سیاه‌مشــــــــــــــــــــــــــــــــق

گزارش‌های بهمن صباغ زاده از جلسه‌های شعر


زندگی و شعر سید علی اکبر ضیایی به قلم بهمن صباغ زاده
استاد علی اکبر ضیایی که در شعر «ضیا» تخلص می‌کند، از شاعران پیشکسوت تربت حیدریه و از قدیمی‌ترین شاعران انجمن شعر و ادب قطب است. از همان اولین جلساتی که در انجمن قطب شرکت کردم (سال‌های ابتدایی دهه‌ی هشتاد) افتخار آشنایی با ایشان و شنیدن شعرشان را یافتم. آقای ضیایی هر شنبه در جلسات حضور پیدا می‌کردند و با صحبت راجع به شعر و شعرخوانی، جوان‌ها را راهنمایی می‌کردند.
سید علی اکبر ضیایی در دومین روز از دومین ماه سال ۱۳۱۷ در محله‌ی حُسنی تربت حیدریه به دنیا آمده است. پدرش مرحوم سید محمد ضیایی از بزرگان شهر بود و در آن زمان جزو اولین فرهنگیان و معلمان تربت حیدریه محسوب می‌شد. او که کوچک‌ترین فرزند خانواده بود کودکی را در خانه‌باغ پدری و بازی با همسالان گذراند و بعد مثل اغلب کودکان در آن زمان تحصیل را در مکتب‌خانه شروع کرد.
هشت ساله که شد پدرش او را برای ثبت نام به دبستان بیهقی برد. سید علی اکبر با معلوماتی که در مکتب‌خانه کسب کرده بود در آزمون ورودی کلاس دوم قبول شد و بعد تا کلاس چهارم را در دبستان بیهقی ماند. کلاس پنجم را در مدرسه‌ی سهیلی و کلاس ششم را هم در مدرسه‌ی گُل گذراند. پس از اتمام دوره‌ی دبستان، او در دبیرستان قطب ثبت نام کرد و کمتر از یک سال را در این دبیرستان گذراند اما به این خاطر که دوست داشت وارد بازار کار شود و به اصطلاح امروز دستش به جیب خودش برود تحصیل را رها کرد.
بعد از ترک تحصیل سید علی اکبر برای کار به نزد برادر بزرگترش سید محمود می‌رود و در مغازه‌ی قصابی او مشغول به کار می‌شود. سال‌های نوجوانی سید با عشق به خوش‌نویسی و نقاشی گره می‌خورد و در نقاشی سیاه‌قلم استعدادی از خود نشان می‌دهد. برای تعلیم خط نزد سید محمد قاسمی می‌رود و سعی می‌کند در کنار کارهای روزمره از یادگیری ریزه‌کاری‌های خوش‌نویسی غفلت نکند.
حدود سال ۱۳۳۴ سید علی اکبر که هفده سال بیشتر نداشت برای خدمت نظام داوطلب شد. علیرغم سن کم با اصرار زیاد توانست رخت نظام به تن کند و به ارتش بپیوندد. سال‌های خدمت در ارتش در شهرهای مختلفی گذشت و به واسطه‌ی خط خوش در ارتش هم بیشتر در واحدهای فرهنگی مشغول بود. دانشگاه نظامی از دیگر مراحلی بود که جناب ضیایی در ارتش گذراند و بعد برای ادامه‌ی خدمت به زادگاهش تربت حیدریه برگشت. سال‌های آخر خدمت در سمت مسئول فروشگاه اتکا مشغول بود و نهایتا بعد از سی و یک سال خدمت صادقانه در ارتش و وزارت دفاع بازنشته شد. بعد از بازنشستگی به علاقه‌ی همیشگی یعنی خوشنویسی برگشت و در خیابان ابوذر تربت حیدریه مغازه‌ی تابلونویسی باز کرد و سال‌ها انیس رنگ و نقش و خط بود.  
جناب ضیایی سرودن شعر را از سال‌های نوجوانی شروع کرد اما شعرش در معرض قضاوت کسی قرار نگرفت و در جایی خوانده نشد. اشعارش در آن زمان محدود می‌شد به چند دفترچه‌ی شعر که در خلوت برای دل خودش می‌نوشت. جناب ضیایی خاطره‌ای شیرین دارد از اولین جرقه‌های شعر در زندگی‌اش و چنین نقل می‌کند «در سال‌های نوجوانی محرم‌ها در هیات ابوالفضلی نوحه می‌خواندم. در یکی از این مراسم، وسط نوحه‌خوانی متوجه شدم که کاغذ نوحه نیست و من هم بداهه شروع کردم به همان وزن شعر گفتن و بد هم از کار درنیامد. بزرگ‌ترها که متوجه قضیه شدند بعد از مجلس تشویقم کردند»
اولین شعری که آقای ضیایی به عنوان شاعر و در جمع خواند برمی‌گردد به دوران انقلاب اسلامی و دی‌ماه سال ۱۳۵۷، انقلاب در تربت حیدریه در نهم دی‌ماه ۱۳۵۷ به پیروزی رسید و ارتش به مردم پیوست. قبل از پیروزی انقلاب اسلامی در پایتخت و در بحبوحه‌ی انقلاب، مراسمی از سوی انقلابیون در مسجد جامع تربت حیدریه برگزار شد. آقای ضیایی در آن تاریخ به عنوان شاعر پشت میکروفن رفت و شعری را که برای انقلاب و امام خمینی سروده بود برای جمع قرائت کرد که مورد تشویق بسیار از سوی مردم قرار گرفت.
اشعار انقلابی جناب ضیایی و استقبال مردم از آن باعث شد کم کم سید علی اکبر ضیایی به عنوان یکی از شاعران شاخص استان شناخته شود و در دهه‌ی شصت به مناسبت‌های مختلف در شهرهای مختلف استان دعوت به شعرخوانی شود. اشعار وی به مناسبت‌های مختلف که غالبا مذهبی و انقلابی بودند از رادیو و تلویزیون جمهوری اسلامی ایران پخش می‌شد.
دهه‌ی شصت از یک جهت دیگر هم در رشد شعر ضیایی مهم بود. آقای آشنایی رئیس اداره‌ی فرهنگ و ارشاد شهرستان تربت حیدریه با جناب ضیایی آشنا شد و او را به انجمن شعر و ادب قطب و شادروان سید علی اکبر بهشتی معرفی کرد. جلسات انجمن شعر قطب در آن زمان دوشنبه‌شب‌ها برگزار می‌شد و هر دوشنبه آقای ضیایی در جمع دوستان شاعرش می‌نشست و شاعران تازه‌ترین شعرهای خود را برای هم می‌خواندند. این موانست و دوستی دهه‌ها ادامه داشت تا این‌که سال‌های اخیر آقای ضیایی از جمع یاران جدا افتاد و ساکن مشهد شد و اکنون مجاور حرم رضوی روزگار می‌گذراند.


شعر ضیایی شعری روان، ساده و صمیمی است که معمولا بدون حاشیه و مستقیم سراغ موضوع اصلی می‌رود. در غالب اشعار جناب ضیایی مخاطب با شعر موضوعی سر و کار دارد یعنی به راحتی می‌شود فهمید که این شعر در چه تاریخی و به چه مناسبتی سروده شده است. این شاعر همشهری در راه شاعری قالب‌های مختلفی را آزموده است اما غزل در اشعار وی جایگاه ویژه‌ای دارد. از غزل که بگذریم مثنوی، رباعی، قطعه و حتی قالب‌های مهجورتری مثل ترکیب‌بند و ترجیع‌بند و مسمط هر کدام در دیوان ضیایی جای خود را دارند. از دیگر بخش‌های مهم دیوان ضیایی اشعار گویشی وی است. ایشان از همان ابتدای شاعری پیروِ مرحوم تهرانچی و محمد قهرمان شعر گفتن به لهجه‌ی تربتی را هم خیلی دوست داشتند و اشعار گویشی خوبی را در دفتر و دیوان خود ثبت کرده‌اند.
استاد ضیایی در پاسخ به این پرسش که از شاعران قدیم و جدید کدام را بیشتر می‌پسندید، می‌گوید «از شعر معاصران شعر دو شاعر هم‌روزگار و همشهری شادروانان ذبیح الله صاحبکار و محمد قهرمان را می‌پسندم و از شعر قدما هم حافظ و سعدی را خیلی دوست دارم».
جناب ضیایی با شعر نو شاعران امروز و مخصوصا شعر سپید چندان بر سر مِهر نیست. ایشان معتقد است شعر سپید علیرغم همه‌ی سر و صدایی که کرد کم‌کم دارد عقب می‌نشیند و امروز هم شاعران جوان و هم مخاطبان شعر بیشتر به قالب‌های کلاسیک برگشته‌اند و مخصوصا در غزل با قدرت به مسیر خود ادامه می‌دهند.
از آقای ضیایی از جایگاه شعر در روزگار معاصر می‌پرسم و این‌طور جواب می‌شنوم «شعر امروز نیازمند حمایت جدی است، گاهی کسی پیدا می‌شود که در سطح کلان مثلا وزارتخانه برنامه‌های خوبی برای شعر در نظر می‌گیرد و مدتی کوتاه شعر جان می‌گیرد اما به طور کلی شعر مطرود و معطل مانده است و حامی ندارد»
از آثار چاپ شده‌ی استاد سید علی اکبر ضیایی می‌شود به آوای دل (۱۳۷۳)، سیمرغ خیال (۱۳۸۰)، ناله‌ی زنجیر (۱۳۸۳)، بیکران عشق (۱۳۸۵) و دروازه‌ی وصال اشاره کرد، علاوه بر این چهار دفتر شعر دیگر آماده چاپ دارند. از مهم‌ترین فعالیت‌های سال‌های اخیر ایشان منظوم کردن ترجمه‌ی فارسی قرآن مجید در ۲۱۰۰۰ بیت است که بیش از ده سال روی آن زمان گذاشته‌اند و اینک آماده‌ی چاپ است. برای ایشان آرزوی طول عمر همراه با سعادت و سلامت دارم.
در ادامه نمونه‌هایی از اشعار استاد سید علی اکبر ضیایی را با هم می‌خوانیم:
خماری‌ام ز سبوی لبان یار شکست
طلسم غصه به حرزِ رُخِ نگار شکست
دمید از افق عشق آفتاب امید
به آب رودِ اَمَل، سدّ انتظار شکست
گشوده شد در توفیق با کرشمه‌ی دوست
به یُمن او، کمر چرخ کج‌مدار شکست
چنان فتاد گشایش به کار بسته‌ی من
که قلب اهرمن از لطف کردگار شکست
به عهد خویش وفا کن، که در زیان افتاد
هر آن‌که خورد شراب و ایاغِ یار شکست
نهال عشق تناور به آب احسان کن
که نخل بی‌ثمر از باد فتنه‌بار شکست
منه به دوش کسی بار خود، ضیا، بی‌مزد
که ای بسا کمر و شانه زیر بار شکست
***
بی‌کرانه دلم از جور زمان طوفانی است
آسمان شب دلتنگی من بارانی است
کاخ آمال و امیدی که به من جان می‌داد
چون خرابات مغان در خطر ویرانی است
بندیِ قالب تن را مگر این درد کم است
که به کنج قفس رهگذران زندانی است
من چو خار و خسِ افتاده به چنگ یارم
که دوان در ره سرگشتگی و حیرانی است
باید امروز به همدردی دل برخیزم
که جز این هر چه کنم در خط نافرمانی است
بی‌رضای دل اگر دست به کاری بزنم
سر و کارم به کج‌اندیشی و بی‌برهانی است
گل لبخند به لب گر که نمی‌بندد نقش
سببش حمله‌ی نیروی غم پنهانی است
کار دنیا به‌جز از ماتم و غم نیست ضیا!
فکر زاد سفری کن که رهش طولانی است
بهمن صباغ زاده
بهمن‌ماه ۱۳۹۹ تربت حیدریه
منبع این نوشته مصاحبه با شاعر در بهمن‌ماه ۱۳۹۹ است.

 

علی اکبر ضیایی

 

سید علی اکبر ضیایی


برچسب‌ها: شاعر همشهری, زندگی‌نامه شاعران تربت حیدریه, تربت حیدریه, شاعران تربت حیدریه
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۹ساعت 16:45  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

زندگی‌نامه‌ی شاعران تربت حیدریه از دیرباز تا کنون

از حدود سال ۱۳۸۹ چون معتقد بودم شعر تربت حیدریه ناشناخته‌های بسیار دارد و در راه شناساندن شاعران خوب همشهری‌مان باید به جدّ و جهد تلاش کرد، شروع به نوشتن زندگی‌نامه‌ی شاعران همشهری کردم. در سال‌های اخیر با رشد اینترنت، طبیعی است که محققین و علاقه‌مندان در این حوزه اطلاعات مورد نیازشان را در موتورهای جستجو اینترنتی جستجو می‌کنند و لازم بود این اطلاعات به نحوی در فضای مجازی در دسترس باشد. در طول این سال‌ها سعی کرده‌ام این اطلاعات را تکمیل کنم. در این راه از کتاب‌هایی که راجع به شعر تربت حیدریه، شعر خراسان و به طور کلی تذکره‌هایی که از قدیم نوشته شده بودند، کمک گرفتم که در هر مورد به رسم امانت در متن زندگی‌نامه‌ها به آن‌ها اشاره کرده‌ام. در مورد معاصرین هم تا جایی که توانسته‌ام با مصاحبه‌ی حضوری، ارسال فرم و مصاحبه‌ی تلفنی سعی کرده‌ام اطلاعات دقیقی از ایشان به دست بیاورم. در مواردی هم دوستان شاعرم گرفتار بوده‌اند و فرم‌ها را پر نکرده‌اند و از این‌رو هنوز جای بعضی از شاعران بزرگوار خالی است. امیدوارم این مسیر را در آینده دوستان جوان‌ترم ادامه دهند و اطلاعات قدیمی‌ترها را تکمیل و اطلاعات شاعران جدید را به این مجموعه اضافه کنند. در این لیست روی نام هر کدام از شاعران کلیک کنید آن‌چه را که نوشته‌ام می‌توانید بخوانید. تا چه قبول افتد و که در نظر آید.

 

بهمن صباغ زاده

 

زندگی‌نامه‌های شاعران همشهری
مَلِک زوزنی (؟؟؟؟ تا ؟؟؟؟)
عمادالدین زوزنی (؟؟5 تا ؟؟5)
شمس‌الدين زابي (؟؟6 تا ؟؟6)
عمادالدین زوزنی (؟؟7 تا ؟؟7)
ریاضی تربتی (؟؟8 تا ؟؟8)
درویش تربتی (؟؟8 تا ؟؟9)
معزی تربتی (؟؟8 تا ؟؟9)
امینی تربتی (؟؟8 تا 941)
اختیار تربتی (؟؟8 تا 928)
عاشقی تربتی (؟؟8 تا 945)
کمال تربتی (؟؟9 تا ؟؟9)
الفتی تربتی (؟؟9 تا ؟؟9)
فكري تربتی (؟؟9 تا 973)
اسیری تربتی (940 - ؟؟10)
کفری تربتی (؟؟9 - ؟؟10)
شعوری تربتی (؟؟9 تا ؟؟10)
حافظ تربتی (؟؟9 تا ؟؟10)
اُمّتی تربتی (؟؟9 تا 1019)
مظفر تربتی (؟؟10 تا ؟؟10)
فردی تربتي (؟؟10 تا ؟؟10)
فيضي تربتي (؟؟10 تا ؟؟11)
شعوری تربتی (؟؟10 تا ؟؟11)
مشتاق علیشاه (میرزا محمد تربتی) (؟؟11 تا 1171)
خِیری تربتی 1 (؟؟؟؟ تا ؟؟؟؟)
خیری تربتی 2 (؟؟11 تا ؟؟12)
رقمی تربتی (؟؟11 تا ؟؟12)
مینای تربتی (؟؟11 تا 1246)
فانی تربتی (1194 تا 1251)
واعظ خراسانی (1218 تا 1281)
میر تربتی (؟؟12 تا ؟؟12)
مانی تربتی (؟؟؟؟ تا ؟؟؟؟)
شهباز تربتی (؟؟12 تا ؟؟13)
خدابنده‌ی تربتی (؟؟12 تا ؟؟13)
علی اکبر خدابنده بایگی 2 (1250 تا 1320)
محمد حسن سهیلی (1255 تا 1341)
مصطفی میرزا قهرمان (1259 تا 1306)
شکسته‌ (1260 تا 1323)
شهابی تربتی (1260 تا 1331)
فاضل قاضوی (؟؟؟؟ تا 1330)
عماد تربتی (1278 تا 1369)
علی‌اکبر گلشن آزادی (1280 تا 1353)
محمد جواد تربتی (1284 تا 1349)
حسینعلی راشد تربتی (1284 تا 1359)
ابراهیم صهبا (1291 تا 1377)
خسرو قهرمان (1291 تا 1389)
یزدانبخش قهرمان (1295 تا 1373)
حسین قهرمان (1296 تا 1383)
حسنعلی قهرمان (؟؟13 تا ؟؟13)
سید علی‌اکبر بهشتی (1304 تا 1389)
عشرت قهرمان (1305 تا 1384)
محمد حسن حسامی محولاتی (1307 تا 1393)
محمد مهدی تهرانچی (1308 تا 1391)
محمد قهرمان (1308 تا 1392)
خسرو یزدان‌پناه قرایی (1310)
خسرو یزدان‌پناه قرایی 2 (1310)
غلامعلی واحدی تربتی (1311)
پرویز (ابراهیم) هادی زاده (؟؟13)
غلامعلی مهدی‌زاده (1313 تا 1394)
استاد ذبیح‌الله صاحبکار (1313 تا 1381)
محمدعلی صفری (1313)
مجید ضیایی (1315)
احمد نجف زاده تربتی (1316)
سید علی اکبر ضیایی (1317)
تیمور قهرمان (1318)
تیمور قهرمان 2 (1318)
محمد عظیمی (1319 تا 1396)
محمود خیبری (1320)
محمدرضا خسروی (1322)
محمدرضا خسروی ۲ (1322)
اسفندیار جهانشیری (1323)
عباس سبزواری (1323)
محمد پروانه محولاتی (1325)
محمد حسین ساکت (1326)
سعید یوسف (1327)
غلامرضا اعتقادی (1328)
علی اسماعیل پور (1329)
محمد ناصر صالحی (1330)
حسین مرصعی (1330)
محمود مه‌ولاتی (1333)
محمد رشید (1333)
جلال رفیع (1333)
حسن عبدی شفیق (1333)
حسن خدابخشی فدردی (1335)
محمدحسین سازگار (1335)
سید علی موسوی علی آبادی (1338)
محمد جهانشیری (1338)
موسی محمدزاده (1339)
ابوالقاسم عابدین پور (1340)
رستم اسدی (؟؟13)
محمد شاکری (؟؟13)
محمد رضاخداشناس (؟؟13)
غلامحسین گنجوی (؟؟13)
غلامعلی عسکری (؟؟13)
سلیمان استوار فدیهه (1342)
اکبر میرزابیگی (1343)
سید محمد قاری فیض آبادی (1343)
سید محمد قاری فیض آبادی 2 (1343)
احمد حسین پور سرکاریزکی (1343)
حسین میرزابیگی (1344)
علی اکبر عباسی (1346)
محسن روحانی نیا (1347)
رضا رفیع (1349)
غلامرضا نجفی (1350)
زهرا صمدی (1352)
زهرا آرین‌نژاد (1353)
فاطمه خانی زاده (1354)
بتول مهدی زاده (1355)
کورش جهانشیری (1357)
بهمن صباغ زاده (1358)
جواد شجاع (1358)
محمود اکبرزاده(1358)
ملیحه ترکمن زاده (1358)
رضا جعفری ازغندی (1358)
میثم تاتاری (1358)
محمود میرزایی (؟؟13)
بتول غلامعلی زاده (؟؟13)
سید حسین سیدی (1359)
مهدی سهراب (1359)
جواد ماهر (1359)
ملیحه قدرت پناه (1359)
مرضیه یار (1361 - 1388)
زهرا محدثی (1363)
سید زهره حسینی (1363)
سمیه اقبالی نیا (1363)
اسدالله اسحاقی (1365)
اعظم خندان (1365)
ملیحه تقی‌زاده (1366)
محمد امیری (1366)
ناهید ترشیزی (1366)
میلاد حمیدی (?136)
مسعود جعفری (1367)
فرشته بهبودی (1367)
زینب مؤمنی (1367)
فرشته خدابنده (1367)
ایمان فرستاده (1368)
فرهاد پورانصاری‌فر (1368)
هما نجارزاده (1368)
مهدی حسن زاده (1368)
حمید رضا عبداله زاده (1369)
زهرا مؤمنی (1371)


برچسب‌ها: شاعر همشهری, زندگی‌نامه شاعران تربت حیدریه, تربت حیدریه, شاعران تربت حیدریه
+ نوشته شده در  جمعه ۱۰ بهمن ۱۳۹۹ساعت 9:10  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

چشمی به سوی آسمان، آشنایی با شاعران و ادیبان منطقه‌ی تربت حیدریه
پُشتِ پلک‌های شاعر؛ نگاهی به زندگی و شعر مهدی حسن زاده به قلم بهمن صباغ زاده

مهدی حسن زاده فرزند محمد و معصومه در یکی از زیباترین روزهای سال یعنی هفتم فروردین ۱۳۶۸ در روستای بوری‌آبادِ تربت حیدریه به دنیا آمد. فرزند آخر خانواده‌ و به اصطلاحِ معروف ته‌تغاریِ خانه بود. پدرش کشاورز بود و مهدی کودکی را در طبیعت زیبای روستا و دشت‌های وسیع جنوبِ تربت حیدریه گذراند. مسئولیت کارهای مزرعه و عشق به خانواده مهدی را از کودکی در متن کار و فعالیت قرار داد. هفت ساله که شد مثل هم‌سن و سال‌هایش در روستا به دبستان احمدی بوری‌آباد رفت و تا کلاس پنجم دبستان را در آن دبستان تحصیل کرد.
ادامه‌ی تحصیل برای بچه‌های روستا به سادگی کودکان شهرنشین نیست و معمولا با طی مشقت‌های فراوان همراه است. مهدی برای ادامه‌ی تحصیل راهی هفت کیلومتری را طی می‌کرد و به تربت حیدریه می‌آمد. مدرسه‌ی راهنمایی خطیبی و هنرستان فنی طالقانی در ادامه‌ی این راه پذیرای حسن زاده بودند.
سال ۱۳۸۶ در رشته‌ی ساخت و تولید دیپلم گرفت. همان سال در کنکور آموزشکده‌های فنی شرکت کرد و نتیجه‌اش قبولی در کاردانی ماشین‌ابزار دانشکده‌ی شهید دادبین کرمان بود. شهریورماه سال ۱۳۸۸ آقای حسن زاده فوق دیپلم را گرفته بود که به تربت حیدریه برگشت.
پسرها در این مقطع از زندگی، باید دنبال کارهای سربازی باشند و مهدی عزیز هم رفت دنبال دفترچه‌ی سربازی اما از دفترچه‌ی کنکور کارشناسی هم غفلت نکرد. کنکور کارشناسی را شرکت کرد و اعزام شد به خدمت برای گذراندن دوره‌‌ی آموزشی در پادگان ۰۴ بیرجند. هنوز خدمت آموزشی تمام نشده بود که نتیجه‌ی کنکور آمد. بخت چنین رقم زده بود که دانشگاه رفسنجان دو سال میزبان مهدی حسن زاده باشد. خدمت سربازی می‌توانست کمی منتظر بماند. دو سال بعد با مدرک کارشناس تکنولوژی قالب‌سازی، سربازی را ادامه داد و در نهایت در سال ۱۳۹۲ با دست و دلی هنرمند به تربت برگشت.
در دوره‌ی کاردانی، شعر و در دوره‌ی کارشناسی، تئاتر و بعد از آن مجسمه‌سازی وارد زندگی مهدی حسن زاده شده بود و او حالا به عنوان هنرمندی به چندین هنر آراسته به زادگاهش برمی‌گشت. طبیعی بود که بعد از این به دنبال ارتباط با شاعران، بازیگران، نویسندگان و کارگردانان تئاتر و همچنین هنرمندان رشته‌ی هنرهای تجسمی در زادگاه خودش باشد. همین‌طور هم شد.
حسن زاده بعد از بازگشت به تربت حیدریه به فعالیت خودش در زمینه‌های هنری ادامه داد، بعد از آن به واسطه‌ی رشته‌ی دانشگاهی‌اش به مشهد رفت و در کارخانجات مختلف کار طراحی مدل، قالب‌سازی و کنترل کیفیت را انجام می‌داد. در تمام این مدت علاقه‌اش به هنرهای نمایشی، تجسمی و شعر را به جدیت دنبال می‌کرد.
از مهدی حسن زاده می‌پرسم چه شد که به شعر گرایش پیدا کردی و او چنین می‌گوید: «از همان دوران دبستان کتاب‌های غیر درسی خصوصا شعر و داستان را هرچند با مشقت اما به دست می‌آوردم و مطالعه می‌کردم، در دوره‌ی راهنمایی کتاب رباعیات خیام و گلستان سعدی وارد زندگی‌ام شد. گلستان سعدی و رباعیات خیام خیلی جذبم کرد. سعی می‌کردم شبیه رباعیات خیام چیزهایی بنویسم. البته وزنش شبیه رباعی درنمی‌آمد. فقط چهار جمله بود که با کلمات مشابه تمام می‌شد. در این چهار جمله سعی می‌کردم شاعرانه سخن بگویم و تلاشم این بود که این نوشته‌ها به اشعاری که در گلستان سعدی و رباعیات خیام دیده بودم شبیه باشد. ناگفته نماند که این‌ها را هر چندوقت یک‌بار به دقت معدوم می‌کردم که به چشم کسی نرسد و اسبابِ خجالتم نشود.
وقتی در کرمان در دوره‌ی کاردانی تحصیل می‌کردم میدان مشتاق‌علیشاه و مقبره‌ی این شخصیت باعث شد پی‌گیر شخصیت و زندگی‌نامه‌اش شوم. کتاب‌های دکتر باستانی پاریزی و شنیده‌ها در مورد مشتاق‌علیشاه حکایت از این داشت که این مرد بزرگ از تربت حیدریه به اصفهان و کرمان رفته است. همین اشتراکِ زادگاه مرا وادار می‌کرد به بیشتر نوشتن و سعی می‌کردم در راه پرپیچ و خم هنر اندکی پیش روم.
در دوره‌ی کارشناسی رفتم دنبال تشکیل انجمن شعر. اطلاعیه چاپ کردم و با کمک استاد طالبی که در دانشگاه ادبیات تدریس می‌کرد و با شعر معاصر دمساز بود، توانستم شاعران و کسانی را که در این زمینه استعدادی داشتند پیدا کنم. جلسات شعر راه افتاد و کم‌کم رونق گرفت.
ابتدای پاییز سال ۱۳۹۲ تصمیم گرفتم یک شب شعر با عنوان «پاییزان» در مزار بوری‌آباد برگزار کنم. شماره‌ی تماس استاد احمد نجف زاده را پیدا کردم. با این استاد بزرگوار تماس گرفتم و ایشان هم با تواضع پذیرفتند و همراه چند تن از شاعران تربت حیدریه در این شب شعر شرکت کردند و در جمع جوانان علاقه‌مند روستای بوری‌آباد شعر خواندند. این جلسه آغاز آشنایی من با شاعران همشهری‌ام بود»

مهدی حسن زاده بعد از پایان خدمت سربازی هم رابطه‌اش را جلسات شعر تربت حیدریه حفظ کرد و امروز هم یکی از شاعران خوب تربت حیدریه محسوب می‌شود. او در توضیح ادامه‌ی این راه می‌گوید: «کتاب عروض و قافیه‌ی استاد سیروس شمیسا باعث شد بتوانم قواعد وزن را یاد بگیرم و بتوانم شعرم را به سطحی برسانم که از خواندنش در جلسات ادبی واهمه‌ای نداشته باشم»
او دلباخته‌ی سعدی است و از شعرای کلاسیک غزل سعدی را بسیار می‌خواند. در شعر معاصر هم اشعار شادروان نجمه‌ زارع و فاضل نظری را بسیار می‌پسندد. حسن زاده می‌گوید: «عاشقانه‌های روان و صمیمی سعدی راه و رسم شعر گفتن را به من می‌آموخت و در سال‌های جوانی بیشترین تاثیر را بر می‌گذاشت»
مهدی حسن زاده شعر را یک نمایش می‌داند. نمایشی که هستیِ غیر قابل لمس را در جهان نهفته در پشت پلک‌هایمان برای ما ملموس می‌کند. ذهن شاعر این نمایشِ آمیخته با احساس را به کلمات تبدیل می‌کند و روی کاغذ می‌آورد تا شعر شکل بگیرد.
اولین‌ قالب‌هایی که حسن زاده در آن طبع‌آزمایی کرد دوبیتی و رباعی بود اما بعد کم‌کم به سمت غزل و ترانه رفت و اشعار امروزش بیشتر غزل و ترانه است. غزل‌های روان، بسیار عاطفی و ترانه‌های سهل و ممتنع و عاشقانه‌ی مهدی حسن زاده او را امروز در جمع شاعران خراسان مطرح کرده است و او در حال حاضر در این دو قالب به نوعی زبان شخصی رسیده است که با خواندن آثارش فهمیده می‌شود.
از آقای حسن زاده راجع به نقش شعر در زندگی انسان امروز می‌پرسم و چنین می‌شنوم: «به طول کلی آدم دنبال دفع ضرر و جلب سود است. شعر خواندن و شعر سرودن هم سود دارد اما سودی معنوی که باعث می‌شود درک و دریافت ما از جهان عمیق‌تر شود. به ما یاد می‌دهد که احساس‌مان را جدی بگیریم . به ما کمک می‌کند تا مسائل خشونت‌باری که در دنیای امروز اتفاق می‌افتد را به نحوی تحمل کنیم.
حسن زاده علی‌رغم حضور در جشنواره‌ها و کسب جوایز متعدّد در زمینه‌ی تئاتر، در عرصه‌ی شعر چندان اهل جشنواره نبوده است. او تنها در ابتدای دهه‌ی نود دو بار در جشنواره‌ی «خاتون خورشید» شرکت کرد و هر دو بار در شهرستان در زمینه‌ی شعر مقام اول را کسب کرد. او تا امروز مجموعه‌ی شعر مستقلی چاپ نکرده است اما شعرش در گزیده‌های شعری که در خراسان چاپ شده است بازتاب داشته است از جمله «خراسانه» که به ترانه‌های شاعران خراسان می‌پردازد و به همت آقای مهدی عطاران چاپ شده است.
او جشنواره‌های شعر را اگر  روی موضوع خاصی تمرکز نداشته باشند راهی می‌داند برای ارتباط شاعران با یکدیگر و ایجاد دوستی و رفاقت بین شاعران شهرهای مختلف اما همیشه ترس از قضاوت شدن و برچسب خوردن به عنوان «شاعر جشنواره‌ای» شاعران خوب را از شرکت در این جشنواره‌ها دور می‌کند و در نتیجه جشنواره‌ها سطح هنری چندان بالایی ندارد. او معتقد است امروزه فضاهای مجازی با پیام‌رسان‌های مختلفی که عرضه شده است راه آسانی را برای شناخت شاعران از هم و خواندن شعر یکدیگر باز کرده است.
مهدی حسن زاده شاعر، ترانه‌سرا، نویسنده، کارگردان تئاتر و مجسمه‌ساز امروز بیشتر از همیشه به مجسمه‌سازی می‌پردازد. دست‌های هنرمند و ذهن خلاق او این‌روزها ایده‌ها را به صورت هنر تجسمی عرضه می‌کند. این شاعر خوب همشهری معتقد است که باید جلساتی با محوریت هنر در تربت حیدریه برگزار شود که پُل ارتباطی بین هنرمندان رشته‌های مختلف هنری باشد و معتقد است ارتباط هنرمندان رشته‌های مختلف هنری با یکدیگر درک و دریافت آن‌ها را از آثار هنری بیشتر کرده و حتی به هنر تخصصی خودشان وسعت می‌بخشد.

مهدی حسن زاده امروز یکی از نقاط قوت شعر تربت حیدریه است و حضورش در جلسات شعر به جوان‌ترها انگیزه و انرژی می‌دهد. با تمام گرفتاری‌هایی که در زمینه‌های مختلف هنری دارد سعی می‌کند سهم هر استعدادش را بپردازد. ذهنش همیشه از ایده لبالب است و با شناختی که از مکتب‌های هنری دارد سعی می‌کند دائما تعریفش را از هنرهای مختلف به روز کند. نوآوری‌های زبانی،‌ عاطفه‌ی سرشار، زبان روان و سالم، سادگی، صمیمیت و فردیت از ویژگی‌های شعر اوست. عشق پربسامدترین موضوع شعرهای وی است. عشق او در عین دست‌یافتنی بودن و گرفتار بودن در زمان و مکان، شکوهی اساطیری در دل خود دارد. در یک جمله می‌توانم بگویم غزل‌ها و ترانه‌های مهدی حسن زاده آیینه‌ی تمام‌نمای خودِ اوست.

غزل:
دلی که این همه باریده تا بهار بیاید
چگونه با غم دل‌کندنت کنار بیاید

نگیر از من دلتنگ و بی قرار، دلت را
نخواه بر سرِ من درد روزگار بیاید

نخواه آمدنت شعر جاودانه نباشد
و سوز رفتنت از راه بی‌گدار بیاید

من و تو مثل درخت و پرنده‌ایم نباید
میان صحبت‌مان حرفی از قطار بیاید

برای من که پُر از گریه بوده‌ام کافی‌ست
همین که با منِ غمگین دلت کنار بیاید

همین که موی سپید مرا تو شانه کنی یا
همین که شال تو در گریه‌ام به کار بیاید

در آرزوی تو با پیشکوه قصه بسازم
صدای خنده‌ات از سمت آبشار بیاید...

برای من تو شبیه صدای وقت اذانی
که باید از همه‌ی شهر آشکار بیاید

تو مثل شاخه‌نباتی برای من که دمادم
بعید نیست گل از دامنت به بار بیاید

تو انتظار منی حرف رفتن از تو بعید است
نگو که می‌روی
از تو من انتظار ندارم...


ترانه:
اومدم شهرو با خودم ببرم
به زمانی که عاشقت بوده
اومدم خون کنم دل شهرو
حالا که هیشکی نیست آسوده
 
تو که رفتی هوا یه جوری شد
شهر انگار با همه قهره
بعدِ تو خیلیا نمی‌دونن
تربت حیدریه هم شهره

کوچه‌ی سنگ فرش بعد از تو
مثل یه بغض توو گلو افتاد
تو که رفتی غدیر خلوت شد
رونق از شیرِ چهارسو افتاد

هیچ‌کس بعدِ تو نمی‌خونه  
خط‌نگارای نخلِ چوبی رو
بعد تو هیچ‌کس نمی‌فهمه
حالِ فردوسی جنوبی رو

شبمو صبح می‌کنم بی تو
با همین پرسه‌های طولانی
جنّت و قائم و امام حسین
آبشار و بهار و کاشانی...

نیستی که ببینی این روزا
پُرم از التماس، از خواهش
شبه بازار روز بعد از تو    
نیست تو چارراه، آسایش

اومدم با خودم قدم بزنم
خودمو جا کنم تو آغوشِ
این همون بازیِ همیشگیه
عشق! یادم تو رو فراموشه

اومدم کافه‌ها رو دوره کنم
باغ ملی رو با خودم ببرم  
با خودم، با خودم چکار کنم؟
وقتی این‌قدر بی تو بی‌ثمرم

پُره اندیشه‌های بی‌روحم
سینما بهمنم که رفته به باد...
ما رو حالا نمی‌رسونه به هم
پله‌های اداره‌ی ارشاد

شهر بی تو یه شعر مختصره
که قراره بمیره توی سرم
شهر بی تو یه مشت دوده فقط
که نمی‌ذاره سمتِ تو بپَرم

منبع این زندگی‌نامه مصاحبه‌ی بهمن صباغ زاده با شاعر در مهرماه ۱۳۹۹ است.

