در روزگار جوانی چنان دندان‌هایی داشته‌ام. «لا بل» در بیت اول به معنی «نه، بلکه» است. در بیت دوم «سیم» به معنی نقره است و «زده» از مصدر زدن معانی گوناگونی دارد، یکی از آن معانی مسکوک و مضروب است همان‌گونه که در سکه زدن استفاده می‌شود مثلا وقتی می‌گوید به نام فلان پادشاه سکه زدند یعنی سکه ضرب کردند. «سیم زده» به معنی مسکوک نقره است «سپید سیم زده» یعنی شیء سپیدی که مانند سکه‌ی نقره درخشان باشد. شاید هم مراد از این تعبیر دندان نقره‌اندود باشد. آن‌گونه که در این بیت از منجیک آمده است: «آباد بر آن سی و دو دندانکِ سیمین / چون بر دِرَمِ خُرد زده سیمِ سماعیل». ناگفته نماند که هر چه جستجو کردم ترکیب سیم سماعیل یا نقره‌ی اسماعیلی را در هیچ متنی نیافتم چنان‌که زر جعفری معروف است. البته در برخی از نسخ از جمله در دیوان رودکی مصحح جهانگیر منصور به جای زده، «رده» آمده است. «رده» معانی مختلفی دارد از جمله به معنی چند چیز است که در یک راستا و در کنار هم نشسته باشند مانند دندان، دکان، خانه و نظایر آن. اگر ترکیب «سپید سیم رده» را بپذیریم به معنی دندان‌های سفید نقره‌گون مرتب خواهد بود. «دُر» به معنی مروارید و «مرجان» یا «بُسَّد» به معنی گیاهی است شبیه به شاخه نبات که در دریا می‌روید. البته مرجان معنی دیگری هم دارد که یکی از آن‌ها مرواریدریزه و  مرواریدکوچک است. «دُرّ و مرجان» در ادب فارسی غالبا با هم می‌آیند.

یکی نماند کنون زان همه، بسود و بریخت

چه نحس بود؟ همانا که نحس کیوان بود

3- اما از آن همه دندان با آن درخشندگی که در ابیات قبل ذکر شد اینک و در روزگار پیری چیزی بر جای نمانده است. در این‌جا رودکی با خود می‌گوید این بلایی که بر سر من آمد از «چه نحس بود؟» یعنی چه شومی‌ای بود که دامنگیر من شد. و خود جواب می‌گوید لابد این شومی از کیوان به من رسید. اما در توضیح «کیوان» باید عرض کنم که «کیوان» همان سیاره‌ی زحل است که در روزگار پیشین در هفتمین فلک جای داشت و بر بشر تاثیر نحس داشت. در توضیح کیوان و اعتقاد به نحس بودن وی خوب است که اندکی راجع به نجوم در گذشته سخن بگوییم. قدما ستارگان را به دو دسته تقسیم می‌کرده‌اند که شامل ثوابت و سیارات می‌شده‌اند. دسته‌ی اول که به ثوابت یا ستارگان بیابانی مشهور بوده ستارگانی است که حرکت نداشته‌اند و شامل همه‌ی ستارگان آسمان می‌شده است و به دلیل این عدم حرکت، فاصله‌ی آن‌ها با یکدیگر همیشه ثابت بوده است. البته امروزه می‌دانیم که این ستارگان هم در مدارات خود حرکت می‌کنند اما با ابزارهای روزگار گذشته قابل تشخیص نبوده است. دسته دوم سیارات هستند البته نه به معنی امروزی بلکه به معنی ستارگان سیار که به ترتیب نزدیکی به زمین عبارت بوده‌اند از: ۱- قمر (ماه) ۲- عطارد (تیر) ۳- زهره (ناهید) ۴- شمس (خورشید) ۵- مریخ (بهرام) ۶- مشتری (برجیس) ۷- زحل (کیوان). به اعتقاد قدما زمین مرکز زمین بوده است و هر یک از این ستارگان در مداری دایره‌ای دور زمین می‌چرخیده‌اند که به آن‌ها فلک گفته می‌شده است. مثلا می‌گفته‌اند که حضرت مسیح در آسمان یا فلک چهارم که جایگاه خورشید بوده است اقامت دارد. ستارگان سیار به ترتیب در فلک‌های هفت‌گانه می‌چرخیده‌اند و فلک هشتم یا مدار هشتم جایگاه ستارگان ثابت بوده است. فلک نهم هم که به «فلک دیبا» یا «فلک اطلس» مشهور بوده فلک‌الافلاک بوده است و هیچ ستاره‌ای در آن جای نداشته است. اما راجع به افلاک هفت‌گانه که مهم‌ترین نقش را داشته‌اند قدما قائل به این بوده‌اند که سرنوشت انسان در آسمان معلوم می‌شود و هر کدام از این سیارات خاصیتی داشته‌اند به این ترتیب که کیوان بسیار نحس بوده و نحس اکبر خوانده می‌شده است، مشتری پُربرکت بوده است و سعد اکبر گفته می‌شده، مریخ در دشمنی، بستن کارها و سوء اعتقاد موثر بوده است و نحس اصغر نامیده می‌شده، خورشید تاثیر نیکویی داشته در تسخیر قلوب و بالا رفتن مقام داشته است. زهره مایل به شادی و طرب بوده و سعد اصغر نامیده می‌شده، عطارد و قمر هم ممزوجه بوده‌اند یعنی هم تاثیر خیر داشته‌اند و هم تاثیر شر. پس رودکی این ریختن دندان‌ها را بلای آسمانی می‌داند و می‌گوید که لابد این بلا از کیوان به وی رسیده است که از همه سیارات نحس‌تر است.

نه نحس کیوان بود و نه روزگار دراز

چه بود؟ مَنْت بگویم: قضای یزدان بود

4- در بیت بعد رودکی مکالمه با خویش را ادامه می‌دهد و اضافه می‌کند که این‌که من دندان‌های بدان درخشندگی را از دست دادم نه به خاطر نحس کیوان بود و نه به خاطر عمر دراز من. بعد خود می‌پرسد: پس عاملش چه بود؟ باز پاسخ می‌دهد که این خواست خداوند بوده است. رودکی که به خاطر اولین شاعر شاخص شعر فارسی بودن او را پدر شعر فارسی می‌دانند از شاعرانی است که عمری طولانی داشته است. اما وی در این‌جا می‌گوید حتی به خاطر این عمر طولانی هم نیست که دندان‌های من ریخته است چون شاید پیرامون خود کسانی را می‌دیده است که هم سن و سال وی بوده‌اند و دندان‌هایشان سالم بوده است. قضا و قدر در نظر حکمای مشرق‌زمین جایگاه ویژه‌ای داشته است و دارد. «قضا» در لغت به معنی حکم، قطعیت و حتمیت است و «قدر» هم نیز به معنی اندازه‌ی معلوم است. انسان همواره خود را گرفتار نیرویی برتر حس می‌کرده و از چنگال آن گریزگاهی نمی‌دیده است. حتی مولوی در مثنوی می‌گوید آدم با این‌که اسمای الهی را آموخته بود قضا چشم او را کور کرد و از میوه‌ی ممنوعه خورد. در برخی نسخه‌ها «چه بود» در ابتدای مصرع دوم این بیت را «چو بود» به معنی «چون بود» و «چگونه بود» ذکر کرده‌اند که معنی با آن راست نمی‌آید. این بیت یکی از ویژگی‌های سبک خراسانی را هم در بر دارد و آن هم تبدیل حرکت‌ها به ساکن به اقتضای وزن است در مصرع دوم «مَنَت بگویم» یعنی من تو را بگویم یا من به تو بگویم به خاطر این‌که در وزن بگنجد به «مَنْت بگویم» تبدیل شده است یعنی حرکت فتحه‌ی حرف نون تبدیل به ساکن شده است که این یکی از اختصاصات سبک خراسانی است.

... ادامه دارد

بهمن صباغ زاده

اسفند 1393

تربت حیدریه

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1100 به تاریخ 13940510, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۲ مرداد۱۳۹۴ساعت 17:5  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

2- کنفرانس ادبی؛ توضیح بیتی از مثنوی مولوی؛ قسمت اول؛ بهمن صباغ زاده

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود را مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانت در مواردی که مشکلی به نظرم برسد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

توضیح بیتی از مثنوی؛ بهمن صباغ زاده

چند سالی می‌شود که در جلسات مثنوی‌خوانی که به لطف دکتر رضا نجاتیان در تربت حیدریه تشکیل می‌شود شرکت می‌کنم. همان‌طور که همه‌ی خوانندگان مثنوی می‌دانند در مثنوی گاه به ابیات دشوار برمی‌خوردیم که حُکما و متکلّمین و مولوی‌پژوهان بر آن شرح نوشته‌اند و سعی کرده‌اند معنی و مُراد مولانا از آن بیت را دریابند. برخی هم سعی کرده‌اند هر چه می‌دانند مرتبط و غیرمرتبط در ذیل ابیات مولانا بنویسند و نوشته‌اند و مثنویِ «هفتاد من» را «هفصد مَن» کرده‌اند. خوشبختانه معاصرین شرح‌های بسیار خوبی بر مثنوی نوشته‌اند از جمله شرح جامع مثنوی که جناب آقای کریم زمانی نوشته‌اند و الحقّ و والانصاف بسیار مفید است. من هم مانند دیگر خوانندگان مثنوی از شرح‌های نوشته شده تا امروز از جمله شرح جناب زمانی بسیار استفاده کرده‌ام و چه بسیار گره‌هایی که در درکِ مثنوی داشته‌ام باز شده است.

گاه در خواندن ابیات و مراجعه به شروح مختلف انسان تا تناقض‌ها و نظرات مختلف برخورد می‌کند و با درک خود یکی از نظرها را انتخاب می‌کند. گاه نیز به ابیاتی می‌رسی که شارحین متوجه نکته‌ای چه بسا ساده نشده‌اند و نکته‌ای کوچک از پیش چشم‌شان نهان مانده است. و صد البته طبیعی است که در شرح سی هزار بیت انسان اشتباه هم بکند و چیزی از این طبیعی‌تر نیست. از طرفی شنیده‌اید که در هر سری عقلی است و ممکن است در شرح مثنوی نکته‌ای به ذهن یک خواننده‌ی عادی برسد که از پیش چشم ادیبان بزرگ مغفول مانده باشد.

سعدی در گلستان در ضمن حکایت جوان مشت‌زن از قول پیری خطاب به جوان مشت‌زن که فلک یاوری و اقبال رهبری‌اش کرده است مثالی می‌زند از مسابقه‌ی تیراندازی که پادشاه ترتیب می‌دهد و حلقه‌ی انگشتری را بر گُنبدی نصب می‌کنند که هر کس تیر از درون حلقه بگذراند انگشتر را به او ببخشد. چهارصد تیرانداز ماهر یا به قول خود سعدی حُکم‌انداز نمی‌توانند موفق شوند. در این میان کودکی موفق می‌شود که بر بامی نشسته است و به بازیچه تیر می‌اندازد و باد صبا تیر وی را از انگشتری می‌گذراند. سعدی می‌گوید:

گه بُوَد کز حکیم روشن‌رای

برنیاید درست تدبیری

گاه باشد که کودکی نادان

به غلط بر هدف زند تیری

البته سعدی می‌گوید آن پسر بعد از آن موفقیت تیر و کمان بسوخت تا رونق نخستین برجای بماند و روشن است که بنده نمی‌خواهم تیر و کمان بسوزانم و قصد دارم هم‌چنین به بازیچه تیر بیاندازم.

در دفتر اول مثنوی و در حکایت داستان آن پادشاه که نصرانیان را می‌کشت به تعصب، به جایی می‌رسیم که وزیر مکار در خلوت می‌نشیند و مریدان وی به وی اصرار می‌کنند که خلوت را بشکند. وزیر خلوت را نمی‌شکند و می‌گوید شما اگر به من اعتقاد دارید چرا با من بحث می‌کنید و حرفم را نمی‌پذیرید. مریدان در جواب می‌گویند که ما اعتراض نمی‌کنیم و اصلا ما که هستیم که بخواهیم به شما اعتراض کنیم؟ مولانا در این بخش داستان یاد انسان و خدا می‌افتد که انسان پیش خداوند هیچ قدرتی ندارد و هر چه هست خدا هست. بیت مورد نظر ما در این بخش از مثنوی می‌آید که مولانا می‌گوید:

خلقِ عالم پیشِ جمله بارگه

عاجزان چون پیش سوزن کارگه

شارحان این بیت را اینگونه معنی کرده‌اند که همه‌ی موجودات و مخلوقات در نزد خداوند عاجز و ناتوان هستند همانطور که نقشی که سوزن ایجاد می‌کند در نزد سوزن عاجز است و هر چه نقش کند و به قول خود مولانا نقش با نقاش چون نیرو کند. اما این که این نقش را از کجا آورده‌اند به بیت قبل برمی‌گردد که مولانا می‌گوید:

نقش باشد پیش نقاش و قلم

عاجز و بسته چو کودک در شکم

و بعد می‌گوید:

خلق عالم پیش جمله بارگه

عاجزان چون پیش سوزن کارگه

برخی هم که خود سوزن را عاجز و ناتوان فرض کرده‌اند و این عجز هم در مقابل دست کسی است که سوزن می‌زند یا مجموعه‌ی کارگاه نساجی که سوزن را به حرکت درمی‌آورد. از این که کارگاه نساجی گفته شد تعجب نکنید مراد همان دستگاه‌های پارچه‌بافی ابتدایی است که در زمان مولانا هم لابد وجود داشته است.

اما معنی‌ای که به ذهن من رسید این است چیزی که عاجز است کارگاه است در مقابله با سوزن که نقش ایجاد می‌کند. در این‌جا باید گفت که مولانا برای درک بهتر رابطه‌ی بین موجود عاجز و موجود قدرتمند چند مثال می‌زند اولی نقش است در مقابل نقاش و قلم‌مو، دیگر کودکی است در شکم مادر که عاجز است و از خود اختیاری ندارد. و بعد می‌گوید مخلوقات عالم در مقابل بارگاه خداوند عاجز هستند همانطور که کارگاه پیش سوزن عاجز است و از خود اختیاری ندارد.

برای درک بهتر باید بگویم که کارگاه ابزاری است که در گلدوزی استفاده می‌شود و خوب یادم می‌آید که وقتی مادرم گلدوزی می‌کرد سه کارگاه داشت که بزرگ و متوسط و کوچک بود و گاه از من می‌خواست که مثلا کارگاه بزرگ را برایم بیاور. کارگاه ابزاری بود چوبی و دایره‌ای شکل، متشکل از دو دایره‌ی توخالی چوبی با سطح مقطع مستطیل که پارچه و قسمتی از لباس را بر دایره‌ی اول می‌کشیدند تا چروک نداشته باشد و دایره‌ی دوم را روی دایره‌ی اول می‌بستند به نحوی که پارچه را محکم و بدون چروک یا به قول خراسانی «به کش» بگیرد. دایره‌ی بیرونی پیچی داشت که می‌چرخاندند و دایره تنگ‌تر می‌شد تا حدی که بتواند پارچه را محکم روی دایره‌ی اول نگاه دارد. بعد پارچه را که در کارگه محکم شده بود دست می‌گرفتند و گلدوزی می‌کردند.

رابطه‌ی کارگاه با سوزن دقیفا مانند رابطه‌ی بوم نقاشی با قلم‌مو است و نخ‌های رنگارنگ هم کار رنگ‌های مختلف را می‌کند. یعنی همانطور که نقاش با قلم‌مو و رنگ روی بوم، نقاشی می‌کند، گلدوز هم با سوزن و نخ روی کارگاه، گلدوزی می‌کند. پس همانطور که بوم پیش قلم‌مو از خود اختیاری ندارد کارگاه هم پیش سوزن از خود اختیاری ندارد.

بهمن صباغ زاده

اردیبهشت 1394

تربت حیدریه

*** 

 

 

 

 

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1099 به تاریخ 13940503, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده, مثنوی خوانی
+ نوشته شده در  دوشنبه ۵ مرداد۱۳۹۴ساعت 17:12  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

3-    کنفرانس ادبی؛ گفت‌وگو با استاد محمدحسن ابریشمی پژوهشگر در باب تاریخ کشاورزی ایران؛ کاظم خطیبی

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود را مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکل تایپی یا دستوری یا ... وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

گفت‌وگو با استاد محمدحسن ابریشمی پژوهشگر در باب تاریخ کشاورزی ایران؛ کاظم خطیبی

امیدواریم استاد دکتر محمد حسن ابریشمی، این پژوهشگر دقیق و پرتلاش 120 سال عمر کند، ولی وصیّت ایشان چنین است: «وصیت کرده‌ام که در تربت حیدریه به خاک سپرده شوم و سنگ مرقدم را به شکل یک کتاب باز طراحی کنند، و روی آن بنویسند: محمدحسن ابریشمی کسی که با کتاب زندگی کرد، به کتاب عشق ورزید، و با کتاب درگذشت».

گفت‌وگو با استاد محمدحسن ابریشمی پژوهشگر در باب تاریخ کشاورزی ایران حاصل تجربه و دانش این محقق پُرتلاش را می‌توان در لابلای کتاب‌هایی جستجو کرد که در زمینه‌ی پسته و زعفران ایران منتشر شده‌اند بی‌تردید در آینده یکی از پُرارزش‌ترین کتاب‌های ایران در زمینه‌ی تاریخ کشاورزی به نام وی ثبت خواهد شد.

زندگی‌نامه‌ی استاد محمدحسن ابریشمی مرور خاطرات و زندگی‌نامه‌ی استاد ابریشمی را از سال 1318 آغاز می‌کنیم. یعنی زمانی که در تربت حیدریه متولد شد. جالب است که نام خانوادگی این پژوهشگر، در باب مباحث تاریخ کشاورزی ایران هم به نوعی با امور فلاحتی ارتباط دارد که در این باره چنین می‌گوید: «نام‌خانوادگی من از این جهت ابریشمی است که نیای بزرگم (حاج ملا احمد شعرباف یزدی) در عهد ناصرالدین شاه از یزد به تربت حیدریه مهاجرت کرد و با فرزندانش (حاج‌ ملا ‌رجبعلی و حاج‌ ملا غلامحسین) به اشاعه‌ی علم و پیشه‌ی نوغانداری مشغول شده‌اند؛ پدرم (حاج ‌علی‌اکبر) متولد 1269 در تربت شیوه‌ی پدر (حاج‌ غلامحسین) را دنبال کرد و به کسب علم و کار کشاورزی و تولید ابریشم پرداخت، و با تأسیس اداره‌ی سجل احوال در سال 1307 نام‌خانوادگی (ابریشمی) گرفت. و در اردیبهشت 1322 درگذشت، روانش شاد باد».

وی در ادامه به چند کتاب خطی و چاپ سنگی بر جای مانده از پدر و اجداد خود که برخی به خط خود آنان است اشاره می‌کند و از چگونگی عشق و علاقه‌اش به خرید و خواندن کتاب می‌گوید: «در پنج سالگی به مکتب آتو (مرحومه بی‌بی طاووس علوی طباطبائی)، رفتم و با خواندن قرآن و صد کلمه آشنا شدم، از مکتب که می‌آمدم کتاب‌های مرحوم پدرم را ورق می‌زدم، هزار و یک‌شب را می‌خواندم. مادرم (حاجیه بانو فاطمه دوستی، وفات 19/9/1380) شب‌ها برای من و دو برادرم (حاج ‌محمدعلی ابریشمی، وفات 14/8/1365، و حسین ابریشمی) داستان‌های گلستان، کلیله و دمنه و فرائد الادب را می‌خواند و قصه‌های شیرین می‌گفت؛ به دبستان می‌رفتم، دوره‌ی ابتدایی را در دبستان‌های رضائیه، قطب و گل به پایان بردم؛ اما عشق به کتاب و مطالعه را در من یکی از معلمان دوران ابتدایی دو چندان کرد، موضوع آن از شیرین‌ترین خاطرات کودکی من است از این قرار که: از درس انشا همواره نمره‌ی عالی می‌گرفتم روزی که انشای خود را در کلاس درس می‌خواندم، جمله‌ای طولانی شد، آموزگار گفت: این سطر را از نو بخوان. جمله‌ای که مجدد خواندم قدری با جمله‌ی قرائت‌شده تفاوت داشت، آموزگار بالای سرم آمد، دفتر انشایم را بستم. از دستم گرفت و نگاه کرد، دید ذیل موضوع انشا نانوشته است. با حیرت پرسید: این انشا را از حفظ خواندی؟ چند تن از هم‌کلاسان همهمه‌کنان گفتند: «ابریشمی هیچ‌وقت انشا نمی‌نویسد، همیشه از بر می‌خواند». به گریه افتادم، معلم جثه‌ی کوچک مرا در آغوش گرفت، دستی بر سر و چشمان اشک‌بارم کشید، و گفت: «آفرین»، در چشمانش عواطف صمیمانه‌اش را دیدم، و اشک شادی‌ام جایگزین گریه‌ی ناشی از ترس بی‌آبرویی شد. آن آموزگار روان‌شاد غلامرضا عظیمی قندشتنی بود، که روز بعد چند کتاب کوچک به من اهدا کرد، زان پس به خرید کتاب و مطالعه‌ی مرتب عادت کردم. تا آن‌که وارد دبیرستان شدم، در سال 1334 به همراه یکی از دوستانِ هم‌کلاسی (آقای دکتر فریدون افتخاری، متخصص جراحی، مقیم لندن) با اجازه‌ی رئیس دبیرستان قطب (روانشاد دکتر علی عبدالحمیدی) و رئیس فرهنگ (مرحوم محمد رئیسی) در یکی از اتاق‌های دبیرستان کتابخانه‌ای دایر کردم و هر کتاب را شبی ده‌شاهی (نیم‌ریال) کرایه می‌دادم، ضمن آنکه اول شاگرد بودم و به اردوی بهترین دانش‌آموزان خراسان در وکیل‌آباد مشهد اعزام شدم. وقتی در سال 1339 دیپلم گرفتم در حدود 2000 جلد کتاب داشتم که بیشتر آنها را خوانده بودم».

در ابتدا هدف ابریشمی جوان تحصیل در رشته‌ی طب بود ولی بعد از مدت کوتاهی سرنوشت او به گونه‌ دیگری رقم خورد «در سال 1340 در رشته‌ی پزشکی دانشگاه تهران شرکت کردم و قبول نشدم. بعد در رشته‌ی پزشکی دانشگاه ملی ثبت‌نام کردم در پایان ترم اول به دلیل هزینه شهریه که هر ترم 5000 تومان بود به ناچار ترک تحصیل کردم و پس از آن در یک کتاب‌فروشی مشغول کار شدم. در سال 1341 بانک کشاورزی استخدام می‌کرد، کنکور آن را دانشگاه ملی انجام داد، به همراه یکصد نفر قبول شدم. دوره بانکداری دانشگاه ملی را گذراندیم، اولین دوره بود که بانک کشاورزی در دانشگاه دوره‌ی آموزشی گذاشت. شادروان نظام‌وفا (شاعر و نویسنده مشهور) استاد آیین نگارش ما بود. روزی قطعه‌ای از کتاب آئینه دل ایشان را از حفظ خواندم، خیلی خوشش آمد، تشویقم کرد.

پس از گذراندن دوره‌ی بانکداری دانشگاه و کارآموزی در ادارات مرکزی بانک به تربت‌جام منتقل شدم. در آن موقع خطم خوب نبود، تحویلدار شعبه (آقای رجبعلی دوستخواه) خوشنویس ماهری بود. از وی خواستم روزانه چند سند بانکی را به خط خوش بنویسد تا من از روی آن وارد دفاتر وام‌ها کنم. شش ماه بعد خط من از آقای دوستخواه بهتر شد. آقای حسن خلیلی مدیر کل بانک کشاورزی خراسان برای بازدید شعبه تربت جام آمد، از دیدن دفاتر وام‌ها با خط زیبا حیرت کرد، از من تقدیر به عمل آورد، آن مرحوم به خانه‌ام آمد و با دیدن کتاب‌هایم، تقاضای انتقال مرا به تهران خواستار شد. اولین مقالات خود را تحت عنوان «شعرا و فضلای تربت جام» نوشتم که در روزنامه آفتاب شرق در مشهد به چاپ می‌رسید. کار شعبه‌ی تربت جام بسیار سنگین بود (چون از جانب دولت، پس از انجام اصلاحات ارضی، وصول اقساط 15 ساله زارعین صاحب زمین شده و نیز دستور پرداخت مالکان آنها باید توسط بانک کشاورزی انجام می‌گرفت، و تعداد اسناد بسیار زیاد بود) از صبح زود تا شام به کار بانک مشغول بودم و ساعات فراغت روز و مخصوصاً شب‌ها تا نزدیک سحر مطالعه می‌کردم. بنابر اقتضا و طبیعت شغلی به همه روستاهای گستره پهناور تربت‌جام و بخش‌های آن می‌رفتم، از شیوه‌ی کشاورزی سنتی، آداب و رسوم در نشست و برخاست‌های با روستاییان چیزهای زیادی یاد گرفتم و لذت می‌بردم. یادداشت‌هایی نیز تهیه می‌کردم. در سال 1343 به بجنورد منتقل شدم. طی دو سال از روستاهای مختلف این شهرستان و بخش‌های وسیع آن، ضمن مأموریت، دیدار می‌کردم، از رستنی‌ها و پوشش گیاهی بسیار متنوع، وضعیت اقلیمی، کشت و کار و هر آنچه مربوط به کشاورزی و باغبانی و طبیعت بود اطلاعاتی به دست می‌آوردم. در سال 1346 ازدواج کردم، و مدت کوتاهی به زادگاهم تربت حیدریه منتقل شدم. شهرستان بسیار پهناور تربت (در دهه 1340) به لحاظ تنوع اقلیمی و حاصلخیزی، خاک استعداد کشت و پرورش انواع مختلف محصولات کشاورزی و میوه‌های نیمه‌گرمسیری، سردسیری و معتدل را دارد. تصور می‌کردم اطلاعاتم درباره نواحی گسترده‌ی این شهرستان زیاد است، اما با سفرهای دور و دراز (اغلب با همکار هم‌دیاریم حاج‌علی‌اصغر ‌الله‌بیگی) در بخش‌ها و روستاهای این منطقه متوجه استعدادهای مختلف اقلیمی و کشاورزی بسیار ممتاز این منطقه شدم. در سال 1347 بنابر ترغیب و معاضدت دانشمندان گرانقدر هم‌دیارم شادروانان حسینعلی راشد و محمود شهابی به تهران آمدم، کارم در اداره‌ی بررسی‌های اقتصادی بانک کشاورزی، بررسی و مطالعه کارها و اطلاعات کشاورزی، اقتصادی و تهیه گزارش در زمینه این گونه مباحث و موضوعات بود».

استاد ابریشمی، علاوه بر مطالعه و تحقیق، به خطاطی و خوشنویسی علاقمند است و البته در زمینه طراحی و گرافیک نیز تبحر دارد «در همان زمان خطاطی و خوشنویسی را نزد شادروانان حسین میرخانی و ابراهیم بوذری یاد گرفتم، با استاد گرانقدر محمدرضا شجریان، و نیز دوست هم‌دیاری گرامی شادروان علی عریانی (وفات 4/8/1386)، اساتید خطاط مشترکی داشتیم. علاوه بر این گرافیست زبردستی بودم و نمودارهای مجله بانک را تهیه می‌کردم. در سال 1348، دوست و همکار بسیار صمیمی‌ام روانشاد محمد فرزین‌معتمد (وفات 11/12/1379) طی اقدامی شگفت، بی‌اطلاع من، از پرونده کارگزینی‌ام عکس و رونوشت شناسنامه و مدرک تحصیلیم را برداشته و نام مرا به عنوان داوطلب در کنکور دانشگاه ملی ثبت‌نام کرده بود. روز جمعه، صبح زود که خواب بودم آقای فرزین آمد و بیدارم کرد. کارت شرکت در کنکور را نشانم داد و گفت: ساعت 9 امتحان شروع می‌شود، آماده باش با هم می‌رویم. دنبالم آمد و رفتیم به دانشگاه ملی (شهید بهشتی کنونی) و در امتحان کنکور رشته‌های علوم انسانی شرکت کردم. با وجود عدم آمادگی بین 3700 نفر شرکت‌کننده رتبه‌ی یازدهم را کسب کردم. کلاس‌ها از ساعت 5 بعدازظهر تا 11 شب بود. سال اول رشته روانشناسی خواندم. کتاب‌های زیادی در این رشته مطالعه کردم، در پی آن احساس کردم که گرفتار بیماری اسکیزوفرنی هستم. رفتم پیش استاد و گفتم مطالعه کتاب‌های روانشناسی در من ایجاد توهم کرده است؛ آن رشته را رها کرده، مدتی به کلاس‌های جامعه‌شناسی و چندگاهی تاریخ رفتم و سرانجام در رشته‌ی جغرافیا تحصیل را ادامه دادم. جمعاً بیش از 220 واحد درسی را گذراندم. کار بانک کشاورزی سنگین بود، درس‌ها مشکل و با وجود این مرتباً از نظر شغلی تقدیر می‌شدم، در‌س‌هایم خوب بود، عنوان رساله‌ی لیسانسم «زعفران، طلای سرخ کرانه‌های کویر» بود که بسیار مورد توجه قرار گرفت. بعد از مدتی یادداشت‌هایی راجع به پیشینه‌ی کشاورزی در ایران نوشتم و قصدم این بود که درباره‌ی تاریخ کشاورزی ایران مطلبی بنگارم چون در این زمینه چنین کتابی وجود ندارد که جوابگوی به حق کشاورزی ایران باشد. به علاوه در زمینه‌ی محصولات و فراورده‌های مختلفی چون پسته، زعفران، زیره، خرما، عناب، ابریشم، سقز و ... نیز مطالعات و یادداشت‌های تحقیقات زیادی داشتم».

استاد، سپس به نقل یکی از خاطرات تلخ و شیرین زندگیش می‌پردازد و اینکه به خاطر خرید مسکن مجبور شد تا تمام کتاب‌هایش را بفروشد: «وقتی دیپلم گرفتم حدود 2000 جلد کتاب داشتم و به تدریج آن را تا 5000 افزایش دادم. در سال 1353 بانک کشاورزی به من وام مسکن (به مبلغ 103 هزار تومان) داد که برای تهیه مسکن این مبلغ کفایت خرید خانه را نمی‌کرد، همه‌ی کتاب‌هایم را به تالار کتاب به مبلغ بیست هزار تومان فروختم و مدت‌‌ها در تنهایی گریه می‌کردم. به عنوان کارشناس به اداره سازمان و روش‌ها منتقل شدم، در سال 1355 دولت، بانک کشاورزی را موظف کرده بود که با اعطای وام‌هایی در استان سیستان و بلوچستان زمینه‌های عمران و آبادی منطقه را فراهم کند. به پیشنهاد آقای ضیاء‌نژاد هاشمی (رئیس اداره سازمان و روش‌ها) حکم مأموریتی برای من و آقای علی سرشکی (از کارشناسان سازمان و روش‌ها) به امضای مرحوم حسن امامی مدیرعامل بانک کشاورزی صادر شد، مبنی بر آن‌که استان سیستان و بلوچستان را بررسی و گزارشی تهیه کنیم. نزدیک سه ماه، در گرماگرم تابستان تمامی روستاها و بخش‌ها را مورد مطالعه و بررسی قرار دادیم. آقای سرشکی سی‌صفحه درباره‌ی سازمان و تشکیلات بانک و اعزام اکیپ‌های سیار به منطقه تهیه کرد، و اینجانب 250 صفحه درباره شرایط اقلیمی، کشاورزی، اقتصادی و اجتماعی سیستان و بلوچستان، پیشنهادهای سازنده‌ای نوشتم، که پاداش محرمانه‌ای به من دادند. به سرعت شروع به خرید کتاب‌های از دست رفته و دیگر متون مورد مطالعه‌ام کردم.

وی افزود: در سال 1359 گزارشی با عنوان «انقلاب آموزشی، تبدیل بسیاری از مدارک تحصیلی به جواز تولید» در 78 صفحه تهیه کردم و نسخه‌هایی از آن را برای مقامات جمهوری اسلامی فرستادم، که از جانب شادروان دکتر سیدمحمد حسینی بهشتی (رئیس قوه قضاییه) و آقایان دکتر علی شریعتمداری (عضو شورای انقلاب فرهنگی) و دکتر عباسعلی زالی (قائم مقام وزیر کشاورزی) و برخی دیگر اعلام وصول و از زحمات اینجانب قدردانی شد. در سال 1362 کتاب زعفران طلای سرخ حاشیه کویر را در 308 صفحه نوشتم که از حمایت‌های معنوی و تشویق‌های آقایان سیدمحمد سلامتی و سیدعبدالله قرشی (وزیر کشاورزی وقت و مشاور ایشان) برخوردار بودم، و نسخی محدود از آن در وزارت کشاورزی تکثیر شد. در این فاصله در اداره آمار و بررسی‌های اقتصادی بانک که ریاست آن را شادروان سید عنایت‌الله قطب عهده‌دار بود، پیش‌نویس کتاب شناخت تاریخی پسته ایران را در 876 صفحه آماده کردم، به این منظور همه مناطق پسته‌خیز گذشته و کنونی ایران را زیرپا گذاشته و با استفاده از صدها مأخذ مناطق مستعد پسته کاری را معرفی کردم. از جانب مدیر عامل وقت بانک (آقای مهندس سیدعلی میلانی) مورد تقدیر قرار گرفتم، و به دستور ایشان بیست نسخه تکثیر شده کتاب پسته برای اظهارنظر استادان و کارشناسان این رشته و برخی دانشمندان فرستاده شد، که اغلب آنان با تمجید فراوان خواستار چاپ آن شدند. مخصوصاً شادروان استاد سیدمحمدعلی جمال‌زاده طی شرحی مبسوط، در هشت صفحه‌ی بزرگ، کار پژوهش اینجانب در مورد پسته را بسیار تعریف کرده و سنگ تمام گذاشته بودند. بخشی از نامه‌ی ایشان در کیهان فرهنگی شماره 9 آذر 1366 (ص 41 و 42) چاپ شده و در مقدمه‌ی کتاب پسته ایران نیز به آن اشاره شده است. استاد جمال‌زاده در پاسخ به نامه‌ی اینجانب از جمله نوشته‌اند: «ژنو، 2 آذر 1364 ... مرقوم داشته‌اید که مردی 46 ساله هستید و 45 کیلو وزن دارید، این خود دقت جنابعالی را در کار می‌رساند، و مستحق تبریک و تمجید مخصوص است. به خصوص که اتفاقاً وزن من هم در این سن و سال که اندکی بیش از دو برابر سن شماست 43 کیلوگرم شده و 93 سال سن دارم» این کتاب با عنوان «پسته ایران، شناخت تاریخی» در سال 1373 توسط مرکز نشر دانشگاهی منتشر شد و برنده جایزه‌ی کتاب گزیده‌ی سال شد و چهار هزار نسخه آن به سرعت به فروش رسید.

دکتر عیسی کلانتری، وزیر کشاورزی در سال 1375 ضمن تشکر و تمجید از زحمات و پشتکار ابریشمی نوشته است: «جایگاه کتاب پسته ایران در میان کتاب‌های علمی، تخصصی کشورمان خالی بود». دکتر ابر هارد کروگر، استاد دانشگاه مونیخ، ضمن شرح عالمانه به تمجید از کارهای پژوهشی ابریشمی پرداخته و از جمله نوشته است: «در بین کتاب‌های فارسی کتابخانه ما البته منوگرافی موسوم به پسته نامه اثر مؤلف لایق و معتبر آقای محمدحسن ابریشمی که در سال 1371 منتشر شده است موجود است. می‌بینیم که آقای ابریشمی با تلاشی پیگیر، با بسط و گسترش مضمون تحقیقات خود را ادامه داده که نتیجه آن کتاب ارزشمند پسته‌ی ایران است. در قسمت اول این اثر بُعد تاریخی محصول بررسی شده و در قسمت دوم کتاب، که صفحات زیادی را به خود اختصاص داده، کشت و زرع پسته و مسائل اقتصادی آن در ایران و جهان امروز مطرح شده است. البته یاد‌آور می‌شویم که انستیتو دانشگاهی ما آقای ابریشمی را از اعضای برجسته جمعیت محققین جهانی به شمار می‌آورد. از این گذشته دانشگاه ما نهایت تشکر را از مرکز نشر دانشگاهی ایران برای چاپ اول این کتاب به عمل می‌آورد.» برخی از فرهیختگان و صاحبنظران در نقد و تحلیل‌های خود درباره‌ی کتاب‌های زعفران و پسته از پژوهش‌های این هیچمدان، چون مهندس محمدعلی طهماسبی (معاون وزارت جهاد کشاورزی) با امعان نظر در این آثار یادآور شده است: «در همه‌ی مناطق زعفران‌خیز قدیم و نیز پسته کاری کهن که ابریشمی در تألیفات خود معرفی کرده، کشت و کار مجدد انجام گرفته که نتایج آن توفیق‌آمیز است».

در سال 1365 به درخواست و اصرار خودم از بانک بازنشسته شدم تا بیشتر بتوانم به پژوهش در باب تاریخ کشاورزی بپردازم. با این همه همکاری خود را با بانک‌ رها نکرده و با عضویت افتخاری در شورای نویسندگان، به نوشتن مقاله در مجله‌ی بانک ادامه دادم و ده‌ها مقاله با موضوعات مختلف و سرمقاله‌های نوروزی و غیر آن را ارائه داده‌ام. در سال 1366، کتاب شناخت زعفران ایران، با مقدمه شادروان سیدمحمدعلی جمال‌زاده و استاد ایرج افشار، توسط انتشارات توس به چاپ رسید. در شهریور 1371 کتاب پسته نامه پژوهشی پیرامون پسته در فرهنگ ایرانی و ادب فارسی را به انجام رساندم که دست‌نویس آن توسط اداره بررسی‌های اقتصادی بانک کشاورزی در تیراژ 3000 نسخه منتشر شد.

استاد محمدحسن ابریشمی، در سال 1374 کتاب زعفران ایران / شناخت تاریخی و فرهنگی و کشاورزی را در 840 صفحه تألیف می‌کند که از جانب شادروان استاد دکتر عبدالحسین زرین‌کوب؛ به جای «یک رساله دکترا در ادبیات فارسی» پذیرفته شد؛ متن آن در پیشگفتار همان کتاب (انتشارات آستان قدس، 1376) به چاپ رسیده است. داوری استاد زرین‌کوب، به این اثر پژوهشی اعتبار ویژه‌ای می‌بخشد. به خصوص که آثار ابریشمی نتیجه عشق به تحقیق و علاقه به تتبع در باب آب و خاک و رستنی‌های این سرزمین است. در سال 1382، تاریخچه بانک کشاورزی ایران را به مناسبت هفتادمین سال بانک کشاورزی نوشته که در کتاب هفتاد سال تلاش بانک کشاورزی (صفحه 55-98) به چاپ رسیده است. در پی آن به پژوهش‌های خود درباره زعفران ادامه داده که حاصل آن در کتاب زعفران از دیرباز تا امروز در 890 صفحه توسط انتشارات امیرکبیر در سال 1383 منتشر شده و جایزه جشنواره فردوسی دانشگاه مشهد را از آن خود کرده است.

استاد ابریشمی افزود: افزون بر تألیفات مستقل بیش از یکصد و بیست مقاله‌ی پژوهشی در مجلات علمی و مجله بانک منتشر کرده که حاصل عمری تلاش‌های مطالعاتی اوست؛ درباره‌ی تلاش‌هایش در تحقیق و تألیف آثارش می‌افزاید: «اما پاداش‌های معنوی دریافتی‌ام، از دانشمندان بزرگ و برخی شخصیت‌ها، در قبال تلاش‌های پژوهشی چنان ارزنده و چشمگیر است که خود را لایق آن نمی‌دانم. از باب نمونه‌ مقاله‌ای با عنوان «نقل» در 18 صفحه نوشتم و با اشاره به ریشه یونانی کلمه «نقل» و معادل ایرانی آن در عهد ساسانیان، یعنی «شوینک»، نکات تاریخی بسیاری درباره این پدیده شیرین کنونی آشکار ساختم. استاد ایرج افشار، دانشمند بزرگ معاصر در مجله بخارا (شماره 16، اسفند 1379) شرحی درباره این مقاله نوشتند که پاداشی شیرین‌تر از نقل و بسی شوق‌انگیز برای پیگیری تلاش‌های پژوهشی‌ام شده است: «مضامین نوشته‌ای که از آقای محمدحسن ابریشمی درباره نقل در مجله معارف (شماره 50 آبان 1379) چاپ شده در جمعی از دوستان نَقل و نُقل مجلس شد. کوشش‌های او را درباره زعفران و پسته که به صورت دو کتاب مستقل چاپ شده است، می‌شناختم: ولی در خیالم خطور نمی‌کرد درباره مطلبی عادی و کوچک ذخیره‌ای بدین تفصیل و شیرینی در صندوق یادداشت‌های خود داشته باشد. معلوم می‌شود تتبع ایشان در متون، که بیشتر برای شناساندن معارف کشاورزی ایران بوده، موجب شده است مواد دیگری را که با تاریخ فرهنگی ملت ما مرتبط است گرد‌آوری و بدین شسته رفتگی در جامه‌ی مقاله‌ای عرضه کند. خصوصیت نوشته او درین است که برای مطالبی از نوع زعفران، پسته و نقل، خرما و ... همان کاری را کرده است که صد سال پیش لوفر در کتاب سینوایرانیکا sino-iranica انجام داد ... امروز ابریشمی از ایرانشناسان است. ایرانشناسی که دانستن تاریخ ادبیات و جغرافیا و تاریخ ایران در چنبره علمی اوست. مباحثی که، پس از شادروان، پیر استاد ما ابراهیم پورداود، در زبان فارسی درباره گیاهان و آثار و احوال آنها توسط ابریشمی طرح می‌شود، همان خصوصیات را دارد... آفرین بر قلم او و بر تازه‌جویی‌های او». ابریشمی فوق‌العاده عاطفی است، به دوستان، استادان، خویشان، همکاران و هم‌دیاران علاقه و توجهی خاص دارد. منزل او همواره محل تشکیل مجامع دوستانه است.

از سال 1365 که بازنشست شد گروهی از همکاران بازنشسته خود را گرد می‌آورد، در سال 1367 تعداد آنان افزوده شد و به تدریج این گردهمایی به طور ثابت در روز دوم هر برج زوج استمرار پیدا کرد. در سال 1374 بر آن شد که روز اول هر برج زوج را به گردهمایی هم‌دیاران در منزل خود اختصاص دهد که تشکیل مستمر آن تسجیل گردید، و بعداً به لحاظ ترافیک تهران این همایش‌ها به اولین جمعه‌ی هر برج زوج تغییر پیدا کرد که صبح آن به همکاران و بعد از ظهر به همدیاران اختصاص یافت و استمرار پیدا کرد. از نتایج آن بنیاد شرکت جمع‌اندیش با مشارکت همکاران بازنشسته‌ی بانک کشاورزی، و ایجاد تحرک بیشتر در بین همدیاران برای تقویت جامعه‌ی تربتی‌های مقیم تهران و انتشار ماهنامه‌ی پیک تربت و ... است که هنوز هم این همایش‌ها ادامه دارد، که اثرات مثبت آن در گزینش مطلوب اعضای شورای اسلامی شهر تربت حیدریه در سال‌ جاری (1392) توسط هم‌دیاران ارجمند ما مشهود است.

استاد ابریشمی در همین راستا می‌گوید: «تربت حیدریه و نیز بانک کشاورزی، مواضع بسیار دوست‌داشتنی برای این هیچمدان بوده و همواره جای تلاش‌ها، تحرک‌ها، آموزش‌ها و بسی خاطرات خوش گذشته، و نیز جای خویشان و دوستان و آشنایان دوران زندگانی من است، به همین دلایل دیدار مستمر همدیاران و همکاران که موجب نشاط روحی متقابل است از جلوه‌های درخشان روزهای زندگانی مخلص بوده. بدین سان علاوه بر همکاران و همدیاران، به خانواده و خویشانم علاقه‌ی مفرطی دارم. عشق و علاقه‌ام به «کتاب» و «ایران» و همه‌ی محصولات و پدیده‌ها و هر آنچه مربوط به این سرزمین است، از درگاه روشن کودکی تا دالان تاریک پیری، رهایم نکرده است. به قول ادیب صابر ترمذی در قرن ششم هجری: «گویند که هر چیز به هنگام، بود خوش/ ای عشق چه چیزی که خوشی در همه هنگام» باری، از 74 سال عمر سپری شده‌ام، یعنی 27 هزار روز از دوران زندگانیم، بیشتر آن به کار یادگیری، مطالعه، تجربه و تلاش در دیار و محل کار و در کتابخانه‌ام، صرف شده که حاصل آن بسی شیرین و برایم دلنشین است. اکنون که به پایان تلاش‌هایم نزدیک می‌شوم درمی‌یابم: با عنایت خداوند، زندگی پاداش‌های بسی شایسته به کوشش‌هایم داده است که در تصورم نمی‌گنجد؛ چون کفه‌ی پاداش‌های دریافتی‌ام، در ترازوی سنجش ذهنی، بر کفه‌ی تلاش‌هایم می‌چربد، از نظر ارزش و اعتبار معنوی به مراتب گرانقدرتر است و به مصداق پیام حکیمانه لوئی پاستور: «من آنچه در توان داشته‌ام انجام داده‌ام».

در پایان از استاد ابریشمی می‌خواهیم توصیه و پیامی عنوان کند، که در پاسخ می‌شنویم: «جوانان در گزینش همسر به هوش باشند، همسری همگن، همراه و حتی‌المقدور از خویشان و هم‌دیاران برگزینند تا به سهولت اصالت و نجابت و خصوصیات پیدا و پنهان برای طرفین قابل بررسی و تحقیق باشد. قطعاً نقش متقابل زنان و مردان در موفقیت‌های آنان و فرزندانشان تأثیری عمیق و ماندگار دارد. خود مخلص، همه‌ی فرصت‌های مغتنم آموزشی، تحصیلی، مطالعه‌ی مستمرِ جوانی را از مادرم دارم، و همه‌ی تلاش‌های کاری، پژوهشی و نگارشی خود طی 46 سال اخیر تا امروز را مدیون همسرم (حاجیه بانو پروین ابریشمی) هستم. چون با وجود اشتغال به آموزگاری، همه امور زندگی ـ اعم از کارهای منزل، رسیدگی به امور مدرسه فرزندانم (علی، پرستو و امیرارسطو) از دوره کودکی تا فارغ‌التحصیلی از دانشگاه، و ازدواج و سامان یافتن هر سه آنان ـ را عهده‌دار بوده است. این نکته‌ی مهم را نیز یاد‌آور شوم که در تمام دوره‌ی اشتغال در بانک کشاورزی از نظر کاری ممتاز و تشویق و تقدیر فراوان کسب کرده و نمونه بوده‌ام، با این همه در جمع دوستان و همکاران شاغل و بازنشسته، هم‌دیاران و خویشان بارها یاد‌آور شده‌ام که مخلص برای خودم حین خدمت در بانک بیشتر خدمت کرده‌ام، چرا که با همه‌ی سنگینی کار بانکی، به محض آنکه کار روزانه در ثلث یا نیمی از ساعت رسمی اداری انجام می‌دادم، در ادامه به مطالعه‌ی کتاب می‌پرداختم، در حقیقت «سرمایه (سر+مایه)» من همان «مایه»‌های مطالعاتی و تحقیقاتی است که در دوران خدمت کسب کرده‌ام، که البته در دوران دانش‌آموزی و دانشجویی نیز علاوه بر تکالیف درسی، اوقاتی را به مطالعه‌ی تخصصی اختصاص داده‌ام که مجموعاً اکنون «سرمایه» مرا تشکیل می‌دهد که بهره‌ی آن همان آثار ناچیز این هیچمدان است. بر این اساس به جوانان و خانواده‌ها توصیه می‌کنم که از «سرمایه» مطالعه به هیچ وجه غافل نباشند، و به سیستم‌های رایانه و اینترنتی اکتفا نکنند، چون مطالعه‌ی «کتاب» چیز دیگری است. می‌توانند هر شبانه روز یک ساعت به مطالعه‌ی مفید اختصاص دهند و کتابخوانی را به کودکان خود نیز بیاموزند، و آنها را با کتاب مأنوس کنند. و به جای هدایای تولد و دیگر مراسم کتاب را به عنوان بهترین و گرامی‌ترین تحفه به آنان، و نیز در دید و بازدیدها به جای شیرینی و گل، هدیه کنند، و کتاب و کتابخوانی را از فضیلت‌ها و سنت‌های ارزشمند خانوادگی و ملی به حساب آورند».

