سیاه‌مشــــــــــــــــــــــــــــــــق

گزارش‌های بهمن صباغ زاده از جلسه‌های شعر

در صفحه‌ی فرهنگ و هنر شماره‌ی ۱۲۹ پیام ولایت که در ۱۲ بهمن ۱۳۹۸ منتشر شده، در این شماره با هم نگاهی می‌اندازیم به زندگی و شعر شادروان ذبیح الله صاحبکار از شاعران نامدار همشهری.

کل‌مالک و ارباب قله‌ی شعر، نگاهی به زندگی و شعر استاد ذبیح الله صاحبکار به قلم بهمن صباغ زاده

این اولین بار نیست که زندگینامه‌ی استاد ذبیح الله صاحبکار به قلم من منتشر می‌شود. صاحبکار یکی از شاعران مورد علاقه‌ی من است و شعرش را بسیار دوست می‌دارم. با نام ذبیح الله صاحبکار اولین بار در کتاب تربت عشق برخورد کردم. تربت عشق کتابی بود که به همت یکی از شاعران نیشابور به نام مصطفی ارشاد نیا متخلص به «فریاد» در سال ۱۳۸۱ چاپ شد. در آن کتاب اساس بر شعر بود و نه زندگینامه. در معرفی هر شاعر به کمترین کلمات بسنده شده بود و در مورد صاحبکار هم خلاصه‌ی زندگینامه‌اش در یک پاراگراف آمده بود. آن‌چه صاحبکار را در آن کتاب در ذهن من برجسته کرد غزل‌های عالی‌اش بود مخصوصا همان اولین غزل که از وی در کتاب آمده بود: «حاصل ذوق هنر خون جگر بود مرا/ این هم از بی‌هنری‌های هنر بود مرا»

بعدها استاد ذبیح الله صاحبکار را بیشتر از زبان خواهرزاده‌اش محمدرضا خوشدل شناختم که خود شاعر است. هرچند در آن زمان صاحبکار از جمع شاعران خراسان سفر کرده و در آرامگاه فردوسی در کنار دوستان شاعرش آرام گرفته بود. خوشدل از زندگی صاحبکار برایم می‌گفت و هر چه بیشتر می‌شناختمش شعرش برایم دلنشین‌تر و جذاب‌تر می‌شد.

ذبیح الله صاحبکار در دهم خرداد ۱۳۱۳ در دولت‌آبادِ زاوه متولد شد. ۱۳۱۳/۰۳/۱۰ تاریخی است که در شناسنامه‌ی مرحوم ثبت شده است اما پدرش تاریخ تولد وی را خرداد ۱۳۱۴ یادداشت کرده بود. دولت‌آباد در زمان تولد صاحبکار روستایی بزرگ بود که امروزه بدل به شهری کوچک شده است.


پدرش کربلایی ابراهیم کمالی به واسطه‌ی شغلش صاحبکار خوانده می‌شد و به همین جهت در زمانی که سجل گرفتن رایج شد این نام خانوادگی را برگزید. صاحبکار یعنی کسی که در روستا آب و ملک ارباب را اداره می‌کند، امور ارباب و رعیت را سامان می‌دهد؛ یا خودش ملک و آبی دارد و در ازای سهمی از محصول به دهقانان می‌سپارد.

ابراهیم صاحبکار به شعر علاقه‌مند بود. عاشق شاهنامه‌ی فردوسی بود و اشعار فردوسی مونس هر شبش بود. مثنوی می‌خواند و دیوان چند شاعر نامدار دیگر از جمله خاقانی نیز در خانه‌شان موجود بود و در شب‌نشینی‌های روستا که به چراغان مشهور است از این اشعار برای مهمان‌ها و اهالی روستا می‌خواند. مادر ذبیح الله زنی مومنه و پارسا بود.

نقالی و شاهنامه‌خوانی بخش مهمی از خردسالی ذبیح الله بود و شعر در خانه‌ی صاحبکار جریان داشت. شعر شنیدن زیاد طبع ذبیح الله را موزون کرد و کمک کرد تا او با وزن و صور خیال انس بگیرد. ذبیح الله صاحبکار از خردسالی شعر می‌گفت، شعرش از نظر وزن و قافیه سالم بود و در شعر سرودن طبعی بسیار روان داشت.

وقتی ذبیح الله به سن مدرسه رسید همزمان به دبستان و مکتب می‌رفت تا هم علوم قدیمه و هم علوم جدید را بیاموزد. معمولا تابستان‌ها مکتب رونق و رواج بیشتری داشت. دوران ابتدایی بر ذبیح الله کوچک به سختی فراوان گذشت. جامع المقدمات و دوره‌ی شش ساله‌ی ابتدایی را تحصیلی در همان روستای زادگاه به پایان رساند. روح بلند او در قفس تنگ مکتب و مدرسه نمی‌گنجید اما پدرش اصرار به ادامه‌ی تحصیل داشت. برادر بزرگ ذبیح الله ارتشی بود و در تربت جام خدمت می‌کرد. ذبیح الله تصمیم گرفت به نزد برادر برود اما می‌دانست که پدرش به این کار رضایت نخواهد داد.