مهدی حسن زاده

مهدی حسن زاده

 

بهمن صباغ زاده

بهمن صباغ زاده

 

 

 


برچسب‌ها: شاعر همشهری, زندگی‌نامه مهدی حسن زاده, تربت حیدریه, شاعران تربت حیدریه
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۹ساعت 14:29  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

مردی از دیار زاوه؛ زندگی و شعر استاد محمدرضا خسروی به قلم بهمن صباغ زاده

محمدرضا خسروی پنجم خردادماه ۱۳۲۲ در روستای سهل‌آباد زاوه‌ به دنیا آمد. جلگه‌ی زاوه به حاصل‌دهی و آبادانی مشهور است و نام زاوه گره خورده است به تاریخ پیش از اسلام و به نقلِ تاریخ، قبل از مرکزیت یافتن تربت حیدریه همواره منطقه‌ی وسیعی از خراسان را با نام زاوه می‌شناختند. پدرش و پدربزرگش هر دو شاعر بودند و دیوان‌های شعری از هر دو برجای مانده است. پدرش مشهور به شیخ ذبیح‌الله شاعری شناخته شده در منطقه بود و ناصح‌الشعرا تخلّص می‌کرد. پدربزرگش هم فخرالشعرا تخلص می‌کرد. شیخ ذبیح‌الله مردی بود معتقد و مذهبی، در چند پارچه آبادی املاکی داشت و املاکِ چند مالک را هم اداره می‌کرد و زندگی‌اش از این راه می‌گذشت. طبعی روان و سرشار داشت و با چند تن از شاعران هم‌روزگارش مکاتبه داشت.
محمدرضا هفت ساله که شد به مدرسه رفت اما حضورش در مدارس جدید که زمان زیادی از تاسیس‌شان نمی‌گذشت دیری نپایید. کلاس اول را که تمام کرد، پدر، وی را برای تحصیل علوم دینی به تربت جام فرستاد. پسرِ دوستِ ایشان کربلایی ابراهیم کمالی که به صاحبکار اشتهار داشت در تربت جام در مدرسه‌ی علمیه‌ی مهدیه‌ی طباطبایی درس می‌خواند. این پسر یعنی ذبیح‌الله صاحبکار که بعدها شاعری نامدار شد در همان زمان استعدادِ خود را در شعر نشان داده بود و شیخ ذبیح‌الله می‌خواست فرزندش در کنار او و زیر نظر او تحصیل کند.
محمدرضا در تربت جام هم‌حجره و مونس ذبیح‌الله صاحبکار می‌شود. چند سالی در تربت جام به تحصیل علوم دینی مشغول است و بعد راهیِ ترشیز می‌شود. در ترشیز در مدرسه‌ی حاج سلطان درس را ادامه می‌دهد. فضای مدرسه‌ی علمیه‌ی کاشمر نسبت به تربت جام بازتر است و بیشتر طلّاب هم‌زمان با تحصیل علوم دینی، درس‌های مدرسه را هم به صورت متفرقه امتحان می‌دهند. در این سال‌ها محمدرضا موفق می‌شود مدرک کلاس ششم را بگیرد و بعد به اصرار خودش به زاوه برمی‌گردد تا باز راهیِ مدارس جدید شود. در دبیرستان بهار زاوه ثبت نام می‌کند و کلاس‌های هفتم و هشتم را در این دبیرستان می‌گذراند. از آن‌جا که در آن سال‌ها در زاوه کلاس نهم وجود نداشت و برادر بزرگ محمدرضا ارتشی شده بود و در زنجان خدمت می‌کرد وی برای ادامه تحصیل راهی زنجان می‌شود.
وی سال ۱۳۴۰ همراه برادر به زنجان می‌رود ابتدا کلاس نهم را در دبیرستان پهلوی می‌گذارند. در ادامه رشته‌ی ادبی را انتخاب می‌کند و برای سال دهم راهی دبیرستان صدرجهان زنجان می‌شود. در زنجان محمدرضا خسروی با حسین منزوی هم‌کلاس و همسایه می‌شود. حسین منزوی بعدها از بزرگ‌ترین شاعران معاصر شد و تاثیری عمیق بر شعر معاصر گذاشت. دوستی این دو شاعر از روزهای نوجوانی تا آخرین روزهای عمر منزوی ادامه داشت.
محمدرضا سال آخر دبیرستان را به خراسان برمی‌گردد و در دبیرستان هدایت مشهد دیپلم ادبی می‌گیرد. سال ۱۳۴۴ وارد دانشگاه تهران می‌شود تا سال ۱۳۴۸ که در رشته‌ی حقوق با درجه‌ی لیسانس فارغ‌التحصیل می‌شود. بعد از فارغ‌التحصیلی و گذراندن دوره‌ی سربازی جذب وزارت عدلیه می‌شود و بقیه‌ی زندگی محمدرضا خسروی در پایتخت به عنوان دادیار، دادرس، بازپرس، دادستان، رئیس دادگاه می‌گذرد. سال ۱۳۸۳ بازنشسته می‌شود و با فرصت و فراغت بیشتری به پژوهش‌های ادبی و تاریخی می‌پردازد.
در همه‌ی این‌سال‌ها عشق به ادبیات در کنار اشتغال به زندگی محمدرضا خسروی رنگ و بو می‌دهد و علاقه‌اش به تاریخ، جغرافیا و فرهنگ شفاهی خراسان باعث می‌شود آثار زیادی در این زمینه‌ها منتشر کند. البته این را هم باید اضافه کنم که جناب خسروی همان‌قدر که شاعر هستند، نویسنده و پژوهشگر هم هستند و متاسفانه این نوشته‌ی کوتاه نمی‌تواند همه‌ی زمینه‌های هنر ایشان را در بر بگیرد.

از آقای خسروی راجع به زمینه‌های گرایش‌شان به شعر پرسیدم و ایشان گفتند: «لابد شنیده‌اید که میراثِ پدر خواهی علمِ پدر آموز، در مورد من هم شاعر بودنِ پدربزرگ و پدرم علّت اصلی این گرایش بود. مادرم هم البته اهل شعر بود. مثلا گاهی که پدرم شعر می‌سرود همان‌طور که به کار آشپزی یا دیگر کارهای خانه مشغول بود چیزی می‌گفت مثلا قافیه‌ای پیشنهاد می‌کرد و در شعر طبع و ذوقی داشت»
پرسیدم از شاعران گذشته و امروز، شعر کدام‌یک را می‌پسندید و ایشان پاسخ دادند: «این سوال شما را باید در دو بخش پاسخ بگویم یکی شعر زنان که شامل رابعه، قرۃ العین و سیمین بهبهانی می‌شود. دیگر شعر مردان که می‌توانم به نیما، اخوان، شاملو و حسین منزوی اشاره کنم. برایم جالب بود که چرا جناب خسروی شعر زنان و مردان را از هم تفکیک کرد. ایشان سوالِ پیش‌آمده را این‌طور جواب دادند: «اگر خانم‌ها و آقایان را بدون در نظر گرفتن زن و مرد بودن مقایسه کنیم عدالت را رعایت نکرده‌ایم. زنان با آن محیط بسته‌ی سنّتی که از گذشته تا امروز ادامه داشته است مجال خیلی کمتری برای ظهور و بروز استعدادهای خود داشته‌اند و انصاف نیست که شعرشان در سایه‌ی شعر مردان قرار بگیرد»
جناب خسروی از بین شاعران کسی را خیلی تاثیرگذار بر خود نمی‌داند مگر به صورت ناخودآگاه یعنی ایشان اصولا اهل تقلید و تاثیر گرفتن از زبان دیگر شاعران نیست. جناب خسروی در این مورد می‌گویند «اگر اهل تاثیر پذیرفتن بودم می‌باید شعرم رنگِ شعر صاحبکار یا منزوی را می‌گرفت که با ایشان زمان زیادی مأنوس بودم و ایشان هم شاعران تاثیرگذاری بودند اما چنین نشد و شعرم به شعر ایشان شبیه نشد»
ایشان شعر را کلام موزون، مُخَیَّل و مُقَفّیٰ می‌داند. و معتقد است که امروزه کسانی که خمیرمایه‌ی شاعری ندارند با نادیده گرفتن همین الزامات که همه‌ی قدما به آن پایبند بودند پا به عرصه‌ی شعر می‌گذارند بدون این‌که دغدغه‌ای داشته باشند. نتیجه می‌شود بازی با لفظ، لفاظی می‌شود نه شعر. کار مهمّ شاعر این است که شعرش دردی را بازگو کند، یا عدم رضایتی را ابراز کند یا سعی در تغییر زمانه داشته باشد. این‌ها را که حذف کنیم و موسیقی و خیال و قافیه را هم کنار بگذاریم دیگر چیزی باقی نمی‌ماند.
از آقای خسروی راجع به قالب‌های شعری مورد علاقه‌اش می‌پرسم و این‌طور می‌شنوم: «قالب‌ها برایم تفاوتی ندارد. بعد از روحی که نیما در شعر دمید چیزی که در نظر من مهم است این است که نَفَسِ زمانه در شعر باشد. ابزار می‌تواند همان شعر سنتی باشد و حالا هر قالبی زیبایی‌های خودش را دارد. البته شعر نو هم هست که دیگر در قالب نمی‌گنجد»
شعر امروز در نظر جناب خسروی شعری‌ست که با نیما شروع شد و دو سه دهه بسیار پُرفروغ بود، شاعرانی بزرگ چون اخوان ظهور کردند اما چیزی دیگر هم می‌توانیم داشته باشیم به نام شعر عصر که دهه به دهه تفاوت دارد. آقای خسروی شعر عصر را بسیار موفق می‌داند یعنی به نظر ایشان دهه‌های اخیر دوران روشنی در شعر است. شاعرانی که زبان روزگار خودشان را دارند، روح نیما را گرفته‌اند و به کالبد قالب‌های سنتی دمیده‌اند شعرهای خوبی را پدید می‌آورند.
محمدرضا خسروی شعر را پیر ساخورده‌ای می‌داند که با تمام عظمتی که دارد امروز در کنار هنرِ جوانی چون سینما قرار گرفته است. دورانِ طلاییِ شعر گذشته است اما شعر همچنان تاثیرش را در هنرهای دیگر می‌گذارد.
جناب خسروی اهل شرکت در جشنواره‌های شعر نیست و به طور کلی جشنواره‌ها را برای شعر، مفید نمی‌داند. می‌گویند «جشنواره‌ها عموما اهدافی دارند که با روح آزاد شعر همخوانی ندارد. کار جشنواره‌ها را از نظر معرفی چهره‌های تازه مطبوعات می‌توانند به خوبی انجام بدهند»

مشهورترین اثر جناب استاد خسروی «جغرافیای تاریخی ولایت زاوه» است و بیشتر وی را با این اثر می‌شناسند که بهترین شناسنامه‌ی منطقه‌ی تربت حیدریه، زاوه و خواف است. از دیگر کتاب‌های او می‌توان از این موارد نام برد: تاریخ کاشمر، در دایره‌ی قسمت (مجموعه‌ی داستان)، بی چتر زیر باران (مجموعه‌ی شعر)، آیین نگارش حقوقی، واژه‌نامه‌ی مردم زاوه؛ سفر نامه اروپا؛ سفر به لاهور؛ مثل چراغ در شب مهتاب. همچنین مجموعه مقالات ادبی و حقوقی و کارهای مشترکی نیز از ایشان به چاپ رسیده است که شامل کتاب هفت ۱ و ۲ و ۳؛ چهره‌های شعر معاصر خراسان در سال‌های ۱۳۷۳ تا  ۱۳۸۴ می‌شود.
از دیگر فعالیت‌های ایشان می‌توان به نوشتن مقالات در کتاب‌های مختلف؛ همکاری با دایرۃالمعارف بزرگ اسلامی، عضویت در انجمن‌های ادبی خراسان؛ عضویت در هیئت امنای شاعران خراسان؛ تدریس در دانشگاه آزاد در سال‌های ۱۳۷۲ تا ۱۳۷۶؛ تدریس آیین نگارش برای کارآموزان قضایی از ابتدای تشکیل تا کنون؛ تدریس در اداره‌ی کل آموزش روحانیون قم؛ شرکت در چند همایش ادبی و حقوقی و سفر به کشورهای اروپایی و خاورمیانه اشاره کرد.

در ادامه به عنوان نمونه چند شعر از اشعار جناب آقای محمدرضا خسروی را با هم می‌خوانیم:
بی تو گذراندم شب پُر دردسری را
مپسند ازین گونه شبانِ دگری را
جز پنجره کز جنبش هر باد تکان خورد
نگشود کسی بر شب من هیچ دری را
ای کاش کسی پرده‌ی شب را بدراند
تا در پس ِآن پرده ببینم سحری را
باشد که بشیری مگر از قافله‌ی صبح
ار دوست به گوشم برساند خبری را
از پیش من آن یار سفرکرده نمی‌رفت
می‌دید اگر گریه‌ی چشمان تری را

(برای عثمان خوافی)
تا یافتم آن کس را
ازخویش شدم گم
من
یکباره گسستم دل
از صحبت مردم
من
بر بال ظریف ساز
بر شانه‌ی موسیقی
با او به سفر رفتم
تا قرن چهارم
من

در وادی عشق دل قوی باید داشت
اسباب و اثاث رهروی باید داشت
هم همت و مردانگی فرهادی
هم تاب و توان خسروی باید داشت

از کتاب‌های آماده‌ی چاپ ایشان باید از تذکره‌ی شاعران زاوه نام برد که در سه فصل به معرفی شاعران تربت حیدریه می‌پردازد، همین‌طور اشعار تازه و یادداشت‌های محمدرضا خسروی که ان‌شاءالله به زودی در دسترس علاقه‌مندان قرار خواهد گرفت.

بهمن صباغ زاده
دوم شهریورماه ۱۳۹۹ تربت حیدریه

پی‌نوشت‌ها:
عنوان نوشته برمی‌گردد به جدّیتی که استاد محمدرضا خسروی در به کار بردن لفظ «زاوه» برای معرفی این آب و خاک دارند. ایشان بر اساس شواهد تاریخی معتقدند نام باستانی «زاوه» از بسیاری جهات به «تربت حیدریه» ترجیح دارد و در نوشته‌های خود این نام را به کار می‌برند. دلایل ایشان را می‌توانید در کتاب‌ها و مقالاتی که تالیف کرده‌اند از جمله کتاب «جغرافیای تاریخی ولایت زاوه» بخوانید.
منبع این زندگی‌نامه مصاحبه‌ی تلفنی با شاعر در مردادماه و شهریورماه ۱۳۹۹ است.

 

محمدرضا خسروی

 


برچسب‌ها: شاعر همشهری, زندگی‌نامه محمدرضا خسروی, تربت حیدریه, محمدرضا خسروی
+ نوشته شده در  یکشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۹ساعت 19:4  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

ساده باشیم چه در باجه‌ی یک بانک چه در زیر درخت؛ نگاهی به زندگی و شعر میثم تاتاری به قلم بهمن صباغ زاده

میثم تاتاری فرزند محمدرضا و اشرف در زیباترین روزهای سال، پانزدهم اردیبهشت ۱۳۵۸ در شهرستان خواف به دنیا آمد. پدرش از اهالی روستای «قلعه‌ی آق‌حسن» زاوه، شغل شریف معلمی را برگزیده بود و در ابتدای کار در روستای جهان‌آباد خواف تدریس می‌کرد. میثم فرزند اول خانواده بود. سال‌های کودکی میثم در روستای جهان‌آبادِ خواف و قلعه‌ی آق‌حسن گذشت و قبل از ده سالگی همراه خانواده به تربت حیدریه آمد. محله‌ی حُسنی (hosni) تربت حیدریه و دبستان شهید دماوندی در اولین منزل میزبان میثم شدند. مدرسه‌ی راهنمایی علی تمدن و دبیرستان رازی سال‌های نوجوانی او را در خود جای دادند. سال ۱۳۷۶ از دبیرستان رازی تربت حیدریه در رشته‌ی ریاضی و فیزیک دیپلم گرفت. رتبه‌اش در کنکور ۱۳۷۷ آن‌قدر نبود که بخواهد در دانشگاه ثبت نام کند. تصمیم گرفت به سربازی برود و ادامه‌ی تحصیل را به وقتی دیگر موکول کند. سال ۱۳۷۹ از سربازی برگشت و هنوز چند ماهی نگذشته بود که در آزمون استخدامی موسسه‌ی مالی و اعتباری بنیاد شرکت کرد و پذیرفته شد اما همچنان علاقه‌مند بود که در اولین فرصت وارد دانشگاه شود. سال ۱۳۸۰ ازدواج کرد. علاقه‌اش به رشته‌های علوم انسانی باعث شد به جای آن‌که با توجه به شغلش رشته‌ی حسابداری را انتخاب کند، در کنکور علوم انسانی شرکت کند. در رشته‌ی علوم سیاسی دانشگاه پیام نور تربت حیدریه پذیرفته شد اما کمی بعد به رشته‌ی حقوق رفت و در سال ۱۳۹۲ از دانشگاه پیام نور تربت حیدریه با درجه‌ی کارشناسی در رشته‌ی حقوق فارغ‌التحصیل شد.
آقای میثم تاتاری بعد از چند سال خدمت در پُست تحویلداری، حالا رئیس صندوق بانک سینا در تربت حیدریه است. او و همسرش که معلم است دو پسر دارند به نام‌های امیرمحمد ۱۶ ساله، امیرطاها ۸ ساله و با هم به کار تربیت فرزندان مشغولند.

میثم تاتاری خیلی دیر جذب شعر شد و پَریِ زیبای ادبیات تا میان‌سالی به سراغ تاتاری عزیز نیامد. سال‌های میانی دهه‌ی نود بود و او چیزهایی را که می‌نوشت در صفحه‌ی اینستاگرامش به اشتراک می‌گذاشت. همین نوشته‌های ساده کم‌کم رنگ و بوی شعر گرفتند و مخاطبینِ خود را پیدا کردند. مخاطبینِ میثم کم‌کم او را به گروه‌های مجازی شاعران معرفی کردند و با جمعی از شاعران کشور آشنا شد. با شرکت در جمع‌های مجازی شاعران اندک اندک با شعر معاصر آشنا شد و کارهایش روز به روز قدرت بیشتری پیدا می‌کرد. در این مدّت «هشت کتاب» سهراب سپهری و چند کتاب غزل معاصر گرایش او را به شعر بیشتر می‌کردند و گزیده‌ی شعر «روشن‌تر از خاموشی» از استاد مرتضی کاخی دنیای رنگارنگ شعر را بیش از پیش در نگاه او جلوه می‌داد. در قدم بعد پویا جمشیدی و گروه تلگرامی «آب و آیینه» از جدی‌ترین کمک‌های او در راه شعر و ادبیات بودند. اعضای این گروه از فارغ‌التحصیلان ادبیات دانشگاه تهران بودند و غالبا شاعر؛ اشعارشان را با هم به اشتراک می‌گذاشتند و راجع به ادبیات بحث می‌کردند.
اما آشنایی با شاعران همشهری خیلی اتفاقی بود. وی در این خصوص می‌گوید: «با گروه طبیعت‌گردی تربت حیدریه و مهدی نجفی آشنا بودم. در یکی از قرارهای طبیعت‌گردی صبحت از شعر شد و من یکی دو تا از کارهایم را برای مهدی خواندم. مهدی که مدتی بود در جلسات انجمن شعر و ادب قطب شرکت می‌کرد، جلسات شنبه‌های انجمن قطب را معرفی کرد و قرار گذاشتیم شنبه‌ی بعد با هم به انجمن بیاییم و وقتی با استاد نجف زاده و شاعران همشری آشنا شدم تازه فهمیدم چه نعمتی را در این سال‌ها از دست داده‌ام»

ابتدای سال ۱۳۹۸ جناب تاتاری شرکت در جلسات انجمن شعر و ادب قطب را شروع کرد. آن زمان جلسات در «موزه‌ی مشاهیر» برگزار می‌شد. موزه‌ی مشاهیر ساختمانی بود در باغملی که به شهرداری تربت حیدریه تعلق داشت. تابستان سال ۱۳۹۸ شهرداری و شورای شهر تصمیم گرفتند این ساختمان را از انجمن‌های ادبی بگیرند و به بنیاد نشر آثار و حفظ ارزش‌های دفاع مقدس بدهند که گرفتند و دادند. زمان زیادی نگذشت که میثم تاتاری تبدیل شد به یکی از اعضای ثابت و فعال انجمن شعر وادب قطب که همیشه حاضر بود، همیشه شعر جدید داشت و همیشه می‌شد در فعالیت‌های جنبی انجمن مثل سفرهای شهرستانی و برگزاری شب شعرها روی حضور و کمکش حساب کرد.
وقتی در اولین جلسه خودش را معرفی کرد و این‌گونه شروع کرد: «حضور گاه‌گاهِ تو برایم نان گندم بود/ چه حسرت‌ها به دل دارم ولیکن دست مردم بود/ برای لمس دستانت صبوری می‌کنم اما/ نبودن‌های قبل از تو همه سوءتفاهم بود». با خواندن همین چند بیت همه‌ی شاعرانی که در جلسه حاضر بودند حدس می‌زدند که یک شاعر حرفه‌ای به جمع‌شان پیوسته است. خودش می‌گوید «از همان اولین جلسه، تشویق‌های شاعران در انجمن قطب به یک‌باره شعر را برایم جدی و پررنگ کرد و نگاهم به شعر عوض شد. بعد از آن هم هر هفته قدمی در این راه به پیش رفته‌ام. راهی سراسر لذت و شیرینی»
تاتاری از شعر قدما صائب تبریزی را می‌پسندد و از شعر شاعران معاصر هم بیشتر آثار محمدعلی بهمنی، کاظم بهمنی و سیدتقی سیدی را خوانده است. (مرا شرمنده می‌کند) و می‌گوید: «از بین شاعران معاصر بیشترین تاثیر را از بهمن صباغ زاده گرفتم. زبان امروزی و روان شعر او و همچنین مجموعه‌ی نکاتی که در مورد شعرهایم می‌گفت باعث شد بتوانم راهم را زودتر پیدا کنم». میثم تاتاری شعر را فارغ از تعریف‌هایی که قدما از شعر کرده‌اند، کلامی دلنشین می‌داند. کلامی که بر دل بنشیند و تاثیر بگذارد، چه وزن و قافیه و صورت‌های خیال داشته باشد و چه نداشته باشد. به تعبیر حضرت حافظ: دل‌نشین شد سخنم تا تو قبولش کردی/ آری آری سخن عشق نشانی دارد»
وی از قالب‌های مختلف شعری غزل را بیشتر دوست دارد و چه در سرودن و چه در مطالعه به غزل پایبندی بیشتری دارد. او با روزمرگی‌هایی که انسان امروز دارد پرداختن به شعر را حیاتی می‌داند و معتقد است که شعر پنجره‌ای است رو به لذت و شعر خواندن و شعر شنیدن انسان به خودش نزدیک‌تر می‌کند. می‌گوید: «شاعران امروز هم واکنش خوبی نسبت به اجتماع دارند و با هر موضوعی شعر می‌سرایند. از طرفی فضاهای مجازی هم پل ارتباطی خوبی بین شاعران و مردم است و به سرعت و به آسانی شعر به دست علاقه‌مندانش می‌رسد»

اشعار آقای میثم تاتاری تا به حال چاپ نشده است و خودش هم برای این کار عجله‌ای ندارد و می‌خواهد چاپ کتاب را موکول کند به زمانی که به حدی از پختگی رسیده باشد که از چاپ کتاب پشیمان نشود. او با فروتنی می‌گوید «هنوز شاید بیش از پنج شش غزل قابل قبول ندارم و راه درازی پیش روی خود می‌بینم». به رغم شکسته‌نفسی‌هایی که می‌کند شعرش بوی تازگی و طراوت دارد و خبر می‌دهد از شاعری مصمم با طبعی روان و خیالی سرشار که در آینده‌ی نزدیک مخاطبان فراوان خواهد داشت. در ادامه نمونه‌هایی از اشعار میثم تاتاری را با هم می‌خوانیم:

تو سوغات بهاری در میان قاب گلدان‌ها
تویی تعبیر زیبای درون فال فنجان‌ها
هوایی می‌کند عطر حضورت تنگ‌دل‌ها را
از این پس رد نشو دیگر تو از اطراف زندان‌ها
نمی‌دانم که چشم من فقط دنبال زیبایی‌ست
و یا این‌که تو خیلی می‌درخشی بین مهمان‌ها
نوشتم نام زیبای تو را در خاطرم آن‌قدر
که کم می‌آورد در پیش دستانم، قلمدان‌ها
کنارت چای می‌نوشم، کمی شیرین‌زبانی کن
نیازی نیست از حالا کنار چای قندان‌ها
لبم آمد که درد دل به بانگ بی‌امان گوید
گَزیدم شکوه‌های روی لب را بین دندان‌ها

گُل چه اندازه به زلف شکنت می‌آید
چقدر سبزه به زیبا شدنت می‌آید
پهنه‌ی روسری‌ات بازی رنگ است ولی
چقدر باد به شانه زدنت می‌اید
نغمه‌ی بلبل سرمست تو را کم دارد
چقدر عشوه به رقص بدنت می‌آید
محو خندیدن تو باز شدم سر به هوا
چقدر خنده به سیب سخنت می‌آید
در هماغوشی دستان من و موهایت
چقدر بوسه به تبدار تنت می‌آید
تو بیایی قلمم میل دویدن دارد
چقدر شعر پیِ آمدنت می‌آید

بنده‌ای در سینه‌ام دارد خدایی می‌کند
سخت جا خوش کرده و فرمانروایی می‌کند
آشکارا در حریمش می‌کشد خط و نشان
در نهان با دلبران زورآزمایی می‌کند
با سلاح چشم‌هایش می‌برد دل از حریف
با خم ابروی خود هی دلربایی می‌کند
بیم افتادن اگر باشد مرا در چاه غم
بافه‌ی گیسوی او مشکل‌گشایی می‌کند
گاهگاهی که دلم درگیر اندوه شب است
طرح لبخند جدیدی رونمایی می‌کند
مثل کوهی که دلش تنگ است با یک انعکاس
هر چه در گوشش بخوانم هم‌نوایی می‌کند
در مرام عاشقی خوش نیست هرکس ذره‌ای
در حریم دیگران کشورگشایی می‌کند

نذر کردم که اگر گمشده! پیدات کنم
چند روزی بنشینم و تماشات کنم
یا به شکرانه‌ی آن لحظه‌ی با هم بودن
 سر به مُهر آرم و تا صبح مناجات کنم
تو همان صوت حزینی و گرفتار گلو
بر لبم ریز که هر ثانیه نجوات کنم
شرح دلدادگی‌ام قصه‌ی هفتاد شب است
قلمی نیست که در دفترم انشات کنم
ساز تنهایی من بعد تو ناکوک شده
تو بیا سمفونی عشق! که اجرات کنم
گرچه در محکمه‌ی عشق شدم زندانی
شرط مردانگی‌ام نیست که رسوات کنم

چشمم به راه تا که مگر قدر لحظه‌ای
از کوچه‌باغ خاطره‌هایم گذر کند
چیزی دگر نمانده که حاجت‌روا شوم
«اَمَّن یُجیب» خواندم و شاید اثر کند...

میثم تاتاری در مدّت کمی که شعر را به صورت حرفه‌ای دنبال کرده و شعرش را در معرض نقد و نظر شاعران گذاشته پیشرفت بسیاری کرده است. شعر تربت حیدریه با کمک میثم تاتاری و دیگر شاعران جوان و باانگیزه‌ای که به جلسات ادبی شهر پیوسته‌اند روزهای روشن‌تری را در پیش رو دارد. میثم تاتاری هم شاعری خوب است و هم انسانی خوب و دوست‌داشتنی که آرامش در رفتارش نمود دارد. او را شاید بشود در چند جمله از حرف‌های خودش خلاصه کنم وقتی در میانه‌ی مصاحبه نگاهش را به دوردست دوخت و گفت: «هر چه می‌گذرد از زندگی بیشتر لذت می‌برم و میان‌سالی برایم رنگ آرامش دارد. شاید تنها حسرتم دیر پیدا کردن دوستان شاعرم در تربت حیدریه باشد»

بهمن صباغ زاده
بیست و ششم مردادماه ۱۳۹۹ تربت حیدریه

پی‌نوشت‌ها:
عنوانی که برای این نوشته انتخاب کرده‌ام از سهراب سپهری است که در شعر مشهور «صدای پای آب» گفته است: ساده باشيم چه در باجه‌ی يک بانک چه در زير درخت/ كار ما نيست شناسایی راز گُل سرخ/ کار ما شاید این است/ که در افسون گُل سرخ شناور باشیم.
در غزل «تو سوغات بهاری در میان قاب گلدان‌ها» دو ارجاع وجود دارد، یکی ارجاع به شعر پویا جمشیدی که گفته است: «فکر کن حبس ابد باشی و یک‌بار فقط/ به مشامت نَمی از بوی خیابان برسد» و دیگری به شعر بهمن صباغ زاده که گفته است: «به اخمت خستگی درمی‌رود لبخند لازم نیست/ کنار سینی چای تو اصلا قند لازم نیست»
منبع این زندگینامه مصاحبه با شاعر در مردادماه ۱۳۹۹ است.

#شاعران_همشهری
#میثم_تاتاری
#تربت_حیدریه
#بهمن_صباغ_زاده

https://t.me/bahman_sabaghzade

 

میثم تاتاری

میثم تاتاری


برچسب‌ها: شاعر همشهری, زندگی‌نامه میثم تاتاری, تربت حیدریه
+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۹ساعت 17:44  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

مدیرکلِ شاعر؛ زندگینامه و شعر مجید ضیایی به قلم بهمن صباغ زاده

مجید ضیایی در سال ۱۳۱۵ در محله‌ی باغسلطانی تربت حیدریه به دنیا آمد. پدربزرگش حاج سیدمحمد ضیایی، پدرش حاج حسن ضیایی و عموهایش همه از تاجران خوش‌نام تربت حیدیه بودند و به عنوان برادران ضیایی شهرتی داشتند. خانه‌ی حاج حسن ضیایی در ابتدای باغسلطانی تربت حیدریه قرار داشت، جایی که بعدها یک خیابان بیست و هشت متری کشیده شد و به همین نام مشهور شد. باغسلطانی در آن زمان آبادترین منطقه‌ی تربت بود و بیشتر اعیان در این محله سکنی داشتند. همچنین کنسول‌گری‌ها، باغ‌ها، کاریزها و بازارهای بزرگ همه اطراف همین خیابان قرار داشت. خانه‌ی حاج‌حسن ضیایی با خانه‌ی پسرخاله‌اش حاجی‌رئیس دیوار به دیوار بود. خوشبختانه هنوز خانه‌ی حاجی‌رئیس تا حدی از گزند روزگار محفوظ مانده است. حاجی‌رئیس از مشاهیر تربت است و حمام و کاروان‌سرایی که در تربت حیدریه ساخته مشهور است. حجره‌ی حاج حسن هم در کاروان‌سرای حاجی‌رئیس قرار داشت. حاج حسن به کار تجارت مشغول بود و روزگارش به خرید و فروش پشم و پنبه و محصولات کشاورزی می‌گذشت.
نیّره خانم مادر مجید در یک سالی وی از دنیا می‌رود و مجید کوچک در دامن خواهرِ بزرگ رشد می‌کند. بعد از فوتِ مادر، پدرش هرگز ازدواج نکرد و همتش را صرف رشد و تربیت فرزندان کرد. مجید در هفت سالگی راهی مکتب‌خانه می‌شود. مکتب‌خانه‌ی «آشیخ‌ممّد» در باغسلطانی قرار داشت. وی چند سالی را به یادگیری خواندن و نوشتن و مرور گلستان سعدی و جامع‌المقدمات در مکتب‌خانه‌ی آ شیخ محمد می‌گذراند و بعد راهی مکتب‌خانه‌ی «آشیخ‌حسین» می‌شود. مکتب آ شیخ حسین بزرگ‌تر بود و بیشتر کودکان دوره‌ی رضاخان در تربت حیدریه در آن مکتب‌خانه درس خوانده‌اند. مجید ضیایی را در دوران کودکی در تربت حیدریه با صوت خوش قرآنش می‌شناختند. حاج حسن در دهه‌ی بیست یکی از جلسات تلاوت قرآن را که تربتی‌ها «قرآن‌دوره» می‌گویند اداره می‌کرد و مجید با صوت و لحن زیبایش ستاره‌ی شب‌های ماه مبارک رمضان بود.
با تاسیس مدارس جدید، پدر، مجید را به دبستان رضائیه می‌بَرد. در دبستان رضائیه، اطلاعات مجید را برای نشستن در پایه‌ی سوم مناسب می‌بینند و او پس از قبولی در امتحان ورودی از حدود سال 1327 وارد سیستم جدید آموزشی وزارت فرهنگ آن‌روزگار می‌شود. دبستان را تا کلاس ششم با نمره‌های عالی طی می‌کند و برای کلاس هفتم در دبیرستان قطب ثبت نام می‌کند. دبیرستان قطب در آن‌روزگار تنها دبیرستان تربت بود و تمام تحصیل‌کرده‌های آن‌سال‌های تربت حیدریه فارغ‌التحصیل آن مدرسه هستند.
دورانِ دبیرستانِ مجید ضیایی همراه می‌شود با مهاجرت خانواده‌ی او از تربت حیدریه به مشهد. کارِ حاج حسن گسترش می‌یابد و شرکای تجاری زیادی در مشهد پیدا می‌کند و تصمیم می‌گیرد به خانه‌ای در خیابان خاکی مشهد نقل مکان کند. با ورود به مشهد، مجید را در دبیرستان شاه‌رضا ثبت نام می‌کنند. وی همیشه در درس‌ها موفق بود و یکی از دانش‌آموزان نمونه‌ی دبیرستان به حساب می‌آمد. در همین سال‌ها، یعنی دوره‌ی دبیرستان مجید، پدرش حاج حسن ضیایی از دنیا می‌رود و مجید و خواهر و برادرانش را تنها می‌گذارد. بعضی از برادران از جمله مجید در مشهد می‌مانند ولی خانواده بعد از فوت پدر به تربت حیدریه مراجعت می‌کند. تحصیل در مشهد ادامه دارد تا مجید ضیایی موفق به کسب دیپلم علوم انسانی با نمرات عالی می‌شود. یکی از دوستان صمیمی‌اش در سال ششم دبیرستان دکتر مرتضی کاخکی بود که بعدها یکی از نامداران این مرز و بوم در رشته‌ی ادبیات شد. مرتضی کاخکی رشته‌ی ادبیات فارسی را انتخاب کرد و مجید ضیایی در رشته‌ی ادبیات و زبان انگلیسی دانشکده‌ی ادبیات دانشگاه فردوسی پذیرفته شد.

رشته‌ی زبان انگلیسی برای مجید ضیایی بسیار جذاب بود. در آن سال‌ها یعنی در میانه‌ی دهه‌ی سی مستشاران امریکایی در ایران رفت و آمد داشتند و گسترش زبان انگلیسی بسیار اهمیت داشت. سال‌های تحصیل در دانشکده‌ی ادبیات مشهد برای مجید ضیایی همراه بود با شوق یادگیری زبان انگلیسی و قدم به قدم جلو می‌رفت. در سال‌های دانشگاه با دخترعمویش که در تربت حیدریه زندگی می‌کرد ازدواج کرد. بعد از فارغ‌التحصیلی از دانشگاه، در سال ۱۳۴۳ به استخدام وزارت مسکن درآمد و همراه همسر به تهران آمد و در تهران زندگی ساده‌ای را با هم شروع کردند. هنوز مدتی از کار در وزارت مسکن نگذشته بود که جناب ضیایی برای تدریس زبان انگلیسی در دانشکده‌ی افسری جذبِ نیروی هوایی ارتش می‌شود و هر روز بعدازظهر علاقه‌اش به زبان انگلیسی را در قالب آموزش به خلبانان و کادر پرواز دانشگاه افسری پی می‌گیرد.
بعد از چند سال خدمت در تهران در وزارت مسکن و نیروی هوایی به علاقه‌ی خودش و به اصرار دوست و همشهری‌اش دکتر محسن ضیایی مامور به خدمت در دانشگاه فردوسی می‌شود. همراهی با دکتر ضیایی در بخش مدیریت دانشگاه فردوسی و تدریس زبان انگلیسی در دانشکده‌ی ادبیات مشهد در دوره‌ی ریاست دکتر جلال متینی، از کارهایی است که ایشان دربازگشت مشهد انجام می‌دهد. بعد از مدتی با رفتن دکتر ضیایی از دانشگاه فردوسی، جناب مجید ضیایی به روابط بین‌الملل دانشگاه فردوسی مشهد می‌رود در سال ۱۳۵۲ به وزارت بازرگانی منتقل و به عنوان مدیرکل خراسان منصوب می‌شود. بعد از انقلاب به این علت که مدیری پاک‌دست و دور از گرایش‌های سیاسی بود، در پُست خود ابقا می‌شود و بعد از سال‌ها خدمت صادقانه در استان خراسان و استان مازندران در سال ۱۳۷۱ از وزارت امور خارجه جمهوری اسلامی ایران بازنشسته می‌شود. بعد از بازنشستگی در تهران سکونت دارند اما هنوز یاد وطن با ایشان است.
آقای مجید ضیایی در شعر «سه‌میم» تخلص می‌کند و این تخلص را هم از اسم دختران خود مژگان، مرجان و مژده گرفته‌ است.
ایشان در مورد علاقه‌مندی‌شان به شعر می‌گویند: «از کودکی چیزهای سرِ هم می‌کردم و به نام شعر می‌خواندم، نوجوانی‌ام گره خورد به سال‌های آشفتگی کشور با مصدق و ملی شدن صنعت نفت و من هم تبع جریان‌های روز سعی می‌کردم مثلا شعر سیاسی بگویم. شعرهایم را در دفترهایی یادداشت می‌کردم و بعضی از آن‌ها را هم در همان سال‌ها گم کردم»
آقای ضیایی می‌گوید مشوّق خاصی در راه شعر نداشته است و این راه را به پای خود آمده است. از شاعران قدیم حافظ و سعدی را خیلی می‌پسندد و بیشترین تاثیر را از ایشان گرفته است و از شاعران معاصر هم اشعار شهریار و مهدی اخوان ثالث را بسیار دوست دارد. آقای ضیایی خود را شاعر نمی‌داند و شعرش را نوعی درد دل کردن می‌داند. درد دل‌هایی که فرصت و مجال مطرح شدن نداشته است و در خلوت روی کاغذ می‌آید. از قالب‌های شعری، قطعه را بیشتر می‌پسندد و با شعر امروز چندان بر سر مهر نیست. در سرودن هم همان زبان کلاسیک و قدیمی را ترجیج می‌دهد و نسبت به خیلی از جریان‌های ادبی امروز مخصوصا آن‌ها که وزن و قافیه را به کلی کنار گذاشته‌اند بی‌علاقه است. نکته‌ی جالب دیگری که در صحبت‌های آقای ضیایی بود بحث شعر امروز و مردم امروز بود. ایشان معتقدند که پرداختن به شعر نیاز به یک فراغت حداقلی دارد و لازم است آدم نیازهای اولیه‌اش مرتفَع شود تا بتواند از شعر بسراید یا از خواندن شعر لذت ببرد. جناب ضیایی می‌گوید: «امیدوارم وضعیت کشور عزیزم روز به روز بهتر شود و این مردم سرزمین حافظ و سعدی باز با میل و رغبت شعر بخوانند و لذت ببرند»
آقای ضیایی تا به حال کتابی چاپ نکرده است اما شعرهایش که مجموعا پنج دفتر می‌شود را آماده‌ی چاپ دارد. اشعار ایشان در مجله‌ی «پیک تربت» که نشریه‌ی پیام‌رسانی تربتی‌های مقیم تهران است چاپ می‌شود. در ادامه نمونه‌هایی از اشعار ایشان را می‌خوانیم:

مگر به لطف پذیرید برگ سبز مرا هم
به باغ سبز ارم بُرده‌ام ز توس نشانی

چو کودکان بکشیدیم چشم چشم دو ابرو
به زعم خود همه کردیم کار ناب و گرانی

اگر چه شعله‌ی دل پیش خور فروغ ندارد
چو جان به عشق بدیدم به کار عشق توانی

چو قطره‌ام برِ دریا چو کاه در برِ کوهی
خوشم به جمع ادبیان که ذرّه راست مکانی

کجا قلم به فصاحت به دست نظم سپردم
که خام پخته شود بعد صبر و طی زمانی

اگر به باغ ادب منصفانه دیده بدوزی
گیاه هرز ببینی چو خاک در دل کانی

اگر کم است و به مقدار هیچ، خار مدارش
چه کم چه بیش همه هست دستِ عالَم فانی

شمیم خالص عطری که در کلام سه‌میم است
همه ز صدق مرام است و عشق و لطف معانی
#مجید_ضیایی


آمد شمیم موی سپید و خزان عمر
عشقی به جان فکند که رسوا کند مرا

عاشق شدم به گفتن شعر و سرودِ دل
تا هم‌نوای عاشق شیدا کند مرا

طبعم چو بوی خوش که نماید وجود گل
ابیات دفترم گُلِ پایا کند مرا

پنهان شدم چو رایحه اندر درون گل
حاسد ببوید و همه حاشا کند مرا

شعرم ولیک دوست بخواند به غمض عین
هر بیت این مقال که پیدا کند مرا

نام سه‌میم بهر تخلص گزیده‌ام
سرچشمه‌ای که سیل خروشا کند مرا
#مجید_ضیایی


نه هرکس ز نعمات دنیا بَرَد
تواند که غفران عقبی خَرَد

کریمی شناسم که بر مفلسان
شب و روز خوان کرم گسترد

براین باور است این رفیق شریف
کسی کو نکارد بری ندرود

دلی تا به دست آورد از کسان
سر کیسه بی چون و پروا دَرَد

برای برآوردن کار خلق
به هر سو چو مرغ چمن می‌پَرد!

