سیاه‌مشــــــــــــــــــــــــــــــــق

گزارش‌های بهمن صباغ زاده از جلسه‌های شعر

5- شاعر همشهری؛ ابوالقاسم عابدین پور (1340)

از زمانی که نوشتن راجع به شاعران تربت حیدریه را شروع کرده‌ام، سعی‌ کرده‌ام تا جایی که می‌توانم اطلاعات صحیح جمع‌آوری کنم و شاعران همشهری را هر چه کامل‌تر معرفی کنم. در چند ماه اخیر نوبت به معاصرین رسیده است و خوشبختانه به دلیل نزدیکی زمانی، از اغلب این شاعران اطلاعات بیشتری در دسترس است. خوانندگان عزیز بسیار لطف خواهند کرد اگر اطلاعات تکمیلی خود را برای من از طریق آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند. دوستان شاعر همشهری (ولایت زاوه، شامل: زاوه، تربت، رشتخوار، مه‌ولات) هم می‌توانند زندگی‌نامه و آثار خود را از طریق همین آدرس برای بنده ارسال کنند. اگر نمی‌دانید از کجا شروع کنید، من چند سوال در بخش فراخوان نوشته‌ام که با جواب دادن به آنها و ارسال جواب‌ها به من، خواهم توانست زندگی‌نامه‌ی شما را بنویسم. امیدوارم این وبلاگ در آینده به منبع قابل اعتمادی راجع به شعر تربت حیدریه و شاعران این خطه تبدیل شود تا راه برای محققانی که در آینده راجع به این موضوع‌ها تحقیق خواهند کرد، هموارتر شود.

  

نام آقای ابوالقاسم عابدین پور را سال‌ها پیش به عنوان نماینده‌ی تربت حیدریه در مجلس شنیده بودم اما چند ماه پیش در جمع دوستانه‌ای از زبان آقای علی اکبر عباسی و جناب آقای احمد مشهدی شنیدم که ایشان شاعر هستند. همان موقع فرم مصاحبه‌ای به آقای مشهدی دادم و خواهش کردم که فرم را به دست آقای عابدین پور برسانند. امروز (سه‌شنبه 8/11/1392) وقتی تصمیم گرفتم برای این هفته در بخش شاعران همشهری ایشان را انتخاب کنم نام ایشان را در موتور جستجو وارد کردم و خوشبختانه به وبلاگ ایشان با عنوان «خاطره‌هایم» رسیدم http://khatereha012.blogfa.com ایشان در این وبلاگ که از بهمن‌ماه سال 1390 در آن مطلب می‌نویسند خاطرات و اشعار و روزنوشت‌ها و درس‌نامه‌های خود را منتشر می‌کنند. امیدوارم به زودی با ایشان مصاحبه‌ای داشته باشم و بتوانم زندگی‌نامه‌ی مفصل‌تری را از ایشان انتشار دهم.

ابوالقاسم عابدین پور فرزند محمدعلی و متخلص به عابد در سال 1340 در خانواده‌ای اهل علم در تربت حیدریه به دنیا آمد. دوران تحصیل خود را تا مقطع دیپلم در این شهرستان گذرانده و سرانجام در سال 1359 در رشته‌ی اقتصاد اجتماعی فارغ‌التحصیل گردید. وی در سال 1360 به عنوان آموزشیار نهضت سوادآموزی مشغول کار شد و در سال 1361 به مرکز تربیت معلم شهید بهشتی مشهد راه یافت، در واقع در همین زمان به عالم شاعران پیوست و با کسب فیض از حضور استاد فرزانه دکتر رضا اشرف زاده خود را در این زمینه تقویت کرد. فوق دیپلم خود را شعر مقدس مشهد و در سال 1363 دریافت نموده و در همین سال به دانشگاه گیلان راه یافت و توانست مدرک لیسانس خود را در رشته‌ی زبان و ادبیات فارسی این دانشگاه اخذ نماید.

