یک کلام به صد کلام؛ یادداشتهای استاد محمد قهرمان؛ قسمت پنجاه و دوم؛ بهمن صباغ زاده
درود دوستان عزیز. همچنان در یادداشتهای حرف «دال» هستیم. فیشهای این قسمت از 5101 شروع و به 5200 ختم میشود. امیدوارم بهرهی لازم را از این یادداشتها ببرید.
از شما دوستان خواننده خواهش میکنم اشکالات متن را تذکر دهید تا انشاالله در آینده که قرار است این مطالب به صورت کتابی در فرهنگ شفاهی تربت منتشر شود کاملتر و جامعتر باشد. برای انتقال نظرات و مطالب خود میتوانید از روشهای زیر پیامتان را به من برسانید یا دیگر مطالبم را بخوانید.
وبلاگ سیاهمست www.bahmansabaghzade.blogfa.com
وبلاگ سیاهمشق www.bahmansabaghzade2.blogfa.com
ایمیلsiyah_mast@yahoo.com
کانال تلگرام https://t.me/bahman_sabaghzade
صفحهی شخصی در تلگرام https://t.me/bahmansabaghzade
- دِرمو (dermu): درمان.
- دِرُوْ اُفتیَن (derow oftiyan): آغاز شدنِ درو.
- دَر و بِلینگ (dare beling): نظیر در و پیکر. مثلاً: زمینش را محصور کرده و «دَر و بِلینگِ دَْرَه». یا: «در و بِلینگِ دُرُستِ نِدَْره»
- دُروچَه (doruča): سوراخی که در میانهی سقف گنبدی تعبیه میشد. در زمستانها روی آن را با خشتی میبستند که باران و برف از آنجا به داخل اطاق نریزد. گاه یک چوب باریک روی سوراخ «دِروچَه» میگذاشتند و طنابی از آن میآویختند برای آویزان کردن گوشت و خوراکیهای دیگر که هم در سردی باشد و هم گربه به آن دسترسی نیابد.
- دِروَْزَه (dervāza): دروازه.
- دِرُوْش (derowš): درفش. از وسایل کفّاشان که برای سوراخ کردن چرم به کار میرود.
- دَْروگُـْرم (dārugōrm): فلفل. از فلفل استفادهی دارویی هم میکنند.
- دُرنَه (dorna): رک. دُنَّه.
- دِرُوی بویَن (derowi buyan): به درو آمدن. برای درو شدن آماده بودن. قابلِ درو بودن. مثلاً «گُندُما دِرویَه»
- دِرُوی رِفتَن (derowi reftan): آمادهی درو شدن. مثلاً «جُوْا دِرُوی رِفتَه» یعنی جوها آمادهی درو شدن است.
- دِ رویِ نِماز بویَن (de ruye nemâz b uyan): مشغول نماز بودن. در سر نماز بودن. در فریادی آمده است: «الا دختر که در روی نمازی/ کجکهات میکنه قِیقاجبازی»
- دِرَّه (derra): اتصال چند «بَـْزَه» به هم در کوههای بزرگ که آب باران از آن راه میافتد و تشکیل کال یا رودخانه میدهد. رک. بَـْزَه.
- دِریا (deryâ): رود.
- دِ ریجَه کشیَن (de rija kešiyan): 1- به صف کشیدن و به خط کردن. مثلاً: ما را «دِ ریجَه کِشیَن» و به فلان جا بردند. 2- ردیف کردن و برشمردن تعدادی را پشت سر هم. مثلاً پدران و مادران کسی را یکی پس از دیگر دشنام دادن: «دِ ریجَه کشید و دُوْ داد». رک. ریجَه.
- دِ ریجَه کِشیَه (de rija kešiya): در رشته کشیده و آماده. مثلاً: میگویند فلانی حرفهای «وِر ریجَه کِشیَه» دارد، یعنی حرفهایی مرتّب و حاضر و آماده برای جواب دارد. رک. ریجَه.
- دِرینگِ (deringe): لحظهای. ظاهراً اصل آن، همان درنگ است.
- دُزدقال (dozdzâl): رک. دُزغال.