زن و بچه‌اش باد مسرور و شاد
همه گوسفندش به صحرا چَرد

به دادو دَهش تای طایی بود
نه کوته‌خیالی که تن پَرورد

از این شیوه آموز درسِ عمل
خدابنده جز راه حق نَسپُرد
#مجید_ضیایی


عمر ما بگذشت و دیگر بعد از این
فارغ از تشویش خاطر می‌شوید
با من از صهبای اشعار سه‌میم
بعدِ مرگم آشناتر می‌شوید
#مجید_ضیایی
 
آشنایی با جناب ضیایی را مدیون دوست عزیزم کاظم خطیبی هستم. منبعم در نوشتن این زندگی‌نامه، مصاحبه با شاعر بود که در مردادماه سال ۱۳۹۹ به صورت تلفنی انجام شد. چند روزی مزاحم جناب ضیایی بودم و ایشان هم به لطف و مهر با من سخن گفتند و سوالاتم را جواب دادند.
۱۳۹۹/۰۵/۱۸ تربت حیدریه
بهمن صباغ زاده

#شاعران_همشهری
#بهمن_صباغ_زاده

https://t.me/bahman_sabaghzade

 

مجید ضیایی


برچسب‌ها: شاعر همشهری, زندگی‌نامه مجید ضیایی
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۹ساعت 18:45  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

شاعر همشهری؛ خسرو یزدان‌پناه قرایی (1310) ؛ گردآورنده بهمن صباغ زاده

استاد عزیز خسرو یزدان‌پناه قرایی مردی است که می‌توان ایشان را در مهربانی مَثَل آورد. چند باری با هم تماس تلفنی داشتیم و بعد چند نامه‌ای از طریق ایمیل بین ما ردّ و بدل شد و ایشان لطف کردند در نهایت بزرگواری پرسشنامه‌ی مرا جواب دادند. نامه‌ای که استاد قرایی در 8 بهمن 1393 نوشته‌اند به لطف آقای مهرداد بنایی‌ و پاک‌نویس‌شده به خط خوش ایشان به دستم رسید و این نامه شد بنای نوشته‌ای که در ادامه می‌خوانید.

 

خسرو یزدان‌پناه قرایی متولد هفدهم فرودین‌ماه سال 1310 هجری شمسی هستند و خود در قصیده‌ای این بیت را آورده‌اند: هزار و سیصد و ده بود سال خورشیدی/ به روز هفدهم از فرودین جمشیدی. اما آن‌چه در شناسنامه‌شان ثبت شده است و به قول خودشان لابد تاریخ ورود کارمند آمار به زادگاه ایشان است 10 آذرماه 1310 است. زادگاه ایشان شهرستان رشتخوار است و پدرشان و فامیل ایشان در منطقه‌ی تربت چنان شهره‌اند که بی‌نیازند از معرفی.

نام این استاد عزیز به مدد سلیقه‌ی پدربزرگ مادری ایشان و تفال به دیوان خواجه است. زندگی خسرو عزیز همان‌وقت به شعر گره خورد که پدربزرگ از دیوان خواجه خواند: سحرم دولت بیدار به بالین آمد/ گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد.

خسرو تا پانزده شانزده‌سالگی در زادگاه می‌ماند و بعد همراه با پدربزرگ مادری برای اتمام تحصیلات به تربت می‌آید. پدربزرگ جناب یزدان‌پناه مردی ادیب و اهل سخن بوده که اشعاری بسیار در حافظه داشته و به همین سبب خسرو جوان همواره خود را با شعر محشور دیده است. از آن گذشته مادر خسرو که در آن زمان تا ششم ابتدایی در مدرسه‌ی فروغ مشهد درس خوانده بود نیز اشعار لطیفی در گوش پسر خوانده که تاثیر فراوان در وی داشته است.

برای ادامه‌ی تحصیل استاد قرایی رشته‌ی ادبی را برمی‌گزیند و بعد از اخذ دیپلم در دانشگاه تهران در رشته‌ی فلسفه و علوم تربیتی با درجه ممتاز شاگرد اول می‌شود. در زمان تحصیل در تهران با این که رشته‌ی فلسفه اروپا می‌خواند اما از شعر و شاعران جدا نیست و در آن سال‌ها غزل‌های شهریار و عماد مونس روز و شب خسرو می‌شوند.

در سال‌های بعد آشنایی و رفاقت با شاعران و ادیبان خراسانی مانند عماد، مهدی اخوان ثالث و دکتر شفیعی کدکنی، دکتر کاخلی و همچنین دیگر شاعران و استادان استاد یزدان‌پناه را بیش از پیش به شعر وابسته و با جریان‌های شعر آن روزگار همراه می‌کند. اشعار ایشان در قالب مجموعه‌ی شعر «فرار» در سال 1135 توسط انتشارات علمی در تهران به چاپ رسیده است.

 

محمد قهرمان شاعر نامدار خراسانی در قطعه‌ای در وصف جناب استاد خسرو یزدان‌پناه قرایی گفته‌اند:

خسرو! تو را ز حادثه یزدان پناه باد

زیرا که در دیار سخن ماه دیدمت

یک‌بار بیش گرچه ندیدم تو را به ری

آدابدان و پخته و آگاه دیدمت

در محفلی کنار امید و خدیوجم

آن هر دو رخت‌بسته به ناگاه دیدمت...

 

 

در ادامه چند شعر از آقای خسرو یزدان‌پناه قرائی را با هم می‌خوانیم:

خوب شد کز نیک‌مردی نقش پایی یافتم

گر چه دیر و پیر، دل را آشنایی یافتم

در سراب زندگی سرچشمه‌ای پاک و زلال

در کویر عمر باغ دل‌گشایی یافتم

در خراب‌آباد این ویرانه‌ی جغدآشیان

بلبلی بی‌جفت، لیکن خوش‌نوایی، یافتم

دور از این گنداب و خیل کرکسان لاشه‌خوار

در کنار دوست، خوش حال و هوایی یافتم

مُرده می‌پنداشتم آیین ِیک‌رنگی و لیک

چون مَلَک، پاکیزه‌خویی، باصفایی یافتم

پرده تا از راز کار دوستان برداشتم

راست خواهی، از هزاران چندتایی یافتم

هر کجا گشتم مگر آزاده‌ای پیدا کنم

دَم‌غنیمت‌دان گدایی، بی‌حیایی یافتم

مانده بودم ناتوان در موج‌خیز حادثات

زورق بشکسته‌ام را ناخدایی یافتم

جان همه عطر است و نقش و رنگ و آهنگ و نوا

معبدی، هر گوشه تندیس خدایی یافتم

در شب خاموش و شومم تافت خورشید، ای عجب!

کز پی ده قرن کوشش کیمیایی یافتم

راه گُل‌گشتِ خیالم را ز هر سو بسته‌اند!

اینک اما روزنی بر گلستانی یافتم

باده و گل گو نباشد، صحبت این دوست بس

شاد باش ای دل! بهشت جان‌فزایی یافتم

(یاد خوی و روی «پستا» بود کامشب بر دلم

تا که بنشیند همای عشق، جایی یافتم)

با امید و آرزو بیگانه بودم سال‌ها

درد بی‌درمان جانم را دوایی یافتم

با نگاهش خواستم تا ناکجاها پر کشم

مرغ همّت را رفیق هم‌نوایی یافتم

آفرین گویند و نفرین، نیست پروایم حسن

کز تو بر شعرم به شوخی مرحبایی یافتم

شهریورماه 1376

***

 

عقده تا باز کنم از دل دیوانه‌ی خویش

ره‌نوردیم به سرمنزل جانانه‌ی خویش

اندر این بزم که ما بی‌خبر از خویشتنیم

شمع را گوشه‌ی چشمی‌ست به پروانه‌ی خویش

به چه مانم منِ دیوانه در این شهر، ای دوست؟

مرغ طوفان‌زده‌ای در پیِ کاشانه‌ی خویش

***

 

اشکی دوید از غم رویی به دامنم

آهی ز دل برآمد و زد شعله بر تنم

شمعی بسوخت بال و پرم در شرار عشق

دستی برید شاخ امیدی ز گلشنم

عشقی درید دفتر آمال عمر را

شامی رسید تیره پس از صبح روشنم

من ماندم و سرشک غم و آرزوی وصل

از دلبری که درزده آتش به خرمنم

آن رهزنی که بُرده دل از عاشقان، تویی

دیوانه‌ای که خفته به دامان غم، منم

***

 

 

بهمن صباغ زاده


برچسب‌ها: شاعر همشهری, خسرو یزدان پناه قرایی, شاعران تربت, زندگی‌نامه خسرو یزدان‌پناه قرایی
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۲ اسفند ۱۳۹۶ساعت 18:26  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

معرفی جواد ماهر به عنوان مروج کتاب‌خوانی

درود دوستان عزیز. دوستان شاعر من که در دهه‌ی هشتاد در جلسه‌ی شعر تربت شرکت کرده‌اند جواد ماهر را می‌شناسند. من هم جواد ماهر را از عصرهای شنبه می‌شناسم. چند سالی می‌شود شعر جدید از او نخوانده‌ام اما همیشه خواننده‌ی مطالبش در وبلاگ ترجمان هستم. مطالبی روان و صمیمی که با خواندن آن‌ها شریک دغدغه‌هایش می‌شوم. دستم را می‌گیرد و با خود به دنیای خودش می‌برد. او در این نوشته‌ها غم‌ها و شادی‌هایش را بی پرده‌پوشی با خواننده به اشتراک می‌گذارد.

جواد عزیز شغل معلی را انتخاب کرد اما گمان می‌کنم پیش از آن معلمی نیز جواد را انتخاب کرده بود. جواد از آن معلم‌هایی هست که امروز واقعا کیمیا هستند. او در این سال‌ها راهی را پیش گرفت و مسیری را انتخاب کرد در راستای گسترش فرهنگ کتاب‌خوانی. آن هم نه بخشنامه‌ای و دستوری و آماری بلکه دلش او را به این راه کشاند و رهبری‌اش کرد. امروز او در این راه به جاهای خوب رسیده است و همین‌طور آهسته و پیوسته پیش می‌رود.

جمعه صبح بود که نوشته‌ای (بنر) دیدم که اسم جواد ماهر رویش نوشته شده بود. در محل زندگی‌اش، در ورودیِ آپارتمان از طرف همسایه‌های مجتمع آپارتمانی نصب شده بود. آپارتمان‌هایی که جواد ماهر طرح «زنبیل کتاب» را در آن‌جا نیز ارائه کرده است. خبر دلچسب بود و دلگرم‌کننده. معرفی جواد ماهر در سومین جشنواره‌ی تقدیر از مروّجان کتاب‌خوانی.

خیلی خوشحالم از این‌که کارهای بی‌ادعا و خودجوش او دیده شد. خوشحال شدم که هنوز در این مملکت یک آدم مستقل می‌تواند کاری که دوست دارد انجام دهد. خوشحال شدم که «گسترش فرهنگ کتاب‌خوانی» با همت جواد عزیز یک ترکیب خشک و خالی نیست مثل آن‌هایی که در یک بخشنامه‌ی اداری می‌آید بلکه «گسترش فرهنگ کتاب‌خوانی» در دل انسان‌هایی مانند جواد ماهر زنده است و نفس می‌کشد.

دوست داشتم در این مطلب کوتاه خسته‌نباشیدی به جواد ماهر عزیز بگویم و بگویم که آشنایی با او برایم مایه‌ی افتخار است. جواد عزیز خسته نباشی.

بهمن صباغ زاده

29/8/1395

تربت حیدریه


برچسب‌ها: جواد ماهر, شاعر همشهری, زندگی‌نامه جواد ماهر, معرفی کتاب
+ نوشته شده در  شنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۵ساعت 18:0  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

شاعر همشهری؛ غلامرضا اعتقادی (1328)

غلامرضا اعتقادی را در تربت به نام «شیخ اعتقادی» می‌شناسند. هر کس که چند جلسه‌ای در نماز جمعه شرکت کرده باشد حتما او را می‌بیند و شعرهایش را می‌شنود. اعتقادی که به رسم خراسانی‌ها دستار می‌بندد معمولا در مراسم مختلف شعری که در تربت و شهرستان‌های اطراف تشکیل می‌شود حضور می‌یابد و با توجه به مناسبت‌های غالبا مذهبی اشعاری را می‌سراید و برای مردم می‌خواند.

او جزو شاعرانی است که تحصیلات چندانی ندارد و مانند غالب مردم خراسان مایه‌ای برای شعر گفتن دارد و وزن را درک می‌کند. بد نیست اضافه کنم که ما در خراسان نوعی شعر داریم بیشتر به وزن دوبیتی و ندرتا رباعی که «فریاد» خوانده می‌شود. در خراسان و مخصوصا در بین قدیمی‌ها به ندرت می‌توانید کسی را پیدا کنید که توانایی سرودن فریاد را نداشته باشد. غلامرضا اعتقادی هم همین مایه‌ی شعر را تقویت کرده است و امروزه می‌تواند شعرهایی ساده را غالبا بدون اشکال یا لااقل کم‌اشکال بسراید.

غلامرضا اعتقادی در سال 1328 در روستای «قلعه نو» واقع در بخش مرکزی تربت به دنیا آمد پدرش که غلامحسین اعتقادی نام داشت کشاورزی می‌کرد. در آن‌زمان در روستای قلعه نو مدارس جدیده هنوز تشکیل نشده بود و غلامرضا اعتقادی برای تحصیل از هفت سالگی راهی روستای بوری‌آباد شد. روستای بوری‌آباد که نزدیک‌ترین دبستان را داشت در فاصله‌ی سه کیلومتری قلعه نو قرار دارد که در آن زمان معمولا دانش‌آموزان چنین مسافت‌هایی را پیاده طی می‌کردند. سال 1335 اعتقادی هفت ساله همزمان با ثبت نام در دبستان احمدی بوری‌آباد تحصیل در مکتب‌خانه را هم شروع می‌کند. در آن سال‌ها یکی از اهالی روستای بوری‌آباد به نام «شیخ غلامحسین رجبیان» که مکتب‌دار و ملا بوده ساعتی را هم به اداره‌ی کلاسی در قلعه نو اختصاص می‌دهد. ملا غلامحسین رجبیان زحمت رفت و آمد به روستاهای هم‌جوار را بر خود هموار می‌کرد تا فرزندان روستاییان از تحصیل قرآن و علوم قدیمه باز نمانند. به این طریق کودکان قلعه‌ نو عصرها در مکتب‌خانه‌ی این مرد بزرگوار در روستای زادگاه‌شان تحصیل می‌کرده‌اند. اعتقادی روخوانی قرآن را در مکتب‌خانه فرا می‌گیرد و تا کلاس ششم ابتدایی نیز در دبستان احمدی روستای بوری‌آباد تحصیل می‌کند. بعد از اخذ گواهی‌نامه‌ی ششم ابتدایی به رسم غالب کودکان آن دوره از تحصیل منع می‌شود و مشغول به کارهای معمول روستا می‌شود.

وی در 14 سالگی یعنی در سال 1342 به تربت حیدریه می‌آید و در یک نانوایی مشغول به کار می‌شود اما از آن جا که به علوم دینی احساس علاقه می‌کرد وقتی را هم به خدمت برخی روحانیون اختصاص داد و سعی می‌کرد در معیت علما کم‌کم مطالب دینی را فرا بگیرد. این مجالست و موانست با روحانیون اعتقادی را کم‌کم به منبر رفتن و پیش‌نماز شدن سوق می‌دهد.

سال 1345 در سن 17 سالگی ازدواج می‌کند و رسما ساکن تربت می‌شود. وی همچنین در روستای زادگاهش به کشاورزی می‌پردازند و در روستاهای اطراف تربت منبر می‌رود و گاه به عنوان پیش‌نماز فعالیت می‌کند.

وی می‌گوید که از جوانی طبع شعر را در خود حس کرده بود و سعی می‌کرد اشعاری در مدح ائمه بسراید و بر منبر بخواند. سال 1354 اعتقادی روحانی روستای مرغزار می‌شود و با یکی از ساکنان روستای مرغزار به نام آقای کربلایی رجبعلی رجبی که دستی در شعر دارد آشنا می‌شود. بعد از آن از طریق کربلایی رجبعلی رجبی با یکی شاعری ساکن روستای صفی‌آباد به نام حاج حبیب الله جهانشیری آشنا می‌شود که ایشان وی را به شعر و شاعری تشویق می‌کند. همچنین سال‌ها بعد خدمت یکی از شاعران دولت‌آباد به نام آقای علی اکبر خوشدل که خواهرزاده‌ی شاعر معروف همشهری ذبیح الله صاحبکار است می‌رسد و او نیز در ادامه‌ی این راه بر وی تاثیر می‌گذارد.

بعد از سال‌ها با انجمن شعر تربت و استاد احمد نجف زاده و سید علی اکبر بهشتی و سید علی اکبر ضیایی که هر سه از شاعران خوش‌نام تربت هستند آشنا می‌شود و سعی می‌کند با راهنمایی‌های  ایشان عروض و قافیه و دیگر فنون شعری را فرا بگیرد. این آشنایی منجر به شرکت در جلسات شعر تربت می‌شود و شعر اعتقادی وارد مرحله‌ی جدیدی می‌شود که او با آموزش‌هایی که از اساتید جلسه دریافت می‌کند کم‌اشکال‌تر و روان‌تر شعر می‌سراید.

اعتقادی که از شاعران به پروین اعتصامی، حافظ و سعدی علاقه دارد و در تعریف شعر می‌گوید: «شعر باید همه‌فهم و برای عموم مردم باشد و با هدف نزدیکی به خدا و ائمه‌ی اطهار سروده شود». وی تقریبا در تمامی جشنواره‌هایی که تشکیل می‌شود شرکت می‌کند و در این جشنواره‌ها مقام‌هایی را نیز کسب کرده است.

وی در سال 1392 مجموعه‌ی اشعارش را با عنوان «مناقب» در انتشارات رشید در تربت حیدریه چاپ کرد. کتاب مناقب حاصل شعرهای سروده‌شده توسط غلامرضا اعتقادی در ده سال اخیر است. این شعرها در مناسبت‌های مختلف از جمله اعیاد، تولد پیغمبر و ائمه، وفات معصومین، مناسبت‌های تاریخی مانند پیروزی انقلاب و ...، و شعرهایی که به افراد حقیقی و حقوقی تقدیم شده است سروده شده است. اخیرا هم ایشان مجموعه‌ی جدیدی از اشعار خود را به دست چاپ سپرده‌اند که انشاالله به زودی وارد بازار نشر خواهد شد. اعتقادی می‌گوید در پایان دوست دارم از استاد احمد نجف زاده، آقای محمد جهانشیری، آقای علی اکبر عباسی و آقای بهمن صباغ زاده که در این راه از کمک‌های دوستانه‌ی ایشان بهره برده‌ام تشکر کنم.

 

در ذیل نمونه‌هایی از شعر اعتقادی را می‌خوانید:

برای استاد فلسفه جناب سید کاظم بهشتی:

بهشتی عارفی آگاه و دانا

تو هستی گوهری از عمق دریا

به قلب اهل معنا گشته جایت

کجا داند کسی قدر و بهایت

تویی استاد خوب و باصفایی

خدا حفظت کند از هر بلایی

نصیب تو نمایَد نعمت و ناز

میان دوستان باشی سرافراز

بهشتی هستی و اهل بهشتی

ز اولاد علی، نیکوسرشتی

اگر در وصفت اشعاری سرایم

دوصد دفتر بباید از برایم

بُوَد دیدارت از هر چیز خوش‌تر

سخن‌های تو شیرین‌تر ز شکر

به جمع شاعران پیر و مرادی

مُرید تو شده این اعتقادی

***

 

برای آیت الله مدرس:

می‌درخشد در دیار کاشمر همچون نگین

مرقد پاک مدرس، افتخار علم و دین

گوهری نورانی از دریای علم مصطفی

گشته پنهان زیر خاک از خدعه‌ی اهل جفا

آن‌که در اوج شهادت حرف حق را پاس داشت

گرچه روحی عالی و سرشار از احساس داشت

در بیان وصف او فرمایشی از رهبر است

کو زبانش همچو تیغ ِ ذوالفقار حیدر است

آن‌که با خونش نوشته یادگاری بهر ما

هیچ‌گاه از هم مدان دین و سیاست را جدا

تاب او هرگز نمی‌آورد بر امری چنین

ظالمی حاکم بود بر سرزمین مسلمین

تا شود رفع خطر از گفته‌های آن دلیر

کرد تبعیدش رژیم پهلوی سوی کویر

شد شهید و گشت مدفون سید اهل نظر

افتخار جاودانی در دیار کاشمر

رهبر فرزانه‌ی ما پیرو آن سرور است

گر که ایران از وجودش بر همه دنیا سر است

اعتقادی، از حقیقت لب فروبستن خطاست

حرف حق در هر زبانی همچو گوهر پربهاست

***

 

شعری عاشورایی برای حضرت رقیه:

بلبل باغ حسین جانم به قربانت رقیه

سوخت از هجر پدر در شام غم جانت، رقیه

چشم بر در ماندی و بابا نیامد شاد گردی

جان فدای آن نگاه و اشک چشمانت، رقیه

کی فراموشم شود آن شب که دیدی خواب بابا؟

چون شدی بیدار، افزون گشت غم‌هایت رقیه

از جهان بیزار گشتی چون که بابایت نیامد

یاد می‌آرم در آن دَم چشم گریانت رقیه

من نمی‌دانم ز شادی جان سپردی یا ز هجران

تا که دیدی تو در آن دم راس بابایت رقیه

می‌شوم محزون و غمگین چون که یاد آرم ز زینب

تا که دید آزردگی در جسم بی‌جانت رقیه

پیکر پاکت که بودی رشک حوران بهشتی

شد کبود از ظلم و هم بیداد عدوانت رقیه

هر زمان یاد تو آرم گریم از هجرانت، ای گل

که چرا خاموش شد آن آه و افغانت؟ رقیه

کُن سخن کوتاه دیگر اعتقادی زین مصیبت

سوی جنّت رفتی و آرام شد جانت رقیه

***

 

در موضوع هفته‌ی بسیج:

هرچه گویم کم بوَد از وصفِ ایمان بسیج

ای خوشا بر همّت ناب دلیران بسیج

عالمی مبهوت و مات از رزم ِ آن نام‌آوران

دشمنان اندر هراس از نام شیران بیسج

کاخ استبداد ویران گردد از تکبیرشان

پشت امریکا بلرزد از شجاعان بسیج

گر تو می‌خواهی بدانی جایگاه عاشقان

رو ببین در جبهه‌ها مقداد و سلمان بسیج

نیمه‌‌شب‌ها همچو مرغ شب به خواندن تا سحر

می‌بَرَد دل را ز کف آوای قرآن بسیج

نزد ملت روسپیدند این عزیزان تا ابد

در بهشت جاودان شادند مردان بسیج

جملگی غسل شهادت کرده در راه خدا

تا بماند جاودان نام شهیدان بسیج

عشق حق را در حقیقت خود لیاقت لازم است

ره ندارد هر کسی در عهد و پیمان بسیج

تا نگردی تا عاشق ِ عشق ِ لقای ِ دوست، کی

می‌شود این گلخنت همچون گلستان بسیج؟

رهبر ما بوسه زد بر دست و بر بازوی‌شان

زین سبب بر کف بود دائم سر و جان بسیج

گفته اندر جمع‌شان بنیان‌گذار انقلاب

کاش می‌بودم شبی همراه و مهمان بسیج

در رهِ فرمان ِ آقا جان به کف آماده‌اند

پیروان رهبرند این شیرمردان بسیج

ثبت شد بر دفتر تاریخ عالم تا ابد

نام نیک هر یک از کافرستیزان بسیج

هرچه گویم ای برادر کم بوَد در وصف‌شان

سخت باشد وصف بنمایم ز ایمان بسیج

اعتقادی شعر خود بهر ِ صله هرگز نگفت

چون سخی فرمانده‌ی با دین و ایمان بسیج

***

 

برای آقای علیرضا شریعی:

الا ای شاعر نیکوی دانا

که دانایی و نیکو و توانا

تو را دیدم که اندر راه و رسمت

بلندآوازه‌ای مانند عنقا

به راه حق شما اهل یقینی

روی اندر طریق و راه مولا

هرآن‌کس همچو تو اهل یقین است

خدا یارش بود در هر دو دنیا

بود نام تو منسوب شریعت

به نام تو شریعت گشته زیبا

چنانی در عمل در دیده‌ی من

که هستی در دلم بی‌مثل و همتا

خدا حفظت کند، ای دوست، دائم

خودش حفظت کند در هر دو دنیا

به پایان رفت عرض اعتقادی

نیم لایق کنم وصف شما را

***

 

در موضوع عاشورا:

ای حسین، ای سید و سالار ما

ای که هستی در دو عالم یار ما

ای شهید یکه‌تاز کربلا

ای تو همچون جد خود غمخوار ما

چون که باشی سید اهل جنان

می‌گشایی بس گره از کار ما

در دو عالم کشتی اهل نجات

بیم کی دارد دل افکار ما

ساقی بود بابت علی

کن دوا آخر دل بیمار ما

تو چراغ روشنی در راه دین

نور باشی بر شبان تار ما

ای که سر دادی تو هم در راه دوست

با شهامت ای گل بی‌خار ما

هر که را حب ولایت در دل است

شد غلامت ای شه و سردار ما

کن بر نظر بر شیعیامت ای حسین

چون که هستی سرور و سالار ما

اعتقادی چه خوش‌تر زان بود

گر که باشی روز محشر یار ما

***

 

به مناسبت فرارسیدن ماه محرم:

آمد کنون محرم و ماه عزا رسید

ماه عزای سید آل عبا رسید

فریاد یا حسین برآمد ز هر دلی

بس ناله‌های زار به عرش خدا رسید

زهرا بود غمین و علی غصه‌دار گشت

گویا هزار غم به دل مصطفی رسید

هر عاشقی که مُهر حسین است در دلش

از مِهر او به گوهر جانش بها رسید

او کشتی نجات و پیامش چراغ راه

دین زنده گشت گرچه به او بس جفا رسید

افسوس ِ هجرتش به دل کعبه ماند و رفت

آب حیات گر به لب کربلا رسید

جان را به کف نهاد و معشوق هدیه کرد

بیمار یار بود و به دردش دوا رسید

آخر ز آتشی که بر آن خیمه‌گه زدند

دودی به چشم جمله‌ی آن اشقیا رسید

گر نوحه‌گر زبان و دل اعتقادی است

«زیرا عزای سید آل عبا رسید»

***

 

به مناسبت ایام حج:

هر که برگردد از آن خانه و از سعی و صفا

دست او گر که ببوسید صواب است و سزا

کاروان رفته در این راه هزاران سال است

کم بود آن که ره عشق نماید پیدا

این ره حق بود و مسلک عرفان، باید

گر توانی تو کنی واژه‌ی آن را معنا

لایق دوست بود آن‌که بود لایق حج

که شود عازم این وادی پُر خوف و رجا

نه به گنج و نه به مال و نه به مکنت باشد

تا نباشد کرم دوست نیابی آن را

ای بسا خلق همه ظاهر آن را بینند

رفته و لیک ندانسته ز حج قدر و بها

حاجیا، سعی تو مشکور و زیارت مقبول

مسجد پاک نبی و حرم امن خدا

در ره کعبه ثواب است عزیزان بسیار

این همه اجر یقین است بود بهر شما

عارف و عامی در این ره یکسان نروند

طی نمودی تو عزیزم رهِ پُر ارج و بها

اعتقادی ز خدا خواست به این ره برود

راه حقی که بود آرزوی شاه و گدا

***

 

به مناسبت عید غدیر خم:

بادا مبارک بر شما عید غدیر ای شیعیان

آمد بشارت از خدا بر و مؤمنین مؤمنان

نور امامت سر زده عید ولایت آمده

باشد مبارک بر شما از فرشیان و عرشیان

شد شادمان قلب همه از جن و انس و از ملک

گشته امام شیعیان آن خسرو کون و مکان

در وادی خم جلوه‌گر نور خداوندی شده

جبریل آمد بر زمین با آیه‌ای از آسمان

کامل شده دین خدا آن روز با دست نبی

شد محففلی آراسته منبر جهاز اشتران

خلقی به دور مصطفی تبریک‌گویان جملگی

بر دوش پیغمبر علی از تهنیت‌ها شادمان

آمد به پیغمبر ندا از سوی عرش کبریا

بلغ رسالت بر زبان پیغمبر آخرزمان

نقش امامت بسته شده مهر ولایت بر جبین

گرد علی زوار حج از هر دیار و هر مکان

گشته امام مومنین معصوم دوم در زمین

شد ثبت تاریخ بشر معنی عدل و هم امان

ای اعتقادی بس نما بربند لب از گفتگو

از وصف مولا الکن است ار عالمی گردد زبان

***

 

به مناسبت دفاع مقدس:

هفته‌ی جنگ و دفاع و کارزار

آفرین بر مردم دشمن‌شکار

جملگی حق‌جو و حق‌خواه و دلیر

جملگی مانندِ کوهی استوار

در زمانه تو نیابی این چنین

شیرمردانی دلیر و نامدار

زاهدان شب همه تا صبحگاه

جمله در راز و نیاز کردگار

آفرین بر رزم و بر ایمان‌شان

برده از دشمن همه صبر و قرار

بوسه بر بازوی‌شان رهبر زده

بهرشان باشد همیشه افتخار

یادشان بادا گرامی تا ابد

در ره دین کرده جان خود نثار

کس نباشد در جهان همگام‌شان

نام‌شان مانده به دوران ماندگار

اعتقادی بوده اندر جبهه‌ها

دیده است اخلاص آن‌ها بی‌شمار

***

 

به مناسبت تولد حضرت معصومه:

بُوَد شهر ِ قم پایگاهی بلند

و مردان او جملگی ارجمند

در این شهر مردان دین‌پرورند

که بر اهل عالم همه سرورند

بزرگی بزیبد به خاکی چنین

بود این زمین چون بهشت برین

همه اهل علم و بزرگان دین

ز میلاد معصومه شاد این‌چنین

به عالم نهد پای دخت رسول

که باشد ز صلب علی و بتول

ز میلاد او شادمان رهبری

که بر اهل عالم کند سروری

تو این نکته را اعتقادی بدان

بود دخت موسی چو دُرّی گران

***

 

برای مردم غزه:

گرکه باشی تو هم ز خلق خدا

ای مسلمان نظر به غزّه نما

مردمانش اسیر و در آتش

دشمن دین به او نموده جفا

مادران مرگ کودکان بینند

باشد آیا چنین به دیده روا

منبر و جانماز و سجاده

مؤمنانی که در نماز و دعا

گشته در خاک و خون همه معدوم

لعنت حق بود به قوم دغا

وعده‌ی حق بُوَد در این قرآن

تنصروا الله می‌شود احیا

کن تل‌آویو را ز عالم پاک

ای خداوند عالم دانا

متحد گر شود همه امت

قدس باشد ز جور و ظلم رها

جمعه‌ای - ای خدا - بیاید زود

تا جماعت در آن شود برپا

ما در آن‌جا نماز را خوانیم

هم‌رهِ رهبر ِ معظّم ِ ما

اعتقادی امید آن دارد

که رسد صاحب زمان آقا

***

 

برای آیت الله مکارم شیرازی:

همیشه دور فلک گر که بر مدار بود

به پاس حرمت خوبان روزگار بود

شمایی آیت حق ای مکارم ِ شیراز

که آب و آینه پیشت کم‌اعتبار بود

تو یاس و نسترنی ای حکیم فرزانه

که دیدنت همه را لطف کردگار بود

همیشه گر در رحمت به روی ما باز است

ز فیض حرمت خوبان دین‌مدار بود

کم است مثل تو ای عالم نکو در دهر

که در دیانت خود سخت پایدار بود

زلال زندگی‌ات در رگ زمان جاری‌ست

مرام و شیوه‌ی تو اوج افتخار بود

علیم و عالم و عامل به حکم دین خدا

به مثل همچو شمایی بزرگوار بود

گرفته دفتر ایام زینت از نامت

ز علمت حوزه‌ی قم نیز بهره‌دار بود

مقام تو ز کرامات تو بود پیدا

هم از لقای این شعرم آب‌دار بود

به وصف تو بسرود اعتقادی این اشعار

فضای لطف تو پُر اشک و مُشک‌بار بود

***

 

شعری با موضوع صرفه‌جویی در مصرف آب:

آب بهر اهل عالم برتر از گوهر بود

من ندیدم نعمتی کز آب بالاتر بود

زندگی از آب می‌گردد میسر در جهان

این سخن فرموده‌ی یزدان به پیغمبر بود

گر ز مردان خدایی در تمام زندگی

آیه‌ی لاتصرفوا باید تو را در سر بود

عقل و دین گوید بپرهیزید از اتلاف آب

تا که رود خشک هم پُر باده‌ی احمر

آب را ضایع مکن بیهوده بر روی زمین

تا که این نعمت شود خشک و به ما یاور بود

این خود از بی‌دانشی باشد که این آب زلال

این‌چنین جاری میان کوچه و معبر بود

صرفه‌جویی کن تو به کار آب در هر صبح و شام

تا وجدان تو راحت زین جهان یکسر بود

هرکه را ایمان نباشد او نداند قدر آب

تشنه‌ای داند که بهر جرعه‌ای مضطر بود

اعتقادی گفته است این شعر را پُر رمز و راز

گفته‌اش از مردمان پاک دین‌پرور بود

***

 

در مورد این شعر این توضیح لازم است که سال‌ها پیش - گمان کنم حدود سال 85 - شعری در ذم تربتی‌ها بین افواه رواج یافت که در واقع قصیده‌ای 32 بیتی بود با این مطلع: "من از آن روزی که گشتم آشنای تربتی / بی‌جهت گشتم اسیر و مبتلای تربتی". در آن زمان این شعر بی‌نام منتشر می‌شد. بعد‌ها از آقای یاوری شنیدم که این شعر از آقای غلامعلی فرهنگ نیا بوده است که خود نیز تربتی است و در پایان همان شعر هم بیتی آورده است که می‌گوید: "من خود اهل تربتم، گه‌گاه شوخی می‌کنم / با بزرگان سخن‌سنج و غنای تربتی" و بیت‌هایی دیگر در این معنی که خود تربتی هستم و به تربتی بودنم افتخار می‌کنم و آرزوی دوام و سلامتی برای تربت و تربتی‌ها می‌کند. البته در آن تاریخ، در آن شعری که دست به دست می‌چرخید این ابیات پایانی حذف شده بود. این شعر در همان سال‌ها از طرف شاعران تربتی و غیرتربتی جواب گفته شد، از جمله: آقای تیمور قهرمان در بهار 1376 قصیده‌ای در 29 بیت سروده بودند با نام «جان فدای تربتی»؛ پس از آن آقای یارمحمد خدنگی که اهل بیرجند و ساکن عشقی مشهد هستند در زمستان 1378 شعری سروده بودند به نام «مدال تربتی» و با این مطلع: "من ندارم شک و تردید از مثال تربتی / مرحبا بر گربه و شیر و شغال تربتی" که در این شعر برعکس شعر فرهنگ‌نیا ابتدا مدح تربت کرده بودند و سپس قلم را به ذم تربت چرخانده بودند؛ پس از آن آقای محمود یاوری زاوه در فروردین 1379 قصیده‌ای در شصت بیت سروده بودند و نام آن‌را «شستیه» گذاشته بودند و در آن قصیده هم شعر فرهنگ‌نیا و هم شعر خدنگی را جواب گفته‌اند؛ در نهایت آقایان علی اصغر یزد فاضلی، محمد تربتی فیض آبادی، محمدمهدی تهرانچی، غلامعلی واحدی و چند تن دیگر هم هر کدام جوابیه‌های مجزایی سروده‌اند. این شعر آقای اعتقادی هم در جواب به شعر فرهنگ نیا سروده شده است. مجموعه‌ی این اشعار را می‌توانید در وبلاگ با برچسب «مدح و ذم تربتی» ببینید.

