سیاه‌مشــــــــــــــــــــــــــــــــق

گزارش‌های بهمن صباغ زاده از جلسه‌های شعر

به نام آفریننده‌ی زیبایی‌ها

درود دوستان عزیز. بعد از مدت‌ها چند تن از دوستان قديمي و اعضاي قديمي انجمن در جلسه حضور داشتند و در كنار ديگر دوستان و همشهريانِ شاعرم به شعر‌خواني پرداختند. از اين‌كه در جلسه‌ي شعر تربت حيدريه شركت مي‌كنم خيلي خوش‌حالم و در اين روز‌هاي سرد از گرمايي كه جلسات شنبه‌شب‌ها به وجودم مي‌دهد لذت مي‌برم. جلسه‌ي انجمن شعر ما به ساده‌ترين شكل ممكن برگزار مي‌شود. بدون سيستم صوت و ميكروفون و تريبون و بدون هيچ دم و دستگاهي، اما سطح كيفي جلسات خوب است و بهتر از آن اين‌كه در حال رشد است. من هرگاه در مشهد حضور داشته باشم، در چند جلسه‌ي مشهد هم شركت مي‌كنم. وقتي جلسه‌ي خودمان را با آن جلسات مقايسه مي‌كنم، درمي‌يابم هر چند به لحاظ كمي تعدادمان خيلي كم است و به لحاظ امكانات هم همان حدود صفر هستيم، اما در كيفيت كم كه نيستيم هيچ، كه جلسات بسيار پرباري نيز داريم. استاد نجف‌زاده گوهري است در ادبيات، كه هرچه قدرش را بدانيم كم است. دوستان ديگر شاعرم مثل آقاي عباسي، كورش جهانشيري، آقاي نجفي، استاد موسوي و ديگراني كه كم هم نيستند، علاوه بر اينكه شاعران خوبي هستند، خيلي جدي در زمينه‌ي ادبيات كار مي‌كنند. تحقيق‌ها و مقاله‌هاي بسيار باارزشي كه در وبلاگ مي‌توانيد ببينيد، نتيجه‌ي زحمت ايشان است. از اينها كه بگذريم شعر محلي تربت‌حيدريه هم نور علي نور است و واقعا جاي خوش‌حالي دارد كه اين گويش را درك مي‌كنم و شعرهاي زيباي استاد قهرمان و عباسي عزيز و ديگران را مي‌خوانم و لذت مي‌برم.

 جلسه، ساعت 15/5 بعدازظهر آغاز شد.


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 939 به تاریخ 901108
+ نوشته شده در  دوشنبه 10 بهمن1390ساعت 0:19  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

1-     گلستان سعدی – تصحیح خلیل خطیب رهبر

باب پنجم؛ در عشق و جواني؛ حکايت 11

يکی را پرسيدند از مُستَعرِبان بغداد، ما تَقُولُ فِی الْمُرد؟ گفت: لاخَيرَ فيهِم مادامَ اَحَدُ هُم لَطيفاً يَتَخاشَنُ؛ فَاذا خَشُنَ يَتَلاطَفُ؛ يعنی چندان‌که خوب و لطيف و نازک‌اندام است، درشتی کند و سختی؛ چون سخت و درشت شد، چنان‌که به‌کاری نيايد، تلطف کند و درشتی نماند.

اَمرَد آنگه كه خوب و شيرين است

تلخ‌گفتار و تند‌خوى بود

چون به‌ريش آمد و به‌لعنت شد

مردم‌آمير و مهرجوى بود

 

باب پنجم؛ در عشق و جواني؛ حکايت 12

يکی از علما را پرسيدند که: يکی با ماه‌رويي‌ست در خلوت نشسته و درها بسته و رقيبان خفته و نفس طالب و شهوت غالب، چنان‌که عرب گويد: اَلتَّمْرُ يانِعٌ وَ النّاطورُ غَيرُ مانِعِ؛ هيچ باشد که به قوّت پرهيزگاری ازو به‌سلامت بماند؟ گفت: اگر از مه‌رويان به‌سلامت بماند، از بدگويان نماند.

وَ اِن سَلِمَ الْاِنسانُ مِن سُوء نَفسِهِ

فَمِن سُوء ظَنِّ الْمُدَّعي لَيسَ يَسْلَمُ

 

شايد، پس كار خويشتن بنشستن

ليكن نتوان زبان مردم بستن

 

باب پنجم؛ در عشق و جواني؛ حکايت 13

طوطيی با زاغ در قفس کردند و از قبحِ مشاهده‌ي او مجاهده می‌برد و می‌گفت: اين چه طلعتِ مکروه است و هيأتِ ممقوت و منظرِ ملعون و شمايلِ ناموزون؟ يا غُراب الْبَينِ، يا لَيتَ بَيْنی وَ بَينَکَ بُعدَ الْمَشرِقَينِ.

على الصباح به روى تو هر كه برخيزد

صباحِ روز سلامت بر او مسا باشد

بداخترى چو تو در صحبتِ تو بايستى

ولى چنين كه تويى، در جهان كجا باشد؟

عجب آنکه غراب از مجاورتِ طوطی هم به‌جان آمده بود و ملول شده، لاحول کنان از گردشِ گيتی همی‌ناليد و دستهای تَغابُن بر يکديگر همی‌ماليد که اين چه بختِ نگون است و طالعِ دون و ايامِ بوقلمون، لايقِ قدرِ من آنستی که با زاغی به‌ديوار باغی بر، خرامان همی‌رفتمی .

پارسا را بس اين قَدَر زندان

كه بود هم طويله‌ي رندان

بلی، تا چه کردم که روزگارم به‌عقوبت آن، در سلکِ صحبت چنين ابلهی؛ خودرای، ناجنس، خيره‌دَرای، به چنين بندِ بلا مبتلا گردانيده است؟

كس نيايد به پاى ديوارى

كه بر آن صورتت نگار كنند

گر تو را در بهشت باشد جاى

ديگران دوزخ اختيار كنند

 اين ضرب‌المثل بدان آوردم تا بدانی که صد چندان که دانا را از نادان نفرت است، نادان را از دانا وحشت است.