- دُزد که صَحَبزور مِرَه، یَخَنِ صَحَبمالِر مِگیرَه: دزد که صاحبزور میشود، یقهی صاحبمال را میگیرد. مَثَل.
- دِ زِْرِ... (de zēre): در زیرِ... پوشیده از...
- دِ زِْرِ اُوْ و عَرَق رِفتَن (de zēre owo araq reftan): غرقِ آب و عرق شدن. عرق کردنِ بسیار از شدّت شرمساری.
- دِ زِردی اَنچِستَنِ روز (de zerdi nešestane ruz): نزدیک به غروب آفتاب. در مَثَل میگویند: «روز که دِ زِردی مِنچینَه/ آقکَل دِ جِلدی مِنچینَه» یعنی هنگامی که وقت کار گذشته و فرصت از دست رفته است، کچلآقا تازه به فکر کار میافتد و تند تند به کار مشغول میشود.
- دِ زِردی نِشِستنِ روز (de zerdi nešestane ruz): رک. دِ زِردی اَنچِستَنِ روز.
- دُزغال (dozqâl): دزدگاه. محلّ بیتوته و پاتوق دزدان. کمینگاه و محل تردّد دزدان. جایی که در آن دزد بسیار باشد.
- دُزقال (dozqâl): رک. دُزغال.
- دِ زِمین تَهْ رِوی! (de zemin tah revi): نفرین. در زمین فرو شوی.
- دِزو (dezu): در آن.
- دِ زور نِشِستَن (de zur nešestan): شروع به زور زدن کردن.
- دِزونجِه (dezunje): در آنجا.
- دِزونچونا (dezunčunâ): در آنجاها.
- دِزی (dezi): در این.
- دِزی رویِهیِ سال (dezi ruyeye...): در این طرفِ (رویِ ) سال. ظاهراً نیمهی دوّم سال، مراد است.
- دِزینجه (dezinje): در اینجا.
- دِزینچونا (dezinčunâ): در اینجاها.
- دِسباد {کِردَن} (desbâd): با تکان دادن دست از فاصلهای نه چندان دور، به کسی علامت دادن و او را متوجّه خود کرد. این کار را با تکان دادن کلاه خود نیز میکنند و آن را «کُلاباد» میگویند.
- دِسباف (desbâf): دستباف.
- دِس به دِهَن (des be dehan): محتاج.
- دِسپاک (despâk): آدمِ درست و پاک. کسی که «حَرُم حلال» نمیکند. مقابلِ آن، آدمِ «قَلب» است یعنی نادرست و متقلّب.
- دِسپِلَـْسَه {کِردَن} (despelāsa): کورمال کورمال رفتن. دست به در و دیوار کشیدن مانند کورها.
- دِسپیچَه (despiča): دستپاچه.
- دِستاس (destâs): آسیای دستی.
- دستِ {دستی} بالا کِردَن (daste bâlâ kerdan): کنایه از رقصیدن. به رقص درآمدن. وقتی میخواهند کسی را تعارف به رقص کنند، میگویند: «دستِ بالا کُ!»
- دستِ بِچَه شِگِستَه/ از زِنگیچَه شِگِستَه (...beča šegesta): از ترانههایی که برای کودکان میخوانند. دست کودک خردسال را میگیرند و تکان تکان میدهند و برای سرگرمی او این ترانه را میخوانند. رک. زِنگیچَه.
- دستِ بِدِه دیشتَن (daste bede): تنها به فکر گرفتن پول از مردم و کسب درآمد نبودن. مقابل «دستِ بِگیر دیشتَن»
- دستِ بِگیر دیشتَن (daste begir): تنها به فکر گرفتن پول از مردم و کسب درآمد بودن. مقابل «دستِ بِدِه دیشتَن»
- دست به خُود نِستیدَن {دست به خود نایستادن} (...nestidan): کنایه است از اختیارِ خود را نداشتن و به چیزی دست زدن یا دستدرازی کردن. مثلاً میگویند: شیرینیها را از جلو فلانکس بردارید که او «دَستِش به خُود نِمِستَه» و دستبُردی خواهد زد. یا: فلانکس «دَستِش به خُود نِمِستَه» و زخمِ خود را انگولک میکند.