بالاخره تصمیم گرفت روستا را رها کند و به نزد برادر برود. روز قبل از عزیمت بر دیوار گچی مدرسه این غزل را نوشت: «من آن مرغم که در فصل گل از طرف چمن رفتم/ درید از درد بر تن غنچه پیراهن چو من رفتم/ سراپا سوختم چون شمع و ترسیدم که یاران را/ بسوزد دل ز سوز سینه‌ام از انجمن رفتن/ از این پس باغبانا این تو و این گلشن و این گل/ که من بودم اگر خاری ز پای یاسمن رفتم/ ...» بامداد فردا یکّه و تنها عازم تربت جام شد و به نزد برادر رفت. این چند بیت از طبع سالم ذبیح الله صاحبکار در کودکی حکایت می‌کند.

ذبیح الله در تربت جام هم درس می‌خواند و هم کار می‌کرد و زندگی را می‌گذراند. ابتدای دهه‌ی سی بود و مدرسه‌ی علمیه‌ی مهدیه تربت جام در شرف تاسیس بود. کارهای ساختمانی مسجد مهدیه در حال اتمام بود و پذیرش طلبه داشت شروع می‌شد.

ذبیح الله در همان زمان شاعر خوبی شده بود و شعرهایش دهان به دهان و سینه به سینه می‌چرخیدند. اولیاء دبیرستان که از طبع شعر ذبیح الله خبر داشتند از او خواهش کردند که شعری به مناسبت نیمه‌ی شعبان بسراید و در افتتاحیه‌ی مدرسه‌ی مهدیه بخواند. ذبیح الله قبول می‌کند و در روز افتتاحیه شعری برای حضار قرائت می‌کند و بسیار مورد تشویق قرار می‌گیرد.

آیت‌الله توسلی که به نمایندگی از آیت‌الله بروجردی به تربت جام آمده بود و از موسسین مدرسه‌ی مهدیه به شمار می‌رفت، از ذبیح الله خواهش می‌کند که دبیرستان را رها کند و حجره‌ای در مدرسه‌ی مهدیه بگیرد و در همان‌جا مشغول به تحصیل علوم دینی شود. ذبیح الله به تحصیل علوم دینی مشغول می‌شود و در حین تحصیل برخی امور اجرایی مدرسه را هم بر عهده می‌گیرد. او خود در مورد این سال‌ها گفته است: «این‌سال‌ها تنها انیس و مونسم قاضی فخرالدین بود که مردی عارف‌مسلک و خوش‌اخلاق و مهربان بود.» همنشین دیگر وی در این سال‌ها در مدرسه‌ی مهدیه کودکی بود به نام محمدرضا خسروی که بعدها نامی درخشان در شعر تربت حیدریه و پژوهش‌های تاریخی این دیار شد. پدر محمدرضا، شیخ ذبیح‌الله خسروی با ذبیح‌الله صاحبکار دوستی و مراودات شعری داشت و پسرش را برای تحصیل علوم دینی نزد وی فرستاد.

چهار پنج سال که در تربت جام به سر برد با غلامرضا قدسی شاعر نامدار خراسانی آشنا شد که برای سفری به تربت جام آمده بود. قدسی که قوت ذبیح الله را در شاعری دید به او توصیه کرد که به مشهد برود و تحصیل را در مدارس علمیه‌ی مشهد ادامه دهد تا بتواند محضر شاعران بزرگ خراسان را در انجمن فرخ و نگارنده درک کند.

ذبیح الله صاحبکار حدودا بیست ساله بود که به مشهد آمد. ابتدا در مدرسه‌ی عبدل خان مشغول به تحصیل شد و بعد به مدرسه‌های باقریه و نواب رفت. «لمعه» را نزد حاج میرزا احمد معروف به نهنگ و ادبیات عرب را نزد آقای صالحی، «کفایه الاصول» را نزد مرحوم علم‌الهدی و «وسائل» را نزد آیت‌الله وحید فرا گرفت. مرحوم شیخ هاشم قزوینی، آیت‌الله سبزواری، آیت‌الله میلانی و حاج میرزا احمد جباری از دیگر استادان او بودند. در همان سال‌ها با محمدرضا شفیعی کدکنی و سید علی خامنه‌ای آشنا شد که دوستی‌اش با این دو تا پایان عمر بر جای بود.

در سال‌های تحصیل در مدارس علمیه‌ی مشهد، توسط غلامرضا قدسی به انجمن نگارنده و انجمن فرخ معرفی شد و خیلی زود به عنوان یکی از شاعران آینده‌دار و جوان خراسان مورد توجه قرار گرفت. انجمن فرخ را استاد محمود فرخ و تنی چند از شعرای بنام خراسان برگزار می‌کردند که هر جمعه صبح تشکیل جلسه می‌داد.

از سال ۱۳۳۵ ذبیح الله صاحبکار در انجمن‌های ادبی مشهد نامی تاثیرگذار شد. در سال ۱۳۳۹ که انجمن قهرمان توسط استاد محمد قهرمان بنیان گذاشته شد او یکی از چهره‌های شاخص این انجمن بود.