وی یکی از دبیران برجسته‌ی تربت حیدریه به شمار می‌رود. او ضمن تدریس در دبیرستان‌های این شهرستان به مقظع فوق لیسانس راه یافت و در سال 1372 مدرک کارشناسی ارشد خود را از دانشگاه آزاد اسلامی بیرجند دریافت نمود. در زمینه‌ی تحقیق در ادبیات فارسی فعال بوده و پایان‌نامه‌ی تحصیلی ایشان با عنوان شرح و توضیح مکاتیب فارسی امام محمد غزالی  گویای این واقعیت است. او اکنون به امر تدریس در دانشگاه‌های تربت حیدریه و همچنین مراکز پیش‌دانشگاهی این شهرستان مشغول است و در تمام این مدت با شعر و شاعری مأنوس بوده است. در قالب‌های مختلف شعر سخن‌سرایی کرده و با اکثر شاعران این شهرستان مکاتبه و مراوده دارد و اشعار دلنشینی به واسطه‌ی این همنشینی و مصاحبت خلق شده است

در زیر نمونه‌هایی از اشعار آقای ابوالقاسم عابدین پور را می‌خوانیم:

غزل:

نشانه‌ی عشق

شراره می‌کشد از دل، سحر، ترانه‌ی عشق

کنون که وقت وداع است با زمانه‌ی عشق 

بهانه‌ای‌ست به دل بهر ِ زنده‌ماندن ِ من 

که قوت زندگیم می‌شود بهانه‌ی عشق

کتاب مهر و محبت به فال بگشایم 

که شاید از نظرم بگذرد نشانه‌ی عشق

من آن کبوتر سرگشته‌ام که می‌گیرم 

ز کوه و دشت و بیابان سراغ لانه‌ی عشق 

دلم به دام ِ قضا مبتلای دیرین است 

ولی چه سود، که هرگز ندیده دانه‌ی عشق 

ز دست حادثه‌ها خشک گشته بوته‌ی دل 

چه خوش بُوَد که زند از دلم جوانه‌ی عشق 

چه آرزوی محالی است این‌که می‌شنوم 

زعطر یاس محبت پُر است خانه‌ی عشق

به اشک خویش پناهــــم کنون که می دانم 

نخوانده از سر غفلت دلم فـــسانه ی عشق 

هنوز خاطر ِ آن یار مِهرْسوزم هست

 که می‌زدود چنین گَردِ من ز شانه‌ی عشق 

 تو "عابد" از سخن عشق بی‌نصیب شدی

به یاوه دَم مَزَن از سوز ِ عاشقانه‌ی عشق

***

 

عبور عمر

من از عبور عمر پروایی ندارم

من در شکست خویش همتایی ندارم

دلبسته‌ی دلبستگی‌ها نیستم من

چون در دیار خاطره جایی ندارم

دیروز را بی یاد تو بر باد دادم

امروز فهمیدم که فردایی ندارم

غرق سکوتم، ماتمم در دل نهفته

با سوز جانکاهِ دل آوایی ندارم

چون شعله سر در آسمان دارم  ولیکن

دیگر برای زندگی نایی ندارم

زان روز با حسرت هم‌آغوشم که گفتی

در گوشه‌ی چشم تو مأوایی ندارم

"عابد" ز سوز دل سخن گفتن چه حاصل

دانی که من پنهان و پیدایی ندارم

***

 

دیدار یار

دلم ز مردم این روزگار می‌گیرد

از این سکوت پُر از اضطرار می‌گیرد

اگر که چشمه‌ی خورشید از زمین جوشد

در این سیاهی شب‌های تار می‌گیرد

به نیمه‌های شب این گریه، گریه‌ی چشمم

توان صبر از ز ابر بهار می‌گیرد

دلم به وعده‌ی دیدار مبتلا گشته

ز بس نشسته در این انتظار می‌گیرد

مرا به باده مخوان چون که بی می و ساقی

نگاه مست تو از کف قرار می‌گیرد

به سان عابد دل‌خسته سر به زانویم

دلم بهانه‌ی دیدار یار می‌گیرد

اسفند 1374؛ تربت حیدریه

***

 

مثنوی اشک شب آرزو به یاد حضرت علی ع:

آوازه‌ی عشق دلنشین است

جان در ره عشق کمترین است

عشق آیت شادی و سرور است

عشق از غم غیر یار دور است

عشق از سخن استعاره گیرد

از ما و منی کناره گیرد

عشق آب حیات جاودان اسـت

عشق آیت دل‌شکستگان است

ای عشق، بیا سخنوری کن

ما را به نیاز رهبری کن

ای عشق تو چاره‌ساز ِ ما باش

هم روزه و هم نماز ما باش

عشق ازلیت از تو جوشید

معنای ولایت از تو جوشید

تو کیستی ای ترانه‌ی حق

تو چیستی ای بهار مطلق

نام تو چکامه‌ی جهانی

خورشید بلند آسمانی

نام تو شکوه آفرینش

پرواز حقیقی نیایش

نام تو سرود شادمانی

 دُردانه کلام جاودانی

دروازه‌ی علم و اصل عرفان

فریاد زمان و عین وجدان

اشکِ شبِ آرزو تویی، تو

سردفتر ِ گفتگو تویی، تو

آرامش جان و راحتِ روح

 در سایه‌ی توست کشتی نوح

گفتار تو راهِ زندگانی

مفتاح حقایق نهانی

اسطوره‌ی عشق و جود و ایثار

آیینه‌ی حق نمای بیدار

نام تو علی‌ست، آیت جان

گفتار تو ترجمان قرآن

جان از سخن تو مایه گیرد

احساس ز تو نشانه گیرد

تو خون حقیقی زمانی

تو نقطه‌ی عطف آسمانی

تو شوکت و عشق و اشتیاقی

ایمان ز رشادت تو باقی

در بستر دین تو آرمیدی

جان پسر عمّ ِ خود خریدی

فرموده خدا از این تولّیٰ

بعد از نبی‌ام علی‌ست مولیٰ

 

ای شاهد بزم ِ روزه‌داران

ای قاید پیروان قرآن

عشق از تو گرو ستانده، جان را

غم از تو سرودن ِ نهان را

مهتاب حکایتی ز کویت

خورشید تبلوری ز رویت

شب بنده‌ی زلفِ تاب‌دارت

روز است همیشه وام‌دارت

خاک از لقب تو سرفراز است

در لفظ ابوتراب راز است

تو بنده‌ی ناب قبله‌ی خاک

از عشق تو گل به تن زده چاک

راز ِ تو نیاز روزگار است

جز عشق ِ تو عاشقی نزار است

شمشیر ِ تو اصل ِ آشنایی

بی مهر تو مهر بِی‌وفایی

با یاد تو جان عروج گیرد

بی یاد تو عاطفت بمیرد

امید به یاد تو سخنور

اسطوره ز تو ستانده افسر

گل را نظرت چنین صـفا داد

نام تو به دین چنین بها داد

دست تو به خیبر آورد فتح

آوازه‌ی تو فراز هر مدح

ایمان ز تو گشته پای بر جا

یاد تو به دل گرفته مأوا

در سوره‌ی «هل اتی» قیامت

محدوده‌ی «لا فتی» به نامت

دادی به زبان ِ روزه نان را

 بر سائل مستمند، خوان را

 

دل از تو گرفته جوشش و تـب

با چاه سخن تو گفته‌ای شب

قرآن ز کتابتِ تو جاوید

هان، ای علی، ای بهار امید

آن دَم که تو در نماز بودی

با خالق خود به راز بودی

با او سخن از چه می‌سرودی؟

کاین گونه ز خویش دور بودی

آن‌دَم که ز زخم سر زدی چاک

انگار ز هم دریده افلاک

فریـــــاد زدی به رستگاری

 تا جان به خدای خود سپاری

تو رهبر قسط و عدل و انصاف

اوج کرم و عیار الطاف

آن لحظه که خون به چهره‌ات ریخت

اشک دل و خون به هم درآمیخت

 گفتند که شیر چاره‌ساز است

 بر زخم ِ وجودِ تو نیاز است

مولا تو که خود به سان شیری

در بحر وجودْ بی نظیری

ما زخمی انتظار و دَردیم

بی گرمی ِ قامت تو سردیم

تو شیر خدا، عروج ایمان

 از زخمی عشق خویش پنهان؟ 

فریادرسان که نوش خواهیم

در ظلمت غم سروش خواهیم

دریای وجود همتّی تو

فریادرس مصیبتی تو

ای قامت مردی و حقیقت

ای اصل شریعت و طریقت 

قد قامت عــشق بی تو مبهم

بی یاد تو دل گرفته ماتم

تو کیستی ای ترانه‌ی حق؟

 تو چیستی ای به فرق منشق؟

بر لوح دلم نوشه نامت

در گوش دل آیتِ کلامت

***

 

چهارپاره: عاشق شهرم تربت هستم. این شعر را بیست سال پیش برای شهرم سرودم.

