۵- شاعر همشهری؛ علیاکبر گلشن آزادی؛ (1280 - 1353)
حتما این بیت زیبا را شنیدهاید که: " برو قوی شو اگر راحت جهان طلبی / که در نظام طبیعت ضعیف پا مال است" و شاید بدانید که این بیت زیبا از میرزا علی اکبر گلشن آزادی است. گلشن آزادی به واسطه چند دهه انتشار بیوقفهی روزنامهی آزادی در خراسان به حدّ کافی شناخته شده است. روزنامهی آزادی در مشهد منتشر میشده و به همین خاطر گمان میکردم گلشن هم مشهدی باشد، تا اینکه در همان کتاب صد سال شعر خراسان دیدم که موطن این شاعر بزرگ و روزنامهنگار آزاده خاک تربت است. گلشن آزادی زحمت زیادی برای معرفی شاعران خراسان کشیده و هزار سال شاعران خراسان در مدت عمر شریفش به طور جدی بررسی کرده بود و کتاب جامعی تدارک دیده بود ولی اجل مهلت انتشارش را به او نداد. تا جایی که من میدانم کتاب مورد نظر موسوم به گلشن ادب و در 3 جلد بوده است که جلد سوم آن به معاصرین میپرداخته و مرحوم کمال بعد از گلشن، کار را به پایان برده و جلد سوم را به عنوان صد سال شعر خراسان به چاپ میرساند. این استاد بزرگ با تالیف کتاب ارزشمند صد سال شعر خراسان خدمت بزرگی به شعر خراسان کرده است. دوستان خواننده توجه کنند که اگر به اطلاعات اشتباهی در این زندگینامهها برخوردند و یا اطلاعات تکمیلی در این خصوص دارند، لطف کنند به آدرس ایمیل siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغزاده؛ بفرستند تا اصلاحات لازم انجام شود.
او در ششم جمادی الاولی سال 1319 هجری قمری (سال 1280 هجری شمسی) در تربت حیدریه پا به عرصهی وجود گذاشت. پدرش، محمد، که یزدی الاصل بود از بازرگانان معروف خراسان بوده و نیاکان مادرش از سادات و علماء مشهد بودند. بیش از 5 سال از عمرش نگذشته بود که تحصیل فارسی و عربی را در مکتب سیدی پیر و معلول به نام آقای مشلول شروع کرد. در کودکی پدر را از دست داد و بهجای او عهدهدار تجارت در حجرهی موروثی شد. شیفتگی و شوق او به اشعار باباطاهر و حافظ و سعدی او را به دنیای شعر و شاعری شوق داد و برای اخذ رموز شعر و ادب در تربت حیدریه از محضر شادروانان، شاعر آزاده، میرزا محمد حسین سهیلی و استاد دانشمند، احمد بهمنیار بهره برد و از محافل ادبی آنروزگار بهوسیلهی مکاتبه با استاد بزرگ محمود فرخ نیز سود میبرد. در جنگ جهانی اول به دنیای سیاست وارد شد و عضو حذب دموکرات شد. خبرنگاری مطبوعات مرکز و مشهد نیز از دیگر فعالیتهای او بود.
در سال 1298 هجری شمسی در حالیکه 18 سال داشت بهحکم حزب از تربت به مشهد رفت و مدیریت داخلی روزنامهی مهر منیر را که از ارکان حزب دموکرات بود را بر عهده گرفت. مدیریت روزنامهی شرق ایران نیز نیز از دیگر مشغولیتهای وی بود. در سال 1301 روزنامهی فکر آزاد را که در دوران خود از بهترین مطبوعات شهرستانهای ایران بود را در مشهد بنیان گذاشت که پس از دوسال انتشار برای همیشه تعطیل شد. در سال 1304 امتیاز تاسیس روزنامهی آزادی گرفت که این روزنامه قریب به نیم قرن در مشهد به طور منظم چاپ و منتشر میشد.
آثار بهجا مانده از این روزنامهنگار فعال و مدیر روزنامه بیش از دههزار مقاله در زمینههای مختلف است که در روزنامهی آزادی منتشر شده است. از دیگر آثار او "گلشن ادب"، شامل شرح حال و شعر شعرای خراسان در طول 12 قرن است که متاسفانه هنوز منتشر نشده است. (کتاب صد سال شعر خراسان مشتق از آن کتاب است که به اهتمام استاد کمال در سال 1373 چاپ شده است) کتاب دیگر او "گلشن آزادی" نام دارد که شامل 30 مقالهی اجتماعی و ادبی در سال 1320 به چاپ رسیده. "دیوان گلشن" بالغ بر 5000 بیت که در سال 1333 به چاپ رسیده. کتابی به نام "داستانها و دستانها" به سبک "جوامعالحکایات" عوفی که شرح حال شاهان و امیران و خلفا و وزیران است. کتاب "شهری که به خون خلفا ساخته شده است" که ابتدا در روزنامهی آزادی چاپ میشده است. کتابی با عنوان "در طهران چه دیدم و چه شنیدم" که سفرنامهی یکی از سفرهای گلشن آزادی به تهران در سال 1341 است و در روزنامهی آزادی چاپ شده است. مثنوی "شاهان وارون بخت" بر وزن مخزن الاسرار حکیم نظامی سورده شده و چندصد بیت آن در دیوان اشعار گلشن آزادی چاپ شده است. مثنوی دیگری به نام "گلشن شوق" بر وزن هفتپیکر نظامی سوده شده. کتاب "داستانها از باستانها" که مربوط به قسمتی از خاطرات سیاسی گلشن آزادی است و در روزنامهی آزادی چاپ شده است.