ذبیح الله صاحبکار بعد از اتمام تحصیل یا باید به نجف اشرف می‌رفت و یا به عنوان روحانی در مشهد مشغول به کار می‌شد. خود در این مورد می‌گوید: «هرچه فکر کردم دیدم نه زبان منبر و سخنرانی‌ دارم‌ و نه صلاحیت و تقوای‌ پیش‌نمازی. واقعا فکر می‌کردم تمام‌ کسانی که پشت سر مـن می‌ایستند، از خودم پرهیزگارترند»

در سال ۱۳۴۰ به عنوان معلم به استخدام آموزش و پرورش درآمد، در دبستان و در دبیرستان مشغول به تدریس شد و پس از سی و سه سال در سال ۱۳۷۳ از خدمت بازنشسته شد. آموزش و پرورش به تعبیر مرحوم صاحبکار پیکره‌ی بی‌جانی بود که بیش از سی سال فرصت تحقیق و پژوهش را از او گرفت. غیر از کتاب «شفق خونین» که در سال ۱۳۴۳ با مقدمه‌ی محمدرضا حکیمی منتشر شد و تحقیقی بود در مورد شعر عاشورایی، تمام کارهای تحقیقی مهم صاحبکار بعد از بازنشستگی انجام شد. استاد صاحبکار در مراکز تربیت معلم می‌توانست بسیار مفیدتر عمل کند و با انجام کارهای پژوهشی، تدریس عربی، ادبیات، فلسفه و منطق بیشتر منشاء اثر شود.

ذبیح الله صاحبکار در غزل به حافظ و صائب تبریزی و در قصیده به مسعود سعد سلمان نظر داشت و خود در سرودن غزل شاعری متبّحر بود. صاحبکار، شاعری خوش‌ذوق و آشنا به اسلوب‌ها و قالب‌های کلاسیک شعر فارسی بود و عمده‌ی همتِ خود را صرف بسط و گسترش شعر دینی و متعهد کرد. او بعد از چند دهه حضور در شعر خراسان در کنار اخوان و قهرمان و شفیعی و قدسی و کمال کم‌کم به جمع بزرگان شعر خراسان پیوست که درک محضرش برای شاعران جوان غنیمت بود.

مجموعه اشعار ایشان، دوبار در هجوم حادثه، مفقود شد؛ یک بار در سال ۱۳۴۲ که قرار بود آقای ساکت اشعار ایشان را برای چاپ به تهران ببرد و بار دیگر در مسافرتی که خود آقای صاحبکار در سال ۱۳۷۹ داشت و این مسئله، دل‏‌آزردگی شاعر را در پی داشت.

مرحوم صاحبکار پس از انقلاب اسلامی به پشتوانه‌ی آثار مذهبی و متعهد خود در بسیاری از مجامع و محافل ادبی حضور داشت و مسئولیت‏‌های مختلفی از جمله ریاست شورای سیاست‌گزاری شعر خراسان، ریاست شورای شعر ارشاد، مشاور ادبی مدیر کل ارشاد خراسان، ریاست گروه ادبیات و هنر مرکز آفرینش‌های هنری و شورای شعر آستان قدس رضوی را بر عهده داشت.

صاحبکار با این که با بزرگان شعر خراسان حشر و نشر داشت گاه از شعر یک جوان چنان به هیجان می‌آمد که تمام کسانی که در مجلس حضور داشتند متوجه تغییر حالت وی می‌شدند. او در شعر زیبادوست بود. شعر خیلی از جوان‌ها را با یکی دو بار شنیدن حفظ می‌کرد و برای دیگران می‌خواند از قوت طبع سراینده تعریف می‌کرد. غیر از شعرهایش که دهان به دهان می‌گشت شخصتیش هم باعث شده بود بین شاعران جوان خراسان محبوب باشد.

با این که شاعری کلاسیک‌سرا بود، در شعر نو به مهدی اخوان ثالث بسیار عقیده داشت و ژرف‌نگری کهن و زبان به روز شده‌ی اخوان را بسیار می‌پسندید. به شعر سپید تمایلی نداشت و اعتقاد داشت نمی‌شود از بنای شعر یک به یک پایه‌های اصلی را حذف کرد و سقف فرو نریزد.

استاد صاحبکار علاوه بر سرودن شعر، در کارهای پژوهشی و تحقیقی نیز همتی بلند داشت و از جمله کارهای وی می‏‌توان به تصحیح تذکره‌ی «عرفات العاشقین و عرصات العارفین» تقی الدّین اوحدی با همکاری استاد محمد قهرمان و نیز تصحیح «دیوان مشفقی بخارایی» در پژوهشگاه عاشورا اشاره کرد. از جمله دیگر آثار چاپ شده‌ی ایشان می‌‏توان به تصحیح «دیوان حزین لاهیجی» و گردآوری بهترین مراثی با عنوان «شفق خونین» و «سیری در تاریخ مرثیه عاشورایی» اشاره کرد. «ستایشگران خورشید»، «ستایش نور»، «حریم سبز عشق» و «از كعبه تا محراب» دیگر آثار تحقیقی و گردآوری صاحبکار است.