- دست به دَر کِردَن (dast bedar kerdan): دست درآوردن. مثلاً: چه «دستِ بِزَنِ به در کِردَه» یعنی چه دستِ زدنی، مضروب کردنی در آورده!
- دستِ پیشِر گِریفتَن (...pišer geriftan): دست پیش را گرفتن. پیشدستی کردن.
- دستِت دُرُست! (dastet dorost): الهی دستت درست باشد! دعایی است توأم با تحسین در حقّ صنعتگری که با دست مشغول به کاری است. میگویند: «دستِت درست!» او جواب میدهد: «دینِ محمّد درست». برای کارهای زمخت و معمولی «خداقوّت» میگویند و «خدانگهدار» میشنوند.
- دستِ تَهِر گِریفتَن (...taher geriftan): کوتاه آمدن. مرادفِ دست پایین را گرفتن.
- دستِ دِ بِستَه وِر چُوْ (...debesta ver čow): دستی که بر چوب بسته شده و فرومانده از کار است.
- دست دِ شُوِْ سنگِ... بویَن (...de šowe sange... buyan): حاکی از زبونی شخص در مقابل کسی یا چیزی است. مثلاً «دستُم دِ شُوِْ سنگَه» یعنی دست و بالم بسته است، کاری از من ساخته نیست.
- دستْ دِ کَـْسَه موشتْ دِ پیشَـْنی (de kāsa mušt de pišāni): در مورد کسانی که به ظاهر خوبند در باطن، دشمن به کار میرود. آدم نمکنشناس.
- دِستِرخون {دستارِ خوان} (desterxun): دستمالی که در آن نان میبندند. «سارُق»ِ نان. لغتی قدیمی و به معنی سفره است. رک. سارُق.
- دِستَک بالَک زیَن (destak bâlak ziyan): 1- دست و بال زدن. دست و پا زدن. تقلّا کردن. 2- کنایه از بیقراری.
- دستِ کَسِ بالا بویَن (...bâlâ buyan): دستْ دستِ کسی بودن. اقتدار و تسلّط داشتن او.
- دستِ کَسِ بیپَر رِفتَن (...bipar reftan): اقتدار و اختیارات کسی از دست رفتن. بیکار و دستِ خالی ماندن.
- دستِ کَسِ بیپَر کِردَن (...bipar kerdan): دست کسی را از چیزی که در تصرّف او بوده است کوتاه کردن. سلبِ اختیار کردن از کسی. او را دستِ خالی گذاشتن.
- دستِ کَسِر وِر چُوْ بِستَن (...ver čow bestan): دست کسی را به چوب بستن. به کنایه او را از کار انداختن و از فعّالیت بازداشتن، مانندِ آنکه دستش را تختهبند کرده باشند. مرادفِ دست و پای کسی را توی پوست گردو گذاشتن.
- دستِ کَسِر وِر تُوْ اِنداختَن {دست کسی را پیچاندن) (...ver tow endâxtan): 1- کسی را در تنگنا و محظور گذاشتن و به انجام دادن کاری واداشتن. 2- کنایه از تعدّی در حقّ کسی.
- *دِستِنگی (destengi): تنگدستی. ناداری.
- دِست و پا چُوْی {چوبی} (desto pâ čowi): بی دست و پا. دست و پا چُلُفتی.
- دِست و پا دِ هَم چیندَن {چیدن} (...de ham čindan): وسایل ضروری برای نقل مکان یا مسافرت را جمع و جور کردن. بساط را برچیدن.
- دِست و پا دِ هم چیندَنِ هوا: مستعدّ بارندگی شدنِ هوا. مثلاً: «هوا دِست و پا دِ هَم مِچینَه» به کنایه یعنی برای بارندگی آماده میشود. رک. دِست و پا دِ هَم چیندَن.
- دِست و تیر دیشتَن (desto tir dištan): در تیراندازی مهارت داشتن.
