یک کلام به صد کلام؛ یادداشتهای استاد محمد قهرمان؛ قسمت چهل و هشتم؛ بهمن صباغ زاده
درود دوستان عزیز. در ادامه یکی دیگر از سلسلهیادداشتهای استاد محمد قهرمان را با هم میخوانیم. این قسمت فیشهای شماره 4701 تا 4800 را در بر میگیرد. بیشتر یادداشتهای این شماره حرف «خ» را در بر میگیرد
از شما دوستان خواننده خواهش میکنم اشکالات متن را تذکر دهید تا انشاالله در آینده که قرار است این مطالب به صورت کتابی در فرهنگ شفاهی تربت منتشر شود کاملتر و جامعتر باشد. برای انتقال نظرات و مطالب خود میتوانید از روشهای زیر پیامتان را به من برسانید یا دیگر مطالبم را بخوانید.
وبلاگ سیاهمست www.bahmansabaghzade.blogfa.com
وبلاگ سیاهمشق www.bahmansabaghzade2.blogfa.com
ایمیلsiyah_mast@yahoo.com
کانال تلگرام https://t.me/bahman_sabaghzade
صفحهی شخصی در تلگرام https://t.me/bahmansabaghzade
1. جُلوَزَغ (jolvazaq): جلبک.
2. خُدازیَه (xodâziya): خدا زده. مفلوک. بیچاره.
3. خُداش دایَن (xodâš dâyan): کنایه از فارغ شدن زن آبستن است. مثلا کسی میپرسد فلان زن هنوز «پا سِووک نِکِردَه؟» جواب میشنود «چِرَه، دینَه خُداش دایَه» یعنی دیروز زاییده.
4. خُداش دایَه (xodâš dâyan): خدایش داده است. فارغ شده. زاییده. پا سبک کرده. رک. خُداش دایَن.
5. خدا عُمرِشِر به کوها پیوند[1] کِنَه!: (...omrešer...pivand...): دعا. عمرِ او دراز باد. برقرار بماند، همچون کوه. همان قدر که کوه عمر میکند، او هم عمر کند.
6. خدا قِسمَتِ گُرگایِ بیابونُم نِکِنَه!: از دعاها. خدا این بلا را حتی نصیب گرگهای بیابان هم نکند. در مورد بلایا و مصائب سخت به کار میرود.
7. خدا قوِّتی (xodâqovveti): خدا قوت گفتن به کسی که مشغول کار است.
8. خدایا! نِمِتی، وامَستو! (nemeti vâmastu): دعا. خدایا اگر چیزی نمیدهی، از دادهها بازمستان، چیزهایی که دادی را بازپس مگیر.
9. خدایْ تُوْبَه! (xodây towba): خدا نکرده! پناه بر خدا! نعوذ بالله! مثلاً: «خدایْ تُوْبَه اَگِر بُفتی، پات مِشگینَه»
10. خَـْدَه (xāda): چوب باریک و بلند. گاه به شوخی به «پا» هم میگویند. مثلاً کسی زیر کرسی خوابیده و پاهایش بیرون آمده، میگویند: «خَـْدِههاشِر به دَر خیزُندَه» یعنی لنگهایش را به بیرون دراز کرده.
11. خِدِیْ (xedey): با. مثلاً: «خِدَش وِرگُفتُم» یعنی با او گفتم، به او گفتم. رک. خِدِی.
12. خِدِی کَسِ گِریفتَن (xedey kase geriftan): 1- با کسی دست و پنجه نرم کردن. کشتی گرفتن. 2- مجازاً به معنی درافتادن با کسی.
13. خِذمت (xezmat): خدمت.
14. خُراس (xorâs): عصّاری. دستگاه عصّاری که با گاو یا شتر یا الاغ میگردد و اکثراً با آن «روغنِ مِندُوْ» میگرفتند. اصل لغت «خرآس» بوده یعنی آسیایی که با خر میگردد. رک. مِندُوْ.
15. خِرَ ْبَه (xerāba): خرابه.
16. خرِ بی گوش و دُم: دشنامی است که میدهند و معنی آدم بیاصل و بتّه دارد. به شوخی میگویند: «فلانی از خِرای بی گوش و دُم نیَه!» یعنی صاحب اصل و نسب است.
17. خِرپِلَک (xerpelak): 1- خرپُشته. پشتهای که با خاک انباشته به روی هم درست میکنند. 2- پریدن از روی بلندیای به ارتفاع حدود یک متر. از بازیهای جوانان.
18. خَرِ پیر و اُوْسارِ رِنگی؟ (...owsâre rengi): مَثَل. خرِ پیر و افسار رنگی؟ مرادفِ مَثَلِ «خِرموشَه و پِردُمبیِ قَـْلینی؟»
19. خِرپینجَه (xerpinja): انگشتان دودست را در هم فرو بردن تا کسی پا بر روی آن بگذارد و از جایی بالا برود. معادلِ «دستْ قلّاب» تهرانی.
