3- شعرخوانی
شعرخوانی با غزلی مسیحایی از حافظ توسط استاد نجفزاده آغاز شد، استاد نجفزاده در مقدمهي اين غزل فرمودند كه اين غزل مانند يك تابلوي نقاشي بسيار زيبا است و يكي از پرتصويرترين غزلها در ديوان حافظ همين غزل است:
زلفآشفته و خويكرده و خندانلب و مست
پيرهنچاك و غزلخوان و صُراحي در دست
نرگسش عربدهجوي و لبش افسوسكنان
نيمشب مست به بالين من آمد بنشست
سر فراگوش من آورد و به آواز حزين
گفت كاي عاشق ديرينهي من خوابت هست
عاشقي را كه چنين بادهي شبگير دهند
كافر عشق بود گر نبود بادهپرست
برو اي زاهد و بر دُردكشان خرده مگير
كه ندادند جز اين تحفه بهما روز الست
آنچه او ريخت به پيمانهي ما نوشيديم
اگر از خَمر بهشت است و گر بادهي مست
خندهي جام مي و زلفِ گِرهگير نگار
اي بسا توبه كه چون توبهي حافظ بشكست
***
در ادامه، رباعي و غزلي زيبا شنيديم از آقاي ايمان مرصعي:
از اوّلِ عمر، او اسير او بود
در دايرهي طلسم او جادو بود
دنياي تفكرات پوچ مَردم
در فلسفهي جهان ما گردو بود
***
هزار كُشته و زخمي به پيرهن دارم
كه در درونِ خودم جنگِ تنبهتن دارم
گذاشتم به سرم هفتتيري از شب را
بيا كه قصد خيانت به خويشتن دارم
براي بودن با تو به مرگ محتاجم
نميرسم به تو تا روح در بدن دارم
مرا از ارث پدر خانه بود و دربهدري
بهرغم آنهمه آوارگي، وطن دارم
هنوز روي سرم سقفِ كاذبِ دنياست
خدا خراب كند خانهاي كه من دارم
***
در ادامه نوبت به يكي از دوستان جديدمان رسيد كه چند جلسهاي هست ميزبانشان هستيم. اشعار ايشان شايد خالي از اشكال نباشد - البته هفته به هفته از ميزان اين اشكالات كاسته ميشود – اما گمان ميكنم ميبايد اين شعرها نيز در وبلاگ درج شود تا گزارش كاملي از جلسهاي كه برگزار شد، داشته باشيم. ميرزا عبدالله فلاح چند شعر براي حضار خواندند كه به ذكر يكي از آنها بسنده ميكنم:
بكاريم زعفران و گل بچينيم
ميان كيف خود پولي ببينيم
زن و فرزند ما در انتظارند
بهفكر اسكناس ناشمارند
خدا بركت دهد با زندگاني
كه محتاج كس و ناكس نماني
اگر بركت نبود در زندگاني
بدو مانند گرگ تا ميتواني
اگر بركت نباشد در مناره
پياده ميشوي، نانت سواره
بهحقّ سورهي الناس و الناس
در رحمت بروي ما بكن باز
بيايد برف و بارانهاي رحمت
برويد از زمين گلها و نعمت
روان، آبِ روان از كوه و دره
لبِ خندان شود آهو و بره
از اين اشعارها از من نگهدار
برا آيندهها اي دوست هشيار
بگفتم شعر با الحان و زاري
ز بعد من بماند يادگاري
***
پس از آن آقاي بخشوده كه اولين بار بود در جلسهي انجمن شعر حضور يافته بودند، خود را معرفي كردند و به شعرخواني پرداختند. در معرفي خودشان گفتند كه 73 سال سن داند و دانشجوي مترجمي زبان انگليسي هستند و در حال حاضر به عنوان مسنترين دانشجوي ايراني در دانشگاه آزاد شناخته ميشوند. از ميان شعرهايي كه ايشان خواندند يك دوبيتي و يك مثنوي را براي درج در وبلاگ انتخاب كردم. در توضيخ مثنوي فرمودند كه اين مثنوي فضاي دههي 30 يعني بعد از جنگ جهاني دوم را در ايران تصوير ميكند.