آفرین بر تربتی و اشتهار تربتی

سنجشی باشد طلا را با عیار تربتی

اولین شهری که بر طاغوتیان پیروز شد

د نه دی خلق دیدند اقتدار تربتی

در جهاد هشت ساله شهر ما شد سربلند

از بسیج و ارتش و از پاسدار تربتی

در همه جای جهان دارد بزرگانی غیور

هست در عالم نشان از اعتبار تربتی

شهر قطب زعفران و پنبه‌ی و ابریشم است

شکر حق بد نیست اینک کار و بار تربتی

زادگاه حضرت عطار شهر کدکن است

شهر استاد شفیعی نامدار تربتی

شهر صابکار و مرحوم بهشتی، قهرمان

شاعری شیرین‌سخن آن شهریار تربتی

از دیار زاوه شد مشهور مردانی بزرگ

مثل راشد عارف شب‌زنده‌دار تربتی

بوی عطر زعفران پیچیده در دشت و دمن

فصل زیبای خزان باشد بهار تربتی

باد چون بر گیسوی سبز  چمن شانه زند

بوی گل گردد هوای مشک‌بار تربتی

در خزان هم گل نگردیده‌ست از تربت جدا

دوست دارد گل بماند در کنار تربتی

رو صنوبر را ببین و کامه‌ی سرسبز را

تنگل رودمعجن و کال حصار تربتی

پیشکوه و باغملی بهتر از باغ اِرَم

هست زیبا دشت‌های و سبزه‌زار تربتی

ای که در هر جا نشستی و بدِ ما گفته‌ای

کینه در دل داری از ایل و تبار تربتی

اعتقادی دائما ورد زبانش این بود

آفرین بر تربتی و اشتهار تربتی

***

 

منابع:

دستنوشته‌های شاعر

آرشیو وبلاگ سیاه‌مشق

http://bahmansabaghzade2.blogfa.com

کتاب «مناقب»؛ غلامرضا اعتقادی

***


برچسب‌ها: شاعر همشهری, زندگی‌نامه غلامرضا اعتقادی
+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۵ساعت 17:26  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

درود دوستان عزیز. سال 1390 بود که تصمیم گرفتم گزارش‌های جلسات شعری که در تربت حیدریه برگزار می‌شود را در فضای مجازی منتشر کنم. کمی بعد از این‌که این کار را شروع کردم در کتاب صدسال شعر خراسان با شعرهایی خوب از شاعران تربتی برخورد کردم که اولین بار بود با اسم شاعرانش مواجه می‌شدم. به این فکر افتادم که یک به یک این دوستان را در وبلاگ هر کدام را در گزارش یک جلسه از جلسات شعرخوانی و هفته‌ای یک‌بار بیاورم تا خودم و دوستانم با این نام‌ها و با این شعرها آشنا شویم. الحق و الانصاف از آشنایی با شاعران همشهری‌ام بسیار لذت بردم. یکی دو سال که گذشت به اغلب تذکره‌های شعر قدیمی مراجعه کرده بودم و هر چه شاعر تربتی بود را معرفی کرده بودم. (در تذکره‌ها شاعران تربت حیدریه را با پسوند «تربتی» و شاعران تربت جام را با پسوند «جامی» معرفی کرده‌اند) نوبت که به معاصران رسید، فرم‌هایی را تهیه کردم و به دوستانم دادم که حدود ده بیست درصد از آن فرم‌ها به دستم بازگشت و زندگی‌نامه‌ی دوستانم را هم منتشر کردم. مابقی را از کتاب‌هایی که در زمینه‌ی شعر معاصر تربت چاپ شده است استخراج کردم و این شد که تا امروز در این وبلاگ به بیش از 130 شاعر همشهری پرداخته شده است. امیدوارم در آینده این وبلاگ به منبع قابل اطمینانی راجع به شعر تربت بدل شود و راه را برای محققینی که در زمینه‌های مرتبط تحقیق خواهند کرد هموار شود. در پایان از دوستان شاعرم که لطف کردند و در این راه یاری‌ام کردند تشکر می‌کنم.

بهمن صباغ زاده

21/2/1395

 

در ادامه می‌توانید با شاعرانی که تا امروز در وبلاگ سیاه‌مشق معرفی شده‌اند آشنا شوید. برخی از این شاعران زندگی‌نامه‌ی روشنی ندارند و حتی قرنی که در آن زندگی کرده‌اند به درستی معلوم نیست. شاعرانی که مربوط به تربت و پیش از آن زاوه هستند به ترتیب تاریخ تولدشان در ادامه می‌آیند. اگر شما هر از شاعران تربت هستید و نام‌تان را در ذیل نمی‌بینید یا زندگی‌نامه‌تان ناقص است و یا اشکالی در متن زندگی‌نامه‌تان مشاهده می‌کنید با استفاده از لینک «قابل توجه شاعران همشهری» می‌توانید زندگی‌نامه‌تان را بنویسید و برای من بفرستید.


زندگی‌نامه‌های شاعران همشهری
مَلِک زوزنی (؟؟؟؟ تا ؟؟؟؟)
عمادالدین زوزنی (؟؟5 تا ؟؟5)
شمس‌الدين زابي (؟؟6 تا ؟؟6)
عمادالدین زوزنی (؟؟7 تا ؟؟7)
ریاضی تربتی (؟؟8 تا ؟؟8)
درویش تربتی (؟؟8 تا ؟؟9)
معزی تربتی (؟؟8 تا ؟؟9)
امینی تربتی (؟؟8 تا 941)
اختیار تربتی (؟؟8 تا 928)
عاشقی تربتی (؟؟8 تا 945)
کمال تربتی (؟؟9 تا ؟؟9)
الفتی تربتی (؟؟9 تا ؟؟9)
فكري تربتی (؟؟9 تا 973)
اسیری تربتی (940 - ؟؟10)
کفری تربتی (؟؟9 - ؟؟10)
شعوری تربتی (؟؟9 تا ؟؟10)
حافظ تربتی (؟؟9 تا ؟؟10)
اُمّتی تربتی (؟؟9 تا 1019)
مظفر تربتی (؟؟10 تا ؟؟10)
فردی تربتي (؟؟10 تا ؟؟10)
فيضي تربتي (؟؟10 تا ؟؟11)
شعوری تربتی (؟؟10 تا ؟؟11)
مشتاق علیشاه (میرزا محمد تربتی) (؟؟11 تا 1171)
خِیری تربتی 1 (؟؟؟؟ تا ؟؟؟؟)
خیری تربتی 2 (؟؟11 تا ؟؟12)
رقمی تربتی (؟؟11 تا ؟؟12)
مینای تربتی (؟؟11 تا 1246)
فانی تربتی (1194 تا 1251)
واعظ خراسانی (1218 تا 1281)
میر تربتی (؟؟12 تا ؟؟12)
مانی تربتی (؟؟؟؟ تا ؟؟؟؟)
شهباز تربتی (؟؟12 تا ؟؟13)
خدابنده‌ی تربتی (؟؟12 تا ؟؟13)
علی اکبر خدابنده بایگی 2 (1250 تا 1320)
محمد حسن سهیلی (1255 تا 1341)
مصطفی میرزا قهرمان (1259 تا 1306)
شکسته‌ (1260 تا 1323)
شهابی تربتی (1260 تا 1331)
فاضل قاضوی (؟؟؟؟ تا 1330)
عماد تربتی (1278 تا 1369)
علی‌اکبر گلشن آزادی (1280 تا 1353)
محمد جواد تربتی (1284 تا 1349)
حسینعلی راشد تربتی (1284 تا 1359)
ابراهیم صهبا (1291 تا 1377)
خسرو قهرمان (1291 تا 1389)
یزدانبخش قهرمان (1295 تا 1373)
حسین قهرمان (1296 تا 1383)
حسنعلی قهرمان (؟؟13 تا ؟؟13)
سید علی‌اکبر بهشتی (1304 تا 1389)
عشرت قهرمان (1305 تا 1384)
محمد حسن حسامی محولاتی (1307 تا 1393)
محمد مهدی تهرانچی (1308 تا 1391)
محمد قهرمان (1308 تا 1392)
خسرو یزدان‌پناه قرایی (1310)
غلامعلی واحدی تربتی (1311)
پرویز (ابراهیم) هادی زاده (؟؟13)
غلامعلی مهدی‌زاده (1313 تا 1394)
استاد ذبیح‌الله صاحبکار (1313 تا 1381)
محمدعلی صفری (1313)
احمد نجف زاده تربتی (1316)
سید علی اکبر ضیایی (1317)
تیمور قهرمان (1318)
تیمور قهرمان 2 (1318)
محمد عظیمی (1319)
محمود خیبری (1320)
محمدرضا خسروی (1322)
اسفندیار جهانشیری (1323)
عباس سبزواری (1323)
محمد پروانه محولاتی (1325)
محمد حسین ساکت (1326)
سعید یوسف (1327)
علی اسماعیل پور (1329)
محمد ناصر صالحی (1330)
حسین مرصعی (1330)
محمود مه‌ولاتی (1333)
محمد رشید (1333)
جلال رفیع (1333)
حسن عبدی شفیق (1333)
حسن خدابخشی فدردی (1335)
محمدحسین سازگار (1335)
سید علی موسوی علی آبادی (1338)
محمد جهانشیری (1338)
موسی محمدزاده (1339)
ابوالقاسم عابدین پور (1340)
رستم اسدی (؟؟13)
محمد شاکری (؟؟13)
محمد رضاخداشناس (؟؟13)
غلامحسین گنجوی (؟؟13)
غلامعلی عسکری (؟؟13)
سلیمان استوار فدیهه (1342)
اکبر میرزابیگی (1343)
سید محمد قاری فیض آبادی (1343)
سید محمد قاری فیض آبادی 2 (1343)
احمد حسین پور سرکاریزکی (1343)
حسین میرزابیگی (1344)
علی اکبر عباسی (1346)
محسن روحانی نیا (1347)
رضا رفیع (1349)
غلامرضا نجفی (1350)
زهرا صمدی (1352)
زهرا آرین‌نژاد (1353)
فاطمه خانی زاده (1354)
بتول مهدی زاده (1355)
کورش جهانشیری (1357)
بهمن صباغ زاده (1358)
جواد شجاع (1358)
محمود اکبرزاده(1358)
ملیحه ترکمن زاده (1358)
رضا جعفری ازغندی (1358)
محمود میرزایی (؟؟13)
بتول غلامعلی زاده (؟؟13)
سید حسین سیدی (1359)
مهدی سهراب (1359)
جواد ماهر (1359)
ملیحه قدرت پناه (1359)
مرضیه یار (1361 - 1388)
زهرا محدثی (1363)
سید زهره حسینی (1363)
سمیه اقبالی نیا (1363)
اسدالله اسحاقی (1365)
اعظم خندان (1365)
ملیحه تقی‌زاده (1366)
محمد امیری (1366)
ناهید ترشیزی (1366)
میلاد حمیدی (?136)
مسعود جعفری (1367)
فرشته بهبودی (1367)
زینب مؤمنی (1367)
فرشته خدابنده (1367)
ایمان فرستاده (1368)
فرهاد پورانصاری‌فر (1368)
هما نجارزاده (1368)
حمید رضا عبداله زاده (1369)
زهرا مؤمنی (1371)


برچسب‌ها: شاعر همشهری, شاعران تربت حیدریه, شاعران تربتی, شعر تربت حیدریه
+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت 18:27  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

شاعر همشهری؛ سعید یوسف (1327)

مدت‌های پیش دنبال شعری از استاد قهرمان می‌گشتم و عبارتی را در گوگل جستجو کردم و رسیدم به سایت شهروند و مقاله‌ای از آقای سعید یوسف همراه با عکس‌هایی از جوانی استاد محمد قهرمان. در آن مقاله به اشعاری که زنده‌یاد قهرمان در زمان حیاتش برای سعید یوسف فرستاده بود اشاره شده بود و برخی از آن اشعار منتشر شده بود.

مرحوم قهرمان همان‌طور که در زندگی‌نامه‌اش آورده است از خانواده‌ای شاعر است از میان خواهر و برادرهایش تا جایی که من می‌دانم از مرحوم دکتر حسین قهرمان چند بیتی بجا مانده است و همچنین خواهرش عشرت قهرمان که «نکیسا» تخلص می‌کرد چند ده مجموعه‌ی شعر دارد.

سعید یوسف فرزند عشرت قهرمان است یعنی خواهرزاده‌ی زنده‌یاد استاد محمد قهرمان و در امریکا زندگی می‌کند. در زندگی‌نامه‌اش که چند خطی بیش نیست و در پروفایل وبلاگش آمده است نوشته شده در 1327 در تربت حیدریه به دنیا آمده است. از دانشگاه مشهد لیسانس ادبیات انگلیسی گرفته است. بعد برای ادامه‌ی تحصیل به آلمان رفته است و در رشته‌های ادبیات انگلیسی و ادبیات آلمانی از دانشگاه فرانکفورت فوق لیسانس گرفته است. بعد به کانادا رفته است و از دانشگاه تورنتو دکترای ادبیات تطبیقی گرفته و از سال 2002 به بعد در دانشگاه شیکاگو مشغول تدریس زبان و ادبیات فارسی است. وی همچنین در زمینه‌ی روزنامه‌نگاری، ترجمه، شعر و نقد ادبی فعالیت می‌کند.

از زمانی که در ایران تحصیل می‌کرد و از نیمه‌ی دهه‌ی 40 همکاری با نشریات گوناگون را شروع کرد. بعد که به کانادا رفت عضو کانون نویسندگان ایران و انجمن قلم کانادا شد. وی همچنين از اعضای «کانون نويسندگان ايران در تبعيد» و «انجمن قلم ايران در تبعيد» است و علاوه بر عضویت، عضو هيئت دبيران این دو نهاد نیز بوده است. در دهه‌های 80 و 90 میلادی «کانون فرهنگی لاهوتی» را در آلمان و تاسیس می‌کند و مجله‌ای با عنوان «گاهنامه‌ی ويژه‌ی شعر» منتشر می‌کند.

از آثار چاپ شده‌ی سعید یوسف اعم از تالیف و ترجمه به زبان‌های فارسی و انگلیسی که به صورتِ کتاب منتشر شده است می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:

درآمدی بر انسان‌شناسی (ترجمه) (نشر سپهر، تهران، 1357)

شعر جنبش نوين (شعر) (انتشارات توس، تهران، 1357)

زان ستاره‌ی سوخته‌ی دنباله‌دار (شعر) (نشر هوای تازه، آلمان، 1363)

سرودهای ستايش (ترجمه ی اشعار برشت) (نشر خاوران، پاريس، 1364)

نوعی از نقد بر نوعی از شعر (نقد شعر) (انتشارات نويد، آلمان، 1365)

تأملی در راه (جلد اول گزينۀ اشعار) (نشر صدا، تهران، 1373)

غبارروبی (جلد دوم گزينۀ اشعار) (نشر باران، سوئد، 1373)

جان باختگان به بوی فردائی نو (منظومه) (انتشارات قطره، پاریس، 1382)

Poetics and Politics — East and West: The Poetries of AhmadShāmlu and Bertolt Brecht (Canada: Javān Publishers, 2007)

Basic Persian – A Grammar and Workbook [English] (London: Routledge, 2012)

Intermediate Persian – A Grammar and Workbook [English] (London: Routledge, 2013)

سعید یوسف در شعرهایش بیشتر به زمینه‌های اجتماعی و سیاسی می‌پردازد و حتی در شعرهای عاشقانه‌اش هم رگه‌هایی از دردهای اجتماعی را می‌توان دید. وی زبانی ساده و روان دارد و از آوردن کلمات و عبارات ساده و به اصطلاح کوچه‌ و بازاری در شعرش ابایی ندارد. تا جایی که من اشعار ایشان را مطالعه کردم می‌توان گفت بیشتر دغدغه‌ی محتوا دارند تا فرم؛ و همانند شاعرانی مانند ایرج‌میرزا، عشقی و برخی از شاعران مشروطه در اشعارشان رعایت چینش کلمات در جمله از لحاظ دستور زبان، یک دستی زبان در درجه‌ی دوم اهمیت قرار دارد. تسلط و علاقه‌ی ایشان به شعر فرنگی را نیز می‌توان در جای‌جای اشعارشان مشاهده کرد. همچنین به نظر بنده تاثیر شاعران مشروطه در شعر ایشان پررنگ است. در ادامه نمونه‌هایی از اشعار سعید یوسف را با هم می‌خوانیم:

 

کلاغ پر

کلاغ، پر! پشه، پر! میز، پر! سماور، پر!

فروغ، پر! اخوان، پر! پدر، برادر، پر!

انار، پر! گُلِِ خرزهره، پر! نخودچی، پر!

خیال، پر! همۀ عشق‌ها که در سر، پر!

صدای خستۀ فرهاد، پر! جوانی، پر!

امید، پر! هیجان، پر! کتابِ «مادر»، پر!

بلیوی و چه گوارا، پر! آن اسارت، پر!

قزل حصار و اوین، پر! هزار کفتر، پر!

حمید اشرف، پر! نقشِ داس و چکش، پر!

سعید، شاعرِ کشتار و خون و خنجر، پر!

زدن به کوه و کمر، پر! قرارِ پنهان، پر!

فرار، پر! به وطن آن نگاه آخر، پر!

کلاغ، پر! در و دیوار، پر! غریبی، پر!

دو روز عمر، پر و چند چیز دیگر، پر!

سعید یوسف، 1/8/2015، گوتینگن

***

 

می‌گذرد

این چند روزه می‌گذرد، جاودان که نیست

بی‌مرگی ار که هست، در این خاکدان که نیست

در گردش است جام و تو را نیز، همچو من،

زین دور، نوبتی‌ست، یکی در میان که نیست

آب حیات اگر ز سکندر نهفت روی

اینجا چه جوئی‌اش تو؟ به کوی مغان که نیست

از جاودانگی چه سخن‌ها نگفته‌اند

تا خود ندیده‌ایش، چنان کُن گمان که نیست

پنداری ار که شعر دهد جاودانگی

شعر از کجا خرید توان؟ رایگان که نیست

شعری که جاودانگی آرد ز خواجه است

شعری چنین به دفترِ هر قلتبان که نیست

تا مصرعی چو خواجه نویسی به دفترت

بر خشت رفته زور زنی – زایمان که نیست!

گر بخردی، مخوان تو خردمند خویش را

ور ابلهی، مباش غمین – کیست آن که نیست؟

سعید یوسف، 22/6/2015، گوتینگن

***

 

طفلم

خوش بود گر محک تجربه آید به میان

تا سیه‌روی شود هرکه در او غش باشد

حافظ

ابری تو، پُر نمیّ، و کویرِ عطش منم

آن کو عطای تو نشد از خاطرش منم

طفلم که سر میانِ دو پستان نهاده‌ام

گه شیرِ این مزان، گه ازآن شهدْچش، منم

شیرین فسانه‌ای تو و آن کس که از تو ساخت

در جان خویش پیکره فرهادْوَش منم

آن دشتِ موجْ‌زن ز وفورِ علف توئی

چون گاوِ نر دوان سویِ تو ماغ‌کش منم

تابنده مهر خاوری و خور به باختر

تازنده شمسِ روم و به بابل شَمَش منم

تو جلو‌ه‌گاه روشنی جان و جانِور

من خاستگاهِ آدمیانم، حبش منم

حافظ حکایت از محک ار می‌کند، بگوی:

زنگیّ رو سیَه که در او نیست غش منم

حالم چه دانی ار نه چو من دلشکسته‌ای

آن کاسۀ شکستۀ بسیارْ بَش منم

سعید یوسف، 8 آوریل 2015، شیکاگو

***

 

یاد بعضی نفرات

از وفا لشکر و از عشق، قشون دارم من

ای جوان، پیرم و شور از تو فزون دارم من

برف پیری‌م به سر بینی و آرامِ برون

خبرت نیست چه آتش به درون دارم من

یاد بعضی نفرات است که نیرو دهدم

یادشان در دلِ هر قطرۀ خون دارم من

در چنین راه بلاخیز که می‌بارد تیغ

یاد باد آنکه از او راهنمون دارم من

سرو آزادم و از پای نیفتم آسان

تا چنین تکیه به دیوارِ کُمون دارم من

فن ز ترفندِ فریبندۀ دشمن نخورم

کآگهی از همه اسرار و فنون دارم من

ظلم باقی به ظَلام است و جهالت، امّا

بهره از دانش اعصار و قرون دارم من

هست یکرنگی‌ام ای دوست مرام و نه عجب

سخت پرهیز گر از بوقلمون دارم من

در کف از آن گل سرخم که نسیمش بربود

برگکی هست که از بهر شگون دارم من

جانم از نکهت آن گل شده اقلیم بهار

خبر امّا نه ز چند و نه ز چون دارم من

سعید یوسف، 16 مارس 2015، شیکاگو 

***

 

ضیۀ سلماس و حکیم توس و اساتید

در پیوند با کارزار پائین‌کشیدن مجسمه‌ی فردوسی از میدانی در شهر سلماس و بازگشت افتخارآمیز آن به دنبال اعتراضات اساتید محترمی که از خود نمی‌پرسند چرا حتماً مجسمۀ یک شاعر ضد تُرک و مظهر قومیت فارس باید در میدانی در شهری عمدتاً ترک زبان (و مابقی کُرد و آسوری) باشد که اهالی‌اش اجازۀ سوادآموزی به زبان مادری خود را ندارند. با چنین اساتید:

از میدانی به شهر سلماس

تندیسی را فرو کشیدند

ارباب علوم «این خبر را

از مخبر صادقی شنیدند»

آشوری و دوستخواه و نحوی

پا تک زده چون اجل رسیدند

دریائی و انوری هم از پی

خود را به بقیه منضمیدند

تندیس به جای خود ندیده

بر سر زده جامه‌ها دریدند

با مصرف اندکی نشادُر

بلوای عظیمی آفریدند

استادان نامۀ متینی

بنوشته در آن شکایتیدند

امضاها را به زیر نامه

در چند صفِ دراز چیدند

در نامۀ بسمه تعالی

گفتند که در غمی شدیدند

فریاد و فغان نموده بی‌حدّ

زاری کردند و زِرزِریدند

شمخانی را مجیز گفتند

روحانی را فرشته دیدند

وینگونه حکیمِ طوس برگشت

وآنان ز شعف ز جا پریدند

استادان گردِ او گرفتند

بشکن زده غمزه و قِریدند

ناموسِ وطن چو از خطر جست

«رفتند و به خانه آرمیدند»

وز هیبت پاسدار اسلام

ترکان به سرای خود چپیدند

«غفلت شده بود، خلق وحشی»

شهنامه ز یاد می‌بُریدند

ترکان همه، جای فارسیدن،

می‌تُرکیده، می‌آذریدند

یعنی به زبان مادری‌شان

با کیفِ تمام، می‌گپیدند

صد شکر کزین خیانت اکنون

مانع شده پرده را دریدند

یک شاعر فارس را به ترکان

کردند اماله و رهیدند

مردم ز چه با چنین اساتید

«از رونق مُلک ناامیدند»؟!

سعید یوسف، 28/2/2015، شیکاگو

***

 

ببند چشم

همین حوالی‌ام، این گوشه موشه‌هایم من

ببند چشمت و نامم بگو، می‌آیم من

ببند چشمت و حس کن حضورِ گرمِ مرا

ز گونه‌ای که تو را روی گونه سایم من

ز گرمیِ نفس‌ام در پسِ بناگوش‌ات

ز عشقِ خویش به گوش‌ات چو می‌سرایم من

درست گوش کن امّا، مگو نمی‌شنوم

بنه به شانۀ من سر، مگو کجایم من

میان کوچه اگر گاه حس کنی دستی

به روی شانه، مکن وحشت، آشنایم من

اگر به روز مرا خواستی، شَوَم سایه

که گه ز پیش دَوَم، گاه در قفایم من

میانِ مویِ تو شب، گاه، می‌برم انگشت

و عاشقانه گره‌هاش می‌گشایم من

به سایه‌هایم و چون سایه تار و محو، امّا،

همین حوالی‌ام، این گوشه موشه‌هایم من

سعید یوسف، 1/1/2016

 

زیاده طلبی

چار لب، کاش، داده بودندم

تا دو لبخند، همزمان، بزنم

با دو لب بوسه بر بناگوش‌ات

با دو لب بوسه بر دهان بزنم

 

دو زبان، کاش، داشتم، که دگر

نشود عشق‌مان فراموش‌ات

هم‌زمان، با دو لحن، می‌خواندند

این، در این گوش و آن، در آن گوش‌ات

 

چار چشم‌ام اگر که بود، تو را

چارچشمی نگاه می‌کردم

هرکدام از تو می‌رمید، بر او

زندگی را سیاه می‌کردم

 

داده بودند، کاش، صد جان‌ام

تا که اندیشه از فنا نکنم

چار دست‌ام، که چارچنگولی

در تو آویزم و رها نکنم

 

چار پا کاش داده بودندم

تا به سویِ تو چار نعل آیم

هست یک تن مرا – ولی، هر وقت

نیستم با تو، از چه تنهایم؟

سعید یوسف، 6 ژانویۀ 2016

***

 

خروس آهنی

 

صدای ماشینی

که زیر پنجره استارت می‌زند

به نطقِ پیش از دستورِ صبح می‌ماند

و در کشاکشِ غلتی میانِ کابوسی، تنها

صدای یک دو قناری کم است و مُهرِ خروج

کسی درست سر از نقشه در نمی‌آرد

که شهرهاش چرا گاهْ گِرد و گاهْ سه گوش

و راه‌ها کج و کوج

 

همیشه چیزی کم داریم

همیشه در تاریکی سکندری خوردیم

و شاخ و شانه کشیدند شاخه‌های درخت

و قوز کرده دویدیم پشتِ یک دیوار

سکوت، باخت خودش را و گفت می‌شکنم

و ما سکوتِ عرق کرده را به سینه فشردیم

و اسب سر جنباند

و شیهه‌ای خفه با لهجه‌ای غلط انداز

 

درست می‌شود این‌ها، زیاد فکر نکن

و فرصتی پیدا می‌شود کسی بنشیند

و بی شتابی، پرونده را ورق بزند

و اسم ما را وقتی که دید، مکث کند

و عینکش را بردارد

و پلکها را بر روی هم گذارد

 

همیشه چیزی کم داریم

همیشه هست ولی یک نفر که ما را با مهر

به سینه‌اش بفشارد

سعید یوسف، 28/12/2015

***

 

حواس من

حواس من

کجا مگر بود؟

چرا نفهمیدم ماه از زیرِ ابر

چطور بیرون خزید

به زیرِ ابری دیگر رفت؟

چرا نفهمیدم چند بار

پرنده‌های مهاجر ازین مسیر گذشتند؟

و با نگاه

چرا نکردم‌‌شان دنبال؟

چرا نفهمیدم

چگونه رفت دقایق، چگونه هفته و سال؟

 

کجا مگر بود

حواس من؟

چرا به یاد نمی‌آورم

چگونه تاتی تاتی تمام شد

و راهْ افتادی، زیبا چون غزال؟

چگونه، کی، من کوچک شدم؟

کجا مگر بود

حواس من، دخترم؟

تو کی بزرگ شدی؟

سعید یوسف، 28/11/2015

***

 

 

بی صبری

هُل می‌دهند یکدیگر را

تا بلکه زودتر به درون آیند

چیزی نمانده در را، با این هجوم،

از پاشنه در آرند

 

می‌گویم: ای عزیزان، اینجا

جائی برای هر یکِ تان هست

هر یک دقایقی، ساعاتی،

خواهید بود با من و گپ می‌زنیم

در این اتاق، بر سرِ میزِ من –

دیگر هجوم و حرص برای چه

یاران خوب، دغدغه‌های عزیز من؟

سعید یوسف، 7/12/2015

***

 

 

 

اگر نبودم

اگر نبودم، گلدانم را

که آب خواهد داد؟

گلی‌ست با دو سه تا برگ و یک دو خار

و سخت دل‌نگران است

و بی‌قرار

که آب اگر نرسد آخر الزّمان است

 

اگر نبودم، گلدانم را

که آب خواهد داد؟

گلی که در این گلدان است

به فکر فتح جهان است.

سعید یوسف، 8/12/2015

***

منابع:

وبلاگ اشعار و مقالات سعید یوسف

http://saeedyousef.blogspot.com/

سایت شهروند؛ ادای احترام به محمد قهرمان در دومین سالگرد درگذشتش

http://www.shahrvand.com/archives/60907


برچسب‌ها: شاعر همشهری, زندگی‌نامه سعید یوسف
+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت 18:7  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

شاعر همشهری؛ تیمور قهرمان (1318)

آقای تیمور قهرمان یکی از شاعران معاصر است. متاسفانه اطلاعات اندکی پیرامون زندگی این شاعر همشهری موجود است و اشعار ایشان هم تا کنون منتشر نشده است. در کتاب ارزشمند صد سال شعر خراسان اثر ارزشمندی از علی اکبر گلشن آزادی یکی از افتخارات تربت در قرن اخیر است و به اهتمام شاعر مشهدی احمد کمال‌پور جمع آوری شده است نام این شاعر تربتی نیامده است. تیمور قهرمان در سال 1318 در جنت آباد  مه ولات تربت حیدریه  چشم به جهان گشود. تحصیلات مقدماتی و متوسطه را در تربت حیدریه گذراند و تحصیلات تکمیلی را در مشهد به پایان رسانید.

وی از سال 1338 تا سال 1351 در آموزش و پرورش تربت حیدریه مشغول به کارشد. در سال 1351 به مشهد منتق شد و  از سال 1351 الی 1378 در مشهد به امر معلمی ادامه دادند. در سال 1378 بازنشسته شد و اینک نیز ساکن مشهد است. وی دارای همسر و سه فرزند می‌باشد.

تیمور قهرمان از جوانی در جذب تاتر شد و به عنوان نمایش‌نامه نویس، بازیگر، کارگردان و ... تا به امروز مشغول فعالیت است. از کارهای وی در زمینه‌ی نویسندگی، بازیگری و کارگردانی تأتر می‌شود به نمایش‌های مهر بی فرجام، دیروز، امروز، فردا، شبی که صبح نشد، مستاجر، شب دیوانگان، بلوف بزرگ، وایاس، رامرودی‌ها، آریاداکاپو، جعفرخان از فرنگ برگشته، رنگ و نیرنگ، گرگ طمعکار و روباه مکار، زاغ و گرگ و شغال، دو پول سیاه و ... اشاره کرد.

این شاعر همشهری در سال‌های 1353 تا 1358 با تلویزیون همکاری داشت و به عنوان کارشناس شعر و ادب فعالیت‌هایی را انجام داد. همچنین در طول سال‌های فعالیت حرفه‌ای خود با روزنامه‌های خراسان، آفتاب شرق، هیرمند، مشهد و کیهان همکاری داشته است.

از سال 1362 به بعد پای تیمور قهرمان به عنوان بازیگر به سنیما و تلویزیون باز شد و در سریال روایت عشق در نقش حر بن ریاحی نقش‌آفرینی کرد. از دیگر فیلم وسریال‌های که وی در آن‌ها بازی کرده است می‌توان به فیلم‌های توقف در مه و جای پای چنگیز و همچنین سریال‌های کمند خاطرات، سایه‌ای برای همه، ملاس ، قصه‌های آبادی، صفورا و ... اشاره کرد.

از تیمور قهرمان دو کتاب پرواز در قفس ‌‌(مجموعه شعر؛ منتشر شده در 1353) و همچنین رنگ و نیرنگ  (نمایشنامه‌ی منظوم برای کودکان) چاپ شده است. کتاب دیگری با عنوان «جنت آباد» که اشعار تربتی و مه ولاتی این شاعر را در بر خواهد گرفت در دست تهیه می‌باشد. به عنوان در دست تهیه می باشد.

در ادامه تعدادی از شعرهای آقای تیمور قهرمان را با هم می‌خوانیم. در توضیح این ابیات باید عرض کنم که در بسیاری از موارد سهوهایی در وزن مشاهده می‌شد که حدس می‌زنم در نسخه‌برداری اتفاق افتاده باشد و تا جایی که می‌توانستم سعی کردم آن‌ها را برطرف کنم. دوستان همشهری هر کدام به شکل صحیح ابیات دسترسی دارند لطف کنند و تذکر دهند.

مثنوی کلید گمشده

ای پایگاه کودکی و نوجوانی‌ام

در گیر و دار پیری من از جوانی‌ام

ای جان گرفته از تو نهاد و سرشت من

خورده گِرِه به هستیِ تو سرنوشت من

شعر و شعور و جوهرِ بود و نبودِ من

پیچَد صدای خاطره‌ها در وجودِ من

گر دور مانده‌ام ز تو با حکم روزگار

جانم به جای جان تو مانده است بی‌قرار

با آن‌همه مجاهدت و سعیِ گام گام

دلسوزی و تلاس به پیرامُنَت مدام

در کار صنع و صنعت و رفع نیاز شهر

تکریم علم و دانش آینده‌ساز شهر

مردانِ مرد بسته کمر در قفای تو

خالی است جای همدلی بچه‌های تو

دستی که ریخت داروی رخوت به کام تو

چشم که زخم زد به رُخ لاله‌فام تو

سرشار گنج نعمتی، آبادی‌ات کجاست؟

سر سبزی تو کو؟ طرب و شادی‌ات کجاست ؟

ای مومنان صاحب مکنت خدای را

بر کار حُسن شهر فشارید پای را

این شهر ارجمند اگر خانه‌ی شماست

یک وصله هم به قامت رعناش نارواست

قارون و تاج و تخت سلیمان فسانه شد

بس قصرهای سر به فلک بی‌نشانه شد

زیبایی ار پسند خداوندگار نیست

پس وعده‌ی بهشت به انسان برای چیست؟

فردوس در نهایت زیبایی و رفاه

پاداش مردمان صدیق است و خیرخواه

در کائنات، خُرد و کلان هرچه دیده‌ایم

وز اهل فضل و ذوق و کرامت شنیده‌ایم

مهتاب پُر ستاره و خورشیدِ صحبدم

باغ و بهار و جنگل و دریا و کوه هم

هر نقش دلفریب ز هر باب و هر کجاش

یادی است از کرامت و اعجاز کبریاش

بس گفته‌اند شهر شما خانه‌ی شماشت

سر در گُم است خانه‌ی ما، از چه بی صفاست؟

صاحبدلان امر و مُشیر و مُشارِ شهر

از حد گذشت حوصله و انتظارِ شهر

نظم جهان که معجزه‌ی خلقت خداست

جایش میان تربتِ ما، هموطن! کجاست؟

گیرم گذر که پای گذارم به شهر خویش

سر افکنم به پیش و شود خاطرم پریش

 نه سنّت و تجدّد و نه کهنه و نه نو

در هم تنیده طرح غریبی میانه‌رو

آشفته‌کوی مانده‌ای ای شهر من چرا؟

ناشُسته‌روی مانده‌ای ای شهر من چرا؟

جای شکاف و طبله به دیوار و در مدام

دلشوره‌های مزبله بر طرح ناتمام

یک منظر مشجّر خوش‌فرم و خوش‌نما

یک معبرِ مُعبَّر و راهِ فراخنا

کی باشد آن که باز مصفا ببینمت

چشم و چراغ مُلک تماشا ببینمت

ماندی کلاف سر به گم، ای شهر (قهرمان)

 بس چلچراغ داری، در تیرگی ممان

مغرور و سرفراز پریشان ز چیستی؟

 آه ای کلید گمشده در دست کیستی؟

***

 

قصیده‌ی جان فدای تربتی

سال‌ها پیش - گمان کنم حدود سال 85 - شعری در ذم تربتی‌ها بین افواه رواج یافت که در واقع قصیده‌ای 32 بیتی بود با این مطلع: "من از آن روزی که گشتم آشنای تربتی / بی‌جهت گشتم اسیر و مبتلای تربتی". در آن زمان این شعر بی‌نام منتشر می‌شد. بعد‌ها از آقای محمود یاوری شنیدم که این شعر از آقای غلامعلی فرهنگ نیا بوده است که خود نیز تربتی است و در پایان همان شعر هم بیتی آورده است که می‌گوید: "من خود اهل تربتم، گه‌گاه شوخی می‌کنم / با بزرگان سخن‌سنج و غنای تربتی" و بیت‌هایی دیگر در این معنی که خود تربتی هستم و به تربتی بودنم افتخار می‌کنم و آرزوی دوام و سلامتی برای تربت و تربتی‌ها می‌کند. البته در آن تاریخ، در آن شعری که دست به دست می‌چرخید این ابیات پایانی حذف شده بود. این شعر در همان سال‌ها از طرف شاعران تربتی و غیرتربتی جواب گفته شد، از جمله: آقای تیمور قهرمان در بهار 1376 قصیده‌ای در 29 بیت سروده بودند با نام «جان فدای تربتی»؛ پس از آن آقای یارمحمد خدنگی که اهل بیرجند و ساکن عشقی مشهد هستند در زمستان 1378 شعری سروده بودند به نام «مدال تربتی» و با این مطلع: "من ندارم شک و تردید از مثال تربتی / مرحبا بر گربه و شیر و شغال تربتی" که در این شعر برعکس شعر فرهنگ‌نیا ابتدا مدح تربت کرده بودند و سپس قلم را به ذم تربت چرخانده بودند؛ پس از آن آقای محمود یاوری زاوه در فروردین 1379 قصیده‌ای در شصت بیت سروده بودند و نام آن‌را «شستیه» گذاشته بودند و در آن قصیده هم شعر فرهنگ‌نیا و هم شعر خدنگی را جواب گفته‌اند؛ در نهایت آقایان علی اصغر یزد فاضلی و محمد تربتی فیض آبادی هم هر کدام جوابیه‌های مجزایی سروده‌اند. بعدها شعری از دیگر شاعر همشهری محمدمهدی تهرانچی هم دیدم که در جواب همین شعر سروده شده بود و در وبلاگ منتشرش کردم. به احتمال زیاد شعرهای دیگری نیز در همین خصوص سروده شده که بنده از آن‌ها بی‌اطلاع هستم. این شعر آقای تیمور قهرمان در جواب شعر فرهنگ‌نیا سروده شده است. شعرهایی در این خصوص را در وبلاگ با برچسب «مدح و ذم تربتی» منتشر کرده‌ام که علاقه‌مندان می‌توانند در وبلاگ سیاه مشق (گزارش‌های بهمن صباغ زاده از جلسه‌های شعر) این اشعار را مشاهده کنند.