امیدواریم استاد دکتر محمد حسن ابریشمی، این پژوهشگر دقیق و پرتلاش 120 سال عمر کند، ولی وصیت ایشان چنین است: «وصیت کرده‌ام که در تربت حیدریه به خاک سپرده شوم و سنگ مرقدم را به شکل یک کتاب باز طراحی کنند، و روی آن بنویسند: محمدحسن ابریشمی کسی که با کتاب زندگی کرد، به کتاب عشق ورزید، و با کتاب درگذشت». مطالب زندگی‌نامه‌ی استاد ابریشمی از دو مصاحبه‌ی رادیو تلویزیونی، 5 ماهنامه، روزنامه‌های: اطلاعات و همشهری، و تألیفات نامبرده استخراج شده است. پیام لویی پاستور به انسانها درهر حرفه‌ای که‌هستید: نه اجازه دهید که به بدبینی‌های بی‌حاصل آلوده شوید، و نه بگذارید که بعضی لحظات تأسف بار، که برای هر ملّتی پیش می‌آید، شما را به یأس و نا‌امیدی بکشاند. در آرامش حاکم بر آزمایشـگاه و کتابخانه‌هایتان زندگی کنید نخست از خود بپرسید: برای یادگیری و خودآموزی چه کرده‌ام؟ سپس همچنان که پیش‌تر می‌روید بپرسیدمن برای‌کشورم چه کرده‌ام؟ و این پرسش را آن قدر ادامه دهید تا به این احساس‌ شادی‌بخش و هیجـان‌انگیز برسید که شاید سهم ‌کوچکی در پیشرفت و اعتلای بشریت داشته‌اید، اما هر پاداشی که زندگی به تلاشهایمان بدهد، یا ندهد، هنگامی که به پایان تلاشهایمان نزدیک می‌شویم هر کداممان باید حقّ آن را داشته باشیم که با صدای بلند بگوییم: «من آنچه در توان داشته ام انجام داده‌ام»

منبع:

سایت تربت ما

http://www.torbatema.ir

نویسنده کاظم خطیبی

۶ آبان ۱۳۹۲

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1037 به تاریخ 921126, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۷ بهمن۱۳۹۲ساعت 20:6  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

3-    کنفرانس ادبی؛ نگاهی به شعری از شادروان نجمه زارع؛ محمدکاظم کاظمی

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود را مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکل تایپی یا دستوری یا ... وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

در این سال‌ها یعنی دهه‌ی اخیر که شعر به طور خاص غزل نوکلاسیک روز به روز برایم جدی و جدی‌تر می‌شد نجمه‌ی زارع از آن نام‌هایی بود که تاثیر عمیقی بر من گذاشت. من وقتی با شعر نجمه‌ی زارع آشنا شدم که او درگذشته بود و اولین غصه‌ای که دلم را گرفت این بود که این چشمه‌ی ذوق دیگر تراوشی نخواهد داشت. نجمه‌ی زارع جزو شاعرانی بود که اگر اجل مهلتش می‌داد راهی که در غزل گشوده بود را به کمال می‌رساند و یکی از شاعران برجسته‌ی معاصرمان می‌شد. من در این غزل و برخی دیگر از غزل‌های زنده‌یاد نجمه زارع نوعی دیگر از شعر را دیدم که از یک روح عالی سرچشمه گرفته است و شاعر آن‌قدر با شعرش صمیمی است که دست خواننده را می‌گیرد و به دنیای شاعر وارد می‌کند. محمدکاظم کاظمی شاعر هم‌زبان‌مان نکاتی را راجع به این شعر نوشته است که با هم می‌خوانیم.

 

نگاهی به شعری از شادروان نجمه زارع؛ محمدکاظم کاظمی

 

خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد

نخواست او به من خسته ـ بی‌گمان ـ برسد

شکنجه بیشتر از این‌؟ که پیش چشم خودت‌

کسی که سهم تو باشد، به دیگران برسد

چه می‌کنی‌؟ اگر او را که خواستی یک عمر

به راحتی کسی از راه ناگهان برسد...

رها کنی‌، برود، از دلت جدا باشد

به آن‌که دوست‌تَرَش داشته‌، به آن برسد

رها کنی‌، بروند و دو تا پرنده شوند

خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد

گلایه‌ای نکنی‌، بغض خویش را بخوری‌

که هق‌هق تو مبادا به گوش‌شان برسد

خدا کند که‌... نه‌! نفرین نمی‌کنم‌، نکند

به او، که عاشق او بوده‌ام‌، زیان برسد

خدا کند فقط این عشق از سرم برود

خدا کند که فقط زود آن زمان برسد

این غزل را من باری در جایی دیدم و آن‌قدر برایم متمایز و برجسته به نظر آمد که مطلعش را بیشتر و پیشتر از نام شاعرش به خاطر سپردم‌. باری در میان جمعی از دوستان‌، خبر درگذشت نابه‌هنگام «نجمه زارع‌« را شنیدم‌، ولی این خبر آنگاه برایم تکان‌دهنده شد که توأم شد با این تکمله که سراینده‌ی غزل «خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد» {ن و: درگذشت}.

باری‌، این غزل از روان‌شاد نجمه زارع‌، آتشفشانی از عواطف است‌، ولی نه با فورانی یک‌دم‌، بلکه پیوسته و متوالی که در طول غزل امتداد می‌یابد و دَم به دَم قوی‌تر می‌شود.

شایسته است که پیش از بحث درباره‌ی دیگر جوانب این شعر، نگاهی به ساختار معنایی‌اش بیفکنیم و بنگریم که در این ساحت‌، چه بدایعی در آن می‌توان یافت‌.

این غزل‌، عاشقانه است‌، ولی یک عاشقانه‌ی خاص و عینی‌. یعنی از آن دسته شعرهایی نیست که در آنها فقط کلیّاتی از مفاهیم عاشقانه مطرح می‌شود و با یک اظهار محبت کلّی خاتمه می‌یابد. در اینجا شاعر یک حالت خاص عاشقانه را ترسیم کرده‌است‌، چیزی که اکنون به «عشق مثلّث‌« شهرت یافته و البته از دستاویزهای غالب اصحاب سینما در عصر حاضر است‌.

البته این مفهوم در شعر کهن ما نیز بی‌سابقه نیست‌. در مجموع هر جا که پای «رقیب‌» به میان می‌آید، به نوعی عشق مثلث در کار است‌. ولی تفاوت اصلی در این میان‌، این است که رقیب در شعر قدیم ما غالباً کلّی و حتی قدری اغراق‌آمیز به نظر می‌رسد. او همیشه آدمی است بدجنس و بدذات که هیچ‌گاه نیز از هاله‌ی ابهام بدر نمی‌آید و هیچ توصیف دیگری جز همین که معشوق را از چنگ عاشق می‌رباید، از او نمی‌یابیم‌. از این گذشته‌، احساس عاشق نسبت به او معلوم است که تنفّر است‌، ولی احساس خود معشوق نسبت به رقیب به خوبی ترسیم نمی‌شود. گویا معشوق متاعی است که در میان عاشق و رقیب مبادله و یا بر سر آن جنگ و دعوا می‌شود. حتی درست‌تر بگوییم‌، نقش رقیب در این شعرها پررنگ‌تر از خود معشوق است‌. معشوق در اینجا آدمی است بی‌اختیار، ناپایدار و دهان‌بین‌.

ولی در این شعر از نجمه زارع‌، رقیب یک انسان معمولی است‌، کسی همانند خود عاشق‌، و حتی شاید از خود او برای آن معشوق شایسته‌تر است‌، چنان که معشوق، او را از شاعر بیشتر دوست می‌دارد «به آن که دوست‌ترش داشته‌، به آن برسد». از سویی دیگر، شاعر با همه شکنجه‌ای که احساس کرده است‌، باز هم آنان را دو پرنده می‌داند. چنین نیست که معشوق‌، کبوتری باشد، مثلاً در چنگال باز یا عقاب‌. آنها از یک جنس‌اند و با هم پرواز می‌کنند. به واقع اینجا انتخاب معشوق در کار است‌، نه آدم‌ربایی رقیب‌. چنین است که شعر، بسیار صادقانه و طبیعی می‌نماید، نه تصنّعی و اغراق‌آمیز.

این رفتار صادقانه و طبیعی‌، در کل‌ّ شعر موج می‌زند. به واقع هیچ‌یک از این سه تن‌، از دایره‌ی انسان‌های معقول و معمولی محیط ما بیرون نمی‌شوند. نمی‌دانم این توصیف را درباره‌ی نمایشنامه‌های شکسپیر در کجا خواندم که در آن‌ها، انسان‌ها هیچ‌گاه از قالب انسان‌های طبیعی بیرون نمی‌شوند و رفتارهایشان نیز هیچ‌گاه خارق‌العاده نیست‌. به همین سبب‌، خواننده‌ی این آثار، می‌تواند ماجرا را کاملاً واقعی پنداشته و حتی این وقایع را با زندگی خود نیز مقایسه کند؛ و این چیزی است که مثلاً در آثار ویکتور هوگو نیست‌، چون در آنجا غالب قهرمانان‌، آدم‌هایی غیرمعمول‌اند با رفتارهایی خارق‌العاده‌.

باری‌، هیچ‌یک از این سه ضلع مثلث در این شعر رفتار یا شخصیتی اغراق‌آمیز ندارد. شاعر با این که این رویداد را همانند یک شکنجه تلقی می‌کند، می‌پذیرد که بالاخره محبت میان آن دو ضلع دیگر بیشتر بوده است‌. و باز او با وجود این شکنجه‌، آن‌قدر خویشتن‌دار هست که نخواهد حتی هق‌هق او را بشنوند. اما با این خویشتن‌داری‌، گاهی هوای نفرین می‌کند و باز محبتی که دارد مانع این کار می‌شود. به واقع در اینجا او را درگیر دو حس‌ّ متضاد می‌یابیم که هیچ یک بر دیگری غلبه نمی‌یابد و این‌، از لطایف این غزل است‌.

به واقع این غزل برخوردار از یک احساس ساده و یکنواخت نیست‌، بلکه ترکیبی از احساس‌های گوناگون و گاه متضاد را در خود دارد و حفظ چنین حالتی در یک شعر، بسیار سهل نیست‌.

این زیر و رو شدن و تغییر احساس در بیت‌های متوالی‌، به غزل تنوّع و کششی دلپذیر داده است‌. شعر از توصیف رنج و حسرت شروع می‌شود، به بغض و گلایه می‌رسد و تا سرحدّ نفرین پیش می‌رود، ولی این احساس دوباره به دوستی برگشت می‌کند و در نهایت به یأسی امیدوارانه می‌رسد. شاعر چون نمی‌تواند این تضاد احساسی را تحمل کند، در نهایت آرزومند فراموش کردن این ماجرا می‌شود و بی‌صبرانه آن روز را انتظار می‌کشد.

این‌جا نیز سخن شاعر طبیعی و بر مبنای عواطف عموم انسان‌هاست‌. او یک قهرمان نیست تا بخواهد همه عمر را با آن عشق‌ِ سوخته سَر کند. از آن طرف هم چنان ضعیف نیست که آرزوی مرگ کند و تیشه بر سر خویش بزند. او همانند بسیاری از کسانی که از وصالی نومید شده‌اند، آرزومند فراموش کردن این ماجرا و ادامه‌ی یک زندگی طبیعی است‌.

این تضاد ظریف را ملاحظه کنید. شاعر در جایی می‌گوید «کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد»، یعنی معشوق را از آن‌ِ خود می‌داند، در حالی که در جایی دیگر اعتراف کرده است که «به آن که دوست‌ترش داشته‌، به آن برسد». گویا شاعر با وقوف به این حقیقت‌، باز هم معشوق را سهم خود می‌داند و این نیز از خصایل انسان‌هاست که در این امور، به آسانی تسلیم یک رویداد منطقی نمی‌شوند.

ویژگی‌هایی که تا کنون برشمردیم‌، قوّت نفوذ این غزل را افزایش داده است‌. شعر حکایت یک انسان واقعی است نه یک قهرمان‌، پس می‌تواند همه‌ی انسان‌های واقعی را به کار آید و پناهگاه عاطفی‌شان در لحظاتی باشد که چنین حالتی را تجربه می‌کنند. واقعیت این است که بیشتر مردم امروز، از جنس لیلی و مجنون و شیرین و فرهاد نیستند. از جنس کسانی‌اند که در این غزل توصیف شده‌اند. پس این هم‌ذات‌پنداری (اگر اصطلاح را درست به کار برده باشم‌) بهتر صورت می‌پذیرد.

می‌پذیرم که این حالت‌، این عشق مثلث‌، یک حالت خاص است و به همین لحاظ، ممکن است شعر فقط برای کسانی کاربرد خاص عاطفی یابد که چنین ماجرایی داشته‌اند. طبعاً ما در اینجا با یک محدودیت حوزه‌ی کاربرد شعر روبه‌روییم‌، ولی از جانبی دیگر، در این موقعیت خاص‌، شعر قدرت نفوذ بسیاری می‌یابد، چون توصیفی عینی و دقیق دارد.

خوب است قضیه را با مثالی دیگر روشن کنم‌. تصویر «مرگ‌» در غالب شعرهای ما کلّی و عام است‌، یعنی مرثیه‌های ما، غالباً به درد همه آنانی که کسی را از دست داده‌اند، می‌خورند. ولی اگر شاعری نوع خاصی از مرگ (مثلاً مرگ بر اثر تصادف در یک بزرگراه‌) را توصیف کند، این شعرش محدودیت حوزه‌ی کاربرد خواهد داشت و فقط کسانی را به کار می‌آید که با چنان مرگی روبه‌رو شده‌اند. ولی در عوض برای همان گروه از عزاداران‌، بسیار ملموس و تأثیرگذار است‌. به واقع اینجا دامنه‌ی کاربرد کمتر، ولی قوت نفوذ بیشتر می‌شود.

در این غزل‌، آشکارا، عاطفه بر دیگر عناصر شعر غلبه دارد. شعر گاه فاقد هر تصویری است و نیز از هنرمندی‌های زبانی و موسیقیایی بهره‌ی چندانی ندارد و حتی گاه مختصر خللی از این جهات می‌یابد، چنان که در اینجا ما ناچاریم «ا» کلمه‌ی «این‌» را در تلفظ محسوب داریم‌، در حالی که بهتر بود در «از» ادغام شود و به صورت «ازین‌» خوانده شود.

شکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشم خودت‌

کسی که سهم تو باشد، به دیگران برسد

ولی با این‌همه‌، شعر را از نظر ساختار، استوار می‌یابیم و برخوردار از ریزه‌کاری‌های بلاغی‌. مطلع شعر بسیار تکان‌دهنده است‌، مخصوصاً مصراع اول‌. با این مصراع‌، شاعر روایت را از نیمه آغاز می‌کند. سپس آنچه را از نظر زمانی پیش از آن اتفاق افتاده است‌، در بیت‌های بعد می‌آورد. این مصراع‌، باری دیگر در موقعیت طبیعی خودش در بستر روایت تکرار می‌شود و این هم یک تکرار زیباست‌، چون ما همیشه عادت کرده‌ایم که مصراع مطلع را در پایان شعر بشنویم (یعنی همان ردّالمطلع که از صنایع کهن شعر فارسی است و البته در غزل امروز هم به نوعی احیا شده است‌.) ولی اینجا این ردّالمطلع در بیتی غیر از مقطع اتفاق می‌افتد و این خالی از لطفی نیست‌.

شعر روایی است‌، ولی این روایت به کمک توصیف واقعی رخدادها پیش نمی‌رود، بلکه به کمک بیان احساسات شاعر پیش می‌رود. در واقع شاعر با شرح گام به گام احساسش‌، داستان را نیز به صورت غیرمستقیم پیش می‌برد. این دقیقاً برخلاف روشی است که مثلاً وحشی بافقی در مسمط معروف «دوستان شرح پریشانی من گوش کنید» در پیش گرفته است‌. درون‌مایه‌ی هر دو شعر، شبیه هم است‌، ولی در آنجا روایت کاملاً خطی و سنتی است و حتی گاهی کسل‌کننده‌، با مقدمه و مؤخره‌ای کاملاً کلیشه‌ای‌.

و باز نکته‌ی دیگر در غزل "نجمه زارع" ‌، این است که شاعر زمان گذشته را روایت می‌کند، ولی فعل‌ها همه مربوط به آینده‌اند و این هم خالی از غرابتی نیست‌.

و بالاخره این شعر، از یک خاصیت مهم بلاغی برخوردار است‌، حُسن مطلع و در عین حال‌، اوج گرفتن لحظه به لحظه‌ی شعر. بسیاری شعرها حُسن مطلع دارند و گاه به واسطه‌ی همان مطلع خویش مشهور می‌شوند، همانند غزل «آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟» از مرحوم شهریار. ولی به تدریج‌، همانند شعله‌ای روی به خاموشی می‌گذارند. ولی در غزل نجمه زارع ‌، با آن‌که مطلع برجسته است‌، اوج عاطفی غزل‌، در اواخر آن است‌. بیت‌ها همانند پتک‌هایی‌اند که هر بار محکم‌تر کوبیده می‌شوند.

کلام آخر این که ما البته هیچ‌گاه نمی‌توانیم مدّعی شویم که شاعر از یک تجربه‌ی واقعی زندگی خویش سخن می‌گوید. چه بسا که شعر هیچ زمینه‌ی تجربی در شاعرش نداشته است‌، ولی مهم این است که او توانسته است این حالت را درست دریابد و درست توصیف کند و همه احساسات متضاد حاصل از آن را به تصویر بکشد. این برای ما مهم است و آموزنده‌.

 محمد کاظم کاظمی

 

منبع:

وبلاگ نویسنده

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1036 به تاریخ 921119, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۰ بهمن۱۳۹۲ساعت 19:25  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

3-    کنفرانس ادبی؛ شاعرانگی‌های بیهقی؛ ارمغان بهداروند؛ قسمت سوم

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکل تایپی یا دستوری یا ... وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

شاعرانگی‌های بیهقی

... ادامه از قسمت دوم:

آن چنان که اشاره رفت نثر بیهقی از جنبه‌های بلاغی فراوانی سود می‌برد که همین آمیزش به طرز معجزه‌آسایی اسباب زیبایی و ملاحت و قرابت با مفاهیم ذهنی او را فراهم آورده است. از آن جا که جنبه‌های بلاغی با اقناع حس زیباشناسی در حوزه‌ی ادبیات کارکرد خود را بازمی‌نمایاند می‌توان فنونی مانند تشبیه، تملیح، استعاره و مجاز را نردبانی برای اتصال به باریک‌اندیشی‌ها و اشارات معنایی متون ادبی دانست.

سبک ادبی، نگرشی احساسی و مخیّل به جهان درون و بیرون است که با زبانی احساسی (عاطفی) و تصویری بیان می‌شود (زبانی که عواطف گوینده را به شنونده و خواننده منتقل می‌نماید و بر ذهن او اثر می‌نهد و حرکتی ایجاد می‌نماید). در چنین زبانی معمولاً واژه‌ها و جملات در معنای عادی خود (زبان روزمره) به کار نمی‌روند. (1)

بیهقی این رفتار زبانی را در لایه‌های متن تاریخی‌اش مورد استفاده قرار داده است و از این رهگذر می‌توان به پاره‌هایی از این متن به عنوان شعر نگریست. رفتاری که با استفاده از آرایه‌هایی هم چون تشبیه، استعاره، مجاز، کنایه و برخورداری از ویژگی بارز ایجاز توانسته است در بی‌بدیل بودن این نثر موثر واقع گردد.

و لکن خوردنی بود با تکلف و نقل هر قدحی بادی سرد که شراب و نشاط با فراغت دل رود. (ص 39)

و نامه به امیر دادند، برخواند و لختی تاریکی در وی پدید آمد. (ص 43)

تنی چون سیم سفید و رویی چون صد هزار نگار (ص 288)

گفت: تو مردی مرغ‌دلی، سر دشمنان چنین باید (ص 291)

و قلم را لختی بر وی بگریانم (ص 598)

بزرگا مردا که او دامن قناعت تواند گرفت و حرص را گردن فرو تواند شکست. (ص 60)

روزگار او عروسی آراسته را ماند (ص 75)

و چون بگفتی سنگ منجیق بود که در آبگینه‌خانه انداختی (ص 633)

به پایان آمد این قصیده غرّا چون دیبا، در او سخنان شیرین با معنی دست در گردن یکدیگر زده (ص 371)

لاجرم چون سلطان پادشاه شد این مَرد بر مَرکبِ چوبین نشست (ص 278)

و حرّه ختلی عمتش خود سوخته او بود (ص 189)

موسیقی کلام در این کتاب، بیش از هر چیز، وام‌دار زبان خاص بیهقی و شناخت دقیق او از ارزش و تأثیر حسی صامت‌ها و مصوت‌هاست.

دکتر شفیعی کدکنی در کتاب ارزشمند موسیقی شعر چنین یادآوری می‌نماید که گویا نخستین عاملی که مایه‌ی رستاخیز کلمه‌ها در زبان شده و انسان ابتدایی را به شگفتی واداشته است همین کاربرد موسیقی در نظام واژه‌ها بوده است. هر مجموعه گفتار از مقداری عناصر آوایی و صوتی به وجود آمده است و این مجموعه‌های آوایی و صوتی ممکن است با یکدیگر یا بعضی از آن‌ها با بعضی دیگر توازن‌ها یا تناسب‌هایی داشته باشند. به تناسب امکاناتی که در جهت این توازن‌ها در یک مجموعه‌ی آوایی وجود داشته باشد و قابل تصور باشد انواع موسیقی قابل تصور است. (1)

با چنین چشم‌اندازی می‌توان از هارمونی تاثیرگذاری در لایه‌های بخی {ن و: برخی} عبارات تاریخ بیهقی یاد کرد که در هماهنگی و هم‌نشینی پاره‌ای کلمات در کنار یکدیگر و ترکیب آواهای صوتی حروف ایجاد گردیده است.

کلام بیهقی طنینی خاص دارد. آهنگین و گوش‌نواز و ساده و طبیعی و آبشارگونه است. او بهترین و تراش‌خورده‌ترین واژه‌ها را برمی‌گزیند و به بهترین صورت تالیف می‌کند. تعهّد او در به کار بردن این دو روش یعنی انتخاب بهترین کلمات و تالیف بهترین بافت‌ها سبب می‌گردد تا کلام او آهنگی موزون یابد و تحرکی ویژه‌ی خود داشته باشد. (2)

بسا رازا که آشکارا خواهد شد در روز قیامت (ص 548)

حاجب بزرگ می‌گوید که بیستگانی لشکر تا آخر سال به تمامی داده است و سخت ساخته‌اند (ص 100)

چنان که شیر شکسته شو بیفتاد (ص 194)

شیر از درد و خشم یک جَست کرد چنانکه به قفای پیل آمد و پیل می‌تپید (ص 195)

در ساعت بونصر بیامد و بیگاه‌گونه شده بود (ص 601)

جهان خوردم و کارها راندم و عاقبت آدمی مرگ است (ص 285)

فصلی خوانم از دنیای فریبنده به یک دست شکر پاشنده و به دیگر دست زهر کشنده، گروهی را به محنت آزموده و گروهی را پیراهن نعمت پوشانیده ... (ص 512)

اگر به خود باشید شما را بنوازیم و به سزا باشیم (ص 116)

از دیگر ویژگی‌های نثر بیهقی می‌توان به کارکردهای فعل در بخش پایانی جمله اشاره کرد که از شگردهای شاعرانه و از بارزترین نمونه‌های تسلط شاعران در گستره‌ی توسعه‌ی کلام است. کشف ظرفیت و توان فعل می‌تواند نتیجه بلافصل این ویژگی باشد و تایید این نکته که نیروی انتقال مفاهیم بیشتر در فعل جمله تعبیه شده است.

بونعیم دوازده بخورد و بگریخت (ص 223)

مگر قومی که از اهل و خویش او بودند که با وی ثبات خواستند کرد در جوشن و زره و مغفر و سلاح غرق بودند (ص 295)

و روز را می بسوخت (ص 191)

نمونه‌هایی از این دست علاوه بر اشارات فوق می‌تواند نوعی ایجاز را در متن وارد نماید که ضمن فشرده نمودن خط طولی جملات و عبارات و دسترسی سریع‌تر به آن‌چه که در ذهن مولف جریان دارد، شکلی از مشارکت فعال مخاطب را در تدوین ذهنی متن پیشنهاد می‌دهد که ضمن غافلگیری در خصوص عدم پیش‌بینی روال متن، در ارتفاع بخشیدن به اوج تخیل موثر واقع می‌شود، شکلی که در شعر امروز توانسته است کارکردی فوق العاده از خود بر جای گذارد:

به جستجوی تو بر درگاه کوه (می‌گردم و) می‌گریم (احمد شاملو)

در متون خلاق ادبی، بحث از این حدود پیش‌تر می‌رود، به حدی که گفته‌اند سبک ادبی بر اثر عدول از هنجارهای عادی کلام تحقق می‌یابد یعنی روابط کلام در محور هم‌نشینی یعنی توالی و ترتیب کلام و ارتباط هر واژه با واژه‌ی پس و پیش خود، از نظم معمولی خارج می‌شود و قدرت پیش‌بینی خواننده در طی قرائت کلام برای حدس کلمات بعدی به صفر می‌رسد. چنان که شاعر می‌گوید: «می‌خواهم خواب اقاقی‌ها را بمیرم» که مقتضای ظاهر و انتظار خواننده این است که شاعر به جای بمیرم، ببینم گفته باشد. اما استعاره تبعیه یا فورگراندینگ بمیرم، تخیّل مندرج در کلام را صد چندان کرده است. (1)

از دیگر مواردی که می‌توان به عنوان ارزش‌های شاعرانه‌ی نثر بیهقی افزود استفاده از گستره‌ی معنایی جملات و عبارات کنایه‌آمیز و هم‌چنین اشارات مستقیم و تلویحی به داستان‌ها و استفاده از ضرب‌المثل‌ها می‌باشد که در نوع خود در ارزشمندتر نمودن این متن موثر واقع گردیده‌اند. هرچند باید اضافه نمود که بیهقی در استفاده از ضرب‌المثل‌ها یا با توجه به خلاقیت‌ها خود تغییراتی را لحاظ نموده است یا جمله و عبارت او چنان از محتوایی عالی برخوردار بوده است که در عوام به عنوان ضرب‌المثل باقی مانده است:

موی در کار او نتوانستی خزید (ص 624)

محال است روباهان را با شیران چخیدن (ص 277)

دندانی قوی بدیشان نمود (ص 869)

گنجشک را آشیانه باز طلب کردن محال است (ص 1053)

گرگ‌آشتی کردن (ص 882)

به هر شکل بیهقی کار خود نموده است و آیندگان عصر او اینک ماییم و ادبیات امروز ناگزیر از بررسی دوباره و کشف توان پنهان مانده و ظرفیت‌های دیگر این ماندگار ارزشمند است و بی‌شک برای غنی‌تر نمودن ادبیات این مرز و بوم راهی جز این نیست. و افسوس آن که از این گنجینه‌ی بسیار گسترده اکنون اوراق اندکی باقی مانده است.

 

فهرست الفبایی منابع:

1-     آینه بامداد / جواد مجابی

2-     بدعت ها و بدایع نیما یوشیج / مهدی اخوان ثالث / انتشارات توکا

3-     بیان و معانی / دکتر شمیسا / نشر فردوسی

4-     تاریخ بیهفی / دکتر خلیل خطیب رهبر / انتشارات مهتاب

5-     تاریخ بیهفی / رشته زبان وادبیات فارس / دانشگاه پیام نور/

6-     صور خیال در شعر فارسی / دکتر شفیعی کدکنی / انتشارات آگاه

7-     مقدمه ای بر تاریخ بیهقی/ دکتر علی اکبر فیاض

8-     موسیقی شعر /دکتر کدکنی/ انتشارات آگه

 

منبع:

وبلاگ همسایه با جهان

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1035 به تاریخ 921112, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۴ بهمن۱۳۹۲ساعت 11:48  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

3-    کنفرانس ادبی؛ شاعرانگی‌های بیهقی؛ ارمغان بهداروند؛ قسمت دوم

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکل تایپی یا دستوری یا ... وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

شاعرانگی‌های بیهقی

... ادامه از قسمت اول (قسمت اول این مقاله و دیگر مقاله‌های ارائه شده را می‌توانید در آرشیو وبلاگ بیابید):

در تاریخ بیهقی رفتار واژگانی مؤلف و چیرگی او بر ظرفیت‌های زبان چنان انتظامی را در پاره‌هایی از متن ایجاد نموده است که ناخواسته از امتیازات خاص شعر سود می‌برد. کاربرد غنایی واژگان و ترکیبات این متن در زمینه‌ی خشک روایت‌های تاریخی به تجسّم بخشیدن و اقناع مخاطب کمک بسیاری می‌نماید و شاید از همین روست که می‌توان در خواندن این تالیف تاریخی نیز دچار نوعی حسّ رضایت‌مندی هنری شد و با اشتیاق فراز و فرودهای این بخش از تاریخ آشفته‌ی ایران‌زمین را پیگیر بود. بدیهی است که کیفیت این اشتیاق بی ملاحظه‌ی افسون پنهان‌مانده‌ی شعر در رگارگ متن این کتاب نه چندان بُوَد که اکنون از آن می‌توان استحصال نمود.

در این حال است که غلبه‌ی وسوسه‌های زبانی ما را در همراهی با تاریخی که واقعیات محض را چنان که بوده‌اند روایت نموده است یاری می‌نماید. نثری مستقل که به تعبیر ملک‌الشعرای بهار، از قید ترجمه بیرون آمده و قدری نمک شعر بر آن پاشیده شده است (1)  

قلم را لختی بر وی بگریانم (ص 909)

و بوسهل با جاه و نعمت و مردمش در جنب امیر حسنک یک قطره آب بود از رودی (ص 277)

برخواند و لختی تاریکی در وی پدید آمد (ص 9)

این بنده را این سعادت بسنده است که در خشنودی خداوند گشته است

فرمان داد تا آن بنده گنهکار که عفو خداوند او را زنده گردانید (ص 26)

خداوند کریم است و شرمگین و چون ببیند شاید که نپسندد که تو در آن درجه خمول باشی و به روزگار این کار راست شود. (ص 27)

فروغ فرخزاد در مقدمه‌ی یکی از گزینه‌های آثارش می‌گوید: «برای من کلمات خیلی مهم هستند، هر کلمه‌ای روحیه‌ی خاص خودش را دارد.» با تعمق در این جمله‌ی فروغ و تعمیم آن به نثر تاریخ بیهقی متوجه خواهیم شد که توجه به روحیات واژگان نیز از جانب بیهقی رعایت شده است و در معماری متن خود به شکلی کاملاً محاسبه شده و اندیشمندانه آن را ارائه نموده است.

مهدی اخوان ثالث در "بدعت‌ها و بدایع نیما" در خصوص ضرورت توجه به واژه‌گزینی مثالی از شعر «کار شب پا» نیما می‌آورد که مناسب بحث ماست:

می‌دمد گاه به شاخ

گاه می‌کوبد بر طبل، به چوب

واندر آن تیرگی وحشت‌زا

نه صدایی است به جز این کز اوست

هول غالب، همه چیزی مغلوب

نیما می‌توانست به جای واژه «هول» بگوید: بیم، ترس، رُعب، خوف؛ اما او گفته است هول، زیرا هول این جا بهتر و مناسب‌تر از همه‌ی کلمات هم وزن و یا ناهم‌وزنی است  که به جایش می‌توانست بیاید. زیرا در هول خوفِ بیشتری است و هول مرطوب و شبناک و مه‌آلود و جنگلی است و اما خوف بیش تر بیابانی و گورستانی است و در تنگناها و سرپوشیده‌ها بیش‌تر است و ترس سرد است و حال آن که شبِ شب‌پای ما گرم و مرطوب است.(2)   

با تعمق در آن چه که اشاره شد و تعمیم آن به نثر بیهقی متوجه خواهیم شد که توجه به روحیات واژگان نیز از جانب بیهقی رعایت شده است و در معماری متن خود به شکلی کاملاً محاسبه شده و اندیشمندانه آن را ارائه نموده است:

امیر ماصی به غزنین روزی نشاط شراب کرد.

شرط آن است که وقت گل ساتگینی خورند (ص 519)

... که محال است روباهان را شیران چخیدن (ص 277)

و مادرش زره بر وی راست کرد و ... می‌گفت: دندان افشار با این فاسقان (ص 294)

... گفت: گاهِ آن نیامد که این سوار را از این اسب فرود آورند (ص 298)

در بسیاری از عبارات بیهقی و ... شما به حالتی از اجتماع کلمات برمی‌خورید که در منتهای ترکیب و انتظام قرار دارند به حدی که اگر کلمه‌ای پس و پیش شود و یا به کلمه‌ای مترادف خود تبدیل شود آن سلطه و انتظام بهم می‌خورد (1).

نثر بیهقی نثری توصیف‌گراست و این نثر توصیفی در کالید {ن و: کالبد} تاریخ بیهقی جریان دارد. در عمق هر صحنه‌ای از روایات این تاریخ به نویسنده‌ای برمی‌خوریم که با اِشراف بر موقعیت مکانی و زمانی می‌تواند شرح جزییات و چگونگی هر پدیده‌ای را چنان که هست ارائه دهد. نثر تاریخ بیهقی با چنین امکانی اشیا را از انحصار واژه رهایی می‌بخشد و در سطر سطر تالیفش می‌توان پدیده شی‌وارگی را دریافت. رفتار روانی چنین متنی بی‌شک به مشارکت ذهنی و عینی مخاطب می‌انجامد که این مشارکت به مدد تجسم‌بخشی به پدیده‌ها به دست می‌آید. به عبارتی دیگر نتیجه‌ی مستقیم چنین توصیفاتی جان بخشیدن به صحنه‌های گوناگون با عبارات توصیفی کوتاه و جذاب می‌باشد. در حقیقت بیهقی در روایت تاریخ خود سعی در به نمایش کشیدن وقایع مورد نظر خود دارد و تلاش می‌کند ویژگی بصری متن خود را افزایش دهد.

جوزف کنراد در مقدمه‌ی داستان «زنگی ِ کشتی نارسیسوس» می‌نویسد: کاری که من در پی ِ آنم این است که با قدرت کلمات مکتوب، وادارتان کنم که بشنوید که حس کنید یعنی پیش از همه وادارتان کنم که ببینید. (2)

در توصیف‌گرایی بیهقی می‌توان به شرح فضا و عوامل صحنه‌ی آن، نمای نزدیک و دور شخصیت‌های داستان، چگونگی لباس‌ها، رفتار روانی مردم، اماکن، جایگاه استقرار شخصیت‌های لشگری و درباری، زمان اتفاق، دکور صحنه و دیگر موارد برخورد این توصیفات چنان خاص و پویا ارائه می‌شوند که گویی وی با تولد هنری به نام سینما از قرن‌ها قبل آشنا بوده است. این مهم چنان برخوردار از واقعیت است که شگردهایی سینمایی همچون نمای باز و بسته، حرکت دوربین، فلاش‌بک‌ها و تدوین صحنه‌ها را می‌توان در ارائه‌ی این متن تاریخی به وضوح مشاهده کرد. نمونه‌هایی از این قبیل:

حسنک پیدا آمد بی بند جبه‌یی داشت، حبری رنگ با سیاه می‌زد، خلق‌گونه و دراعه و ردایی سخت پاکیزه، دستاری نشابوری مالیده و موزه‌ی میکاییلی در پای و موی سر مالیده زیر دستار کرده اندک مایه پیدا می‌بود (ص 285)

در کوشک باغ عدنانی فرمود تا خانه‌ای برآوردند خواب قیلوله را و آن مزمل‌ها ساختند و خیش‌ها آویختند چنان که آب از حوض روان شدی و به طلسم بر بام خانه شدی و در مزمل‌ها بگشتی و خیش‌ها را تر کردی (ص 172)

و چون حسنک بیامد خواجه برپای خواست چون این مکرمت بکر همه اگر خواستند یا نه برخاستند، بوسهل زوزنی بر خشم خود طاقت نداشت برخاست نه تمام و بر خویشتن می‌ژکید. خواجه احمد او را گفت: در همه کارها ناتمامی، وی نیک از جای بشد. (ص 284)

و این پل یامیان در آن روزگار بر این جمله نبود پلی بود قوی به ستون‌های قوی برداشته و پشت آن استوار پوشیده کوتاه گونه و بر پشت آن دو رسته دکان برابر یکدیگر (ص 416)

نیما یوشیج که خود به عنوان یکی از معتقدان به روایت عینی و ذهنی شعر می‌باشد در بررسی این موضوع در کتاب «دو نامه»‌ی خود چنین آورده است که: نویسنده لازم است لوازم جلوه‌های مادی اندیشه‌ی خود را در زمان و مکان پیدا کرده و به آن‌ها رنگ وضوح و اثر بدهد.

نیما خود در پاره‌ای از شعرهایش با اتّکا بر همین نظریه، فضاهایی را خلق نموده است که از نمونه‌های بی‌نظیر توصیف عینی می‌توانند باشند. نمونه‌هایی که در آن می‌توان خطوط زنده‌ی فضا و موجودات همان فضا، اصوات و پدیده‌های ممکن را مشاهده نمود:

مانده از شب‌های دورادور

بر مسیر خامُش جنگل

سنگچینی از اجاقی خُرد

واندرو خاکستر سردی

{ن و: (شعر اجاق سرد)}

و یا:

ماه می‌تابد، رود است آرام

بر سر شاخه اوجا، تیرنگ

دُم بیاویخته، در خواب فرو رفته، ولی در آیش

کار شب پا نه تمام است هنوز

(شعر کار شب پا)

... ادامه دارد

 

فهرست الفبایی منابع:

1-     آینه بامداد / جواد مجابی

2-     بدعت ها و بدایع نیما یوشیج / مهدی اخوان ثالث / انتشارات توکا

3-     بیان و معانی / دکتر شمیسا / نشر فردوسی

4-     تاریخ بیهفی / دکتر خلیل خطیب رهبر / انتشارات مهتاب

5-     تاریخ بیهفی / رشته زبان وادبیات فارس / دانشگاه پیام نور/

6-     صور خیال در شعر فارسی / دکتر شفیعی کدکنی / انتشارات آگاه

7-     مقدمه ای بر تاریخ بیهقی/ دکتر علی اکبر فیاض

8-     موسیقی شعر /دکتر کدکنی/ انتشارات آگه

 

منبع:

وبلاگ همسایه با جهان

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1034 به تاریخ 921105, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  یکشنبه ۶ بهمن۱۳۹۲ساعت 19:2  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

3-    کنفرانس ادبی؛ شاعرانگی‌های بیهقی؛ ارمغان بهداروند؛ قسمت اول

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکل تایپی یا دستوری یا ... وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

شاعرانگی‌های بیهقی

تاریخ همچون رودخانه‌ای است که در بستر ذهنی مولف خود جریان می‌یابد و نقش و رنگ می‌گیرد و بازآفریده می‌شود. فراموش نباید کرد که در این آفرینش اگر چتر واقعیت بر عرصه‌ی تولید اثر گشوده شده باشد، محصول نهایی می‌تواند ضمن تعریف رسالت تاریخی خود که بازآفرینی صادقانه‌ی کنش‌هایی است که اتفاق افتاده‌اند، به عنوان آیینه‌ی تاثیرپذیری آیندگان از گذشته معرفی شود. به گواه خود تاریخ و تاریخ‌نگاره‌هایی که بر جای مانده‌اند زیباترین نقش و رنگ‌هایی که در جریان این رودخانه نمود پیدا کرده‌اند در بستر ذهنی مولفینی رُخ داده است که به مدد توانمندی‌های ذهنی و گوهره‌ی خلاق خود توانسته‌اند اثری منطبق با واقعیت‌های دنیای محسوس که از آمیزه‌های هنری سود می‌برد بیافرینند.مولفین تاریخ تا آن جا که بنا بر خواست و خیراندیشی و نه بر اساس امر و الزام و وظیفه، در ثبت اوضاع و احوال روزگاری، قلم به دست گرفته‌اند توانسته‌اند واقعیت عصر خود و ماقبل خود را به کمک ابزار دهنی {ن و: ابزارهایی} هم چون کتیبه‌هایی استوار و خاطره‌انگیز، حیات ببخشند. به هر نوع هر اثری پیش از تولید، از صافی ذهن مولف خود می گذرد و بی‌شک این ذهنیت به عنوان عاملی اثربخش در اعتبار آن آفرینش واقع خواهد شد. از این میان می‌توان نتیجه گرفت که بازآفرینی تاریخ و تحقق ماندگاری آن توسط نویسندگانی رقم خورده است که علاوه بر برخورداری از تجربه مستقیم و ملموس رخدادها و یا با واسطه‌ی آن‌ها، از ظرفیت‌هایی همچون آشنایی با دیگر علوم، تسلط بر زبان متداول عصر خود و پتانسیل‌های ذاتی آن و برخورداری از استعداد هنری سود برده‌اند.

در تاریخ ادبیات فارسی و در گستره‌ی نثر کهن، تالیفات تاریخی از موقعیتی ویژه برخوردارند. هرچند درون‌مایه‌ی این کتب، روایت تاریخ ایران در دوران مختلف بوده است، اما در بطن این روایت می‌توان به آداب  و رسوم و خلق و خوی ایرانیان، توجه به مفاخر و توانایی‌های خود نیز دست یافت. در حقیقت بخش مهمی از گنجینه‌ی ادبیات فارسی را که اتفاقاً بسیار کم تعداد هستند را همین کتب تاریخی شامل می‌شود که از مهمترین آن‌ها می‌توان به کتب تاریخ بلعمی، تاریخ سیستان، تاریخ طبری و تاریخ بیهقی اشاره نمود.

از این میان تاریخ بیهقی به جهت آمیزش با شگردهای بلاغی و خلاقیت‌های هنری در ارتفاعی بیشتر از دیگر تالیفات تاریخی قرار دارد و به عنوان برترین نموه‌ی نثر مرسل  در ادبیات فارسی از او نام می‌برند. ابوالفضل بیهقی مولف ارجمند این کتاب با درک درست زمان تاریخ تالیفی خود در جایگاه یکی از بلندمرتبگان دربار محمود غزنوی - دبیر و نویسنده دیوان رسالات دربار غزنوی - به خلق دورانی از تاریخ ایران همت می‌گمارد که سرشار از پریشان‌روزگاری و فریبکاری درباریان و وابستگان است. بخش عمده‌ای از موفقیت و ارزش کار بیهقی، مرهون شغل او در دستگاه حکومتی بوده است که از جمله مشاغل خطیر و با پیش‌نیاز معرفتی دیگر علوم از آن نام برده می‌شود.

شغل دبیری در روزگار بیهقی از جمله پیشه‌های ارجمندی بود که به قول فردوسی مردِ افکنده از او به مقام بلند می‌رسید و گنج بی‌اندازه می‌یافت. فردوسی ارزش‌ها و شرایط دبیری را چنین باز می‌نماید:      

دبیری بیاموز فرزند را

چو هستی بُوَد خویش و پیوند را

دبیری رساند جوان را به تخت

شود ناسزا زو سزاوار ِ تخت {ن و: بخت}

دبیری است از پیشه‌ها ارجمند

وزو مردِ افکنده گردد بلند

چو با آلت و رای باشد دبیر

نشیند بر ِ پادشاه {ن و: پادشه} ناگزیر

تن خویش را گر بدارد به رنج

بیابد بی‌اندازه از شاه گنج

بلاغت چو با خط فراز آیدش

به اندیشه معنی فراز آیدش {ن و: بیفزایدش}

ز لفظ آن گزیند که کوتاه‌تر

به خط آن نماید که دلخواه‌تر

خردمند باید که باشد دبیر

همان بُردبار و سخن یادگیر

با توجه به بیان فردوسی و شرایطی که او برای دبیری برمی‌شمارد، بی‌شک کسی بدون شایستگی و دارا بودن امتیازات خاص این هنر بدان مقام رفیع نمی‌رسید، لذا دبیری شاید از مشاغل معدودی باشد که بدون داشتن صلاحیت و لیاقت‌های علمی دست یافتن بدان میسر نبود چه رسد به این که کسی به مقام والای رذیاست {ن و: ریاست} دیوان انشا برسد و کتابی در آداب و رسم نگارش و کتابت بنویسد (1)

در تاریخ بیهقی با نویسنده‌ای روبرو هستیم که ضمن اشتغال در دیوان رسالت دستگاه غزنوی که امور مهمی چون انشای نامه‌های حکومتی و تحریر اتفاقات را برعهده داشته است و عموم تاریخ خود را یا به مدد حضور خود در چنان جایگاهی به چشم دیده است و یا به واسطه‌ی معتمدی و کتاب معتبری به رشته‌ی تالیف درآورده است که همه‌ی این موارد از امتیازات منحصر به فرد این تاریخ می‌باشد که به این مهم نیز می‌توان مطالعه و تحقیق بیهقی در اخبار و کتب عصر خود را اضافه نمود:

در اخبار ملوک عجم خواندم ترجمه ابن مقفع که بزرگتر و فاضل‌تر پادشاهان ایشان عادت داشتند ... (ص 159)

من که بوالفضلم کتاب بسیار فرونگریسته‌ام خاصه اخبار و از آن التقاط‌ها کرده ... (ص 241) 

این نویسنده با بهره‌گیری از توانمندی‌های مورد اشاره و نیز استعداد بلاغی خود، واقعیت‌های تاریخ خود را از آیینه ذهن خویش می‌گذراند و به تاریخ خود ارزش هنری خاصی می‌بخشد .

می‌دانیم که خیال شاعرانه، محصور در وزن و مفهوم شعر منظوم نیست. بسیاری از تصرفات ذهنی مردم عادی یا نویسندگان در محور همین خیال‌های شاعرانه جریان دارد. وقتی در تذکره الاولیای عطار می‌خوانیم: به صحرا شدم عشق باریده بود و زمین تر شده بود چنانک پای مرد در گلزار فرو شود پای من به عشق فرو می‌شد. این تصرف ذهنی گوینده در ادای معنی که عشق را که مفهومی است مجرد و از حالات درونی انسان و گوشه‌ای از حیات روانی بشر، با گوشه‌ای از طبیعت که باران است پیوند داده و حاصل این ارتباط یعنی کشف این لحظه و نمایش بیداری خود نسبت به آن مفهوم شعری است که در قالب نثر بیان شده است یعنی عنصر اصلی شعر و بیان شاعرانه در آن هست.(1)  

با تورّق تاریخ بیهقی می‌توان نمونه‌های بسیاری را برشمرد که تجربیات مولف با بهره‌مندی از ذهن شاعرانه‌ی خود و استعانت از آن، تاریخی تاریک را هم چون تابلویی زنده و روشن به کتابی ارزشمند تبدیل نمود تا آن‌جا که در این کتاب می‌توان به قطعاتی برخورد که ‌از حیث بلاغت سند لیاقت زبان فارسی محسوب می‌شود.(2)

نثر تاریخ بیهقی که در ادامه‌ی نثر دوره سامانیان می‌باشد با حفظ مختصاتی از قبیل سادگی مبتنی بر فخامت و همنشینی نثر با شعر، آیات، امثال و استفاده از برخی ظرفیت‌های زبان عربی توانسته است به عنوان یکی از شاهکارهای ادبیات فارسی خود را تثبیت نماید.

بیهقی در نثر نوشتاری خود با اصرار در کاربرد واژگان فارسی تا حد امکان توانسته است ضمن حفظ بسیاری از این واژگان، از زیباترین و صیقلی‌ترین آن‌ها که در آهنگین نمودن نثر تاریخش موثر واقع شود استفاده نماید. گویی بیهقی در این شرایط به شاعری می‌ماند که با وسواس خاطر و با رعایت اصل همنشینی واژگان به شرط سودرسانی به هم و در نتیجه به متن و با توجه به بارآوایی و معنایی واژگان، سعی در انتقال ذهنیت با تمام ظرفیت زبانی خود دارد.

واژه‌گزینی بیهقی قدرت تخیل او بر زبان و توانایی تخیل او را به عرصه‌ی ظهور  می‌رساند. واژه‌گزینی معمولاً بر پایه دو معیار صورت می‌پذیرد:

1.تناسب با مضمون، فضا و نظایر آن

2. تنوع به منظور حفظ و تقویت انگیزه و علاقه در مخاطب

در واژه‌گزینی بیشتر تاکید مولف از یک سو بر ایجاد تناسب لازم با محتوی اثر و فرم و فضای آن می‌باشد و از دیگر سو در راستای علاقمندی مخاطب که متاثر از تنوع واژگانی می‌باشد صورت می‌گیرد‌. از این روست که می‌توانیم یکی از عناصر لیاقتمندی شاعران نام‌دار را در دارا بودن همین کلید دانست. بیهقی در متن تاریخی خود توانسته است به مدد همین کلید، ضمن ایجاد تناسب لازم در همراه نمودن پر {ن و: و} اشتیاق خواننده‌ی خود موفق عمل نماید:

و لکن خوردنی بود با تکلف و نقل هر قدح بادی سرد که شراب و نشاط با فراغت دل رود و آن چه گفته‌اند غمناکان را شراب باید خورد تا تفت غم بنشاند بزرگ غلطی است ... (ص 39)

جهان خوردم و کارها راندم و عاقبت آدمی مرگ است (ص 285)

خواجه بوسهل زوزنی چند سال است تا گذشته است و به پاسخ آن که از وی رفت گرفتار (ص 275)

و اگر دید و چشید (ص 276)

خوشک خوشک می میخورد و نرمک نرمک سماعی و زخمه‌یی و گفتاری می‌شنید (ص 644)

پس مشتی رند را سیم دادند که سنگ زنند و مَرد خود مُرده بود که جلادش رسن به گلو افکنده بود و خبه کرده  (ص 289)

و مادر حسنک زنی بود سخت جگرآور (ص 292)

دکتر خلیل خطیب رهبر با اشاره به شیوه‌ی سهل و ممتنع بیهقی هنرنمایی او را در به گزینی واژه‌ها و کاربرد واژگان شیوا را با ذکر نمونه‌هایی عنوان نموده است:

آرام گونه، بالاگونه، بی‌اندام، تن‌آسان، جگرآور، خرده مردم، خلق‌گونه، ریشاریش، گردن‌آورتر، خوابک، ترگونه، درازآهنگ، چمن‌باغ، دادگان، دست‌گرای، شهربند، طلیعه‌گاه، شبگیران، مرغ‌دل، گرگ‌آشتی، ناچاره، نیست همتا، نیک‌اسبه، سخت‌سری، درنارسیده، زهرخنده، زیرک‌ساز، فراروی‌تر، کفشگر‌، مرادگونه، ناشیرین و ...(1)

هر چند بیهقی با تاثر از نثر دوره‌ی ماقبل خود سعی در موجزنویسی دارد اما با نگاهی به ساختار شعر و توجه به موضوع اقتصاد کلمه در آن بهتر می‌توان به ارزش کار بیهقی دست پیدا کرد. در عرصه‌ی شعر، فشرده نمودن محتوا و فضای آفرینش شعر با استفاده از مناسب‌ترین واژگان که ضمن هماهنگی با زبان غالب اثر و اثربخشی لازم، امکان انتقال تراوشات ذهتی {ن و: ذهنی} مولف را به نحوی غنی شده فراهم آورد از شایستگی‌های یک اثر محسوب می‌گردد.