شماره‌ی ۱۱۸ «گزیده‌ی ادبیات معاصر» از انتشارات نیسان به انتشار گزیده‌ای از اشعار ذبیح الله صاحبکار اختصاص داشت. همچنین مجموعه‌ی «افسانه‌ی ناتمام» به کوشش محمدرضا خوشدل در زمان حیات استاد صاحبکار به چاپ رسید که در مراسم بزرگداشت ایشان در اواخر سال ۱۳۸۰ از این کتاب رونمایی شد. این مراسم با عنوان «خراسان در‌ پهنه‌ی شعر و ادب» از طرف اداره‌ی کل فرهنگ و ارشاد خراسان در زمان ریاست آقای جواد محقق نیشابوری برگزار شد.

افسانه‌ی ناتمام مجموعه‌ی اشعار به جا مانده از ذبیح الله صاحبکار است که در قالب‌های غزل، قصیده، قطعه، مثنوی، مسمط، ترکیب بند و دیگر قالب‌های شعر فارسی سروده شده است. این کتاب در نوع خود یک رکورد به حساب می‌آید و آقای محمدرضا خوشدل ظرف دو هفته منتهی به بزرگداشت صاحبکار این کتاب را آماده‌ی چاپ کرد و آن را به مراسم بزرگداشت رساند.

اشعار صاحبکار دهه‌ها در روزنامه‌ها و نشریات خراسان چاپ می‌شدند و سردبیری مجله‌ی «تابران» را سال‌ها بر عهده داشت. «تابران» نام باستانی بخشی از توس است که زادگاه فردوسی بوده است. او که از کودکی با مثنوی مانوس بود به مناسبت‌های مختلف جلساتی در شرح مثنوی برگزار می‌کرد از جمله چند برنامه‌ی تلویزیونی شرح مثنوی صاحبکار از تلویزیون پخش شد.

ذبیح‌اللّه صاحبکار پس از عمری تلاش و فعالیت پیگیر در عرصه فرهنگ و ادب سرانجام در اسفند ماه ۱۳۸۱ شمسی بر اثر سکته‌ی مغزی، وفات یافت و پیکر ایشان ساعت ۹ صبح دوشنبه ۱۹ اسفند از منزل مسکونی وی، واقع در خیابان شهید دکتر بهشتی به سمت مقبرة‌الشعرا تشییع شد و سرانجام این شاعر خراسانی در کنار نگاهبان بزرگ شعر پارسی، حکیم ابوالقاسم فردوسی آرام گرفت.

شعر ذبیح الله صاحبکار حال و هوایی خاص دارد که در عین پختگی، بسیار دل‌نشین است. بیشتر کسانی که راجع به شعر صاحبکار نوشته‌اند شعرش را به سبک هندی مایل می‌بینند که نمودها و شاخصه‌هایی از سبک عراقی را هم با خود همراه دارد. انتخاب چند غزل از چند صد غزل ناب صاحبکار کاری دشوار است. در ادامه برای آشنا شدن با گلستان شعر ذبیح الله صاحبکار چند شاخه گل از اشعار ایشان را خدمت‌تان تقدیم می‌کنم:

نه تنها جسم و جان فرسود، دل هم پیر شد ما را
دعای خیر مادر زود دامنگیر شد ما را
نه ذوق می، نه در سر شوق دیدار چمن دارم
گل شاداب در پیری گل تصویر شد ما را
به قربان سرت ساقی، به ما هم گوشه‌ی چشمی
که مهلت رو به پایان است و نوبت دیر شد ما را
نمی‌دانم چه رازی بود در این سفره‌ی خالی
که چشم ما نشد سیر و دل از جان سیر شد ما را
جوانی را ندانم چیست، اما آنقدَر دانم
که تا شُستیم لب از شیر، مو چون شیر شد ما را
مرا بس آرزوها بود زین عمر کم و دیدم
که آخر آرزوها خواب بی‌تعبیر شد ما را
مرا پا بر لب گور است و دل در بند گلرویان
ملامتگر نمی‌داند که این تقدیر شد ما را
به روی من «سهی» شد بسته بر هر در که رو کردم
دعا یارب به نفرین که بی‌تاثیر شد ما را؟

من که راضی شده‌ام رزق مقدّر شده را
نکشم نازِ گدایانِ توانگر شده را
چه به جا مانده که در پای عزیزان ریزم؟
باغ آفت‌زده را؟ یا گل پرپر شده را؟
سفله را لقمه‌ای از حکمتِ لقمان خوش‌تر
خارِ صحرا چه کند قطره‌ی گوهر شده را؟
دل ز تکرار شب و روز گرفته‌ست مرا
دیده‌ام بس که من این رنج مکرر شده را
در دیاری که هنر خوارتر از خاکِ ره است
بشکن این گوهرِ با خاک برابر شده را!
ای خوش آنان که چو خفتند ز خاطر بردند
رنج این غمکده‌ی بی در و پیکر شده را
گر تو ای عشق به رویم نگشایی در فیض
کس پناهی ندهد رانده ز هر در شده را
بس که ناکام «سهی» زیسته‌ام در همه عمر
قصّه پنداشته‌ام کامِ میسّر شده را