- دِست و تیرِ کَسِ بِستَه رِفتَن: حالتی کسی که هر چه تیر بیاندازد به هدف نخورد. شاید این بلا را با افسون و جادو بر سرش آورده باشند و یا اتّفاقی باشند. رک. دِست و تیر دیشتَن.
- دِست و چِموکِ نِدیشتَن (desto čemuke nedištan): فرز و چالاک نبودن. در کاری استعداد نداشتن. بی دست و پا بودن. جربزهی انجام کاری را نداشتن.
- دِست و دل وا (desto del vâ): بخشنده.
- دِست و دُوْ (Desto dow): میانه. کنایه از محلّ کار و بساط و نظایر آن. مثلاً: «از دست و دُوْ» یعنی از توی دست و بال، دست و پا.
- دست وِردار نِبویَن از... (dast verdâr nebuyan): چیزی یا کسی را رها نکردن. دست از سرش برنداشتن.
- دِستوک (destuk): دسته. دستگیره. مثلاً: «دِستوکایْ سِماوار» یعنی دستگیرههای سماور.
- دِست و تیرِ کَسِ بِستَه رِفتَن (desto tire kase besta reftan): حالت کسی که هر چه تیر بیاندازد به هدف (اعم از شکار و غیر آن) نخورد. شاید این بلا را با افسون و جادو بر سرش آورده باشند و یا اتّفاقی باشد.
- دِستَه (desta): وسیلهای است در «فِرَت» که به تیغ[1] وصل میشود. با دست آن را به عقب میبرند و پس از رد کردن ماکو. پیش میآورند و یک یا دو بار محکم به جلو کار میکوبند. رک. فِرَت.
- دِستِهبِل که خُچار نِدایِم {دستهبیل که فشار ندادهایم} (destebel ke xočâr nedâyem): یعنی برای به دست آوردن فلانچیز متحمل زحمتی نشدهایم، سهل و آسان حاصل شده است.
- دِستِههَوَنگ (deste havang): 1- دستهی هاون. 2- اشارهای است به شوخی در مورد نوزادِ در قُنداق.
- دِستی (desti): 1- چلیکِ کوچک مخصوص نفت و غیره. 2- دانسته. عالماً و عامداً.
- دِستینَه (destina): النگو. از لغت زاوگی.
- دِسچین (desčin): دستچین. کنایه از برگزیده و منتخب.
- دِسحَلار کِردَن (des halâr): رک. دِسحَلال کِردَن.
- دِسحَلاری (des halâri): رک. دِسحَلالی.
- دِسحَلال کِردَن (des halâl): ختنه کردن پسران را.
- دِسحَلالی (des halâli): ختنه.
- دِسخُوْ (desxow): بیلچهی کوچک. وسیلهای برای کندن علفهای هرز باغچه. نوعی بیلچه با دستهی خوابیده که در حقیقت دستهاش موازی با خود بیلچه است و برای وجین علفهای هرز و نظایر آن مانند «یِکَّه کِردَن» محصولی چون چغندر که پُر و درهم روییده است مورد استفاده قرار میگیرد. رک. خُوْ کِردَن. رک. یِکَّه کِردَن.
- دَس دِ جونِ کَسِ زیَن (das de june kase ziyan): مزاحمِ کسی شدن. دست از سر او برنداشتن.
- دَس دَس کِردَن: کف زدنِ کودکان. برای اینکه کودک را به دست زدند وادارند، دست میزنند و میخوانند: «دَس دَسی، دَس دَس دَسی» و تکرار میکنند. در تهران برای خردسالان چنین میخوانند: «دَسی دَس، دَس دَسی دَس/ گربه مَندیلِشو میبَس/ پیشِ قاضی مینِشَس/ قاضی جون! عرضی دارم/ دلِ پُردردی دارم/ شووَرَم زن کرده/ پُشتِشُو از من کرده»
- دِس دِ گِردِن رِفتَن (des de gerden reftan): دست در گردنِ یکدیگر شدن.
- دِس دِ گِردِنو کِردَن (des de gerdenu kerdan): دست و گردن. دست در گردنِ یکدیگر کردن. با کسی دست در گردن کردن.