 

تا نباشی از دل و جان آشنای تربتی

کی بَری ره در حریم بی‌ریای تربتی؟

تربت است اینجا تو هم چون خاک ره افتاده باش

تا رسی بر اوج فخر از کیمیای تربتی

حیدریه گشت پسوندش که در روز حساب

فاتح خیبر شود مشکل‌گشای تربتی

گشته اندر بوستان مردی و آزادگی

قامت سرو و صنوبر خم به پای تربتی

ثبت شد در دفتر دلدادگان انقلاب

پایمردی و قیام و کربلای تربتی

بنده‌ی مهر و وفا و، دشمن رنگ و ریا

هست این مطلب به هر صورت نوای تربتی

رنگ می‌بازد به مُلک بی‌ریایی و خلوص

قالی زربفت پیش بوریای تربتی

با همه احوال دیدم نسخه‌ی لاطائلی

از سوی نابخردی اندر هجای تربتی

چون نشد ممکن که بردارد کلاهی سفله‌ای

گشته خصم و خواهد از یزدان فنای تربتی

کرده آماج اراجیف و دروغ و ناسزا

ز ابتدای تربتی تا انتهای تربتی

راستی، مؤمن، چه غم آمد که حرمت‌ها شکست؟

یا چه کم دیدی تو از جود و سخای تربتی؟

ناسزا را هر چه می‌خواهی نثار بنده کن

دیدی ار در کل عالم یک گدای تربتی

ور نه آب توبه بر سر ریز و می‌شو عذرخواه

تا قیامت پیش آقازاده‌های تربتی

تربتی مانند تو بدجوهر و بد اصل نیست

خبره‌ای باید که بشناسد بهای تربتی

فرض گیرم یک نفر هم این میان بدقول شد

ز اولیای تربتی یا ز اشقیای تربتی

جمله را راندن به چوب کفر و ذم امری خطاست

داوری‌ها را بنه بهر خدای تربتی

بنده‌ی باب الحوائج باش از روی خلوص

تا نباشی بنده‌ی نان و غذای تربتی

بنده‌ی مُلک قناعت باش و عِرض و آبرو

تا نباشی بنده پیش سکه‌های تربتی

"مه فشاند نور و سگ عوعو کند" از روی جهل

ای که عوعونامه سازی از برای تربتی

ذوق شعرت هست و در کف کاسه‌ی دریوزگی

شعر و مداحیّ زر، زیر لوای تربتی

ای چه می‌سوزی؟ کجایت سوخت؟ کز روی عناد

جلف و بی‌شرمانه چسبیدی به نای تربتی

آن‌که خنجر می‌زند از پشت ابن ملجم است

نی گرامی مردمان بی‌ریای تربتی

هر که نان خورد و نمک خورد و نمک‌دان را شکست

می‌خورد او بعد از این درد و بلای تربتی

تربتی شیر است، شیر و باج ِ روباه و شغال؟

طعمه‌ی چلپاسه گردد اژدهای تربتی؟

عرصه‌ی سیمرغ و پرواز دل‌‌آزار مگس؟

بال پرواز هما خواهد هوای تربتی

لاشه‌خواران را چه شأن همنشینی با عقاب؟

در بساط کاسه‌لیسان نیست جای تربتی

ما چو رستم ماندگاریم و تو فانی چون شغاد

هر چه چاه حیله سازی پیش پای تربتی

شکوه‌ای کردم ز خصمی وز کلام سُستِ او

خواهشی هم دارم اینجا از شمای تربتی

این زمان شکرانه‌ی جاه و مقام و مال را

لحظه‌ای غفلت نورزید از خدای تربتی

"قهرمان" و خاک پای جمله یارانم هنوز

خاصه یاران عزیز و باصفای تربتی

تقدیم به همه‌ی همشهریان

با آرزوی سلامتی و توفیق

تیمور قهرمان / تربت حیدریه / بهار 1376

***

 

دوبتی تربتی:

هلاک رَفتُم دِ زیرِ بارِ غربت

خدا قسمت کِنَه دیدارِ تربت

هوا ابرَه و شُو و روز دل‌گیر

سِبَنجِ ور اَتَش، جوزِ دِ غلبیر

 

مثنوی تربت:

مِزار غُنْچی و بادُم‌زارِ کامَه

به رُشتخوار، قصرِ بلقِیْس و سِلامَه

بِلَندی باغ ملّی و صنوبر

کِلَتِه سِنگی و بایگ و پِهَندر

به منصوریه رُم باغِ کریمی

کنارِ تَلخ و کَریزِ قدیمی

که هر کُنجِش نگات مُفتی بهش بو

بهشت مُفتِ مُفت بی سِرزِنِش بو

به بازارْ هادی‌اف، بازارِ سِرپوش

شلوغی دَمِ گمرگ اَدِم‌کوش

جِوو رُم مُو دوبَرَه مِثلِ گُلَّه

هَمَه جار گَز کُنُم تا سَرْ سه‌قلّه

به بندِ مجتهدی از سَرِ بَند

حصار، رودمعجن و شادمهر و ازغند

به بُریاباد و دوبره خیابو

مُزارْ بیب حسنیَه از پوشتِ نوغو

محلّه شیب، مُزارْ قطب، کوچه قِضْیو

گُذَر باغْ سُلطَنی، بُرزار و چارسو

بِگِردُم سیر هَمِیْ دور و براتِر

رُخ و زَوَه و خواف و مَهوِلاتِر

خُب و بَد هر چه هَس نِزدیک و دورِت

اَبَدی تا کِویر و کالِ شورت

که موشتِ اُو دِ تَف بادِ کویری

هزار بار بهتر از شهر و اسیری

 

جمع‌آوری و تنظیم: بهمن صباغ زاده

منابع:

سایت اختصاصی شهرستان تربت حیدریه

وبلاگ اخبار شهرستان تربت حیدریه

با توجه به چاپ کتاب جدید ایشان «قول و غزل» که حاوی شعرهای تربتی و کلاسیک ایشان است و همچنین خاطره‌ای از زندگی ایشان در آن قید شده است مشغول تنظیم ویرایش دوم زندگی‌نامه و شعر آقای تیمور قهرمان هستم که به محض آماده شدن در وبلاگ سیاه‌مشق خواهم گذاشت.

بهمن صباغ زاده

15/11/94 تربت حیدریه

***


برچسب‌ها: شاعر همشهری, زندگی‌نامه تیمور قهرمان
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۴ساعت 18:47  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

شاعر همشهری؛ ملیحه ترکمن زاده (1358)

از زمانی که نوشتن راجع به شاعران تربت حیدریه را شروع کرده‌ام، سعی‌ کرده‌ام تا جایی که می‌توانم اطلاعات صحیح جمع‌آوری کنم و شاعران همشهری را هر چه کامل‌تر معرفی کنم. بعد از مدتی نوبت به معاصرین رسید و خوشبختانه به دلیل نزدیکی زمانی، از اغلب این شاعران اطلاعات بیشتری در دسترس است. خوانندگان عزیز بسیار لطف خواهند کرد اگر اطلاعات تکمیلی خود را برای من از طریق آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند. دوستان شاعر همشهری (ولایت زاوه، شامل: زاوه، تربت، رشتخوار، مه‌ولات) هم می‌توانند زندگی‌نامه و آثار خود را از طریق همین آدرس برای بنده ارسال کنند. اگر نمی‌دانید از کجا شروع کنید، من چند سوال در بخش فراخوان نوشته‌ام که با جواب دادن به آن‌ها و ارسال جواب‌ها به من، خواهم توانست زندگی‌نامه‌ی شما را بنویسم. امیدوارم این وبلاگ در آینده به منبع قابل اعتمادی راجع به شعر تربت حیدریه و شاعران این خطه تبدیل شود تا راه برای محققانی که در آینده راجع به این موضوع‌ها تحقیق خواهند کرد، هموارتر شود.

با نام خانم ملیحه ترکمن زاده از طریق وبلاگ ایشان با نام «برای ماه من تا همیشه ماه بماند» http://hottippa.blogfa.com آشنا شدم. خانم ترکمن‌زاده قلم بسیار روانی دارند و شعرهای‌شان صمیمیت و سادگی خاصی را دارد که مخاطب را خیلی راحت با خود همراه می‌کند. در ادامه زندگی‌نامه‌ی ایشان که به قلم خود شاعر نوشته شده است و همچنین نمونه‌هایی از شعر ایشان را به انتخاب بهمن صباغ زاده خواهید خواند.

 

به نام خدایی که از طبع شاعرانه‌اش بر قلم خاکی نهفته در کالبد من دمید. به نام اویی که گِل مرا با شعر سرشت.

من ملیحه‌ی ترکمن زاده فرزند تَه‌تُغاری یک خانواده‌ی پُرجمعیتِ روستایی، رسیده از پدری کشاورز و زاده‌ی مادری خانه‌دار، در یک ماه مانده به سال 59 در آخرین روز بهمن 58 به دنیا آمدم
و سال‌های سال افتخار خواهم کرد که زاده‌ی روستا هستم و بزرگ‌شده‌ی خاک و آب و آتش و نور و گیاه .

نان حلال خوردم از دستانِ زبرِ پدری که شبانه‌روز فقط کار می‌کرد و تلاش؛ و چرخ زندگی را می‌چرخاند. چرخ خیاطی قدیمی پایه‌آهنی بلندی داشت که  با پا زدن به حرکت درمی‌آمد و اوقاتی را که در خانه فارغ از کارِ باغ و زمین بود، با آن به دوختن کت و شلوار مردانه مشغول می‌شد و در تمام دوران تحصیل ما روپوش مدرسه‌ی ما را خودش بُرش می‌زد و می‌دوخت که البته در آن زمان، ما بیشتر لباس بازار را دوست داشتیم ولی الان حسرت می‌خوریم و آرزو داریم تا برگردد و دوباره دست‌دوختِ او تن‌پوش ما شود.

او سواد دبستان داشت ولی علاقه‌ی فراوان به نوشتن و خواندن او ما را ذوق‌زده می‌ساخت. سکوت، گذشت و تلاش مهم‌ترین چیزهایی بود که او با عمل به ما آموخت.

دوران دبستان، راهنمایی و دبیرستان را با سختی به خاطر رفت و آمد بین شهر و روستا و شرایط زندگی روستایی با نمرات عالی و هوش و ذکاوت و تلاشی که ثابت شده و نشان داده شده به همه بود سپری کردم اما به علت مشکلات مالی نتوانستم در رشته‌ی دلخواه در شهری دیگر به ادامه‌ی تحصیل در دانشگاه بپردازم و بالاجبار و از روی بی‌علاقگی در رشته‌ی حسابداری در مقطع کارشناسی دانشگاه پیام نور شهرستان تربت حیدریه به تحصیل پرداختم.

در طول دوران تحصیل اشعار و نوشته‌های من در اکثر روزنامه‌ها و هفته‌نامه‌های مدرسه و  دانشگاه به چاپ رسید.

من از همان کودکی (دوران دبستان) به سرودن شعر نیمایی علاقه‌ی فراوان داشتم و طنز می‌نوشتم و سال‌ها بعد که به وزن و قافیه و ردیف آشنایی پیدا کردم به سرودن شعر موزون پرداخته و در کنار نوشتن داستان کوتاه  به طنز اجتماعی و سیاسی هم می‌پرداختم.

بعدها با گذراندن یک‌سال دوره‌ی مهارت‌های تعلیم و تربیت مرکز آموزشی سما، با شعر کودک بیشتر آشنا شده و به سرودن شعر کودک پرداختم، هر از گاهی به طراحی و تصویرگری کتاب کودک نیز مشغول می‌شدم.

بعد از ازدواج و مادرشدن هم این روند در کنار حمایت‌های همسرم ادامه داشت اما طبع شعری من دچار تحولات و زایش‌هایی شد که منجر به سرودن شعر سپید گشت و اکنون غالب بر هزار شعر و سروده‌ی چاپ‌نشده در دست دارم، از شعر موزون گرفته تا نیمایی، سپید و کودک. طنزهای اجتماعی و سیاسی که اشاره به معضلات اجتماعی و هنجارها و ناهنجاری‌ها، فرهنگ‌شکنی‌ها و بحران‌های رفتاری افراد حقیقی و حقوقی و فرهنگیِ نهادها و ارگان‌ها دارد.

و در سال پیش شروع به نوشتن داستان زندگی و جمع‌آوری زندگی‌نامه‌ی جانباز عزیز «عباس نجاتی» کرده‌ام در کتابی با عنوان «می‌توانی تَرکِش‌ها را بشمری؟» که در دست چاپ است و به امید خدا در دستور چاپ.

لازم به ذکر است در این راه از راهنمایی‌ها و هدایت دکتر محمدعلی محمدی شاعر اولین شعر دفاع مقدس که کتاب‌های فراوانی از ایشان به چاپ رسیده است متخلص به «م- ریحان»، بهره‌ی فراوان برده‌ام.

و امیدوارم بتوانم به زودی زود کتاب شعرم را نیز به چاپ برسانم و بر این اعتقادم که امروزِِ روز چون شاعران فراوان و بسیاری در این مرز و بوم داریم داشتن و استفاده‌ی تخلص گاهی اوقات سبب سردرگُمی خواننده و مخاطب می‌شود و به کار بردن نام و نام خانوادگی مناسبت و پسندیده‌تر است.

ملیحه ترکمن زاده

14/11/1394

 

در ادامه چند شعر از آخرین سروده‌های خانم ملیحه‌ی ترکمن‌زاده را با هم می‌خوانیم. برای خواندن شعرهای بیشتر از این شاعر می‌توانید به وبلاگ ایشان مراجعه کنید.

 

با من بمان

هر شب دندان‌هایت را مسواک می‌زنم

عینکت را پاک

جوراب‌هایت را رفو

و میان سجاده‌ات گلاب می‌پاشم

چین و شکن نگاهت

به بیغوله رفته است

درست میان پیشانی

و تمام کشتی‌های عالم

پای چشمانت به گود افتاده

نه شال یمانی زیبایت می‌کند

و نه چکمه‌های کتانی، بلندت

نه قبل خواب حافظ می‌خوانی

و نه لای حوله‌ها مریم می‌گذاری

و نه برای گندم حرم

به جمعه‌بازار می‌روی

منتظر می‌مانم

برای فصل کَلَم‌ها

تا میان تابلو هنر ترشی تو

دوباره از بودنت جان تازه بگیرم.

***

 

چشم زخم!

آخر کجا گذاشته‌ای چشم زخمت را حوا؟

من جیب‌های ترمه‌ای زمین را گشته‌ام

شانه‌های مخملی‌اش را تکانده‌ام

چیزی نریخت

جز مشتی تکنولوژی

کانال‌های رادیکالی

ستون‌های چاپی هابیلی و قابیلی

پورتال‌های پوشالی

گازهای گنگ وحشی

و حجم سنگینی از تحول

که در کالبدی نحیف می‌جنبد!

***

 

گفتم دهاتی‌ام!

کدام پیراهنت را می‌پوشی

وقتی به دیدار این پیرآهن بیایی؟

حیف که پیراهن گُل‌دار نمی‌پوشی

تا باغ باغ دلم باز شود!

***

 

برای روز مبادا!

تمام سوزن‌ها را نخ کرده‌ام

و تمام قندان‌ها را قند

برای روزی که

تو عینکی باشی

و من عصا به دست؛

بچه‌ها خارج باشند

و

همسایه‌ها، های‌کلاس .

روزی که من باشم

و

تو

و فقط چهل‌تکه‌ی ننه‌قمر

تو چای بنوشی

و من رفو کنم!

***

 

ساده میخواهمت

نه دستکش‌های فرانسویِ لیلا را می‌خواهم

نه دِرم‌های سکینه را

که حالا آناهیتا صدایش می‌کنند

و نه شاخه‌های رُزِ

گُلدِن رزِ ونَک و پونکَت را

برایم سلامی بفرست

تا تسبیح نذری‌ام را کنار بگذارم

باور کن من اینقَدر ساده‌ام !

 

ریشه‌های قالی ام را بچین !

 

بگذار دامن چین‌دار بپوشم

و روسری گُل‌دار،

دختر قالی‌بافی شوم

که رَج رَج نقش خیال تو را می‌بافد

و با هر گره، گیسوانش سیاه‌تر شود

صورتش روشن‌تر

با گونه‌های برافروخته.

بگذار پای قالی‌ات به خواب روم

شاید میان خواب

دست و قیچی‌ام را بگیری

برای بریدن ریشه‌های قالی !

***

 

گفتی، نگفتی!

گفتی: آب که روی گربه بریزی

زگیل میزنی

قیچی را که باز بگذاری، دعوا خواهد شد

با پای راست وارد توالت شدن

فراموشی می‌آورد

و روی چهار چوب در نشستن؛ تهمت

شبها بالشم را به «قل هوالله» قسم می‌دادی

تا صبح زود بیدارم کند

و صبح‌ها اسفند دود می‌کردی

تا شیطان فریبم ندهد

اما هیچ‌گاه نگفتی

نگفتی

چگونه عاشق شوم

و چگونه عاشقی کنم!

***

 

الغوث الغوث !

کاش دوباره کودک شوم

و تنها هراسم جنّی باشد

که از تنور ننه‌جان درمی‌آید

و تنها پناهگاهم لحاف عمه ساره

و تنها زجرم خیسِ عرق شدن زیر آن

و کودکانه هفتاد بار بخوانم الغوث الغوث !

حال، چه کنم؟

با این‌همه هراس

و بی پناهی

که زیر هیچ لحافی جا نمی‌شود .

***

 

روغن نباتی تمام شد!

گفتی: عاشق که باشی

تمام چیزها خودش درست خواهد شد .

امروز که روغن نباتی تمام شد

می‌آمدی

و کُتلِت‌ها را با عشق سرخ می‌کردی !

***

 

هنوز !

من

هنوز شعر می‌گویم

و هنوز لابه‌لای اشعارم

خواب تو را می‌بینم!

و هنوز

لابه‌لای خطوط دفترم

خط فاصله می‌گذارم

تا طعم شعرهایم

اشتباه نشود !

***

 

منابع:

نوشته‌های شاعر

وبلاگ «برای ماه من تا همیشه ماه بماند»

http://hottippa.blogfa.com

***


برچسب‌ها: شاعر همشهری, زندگی‌نامه ملیحه ترکمن زاده
+ نوشته شده در  سه شنبه ۸ دی ۱۳۹۴ساعت 18:6  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

6- شاعر همشهری؛ علی اکبر خدابنده بایگی (1250 تا 1320)

از زمانی که نوشتن راجع به شاعران تربت حیدریه را شروع کرده‌ام، سعی‌ کرده‌ام تا جایی که می‌توانم اطلاعات صحیح جمع‌آوری کنم و شاعران همشهری را هر چه کامل‌تر معرفی کنم. خوانندگان عزیز بسیار لطف خواهند کرد اگر اطلاعات تکمیلی خود را برای من از طریق آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند. دوستان شاعر همشهری (ولایت زاوه، شامل: زاوه، تربت، رشتخوار، مه‌ولات) هم می‌توانند زندگی‌نامه و آثار خود را از طریق همین آدرس برای بنده ارسال کنند. اگر نمی‌دانید از کجا شروع کنید، من چند سوال در بخش فراخوان نوشته‌ام که با جواب دادن به آنها و ارسال جواب‌ها به من، خواهم توانست زندگی‌نامه‌ی شما را بنویسم. امیدوارم این وبلاگ در آینده به منبع قابل اعتمادی راجع به شعر تربت حیدریه و شاعران این خطه تبدیل شود تا راه برای محققانی که در آینده راجع به این موضوع‌ها تحقیق خواهند کرد، هموارتر شود.

قبلا راجع به علی اکبر خدابنده‌ی بایگی مطالبی را به نقل از سخنوران زاوه نقل کرده بودم. سرکار خانم آرزو علومی مطالبی را در خصوص زندگی این شاعر همشهری و همینطور اشعاری از ایشان به تازگی به نقل از دوست فرهیخته جناب آقای علی‌اکبر علی‌اکبری منتشر کرده‌اند که در این هفته در بخش شاعر همشهری خواهید خواند.

وی یک از جنجالی‌ترین شخصیت‌های علمی ایران در دوره رضاشاه بوده است. شیخ علاکبر فرزند حاج محمدکاظم خدابنده در حدود سال 1250 هجری شمسی در قریه‌ی بایگ به دنیا آمد. در حوزه‌های علمیه‌ی تربت حیدریه و مدرسه نواب مشهد تحصیلات قدیم را تا سرحدّ اجتهاد فراگرفته و از محضر دانشمندان فقه و فلسفه و اصول آن روزگار همچون حبیب (حاج میرزا حبیب مجتهد و شاعر و عارف مشهور) و آقازاده (فرزند مرحوم ملاکاظم) و آقابزرگ حکیم و دیگران استفاده کرده بود و در همه‌ی دانش‌های قدیم و فلسفه‌ها و علوم جدید نیز تا حدی دست داشت. با فلسفه‌ی تحصّلی یا اثباتی غرب آشنا بود و کتابی نیز تحت عنوان فلسفه حسیّه (حس احساس دیدن) نوشت که مشهور است. وی در این کتاب دیدگاه‌های خود را در مورد مسائل سیاسی، دینی، علمی و فکری مشخص نموده است.

او از دوستان صمیمی ملک الشعرای بهار، محمد پروین گنابادی، سعید نفیسی، مجتبی مینوی، و عباس اقبال آشتیانی بوده است. در مدرسه‌ی سپهسالار، مدرسه‌ی تجارت و دارالفنون تدریس کرده و در مجلات مقالات متعددی نوشته است. شیخ علی اکبر در دوره‌ای که در مشهد بود در مجلات و روزنامه‌های آنجا نیز مقالاتی نوشت که از جمله مقالات وی در مورد حفر چاه‌های آرتزین در مجله الکمال معروف است. وی در آنجا به نکاتی اشاره می کند که امروزه بعد از نزدیک صد سال شهرداری‌ها به اهمیت آن پی برده‌اند. او به بلدیه یا به عبارت امروزی به شهرداری مشهد توصیه می‌کند که اکنون که به فکر لوله‌کشی شهر مشهدهستید به فکر فاضلاب آن نیز باشید تا هم شهر با آب‌های آلوده دچار نشود و هم از فاضلاب استفاده بهینه به عمل آید.[1]

او در سال 1320 در کنج یکی از مدارس قدیم تهران به سن 70 سالگی درگذشت و می‌توان گفت در نیم قرن پیش به اوضاع دنیای نو و دانش‌های جدید آشنایی کامل داشت. چه وی به {ن و: بدون} هیچ استادی در نزد خود زبان‌های فرانسه و روسی و انگلیسی را آنچنان آموخته بود که می‌توانست از کتب علمی به زبان‌های مزبور استفاده کند. و در آن روزگار یعنی در سال‌های 1300 تا 1304 شمسی وی در مشهد کلاس تعلیم زبان اسپرانتو داشت و از اندیشه‌ی وحدت بشریت و حکومت جهانی سخن می‌گفت. در سال‌های 1300 تا مدتی روزنامه‌ای  به نام "دنیای نو" منتشر می‌کرد  که آکنده از عقایدش بود.

ذهنی وقّاد و نظری انتقادی و دقیق داشت. او هم مردی دانشمند و پاکدامن و پرهیزگار بود. در خراسان بارها به علت ناسزاگویی به همه چیز حبس و تبعید شد و سپس به تهران آمد و با این که ثروت بسیاری به ارث به او رسیده بود، اعتنایی به آن‌ها نداشت و در نهایت قناعت و پارسایی در کنج یکی از حجره‌های مدارس قدیم به سر می‌برد و کتاب و مطالعه را بهترین همدم خویش می‌پنداشت و گفته‌ی ایرج را: "چو یاران زودرنج و زودرو نیست / رفیق پول و دربند پلو نیست" به کار می‌بست. در سادگی و بی‌پیرایگی بی‌همانند بود. صراحت لهجه از صفات بارز او به شمار می‌رفت و به شهامت و بی‌پروایی در باز گفتن معتقدات و نظریه‌های خویش درباره‌ی هر که و هر چه باشد نامور بود. صراحت لهجه و شهامت او در اظهار عقاید خویش سبب شده بود که پس از جنگ جهانی نخست تا پیش از استقرار سلطنت پهلوی وی تخته مشق والیان خراسان باشد و هر استانداری به مشهد می‌آمد او و چند تن از پیروانش را به کلات تبعید می‌کرد، یا زندانی می‌ساخت. حتی مرحوم کلنل محمد تقی خان هم خدابنده را تبعید کرد چون او به هدف‌های تندتر از هدف‌های کلنل معتقد بود.

خدابنده اندامی قوی داشت و لباس‌های ساده می‌پوشید و به همان لهجه‌ی (بایگ) در تربت حیدریه سخن می‌گفت، و به حدّی بی‌پیرایه بود که اگر کسی او را نمی‌شناخت که می‌پنداشت که مردی روستایی است. معروف است که وی در دوران طلبگی با مرحوم تدین در مدرسه‌ی نواب درس می‌خوانده و روزی با وی به ستیز برخواسته و سخت تدین را کتک زده است. طلاب تدین را در حالی که بی‌هوش شده بود نزد والی وقت گویا آصف الدوله می‌برند. والی، خدابنده را احضار می‌کند و می‌پرسد: آقا شیخ اگر این مرد می‌مُرد چه می‌کردی؟ خدابنده به همان لحن صریح و با همان خنده‌های بلند گفته بود: دفنش می‌کردیم و یک نادان از مدرسه کم می‌شد. والی از صراحت لهجه‌ی وی در شگفت شده و او را بخشود.

در دوره‌ی نخست وزیری شاه، خدابنده که از مدت‌ها پیش در مطبوعات خراسان مقاله و شعر انتشار می‌داد، مثنوی مفصلی به بحر متقارب و به سبک شاهنامه به نام «سردارسپه‌نامه» سرود و شاه را به اصلاحات اساسی که بعدها انجام گرفت تشویق کرد. در آن زمان استادان شعر در خراسان سردارسپه‌نامه‌ی او را شاهکاری می‌شمردند. او از مدح سخت پرهیز می‌کرد و تملق و مدیحه‌سرایی را زشت می‌دانست. من این روش زندگی را برای آزادزیستن و آزادسخن‌گفتن برگزیده‌ام. هر کسی نمی‌تواند خدابنده شود.[2]

شعر کم ولی نسبتاً خوب و به سبکِ خراسانی فخیم می‌ساخت. شاید اشعارش نزد برادرانش باشد که در همان بایگ سکونت دارند و این قطعه را که خطاب به "محمدهاشم میرزا افسر" سروده و نماینده‌ی زندگی وی است را در "روزنامه‌ی آزادی" دیدم که نقل می‌شود:

شب دوشنبه {ن و: دوشینه} می‌مُردم ز سرما

لحاف ابر اگر بالا نمی‌بود

نمی‌پرسی ازین مسکین بدبخت

چه می‌خوردی اگر سرما نمی‌بود؟

و این رباعی نیز از اوست:

تاریخ زمانه تا به یادِ من و توست

آیینه‌ی فتنه و فساد من و توست

تا ما و توئیم این چنین خواهد بود

بدخویی و ناکسی نهادِ من و توست[3]

در انتهای کتابش شعری سروده با عنوان قصیده و ختم کتاب که به خاطر طولانی بودن قصیده تنها چند بیت از آن در زیر آورده شده است:

بر خویشتن ببالم از این نامه‌ام که هست

هر نقطه‌اش ستاره و هر حرفش آفتاب

آن را مخوان کتاب که وحی‌الهی است

چون جان عزیز دار که وحی است مستطاب

از عمر چیست فائده؟ جز خدمتِ به خلق

و از هوش چیست عائده؟ جز گفتن صواب

ای دل غنیمت است دو روزی اگر ز عمر

باقی بُوَد که عمر بود پایه‌اش خراب

کاری بکن که از تو رسد بهره‌ای به خلق

و از آن میانه هر چه نکوتر کُن انتخاب

آیا چه بهتر است ز دانش در این سرای

از دانش است این همه آوایِ شیخ و شاب

پیر خرَد سؤال گر از مشکلی کند

می‌باید از زبان تو می‌بشنود جواب

جای بسی دریغ بُوَد کز جهان روی

واز دانش تو خلق نگردند کامیاب

آری چه خوشتر این که پس از روز مرگ ما

از ما به یادگار بماند یکی کتاب

از گفته‌های دلکش و اقوال دلپسند

باشد که بهره‌ای برسد زآن به شیخ و شاب

آری، چه بهتر از سخن نیک دلپسند

کز سود آن به عام رسد نفع بی حساب؟

ایمن بُوَد ز گردشِ چرخِ پُرانقلاب

از تابشِ ستاره و از ریزشِ سحاب

آراستم لطیفه و پیراستم قلم

برداشتم صحیفه و بنوشتم این کتاب

در سیزده گذشته ز سیصد پس از هزار

شد این کتاب ختم به صد محنت و عذاب

امیدم از خداست کز این بحر پُر ز در

ایران رهد ز رنج بلاهای بی حساب

آرزو علومی بایگی

دانش آموخته مقطع کارشناسی ارشد

تاریخ و تمدن ملل اسلامی دانشگاه

***
 


[1]-در دیداری که با همشهری دانشمندمان، آقای علی‌اکبر علی‌اکبری (کارشناس ارشد اسناد) داشتم ضمن صحبت ازکار و دیار و شخصیت‌های هم‌ولایتی ماجراهای شنیدنی از مرحوم شیخ علی اکبر این همشهری همه سر حریف – در رشته های علم و ادب و هنر و سیاست –نقل کردند.که در اینجا به خاطر اطناب مطلب از آوردن آنها خودداری می‌کنم.این مطالب خلاصه‌ای از گفته های آقای علی‌اکبری می‌باشد .

[2]- گزیده مقاله ها ،پروین گنابادی ،محمد ،درباره صادق هدایت ،صص 494-497

[2]- سخن‌وران زاوه، فیروزی مقدم،محمود ،نیکو نشر ،1383،ص63


برچسب‌ها: شاعر همشهری, زندگی‌نامه خدابنده‌ی تربتی, آرزو علومی بایگی, علی اکبر علی اکبری
+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۹ دی ۱۳۹۳ساعت 15:26  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

6- شاعر همشهری؛ تیمور قهرمان (1318)

از زمانی که نوشتن راجع به شاعران تربت حیدریه را شروع کرده‌ام، سعی‌ کرده‌ام تا جایی که می‌توانم اطلاعات صحیح جمع‌آوری کنم و شاعران همشهری را هر چه کامل‌تر معرفی کنم. خوانندگان عزیز بسیار لطف خواهند کرد اگر اطلاعات تکمیلی خود را برای من از طریق آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند. دوستان شاعر همشهری (ولایت زاوه، شامل: زاوه، تربت، رشتخوار، مه‌ولات) هم می‌توانند زندگی‌نامه و آثار خود را از طریق همین آدرس برای بنده ارسال کنند. اگر نمی‌دانید از کجا شروع کنید، من چند سوال در بخش فراخوان نوشته‌ام که با جواب دادن به آنها و ارسال جواب‌ها به من، خواهم توانست زندگی‌نامه‌ی شما را بنویسم. امیدوارم این وبلاگ در آینده به منبع قابل اعتمادی راجع به شعر تربت حیدریه و شاعران این خطه تبدیل شود تا راه برای محققانی که در آینده راجع به این موضوع‌ها تحقیق خواهند کرد، هموارتر شود.

 

آقای تیمور قهرمان یکی از شاعران معاصر است. متاسفانه اطلاعات اندکی پیرامون زندگی این شاعر همشهری موجود است و اشعار ایشان هم تا کنون منتشر نشده است. در کتاب ارزشمند صد سال شعر خراسان اثر ارزشمندی از علی اکبر گلشن آزادی یکی از افتخارات تربت در قرن اخیر است و به اهتمام شاعر مشهدی احمد کمال‌پور جمع آوری شده است نام این شاعر تربتی نیامده است. تیمور قهرمان در سال 1318 در جنت آباد  مه ولات تربت حیدریه  چشم به جهان گشود. تحصیلات مقدماتی و متوسطه را در تربت حیدریه گذراند و تحصیلات تکمیلی را در مشهد به پایان رسانید.

وی از سال 1338 تا سال 1351 در آموزش و پرورش تربت حیدریه مشغول به کارشد. در سال 1351 به مشهد منتق شد و  از سال 1351 الی 1378 در مشهد به امر معلمی ادامه دادند. در سال 1378 بازنشسته شد و اینک نیز ساکن مشهد است. وی دارای همسر و سه فرزند می‌باشد.

تیمور قهرمان از جوانی در جذب تاتر شد و به عنوان نمایش‌نامه نویس، بازیگر، کارگردان و ... تا به امروز مشغول فعالیت است. از کارهای وی در زمینه‌ی نویسندگی، بازیگری و کارگردانی تأتر می‌شود به نمایش‌های مهر بی فرجام، دیروز، امروز، فردا، شبی که صبح نشد، مستاجر، شب دیوانگان، بلوف بزرگ، وایاس، رامرودی‌ها، آریاداکاپو، جعفرخان از فرنگ برگشته، رنگ و نیرنگ، گرگ طمعکار و روباه مکار، زاغ و گرگ و شغال، دو پول سیاه و ... اشاره کرد.

این شاعر همشهری در سال‌های 1353 تا 1358 با تلویزیون همکاری داشت و به عنوان کارشناس شعر و ادب فعالیت‌هایی را انجام داد. همچنین در طول سال‌های فعالیت حرفه‌ای خود با روزنامه‌های خراسان، آفتاب شرق، هیرمند، مشهد و کیهان همکاری داشته است.

از سال 1362 به بعد پای تیمور قهرمان به عنوان بازیگر به سنیما و تلویزیون باز شد و در سریال روایت عشق در نقش حر بن ریاحی نقش‌آفرینی کرد. از دیگر فیلم وسریال‌های که وی در آن‌ها بازی کرده است می‌توان به فیلم‌های توقف در مه و جای پای چنگیز و همچنین سریال‌های کمند خاطرات، سایه‌ای برای همه، ملاس ، قصه‌های آبادی، صفورا و ... اشاره کرد.

از تیمور قهرمان دو کتاب پرواز در قفس ‌‌(مجموعه شعر؛ منتشر شده در 1353) و همچنین رنگ و نیرنگ  (نمایشنامه‌ی منظوم برای کودکان) چاپ شده است. کتاب دیگری با عنوان «جنت آباد» که اشعار تربتی و مه ولاتی این شاعر را در بر خواهد گرفت در دست تهیه می‌باشد. به عنوان در دست تهیه می باشد.

در ادامه تعدادی از شعرهای آقای تیمور قهرمان را با هم می‌خوانیم. در توضیح این ابیات باید عرض کنم که در بسیاری از موارد سهوهایی در وزن مشاهده می‌شد که حدس می‌زنم در نسخه‌برداری اتفاق افتاده باشد و تا جایی که می‌توانستم سعی کردم آن‌ها را برطرف کنم. دوستان همشهری هر کدام به شکل صحیح ابیات دسترسی دارند لطف کنند و تذکر دهند.