چه زین ماتم‌سرا دیدم که باشم پایبند اینجا
ز بخت بد ز هر خار و گلی دیدم گزند اینجا
از آن برداشتم چشم از جهان و زشت و زیبایش
که جز نادیدنش، نقشی ندیدم دلپسند اینجا
به دل صد عقده همچون سرو دارم از سرافرازی
مرا همواره پستی زاید از طبع بلند اینجا
ز لبخندِ گلِ این باغ و جور خار دانستم
که صد نیش است ما را در پیِ هر نوشخند اینجا
به هر جایی که رو آرم به جای نغمه‌ی شادی
نمی‌آید به گوشم جز نوای دردمند اینجا
در این ماتم‌سرا یک دم ندارم طاقتِ ماندن
چه سازم؟ رشته‌ی عمرم به گردن شد کمند اینجا
«سهی» شرم آید از بی‌دردی خویشم چو می‌بینم
که می‌رقصد به شادی بر سر آتش سپند اینجا


یک دل و یک جهان غم است مرا
باز دل گوید: این کم است مرا
شمع سوزان محفلِ طربم
همه را عیش و ماتم است مرا
چاره‌ی هر غمم، غم دگر است
دارو و درد با هم است مرا
عالم حسرت و پریشانی
خوش‌تر از هر دو عالم است مرا
من سپندم که هر کجا باشم
آتش جان فراهم است مرا
کاش بی‌‏غم «سهی» نگردد طی
اگر از عمر یک‌دم است مرا


شعر رضوی
تا که ره بر درگه آل پیمبر یافتم
هر چه گم کردم به هر درگاه از این در یافتم
آنچه اسکندر ز فیض چشمه‌ی حیوان نیافت
من ز خاک آستان آل حیدر یافتم
تا که آوردم برین دولت‌سرا روی نیاز
از دم رو‌ح‌القدس فیض مکرر یافتم
بر در ارباب دنیا کی نهم روی نیاز
من که زین در کیمیای عافیت دریافتم
یک نفس رو برنخواهم تافت زین دارالامان
راحت خاطر از این در یافتم گر یافتم
دامن مطلوب از این درگاه آوردم به دست
گوهر مقصود از این خاک مطهر یافتم
تشنه‌کامی خسته بودم در بیابان طلب
لطف ایزد یار شد تا ره به کوثر یافتم
نقد توفیق و سعادت را که می‌جستم ز بخت
در حریم زاده‌ی موسی بن جعفر یافتم
سال‌ها سرمایه‌ی عمر ار به غفلت باختم
رخ چو بر این خاک سودم عمر دیگر یافتم
آن‌چه بر این آستان اشک تمنا ریختم
بخت یاری کرد و از هر قطره گوهر یافتم
بارگاه هشتمین شمع ولایت را به طوس
مرجع آمال درویش و توانگر یافتم
مژده‌ی رحمت نیوشیدم از این دارالسلام
نکهت رضوان در این خاک معطر یافتم
گر به خود زین طالع فرخنده می‌بالم رواست
کاین هما را بر سر خود سایه‌گستر یافتم
داشتم همواره بر الطاف او چشم امید
تا سرانجام از نهال آرزو بر یافتم
تا که بر این در پناه آوردم از کید جهان
خویشتن را ایمن از هر فتنه و شر یافتم
جان و دل قربان مولایی که از فر و جلال
مُلک دل‌ها را به عشق او مسخّر یافتم
تا گدای این درم سر بر فلک سایم ز فخر
از فلک این خاک را در رتبه برتر یافتم

شعر عاشورایی
شبی که صبح شهادت در انتظار تو بود
جهان، مسخّر روح بزرگوار تو بود
لهیب تشنگی‌ات، روح دشت را می‌سوخت
فرات موج‌زنان گرچه در کنار تو بود
به رزم، قصد فنای جهان، گرت می‌بود
نه آسمان، نه زمین، مردِ کارزار تو بود
اگر شجاعت و ایثار، جاودانی شد
ز خون پاکِ دلیران جان‌نثار تو بود
به جای ماند اگر نامی از جوانمردی
ز پایمردی یاران نام‌دار تو بود
به پیشواز اجل آن چنان کمر بستی
که مرگ، مضطرب از طفل شیرخوار تو بود
شُکوه نام بلند تو، جاودان باقی‌ست
که سربلندی و آزادگی، شعار تو بود
به روی دست تو پرپر شد از خدنگ ستم
گلی که از چمن حُسن، یادگار تو بود
اگرچه گلشنت ای باغبان به غارت رفت
خزانِ باغِ تو، آغازِ نوبهارِ تو بود
درخت عدل و مروّت که آبیاری شد
رهین منّت شمشیر آبدار تو بود
به جز دل تو که بود از وصال، خرّم و شاد
جهان و هر چه در او بود، سوگوار تو بود
به غیرِ داغ محبت به دل نبود تو را
اگرچه سینهٔ هر لاله داغدار تو بود...