زاهدى در سماعِ رندان بود

زان ميان گفت شاهدى بلخى:

گر ملولى ز ما، تُرُش منشين

كه تو هم در ميان ما تلخى

 

جمعى چو گل و لاله به هم پيوسته

تو هيزمِ خشك در ميانى رَسته

چون باد، مخالف و چو سرما، ناخوش

چون برف، نشسته‌اى و چون يخ، بسته

 

باب پنجم؛ در عشق و جواني؛ حکايت 14

رفيقی داشتم که سالها با هم سفر کرده بوديم و نمک‌خورده و بی‌کران حقوقِ صحبت ثابت شده؛ آخر به‌سببِ نفعی اندک آزارِ خاطر من روا داشت و دوستی سپری شد و با اين همه از هر دو طرف دلبستگی بود که شنيدم روزی دوبيت از سخنانِ من در مجمعی همی‌گفت:

نگارِ من چو درآيد به خنده‌ي نمكين

نمك زياده كند بر جراحتِ ريشان

چه بودى ار سر زلفش به دستم افتادى

چو آستينِ كريمان به دست درويشان

طايفه‌ي درويشان بر لطفِ اين سخن، نه که بر حُسنِ سيرتِ خويش، آفرين بردند و او هم درين جمله مبالغه کرده بود و بر فوتِ صحبتِ تاسف خورده و به‌خطای خويش اعتراف نموده. معلوم کردم که از طرفِ او هم رغبتی هست؛ اين بيت‌ها فرستادم و صلح کرديم.

نه ما را در ميان عهد و وفا بود؟

جفا كردى و بد عهدى نمودى

به يك بار از جهان دل در تو بستم

ندانستم كه برگردى به زودى

 

هنوزت گر سرِ صلح است بازآى

كز آن مقبول‌تر باشى كه بودى

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 939 به تاریخ 901108, بازخوانی ادبیات کلاسیک, گلستان سعدی
+ نوشته شده در  دوشنبه 10 بهمن1390ساعت 0:17  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

2-    سبک شناسی قسمت سوم (سبک خراسانی) – استاد سید علی موسوی

به پیشنهاد دوستان و موافقت استاد موسوی تصمیم بر این شد که هر ماه یک جلسه‌ی سبک شناسی داشته باشیم و انواع سبک‌ها از سبک خراسانی تا شعر امروز توسط استاد موسوی در جلسه مطرح شود. در اين جلسه كه قسمت سوم سبك شناسي است به ادامه‌ي مباحث سبك خراساني پرداخته شده است. قسمت اول و دوم را مي‌توانيد در گزارش جلسه 930 هفته چهارم آبان 1390 و جلسه 934 هفته چهارم آذر 1390 بخوانيد. خلاصه‌ی مباحث مطرح شده در جلسه مثل همیشه در این قسمت خواهد آمد:

...

سفارش به غنيمت دانستن وقت و شاد زيستن: بيشتر شاعران سبك خراساني شاعراني شادانديش و شادنوش هستند. در نظر آنان در اين جهان ناپايدار و گذران جز شادي چيزي ارزشمند نيست و زمان را جز به شادي نبايد گذراند. بي‌شك اين نقطه‌ي شروع تفكري است كه در خيام به اوج پختگي مي‌رسد. رودكي مي‌گويد:

شاد زي با سياه‌چشمان، شاد

كه جهان نيست جز فسانه و باد

ز آمده شادمان ببايد بود

وز گذشته نكرد بايد ياد

و يا گويد:

با داده قناعت كن و با داد بِزي

در بند تكلّف مشو، آزاد بِزي

در بهْ ز خودي نظر مكن، غصّه مخور

در كم ز خودي نظر كن و شاد بِزي

فردوسي در آغاز غم‌انگيز رستم و اسفنديار از مخاطب قصه‌اش مي‌خواهد دل را به نوشيدن شاد دارد:

كنون خورد بايد ميِ خوش‌گوار

كه مي بوي مشك آيد از جويبار

هوا پر خروش و زمين پر ز جوش

خنك آن‌كه دل شاد دارد به نوش

و در انجام، در شعر خيام مي‌خوانيم:

برخيز و مخور غم جهان گذران

بنشين و دمي به شادماني گذران

در كار جهان اگر وفايي بودي

نوبت به تو خود نيامدي از دگران

يك سوي اين شادانديشي برمي‌گردد به نگاه خردمندانه و توام با انديشه‌ي شاعران ايراني به دنيا و سرانجام آن و رسيدن به اين نتيجه كه از غصه خوردن كاري ساخته نيست و سوي ديگر اين ماجرا - به وي‍ژه در شاعراني كه كارشان مدح است - برمي‌گردد به برخورداري شاعر از تنعمات دنيوي، فراواني مال و فراهم بودن اسباب زندگي. اين نكته را از لابه‌لاي ابيات زير از فرخي به روشني مي‌توان دريافت:

كاري‌ست مرا نيكو، حالي‌ست مرا خوب

با لهو و طرب جفتم و با كام و هوا يار

 از فضل خداوند و خداوندي سلطان

امروز من دي به و امسال من از پار

با ضیعت بسیارم و با خانه‌ي آباد

با نعمت بسیارم و با آلت بسیار

هم با رمه‌ي اسبم و هم با گله‌ي میش

هم با صنم چینم و هم با بت تاتار

ساز سفرم هست و نوای حَضَرم هست

اسبان سبک‌بار و سُتوران گران‌بار

از ساز مرا خیمه چو کاشانه‌ي مانی

وز فرش مرا خانه چو بت‌خانه‌ي فرخار

میران و بزرگان جهان را حسد آید

زین نعمت و زین آلت و زین کار و ازین بار

در نقطه‌ي مقابل اين تفكر، ناصرخسرو قبادياني شاعر آواره درّه‌ي يمگان قرار دارد. او به شدت با زير پا نهادن شريعت مخالف است. خطاب به اين باده‌نوشان مي‌گويد:

باده‌ي پخته حلال است به نزد تو

كه تو بر مذهب بويوسف و نعماني

كه منظور از نعمان، ابوحنيفه و بويوسف، شاگرد ابو حنيفه است. و نيز گويد:

رخصت سيكي پخته بود يكي دام

مخور به پيري سيكي تا نميري مست

كه منظور از "سيكي" آب انگوري است كه جوشانده شود و دو سوم آن تبخير شود و يك سوم باقي بماند و بنا بر نقل ميبدي در كشف‌الاسرار نوشيدن اين نوع شراب حرام نيست.

مخالفت با شريعت و زير پا نهادن معيارهاي مذهبي: در شرح احوال رودكي گفته‌اند كه او در هشت‌سالگي قرآن را حفظ كرد. امروز براي ما بسيار دشوار است بپذيريم كه يك حافظ قرآن به صراحت سخن از مي‌خوارگي  و شادنوشي بگويد؛ اما در روزگار رودكي مي‌بينيم كه رودكي شاعر و حافظ قرآن در قصيده‌اش چگونگي ساختن شراب را شرح مي‌دهد. آن‌جا كه مي‌گويد:

مادر می را بکرد باید قربان

بچه‌ي او را گرفت و کرد به زندان

بچه‌ي او را ازو گرفت ندانی

تاش نکویی نخست و زو نکشی جان

جز که نباشد حلال دور بکردن

بچه‌ي کوچک ز شیر مادر و پستان

تا نخورد شیر هفت مه به تمامی

از سر اردیبهشت تا بُنِ آبان

آن‌گه شاید ز روی دین و رهِ داد

بچه به زندان تنگ و مادر قربان

چون بسپاری به حبس بچه‌ي او را

هفت شباروز خیره ماند و حیران

باز چو آید به هوش و حال ببیند

جوش بر آرد، بنالد از دل سوزان

گاه زبر زیر گردد از غم و گه باز

زیر زبر، همچنان ز اندُه جوشان

زر بر آتش کجا بخواهی پالود

جوشد، لیکن ز غم نجوشد چندان

باز به کردار اُشتری که بود مست

کفک بر آرد ز خشم و راند سلطان

مرد حَرَس کفک‌هاش پاک بگیرد

تا بشود تیرگیش و گردد رخشان

آخر کارام گیرد و نچخد تیز

درش کند استوار مرد نگهبان

چون بنشیند تمام و صافی گردد

گونه‌ي یاقوت سرخ گیرد و مرجان

چند ازو سرخ چون عقیق یمانی

چند ازو لعل چون نگین بدخشان

ورش ببویی، گمان بری که گلِ سرخ

بوی بدو داد و مُشک و عنبر با بان

هم به خم اندر همی گدازد چونین

تا به گهِ نوبهار و نیمه‌ي نیسان

آن‌گه اگر نیم شب درش بگشایی

چشمه‌ي خورشید را ببینی تابان

ور به بلور اندرون ببینی گویی:

گوهر سرخست به کف موسی عمران

زفت شود رادمرد و سست دلاور

گر بچشد زوی و روی زرد گلستان

وانک به شادی یکی قدح بخورد زوی

رنج نبیند از آن فراز و نه احزان

اندُهِ ده ساله را به طنجه براند

شادی نو را ز ری بیارد و عمان

و نيز در قصيده‌ي كوتاهي كه درباره‌ي بهار سروده است، در پايان، باده‌نوشي  را براي ايجاد شادماني و شاد زيستن لازم ميداند:

اكنون خوريد باده و اكنون زي‌ايد شاد

كاكنون بَرَد نصيب، حبيب از برِ حبيب

فرخي، شاعري كه سر مست از تنعمات دنيوي است از رفتن ماه رمضان و رها شدن از امساك در نوشيدن، اظهار شادماني مي‌كند و مي‌گويد:

روزه از خیمه‌ي ما دوش همی‌شد به شتاب

عید فرخنده فراز آمد، با جام شراب

قوم را گفتم: چونید شمایان به نبید؟

همه گفتند: صواب است، صواب است، صواب

چه توان کرد اگر روزه ز ما روی بتافت؟

نتوان گفت مر او را که ز ما روی متاب

چه شود گر برود؟ گو برود، نیک خرام

رفتن او برهاند همگان را ز عذاب

روزه آزادی تن جوید، او را چکنم؟

چو اسیران نتوان بست مر او را به طناب

عید بر ما میِ آسوده همی عرض کند

روزه ما را چو بخیلان به ترحّم دهد آب

گر همه روی جهان زرد شد از زحمتِ او

شکر لله، که کنم سرخ رخ از باده‌ي ناب

گوشه‌ي میکده از باده کنون بینی مست

مفتی شهر که بُد معتکف، اندر محراب

مغزمان روزه‌ي پیوسته تبه کرد و بسوخت

بو که با زیر همی راست کند رود و رباب

به‌سرِ چنگ همی بر کشد ابریشم چنگ

ما و این عید گرامی به سماع و می ناب

اين باده نوشي و زير پا نهادن شريعت در عين دانايي انجام مي‌گيرد. فرخي مي‌گويد:

همی نسیم گل آرد به باغ بوی بهار

بهار چِهرِ منا! خیز و جام باده بیار

اگرچه باده حرام است، ظن برم که مگر

حلال گردد بر عاشقان به وقت بهار

اندكي پس از فرخي، منوچهري دامغاني نيز با لحني تندتر خوبيِ باده‌نوشي را در حرام بودنِ آن مي‌داند و مي‌گويد:

غلام و جامِ مي را دوست دارم

نه جاي طعنه و جاي ملام است

همي دانم كه اين هر دو حرامند

وليكن اين خوشي‌ها در حرام است

شعرهايي از اين گونه، البته، در بين شاعران عرب به‌ويژه شاعران دوره‌هاي نخستين پس از اسلام به آشكاري ديده مي‌شود و بعيد نيست كه شاعران پارسي‌زبان كه به خوبي با زبان عربي و شعر عرب آشنايي داشته‌اند از آنان تاثير گرفته‌ باشند. ابو فراس مي‌گويد:

شربتوا و قدكان الشباب المحللا

لي الراح ماكان الكتاب المحرما

يعني شراب نوشيدم در حالي كه جواني آن‌را بر من حلال كرده، هرچند كتاب (قرآن) حرام كرده است. (تاريخ ادبيات عرب، ص 403)

سفارش به خرد: يكي از مهم‌‌ترين عناصر معنايي در شعر شاعران غير مداح كه البته عمده‌ي آنان نيز مذهب شيعه دارند، سفارش به خردورزي و خردگرايي است. يك رساله در آيين اسماعيلي با عنوان "كشف‌المحجوب" از "ابو يعقوب سجستاني" خرد را مركز جهان مي‌داند و معتقد است خرد با علم و علم با خرد يكي است. از ناحيه‌ي همين عنايت به عقل است كه فلسفه رواج پيدا مي‌كند و افرادي مانند ابن‌سينا در عالم اسلامي خود را نشان مي‌دهد. يك سوي اين خردگرايي برمي‌گردد به آيات قرآن و روايات كه سفارش به تعقل و تفكر مي‌كند و سوي ديگر آن ريشه در اعتقادات ديني ايران باستان دارد تا آن‌جا كه توجه به اين امر سبب پيدايش كتابي به نام "مينوي خرد" مي‌شود. اين كتاب به گونه‌اي گسترده در اهميت خرد سخن گفته است و از جمله اين‌كه خرد را چشم جان انسان مي‌داندكه انسان با كمك آن مي‌تواند نسبت به جهان خويش اشراف و احاطه پيدا كند. شعر فردوسي نيز تحت تاثير همين تعبير است كه مي‌گويد:

خرد چشم جان است چون بنگري

تو بي‌چشم شادان جهان نسپري

از ميان شاعران سبك خراساني فردوسي و پس از آن ناصر خسرو به خردورزي توجه بيشتري داشته‌اند و آن را سبب سعادت بشر مي‌دانند. فردوسي مي‌گويد:

خرد ره‌نماي و خرد ره‌گشاي

خرد دست گيرد به هر دو سراي

دلي كز خرد گردد آراسته

يكي گنج گردد پر از خواسته

هر آن مرد كو را خرد روشن است

ز دانش يكي بر تنش جوشن است

خرد جشم جان است چون بنگري

تو بي‌چشم شادان جهان نسپري

ازويي به‌هر دو سراي ارجمند

گسسته خرد، پاي دارد به بند

ناصر خسرو قبادياني دين و فلسفه را با هم در تضاد نمي‌بيند و كتاب جامع الحكمتين كه يك اثر فلسفي است را پديد مي‌آورد و خطاب به گريزندگان از چون و چرا و خرد مي‌گويد:

چون و چرا عدوي توست ايرا

چون و چرا همي‌كندت رسوا

ادامه‌ي مطالب سبك خراساني (قسمت چهارم) در جلسه‌ي941 در تاريخ 29 بهمن 1390...

 ***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 939 به تاریخ 901108, کنفرانس ادبی, سبک شناسی, تحقیق استاد موسوی
+ نوشته شده در  دوشنبه 10 بهمن1390ساعت 0:13  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

3-   شعرخوانی

شعر‌خوانی با غزلی مسیحایی از حافظ توسط استاد نجف‌زاده آغاز شد، استاد نجف‌زاده در مقدمه‌ي اين غزل فرمودند كه اين غزل مانند يك تابلوي نقاشي بسيار زيبا است و يكي از پرتصويرترين غزل‌ها در ديوان حافظ همين غزل است:

زلف‌آشفته و خوي‌كرده و خندان‌لب و مست

پيرهن‌چاك و غزل‌خوان و صُراحي در دست

نرگسش عربده‌جوي و لبش افسوس‌كنان

نيم‌شب مست به بالين من آمد بنشست

سر فراگوش من آورد و به آواز حزين

گفت كاي عاشق ديرينه‌ي من خوابت هست

عاشقي را كه چنين باده‌ي شب‌گير دهند

كافر عشق بود گر نبود باده‌پرست

برو اي زاهد و بر دُردكشان خرده مگير

كه ندادند جز اين تحفه به‌ما روز الست

آن‌چه او ريخت به پيمانه‌ي ما نوشيديم

اگر از خَمر بهشت است و گر باده‌ي مست

خنده‌ي جام مي و زلفِ گِره‌گير نگار

اي بسا توبه كه چون توبه‌ي حافظ بشكست

***

 

در ادامه، رباعي و غزلي زيبا شنيديم از آقاي ايمان مرصعي:

از اوّلِ عمر، او اسير او بود

در دايره‌ي طلسم او جادو بود

دنياي تفكرات پوچ مَردم

در فلسفه‌ي جهان ما گردو بود

***

هزار كُشته و زخمي به پيرهن دارم

كه در درونِ خودم جنگِ تن‌به‌تن دارم

گذاشتم به سرم هفت‌تيري از شب را

بيا كه قصد خيانت به خويشتن دارم

براي بودن با تو به مرگ محتاجم

نمي‌رسم به تو تا روح در بدن دارم

مرا از ارث پدر خانه بود و دربه‌دري

به‌رغم آن‌همه آوارگي، وطن دارم

هنوز روي سرم سقفِ كاذبِ دنياست

خدا خراب كند خانه‌اي كه من دارم

***

 

