یک کلام به صد کلام؛ یادداشتهای استاد محمد قهرمان؛ قسمت هشتاد و یکم؛ بهمن صباغ زاده
درود دوستان عزیز. فیشهای 8001 تا 8100 را در ادامه خواهید خواند. امیدوارم لذّتی که من از نوشتن این یادداشتها میبَرَم به شما هم انتقال یابد.
از شما دوستان خواننده خواهش میکنم اشکالات متن را تذکر دهید تا انشاالله در آینده که قرار است این مطالب به صورت کتابی در فرهنگ شفاهی تربت منتشر شود کاملتر و جامعتر باشد. برای انتقال نظرات و مطالب خود میتوانید از روشهای زیر پیامتان را به من برسانید یا دیگر مطالبم را بخوانید.
وبلاگ سیاهمست www.bahmansabaghzade.blogfa.com
وبلاگ سیاهمشق www.bahmansabaghzade2.blogfa.com
ایمیلsiyah_mast@yahoo.com
کانال تلگرام https://t.me/bahman_sabaghzade
صفحهی شخصی در تلگرام https://t.me/bahmansabaghzade
- وِر لِک کِردَن (ver lek kerdan): سرِ پا کردن. ایستاندن. رک. وِر لِک.
- وِر مُختِ (ver moxte): به امیدِ. به اطمینانِ. به اعتمادِ. مثلاً چوپان گله را «وِر مُختِ» گماری گذاشت و به ده برگشت.
- وِر مُفت (ver moft): عبث. بیهوده.
- وِرمَـْلیَن (vermaliyan): 1- بالا زدن. 2- مجازاً به معنی گریختن. مثلاً: «زِنِکَه از مِرتِکَه وِرمَـْلی!»
- وِر مورمور اُفتیَن (ver murmur oftiyan): لرزهی خفیف در بدن، بر اثر سرما یا تب. مثلاً «پام وِر مومور اُفتی»
- وِرِندل (verendal): نوعی تفنگ قدیمی. گاه «مِرِندل» هم تلفظ میشد.
- وِر نَرِّ پوشت اِنداختَن (ver narre pušt endâxtan): به پشت دراز کشیدن برای استراحت. با آسایش خاطر و بیخیال استراحت کردن.
- وِر نِرِّهیِ پوشت اِنداختَن (ver nerreye pušt endâxtan): به پشت دراز کشیدن برای استراحت. با آسایش خاطر و بیخیال استراحت کردن.
- وِرنِشُندَن (vernešondan): برنشاندن. مثلاً «وِرنِشُندَنِ تِلَه» یعنی نشاندن و کار گذاشتن تله.
- وِرنِشُندَنِ مرغ (vernešondane...): خواباندنِ مرغ کُرچ.
- وِر نِشو اُفتیَن (ver nešu oftiyan): بر نشان افتادن. به هدف خوردن.
- وِر نو رِختَن (ver nu rextan): کنایه از آماده بودن غذا و نیز خودن آن است. مثلاً کسی را صدا میزنند که برای خوردن غذا خودش را برساند، میگویند: زود بیا که «وِر نو رِختَهن» سرد میشود. یا: جای تو خالی دیروز در منزل فلانی «وِر نو رِختَه بویِم»
- وِرو (veru): 1- بر او. به او. 2- بر آن. به آن یکی.
- وِرونا (verunâ): به آنها.
- وِر هَس هَس اُفتیَن (ver has has oftiyan): به نفس نفس افتادن. به هس هس افتادن.
- وِر هُکچَه اُفتیَن (ver hokča oftiyan): سکسکه کردن. رک. هُکچَه.
- وِر هَماَنداز بویَن (ver hamandâz buyan): با هم سازگار بودن. به هم آمدن. به هم خوردن. جور بودن.
- وِر هَم کُرّیَن (ver ham korriyan): جمع و جور و مچاله شدن مثلا از سرما. معادل ادبی آن در شعر عهد صفوی میتواند «غنچه شدن» باشد.
- وِر هَم کِندَن (ver ham kendan): دریدن. پاره کردن.
- وِرهَمگَرد (verhamgard): سرعتِ عمل. مثلاً: «وِرهَمگَردِش خُبَه» یعنی خوب کار میکند، سرعت عملش خوب است. یا به صورت فعل امر میگویند: «وِر هَم گَرد!» یعنی عجله کن! زود باش!