شعر به لهجه‌ی تربتی
خدایا واز شُوْ خُودشِر نِشو دا
فِلَک تُوْرِه‌یْ زُغالاشِر گُلو دا
دلم از دستِ سِرما غرقِ خویَه
که امشُوْ اول چِلِّه کُلویَه
بیابو تا بیابو برفَه و یخ
سِفِدَه کوه و دِر فِرسَخ دِ فِرسَخ
درخت و نُوْدِشور قِندیل بِستَه
زِمینا دِرّیَه، حوضا شِگِستَه
چِنی سردَه زِمی و کوه و دِرَّه
که اِمشو دال از سِرما مِدِرَّه
کَسِ نِمتَـْنَه از سِرما بِخِندَه
که سِرما وِر لُوِْ او یَخ مِبِندَه
دِرِختا حُگمِ یَگ تیکَّه بُلورَه
بُلورِر کی دیَه اِقذِر کُلو رَ
دِ پوشتِ بُمب اَگِر بادِ بُجُمبَه
مِتِرسُم خَـْنَه وِر بالام بُلُمبَه
خدایا چو چِنی اِمشُوْ بِلَندَه
مِگی عُمرش به عُمرِ کوه بَندَه
دِری شُوْا اَگِر از مُو بُپُرسی
بِخِز تا کِنَّکِت وِر زِرِ کُرسی
زغال اِمشُوْ خِدِی رویِ سیاهِش
به صد تا گُل میَرزَه یَگ نِگاهِش
زِمِستو هر چه بَـْشَه بی دِوومَه
به یَگ چشمک زیَن کارِش تِمومَه
مَپُرسِن از قِلِه‌یْ ما و بِهارِش
صِفایِ دَشتِ سُوْز و کوهسارِش
اگِر چه خَـْنَه‌هاش از گیل و خِشتَه
به چَشمِ مُو مِگی باغِ بهشتَه
کِوِر و پوخِلی و دِیمِه‌زارِش
هَمَه سُوْزَن دِ مُوسومِ بِهارِش
دِزی موشتِ کُلُخ یارُب چه سِرَّه
که تا یادِش مُنُم هوشُم مِپِرَّه
چِنو دل‌بِستِه‌ی ای موشتِ خاکُم
که روز و شُوْ به یادِش غُصه‌ناکُم
بِرِی مُو خار اویَه بیتَر از گُل
نِیِ چِپونِش اَز آوازِ بلبل
اگِر چه ناز و نعمت کم نِدَْرَه
هَمِقذِر بَس که خاکِش غَم نِدَْرَه
دِ هر جو و جَرِش اُوِْ رِوویَه
خُلاصه، ای قِلَه اُوِْش دِ جویَه
خدایا کی اَزینجِه مُور جِلا کی
بِذی دَردِ غِریبی مُبتِلا کی
دِ پونزَه سَلِگی بَختِ سیاهُم
جِدا اِنداخ مُور از زادگاهُم
سِفِد کِردُم سَر و ریشِر دِ غُربَت
هَمَش پَر زَ دِلُم از یادِ تُربَت
مُو او مُرغِ گِرفتارِ قِفَستُم
که سِخای قِفَستَه هَمنِفَستُم
شِگِستَه بالُم از رِْگِ پِلَخمو
مِچِکَّه چِکلَه چِکلَه از پَرُم خو
کیُم مُو؟ باغِبونِ تیرَه بَختُم
که از بِخ خُشکیَه ریشِه‌یْ دِرَختُم
کَسِ که از دیارش دور مَـْنَه
غم مُر از پِشَـْنی مُو مِخَـْنَه
اَخِر مُو پِرِّزادِ ای درختُم
که پابندِ غِریبی کِردَه بَختُم
به یادِ موشتِ خارِ اَشیونُم
مِنَـْلَه بَلِّ نِی هر اَستِقونُم
به روز و شو نِدَْرُم راحت و خُوْ
مُو هَم از روز دِلگیرُم، هم از شُوْ