20. خرج و دخل نِکِردَن: درآمد چیزی معادلِ مخارجِ آن نبودن. مثلاً مِلک، گوسفند، تجارت و نظایر آنها.
21. خِرجِوَ ْلَه (xerjevāla): خرجوال. جوالِ بزرگ برای گذاشتن بر روی خر. جوالی بزرگ که دهانهی آن از طرف عرض باز است بر پشت خر میگذارند و در آن بار میریزند. لغت ادبی آن «بارجامه» است.
22. خَرِ خدا: خرخالی.
23. خرس اَهِنگَر نِمِرَه، پِروَْهی چُمبَر: مَثَل. خرس آهنگر نمیشود و پرواهی را نمیتوان خَم داد و مدوّر و چَمبَری کرد.
24. خِرِفتوک (xereftuk): غدّههایی در کلّهی گوسفند که آن را نمیخورند و معتقدند که خوردن آن، شخص را خِرِف میکند.
25. خِرکار (xerkâr): خربنده. کسی که خرهای ارباب را مواظبت میکرد و با آنها بار میبرد.
26. خِرکوف (xerkuf): نوعی جفد بزرگ. رک. کوف.
27. خَر که اَلیز زَد، لینگِشِر نِمِشگینَن (...lingešer nemišginan): ضربالمثلی است. یعنی خر که لگد زد، لنگش را نمیشکنند.
28. خِرگَز (xergaz): ترکهی بلند، ظاهراً برای راندنِ خر.
29. خِرگَز بَـْریش (xergaz bāriš): باران شدید با قطرات درشت. شاید چون شدّت فرود آمدن آن به «خِرگَز» میماند. رک. خِرگَز.
30. خِرَّم (xerram): دندانه و شیار و شکاف که بر روی چوب و نظایر آن ایجاد کنند. مثلاً بر روی چوب برای نگاه داشتن حساب. رک. چُوْخَط.
31. خِرَّم خِرِّمی (xerram xerremi): دندانه دندانه شده. پُر شیار. رک. خِرَّم.
32. خِرَّم کِردَن (xerram kerdan): با چاقو یا ارّه، شکاف و شیاری در چوب و نظایر آن ایجاد کردن. این کار بیشتر روی چوبخط صورت میگیرد. رک. چُوْخَط.
33. خِرموشَه (xermušao): خر ریزهاندام. نوعی خر ریزه.
34. خِرموشَه و پِردُمبیِ قَـْلینی؟ (xermušao perdombiye qālini): مَثَل. یعنی چنان خری شایستهی چنین دنگ و فنگی نیست و پاردمی که از جنس قالی باشد، به او نمیآید. مرادفِ مَثَلِ «خَرِ پیر و اُوْسارِ رِنگی؟». رک. خِرموشَه.
35. خَرِ مونِ خِلَـْمَه (xare mune xelāma): به طنز کنایه از بزرگسالی که خود را در جمع جوانان جا بزند.[2]
36. خِرَند (xerand): هره. ردیف آجر جلو ایوان و مانند آن.
37. خُرَند (xorand): پرخور. مخصوص حیوان است، ولی به شوخی به آدم پرخور هم میگویند.
38. خُرُوْ (xorow): 1- نوعی علف مخصوص که در ته جویها سبز میشود و طعم بدی به آبهای کمزور و اندک میدهد. میگویند: «ای اُوْ بویِ خُرُوْ مِتَه» 2- آبی که در آن رخت شستهاند و از کثیفی بوی بد گرفته است و باید در ریخته شود. به این آب، «پِسُوْی» هم میگویند. آب قناتهای کمزور نیز که خزه و «جُلوَزَغ» در آن شناورند، همین بو را میدهد و نوشیدنشان خوشایند نیست. این گونه آبها را خروگی میخوانند. رک. پِسُوْی. رک. جُلوَزَغ.
39. خُروج (xoruj): خاکستر داغ، خواه آتش از شعله افتادهی تنور باشد که از گرمای آن برای طبخ غذا یا جوشآوردن آب برای چای استفاده میکنند و خواه خاکستر داغ منقل. سیبزمینی را در «خُروج» بریان میکنند.
40. خُروسخو (xorusxu): از تقسیمبندیهای شبانهروز. خروسخوان. پاسی از نیمهشب. هنگامی که خروس بخواند.
41. خروسخونِ اوّل: نیمهشب.
42. خِـْز (xēz): خیز. خیز برداشتن.