 

مثنوی کلید گمشده

ای پایگاه کودکی و نوجوانی‌ام

در گیر و دار پیری من از جوانی‌ام

ای جان گرفته از تو نهاد و سرشت من

خورده گِرِه به هستیِ تو سرنوشت من

شعر و شعور و جوهرِ بود و نبودِ من

پیچَد صدای خاطره‌ها در وجودِ من

گر دور مانده‌ام ز تو با حکم روزگار

جانم به جای جان تو مانده است بی‌قرار

با آن‌همه مجاهدت و سعیِ گام گام

دلسوزی و تلاس به پیرامُنَت مدام

در کار صنع و صنعت و رفع نیاز شهر

تکریم علم و دانش آینده‌ساز شهر

مردانِ مرد بسته کمر در قفای تو

خالی است جای همدلی بچه‌های تو

دستی که ریخت داروی رخوت به کام تو

چشم که زخم زد به رُخ لاله‌فام تو

سرشار گنج نعمتی، آبادی‌ات کجاست؟

سر سبزی تو کو؟ طرب و شادی‌ات کجاست ؟

ای مومنان صاحب مکنت خدای را

بر کار حُسن شهر فشارید پای را

این شهر ارجمند اگر خانه‌ی شماست

یک وصله هم به قامت رعناش نارواست

قارون و تاج و تخت سلیمان فسانه شد

بس قصرهای سر به فلک بی‌نشانه شد

زیبایی ار پسند خداوندگار نیست

پس وعده‌ی بهشت به انسان برای چیست؟

فردوس در نهایت زیبایی و رفاه

پاداش مردمان صدیق است و خیرخواه

در کائنات، خُرد و کلان هرچه دیده‌ایم

وز اهل فضل و ذوق و کرامت شنیده‌ایم

مهتاب پُر ستاره و خورشیدِ صحبدم

باغ و بهار و جنگل و دریا و کوه هم

هر نقش دلفریب ز هر باب و هر کجاش

یادی است از کرامت و اعجاز کبریاش

بس گفته‌اند شهر شما خانه‌ی شماشت

سر در گُم است خانه‌ی ما، از چه بی صفاست؟

صاحبدلان امر و مُشیر و مُشارِ شهر

از حد گذشت حوصله و انتظارِ شهر

نظم جهان که معجزه‌ی خلقت خداست

جایش میان تربتِ ما، هموطن! کجاست؟

گیرم گذر که پای گذارم به شهر خویش

سر افکنم به پیش و شود خاطرم پریش

نه سنّت و تجدّد و نه کهنه و نه نو

در هم تنیده طرح غریبی میانه‌رو

آشفته‌کوی مانده‌ای ای شهر من چرا؟

ناشُسته‌روی مانده‌ای ای شهر من چرا؟

جای شکاف و طبله به دیوار و در مدام

دلشوره‌های مزبله بر طرح ناتمام

یک منظر مشجّر خوش‌فرم و خوش‌نما

یک معبرِ مُعبَّر و راهِ فراخنا

کی باشد آن که باز مصفا ببینمت

چشم و چراغ مُلک تماشا ببینمت

ماندی کلاف سر به گم، ای شهر (قهرمان)

بس چلچراغ داری، در تیرگی ممان

مغرور و سرفراز پریشان ز چیستی؟

آه ای کلید گمشده در دست کیستی؟

***

 

قصیده‌ی جان فدای تربتی

سال‌ها پیش - گمان کنم حدود سال 85 - شعری در ذم تربتی‌ها بین افواه رواج یافت که در واقع قصیده‌ای 32 بیتی بود با این مطلع: "من از آن روزی که گشتم آشنای تربتی / بی‌جهت گشتم اسیر و مبتلای تربتی". در آن زمان این شعر بی‌نام منتشر می‌شد. بعد‌ها از آقای محمود یاوری شنیدم که این شعر از آقای غلامعلی فرهنگ نیا بوده است که خود نیز تربتی است و در پایان همان شعر هم بیتی آورده است که می‌گوید: "من خود اهل تربتم، گه‌گاه شوخی می‌کنم / با بزرگان سخن‌سنج و غنای تربتی" و بیت‌هایی دیگر در این معنی که خود تربتی هستم و به تربتی بودنم افتخار می‌کنم و آرزوی دوام و سلامتی برای تربت و تربتی‌ها می‌کند. البته در آن تاریخ، در آن شعری که دست به دست می‌چرخید این ابیات پایانی حذف شده بود. این شعر در همان سال‌ها از طرف شاعران تربتی و غیرتربتی جواب گفته شد، از جمله: آقای تیمور قهرمان در بهار 1376 قصیده‌ای در 29 بیت سروده بودند با نام «جان فدای تربتی»؛ پس از آن آقای یارمحمد خدنگی که اهل بیرجند و ساکن عشقی مشهد هستند در زمستان 1378 شعری سروده بودند به نام «مدال تربتی» و با این مطلع: "من ندارم شک و تردید از مثال تربتی / مرحبا بر گربه و شیر و شغال تربتی" که در این شعر برعکس شعر فرهنگ‌نیا ابتدا مدح تربت کرده بودند و سپس قلم را به ذم تربت چرخانده بودند؛ پس از آن آقای محمود یاوری زاوه در فروردین 1379 قصیده‌ای در شصت بیت سروده بودند و نام آن‌را «شستیه» گذاشته بودند و در آن قصیده هم شعر فرهنگ‌نیا و هم شعر خدنگی را جواب گفته‌اند؛ در نهایت آقایان علی اصغر یزد فاضلی و محمد تربتی فیض آبادی هم هر کدام جوابیه‌های مجزایی سروده‌اند. بعدها شعری از دیگر شاعر همشهری محمدمهدی تهرانچی هم دیدم که در جواب همین شعر سروده شده بود و در وبلاگ منتشرش کردم. به احتمال زیاد شعرهای دیگری نیز در همین خصوص سروده شده که بنده از آن‌ها بی‌اطلاع هستم. این شعر آقای تیمور قهرمان در جواب شعر فرهنگ‌نیا سروده شده است. شعرهایی در این خصوص را در وبلاگ با برچسب «مدح و ذم تربتی» منتشر کرده‌ام که علاقه‌مندان می‌توانند در وبلاگ سیاه مشق (گزارش‌های بهمن صباغ زاده از جلسه‌های شعر) این اشعار را مشاهده کنند.

تا نباشی از دل و جان آشنای تربتی

کی بَری ره در حریم بی‌ریای تربتی؟

تربت است اینجا تو هم چون خاک ره افتاده باش

تا رسی بر اوج فخر از کیمیای تربتی

حیدریه گشت پسوندش که در روز حساب

فاتح خیبر شود مشکل‌گشای تربتی

گشته اندر بوستان مردی و آزادگی

قامت سرو و صنوبر خم به پای تربتی

ثبت شد در دفتر دلدادگان انقلاب

پایمردی و قیام و کربلای تربتی

بنده‌ی مهر و وفا و، دشمن رنگ و ریا

هست این مطلب به هر صورت نوای تربتی

رنگ می‌بازد به مُلک بی‌ریایی و خلوص

قالی زربفت پیش بوریای تربتی

با همه احوال دیدم نسخه‌ی لاطائلی

از سوی نابخردی اندر هجای تربتی

چون نشد ممکن که بردارد کلاهی سفله‌ای

گشته خصم و خواهد از یزدان فنای تربتی

کرده آماج اراجیف و دروغ و ناسزا

ز ابتدای تربتی تا انتهای تربتی

راستی، مؤمن، چه غم آمد که حرمت‌ها شکست؟

یا چه کم دیدی تو از جود و سخای تربتی؟

ناسزا را هر چه می‌خواهی نثار بنده کن

دیدی ار در کل عالم یک گدای تربتی

ور نه آب توبه بر سر ریز و می‌شو عذرخواه

تا قیامت پیش آقازاده‌های تربتی

تربتی مانند تو بدجوهر و بد اصل نیست

خبره‌ای باید که بشناسد بهای تربتی

فرض گیرم یک نفر هم این میان بدقول شد

ز اولیای تربتی یا ز اشقیای تربتی

جمله را راندن به چوب کفر و ذم امری خطاست

داوری‌ها را بنه بهر خدای تربتی

بنده‌ی باب الحوائج باش از روی خلوص

تا نباشی بنده‌ی نان و غذای تربتی

بنده‌ی مُلک قناعت باش و عِرض و آبرو

تا نباشی بنده پیش سکه‌های تربتی

"مه فشاند نور و سگ عوعو کند" از روی جهل

ای که عوعونامه سازی از برای تربتی

ذوق شعرت هست و در کف کاسه‌ی دریوزگی

شعر و مداحیّ زر، زیر لوای تربتی

ای چه می‌سوزی؟ کجایت سوخت؟ کز روی عناد

جلف و بی‌شرمانه چسبیدی به نای تربتی

آن‌که خنجر می‌زند از پشت ابن ملجم است

نی گرامی مردمان بی‌ریای تربتی

هر که نان خورد و نمک خورد و نمک‌دان را شکست

می‌خورد او بعد از این درد و بلای تربتی

تربتی شیر است، شیر و باج ِ روباه و شغال؟

طعمه‌ی چلپاسه گردد اژدهای تربتی؟

عرصه‌ی سیمرغ و پرواز دل‌‌آزار مگس؟

بال پرواز هما خواهد هوای تربتی

لاشه‌خواران را چه شأن همنشینی با عقاب؟

در بساط کاسه‌لیسان نیست جای تربتی

ما چو رستم ماندگاریم و تو فانی چون شغاد

هر چه چاه حیله سازی پیش پای تربتی

شکوه‌ای کردم ز خصمی وز کلام سُستِ او

خواهشی هم دارم اینجا از شمای تربتی

این زمان شکرانه‌ی جاه و مقام و مال را

لحظه‌ای غفلت نورزید از خدای تربتی

"قهرمان" و خاک پای جمله یارانم هنوز

خاصه یاران عزیز و باصفای تربتی

تقدیم به همه‌ی همشهریان

با آرزوی سلامتی و توفیق

تیمور قهرمان / تربت حیدریه / بهار 1376

***

 

دوبتی تربتی

(شعرهای تربتی آقای تیموز قهرمان را همراه با معنی می‌توانید در آرشیو وبلاگ با برچسب شعر محلی تیمور قهرمان پیدا کنید)

هلاک رَفتُم دِ زیرِ بارِ غربت

خدا قسمت کِنَه دیدارِ تربت

هوا ابرَه و شُو و روز دل‌گیر

سِبَنجِ ور اَتَش، جوزِ دِ غلبیر

***

 

مثنوی تربت:

مِزار غُنْچی و بادُم‌زارِ کامَه

به رُشتخوار، قصرِ بلقِیْس و سِلامَه

بِلَندی باغ ملّی و صنوبر

کِلَتِه سِنگی و بایگ و پِهَندر

به منصوریه رُم باغِ کریمی

کنارِ تَلخ و کَریزِ قدیمی

که هر کُنجِش نگات مُفتی بهش بو

بهشت مُفتِ مُفت بی سِرزِنِش بو

به بازارْ هادی‌اف، بازارِ سِرپوش

شلوغی دَمِ گمرگ اَدِم‌کوش

جِوو رُم مُو دوبَرَه مِثلِ گُلَّه

هَمَه جار گَز کُنُم تا سَرْ سه‌قلّه

به بندِ مجتهدی از سَرِ بَند

حصار، رودمعجن و شادمهر و ازغند

به بُریاباد و دوبره خیابو

مُزارْ بیب حسنیَه از پوشتِ نوغو

محلّه شیب، مُزارْ قطب، کوچه قِضْیو

گُذَر باغْ سُلطَنی، بُرزار و چارسو

بِگِردُم سیر هَمِیْ دور و براتِر

رُخ و زَوَه و خواف و مَهوِلاتِر

خُب و بَد هر چه هَس نِزدیک و دورِت

اَبَدی تا کِویر و کالِ شورت

که موشتِ اُو دِ تَف بادِ کویری

هزار بار بهتر از شهر و اسیری

***

 

غزل؛ شو چله بلنده

وِر سُورِ قَدِت زلفِ سیات حُکمِ کِمَندَه

وَرگو دَهَنَه او به مُو یا دولوکِ قندَه؟

دستَه یا بلورَه؟ اونا چَشمَه یا پیالَه؟

از کُجِ اَوُردِیْ؟ نِه خدا دیدَه، نِه بِندَه

روی از مُو مَگیر، اُقذِرِ که مُشتِریُم مُو

یَگ جا مِخِرُم، نرخِ دو تا بوسَه به چَندَه؟

دو تا نِمِتی، یَکی بتِه، نَذر و نیاز کُ

نذرِ مُو کُ، محتاج نِمِرَه دستِ دِهَندَه

باغِت بِرَه آباد، که او سیبِ زِنِخْدور

از پیر و جِوو هر که بِبینَه مِپِسِندَه

بی‌خود چه نِصیحت مُکنی یا مِدی پَندُم؟

با سَر مِکِشُم خُودِمِه، دِلُم دِ اونجِه بَندَه

اِمشُوْ به هَوایْ دیدنِ قوما و رِفیقا

بال زَن تو بیا خَنِه‌يِ ما حُکمِ پِرِندَه

بِنْشین تو دِ ای پِلَّه، مُو او پِلِّه‌یِ کُرسی

زیرچَشمی نِگام کُن که دلُم پاک وِرکِندَه

دوتایی بِگِم، بِشنُفِم، اِقذِر که بُتُمبَه

سَقفِ خَنَه از کَرکَرِ خوش دعوی و خِندَه

امشُو دِگَه یِکَّه بیا، وِر دورِ تو گِردَم

مادَرتِه نیاری که او پُر فِتنَه و فَنده

واز مثلِ همیشَه اَگِه گُف: زودِ بیَیی

ورگوش که: شُوِ چِلَّه‌یَه، شُو چِلَّه بِلَندَه

***

 

قصیده؛ گیلَه از یار

دلبر بِرِیْ چی اِقْذِ خِدِی مُو جِفا مِنَه

وَرگِنْ به او به عهدِ خودِش کِی وِفا مِنَه؟

از بَس که پول ای چیز و او چیز ز مُو مَیَه

چون روز روشَنَه که اَخِر مُور گدا مِنَه

شِیْطو مِگَه برو به خدایِ خودِت بُگو

واز دِل مِگَه بَشَه، زَنَه، روزِ حَیا مِنَه

اِیْ زن حیا کُ، اِقذِ جِفا کِردَنِت چیَه؟

اَخِر خدا دِ بالا سَرِ ما نِگا مِنَه

کُوشاش خُمار نِکِردَه و کُوشِ دِگَه مَیَه

پالتو تیار نِکِردَه و فکر قِبا مِنَه

نِه ظرف شوشْتَه، نه تَهِ خَنَه‌رْ جَرو مِنَه

هر چیشْ مِگی وامِستَه و چَپ چَپ نِگا مِنَه

اِقذِر بی‌بُتَّه‌یَه که ما مِجلِسْ عَزا دِرِم

او وِرمِخِزَه و مِرَه چَشمار سِیا مِنَه

بس نَشیَه که گوشتای دیزی‌رْ مُسوزَنَه

هِچ مرگِ یاد نِدَرَه و هِیْ ادّعا مِنَه

او که خیابانویایْ دِهِ خودْمارْ بِلَد نیَه

تعریفِ شهرِ تهرون و دِریایْ سیا مِنَه

تا وِرمِگی حیا کُ زن ای زندگی نِرَف

بُقچَه‌رْ مِبِندَه و رو به خَنِه‌یْ بابا مِنَه

دوشْنَه سِجِلِّشِر مِرَه از طاق بِلَن مِنَه

اسمِش کِنیزَه، خَط مِزِنَه، سوفیا مِنَه

او لاخِ مور که عِینِ شِوِد دَنَه دَنَه‌یَه

صُب فُرمِ دُمبِ اَسبی و شُو روفیا مِنَه

پولْ مِستِنَه بِرَه به فروشگاهِ افسِرا

تا پوشتِ سَر مُنُم هَوَسِ سینِما مِنَه

تا یَک تِمَن مِبینَه دِ جیبُم ز فَعْلِگی

خانم هوایِ خوردَنِ پِپْسی کولا مِنَه

پارسالا تِمبونِش به رو خاکا کِشال مُخورد

حالا بیا ببین که مینی‌جوب دِ پا مِنَه

پارسال دِ مین خَنَه و حُولی روبَن مِزَه

امسال هَوَستِ پِرهَن اَسْتی کوتا مِنَه

دیروز مُگُف مِجِلِّه‌یِ مُد رِ بِرَم بِخَر

خُب گوش مِتِن ضِعیفَه چِجور ادّعا مِنَه؟

دیدَه که خانما موهاشار رِنگ به رَنگ مِنَن

تا وِرمِگی مَکُ، مِرَه سَرْشِر حَنا مِنَه

چَن روزَه با سِکینِه‌یِ پهلویِ خَنَه‌ما

تَمرینِ رقصِ مانگو و والْس و چاچا مِنَه

یَگ کُوش سِرپَیی خرِیدُم روزِ عِیْد بِرَش

داد زَد به تو سَرُم: اِ، کی اینارْ دِ پا مِنَه؟

مُو کُوش نِمَم بُرو زنِ حَج مِندِلی‌رْ بِبی

دَه سالَه کُوشِ پاشْنِه فِلِزّی دِ پا مِنَه

مُو مَردیُم، نِه گَپ مِزِنُم، نِه صدا مُنُم

یَگ‌بَرِگی اَلویِ جِگَرُم جِلا مِنَه

اسمِ مُورِ هَمَتا مِدَنِن که تِیْمورَه

ای روزا مُور زِنِکَه تیمی‌جون صِدا مِنَه

فِوّارَه تا بِلَند مِرَه کِلِّه‌پا مِرَه

زن، عاقبت، داداش، مُو و تور کِلِّه‌پا مِنَه

گوشاتا وا بَشَه که کُلومُم تِمُم مِرَه

شعرِ مُو خودْشِه از تِلِه‌ی زن سِوا مِنَه

هَر چی دِ آسِمو سِتَرَه‌یَه دو اُقذِرِش

زن هِیْ دُرُغ مِگَه و رِوَنِه‌یْ هوا مِنَه

چی دِردِسَر شما بِتَه هِی قهرمان، بِرار

زن دَرْ جَهَنَّمِر به رویِ ماها وا مِنَه

***

جمع‌آوری و تنظیم: بهمن صباغ زاده

منابع:

سایت اختصاصی شهرستان تربت حیدریه

http://www.torbatinfo.com/ostad%202%20.htm

وبلاگ اخبار شهرستان تربت حیدریه

http://torbatkhabar.blogfa.com/post-3514.aspx


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1080 به تاریخ 931020, شاعر همشهری, زندگی‌نامه تیمور قهرمان
+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۱ دی ۱۳۹۳ساعت 17:23  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

5- شاعر همشهری؛ قابل توجه شاعران همشهری

دوستانی که خواننده‌ی وبلاگ هستند می‌دانند که این وبلاگ به صورت یک هفته‌نامه منتشر می‌شود و هر هفته بخش‌های ثابتی دارد. یکی از این بخش‌های ثابت این هفته‌نامه تا به امروز شاعر همشهری است که هر هفته به یکی از شاعران این آب و خاک می‌پردازد. من در ابتدای کار تذکره‌هایی که راجع به شاعران از دیرباز تا کنون نوشته شده بود را پیش رو گذاشتم و در میان آن شاعران تربتی را پیدا کرده و یک به یک در هفته‌های گوناگون در بخش شاعر همشهری خدمت شما معرفی کردم. برای معرفی شاعران معاصر هم فرم‌هایی تهیه کردم و به شاعران همشهری دادم و از ایشان درخواست کردم که این فرم‌ها را پُر کرده و به من بازپس دهند تا بتوانم بر اساس اطلاعاتی که در آن فرم‌ها نوشته‌اند زندگی‌نامه‌ی ایشان را بنویسم. تا به امروز به هر شاعر همشهری که می‌شناخته‌ام مراجعه کرده‌ام و یکی از فرم‌های مذکور را به وی داده‌ام و از وی خواسته‌ام که هرگاه فرصت کرد فرم را پُر کرده و عودت دهد. کمتر از ده درصد فرم‌ها برگشت و بیش از نود درصد آن‌ها هنوز بعد از گذشت چند سال بازنگشته‌اند. در ابتدا شاعرانی که فرم‌ها را بازنگردانده بودند را که می‌دیدم از ایشان می‌خواستم که وقتی را هم به این کار اختصاص دهند و لطف کنند و به من کمک کنند تا بتوانم کاری برای شعر و شاعران تربت انجام دهم. بعد به این نتیجه رسیدم که پیگیری بی‌فایده است و زندگی‌نامه‌ی بیشتر شاعران معاصرم را هم به صورت رونویسی از تذکره‌هایی که اخیرا چاپ شده بود مانند سخنوران زاوه، تربت عشق، و شعر دربی و ... نوشتم. در این میان روزهای خوب هم داشته‌ام و به لطف همین بخش شاعر همشهری با شاعران بسیار بامعرفتی آشنا شده و دوستان خوبی پیدا کردم. پای صحبت پیرمردهای جوان‌دلی نشستم که یک دنیا تجربه بودند و مرا به سفر زمان بردند و برگرداندند. هم با آنان به گذشته رفتم و در کوچه‌های پنجاه سال پیش تربت قدم زدم و هم به واسطه‌ی درکی که از این دوستان کهنسال پیدا کردم به آینده رفتم و خودم را در سنین کهنسالی دیدم. امروز در تمام تذکره‌هایی که به آن‌ها دسترسی داشتم شاعری نمانده است که زندگینامه‌ی وی را در وبلاگ نگذاشته باشم و میر تربتی که هفته‌ی گذشته به زندگی‌اش پرداختم آخرین شاعر تربتی‌ای بود که می‌توانستم زندگی‌نامه‌اش را بنویسم. برای آینده دو راه پیش رو دارم یکی این‌که محدوده‌ی جغرافیایی را وسیع‌تر کنم و سری به شاعران خواف و کاشمر و دیگر شهرستان‌های اطراف بزنم و دیگر این که این بخش را از وبلاگ حذف کنم و با بخش‌های دیگری از قبیل ضرب‌المثل‌های تربتی (که چند شماره‌اش را هم آماده دارم) پُر کنم. خلاصه‌ی حرفم و درد دلم این بود که من نه به سازمانی وابسته‌ام و نه منفعتی از این مطالب می‌بَرَم. عشق است که هر هفته سی چهل ساعت مرا پای کامپیوتر می‌نشاند و کمکم می‌کند از این کار خسته نشوم. نمی‌دانم چقدر زنده خواهم بود و چقدر حوصله خواهم داشت و چند سال دیگر این کار را ادامه خواهم داد اما به شما دوستانم می‌گویم تا روزی که این کار را ادامه می‌دهم دوست دارم همیشه با علاقه و با انگیزه باشم.

در پایان هر کدام از دوستان شاعر همشهری که زندگی‌نامه‌شان را به دست من که بهمن صباغ زاده‌ام برسانند با کمال میل آن را خواهم نوشت. فرمی که در نوشتن زندگی‌نامه‌ی شما به من کمک می‌کند را در ادامه می‌توانید بخوانید.

 


درود شاعر همشهری

از فروردین 1390 تصمیم گرفتم در زمینه‌ی معرفی شعر و شاعران تربت کار کنم. از این رو تصمیم به انتشار هفته‌نامه‌ای الکترونیکی در فضای مجازی گرفتم که این هفته‌نامه از آن تاریخ هر یک‌شنبه منتشر می‌شود و شامل بخش‌های متنوعی هست از جمله: شعر محلی تربت، شعرهای خوانده شده در جلسه‌ی شعر، زندگینامه‌ی شاعر همشهری، شعر طنز، کنفرانس‌های ارائه شده در جلسه و ... . از زمانی که نوشتن راجع به شاعران تربت حیدریه را شروع کرده‌ام، سعی‌ کرده‌ام تا جایی که می‌توانم اطلاعات صحیح جمع‌آوری کنم و شاعران همشهری را هر چه کامل‌تر معرفی کنم. دوستان شاعر همشهری (ولایت زاوه، شامل: زاوه، تربت، رشتخوار، مه‌ولات) هم می‌توانند زندگی‌نامه و آثار خود را برای بنده ارسال کنند. اگر نمی‌دانید از کجا شروع کنید، من چند سوال ادامه نوشته‌ام که با جواب دادن به آنها و ارسال جواب‌ها به من، خواهم توانست زندگی‌نامه‌ی شما را بنویسم. امیدوارم این نوشته‌ها در آینده به منبع قابل اعتمادی راجع به شعر تربت حیدریه و شاعران این خطه تبدیل شود تا راه برای محققانی که در آینده راجع به این موضوع‌ها تحقیق خواهند کرد، هموارتر شود.

در ضمن در صورتیکه مایل به انتشار اشعار محلی خود به گویش تربتی و یا مقاله‌هایی که تاکنون در زمینه‌ی شعر و ادبیات نگاشته‌اید در هفته‌نامه‌ هستید لطفا این اشعار و مقاله‌ها را به دست بنده برسانید تا در شماره‌های آینده‌ منتشر شود.

شماره‌های منتشر شده‌ی این هفته‌نامه را می‌توانید در این آدرس http://bahmansabaghzade2.blogfa.com ببینید و در صورتیکه تمایل دارید هر هفته این نشریه را به صورت الکترونیکی دریافت کنید آدرس ایمیل خود را برایم یادداشت کنید و یا یک ایمیل با ذکر نام و نام خانوادگی به آدرس ایمیل من siyah_mast@yahoo.com بفرستید.

آدرس پستی: تربت حیدریه – خیابان فردوسی شمالی – خیابان رازی – رازی 6 – ابتدای کوی نرگس – پلاک 3 – کدپستی 9519634648؛ تلفن: 2245102- 0531؛ فاکس: 2234185- 0531

آدرس الکترونیکی: siyah_mast@yahoo.com

1-      نام و نام خانواگی، لقب و در صورتی‌که در شعر تخلص دارید، تخلص خود را بنویسید.

2-     شرح مفصلی از زندگی خود از آغاز تا امروز را بنویسید.

3-     چه شد که به شعر گرایش یافتید؟

4-     مشوقان شما در این راه چه کسانی بوده‌اند و هستند؟

5-     از شاعران قدیم و معاصر کدام یک را بیشتر می‌پندید؟ چرا؟

6-     از شاعران قدیم و معاصر کدام یک بیشترین تاثیر را بر شما داشته‌اند؟

7-     چه تعریفی از شعر دارید؟

8-     کدام قالب و یا قالب‌های شعر فارسی را ترجیح می‌دهید؟

9-     نظرتان راجع به شعر امروز چیست؟

10-  به نظر شما شعر چه جایگاهی در زندگی بشر امروز دارد؟

11-  در جشنواره‌های شعر شرکت می‌کنید؟ اگر بله چه مقام‌هایی کسب کرده‌اید؟ و اگر خیر، چرا؟

12-  تا کنون چه کتاب‌هایی تالیف و یا ترجمه کرده‌اید؟ لطفا مشخصات کتاب‌های چاپ شده‌ی تان را فهرست‌وار بنویسید.

13-  آیا کتاب آماده‌ی چاپ دارید؟ لطفا توضیح مختصری از آن را بنویسید.

14-  آیا در زمینه‌ی نوشتن مقاله، تحقیق، کنفرانس و ... در زمینه‌ی ادبیات فعالیت داشته‌اید؟ لطفا فهرست‌وار به آن‌ها اشاره کنید.

15-  حداقل 5 اثر و حدکثر 10 اثر از آثارتان را همراه اطلاعات خواسته شده برایم بفرستید.

در پایان هر نکته‌ای را که خود لازم می‌دانید را بیان کنید.

اگر امکان تایپ نوشته‌هایتان را داشتید لطفا آن‌ها را به صورت فایل word به آدرس فوق ایمیل کنید و در غیر این صورت دست‌نوشته‌هایتان را از طریق پست و یا ایمیل و یا فاکس و ... به دست من برسانید.

با تشکر از همکاری‌تان: بهمن صباغ زاده


***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1065 به تاریخ 390629, شاعر همشهری, قابل توجه شاعران همشهری, شاعران تربت حیدریه
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱ مهر ۱۳۹۳ساعت 17:1  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

5- شاعر همشهری؛ میر تربتی (؟؟12 تا ؟؟12)

از زمانی که نوشتن راجع به شاعران تربت حیدریه را شروع کرده‌ام، سعی‌ کرده‌ام تا جایی که می‌توانم اطلاعات صحیح جمع‌آوری کنم و شاعران همشهری را هر چه کامل‌تر معرفی کنم. در چند ماه اخیر نوبت به معاصرین رسیده است و خوشبختانه به دلیل نزدیکی زمانی، از اغلب این شاعران اطلاعات بیشتری در دسترس است. خوانندگان عزیز بسیار لطف خواهند کرد اگر اطلاعات تکمیلی خود را برای من از طریق آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند. دوستان شاعر همشهری (ولایت زاوه، شامل: زاوه، تربت، رشتخوار، مه‌ولات) هم می‌توانند زندگی‌نامه و آثار خود را از طریق همین آدرس برای بنده ارسال کنند. اگر نمی‌دانید از کجا شروع کنید، من چند سوال در بخش فراخوان نوشته‌ام که با جواب دادن به آنها و ارسال جواب‌ها به من، خواهم توانست زندگی‌نامه‌ی شما را بنویسم. امیدوارم این وبلاگ در آینده به منبع قابل اعتمادی راجع به شعر تربت حیدریه و شاعران این خطه تبدیل شود تا راه برای محققانی که در آینده راجع به این موضوع‌ها تحقیق خواهند کرد، هموارتر شود.

 

در شرح حال‌هایی که قدما در شرح حال شاعران می‌نوشته‌اند غالبا در مورد شاعری که معروف نبوده است به آوردن یکی دو جمله در احوال آن شاعر و ذکر یکی دو بیت از اشعار وی بسنده می‌کرده‌اند. در گذشته شاعران همه تخلص داشته‌اند و آن‌ها را با تلخص و نام شهر زادگاه‌شان یا به ندرت شهر محل سکونت‌شان می‌شناخته‌اند مانند فردوسی طوسی، ثنایی غزنوی، سعدی شیرازی و ... . شاعرانی در نامشان پسوند «تربتی» یا «زابی» آمده است از منطقه‌ی تربت حیدریه‌ی امروز بوده‌اند چون شاعران تربت جام را با پسوند جامی می‌شناخته‌اند. در چند هفته‌ی اخیر چند تن از این شاعران را معرفی خواهم کرد. این هفته می‌خواهیم به میر تربتی بپردازم که تنها در کتاب ارزشمند صد سال شعر خراسان و آن هم در حد چند خط به زندگی‌نامه و شعر وی اشاره شده است. قبل از پرداختن به زندگی و شعر شاعر این هفته بد نیست اطلاعات مختصری در مورد این تذکره و نویسنده‌‌اش داشته باشیم.

 

به گفته‌ی گلشن آزادی وی از سادات باذوق تربت حیدریه بوده است و بیت زیر از اوست:

نیست آیین محبت کردن از یاری گله

ور نه زان بدعهد می‌کردیم بسیاری گله

از آن‌جا که گلشن آزادی در کتاب صدسال شعر خراسان به شاعران سده‌ی اخیر پرداخته است می‌شود حدس زد که وی در قرن پیش از این زندگی می‌کرده است. نکته‌ی دیگر این که از همین یک بیت می‌شود دریافت که میرتربتی شاعر قدرتمندی بوده است حتما ازو دیوانی به‌جا مانده است که ما از آن بی‌اطلاعیم. احتمال می‌رود فرزندان وی در تربت حیدریه باشند و اشعار این شاعر نزد فرزندانش بجا مانده باشد. امیدوارم این وبلاگ به جایی برای رد و بدل اطلاعات در خصوص شاعران همشهری تبدیل شود و از این طریق بشود اطلاعات بیشتری از زندگی این شاعران و ابیات بیشتری از شعر آن‌ها به دست آورد.

بهمن صباغ زاده

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1064 به تاریخ 930622, شاعر همشهری, زندگی‌نامه میر تربتی
+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۳ساعت 16:46  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

5- شاعر همشهری؛ عمادالدین زوزنی (؟؟5 تا ؟؟5)

از زمانی که نوشتن راجع به شاعران تربت حیدریه را شروع کرده‌ام، سعی‌ کرده‌ام تا جایی که می‌توانم اطلاعات صحیح جمع‌آوری کنم و شاعران همشهری را هر چه کامل‌تر معرفی کنم. در چند ماه اخیر نوبت به معاصرین رسیده است و خوشبختانه به دلیل نزدیکی زمانی، از اغلب این شاعران اطلاعات بیشتری در دسترس است. خوانندگان عزیز بسیار لطف خواهند کرد اگر اطلاعات تکمیلی خود را برای من از طریق آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند. دوستان شاعر همشهری (ولایت زاوه، شامل: زاوه، تربت، رشتخوار، مه‌ولات) هم می‌توانند زندگی‌نامه و آثار خود را از طریق همین آدرس برای بنده ارسال کنند. اگر نمی‌دانید از کجا شروع کنید، من چند سوال در بخش فراخوان نوشته‌ام که با جواب دادن به آنها و ارسال جواب‌ها به من، خواهم توانست زندگی‌نامه‌ی شما را بنویسم. امیدوارم این وبلاگ در آینده به منبع قابل اعتمادی راجع به شعر تربت حیدریه و شاعران این خطه تبدیل شود تا راه برای محققانی که در آینده راجع به این موضوع‌ها تحقیق خواهند کرد، هموارتر شود.

 

در شرح حال‌هایی که قدما در شرح حال شاعران می‌نوشته‌اند غالبا در مورد شاعری که معروف نبوده است به آوردن یکی دو جمله در احوال آن شاعر و ذکر یکی دو بیت از اشعار وی بسنده می‌کرده‌اند. در گذشته شاعران همه تخلص داشته‌اند و آن‌ها را با تلخص و نام شهر زادگاه‌شان یا به ندرت شهر محل سکونت‌شان می‌شناخته‌اند مانند فردوسی طوسی، ثنایی غزنوی، سعدی شیرازی و ... . شاعرانی در نامشان پسوند «تربتی» یا «زابی» آمده است از منطقه‌ی تربت حیدریه‌ی امروز بوده‌اند چون شاعران تربت جام را با پسوند جامی می‌شناخته‌اند. در چند هفته‌ی اخیر چند تن از این شاعران را معرفی خواهم کرد. این هفته می‌خواهیم به عمادالدین زوزنی بپردازیم که در تذکره‌ی روز روشن و آتشکده‌ی آذر زندگی و شعر وی اشاره شده است. قبل از پرداختن به زندگی و شعر شاعر این هفته بد نیست اطلاعات مختصری در مورد این تذکره‌ها و نویسنده‌هایشان داشته باشیم.

 

تذکره‌ی روز روشن به قلم محمد مظفر حسین صبا در سال 1295 هجری قمری تالیف شده است و از آن جهت قابل اهمیت است که به شرح حال بسیاری از شاعران پارسی‌گوی هندوستان پرداخته است و از نام‌هایی سخن به میان می‌آورد که در سایر تذکره‌های فارسی کمتر نشانی از آن نام‌ها به چشم می‌خورد. شیوه‌ای که صاحب تذکره در آوردن شرح حال‌ها از آن سود جسته است آوردن اسامی شاعران به ترتیب حروف الفباست. در این شیوه وی اول به تخلص شاعر و یا عنوان وی اشاره دارد و سپس به ذکر کامل نام شاعر می‌پردازد. این کتاب فاقد فهرست نام شاعران می‌باشد اما در پایان کتاب فهرست هر باب با تعداد شاعران در آن باب آمده است.

آذر بیگدلی (لطفعلی بیگ بن آقاخان بیگدلی شاملو متخلص به آذر) تألیف آتشکدهٔ آذر را در ۱۱۷۴ هجری قمری (۱۷۶۱ میلادی) به نام کریم‌خان زند آغاز کرده و تا ۱۱۹۳ به تکمیل آن مشغول بوده است. آتشکده‌ی آذر ترتیب جغرافیایی دارد و بیشتر آن بر حسب کشورها، ایالت‌ها و شهرها تنظیم یافته و مشتمل است بر اشعار شاعران و گلچینی از اشعار خود او و گزیده‌ای از اشعار خود نویسنده یعنی آذر بیگدلی است. آتشکدهٔ آذر تذکره‌ای است به زبان فارسی نوشته‌ی آذر بیگدلی در سده دوازدهم هجری قمری، شامل شرح حال و گلچینی از اشعار نزدیک به ۸۵۰ شاعر پارسی گوی.

 

در تذکره‌ی «روز روشن» و «آتشکده‌ی آذر» عماد الدین زوزنی را معاصر و مداح سلطان سنجر و طغان شاه نوشته دانسته‌اند. همچنین مشاعره‌هایی که با «علی بن حسن باخرزی» و «مهستی گنجوی» که از این شاعر بر جای مانده است. با توجه اشعار مدح و اشعار مشاعره می‌شود گفت که عماد الدین زوزنی در قرن ششم می‌زیسته است. متاسفانه اطلاع دقیقی از زندگی وی در دست نیست و ابیات زیر را از وی نقل کرده‌اند:

مسلم نیست هر کس را طریق ورزیدن

نشاید هر هوایی را به عیش اندر خرامیدن

نیاز و صدق می‌باید و گرنه سود کی دارد

به تزویر و ریا هر دَم جبین بر خاک مالیدن؟

نیاز بیدلان چه بْوَد؟ - به وصل دوست پیوستن

نماز عاشقان چه بْوَد؟ - ز هر دو کون ببریدن

البته شاعری دیگری با نام عماد الدین زوزنی در تاریخ ادبیات وجود داشته است که به نقل از تاریخ «حبیب السیر» در قرن هشتم زندگی می‌کرده است و از اشعاری که از وی نقل کرده‌اند این موضوع اثبات می‌شود. متاسفانه تذکره‌نویسان این دو شاعر هم‌ولایتی و هم‌نام را با هم خلط کرده‌اند.

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1063 به تاریخ 930615, شاعر همشهری, زندگی‌نامه عمادالدین زوزنی
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۷ شهریور ۱۳۹۳ساعت 17:33  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

5- شاعر همشهری؛ عمادالدین زوزنی (؟؟7 تا ؟؟7)

از زمانی که نوشتن راجع به شاعران تربت حیدریه را شروع کرده‌ام، سعی‌ کرده‌ام تا جایی که می‌توانم اطلاعات صحیح جمع‌آوری کنم و شاعران همشهری را هر چه کامل‌تر معرفی کنم. در چند ماه اخیر نوبت به معاصرین رسیده است و خوشبختانه به دلیل نزدیکی زمانی، از اغلب این شاعران اطلاعات بیشتری در دسترس است. خوانندگان عزیز بسیار لطف خواهند کرد اگر اطلاعات تکمیلی خود را برای من از طریق آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند. دوستان شاعر همشهری (ولایت زاوه، شامل: زاوه، تربت، رشتخوار، مه‌ولات) هم می‌توانند زندگی‌نامه و آثار خود را از طریق همین آدرس برای بنده ارسال کنند. اگر نمی‌دانید از کجا شروع کنید، من چند سوال در بخش فراخوان نوشته‌ام که با جواب دادن به آنها و ارسال جواب‌ها به من، خواهم توانست زندگی‌نامه‌ی شما را بنویسم. امیدوارم این وبلاگ در آینده به منبع قابل اعتمادی راجع به شعر تربت حیدریه و شاعران این خطه تبدیل شود تا راه برای محققانی که در آینده راجع به این موضوع‌ها تحقیق خواهند کرد، هموارتر شود.