اخوانیه برای استاد محمد قهرمان به لهجه‌ی تربتی


واز اِمشُوْ از همیشَه بِدتَرُم
غم مِبَـْرَه مثلِ بارو وِر سرُم
از غمِ اِمشُوْ که مهمونِ دِلَه
جو به در بُردن بِرِیْ مُو مُشگِلَه
از خیالِ چَشمِ مِو، اِی خُوْ، برو
دِست و پاتِر جَم کُ زود اِمشُو، برو
چَشم مُر، اِی خُوْ، به رویِ هَم نبُر
تا بِرِزَه اشک مثلِ نُوْدِشُر
بَلکُم اِمشالّا اَجل از در بیَه
او که مُو مِشتاقِشُم زودتر بیَه
«قهرِمان» اِی همزِبونِ همدِلُم
سُخت اِمشُو از اَتیشِ غم، دلُم
ای چه شعرِ بو که خُندی، ای عزیز؟
مُر به خَکیستَر نِشُندی، ای عزیز
اِی چِمَندِ پور گُلِ صُحبِ بِهار
مُر چِطُوْ اِمشُوْ به غم کِردی دُچار
تو چراغی، جونِ مُو پِروَْنَه‌تَه
رویِ جفتِ تخمِ چَشمُم خَـْنَه‌تَه
پیشِ چَشمُم رویِ تو از گُل سَرَه
خویِ تُوم از خویِ گُل‌ها بیتَرَه
او دلِ نرمِت خِدِیْ خورد و کُلو
مِهرِبویَه، مِهرِبویَه، مِهرِبو
مثلِ تو دو شاعرِ دانا نیَه
یَگ «امیری» هَست، غیرِ او کیَه؟
چار سالِ پیش رَفتُم باخِبَر
که پیَر رَفتی به کامِ دل، پیَر
شُکرها کِردُم به دِرگاهِ خدا
هِی بِرَش هَردَم دِعا کِردُم، دِعا
هِی بِرَش از دور خُندُم اِن یَکاد
که هَمَه‌ش بَختِش بِگِردَه وِر مُراد
اِمشُوْ از شعرِت چِنی رَفتُم خِبَر
که زِبونِش وانِرِفتَه ای پسر
نُقطِ ای بِچَّه بِرِیْ چی وانِرَه؟
مثلِ بابا بلبلِ گویا نِرَه؟
ای گُلِ بی‌خار، تِخصیرِش چیَه
که زِبونِ او به فِرمونِش نیَه
چی مِرَه وَختِ پیَر از دَر میَه
مُندِگی از صورتِش وِر سَر میَه
او به پِشْوازِش بیَه تا پوشتِ در
بارِ غم وَردَْرَه از پوشتِ پیَر
در که وا رَ، وَرگَه: «بابا جان، سِلام»
مُندِگیشِر در کِنَه از یَگ کُلام
چو خِدِیْ مَـْدَر نِتَـْنَه گپ زِنَه؟
روزگارِ پَست چو هَمچی مِنَه؟
قهرِمان، اِمشُوْ مُجوشَه خونِ مُو
سَخت سُخت از سوزِ شعرِت جونِ مُو
گیلَه کَم کُ از جِفای روزگار
کی خِلاصَه از بِلای روزگار؟
ای زنِ پیرِ که دنیا اسمِشَه
کینِه‌یِ مُردُم دِ جون و جسمِشَه
تو نَبی وِر ظاهرِ مِظلومِ او
لُوْ دِ لُوْ از خونِ خَلقَه جومِ او
او خِدِیْ هر مَحرَمِ بیگَـْنَه‌یَه
هر که دل بِندَه وِرو دیوَْنَه‌یَه
کارِ ای پِتْیَـْرَه مکر و حیلَه‌یَه
کِیْ اَزی پِتْیَـْرَه جایِ گیلَه‌یَه؟
وِر بَدِ ای پیرِ جَـْدوگر بساز
قهرمانی تو، چِنی خودْتِر نَباز
بی دِوومَه کِیْفِ دنیا و غَمِش
نِه زیاتِ او مِپَـْیَه، نِه کَمِش
زندگی یعنِ کِلَـْوِه‌یْ سِر به گُم
وِر یِلَه جو کِندَنِ صُب تا شُم
تُف وِری دنیا و ای رسمِ بَدِش
وِر رَدِش تا کِیْ بُرُم؟ گُم رَ رَدِش
هر کَسِ یَگ جورْ پابندِ غَمَه
حال و روزِ ما هَمَه مثلِ هَمَه
یَگ دِلِ بی‌غم دِزی عالَم نیَه
حُکمِ ما و تو پِریشو کم نیَه
گِر گُلِ باغِت زبونِش بِستَه‌یَه
هر چِه بَـْشَه واز یَگ گُل‌دِستَه‌یَه
رویِ او از رویِ گُل مُقبول‌تر
از سَرِش تا چینگِ پاش عینِ پیَر
ای پسر از ای پیَر فَرقِش چیَه؟
خُردِه‌یِ گوهر مَگِر گوهر نیَه؟
وِر تِماشای گُلِ رویِش بساز
وِر نگاهِ قَدّ و بالایِش بناز
یارب ای دِستِه‌یْ گُلِ خوش‌رِنگ و بو
هَم زِبونِش وا بِرَه، هم بَختِ او
غصِّه‌یِ او کم رَ و عمرِش زیاد
تَهْ نیَه - تا هست - از اسپِ مُراد
عینِ سُوْرِ تِندرست و سِرفِراز
مثلِ عُمرِ آرزو، عمرِش دراز
اِی غم و دردِت به جونِ دشمنِت
هر گِزَندِ دور از جون و تنِت
وِرمُگُم بیتِ بِرَت از مِثنِوی
تا دعاشِر او لُوِْ مُو بشنُوی:
«روزها گر رفت گو رو باک نیست
تو بمان ای آن‌که چون تو پاک نیست»