یکی از وظایف شاعر غنی کردن زبان از طریق نوشتار است. او می‌تواند با دادن معانی و مفاهیم تازه و حتا کاربردهای نوظهور به گسترش و عمق واژگانی و ترکیبات آن یاری برساند. (1)

با بررسی آثار شاعران برجسته می‌توان نمونه‌های موفقی از این خصیصه را مثال آورد:

آخرین برگ سفرنامه ی باران این است

که زمین چرکین است

(شفیعی کدکنی)

سلاخی می گریست

به قناری کوچکی دل باخته بود

(احمد شاملو)

در کوچه باد می آید

این ابتدای ویرانی است

(فروغ فرخزاد)

هست شب یک شب دم کرده و خاک

رنگ رخ باخته است

(نیما یوشیج)

نام تمام مردگان یحیی است

(م. سپانلو)

... ادامه دارد 

 فهرست الفبایی منابع :

1-     آینه بامداد / جواد مجابی

2-     بدعت ها و بدایع نیما یوشیج / مهدی اخوان ثالث / انتشارات توکا

3-     بیان و معانی / دکتر شمیسا / نشر فردوسی

4-     تاریخ بیهفی / دکتر خلیل خطیب رهبر / انتشارات مهتاب

5-     تاریخ بیهفی / رشته زبان وادبیات فارس / دانشگاه پیام نور/

6-     صور خیال در شعر فارسی / دکتر شفیعی کدکنی / انتشارات آگاه

7-     مقدمه ای بر تاریخ بیهقی/ دکتر علی اکبر فیاض

8-     موسیقی شعر /دکتر کدکنی/ انتشارات آگه

 

منبع:

وبلاگ همسایه با جهان

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1033 به تاریخ 921028, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  دوشنبه ۳۰ دی۱۳۹۲ساعت 12:38  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

3-    کنفرانس ادبی؛ جنبه‌های زیباشناختی تاریخ بیهقی؛ دکتر سیمین رودکیان؛ قسمت دوم

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکل تایپی یا دستوری یا ... وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

تاریخ بیهقی و صناعات ادبی

جنبه‌های زیباشناختی تاریخ بیهقی؛ دکتر سیمین رودکیان

... ادامه از قسمت اول (قسمت اول این مقاله را می‌توانید در آرشیو بیابید)

صور خیال

بیهقی برای تأثیر هر چه بیشتر کلام خود از تشبیهات، استعاره‌ها، تمثیل، تشخیص و ... به فراوانی استفاده می‌کند؛ به طوری که این باور را در ذهن خواننده ایجاد می‌کند، که این اثر تاریخ صرف نیست؛ چرا که تاریخ با خیال‌پردازی‌های شاعرانه فرسنگ‌ها فاصله دارد. به کارگیری این موارد، نثر بیهقی را به نثری شاعرانه تبدیل نموده، و سبب برجستگی و تشخّص هر چه بیشتر کلام وی شده است. بیهقی در این زمینه، تصاویر زیبا و بدیعی می‌آفریند.

 

الف) تشبیه

حاجب غازی بر دل محمودیان کوهی شد هرچه ناخوش‌تر. (ص 73)

من و ماننده‌ی من که خدمتکاران امیر محمد بودیم ماهی‌ای را مانستیم از آب بیفتاده و در خشکی مانده و غارت شده و بینوا گشته. (ص 79)

گریستن بر ما افتاد کدام آب دیده که دجله و فرات چنانکه رود براندند. (ص 85)

سلطان بخندید و شکرستانی بود در همه حال‌ها. (ص 204)

بوسهل با جاه و نعمت و مردمش در جنب امیر حسنک یک قطره آب بودی از رودی. (ص 223)

حال این شهر بر تو پوشیده نیست که حصانتی ندارد و چون ریگ است در دیده. (ص 728)

 

ب) استعاره

چون شب سیاه بروز سپیدش تاختن آورد و آفتاب را کسوفی افتاد. (استعاره از ریش درآوردن - ص 330)

بزرگی این پادشاه، یکی آن بود که از ظلمت قلعتی آفتابی بدین روشنی که بنوزده درجه رسید جهان را روشن گردانید (آفتاب: استعاره از سلطان؛ نوزده درجه: استعاره از سن وی. ص 484)

آفتاب دیدار سلطان بر ماه افتاد و گرگانیان را از روشنایی آن آفتاب فخر و شرف افزود. (ماه: استعاره از عروس سلطان می باشد. ص 508)

چنانکه گویی کاروان‌سرای‌های نشابور همه در گشاده‌اند و شهر بی مانع و منازع تا گاوان طوس خویشتن را بر کار کنند. (گاوان طوس: استعاره از باب استهزاءاز مردم طوس می باشد. ص 571)

مطربان را هم صلت نفرمود که درین روزگار آن ابر زرپاش سستی گرفته بود و کم باریدی. (ابر زرپاش: استعاره از شاه که بسیار بخشنده بوده است. ص 790)

 

ج) تشخیص

کاربرد این صنعت سبب شده است، که همه چیز در تاریخ بیهقی از روح برخوردار باشد، و از این راه کل اثر سرشار از تحرک و سرزندگی و پویایی باشد.

دلش بجایها شد. (ص 81)

زمانه به زبان فصیح آواز می‌داد ولکن کس نمی‌شنود. (ص 290)

شادی و طرب در پرواز آمد. (ص 373)

صدر وزارت مشتاق است... (ص 470)

ولایتی آرمیده چون گرگان و طبرستان مضطرب گشت. (ص 612)

دینار و درم روانه شد سوی هر کسی. (ص 691)

 

 تمثیل

ارائه‌ی تمثیل و مثل که از اسلوب‌های بیانی بیهقی است، یکی از دلایل اوج بلاغت ادبی و هنری این اثر محسوب می‌شود. بیهقی در ذکر هر واقعه، تمثیل‌ها و ضرب‌المثل‌هایی به کار می‌گیرد، که هم سبب فهم و دریافت بهتر کلام وی می‌شود، و هم خواننده را مشتاق خواندن ادامه‌ی داستان می‌نماید.

چون تو خداوند آمدی مرا و مانند مرا چه زهره و یارای آن بود؟ پیش آفتاب ذره کجا برآید؟ (ص 183)

چاکران و بندگان را زبان نگاه باید داشت با خداوندان، که محال است روباهان را با شیران چخیدن. (ص 223)

مادرش گفت چون گوسپند را بکشند از مثله کردن و پوست باز کردن دردش نیاید. (ص 238)

چگونه دفع توانستی کرد قضای آمده را که در علم غیب چنان بود که سلجوقیان بدین محل خواهند رسید یفعل الله ما یشاء و یحکم ما یرید. (ص 636)

ضرب المثل ها

المقدر کائن و الهم فضل (ص 10)، دایه‌ی مهربان‌تر از مادر(ص 59)، مادر مرده و ده درم وام (ص 89)، خود کرده را درمان نیست (ص 259)، اذل من النعل و اخس من التراب (ص 283)، از حدیث حدیث شکافد (ص 554)، الکلاب علی البقر (ص754)

 

علم معانی

نکته‌ی قابل توجه دیگر در این زمینه، کاربرد جملات در معنایی غیر از معنای اصلی خود می‌باشد؛ که یکی از شگردهای بیهقی، در جهت تأثیر هر چه بیشتر کلام خود می‌باشد؛ که نشان‌دهنده‌ی آگاهی بیهقی، نسبت به ظرفیت گسترده زبان فارسی می‌باشد. در این زمینه بسیاری از جملات خبری، پرسشی و گاه امری را در معانی‌ای از قبیل: پند و اندرز، هشدار، تأثر و اندوه، بشارت، توبیخ و ملامت، تحذیر، استفهام انکاری و تقریری و ... به کار می‌گیرد. به عنوان مثال:

گفت ای طاهر چون سعادت آید همه کارها فراخور یکدیگر آید. (بشارت؛ ص 24)

غایت کار آدمی مرگ است. (هشدار؛ ص 27)

اخبار مأمون و ابراهیم پیش چشم و خاطر خداوند است. (تحذیر؛ ص 207)

امیر احمد را گفت: بشادی خرام و هشیار باش و قدر این نعمت را بشناس و شخص ما را پیش چشم دار و خدمت پسندیده نمای تا مستحق زیادت نواخت گردی. (پند و اندرز؛ ص 355)

امیر گفت: چه سخن است که شما می‌گویید؟ (ملامت؛ ص 30)

پیش آفتاب ذره کجا برآید؟ (استفهام انکاری؛ ص 183)

بونصر گفت ای سبحان الله! زری که سلطان محمود بغزو از بتخانه بشمشیر بیاورده باشد و بتان شکسته و پاره کرده آن را امیر المؤمنین می روا دارد ستدن، آن قاضی همی‌نستاند؟ (اظهار تعجب؛ ص 671)

وزیر چند بار استادم را گفت می‌بینی که چه خواهد کرد؟ (تأثر و اندوه؛ ص 746)

در خون این مشتی غوغا که فراز آورده‌ای مشو و بازگرد. (تحذیر؛ ص 46)

 

بیهقی تقریبا در همه جا فعل را در آغاز جمله و فاعل را در پایان می‌آورد؛ که البته این کار را به منظور خاصی از جمله، تأکید بر فعل انجام می‌دهد. از طرفی استفاده فراوان از فعل که نمونه‌های آن را در زیر مشاهده خواهیم کرد، به متن پویایی و تحرک بخشیده و سرعت انتقال مطلب را به مخاطب افزایش می‌دهد.

گفتیم: بگوییم و برفتیم.(ص 186)

اریارق هم بر عادت خود می‌خفت و می‌خاست و رشته می‌آشامید و باز شراب می‌خورد. (ص 292)

خواجه دست از نان بکشید و ایشان را بنان بنشاند و نامه‌ها بستد و خریطه باز کرد و خواندن گرفت و نیک از جای بشد. (ص 610)

خود برخاست و بگرمابه رفت و مویش باز کردند و بمالیدند و برآمد و بیاسود و بخفت. (ص 618)

 

ایجاز و اطناب

بیهقی همه جا قلم را به اقتضای موقعیت، به گردش درآورده است؛ و هر جا که نیاز به اطناب بوده، بویژه هنگام توصیفات - که کم هم نیستند - جملات خود را مطنب بیان کرده، اما به صورتی  که در ذهن خواننده ملال نمی‌افزاید و از اصل موضوع نیز فاصله نمی‌گیرد؛ و گاه از ایجازهای رسایی بهره می‌گیرد، که اعجاب خواننده را برمی‌انگیزد؛ زیرا در عین اینکه به خوبی از عهده‌ی ادای مطلب برمی‌آید؛ جملات را به گونه‌ای بیان می‌دارد که امکان حذف یا افزودن کلمه‌ای به آن وجود ندارد. این ایجازها بیشتر در حوزه‌ی حذف واژه یا بخشی از جمله می‌باشد. به عنوان مثال:

اجابت می‌بود و نمی‌بود بدو. (ص 16)

تا آن خداوند برفته است این خداوند هیچ نیاسوده است. (ص 23)

بزرگا مردا که این پسرم بود! که پادشاهی چون محمود این جهان بدو داد و پادشاهی چون مسعود آن جهان. (ص 236)

اما حق نعمت را آنچه دانیم باز باید نمود اگر شنوده آید و اگر نیاید. (ص 741)

نوشتگین گفت کجا میروی که آنجا سنگ میاید، که هر سنگی و مردی. (ص 742)

و غلامی پانصد سرایی نیز با او برفتند و مردم تفاریق نیز مردی سه چهار هزار چه بجنگ و چه بنظاره. (ص 742)

فرو رفتن آن بود و قلعت گرفتن. (ص 743)

امیر را گفت زندگانی خداوند دراز باد، بونصر برفت و بونصر دیگر طلب باید کرد. (ص 793)

 

اما نکات قابل توجه دیگری نیز در این اثر وجود دارد، از جمله، توصیفات بیهقی، که از پویایی خاصی برخوردار هستند، و به گونه‌ای زیبا و جاندار به نگارش درآمده‌اند؛ به طوری که خواننده را در متن واقعه قرار می‌دهد. این توصیفات به حدی دقیق و با شرح جزئیات نگاشته شده، که شگفتی خواننده را برمی‌انگیزد؛ و تیزبینی و دقت نویسنده خود را به خوبی نمایان می‌سازد. زیباترین این توصیفات در داستان بر دار کردن حسنک وزیر آمده است؛ که یکی از برجسته‌ترین داستان‌های تاریخ بیهقی می‌باشد؛ گویی بیهقی تمام توان خود را برای به‌کارگیری جنبه‌های مختلف ادبی و زیبایی کلام در این داستان به کار برده است. اما باید اذعان داشت که بیهقی، این توصیفات را بازسازی نموده است؛ چرا که او پس از کناره‌گیری از شغل دیوانی نگارش اثر خود را آغاز نمود، و برای این کار ذهن خیال‌پرداز خود را به میزان قابل توجهی به‌کار گرفته است. از جمله توصیفات زیبای او:

حسنک پیدا آمد بی بند، جبه‌یی داشت حبری رنگ با سیاه می زد، خلق گونه، دراعه و ردایی سخت پاکیزه و دستار نشابوری مالیده و موزه میکاییلی نو در پای و موی سر مالیده، زیر دستار پوشیده کرده اندک مایه پیدا می‌بود. (ص 229)

حسنک را به پای دار آوردند، نعوذ بالله من قضاء السوء، و دو پیک را ایستانیده بودند که از بغداد آمده‌اند. و قران‌خوانان قران می‌خواندند. حسنک را فرمودند که جامه بیرون کش. وی دست اندر زیر کرد و ازاربند استوار کرد و پایچه‌های ازار را ببست و جبه و پیراهن بیرون کشید و دور انداخت با دستار، و برهنه با ازار بایستاد و دستها درهم زده، تنی چون سیم سفید و رویی چون صد هزار نگار. (ص 233)

در قحط و پریشانی نواحی طوس و سرخس: مردم از دور جای گیاه پوسیده بیاوردند که به روزگار گذشته باران آن را در آن صحرا انداخته بود، و آن را آب می‌زدند و پیش ستور می‌انداختند یک دو دم بخوردندی و سربرآوردندی و می‌نگریستندی تا از گرسنگی هلاک شدندی. (ص 817)

 

ایراد جملات مؤثری که در پایان داستان‌های مختلف بیان می‌دارد، یکی دیگر از جنبه‌های برانگیزندگی اثر وی می‌باشد؛ طوری که خواننده را به این اندیشه وا می‌دارد، که هر اندازه هم مال و مکنت داشته باشد، باز هم ارزش ندارد؛ چرا که دنیا به او وفا نخواهد کرد و عاقبت او چیزی جز مرگ و نیستی نخواهد بود.

حسنک تنها ماند چنان‌که تنها آمده بود از شکم مادر. (ص 235)

این است حال علی و روزگارش و قومش که بپایان آمد. احمق کسی باشد که دل درین گیتی غدار و فریفتکار بندد و نعمت و جاه و ولایت او را بهیچ چیز شمرد. (ص 67)

وی رفت و آن قوم که محضر ساختند رفتند و ما را نیز می‌بباید رفت که روز عمر بشبانگاه آمده است. (ص 270)

فصلی خوانم از دنیای فریبنده بیک دست شکر پاشنده و بدیگر دست زهر کشنده، گروهی را بمحنت آزموده و گروهی را پیراهن نعمت پوشانیده، تا خردمندان را مقرر گردد که دل نهادن بر نعمت دنیا محال است. (ص 480)

 

آوردن صفات پی در پی، تنسیق الصفات، بار موسیقایی کلام او را افزایش داده، و بیهقی  این صنعت را به وفور به کار گرفته است.

خداوند بزرگ نفیس است و نیست همتا و حلیم و کریم است. (ص 101)

اما در وی شرارتی و زعارتی و سطوتی و حشمتی بافراط بود. (ص 126)

امیر خداوند پادشاه است. (ص 236)

و پسرش محمد که او را بلقب فتی العسکر گفتندی برنایی سخت پاکیزه دررسیده بود و بکارآمده. (ص 617)

 

اما در این اثر گهربار نثر دری، نکته‌های ظریف و دقیق ادبی و بلاغی بی‌شماری وجود دارد، که به علت تنگی مجال امکان پرداختن  به همه‌ی آنها وجود نداشت. امید است، که محققان و پژوهشگران ادب فارسی در جهت معرفی هر چه بیشتر نویسندگان بزرگی چون بیهقی گام‌های استوارتر و بلندتری بردارند.

 

پانوشت:

1. تاریخ بیهقی،تصحیح دکتر علی اکبر فیاض،تهران:1384،ص451؛از این پس تمام ارجاعات به همین آدرس خواهد بود.

2. اصول علم بلاغت، غلامحسین رضانژاد، تهران: 1367، ص 4

3. سبک شناسی نثر فارسی، محمد تقی بهار، ج 2، ص 84

4. تاریخ بیهقی، ص 112

5. شاهنامه فردوسی، به کوشش سعید حمیدیان، تهران: 1381، ص 538

6. تاریخ بیهقی، ص 451

 

منبع:

وبلاگ نویسنده

http://symyn.blogfa.com/post-2.aspx

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1032 به تاریخ 921021, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۲ دی۱۳۹۲ساعت 19:43  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

3-    کنفرانس ادبی؛ تاریخ بیهقی‌، تلفیق زبان ادبی و عامیانه؛ محمدحسن صنعتی

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکل تایپی یا دستوری یا ... وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

مدتی پیش در یک کتاب‌فروشی چشمم به تاریخ بیهقی تصحیح دکتر فیاض خورد و با خود گفتم خیلی بد است که هنوز جز همان چند درسی که در دوره‌ی تحصیل از این کتاب خوانده‌ام چیز دیگری از این کتاب را نخوانده‌ام. با خود گفتم وقت است که عزمم را جزم کنم و وقتی را به این کتاب اختصاص دهم. هرچند در خوانش و درک این کتاب در سال جاری مشکلات زیادی داشته‌ام باز هم سعی خود را کرده‌ام. یکی از چیزهایی که به من کمک کرد خواندن مقاله‌هایی پیرامون این کتاب بود. چند هفته‌ی آینده را برخی از آن مقالات را با شما هم در میان می‌گذارم. خیلی دوست دارم کتاب بعدی که در جلسه مورد بازخوانی قرار می‌گیرد تاریخ بیهقی باشد. امیدوارم دیگر دوستان شنبه‌شب‌ها هم موافق باشند. از طرفی استاد نجف زاده هم شاگر دکتر فیاض بوده است و هم خود به این کتاب تسلط کامل دارد. خواندن تاریخ بیهقی در حضور ایشان حتما به همه‌ی دوستان شاعر خیلی کمک خواهد کرد و نکات قابل تامل زیادی را در بر خواهد داشت.

تاریخ بیهقی‌، تلفیق زبان ادبی و عامیانه؛ محمدحسن صنعتی

امثال‌‌

لغات زیبای فارسی و ضرب‌المثلهای شیرین در بیهقی بسیار است و پیداست که این لغت‌ها و مثل‌ها در زبان محاوره‌ای آن روزگار مرسوم بوده است و متداول‌.1 امثال‌2 تاریخ بیهقی یا از مثل‌های سائر است که در زبان و ادب جاری بوده یا ترجمه و نقل معنی امثال عربی است‌3 که در آن کتاب به صورت مثل درآمده و یا مثلی است که بیهقی به مناسبت زمان و مکان نقل کرده است‌: (سجادی‌، تحقیق در اشعار و امثال فارسی بیهقی‌، 1374: 285) آب این مرد ریخته شد: آبرویش رفت‌؛ از شب آبستن چه زاید: نظیر شب آبستن است تا چه زاید سحر؛ بادی خیزد: فاصله‌ای شود، مهلتی یابد؛ پر و بال کنند: پر و بال باز کنند؛ ترازوی راست نهاده بگشت‌: اعتدال به هم خورد؛ جواهر پاشیدن درگرفت و صدف برگشادن‌: به سخن گفتن آغاز نمود. (همان‌: 305 ـ 286) و امثالهم‌.

علی‌اکبر دهخدا در کتاب چهار جلدی امثال و حکم خود، 129 بار به تاریخ بیهقی ارجاع داده است که برخی از آن موارد از این قرارند: جان باید که بماند، مال آید و شود؛ چون ادبار آمد همه تدبیرها خطا شود؛ دو تیغ به هم در یک نیام نتوان نهاد که نگنجد؛ زده را توان زد؛ سیر خورده گرسنه را مست و دیوانه پندارد. (حنیف‌، امثال و حکم در تاریخ بیهقی‌، 84 ـ 1383: 114) بنا به احصای مرحوم سید ضیأالدین سجادی‌، در امثال و حکم دهخدا حدود 160 مَثَل از بیهقی یا ضمن امثال دیگر یا به صورت مستقل نقل شده‌. (سجادی‌، همان‌) تاریخ بیهقی اندوخته‌ی بزرگی از امثال و حکم دارد و دکتر خطیب رهبر 400 سخن از این دست را از سراسر کتاب استخراج کرده‌. برخی از این مثل‌ها به ندرت در کتاب‌های دیگر دیده می‌شود. (بیهقی‌، شرح خطیب رهبر، 1375، 1: بیست و چهارم‌) این مثل‌ها و ضرب‌المثلها که پایی نیز در ادب عامه دارند، به سهم خود نقش تعیین‌کننده‌ای در بارور کردن زبان زایای بیهقی و افزودن بر غنای ادبی قلم وی داشته‌اند4: آسیا بر خون بگشت‌؛ بازاری ساخته است‌؛ به جویی که آب رفت یک دوبار، آب بازآید؛ بندگان گناه کنند و خداوندان درگذارند؛ پنداشتند که به پالوده خوردن آمده‌اند؛ چاکر بینوا نباید.5 و امثال آنها. با توجه به استفاده‌ی پر دامنه‌ی کنایات و امثال و حکم و نیز بعضی مفردات در تاریخ بیهقی می‌توان به این نتیجه رسید که زبان بیهقی ملاطی از نوشتار و گفتار است‌.6 مرحوم سجادی حدود 800 مثل و سخن کوتاه و حکمت‌آمیز7 از متن تاریخ بیهقی شناخته و گردآورده‌. طرفه آنکه به رغم استفاده گسترده‌ی بیهقی از زبان عامه‌، وی عفت کلام داشته و ابداً لفظ رکیک در کتاب او دیده نمی‌شود. (اقبال‌، مجموعه مقالات‌، 1350: 72)

 

کنایات‌

اگر بپذیریم که بیهقی مؤلف به عنوان تألیف دهنده‌ی تاریخ با ادب یا زبان ادبی با زبان عامیانه می‌نگاشته و بپذیریم که کنایه این هنر و صنعت بیانی در عین حال نقاشی زبانی است (وحیدیان کامیار، زبان چگونه شعر می‌شود، 1383: 139) و حلقه‌ی واسط زبان و ادب‌، پذیرفتنی است که کنایه بیش از سایر عناصر زیباشناختی در نثر بیهقی حضور یافته باشد. این مسئله به نگرش بیهقی زبان‌شناس و ادیب نسبت به زبان نوشتاری برمی‌گردد. بیهقی هم از کنایات ادبی سود جسته است و هم از کنایات مردمی‌. از یک طرف امکانات زبانی خود را توسط زبان مردم بسط می‌دهد و از طرف دیگر زبان شعر عصر خود را در نظر دارد. و البته به ملاحظه زیست و نگارش بیهقی در دوره‌ای از خفقان‌، شاید سهم عمده در استعمال کنایات در حوزه‌ی مفاهیمی باشد که بیان مستقیم عادی آنها مایه‌ی تنفر خاطر است‌. نمونه‌هایی از کنایات ادبی چنین است‌: چون تو خداوند آمدی‌، مرا و مانند مرا چه زهره و یارای آن بود؟ پیش آفتاب ذره کجا برآید؟ و قلب امیر از جای برفت و جهان پُر بانگ و آواز شد و ترکاترک بخاست‌. گفتی هزار هزار پتک می‌کوبند؛ قلم روان از شمشیر گردد و پشت قوی بود به چون محمود پادشاهی‌؛ به عنوان نمونه از کنایه‌های زبانی می‌توان به این موارد اشاره کرد: باید تا پوست دیگر پوشید و هرکسی شغل خویش کند؛ آبی بر آتش آمد؛ در سخن موی به دو نیم شکافد و دست بسیار کس در خاک مالد. (جهاندیده‌، متن در غیاب استعاره‌، 1379: 5 ـ 91) کنایه برعکس استعاره و تشبیه که خاستگاه‌شان را باید در ادب جستجو کرد زادگاهش در زبان است‌. ساختاری دارد که به زبان مردم نزدیک می‌شود. کنایه هم ارزش زیباشناختی دارد و هم ارزش زبانی‌. هم زبان را فربه می‌کند و هم ادب را. از آنجا که یک طرف زبان بیهقی در میان زبان مردم است و جهت دیگر در میان ادب‌، کنایات بیهقی را می‌توان به دو دسته‌ی بزرگ تقسیم کرد؛ یااین کنایات از نیروی فوق‌العاده ادبی برخوردارند که در ساختمان‌شان تشبیه یا غلو یا ایجاز یا به گونه‌ای ابهام شاعرانه به کار رفته است و همین مسئله به این دسته از کنایات ساختاری نو و لذت‌آفرین بخشیده است و یا اینکه کنایات تاریخ بیهقی از حادثه‌ی زبانی چندانی برخوردار نیستند. این کنایات را بیهقی از بطن جامعه‌ی خود بیرون آورده است‌. (همان‌: 93 ـ 90)

چیزی که موجب گردیده قدرت تعبیر بیهقی به حدّ اعلای فصاحت و بلاغت برسد، تسلط او بر ترکیبات و تعبیراتی است که در عین ایجاز، معنی و مفهوم وسیعی را دربرمی‌گیرد. مانند: آب بر آسمان برانداختن که کنایه از مخالفت و اعتراض کردن است و آفتاب را سایه نگذاشتن که کنایه از مهلت ندادن و خاک و نمک بیختن که کنایه از صورت سازی است‌. (حسینی کازرونی‌، فرهنگ تاریخ بیهقی‌، 1384: 27) و چون امیرمحمود گذشته شد و پیلبان از سر پیل دور شد. به کنایه مقصود آن است که پس از درگذشت او نظام کار ملک رو به پریشانی نهاد. (بیهقی‌، شرح خطیب رهبر، 1375، 2: 397) بیهقی با هدف توسعه‌ی معنایی و عمدتاً با رویکرد اصطلاح‌سازی کنایی در معنای لغوی واژگان و کاربرد آنها تغییر و تصرف می‌کرده است چرا که می‌دانسته شکستن معنای قاموسی یک واژه و کشیدن معنای دیگر از آن می‌تواند گستره‌ی یک واژه را وسیع‌تر کند و از جهت هنری هم آن واژه در عبارت می‌تواند تحریک‌کننده‌ی ذهن باشد. در تاریخ بیهقی کلمات بسیاری وجود دارد که چندین معنا از آنها گرفته شده است‌: و حره‌ی خُتَّلی‌، عمتش‌، سوخته‌ی او بود. (همان‌: 173)؛ رسولی با وی نامزد کردند با مشتی عشوه (67)؛ دُم هیچ فساد و فتنه نگرفتی (379)؛ او را از پیل فروگرفتند و خبر مرگ گوشاگوش افتاد (489)

 

اعتدال در آشنایی‌زدایی‌

بیهقی نه تنها مواد زبان را در موارد معهود به کار می‌برد بلکه می‌تواند از آنها تعبیراتی تازه و لطیف پدید آورد. بدین ترتیب هم معنی مورد نظر را با دقت تمام ادا می‌کند و هم زیبایی خاصی به بیان خود می‌بخشد. مثلاً کلمه‌ی خندیدن در فارسی لفظی عادی است اما دراین عبارت بیهقی طراوتی دیگر یافته است‌: از استادم شنودم که امیر ماضی به غزنین روزی نشاط شراب کرد و بسیار گل آورده بودند و آنچه از باغ من از گل صد برگ بخندید شبگیر آن را به خدمت امیر فرستادم‌. (یوسفی‌، هنر نویسندگی بیهقی‌، 1374: 820) این تصرف در کاربرد معهود مبنای شکل‌گیری زبانی ادبی به جای زبان معتاد و متعارف و معیار است‌. زبان شاعرانه از زبان معیار استفاده می‌کند اما زبان معیار را ابزاری برای رسیدن به هدف خود نمی‌شناسد، بل می‌کوشد تا ثابت کند زبان هدفی در خود است‌. و تاریخ بیهقی بی‌گمان جوهری از ادب در خود دارد که ما از زبان این اثر هم سود می‌بریم‌. بیهقی با پیچاندن جملات حس تازه‌ای را خلق می‌کند. نامتعارف بودن روش بیانی بیهقی‌، باز نوعی انحراف از زبان معیار است‌9 و التذاذ برانگیز؛ (جهاندیده‌، متن در غیاب استعاره‌، 1379: 80) بی‌آنکه خدشه‌ای در زبان زدوده فارسی بیهقی پدید آید. درست‌تر آن است که ابوالفضل بیهقی از بنیانگذاران زبان فارسی است‌؛ کسی که در حدود هزار سال پیش کتاب خود را به نثری چنین زدوده و فصیح و روشن نگاشته که از پس قرن‌ها جان ما را مسحور می‌کند و سرمشق نویسندگی تواند بود، بر گردن ما فارسی‌زبانان حقی بزرگ دارد. (متینی‌، یادنامه‌ی ابوالفضل بیهقی‌، 1374: هفده و هجده‌)

بیهقی در واقع با گرایش کلّی به زبان عامه‌، در نوآوری زبانی و انحراف از زبان معیار جانب اعتدال را مراعات کرده‌، از افراط پرهیز کرده بود؛ خصوصاً که نثر قرن چهارم و پنجم خود نیز از سادگی زبان مردم الهام گرفته بپا خاسته بود. (براهنی‌، قصه‌نویسی‌، 1368: 501) اگر بهار می‌گوید تاریخ بیهقی را باید به کلّی علیحده از کتب مخصوص بین بین شمرد (سبک‌شناسی‌، 1370، 1: 287) یک وجهش می‌تواند نزدیکی گفتار و نوشتار (جهاندیده‌، همان‌: 68) یا زبان و ادب باشد. داریوش آشوری نیز به درستی می‌گوید: زبان روایت تاریخ به زبان گفتار نزدیک است‌. از این جهت راوی واقعیت معمولاً زبان خود را به گفتار نزدیک می‌کند. (همان‌: 68 و 69) او به زبان گفتار نزدیک می‌شود تا به زبان مردم نزدیک مانده باشد و نثری بنگارد که روشنگر ابنأ روزگارش و روزگار باشد. وی با کلماتی از این دست که برمی‌گزیند و با روشنایی و رسایی نثرش به ستیز با جریان مستبدانه نثر فنی‌، نثری که چهره‌ی دیگر سانسور بود می‌پردازد. وی با زبانی سنجیده و ساده‌، زبانی که ارتباط را همیشه در نظر دارد و حقیقت آن رسانندگی است به جنگ با تاریک‌نویسان برمی‌خیزد؛ (همان‌: 12) وی در این جنگ به چیرگی از عهده برآمده است چرا که بر زبان فارسی کمال تسلط را داشته است‌.10

 

پی‌نوشت‌ها:

1 ـ می‌توان گفت بیش از بلعمی لغات و ترکیبات فارسی دارد. ر. ک‌: بهار، سبک‌شناسی‌، 1370، 2: 78.

2 ـ در منابع مربوط به فن بلاغت و صنایع سخن‌، ضرب‌المثل و ارسال المثل و مثل سائر و به قول دکتر کزازی‌، دستانزنی به یک معنی آمده است‌.

3 ـ این قسم مَثَل زیاد نیست‌. مقایسه شود با راحه‌ی‌الصدور که در هر صفحه چندین مثل عربی آورده و ترجمه‌ی فارسی آنها را نقل کرده است‌.

4 ـ ر. ک‌: بیهقی‌، شرح خطیب رهبر، 1375، 3: 63 ـ 1153.

5 ـ برای دانستن شماره‌ی صفحات محل نقل در تاریخ بیهقی‌، ر. ک‌: همان‌: 56 ـ 1153.

6 ـ توجه خاص بیهقی به منطق گفتار مردم خراسان به این کتاب شیرینی خاصی بخشیده است که پس از هزار سال نویسنده‌ای چون محمود دولت آبادی از همین منطق گفتار برای رمانهای پر ارزش خود «جای خالی سلوچ‌» و «کلیدر» استفاده می‌کند. (جهاندیده‌، متن در غیاب استعاره‌، 1379: 70)

7 ـ اختلاف رقم مربوط به تعداد امثال در تاریخ بیهقی‌، از 120 تا 800 مثل نشان از اختلاف تعریف و مرزبندی میان مثل و ضرب‌المثل و تمثیل و مثل سایر و حتی کنایه است که در موارد زیادی پهلو به پهلوی مثل می‌زند. نکته‌ی دیگر در این اختلاف شمار احتساب امثال مذکور در اقوال و شعرهای منقول از مورخان و ادبا و نثرپردازان و شاعران همروزگار بیهقی یا پیش از او به نام خود بیهقی و متن تاریخ است‌. اگر ابوحنیفه اسکافی در قصیده‌ای می‌گوید:

ز یک پدر دو پسر نیک و بد عجب نبود

که از درخت پیدا شده است منبر و دار

بعضی آن را مَثَلی از متن نگاشته‌ی تاریخ ابوالفضل بیهقی پنداشته‌اند. (ر. ک‌: حنیف‌، امثال و حکم در تاریخ بیهقی‌، 84 ـ 1383: 111)

8 ـ ر. ک‌: سجادی‌، همان‌: 285 و 286

9 ـ شاملو برای اینکه ساز و برگ زبانی خود را سامان زیباشناختی دهد، سعی می‌کند نرم زبان را بشکند و حتی شالوده‌ی زبان رمانتیک شاعران همعصر خود را به نحوی ویران می‌کند. یکی از راههای نرم‌شکنی شاملو، توجه به نوعی ارکائیسم است‌؛ یعنی توجه به زبان کهنه‌. البته این توجه شامل همه‌ی متون گذشته نمی‌شود. بلکه متونی را شامل می‌شود که در بطن آن متون‌، جوهر ادبی وجود دارد که یکی از این متون تاریخ بیهقی است‌. (جهاندیده‌، همان‌: 114)

10 ـ ر. ک‌: یوسفی‌. هنر نویسندگی بیهقی‌، 1374: 827 ـ 802.

منبع:

سایت باشگاه اندیشه

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1031 به تاریخ 921014, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۵ دی۱۳۹۲ساعت 19:35  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

3-    کنفرانس ادبی؛ او قهرمان شعر خراسان بود؛ قدیر افروند

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکل تایپی یا دستوری یا ... وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

او قهرمان شعر خراسان بود!

(آهی و نگاهی در هوای زندگی  و درگذشت استاد محمد قهرمان)

نمی‌دانم ما را چه شده است که دیرگاهی است عادت کرده‌ایم تا از هر چه داریم و نداریم با افعال گذشته یاد کنیم؟! انگار صرف‌کردن فعل در زمان گذشته به صرفه‌تر شده است. انگار تاب تماشای افعال زمان حاضر را نداریم. انگار که آسان‌تراست بگوییم «بود»، تا بگوییم «هست»… و دریغ که این تنگ‌نظری و عادت قریب و غریبِ ما جماعت، هیچ مرز و محدوده‌ای نمی‌شناسد؛ نه بزرگ سرش می‌شود و نه استاد… نه اخوان سرش می‌شود و نه قهرمان شعر خراسان و ایران !

استاد محمد قهرمان شاعر بلندآوازه و ادیب برجسته‌ی ایران زمین، به بام هشتاد و چهار سالگی رسید و بناگاه مشعل زندگی ظاهر را فروکشت و به ما همسایه‌های مانده در سیاهی و سرما بدرود ابدی گفت... .

بی‌شک، شنیدن خبر درگذشت استاد محمد قهرمان بر دل‌های آنان که نام و مقام او را به درستی می‌شناسند، بسی گران می‌آید. برای بیشتر مردمانی که مدت‌هاست چرخ کبود در پیچ و خم عسرت و معیشت گرفتارشان کرده اما، شاید این واقعه، چیزی است از قبیل آنچه همه روزه می‌شنوند.... لیک با تمام این تلخی و درشتی، باید یادآورشان شویم- وباید یادآورمان شد- که: آن که شنبه 28 اردیبهشت‌ماه 1392، در نخستین روز از آخرین هفته‌ی ماه بهشت، ناگهان بانگ الرحیل سر داد و سمند ذوقش را به تماشای بهشت جاودان به تاخت درآورد، هرچند نامی ساده و معمول می‌نمود، لیک انسانی کم‌نظیر و بزرگوار بود که بی‌تردید نظیرش را به این زودی‌ها در خراسان سخن، نخواهیم دید!

استاد محمد قهرمان در روز دهم تیر ماه 1308در تربت حیدریه خراسان متولد شد. تحصیلات خود را در تربت آغاز کرد و در شهر مشهد به آن ادامه داد و سرانجام در تهران با دریافت لیسانس حقوق به پایان رساند. از اوّلِ مهرِ سال 1326 در دبیرستان شاه‌رضا به تحصیل پرداخت و با بهترین دوستِ دورانِ زندگی خود زنده‌یاد مهدی اخوان ثالث آشنا شد. قهرمان و اخوان با هم روی یک نیمکت و پشتِ یک میز می‌نشستند. استاد قهرمان می‌نویسد: «من و اخوان که در دروس جبر و هندسه و مثلّثات و شیمی و فیزیک از ضعیف هم ضعیف‌تر بودیم، بیشترِ وقت‌مان را با خواندنِ شعر و مباحثاتِ ادبی می‌گذراندیم. از همان سال پای ما به محفلِ مرحومِ فرّخ باز شد و توانستیم از محضرِ آن بزرگوار و مرحومان نصرت، عقیلی، نوید، گلشن آزادی و سایر بزرگان استفاده کنیم». آشنائی قهرمان و اخوان که به دوستی خیلی نزدیک بدل شده بود تا پایان عمر اخوان ادامه داشت و اکنون، با درگذشت استاد قهرمان، این رفاقت، درهم‌نفسی با اهل بهشت و در سایه‌ساران «جنات تجری تحتها لانهار» دنبال خواهد شد!

قهرمانی که بر اثر بیماری و کهولت سن در مشهد درگذشت و بهار امسال را نصفه، نیمه به دیدار یار رها کرد، قهرمان شعر خراسان بود. او به عنوان شاعری توانا به ویژه در غزل و قصیده و اشعار محلی و نیز پژوهشگری توانا خصوصاً در تصحیح متون سبک هندی از سرآمدگان ادبیات معاصر به شمار می رود. زنده‌یاد قهرمان که سال‌ها در مشهد به عنوان استوانه‌ی شعر و ادب این شهر شناخته می‌شد در نگاه بزرگان ادبیات تمجید و تجلیل شده است. زنده‌یاد دکتر یوسفی در کتاب «چشمه روشن» می‌گوید: «محمد قهرمان شاعری است توانا، نازک‌خیال، خوش‌بیان و چیره‌دست.» از وی آثار تحقیقی متعددی به یادگار مانده است که از جمله می‌توان تصحیح دیوان صائب، تصحیح دیوان صیدی تهرانی، تصحیح آثار ابوطالب کلیم همدانی، تصحیح دیوان حاج محمدجان قدسی مشهدی، برگزیده‌ی اشعار صائب و دیگر شعرای معروف سبک هندی را برشمرد. انجمن ادبی استاد قهرمان همواره یکی از محافل شاخص شعری و ادبی خراسان و بلکه کشور شناخته می‌شد و به قول استاد شفیعی کدکنی جلسه ادبی استاد قهرمان یک دانشکده‌ی ادبیات واقعی است. در دوران حیات این استاد، چند مراسم نکوداشت برگزار شد که به همین مناسبت‌ها آثاری چون «شناخت‌نامه محمد قهرمان» تالیف رضا افضلی و «پردگیان خیال» منتشر شد. «حاصل عمر» نیز مجموعه اشعار زنده یاد استاد قهرمان است که منتشر شده است.

بی هیچ تردیدی، غزل‌های استاد محمد قهرمان را باید از بهترین نمونه‌های غزل معاصر ایران دانست. اسلوب غزل‌سرایی او نزدیک به شیوه‌ی صائب و سبک هندی است و سبب این حقیقت نیز آن است که او صائب‌شناسی بزرگ است و از کارشناسان واقعی و بی‌بدیل سبک هندی به شمار می‌آید. او که در تحشیه و تصحیح دواوین شاعران سبک هندی آثار فراوانی را به چاپ رسانده است در سرایش اشعار محلی - به لهجه‌ی تربتی - نیز بی‌همتاست. دیوان استاد محمد قهرمان به نام «حاصل عمر» و دو کتاب از شعرهای محلی ایشان به نام‌های «دم دربند عشق» و «خِدِیْ خدای خودُم» انتشار یافته است.

علاوه بر این، نزدیک نیم قرن، انجمن ادبی استاد قهرمان پذیرای شاعران و ادیبان و عالمان خراسان و ایران بوده است و شاعران سه - چهار نسل، از این محفل معنوی و پُربرکات بهره برده‌اند. اهمیت این انجمن تا بدانجاست که در اقوال بسیاری از بزرگان، از آن به عنوان محفلی برجسته و تاثیرگذار و سازنده یاد شده است. ازآن جمله فرمایش مقام معظم رهبری درباره آن است که بی‌مناسبت نیست بخشی ازآن را برای نشان دادن اهمیت موضوع، در اینجا با هم بخوانیم:

«...ما بهترین شاعرها را در مشهد داشتیم. انصافاً در یک دوره‌ای شعرای مشهد ما در کشور بهترین بودند. ما همه را از نزدیک می‌شناختیم؛ شعرای مشهد جزو بهترین‌ها بودند؛ هم قصیده‌سراهاشان، هم غزل‌سراهاشان. در مشهد از اوّل تا آخر، در آن دوره‌ای که این افراد روی کار آمدند و پرورش پیدا کردند، سه تا انجمن وجود داشت؛ یکی‌اش انجمن مرحوم نگارنده بود که توی خانه خود او تشکیل می‌شد.  ...این آقای شفیعی کدکنی، میرزازاده، قهرمان، قدسی، این‌ها همه پرورش‌یافته‌ی همین جلسه‌اند. این‌ها اولش این جور نبودند... حتی آقای قهرمان که واقعاً شاعر ممتاز و برجسته‌ای است، اوائلی که در آن جلسه شرکت می‌کرد - سال‌های 37 و 38 - اینجور نبود؛ لیکن ایشان و دیگران بعد در این جلسه پرورش پیدا کردند. یک جلسه دیگر بود که روزهای جمعه در منزل مرحوم فرّخ تشکیل می‌شد و ده پانزده نفر، بیست نفر در آن شرکت می‌کردند. یک جلسه هم که بعدها این اواخر آقای قهرمان، در خانه‌اش تشکیل داد. چندی پیش که من مشهد بودم، ایشان آمده بود آنجا، می‌گفت هنوز هم جلسه در خانه ما تشکیل می‌شود. پس بنابراین، انجمن ادبی این است…»

به هر روی، اکنون که این کلمات را می‌نگارم و شما می‌خوانید، استاد قهرمان رخت به سرای باقی کشانده است. تردید نیست که هنوز جامعه‌ی ادبی ایران و خراسان و بخصوص تمام دوستداران شعر ناب در سوگ استادشان سیاه‌پوشند. شک نیست که در این ایام در باب نام و مقام ادبی استاد، زیاد خوانده وشنیده‌اید. بی‌تردید جای خالی استاد به‌راحتی و به‌زودی پُر نخواهد شد اما؛ کاش بشود که این حرف تکراری، باری، یکبار برای همیشه به بایگانی اذهان و تاریخ برود که؛ تاسف نخوریم و نگوییم: چرا تا زنده بود، پاس‌شان وشکوهش نداشتیم و درخور عظمت و اهمیتش، دم  یا  قلم نزدیم!

بگذارید این سوگ‌نوشت را با نقل گزیده‌ای از یک شعر به پایان آوریم؛ ابیاتی از زنده‌یاد مهدی اخوان ثالث که در همان سال‌های رفاقت ناب و نزدیک برای دوستش محمد قهرمان سروده است:

اسما گر از سماست خبر را، چرا عیان

خوانند خلق و نامِ یقین برگمان نهند؟

ویحک چرا «محمّد» ما را که بود و هست

دریای لطف و مهر، لقب «قهرمان» نهند؟

از روشنیّ و گرمی، با مِهر ماند او

هان نامِ «قهرمان» ز چه بر «مِهرمان» نهند؟

او لطفِِِ محض، عینِ وفا، ذاتِ مردمی ست

نامش سزد «لطیف» و لقب «مهربان» نهند...

خدایشان بیامرزاد و غریق رحمت و رفاقت ابدی خود کناد. آمین.

 

منبع:

سایت ماهنامه فرهنگی سویدا

ماهنامه خبری - تحلیلی - آموزشی – اطلاع‌رسانی و پژوهشی

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1030 به تاریخ 921007, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  یکشنبه ۸ دی۱۳۹۲ساعت 18:20  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

3-    کنفرانس ادبی؛ انجمن فرخ (زادگاه بزرگان ادب خراسان!)؛ محمد مهدی پارسایی

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانت در مواردی که مشکل تایپی یا دستوری یا ... وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

انجمن فرخ (زادگاه بزرگان ادب خراسان!)

نخستین انجمن ادبی ایران

درسال 1294 خورشیدی، مرحوم وحید دستگردی مؤسس و مدیر مجله‌ی ارمغان که در علوم فارسی و عربی کم‌نظیر و در شعر فارسی دارای مقام ارجمندی بود، انجمنی به نام "انجمن ادبی ایران" در منزلش واقع در "محله‌ی عرب‌ها" تشکیل داد.

این انجمن هفته‌ای یک مرتبه با حضور چند نفر از شعرا و ادبای وقت که عبارت بودند از: هادی حائری، محمد علی ناصح، عباس فرات، غلامرضا روحانی، هادی اشتری، نصرالله صبوری، علیرضا طرفه، ذوقی، خسروانی و چند نفر دیگر تشکیل می‌شد و هر یک از آقایان اشعاری قرائت و سپس آثار مزبور در مجله‌ی ارمغان به چاپ می‌رسید.

پس از چندی آن انجمن رونق گرفت و از آن محل به دارالفنون انتقال پیدا کرد و جمعی دیگر از شعرا از قبیل: ادیب‌السلطنه سمیعی، میرزا رضاخان نائینی، رشید یاسمی، سعید نفیسی، سید نصرالله سادات اخوی، شاهزاده محمدهاشم افسر، عباس شهری، امیری فیروزکوهی، بدیع الزمان فروزانفر، رهی معیری و دیگران در آن عضویت پیدا کردند و انجمن با انتخاب رئیس و معاون و منشی، نظم و ترتیب بهتری به خود گرفت.

شبی وزیر فرهنگ وقت (قره گزلو) ضمن حضور در انجمن تقاضا کرد که انجمن در وزارت فرهنگ تشکیل گردد و با موافقت رئیس انجمن چندی در آن مکان برگزار می‌شد. اما بعد از مدتی کوتاه و به عللی به منزل آقای نائینی منتقل و پس از چندی به طور سیار در منازل اعضاء و مدتی هم در منزل آقای دکتر حسینقلی خان قزل ایاغ تشکیل یافت.

با تقاضای مرحوم افسر، انجمن به منزل ایشان منتقل و تا زمان حیات مرحوم افسر (1319خورشیدی) جلسات انجمن با جلال و شکوه و جمعیت زیادی در منزل وی برقرار بود. یکی از وقایع مهمی که دراین زمان اتفاق افتاد، تدوین سرود ارتش ایران در زمان پهلوی اول بود که به صورت کتبی از انجمن درخواست شده و به انجام رسید و همچنین موقعی که "تاگور" شاعر شهیر هندی به ایران آمد به دستور دربار رسماً میهمان انجمن ادبی ایران بود و او را در پارک نیّرالملک در خیابان ژاله منزل دادند.