بگيرم راه و سربالا كنم مو
سراغِ خانهي ليلا كنم مو
اگر بينم كه او در خانهاش نيست
نشينم آه و واويلا كنم مو
***
وضع ايامي مرا آيد به ياد
كز مرورش ميكشم آه از نهاد
تن عليل و جثه لاغر مردمان
رنگشان كردي حكايت از زمان
طفلشان گريان ز بهر قرص نان
از نبودش ميشدند آزرده جان
دكتر و دارو نبود اندر وطن
درد را درمان نبودي جز مَحَن
وضع راه و كوچه را اصلا نگو
شب كه ميشد كس نبردي ره بر او
زندگي در آن زمان بودي چه سخت
گوئيا برگشته بود از جمله بخت
درس و عشق و مدرسه نامد بهكار
چون ز مردم گشنگي بردي قرار
وضع كسب و كار مردم بُد خراب
هرچه ميكردند بُد نقشي بر آب
نفت را ملي نمودند، اي چه سود؟
كشور بيداري آن را ميربود
گفتني زان سالها باشد زياد
ليك بيش از اين مرا نامد به ياد
***
و در ادامه دو غزل زيبا از دوست عزيزم آقاي عباسي شنيديم كه دومي غزلي محلي به گويش تربت حيدريه بود:
گفتم که خوب می شود، اما خراب شد
نفرین مگر به جای دعا مستجاب شد؟
گفتم که عشق با تو مرا آشتی دهد
این نقشه هم به دست تو نقشِ بر آب شد
مغرورِ سالهای عبادت شدیم و حیف
آن رنجِ بیحساب، وظیفه حساب شد
صدها هزار دانهی انگور لِه شدند
چرخید و روزگار به کام شراب شد
بغضی که روی حنجرهی غنچه مانده بود
پرپر شد ودر آتشِ غیرت گُلاب شد
قتلِ پسر به دست پدر رسم ما نبود
تاریخ اسیر خدعهی افراسیاب شد
هرچند اگر سیاوش از آتش عبور کرد
امّا دلش درآتش تهمت کباب شد
روزی که سرنوشت بشر را خدا نوشت
گندم برای قصهی او انتخاب شد
***
اَزو وَختِ كه دل عَشِق او رَف
اَتيشِ كهنهيِ دل زِر و رو رَف
دِ اوّل مِهرِوو بو، خُوش زِبو بو
مُو نِمدَنُم شِطُو نَمِهرِوو رَف
به يگ حرفِ، به گَپِّ نَرِوايِ
جِگِربَندِ دِلُم غِژْغَلِ خو رَف
اَتَش زَ مُور به يَگ زخمِ زِبونِ
اَتيشِش تا به مغزِ اَستِغو رَف
مو كوهِ صبر بويُم، واي وِر مُو
كه كوهِ كاهِ از زخمِ زِبو رَف
دِلُم مَييس بِرَه قَتِقِ نونُم
ديِن اَخِر شِطُو قَتِلِ جو رَف
دِلِ مُو صد كِرَت بَرغِر به اُو دا
اَزو وَختِ كه او اُوِش دِ جو رَف
مُو بَلّ ِمَدَرِ اور چينَه دايُم
دِلِ سُلَّهش دِ سينهيْ مُو كُلو رَف
چه فِيدَه وَختِ وا كِردُم قِفَستِر
به يگ هُو پِرّي و وِر آسِمو رَف
دلُم نَئمَه كه نِفرينِش كُنُم مُو
بِرَه خوشبَخ خِدِيْ هر كَسِ او رَف
***
جلسه با غزلي زيبا از دوست گراميام آقاي كورش جهانشيري ادامه يافت:
سر گیسوی مُشکینی یله در باد میگردد
شکار این دفعه دارد در پی صیاد میگردد
کمندی بافته از پیچ و تابِ گیسو، مو پریشانی
شبی آخر طنابِ گردنِ جلاد میگردد
زلیخایی که عمری کرده زندانبانی تن را
به دست یوسف از این بیوگی آزاد میگردد
زمانی ریشهی فرهاد را هم میزند تیشه
که دارد بیستون هم عاشق فرهاد میگردد
نگیر ای محتسب در کوچه کتف مست را هر شب!