در ادامه نوبت به يكي از دوستان جديدمان رسيد كه چند جلسه‌اي هست ميزبانشان هستيم. اشعار ايشان شايد خالي از اشكال نباشد - البته هفته به هفته از ميزان اين اشكالات كاسته مي‌شود – اما گمان مي‌كنم مي‌بايد اين شعرها نيز در وبلاگ درج شود تا گزارش كاملي از جلسه‌اي كه برگزار شد، داشته باشيم. ميرزا عبدالله فلاح چند شعر براي حضار خواندند كه به ذكر يكي از آنها بسنده مي‌كنم:

بكاريم زعفران و گل بچينيم

ميان كيف خود پولي ببينيم

زن و فرزند ما در انتظارند

به‌فكر اسكناس ناشمارند

خدا بركت دهد با زندگاني

كه محتاج كس و ناكس نماني

اگر بركت نبود در زندگاني

بدو مانند گرگ تا مي‌تواني

اگر بركت نباشد در مناره

پياده مي‌شوي، نانت سواره

به‌حقّ سوره‌ي الناس و الناس

در رحمت بروي ما بكن باز

بيايد برف و باران‌هاي رحمت

برويد از زمين گلها و نعمت

روان، آبِ روان از كوه و دره

لبِ خندان شود آهو و بره

از اين اشعارها از من نگهدار

برا آينده‌ها اي دوست هشيار

بگفتم شعر با الحان و زاري

ز بعد من بماند يادگاري

***

 

پس از آن آقاي بخشوده كه اولين بار بود در جلسه‌ي انجمن شعر حضور يافته بودند، خود را معرفي كردند و به شعرخواني پرداختند. در معرفي خودشان گفتند كه 73 سال سن داند و دانشجوي مترجمي زبان انگليسي هستند و در حال حاضر به عنوان مسن‌ترين دانشجوي ايراني در دانشگاه آزاد شناخته مي‌شوند. از ميان شعرهايي كه ايشان خواندند يك دوبيتي و يك مثنوي را براي درج در وبلاگ انتخاب كردم. در توضيخ مثنوي فرمودند كه اين مثنوي فضاي دهه‌ي 30 يعني بعد از جنگ جهاني دوم را در ايران تصوير مي‌كند.

بگيرم راه و سربالا كنم مو

سراغِ خانه‌ي ليلا كنم مو

اگر بينم كه او در خانه‌اش نيست

نشينم آه و واويلا كنم مو

***

وضع ايامي مرا آيد به ياد

كز مرورش مي‌كشم آه از نهاد

تن عليل و جثه لاغر مردمان

رنگشان كردي حكايت از زمان

طفلشان گريان ز بهر قرص نان

از نبودش مي‌شدند آزرده‌ جان

دكتر و دارو نبود اندر وطن

درد را درمان نبودي جز مَحَن

وضع راه و كوچه را اصلا نگو

شب كه مي‌شد كس نبردي ره بر او

زندگي در آن زمان بودي چه سخت

گوئيا برگشته بود از جمله بخت

درس و عشق و مدرسه نامد به‌كار

چون ز مردم گشنگي بردي قرار

وضع كسب و كار مردم بُد خراب

هرچه مي‌كردند بُد نقشي بر آب

نفت را ملي نمودند، اي چه سود؟

كشور بيداري آن را مي‌ربود

گفتني زان سال‌ها باشد زياد

ليك بيش از اين مرا نامد به ياد

***

 

و در ادامه دو غزل زيبا از دوست عزيزم آقاي عباسي شنيديم كه دومي غزلي محلي به گويش تربت حيدريه بود:

گفتم که خوب می شود، اما خراب شد

نفرین مگر به جای دعا مستجاب شد؟

گفتم که عشق با تو مرا آشتی دهد

این نقشه هم به دست تو نقشِ بر آب شد

مغرورِ سالهای عبادت شدیم و حیف

آن رنجِ بی‌حساب، وظیفه حساب شد

صدها هزار دانه‌ی انگور لِه شدند

چرخید و روزگار به کام شراب شد

بغضی که روی حنجره‌ی غنچه مانده بود

پرپر شد  ودر آتشِ غیرت گُلاب شد

قتلِ پسر به دست پدر رسم ما نبود

تاریخ اسیر خدعه‌ی افراسیاب شد

هرچند اگر سیاوش از آتش عبور کرد

امّا دلش درآتش تهمت کباب شد

روزی که سرنوشت بشر را خدا نوشت

گندم برای قصه‌ی او انتخاب شد

***

اَزو وَختِ كه دل عَشِق او رَف

اَتيشِ كهنه‌يِ دل زِر و رو رَف

دِ اوّل مِهرِوو بو، خُوش زِبو بو

مُو نِمدَنُم شِطُو نَمِهرِوو رَف

به يگ حرفِ، به گَپِّ نَرِوايِ

جِگِربَندِ دِلُم غِژْغَلِ خو رَف

اَتَش زَ مُور به يَگ زخمِ زِبونِ

اَتيشِش تا به مغزِ اَستِغو رَف

مو كوهِ صبر بويُم، واي وِر مُو

كه كوهِ كاهِ از زخمِ زِبو رَف

دِلُم مَييس بِرَه قَتِقِ نونُم

ديِن اَخِر شِطُو قَتِلِ جو رَف

دِلِ مُو صد كِرَت بَرغِر به اُو دا

اَزو وَختِ كه او اُوِش دِ جو رَف

مُو بَلّ ِمَدَرِ اور چينَه دايُم

دِلِ سُلَّه‌ش دِ سينه‌يْ مُو كُلو رَف

چه فِيدَه وَختِ وا كِردُم قِفَستِر

به يگ هُو پِرّي و وِر آسِمو رَف

دلُم نَئمَه كه نِفرينِش كُنُم مُو

بِرَه خوشبَخ خِدِيْ هر كَسِ او رَف

***

 