پس از فوت شاهزاده افسر انجمن ادبی ایران برخلاف وصایای او متاسفانه منحل گردید، تا اینکه در فروردین‌ماه 1325 خورشیدی آقای محمدعلی ناصح که یکی از اعضاء برجسته‌ی انجمن مذکور بود در منزل خود مجدداً انجمن ادبی را فعال کرد.

این انجمن در تاریخ 15/7/1327 با هیأت مؤسسانی چون آقایان: محمد علی بامداد، عباس فرات، محمدعلی ناصح، سید علی‌اصغرعدیلی، احمد گلچین معانی، احمد سهیلی خوانساری، محمدعلی نجاتی، سید علی عظامی، محمدعلی ملک‌زاده، ابوالقاسم رضایت، غلامحسین مولوی، ادیب کسروی، ذکایی بیضایی و بوستان به شماره (100) در دفتر ثبت شرکت‌ها به ثبت رسید و سالیان متمادی آقای محمدعلی ناصح دارای "نشان درجه یک فرهنگی" ریاست آن را به عهده داشت.

انجمن ادبی مشهد

در سال 1298 یا 1299 خورشیدی به سعی و اهتمام ملک‌زاده (برادر شادروان ملک‌الشعرای بهار) که در آن وقت رئیس اداره معارف بود، در باغ نادری و در محل اسبق کتابخانه‌ی فرهنگ، نخستین انجمن ادبی مشهد تأسیس شد. در این انجمن شمار زیادی از بزرگان علم و ادب و شاعران و رجال صاحب نفوذ شرکت داشتند. ریاست آن ابتدا با مرحوم میرزا عبدالجواد ادیب نیشابور و بعد از او با مرحوم سید حسن مشکان طبسی بود.

از اعضای آن می‌توان به آقایان: سید حسن ادیب بجنوردی، شیخ حسن ادیب هروی، سید عبدالله‌خان سیار، شیخ محسن گنابادی، اسماعیل نساج، مرحوم دانش بزرگ‌نیا، علی‌اکبر گلشن آزادی، سید علی موید ثابتی، دکتر علی‌اکبر فیاض، محمود فرّخ، ابوالقاسم حبیب اللهی (نوید)، امیرالشعرا نادری اشاره نمود.

سید محمود فرخ

شادروان محمود فرّخ فرزند "سید احمد جواهری" معروف به "دانا" در سال 1275 خورشیدی در مشهد متولد شده است. سید احمد جواهری، پدر فرّخ، این شهرت را از حرفه‌ی دیرین خانوادگی پیدا کرده بود، زیرا پیشه‌ی اکثر نیاکان فرّخ خرید و فروش جواهر و احجار بود و این خانواده از دیرباز به "جواهری" معروف بوده‌اند. پدربزرگ فرّخ، حاج میرزا حسین جواهری متوفی به سال1277 خورشیدی به شعر و شعرسرائی علاقه‌ی زیادی داشت و هنگامی که در مشهد درگذشت فرّخ کودکی چهارده ماهه بود.

سید احمد جواهری تمام عمر خود را به مطالعه سپری می‌کرد و به خواندن کتاب‌های ادبی و تاریخی و فلسفی رغبت داشت، استعداد درخشان وی در سخن‌شناسی و نقد ادبی به حدّی بود که اکثر شعرای خراسان در آن روزگار شعر خود را برای اظهار نظر به او عرضه می‌کردند. حتی ملک‌الشعرای بهار تا وقتی که در مشهد به سر می‌بُرد اشعار خود را قبل از انتشار به نزد او می‌خواند. مرحوم جواهری شعر بسیار کم می‌سرود، از جملا اشعار او این دو بیت است که ترجمه‌ی قطعه‌ای است از عربی:

مکُن ای پسر ظلم در اقتدار

که ظلمت پشیمانی آرد ببار

بخوابد به شب چشم ظالم ولیک

نه مظلوم خوابد، نه پروردگار

از شادروان جواهری فقط دو فرزند به نام "محمود" و "حسن علی" بر جای ماند و هفت فرزند دیگر وی در کودکی درگذشتند. محمود پس از این که دوران کودکی‌اش به‌سر آمد در مکتب‌خانه‌ای که در مجاورت منزلشان (حوالی صحن امام رضا ع) بود به آموختن الفبای قرآن و سایر کتاب‌های مقدماتی پرداخت و "امثله و صرف میر" (از کتب آموزشی ادبیات عرب) را در یکی از حجره‌های صحن نو از مکتب‌داری به نام (ادیب التولیه) آموخت و پس از پایان این دوره به توصیه‌ی پدرش همراه با محمد دانش (بزرگ‌نیا) و علی بزرگ‌نیا (عمه‌زاده‌هایش) به "مدرسه نو" رفت و از محضر شیخ محمد حسین شیرازی که پیرمردی ادیب و خوش‌نویس بود، دروس انموذج و هدایه و مغنی و مطول آموخت. سال‌ها گذشت و سخت‌نظری و عقاید خاص پدر، مانع هرگونه فعالیت‌های تجددگرای فرّخ می‌شد و تا سال 1306 خورشیدی که حدودا سی سال داشت از حرفه و کار مشخصی بهره نداشت و با ماهیانه‌ی مختصری که از پدر دریافت می‌کرد زندگانی را می‌گذراند.

فرّخ در چگونگی گرایش به شاعری‌اش نقل می‌کند: "در کتابخانه‌ی پدرم کتاب شاهنامه را هفت مرتبه از اول تا آخر خواندم تا جایی که آن را از حفظ داشتم… و در ایام غیبت پدر به ترغیب مادرم از کتاب‌های پدرم استفاده می‌کردم و اولین باری که شعر گفتم هشت یا نه ساله بودم و پدرم مشوّق اشعارم بود و نیز راهنمای عیب و نقص اشعارم می‌شد و با ذوق نقّادی که داشت، راهنمایی‌ام می‌کرد." در سال 1306 خورشیدی مرحوم محمدولی خان اسدی نایب التولیه آستان قدس به اشاره‌ی تیمور تاش، فرّخ را به کار دعوت کرد و دیری نپائید که به ریاست "کابینه و پرسنل" منصوب شد. در این دوره فرّخ به همراهی اسدی فعالیت‌های زیادی در شهر مشهد و آستان قدس نمود. در سال 1314 خورشیدی که واقعه‌ی مسجد گوهرشاد در مشهد روی داد، فرّخ در رفع غائله فعالیت‌های زیادی نمود و با همه‌ی این کوشش‌ها، محمدولی خان بر اثر دسیسه‌ی مخالفان خود مورد سوءظن واقع و در 29 آذر 1314 در پادگان لشکر مشهد تیرباران گردید. در دوره‌ی دوازدهم قانون‌گذاری، فرّخ بنا به اصرار سید فتح‌الله پاکروان والی خراسان به سمت نماینده‌ی قوچان در مجلس شورا رسید و در دوره‌ی سیزدهم نیز در مجلس بود و پس از آن از زندگانی سیاسی دوری جُست. در اسفند 1322 به پیشنهاد علی منصور استاندار و نایب‌التولیه آستان قدس و نیز {ن و: ظاهرا اسم شخصی از قلم افتاده} کفالت استانداری خراسان را عهده‌دار شد و به سال  1324 مدیریت شرکت خسروی را به عهده گرفت، در نیمه‌ی دوم 1331 خورشیدی چندی موقعیت سرپرستی آستان قدس را قبول کرد و بعد از آن تقاضای بازنشستگی نمود و از کار کناره رفت و فقط به مدیریت شرکت نخریسی خسروی بسنده کرد.

فرّخ تا سال 1313 خورشیدی که تقریبا 38 سال داشت، مجرّد مانده بود تا اینکه به ترغیب مرحومه کوکب خانم (مادر موید ثابتی) با دختر خانمی به نام "لطیفه" از خانواده‌ای بازرگان به نام "انطیقه‌چی تبریزی" در اسفند 1313 ازدواج نمود، حاصل این ازدواج سه فرزند به نام فریدون، فروزان و فرشته بود.

درگذشت فرّخ

شادروان محمود فرخ در روز 30 فروردین‌ماه 1360 در مشهد مقدس دار فانی را وداع کرد و در حرم مطهر امام رضا ع بخاک سپرده شد. (فرخ تا زمانی که در حیات بود، به طور منظم و مداوم جلسات ادبی‌اش در منزل شخصی‌اش برگزار می شد.)

شعر فرّخ

فرّخ در شعر به سبک خراسانی معتقد است، یعنی آن سبکی که در عین محکمی الفاظ و زیبائی معانی، بسیار ساده و نزدیک به فهم است و از معانی دور از ذهن و الفاظ مغلق و لغات نامانوس خالی است.

دکتر غلامحسین یوسفی درباره‌ی فرّخ می‌گوید: "فرّخ با همه‌ی علو در شعر، از افتادگی و درویشی خاصی برخوردار است. هر نکته‌ی آموختنی را از هر کسی بشنود فرا می‌گیرد و از پرسیدن پروائی ندارد. در گفتگو با متانت و آرامش خاصی سخن می‌گوید و اهل جدال و استبداد رای و تعصبی نیست…"

مهدی اخوان ثالث (امید خراسانی) هم درباره‌ی او می نویسد: "مردی که گذشته از دیگر فضائل، من ندیده‌ام، نشنیده‌ام و نخوانده‌ام و خدای به داند که جز برای خوبی و زیبائی و لطائف و جز در طریق شعر و ادب و بزرگ‌داشت فضل و هنر سخن گفته باشد یا دمی و قدمی زده. هرچه کرده است و هرچه گفته به فرمان دل و ذوق و اندیشه‌ی خودش در راه معنویات و مقاصد متعالی‌اش گفته است و کرده. زبان سخن منظوم و حریم شعر و ادب را از آلوده به ثنا و ستایش نابجایان و ناسزایان پاک و مصون نگه داشته است و سر به آستان زور و زر و نامردمی و ستم فرود نیاورده است، آزاده و آزاد زیسته است و بوده، آزادگی و آزادی را خواسته است و ستوده ..."

فرّخ در طول عمر خود همواره با بزرگان بیشماری مأنوس و هم‌نشین بوده است که به برخی از این مشاهیر مختصرا اشاره می‌شود: محمدحسین شهریار، جواد آذر ، دکتر قمر آریان (زرین کوب)، محمد آگاهی، ایرج افشار (یزدی)، سید کریم امیری فیروزکوهی، مهرداد اوستا، علی اکبر گلشن آزادی، علی باقرزاده (بقا)، ابوالقاسم حبیب اللهی (نوید)، علی دشتی، دکتر صادق رضا زاده (شفق)، محمدرضا شفیعی کدکنی (م.سرشک)، عباس شهری، نصرالله فلسفی، غلامرضا قدسی، ابراهیم صهبا، حسین نخجوانی، دکتر نورانی وصال، جلال‌الدین همائی (سنا)، سید علی مؤید ثابتی، دکتر جلال متینی، سید علی مزارعی، مجتبی مینوی، مشفق کاشانی، محمد دانش بزرگ‌نیا، محمد تقی دانش‌پژوه، احمد گلچین معانی، ذبیح‌الله صاحبکار (سهی)، حسین خدیو جم، دکتر احمد علی رجائی، دکتر ضیاء الدین سجادی، دکتر نصرت‌الله کاسمی، محمد کلانتری (پیروزی)، علی‌اکبر کنی‌پور (وفا)، میرزا هاشم افسر و  ... .

هر عادتی به کشور ما یافت انقلاب

تا دین و داد میر و خداوند پادشاست

ازخوب و بد نمانْد درین مُلک هیچ چیز

کش انقلابِ دهر نیفزود یا نکاست

مقصود ما تبدّل وضع است از این بیان

به گشته با نگشته ز مقصود ما جداست

هم رسم و راه غارت و قتل از میانه رفت

هم راه و رسم دانش و دین از زمانه خاست

هم مایه‌ی تظاهر و تدلیس بی‌بها

هم سکّه‌ی دیانت و انصاف نارواست

بس مَرد راستین که سوی راه کژ شتافت

بس کژنهاد طایفه کآمد به‌راه راست

نه کِسوتِ کسان به‌همان وضع خود بمانْد

نه خصلتِ کسان به‌همان حال خود بجاست

بس مردمِ دنی که برآمد به‌صدر مُلک

بس صدر کامران که کنون کمتر از گداست

نام و نشان و منصب و القاب هر کسی

تغییر کرد او خود اگر خواست یا نخواست

بالجمله تاج شد {ن و: شه} ز تبدّل مصون نماند

چیزی که هیچ دست نخورده است خاک پاست

شرما و خجالتا {ن و: خجلتا} که دگرگونه شد جهان

وین خاک پا هنوز همان مُهر اعتلاست

دردِ کسان به‌عرض همان خاک پا رسید

جان‌ها برآن تصدّق و تنها برآن فداست

سروده شادروان فرّخ در سال 1311خورشیدی

آثار فرخ:

روضه خلد، مجد خوافی، با مقدمه‌ی محمود فرّخ و تصحیح خدیو جم، 1345 خورشیدی ، زوار، تهران، نثر قرن 8 هجری.

مناظرات و اخوانیات محمود فرّخ، شعر فارسی قرن 14، 1345 خورشیدی.

سفینه‌ی فرخ، شعر فارسی: مجموعه‌ها، زوار مشهد، 1344 خورشیدی.

اخوانیات و مناظرات محمود فرّخ، زوار مشهد، 1344 خورشیدی.

مثنوی موسوم به "فروزنده"، عبدالحسین نصرت و به اهتمام محمود فرّخ، مشهد، شعر فارسی قرن 14.

نمونه شعر فارسی، بنیاد فرهنگ ایران، 336 ص.

احوال و آثار اوحدی اصفهانی، رکن الدین اوحدی به اهتمام محمود فرّخ، مشهد 1335 خورشیدی.

مجمل فصیحی: ایران، تاریخ ، تیموریان، مشهد باستان، 1339 خورشیدی.

یاد گلشن آزادی، مشهد 1353، 63 ص.

دیوان محمود فرّخ، به تصحیح جلال قیاصی میرحسینی، مشهد 1391 خورشیدی.

 

منبع:

سایت ماهنامه فرهنگی سویدا

ماهنامه خبری - تحلیلی - آموزشی – اطلاع‌رسانی و پژوهشی

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1029 به تاریخ 920930, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  سه شنبه ۳ دی۱۳۹۲ساعت 19:21  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

3-    کنفرانس ادبی؛ عاشورا در آینه‌ی شعر کهن فارسی؛ مهدی شادکام اوغانی؛ قسمت چهارم

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکل تایپی یا دستوری یا ... وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

عاشورا در آینه‌ی شعر کهن فارسی

... ادامه از قسمت سوم

بابافغانی شیرازی

چهره‌ی ممتاز شعر دوره‌ی تیموری است که سبک او سال‌ها توسّط غزل‌سرایان سده‌ی دهم، تقلید می‌شده است. حتّی برخی از محقّقان طرزسرایش مبدعان سبک و مکتب وقوع را در ابتدای امر، متاثّر از شیوه‌ی سرایش وی در اشعارش دانسته‌اند. زمان فوت وی به روشنی معلوم نیست. وی در سرایش مراثی نیز ید طولایی داشته:

هر گل که بردمید ز هامون کربلا

دارد نشان تازه {ن و: ز} مدفون کربلا

پروانه‌ی نجات شهیدان محشر است

مُهر طلا ببین شده گلگون کربلا

در جستجوی گوهر یک‌دانه‌ی نجف

کردم روان دو رود به جیحون کربلا

نیل است هر عشور به بیت‌الحزن روان

از دیده‌های مردم محزون کربلا

در هر قبیله، از قِبَل خوان اهل بیت

ماتم رسیده‌ای شده مجنون کربلا

بس فتنه‌ها که بر سرِ مروانیان رسید

وقت طلوع اختر گردون کربلا

بُردند داغ فتنه‌ی آخرْ زمان به خاک

مرغانِ زخم‌خورده مفتون کربلا

گرگان پیر، دامن پیراهن حسین

ناحق زدند در عرق خون کربلا

خونابه‌ی روان جگرپاره حسین

در هر دیار سر زده بیرون کربلا

 

محتشم کاشانی

سال وفات وی را 996 می‌دانند. {ن و: وی} را باید قافله‌سالار کاروان شعر عاشورا دانست، زیرا مرثیه‌ی دوازده‌بندی "باز این چه شورش است" وی با تاثیر شگرفی که بر شاعران چهار سده‌ی اخیر داشته، موجبات غنای کمّی و کیفی شعر عاشورا را فراهم ساخته و به دلیل اقبال بی‌سابقه از این اثر فاخر و ماندگار، نام محتشم و ترکیب‌بند عاشورایی او با فرهنگ عاشورا گره خورده است. بهترین توصیف تنها می‌تواند بازخوانی ترکیب‌بند معروف او باشد که ما به جهت طولانی بودن این ترکیب بند تنها به ذکر ابیات اول هر بند بسنده می‌کنیم.

1-

باز این چه شورش ست که در خلق عالم است؟

باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است؟

2-

کشتی شکست‌خورده‌ی طوفانِ کربلا

در خاک و خون تپیده‌ی میدانِ کربلا

3-

کاش آن زمان، سُرادق گردون نگون شدی

وین خرگهِ بلندْستون، بی‌ستون شدی

4-

بر خوان غم، چو عالمیان را صلا زدند

اوّل صلا به سلسله‌ی انبیا، زدند

5-

چون خون ز حلق تشنه‌ی او، بر زمین رسید

جوش از زمین به ذِروه‌ی عرش برین رسید

6-

ترسم جزای قاتل او، چون رقم زنند

یکباره، بر جریده‌ی رحمت قلم زنند

7-

روزی که شد به نیزه، سرِ آن بزرگوار

خورشید، سربرهنه برآمد ز کوهسار

8-

بر حرب‌گاه، چون رهِ آن کاروان فتاد

شور و نشور، واهمه را در گمان فتاد

9-

این کُشته‌ی فتاده به هامون، حسین توست

وین صیدِ دست و پا زده در خون، حسین توست

10-

کای مونس شکسته‌دلان، حال ما ببین

ما را غریب و بی‌کس و بی‌آشنا ببین

11-

خاموش محتشم! که دل سنگ، آب شد

بنیاد صبر و خانه طاقت، خراب شد

12-

ای چرخ! غافلی که چه بیداد کرده‌ای؟

وَز کین، چها درین ستم آباد کرده‌ای؟

پـس از محتشم شعرای بسیاری به تقلید یا به استقبال از شاهکار عاشورایی وی به سرایش شعر عاشورایی روی آوردند و در قالب‌های مثنوی، قصیده، قطعه، غزل، رباعی و دوبیتی، به بازآفرینی مراثی واقعه‌ی کربلا در شعر خویش پرداختند. از این زمان به بعد یعنی تقریبا از پس از محتشم، سبک هندی در شعر فارسی پا می‌گیرد. سبکی که مهمترین وجه تمایز آن از سایر سبک‌های شعری فارسی، تصویری بودن ِ آن است. به خاطر اینکه این مقال به درازا کشیده شده ما از میان تمام شاعران سبک هندی تنها به صائب و بیدل می‌پردازیم و پس از ارائه‌ی نمونه‌ی آثار ایشان بحث را به اتمام می‌رسانیم.

  

صائب تبریزی

یکی از دو چهره‌ی شاخص سبک هندی ست. او بیشتر به تک‌بیت‌هایش در اذهان شعری مردم زنده است اما غزلیات بسیار حائز توجه‌ای دارد. سال وفات وی را 1081 ثبت کرده‌‌اند. او در یکی از قصایدش درباره‌ی امام حسین و حادثه‌ی عاشورا سروده است:

چون آسمان کند کمر کینه، استوار

کشتی نوح، بشکند از موجه‌ی بِحار

لعل حسین را کُند از مِهر، خشک لب

تیغ یزید را کند از کینه، آبدار

خون شفق، ز پنجه‌ی خورشید می‌چکد

از بس گلوی تشنه‌لبان را دهد فشار

پور ابوتراب، جگرگوشه‌ی رسول

طفلی که بود گیسوی پیغمبرش، مهار

لعل لبی که بوسه‌گه جبرییل بود

بی آب شد ز سنگدلی‌های روزگار

عیسی در آسمان چهارم، گرفت گوش

پیچید بس که نوحه درین نیلگون‌حصار

نتوان سپهر را به سرْانگشت برگرفت

چون نیزه برگرفت سرِ ِ آن بزرگوار؟

در ماتم تو، چرخ به سر کاه ریخته‌ست

این نیست کهکشان که ز گردون شد آشکار

چون خاک کربلا نشود سجده‌گاه عرش؟

خون حسین ریخت بر آن خاک مُشکبار

صائب! ازین نوای جگرسوز لب ببند

کز استماع آن، جگر سنگ شد فِکار

 

میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی

او به همراه صائب تبریزی دو چهره‌ی درخشان سبک هندی را به خود اختصاص داده‌اند. برخی او را در خیال‌پردازی‌ها و تصویرسازی‌هایش، آفرینش مضمون و خلق ترکیبات بدیع، چیره‌دست‌تر از صائب نیز می‌دانند. او اهل سنت بوده اما در برخی از اشعارش درباره‌ی حضرات معصومین گوی سبقت را از بسیاری از شاعران شیعی نیز ربوده است. به عنوان شاهد مثال به این غزل بیدل که درباره‌ی امام حسین با مهارت تمام سروده است بنگرید:

سایه‌ی دستی اگر ضامن احوال ماست

خاکِ رهِ بی‌کسی‌ست کز سرِ ما برنخاست

دل به هویٰ بسته‌ایم، از هوس ما مپرس

با همه بیگانه است آن که به ما آشناست

داغ ِ معاش ِ خودیم، غفلتِ فاش ِ خودیم

غیرْتراش ِ خودیم، آینه از ما جداست

آن سوی این انجمن نیست مگر وهْم و ظن

چشم نپوشیده‌ای، عالم دیگر کجاست؟

دعوی ِ طاقت مکُن تا نکشی ننگِ عجز

آبله‌ی پای شمع، درخور ناز عصاست

گر نه‌ای از اهل صدق، دامن پاکان مگیر

آینه و روی زشت، کافر و روز جزاست

صبح قیامت دمید، پرده‌ی امکان درید

آینه‌ی ما هنوز شبنم باغ حیاست

در پی حرص و هوس سوخت جهانی نفس

لیک نپرسید کس: خانه عبرت کجاست؟

بس که تلاش جنون، جام طلب زد به خون

آبله‌ی پا کنون کاسه‌ی دست گداست

هستی ِ کلفَتْ‌قفس نیست صفابخش ِ کس

در سرِ راه نفس، آینه بختْ‌آزماست

قافله‌ی حیرت است موج گهر تا محیط

ای املْ‌آوارگان! صورت رفتن کجاست؟

معبدِ حُسن قبول، آینه‌زار است و بس

عِرض اجابت مبر، بی‌نفسی‌ها دعاست

کیست درین انجمن محرم عشق غیور؟

ما همه بی‌غیرتیم، آینه در کربلاست

بیدل! اگر محرمی رنگ تک و دو مبر

در عرق سعی حرص خفّت آب بقاست

کلیّات بیدل دهلوی؛ به اهتمام حسین آهی؛ به تصحیح خال محمّد خسته؛ خلیل اللّه خلیلی؛ ص 289

 

در پایان با توجه به آنچه گذشت، دیدیم که سرایش واقعه‌ی کربلا و فاجعه‌ی ظهر روز دهم تنها مختص به شاعران شیعی نبوده و نیست؛ و شاهد بودیم که شاعران آزاده‌ای حتی از اهل سنت نیز از حسین بن علی سرودند و حتی غیر مسلمانان - که موضوع این مقاله نبودند - نیز مراثی تاثیرگذاری در منقبت حضرت سید‌الشهدا و مظلومیت ایشان و حادثه‌ی ظهر عاشورا دارند.

چنین نمونه‌گزینی را می‌توانیم در میان شاعران عرب‌زبان و شاعران غیر مسلمان نیز انجام دهیم تا به عمق تاثیرگذاری و زیبایی معانی مراثی ایشان نیز دست بیابیم، انشاء‌الله در وقتی دیگر و مجالی فراخ‌تر.

تاریخ درج در وبلاگ نویسنده سه‌شنبه 7 اسفند 1386

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1028 به تاریخ 920923, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۴ آذر۱۳۹۲ساعت 12:22  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

3-    کنفرانس ادبی؛ عاشورا در آینه‌ی شعر کهن فارسی؛ مهدی شادکام اوغانی؛ قسمت سوم

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکل تایپی یا دستوری یا ... وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

عاشورا در آینه‌ی شعر کهن فارسی

... ادامه از قسمت دوم

مولانا جلال الدین محمد بلخی

که حضرتش بی نیاز از هر معرفی ست. در کتاب مستطاب مثنوی معنوی ابیاتی به این شرح در باب واقعه کربلا دارد:

روز عاشورا نمی‌دانی که هست

ماتم جانی، که از قرنی بِه است

پیش مؤمن کی بود این قصّه، خوار؟

قدر عشق گوش، عشق گوشوار

پیش مؤمن، ماتم آن پاک‌روح

شهره‌تر باشد ز صد طوفان نوح

چون که ایشان، خسرو دین بوده‌اند

وقت شادی گشت، بگسستند بند

سوی شادِرْوان دولت تاختند

کنده و زنجیر را، انداختند

مثنوی معنوی؛ به تصحیح و چاپ نیکلسون؛ ج 3؛ ص 318

و غزل معروف "کجایید ای شهیدان خدایی" نیز از سروده‌های مولوی‌ست درباره‌ی شهدای کربلا.

 

سیف الدین فرغانی

او از شاعران بسیار توانای و اساتید مسلم قرن هفتم است اما به دلیل مهاجرتی که از فرغانه در ماورالنهر - محل تولد خود - به شهر آقسرا در نزدیکی قونیه در آسیای صغیر در ابتدای عمر داشته و به سبب انقطاع از مردم و گوشه‌گیری و زیر بار مدح حکام ظالم قرار نگرفتن و آزاده زیستن، بی سایه‌ی ظالمی بر سر، در همان شهر کوچک آقسرا تا آخر عمر زیست و در گم‌نامی از دنیا رفت. از دلایل این مدعا که او شاعری بزرگ و استادی مسلم بوده است همین بس که او و حضرت عجل سعدی در همه عمر با هم مراودات و مکاتبه و مشاعره داشته‌اند. او در همه عمر از مدح حکام سفله مغول که زمام‌داران این عصرند حذر داشته و دامن آلوده نکرده است. در عوض همانند سعدی به غزل‌سرایی و سرودن اشعار موعظه و پند مشغول بوده است. همین گم‌نامی او و دور بودن او از مرکزیت فرهنگی ایران و عدم بازگشت دوباره او به وطن باعث شده که نامی از او در تذکره‌های شاعری نباشد. سیف اگر چه از اهل سنت بود اما علاقه‌ی شدیدی به اهل بیت و امام شیعه، خاصه حضرت سید‌الشهدا، دارد. او از قدیمی‌ترین مرثیه‌سرایانی ست که درباره‌ی امام حسین مرثیه (نوحه) سروده‌اند.

سیف در مرثیه‌ای بسیار دل‌نشین و روان با دیدی اخلاق‌مدارانه و نصیحت‌گونه ضمن پرداختن به واقعه‌ی عاشورا مردم را دعوت به اقامه‌ی عزا برای کشته کربلا می‌کند و گریستن در حق او و مصیبت او را باعث نزول رحمت و بخشش گناهان می‌شمرد. او در 710 در همان شهر آقسرا درگذشته و در همان‌جا مدفون است. مرثیه وی از دلنشین‌ترین مراثی در زبان فارسی ست:

ای قوم! درین عزا بگریید

بر کشته‌ی کربلا بگریید

با این دلِ مُرده خنده تا کی؟

امروز درین عزا بگریید

فرزند رسول را بکشتند

از بهر خدای، ها بگریید

از خون جگر سرشک سازید

بهر دل مصطفیٰ بگریید

وَز معدنِ دل به اشک چون دُر

بر گوهر مرتضی بگریید

با نعمت عافیت به صد چشم

بر اهل چنین بلا بگریید

دل‌خسته‌ی ماتم حسینید

ای خسته‌دلان! هلا بگریید

در ماتم او خَمُش مباشید

یا نعره زنید یا بگریید

تا روح ـ که متَّصل به جسم است ـ

از تن نشود جدا بگریید

در گریه، سخنْ نکو نیاید

من می‌گویم، شما بگریید

بر جور و جفای آن جماعت

یک دم ز سر صفا بگریید

اشک از پی چیست؟ تا بریزید

چشم از پی چیست؟ تا بگریید

در گریه، به صد زبان بنالید

در پرده، به صد نوا بگریید

نسیان گنه صواب نبود

کردید بسی خطا، بگریید

تا شسته شود کدورت دل

یک‌دم ز سر صفا، بگریید

وز بهر نزول غیث رحمت

چون ابر؛ گهِ دعا بگریید

دیوان سیف فرغانی؛ تصحیح و کوشش دکتر ذبیح اللّه صفا؛ تهران 1341؛ ج 1؛ ص 177-176

 

کمال‌الدین محمود خواجوی کرمانی

از غزل‌سرایان بنام سده‌ی هشتم است، او معاصر الجایتو محمد خدابنده و پسرش ابوسعید بهادر است. او آثار فخیمی در اغلب قالب‌های شعری، خصوصاً غزل دارد و مثنوی روضة‌الانوارش که به اقتفای حکیم نظامی گنجوی سروده شده در میان سایر مثنوی‌هایش وجاهت خاصّ به خود را دارد. در شیعی بودن خواجوی کرمانی تردیدی نیست و قصایدی که در مناقب اهل بیت علیهم‌السلام سروده، شاهد صادقی بر این مدّعا است. وی در پایان این‌گونه قصاید، با شفیع قرار دادن ذوات مقدّس معصومین (ع) و سوگندی که به حرمت آنان یاد می‌کند، اجابت خواسته‌هایش را از درگاه خداوند خواستار می‌گردد. وفات او را 753 ذکر کرده‌اند. او در غزلی که درباره‌ی امام حسین سروده این‌گونه می‌گوید: 

آن گوشوار عرش که گردون جوهری

با دامنی پُر از گهرش بود مشتری

درویش مُلک‌بخش و جهان‌دار خرقه‌پوش

خسرونشان صوفی و سلطان حیدری

در صورتش معین و در سیرتش مبین

انوار ایزدی و صفات پیمبری

در بحر شرع لولوی شهوار و همچو بحر

در خویش غرقه گشته ز پاکیزه‌گوهری

اقرار کرد حرّ یزیدش به بندگی

خط باز داده روح امینش به چاکری

لب خشک و دیده تر شده از تشنگی هلاک

وانگه طفیل خاک درش خشکی و تری

از کربلا بدو همه کرب و بلا رسید

آری همین نتیجه دهد مُلک‌پروری

دیوان خواجوی کرمانی؛ به اهتمام احمد سهیلی خوانساری؛ صفحه 131

 

ابن یمین فریودی

سال وفات او را 769 می‌دانند. او را پس از حکیم انوری، بزرگترین شاعر قطعه‌سرای پارسی‌زبان می‌دانند او در زمینه‌های پندآموزی، اخلاقی و اجتماعی دارای آثار منظوم ارزنده‌ای است. او هم‌عصر و هم‌زمان با امیران حکومت سربداران است و مداح ایشان، ابن یمین در میان تمام شعرا به این خصوصیت ممتاز است که مداحی‌های او از حکومت برخلاف مدایح شاعران دیگر نیست {ن و: است} و مداحی‌های وی {ن و: را} به دلایلی که برمی‌شمریم جایز دانسته‌اند. 1 آنکه سلاطین و حکام سربداران همگی شیعه بودند و 2 آنکه ایشان موفق شده بودن ریشه‌ی حکومت رعب‌آور مغول‌ها و لشگر قدرتمندشان را در هم بکوبند و طومارشان را به هم بپیچند 3 اینکه سلاطین سربداران اهتمام خاصه به گسترش شیعه‌گری داشتند. او شیعه اثنی‌عشری بوده و در جای جای دیوانش آثار ارادت به خاندان رسول الله پیداست او در سروده‌ای در ماتم سید‌الشهدا می‌گوید:

شنیدم ز گفتار کارآگهان

بزرگان گیتی، کِهان و مِهان

که پیغمبر پاکِ والا نَسب

محمّد، سرِ سَروران عرب

چنین گفت روزی به اصحاب خود

به خاصان درگاه و احباب خود

که چون روز محشر درآید همی

خلایق سوی محشر آید همی

منادی بر آید به هفت آسمان

که: ای اهل محشر! کران تا کران

زن و مرد چشمان به هم برنهید

دل از رنج گیتی به هم درنهید

که: خاتون محشر گذر می‌کند

ز آب مژه خاک تر می‌کند

یکی گفت کای پاک بی کین و خشم

زنان از که پوشند باری دو چشم؟

جوابش چنین داد، دارای دین

- که بر جان پاکش، هزار آفرین! -

که: فردا که چون بگذرد فاطمه

ز غم، جیب جان بر دَرَد فاطمه

ندارد کسی طاقت دیدنش

ز بس گریه و سوز و نالیدن

به یک دوش او بر، یکی پیرهن

به زهر آبِ آلوده، بهر حسن

ز خون حسینش، به دوش دگر

فرو هشته، آغشته دستار سر

بدین سان رَوَد خسته، تا پای عرش

بنالد به درگاه دارای عرش

بگوید که: خون دو والا گهر

ازین ظالمان، هم تو خواهی مگر

ستم، کس ندیده ست ازین بیشتر

بدِه داد من! چون تویی دادگر

کند یاد سوگند یزدان چنان

به دوزخ کنم بندشان جاودان

چه بَد طالع، آن ظالم زشت‌خوی

که خصمان شوندش شفیعان اوی

اَلا ای خردمند پاکیزه‌رای

به نفرین ایشان زبان برگشای

وز آن تو ز یزدان جان‌آفرین

بیابی جزایش بهشت برین

جز این، پند منیوش اگر مؤمنی

بدین راه رو، گرنه تَردامنی

دیوان ابن یمین؛ به اهتمام حسین علی باستانی راد؛ چاپ 1344؛ صفحه 589 و 590

 

سلمان ساوجی

از بزرگ‌ترین شعرای سده‌ی هشتم هجری اسـت که معاصر و هم‌عصر خواجو و حافظ است. وی در ردیف بزرگ‌ترین قصیده‌سرایان درجه‌ی اول زبان فارسی است. او را شیعه‌ی اثنی‌عشری گفته‌اند. او در مرثیت شهدای کربلا نیز قصیده‌ی شیوایی دارد. ابیات برگزیده‌ای از این قصیده سی و پنج بیتی را با هم مرور می‌کنیم. سال وفات او را 778 ذکر کرده‌اند:

خاک، خونْ‌آغشته‌ی لبْ‌تشنگان کربلاست

آخر ای چشم بلابین! جوی خونبارت، کجاست؟

جز به چشم و چهره، مسپَر خاک این ره کآن همه

نرگس چشم و گل رخسار آل مصطفی‌ست

ای دل بی صبر من! آرام گیر اینجا دمی

کاندرین جا منزل آرامِ جان مرتضی‌ست

ای که زوّار ملایک را، جنابت مقصد است

وی که مجموع خلایق را، ضمیرت پیشواست

در حقِ باب شما آمد: عَلی بابُها

هر کجا فصلی درین باب ست، در باب شماست

هر کس از باطل، به جایی التجایی می‌کند

ز آن میان، ما را جناب آل حیدر مُلتَجیٰ‌ست

کوری چشم مخالف، من حسینی‌مذهبم

راه حق این است و، نتوانم نهفتن راه راست

ای چو دریا خشک‌لب! لب‌تشنگان رحمتیم

آب رویی دِه به ما کآب همه عالم تو راست

جوهر آب فرات از خون پاکان گشت لعل

این زمان، آن آب خونین همچنان در چشم ماست

یا امامَ المتَّقین! ما مفلسان طاعتیم

یک قبولت، صد چو ما را تا ابد برگ و نوا است

یا امامَ المسلمین! از ما عنایت وامگیر

خود تو می‌دانی که سلمان بنده‌ی آل عباست

نسبت من با شما اکنون درین ابیات نیست

مصطفی فرمود: سلمان هم ز اهل بیت ماست

دیوان سلمان ساوجی؛ به اهتمام منصور مشفق؛ چاپ 1336؛ صفحه 423 تا 426

 

خواجه شمس الدین محمد حافظ

که حضرتش بی‌نیاز از معرفی ماست؛ وفات او را 791 گفته‌اند. برخی معتقدند که او در غزلی که با مطلع "زان یار دلنوازم شکری‌ست با شکایت" در نهایت مهارت و زیبایی غزلی عاشورایی گفته است؛ آنجا که سروده سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت مرادش سر مبارک امام است و گوشه‌ی چشمی به حادثه‌ی کربلا داشته است. 

... ادامه دارد

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1027 به تاریخ 920916, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۷ آذر۱۳۹۲ساعت 19:19  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

3-    کنفرانس ادبی؛ عاشورا در آینه‌ی شعر کهن فارسی؛ مهدی شادکام اوغانی؛ قسمت دوم

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکل تایپی یا دستوری یا ... وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

عاشورا در آینه‌ی شعر کهن فارسی

... ادامه از قسمت اول

ادیب صابر ترمذی

او نیز معاصر سلطان سنجر است و اهل بخارا؛ او شیعه‌ی 12 امامی بوده است. وفات وی به سال 546 بوده است. او درباره‌ی امام حسین و واقعه‌ی کربلا سروده است:

به کربلا چو دهان حسین از او نچشید

همی‌دهند زبان‌ها یزید را دشنام

در غزلی نیز:

آن عهد و وفای ما کجا شد

از هر دو دلت چرا جدا شد؟

دی عادت تو همه وفا بود

امروز چرا همه جفا شد؟

بر لشگر حُسن پادشاهی

چونین شود آنک پادشا شد

تا تو بشدی، بشد قرارم

معلوم نمی‌شود کجا شد

هجران تو دشت کربلا بود

رو حصّه‌ی من همه بلا شد

وز خون دو دیده رویم {ن و: اینک}

چون حلق شهید کربلا شد

دیوان ادیب صابر ترمذی؛ تصحیح محمد علی ناصح؛ تهران؛ بی‌تا

 

امیر قوامی رازی

او از شاعران بزرگ ری است؛ او مداح قوام الملک یمین الدین طغرایی بوده و تخلص خویش را نیز از نام او گرفته است. از میان شاعران زبان فارسی او اولین شاعری‌ست که در اشعار خود صراحتی به شیعه‌ی دوازده امامی بودن خویش اعتراف و تصریح نموده است. وفات او به سال 560 هجری به ثبت رسیده است. دیوان اشعارش توسط مرحوم میر جلال الدین حسینی ارموی تصحیح و به چاپ رسیده است. او در رثای سید‌الشهدا این‌گونه سروده است:

روز دهم ز ماه محرم به کربلا

ظلمی صریح رفت بر اولاد مصطفی

هرگز مباد روز چو عاشور در جهان

کان روز بود قتل شهیدان کربلا

آن تشنگان آل محمد اسیروار

بر دشت کربلا به بلا گشته مبتلا

اطفال و عورتان پیمبر برهنه‌تن

از پرده‌ی رضا همه افتاده بر قضا

فرزند مصطفی و جگر گوشه‌ی رسول

سر بر سنان و بدن بر سر ملا

عریان بمانْد پردگیان سرای وحی

مقتول گشته شاه سراپرده‌ی عبا

قتل حسین و بردگی اهل بیت او

هست اعتبار و موعظه‌ی ما و غیر ما

هر گه که یادم آید از آن سیّد شهید

عیشم شود منغّض و عمرم شود هبا

در آرزوی آبْ چنوئی بداد جان

لعنت برین جهان ِ به نفرین ِ بی وفا

آن روزها که بود در آن شوم جایگاه

مانده چو مرغ در قفس از خوفْ بی رجا

با هر کسی همی {ن و: به} تلطف حدیث کرد

آن سید کریم نکو‌خلق خوش‌لقا

تا آن شبی که روز دگر بود قتل او

می‌دادشان نوید و همی گفتشان ثنا

گویند کین قدر شب عاشور گفته بود

آمد شب وداع چو تاریک شد هوا

روز دگر چنان که شنیدی مصاف کرد

حاضر شده ز پیش و پس، اعدا و اولیا

این‌ها به آب تشنه و ایشان به خون‌شان

از مِهر سیر گشته و از کینه ناشتا

بر قهر خاندان نبودت {ن و: نبوّت} کشیده تیغ

تا چون کنندشان به جفا سر ز تن جدا

میر و امام شرع حسین علی که بود؟

خورشید آسمان هدی، شاه اوصیا

از چپّ و راست حمله همی‌کرد چون پدر

تا بود در تنش نفسی و رگی به جا

خویش و تبار او شده از پیش او شهید

فرد و وحید مانده در آن موضع کربلا {ن و: بلا}

افتاده غلغل ملکوت اندر آسمان

برداشته حجاب افق امر کبریا

بر خلد منقطع شده انفاس حور عین

بر عرض مضطرب شده چون جنبش سما

زهرا و مصطفی و علی سوخته ز درد

ماتم‌سرایْ ساخته بر سدره منتها

او در میان آن همه تیغ و سنان و تیر

دانی که جان و جگر خون شود مرا ؟

دیوان امیر قوامی رازی؛ تصحیح جلال الدین حسینی ارموی؛ تهران 1334؛ صفحات 125 تا 128

این قصیده بلند از این بیت به بعد هم ادامه دارد که ما تا همین جا بسنده کردیم.

 

رشید الدین وطواط

وفات وی را 573 ذکر کرده‌اند؛ وی در ضمن قصیده‌ مدیحه‌ای اینگونه سروده است:

در فوت من مکوش مبادا ز حبّ فضل

وقت تسحری {ن و: تحسّری} بود از فوت من تو را

در خون من مشو که به خون شسته‌ام دو رخ

بی تو به حقّ خون شهیدان کربلا

دیوان رشید الدین وطواط؛ تصحیح سعید نفیسی تهران؛ 1339؛ صفحه 8

 

فلکی شروانی

وفات وی را 577 ذکر کرده‌اند؛ او شاعری‌ست که منقول است تمایلات شیعی شدید داشته و همین امر باعث خشم شروان‌شاه بر او شده و به همین علت مدتی را در زندان به سر برده، او در ضمن ِ قصیده‌ای که از زندان برای شروان‌شاه فرستاده این‌گونه سروده است:

به نور روضه‌ی سید، به خاک مشهد حیدر

به سنگ خانه‌ی کعبه، به آب چشمه‌ی زمزم

به آب چشم اسیران اهل بیت پیغمبر

به خون پاک شهیدان عشر ماه محرم

دیوان فلکی شروانی؛ به اهتمام طاهر شهاب؛ تهران؛ صفحه 9 و 47

 

جمال الدین محمد اصفهانی

وفات او را 588 گفته‌اند، او پدر کمال‌الدین اسماعیل معروف است؛ وی با وجود اینکه حنفی‌مذهب بوده تمایلاتی هم به سمت شیعه داشته دلیل بر این مدعا اشعاری‌ست که او در مدح اهل بیت و واقعه کربلا سروده. از آن جمله می‌توان به نمونه زیر اشاره کرد:

او در این ابیات با طعنه‌ای که به آب می‌زند، اشاره‌ای می‌کند به لب‌تشنگی اصحاب کربلا.

پیوسته در حمایت او لشگر بلا

همواره در رعایت او اهل روستا

مقصود جستجوی سکندر به شرق و غرب

مطلوب آرزوی شهیدان کربلا

گاهی دهد به تیغ زبان رونق سخن

گاهی زبان تیغ بدو یا بدان جلا

دیوان جمال الدین محمد اصفهانی؛ تصحیح حسن وحید دستگردی؛ تهران 1341؛ صفحه 294

 

ظهیر الدین فاریابی

وفات او را 598 گفته‌اند؛ دیوان اشعار او در نهایت حلاوت سخن و ملاحت معناست؛ محققین و تذکره‌نویسان مذهب وی را شیعه‌ی اثنی عشری می‌دانند و شاهد ادعای خویش را هم ابیاتی از او می‌آورند. وی در آن اشاره به حضرت رضا (ع) کرده  و از آن‌جا که می‌دانیم بر اساس تقسیمات مذاهب گروهی که به امامت امام رضا استوارند و مومن، یقینا از گستره‌ی انشعابات شیعی دورند و امامان را بر اساس نقل رسول دوازده‌گانه از امیرالمومنین تا حضرت غایب (عج) می‌دانند، زیرا آخرین انشعاب در میان شیعیان بر سر جانشینی امام صادق (ع) بود که اسماعیلیه معتقدند بعد از ایشان اسماعیل فرزند بزرگ امام صادق، امام بعدی‌ست حال آنکه اسماعیل در زمان حیات امام صادق (ع) از دنیا رفته. همه این شواهد تایید می‌کند که او را شیعه‌ی 12 امامی بدانیم. ابیات دلبرای زیر بخشی از اشعار اویند درباره‌ی امام حسین و واقعه‌ی کربلا:

ای ظهیر از گور نقبی می‌زنم تا کربلا

می‌روم گریان به پابوس حسین تشنه‌لب

و

بس که چشم غم سرشکم با بلا آمیخته‌ست

خاک من دارد شرف مانند خاک کربلا

دیوان ظهیر فاریابی؛ به اهتمام هاشم رضی؛ تهران؛ بی‌تا؛ صفحه 187 و 280

 

شیخ فرید الدین عطار نیشابوری

قتل وی را 627 در خلال حمله‌ی مغولان به نیشابور گزارش کرده‌اند. او در مثنوی‌ای درباره‌ی امام حسین علیه‌السلام گفته است:

کیست حق را و پیمبر را ولی؟

آن حسن سیرت، حسین بن علی

آفتاب آسمان معرفت

آن محمّد صورت و حیدر صفت

نُه فلک را تا ابد مخدوم بود

زان که او سلطان دَه معصوم بود

قرَّة العین امام مجتبی

شاهدِ زهرا، شهید کربلا

تشنه، او را دشنه آغشته به خون

نیم کشته گشته، سرگشته به خون

آن چنان سر خود که بُرَّد بی‌دریغ؟

کافتاب از درد آن شد زیر میغ

گیسوی او تا به خون آلوده شد

خون گردون از شفق پالوده شد

کی کنند این کافران با این همه

کو محمّد؟ کو علی؟ کو فاطمه؟

صد هزاران جان پاک انبیا

صف زده بینم به خاک کربلا

در تموز کربلا، تشنه‌جگر

سربُریدندنش، چه باشد زین بتر؟

با جگر گوشه‌یْ پیمبر این کنند

وانگهی دعوی داد و دین کنند!

کفرم آید، هر که این را دین شمرد

قطع باد از بُن زفانی کاین شمرد

هر که در رویی چنین، آورد تیغ

لعنتم از حق بدو آید دریغ

کاشکی، ای من سگ هندوی او

کمترین سگ بودمی در کوی او

یا در آن تشویر، آبی گشتمی

در جگر او را شرابی گشتمی

... ادامه دارد

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1026 به تاریخ 920909, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۰ آذر۱۳۹۲ساعت 18:58  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

3-    کنفرانس ادبی؛ عاشورا در آینه‌ی شعر کهن فارسی؛ مهدی شادکام اوغانی؛ قسمت اول

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکل تایپی یا دستوری یا ... وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

عاشورا در آینه‌ی شعر کهن فارسی

ادبیات در هر سرزمینی با در نظر گرفتن اقلیم و بافت اجتماعی و ساختاری هر جامعه‌ای بی‌شک به عنوان آیینه‌ی افکار، باورها و گرایش‌های آن قوم و زبان گویای هنر و اندیشه‌ی آن سرزمین مطرح است و بستری‌ست برای ماندگارسازی گونه‌ای از دغدغه‌های بشر که شایستگی ماندگاری و حضور دائم اجتماعی را دارند. از میان گونه‌های رایج ادبیات، زبان شعر صریح‌ترین؛ خوش‌لهجه‌ترین و خوش‌آهنگ‌ترین و در بسیاری از موارد ماندگارترین حضور ادبی را در بطن و ذهن مردم هر کشوری دارا می‌باشد.  حضور شعر در بافت ذهنی مردم، نشانه‌ی بارزی‌ست از حضور مداوم و بی‌واسطه‌ی ادبیات - حال چه به صورت شفاهی، چه مکتوب -  در درون‌مایه‌ها و ساختار زندگی فردی - اجتماعی افراد یک عصر و جامعه. همین که گذشتگان بسیاری از حوادث را به صورت شعر درمی‌آوردند یا تواریخ را منظوم می‌ساختند یا بسیاری از بزرگان و عرفا و حتی مردم عادی کوچه و بازار شعر را چاشنی کلام خویش می‌ساختند، خود بهترین دلیل این مدعاست.