- دِ سَرِ {در سرِ} (de sare): قریب به معنیِ به سبب، به علتِ. مثلاً: اگر این زمین خوب محصول داده، «دِ سَرِ خُبیِ خاکِش بویَه»
- دِ سِر بَر بویَن (de ser bar buyan): لباسِ نو بر تن داشتن.
- دِ سِر بَر رِفتَن (de ser bar reftan): خود را آراستن. رَخت نو بر تن کردن. با زیور و لباس نو خود را آراستن.
- دِ سَرِ جُوال جُوْز، جُوالِ ارزَنِم جا مِرَه: مَثَل. در سرِ جوال گردو، یک جوال ارزن هم جا میگیرد.
- دِ سَر شِگِستَن (de ser šegestan): در سر شکستن. کنایه از جوانمرگ شدن است.
- دِ سَر شِگِستَنِ قِلَم: شکستنِ سرِ قلم. رک. دِ سَر شِگِستَن.
- دِ سِر شِگِستَه (de ser šegesta): دشنام. جوانمرگ شده! ورپَریده! نفرینی است دشنامگونه، متضمّن آرزوی مرگ برای کسی کردن. هنگامی که مادران از دست کودک خود خشمگین میشوند، یکی از نفرینهایشان این است که: «الاهُم دِ سَر شِگینی» یعنی الهی جوانمرگ شوی. در یک دوبیتی روستایی آمده است: «جوانان جَم شَوین دِستَه به دِستَه/ که زهرایْ نُوْجِوون در سَر شِگِستَه»
- دِ سَرِ لاش بویَن (de sare lâš buyan): بر سر لاشه بودنِ سگ یا حیوانات درنده که معمولا از جای خود تکان نمیخورند. گاه کسی در هنگام غذاخوردن وارد اطاق میشود. شخصی که نمیخواهد به خاطر او تواضع کند و برخیزد میگوید: «بِبِخشِن دِ سَرِ لاشُم» یا دیگری میگوید: «دِ سَرِ لاشَه».
- دِ سِر هَم: پُشتِ سر هم. پی در پی.
- دِسکَـْلَه (deskāla): داسکاله. داسغاله. داسی که به درد کار در باغچه بخورد. داسی کوچک که با آن علف و سبزی و یونجه و نظایر آن را درو میکنند.
- *دِسکَلِهدُم (deskaledom): بدجنس. بدذات. موذی. ظاهراً اشاره به کژدم و شکل دُم او دارد. رک. دِسکَـْلَه.
- دِسکِمَک (deskemak): کمکدست.
- دِسکَن (deskan): دستانداز، در راه.
- *دِسگاه کِردَن {کسی را} (desgâh kerdan): کسی را مسخره کردن. او را دست انداختن. این لغت در شعر عهد صفوی هم آمده است. بهار عجم مینویسد «دستگاه» کنایه از مضحکه و مسخره و زبون. ملاطغرای مشهدی گفته است: چو گردباد ز دوران گرت غباری هست/ برون فکن ز درون، دستگاهِ گرد مباش. میرزا عبدالغنی قبول گفته: در چنین عهدی که سر باید گرفتن با دو دست/ هر که چیند دستگاهی، دستگاهی بیش نیست. در شعر تأثیر هم آمده است و خان آرزو در چراغ هدایت «دستگاه» را مسخره معنی کرده است.
[1]- تیغ که در گویش تربت «تِـْغ» (tēq) گفته میشود مستطیلی چوبی دراز و کمعرض است که چوبهای نازکی چون دندانههای شانه به موازات هم در درون آن جای دادهاند. نخهای پود را از وسط دندانهها گذراندهاند. به نسبت نزدیکی و دوری دندانهها از هم، پارچه ریزباف یا درشتباف میشود. به این اعتبار، تیغهای مختلف با شمارههای مختلف وجود دارد، مثلاً تیغ 12، 18، 20 و چند تای دیگر.
برچسبها: یک کلام به صد کلام, محمد قهرمان, فرهنگ گویشی تربت, تحقیق بهمن صباغ زاده