جلسه با غزلي زيبا از دوست گرامي‌ام‌ آقاي كورش جهانشيري ادامه يافت:

سر گیسوی مُشکینی یله در باد می‌گردد

شکار این ‌دفعه دارد در پی صیاد می‌گردد

کمندی بافته از پیچ و تابِ گیسو، مو پریشانی

شبی آخر طنابِ گردنِ جلاد می‌گردد

زلیخایی که عمری کرده زندانبانی تن را

به دست یوسف از این بیوگی آزاد می‌گردد

زمانی ریشه‌ی فرهاد را هم می‌زند تیشه

که دارد بیستون هم عاشق فرهاد می‌گردد

نگیر ای محتسب در کوچه کتف مست را هر شب!

که از این بر در و دیوار خوردن شاد می‌گردد

***

 

نوبت به دوستِ دوست‌داشتني‌ام، سيد حسين سيدي رسيد و او جمع را مهمان كرد به يك رباعي و يك غزل كه هر دو به عباس ابن علي ع تقديم شده بود:

عطر از شيشه‌ي احساس تو بو مي‌گيرد

ماه از فرط خجالت، ز تو رو مي‌گيرد

همه ديدند كه در علقمه هنگام قنوت

آب با صورت عباس وضو مي‌گيرد

***

يك عمر غزل شانه كند موي شما را

تعظيم كند قامت دل‌جوي شما را

تاريخ سرش گيج شد از اينكه خبر داد

آن حادثه‌ي تلخ فراروي شما را

ميلاد شما شادي و غم بود كه با اشك

بوسيد پدر قوّت بازوي شما را

تقدير نمي‌خواست كه بي‌جلوه بميريد

برداشت اگر گوشه‌ي ابروي شما را

از حضرت حق كن طلبِ كارِ مسيحا

كِي مي‌زند او روي زمين روي شما را؟

پايان شما قصه‌ي تلخي‌ست كه گفتيد:

مادر چه شده صورت و پهلوي شما را؟

***

 

در ادامه شعر سپيد زيبايي از آقاي نجفي، دوست عزيزم:

سکوت...

و ارتعاشی که نفس‌هایم

بر تنِ خسته‌ی شب می‌ریخت

در هیجانی عمیق،

لب‌هایم آتش گرفت

و احساسِ انگشتانم

مرزِ شفق را می‌دریدند

سکوت...

گیسوی پریشانِ شب

و زمانی که در سیاه‌چالِ جنون

خمیازه می‌کشید

عریانیِ ماه

شرمِ شب را می‌شکند

و ما کودکی بی‌گناه را

به فردا خواهیم سپرد

سکوت...

ستاره‌ای با چشمک آبی‌اش لبخند می‌زند

و من استهاله‌ی رخوتم

***

 

جلسه با كاري قديمي از بهمن صباغ‌زاده ادامه يافت:

به او که داغش همیشه داغ است:

چقدر چشم کشیدم خطوط پیرهنت را

رسیده بود و نچیدم انارهای تنت را

خدا چه معجزهای کرد در بلوغ تو و من-

فقط نشستم و دیدم بزرگتر شدنت را

چقدر دست مرا روی گونههات کشاندی

چقدر ساده گرفتم حرارتِ بدنت را

چه عاشقانه نوشتی و عاشقانه نوشتی-

- زمانِ نامه نوشتن- نفس نفس زدنت را

- به شرم - بوسه فرستادی و گرفتمش از دور

در امتدادِ نفسهات، غنچهی دهنت را

# # #

قرار بود به پایم هزار سال بمانی

قرار بود ببینم هراسِ زن شدنت را

تو در لباس عروسی قشنگتر شده بودی

سیاهپوش نشستم، سفیدیِ کفنت را

***

 

و در نهايت شعرخواني با شعري از آقاي اعتقادي خاتمه يافت:

رسيده ماه بهمن بار ديگر

شده ايران ز عطر او معطّر

ز خون پاك مردان خدايي

هميشه دشمنان هستند مُضطر

در اين مه لاله‌ها روييده از خاك

كه شد خرسند قلب پاك رهبر

ز خون پاك آنان جاودان شد

و در تاريخ دنيا ثبت دفتر

نگردد تا قيامت محو هرگز

ز كار نيك اين مردان برتر

به نزد حق هميشه رو سپيدند

چنين ياران پاك و هم دلاور

شهيدان تا قيامت ماندگارند

و جاويدان به نزد حيّ داور

بگو اي اعتقادي با حقيقت

شهيدان زنده‌اند، اللهُ اكبر

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 939 به تاریخ 901108, شعر تربت حیدریه
+ نوشته شده در  دوشنبه 10 بهمن1390ساعت 0:11  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

4- شعر محلی؛ قصيده‌ی كوه؛ قسمت اول؛ استاد محمد قهرمان

در گذشته‌اي خيلي نزديك در بين شاعران رسم بسيار زيبايي رايج بوده كه متاسفانه روزبه‌روز دارد كم‌رنگ‌تر و كم‌رنگ‌تر مي‌شود و آن‌هم سرودن اِخوانيات بوده است. استاد قهرمان از شاعراني است كه اِخوانيه‌هاي زيادي سروده است. در اين ميان چند اِخوانيه‌ي زيبا به گويش تربتي داريم، از جمله شعرهايي كه مرحوم صاحبكار و استاد قهرمان براي هم سروده‌اند و يا سروده‌هاي استاد قهرمان براي دوستانش مثل اميد، استاد حسين سمندري، كمال و ديگران ... . اين قصيده كه "كوه" نام دارد، به سال‌هاي جواني (35سالگي) استاد قهرمان بر‌مي‌گردد. زماني كه او و ديگر شاعران جوان خراسان در جلسه‌ي صبح جمعه‌ي منزل استاد فرخ شركت مي‌كرده‌اند. قصيده‌ي كوه 43 بيت دارد كه شما را به خواندن 22 بيت آغازينش دعوت مي‌كنم. ادامه‌ي اين قصيده را هفته‌ي آينده در همين بخش خواهيد ديد.