- وِرهَمگَرد دیشتَن (verhamgard dištan): سرعت عمل داشتن. کارها را به سرعت انجام دادن. مثلاً فلانی «وِرهَمگَرد نِدَْرَه» یعنی در کار کند است، دست و پا چُلفتی است. رک. وِرهَمگَرد.
- وِر هَم گِشتَن (ver ham gaštom): خود را جمع و جور کردن. جنبیدن. متوجّه شدن. مثلاً تا «وِر هَم گَشتُم» گرگ گوسفند را دریده بود.
- وِر هَواش (ver havâš): ظاهراً. احتمالاً. چنان که احتمال میرود و به اصطلاح اینطور که بویش میآید.
- وِرهیچِّه (verhičče): برای هیچ.
- وِری (veri): بر این. به این. به این یکی.
- وِر یِلَه (ver yela): به عبث. بیهوده. مرادفِ «وِر اِلَه»
- وَع! (va’): اَه! نفرت را میرساند. مثلاً در هنگان دیدن چیزهای زشت و پلید میگویند: وَع! دلُم وِر شور اُفتید یعنی اه! دلم به هم خورد.
- وِفاداری (vefâdâri): وفا کردن. تا آخر رساندن و نظایر آن. مثلاً: «با خِرجای حالا، ای پولِ کَمِ ما وِفاداری نِمِنَه»
- وقتی که ما خان بودیم/ در مُلکِ اُوْغان بودیم/ کرباس ذَری (=ذرعی) یک پیسَه بود/ ما خان بیتُمبان بودیم: مَتَلگونهای افغانی.
- وِقّوک (veqquk): سگِ عوعو کُن، واق واقی.
- وَلوَل (valval): سوختن همراه با شعله. شعله کشیدن. مثلاً اتیش د ولول رفته یعنی در حالت اشتعال است.
- وَلوَل کِردَن (valval kerdan): با شعله سوختن. در مورد آدمهای بیحیا میگویند: «چِشماش دِ تَهِ سَرِش وَلوَل مِنَه!»
- وِیرَ ْنَه (veyrāna): ویرانه.
- وینگ (ving): وِز وِز.
- وینگَست (vingast): اسم صوت است، برای جهت تیر و امثال آن.
- هادار وادار (hâdâr vâdâr): مواظب. مراقب.
- هایهایِش رِفتَه، وایوایِش مُندَه (hâyhâyeš refta vâyvâyeš monda): مَثَل. یعنی بیشتر کار به انجام رسیده و اندکی از آن باقی مانده است. ظاهراً منشأ آن، گریستن و وایوای گفتن بوده است، یعنی در مصائب بزرگ، ابتدا هایهای گریستن و پس از سبک شدن، به وایوای اکتفا کردن.
- هَپکَه زیَن (hapka ziyan): مبهوت ماندن. از تعجّب مات و منگ ماندن. شوکه شدن. نظیر خشک شدن، از حیرت و تعجّب.
- هَپِلیهَپُوْ (hapelihapow): کنایه از آدم احمق. آدم ساده و کم و بیش «خِل مِدَنگ»
- هِجِّیی کِردَن (hejjeyi kerdan): هجّی کردن کلمه تا حروف آن مشخص شود.
- هَجِرو (hajeru): مانند تنور کوچکی بوده و دور تا دور آن سوراخهایی داشته است. در آن پشکل شتر میریخته و آتش میکردهآند. هم گرما داشته و هم روشنایی. در حقیقت چراغی بوده مقدّم بر «پیهسوز»!
- هَربَـْرَه (harbāra): هرباره. مانندِ هر بار.
- هَردِه (harde): سربالایی و سرازیری در راه. مثلاً: «هَردِه هَردِههای ای راه خِیلیَه»
- هَر جا از عیدِ خُودِتا تعریف مِنِن، از نوروزِ مام وَرگِن (...eyde xodetâ ta’rif menen az nowruze mâm vargen): مَثَل.
- هر جا سَنگَه، وِر پایِ لَنگَه (...sanga ver pâye langa): مثل. هرجا سنگ است به پای لنگ است. مانند سنگ به در بسته میخورد، مادّه به عضو ضعیف میریزد. صائب میفرماید: زمانه سخت نگیرد گشادهرویان را/ همیشه سنگ به درهای بسته میآید. یا: همیشه درد به عضو ضعیف میریزد/ که مرغ بیوهزنان، قسمت عقاب شود.
- هر جا نَه بِتَّر! (har jâ na bettar): جایی که از آن بدتر نباشد! بدترین جا!