 

در شرح حال‌هایی که قدما در شرح حال شاعران می‌نوشته‌اند غالبا در مورد شاعری که معروف نبوده است به آوردن یکی دو جمله در احوال آن شاعر و ذکر یکی دو بیت از اشعار وی بسنده می‌کرده‌اند. در گذشته شاعران همه تخلص داشته‌اند و آن‌ها را با تلخص و نام شهر زادگاه‌شان یا به ندرت شهر محل سکونت‌شان می‌شناخته‌اند مانند فردوسی طوسی، ثنایی غزنوی، سعدی شیرازی و ... . شاعرانی در نامشان پسوند «تربتی» یا «زابی» آمده است از منطقه‌ی تربت حیدریه‌ی امروز بوده‌اند چون شاعران تربت جام را با پسوند جامی می‌شناخته‌اند. در چند هفته‌ی اخیر چند تن از این شاعران را معرفی خواهم کرد. این هفته می‌خواهیم به عمادالدین زوزنی بپردازیم که در تاریخ حبیب السیر به زندگی و شعر وی اشاره شده است. قبل از پرداختن به زندگی و شعر شاعر این هفته بد نیست کمی در مورد تاریخ حبیب السیر و نویسنده‌اش اطلاعات داشته باشیم.

 

حبیب السیر فی اخبار افراد البشر با نام کوتاه حبیب‌السیر کتابی‌ است به زبان فارسی، در تاریخ عمومی جهان، نوشته‌ی غیاث‌الدین خواندمیر (۸۸۰–۹۴۱ق). کتاب از پیشدادیان می‌آغازد و به حوادث پایان عمر شاه اسماعیل خاتمه می‌یابد. در پایان کتاب شمه‌ای در کرامات سادات و عجایب عالم ذکر می‌شود. کتاب به نام خواجه حبیب‌الله وزیر هرات نوشته شده‌است، پس خواندمیر آن را حبیب‌السیر خوانده‌است. نثر حبیب‌السیر جز در مقدمه‌ها و خطبه‌ها ساده یا بینابین است.

غیاث‌الدین خواندمیر (۸۸۰ - ۹۴۲ یا ۹۴۳ ه‍. ق) تاریخ‌نگار ایرانی قرن دهم هجری است. غیاث‌الدین بن همام‌الدین ملقب به خواندمیر نوادهٔ دختری میرخواند تاریخ‌نگار قرن نهم هجری و نویسندهٔ روضةالصفا است. ظاهراً در هرات به دنیا آمد. در جوانی به دربار سلطان حسین بایقرا راه یافت و مورد توجه و محبت امیر علیشیر نوایی قرار گرفت و مدتی عهده‌دار وزارت بدیع‌الزمان میرزا پسر سلطان حسین بود. در سال ۹۳۵ به هندوستان سفر کرد و در آنجا به خدمت بابر پیوست و پس از وفات او در خدمت پسرش همایون بود. در هندوستان درگذشت و بنا به وصیتش در دهلی نزدیک قبر نظام‌الدین اولیاء و امیرخسرو دهلوی دفن شد. خواندمیر نویسنده‌ای پرکار و صاحب آثار متعدد است. نخستین اثر او خلاصةالاخبار، و بزرگترین و مهم‌ترین اثر او حبیب‌السیر است. از دیگر آثار او دستور الوزرا، آثار الملوک و الانبیا، منتخب تاریخ وصاف و تکملهٔ روضةالصفا است.

 

اطلاعات زیادی از این شاعر موجود نیست تنها به اعتبار ابیات زیر که در فوت شیخ زین‌الدین تایبادی سروده است مسلم می‌شود که در عماد الدین زوزنی در قرن هشتم می‌زیسته است.

سنه‌ی احدی و تسعین بود تاریخ

گذشته هفتصد از سلخ محرم

شده نصف النهار از پنج شنبه

که روح پاک مولانای اعظم

سوی خلد برین رفت وملائک

همه گفتند از جان خیر مقدم

البته شاعری دیگری با نام عماد الدین زوزنی در تاریخ ادبیات وجود داشته است که به نقل از مجمع الفصحا از مداحان دربار طغان شاه سلجوقی بوده است که در قرن ششم زندگی می‌کرده است. زندگی‌نامه‌ی آن عمادالدین زوزنی دیگر را که در قرن ششم می‌زیسته است را هفته‌ی آینده خواهم آورد. متاسفانه تذکره‌نویسان این دو شاعر هم‌ولایتی و هم‌نام را با هم خلط کرده‌اند.

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1062 به تاریخ 930608, شاعر همشهری, زندگی‌نامه عمادالدین زوزنی
+ نوشته شده در  یکشنبه ۹ شهریور ۱۳۹۳ساعت 17:4  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

5- شاعر همشهری؛ مشتاق علیشاه (میرزا محمد تربتی) (؟؟11 تا 1171)

از زمانی که نوشتن راجع به شاعران تربت حیدریه را شروع کرده‌ام، سعی‌ کرده‌ام تا جایی که می‌توانم اطلاعات صحیح جمع‌آوری کنم و شاعران همشهری را هر چه کامل‌تر معرفی کنم. در چند ماه اخیر نوبت به معاصرین رسیده است و خوشبختانه به دلیل نزدیکی زمانی، از اغلب این شاعران اطلاعات بیشتری در دسترس است. خوانندگان عزیز بسیار لطف خواهند کرد اگر اطلاعات تکمیلی خود را برای من از طریق آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند. دوستان شاعر همشهری (ولایت زاوه، شامل: زاوه، تربت، رشتخوار، مه‌ولات) هم می‌توانند زندگی‌نامه و آثار خود را از طریق همین آدرس برای بنده ارسال کنند. اگر نمی‌دانید از کجا شروع کنید، من چند سوال در بخش فراخوان نوشته‌ام که با جواب دادن به آنها و ارسال جواب‌ها به من، خواهم توانست زندگی‌نامه‌ی شما را بنویسم. امیدوارم این وبلاگ در آینده به منبع قابل اعتمادی راجع به شعر تربت حیدریه و شاعران این خطه تبدیل شود تا راه برای محققانی که در آینده راجع به این موضوع‌ها تحقیق خواهند کرد، هموارتر شود.

 

در شرح حال‌هایی که قدما در شرح حال شاعران می‌نوشته‌اند غالبا در مورد شاعری که معروف نبوده است به آوردن یکی دو جمله در احوال آن شاعر و ذکر یکی دو بیت از اشعار وی بسنده می‌کرده‌اند. در گذشته شاعران همه تخلص داشته‌اند و آن‌ها را با تلخص و نام شهر زادگاه‌شان یا به ندرت شهر محل سکونت‌شان می‌شناخته‌اند مانند فردوسی طوسی، ثنایی غزنوی، سعدی شیرازی و ... . شاعرانی در نامشان پسوند «تربتی» یا «زابی» آمده است از منطقه‌ی تربت حیدریه‌ی امروز بوده‌اند چون شاعران تربت جام را با پسوند جامی می‌شناخته‌اند. در چند هفته‌ی اخیر چند تن از این شاعران را معرفی خواهم کرد. این هفته مشتاق علیشاه است را معرفی خواهم کرد که شعری از وی به جا نمانده است اما یکی از مریدان وی دیوان شعری به نام وی سروده است.

 

میرزا محمد تربتی که به مشتاق علیشاه ملقب بود اصالتا از تربت حیدریه بود. در شهر اصفهان متولد شده و در جوانی از نعمت پدر محروم می‌شود. پس از فوت پدر تحت حمایت و قیومیت برادر بزرگ‌تر خود قرار می‌گیرد. به دلیل صدای خوبی که داشته است از نوجوانی در مراسم عزاداری سیدالشهدا نوحه‌خوانی می‌کرده است. کم کم به موسیقی علاقه‌مند شده و با دستگاه‌های موسیقی ایرانی آشنا می‌شود.

میرزا محمد در جوانی با تصوف آشنا می‌شود و به بزرگ دراویش نعمت‌الهی در زمان خود سید معصوم علیشاه ارادت می‌ورزد و از مریدان وی می‌شود. در دروان جوانی به اغلب شهرهای کشور و کشورهای همسایه سفر می‌کند. مراحل سیر و سلوک را طی کرده و از طرف مراد خود به لقب مشتاق علیشاه موسوم می‌گردد. در اواخر حکومت کریم خان زند سید معصوم علیشاه دکنی عدهای از یاران خود را مامور رسیدگی به امور دراویش نعمت الهی در ایران نمود. در بین این مریدان مشتاق علی شاه مامور کرمان شد. مشتاق در کرمان ماند و کارش رونق گرفت. جمع کثیری به مشتاق گرویدند و مریدان بسیار دیوانه‌وار گرد او می‌گردند. از جمله عالم عصر خود آیت الله میرزا محمد تقی (که بعدها ملقب به مظفرعلیشاه شد) و میرزا محمدحسن که از چهره‌های معروف آن ولایت بوده است، همچنین سیدمحمدصادق که برادر حاکم کرمان ابوالحسن خان از شناخته‌شده‌ترین مردان وی بوده‌اند.

او از چهره‌های سرشناس عرفان و شعر و موسیقی به شمار می‌رود. وی که از برجسته‌ترین نوازندگاه سه‌تار در زمان خود بود این ساز را کامل کرد و سیم چهارمی را به سه تار افزود که امروزه به نام سیم مشتاق خوانده می‌شود. با رونق گرفتن کار مشتاق علیشاه در کرمان و افزوده شدن به جمع مریدان وی، مخالفان و به خصوص روحانیون که بازار درویش را گرم دیدند در فکر نابودی او افتادند. نقطه ضعف مشتاق از نظر آنها نواختن ساز بود و و از این‌رو شایع کردند که مشتاق علیشاه آیات قرآن را همراه با ساز می‌خواند.

بالاخره متعصبین مقدمات صدور فتوای قتل مشتاق را توسط ملا عبدالله مجتهد کرمانی فراهم آوردند. عاقبت در ظهر جمعه 27 ماه مبارک رمضان 1206 هجری قمری (ن و: 26 رمضان؛ در سایت‌های تبدیل تاریخ روز قتل مشتاق را چک کردم و دیدم تاریخ 26 رمضان 1206 هجری قمری برابر با 29 اردیبهشت 1171 هجری شمسی با روز جمعه برابر است) علیشاه در حالی که پس از گزاردن نماز همراه با جمعی از یارانش از مسجد جامع کرمان خارج می‌شد، به فتوای ملاعبدالله امام مسجد جامع کرمان، توسط مردم سنگسار شد و به شهادت رسید.  جسد وی را در شهر کرمان در محلی که امروز موسوم است به گنبد مشتاقیه دفن کردند که امروزه در میدان مشتاقیه‌ی کرمان قرار دارد و زیارتگاه اهل عرفان است.

یکی از سرشناس‌ترین مریدان وی آیت الله میرزا محمدتقی که به مظفر علیشاه ملقب بود تلخص خود را در شعر «مشتاق» و دیوان اشعار خود را به احترام مرشد خود «دیوان مشتاق» نام گذاشت که برخی گمان کرده‌اند که اشعار مشتاق علیشاه است. البته در بخشی از دیوان هم تلخص شاعر «مظفر» است که از این رو به آن «دیوان مظفر» هم می‌گویند:

 

برخی از ابیات دیوان مشتاق که سروده‌ی میرزا محمدتقی می‌باشد را در ادامه با هم می‌خوانیم:

غزل

ای نام خوشت صیقا مرآت جنان‌ها

روشن شده از نور رخت دیده‌ی جان‌ها

آن‌جا که سخن بگذرد از قدرت ذاتت

عاجز شود از کنه وی اوصاف زبان‌ها

در عرصه‌ی تحریر اعاجیب صفاتت

بشکسته قلم‌ها، همه بگسسته بنان‌ها

ناقص ز کمالات صفات تو مدایح

قاصر ز قضا پای کمال تو بیان‌ها

تا آن‌که تو را نیست نشانی به دو عالم

در راه تو عشاق تو را هست نشان‌ها

مشتاق تو را دل ز دو کون گشته منزه

عشاق تو را پاک ز غیر تو روان‌ها

دل گشته مصفا ز کدورت همه تا شد

مشتاق‌علی صیقل مرآت جنان‌ها

***

 

غزل

آیةالکبری است این یا صفحۀ روی شما

عروةالوثقی است این یا طره موی شما

لیلةالاسری است این یا طره مشکين تو

قاب قوسين است این یا طاق ابروی شما

مطلع الفجر است این یا جبهه وضاح تو

لیلةالقدر است این یا جعد گیسوی شما

جوهر فرد است این یا نقطه لاتنقسم

سِرّ وحدت باشد این یا خال هندوی شما

آهوی چين است یا هاروت چاه بابل است

رمز ما زاغ البصر یا چشم جادوی شما

لمعه نور است این یا برق خرمن‌های دل

آتش طور است این یا شعله‌ی خوی شما

این دم رحمان بود یا نفخه‌ی روح القدس

خلق مشتاق علی یا نفحه‌ی کوی شما

***

 

غزل

می‌خرامید و نظر با من درویش نداشت

خود همانا خبری زین دل بی‌خویش نداشت

یا خبر بودش و از خاطر پر تشویشم

خاطر فارغش اندیشۀ تشویش نداشت

دل در اندیشۀ وصل تو بسی کوشش کرد

لیک مسکين خبر از مکر بداندیش نداشت

از تبسم نمکی بر دل ریشم افشاند

مرهمی بهتر از این بهر دل ریش نداشت

غم عشق آنکه شدش مذهب وهم ملت و کیش

غمی از مذهب و از ملت و از کیش نداشت

آنکه بیگانه شد از خویش و ز اندیشه برست

هیچ اندیشه ز بیگانه و از خویش نداشت

نوش لعل تو بجان خاصیتی میبخشید

که دگر جان مظفر خبر از نیش نداشت

***

 

قصیده؛ انسان در مدح حضرت فیض علیشاه قدس سره

دهر چون باغ و شجرچرخ و ثمر انسان است

باغبان حضرت خلاق علی الشان است

کیست انسان؟ به حقیقت بنگر صاحب دل

که تن خاکی او با دل و دل با جان است

صاحب دل چو نشد شخص تو انسانْش مخوان

گرچه ناطق بُوَد اما به صفت حیوان است

نیست این پیکر مخروطی لحمانی دل

بلکه این بارگه و حضرت دل سلطان است

دل یکی سر الهی و دم رحمانی است

که بر او هر نفسی یک نظر از رحمان است

دل گهی ربوه گهی عیسی بن مریم شد

دل گهی طور گهی موسی بن عمران است

پاره چوب عصا بوالعجبی‌های دل است

کز کف موسی عمران چو یکی ثعبان است

نفحۀ باغ دل حضرت ابراهیم است

نار نمرود اگر نرگس اگر ریحان است

غيرت دل بود آن کز نفس نوح عظیم

قاف تا قاف جهان غرقه یک طوفان است

رحمت دل بود آن کز لطف آب حیات

خضر فرخنده‌قدم زنده‌ی جاویدان است

دل بود خانه خاص احد فرد صمد

کنت کنزا بشنو گنج نه در ویران است

کنج ویران دل ما بطلب کنج ازل

کاین خراب است که از فضل وی آبادان است

چیست آن گنج که در کنج خراب دل ماست؟

حل این تعمیه بر عقل کجا آسان است

عشق خواهد که کند سِرّ معما را حل

پير عشق است که امروز معمادان است

مشکل خویش سوی حضرت او بُردم دوش

گفتم ای آنکه لبت کاشف هر پنهان است

سر آن گنج به ویرانۀ دل چیست؟ بگو

ای که هر دم نظریت از کرم سبحان است

گفت آن گنج به ویرا‌نه‌ی دل دانی چیست؟

سر فیض علی آن شاه عظیم ارکان است

خسرو ِ مملکتِ جود که در حضرت او

این زمين مفرش و افلاک چو شادروان است

جبه‌هاش آیه نور است و رخش سبع مثان

جانْش قرآن عظیم است و دلش فرقان است

طلعتش تازه‌گلی آمده از گلشن عدل

قامتش تازه نهال چمن احسان است

زلف چوگانی او را کره‌ی چرخ چو گوی

گردش گوی فلک در خم این چوگان است

منشرح سینۀ او چیست؟ یک ایوان بلند

که نه افلاک یکی پایه از آن ایوان است

موج‌زن خاطر او چیست؟ یکی بحر فراخ

که فلک یک صدف از لجّه‌ی آن عمان است

نعمت الله یکی مائده گسترده ز فیض

بر سر مائدهاش فیض علی مهمان است

آن شنیدی که گهر در صدف از نیسان زاد

دل مشتاق صدف فیض علی نیسان است

تا که مردم به زمين در عمل و کارگر است

تا که انجُم به فلک جلوه‌گر و تابان است

چشم احباب تو روشن چو نجوم فلکی

باد تا مردم چشم دو جهان انسان است

***

 

در ادامه داستانی راجع به چگونگی زندگی و شهادت مشتاق علیشاه که بین مردم کرمان رایج است را باهم خواهیم خواند:

در اواخر حکومت کریم خان زند سید معصوم علیشاه دکنی عدهای از یاران خود را مامور رسیدگی به امور دراویش نعمت الهی در ایران نمود. در بین این مریدان مشتاق علی شاه مامور کرمان شد. مشتاق در کرمان ماند و کارش رونق گرفت. جمع کثیری به مشتاق گرویدند از جمله عده‌ای از روحانیون شهر کرمان که معروف‌ترین آنها میرزا محمدتقی کرمانی «مظفر علیشاه» بود. این میرزا محمدتقی کسی بود که به روایتی وقتی می‌خواست به مسجد برود ۱۲ نفر قرآن‌خوان در دو طرف او قرآن قرائت می‌کردند تا به مسجد برسد. اتفاقا میرزا محمدتقی چنان در مخالفت با متصوفه تعصب می‌ورزید که هرگز با ایشان نمی‌نشست و حتی دیگران را هم از مجالست با صوفیه منع می‌نمود.

روزی یکی از کسبه‌ی کرمان که روضه‌خوانی سالانه داشت علمای شهر را هم دعوت نمود. علما در صفه‌ای خاص نشسته بودند که مشتاق بی‌خبر وارد مسجد شد و در زاویه‌ای مقابل ملا محمدتقی نشست. هنگامی که سفره گستردند ملا محمدتقی دست دراز نکرد و سایر علما هم دست نزدند. صاحب نذر که مردی بازاری و متدیّن بود از علت سوال کرد و تاکید کرد جای احتیاط نیست چون تمام مخارج سفره از کسب حلال به دست آمده و ذره‌ای از آن به ناحق نیست. ملا محمدتقی اشاره به مشتاق کرد و گفت که: "قرار نبود درویش بر این سفره باشد". مشتاق شنید نگاه معنی‌داری به ملا محمدتقی کرد و گفت: "حاجی اگر سفره مولاست که بر این خوان یغما چه دشمن چه دوست! درویش و غیر درویش ندارد". سپس برخاست و از مجلس بیرون رفت. می‌گویند نگاه مشتاق در ملا محمدتقی اثر کرد و همه‌ی حاضرین متحیر بماندند اما از فرط ناراحتی کسی نتوانست دست به غذا ببرد. ملا محمدتقی عبای خود را برداشت و در پی مشتاق روان شد و در اوایل کوچه ماهانی به مشتاق رسید که بر قبری چمباتمه زده بود هر چه اصرار کرد درویش باز نگشت. اما از آن روز ملا محمدتقی متحول شد تغییر مشرب داد و دیوانه‌ی عشق شد و در راه سلوک و عرفان افتاد و بعدها مظفر علیشاه لقب گرفت و حتی دیوان شعر خود را به نام مرشد خود «دیوان مشتاق» نام نهاد.

بدین طریق ملا محمدتقی که از بزرگان علمای کرمان بود مفتون درویشی به نام مشتاق شد. گرویدن ملا محمدتقی به مشتاق در افکار عمومی شهر کرمان سخت اثر کرد. همین امر مقدمات قتل مشتاق را فراهم ساخت. باری مشتاق روزها را در حجره‌ای در کنار مسجد جامع می‌گذراند و به قرآن‌خوانی مشغول بود. صوتی بس خوش داشت و به قول وزیری تار را در نهایت امتیاز میزد. مخالفان و به خصوص روحانیون که بازار درویش را گرم دیدند در فکر نابودی او افتادند نقطه ضعف مشتاق از نظر آن‌ها نواختن ساز بود و حاسدان و مغرضین شایع کرده بودند که درویش آیات قرآن را همراه با ساز می خواند. هر چند که پیروان مشتاق رو به افزونی می گذاشتند، بر تعداد دشمنان او هم که در صدد قتلش بودند، اضافه می گردید که در صدر آنان ملا عبدالله نامی بود که مجتهد شهر بود و از همه گردنکش‌تر و خونی‌تر (ن و: خونی که در گویش محلی تربتی هم به کار می‌رود به معنی جانی و قاتل است) می‌نمود و هر دَم در پی بهانه می‌گشت تا اینکه روز بیست و هفتم ماه رمضان 1206شمسی، هنگامی که بر منبر مسجد جامع کرمان بود، مشتاق علیشاه وارد شد و در گوشه‌ای به عبادت مشغول گشت. ملا عبدالله چون شنیده بود که وی قرآن را با نوای سه تار تلاوت می کند، از همان بالای منبر حکم به سنگسار کردن و قتل مشتاق علیشاه داد و خود پیش افتاد.

درویش را گرفتند و در مکانی که امروز شبستان مسجد جامع است، و در آن روز تلی بود به نام «تل خر فروشان» در گودال افکندند و به سنگ زدن پرداختند. یکی از مریدان مشتاق به نام جعفر خود را به روی او انداخت تا در امانش بدارد، اما به او نیز رحم نکردند و او هم کشته شد و ملا محمدتقی ملقب به مظفر علیشاه زمانی رسید که کار از کار گذشته بود...، پس هنگامی که آن صحنه ناگوار را دید گفت: شهری خون‌بهای مشتاق است.

بعد از مرگ مشتاق، ملا عبدالله که بانی مرگ او بود به «ملا عبدالله سگو» معروف شد، چون هنگام مرگ زمانی که دید لب‌های مشتاق علیشاه هنوز تکان می‌خورد و «یاهو» می‌گوید، به او نزدیک شد و با لهجه‌ی کرمانی گفت: سگو! هنوز هم «یا هو» می‌گویی؟ و عجیب این‌که این لقب آز آن به بعد روی او و اقوامش ماند و مردم آنها را خاندان «عبدالله سگو» می‌نامیدند.

به گفته دکتر باستانی پاریزی بعد از سال‌ها، مرحوم عباسعلی کیوان قزوینی که از نفوذ کلام و تأثیر نفس بهره‌ی بسیار داشت، در همان مسجد جامع کرمان که چندین هزار جمعیت کرمانی در آنجا جمع بودند، واقعه‌ی قتل مشتاق علیشاه و سنگسار کردن او را توسط مردم کرمان، نقل می‌کرد و چنان مؤثر نقل می‌کرد که مثل واقعه عاشورا همه مردم به گریه افتادند. پس در آخر منبر گفت: «مردم این بود واقعه قتل مشتاق توسط اجداد بزرگوار شما!!! حالا گمان می کنم وقت آن رسیده باشد که وجوبا ً همه شما یک لعنتی به روح پدران خود نثار کنید!». و عجیب اینکه مردم تحت تأثیر کلام او، در جواب «پیش باد!» (ن و: گمانم درستش «بیش باد» باشد) را چنان بلند و همگانی گفتند که انگار به روح پدرانشان صلوات یا رحمت می فرستند!

 

منابع و مآخذ

کتاب سخنوران زاوه؛ محمود فیروزی مقدم

سایت ویکی پدیا

وبلاگ عرفان اسلامی

سایت صدا و سیمای مرکز استان کرمان

وبلاگ پاتوق بچه‌های کرمان

سایت موسیقی سنتی

 

دانلود نسخه‌ی PDF دیوان مشتاق

بهمن صباغ زاده

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1061 به تاریخ 930601, شاعر همشهری, زندگی‌نامه مشتاق علیشاه
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۵ شهریور ۱۳۹۳ساعت 16:37  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

5- شاعر همشهری؛ مَلِک زوزنی

از زمانی که نوشتن راجع به شاعران تربت حیدریه را شروع کرده‌ام، سعی‌ کرده‌ام تا جایی که می‌توانم اطلاعات صحیح جمع‌آوری کنم و شاعران همشهری را هر چه کامل‌تر معرفی کنم. در چند ماه اخیر نوبت به معاصرین رسیده است و خوشبختانه به دلیل نزدیکی زمانی، از اغلب این شاعران اطلاعات بیشتری در دسترس است. خوانندگان عزیز بسیار لطف خواهند کرد اگر اطلاعات تکمیلی خود را برای من از طریق آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند. دوستان شاعر همشهری (ولایت زاوه، شامل: زاوه، تربت، رشتخوار، مه‌ولات) هم می‌توانند زندگی‌نامه و آثار خود را از طریق همین آدرس برای بنده ارسال کنند. اگر نمی‌دانید از کجا شروع کنید، من چند سوال در بخش فراخوان نوشته‌ام که با جواب دادن به آنها و ارسال جواب‌ها به من، خواهم توانست زندگی‌نامه‌ی شما را بنویسم. امیدوارم این وبلاگ در آینده به منبع قابل اعتمادی راجع به شعر تربت حیدریه و شاعران این خطه تبدیل شود تا راه برای محققانی که در آینده راجع به این موضوع‌ها تحقیق خواهند کرد، هموارتر شود.

 

در شرح حال‌هایی که قدما در شرح حال شاعران می‌نوشته‌اند غالبا در مورد شاعری که معروف نبوده است به آوردن یکی دو جمله در احوال آن شاعر و ذکر یکی دو بیت از اشعار وی بسنده می‌کرده‌اند. در گذشته شاعران همه تخلص داشته‌اند و آن‌ها را با تلخص و نام شهر زادگاه‌شان یا به ندرت شهر محل سکونت‌شان می‌شناخته‌اند مانند فردوسی طوسی، ثنایی غزنوی، سعدی شیرازی و ... . شاعرانی در نامشان پسوند «تربتی» یا «زابی» آمده است از منطقه‌ی تربت حیدریه‌ی امروز بوده‌اند چون شاعران تربت جام را با پسوند جامی می‌شناخته‌اند. در چند هفته‌ی اخیر چند تن از این شاعران را معرفی خواهم کرد. شاعر این هفته ملک زوزنی یا ملک سبزواری است که شرح حال و شعر وی در تذکره‌ی آتشکده‌ی آذر و تذکره‌ی گلزار ادب آمده است اما قبل از خواندن آن از شما می‌خواهم مختصری از زندگی‌نامه‌ی نویسنده‌ی این شرح حال بخوانید.

 

آذر بیگدلی (لطفعلی بیگ بن آقاخان بیگدلی شاملو متخلص به آذر) تألیف آتشکدهٔ آذر را در ۱۱۷۴ هجری قمری (۱۷۶۱ میلادی) به نام کریم‌خان زند آغاز کرده و تا ۱۱۹۳ به تکمیل آن مشغول بوده است. آتشکده‌ی آذر ترتیب جغرافیایی دارد و بیشتر آن بر حسب کشورها، ایالت‌ها و شهرها تنظیم یافته و مشتمل است بر اشعار شاعران و گلچینی از اشعار خود او و گزیده‌ای از اشعار خود نویسنده یعنی آذر بیگدلی است. آتشکدهٔ آذر تذکره‌ای است به زبان فارسی نوشته‌ی آذر بیگدلی در سده دوازدهم هجری قمری، شامل شرح حال و گلچینی از اشعار نزدیک به ۸۵۰ شاعر پارسی گوی.

 

در تذکره‌ی آتشکده‌ی آذر ملک را از اولاد مُلکِ زوزن دانسته‌اند. هیچ اطلاعاتی در مورد زندگی شاعر و دوران زندگی وی موجود نیست و تنها بیت زیر را از او نقل کرده‌اند:

شب عیدم به قدح کرد اشارت مه نو

من و میخانه دگر، جان گرو و جامه گرو

البته در تذکره‌ی دیگری به نام‌ گلزار ادب از این شاعر به عنوان «ملک سبزواری» نام برده شده است و او را از اهالی سبزوار دانسته‌اند. آقای محمود فیروزی مقدم نویسنده‌ی کتاب سخنوران زاوه به که شرح حال شاعران منطقه‌ی ولایت زاوه اختصاص دارد معتقد است که به احتمال زیاد «ملک» از اهالی زوزن بوده است و مدتی در سبزوار زیسته است.

بهمن صباغ زاده

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1060 به تاریخ 930525, شاعر همشهری, زندگی‌نامه ملک زوزنی
+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۳ساعت 18:4  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

5- شاعر همشهری؛ معزی تربتی (؟؟8 تا ؟؟9)

از زمانی که نوشتن راجع به شاعران تربت حیدریه را شروع کرده‌ام، سعی‌ کرده‌ام تا جایی که می‌توانم اطلاعات صحیح جمع‌آوری کنم و شاعران همشهری را هر چه کامل‌تر معرفی کنم. در چند ماه اخیر نوبت به معاصرین رسیده است و خوشبختانه به دلیل نزدیکی زمانی، از اغلب این شاعران اطلاعات بیشتری در دسترس است. خوانندگان عزیز بسیار لطف خواهند کرد اگر اطلاعات تکمیلی خود را برای من از طریق آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند. دوستان شاعر همشهری (ولایت زاوه، شامل: زاوه، تربت، رشتخوار، مه‌ولات) هم می‌توانند زندگی‌نامه و آثار خود را از طریق همین آدرس برای بنده ارسال کنند. اگر نمی‌دانید از کجا شروع کنید، من چند سوال در بخش فراخوان نوشته‌ام که با جواب دادن به آنها و ارسال جواب‌ها به من، خواهم توانست زندگی‌نامه‌ی شما را بنویسم. امیدوارم این وبلاگ در آینده به منبع قابل اعتمادی راجع به شعر تربت حیدریه و شاعران این خطه تبدیل شود تا راه برای محققانی که در آینده راجع به این موضوع‌ها تحقیق خواهند کرد، هموارتر شود.

 

در شرح حال‌هایی که قدما در شرح حال شاعران می‌نوشته‌اند غالبا در مورد شاعری کهمعروف نبوده است به آوردن یکی دو جمله در احوال آن شاعر و ذکر یکی دو بیت از اشعاروی بسنده می‌کرده‌اند. در گذشته شاعران همه تخلص داشته‌اند و آن‌ها را با تلخص ونام شهر زادگاه‌شان یا به ندرت شهر محل سکونت‌شان می‌شناخته‌اند مانند فردوسی طوسی،ثنایی غزنوی، سعدی شیرازی و ... . شاعرانی در نامشان پسوند «تربتی» یا «زابی» آمدهاست از منطقه‌ی تربت حیدریه‌ی امروز بوده‌اند چون شاعران تربت جام را با پسوند جامیمی‌شناخته‌اند. در چند هفته‌ی اخیر چند تن از این شاعران را معرفی خواهم کرد. شاعراین هفته معزّی تربتی است که شرح حال و شعر وی در تحفه‌ی سامی آمده است اما قبل ازخواندن آن از شما می‌خواهم مختصری از زندگی‌نامه‌ی نویسنده‌ی این شرح حال بخوانید.

 

یکی از تذکره‌نویسان دوره‌ی صفویه مشهور به سام میرزا،ابوالنصر سام میرزاصفوی (923 تا 974 هجری قمری تا 896 تا 945 هجری شمسی) است که شرح حالی از شاعراننوشته که به «تذکره‌ی سامی» یا «تحفه‌ی سامی» معروف است. سام میرزا که از فرزندانشاه اسماعیل بوده است است در سه‌شنبه ۲۴ مهر ۸۹۶ ه.ش (۲۱ رمضان ۹۲۳ ه.ق) به دنیاآمد. برادر بزرگ وی موسوم به شاه تهماسب یکم در سومین لشکرکشی خود به خراسان در سال۹۱۳ه.ش (۹۴۱ ه.ق)، سام میرزا را که نوجوانی بیش نبود با خود با خراسان برد و وی رابه فرمانداری هرات برگزید و سرپرستی او را به آغزیوار خان سپرد. سام میرزا به تحریکاطرافیانش یکبار به سرپیچی از برادرش پرداخت، ولی بعداً پشیمان شد و از شاه تهماسبیکم درخواست بخشش کرد. شاه تهماسب، سام میرزا را بخشید و او را از خراسان به قزوینآورد و نزد خود برد و مدت ۱۲ سال او را ملازم خود قرار داد. در سال ۹۲۸ ه.ش (۹۵۶ه.ق) سام میرزا از برادرش شاه تهماسب درخواست کرد که به او اجازه دهد که در محلیساکن شود و به عبادت بپردازد. شاه تهماسب هم، تولیت بقعهٔ شیخ صفی‌الدین وفرمانداری اردبیل را به او داد. در این مدت که سام میرزا در اردبیل به سر می‌برد،محضر او محل رفت و آمد دانشمندان و فاضلان و شاعران و هنرمندان بود و خود وی کتابیبه نام تذکره سامی یا تحفه سامی را که دربارهٔ شعر و شاعران است، به نگارش درآورد. در سال ۹۴۰ ه.ش (۹۶۹ ه.ق) سام میرزا از شاه تهماسب خواست که او را به خراسانبفرستد؛ شاه نیز موافقت کرد، اما بعد به تحریک مغرضان پشیمان شد و سام میرزا را بادو پسر خردسالش به دژ قهقهه (در نزدیکی اردبیل) فرستاد. سرانجام در سال ۹۴۵ ه.ش (۹۷۴ه.ق) به دستور شاه تهماسب، سام میرزا و پسرانش را به همراه پسران القاس میرزاکه در آن دژ بودند، به قتل رساندند.

 

سام میرزا نوشته است: «معزی لَنگ از ولایت زاوه خراسان است و از شعر همین تخلص را داشت و در عمر خود همین یک بیت را سروده است:

دل مانده می‌روم ز سر کوی یار خویش

آری به دل نرفت کسی از دیار خویش»

با توجه به این‌که سام میرزا در دوره‌ی صفیه می‌زیسته است بعید نیست که معزی هم از شاعران دوره‌ی صفویه باشد که احتمالا با شاعر همروزگار بوده است. از آن‌جا که وقتی سام میرزا به تخلص شاعر اشاره می‌کند از فعل ماضی استفاده می‌کند احتمال می‌رود که در زمان نگارش تحفه‌ی سامی (حدود 930 هجری قمری) معزی از دنیا رفته بوده است به همین دلیل می‌شود حدس زد که معزّی در قرن نهم و دهم می‌زیسته است. از بیتی که سام میرزا از معزی نقل کرده است به طور یقین می‌شود گفت که وی تنها این بیت را نداشته است و شاعری که چنین بیتی می‌گوید حتما در شعر سابقه و تجربه‌ی خوبی داشته است.

بهمن صباغ زاده

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1059 به تاریخ 930518, شاعر همشهری, زندگی‌نامه معزی تربتی
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۳ساعت 18:4  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

5- شاعر همشهری؛ شعوری تربتی (؟؟10 تا ؟؟11)

از زمانی که نوشتن راجع به شاعران تربت حیدریه را شروع کرده‌ام، سعی‌ کرده‌ام تا جایی که می‌توانم اطلاعات صحیح جمع‌آوری کنم و شاعران همشهری را هر چه کامل‌تر معرفی کنم. در چند ماه اخیر نوبت به معاصرین رسیده است و خوشبختانه به دلیل نزدیکی زمانی، از اغلب این شاعران اطلاعات بیشتری در دسترس است. خوانندگان عزیز بسیار لطف خواهند کرد اگر اطلاعات تکمیلی خود را برای من از طریق آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند. دوستان شاعر همشهری (ولایت زاوه، شامل: زاوه، تربت، رشتخوار، مه‌ولات) هم می‌توانند زندگی‌نامه و آثار خود را از طریق همین آدرس برای بنده ارسال کنند. اگر نمی‌دانید از کجا شروع کنید، من چند سوال در بخش فراخوان نوشته‌ام که با جواب دادن به آنها و ارسال جواب‌ها به من، خواهم توانست زندگی‌نامه‌ی شما را بنویسم. امیدوارم این وبلاگ در آینده به منبع قابل اعتمادی راجع به شعر تربت حیدریه و شاعران این خطه تبدیل شود تا راه برای محققانی که در آینده راجع به این موضوع‌ها تحقیق خواهند کرد، هموارتر شود.

 

در شرح حال‌هایی که قدما در شرح حال شاعران می‌نوشته‌اند غالبا در مورد شاعری که معروف نبوده است به آوردن یکی دو جمله در احوال آن شاعر و ذکر یکی دو بیت از اشعار وی بسنده می‌کرده‌اند. در گذشته شاعران همه تخلص داشته‌اند و ایشان را با تلخص و نام شهر زادگاه‌شان یا گاه شهر محل سکونت‌شان می‌شناخته‌اند مانند فردوسی طوسی، ثنایی غزنوی، سعدی شیرازی و ... . شاعرانی در نامشان پسوند «تربتی» یا «زابی» آمده است از منطقه‌ی تربت حیدریه‌ی امروز بوده‌اند چون شاعران تربت جام را با پسوند جامی می‌شناخته‌اند. در چند هفته‌ی اخیر چند تن از این شاعران را معرفی خواهم کرد.

شاعری که این هفته می‌خواهم خدمت‌تان معرفی کنم از این جمله شاعران است که شرح حال و نمونه‌ی شعر وی در جلد اول کتاب تاریخ نظم و نثر در ایران و در زبان فارسی تالیف سعید نفیسی آمده است. در ادامه معرفی مختصر از این کتاب و همچنین چند سطری درباره‌ی شادروان سعید نفیسی را خواهید خواند:

 

کتاب «تاریخ نظم و نثر در ایران و در زبان فارسی»  یک کتاب دو جلدی است که در آن به تاریخ نظم و نثر در زبان فارسی تا پایان قرن دهم هجری پرداخته شده است. این کتاب یکی از بسیار کتابی است که استاد نفیسی راجع به شعر فارسی نوشته است. این کتاب در سال 1344 هجری شمسی توسط انتشارات فروغی در تهران به چاپ رسیده و منتشر شده است. مقصود از این کتاب شرح حال و آثار گویندگان و نویسندگان فارسی زبان می‌باشد، و درباره‌ی هر نویسنده کوشش شده‌است فهرست کامل از مؤلفات وی به زبان فارسی و تازی فراهم آید.