اين قصيده به مناسبت هفتاد سالگي استاد محمود فرخ ساخته شده است.

اِي كوهِ سِربِلَندِ كُلوتر ز هر كُلو!

ريشَه‌ت قَييم دِ زِرِ زِمي سر دِ آسِمو!

اي كوه سربلندِ بزرگ‌تر از هر بزرگ / - اي كوهي كه - ريشه‌ات پنهان در زير زمين و سرت در آسمان - است - .

اَفتُو به روت خِنديَه از نورِ پاكِ صُحب

مَهتُو به پات رِختَه سِتَرَه ز كَهكِشو

- اي كوهي كه - آفتاب از نورِ پاكِ صبح به رويت خنديده است / مهتاب، از كهكشان، ستاره به پايت ريخته است.

از مونِ دشت، سر كِشيَه يِكَّه و غِريب

رِفتَه خِدِي فِلَك زِ بِلِندي دِ لِپِّتو

- اي كوهي كه - از ميان دشت، تنها و غريب سركشيده‌اي / از بلندي با فلك دست در گريبان شده‌اي.

بَلكُم شِگاف خورد زِمي از كُلُنگِ بَرق

حُكمِ سِمَرُغِ تو به‌دَر جَستي از ميو؟

شايد زمين از كلنگِ رعد و برق شكاف خورده است / - و - تو مانند قارچي از آن ميان بيرون آمدي‌اي؟

پوشتِ زِمي و پوشتِ فِلَك از تو رِفتَه خَم

تو تيري و زِمي زِهَه و آسمو كِمو

- اي كوهي كه - پشت زمين و پشت فلك به خاطر وجود تو خم شده‌است / تو مانند تيري و زمين مانند زه و آسمان مثل كمان است.

از تِرس، باد، وِر سَرِ تِغِت گِذَر نِكِرد

وَقتِه گِذَر مِنَه كه دِگَه سِر خُورَه زِ جو

باد از ترس از سر قله‌ات عبور نكرد / وقتي عبور خواهد كرد كه ديگر از جان سير خورده باشد (سير شده باشد).

ابر تُنُك دُوي پِشِه‌بَندِ بِرِي تو بافت

نِزم اَمَه و كِشي شِمَدِ موريِت به رو

ابر نازكي دويد و پشه‌بندي براي تو بافت / مه آمد و شمدي  از ململ (نوعي پارچه نازك) به رويت كشيد.

صد آي سوزَه و گُل، وقتِه ميَه بهار

بَشَه دِ دوبَرِ تو به صد آي رِنگ و بو

وقتي بهار مي‌آيد، صد نوع سبزه و گل / در اطراف تو به صد نوع رنگ و بو وجود دارد.

لَلَه چِراغِشِر دِ مگيرَنَه و ميَه

تا خارمَشك يَخ نِكِنَه يا كه كاكُتو

لاله چراغش را روشن مي‌كند و مي‌آيد / تا خارمشك يا كاكتو (هر دو از سبزي‌هاي خوش‌بوي بياباني هستند كه در مَشك يا همان خيكِ ماست - كه معمولا از پوست بز ميسازند - مي‌ريزند) - در كوه‌پايه‌ها - يخ نكند.

از تِغِ تو كه پوشيَه از برفِ چِلَّه‌يَه

اُو اُفتيَه به راه و به مُردُم رِسُندَه نو

از قله‌ي تو كه از برف چله پوشيده شده است / آب به راه افتاده است و نان به مردم مي‌رساند.

صافَه مِثالِ اشگ، اُوِ چِشمِه‌هاي تو

وَختِ به دَر مُقُلَّه ز خاك و ميَه به رو

مثل اشك صاف است آب چشمه‌هاي تو / وقتي بيرون مي‌جوشد و مي‌آيد به رو - يِ زمين - .

هم پاي چِشمِه‌هات شِگارا به اُو ميَن

هم مُردُما ميَن مُبُرَن اُو سِوو سِوو ...

هم حيوانات شكاري براي آب‌خوردن مي‌آيند به پاي چشمه‌هاي تو / هم مردم مي‌آيند سبو سبو آب مي‌برند.

# # #

بيشتر هَنو مَييستُم وَرگُم دِ حَقِّ كو

وِر خويْ رفت كوه كه: چي وِرمِگي عمو!

هنوز مي‌خواستم بيشتر در حق كوه بگويم / كوه عصباني شد كه چه مي‌گويي عمو!

پِنداشتي كُلوتَرِ از ما دِگَه نيَه؟

يَكْشِر مِيي بُتُم مُو هَمالا به تو نِشو؟

گمان كرده‌اي بزرگ‌تر از من ديگر نيست؟ / يكي‌اش را مي‌خواهيم هم‌اكنون به تو نشان دهم؟

از كوه سِربِلِن‌تَر، محمودِ فِرُّخَه

چي وصفِ مُر مِني، تو مَگِر غَفِلي اَزو؟

سربلندتر از كوه محمود فرخ است / براي چه وصف مرا مي‌كني، تو مگر ازو غافلي؟

مُخْكِم‌تر از مُو اِستيَه وِر پاي و هيچ‌وَخت

پيشِ كَسِ هَنو سَرِ او نَئميَه فُرو

محكم‌تر از من سر پا ايستاده‌ و هيچ‌وقت / هنوز سر او پيش كسي فرود نيامده است

از چِشمِه‌هايِ پاك و رِوونِ مُو گَپ مَزَن

وِر شِعرِ او نِگا كه، چِنو پاكَه و رِوو

از چشمه‌هاي پاك و روان من مگو / به شعر او نگاه كن، كه چطور پاك و روان است.