وی در امور خیریه و ملی و فرهنگی مانند خدمت در هیات مدیرهی شیر و خورشید سرخ مشهد، دبیری شورای عالی فرهنگ، عضویت انجمن آثار ملی، انجمن حمایت از زندانیان، انجمن ادبی خراسان، انجمن شهر مشهد و ... سابقه خدمت داشته است. میرزا علی اكبر گلشن آزادی سرانجام در سال 1353، پس از نیمقرن سابقه در مطبوعات در شهر مشهد در گذشت و در قبرستان خواجهربیع مشهد به خاک سپرده شد.
این اشعار از اوست:
غم نیست عمرم ار همه در غم گذشته است
کاین موج درد بر سر عالم گذشته است
هر یک دم حیات غنیمت شمار از آنک
با چشم را بههم زدی آندم گذشته است
گر نقش کج فتاد، مخور غم که در دمی
این نقشهای درهم و برهم گذشته است
از بهر اهل هوش و خرد درس عبرتیست
هر نیک و بد به عالم و آدم گذشته است
ای مدعی مناز به خود، چون شکست و فتح
بر تو گذشته است بهما هم گذشته است
صد سال شعر خراسان؛ گلشن آزادی؛ به کوشش احمد کمالپور
***
هر روز زین خراب غم آباد میروند
جمعی که هفتهی دگر از یاد میروند
این زندگی حلال کسانی که در جهان
آزاد زیست کرده و آزاد میروند
چون غنچه چند تنگدل از غم نشستهاند
آنان که همچو گل همه بر باد میروند
با غم ندارد ارزشی این عمر و ای خوشا
آنان که شاد زیسته و شاد میروند
بیداد گر مباش به یاران که بندگان
چون گلشن از در تو ز بیداد میروند
صد سال شعر خراسان
***
یاد ایامی که حرف غیر را باور نداشت
در حق ما جز محبت شیوهای دیگر نداشت
صبر کردم با همه درد و غم و اندوه و رنج
کس چو من در عاشقی جسم بلاپرور نداشت
عرصهی کون و مکان تنگ است بس بر عاشقان
خانهی مجنون صحراگرد، بام و در نداشت
سوخت گر پروانه، پروازی بهکام دل نمود
وای بر مرغ گرفتاری که بال و پر نداشت
صد سال شعر خراسان
***
غرقه در خون شد دل و از یار دلداری ندید
هر چه دید از یار خواری دید، غمخواری ندید
وصل شیرین را فلک در کام خسرو تلخ کرد
تا بداند شاه هم از بخت پاداری ندید
مردمآزاری مکن گر عافیت خواهی که سود
هیچکس در هیچحال از مردمآزاری ندید
صد سال شعر خراسان
***
بیهمزبان ز داشتن صد زبان چه سود؟
بیدلخوشی ز زندگی جاودان چه سود؟
تن گر درست و دل نبود شاد مرد را
گیرم که بود شاهی ملک جهان، چه سود؟
آنجا که برق حادثه بر بوستان زند
چون ابر اگر که گریه کند باغبان چه سود؟
صد سال شعر خراسان
***
بستم به زلف یار دل بیقرار خویش
کردم به دست خویش سیه روزگار خویش
صد سال شعر خراسان
***
بازی گيتی
بازی گيت نگر كه كشور ايران
ملعبه گرديده بهر بیهنری چند
بیخردان، حاكمان ِ ردّ و قبولند
گوشهنشينند مردمان خردمند
صاحب ِ جاه و مقام و رتبهی والاست
آن كه به خصم ِوطن نمايد پيوند
گر - به حقيقت - نظر نمايی ذی حق
يك تن ازين زندگی نبينی خرسند
هر طرفی، صد هزار دست، بلند است
از پی شكوا به ذيل ِعدلِ خداوند
حيله و نيرنگِ اجنبی به دل ِِخلق
آن سان تخم نفاق و كينه پراكند
كز زن و شوهر برفت عاطفه و عشق
مهر نمانده ميان مادر و فرزند
جمله به خصمیّ ِيك دگر به شب و روز
كوشند از جان و دل، به حيله و ترفند
دیوان گلشن آزادی
***
بيدار شو
ای كشوری كه سابقهی فرّ و شوكتت
روشنتر از فروغ مَه و تابش خور است
گهوارهی تمدن و مهد شرافتی
تاريخ ِپر فروغ تو، زان تاج خاور است
ای ملتی كه جاهِ بزرگانِ دانشت
والاتر از عطارد و نجمِ دوپيكر است
با آن همه ذكاوت و هوش و خرد چرا
اكنون ز خواب غفلتت اينسان گرانسر است!
بيدار شو كه گيتی در فتنهگستریست!
هشيار شو كه زَهر حوادث به ساغر است
غافل ممان كه دشمن خونی به خانه است
راحت مجو كه خصم بد انديش بر در است
اين مُلك، خانهی من و تو هست كاين زمان
ويران ز كينه توزیِ جمعی ستمگر است
بگشای چشم و بنگر كز هر طرف ز خصم
آهيخته به سوی تو، شمشير و خنجر است
هم از درون به قتل تو، دشمن گشاده دست
هم از برون به قصد تو، خصمِ بداختر است
برخيز و متحد شو كاين داروی شگرف
درمانِ درد و راهِ تعالای كشور است
ديوان گلشن آزادی، اقبال، مشهد، 1333، ص 232
***
برچسبها: گزارش جلسه شماره 949 به تاریخ 910209, شاعر همشهری, گلشن آزادی