43. خُسپیَن {خسبیدن} (xospiyan): 1- خوابیدن حیوانات. 2- اصطلاحاً در مواردی که حیوان زیر بار سنگین بماند و به اصطلاح بخوابد، به کار میرود.
44. خَست (xast): همان «خَسم» است. رک. خَسم.
45. خِستَن (xestan): خزیدن. لغزیدن. سُر خوردن. لیز خوردن. مثلاً «پام خِست» یعنی پایم لغزید.
46. خَستی (xasti): خواهد ایستاد. از مصدر «اَستیَن»
47. خَستید (xastid): رک. خَستی.
48. خُسُر (xosor): رک. خُسور.
49. خَسم (xasm): نای. اگر در هنگام خوردن و نوشیدن چیزی به گلو بپرد میگوید: «به خَسمُم جَست». فقط در مورد خوردنیها و جَستن آن به گلو است و نمیشود گفت خسمم درد میکند.
50. خُسور (xosur): پدرِ همسر. پدر زن. پدر شوهر.
51. خَش (xaš): خط. شیار و خراش جزئی.
52. خُشا کِردَن هَوا (xošâ kerdan): گرم و خوب شدن هوا در هنگامی که باید سرد باشد، مثلاً در اواخر پاییز یا در زمستان.
53. خَـْشَک (xāšak): خاشاک. پوشالی که پرندگان برای لانهسازی میبرند.
54. خَـْشَک چیندَن (xāšak čindan): 1- آشیان ساختنِ پرندگان. خاشاک بُردن پرندگان برای ساختن آشیانه. 2- ذهن کسی را برای قبولاندن حرف خود آماده کردن. مقدمات فریب او را فراهم آوردن.
55. خَـْشَک کِشیَن (xāšak kešiyan): مرادفِ «خَـْشَک چیندَن».
56. خَش وِر ... کِشیَن (xaš ver... kešiyan): نوعی استخاره. تعدادی خطّ موازی بر دیوار یا خاک نرم رسم میکنند. بعد سه تا سه تا میشمرند و به ترتیب «خِیْرُن»، «شِیْرُن»، «یا الله» میگویند که برابر با خوب، بد و میانه است. خطی که در آخر میماند جواب استخواره است. این استخاره در قدیم به فال خیر و شر معروف بوده و میانه هم نداشته است. چنان که از بیتی متعلّق به قدسی مشهدی (شاعر عهد صفوی) برمیآید: ز بدگمانی خود، چرخْ فهمدش تهدید/ چو خط کشم به زمین بهر فال خیر و شرش. یعنی اگر من برای فال گرفتن (استخاره) چنین کنم، چرخ از بدگمانی آن را خطّ و نشان کشیدن به حساب میآورد و میپندارد که او را تهدید میکنم.
57. خِصی (xesi): گاو و گوسفندِ اخته شده.
58. خِصی کِردَن (xesi kerdan): اخته کردن. رک. خِصی.
59. خِصیل (xesil): رک. جُوِْ خِصیل.
60. خُطا کِردَه (xotâ kerda): بز و میشی که باید در این سال آبستن میشدهاند و نشدهاند. گوسفند یا بزی که قوچ و تاکه خورده ولی آبستن نشده.
61. خِط بُردَن (xet bordan): به کمک چوب الف (چوب خط) درسی را که معلّم میخوانَد کلمه به کلمه دنبال کردن.
62. خَطِرخواه (xaterxâh): خاطرخواه. عاشق. دوستدار.
63. خَطِر کِردَن (xater kerdan): فراموش کردن. از یاد بردن. مثلاً: «خطر منی» یعنی فراموش میکنی.
64. خَطِر کِردَن از... (xater kerdan): فراموش کردن از چیزی. از یاد بُردن آن را.
65. خَطِرِ کَسِر مَییستَن (xatere kaser mayistan): کسی را دوست داشتن. عاشق او بودن.
66. خَـْطِرِهیْ کَسِر مَییستَن (xāterey...): رک. خَطِرِ کَسِر مَییستَن.
67. خِطّ و خِبَر (xetto xebar): اطّلاع و آگاهی از کسی. نظیر «خِبَر و اَتَر» است و گویا منظور از «خط»، نامه باشد. مثلاً چند وقت است که از فلانی خط و خبری نیست.
68. خِطَّه (xetta): جادّه.
69. خُفتَن: از تقسیمبندیهای شبانهروز. چند ساعت بعد از غروب آفتاب. هنگام نماز عشاء.
70. خَف کِردَن (xaf kerdan): پایین آوردنِ سر برای مخفی شدن از دیدِ دیگران. قایم شدن. مخفی و پنهان شدن.
71. خُفَه کِردَن (xofa kerdan): سرفه کردن.
72. خِفتی (xefti): گردنبند. گلوبند.