خِيلِ اَگِر جِهاد كِنَه، فِرسَخِ مِرَه

اي پورِه‌يِ اَوِ مُو كه بُفتَه دِ مينِ جو

خيلي اگر همت كند، يك فرسخ مي‌رود / اين ذره‌ي آب - چشمه‌ي - من كه - به راه - بيفتد در ميان جوي آب.

دِريايِ شِعرِ او دِ مِشَد كِي مي‌يَرَه بَند؟

اي اُوْ دِ چاي جوي مِرَه رو به چار سو

درياي شعر او در مشهد كي بند مي‌آورد / اين آب در چهار جوي رو به چهار طرف مي‌رود.

زودِ به چار گوشِه‌يِ اي مُمْلِكَت رِسي

هر بيتِ يِكِّه‌چينِ كه فِرُّخ دِ بِستَه بو

زود به چهارگوشه‌ي اين مملكت رسيد / هر بيت منتخب كه - محمودِ - فرخ سروده بود.

لاخايِ مُو خَبود ز بِيتاش قُرص‌تَر

مُخكِم‌تَرَه اَگِر چُوِ بِد از چُوِ سُرو!

صخره‌هاي من از بيت‌هاي او محكم‌تر خواهد بود / اگر چوب - درختِ - بيد از چوب - درختِ - سرو محكم‌تر است.

از موشتِ برفيَه كه مِمَنُم بِذو كَمِ

بِرفايِ مُو به تِغَه و بِرفايِ او به مو ...

از اين يك مشت برف است اگر كمي به او (محمود فرخ) شباهت دارم / - اما - برف‌هاي من به قله هست و برف‌هاي او به مو است.

# # #

...

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 939 به تاریخ 901108, شعر محلی تربت, شعر محلی قهرمان
+ نوشته شده در  دوشنبه 10 بهمن1390ساعت 0:9  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

۵- شاعر هم‌شهری – فيضي تربتي

بيشتر تذكره‌ها نوشته‌اند: فيضي از شعراي تربت‌حيدريه است كه در اواخر قرن دهم به هندوستان رفته، اكثر نقاط آن كشور وسيع را پاي پياده سياحت كرده و در مدح جلال الدين اكبر شعرها سروده و صله‌ها گرفته است. اين‌كه او از شعراي تربت حيدريه است، مسلم است اما  اين‌كه او به هند رفته باشد. كمي جاي ترديد دارد زيرا اگر چنين بود در نفايس ‌المآثر، منتخب التواريخ، طبقات اكبري و آيين اكبري ذكرش مي‌آمد. در تذكره‌ها ده رباعي به او منسوب شده است كه از آن ميان شش رباعي مربوط به فكري تربتي است كه در هفته‌ي قبل، وصف حالش آورده شد و دو رباعي هم مربوط به ديگران است. تنها اين دو رباعي مسلما از آنِ فيضي تربتي است:

مويي شده‌ام بي خطِ مشكين رقم او

كو بخت كه آيم به زبان قلم او؟

مجنون به ره عشق ز سر كرده قدم رفت

دارم منِ ديوانه قدم بر قدم او

 

از پيش من آن زهره‌جبين مي‌گذرد

آشوبِ دل و آفتِ دين مي‌گذرد

عمرم همه بگذشت و نديدم رويش

افسوس ز عمري كه چنين مي‌گذرد

نقل از "سخن‌وران زاوه" نوشته محمود فیروزی مقدم

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 939 به تاریخ 901108, شاعر همشهری, زندگی‌نامه فیضی تربتی
+ نوشته شده در  دوشنبه 10 بهمن1390ساعت 0:7  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

۶- فراخوان

انجمن شنبه‌شب‌ها

جلسات هفتگی انجمن شنبه‌شب‌ها در اولین روز هفته (در شش‌ماهه‌ی اول سال، راس ساعت ۶ بعدازظهر و  در شش‌ماهه‌ی دوم سال، راس ساعت ۵ بعدازظهر) در طبقه‌ی سوم مسجد قائم واقع خیابان قائم برگزار می‌شود. این جلسات به خواندن و بررسی آثار ادبیات کلاسیک، ارائه کنفرانس‌هایی در زمینه‌ی ادبیات و شعرخوانی و نقد شعر اختصاص دارد. از تمامی علاقه‌مندان دعوت می‌شود در این جلسات شرکت کنند.

 

انجمن شعر باران
ما شاعریم و بار رسالت به دوش ماست                      شاعر بدون معجزه‌ای هم پیمبر است
جلسات شعرخوانی و نقد، هر هفته سه‌شنبه ساعت ۱۷ در محل ساختمان اداره‌ی فرهنگ و ارشاد شهرستان تربت‌حیدریه واقع در میدان شهدا برگزار می‌شود. میزبان این محفل باشید.


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 939 به تاریخ 901108, فراخوان
+ نوشته شده در  دوشنبه 10 بهمن1390ساعت 0:5  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

 علی‌اکبر عباسی، بهمن صباغ‌زاده، سيد حسين سيدي، ايمان مرصعي، روح‌الله مولويان، استاد موسوي، استاد نجف‌زاده، ميرزا عبدالله فلاح، عباس‌علي بخشوده، محسن اسلامي، كورش جهانشيري و آقاي نجفي به ترتیب ورود، حاضرین جلسه را تشکیل می‌دادند و جلسه ساعت 00/8 خاتمه یافت.


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 939 به تاریخ 901108, حضار
+ نوشته شده در  دوشنبه 10 بهمن1390ساعت 0:3  توسط بهمن صباغ‌ زاده  |