- هَر چِر (harčer): هر چه را. هر چیز را.
- هرچِه زَیِم و کولیِم (harče zayemo kuliyem): هر چه کوشیدیم. مثلاً «هرچه زَیِم و کولیِم، نِرَف که نِرَف» یعنی هر چه زدیم و کولیدیم، کار پیش نرفت که نرفت، سعی ما بیثمر بود. رک. کولیَن.
- هَرچِهکار (harčekâr): هرکار. مثلاً: «هر چِه کار کِردُم، گوش نِدا» یعنی هر کار کردم گوش نداد، توجّه نکرد.
- هَردَم (hardam): هر لحظه. زمانههای نزدیک به هم. مثلاً: «هَردَم هَردَم بِرِی چی اُوْ مُخُوری؟»
- هُرَّس کِ بِدبِدی (horras ke bedbedi): از بازیهای کودکان و نوجوان است. کبدی. زو.
- هرسَـْلِهکار (harsālekâr): زمینی که هر سال زیر کِشت بُرده شود.
- هر که رِفِْقِ مایَه/ چُنِّهیْ بِرِْقِ مایَه/ بیایَه و بیایَه (har ke refēqe mâya čonney berēqe mâya): شعری کودکانه است که چون میخواهند بازیای را آغاز کنند، برای فراخواندن همسالان خود میخوانند.
- هرچهکار (harčekâr): هرکار. مثلا «هرچهکار» کردم، قفل باز نشد.
- هَرگیز (hargiz): هرگز.
- هَرَنگهَرَنگ (haran...): صدای عبورِ آبِ قناتهای پُرزور. مثلاً: آب فلان کاریز «هَرَنگهَرَنگ» میکند و میرود. «گ» در «هرنگ» تقریبا به تلفظ درنمیآید و تلفظی است بین نون و کاف.
- هَرُوْ (harow): معنایی قریب به جار و جنجال دارد، ولی به تنهایی به کار نمیرود. مثلاً: «های و هوی و هَرُوْ مِنَن» یعنی سر و صدا میکنند.
- هِرّی! (herri): کلمهای است که برای راندن کسی گویند و ضمناً از رفتن او خوشحال باشند.
- هَس هَس (has has): هِس هِس. نفس نفس.
- هَس هَس کِردَن (has has kerdan): نفس نفس زدن، بر اثر دویدن و نظایر آن. رک. هَس هَس.
- هَسّ و هَس کِردَن (hasso has kerdan): رک. هَس هَس کِردَن.
- هَشی (haši): بچّهشتر که هنوز شیر میخورد.
- هَف پوشتِ کَسِر بَس بویَن (haf pušte kaser buyan): رک. بِرِی هَف پوشتِ کَسِ بَس بویَن.
- هَفجو {هفتجان} (hafju): کنایه از جانسخت، سختجان. مثلاً در مورد سگ معتقدند که «هَفجویَه» یعنی هفت جان دارد و ضرب و جرحهای کُشنده را هم از سر میگذراند.
- هَقِّرُوْ (haqqerow): لفظی است که در هنگام شادی میگویند مانند هورا. در عروسیها «هَقِّرُوْ شَباش» گفته میشود. در بازیها نیز وقتی کسی باخته، برای مسخره کردنِ او میگویند: «هَقِّرُوْ» که قریب به هُو کردن است. رک. شَباش.
- هَقِّرُوْ شَباش (haqqerow šabâš): رک. هَقِّرُوْ.
- هُکچَه (hokča): سکسکه.
- هَکّ و پَکِّ کَسِ یَکِ رِفتَن (hakko pakke kase yake reftan): کنایه از یکّه خوردن و مات و مبهوت ماندن. نظیر «فُجئَه مُندَن» و «هَپکَه زیَن»
- هُلبَنگ (holbang): گیاهی است که گاه در گندمزار میروید و ممکن است دانهی آن با گندم مخلوط شود. خوردن این دانه حالتی شبیه به مستی و گیجی پیش میآورد.
- هُلبَنگ دِیوَنَه (holnange divana): رک. هُلبَنگ.
- هُلَّق زیَن (hollaq ziyan): با فشار و صدا بیرون آمدن مایعی از طرف خود. قُلُپ قُلُپ بیرون زدن.
- هِلِک هِلِک دُوْیَن (helek helek dowiyan): با تکان دویدن.
- هَل هَل کِردَن (hal hal kerdan): لَه لَه زدن، از تشنگی و غیره.