باید به این موضوع توجه داشت که ساحت ادبیات و خصوصا شعر؛ یک الگوی مشخص و فراملیتی از تمام ملت‌ها دارد که هر ملتی با در نظر گرفتن ظرف بومی خود، با استفاده از واژه‌های زبانی خویش و قوّه‌ی زیبایی‌شناسی و تخیل برخواسته از درون‌مایه‌های سنتی و عرفی - اجتماعی خود و جهان‌شناسی خاص خود، این الگو را ملی و بومی می‌سازد و درونی می‌کند.

از همین روست که هم در متون فرنگی و هم در زبان فارسی یا حتی عربی و سایر زبان‌های دنیا قالب و صورتی از ادبیات را می‌یابیم که به شعر عاشقانه، تعلیمی یا تادیبی، عرفانی، اجتماعی، مراثی و ... معروف‌اند و الزاما این گونه نیست که این گونه‌ها تحت تاثیر هم یا تقلید از هم باشند بلکه ادبیات هر ملتی جدای از ادبیات سایر ملت‌هاست و صد البته با حفظ اصالت خود و در عین حال در کنار هم ادبیات جهان را می‌سازند.

عاشقانه‌های هر ملت عموما برخواسته از عمق دلبستگی‌های آن قوم است و ممکن است ماهوی {ن و: ماهواً} با دلبستگی‌های سایر ملت‌ها فرق داشته باشد. همین وجه ممیز درباره تعلیمیات، اجتماعیات، عرفانیات و مراثی هر ملتی قابل تعریف است. ناگفته نگذریم که در مللی که به واسطه‌ی پیوندهای خونی و نژادی مثل اعراب و اسلاوها و یا به واسطه‌ی فرهنگی و تمدنی مثل ایران و تاجیکستان و افغانستان و سایر کشورهای فارسی زبان و یا به واسطه‌ی اشتراک مذهبی مثل کشورهای اسلامی، مسیحی یا مومنان به سایر ادیان و یا حتی در بدترین حالت بر اثر استیلای فرهنگی - نظامی قوم حاکم بر مردمی مغلوب، ممکن است وقایع، اساطیر، مفاهیم، درون‌مایه‌ها یا حتی اِلمانی خاصی وجود داشته باشد که به واسطه‌ی همین اشتراک یا حتی استیلا مرجع پرداخت و پردازش و دستمایه‌ی شعری شاعرانی از تمام این کشورهای مشترک باشد. برای نمونه دقت کنید به داستان لیلی و مجنون که با وجود اصالت عربی و پرداخت شعرای بزرگ عرب به این حکایت به واسطه‌ی مراودات فرهنگی کشورهای اسلامی و قرار گرفتن ایران در قلمرو حکومت اسلامی وارد ادبیات فارسی شده و شاعران فارسی به آن پرداخته‌اند و نظامی آن را به اوج زیبایی و دلنشینی خود رساند.

با در نظر گرفتن مقدمه‌ی بالا؛ علت چرایی حضور «قیام عاشورا» در ادبیات فارسی و خصوصا شعر فارسی و پرداخت نزدیک به هزار ساله به آن در شعر فارسی، تا جایی که در گذشته زیر بنای گونه‌ی جدیدی از شعر قرار می‌گیرد تحت عنوان «مراثی» - هر چند که مراثی مطلق در ذکر مصیبت عاشورا نیستند و شاعران به نوبه مثلا در مرگ کسان دیگری هم مرثیه دارند - مشخص است. این گونه‌ی ادبی در ادبیات معاصر نیز تحت عنوان مشخص ادبیات عاشورایی و شعر عاشورایی تقسیم مطلق می‌شود که موضوع بحث ما نیست و خود به تفضیل مجال دیگری می‌طلبد.

ورود حماسه‌ی کربلا به حیطه‌ی شعر، یقینا یکی از عوامل ماندگاری و پایایی نهضت عاشوراست، چرا که حضور پُررنگ شعر در روایت ماجرا و قالب نافذ مرثیه در سوگ‌داشت ماجرا از سویی پیونددهنده‌ی میان عواطف و دل‌های سوخته و حقیقت ماجرای ظهر عاشوراست و از سوی دیگر به نوبه‌ی خود باعث غنا و اعتلای اشعار و مراثی‌ست.

ادبیات عاشورایی، از غنی‌ترین و حماسی‌ترین ذخایر فکری و احساسی شیعی است و برخی از شاعران نیز تمامت شهرت خویش را مدیون همین ذخیره‌ی فکری - احساسی شیعی‌اند که مشخص‌ترین ایشان محتشم کاشانی ست که با تصویر کشیدن و توصیف واقعه‌ی عاشورا و سرایش ترکیب‌بند معروف «باز این چه شورش است...» امروزه معروف‌ترین شاعر شعر عاشورایی از ابتدا تا زمان حال است.

از سوی دیگر شاعران شیعی پرداختن به واقعه‌ی عاشورا را بر خود فرض می‌دانند و این جدای از محبت حضرت سید الشهدا یقینا ریشه در تایید و تشویق و سفارش حضرات ائمه معصومین دارد در به تصویر کشیدن و احیای همیشگی ظلمی که به ناحق بر امامشان رفته و مظلومیت حضرت حسین.

راویان سقه‌ی شیعی نمونه‌های زیادی از این سفارشات و روایات حضرات معصومین را در این مهم نقل کرده‌اند که ما در اینجا به ذکر یک نمونه آن بسنده می‌کنیم. شیخ طوسی در کتاب رجال صفحه 289 از امام صادق (ع) نقل می‌کند که فرمودند: «ما من احد قال فی الحسین شعراً فبکی و ابکی به الا اوجب الله تعالی له الجنه و غفرله؛ هیچ کس نیست که درباره امام حسین (ع) شعری بگوید و بگرید و بگریاند، مگر آنکه خداوند جل جلاله بهشت را بر او واجب کند و او را بیامرزد.»

مراثی و اشعار عاشورایی عموما از دیدگاه درون‌مایه و ساختاری به دو دسته‌ی مشخص قابل تقسیم هستند، دسته‌ی اول با پرداختن به جنبه‌ی تاریخی، روحی و عاطفی ماجرا با سرایش سوزناک‌ترین مراثی ظهر عاشورا، عواطف خویش را مصروف سوگواره‌نگاری و مقتل‌نگاری منظوم کرده‌اند و خواننده را با دریای مواجی از عواطف، غلیان‌کرده و داغدار و مصیبت‌زده باقی می‌گذارند که اینگونه مراثی بیشتر و نه صد در صد در میان اشعار متقدمین شایع‌تر است که البته استثنائاتی هم دارند.

دسته‌ی دوم گروهی‌اند که کاربردی‌تر، اجتماعی‌تر و حماسی‌تر عمل می‌کنند و حتی با نگاهی منتقدانه به نقد نگاه صرفا سوگوارانه و گریه‌آمیز به واقعه می‌پردازند. اینان یقینا با در نظر گرفتن ظلم ناحق و مظلومیت حضرت حسین (ع) ماجرا را بیشتر از زاویه‌ی ظلم‌ستیزی، حرکت مصلحانه و انقلابی حضرت و در نهایت عاقبت کار می‌نگرند. این زاویه که بیشتر در میان شعرای متاخر دیده می‌شود تمام تلاش خود را می‌کند ورای به شعر کشیدن «در کربلا چه شد؟»، به «چرا رُخ دادن ماجرا» یا «چرایی شدن حادثه کربلا» بپردازد و شعر خود را با اهرم واقعه کربلا تبدیل کند به مانیفستی برای حرکت‌های انقلابی و ظلم‌ستیزی، چرا که شاعر از همین مَنظَر است که به واقعه می‌نگرد.

در نگاه دسته‌ی دوم شعر عاشورایی در واقع تبدیل می‌شود موتور محرکی برای مبارزه و قد علم کردن در برابر هر ظالمی و دفاع از هر مظلومی و به غلیان کشیدن حس ایثار و دفاع از حقیقت و روحیه مبارزه و حتی نقد یاران نیمه‌راه.

به این نمونه دقت کنید :

ما در ره عشق نقض پیمان نکنیم

گر جان طلبد دریغ از جان نکنیم

دنیا اگر از یزید لبریز شود

ما پشت به سالار شهیدان نکنیم

سید حسن حسینی

حضور امام حسین و قیام عاشورا به‌عنوان یکی از فاکتورهای اصلی شعر آئینی و مذهبی و شیعی فارسی و عربی دارای پیشینه‌ی طولانی‌ست و شاعران بسیاری از هر دو زبان، شعر شیعی و مشخصا شعر عاشورایی دارند که برخی از ایشان در زبان عربی عبارتند از: دعبل خزایی؛ که حضرت امام رضا علیه آلاف تحیه و ثنا او را سفارش و فرمان به سرایش شعر برای حضرت حسین سلام الله علیه فرمود. روایت حضرت رضا در بسیاری از کتب سقه‌ی شیعی موجود است به عنوان مثال ما بسنده می‌کنیم به نقل روایت از کتاب جامع الاحادیث الشیعه  جلد 12 صفحه 567. حضرت به دعبل می‌فرمایند : «یا دِعبِلُ! اِرثِ الحسین (ع) فـَاَنـْتَ نـاصـِرُنا و ما دِحـُنا ما دُمْتَ حَیاً، فَلا تُقَصِّر عَنْ نَصْرنا مَا اسْتَطَعْتَ / ای دعبل! برای حسین بن علی مرثیه بگو، چرا که تو تا زنده‌ای، یاور ما و ستایشگر مایی. پس از یاری ما کوتاهی نکن.»

از سایر شاعران عرب می‌توان به ابن رومی، ابوفراس همدانی، ابن عباد، مهیار دیلمی، سید رضی و سید مرتضی اشاره کرد و از میان شاعران گذشته فارسی که موضوع بحث این مقاله‌اند می‌توان از رودکی سمرقندی (متولّد 329 ه‍. ق)، ابوالحسن شهید بلخی (متولّد 325 ه‍. ق)، ابوطیّب محمّد مُصعبی (سده‌ی چهارم)، ابوشکور بلخی (سده‌ی چهارم)، ابومنصور محمّد دقیقی (مـتـولّد 368 ه‍. ق)، ابوبکر محمّد خسروی (سده‌ی چهارم)، حکیم ابوالقاسم فردوسی (329 ـ 411)، محمّد عبده (متوفّی 483 ه‍. ق)، ابوالحسن علی فرّخی سیستانی (متوفّی 429 ه‍. ق)، عنصری (متولّد 431 ه‍. ق)، ابونظر عسجدی مروزی (اوایل سده‌ی پنجم)، مسعود غزنوی (نیمه اوّل سده‌ی پنجم)، عیّوقی (نیمه اوّل سده‌ی پنجم)، ابوسعید ابوالخیر میهنه‌ای (357 ـ 440)، فخرالدّین اسعد گرگانی (نیمه‌ی اوّل سده‌ی پنجم)، بابا طاهر عریان (متوفّی 410 ه‍. ق)، حکیم ناصرخسرو قـبـادیـانـی (394 ـ 481)، حـکـیـم سـنائی غزنوی (سده‌ی پنجم و ششم)، عبدالواسع جبلّی (مـتـوفـّی 555 ه‍. ق)، بـدرالدّیـن قوامی رازی (سده ششم)، سوزنی سمرقندی (متوفّی 562 ه‍. ق)، رشیدالدّین وطواط (متوفّی 573 ه‍. ق)، اثیرالدّین اخسیکتی (متوفّی 577 ه‍. ق)، اوحـدالدّین محمّد انوری (متوفّی 583 ه‍. ق)، حکیم نظامی گنجوی (متوفّی 614 ه‍. ق)، حکیم خاقانی شروانی (متوفّی 595 ه‍. ق)، عطّار نیشابوری (متوفّی 627 ه‍. ق)، کمال الدّین اسماعیل اصفهانی (مـقتول بـه سال 635 ه‍. ق)، جمال‌الدّین عبدالرّزاق اصفهانی (سده‌ی هفتم)، شیخ فخرالدّین عراقی (688 ـ 610)، سیف فرغانی (سده‌ی هفتم و هشتم)، امیر خسرو دهـلوی (651 ـ 725)، جـلال‌الدّیـن مـحـمـّد مـولوی (مـتوفّی 672 ه‍. ق)، رکن‌الدّین اوحدی مـراغه‌ای (سده‌ی هشتم)، کمال‌الدّیـن محمود خواجوی کرمانی (689 ـ 753)، ابن یمین فریومدی (685)، جمال‌الدّیـن سلمان ساوجی (متوفّی 778 ه‍. ق)، شمس‌الدین محمّد حافظ شیرازی (مـتـوفـّی 791 ه‍. ق)، نـعـمة‌اللّه ولی (730 ـ 834)، ابن حسام خوسفی (متوفّی 875 ه‍. ق)، نورالدّین عبدالرّحمن جامی، (817 ـ 898) محتشم کاشانی (متوفی 996ه.ق)، صائب تبریزی (متوفی 1081ه.ق) و بسیاری از شاعران دیگر که به خاطر اطاله‌ی مطلب از ذکر نام و نمونه‌ی اشعارشان در این مجال کوتاه خودداری می‌کنیم، اما حق‌شان در گسترش ادبیات عاشورایی کاملا شناخته شده و محفوظ است و اجرشان معلوم. 

از سه قرن اولیه‌ی شعر فارسی، شعری را که به صراحت درباره‌ی قیام عاشورا و شخص امام باشد نمی‌توانیم استخراج کنیم و این به این خاطر است که شاعران به خاطر وجود حکومت‌های ظالم و عموما دشمن اهل بیت بیشتر از ترس جان در حالت تقیه بودند و یا با تمام ارادتشان به ساحت حضرت حسین ابدا شعری نسرودند یا بر سنت تقیه اشارات مستقیمی بر حضرت یا حادثه ابدا ندارند.

متاسفانه تا اوایل سده‌ی چهارم حتّی اجازه عزاداری عمومی در سوگ سالار شهیدان و سایر شـهـدای کـربـلا بـه شیعیان داده نمی‌شد و به خاطر حاکمیت فرمانروایان سنّی‌مذهب در جای جای ایـران و سختگیری‌های متعصّبانه‌ی آنان و در تقیه به سر بردن شیعیان، شعرای شیعی‌مذهب از بیم جان، سکوت می‌کنند. به همین دلیل از پیشینه‌ی شعر عاشورا در سه سده‌ی آغازین هجری نمی‌توان مطلبی ارایه کـرد. ولی با روی کار آمدن سـلسـله‌ی آل بویه خصوصاً ایـّام حکمرانی معزّالدّوله احمد بن بویه 320 ـ 356 بر عراق و خـوزسـتـان و فارس و کرمان. به خاطر ارادت دیرپای این دودمان ایرانی‌نـژاد بـه اهل بیت، سیاست کارگزاران حکومتی در ایران به نفع شیعه رقم خورد و با رواج تدریجی مذهب تشیّع، ادب عـاشورا نیز از نـیمه‌ی دوّم سده‌ی چهارم به تدریج فصل ممتازی از تاریخ ادبیات ایران را به خود اختصاص داد.

بـر اساس مدارک متقن تاریخی، معزّالدّوله دیلمی فرمان داد تا برای اوّلین بار در روز عاشورای سال 352 ه‍. ق مراسم عزاداری حسینی به صورت آشـکـار و عزاداری عمومی و فراگیر در ایالات تحت سیطره‌ی او انجام پذیرد،  وی در روز عاشورای سال 352 ه‍. ق خود موی پریشان ساخت  و لطمه بـر سـر و صورت زنان، بر قتل حسین بن علی (ع) شیون کرد و مردم را نیز امر به این مهم کرد. این اوّلین بار بود که در ملا عام در بغداد بر مصیبت شهادت حسین بن علی (ع) نوحه کردند و این سنت دیلمیان شصت سال دوام داشت تا اینکه از زمـان سـلجـوقـیـان 700 ـ 429 سوگواری بـرای خاندان رسول اکرم (ص) و خاصه حضرت سید‌الشهدا عمومی شد و در این زمان و پس از این زمان است که سنت تقیه از میان شاعران شیعی برداشته می‌شود و ایشان قادر می‌گردند که بدون تقیه و ترس و جان از مصیبت بزرگ کربلا در اشعارشان بگویند و بسرایند.

به ظن قریب به یقین ابوالحسن مجدالدّین کسائی مَرْوزی متولّد 341 ه‍. ق، یعنی سالیانی چند پس از اتمام دوران تقیه و در عصر دیالمه، نخستین شاعر فارسی زبان شیعی باشد که سوگ‌سروده او در مراثی حضرت سید‌الشّهدا و اصحاب ظهر عاشورا به صورت  شعر مکتوب به ثبت رسیده است و از این روی او را آغازگر این حرکت در شعر فارسی می‌دانند. هر چند این شعر کسایی از پختگی و ساختارمندی و غنای مفهومی مقبولی برخوردار نیست اما به نوبه‌ی خود به خاطر بحث همین اولین بودن درخور توجه و تحسین است. به ابیاتی از مرثیه او دقت کنید:

باد صبا درآمد، فردوس گشت صحرا

آراست بوستان را نیسان به فرش دیبا

دست از جهان بشویم، عزّ و شرف نجویم

مدح و غزل نگویم، مقتل کنم تقاضا

میراث مصطفی را، فرزند مرتضی را

مقتول کربلا را، تازه کنم تولاّ

آن میرِ سربریده، در خاک خوابُنیده

از آب ناچشیده، گشته اسیر غوغا

تخمِ جهانِ بی بَر، این است و زین فزون‌تر

کهتر، عدوی مِهتر! نادان عدوی دانا

بر مقتل، ای کسائی! بُرهان همی نمایی

گر هم برین بپایی، بی خار گشت خرما

تا زنده‌ای چنین کن، دل‌های ما حزین کن

پیوسته آفرین کن بر اهل بیت زهرا

از میان شاعران مطرح شده‌ی بالا، با وجود اتفاق نظر بودن {ن و: داشتن} برخی از تذکره‌نویسان بر شیعه بودن و یا گرایشات شیعی داشتن تعدادی از نامبردگان بالا دارند؛ به همان دلیل ِتقیه در میان آثارشان اشاره‌ی مستقیمی به مصیبت شهادت حضرت سیدالشهدا نمی‌یابیم، در عوض با روی کار آمدن آل بویه و برداشتن تقیه، شاعران کوشیدند تا این خلا را در اشعار خویش جبران کنند از همین رو سرودن درباره‌ی کربلا به طور رسمی، گونه‌ای از مراثی شاعران قرون بعدی شعر فارسی، تبدیل شد و ما در قرون 6 - 7 - 8 که عصر و قرون طلایی ادبیات فارسی است شاهد نمونه‌های بسیار ارزنده و والایی در زمینه مرثیه شهادت امام حسین و شعر عاشورایی هستیم تا جایی که در زمان محتشم حوالی قرن 10 محتشم کاشانی آن را به تمامی به اوج خود می‌رساند و تا امروز همچنان ترکیب‌بند "باز این چه شورش است" محتشم بر بلندای ادبیات عاشورایی می‌درخشد و استوار ایستاده است. در ادامه‌ی مقاله به ذکر نمونه‌ی اشعار شاعران نامبرده می‌پردازیم تا حق عنوان مقاله را که «امام حسین و قیام عاشورا در آینه‌ی شعر گذشته فارسی» است را به جای آوریم.

اشعاری که متاسفانه به دلیل قطع شدن ارتباط مردم با عقبه‌ی عظیم شعری - فرهنگی خویش گاهی تا سر حد نابودی و فراموشی جمعی نیز پیش رفته‌اند؛ اما از آن‌جا که جزیی از وجود فرهنگی ما محسوب می‌شوند هر چند محجور، باقی‌اند و برقرار و این شاید از نارسایی‌های عصر ماشینیسم و زندگی‌های مدرن باشد که حتی فرصت نمی‌کنیم پشت سرمان را نگاه کنیم و به این عقبه‌ی عظیم فرهنگی مباهات کنیم. بسیاری از این نمونه‌ها یقینا جزو قوی‌ترین مراثی‌اند؛ ولی با این وجود هنوز به متن جامعه امروزی راه نیافته‌اند و هنوز محجورند. نمونه‌هایی که با وجود قدرتمندی در ترکیبات و سرایش‌شان به نظر نمی‌آیند و نیامدند.

{ن و: اگر} به نمونه‌هایی که ما از میان حجم بسیار مراثی زبان فارسی خاصه درباره‌ی امام حسین انتخاب کرده‌ایم و آورده‌ایم دقت کنید، دقت و قدرت شعرا را در سرایش خواهید دید. در انتخاب شاعران هیچ ملاک خاصی مثل ترتیب قرون یا اشهر الشعرا بودن شاعر در عصر خویش مد نظر نبوده و ملاک کار تنها تهیه‌ی یک جامعه آماری از میان خیل عظیم شاعران فارسی بوده که متاسفانه شعرشان و مراثی‌شان در رثای حضرت سیدالشهدا کمتر شنیده شده.

با در نظر گرفتن این پیش‌فرض به ذکر نمونه‌ها می‌پردازیم:

سنایی غزنوی

پس از کسایی مروزی (مـتـولّد 341 ه‍. ق) باید از حکیم سنائی غزنوی شاعر عارف و پُرآوازه‌ی شیعـی سـده‌ی پنجم و ششم نام برد، که به این مهم همّت گماشته و ده‌ها بیت از کتاب معروف خود یعنی همان حـدیـقـة‌الحـقـیقه و شریعة‌الطریقه را سوگ‌سروده‌هایی در رثای حضرت امام حسین پرداخته است:                    

پسر مرتضی، امیر حسین

که چنویی نبود در کونین

اصل و فرعش همه وفا و صفا

عفو و خشمش همه سکون و رضا

حبَّذا کربلا و آن تعظیم

کز بهشت آوَرَد به خلق، نسیم

و آن تنِ سر بریده در گِل و خاک

و آن عزیزان به تیغ، دل‌ها چاک

و آن چنان ظالمان بَدکردار

کرده بر ظلم خویشتن، اصرار

حدیقه الحدیقه سنائی غزنوی؛ به تصحیح مدرّس رضوی؛ صفحه 266

 

عمعق بخارایی

او از شاعران معروف قرن ششم و معاصر سلطان سنجر بوده است. وفات وی به سال 543 بوده است. او درباره‌ی واقعه‌ی کربلا سروده است:

به اهل قبله بر از کافران رسید آن ظلم

کز آتش و تف خورشید روی‌بسته گیاست

سواد ساحت فرغانه‌ی بهشت آیین

چو کربلا همه آثار مشهد شهداست

کز آب چشم اسیران و موج خون شهید

نبات‌هاش تبر و خون و خاک‌هاش حناست

دیوان عمعق بخارایی؛ تصحیح مرحوم نفیسی؛ تهران 1339؛ صفحه 81

... ادامه دارد

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1025 به تاریخ 920902, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  یکشنبه ۳ آذر۱۳۹۲ساعت 19:37  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

3-    کنفرانس ادبی؛ آیین نگارش، نگارش 3، ساده‌نویسی مصدرها، محمدکاظم کاظمی

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکل تایپی یا دستوری یا ... وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

نگارش 3

ساده‌نویسی مصدرها

یکی از بلاهایی که بر سر هر زبانی می‌آید، این است که به مرور زمان‌، دقت مردم در معنی واژگان کم می‌شود و آنها واژگانی با معانی نزدیک به هم را به جای هم به کار می‌برند. انسان وقتی یک واژه‌، به ویژه یک واژه‌ی ترکیبی را می‌سازد، از کنار هم چیدن این کلمات‌، معنی خاصی را در نظر دارد. مثلاً وقتی مصدر «قرارگرفتن‌» ساخته می‌شود، به نوعی معنی «قرار» در آن مضمر است‌. یعنی چیزی که در آن‌، حرکت و جنبشی متصور است‌، در جایی از حرکت باز می‌ایستد. مثلاً می‌توان گفت «سربازان‌، تفنگها را بر شانه قرار دادند.»

ولی به مرور زمان‌، این مصدر آن‌قدر در معنای «ایستادن‌» برای ما عادی شده که در کاربرد آن‌، کمتر متوجه این ظرافت می‌شویم و «قرارگرفتن‌» را برای چیزهایی به کار می‌بندیم که اصلاً حرکتی در آنها قابل تصور نیست‌، تا «قرار»ی در کار باشد. مثلاً می‌نویسیم‌: «شهر بامیان در ارتفاعات کوههای بابا قرار گرفته است‌.» در حالی که به‌راحتی می‌توان گفت «شهر بامیان در ارتفاعات کوههای بابا است‌.»

بدتر از این‌، کاربرد «مورد چیزی قراردادن‌» یا «تحت چیزی قرار دادن‌» است‌، مثلاً در این چند عبارت از نوشته‌هایی که برای ویرایش در اختیارم بوده‌است‌.

1. باید... این حرکت به فال نیک گرفته شده‌، مورد تشویق قرار داده شود.

2. آنها را در جریان رسیدگی به جنایتهای صورت گرفته قرار می‌داد.

3. چندتن از حکام دولت خود را در قلعه‌های خویش محبوس ساختند که از طرف شورشیان قلعه‌هاشان تحت محاصره قرار گرفته شد.

ما گاهی از این روی‌، محتاج «مورد... قراردادن‌» و «تحت‌... قراردادن‌» می‌شویم که جمله‌ها را به شکل مجهول می‌نویسیم و این خوب نیست‌. می‌توان آنها را به صورت معلوم نوشت‌; که هم ساده‌تر و زنده‌تر باشند، و هم نیازمند این کارها نشویم‌.

چرا می‌گویم زنده‌تر؟ چون در جمله‌ی معلوم‌، پای فاعل به میان می‌آید و حضور انسان پررنگ‌تر می‌شود. همین حضور انسان‌، عبارت را زنده می‌کند. مثلاً می‌توان گفت «همه اموالم از سوی دزدان مورد سرقت قرار گرفت‌.» و نیز می‌توان گفت «دزدان‌، همه اموالم را سرقت کردند.» و جمله‌ی دوم‌، البته زنده‌تر و پویاتر است‌، چون دزدان در محوریت آمده‌اند. البته اگر تأکید بر روی اموال باشد، باید جمله را مجهول ساخت‌، وگرنه ضرورتی ندارد. به هر حال‌، من آن عبارتهای دوستان را بدین‌گونه بازسازی می‌کنم‌:

1. باید... این حرکت را به فال نیک گرفت و تشویق کرد.

2. آنها را در جریان رسیدگی به جنایتهای صورت‌گرفته می‌گذاشت‌.

3. چندتن از حکام دولت خود را در قلعه‌های خویش محبوس ساختند و شورشیان آنها را در قلعه‌هایشان محاصره کردند.

این جمله‌ها، شاداب‌تر و طبیعی‌تر به نظر می‌آیند. گویا طنابی که بیهوده گره خورده بوده‌، باز شده است‌.

تاریخ درج مطلب در وبلاگ نویسنده: سه‌شنبه 15 اردیبهشت ۱۳۸۳

منبع:

وبلاگ شخصی آقای محمد کاظم کاظمی

http://mkkazemi.persianblog.ir/

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1023 به تاریخ 920818, کنفرانس ادبی, آیین نگارش, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۹ آبان۱۳۹۲ساعت 17:11  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

3-    کنفرانس ادبی؛ جایگاه علمی استاد نجف زاده؛ بهمن صباغ زاده

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکل تایپی یا دستوری یا ... وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیح می‌باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

به نام خداوند قلم

نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست

چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم

حافظ

 

جایگاه علمی استاد احمد نجف‌زاده‌ی تربتی

کسانی که پای در وادی شعر و ادبیات می‌نهند هرگز از وجود استاد و راهنما بی‌نیاز نیستند و همیشه به خضری نیاز دارند تا این محله را با همراهی او طی کنند.  استاد در فرهنگ ما جایگاهی بسیار سترگ و والا دارد و تاریخ ادبیات پُر است از توجه به جایگاه استاد، تا حدی که مقام استاد را در حد پدر و مادر دانسته‌اند و حقی که استاد بر گردن شاگرد دارد از حق پدری اگر بیشتر نباشد کمتر نیست. در شناخت‌نامه‌ی استاد نجف‌زاده به تفصیل به جایگاه استاد در شعر و ادبیات شهرستان تربت حیدریه در نیم قرن اخیر پرداختم و گفته شد که غالب دانش‌آموزانی که در این دوران در این شهر فارغ‌التحصیل شده‌اند و اکثر شاعرانی که به جلسات شعر تربت آمد و شد داشته‌اند خود را مدیون استاد نجف‌زاده می‌دانند. من هم مانند دیگر شاعران شهرستان تربت حیدریه افتخار شاگردی این بزرگ‌مرد را داشته‌ام. در حدود ده سالی که من در جلسات شنبه‌شب‌های تربت حیدریه شرکت و در محضر استاد نجف‌زاده تلمذ می‌کنم کم‌کم و به تدریج با شخصیت این استاد شریف آشنا شده‌ام و بسیار از ایشان آموخته‌ام. هر استادی و مقدم بر آن هر انسانی را می‌توان از دو جنبه اخلاقی و تخصصی مورد بررسی قرار داد. از جنبه‌ي اخلاقی استاد که هر چه بگویم کم است که در این مدت جز مهربانی و خوبی از ایشان ندیده‌ام و با وجود این که به لحاظ سن جای نوه‌اش حساب می‌شوم، به لحاظ عاطفی آن‌قدر به ایشان نزدیک هستم که به جرأت می‌توانم بگویم یکی از بهترین دوستانم است. اما آن‌چه در این مقال می‌خواهم به آن بپردازم جنبه‌ي تخصصی شخصیت استاد که همانا جایگاه والای ایشان در ادبیات است.

بهمن صباغ زاده

 

در عالم ادبیات در این مرز و بوم انسان‌های بزرگ کم نیستند و در هر استان و شهر و شهرستانی و چه بسا در هر ولایت و روستایی رد پایی از این بزرگان به چشم می‌خورد. مثلا در همین شهرستانی کوچک دوست‌داشتنی تربت حیدریه در صد سال اخیر آن‌قدر اسامی بزرگ وجود دارد که پرداختن به آن‌ها هرچند تیتروار در این مجال ممکن نیست. بعضی از این اساتید می‌روند و ادامه‌ی تحصیل می‌دهند و دکترا می‌گیرند و آن‌وقت حرف و سخن‌شان تاثیر بیشتری پیدا می‌کنند و برخی دیگر به جبر مکان و زمان از ادامه‌ی تحصیل بازمی‌مانند و نور چشم‌ها را در پای خواندن و نوشتن می‌گذارند. بعضی به شهرهای بزرگ می‌روند و فضای بیشتر و مخاطبان بیشتری می‌یابند و بیشتر دیده می‌شوند؛ و برخی در زادگاه‌شان می‌مانند و دل خوش می‌کنند به کوچه‌هایی که کودکی‌شان در آن گذشته و به تربیت شاگردان می‌پردازند و سعی دارند به جای اینکه به شهر بزرگ کوچ کنند همان شهر کوچک‌شان را بزرگ کنند. استاد نجف‌زاده‌ی ما از آن دسته است که نه شرایط زندگی به او اجازه داده دکترا بگیرد و نه راضی شده است به مشهد و تهران برود، بلکه عمر گران‌مایه را در همین آب و خاک صرف کرده است و دل‌خوشی‌اش گنجینه‌ای است از شعر و نظم و نثر فارسی که در سینه دارد و شاگردانی که در چون دانه‌های گیاه در سراسر گیتی پراکنده‌اند و همواره عشق استادشان را در دل دارند.

 

آنچه در مدت این سال‌ها از محضر استاد آموخته‌ام گسترده‌تر از این است که بتوانم راجع به آن بنویسم و چنان‌چه بنویسم هم مثنوی هفتاد من کاغذ خواهد شد. من و دیگرانی که محضر استاد را درک کرده‌ایم هر روز و هر جلسه شاهد نکته‌ها که استاد گفته‌اند و حکایت می‌کرده از تسلط استاد بر ادبیات کلاسیک و شعر معاصر بوده‌ایم.

یکی از اتفاق‌های خوبی که در سال‌های اخیر در جلسه‌ی شنبه‌شب‌ها افتاد این بود که برنامه‌ای تدوین شد و مطالب جلسات ثبت و ضبط شد. از وقتی که ثبت مطالب را به عهده گرفتم همواره قلم به دست، چشم به دهان استاد می‌دوختم و در حاشیه‌ی جلسه نکته‌هایی که استاد نجف‌زاده می‌گفت و بسیار قابل توجه و تامل بود را یادداشت‌برداری می‌کردم و به مدد همین یادداشت‌ها امروز گنجینه‌ای بسیار گران‌بها از این نکات را در دست دارم.

اولین کتابی که از تاریخ ادبیات در جلسه خوانده شد کتاب شریف گلستان اثر نفیس شیخ اجل سعدی بود که استاد نجف‌زاده غالب حکایات این کتاب را در سینه داشت و به ندرت نیاز پیدا می‌کرد که به متن کتاب رجوع کند. از این گذشته در خصوص کلمات دشوار متن که البته بر ما دشوار بود هرگز نیاز به مراجعه فرهنگ‌لغت نشد و در حین خوانش متن استاد لغات دشوار را معنی می‌کرد.

در خلال خوانش گلستان سعدی نکات و گره‌های بسیاری پیش می‌آمد که ما به دندان هم نمی‌توانستیم باز کنیم و استاد به راحتی مشکل را حل می‌کرد و  گره را می‌گشود؛ و یا در خلال خوانش داستان استاد توضیحاتی می‌داد که بسیار برای‌مان جالب بود، از قبیل زبان‌شناسی، دستور زبان فارسی، صرف و نحو عربی، علم رجال و جغرافیا و تاریخ و دیگر علومی که در خلال حکایت‌ها به آن برمی‌خوردیم. این نکات و اشارات آن‌قدر هست اگر بخواهم بنویسم باید دوباره باب به باب تمام حکایت‌ها بازنویسی شود. خلاصه... درد سرتان ندهم فرصتی شد و بهانه‌ای شد که از بین آن نکات که یادداشت کرده بودم سه مورد را با شما عزیزان در میان بگذارم تا جایگاه علمی استاد را تا حدی روشن کرده باشم. این سه مورد به لحاظ زمانی مربوط به سال‌های اخیر می‌شود که در گزارش جلسات انجمن هم ثبت شده است.

 

ا- احسان یا احصان؟

در جلسه‌ی شماره‌ی 948 به تاریخ 2/2/91 در خلال جدال مدعی با سعدی در بیان توانگری و درویشی به بخشی از روایت می‌رسیم که مدعی خطاب به سعدی می‌گوید توانگران کسانی را بر در خانه‌ی خود می‌گمارند تا از ترس اینکه کسی از ایشان چیزی نخواهند به هر که در زد بگویند کسی در خانه نیست و سعدی جواب می‌دهد:

... سگی را گر کلوخی بر سر آید

ز شادی برجَهَد کین استخوانی‌ست

وگر نعشی دو کس بر دوش گیرند

لئیم‌الطبع پندارد که خوانی‌ست

اما صاحبِ دنیا به عینِ عنایتِ حق ملحوظ است و به حلال از حرام محفوظ؛ من همانا که تقریرِ این سخن نکردم و برهان و بیان نیاوردم، انصاف از تو توقع دارم؛ هرگز دیده‌ای دستِ دعایی بر کتف بسته یا بی‌نوایی به زندان‌در نشسته یا پرده‌ی معصومی دریده یا کفی از مِعصَم بریده الا به علّت درویشی؛ شیرمردان را به حکمِ ضرورت در نقب‌ها گرفته‌اند و کعب‌ها سُفته و محتمل است آن که یکی را از درویشان نفسِ امّاره طلب کند، چو قوّتِ احسانش نباشد به عصیان مبتلا گردد که بطن و فَرْج توام‌اند، یعنی فرزندِ یک شکم‌اند، مادام که این یکی بر جای است آن دگر بر پای است...

نسخه‌ای که از روی آن می‌خواندیم تصحیح یکی از اساتید دانشگاه تهران بود که در بین اهل ادب اسمی دارد و رسمی؛ و دو نسخه‌ی دیگر هم که برای تطبیق در اختیار داشتیم اختصاص داشت به دو سعدی‌شناس برجسته درجه یک.

من روخوانی می‌کردم و قوت احسان را قوت بخشندگی معنی کردم و رد شدم و پاراگراف را تمام کردم. استاد گفت احسان به معنی فراهم بودن زمینه‌ی زناشویی است و البته معنی اصلی‌اش محکم نگاه داشتن است که از حصن می‌آید. من که قبلا متن را خوانده بودم و می‌دانستم در پاورقی احسان به معنای معمولش یعنی نیکی کردن آمده است گفتم: خیر استاد احسان با سین است و نه با صاد. استاد گفت پس در این صورت اشتباه است. به نسخه‌های دیگر مراجعه کردیم و دیدیم بله در آن نسخه‌ها هم این کلمه با سین آمده است و احسان است، نه احصان. استاد توضیح داد که طبق متن معنی‌اش این می‌شود که: احتمال دارد یکی از درویشان به خواهش نفس اماره گرفتار شود و چون امکان زن گرفتن ندارد به گناه مبتلا می‌شود ... الآخ. دیدیم که بعله! معنی چقدر روان می‌شود. بعد از وقتی به فرهنگ لغت اشاره کردم دیدم که حرف همان است که استاد نجف‌زاده در جلسه گفته و معانی احصان که در لغت‌نامه‌ها آمده است عبارت است از 1 - (مصدر) استوار گردانیدن تحکیم کردن حصار نهادن نگاه داشتن . 2 - (مصدر) پارسا گردیدن زن . 3 - شوی کردن زن . 4 - باردار شدن زن . 5 - زن کردن مرد زن خواستن مرد . 6 - حالت مرد یا زن بالغ عاقلی است که با زن یامرد آزادی بعقد دایم ازدواج کرده و با او حداقل یکبار نزدیکی طبیعی کرده باشد و امکان تکرار آن نیز برای او باشد و بار اول هم بثبوت برسد . مردی را که واجد شرایط مزبورباشد (محصن) و زنی را که چنین باشد (محصنه) گویند و زنای آنان را (زنای محصنه) خوانند.  و شک نیست که در متن ذکرشده واژه‌ی صحیح «احصان» است و نه احسان.

 

2- گنه کردن یا نگه کردن؟

دو جلسه‌ی بعد یعنی در جلسه‌ی 950 به تاریخ 16/2/91 باب هشتم که آخرین باب گلستان است را می‌خواندیم که در آداب صحبت است و رسیدیم به حکمت شماره‌ی 8 که:

رحم آوردن بر بدان، ستم است بر نيکان. عفو کردن از ظالمان جورست بر درويشان.

خبیث را چو تعهّد کنی و بنوازی

به دولت تو گنه می‌کند به انبازی

البته بیتی که در این حکمت آورده شده در حکمت شماره‌ی 49 همان باب هم آورده شده است که در جلسه‌ی 953 به تاریخ 6/3/91 خوانده شد:

مشورت با زنان تباه است و سخاوت با مفسدان گناه.

خبيث را چو تعهّد کنی و بنوازی

به دولتِ تو گنه می‌کند به انبازی

استاد نجف زاده در مورد این بیت فرمودند که فعل درست باید نگه کردن باشد و نه گنه کردن. وقتی به پاورقی نسخه‌ای که در دست داشتیم نگاه کردیم در توضیح بیت نوشته شده بود: "چون به تیمار و نواخت فرومایه‌ی پلید بپردازی، به پشتیبانی قدرت و فرمانروایی تو، به تبهکاری دست یازد و تو نیز در بزهکاری وی شریک باشی". به نسخه‌های دیگر هم که رجوع کردیم به همان صورت با فعل گنه کردن نوشته شده بود و من هر چه گشتم نتوانستم در اینترنت به نسخه‌ی خطی دست پیدا کنم و به تبع آن نتوانستم ببینم که در نگه کردن پشتوانه‌ی خطی دارد و یا نه. اما معنی بیت با نگه کردن به این صورت است که انسان فرومایه را مورد لطف قرار دهی به مال و ثروت تو به چشم شراکت می‌نگرد و خود را در ثروت تو شریک می‌داند که این معنی بسیار ساده‌تر و بهتر است.

 

3- سنگِ خُرده یا سنگِ خورده؟

آخرین نکته‌ای که در این مقال به آن اشاره می‌کنم بحثی است که در جلسه‌ی 955 به تاریخ 20/3/91 پیش آمد و آن هم در حین آخرین باب گلستان سعدی بود در حکمت 59 که این‌طور آمده است که:

اندک اندک خيلی شود و قطره قطره سيلی گردد؛ يعنی آنان که دستِ قوّت ندارند سنگِ خورده نگه دارند تا به وقتِ فرصت دمار از دِماغِ ظالم برآرند.

وَ قَطرٌ عَلیٰ قَطْرٍ اِذَا اتَّفَقَتْ نَهْرٌ

وَ نَهْرٌ عَلیٰ نَهْرٍ اِذَا اجْتَمَعَتْ بَحْرٌ

 

اندک اندک به‌هم شود بسیار

دانه دانه است غله در انبار

در نسخه‌ای که مورد توجه ما بود و از آن روخوانی می‌کردیم در پاورقی چنین آمده بود که سنگ خورده: سنگ خرده، پاره‌سنگ، اسم مرکب ساخته شده از ترکیب وصفی. سنگ موصوف، خرده صفت. که استاد نجف‌زاده اعتقاد داشت در اینجا اولا به اعتبار این‌که سعدی خورده را با واو آورده است و نه به صورت خرده، منظور سعدی سنگی است است که به جایی خورده و دوما اشاره دارد به حکایتی دیگر در باب اول گلستان آمده است که ضعیفی مورد ظلم قرار گرفت و سنگی که خورده بود را نگه داشت تا روزی که آن ظالم از چشم پادشاه افتاد و او را در چاهی کردند و این ضعیف سنگی را که نگه داشته بود را بر سر آن ظالم زد. متن حکایت 21 در باب در سیرت پادشاهان از این قرار است که:

مردم‌آزاری را حکایت کنند که سنگی بر سر صالحی زد. درویش را مجال انتقام نبود سنگ را نگاه همی‌داشت تا زمانی که ملک را بر آن لشکری خشم آمد و در چاه کرد. درویش اندر آمد و سنگ در سرش کوفت. گفتا: تو کیستی و مرا این سنگ چرا زدی؟ گفت: من فلانم و این همان سنگ است که در فلان تاریخ بر سر من زدی. گفت: چندین روزگار کجا بودی؟ گفت: از جاهت اندیشه همی‌کردم، اکنون که در چاهت دیدم فرصت غنیمت دانستم

ناسزایی را که بینی بخت یار

عاقلان تسلیم کردند اختیار

چون نداری ناخن درنده تیز

با ددان آن به، که کم گیری ستیز

هر که با پولاد بازو، پنجه کرد

ساعد مسکین خود را رنجه کرد

باش تا دستش ببندد روزگار

پس به کام دوستان مغزش برآر

با توجه به متن این حکایت معنی مورد نظر استاد نجف زاده به صورت مضاف و مضاف‌الیه است و بنابر دو دلیل ذکر شده سنگ خورده یعنی سنگی که اصابت کرده است که گمان نکنم با توضیحات داده شده جایی برای شک باقی نماند.

 

ناگفته نماند که از این قبیل نکته‌ها و اشارات و توضیحات و ... در سال‌هایی که در خدمت استاد احمد نجف‌زاده‌ی تربتی بوده‌ام و افتخار شاگردی ایشان را داشته‌ام بسیار دیده‌ام و دیگر شاگردان ایشان هم خاطرات بسیاری از مواردی مشابه این دارند که پرداختن به آن زمان مفصل‌تری طلب می‌کند که گفته‌اند: آب دریا را اگر نتوان کشید / هم به قدر تشنگی باید چشید.

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1022 به تاریخ 920811, کنفرانس ادبی, جایگاه علمی استاد نجف زاده ؛ تحقیق بهمن صباغ زاده, زندگی‌نامه احمد نجف زاده
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۲ آبان۱۳۹۲ساعت 19:11  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

3-    کنفرانس ادبی؛ خط و زبان پیش از اسلام در ایران؛ احمد نجف زاده‌ی تربتی

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکل تایپی یا دستوری یا ... وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیح می‌باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

این هفته به مناسبت نزدیک شدن به بزرگداشت استاد نجف‌زاده به بخشی یکی از مقاله‌هایی که ایشان به صورت سلسله‌وار در جلسه ارائه کرده‌اند می‌پردازیم. این مطالب توسط استاد به طور بسیار گسترده در جلسه مطرح شده‌اند و خلاصه‌ی آن به برچسب زبان و خط در ایران پیش از اسلام در وبلاگ قابل مشاهده است. سوای این، استاد در طول سال‌هایی که مطالب گفته شده در جلسه ثبت و ضبط می‌شود مطالب دیگری هم در جلسه مطرح کرده‌اند که با برچسب تحقیق استاد نجف زاده در دسترس قرار می‌گیرد. امیدوارم که مراسم به خوبی و خوشی و به زیبایی هر چه تمام‌تر برگزار شود. استاد نجف‌زاده این مباحث را به عنوان واحدهای درسی در سال‌های دانشجویی در مقطع لیسانس ادبیات در دانشگاه مشهد آموخته‌اند. بسیار جالب است که در دهه‌ی سی که ایشان دانشجو بوده‌اند تمام دانشجویان ادبیات ملزم به گذراندن این مباحث بوده‌اند و با زبان و خط‌های تاریخی کشوری که در آن زندگی کرده و رشته‌ای که درسش را می‌خوانده‌اند آشنا می‌شده‌اند. حداقل وقتی به تخت جمشید می‌رفته‌اند می‌توانسته‌اند دست و پا شکسته چند خطی بخوانند. امروز خط پهلوی برای دانشجوی ادبیات همان‌قدر ناآشناست که خط عبری یا یونانی و این جای تاسف دارد. کاش لااقل سیاست‌گذاری‌های حوزه‌های تخصصی از سیاست‌های کلی جدا باشد تا نیروهای فارغ‌التحصیل را بشود متخصّص نامید.

 

زبان‌های ایرانی شاخه‌ای از خانواده‌ی زبانی هندواروپایی است. هندواروپایی به اقوامی اطلاق می‌شود که در روزگارانی بس کهن در نواحی واقع در جنوب سرزمین روسیه‌ی امروزی می‌زیسته‌اند و اواخر هزاره‌ی سوم پیش از میلاد به ضرورت ناچار به مهاجرت از روسیه شدند. هر دسته از آنان به طریقی در منطقه‌ای از جنوب شرقی آسیا تا شمال اروپا پراکنده شدند و این پراکندگی در نقاط مختلفی از اروپا و آسیا از جمله هندوستان بود و این زبان به نام هندواروپایی شهرت یافت. کلمات هم‌ریشه‌ای که در این زبان‌ها وجود دارد حاکی از ریشه‌ی مشترک این زبان‌ها است مانند پدر، مادر، برادر و... . بنابراین هندواروپایی به گروهی از زبان‌های هم‌ریشه اطلاق می‌شود مانند هندوایرانی، آلبانی، یونانی، ایتایی و... . در قرن شانزدهم و هفدهم محققان اروپایی به مشترکان این زبان‌ها پی بردند و دانستند زبانی مادر وجود داشته است. زبان هندوایرانی زبانی است که میان هندیان و ایرانیان مشترک بوده.

 

ادوار تاریخی تحول زبان‌های ایرانی

زبان امری اجتماعی است و همیشه دست‌خوش تغییرات بوده است. با در نظر گرفتن مختصات زبانی و و آثار و مدارک بازمانده تحولات تاریخی، زبان‌ها به سه دوره‌ی مهم به شرح زیر تقسیم می‌شود:

الف- دوره‌ی باستان

ب- دوره‌ی میانه

ج- دوره‌ی جدید

بنابراین زبان امروز (فارسی جدید) صورت تغییر یافته‌ی زبان‌های قدیم (فارسی میانه)  و فارسی میانه تحول یافته‌ی فارسی باستان است و زبان‌های قدیم، زبان‌های مرده و یا خاموش هستند.

از دوره‌ی باستان که قدیمی‌ترین دوران است مدارکی در دست داریم و در کتیبه‌ی داریوش از زبان‌های دیگری مانند پارت، سغد، خوارزم، هرات و بلخ نام برده است. اما تنها از چهار زبان باستان مدارکی بازمانده است که شامل مادی، سکایی، اوستایی و فارسی باستان می‌شود. از دو زبان اول تنها لغاتی باقی مانده است اما از زبان‌های اوستایی و فارسی شواهدی باقی‌ست.

فارسی باستان در ایالت‌ فارس رایج بوده و به همین دلیل فارسی نامیده می‌شود. آثار به جای مانده از این زبان را می‌توان در کتیبه‌ها و نوشته‌های پادشاهان هخامنشی دید که در سالهای 550 تا 330 پیش از میلاد بر حدود 40 کتیبه نگاشته شده است که بیشتر در سردر و دیوار کاخ‌ها به چشم می‌خورد.  از مناطق کشف این کتیبه‌ها می‌شود به پاسارگاد، تخت جمشید، نقش رستم، همدان، شوش، بیستون، وان و ترعه‌ی سوئز اشاره کرد. از این بین مهمترین کتیبه از داریوش است که در بیستون قرار دارد و همراه با حجاری‌هایی است. در این کتیبه داریوش عصیان‌گران زمان و حدود ممالکش را نشان داده است. فروان‌روایانی که در کتیبه‌ها به آنان اشاره شده عبارتند از آریارمنه، آرشامه، کورش، داریوش، خشایارشا، اردشیر اول و دوم. رمزگشایی و خواندن این کتیبه‌ها از سال 1836 توسط دانش‌مندان اروپایی (راویلسون، بورنوف، لاسن) شروع شد.