که از این بر در و دیوار خوردن شاد میگردد
***
نوبت به دوستِ دوستداشتنيام، سيد حسين سيدي رسيد و او جمع را مهمان كرد به يك رباعي و يك غزل كه هر دو به عباس ابن علي ع تقديم شده بود:
عطر از شيشهي احساس تو بو ميگيرد
ماه از فرط خجالت، ز تو رو ميگيرد
همه ديدند كه در علقمه هنگام قنوت
آب با صورت عباس وضو ميگيرد
***
يك عمر غزل شانه كند موي شما را
تعظيم كند قامت دلجوي شما را
تاريخ سرش گيج شد از اينكه خبر داد
آن حادثهي تلخ فراروي شما را
ميلاد شما شادي و غم بود كه با اشك
بوسيد پدر قوّت بازوي شما را
تقدير نميخواست كه بيجلوه بميريد
برداشت اگر گوشهي ابروي شما را
از حضرت حق كن طلبِ كارِ مسيحا
كِي ميزند او روي زمين روي شما را؟
پايان شما قصهي تلخيست كه گفتيد:
مادر چه شده صورت و پهلوي شما را؟
***
در ادامه شعر سپيد زيبايي از آقاي نجفي، دوست عزيزم:
سکوت...
و ارتعاشی که نفسهایم
بر تنِ خستهی شب میریخت
در هیجانی عمیق،
لبهایم آتش گرفت
و احساسِ انگشتانم
مرزِ شفق را میدریدند
سکوت...
گیسوی پریشانِ شب
و زمانی که در سیاهچالِ جنون
خمیازه میکشید
عریانیِ ماه
شرمِ شب را میشکند
و ما کودکی بیگناه را
به فردا خواهیم سپرد
سکوت...
ستارهای با چشمک آبیاش لبخند میزند
و من استهالهی رخوتم
***
جلسه با كاري قديمي از بهمن صباغزاده ادامه يافت:
به او که داغش همیشه داغ است:
چقدر چشم کشیدم خطوط پیرهنت را
رسیده بود و نچیدم انارهای تنت را
خدا چه معجزهای کرد در بلوغ تو و من-
فقط نشستم و دیدم بزرگتر شدنت را
چقدر دست مرا روی گونههات کشاندی
چقدر ساده گرفتم حرارتِ بدنت را
چه عاشقانه نوشتی و عاشقانه نوشتی-
- زمانِ نامه نوشتن- نفس نفس زدنت را
- به شرم - بوسه فرستادی و گرفتمش از دور
در امتدادِ نفسهات، غنچهی دهنت را
# # #
قرار بود به پایم هزار سال بمانی
قرار بود ببینم هراسِ زن شدنت را
تو در لباس عروسی قشنگتر شده بودی
سیاهپوش نشستم، سفیدیِ کفنت را
***
و در نهايت شعرخواني با شعري از آقاي اعتقادي خاتمه يافت:
رسيده ماه بهمن بار ديگر
شده ايران ز عطر او معطّر
ز خون پاك مردان خدايي
هميشه دشمنان هستند مُضطر
در اين مه لالهها روييده از خاك
كه شد خرسند قلب پاك رهبر
ز خون پاك آنان جاودان شد
و در تاريخ دنيا ثبت دفتر
نگردد تا قيامت محو هرگز
ز كار نيك اين مردان برتر
به نزد حق هميشه رو سپيدند
چنين ياران پاك و هم دلاور
شهيدان تا قيامت ماندگارند
و جاويدان به نزد حيّ داور
بگو اي اعتقادي با حقيقت
شهيدان زندهاند، اللهُ اكبر
***
برچسبها:
گزارش جلسه شماره 939 به تاریخ 901108,
شعر تربت حیدریه