شهرم دیار کوهساران بلند است

زیبایی زلف درختانش کمند است

شهرم طلوع آفتاب میهن من

گر لطف پنداری نگاری دلپسند است

اینجا حضور آسمان زیباترین است

اینجا خط مهر و وفا خواناترین است

اینجا شقایق‌ها حضوری سبز دارند 

 گل بوته‌های راستی نقش جبین است

مردم در این وادی دلی بی‌کینه دارند

آلاله‌های عشق را در سینه دارند

گر همدمی با ما، صفای مقدمت را

یاران هزاران قصه‌ی دیرینه دارند

ای تربت ای مهرت نشسته در دل و جان

در بر گرفتی گوهران پاک عرفان

ای شاهد خاکی غبار چهره‌ات را

می‌شویمش همواره در باران مژگان

ای خوب من! پیر و جوانت اهل کارند

از سوز و سرما هیچ پروایی ندارند

با همتّی جانانه ابر غم بروبند

اینان نسیم زندگی‌بخش بهارند

خوبان ِ خوبِ عشق اینجا خانه دارند

آنان به عشق ِ عشق دلْ دیوانه دارند

چون آفتاب زندگی گرمند، آری

صهبای پاک مهر در پیمانه دارند

راز بزرگی در دیار من نهفته

این راز را هرگز کسی با کس نگفته

با چشم دل نظّارگان دیدند و گفتند

آیین پاک معرفت اینجا شکفته

مهر 69

***

 

من خدایی دارم 

من خدایی دارم 

لرزش قلب مرا می‌فهمد 

رد پایی دارد 

دست من در دستش 

تا لب رود به همراه من است 

 

من خدایی دارم

 زیر تقویم زمان پنهان است

تاق احساس نشیمن‌گهِ اوست

پرتو نور ز سمت دل او می‌تابد

وقتی از ابر دلم قطره‌ی غم می‌بارد 

دانه‌ی شادی در زیر لبم می‌کارد

 

من خدایی دارم 

شرم با او همراه 

 او ز رازم آگاه 

لحظه‌ها منتظر آمدنش می‌مانند

 

من خدایی دارم 

اضطرابم را زیر بغلش می‌گیرد 

شانه‌هایش پهن است 

او به یک قافیه در شعر نمی‌گنجد 

او  به یک مذهب و یک راه نمی‌آرامد 

ساقه‌ها، گندم از او می گیرند

آسیابش به دو سنگ، دایمأ می‌گردد

آرد را با کف خود نان سازد 

ابر او می‌بارد 

چه به کوهستان، چه دشت، چه ایمان و چه کفر 

 چتر آرامش او روی همه باز شود 

 

من خدایی دارم رنگارنگ 

رنگِ لبخند ستاره به سحر 

رنگِ ماتم وسط بحث و جدل 

رنگِ یک دامن اشک 

 رنگِ خورشید به هنگام طلوع 

 رنگِ دلواپسی مادر هنگام غروب 

رنگِ تنهایی در غربت غم

 رنگِ شادی پس یک پیروزی 

 

 من خدایی دارم 

مثل یک فوّاره 

قطراتش را تقدیم کنم 

 به همه رهگذران حال عجیبی داده

 وقت تنهایی من

 آهسته 

دست در دست دلم 

گام‌زنان می‌خندد

 

من خدایی دارم 

 با خدای تو یکی‌ست 

 رنگ او بی رنگی‌ست

***

 

باور کن

باور کن آشنا

هر شب به یاد تو

تا انتهای کوچه‌ی مهتاب می‌روم

تا یک سبد ستاره برایت بیاورم

از من قبول کن

وقتی که آفتاب بلورین چهره‌ات

بر برگ زرد صورت من دست می‌کشد

لب‌های خشک من

جانم و هستی‌ام

همه پرواز را ز تو

می‌گیرد و به عالم زیبای زندگی

پرواز می‌کند

***

 

منبع:

سخنوران زاوه

ممحمود فیروزی مقدم

انتشارت نیکو؛ مشهد؛ 1383

صفحه‌ی 141 و 142

وبلاگ شاعر: خاطره‌هایم

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1035 به تاریخ 921112, شاعر همشهری, زندگی‌نامه ابوالقاسم عابدین پور
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۲ساعت 11:42  توسط بهمن صباغ‌ زاده  |