در شعر لهجه‌ای اشعار کمی از صاحبکار به جا مانده است اما همین چند شعر قوت او در شعر لهجه‌ای را نشان می‌دهد. امیدوارم مجموعه‌ی شعرهای گویشی ایشان یا به صورت مستقل یا به عنوان تکمله در چاپ‌های بعدی کتاب «افسانه‌ی ناتمام» منتشر شود. ذبیح الله صاحبکار بی‌گمان یکی از بزرگترین شاعران همشهری است و جای آن دارد که به شخصیت و شعر او بیشتر از پیش پرداخته شود. صاحبکار با آن دستار خراسانی سپید، قد بلند، قلب مهربان و شعرهای محکم و استوار در ذهن شعر خراسان جاودانه خواهد بود.

پی نوشت

زندگی‌نامه‌ی شادروان ذبیح الله صاحبکار را همان سال نوشتم و به نشریه‌ی پیام ولایت دادم اما فرصت نشد نوشته‌هایم در وبلاگ سیاه مشق بارگذاری کنم و رونوشت آن را تنها در تلگرامم داشتم که متاسفانه از دست رفت. از خانم عسکریان سردبیر نشریه‌ی پیام ولایت خواهش کردم پی‌دی‌اف نشریات آن سال‌ها را برایم بفرستد. زندگی‌نامه‌ی این شاعر همشهری را مختصر بازنویسی‌ای می‌کنم و به اشتراک می‌گذارم. تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.

پی‌نوشت:
عنوان یادداشت مصرعی از محمد قهرمان است: «کُل‌مالک و ارباب قِلِه‌یْ شعر صَحَبکار/ اِی ما هَمَه از کار پیَـْدَه تو سِوَْرَه»
منبع من در نوشتن این زندگینامه کتاب رفیق شعر تالیف یوسف بینا و مصاحبه‌ی آقای جواد محقق با شادروان صاحبکار بود که یک سال پیش از درگذشت صاحبکار انجام شده بود.

ذبیح الله صاحبکار

کتاب‌هایی در مورد استاد ذبیح الله صاحبکار شاعر صاحب‌نام خراسانی

استاد صاحبکار در زمان حیات خود تالیفات فراوانی داشته‌اند اما کتاب‌هایی هم در مورد ایشان به قلم دیگر نویسندگان منتشر شده است.

ذبیح الله صاحبکار

آرامگاه شاعران خراسان در باغ فردوسی

#مهدی_اخوان_ثالث

#احمد_گلچین_معانی
#احمد_کمال_پور
#ذبیح_الله_صاحبکار
#عماد_خراسانی
#عشرت_قهرمان
#محمد_قهرمان
#احمد_شهنا
#علی_باقرزاده
#امیر_برزگر
#غلامرضا_شکوهی

https://t.me/anjomanghotb


از زمانی که حکیم ابوالقاسم فردوسی، در سال ۳۹۷ خورشیدی درگذشت و در باغ شخصی‌اش در توس خراسان به خاک سپرده شد، این دیار به زیارتگاه اهل ادب و معرفت ایران زمین تبدیل شد. در شهریور ۱۳۶۹، پیکر مهدی اخوان ثالث نیز در این باغ به خاک سپرده شد. در سال ۱۳۷۸، قطعه زمینی خارج از باغ آرامگاه حکیم توس به مقبرة الشعرای خراسان اختصاص یافت که تاکنون پیکر تعدادی از شاعران این مرز و بوم از جمله محمد قهرمان، ذبیح اللّه صاحبکار و عماد خراسانی در آن به خاک سپرده شده است.

ذبیح الله صاحبکار

آرامگاه استاد ذبیح الله صاحبکار در باغ فردوسی

ذبیح الله صاحبکار

عکس از ذبیح الله صاحبکار در کنار دوستان شاعرش احمد کمالپور، حسین خدیوجم، محمدرضا شفیعی کدکنی، حبیب الله بیگناه، محمد عظیمی و محمد قهرمان

ذبیح الله صاحبکار

عکس از ذبیح الله صاحبکار در کنار عماد خراسانی

ذبیح الله صاحبکار

ذبیح الله صاحبکار در کنار سرگرد نگارنده

ذبیح الله صاحبکار

نقاشی از ذبیح الله صاحبکار اثر استاد علیرضا ارباب معروف

ذبیح الله صاحبکار

سهای سهی کتابی در مورد استاد ذبیح الله صاحبکار به قلم محسن ذاکر الحسینی

#رفیق_شعر
#با_شاعران_ولایت_زاوه
#ذبیح_الله_صاحبکار
#افسانه_ناتمام
#یوسف_بینا
#بهمن_صباغ_زاده

کانال تلگرامی انجمن شعر تربت حیدریه

https://t.me/anjomanghotb


برچسب‌ها: با شاعران ولایت زاوه, ذبیح الله صاحبکار, بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۴۰۳ساعت 11:18  توسط زینب ناصری  |