خط میخی باستان از علائم و اشکالی تشکیل شده که ظاهرا شبیه به میخ است و از چپ به راست نوشته می‌شود. به این دلیل که کندن شکل میخ روی سنگ آسان‌تر است. در این خط سه مصوت بلند وجود دارد ولی مصوت کوتاه ندارد. در این خط هشت علامت اندیشه‌نگار، 36 حرف اصلی و 2 واژه‌جداکن وجود دارد به علاوه‌ی 22 علامت عددی که با آن‌ها می‌توان اعداد زیادی ساخت.

زبان‌های ایرانی از قدیم‌ترین تا امروز طبق آثار به‌جا مانده به سه دوره تقسیم می‌شود. دوره‌ی باستان، دوره‌ی میانه و دوره‌ی جدید. چون زبان‌های باستان و میانه امروز به‌کار نمی‌روند، به آنها زبان مرده یا خاموش می‌گوییم. طبق سنگ‌نوشته‌ی داریوش زبان‌های متعددی وجود داشته‌اند، زیرا او از اقوام متعددی نام برده است، اما ما تنها از چهار زبان مادی، سکایی، اوستایی و پارسی باستان مدارکی مکتوب داریم.

 

زبان اوستایی

این زبان یکی از زبان‌های شرقی فلات ایران است و چون کتاب دینی ایرانیان به این زبان نوشته شده است به این زبان و خط، اوستایی می‌گویند. در یکی از این کتاب‌ها که یسنا نام دارد و شامل 17 سرود و نیایش است آثار کهنگی و قدمت بیشتری مشاهده می‌شود. این سرود‌ها را گاهان نامیده‌اند که خود گاه در لغت به معنی سرود است که این کلمه هنوز در موسیقی به کار می‌رود و کلمات سه‌گاه، دستگاه و غیره از آن به دست آمده. این 17 سرودِ منظوم دارای 5 وزن آهنگین هستند که به خود زرتشت منسوب شده‌اند و زمان آنها را درحدود 600 سال پیش از میلاد ذکر کرده‌اند. آنچه مشهور است اوستا به صورت مکتوب روی هزار پوست گاو دباغی شده با خط طلا نگاشته شده بود که در آتش‌سوزی تخت جمشید از میان رفته است و جانشینان اسکندر هم که حکمرانان این کشور شده‌اند ایرانی نبوده‌اند که به فکر جمع‌آوری اوستا باشند. اوستایی که ما امروزه در دست داریم را موبدان سینه به سینه حفظ کرده‌اند تا به دست ما رسیده است. برخی بر این باورند که بلاش پادشاه اشکانی موبدان را گرد آورد و اوستا را از نو مکتوب کرد. از اخبار دوره‌ی ساسانی بر می‌آید که تعداد کتاب‌های اوستا فراوان‌تر بوده است و آنچه امروز در دسترس است شامل پنج کتاب به شرح زیر می‌باشد:

1- یسنا از ریشه‌ی یسن که همانطور که گفته شد شامل سرودها و دعاهای مذهبی است.

2- یشت‌ها که با یسن از یک ریشه است و مفهوم نیایش را دارد، سروده‌هایی در وصف و ستایش ایزدان و نیروهای اهورایی است.

3- ویسپَرَد که ویسپَ به معنی همه است و رد به معنی سرود و اوراد است. در این کتاب ضمن برشمردن بزرگان دینی و همه‌ی مردان مذهبی و نام‌آور، به روان آن‌ها درود فرستاده است.

4- وندیداد که اصل آن وی/‌دیو/داد است (قانون ضد دیو) به معنی قانون و نظم است و شامل دعاها و تعویذهایی است برای دور راندن دیوان و باطل کردن اعمال اهریمنی. این کتاب فصل‌های مختلفی دارد که شامل برخی اعمال و فرائض دینی است و نام‌های نواحی و سرزمین‌هایی که اهورا آفریده از اهریمن که دست به خلقتی اهریمنانه و دیوانه زده و داستان جمشید را هم در بر دارد.

5- خرده اوستا به معنی اوستای کوچک که حاوی اوراد و ادعیه‌های مذهبی است.

از محتوای این کتاب‌ها مشخص می‌شود که زبان دوره‌ی باستان بسیار غنی و علمی بوده است. وجود لغاتی در زمینه‌های نجوم، پزشکی، حقوق، اقتصاد، و نظایر آن از نشانه‌ی توانایی‌های بالای این زبان است، اما چون زبانی باستانی بود روز به روز نامفهوم‌تر می‌شد و برای حفظ صورت صحیح آن اقدام به ضبط آن، به صورت مکتوب درآمد. خطی بدین منظور ابداع شد که به خط اوستایی معروف شد و کامل‌ترین خط دنیاست، زیرا تمام مصوّت‌های آن در داخل خط وجود دارد و به همین دلیل هیچ‌گاه در تلفّظ آن اشتباهی رخ نمی‌دهد.

در دوره‌ی ساسانی خطوط بسیاری وجود داشته که ابن‌ندیم در کتاب مشهور خود، الفهرست، از آنها نام برده است. او به‌جای خط از اصطلاح دبیره استفاده کرده است، مانند دین‌ دبیره، گنج‌ دبیره، آهورها دبیره و ... . خط اوستایی در دوره‌ی ساسانی ابداع شد و منشاء آن خطوط آرامی بوده است و به همین دلیل ویژگی‌های خط آرامی که از خطوط سامی است در آن مشهود می‌باشد. این خط از راست به چپ نوشته می‌شود، حرف‌ها جدا از یکدیگر و به حرف قبل و بعد نمی‌پیوندند. مصوت‌های کوتاه و بلند علامتی ویژه دارند تا تقدس اوستا محفوظ باشد و کسی آن‌را غلط تلفظ نکند. چون در دوره‌ی ساسانی اوستا دیگر برای مردم عادی مفهوم نبود، تفسیری به نام زند بر اوستا نوشتند و بعد از مدتی به‌ناچار بر زند هم تفسیری به نام پازند نوشتند. باید دانست که زبان پارسی باستان و اوستایی در عرض هم بوده‌اند و علت اختلاف آن‌ها اختلاف قلمروی آن‌هاست و علت اصلی تفاوت آن‌ها هم این است که زبان باستان در همان زمان باستان تحریر یافته و زبان اوستایی در دوران ساسانی تحریر شده است و خط اوستایی، خطی است مربوط به دوره‌ی میانی و ریشه‌ی لغات دو زبان یکی‌ست و با زبان سانسکریت هند به خصوص با ودای هندوها شباهت بسیار دارد. شباهت این زبان با سانسکریت در غالب افعال و پیشوندها است و اندک اختلافی هم که دارند در صورت است و نه در دستور زبان.

 

فارسی میانه

این زبان و خط چون بعد از فارسی باستان و پیش از فارسی جدید (قبل از اسلام) قرار گرفته، به آن فارسی میانه گفته‌اند. این خط از خط آرامی اقتباس شده و قوم حاکم به نام پَرثَوَ (parsava) بوده‌اند؛ کم‌کم «ر» به «ل» و «ث» به «ه» بدل شده است و این لغت به پلهو (palhava) تبدیل شده و در اثر قلب، «ل» و «ه» جابه‌جا شده و «ی» نسبت به آن اضافه شده و تبدیل به پهلوی شده است و از این‌روست که به خط و زبان میانه‌ی پهلوی اطلاق می‌شود. این گونه خط، گونه‌های متفاوتی داشته است. از خط پهلوی اشکانی جز آثاری بر روی سکه‌ها و مُهرهای اشکانی چیزی دیگر باقی نمانده است. خط پهلوی اشکانی از دوران اشکانی تا حدود قرن سوم هجری در ایران به‌کار می‌رفته است. از پهلوی ساسانی خطوطی بر سنگ‌نوشته‌ها و سکه‌ها باقی مانده است که به پهلوی کتیبه‌ای مشهور است. نوعی دیگر از خط پهلوی که با آن نامه‌ها و کتاب‌ها را می‌نوشته‌اند به پهلوی تحریری موسوم است.

زبان پهلوی ساسانی صورت تحول یافته و دنباله‌ی بلافصل فارسی باستان است و فارسی جدید تحول یافته‌ی فارسی میانه است. پهلوی ساسانی میانه‌ در جنوب غربی ایران رایج بوده است و زبان رایج در شمال غربی زبان قوم پارت بوده است که در زمان اشکانیان رواج یافته است. زبانهایی که حد فاصل زبانهای باستانی و دوره‌ی اخیرند به زبان‌های دوره‌ی میانه موسومند. پس از حمله‌ی اسکندر و روی کار آمدن حکومت سلوکی دوره‌ی 100 ساله‌ای داریم که به دوره‌ی تاریک موسوم است و اثری از خط ایرانی در آن دوره نیست. پس از آن زبان‌های دوره‌ی میانه را داریم که از تشکیل سلسله‌ی اشکانی (250 پیش از میلاد) تا پایان سلسله‌ی ساسانی (65 میلادی) را در بر می‌گیرد.

ظاهرا در دوره‌ی ساسانی غیر از این خطوط، خطوط دیگری نیز وجود داشته‌اند که برای موارد دیگر مورد استفاده قرار می‌گرفته‌اند، مانند آهورهماردبیره و گنج‌هماردبیره (خط گنج‌ها) که به جای خط از کلمه‌ی دبیره استفاده می‌کرده‌اند. دبیره و دبیر از ریشه‌ی دَب به معنی نویسندگی است و در کلمه‌ی دبستان و دبیرستان هم به‌کار رفته است. برخی از مورخان از جمله ابن ندیم و حمزه‌ی اصفهانی تعداد این خطوط را 7 خط ذکر کرده‌اند.

خط پهلوی از راست به چپ نوشته می‌شود و از جهت اصول شبیه خط فارسی جدید است. شباهت‌های موجود میان خط پهلوی و فارسی جدید اتفاقی نیست بلکه هر دو از یک آبشخور سرچشمه گرفته‌اند. خطوط فارسی میانه از خط آرامی سرچشمه گرفته‌اند که ریشه‌ی سامی دارند و خط فارسی کنونی با اندکی تغییرات همان خط کوفی است که باز هم از خط‌های سامی است.

خواندن خط پهلوی دشواری‌های متعددی دارد از جمله اینکه برخی از آن حروف چند صدایی هستند و نسبت به جاهایی که در کلمه قرار می‌گیرند صداهای مختلفی می‌دهند و یک حرف ممکن است صداهای مختافی ایجاد کند. مثلا «د» و «ا» و «س» و «ن» با صداهای مختلف یک حرف هستند که باید با توجه به محل قرارگیری آن در کلمه تلفظش کنیم. خط پهلوی 18 حرف دارد. گاه از پیوستن حروف در خواندن مشکلاتی دیگر به‌وجود می‌آید. مشکل دیگر این‌که در این خط نیز مثل سایر خط‌های عربی قدیمی برای مصوت ها کوتاه « َ» و « ُ» و « ِ» نویسه‌ای خاص وجود ندارد. مهمترین عامل مشکل‌ساز وجود هُزوارش‌ها (hozvaresh) بودند به این معنی که کاتب‌ها که آرامی بودند کلمات آرامی را با خط پهلوی می‌نوشتند و در موقع خواندن معادل فارسی آن را می‌خوانده‌اند. مثلا می‌نوشته‌اند «من» و «از» می‌خوانده‌اند و مثال‌های دیگر مانند «ید» و «یوم» و «لیل» که «دست» و «روز» و «شب» خوانده می‌شده‌اند. کلمات هزوارش بیشتر شامل حروف اضافه، ضمایر، بُن افعال و برخی اسامی ویژه بود که کاربردشان در زبان زیاد بود. مثلا یأتون به معنی آمد است و تن علامت مصدری در فارسی (مانند کشتن) و تن را در یأتون می‌آوردند و می‌خوانده‌اند یأتون‌تن

 

آثار بازمانده از دوران ساسانی

آثار دوره‌ی ساسانی بیشتر و متنوع‌تر از فارسی باستان است و مهمترین آن‌ها از این قرار است: کتیبه‌های اول دوره‌ی ساسانی مانند کتیبه‌های هخامنشی که سه زبانی‌اند (پارتی، یونانی و فارسی میانه) و کتیبه‌های آخر که تنها فارسی نوشته شده‌اند.

مهمترین کتیبه‌ها عبارت‌اند از کتیبه‌ی اردشیر بابکان در نقش رستم، کتیبه‌ی شاپور اول در نقش رستم و نقش رجب و حاجی‌آباد، کتیبه‌ی نِرسی در پایکولی بین قصر شیرین و سلیمانیه‌ی عراق و در شاپور فارس، شاپور دوم در طاق بستان و تخت جمشید و مشکین شهر، شاپور سوم در طاق بستان و کتیبه‌های دیگر چون کریتر در جنوب ایران و نقش رستم و نقش رجب و مهر نِرسی در فیروزآباد فارس. کتیبه‌های دیگری در دربند قفقاز، تخت کاووس استانبول، بیشابور و نواحی دیگر وجود دارد.

از دیگر آثار خطی آن دوره سکه‌هایی است که از دوره‌ی ساسانی مانده است که شامل بسیاری سکه‌ی طلا و نقره می‌شود. این سکه‌ها بعد از اسلام هم رایج بوده‌اند و خلفا "بسم‌ الله" و یا نام خود را به آن می‌افزودند. از دیگر آثار خطی این دوره می‌شود به مُهرها و سنگ‌های قیمتی و ظروف نقره‌ای و آثار به‌دست آمده از ساحل فرات در سوریه، پاپیروس‌های به‌دست آمده از مصر، مزامیر داود در شمال تورفان در ناحیه‌ای در شمال شرقی ایران، متون مانویان، کتب دینی و غیر دینی اشاره کرد. کتب دینی این دوره شامل زند، پازند، ترجمه‌های اوستا، دین‌کرد، بُن‌دِهِشن، ارداویراف‌نامه، روایات پهلوی، شایست نشایست، زادسپرم، مینوی خُرد، گزارش گُمان‌شِکن، جاماسب‌نامه، پندنامه‌ی زرتشت هستند. کتب غیر دینی هم شامل اندرزنامه‌های آذرباد مهراسپدان و اندرز دانایان، یادگار زریران، کارنامه‌ی اردشیر بابکان، درخت آسوریک، خسرو قبادان وَریدَک، شهرستان‌های ایران، مادیگان شطرنج و هزار دستان بوده‌اند.

منبع:

سخنان استاد نجف‌زاده در جلسات شنبه‌شب‌ها

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1021 به تاریخ 920804, کنفرانس ادبی, زبان و خط در ایران پیش از اسلام, تحقیق استاد نجف زاده
+ نوشته شده در  دوشنبه ۶ آبان۱۳۹۲ساعت 19:14  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

3-    کنفرانس ادبی؛ آیین نگارش؛ نگارش 2؛ ساده‌نویسی 1؛ محمدکاظم کاظمی

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکل تایپی یا دستوری یا ... وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیح می‌باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

همان اوایل که این وبلاگ (سیاه‌مشق) را تاسیس و شروع به نوشتن کرده‌ بودم خیلی زود به مشکلاتی برخورد کردم از جمله این که کدام کلمه باید سرهم نوشته شود و کدام کلمه می‌بایست جدا نوشته شود یا مثلا «ب» را در چه مواردی باید به اول کلمه چسباند و... . در مطالبی که دیگران نوشته بودند به جستجو مشغول شدم اما هر چه بیشتر گشتم کمتر به نتیجه رسیدم زیرا معمولا هر نویسنده‌ای با سلیقه‌ی خودش مطالب را نوشته بود و انگار قانون خاصی در این زمینه وجود نداشت. تا اینکه مطالب مربوط به نگارش را در وبلاگ آقای محمدکاظم کاظمی دیدم و همان مطالب را سرمشق خود قرار دادم. هرچه جلوتر رفتم احساس نیازم به درست نوشتن بیشتر می‌شد و پرسش‌هایی در ذهنم به وجود می‌آمد که کم‌کم و به‌تدریج جواب‌هایی برای آن‌ها یافتم. امروز به این نتیجه رسیدم که این مطالب را که در باب آیین نگارش است از طریق این وبلاگ در معرض دید شما بگذارم. این مطالب را که در وبلاگ آقای کاظمی بسیار گسترده است و تا به امروز چیزی نزدیک به 100 قسمت دارد، به تدریج در همین بخش یعنی کنفرانس‌های ادبی با برچسب آئین نگارش خواهید خواند. امیدوارم مورد استفاده‌ی دوستان قرار بگیرد.

 

نگارش (دو)؛ محمدکاظم کاظمی

استقبال دوستان از نخستین یادداشت این سلسله، مرا به ادامه‌اش دلگرم کرد. به یاری خدا، این را نیز ادامه می‌دهم. سپاسگزارم از همه عزیزان.

نمودن

مدت‌هاست که ما سادگی نثر قدیم خود را فراموش کرده‌ایم‌. نثر اداری و روزنامه‌ای ما بی‌جهت از زبان گفتار فاصله گرفته است‌. یکی از وجوه این فاصله که بسیار هم ناخوشایند است‌، کاربرد مصادر و مشتقات «نمودن‌» به جای «کردن‌» است‌. «نمودن‌» در اصل‌، به معنای «نشان‌دادن» و یا «به نظر آمدن» است و نثر ما بسیار زیبا می‌شود اگر آن را به معنای اصلی آن به‌کار بندیم‌. این‌کار، ضمن پاکیزگی نثر ما، به آن نوعی لطافت باستانی‌وار می‌دهد. در ابتدا، این کار سخت به نظر می‌آید و چنین می‌پنداریم که پرهیز از «نمودن‌» به معنی «کردن‌» ممکن نیست‌، ولی من تجربه کردم و نتیجه داد. من در کتاب‌های «روزنه‌»، «شعر پارسی‌» و «هم‌زبانی و بی‌زبانی‌» به‌کلی از این کار پرهیز کردم‌. البته در هنگام نگارش عمدی هم نداشتم‌؛ بعدها دیدم که خودبه‌خود چنین شده است‌. این هم چند عبارت از این سه کتاب‌، که در همه‌، «نمودن‌» به معنی «نشان‌دادن‌» و «به نظر آمدن» به کار رفته است‌. (آن را در معنی «کردن‌» مطلقاً به کار نبرده‌ام، در هیچ‌یک از این سه کتاب، مگر در مطالب و شعرهایی که از دیگران نقل شده است و باید حفظ امانت می‌شد.‌)

 

از کتاب «روزنه‌»:

خیال‌، آنگاه رخ می‌نماید که گوینده‌، سخنی متمایز با واقعیت علمی بگوید.

سکته‌ای که در اثر این تصرف‌ها در وزن شعر رخ می‌نماید، گاهی نامحسوس است‌...

خوب می‌دانیم که «کار شب‌پا» شعری است در فضای جنگلی مازندران و هول البته مناسب‌تر از همه می‌نماید.

نوعی دیگر از انتخاب زبان مناسب‌، در ساختار نحوی کلام هم روی می‌نماید.

 

از کتاب «شعر پارسی‌»:

شعر او به شکل شگفت‌انگیزی صادقانه و بی‌شائبه می‌نماید...

پذیرفتن این سخن امروز و برای ما دشوار می‌نماید...

تصویری از پیرامون خویش ارائه می‌کند که هرچند زشت است و غیراخلاقی‌، به شکلی استثنایی واقعی و عینی می‌نماید.

 

از کتاب «همزبانی و بی‌زبانی‌»:

فقط سه کلمه است که در حوزه‌ی زبانی ایران واقعاً غریب می‌نماید...

گویش مردم هرات نیز بیش از آن که به کابل نزدیک باشد، به خراسان متمایل می‌نماید.

این نظر نیز، هرچند در بادی امر بسیار طبیعی و درست می‌نماید، با مراجعه به واقعیت‌ها و اسناد و مدارک‌، بی‌پایه و اساس می‌شود.

 

و این هم چند عبارت از نوشته‌های دوستان که من ویرایش کردم‌. ابتدا شکل اصلی می‌آید و سپس ویراسته‌:

 گروههای دیگر کنار کشیدند و هزاره‌ها را برای اعتراض تحریک نمودند که در خیابان‌های کابل بر علیه حاکمیت اعتراض کنند.

گروه‌های دیگر کنار کشیدند و هزاره‌ها را تحریک کردند که در خیابان‌های کابل علیه حاکمیت اعتراض کنند.

 

لاک اعلام نمود که قوانین طبیعی‌، احترام به مالکیت و حیات و آزادی دیگران را به همه فرمان می‌دهد.

لاک اعلام کرد که قوانین طبیعی‌، احترام به مالکیت و حیات و آزادی دیگران را به همه فرمان می‌دهد.

 

دولت وظیفه دارد این حقوق را محترم بشمارد و مفاد قرارداد اجتماعی را رعایت نماید.

دولت وظیفه دارد این حقوق را محترم بشمارد و مفاد قرارداد اجتماعی را رعایت کند.

 

گاهی ما از تکرار فعل می‌ترسیم‌، یعنی اگر در جمله‌ای‌، دو فعل «می‌کند» لازم می‌شود، به این اندیشه می‌افتیم که دومی را «می‌نماید» بسازیم‌. ولی این هراس بی‌جاست‌. تکرار فعل چندان عیبی ندارد و در نثرهای زیبای کهن ما بسیار دیده می‌شود. برای آگاهی بیشتر از این بحث‌، می‌توانید به کتاب «غلط ننویسیم‌» آقای ابوالحسن نجفی مراجعه کنید، ذیل «تکرار فعل‌».

 

می‌دانم «پذیرفتن این سخن امروز و برای ما دشوار می‌نماید...» ولی اگر مدتی به این معنی از «نمودن‌» عادت کنیم‌، خلاف آن دشوار خواهد بود و این بهتر است‌.

تاریخ درج مطلب در وبلاگ نویسنده: سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۳

منبع:

وبلاگ نویسنده‌ی مطلب، محمدکاظم کاظمی

http://mkkazemi.persianblog.ir  

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1020 به تاریخ 920727, کنفرانس ادبی, آیین نگارش, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۹ مهر۱۳۹۲ساعت 10:29  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

3-    کنفرانس ادبی؛ آیین نگارش؛ نگارش 1؛ اندر باب جدانویسی و سرهم‌نویسی 1؛ محمدکاظم کاظمی

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکل تایپی یا دستوری یا ... وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیح می‌باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

همان اوایل که این وبلاگ (سیاه‌مشق) را تاسیس و شروع به نوشتن کرده‌ بودم خیلی زود به مشکلاتی برخورد کردم از جمله این که کدام کلمه باید سرهم نوشته شود و کدام کلمه می‌بایست جدا نوشته شود یا مثلا «ب» را در چه مواردی باید به اول کلمه چسباند و... . در مطالبی که دیگران نوشته بودند به جستجو مشغول شدم اما هر چه بیشتر گشتم کمتر به نتیجه رسیدم زیرا معمولا هر نویسنده‌ای با سلیقه‌ی خودش مطالب را نوشته بود و انگار قانون خاصی در این زمینه وجود نداشت. تا اینکه مطالب مربوط به نگارش را در وبلاگ آقای محمدکاظم کاظمی دیدم و همان مطالب را سرمشق خود قرار دادم. هرچه جلوتر رفتم احساس نیازم به درست نوشتن بیشتر می‌شد و پرسش‌هایی در ذهنم به وجود می‌آمد که کم‌کم و به‌تدریج جواب‌هایی برای آن‌ها یافتم. امروز به این نتیجه رسیدم که این مطالب را که در باب آیین نگارش است از طریق این وبلاگ در معرض دید شما بگذارم. این مطالب را که در وبلاگ آقای کاظمی بسیار گسترده است و تا به امروز چیزی نزدیک به 100 قسمت دارد، به تدریج در همین بخش یعنی کنفرانس‌های ادبی با برچسب آئین نگارش خواهید خواند. امیدوارم مورد استفاده‌ی دوستان قرار بگیرد.

 

نگارش (یک)؛ محمدکاظم کاظمی

نگارش (یک)

اشاره

ویراستاری‌، یکی از کارهای همیشگی‌ام است و همواره در پی آن هستم که به نوعی خود را از این کار مشقت‌بار آسوده کنم‌. ما نویسنده بسیار داریم و ویراستار کم‌. نویسندگان ما نیز به دلایل گوناگون‌، کمتر با اصول نگارش و پاکیزه‌نویسی آشنایند. روش همیشگی من در برخورد با این قضیه‌، ویرایش کردن نوشته‌های دوستان بوده است‌، تا برای چاپ آماده شود. اما تا کی می‌توان یک‌تنه این همه نوشته را ویرایش کرد؟ شاید بهتر این باشد که بعضی نکات مهم و عام را در یادداشت‌هایی کوتاه‌، بنگارم و در اختیار دوستان بگذارم‌. شاید شما خواننده‌ی فاضل خود را محتاج این نکات به‌ظاهر ساده ندانید، ولی به تجربه دیده شده است که وقوف بر این نکات‌، چندان هم به میزان فضل و دانش بستگی ندارد. گاه بعضی جزئیات از چشم قدرتمندترین نویسندگان هم دور می‌ماند.

می‌کوشم صرفاً به نکاتی اشاره کنم که در نوشته‌های دوستان ـ که باری برای ویرایش به من سپرده شده است ـ دیده‌ام‌، تا کارم بسیار هم ذهنی و دور از واقعیات نباشد. شواهد نیز ساختگی نیست‌، بلکه هم از همین نوشته‌ها برگرفته شده است‌، البته بدون ذکر نام نویسنده‌.

باور دارم که پرداختن به این موضوع‌، کاری است کمابیش خارج از حوزه‌ی کار اصلی و تخصصی من‌، یعنی شعر و نقد و این‌گونه چیزها ـ هرچند در شعر نیز تخصص بایسته‌ای ندارم و بیشتر یک خوشه‌چین بوده‌ام تا صاحب خرمنی از کمالات ـ ولی به هر حال‌، خواه‌ناخواه حدود یک دهه است که به‌شکل غیرتخصصی به ویراستاری کشیده‌شده‌ام و با ویرایش افزون بر ده هزار صفحه کتاب و مجله، تجربه‌هایی نیز کسب کرده‌ام‌. شاید با انتقال این تجربه‌ها به دیگران‌، کمی بارم سبک‌تر شود و بتوانم بیشتر در مسیر اصلی خود قرار گیرم‌. پس نگارش این یادداشت‌ها برای من کاری است در جهت محدودکردن حوزه‌ی کار، و نه گسترش آن‌. این را از آن روی گفتم که به خاطر دارم که دوستانی بارها از روی خیرخواهی مرا از تشبّث در کارهایی خارج از حوزه‌ی شعر و نقد، برحذر داشته‌اند.

 

یکی از مشکلات عام نویسندگان ما، بی‌دقتی در تطابق زمان افعال جمله است‌. این عبارت از یک مقاله‌ی یکی از دوستان ماست‌: «انتظار پسندیده از جامعه‌ی مطبوعاتی کشور این است که پس از این رویداد تلخ و فراموش ناشدنی‌، آستین همت بالا می‌زدند...»

نیمه‌ی اول جمله‌، زمان حال دارد و نیمه‌ی دوم‌، زمان ماضی‌، در حالی که باید برعکس باشد. من آن را بدین‌گونه ویرایش کردم‌: «انتظار پسندیده از جامعه‌ی مطبوعاتی کشور این بود که پس از این رویداد تلخ و فراموش‌ناشدنی‌، آستین همت بالا زنند...»

البته اگر کمی سخت می‌گرفتم‌، باید کلمه‌ی «پسندیده‌» را هم برمی‌داشتم که زاید بود. و باز با کمی تصرّف‌، می‌شد جمله را چنین بازسازی کرد:

«از جامعه‌ی مطبوعاتی کشور انتظار می‌رفت که پس از این رویداد تلخ و فراموش‌نشدنی‌، آستین همت بالا زنند.»

و این بهتر است‌، چون برای انتظار، «می‌رفت‌» بهتر است از «بود». از این گذشته‌، در شکل جدید، «جامعه‌ی مطبوعاتی‌» به ابتدای جمله رفته است که توجه بیشتری به خود جلب می‌کند. فراموش نکنیم که ابتدا و انتهای جمله کانونهای توجه خواننده است و بهتر است کلمات کلیدی را در این موقعیت‌ها قرار دهیم‌.

(بگذاریم عبارت خود را نیز اصلاح کنم و بگویم «در این موقعیت‌ها بگذاریم‌» چون «قراردادن‌» و «قرارگرفتن‌» معنایی دیگر دارد و متأسفانه بسیار در معنی «گذاشتن‌» یا «بودن‌» به کار می‌رود. به این موضوع‌، بعداً در یادداشتی دیگر اشاره خواهم کرد.)

تاریخ درج مطلب در وبلاگ نویسنده: شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸۳

منبع:

وبلاگ نویسنده‌ی مطلب، محمدکاظم کاظمی

http://mkkazemi.persianblog.ir  

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1017 به تاریخ 920706, کنفرانس ادبی, آیین نگارش, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۷ مهر۱۳۹۲ساعت 18:56  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

3-    کنفرانس ادبی؛ بررسی چند غزل از محمد علی بهمنی در جستجوی ویژگی‌هایی از غزل امروز؛ محمدرضا نوشمند

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکل تایپی یا دستوری یا ... وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیح می‌باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

بررسی چند غزل از محمد علی بهمنی در جستجوی ویژگی‌هایی از غزل امروز؛ محمدرضا نوشمند

در نقد غزلی از کتاب «تا کوی عشق» نکاتی را در مورد ضعف‌های آن اثر از نظر معنا، ساختار، زبان و موسیقی شعر بیان کردم و بزرگترین ایراد آن را در این دیدم که هنوز در نوع بیان و تلقی‌اش از شعر در قرون گذشته سیر می‌کند و فاصله‌اش تا زمان حال و شعر امروز زیاد است.  برای اینکه نشان بدهم غزل معاصر دارای چه ویژگی‌ها و حال و هوایی است ترجیح دادم به طور مختصر به چند شعر از کتاب «گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود» اثر محمد علی بهمنی بپردازم.

نکته‌ی اوّل: یکی از ویژگی‌های ادبیات معاصر این است که گاه موضوع یک اثر خود ادبیات و موضع‌گیری شاعر درباره‌ی ادبیات است. شاعر با اثر خود بیان می‌کند که تلقی او از شکل و محتوای ادبیات چیست. می‌گوید که با شعر در پی چه هدفی است و اگر هدفی ندارد چرا زبانش اینگونه می‌چرخد. و از شعرش می‌شود فهمید که به دنبال مخاطب خاصّی است یا مثل صادق هدایت بیشتر با سایه‌اش حرف می‌زند.

شعر زیر را بخوانید و پاسخ برخی از این پرسش‌ها را در آن جستجو کنید:

جسمم غزل است امّا روحم همه نیمایی‌ست

در آینه‌ی تلفیق ِاین چهره تماشایی ست

تن خو به قفس دارد، جان زاده‌ی پرواز است

آن ماهی ِتُنگ‌آب و این ماهی ِدریایی ست

در من غزلی اینک دنبال تو می‌گردد!

ای آنکه تو را دیدن انگیزه‌ی گویایی‌ست

«من» فکر گریزم «او» تا راه به من بندد

با قافیه‌های ناب در حالِ صف‌آرایی ست:

کز خلق چه می‌جویی شاعر؟ که به شعر تو

از حالتِ چشم اوست، گر این همه گیرایی‌ست

این اوست که تفسیری از صبح و صدف با اوست

این اوست که تعبیری از خوبی و زیبایی‌ست

«من» یک تن و «او» بسیار، «من» ساده و «او» عیّار

«او» می‌کِشدم ناچار آن سوی که شیدایی‌ست

در رفتن‌ام و در «من» خَلقی‌ست که می‌بندد

- ره را که: کجا شاعر؟ هنگام هم‌آوایی‌ست

«او» یک تن و «ما» بسیار، یک تن به زمین بسپار

آوا به قفس مَگذار کآوای تو دنیایی‌ست

من بین دو در مانده، واجسته و درمانده

تا خود چه کند - شعرم - این را که معمایی‌ست

این شعر همان طور که شاعر می‌گوید از نظر شکل قالب سنتی غزل را دارد، امّا از نظر محتوا از غزل سنتی فاصله می‌گیرد و «نیمایی» می‌شود. شاعر اعتقاد دارد که هر چند در قفس قالب غزل اسیر است، دلش می‌خواهد معنا و روح شعرش را آزادانه به پرواز در‌آورد. شکل غزل مانند تنگ آبی، ماهیِ معنا را در خود به  تَنگ می‌آورد، در حالی که شعر و ماهی نیمایی در دریا آزادانه می‌گردد. در وجود شاعر غزلی در وصف «دوست» (واژه‌ای که در غزلیات دیگر شاعر جانشین «او» و «تو» است) شکل گرفته است، امّا او با روح نیمایی‌اش نمی‌خواهد در بند غزل باشد. هر چند قافیه‌های ناب غزل راه را بر او می‌بندند. روح نیمایی شاعر از او شعری نیمایی برای مردم می‌خواهد، امّا «غزل» مخالف است زیرا تمام لطف شعر او را نه از مردم که از حالت چشم دوست می‌بیند. تمام صفاتی را که در «او» - یعنی دوست - متجلی است پیش چشم شاعر می‌آورد تا همگی با هم او را به سمت شیدایی بکشانند و او هم با آنها می‌خواهد برود که ناگهان دوباره خلق که زبان روح نیمایی اوست راه را بر او می‌بندد: که کجا شاعر؟ این بار مردم هستند که می‌گویند: غزل یکی است و ما بسیاریم. صدای خود را در قفسِ غزل محبوس نکن و آن را نیمایی و دنیایی کن. شاعر مانده است که از بین جسم غزلی و روح نیمایی کدام را انتخاب کند. انتخاب را به خودِ شعرش واگذار می‌کند تا ببیند شعرش چگونه از یکی از آنها دل می‌کند و یا به هر دوی آنها دل می‌بندد. در «آینه‌ی تلفیق» چهره‌ی دوگانه ی غزل تماشایی می‌شود.

نکته‌ی دوم: حالا غزل با زبان و واژگان دیگری سخن می‌گوید. حتی هنگامی هم که واژگان همان‌هایی هستند که گذشتگان استفاده می‌کردند، معنا و مفهوم‌شان آن چیزی است که از دل این زمانه بیرون می‌آید. اختیار ان به دست زمانه است نه به دست شاعر:

مرور می‌کنم او را و مات می‌مانم

دوباره خط به خط او را دقیق می‌خوانم

نوشته‌ها همه مفهوم دیگری دارند

چه رفته است بر این واژه‌ها نمی‌دانم

نه گوشِ حافظه‌ام آشناست با این حرف

نه روشن است به چشمِ ضمیرِ پنهانم

نکته‌ی سوم: بالاخره شعر غزل‌سرای امروزی شکل سنتی را می‌گیرد و در آن حرف‌های امروزی می‌زند. معشوقه‌ی سنتی را پس نمی‌زند، او دوستی است که در کنارش مردم را هم فراموش نمی‌کند. در غزل زیر فردیّت شاعر کم‌رنگ می‌شود، و شاعر یکی از خیل مردم است که صدایشان در تاریخ  پخش می‌شود. شعر رنگ و بوی اجتماعی و سیاسی می‌گیرد و این همان روح نیمایی است که به جسم غزل تزریق شده است.

نتوان گفت که این قافله وا می‌ماند

خسته و خفته از این خیل جدا می‌ماند

این رَهی نیست که از خاطره‌اش یاد کنی

این سفر همره تاریخ به جا می‌ماند

دانه و دام در این راه فراوان امّا

مرغِ دل سیر زِ هر دام رها می‌ماند

می‌رسیم آخر و افسانه‌یِ واماندنِ ما

همچو داغی به دلِ حادثه‌ها می‌ماند

بی‌صداتر زِ سکوتیم ولی گاهِ خروش

نعره‌ی ماست که در گوشِ شما می‌ماند

بروید ای دلِتان نیمه که در شیوه‌ی ما

مرد با هر چه ستم، هرچه بلا، می‌ماند

نکته‌ی چهارم: غزل معاصر به شیوه و بیان و زبان خودش عرفانی است؛ به همین خاطر، کاملاً از عرفان سنتی جدا نمی‌شود. به گونه‌ای بین مردمان امروز و عرفان گذشته پیوندی منطقی و ملموس ایجاد می‌کند.  شاعر از عارف و عرفان تعبیر و تفسیر دیگری دارد؛ با این تعبیر است  که تاریخ دوباره تکرار می‌شود و این بار شاعری با جسم غزل و روح نیمایی و با شعار «انالحق» خود را کمال‌پرست و مثل حلاّج شایسته‌ی دار می داند. به دو غزل زیر توجه کنید:

خوابی و چشم حادثه بیدار می‌شود

هفت آسمان به دوش تو آوار می‌شود

خواب زنانه‌ای ست به تعبیرِ گُل مکوش

گل در زمین تشنه‌ی ما خار می‌شود

برخیز تا به چشم ببینی چه دردناک

آیینه پیشِ روی ِ تو دیوار می‌شود

دیگر به انتظارِ کدامین رسالتی

وقتی عصایِ معجزه ها مار می‌شود؟

باز این که بود گفت: «انالحق» که هر درخت

در پاسخ انالحقِ وی دار می‌شود.

وحشت نشسته باز به هر برگ این کتاب

تاریخ را ببین که چه تکرار می‌شود!

***

 

در این زمانه‌ی بی های و هویِ لال‌پرست

خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست

چگونه شرح دهم لحظه لحظه‌ی خود را

برای این همه ناباورِ خیال‌پرست؟

به شب‌نشینیِ خرچنگ‌های مردابی

چگونه رقص کند ماهیِ زُلال‌پرست

رسیده‌ها چه غریب و نچیده می‌اُفتند

به پای هرزه‌علف‌های باغِ کال‌پرست

رسیده‌ام به کمالی که جز انالحق نیست

کمالِ دار برای منِ کمال‌پرست

هنوز زنده‌ام و زنده‌بودنم خاری‌ست-

به چشم تنگیِ نامردمِ زوال‌پرست

نکته‌ی پنجم: اشارات و تلمیحات اساطیری و مذهبی در غزل امروز نیز دیده می‌شود. در غزل زیر شاعر برای نشان دادن تصویری از خیانت، ابتدا با اشاره‌ای به داستان رستم و شغاد تصویری اساطیری از خیانت برادر به برادر را نمایش می‌دهد؛ و بعد از آن، با اشارات مذهبی به «چاه صبر» و «روز معاد» آنچه را می‌خواهد بگوید با عمق بیشتری بیان می‌کند.

زخم آن چنان بزن که به «رستم» «شغاد» زد

زخمی که حیله بر جگرِ اعتماد زد

باور نمی‌کنم به من این زخم بسته را

با چشم باز آن نگه خانه‌زاد زد

با این که در زمانه‌ی بیداد می‌توان

سر را به چاهِ صبر فرو برد و داد زد

یا می‌توان که سیلی فریاد خویش را

با کینه‌ای گداخته بر گوشِ باد زد:

-گاهی نمی‌توان به خدا حرفِ درد را

با خود نگاه داشت و روزِ معاد زد

نکته‌ی ششم: چون غزل نسبت به گذشته فرق کرده است، مخاطب آن هم فرق می‌کند. شاعر دیگر شعر را فقط برای دل خودش، و یا برای معشوقه‌ی یکی‌یک‌دانه‌اش و یا به زمین و زمان نمی‌گوید. شعر او مخاطب‌های فراوان و گونا گونی دارد؛ و خودش مخاطب خودش را پیدا می‌کند.

آوخ... هَرَسِ جوانه‌ها را

باید که برای باغبان گفت!

دردی‌ست که ریشه‌اش زمینی ست

تا چند توان به آسمان گفت

نکته‌ی هفتم: دوست  شاعر وصفش آسان نیست چرا که گاهی درمی‌ماند که از «او» یا درباره ی «او» چه بگوید:

تو را به شعر زمینی چگونه بنشانم

که در خورت نبود شعر آسمانی نیز

با وجود این، دوست او موجودی آسمانی هم نیست و شاعر سعی می‌کند با طرحی زمینی، تصویری از او را ترسیم کند.

دوستِ من دیدن‌اش آسان نبود

پنجره‌اش رو به خیابان نبود

دوستِ من منظره‌ی بسته اش

طارمی پُر‌گلِ ایوان نبود

چهره‌گشایی که به چاه محاق

چهره‌گری‌هاش نمایان نبود

طرحِ زمینی بزنم دوست را

دوستِ من هیچ جز انسان نبود

با من و تو فرق زیادی نداشت

او فقط این گونه هراسان نبود

نکته‌ی هشتم: نوع بیگانگی از خود و در ضمن نوع خودآگاهی شاعر با آنچه که از شاعران و عرفای «از خود بی‌خود شده»‌ی گذشته سراغ داریم یکی نیست. وقتی دل شیدایی سعدی می‌رفت به بُستان‌ها، بی‌خویشتن‌اش کردی بوی گل و ریحان‌ها. تصویر سعدی از «بی‌خود شدن» تصویر زیبایی است، امّا با زمان و زبان شاعری که به جای باغ در میان مردم است،  یکی نیست.

اگر چه نزد شما تشنه‌ی سخن بودم

کسی که حرفِ دلش را نگفت من بودم

دلم برای خودم تنگ می‌شود آری:

همیشه بی‌خبر از حالِ خویشتن بودم

نشد جواب بگیرم سلام‌هایم را

هر آنچه شیفته‌تر از پیِ شُدن بودم

چه گونه شرح دهم عمق خستگی‌ها را

اشاره‌ای کنم: انگار کوه‌کَن بودم

من آن زلال‌پرستم در آب گندِ زمان

که فکرِ صافیِ آبی چنین لجن بودم

غریب بودم و گشتم غریب تر امّا:

دلم خوش است که در غربتِ وطن بودم

در پایان باید گفت که همان گونه که شاعر می‌پنداشت: «غزل» او را ناچار به آن سویی که شیدایی است کشان، امّا به گونه‌ای دیگر:

اینک آن طفلِ گریزانِ دبستانِ غزل

بازگشته است غریبانه به دامانِ غزل

چترِ «نیما»ست به سر دارد و می بالد لیک

عطشی می‌کِشدش از پیِ بارانِ غزل

منبع:

وبلاگ زبان و ادبیات

وبلاگ نویسنده‌ی مطلب http://rezanooshmand.blogfa.com/post-181.aspx

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1016 به تاریخ 920630, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱ مهر۱۳۹۲ساعت 16:42  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

3-    کنفرانس ادبی؛ کودکانه‌های شعر قیصر امین پور؛ مسعود بینش؛ قسمت سوم

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکل تایپی یا دستوری یا ... وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیح می‌باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

زنده‌یاد قیصر امین پور کتابی دارد به نام «شعر و کودکی». قیصر را کتاب‌های متعددی است به نثر و به شعر. این از کتاب‌های منثور اوست که در آن کوشیده است نسبت تفکر کودکانه و تخیل شاعرانه را بدست دهد. در نیمی از کتاب، او با استناد به آراء و اندیشه‌های ژان پیاژه، روان‌شناس برجسته‌ی معاصر، ویژگی‌های عمده‌ی کودکی را، که بیشتر متعلق به کودک تا هفت سالگی است، ارائه می‌دهد و در نیمی دیگر، این ویژگی‌ها را، که در پنج دسته‌ی «خودمیان‌بینی»، «جاندارپنداری»، «بازی»، «زبان» و بالاخره «کشف فضا، زمان و عدد» تفکیک شده است، در شعر شاعران قدیم و معاصر، از مولوی و سعدی و حافظ و نظامی و صائب تا پروین و نیما و فروغ و سپهری و اخوان و شفیعی کدکنی و طاهره صفارزاده و مشیری و شاملو جستجو می‌کند و در هر زمینه، نمونه‌ها و مثال‌هایی را مطرح می‌سازد. قیصر در این کتاب، به تعبیر خودش، نه سودای مکتب‌سازی در سر دارد و نه هوا و ادعای نظریه‌پردازی در دل. او تنها در صدد بیان این واقعیت است که شاعر، دست کم در هنگام سرودن شعر، از روی اختیار، نوعی بازگشت به کودکی را تجربه می‌کند. او به دنبال بررسی این پرسش است که آیا شعر نوعی بازگشت به کودکی است؟ و در کتاب خود می‌کوشد که پاسخی مثبت بدان دهد بدون آن که در مقام داوری برآید و بخواهد ارزش شعر را تنها در ترازوی این نگاه بگذارد و بسنجد.

 هفته‌‌های گذشته در گزارش جلسه‌ی 1013 و 1014 در همین بخش (یعنی کنفرانس‌های ادبی) قسمت اول و دوم این مقاله را خواندید. در قسمت اول و دوم، مروری شد بر نظریه‌ای که قیصر در آن کتاب ارائه داده، به همراه نمونه‌هایی که وی از شاعران گذشته و معاصر آورده بود و  نمونه‌هایی از شعر قیصر امین پور را بر اساس ویژگی‌های پنج‌گانه‌ای که خود او در کتاب شعر و کودکی برشمرده است، با هم خواندیم؛ یعنی: «خودمیان‌بینی»، «جاندارپنداری»، «بازی»، «زبان» و «کشف فضا، زمان و عدد». و در این قسمت نمونه‌هایی دیگر از شعر قیصر را می‌خوانیم.

 

کودکانه‌های شعر قیصر امین پور؛ مسعود بینش

... ادامه از قسمت دوم

بخش سوم

بازی

شعر بلند و کودکانه‌ی «بال‌های کودکی» در کتاب «به قول پرستو» بازگشتی به گذشته با بال‌های کودکی است. در این شعر، قیصر از بازی‌های آن دوران یادی می‌کند و شعرش را به هم‌بازی‌های دیروزش، بچه‌های خوب گتوند {ن و: نام زادگاه قیصر امین پور در استان خوزستان} تقدیم می‌کند. این شعر چنین آغاز می‌شود:

باز آن احساس گنگ و آشنا

در دلم سیر و سفر آغاز کرد

باز هم با دست‌های کودکی

سفره تنگ دلم را باز کرد

...

گاه پیدا و گاه پنهانند

بازی آفتاب و بارانند

سرخوشانی که در سماعی سرخ

پای‌کوبان و دست‌افشانند

از: تنفس صبح

باد بازیگوش

بادبادک را

بادبادک

دست کودک را

هر طرف می‌برد

کودکی‌هایم

با نخی نازک به دست باد

آویزان؟

از: دستور زبان عشق

 

لفظ و ساختار کودکانه

اشاره شد که برخی آثار قیصر اساسا برای نوجوانان نوشته شده و ساختار و مضمون آن‌ها مملو از کودکانگی‌هاست. اوج شکوهمند این بازگشت به کودکی را می‌توان در شعر بلند «پیش از این‌ها» در کتاب «به قول پرستو» دید، که چنین آغاز می‌شود:

پیش از این‌ها فکر می‌کردم خدا

خانه‌ای دارد کنار ابرها

دَرد اگر مَرد است با دل راست رویارو شود

پس چرا از پشت سر خنجر زد و نامرد شد؟

سر به زیر و ساکت و بی‌دست و پا می‌رفت دل

یک نظر روی تو را دید و حواسش پرت شد

بعد هم تعبید و زندان ابد شد در کویر

عین مجنون از پی لیلی بیابانگرد شد

کودکِ دل شیطنت کرده است یک دَم در ازل

تا ابد از دامن پُرمِهر مادر طرد شد

من بودم و اوج بال من، کودکی‌ام

دریا دریا زلال من، کودکی‌ام

دنباله‌ی بادبادکی در کف باد

من بودم و بی‌خیال من، کودکی‌ام

از: دستور زبان عشق

طرح کمرنگی است در یادم هنوز

من به یاد دشت آبادم هنوز

خوب یادم هست من از دیرباز

باز جان می‌گیرد آن تصویر باز

گرگ و میش صبح پیش از هر طلوع

قامت مرد دروگر در رکوع

خوشه‌ها را به نگاهش می‌شمرد

داس را در دست گرمش می‌فشرد

قطره قطره خستگی را می‌چشید

دست بر پیشانی دل می‌کشید

بافه‌ها را چون که در بر می‌گرفت

خستگی‌ها از تنش بر می‌گرفت

گاه دستی روی شبنم می‌گذاشت

روی زخم پینه مرهم می‌گذاشت

دشت، دامانی پُر از بابونه داشت

پینه‌ی هر دست بوی پونه داشت

از: تنفس صبح

چرا مَردم قفس را آفریدند؟

چرا پروانه را از شاخه چیدند؟

چرا پروانه‌ها را پَر شکستند؟

چرا آوازها را سر بُریدند؟

جوجه گنجشک گفت: می‌خواهم

فارغ از سنگ بچه‌ها باشم

روی هر شاخه جیک جیک کنم

در دل آسمان رها باشم

از: به قول پرستو

 

در هم آمیختن مفهوم فضا ـ زمان

ای لحظه‌ها چنین مگریزید

تا عمری از همیشه بسازیم

از: تنفس صبح

ای ناب‌ترین معانی واژه‌ی خوب

ای جوشش خون گرمتان شهرآشوب

کس در سفر کدام منظومه شنید

یک روز کُند هزار خورشید غروب؟

از: در کوچه آفتاب

قطار می‌رود

تو می‌روی

تمام ایستگاه می‌رود

و من چقدر ساده‌ام

که سال‌های سال

در انتظار تو

کنار این قطار رفته ایستاده‌ام

و همچنان

به نرده‌های ایستگاه رفته

تکیه داده‌ام!