73. خَـْکیستر (xākistar): خاکستر.
74. خَـْکیستَرنِمَک (xākistarnemak): خاکستر گرم که با نمک مخلوط میکنند و روی عضو رگ به رگ شده میبندند.
75. خَـْکی کِردَن (xāki kerdan): کنایه از فروختن مِلک، باغ، مزرعه و یا گلهی گوسفند به طور کامل و دربست به نحوی که هیچ از آنها باقی نماند. «از روی خاک فُرُختَن» و «خاکتِراش کِردَن» نیز به همین معنی است.
76. خِلّ (xell): آب بینی.
77. خُلِّ اَتیش (xolle atiš): گُلِ آتش. اخگر.
78. خلالِ دِندون: کنایه از چیز بسیار قلیل، خواه خوردنی و خواه غیر آن. مثلاً: ای حقوقهایی که به ما میدهند «خلالِ دِندونیَه».
79. خِلتَه (xelta): خلیته. خریطه. کیسهای چرمی یا پارچهای که اشیاء قیمتی خود را در آن میگذاشتند و به گردن میآویختند. در مشهد میگویند: «ماستارْ خِلتَه کِرد» یعنی ماستها را کیسه کرد؛ حساب و هوای کار دستشآمد؛ هوا را پس دید.
80. خِلَج (xelaj): 1- بز گوش زرد. 2- بُز یا بزغالهای که دور و بر پوزهاش خطّ زردرنگی باشد. بز یا بزغالهای که از زیر چشمها تا نوک بینیاش خطی زرد داشته باشد.
81. خِلِر (xeler): پوستهی روی زخم. لایهای که روی زخم میبندد.
82. خِلش پِلش (xeleš peleš): خِش خِش. آواز خفیف صدای پا و نظایر آن. مثلاً موش یا گربه که نان بجوند، «خِلِشّ و پِلِشی» بلند میشود.
83. خِلَـْشُندَن (xelāšondan): خراشیدن. خراش دادن. خراشاندن.
84. خِلِش پِلِش (xeleš peleš): آواز ضعیف صدای پا و نظایر آن.
85. خِلِشّ و پِلِش (xeleššo peleš): رک. خِلش پِلش.
86. خِلَـْشَه (xelāša): چوبریزه و خس و خاشاک برای آتشگیره. و نیز نوعی علف بیابانی هم هست.[3]
87. خِلطَه (xelta): رک. خِلتَه.
88. خُلق و خُواص (xolqo xovâs): خلق و خوی.
89. خُل مِدَنگ (xol medang): آدمِ ابله و ساده. خُل و چِل. خلوضع. کمعقل.
90. خِلَـْمَه (xelāma): برّه و بزغالهی شیرخوار.
91. خَـْلو (xālu): خالو. دایی.
92. خُلو (xolu): بُز نری که پیشروِ گله است.
93. خُلورَه (xolura): از خارهای صحرایی.
94. خِلّ و فیش (xello fiš): مترادف با هم به کار میرود، به معنی آب بینی و پاک کردن بینی. مثلاً کسی سرما خورده و آب دماغش راه افتاده، میگوید: «از خِلّ و فیش مُردُم!»
95. خِلّ و فیش یَکِ رِفتَن (xello fiš yake reftan): به سبب سرمای شدید آب دماغ غلیظ و آبکی یکی شدن. در سرمای شدید که آب دماغ راه میافتد چنین میگویند. رک. خِلّ و فیش.
96. خَـْلوک (xāluk): صحرایی که از همهی صحراها کمتر محصول به دست آورده گفته میشود: فلان صحرا «خَـْلوکی به دَر اَمیَه»
97. خَـْلَه (xāla): خاله.
98. خیشتِ سِر تِنور (xište sertenur): معادلِ «حپّهی انگور» در داستان بُز زنگولهپا. رک. حَلِـْر و بِلِـْر و خیشتِ سِر تِنور.
99. غَمِ دِلِتِر خِدِیْ کُلُخِ {یا: سنگِ} وَرگوی و سَر وِر جوی تِ {غم دلت را با کلوخی یا سنگی بگوی و (آن را) در جوی رها کن} (...sar ver juy te): مَثَل. برای سبک شدن از غم باید عقدهی دل را پیش کسی گشود.
100. سِرخاکا {سرِ خاکها} (serxâkâ): گورستان. رک. خاک.
[1]- باید دقت داشت که پیوند در گویش تربتی pivand تلفظ میشود.
[2]- یا هر بزرگتری در جمع کوچکترها
[3] - غالبا با کلمهی «خار» میآید. خارخِلَـْشَه.
برچسبها: یک کلام به صد کلام, محمد قهرمان, فرهنگ گویشی تربت, تحقیق بهمن صباغ زاده