- هَلِهلُمبَک (halelombak): 1- اَلّاکُلنگ. 2- مجازاً هر چیز که درست روی زمین قرار نگیرد و تکان بخورد، مثلا میزی که یک پایهاش کوتاهتر باشد. چیزی که لرزان بوده و خطر سقوط داشته باشد. مثلاً: «ای که هَلِهلُمبَکَه»
- هَم: همین که. به محض اینکه. تا. مثلا: «هم مُر دی، دِ گِریَه اُفتید» یعنی تا مرا دید به گریه افتاد. یا: «هم خِلِرِ زخم بُفتَه مِتَـْنَه به حَمُّم بِرَه» یعنی همینکه پستهی روی زخم بیفتد، میتواند به حمام برود.
- هَمالا {همحالا} (hamâlâ): همالآن. همین الآن. همین حالا. هماکنون.
- هَمالِگی (hamâlegi): رک. هَمالا.
- هَمبَر (hambar): همعرض. دارای عرض برابر.
- هُمبُلُق (homboloq): صدای قُلقُل آب که با فشار از جایی خارج شود.
- هُمبُلُق زیَن (homboloq ziyan): با قُلقُل بالاآمدن آب، از لوله یا راهآب سر حوض. خروج آب یا مایعی دیگر از مجرای تنگ با فشار همراه با صدا. نظیرِ «هُلُّق زیَن».
- هَمبِیْزی (hambeyzi): همبازی.
- هَمپِلِّگی کِردَن (hampellegi kerdan): در وزن با چیزی برابر بودن. هم وزن بودنِ دو لنگه بار که بر پُشتِ خر و شتر و... گذاشتهاند. اگر هموزن نباشد بار به یک ور کج میشود. رک. همپِلَّه.
- هَمپِلَّه (hampellegi kerdan): هموزن. دو چیز که در دو کفّهی ترازو وزنی برابر داشته باشند. رک. پِلَّه.
- هَمتیر کِردَن (hamtir kerdan): دو شکار را با یک تیر زدن. قراول رفتن به دو شکار، به نحوی که با شلیک یک تیر، هر دو بیفتد.
- همجُغ (hamjoq): دو گاو نر که در قدرت تقریباً برابرند و آنها را در یک یوغ میبندند. گاه به شوخی در مورد دو نفر که در چاقی یکسان هستند و معمولاً آدمهای بد یا ناکارهاند، میگویند: خوب است آنها را «خِدِی هَم دِ جُغ کِنِن». رک. جُغ.
- هَمچِنو (hamčenu): همچنان. آنسان.
- هَمچِنی (hamčeni): همچنین. همینطور. اینسان. این چنین. «همچین»ِ مصطلح در تهران.
- هَمچو (hamču): آنگونه. آنجور. همچون. همچنان.
- هَمچی (hamči): اینگونه. اینجور. همچین.
- هَمچی که (hamči ke): به محض اینکه. به مجرّد آنکه.
- هَمحُکمِ (hamhokme): عیناً مثلِ.
- هَمدِگَر (hamdegar): یکدیگر. مثلاً: «بیا خِدِی هَمدِگَر به سِفَر بِرِم» یعنی بیا با یکدیگر به مسافرت برویم. یا در محاوره گویند: «به جانِ هَمدِگَر!» یعنی به جان هر دو نفرمان قسم.
- هَمدیار (hamdiar): همولایتی.
- هَمزاد (hamzâd): هم سنّ و سال.
- هَمزُلف (hamzolf): باجناق. دو مرد، که با دو خواهر ازدواج کردهاند.
- هَمسَر (hamsar): برابر. مساوی. به یک اندازه. مثلاً برابری دو چیز از حیثِ اندازه و یا دو شخص از نظر قدّ و قواره.
- همسَرِ (hamsare): به اندازهیِ. مرادفِ «سِرتَنِ».
- هَمعَروس (ham arus): جاری. دو زن که همسر دو برادر شدهاند.
- همعُمر (ham’omr): همسن. همسال.
- هَمقال (hamqâl): دو سگ همسن. دو سگ یا گرگ که از هنگام تولّد و کوچکی در یا جا و با هم بزرگ شده باشند. گاه به شوخی دو دوست که خیلی با هم جور هستند و همیشه با همند را «هَمقال» مینامند. رک. قال.
برچسبها: یک کلام به صد کلام, محمد قهرمان, فرهنگ گویشی تربت, تحقیق بهمن صباغ زاده