 

استاد سعید نفیسی ( متولد 1274 - وفات 1345)، فرزند میرزا علی‌اکبر ناظم‌الاطبا متولد تهران تحصیلات متوسطه را در بهار ۱۲۸۸ به پایان رساند و پانزده ساله بود که برادر بزرگترش دکتر اکبر مؤدب نفیسی او را برای ادامه‌ی تحصیل به اروپا برد. نفیسی تحصیلات خود را در شهر نوشاتل سویس و دانشگاه پاریس انجام داد و در سال ۱۲۹۷ به ایران بازگشت. ابتدا در دبیرستان‌های تهران به تدریس زبان فرانسه پرداخت و بعد در وزارت فواید عامه مشغول خدمت شد. در سال ۱۲۹۷ به گروه نویسندگان مجله‌ی دانشکده پیوست و در مدت یک ساله‌ی فعالیت این مجله با ملک‌الشعرا بهارهمکاری داشت. در سال ۱۳۰۸ خورشیدی به خدمت وزارت فرهنگ درآمد و علاوه بر تدریس زبان فرانسه در دبیرستان‌ها، به کار آموزش در مدارس علوم سیاسی، دارالفنون، مدرسه عالی تجارت و مدرسه صنعتی پرداخت. در سال‌های بعد به تدریس در دانشکده‌های حقوق و ادبیات پرداخت و به عضویت فرهنگستان ایران درآمد. سعید نفیسی از بیماری آسم رنج می‌برد و سال‌های آخر عمر را در پاریس به‌سر می‌برد. زمانی که برای شرکت در نخستین کنگره ایران‌شناسان به تهران بازگشته بود در ۲۲ آبان ۱۳۴۵ در تهران درگذشت. وی را در تهران در کنار قبر پدرش و در بقعه ای به نام سر قبر آقا (ظهیر الاسلام) دفن نمودند.

شعوری از اهل ذوق تربت حیدریه بوده است و در عهد جلال الدین محمد اکبر به هندوستان رفته است و بدین قرار در اواخر قرن دهم می‌زیسته است. وی به شعوری هروی هم شهرت داشته و از این رو برمی‌آید که مدتی در هرات هم ساکن بوده است. وی علاوه بر شعر در هنر خوشنویسی هم از اکابر بوده است. چنانچه سعید نفسیی در صفحه‌ی 547 جلد اول کتاب تاریخ نظم و نثر در ایران و در زبان فارسی نقل می‌کند وی غزل‌سرا بوده است. بیت زیر از اوست:

سرم ز خانه برون هر دَم آرزوی تو دارد

گرفته شوق گریبان من به سوی تو آرد

***

بهمن صباغ زاده


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1058 به تاریخ 930511, شاعر همشهری, زندگی‌نامه شعوری تربتی
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۳ساعت 19:4  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

5- شاعر همشهری؛ رقمی تربتی (؟؟11 تا ؟؟12)

از زمانی که نوشتن راجع به شاعران تربت حیدریه را شروع کرده‌ام، سعی‌ کرده‌ام تا جایی که می‌توانم اطلاعات صحیح جمع‌آوری کنم و شاعران همشهری را هر چه کامل‌تر معرفی کنم. در چند ماه اخیر نوبت به معاصرین رسیده است و خوشبختانه به دلیل نزدیکی زمانی، از اغلب این شاعران اطلاعات بیشتری در دسترس است. خوانندگان عزیز بسیار لطف خواهند کرد اگر اطلاعات تکمیلی خود را برای من از طریق آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند. دوستان شاعر همشهری (ولایت زاوه، شامل: زاوه، تربت، رشتخوار، مه‌ولات) هم می‌توانند زندگی‌نامه و آثار خود را از طریق همین آدرس برای بنده ارسال کنند. اگر نمی‌دانید از کجا شروع کنید، من چند سوال در بخش فراخوان نوشته‌ام که با جواب دادن به آنها و ارسال جواب‌ها به من، خواهم توانست زندگی‌نامه‌ی شما را بنویسم. امیدوارم این وبلاگ در آینده به منبع قابل اعتمادی راجع به شعر تربت حیدریه و شاعران این خطه تبدیل شود تا راه برای محققانی که در آینده راجع به این موضوع‌ها تحقیق خواهند کرد، هموارتر شود.

 

در شرح حال‌هایی که قدما در شرح حال شاعران می‌نوشته‌اند غالبا در مورد شاعری که معروف نبوده است به آوردن یکی دو جمله در احوال آن شاعر و ذکر یکی دو بیت از اشعار وی بسنده می‌کرده‌اند. در گذشته شاعران همه تخلص داشته‌اند و ایشان را با تلخص و نام شهر زادگاه‌شان یا گاه شهر محل سکونت‌شان می‌شناخته‌اند مانند فردوسی طوسی، ثنایی غزنوی، سعدی شیرازی و ... . شاعرانی در نامشان پسوند «تربتی» یا «زابی» آمده است از منطقه‌ی تربت حیدریه‌ی امروز بوده‌اند چون شاعران تربت جام را با پسوند جامی می‌شناخته‌اند. در چند هفته‌ی اخیر چند تن از این شاعران را معرفی خواهم کرد.

شاعری که این هفته می‌خواهم خدمت‌تان معرفی کنم از این جمله شاعران است که شرح حال و نمونه‌ی شعر وی تذکره‌ی «روز روشن» آمده است. البته  مرحوم علی اکبر گلشن آزادی نیز چند خطی درباره‌ی وی نوشته است که با همان تذکره تفاوتی ندارد. در ادامه معرفی مختصر از تذکره‌ی روز روشن و همچنین چند سطری درباره‌ی مرحوم گلشن آزادی و کتاب صد سال شعر خراسان وی خواهید خواند:

 

تذکره‌ی روز روشن به قلم محمد مظفر حسین صبا در سال 1295 هجری قمری تالیف شده است و از آن جهت قابل اهمیت است كه به شرح حال بسیاری از شاعران پارسی‌گوی هندوستان پرداخته است و از نام‌هایی سخن به میان می‌آورد كه در سایر تذكره‌های فارسی كمتر نشانی از آن نام‌ها به چشم می‌خورد. شیوه‌ای كه صاحب تذكره در آوردن شرح حال‌ها از آن سود جسته است آوردن اسامی شاعران به ترتیب حروف الفباست. در این شیوه وی اول به تخلص شاعر و یا عنوان وی اشاره دارد و سپس به ذكر كامل نام شاعر می‌پردازد. این كتاب فاقد فهرست نام شاعران می‌باشد اما در پایان كتاب فهرست هر باب با تعداد شاعران در آن باب آمده است.

 

مرحوم گلشن آزادی شاعر تربتی است که در مشهد زندگی می‌کرده و کتاب مهمی که از وی به جا مانده است کتاب صد سال شعر خراسان است. این کتاب را مرحوم احمد کمال‌پور بعد از مرگ گلشن آزادی بر اساس نوشته‌های وی و با افزوده‌هایی منتشر کرد. مرحوم گلشن آزادی در ابتدا قصد داشت که شرح حال و نمونه‌ی شعر تمام شاعران خراسانی را از ابتدا تا روزگار خودش جمع‌آوری و منتشر کند که جمع‌آوری هم کرد اما اجل مهلت انتشارش را به وی نداد. بعد از مرگ گلشن فقط شرح حال و نمونه‌ی شعر شاعران صد سال آخر همان‌طور که عرض شد به اهتمام احمد کمال‌پور (کمال) انتشار یافت.

 

شاعر همشهری این هفته رقمی نیشابوری است و چون نام وی در تذکره‌ی روز روشن آمده است می‌شود حدس زد شاعری در قرن دوازدهم و یا سیزدهم بوده است و به احتمال زیاد سفرهایی به هندوستان داشته است.

 

نام این شاعر ملا زین العابدین بوده و در شعر «رقمی» تخلص می‌کرده است. وی از شاعران تربت حیدریه بوده است. دو بیت زیر از اوست:

برگیر ز خاکِ ره و می‌دار عزیزش

آن مرغ که در کوی تو بی‌بال و پَر افتاد

***

 

چنان پُر است ز عصیان صحیفه‌ی عملم

که گر ثواب کنم نیست موضع رقمش

***

بهمن صباغ زاده


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1057 به تاریخ 930504, شاعر همشهری, زندگی‌نامه رقمی تربتی
+ نوشته شده در  یکشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۳ساعت 18:4  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

5- شاعر همشهری؛ خیری تربتی (؟؟11 تا ؟؟12)

از زمانی که نوشتن راجع به شاعران تربت حیدریه را شروع کرده‌ام، سعی‌ کرده‌ام تا جایی که می‌توانم اطلاعات صحیح جمع‌آوری کنم و شاعران همشهری را هر چه کامل‌تر معرفی کنم. در چند ماه اخیر نوبت به معاصرین رسیده است و خوشبختانه به دلیل نزدیکی زمانی، از اغلب این شاعران اطلاعات بیشتری در دسترس است. خوانندگان عزیز بسیار لطف خواهند کرد اگر اطلاعات تکمیلی خود را برای من از طریق آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند. دوستان شاعر همشهری (ولایت زاوه، شامل: زاوه، تربت، رشتخوار، مه‌ولات) هم می‌توانند زندگی‌نامه و آثار خود را از طریق همین آدرس برای بنده ارسال کنند. اگر نمی‌دانید از کجا شروع کنید، من چند سوال در بخش فراخوان نوشته‌ام که با جواب دادن به آنها و ارسال جواب‌ها به من، خواهم توانست زندگی‌نامه‌ی شما را بنویسم. امیدوارم این وبلاگ در آینده به منبع قابل اعتمادی راجع به شعر تربت حیدریه و شاعران این خطه تبدیل شود تا راه برای محققانی که در آینده راجع به این موضوع‌ها تحقیق خواهند کرد، هموارتر شود.

 

در شرح حال‌هایی که قدما در شرح حال شاعران می‌نوشته‌اند غالبا در مورد شاعری که معروف نبوده است به آوردن یکی دو جمله در احوال آن شاعر و ذکر یکی دو بیت از اشعار وی بسنده می‌کرده‌اند. در گذشته شاعران همه تخلص داشته‌اند و ایشان را با تلخص و نام شهر زادگاه‌شان یا گاه شهر محل سکونت‌شان می‌شناخته‌اند مانند فردوسی طوسی، ثنایی غزنوی، سعدی شیرازی و ... . شاعرانی در نامشان پسوند «تربتی» یا «زابی» آمده است از منطقه‌ی تربت حیدریه‌ی امروز بوده‌اند چون شاعران تربت جام را با پسوند جامی می‌شناخته‌اند. در چند هفته‌ی اخیر چند تن از این شاعران را معرفی خواهم کرد.

شاعری که این هفته می‌خواهم خدمت‌تان معرفی کنم از این جمله شاعران است که شرح حال و نمونه‌ی شعر وی در دست‌نوشته‌های مرحوم علی اکبر گلشن آزادی آمده است. شاید بدانید که مرحوم گلشن آزادی شاعر تربتی است که در مشهد زندگی می‌کرده و کتاب مهمی که از وی به جا مانده است کتاب صد سال شعر خراسان است. این کتاب را مرحوم احمد کمال‌پور بعد از مرگ گلشن آزادی بر اساس نوشته‌های وی و با افزوده‌هایی منتشر کرد. مرحوم گلشن آزادی در ابتدا قصد داشت که شرح حال و نمونه‌ی شعر تمام شاعران خراسانی را از ابتدا تا روزگار خودش جمع‌آوری و منتشر کند که جمع‌آوری هم کرد اما اجل مهلت انتشارش را به وی نداد. بعد از مرگ گلشن فقط شرح حال و نمونه‌ی شعر شاعران صد سال آخر همان‌طور که عرض شد به اهتمام احمد کمال‌پور (کمال) انتشار یافت.

از آن‌جا که شرح حال وی در صد سال شعر خراسان نیامده است معلوم می‌شود که قبل از قرن چهاردهم زندگی می‌کرده است و به این دلیل که شرح حال وی در تذکره‌های قدیمی هم نیست به این نتیجه می‌شود رسید که تاریخ زندگی وی چندان قدیمی نیست و شرح حال وی به نوعی به دست مرحوم گلشن آزادی رسیده است. شاید بشود وی را شاعری از قرن دوازده و سیزده دانست.

 

این شاعر بنا به دست‌نوشته‌ی مرحوم گلشن آزادی به ملاخیری معروف بوده است. این دست‌نوشته تنها جایی است که از این شاعر نام می‌برد و او را از مردم تربت حیدریه می‌داند. در این دست‌نوشته تنها یک رباعی از خیری تربتی نقل شده است:

خیری به وفا اگر تو صادق باشی

خاک ره یاران موافق باشی

کافر باشی نباشدت بغض و نفاق

به زان‌که مسلمان منافق باشی

***

بهمن صباغ زاده


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1056 به تاریخ 930421, شاعر همشهری, زندگی‌نامه خیری تربتی, زندگینامه ملا خیری
+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۳ساعت 18:4  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

5- شاعر همشهری؛ الفتی تربتی (؟؟9 تا ؟؟9)

از زمانی که نوشتن راجع به شاعران تربت حیدریه را شروع کرده‌ام، سعی‌ کرده‌ام تا جایی که می‌توانم اطلاعات صحیح جمع‌آوری کنم و شاعران همشهری را هر چه کامل‌تر معرفی کنم. در چند ماه اخیر نوبت به معاصرین رسیده است و خوشبختانه به دلیل نزدیکی زمانی، از اغلب این شاعران اطلاعات بیشتری در دسترس است. خوانندگان عزیز بسیار لطف خواهند کرد اگر اطلاعات تکمیلی خود را برای من از طریق آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند. دوستان شاعر همشهری (ولایت زاوه، شامل: زاوه، تربت، رشتخوار، مه‌ولات) هم می‌توانند زندگی‌نامه و آثار خود را از طریق همین آدرس برای بنده ارسال کنند. اگر نمی‌دانید از کجا شروع کنید، من چند سوال در بخش فراخوان نوشته‌ام که با جواب دادن به آنها و ارسال جواب‌ها به من، خواهم توانست زندگی‌نامه‌ی شما را بنویسم. امیدوارم این وبلاگ در آینده به منبع قابل اعتمادی راجع به شعر تربت حیدریه و شاعران این خطه تبدیل شود تا راه برای محققانی که در آینده راجع به این موضوع‌ها تحقیق خواهند کرد، هموارتر شود.

 

در شرح حال‌هایی که قدما در شرح حال شاعران می‌نوشته‌اند غالبا در مورد شاعری که معروف نبوده است به آوردن یکی دو جمله در احوال آن شاعر و ذکر یکی دو بیت از اشعار وی بسنده می‌کرده‌اند. در گذشته شاعران همه تخلص داشته‌اند و ایشان را با تلخص و نام شهر زادگاه‌شان یا گاه شهر محل سکونت‌شان می‌شناخته‌اند مانند فردوسی طوسی، ثنایی غزنوی، سعدی شیرازی و ... . شاعرانی در نامشان پسوند «تربتی» یا «زابی» آمده است از منطقه‌ی تربت حیدریه‌ی امروز بوده‌اند چون شاعران تربت جام را با پسوند جامی می‌شناخته‌اند. در چند هفته‌ی اخیر چند تن از این شاعران را معرفی خواهم کرد. شاعری که این هفته می‌خواهم خدمت‌تان معرفی کنم از این جمله شاعران است که شرح حال وی را استاد احمد گلچین معانی در کتاب کاروان هند آورده است. کاوران هند کتابی است در شرح حال شاعران دوره‌ی صفویه که به هندوستان سفر کرده‌اند. این کتاب در دو جلد توسط انتشارات آستان قدس در سال 1369 منتشر شده است. استاد گلچین معانی در کتاب خود شرح حال این شاعر (الفتی تربتی) را از تذکره‌ی عرفات العاشقین و عرصات العارفین نقل کرده است؛ قبل از ذکر شرح حال خوب است که ابتدا شناختی مختصر از تذکره‌ی عرفات العاشقین و بعد جناب گلچین معانی داشته باشیم:

 

عرفات العاشقین یکی از بزرگترین و مهمترین تذکره‌های فارسی است که در سال 1022- 1024 ق به قلم تقی الدین محمّد اوحدی حسینی دقاقی بلیانی (973- 1040ق)، شاعر، ادیب و نویسنده‌ی نام‌آور دوره صفوی به رشته‌ی تحریر درآمده است. وی این تذکره را پس از عزیمت به هند و در دربار جهانگیر شاه (حکومت 1014- 1037) نوشته است و در آن شرح­ حال و نمونه‌ی شعر نزدیک به سه هزار و پانصد شاعر را از آغاز شعر فارسی تا روزگار خود در بیست و هشت «عرصه» و هر عرصه را در سه «غرفه» شامل غرفه متقدّمین، غرفه متوسّطین، و غرفه متأخرین فراهم آورده است. این کتاب با همکاری مرکز پژوهشی میراث مکتوب به تصحیح همشهری فاضل‌مان استاد ذبیح الله صاحبکار و زیرنظر استاد محمد قهرمان در سال 1389 چاپ شده است که البته در آن زمان مصحح کتاب شادروان ذبیح‌الله صاحبکار در میان ما نبود.

احمد گلچین معانی در ۱۸ دی ۱۲۹۵، در تهران زاده‌شد. وی در خانواده‌ای مذهبی به‌دنیا آمد. پس از طی تحصیلات، در ۱۳۱۳، به استخدام وزارت دادگستری درآمد و تا ۱۳۳۸ در آنجا مشغول به‌‌کار شد. او از ۱۳۳۰ در کتابخانهٔ ملی نیز خدمت می کرد و بعد از ۱۳۳۸ به‌‌طور تمام‌وقت در کتابخانهٔ مجلس مشغول شد. در ۱۳۴۲ به دعوت نایب‌التویه آستان قدس رضوی، برای تنظیم فهرست کتب خطی آنجا، به مشهد مهاجرت کرد و وی در حین خدمت دولت به تحصیل ادامه داد و از محضر استادان مختلف بهره برد. گلچین معانی در ۱۶ اردیبهشت ۱۳۷۹ در مشهد درگذشت. پیکر او در مقبرةالشعرای آرامگاه فردوسی به خاک سپرده شد.

 

چنان‌که آقای گلچین معانی به نقل از عرفات می‌نویسد: مولد و منشاء وی خاک پاک تربت است، صاحب طبیعت و همت بوده، به غایت خوش‌فهم، مجلس‌آرا، صحبت‌دیده، از مردم خوب آن‌جاست، در عهد همایون پادشاه هند. نام او میرحسین است و ابیات زیر از او نقل شده است:

از تلخی گریه‌ام جهان می‌سوزد

وز گرمی ناله‌ام زبان می‌سوزد

آن سینه پر آتشم که گر آه کشم

از شعله‌ی آهم آسمان می‌سوزد

***

الفتی در هجر بی‌تابی مکن، شرمی بدار

هیچ می‌دانی که هم‌دم با تو شب‌ها یاد کیست؟

***

بهمن صباغ زاده


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1055 به تاریخ 930414, شاعر همشهری, زندگی‌نامه الفتی تربتی
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۳ساعت 19:8  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

5- شاعر همشهری؛ درویش تربتی (؟؟8 تا ؟؟9)

از زمانی که نوشتن راجع به شاعران تربت حیدریه را شروع کرده‌ام، سعی‌ کرده‌ام تا جایی که می‌توانم اطلاعات صحیح جمع‌آوری کنم و شاعران همشهری را هر چه کامل‌تر معرفی کنم. در چند ماه اخیر نوبت به معاصرین رسیده است و خوشبختانه به دلیل نزدیکی زمانی، از اغلب این شاعران اطلاعات بیشتری در دسترس است. خوانندگان عزیز بسیار لطف خواهند کرد اگر اطلاعات تکمیلی خود را برای من از طریق آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند. دوستان شاعر همشهری (ولایت زاوه، شامل: زاوه، تربت، رشتخوار، مه‌ولات) هم می‌توانند زندگی‌نامه و آثار خود را از طریق همین آدرس برای بنده ارسال کنند. اگر نمی‌دانید از کجا شروع کنید، من چند سوال در بخش فراخوان نوشته‌ام که با جواب دادن به آنها و ارسال جواب‌ها به من، خواهم توانست زندگی‌نامه‌ی شما را بنویسم. امیدوارم این وبلاگ در آینده به منبع قابل اعتمادی راجع به شعر تربت حیدریه و شاعران این خطه تبدیل شود تا راه برای محققانی که در آینده راجع به این موضوع‌ها تحقیق خواهند کرد، هموارتر شود.

 

در شرح حال‌هایی که قدما در شرح حال شاعران می‌نوشته‌اند غالبا در مورد شاعری که معروف نبوده است به آوردن یکی دو جمله در احوال آن شاعر و ذکر یکی دو بیت از اشعار وی بسنده می‌کرده‌اند. در گذشته شاعران همه تخلص داشته‌اند و آن‌ها را با تلخص و نام شهر زادگاه‌شان یا به ندرت شهر محل سکونت‌شان می‌شناخته‌اند مانند فردوسی طوسی، ثنایی غزنوی، سعدی شیرازی و ... . شاعرانی در نامشان پسوند «تربتی» یا «زابی» آمده است از منطقه‌ی تربت حیدریه‌ی امروز بوده‌اند چون شاعران تربت جام را با پسوند جامی می‌شناخته‌اند. در چند هفته‌ی اخیر چند تن از این شاعران را معرفی خواهم کرد. شاعر این هفته درویش تربتی است که شرح حال و شعر وی در تحفه‌ی سامی آمده است اما قبل از خواندن آن از شما می‌خواهم مختصری از زندگی‌نامه‌ی نویسنده‌ی این شرح حال بخوانید.

 

یکی از تذکره‌نویسان دوره‌ی صفویه مشهور به سام میرزا، ابوالنصر سام میرزا صفوی (923 تا 974 هجری قمری تا 896 تا 945 هجری شمسی) است که شرح حالی از شاعران نوشته که به «تذکره‌ی سامی» یا «تحفه‌ی سامی» معروف است. سام میرزا که از فرزندان شاه اسماعیل بوده است است در سه‌شنبه ۲۴ مهر ۸۹۶ ه.ش (۲۱ رمضان ۹۲۳ ه.ق) به دنیا آمد. برادر بزرگ وی موسوم به شاه تهماسب یکم در سومین لشکرکشی خود به خراسان در سال ۹۱۳ ه.ش (۹۴۱ ه.ق)، سام میرزا را که نوجوانی بیش نبود با خود با خراسان برد و وی را به فرمانداری هرات برگزید و سرپرستی او را به آغزیوار خان سپرد. سام میرزا به تحریک اطرافیانش یکبار به سرپیچی از برادرش پرداخت، ولی بعداً پشیمان شد و از شاه تهماسب یکم درخواست بخشش کرد. شاه تهماسب، سام میرزا را بخشید و او را از خراسان به قزوین آورد و نزد خود برد و مدت ۱۲ سال او را ملازم خود قرار داد. در سال ۹۲۸ ه.ش (۹۵۶ ه.ق) سام میرزا از برادرش شاه تهماسب درخواست کرد که به او اجازه دهد که در محلی ساکن شود و به عبادت بپردازد. شاه تهماسب هم، تولیت بقعهٔ شیخ صفی‌الدین و فرمانداری اردبیل را به او داد. در این مدت که سام میرزا در اردبیل به سر می‌برد، محضر او محل رفت و آمد دانشمندان و فاضلان و شاعران و هنرمندان بود و خود وی کتابی به نام تذکره سامی یا تحفه سامی را که دربارهٔ شعر و شاعران است، به نگارش درآورد. در سال ۹۴۰ ه.ش (۹۶۹ ه.ق) سام میرزا از شاه تهماسب خواست که او را به خراسان بفرستد؛ شاه نیز موافقت کرد، اما بعد به تحریک مغرضان پشیمان شد و سام میرزا را با دو پسر خردسالش به دژ قهقهه (در نزدیکی اردبیل) فرستاد. سرانجام در سال ۹۴۵ ه.ش (۹۷۴ ه.ق) به دستور شاه تهماسب، سام میرزا و پسرانش را به همراه پسران القاس میرزا که در آن دژ بودند، به قتل رساندند.

 

سام میرزا نوشته است: «مولانا درویش از تربت خراسان است تخلص به اطوارش مناسب، در طلب علم اندک سعی کرده و گاهی مثل این ابیات در سبک نظم می‌آورد:

تا از رُخ چو ماه گشودی نقاب را

تابی نماند پیش رخت آفتاب را»

 

طوری که از نوشته‌ی سام‌میرزا برمی‌آید این شاعر همشهری زندگل درویشانه‌ای داشته است و به احتمال زیاد در دوره‌ی صفویه در تربت حیدریه زندگی می‌زیسته است. سام میرزا در نوشته‌ی خود در ابتدا از فعل مضارع استفاده کرده است که معاصر بودن این دو شاعر را می‌رساند و در انتها به هنگام نقل شعر فعل ماضی می‌آورد که به گمانم این را می‌رساند که درویش تربتی در ایام تالیف کتاب (حدود 930 ه.ش) از دنیا رفته بوده است.

 

بهمن صباغ زاده

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1054 به تاریخ 930407, شاعر همشهری, زندگی‌نامه درویش تربتی
+ نوشته شده در  دوشنبه ۹ تیر ۱۳۹۳ساعت 11:59  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

5- شاعر همشهری؛ واعظ خراسانی (1218 تا 1281)

از زمانی که نوشتن راجع به شاعران تربت حیدریه را شروع کرده‌ام، سعی‌ کرده‌ام تا جایی که می‌توانم اطلاعات صحیح جمع‌آوری کنم و شاعران همشهری را هر چه کامل‌تر معرفی کنم. در چند ماه اخیر نوبت به معاصرین رسیده است و خوشبختانه به دلیل نزدیکی زمانی، از اغلب این شاعران اطلاعات بیشتری در دسترس است. خوانندگان عزیز بسیار لطف خواهند کرد اگر اطلاعات تکمیلی خود را برای من از طریق آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند. دوستان شاعر همشهری (ولایت زاوه، شامل: زاوه، تربت، رشتخوار، مه‌ولات) هم می‌توانند زندگی‌نامه و آثار خود را از طریق همین آدرس برای بنده ارسال کنند. اگر نمی‌دانید از کجا شروع کنید، من چند سوال در بخش فراخوان نوشته‌ام که با جواب دادن به آنها و ارسال جواب‌ها به من، خواهم توانست زندگی‌نامه‌ی شما را بنویسم. امیدوارم این وبلاگ در آینده به منبع قابل اعتمادی راجع به شعر تربت حیدریه و شاعران این خطه تبدیل شود تا راه برای محققانی که در آینده راجع به این موضوع‌ها تحقیق خواهند کرد، هموارتر شود.

 

حاج شیخ مهدی معروف به کبیر و متخلص به واعظ فرزند شیخ یوسف تربتی است که در 22 ذیقعده 1255 (برابر با 7 بهمن‌ماه 1218 هجری شمسی) در محله‌ی کوچه قاضیان تربت حیدریه متولد شده است. پدر وی شیخ یوسف از واعظان بنام تربت و خراسان بود و خود شعر هم می‌سرود. پدر فرزند را برای تحصیل علم به مشهد فرستاد و شیخ مهدی در مشهد تحصیل کرده و در جوانی به وعظ علاقه‌مند می‌شود و کم کم تبدیل به یکی از واعظان درجه یک خراسان و مشهد می‌گردد. در جوانی به مکه معظمه مشرف شده است و سفری هم به آذربایجان کرده و کتابی به نام «کشکول العارفین» یا «بحر محیط» را در تبریز تالیف کرده است و در مشهد کتاب «شجرة الیقین» را در معجزات حضرات ائمه ع تالیف و سه سال قبل از وفات پایان داده است که متاسفانه هیچ کدام از کتاب‌های وی چاپ نشده است.

شیخ کبیر مردی دانشمند بوده است و در فن وعظ مهارت تمام داشته است. وی در شعر واعظ تخلص می‌کرده است. واعظ خراسانی در تاریخ 28 رجب سال 1320 ه ق (برابر با 8 آبان‌ماه 1281 هجری شمسی) در سن 65 سالگی دار فانی را ترک گفته است. از این شاعر همشهری 7 پسر و 6 دختر بر جای مانده است که اعرف آن‌ها شیخ احمد فخر الواعظین بود که مردی ظریف و خوش‌معاشرت بود. اکنون اولاد شیخ به قاضیانی معروفند و شیخ یوسف خان فرزند فخرالواعظین از مؤسسین تأتر در مشهد است که هنرمندی قابل و خودساخته است.

در ادامه ابیاتی منتخب از دو غزل واعظ خراسانی را با هم می‌خوانیم:

دیشب به یاد تو ای رَشکِ آفتاب

تا صبح در دو دیده‌ی من ره نیافت خواب

چون زلف بی‌قرار تو این شهسوار حُسن

دل در درون سینه‌ی ندارد قرار و تاب

بی باده قتل ِ عام کند چشم ِ مستِ تو

فریاد از آن زمان که کُنی مستش از شراب

یارب چه اوفتاد که از شور عشق تو

افتاده در عناصر ایّام انقلاب

واعظ امیدوار بُوَد  آن که از کَرَم

او را ز بندگان در خود کنی حساب

***

 

نه شور عشق تو از سَر بُرون توانم کرد

نه درد عشق تو از دل به‌در توانم کرد

نه با فراق تو نَرْدِ جَدَل توانم باخت

نه با وصال ِ تو دست و کمر توانم کرد

چنان فراق تو بر من گرفته تنگ که من

نه صبر در وطن و نه سفر توانم کرد

به خاک پای تو آن لحظه می‌زنم بوسه

که خاک پای تو کُحل بصر توانم کرد

بده ز لعل لبت بوسه‌ای و جان بستان

من این معامله را سر به سر توانم کرد

حذر کن ای دل واعظ وگرنه عالَم را

ز آهْ یک شبه زیر و زبر توانم کرد

***

 

منبع

سخنوران زاوه

محمود فیروزی مقدم

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1052 به تاریخ 930324, شاعر همشهری, زندگی‌نامه واعظ خراسانی
+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۳ساعت 19:1  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

5- شاعر همشهری؛ بتول غلامعلی زاده (؟؟13)

از زمانی که نوشتن راجع به شاعران تربت حیدریه را شروع کرده‌ام، سعی‌ کرده‌ام تا جایی که می‌توانم اطلاعات صحیح جمع‌آوری کنم و شاعران همشهری را هر چه کامل‌تر معرفی کنم. در چند ماه اخیر نوبت به معاصرین رسیده است و خوشبختانه به دلیل نزدیکی زمانی، از اغلب این شاعران اطلاعات بیشتری در دسترس است. خوانندگان عزیز بسیار لطف خواهند کرد اگر اطلاعات تکمیلی خود را برای من از طریق آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند. دوستان شاعر همشهری (ولایت زاوه، شامل: زاوه، تربت، رشتخوار، مه‌ولات) هم می‌توانند زندگی‌نامه و آثار خود را از طریق همین آدرس برای بنده ارسال کنند. اگر نمی‌دانید از کجا شروع کنید، من چند سوال در بخش فراخوان نوشته‌ام که با جواب دادن به آنها و ارسال جواب‌ها به من، خواهم توانست زندگی‌نامه‌ی شما را بنویسم. امیدوارم این وبلاگ در آینده به منبع قابل اعتمادی راجع به شعر تربت حیدریه و شاعران این خطه تبدیل شود تا راه برای محققانی که در آینده راجع به این موضوع‌ها تحقیق خواهند کرد، هموارتر شود.

 

در تذکره‌هایی که راجع به شعر تربت چاپ شده است گاها با نام‌هایی برخورد می‌کنم که برای من ناشناس هستند و من تا‌به‌حال افتخار آشنایی را ایشان را نداشته‌ام. نمونه‌ی شعر خانم غلامعلی زاده در کتاب شعر دربی که به کوشش دوست و همشهری عزیزم آقای سید علی موسوی علی آبادی آمده است ولی متاسفانه شرح حال و دیگر اشعار ایشان در این کتاب موجود نیست. امید است اگر دوستانی از شرح حال این شاعر اطلاعی داشتند به بنده اطلاع‌رسانی کنند و یا اگر خود شاعر این نوشته‌ها را دید شرح حال و دیگر اشعارش را به آدرس ایمیل نویسنده‌ی وبلاگ بفرستد.

 

در زیر نمونه‌ای از اشعار خانم بتول غلامعلی زاده را با هم می‌خوانیم:

کشتی نجات

ای خسته در بهار به دنیا خوش آمدی

همچون نسیم غرق تمنا خوش آمدی

با دست‌های کوچک و با چشم‌های مست

امشب به {ن و: سمت} ساحل دریا خوش آمدی

ما را به کوی عشق می‌بَری {ن و: بَری}، کوی عاشقی

بر کوچه‌های مبهم رویا خوش آمدی

من خسته و غریقم و تو کشتی نجات

بر این غریق، ای رُخ زیبا، خوش آمدی

بنگر به چشم‌های منتظرم اشک اشتیاق

با یوسف غریبه، زلیخا، خوش آمدی

چون هدهد از دیار سلیمان رسیده‌ای

بر این دیار، بهر تماشا خوش آمدی

می‌سوختم ز شوق که مهمان شدی مرا

گل! هدیه‌ای ز عالم بالا خوش آمدی

فریاد کن دل غریبه، خدا را به اشتیاق

همچون دَم مسیح، مسیحا، خوش آمدی

***

منبع:

کتاب شعر دربی، به اهتمام سید علی موسوی علی آبادی

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1051 به تاریخ 930317, شاعر همشهری, زندگی‌نامه بتول غلامعلی زاده
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۳ساعت 18:42  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

5- شاعر همشهری؛ غلامعلی عسکری (؟؟13)

از زمانی که نوشتن راجع به شاعران تربت حیدریه را شروع کرده‌ام، سعی‌ کرده‌ام تا جایی که می‌توانم اطلاعات صحیح جمع‌آوری کنم و شاعران همشهری را هر چه کامل‌تر معرفی کنم. در چند ماه اخیر نوبت به معاصرین رسیده است و خوشبختانه به دلیل نزدیکی زمانی، از اغلب این شاعران اطلاعات بیشتری در دسترس است. خوانندگان عزیز بسیار لطف خواهند کرد اگر اطلاعات تکمیلی خود را برای من از طریق آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند. دوستان شاعر همشهری (ولایت زاوه، شامل: زاوه، تربت، رشتخوار، مه‌ولات) هم می‌توانند زندگی‌نامه و آثار خود را از طریق همین آدرس برای بنده ارسال کنند. اگر نمی‌دانید از کجا شروع کنید، من چند سوال در بخش فراخوان نوشته‌ام که با جواب دادن به آنها و ارسال جواب‌ها به من، خواهم توانست زندگی‌نامه‌ی شما را بنویسم. امیدوارم این وبلاگ در آینده به منبع قابل اعتمادی راجع به شعر تربت حیدریه و شاعران این خطه تبدیل شود تا راه برای محققانی که در آینده راجع به این موضوع‌ها تحقیق خواهند کرد، هموارتر شود.

 

در تذکره‌هایی که راجع به شعر تربت چاپ شده است گاها با نام‌هایی برخورد می‌کنم که برای من ناشناس هستند و من تا‌به‌حال افتخار آشنایی را ایشان را نداشته‌ام. نمونه‌ی شعر جناب آقای غلامعلی عسکری در کتاب تربت عشق که به کوشش آقای مصطفی ارشاد نیا (فریاد نیشابوری) آمده است ولی متاسفانه شرح حال و دیگر اشعار ایشان در این کتاب موجود نیست. شرح حالی که از ایشان در این کتاب موجود است منحصر است به این: «آقای غلامعلی عسکری، پیشکسوت مداحان اهل بیت ع در نیشابور و از مدیحه‌سرایان مخلص خاندان عصمت و طهارت می‌باشند» همان‌طور که در این معرفی مختصر می‌بینید و در انتهای شعر نیز اشاره شده است این شاعر ساکن شهر نیشابور است اما از آن‌جا که نامش در کتاب تربت عشق که مربوط به شاعران تربت حیدریه است آمده حدس زدم که شاید زادگاه ایشان تربت حیدریه باشد. امید است اگر دوستانی از شرح حال این شاعر اطلاعی داشتند به بنده اطلاع‌رسانی کنند و یا اگر خود شاعر این نوشته‌ها را دید شرح حال و دیگر اشعارش را به آدرس ایمیل نویسنده‌ی وبلاگ بفرستد.

 

در زیر نمونه‌ای از اشعار آقای غلامعلی عسکری با هم می‌خوانیم:

شهر خدا

تربت حیدریه شهر خدا

مهد عشق و وفا و صدق و صفا

تربت حیدریه شهر شرف

موطن عاشقان شاه نجف

دوستداران سید کونین

پسر فاطمه، امام حسین

جان‌نثاران حضرت زهرا

فاطمه آن شفیعه‌ی دو سرا

تربت ای شهر قطب دین حیدر

عارف رادمرد و دین‌باور

مهد عرفان و مردی و غیرت

فخر تو بوسعید ابوالخیرت

شهر خون و حماسه و حرکت

شهر ایثار و عزت و برکت

رادمردان عرصه‌ی ادبت

شیر روزند و زاهدان شبت

وطن قهرمان و پروانه

کدکنی آن شفیع فرزانه

هست فرزند آن بلاد و دیار

شاعر باوقار صاحبکار

در تو شد آه‌ها همه فریاد

داد بر باد ریشه‌ی بیداد

عاجز از وصف تو قلم است

هر چه وصفت کنم هنوز کم است

دارم امید در پناه خدا

تو بمانی همیشه پا برجا

عسکری باشد از شما گر دور

شد دعاگویتان به نیشابور

***

منبع:

کتاب تربت عشق؛ مصطفی ارشاد نیا (فریاد نیشابوری)

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1050 به تاریخ 930310, شاعر همشهری, زندگی‌نامه غلامعلی عسکری
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۳ساعت 18:49  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

مطالب قدیمی‌تر