من

سال‌‌های سال مُردم

تا اینکه یک دَم زندگی کردم

تو می‌توانی

یک ذره

یک مثقال

مثل من بمیری؟

بفرمائید فردا زودتر فردا شود، امروز

همین حالا بیاید وعده آینده‌های ما

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند

سالها، هجری و شمسی، همه بی‌خورشیدند

سیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است

فصل‌ها را همه با فاصله‌ات سنجیدند

تو بیایی همه ساعت‌ها و ثانیه‌ها

از همین روز، همین لحظه، همین دَم، عیدند

کی می‌شود روشن به رویت چشم من، کی؟

وقت گل نی بود هنگام رسیدن؟

از: دستور زبان عشق

گاهی

صد بار در یک روز می‌میرم

از: گزینه اشعار

 

گریز از هنجارهای دستوری

در این ویژگی کودکانه نیز، شعر قیصر در اوج است و نمونه‌های بسیاری را می‌توان سراغ گرفت که شاعر، همچون کودکان، در قید هنجارهای دستوری نمی‌ماند و معنای مورد نظر خود را اراده می‌کند. انتخاب نام برخی کتاب‌هایش: «آینه‌های ناگهان»، «دستور زبان عشق»، و «طوفان در پرانتز» نمونه‌های روشنی از این هنجارگریزی است.

ای شکوه بی‌کران‌اندوه من!

آسمان‌دریای جنگل‌کوه من!

از: دستور زبان عشق

او را چنان که خواست

با آن لباس سبز بکارید

تا چون همیشه سبز بماند

تا چون همیشه سبز بخواند

او را

وقتی که کاشتند

هم سبز بود و هم سرخ

آن‌گاه

آن یار بی‌قرار

آرام در حضور خدا آسود

هر چند سرخ سرخ به خاک افتاد

اما

این ابتدای سبز او بود

تو حجم بسته‌ی رازی، اگر درست بگویم

تو ارتفاع نمازی، اگر درست بگویم

از: تنفس صبح

آی

ای دریغ و حسرت همیشگی!

ناگهان

چقدر زود

دیر می‌شود

از: گزینه اشعار

من سرم نمی‌شود

ولی....

راستی

دلم

که می‌شود؟

آسمان را.....

ناگهان آبی است!

از: گل‌ها همه آفتاب‌گردانند

دست‌های

پُر از خالی‌ام را

پیش روی همه می‌تکانم

چکه چکه تمام دلم را

در دل بچه‌ها می‌چکانم

از: به قول پرستو

 

تکرار مصوت ها و موسیقی

باران! باران! دوباره باران! باران!

باران! باران! ستاره باران! باران!

ای کاش تمام شعرها حرف تو بود

باران! باران! بهار! باران! باران

دیشب باران قرار با پنجره داشت

روبوسی آبدار با پنجره داشت

یکریز به گوش پنجره پچ پچ کرد

چک چک، چک چک...، چکار با پنجره داشت

از: دستور زبان عشق

 

منابع( کتاب های قیصر امین پور):

1. شعر و کودکی

۲. تنفس صبح

3. گزینه اشعار

4. به قول پرستو

5. گلها همه آفتابگردانند

6. آینه های ناگهان

7. دستور زبان عشق

 

منبع:سایت باشگاه اندیشه

http://www.bashgah.net/fa/content/show/26569

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1015 به تاریخ 920623, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۶ شهریور۱۳۹۲ساعت 15:41  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

3-    کنفرانس ادبی؛ کودکانه‌های شعر قیصر امین پور؛ مسعود بینش؛ قسمت دوم

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکل تایپی یا دستوری یا ... وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیح می‌باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

زنده‌یاد قیصر امین پور کتابی دارد به نام «شعر و کودکی». قیصر را کتاب‌های متعددی است به نثر و به شعر. این از کتاب‌های منثور اوست که در آن کوشیده است نسبت تفکر کودکانه و تخیل شاعرانه را بدست دهد. در نیمی از کتاب، او با استناد به آراء و اندیشه‌های ژان پیاژه، روان‌شناس برجسته‌ی معاصر، ویژگی‌های عمده‌ی کودکی را، که بیشتر متعلق به کودک تا هفت سالگی است، ارائه می‌دهد و در نیمی دیگر، این ویژگی‌ها را، که در پنج دسته‌ی «خودمیان‌بینی»، «جاندارپنداری»، «بازی»، «زبان» و بالاخره «کشف فضا، زمان و عدد» تفکیک شده است، در شعر شاعران قدیم و معاصر، از مولوی و سعدی و حافظ و نظامی و صائب تا پروین و نیما و فروغ و سپهری و اخوان و شفیعی کدکنی و طاهره صفارزاده و مشیری و شاملو جستجو می‌کند و در هر زمینه، نمونه‌ها و مثال‌هایی را مطرح می‌سازد. قیصر در این کتاب، به تعبیر خودش، نه سودای مکتب‌سازی در سر دارد و نه هوا و ادعای نظریه‌پردازی در دل. او تنها در صدد بیان این واقعیت است که شاعر، دست کم در هنگام سرودن شعر، از روی اختیار، نوعی بازگشت به کودکی را تجربه می‌کند. او به دنبال بررسی این پرسش است که آیا شعر نوعی بازگشت به کودکی است؟ و در کتاب خود می‌کوشد که پاسخی مثبت بدان دهد بدون آن که در مقام داوری برآید و بخواهد ارزش شعر را تنها در ترازوی این نگاه بگذارد و بسنجد.

 هفته‌‌ی گذشته در گزارش جلسه‌ی 1013 در همین بخش (یعنی کنفرانس‌های ادبی) قسمت اول این مقاله را خواندید. در قسمت اول ، مروری شد بر نظریه‌ای که قیصر در آن کتاب ارائه داده، به همراه نمونه‌هایی که وی از شاعران گذشته و معاصر آورده بود و  در این هفته و هفته‌ی آینده نمونه‌هایی از شعر قیصر امین پور را بر اساس ویژگی‌های پنج‌گانه‌ای که خود او در کتاب شعر و کودکی برشمرده است، با هم می‌خوانیم؛ یعنی: «خودمیان‌بینی»، «جاندارپنداری»، «بازی»، «زبان» و «کشف فضا، زمان و عدد».

 

کودکانه‌های شعر قیصر امین پور؛ مسعود بینش

من نیز از سر اظهار ارادت و به پاس زنده نگاه‌داشت یاد و نام آن قیصر شعر معاصر ایران، سیری گذرا و کوتاه در کودکانه‌های شعر او انجام داده‌ام و برخی تجلیات بازگشت به کودکی را در اشعار او آورده‌ام؛ آن هم با الهام از ایده‌های قیصر در کتاب «شعر و کودکی». از این روی، این نوشته در دو بخش سامان یافته است: اول، مروری بر نظریه‌ای که قیصر در آن کتاب ارائه داده، به همراه نمونه‌هائی که از شاعران گذشته و معاصر آورده است؛ و دوم، نمونه‌هائی که من از کودکانه‌های شعر او گرد آورده‌ام.

 

بخش دوم

فهم نسبت شعر و کودکی در آثار قیصر امین پور کار مشکلی نیست زیرا تعداد قابل توجهی از کتاب‌ها و اشعار او اساسا برای نوجوانان سروده شده و واجد ویژگی‌های روشن در بازگشت به کودکی است. از جمله این آثار می‌توان از منظومه‌ی «ظهر روز دهم»، «مثل چشمه، مثل رود» و به‌ویژه «به قول پرستو» نام برد. اما در سایر مجموعه‌های شعری او نیز، مشخصه‌های درهم‌آمیختن تفکر کودکانه و تخیل شاعرانه به‌خوبی نمود دارد. روح ناآرام و جستجوگر قیصر هیچگاه کوچه‌ها و باغ‌های گتوند {ن و: زادگاه شاعر در استان خوزستان} را از یاد نبرده بود. او گر چه در سفری مادی و دنیائی، از آن روستا به سواد اعظمی همچون تهران پا نهاده بود، اما سفرهای معنوی و روحی بازگشت به کودکی در جای‌جای آثار قلمی او هویداست. او در این سفرها، تخیل شاعرانه را با تفکر کودکانه عجین ساخته و نمونه‌های بسیاری را از بازگشت به کودکی در شعر خود نمایان ساخته است. او در کتاب «شعر و کودکی» مثال‌هایی چند از ویژگی‌های این بازگشت را در شعر شاعران قدیم و جدید نشان داده است. و اکنون نمونه‌هایی چند از این کودکانه‌ها را در شعر خود او جستجو می‌کنیم.

 

خودمیان‌بینی

کجاست جای تو؟ ـ از آفتاب می‌پرسم ـ

سئوال روشن ما را جواب لازم نیست

ز پشت پنجره برخیز تا به کوچه رویم

برای دیدن تصویر، قاب لازم نیست

ما رو به آفتاب سفر می‌کنیم و بس

زین روی در قفاست همه سایه‌های ما

از: تنفس صبح

در خواب شبی شهاب پیدا کردم

در رقص سراب، آب پیدا کردم

این دفتر پُر ترانه را هم روزی

در کوچه‌ی آفتاب پیدا کردم

از: در کوچه آفتاب

تکیه داده‌ام

به باد

با عصای استوایی‌ام

روی ریسمان آسمان

ایستاده‌ام

از: گل‌ها همه آفتابگردانند

گر چه پرسش بی‌پاسخی است می‌پرسم:

چرا همیشه چنان و چرا همیشه چنین؟

چرا زمین و زمان بی‌امان و بی‌‌مِهرند؟

زمان زمانه‌ی قهر و زمین زمینه‌ی کین؟

لبریز ز سرمستی و سرریز ز هستی

دریای تلاطم شده‌ام در خودم امشب

در هر نفسم بوی گلی تازه شکفته است

یک باغ تبسم شده‌ام در خودم امشب

هم دانه‌ی دانایی و هم دام هبوطم

اسطوره‌ی گندم شده‌ام در خودم امشب

به باد حادثه بالم اگر شکست چه باک!

خوشا پریدن با این شکسته‌بالی‌ها!

از: دستور زبان عشق

ای شما!

ای تمام عاشقان هر کجا!

از شما سئوال می‌کنم

و قاف

حرف آخر عشق است

آنجا که نام کوچک من

آغاز می‌شود!

از: گزینه اشعار

 

جاندار پنداری

تنها توجه به نام دو کتاب قیصر: «به قول پرستو» و «تنفس صبح» خود گویای روشن جاندارپنداری، و به تعبیر خودش «تشخیص» اوست که از زبان پرستو می‌گوید و صبح را صاحب نفس می‌داند.

قطره‌ای از قلم به کاغذ ریخت

دفتر از دَرد بر خودش پیچید

یک جوانه‌ی کوچک

زیر خاک می‌خندید

در دل زمین رازی

مثل دَرد می‌پیچید

شبنم از روی برگ گُل برخاست

گفت: می‌خواهم آفتاب شوم

ذره ذره به آسمان بروم

ابر باشم، دوباره آب شوم

باد مثل بید می‌لرزید

ابرها

پشت سر هم

سرفه می‌کردند

ناودان‌ها

عطسه می‌کردند

آسمان

انگار سرما خورده بود!

از: به قول پرستو

چه اشکال دارد پس از هر نماز

دو رکعت گُلی را عبادت کنیم؟

به هنگام نیت برای نماز

به آلاله‌ها قصه قربت کنیم؟

از: دستور زبان عشق

گل‌های خانه تو را می‌شناسند ...

وقتی به سَروقتشان می‌روی ...

یا آبشان می‌دهی ...

شمعدانی

با مهربانی

دستی برایت تکان می‌دهد

از: گل‌ها همه آفتاب‌گردانند

چه شد؟ خاک از خواب بیدار شد

به خود گفت: انگار من زنده‌ام

دوباره شکفته است گُل از گُلم

ببین بوی گل می‌دهد خنده‌ام!

چنین گفت در گوش گل، غنچه‌ای

نسیمی مرا قلقلک می‌دهد

از: به قول پرستو

بیا به خانه آلاله‌ها سری بزنیم

ز داغ با دل خود حرف دیگری بزنیم

به یک بنفشه صمیمانه تبریک گوئیم

سری به مجلس سوگ کبوتری بزنیم

از تنفس صبح

صبح از سفر سخت زمان می‌آید

زآنسوی زمین و آسمان می‌آید

شب را به فراسوی زمین رانده به خشم

صبحی که نفس نفس زنان می‌آید

از: در کوچه آفتاب

قوم و خویش من همه از قبیله غمند

عشق خواهر من است، درد هم برادرم

از: دستور زبان عشق

در برکه خم شد روی عکس ماه در آب

نیلوفری، تا روی ماهت را ببوسد

از: گل‌ها همه آفتاب‌گردانند

آسمان تعطیل است

بادها بیکارند

ابرها خشک و خیس

هق هق گریه خود را خوردند

من دلم می‌خواهد

دستمالی خیس

روی پیشانی تب‌دار بیابان بکشم

صبح خورشید آمد

دفتر مشق شبم را خط زد

پاک‌کُن بیهوده است

زندگی را باید

از سر سطر نوشت!

باران گرفت نیزه و قصد مصاف کرد

آتش گرفت و خنجر خود را غلاف کرد

گویی که آسمان سر نطقی فصیح داشت

با رعد سرفه‌های گران سینه صاف کرد

عمری به‌جز بیهوده بودن سَرنکردیم

تقویم‌ها گفتند و ما باور نکردیم

از: تنفس صبح

تک گویی (سخن با خود)

درد، حرف نیست

درد، نام دیگر من است

من چگونه خویش را صدا کنم؟

مثل همیشه آخر حرفم

و حرف آخرم را

با بغض می‌خورم

از: گزینه اشعار

... ادامه دارد

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1014 به تاریخ 920616, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۷ شهریور۱۳۹۲ساعت 18:55  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

3-    کنفرانس ادبی؛ کودکانه‌های شعر قیصر امین پور؛ مسعود بینش؛ قسمت اول

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانت در مواردی که مشکل تایپی یا دستوری یا ... وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیح می‌باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

کودکانه‌های شعر قیصر امین پور؛ مسعود بینش

زنده‌یاد قیصر امین پور کتابی دارد به نام «شعر و کودکی». قیصر را کتاب‌های متعددی است به نثر و به شعر. این از کتاب‌های منثور اوست که در آن کوشیده است نسبت تفکر کودکانه و تخیل شاعرانه را بدست دهد. در نیمی از کتاب، او با استناد به آراء و اندیشه‌های ژان پیاژه، روان‌شناس برجسته‌ی معاصر، ویژگی‌های عمده‌ی کودکی را، که بیشتر متعلق به کودک تا هفت سالگی است، ارائه می‌دهد و در نیمی دیگر، این ویژگی‌ها را، که در پنج دسته‌ی «خودمیان بینی»، «جاندار پنداری»، «بازی»، «زبان» و بالاخره «کشف فضا، زمان و عدد» تفکیک شده است، در شعر شاعران قدیم و معاصر، از مولوی و سعدی و حافظ و نظامی و صائب تا پروین و نیما و فروغ و سپهری و اخوان و شفیعی کدکنی و طاهره صفارزاده و مشیری و شاملو جستجو می‌کند و در هر زمینه، نمونه‌ها و مثال‌هایی را مطرح می‌سازد. قیصر در این کتاب، به تعبیر خودش، نه سودای مکتب‌سازی در سر دارد و نه هوا و ادعای نظریه‌پردازی در دل. او تنها در صدد بیان این واقعیت است که شاعر، دست کم در هنگام سرودن شعر، از روی اختیار، نوعی بازگشت به کودکی را تجربه می‌کند. او به دنبال بررسی این پرسش است که آیا شعر نوعی بازگشت به کودکی است؟ و در کتاب خود می‌کوشد که پاسخی مثبت بدان دهد بدون آن که در مقام داوری برآید و بخواهد ارزش شعر را تنها در ترازوی این نگاه بگذارد و بسنجد.

من نیز از سر اظهار ارادت و به پاس زنده نگاه‌داشت یاد و نام آن قیصر شعر معاصر ایران، سیری گذرا و کوتاه در کودکانه‌های شعر او انجام داده‌ام و برخی تجلیات بازگشت به کودکی را در اشعار او آورده‌ام؛ آن هم با الهام از ایده‌های قیصر در کتاب «شعر و کودکی». از این روی، این نوشته در دو بخش سامان یافته است: اول، مروری بر نظریه‌ای که قیصر در آن کتاب ارائه داده، به همراه نمونه‌هائی که از شاعران گذشته و معاصر آورده است؛ و دوم، نمونه‌هائی که من از کودکانه‌های شعر او گرد آورده‌ام.

 

بخش اول

تحول شناخت کودک

مراحل تحول شناخت کودک از دیدگاه ژان پیاژه، روان‌شناس معاصر کودک عبارت است از:

1. دوره حسی ـ حرکتی (دو سال اول زندگی)

2. دوره عملیات عینی:

الف. مرحله پیش عملیاتی (دو تا هفت سالگی)

ب. مرحله عملیات عینی (هفت تا ۱۲ـ۱۱ سالگی)

3. دوره عملیاتی صوری (قیاسی) (۱۲ تا ۱۵ سالگی)

 

ویژ گی‌های فکری و رفتاری کودک

ویژگی‌های مهم تفکر و رفتار کودک، بویژه تا هفت سالگی عبارت است از:

1. خودمیان‌بینی

2. جاندار پنداری

3. بازی

4. زبان

5. کشف فضا، زمان، عدد

 

خودمیان‌بینی

قابل توجه‌ترین مشخصه کودک پیش عملیاتی، خودمیان‌بینی است. کودک به طور دائم سئوال می‌کند و اصرار دارد متکلم وحده و محور همه چیز باشد. خودمیان‌بینی، هسته‌ی مرکزی ویژگی‌های تفکّر کودک است. کودک، جهان را تنها مشاهده و تقلید نمی‌کند بلکه تفسیر می‌کند. کودک فیلسوفی است که جهان را به گونه‌ای که تجربه کرده است درک می‌کند. قیصر امین‌پور می‌گوید: اگر در این جملات، کلمه کودک را برداریم و به جای آن شاعر را بگذاریم تفاوتی حاصل نخواهد شد و باز هم همه جملات درست خواهد بود: از وحدت درون شاعر با جهان بیرون گرفته تا درک اشیاء جهان چنان که خود می‌بیند و تفسیر شخصی از جهان و دعوت دیگران به نگاه کردن از پنجره‌ی دیدگاه شخص خود. کودک خود را مرکز کائنات می‌داند. او انتظار دارد که بزرگترها همه چیزها را دقیقا همانطور که او می‌بیند مشاهده کنند. شاعر نیز با بازگشت به کودکی، خود را مرکز عالم می‌بیند. امین‌پور از باغ درخت شعر، میوه‌هائی به عنوان جلوه‌های گوناگون خودمیان‌بینی و بازگشت به کودکی در شعر برمی‌چیند و عرضه می‌کند.

مولوی:

ای آسمان که بر سر ما چرخ می‌زنی

در عشق آفتاب، تو هم‌خرقه‌ی منی

نیما:

خانه‌ام ابری است

یکسره روی زمین ابری است ...

نگران با من اِستاده سحر

صبح می‌خواهد از من

کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر

شفیعی کدکنی:

وقتی حضور خود را دریافتم

دیدم تمام جاده‌ها از من

آغاز می‌شود

قیصر امین‌پور هدایائی را که مولوی از نگاه شبان، در شعر «موسی و شبان»، برای محبوب خود برمی‌گزیند تا نثار او کند، همه را از روی خودمیان‌بینی می‌داند.

 

جاندارپنداری

شاعر ـ دست‌کم در زمان سرودن ـ همه‌ی اشیاء را زنده می‌پندارد و از زبان و به زبان آنها سخن می‌گوید. به آن‌ها شخصیت انسانی می‌بخشد. از جمله، شخصیت و حالات خود را به اشیاء تسری می‌دهد. در اشیاء حلول می‌کند و روح اشیاء را در خویش حلول می‌دهد. امین‌پور نتیجه می‌گیرد: پس آیا شاعر در هنگام سرودن شعر کودک نمی‌شود؟ یا دست کم کودکانه نمی‌اندیشد؟

سعدی:

به پای سرو درافتاده‌اند لاله و گل

یکی قطره باران ز ابری چکید

پروین:

گفت با زنجیر در زندان، شبی دیوانه‌ای

شفیعی کدکنی:

به کجا چنین شتابان؟

گَوَن از نسیم پرسید

طاهره صفارزاده:

قورباغه‌ها

در باغ کوچک همسایه

خوابشان را تعریف می‌کنند

 

بازی

از دیدگاه پیاژه، هنر و مخصوصا شعر، نوعی برگشت به بازی‌های کودکانه است. بازی نمادین طوطی در داستان «طوطی و بازرگان» مولوی از این نمونه است.

سپهری:

در میان دو درخت گل یاس، شاعری تابی می‌بست ...

مشیری:

تاب می‌خورم

تاب می‌خورم

می‌روم به سوی مهر

می‌روم به سوی ماه

در کجا به دست کیست

بند گاهواره‌ام

 

زبان

کودکان زبان خاص خود را دارند. شعر و زبان کودکانه شبیه است. شاعران، مثل کودکان، گرچه از همین کلمات زبان مشترک استفاده می‌کنند ولی معانی متفاوتی را در نظر دارند.

مولوی:

حرف و صوت و گفت را بر هم زنم

تا که بی‌این هر سه با تو دم زنم

من چو لب گویم، لب دریا بود

من چو لا گویم، مراد الا بود

کودک با همه چیز از جمله خودش سخن می‌گوید. شاعر نیز تک‌گویی می‌کند. تخلص شاعران رایج‌ترین صورت این معناست:

حافظ سخن بگوی که بر صفحه‌ی جهان

این نقش ماند از قلمت یادگار عمر

شاعر گاه مانند کودک با خود سئوال وجواب می‌کند:

گفتم: غم تو دارم، گفتا: غمت سرآید

گفتم که: ماه من شو، گفتا: اگر برآید

گاه لفظ و ساختار معنائی هر دو کودکانه است:

شاملو:

پریا گشنه‌تونه؟

پریا تشنه‌تونه؟

نمی‌گین گرگه میاد می‌خوردتون؟

نمی‌گین دیبه میاد یه لقمه خام می‌کندتون؟

گریز از هنجارهای دستوری و انحراف از استانداردهای زبان در شعر شاعران، مثل سخن کودکان وجود دارد.

شاملو:

تو ناگهان زیبا هستی

و ما همچنان دوره می‌کنیم

شب را و روز را

هنوز را

فروغ:

آن قدر مُرده‌ام

که هیچ چیز مرگ مرا دیگر

ثابت نمی‌کند

گاه نیز مانند کودکان، شاهد مصوت‌ خاص یا موسیقی یا تکرار اصوات و حتی مهملات یا هیچانه‌ها در زبان شاعر هستیم.

مولوی:

ای مطرب خوش قاقا، تو قی‌قی و من قوقو

تو دق دق و من حق حق، تو هی‌هی و من هوهو

شفیعی کدکنی:

چپو چپو، چ چ، چه چه، چپو چپو، چه چه

سپهری:

می‌بویم، بو آمد

از هر سو های آمد، هو آمد

من رفتم، او آمد، او آمد، او

 

کشف فضا، زمان، عدد

در ذهن کودک، مفهوم فضا و زمان در هم آمیخته است. شاعر نیز به هنگام سرودن شعر و بازگشت به کودکی، گاه چنین حالتی دارد.

مولوی:

شبم چو روز قیامت دراز گشت ولی

دلم سحور تو خواهد، سحر چه سود کند؟

صائب:

غافل کند از کوتهی عمر شکایت

شب در نظر مردم بیدار بلند است

سپهری:

کودک از باطن حزن پرسید:

تا غروب عروسک چه اندازه راه است؟

 

نسبت کودکی و خلاقیت

کودکی عالی‌ترین دوره‌ی خلاقیت است. این سخن ژان پیاژه است. او می‌گوید: آرمانی که من شخصا سعی می‌کنم بدان نایل آیم کودک ماندن تا پایان زندگی است. مولوی در «فیه ما فیه» راز نوآوری‌های مداوم خود را در همین کودکانگی می‌داند زیرا در چشم کودک همه چیزهای هستی شگفتی‌زا و حیرت‌آور است. میان تفکر کودکانه و تخیل هنرمندانه شباهتی است، از این رو قیصر امین‌پور می‌گوید: شاید بتوان گفت که در کودک، تفکر عین تخیل است اما در شاعر، تخیل همان تفکر کودکانه است.

در همه شعرها، جلوه‌هایی از تفکر کودکانه را می‌توان کشف کرد زیرا همین که پای خیال و صور خیال و بازی‌های زبانی و نمادین و.... پیش بیاید نوعی بازگشت به کودکی صورت گرفته است. او شعر «کسی که مثل هیچ‌کس نیست» فروغ را، یکی از روشن‌ترین جلوه‌های شاعرانه بازگشت به کودکی می‌داند، هم در ساخت و هم در درون‌ساخت.

بازگشت شاعر به کودکی تا حدودی اختیاری، آگاهانه و از سر کمال و پختگی است نه در اثر نقص یا خامی تفکر. هنر، برداشتن همین گام بلند است: از بزرگسالی به کودکی. همین که بزرگسالی نقش کودک را بازی می‌کند هنر ایجاد می‌شود. هنر این است که کسی هنر کند و چیزی بیافریند که نیست و به چیزی یا جاهائی برگردد که الان نیست. اگر قرار باشد که هر کودکی بدون هیچ تلاشی یک هنرمند بالفعل و کامل باشد پس کودک در کودک بودن هیچ هنری نکرده است.

... ادامه دارد

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1013 به تاریخ 920609, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۲ شهریور۱۳۹۲ساعت 10:48  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

3-    کنفرانس ادبی؛ نگاهی به بیدل و داروین در یک نظریۀ علمی و فلسفی؛ عبید صافی (انجمن دوستداران بیدل-کابل)؛ قسمت سوم

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانت در مواردی که مشکل تایپی یا دستوری یا ... وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیح می‌باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

... ادامه از قسمت دوم

من برای دوستانی که می‌خواهند درک بیشتری از نظریۀ فلسفی بیدل در بارۀ فرق انسان باایمان و بی‌ایمان داشته باشد، متن کامل آن را می‌گذارم:

"روح انسانی شاهدی است لاریبی که جمال استعدادش از بی‌نقابی‌های جوهر عقل پیداست، و آفتاب کمالش همان از دمیدن صبح ادراک لامع و هویدا. عقل سرچشمه‌ای‌ست تراوش ایجاد معنی حیا، و حیا آیینه‌ای از حقیقت ایمان چهره‌گشا. اگر عقل در عرصۀ فهم ربوبیت نمی‌تاخت، هیچ کس سر تسلیم عبودیت نمی‌انداخت.

هر کس ز حقیقتی نباشد خبرش

بیهوده به عبرت نرساند نظرش

از هستی ذات یار و معدومی خویش

چیزی فهمید دل که خون شد جگرش

آیه کریمۀ (ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون) مشعر رمز (لیعرفون) است و عرفان به مشاهدۀ عدمیت اعتبارات، شرم داشتن از هستی معبود بی‌چون. در صورتی که حقیقت ایمان بی‌درک این معنی نقش تحقیق نه‌بندد، و جوهر عقل بی‌امتیاز این کیفیت به نشۀ کمال نه‌پیوندد، ایمان بی‌عقل چون جوهر بی‌آئینه نقشی است موهوم، و حیای بی‌خرد چون آب بی‌چشمه سرابی معدوم. انتساب حیا و ایمان با عقل تحقیق رقم، نسبت عبارات و مضامین است با قلم. اسرار قلم و ایمان هم‌چنان از عقل مبرهن چون صورت مضمون از کتاب.

نقش قدرت اعتبار کاف و نون

از قلم یعنی ز عقل آمد برون

هر چه جز عقل است غیر از جهل نیست

یعنی اسرار یقین را اهل نیست

عالم بی عقل موهوم است و بس

گر همه هستی است معدوم است و بس

هر کجا کیفیت این نشئه تافت

خویش را آئینه‌دار شرم یافت

بر عرق ریزی است بنیاد قلم

سر نگونی دارد ایجاد قلم

از حیا این جلوه را عریانی است

حسن این معنی عرق پیشانی است

شرم پیدایی نقابی کرده شق

آگهی آئینه دارد از عرق

در خبر است که چون خیمۀ عنصر کیفیت وجود انسانی به طناب الفت (نفخت فیه من روحی) در سواد عالم ایجاد بر پا گردید و بهار گلشن تنزیه از هجوم آب و رنگ (خلق آدم علی صورته) به شگفتگی های چمن رسید، فصل رنگینی‌های کمال تقاضای شوخی کرد و نسیم صبح اقبال نوید دمیدن آورد. بفرمان حضرت رب الانام جبرئیل علیه الصلوة والسلام از محیط تنزه امواج قدم سه گوهر خاص که جوهر شناسی آن را جز جوهری فطرت کامل نشاید، و معمای قیمتش غیر از خواص معنی اسرار نکشاید بر خوان استعداد نهاد، و در نظر حقیقت شهودش عرض جلوه داد، تا یکی از آن ها اختیار نماید، و چون گوهر چشم برعنائی مطلق کشاید.

اول: گوهر عقل که چراغ تحقیق سراغ انبیاء ست.

دوم: گوهر حیا که شبنم طراوت توام گلشن اتقیاست.

سوم: گوهر ایمان که تخم جمعیت حصول مزرع مدعاست.

از آنجا که نشئۀ (ینظر بنور الله) صفا پرداز طینت او بود، تمثال اقبال فروغ در آئینه فطرتش پرتو دلنشینی نینداخت. به معرفت (اول ما خلق الله العقل) گوهر عقل را که اصل قابلیات ادراک کونی و الهی است قابل پذیرائی شناخت.

قطعه:

چو شبنم فطرت آدم به نور پاک روشن شد

تسلی از زمین و گردش از افلاک روشن شد

جهانی سرمه‌پرداز شوخی مشت غبار او

هزار آیینه زین خاکستر بی‌باک روشن شد

به قدر فهم نامی گشت اگر حیوان اگر انسان

کمال هر یک از آیینۀ ادراک روشن شد

ملک مقرب خواست آن دو گوهر از پیش بردارد، و به خازن گنجینۀ غیب سپارد. آب گردیدن گوهر حیا طوفان ندامت انگیخت، و شکسته دلی گوهر ایمان عنان ناله بی اختیار گریست که تا گنج خانۀ (کنت کنزأ مخیفأ) سر بمهرنقطۀ ذات بود. ما و عقل پیوسته سر به گریبان موج یکتائی می جوشیدم، و در درج اسرار قدم به آهنگ پردۀ یکدلی می خروشیدیم. امروز که در چار سوی اعتبار تعین جنس اوهام رواج افزاست انفصال تخیل صوری برهم زن اتصال معنوی چراست؟ کریم در هنگام کرم آب از گوهر بر داشتن صرفه نمی بیند، و سحاب در فصل ترشح از خشکی بر قطرات گماشتن نم حاصلی نمی‌چیند.

قطعه:

جوهر عقل و حیا و ایمان نقش آئینۀ اسرار هم اند

گر یکی زین همه مفقود شود همه در پردۀ ساز عدم اند

جبرئیل حیران ندامت خروشی این گوهرها بود، تا آنکه از محیط رحمت ندای (دعهم إ تعالی) عقدۀ مشکل کشود. پس وجود آدم بحسب مایه داری آن سه گوهر مزین مراتب جمال گردید، و ذات کاملش به حیثیت این صفات ثلثه تشریف منصب کمال پوشید. فروغ گوهر عقل در انجمن دماغش بشمع افروزی بساط آگهی بالید، موج گوهر حیا بر صفحۀ سیمایش گلاب آثار عصمت پاشید، و صفای گوهر ایمان در صدف دلش بسامان انوار یقین جوشید.

یعنی آدم اسم کیفیتی است متصف مراتب این صفات، و مشعر حقیقی متجلی ظهور این آیات.جمعی که ساغر دماغ شان از نشۀ عقل تهی است بحکم (کالانعام) خرس و بوزینه اند خارج ذریات انسان، و گروهی که آیینه سیمای شان از طراوت حیا خالی است سراب معنی اسلام اند به دلیل (الحیاء من الایمان).

آدمی زاده وارث خرد است

بی خرد غیر نسل حیوان نیست

هر کجا عقل کرده ظهور

مظهرش جز وجود انسان نیست

شاهد عقل چیست شرم وادب

که ز هر گاو خر نمایان نیست

جز و لاینفک خرد شرم است

لیک این وصف در خسیسان نیست

کفر محض است بی حیائی و بس

هر کرا شرم نیست ایمان نیست"

چار عنصر –چاپ کابل – صفحۀ205

امیدوارم که این نوشته مقبول خاطر دوستان گردند و آن شکوکی را که از اتهامات بر عقاید والای بیدل وارد نموده بودند، از بین برده باشد زیرا برای کسانی که یک عمر بیدل میخوانندو عقیده و ایمان اورا درک میکنند، برای شان دشوار خواهد بود اگر نظریات بیدل و داروین را در یک صفحه ببینند.

یاد آوری: در ملاقاتی که در ماه حمل امسال با داکترعبدالعزیز مهجور در خانۀ شان داشتم، از من خواهش نمودند که در مورد همین بیت مقالۀ را بنویسم و در محفل عرس بیدل که به همت ایشان همه ساله دایر میشود، بخوانم. اگر در نشر آن عجله نموده باشم معذورم بدارند ولی بدانند که این مقاله را برای همان عرس نوشته ام، و همانجا خواهم خواند. اگر بقول بیدل "زنده گی آبروی کوشش نریزاند".

با کلامی از ابوالمعانی سخن را به پایان میرسانم:

بیدلم بیدل مرا جز هیچ بودن ساز کو؟

از عدم میجوشم انجامم چه و آغاز کو؟

موقعی میخواهد اسباب غرور و عاجزی

در خیال آباد موهومی نیاز و ناز کو؟

قطره گر بالم طراوت از کجا سامان کنم؟

ور بگویم ذره ام چون ذره ام پرواز کو؟

در غبار سرمه ئی افسانه ساز حیرتم

چون نگاهم غیر خاموشی دگر آواز کو؟

***

انجمن دوستداران بیدل - کابل

2 جنوری 2013

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1012 به تاریخ 920602, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  یکشنبه ۳ شهریور۱۳۹۲ساعت 19:19  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

3-    کنفرانس ادبی؛ نگاهی به بیدل و داروین در یک نظریۀ علمی و فلسفی؛ عبید صافی (انجمن دوستداران بیدل-کابل)؛ قسمت دوم

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانت در مواردی که مشکل تایپی یا دستوری یا ... وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیح می‌باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

... ادامه از قسمت اول

سخن روی عرفان بیدل نیست، زیرا همه می‌دانیم که او عارف بزرگی بوده وفراز و نشیب زندگی وی را هم در هر کتاب خوانده‌ایم. اینک صرف روی فلسفۀ بیدل بحث می‌کنیم.

بیدل بنیان‌گذار فلسفۀ نوین ( فلسفۀ عرفانی)

عقل و منطق، دو پایۀ اساسی فلسفه است. در بحث‌های مروجۀ حوزه‌های علمی، تقسیر، حدیث، فقه و عرفان اسلامی از علمای که همه شناخت را صرف در چوکات عقل محدود می‌سازند و به نام عقل‌گرایان یاد شده که آن ها قدرت ماورالطبیعه را با بی‌باوری می‌نگرند، تابعین این مکتب را در سطح بحث‌های عادی بنام مکتب ارسطو یاد می‌کنند و تا زمان بیدل در آثار همۀ عرفای اسلامی جایی نمی‌یابیم که به عقل روی خوشی نشان داده باشند. همه از عشق سخن می‌گویند و بیدل شاید اولین عارف باشد که عقل را شامل عرفان اسلامی ساخت.

مثنوی عرفان عقل چنین تعریف می‌شود: "بیدل مثنوی عرفان و چارعنصر را بعد از چهل سالگی نوشته و در این دو اثر که به قول تذکره‌نگاران در ظرف سی سال نوشته شده بیدل فلسفه و ادراک خود را از هستی، وجود و جهان طرح‌ریزی کرده است".

...

عقل ما قبل خود تصور کرد

سیر صد آئینه تحیر کرد

بود آن جمله در نقاب خفا

کاین دم از جیب عقل شد پیدا

در مقامی که جمع شد افهام

علم تحقیق کرد عقلش نام

عقل مرآت آگهی ورق است

اسم جمعیت شعور حق است

هر طبیعت طبیعتی دارد

وز حقیقت ودیعتی دارد

زندگی مایه از نفس اندوخت

شمع راز نفس ز دل افروخت

دل فروزان ز روح و روح ز غیب

جلوه چندین سر است و چندین جیب

آن همه حرف بی اشارت و نقل

جمع گردید و بست صورت عقل

بیدل/ عرفان

تقریباً قسمت زیادی از مثنوی عرفان که یازده هزار بیت دارد به انسان و هستی و پیدایش کاینات و پیدایش انسان پرداخته و چار عنصر تعریف‌های واضحی از روح، عقل، زیبائی، هیولی، وجود و غیره دارد. به‌کنار گذاشتن این دو اثر بیدل، توسط بیدل‌شناسان، پرده بر روی نطریات فلسفی بیدل انداخت و چون هدف مشخص ما شرح بیت بیدل است برای نزدیکی به معنی آن دو نظریۀ از نظریات فلسفی بیدل را در اینجا ذکر می‌کنیم:

اول: به نظر بیدل انسان آخرین مخلوقی‌ست که خداوند خلق نموده است و آن را ختم خلقت عالم خوانده، و در اول عرفان چنین می‌فرماید:

عشق ازمشت خاک آدم ریخت

آنقدرخون که رنگ عالم ریخت

چیست آدم؟ تجلی ادراک

یعنی آن فهم معنی لولاک

احدیت بنای محکم او

الف افتاده علت دَم او

دال او مغز اول و انجام

که درو حد وحدت است تمام

میم آن ختم خلقت عالم

این بود لفظ معنی آدم

قلزم کاینات و هر چه دروست

جوش بی‌تابی حقیقت اوست

بیدل/عرفان

و هم چنان در بند دوم ترجیع‌بند در بارۀ خلقت انسان چنین می‌گوید:

...

نور و ظلمت مقابل هم شد / داد آرایش صباح و مسا

گشت اضداد ظاهر ازاعداد / ضد نار آب و ضد خاک هوا

از عناصر جماد صورت بست / شوق ننشست ساعتی از پا

پس طبیعت در اهتزاز آمد / از جمادی نبات یافت نما

باز حیوان شد و از او انسان / شد مسما به آدم و حوا

کرد پیدا ز نوع انسانی / کافر و گبر و مومن و ترسا

...

بیدل/ترجیع بند – ( تجلی دوست )– به اهتمام عارف عزیز

دوم: در مورد تفاوت انسان با حیوان.

بیدل عقل را شرط اساسی بندگی می‌داند و در چار عنصر می‌گوید: "اگر عقل در عرصۀ فهم ربوبیت نمی‌تاخت، هیچ‌کس سر تسلیم عبودیت نمی انداخت" و هم چنان عقل و فکر را برای ادراک لازمی می‌داند: "عقل را خارج مراتبش قدم شمردن راه به‌جائی نبردن است، و فکر را آن‌سوی مدارجش تردد نمودن عنان به تحیر سپردن". (چار عنصر-چاپ کابل -صفحۀ 196)

و در فلسفۀ خاص خودش که به‌صورت داستان تمثیلی آمده فرق بین انسان و حیوان را در داشتن عقل دانسته و چنین می‌فرماید: "یعنی آدم اسم کیفیتی است متّصف مراتب این صفات، و مشعر حقیقی متجلی ظهور این آیات. جمعی که ساغر دماغ‌شان از نشئه‌ی عقل تهی است به‌حکم (کالانعام) خرس و بوزینه‌اند خارج ذریات انسان" و باز همانجا می‌فرماید:

آدمی زاده وارث خرد است

بی خرد غیر نسل حیوان نیست

هر کجا عقل کرده ظهور

مظهرش جز وجود انسان نیست

شاهد عقل چیست؟ شرم و ادب

که ز هر گاو خر نمایان نیست

...

حال می پردازیم به اصل مطلب :

هیچ شکلی بی هیولی قابل صورت نشد

آدمی پیش از آن کآدم شود بوزینه بود

مصراع اول را همه معنی کرده‌اند و تقریبأ هم‌نظرند. اختلاف در مصراع دوم است: بیدل در شروع مثنوی عرفان چنان‌که ذکر کردیم می‌فرماید: "عشق از مشت خاک آدم ریخت". پس بیدل بر اصل خلقت انسان که خداوند تعالی در قران ذکر کرده (من انسان را از خاک آفریده‌ام)، ایمان داشته و این شک و یا اشتباه دوستان که بیدل را همفکر داروین می‌پنداشتند، زایل شد که انسان را شکل تکاملی یا ارتقا یافتۀ هر حیوان دیگر می‌دانستند.

در نظریات فلسفی‌شان نیز دیدیم برای نسبیت دادن به داشتن عقل که آنرا شرط بندگی و شرط ادراک خالق هستی دانسته، کلمۀ "حیوان" را ذکر کرده یعنی ماهیت نفسانی و یا روحانی و معنوی انسان نه شکل ظاهری اش را که داروین بحث نموده، مولانای بلخ هم در عین مطلب بیتی دارد:

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر

کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

در اینجا "دد" به معنی حیوان همان صفت معنوی کسی که شکل ظاهری انسان اما باطن حیوانی دارد، بوده است. لذا دوستان نباید نظریۀ تحقیقی علمی داروین را با نظریۀ فلسفی بیدل همسان سازند. استعمال کلمۀ "بوزینه" به خاطر رعایت قافیه است زیرا مطلع چنین آغاز می‌شود:

یک دو دم هنگامه‌ی تشویش مهر و کینه بود

هر چه دیدم میهمان خانه‌ی آینه بود

... ادامه دارد

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1011 به تاریخ 920526, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۸ مرداد۱۳۹۲ساعت 11:28  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

3-    کنفرانس ادبی؛ نگاهی به بیدل و داروین در یک نظریۀ علمی و فلسفی؛ عبید صافی (انجمن دوستداران بیدل-کابل)؛ قسمت اول

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانت در مواردی که مشکل تایپی یا دستوری یا ... وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیح می‌باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

چارلز داروین دانشمند انگلیسی، زیست‌شناس و بنیانگذار نظریه تکامل (۱۸۰۹-۱۸۸۲).

خلاصه‌ی نظریه‌اش: (انسان‌ها نیز گونه‌ای از حیوانات، احتمالا میمون‌ها، هستند که به مرور زمان تکامل یافته‌اند.)

ابوالمعانی عبدالقادر بیدل سخن‌گوی بزرگ زبان فارسی. شاعر، فیلسوف و عارف بزرگ، چغتائی- برلاس (1644-1720) هند.

هیچ شکلی بی هیولی قابل صورت نشد

آدمی هم پیش از آن کادم شود بوزینه بود

هر دو دانشمند یک موضوع را طرح کرده‌اند، ولی با دو هدف متفاوت. داروین شکل تکامل ظاهری انسان را طی تحقیقات چندین ساله در یک رساله‌ی علمی نوشته و ابوالمعانی بیدل تکامل و ارتقای باطنی انسان را در یک طرح فلسفی خاص خودش طرح نموده است. فصل مشترک هر دو نظریه ذکر تصادفی کلمه‌ی "بوزینه" است. ابوالمعانی آن را به شکل شعر در قالب غزل سروده و بنا بر پایبندی ردیف و قافیه اجبارأ از بوزینه کار گرفته، ولی هدف آن حیوان بوده و شهرت این بیت همانا همسانی متنی هر دو نظریه است.

اینجا بحث روی شعر بیدل است و نظریه‌ی داروین را به جایش میگذاریم زیرا یک نظریه‌ی علمی بوده و آن را مبنی بر تجربیات خود ارائه نموده و هواخواهان و مخالفین هم دارد.

متاسفانه در افغانستان از این نظریات در بحث‌های سیاسی و مذهبی بیشتر استفاده شده و در مراکز علمی و فلسفی کمتر یا هیچ مطرح نگردیده‌اند. در قدم اول موسسات علمی که دانشجویان رشته‌ی بیدل‌شناسی را در چند کشور سند دکتورا می‌دهند، وظیفه داشتند این ابهام را از شعر بیدل دور می‌کردند زیرا بحث‌های بی‌نتیجه را در زمینه شاهد هستیم.

از نگاه منطقی تفاوت زمانی که بین بیدل و داروین موجود است، عاقلانه نیست که زحمات سی ساله‌ی یک دانشمند زیست‌شناسی را عارف و یا فیلسوفی دو قرن قبل از وی در بیتی خلاصه کرده باشد و حتی اگر باقی سروده‌هایش را که عرفان ناب اسلامی است در نظر نگیریم، پس ما نظریه‌ی داروین را که یک نظریه‌ی علمی و تحقیقاتی زمانش است به جا می‌گذاریم، زیرا نظریاتش را با الفاظ واضح گفته است. ما در اینجا پرده از "بوزینۀ" شعر بیدل برمی‌داریم، این پرده‌برداری از زمانی آغاز شد که در دهه‌ی پنجاه هجری این بیت در جریده‌ی انیس آن وقت به بحث کشانده شده و دانشمندانی که واقف بودند، زحمات خود را کشیدند و اندیشه‌هایشان را نوشتند.

مرحوم علامه صلاح الدین سلجوقی در اثر معروف "نقد بیدل" (چاپ کابل سال 1343 ه ـ ش) که به نظر من بهترین کتاب در مورد بیدل است، این بیت را فشرده شرح داده ست. اگر چه آن شرح پاسخگوی هیچگونه سوال در مورد این شعر نیست، می‌توان آن را نوعی تاریخ آغاز بررسی آن نوشت.

قابل ذکر است که شرح محترم سلجوقی بر مشکلات مخالفین نظریه‌ی داروین افزود. گرچه تا همین دم علت ارائه‌ی چنین ابهام را از دانشمندی چون سلجوقی درک ننموده‌ام، یقین دارم که نامبرده با کوچکترین کوشش می‌توانست این معما را بگشاید.

علامه سلجوقی چنین فرموده است: "بسیاری‌ها از من می‌پرسند که آیا این بیت به نظریه‌ی داروین ارتباطی دارد؟ آری ارتباط دارد. ولی کمتر از دیگر اشعاری که درین باره مورد بحث شده است. ارتباط این بیت همان ارتباط لفظ آدمی و بوزینه است. ولی به سوی ارتقاء و تطوّر که اساس آن نظریه است، اشارۀ ندارد. بیدل در این بیت می‌گوید. طوری‌که باقی فلاسفه گفته‌اند:اشیاء عمومأ در هیولی یعنی در ماده‌ی خود یکی هستند و تنها صورت است که آنها را از همدیگر جدا میکند. و از این رو آدمی قبل از قبول صورت انسانی خود با بوزینه مشترک بود". نقد بیدل صفحۀ 380

اگر شرح علامه سلجوقی را اولین شرح این بیت بدانیم، تا امروز در حدود پنجاه سال می‌شود. در این مدت بیدل‌شناسی نیست که بر آن سطری ننوشته باشد. در تمام مقاله‌هایی که تا حال تهیه شده به نظر من تحلیل بیدل‌شناس و مخلص بیدل جناب عبدالحمید اسیر (قندی آغا) بهترین شرح در دسترس است. این مقاله در صفحۀ 423 کتاب "خط بوریا" که گزیده‌ی آثار منظوم و منثور قندی آغاست و به اهتمام محمد عبدالقادر آرزو در سال 1379 در کابل چاپ شده و آن را بعد از شرح کامل هیولی و صورت و همه جوانب مربوط آن با این کلمات چنین صادقانه به پایان می‌رسانند. "حضرت بیدل (رح) به تناسخ و عقاید باطله هیچگونه تمایلی نداشته و هم با حکمت و فلسفه سازگار نیست و بلکه با چیزی‌که علاقه‌ی ناگسستنی دارد همان عرفان و تصوف است و بس."

شعر بیدل، سبک بیدل و خود بیدل با جامعه‌ی فرهنگی افغانستان بافت عجیبی دارد و باروری شعر بیدل در عرفان، فلسفه، اخلاق، اجتماع و بالاخره انسان و رهائی آن از ریا و اوهام بوده و جذابیت افکار پویا و جستجوگر را به طرف خود در دو قرن اخیر نه تنها حفظ کرده بلکه بر آن افزوده است. پاسخگویی به این همه اشتیاق برای جذب افکار بیدل ایجاب تاسیس مراجع علمی، قوی و منسجمی را می‌نماید تا اندیشه‌ی بیدل را آن طوری‌که هست، به نمایش گذارد.

در مطالعه‌ی آثار دانشمندان که در باره‌ی بیدل نوشته‌اند متوجه شدم که اکثر آن‌ها اسناد معتبر دکترا در شعر بیدل از دانشگاه‌های هند، مسکو، تهران دارند که افتخار همه‌ی ماست و از طرفی شعری که ما روی آن بحث داریم پنج دهه قدامت بحثی بی‌نتیجه دارد؛ اگر اولیای امور یا اکادمی علوم اداره‌ی مرکزی بیدل‌شناسی‌ای تاسیس نمایند و در یک برنامه‌ی مشترک همه‌ی این دانشمندان را جمع نمایند، کارهای ارزنده‌ای صورت خواهد گرفت. مشکل بیدل‌شناسی در افغانستان همانا فعالیت‌های فردی بوده که امکانات محدود و در مقابل آثار عظیمی و نه چندان آسان این سخن‌سرای بزرگ هیچ‌کس را مجال رسیدن به منزل نمی‌دهد.

اینجا لازم می‌دانم که مدعی یک مطلب تازه در باره‌ی ابوالمعانی بیدل شوم و آن اینکه با حفظ مقام عرفانی بیدل که همه به آن یقین داریم، بیدل فیلسوفی بزرگی بوده که خود بانی فلسفه‌ی نوین زمان خود است و من آن را "فلسفه‌ی عرفانی" نامیده‌ام. با طرح این فلسفه شعر آدمی و بوزینه بدون شرح، معنی می‌شود. قبل از آنکه به فلسفه‌ی عرفانی بیدل بپردازم، مرور کوتاهی بر رابطه‌ی فلسفه و عرفان می‌نمایم.

اگر تعریفی کلی از فلسفه نماییم، دید بنیادی در مورد هستی، وجود، عقل و ارزش‌هاست که واژه‌ی یونانی بوده و دوستدار حکمت ترجمه شده اما عرفان یک مرام و یک مکتب است که برای کشف حقیقت نه از راه استدلال و عقل بلکه با ذوق به حقیقت تکیه می‌کند. عرفان اسلامی تفاوتی که با فرقه‌های دیگر مثل مفسرین، محدثین، فقها، کلامیون، فلاسفه و غیره دارند این است که عرفای اسلامی با حفظ همه‌ی اندیشه‌های دینی بافت اجتماعی و مردمی دارند و آثار و کتاب‌هایی که تالیف نموده‌اند و همچنان ایجاد حلقه‌های تصوفی گسترده در تمام سرزمین‌های اسلامی دلیل اجتماعی بودن آن‌هاست.

در خراسان یا تمام حوزه‌های گفتاری زبان دَری بعد از قرن شش هجری، تصوف و عرفان اسلامی رشد سریع می‌نماید و با غنامندی که این مکتب از گرایش شعرا و علمای بزرگ و ایجاد آثار پُرارج ادبی و پیروی آن‌ها از عقیده‌ی اسلامی معتدل یا میانه، نصیب خود نموده، عرصه را بر مکاتب فکری غیر خود تنگ می‌سازد. به نظر من اگر شعر دَری بستر لطیفی برای تصوف نمی‌بود، شاید تصوف در سرزمین‌هایی که زبان گفتاری‌شان دری هست این همه پله‌های صعودی را طی نمی‌کرد. این روند تا امروز هم ادامه دارد و در نتیجه به‌جز چند عالم محدود در ساحة فلسفه مانند ملاصدرا و ناصرخسرو بلخی قبادیانی اشخاص زیادی در ساحة مکاتب فلسفی ولو به هر شکلش ظهور نکردند.

تسلط فکری مکتب عرفان اسلامی در خراسان زمین، عوامل اجتماعی و سیاسی خود را داشت که بحث جداگانۀ است. ما در این جا از دو مکتب فکری یاد کردیم که فلسفه و عرفان اسلامی است. هر دو در پی درک حقایق‌اند با یک تفاوت که اگر به سوال‌های مثل "زیبایی چیست؟" و یا "زندگی چیست؟" و هزاران پرسش که برای هر کدام اضافه از یک پاسخ وجود دارد، اگر ذهن ما جواب آن را در چوکات باورهای قبول شده پیدا نکند به نتیجه‌ای نمی‌رسد و فکری که آن را "شکوک فلسفی" می‌نامند ایجاد می‌شود. اگر عارف از فهم ادراک عاجز ماند با اعتقاد و تعلیم که دارد به تحیر عرفانی می‌رسد و بر اساس ایمان به غیبی که دارد قناعت خود را حاصل می‌کند. این بسیط‌ترین مثال بین فلسفه و عرفان اسلامی است و هرکس در ابتدای تعلیم به همچو مفاهیم برخورد می‌کند و برای ادراک آن می‌کوشد چنان‌چه ابوالمعانی بیدل در کتاب چار عنصر از اوان جوانی خود چنین یاد می‌کند: "فقیر بیدل را آغاز بنای شعور – بی امتیاز عجز وغرور – بر توجه بی‌رنگی بود.- نمی‌دانستم محرک سلسله‌ی نفس كیست، و باعث اضطراب طبعیت چیست. هر جا نسیمی در تصور می‌وزید، بوی بی‌خودی دماغ هوش می‌افشرد، و هر‌گاه صدائی به تخیل می‌رسید پیغام وداع شعور بگوش می رسید ... . روز و شب چون روز و شب با دود غبار عالم بی‌اختیاری ساخته بود، و سال و ماه چون سال و ماه به گردش رنگ تحیر باخته". (از مقاله‌ی "عنصر عقل در شعر بیدل"– از همین قلم)

فلسفۀ یونانی خواسته و ناخواسته از هر باب وارد این حوزه شد و با گرایش ابن سینا به این فلسفه و ترجمۀ آثار ارسطو توسط ابونصر فارابی راه خود را باز نمودند و در مقابل دلچسپی علمای اسلامی چون امام غزالی و غیره به تصوف و عرفان، فلسفه و عرفان اسلامی را رو در روی هم قرار دادند و عرفان با پشتیبانی عقیدۀ اسلامی که حاکمیت مطلق سیاسی و اجتماعی و فرهنگی داشتند، فلسفه را در حد تکفیر تا امروز از مقابل خود راند و در ساحة فلسفی هیچ پیشرفتی نشد و در شعر هر عارف پای عقل چوبین بود.

در خواندن کتاب چارعنصر ابوالمعانی بیدل وقتی به این سطر رسیدم "... اگر عقل در عرصۀ فهم ربوبیت نمی‌تاخت، هیچ کس سر تسلیم عبودیت نمی‌انداخت" حس کردم که عرفان بیدل باید مزایای بیشتری نسبت به عرفان تقلیدی داشته باشد، و اگر در مقایسه بین اقوال فلاسفه بنگریم، می‌بینیم که همخوانی‌های بین بیدل و دیگران وجود دارد، مثلأ در این دو قول از ابن سینا و بیدل:

"آن‌که از تنعم دنیا، رو گردانده است «زاهد» نامیده می‏‌شود. آن‌که بر انجام عبادات از قبیل نماز و روزه و غیره مواظبت دارد به نام «عابد» خوانده می‌‏شود. و آن‌که ضمیر خود را از توجه به غیر حق باز داشته و متوجه عالم قدس کرده تا نور حق بدان بتابد به نام «عارف» شناخته‏ می‌شود. البته گاهی دو تا از این عناوین یا هر سه در یک نفر جمع می‏‌شود." (ابن سینا/ الاشارات و التنبیهات)

"تقوای اهل دنیا منحصر است دامن از لوث ظاهر چیدن، بانظباط شرایط صوم و صلاة؛ و تقوای اهل عقبی، منع نَفس از شغل مناهی، بطلب درجات مزجاة ؛ و تقوای اهل الله، باز. داشتن دل از خطرات اسما و صفات، به پاس ناموس تنزُّه ذات"(بیدل /نکات)

... ادامه دارد

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1010 به تاریخ 920512, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۲ مرداد۱۳۹۲ساعت 11:0  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

3-    کنفرانس ادبی؛ اشاره‌ای به آرایه‌های ادبی؛ ویکی‌پدیا

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانت در مواردی که مشکل تایپی یا دستوری یا ... وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیح می‌باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

آرایه‌های ادبی؛ از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

گمان می‌رود که این مقاله ممکن است ناقض حق تکثیر باشد، اما بدون داشتن منبع امکان تشخیص قطعی این موضوع وجود ندارد. اگر می‌توان نشان داد که این مقاله حق نشر را زیر پا گذاشته است، لطفاً مقاله را در ویکی‌پدیا: مشکلات حق تکثیر فهرست کنید. اگر مطمئنید که مقاله ناقض حق تکثیر نیست، شواهدی را در این زمینه در همین صفحهٔ بحث فراهم آورید. خواهشمندیم این برچسب را بدون گفتگو برندارید.

در ادبیات فارسی، آرایه‌های ادبی یا صناعات ادبی یا صنایع ادبی بکار بردن فنونی است که رعایت آنها بر جلوه‌ها و جنبه‌های زیبایی و هنری سخن می‌افزاید. از جمله تناسب‌هایی آوایی یا معنایی.

 

آرایه‌های لفظی

به آن دسته از آرایه‌های ادبی که از تناسب‌های آوایی و لفظی میان واژه‌ها پدید می‌آید می‌گویند.

واج‌آرایی (نغمه حروف)

به تکرار یک واج صامت یا مصوت در یک بیت یا عبارت گفته می‌شود به گونه‌ای که طنین آن در گوش بر جای بماند و باعث پیدایش موسیقی آوایی در آن بخش از سخن شود.

مثال

رشته تسبیح اگر بگسست معذورم بدار

دستم اندر ساعد ساقی سیمین ساق بود

(واج آرایی با تکرار صامت «س»)

مثال

خیزید و خز آرید که هنگام خزان است

باد خنک از جانب خوارزم وزان است

(واج آرایی با تکرار صامتهای «خ» و «ز»)

این دو حرف به زیبایی بیانگر خزان می‌باشند.

قابل ذکر است که واج تکرارشونده می‌تواند صامت یا مصوت باشد. برای مثال:

خوابِ نوشینِ بامدادِ رحیل

بازدارد پیاده را ز سبیل

که همان طور که مشاهده می‌کنید تکرار مصوت کوتاه «اِ» در این مصراع تکامل بخش موسیقی درونی است.

مثال

خیال خال تو با خود به خاک خواهم برد

که تا ز خال تو خاکم شود عبیرآمیز

مثال

قیامت قامت و قامت قیامت

قیامت می‌کند این قد و قامت

مثال

بر او راست خم کرد و چپ کرد راست

خروش از خم چرخ چاچی بخواست

مثال

شب است و شاهد و شمع و شراب و شیرینی

غنیمت است چنین شب که دوستان بینی

سجع

سجع به معنی آوردن کلمات هم وزن و قافیه در یک عبارت یا نوشته یا انشاء است. آوردن سجع می‌تواند به بهتر شدن مطلب یا انشاء ما بسیار کمک کند.

ترصیع

هرگاه اجزای دو بخش از یک بیت یا عبارت، نظیر به نظیر، هم وزن و در حرف آخر مشترک باشند. البته منظور از حروف آخر حروف اصلی و انتهایی می‌باشد.

جناس

جناس یا همجنس‌سازی نزدیکی هرچه بیشتر واژه‌ها از نظر لفظی است. آرایه‌ی جناس به دو نوع اصلی تقسیم می‌شود: جناس تام و جناس ناقص.

جناس تام

در جناس تام، تمام صامت‌ها و مصوت‌های دو کلمه یکسان هستند، اما معنی آنها با یکدیگر متفاوت است. به عبارتی دیگر، واژگانی که دو بار در یک بیت یا عبارت به کار می‌روند و هر بار معنایی متفاوت از آنها برداشت می‌شود، متجانس‌اند.

خرامان بشد سوی آب رَوان

چنان چون شده باز یابد روان

(رَوان در مصراع نخست به معنی جاری و درمصراع دوم به معنی جان و روح است)

جناس تام دارای فروعی نیز هست، جناس مرکب (یا جناس مَرْفُوّْ) که دو زیرمجموعه نیز دارد: مرکب مَقرون و مرکب مَفروق. همچنین جناس مُلَفَّق نیز از فرعیات جناس مرکب است.

جناس غیر تام (ناقص)

هر گاه دو واژه در یکی از موارد آوایی زیر با هم اختلافی جزیی داشته باشند و در یک بیت یا عبارت به کار روند. که انواع آن جناس ناقص، جناس زاید، جناس مذیّل، جناس مرکّب، جناس مفروق، جناس مقرون، جناس متشابه، جناس مطرّف، جناس خط، جناس لفظ و جناس مکرّر هستند که در مرور زمان به دلیل تقسیم بندی زیاد در حال کنار گذاشته شدن هستند.

جناس محرّف

اختلاف دو واژه در صداهای کوتاه (اِعراب) جناس ناقص محرف یا جناس ناقص به حرکت است:

پس طفل کآرزوی ترازوی زر کُنَد

نارنج از آن کَنَد که ترازو کُنَد ز پوست

جناس اختلافی یا جناس ناقص به حرف

هر گاه دو رکن جناس در یکی از حروف با هم اختلاف داشته باشند به آن جناس اختلافی یا جناس ناقص به حرف می‌گویند: کمند/ سمند... آزاد/ آزار... زحمت/ رحمت...

یک واژه، یک حرف، بیش از دیگری دارد

خاص و خلاص؛ کام و کامل

یک واژه از ترکیب دو واژه‌ی دیگر به دست می‌آید

دل خلوت خاص دلبر آمد

دلبر ز کرم به دل بر آمد

دو واژه از نظر آوایی یکسان اما از نظر املایی متفاوت اند

هر گاه دو رکن جناس در تلفظ و خواندن با یکدیگر یکسان باشند اما در نوشتار با هم متفاوت باشند به آن جناس لفظی می‌گویند: صبا/ سبا... خوان/ خان... حیاط/ حیات... خیش/ خویش...

اختلاف دو واژه در جابه‌جایی حروف است

بنات، نبات

 

آرایه‌های معنوی

به آن دسته از آرایه‌هایی که بر پایه‌ی تناسب‌های معنایی واژه‌ها شکل می‌گیرند آرایه معنوی گویند.

مراعات النظیر

آوردن دو یا چند واژه در یک بیت یا عبارت که در خارج از آن بیت یا عبارت نیز رابطه‌ای آشنا و خاص میان آنها برقرار باشد

ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند

تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری

(ابر و باد و مه و خورشید و فلک همگی جز عناصر و پدیده‌های طبیعت هستند.)

تضاد

هر گاه دو واژه با معنای متضاد در یک بیت یا عبارت به کار رود آرایه تضاد پدید می‌آید.

در نومیدی بسی امید است

پایان شب سیه سپید است

واژه‌های «نومیدی» با «امید» و همچنین واژگان «سیه» با «سپید» متضاد و مخالف هستند.

متناقض‌نما (Paradox)

هر گاه دو مفهوم متضاد را به هم نسبت دهیم، یا آن دو را در یک چیز جمع کنیم آرایه‌ی متناقض‌نما شکل می‌گیرد و معمولاً معنایی عمیق و پُرمغز در پس آن نهفته ‌است.

جامه‌اش شولای عریانی است

(عریانی به شولا نسبت داده شده اما شولا نوعی جامه‌است و ضد عریانی)

مثال :

جیب‌هایم پُر از خالی است

جمع شدن پُر و خالی باهم غیر ممكن است و هم دیگر را نقض می‌كنند

عکس (قلب)

هر گاه در یک بیت یا عبارت بین دو مورد (مثل «الف» و «ب») رابطه‌ای برقرار کنیم و مثلاً بگوییم «الف»، «ب» است یا «الف»، «ب» را آورد و آن را در بخش دیگری از همان بیت یا عبارت بین آن در مورد همان رابطه را برقرار کرده اما جای ان دو را با هم عوض کنیم آرایه عکس شکل می‌گیرد.

بهرام که گور می‌گرفتی همه عمر

دیدی که چگونه گور بهرام گرفت

لف ‌و نشر

هر گاه دو یا چند جزء از کلام بدون توضیحی در پی هم بیایند (لف) و آن گاه توضیحات مربوط به هر یک در پی هم آورده شوند (نشر)، آرایه لفّ‌ونشر شکل می‌گیرند.

پروانه ز من، شمع ز من، گل ز من آموخت

افروختن و سوختن و جامه دریدن

 (پروانه از من افروختن را، شمع از من سوختن را و گل از من جامه دریدن را آموخت.)

مثال

سیب و بهی و انار به ترتیب لف و نشر

دل را و معده را و جگر را مقوی است

مثال

به روز نبرد آن یل ارجمند

به شمشیر و خنجر به گرز و کمند

برید و درید و شکست و ببست

یلان را سر و سینه و پا و دست

یعنی: (1) با شمشیر سر را برید و (2) با خنجر سینه را درید و (3) با گرز پا را شکست و (4) با کمند دست را ببست.

مثال

هنر خوار شد، جادوی ارجمند

نهان راستی، اشكارا گزند

هنر (لف1) ،جادوی (لف2)، راستی (نشر1)، گزند (نشر2)

تلمیح (اشاره)

هر گاه با شنیدن بیت یه عبارتی به یاد داستان و افسانه، رویدادی تاریخی و مذهبی یا آیه و حدیثی بیفتیم، بدون آن که آن موضوع مستقیماً تعریف شده باشد، آن بیت یا عبارت دارای آرایه‌ی تلمیح است.

پدرم روضه‌ی رضوان به دو گندم بفروخت

من چرا مُلک جهان را به جویی نفروشم

(اشاره به داستان حضرت آدم و رانده شدن او به خاطر خوردن گندم)

تضمین

هر گاه شاعر یا نویسنده‌ای، بخشی از نوشته فردی دیگر را در میان اثر خود جای دهد، آن شعر یا نوشته را تضمین نموده ‌است.

چه خوش گفت فردوسی پاک زاد

که رحمت برآن تربت پاک باد

"میازار موری که دانه کش است

که جان داردو جان شیرین خوش است"

این دو بیت بخشی از بوستان سعدی است و سعدی بیتی معروف از فردوسی را در میان شعر خود عیناً نقل کرده‌است.

اغراق (مبالغه)

هنگامی که شاعر یا نویسنده، صفتی را در فرد یا پدیده‌ای آنچنان برجسته نشان دهد که در عالم واقع امکان دستیابی به آن صفت در آن حد و اندازه وجود نداشته باشد، آرایه‌ی اغراق آفریده می‌شود. البته این ادعای غیرممکن باید به گونه‌ای بیان شده باشد که باعث افزایش گیرایی سخن گردد وشعار گونه وغیر واقعی جلوه نکند.

بخواهد هم از تو پدر کین من

چو بیند که خشت است بالین من

(اغراق در ممکن نبودن رهایی از انتقام پدر)

شود کوه آهن چو دریای آب

اگر بشنود نام افراسیاب

حسن تعلیل

هر گاه شاعر و نویسنده برای موضوعی، دلیلی غیر واقعی و تخیلی، اما دلپذیر و قانع‌کننده ارائه دهد به حسن تعلیل دست می‌یابد.

تا چشم بشر نبیندت روی

بنهفته به ابر چهر دلبند

(شاعر علت ابرپوش بودن قله دماوند را برای ندیدن او بیان کرده‌است.)

مثال

تو قلب فسرده ی زمینی

از درد ورم نموده یك چند

حسن تعلیل: علت برآمدگی دماوند اینگونه توجیه شده است كه «دماوند» قلب زمین تصور شده است كه درد گرفته و از شدت درد، ورم نموده است.

مثال

خاک بغداد به مرگ خلفا می‌گرید

ور نه این شط روان چیست که در بغداد است؟

حسن تعلیل : شاعر علت جاری بودن رود دجله در بغداد را گریستن خاک آن شهر به مرگ خلفا می‌داند و حال آنکه می‌دانیم جاری بودن رود در بغداد امری طبیعی است.

مثل

هر گاه شاعر یا نویسنده در سخن خود از «ضرب المثلی» استفاده کند و یا بخشی از سخن او آنقدر معروف باشد که به عنوان ضرب المثل به کار رود، آن بخش از کلام دارای آرایه مثل است.

بی گمان دیوار طبع پست خاک‌آلود ماست

گر بود کوتاهتر دیواری از دیوار ما

 

آنکس که بدم گفت بدی سیرت اوست

وانکس که مرا گفت نکو، خود نیکوست

حال متکلم از زبانش پیداست

از کوزه همان برون تراود که در اوست

 

چون نیك نظر كرد پر خویش بر آن دید

گفتا ز كه نالیم كه از ماست كه بر ماست

مثل (از ماست كه بر ماست)

تمثیل

هر گاه برای تاًیید یا روشن شدن مطلبی (معمولاً پیچیده) آن را به موضوعی ساده‌تر تشبیه کنیم یا برای اثبات موضوعی نمونه‌ای بیاوریم آرایه‌ی تمثیل را به کار گرفته‌ایم

من اگر نیکم اگر بد، تو برو خود را باش

هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت

(حافظ خطاب به زاهدان و واعظان می‌گوید که من اگر خوب یا بد هستم ربطی به شما ندارد و شما همان بهتر که مراقب اعمال خود باشید، همچنان که هر کسی هنگام درو آنچه را که خود کاشته‌است برداشت می‌کند. شاعر برای درستی گفته خود در مصراع نخست، در مصراع دوم موضوعی ساده را که درستی آن بر همه آشکار است به عنوان نمونه‌ای برای آن ذکر می‌کند.)

اسلوب معادله

هرگاه شاعر بیتی بسراید که با عوض کردن جای مصراع اول و مصراع دوم خللی در مفهومبیت ایجاد نشود و بیت دوم مصداقی برای بیت اول باشد، به آن آرایه‌ی اسلوب معادله گویند. صائب تبریزی از جمله شاعرانی است که اسلوب معادله را به عنوان یک عنصر اصلی در اشعار خویش قرار داده‌است.

مثال

دود اگر بالا نشیند کسر شأن شعله نیست

جای چشم، ابرو نگیرد، گرچه او بالاتر است

مثال

دلبر جانان من بُرده دل و جان من

برده دل و جان من دلبر جانان من

مثال

عیب پاکان زود بر مردم هویدا می‌شود

موی اندر شیر خالص زود پیدا می‌شود

مثال

پرده‌ی شرم است مانع میان ما و دوست

شمع را فانوس از پروانه می‌سازد جدا

مثال

محرم این هوش جز بی هوش نیست

مر زبان را مشتری جز گوش نیست

مثال

پیشانی عفو تو را پُرچین نسازد جرم ما

ایینه کی برهم خورد از زشتی تمثال‌ها

مثال

ای دوست! دزدْ حاجب و درمان نمی‌شود

گرگ سیه روز سگ چوپان نمی‌شود

تشبیه

یعنی مانند کردن چیزی به چیز دیگر که به جهت داشتن صفت یا صفاتی با هم مشترک باشند .

هر تشبیه دارای چهار رکن یا پایه است:

۱- مشبه: کلمه‌ای که آن را به کلمه‌ای دیگر تشبیه می‌کنیم.

۲- مشبه به: کلمه‌ای که کلمه‌ی دیگر به آن تشبیه می‌شود.

۳- ادات تشبیه: کلمات یا واژه‌هایی هستند که نشان دهنده‌ی پیوند شباهت می‌باشند و عبارتند از: همچون، چون، مثل، مانند، به‌سان، شبیه، نظیر، همانند، به کردار و ... .

۴- وجه شبه: صفت یا ویژگی مشترک بین مشبه و مشبه به می باشد. ( دلیل شباهت )

مثال: علی مانند شیر شجاع است. به ترتیب: مشبه (علی)؛ ادات تشبیه (مانند)؛ مشبه به (شیر)؛ وجه شبه (شجاع)

مَجاز

به کار رفتن واژه‌ای به جای واژه‌ی دیگر مجاز نام دارد. هیچ گاه چنین امری ممکن نیست مگرآنکه میان آن دو واژه در خارج از کلام رابطه‌ای برقرار باشد. برای مثال: آن قدر گرسنه‌ام که می‌توانم تمام ظرف را بخورم. رابطه‌ای میان دو واژه‌ای ظرف و غذا در این عبارت است.

ماه دشت لاله‌ها را روشن كرده است

(ماه: مجاز از نور ماه است)

استعاره

هرگاه واژه‌ای به دلیل شباهتی که با واژه‌ی دیگر دارد به جای آن به کار رود استعاره پدید می‌آید. (همچنین بیان امری نا شناخته بر حسب امر شناخته شده.) در واقع استعاره نوعی از تشبیه است که یکی از ادات تشبیه در ان ذکر نشده باشد (یا مشبه یا مشبه به ذکر نشده باشد)

بر کِشته‌های ما جز باران رحمت خود مبار. (کشته‌ها به کسر«ک») در این عبارت رحمت خدا به باران مانند شده‌است. روشن است که در این عبارت، منظور از کشته‌ها معنایی لفظی آن نیست بلکه مقصود اعمال بندگان است.

مثال:

هرچه خواهی در سوادش رنج برد

تیغ صرصر خواهش حالی سترد

تیغ صرصر استعاره از باد

کنایه

به جملات زیر توجه کنید: «تنها همان رتبه‌های بالا را وعده بگیر و مابقی را نقداً خط بکش. با حال استیصال پرسیدم: پس چه خاکی بر سرم بریزم؟» در جمله‌های بالا دو عبارت مشخص شده دارای دو معنی نزدیک و دور هستند اما معنی دور آن‌ها مورد نظر است. خط بکش در اصطلاح یعنی نادیده بگیر و چه خاکی به سرم بریزم یعنی چه کار باید بکنم در جمله‌های ذکر شده این معانی دور مورد نظر است و معانی نزدیک و واقعی مقصود نویسنده را نمی‌رساند و به این کاربرد کنایه می‌گویند

مثال

هنوزم از دهانت بوی شیر می‌آید

بوی شیر کنایه از خردسال بودن هست

تشخیص(جان بخشی)

هر گاه صفات انسان را به موجود دیگری که جاندار نباشد ربط بدیم از تشخیص استفاده کردیم مثال: من این کتاب را می‌خوانم، این کتاب من را به خواندنش دعوت می‌کند.

حس‌آمیزی

هر گاه موضوعی را که مربوط به یکی از حواس است. به چیزی نسبت دهیم که با آن حس قابل احساس نباشد، آرایه حس‌آمیزی آفریده می‌شود که در زبان روزمره نیز کم کاربرد نیست.

طعم پیروزی را چشید.

در این عبارت «مزه» که مربوط به حس چشایی است به پیروزی نسبت داده شده‌است. اما پیروزی با حس چشایی قابل احساس نیست.

حقیقت تلخ است.

در این عبارت «تلخی» که مربوط به حس چشایی است به حقیقت نسبت داده شده است. اما حقیقت با حس چشایی قابل احساس نیست.

منابع

كتاب ادبیات 2 متوسطه

بیان در شعر فارسی، دکتر بهروز ثروتیان، انتشارات برگ، چاپ اوّل، تهران، ۱۳۶۹

راهنمای اموزش زبان فارسی، دکتر حسین ذوالفقاری و محمد غلام

زبان و ادبیات فارسی پیش دانشگاهی

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1009 به تاریخ 920505, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  شنبه ۱۲ مرداد۱۳۹۲ساعت 17:20  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

3-    کنفرانس ادبی؛ دیدار شمس و مولانا؛ سید مجید سادات کیایی

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانت در مواردی که در نوشته‌ی دیگران مشکل تایپی و ... وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیح می‌باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

بارها در جلسه راجع به شمس و مولانا و دیدار ایشان و رابطه‌ی ایشان بحث شده است و نظرات مختلفی که در این باب است توسط اساتید توضیح داده شده است. از وقتی که غزل‌های مولانا در آغاز جلسه می‌خوانیم من سعی کرده‌ام که تا جایی که امکان دارد راجع به مولانا جلال‌الدین مقاله‌ها و کنفرانس‌هایی پیدا کنم و در جلسه ارائه کنم تا با کمک این اطلاعات و بحث و بررسی بیشتر پیرامون زندگی مولانا و شمس درک بهتری از غزل‌های مولانا داشته باشیم. استاد موسوی هم در این باب معمولا مطالبی را در جلسه مطرح کرده و می‌کنند و توضیحاتی راجع به غزل‌های مولانا می‌دهند که به روشن شدن مضمون غزل‌ها برای شاعران حاضر در جلسه کمک بسیار کرده است. با خواندن این مقاله به نظرم رسید که خوب است در این بخش آورده شود. امیدوارم مورد توجه‌تان قرار بگیرد.

 

دیدار شمس و مولانا؛ سید مجید سادات کیایی

درباره‌ی دیدار نخستین شمس و مولانا سخن بسیار گفته‌اند. گروهی از آن به دیدار دو عاشق و برخی به دیدار دو معشوق یاد کرده‌اند. دیدار جان با جان هم گفته‌اند که من این را بیشتر می‌پسندم.


واقعا معلوم نیست اگر آن ملاقات رازآلود رخ نمی‌داد اکنون نامی از شمس و مولانا در عالم بود یا نه. این که در آن دیدار چه گذشت بر ما روشن نیست، هرچند درباره آن بسیار گفته‌اند و نوشته‌اند. اکثر آن چه نوشته‌اند و به دست ما رسیده است، بوی اسطوره‌سازی و مبالغه می‌دهد و کمتر نشانی از واقعیت دارد.


افلاکی در مناقب‌العارفین ماجرا را این گونه شرح می دهد: "روزی مولانا پس از درس، از مدرسه پنبه فروشان سواره بیرون آمد، شمس بیرون مدرسه او را دید و پرسید که محمد "ص" برتر است یا بایزید؟ مولانا جواب داد: واضح است  محمد"ص" برتر است. و شمس پرسید پس چرا محمد "ص" گفت: "ما عرفناک حق معرفتک (خدایا آن چنان که باید تو را نشناختم) اما بایزید گفت: "سبحانی! ما اعظم شا‌نی" (منزّهم من! چه بلند مرتبه‌ام!)؟ گویند مولانا با شنیدن این سخن از هوش رفت و از استر افتاد. بعضی نیز مانند جامی در نفحات‌الانس گفته‌اند مولانا جوابی داد که شمس از هوش رفت.


اما در مقالات شمس داستان این ملاقات طور دیگری بیان شده است که با واقعیت بیشتر سازگاری دارد. در آن جا آمده است وقتی شمس به قونیه می‌رسد و محضر مولانا را درک می‌کند، به او می‌گوید: "بسیار خوب! ما وعظ تو را شنیدیم و خیلی هم لذت بردیم. تو علامه‌ی دهری و همه چیز را خیلی خوب بلدی و کتاب معارف پدرت را نه یک بار و دو بار، بلکه هزار بار خوانده‌ای و خیلی خوب بلدی، حالا بگو ببینم حرف‌های خودت کو؟"


در مورد تاریخ این ملاقات گفته‌اند در سال 642 ه.ق بوده است که شمس به قونیه وارد شد و پس از 16 ماه آن جا را ترک گفت و دوباره در سال 644 به قونیه بازگشت ودر سال 645 برای همیشه ناپدید شد.


شمس روح بی‌قراری بود که در پی یافتن کسی از جنس خویش ترک خانه و کاشانه کرده بود و دائما در سفر بود تا جایی که به او لقب شمس پرنده داده بودند. خود او می‌گوید: "کسی می‌خواستم از جنس خود، که او را قبله سازم و روی بدو آورم، که از خود ملول شده بودم." ( خط سوم، ص 111)


شمس که در دهه‌ی ششم عمر خود بود، مولانای 38 ساله را همان گمشده‌ی سالیان دراز خود می‌یابد و او را به قماری می‌خواند که هیچ تضمینی برای برنده شدن در آن وجود نداشت. مولانا با تمام خلوص وارد این قمار عاشقانه می‌شود و گوهر عشق می‌برد.

خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش

بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

(دیوان کبیر، غزل 1085)

شمس نیز با دیدن مولانا آن کسی را که می‌خواست یافته بود و حالا می‌توانست هر آن چه در دل داشت و دیگران از فهمش عاجز بودند با او در میان بگذارد. او که ظاهراً مردی درشت‌خو، دیرجوش و کم‌حوصله بود، حرف‌های زیادی برای گفتن داشت اما گوش و دل‌های زیادی برای شنیدن و پذیرفتن آنها  نمی‌یافت. به قول خودش:

من گنگ خواب دیده و خلقی تمام کر

من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش

(خط سوم)

و درباره‌ی وجود مبهم و سر در گم خود در مقالات شمس از خطاطی سخن می گوید که سه گونه خط می‌نوشته است، یکی از آن‌ها را خود او و دیگران می‌توانستند بخوانند، دومی را فقط خود او می‌خوانده و سومی را نه خطاط می‌توانست بخواند و نه دیگران، و شمس می گوید: "این خط سوم منم". "چنان که آن خطّاط سه گونه خط نبشتی؛ یکی او خواندی لا غیر، یکی هم او خواندی و هم غیر، یکی نه او خواندی نه غیر او. آن منم که سخن گویم. نه من دانم نه غیر من". (خط سوم، آغاز کتاب)


بزرگ‌ترین و گران‌بهاترین و شاید بتوان گفت تنها هدیه‌ای که شمس به مولانا در آن قمار عاشقانه بخشید، "عشق" بود. همان چیزی که تنها معیار شمس برای ارزیابی مردمان بود. علم و زهد و فضل و عبادت هرگز در مقابل عشق برای او رنگ و بویی نداشت، تا جایی که حتی پدرش را مورد انتقاد قرار می‌داد که از "عشق" بی‌خبر است.

در مقالات شمس پدر خود را این گونه توصیف می‌کند: "نیک‌مرد بود و کرمی داشت. در سخن گفتن آبش از محاسن فرو آمدی. الا عاشق نبود. مرد نیکو دیگر است و عاشق دیگر". (مقالات شمس‌،1/119)


البته شمس این متاع را به دیگران و حتی بزرگانی از عالم عرفان عرضه کرده بود ولی به چشم هیچ یک آن گونه که به چشم مولانا آمد، نیامد. این توان و قوه در مولانا بود که دست به قماری بزند که هیچ تضمینی برای بُردن نداشت، بلکه ممکن بود دنیا و آخرتش را بر سر آن بگذارد. اما مولانا چنان مست و شیدا شده بود که حاضر بود به خواست شمس به هر خلاف عادتی دست بزند تا به کام خود برسد.

از خلاف آمد عادت بطلب کام که من

کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم

(حافظ)

مولانا که پس از دیدار با شمس تولدی دوباره یافته بود، درس و بحث و وعظ را رها کرد و به شعر و ترانه و سماع روی آورد و نکوهش نکوهش‌کنندگان را به هیچ گرفت.

زاهد بودم، ترانه‌گویم کردی

سرحلقه‌ی بزم و باده‌جویم کردی

سجاده‌نشین باوقاری بودم

بازیچه‌ی کودکان  کویم  کردی

(رباعیات مولانا، دیوان شمس، 236، شفیعی کدکنی)

اما شمس به مولانا چه گفته بود که او را این گونه واله و شیدا کرده بود؟ شاید غزل زیر بهترین جواب باشد:

گفت که دیوانه نه‌ای، لایق این خانه نه‌ای

رفتم و دیوانه شدم سلسله‌بندنده شدم

گفت که سرمست نه‌ای، رو، که از این دست نه‌ای

رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم

گفت که تو کُشته نه‌ای، در طرب آغشته نه‌ای

پیش رخ زنده‌کُنش کشته و افکنده شدم

گفت که تو زیرککی، مست خیالی و شکی

گول شدم، هول شدم، وز همه برکنده شدم

گفت که تو شمع شدی، قبله‌ی این جمع شدی

جمع نیم، شمع نیم، دودِ پراکنده شدم

گفت که شیخی و سَری، پیشرو و راهبری

شیخ نیم، پیش نیم، امر تو را بنده شدم

(دیوان کبیر ، غزل 1393)


مدت همراهی این دو در مرحله نخست پس از دیدار اول از 16 ماه تجاوز نمی‌کند. مولانا در این مدت چنان شیفته‌ی شمس می‌شود که به هیچ وجه تاب دوری او را ندارد. اما زمزمه‌هایی مبنی بر رفتن شمس می‌شنود و ملتمسانه از او می‌خواهد که نرود.

روشنی ِخانه تویی، خانه بمگذار و نرو

عشرت چون شکر ما را تو نگه دار و نرو

عشوه دهد دشمن من، عشوه‌ی او را مشنو

جان و دلم را به غم و غصه بمسپار و نرو

دشمن ما را و تو را بهر خدا شاد مکن

حیله‌ی دشمن مشنو، دوست میازار و مرو

هیچ حسود از پی کس نیک نگوید صنما

آن چه سزد از کرم دوست، به پیش آر و مرو

(دیوان کبیر، غزل 2143)

همین‌طور که از ابیات بالا معلوم است، ظاهرا وقتی مولانا تغییر رویه داده است و از کرسی تدریس و سجاده‌ی پیش‌نمازی دست کشیده و دست ارادت کامل  به شمس تبریزی داده است، عده‌ای از مدرسان علوم شرعی و برخی از مریدان مولانا را خوش نیامده است و نسبت به شمس حسد و دشمنی ورزیده‌اند. و چه بسا نقشه‌ی قتل شمس را در سر می‌پرورانیدند. بنابراین، شمس که خواهان چنین آشوب و بلوایی نبود و شاید از جان خویش نیز بیمناک بود، از قونیه بی‌خبر خارج می‌شود و به دمشق می‌رود.

پس از این که مولانا از حضور شمس در دمشق آگاه می‌شود نامه‌های بسیار به او می‌نویسد تا به قونیه بازگردد، حتی فرزند خود سلطان ولد را با عده‌ای از مریدان به دمشق می‌فرستد و سرانجام شمس تسلیم اصرار مولانا شده و به قونیه باز می‌گردد، اما این بار نیز همان حسدها و دشمنی‌ها شمس را مجبور به ترک قونیه می‌کند؛ با این فرق که دیگر بازگشتی در کار نبود و مولانا مدت‌ها در هجر او سوخت و غزل‌های سوزان سرود. مولانا به هیچ وجه نمی‌خواست مرگ شمس را باور کند. ناباورانه این رباعی را با خود می‌خواند که:

که گفت که:"آن زنده‌ی جاوید بمرد؟"

که گفت که:"آفتاب امید بمرد؟"

آن دشمن خورشید، بر آمد بر بام

دو چشم ببست، گفت :"خورشید بمرد"

(رباعیات مولانا، 84 دیوان شمس، شفیعی کدکنی)

کم کم مولانا باورش شد که شمس برای همیشه رفته است. این بار شمس از درون خود مولانا طلوع کرد و معلوم شد شمس تبریزی با آن همه بزرگی و عظمتی که داشت، بهانه‌ای بود برای ایجاد تحولی شگرف در مولانا و بیان قصه‌ی عشق از زبان شیرین او برای همه‌ی عالمیان.

مولانا دیگر اهل طرب شده بود نه اهل حسرت و آه. او دیگر به دنبال شمسی خارج از وجود خود نمی‌گشت، چون هزاران شمس از درون او به خارج نور می‌افشاندند. وقتی مریدی به خاطر نرسیدن به محضر شمس و ندیدن او آهی کشید و گفت: "حیف!" مولانا برآشفت و گفت: "اگر به خدمت مولانا شمس‌الدین تبریزی نرسیدی – به روان مقدس پدرم! - به کسی رسیدی که در هر تای موی او هزار شمس‌الدین آونگان است و در ادراک سرِّ سرِّ او حیران!".

شمس تبریز خود بهانه‌ست

ماییم به حُسن لطف، ماییم

با خلق بگو برای روپوش

کو شاهِ کریم و ما گداییم

ما را چه ز شاهی و گدایی

شادیم که شاه را سزاییم

محویم به حُسنِِ شمس تبریز

در محو، نه او بُوَد نه ماییم

(دیوان کبیر، غزل 1576)

 

منابع:

1-خط سوم،دکتر صاحب الزمانی

2-دیوان حافظ

3-دیوان کبیر

4- مقالات شمس

5-مناقب العارفین

6- نفحات الانس

 

منبع: سایت دکتر سادات کیایی

http://www.drsadatkiaei.com/index.php?option=com_content&view=article&id=23:1389-06-02-12-08-03&catid=4:1388-09-09-16-46-27&Itemid=12

http://karsi.blogfa.com/

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1008 به تاریخ 920429, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  یکشنبه ۳۰ تیر۱۳۹۲ساعت 19:26  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

3-    کنفرانس ادبی؛ قهرمان نازک خیالی زمانۀ ما؛ دکتر محمد فتوحی رودمعجنی

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانت در مواردی که در نوشته‌ی دیگران مشکل تایپی و ... وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیح می‌باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

این یادداشت را دو سال پیش روزنامۀ شهر آرای مشهد منتشر کرد.

قهرمان نازک خیالی زمانۀ ما

دکتر محمد فتوحی رودمعجنی (استاد زبان و ادبیات فارسی دانشگاه فردوسی مشهد)

 

استاد محمد قهرمان تربتی در زمانۀ عسرت شعر، احیاگر شعر روزگار صفوی بود. این شعر در تاریخ ادبی ما اهمیت ویژه‌­ا­ی دارد چرا که هم تجربۀ زیبایی­‌شناختی و هم فردیت شاعرانش در غزل آن را از سیطرۀ گفتمانهای مسلط ایدئولوژیک رهانیده است. با آن که در سه قرن اخیر مخالفان سرسختی داشته اما همچنان سر فرا کرده و مشتاقان و مخاطبان خاص خویش را  دارد. در میان نخبگان معاصر ایران تنها نیمای نوگرا اهمیت سبک هندی را در سیر تکامل شعر دریافته بود.  در سال 1314 همان دورانی که استاد محمد تقی بهار («در باره‌ی بازگشت ادبی» در مجله ارمغان ؛ سال 1310، ش 10ص 714)  اصطلاح سبک هندی را منتقدانه و سخره‌­آمیز به کار می­برد نیما در دفاع از شعر صائب چنین نوشت:

«منتخبات صائب ر ا اگر حالا نپسندید بگذارید بماند، مثل درخت رشد کرده موقع ثمرش می‌رسد. وقتی که انسان مدتی در دنیا زندگی کرد و پخته شد کتاب صائب را باز می کند و نمونه‌­ای از تمایلات خود را در آن خواهد یافت ما می­دانیم که تک بیتهای آن همین حالا هم  به شما فکر می­دهد شاید بیشتر از تاریخ ادبیات ایران آن را بخوانید». (29 بهمن 1314).

نیما ده سال بعد تندتر رفت و به کسانی که  شعر سبک هندی را دشوار و گنگ می­‌شمارند تاخت: هزار سال شکست و توسری، مردم را دیوانه و تنبل و راحتی ساخته است. همان طور که خیال پرور ساخته است. ادبیات سبک هندی هم نتیجۀ این خیال پروری است و اعلا درجۀ ترقی شعر ایران است؛ اما این ادبیات برای آنهایی که باخیالشان گردشی نداشتند، و خواستند جویده و خردکرده، لقمه به دهان آنها بگذارند سنگین بود. مرده­‌ها می­دانید یک ذره تکان نمی­خورند . آنها را مثل پاندول  ساعت ممکن است به طناب بست و گردش ساده داد. این بود که از زمان پیدایش این سبک، این عقیده که شعر، ثقیل الفهم نباید باشد قوت گرفت. باز اشتباه نکنید هنوز به قوت خود باقی است. (خرداد 1324)

باری خراسان هم زادگاه مخالفان سرسخت سبک هندی است و هم پایگاه طرفداران جدی آن. از مخالفان جدی آن ملک الشعراء بهار[1] و فروزانفر و ... و از هوادران جدی آن احمد گلچین معانی، محمد قهرمان و حلقۀ ادبی قهرمان در مشهد.

خراسانی‌ها با پرچم‌داری گلچین معانی و استاد قهرمان، در پنجاه سال اخیر نشان داده‌­اند که با نیمای نوگرا در فهم سبک هندی همداستان بوده‌­اند و این شعر دشوار و نازک را از اصفهانی‌ها - که می­کوشند آن سبک را به نام شهر خویش کنند- بهتر و بیشتر ­پسندیده‌­اند. حلقۀ ادبی مشهد در سالهای 1340  متشکل از گلچین معانی، محمد قهرمان، اخوان ثالث و کدکنی بر مدار شعر سبک هندی می­چرخید. کدکنی جوان غزلهای نخستش را در کتاب زمزمه ها (1344 ش) به طرز نازک خیالان تمرین می­کرد و همان علاقه‌­های جوانیش بود که اشعار حزین لاهیجی و کتاب  شاعری در هجوم منتقدان (1375) و بیدل شاعر آینه­‌ها (1366) شعر فارسی از جامی تا روزگار ما  (1360) را  روی پیشخوان کتابفروشیها گذاشت و به کلاسهای دانشگاه برد. و این روزها انتشار تذکره­‌های چند جلدی عصر صفوی توسط خراسانیهایی مثل استاد قهرمان و آقای ناجی نیز ادامۀ همان جریان ادبیات عصر صفوی در خراسان است.

اما در این میانه محمد قهرمان و گلچین معانی سهمی بیش از همه داشتند. در سه دهۀ اخیر که ذوق شعرخوانی ایرانیها مستغرق در  آثار مولانا و حافظ و سعدی بود، قهرمان و گلچین در مشهد مشغول احیای سبک معنایاب و معنابند و پژوهش در مضمونهای بیگانه و غریب و باریک خیالی قرن دهم تا دوازدهم بودند. آثار گلچین معانی هنوز یگانه مرجع معتبر در مطالعات شعر عصر صفوی است. کتابخانۀ آن مرد، گنجینۀ کم نظیری از تذکره‌­ها و دیوانهای شعر سبک هندی بود که در کتابخانۀ دانشکدۀ الهیات و قطب فردوسی شناسی دانشگاه فردوسی پخش و پلا شد. هر کس حواشی نقادانه و باریک بینانۀ گلچین ­ بر جلد پنجم تاریخ ادبیات صفا و تذکره های چاپی را ببیند اشراف آن مرد نکته سنج را بر ادبیات سیصد سالۀ عصر صفوی را در می­یابد.

قهرمان در سی سال اخیر یک تنه به احیای دیوانهای حجیم و بزرگ شاعران سبک هندی همت گماشته است. تصحیح­های قابل اعتماد، گزیده­‌های متعادل و مقدمه­‌های نکته‌سنجانۀ قهرمان، شعر سبک هندی را جانی تازه بخشید. اشراف و ذوق سلیم استاد قهرمان را در فهم ظرافتهای این سبک در کارهایش به وضوح می­توان دید. اهل فن می­دانند که اشراف بر شعر سبک هندی به سادگی تسلط بر سبک عراقی و خراسانی نیست. در این سبک، غرابت و دورفهمی و استقلال و فردیت بسیار اهمیت دارد؛ شاعر نازک خیال، اهل تقلید و تکرار نیست؛ او بر خلاف شاعر عارف در درون یک نظام بسته از نمادها وتجربه‌­های مکرر و قراردادی صوفیانه سخن نمی­گوید. لحظه لحظه و سطر سطر شعر  صائب و طالب و کلیم و قدسی مشهدی، نوجویی و نازک‌گویی است. به دشواری می­توان در این سبک  تصویر و معنای مکرری یافت.

قهرمان نشان داد که سهم خراسان در بازشناسی نزاکت‌بندی و نازک‌خیالی اگر بیشتر از اصفهان و کاشان و هند نباشد کمتر نیست. او با انتشار دیوانهای صائب تبریزی، میلی مشهدی، طغرای مشهدی، دانش مشهدی، محمد جان قدسی مشهدی، سلیم تهرانی، صیدی تهرانی، کلیم همدانی و گزینشهای زیبا و استادانه از کل شاعران نازک خیال عصر صفوی در کتاب صیادان معنی، و انتشار تذکرۀ هشت جلدی عرفات العاشقین (1390) ثابت کردکه خراسان همچنان سهم برجسته­ای در مطالعات  سبک هندی دارد.

قهرمان علاوه بر همه اینها خود شاعری بود که به اسلوب نازک خیالان می‌سرود و البته زبان ساده و تعابیر صمیمی امروزی‌اش او را از شاعران سیصد سال پیش متمایز می‌سازد.

محمود فتوحی 10 تیرماه 1390

***

[1] . محمدتقی ملک‌الشعرای بهار در منظومه­ای  که در نقد و معرفی سبک‌های شعر فارسی و شاعران دوران خویش پرداخته، در باره‌ی سبک هندی می‌گوید:

سبک هندی گرچه سبکی تازه بود

لیک او را ضعف بی اندازه بود

سست و بی شیرازه بود

فکرها سست و تخیل‌ها عجیب

شعر پُرمضمون ولی نادلفریب

وز فصاحت بی‌نصیب

شعر هندی سر به ملیون می‌کشید

هر سخنور بار مضمون می‌کشید

رنج ِافزون می‌کشید

 زان سبب شد سبك هندی مبتذل

گشت پیدا در سخن عكس العمل

شد تتبع وجه حل

***

منبع: پیک فرهنگ؛ ویژه‌نامه‌ی چهلمین روز درگذشت استاد محمد قهرمان؛ تیرماه 1392؛ صفحه‌ی 10

این مطلب در وبلاگ نویسنده به تاریخ سه شنبه 31 اردیبهشت1392 و ساعت 20:22 نوشته شده است

کاروند فارسی

http://karsi.blogfa.com/

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1007 به تاریخ 920422, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۳ تیر۱۳۹۲ساعت 19:36  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

مطالب قدیمی‌تر