سیاه‌مشــــــــــــــــــــــــــــــــق

گزارش‌های بهمن صباغ زاده از جلسه‌های شعر

یک کلام به صد کلام؛ یادداشت‌های استاد محمد قهرمان؛ قسمت پنجاه و ششم؛ بهمن صباغ زاده

درود دوستان عزیز. فیش‌های 5501 تا 5600 را در ادامه می‌خوانید.

از شما دوستان خواننده خواهش می‌کنم اشکالات متن را تذکر دهید تا انشاالله در آینده که قرار است این مطالب به صورت کتابی در فرهنگ شفاهی تربت منتشر شود کامل‌تر و جامع‌تر باشد. برای انتقال نظرات و مطالب خود می‌توانید از روش‌های زیر پیام‌تان را به من برسانید یا دیگر مطالبم را بخوانید.

وبلاگ سیاه‌مست www.bahmansabaghzade.blogfa.com

وبلاگ سیاه‌مشق www.bahmansabaghzade2.blogfa.com

ایمیلsiyah_mast@yahoo.com

کانال تلگرام https://t.me/bahman_sabaghzade

صفحه‌ی شخصی در تلگرام https://t.me/bahmansabaghzade

 

 

  1. راهِر به دَم دایَن (râher be dam dâyan): راه را در پیش گرفتن. پیمودن. راه گز کردن.
  2. راه‌رِوو رِفتَن (râhrevu reftan): رک. رارِوو رِفتَن.
  3. راه کِردَن (râh kerdan): طیِّ مسافت کردن. مثلاً اگر تهِ تیر پر نداشته باشد، «خُب راه نِمِنَه» یا اگر آدم ضعیفی سنگی بپراند «سنگِش خُب راه نِمِنَه»
  4. راه واز، جَعدَه دِراز (râh vâz ja’da derâz): مَثَل. راه باز، جاده دراز. یعنی به هر جا می‌خواهی برو، کسی جلوت را نگرفته است.
  5. راه و بی‌راه رِفتَن وِر کَسِ: به کنایه یعنی چند ضربه‌ی پیاپی بر کسی زدن. نظیرِ از چپ و راست زدن. مثلاً: «چَن تا بِلُّوسی راه و بی‌راه وِر او رَفتُم.» یا: «چَن تا گَز راه و بی‌راه وِر او رَفتُم».
  6. راه‌وِردار (râhverdâr): کسی که در قبال دریافتِ مزد، بار دیگران را با الاغ صاحب بار و یا الاغ‌های خود از جایی به جایی ببردی.
  7. راه‌وِرداری (râhverdâri): بار کسی را در قبال دریافت مُزد، با الاغ بُردن. رک. راه‌وِردار.
  8. راه وِردیشتَنِ {برداشتن} چَشم (râh verdištane čašm): راه کشیدن چشم. ثابت ماندن نگاه برای مدّتی به نقطه‌ای.
  9. رأیِش بویَن (ra’yeš buyan): قصد و میل انجام کاری را داشتن. مثلاً «رأیُم نیَه که چِنی کارِ کُنُم» یعنی قصد و میل انجام چنین کاری را ندارم. یا: «اگر رأیش بشه...» یعنی اگر قصد و میلش را داشته باشد.
  10. رَبّ و رُبِّ کَسِ یَکِ رَفتن (rabbo robbe kase yake refatan): بسیار ترسیدن. هول کردن. کنایه سخت وحشت‌زده و دستپاچه.[1] مثلاً: «رَبّ و رُبُّم یَکِ رَفت»
  11. رَج کشیَن (raj kešiyan): صف کشیدن.
  12. رحمت به شیرِ... (rahmat be šir): رحمت خداوند بر شیری که خورده‌...، باد!
  13. رَخ (rax): خال مخالی. خط‌دار.
  14. رَخت (raxt): تیر گاوآهن. از ابزارهای مربوط به گاوآهن است.
  15. رِختَن (rextan): ریختن.
  16. رِخت و رِْز (rexto rēz): مترادفِ ریخت و پاش. به هم ریختنِ اسباب و اثاثیه.
  17. رَختَه (rexta): از نزدیکی‌های مظهر قنات تا خود مظهر، که خاک جوی را در دو طرف بالای هم ریخته‌اند، مثل دیواره‌ای که هر چه جلوتر می‌آید ارتفاعش کم می‌شود تا هم‌سطح جوی و زمین شود.
  18. رِختِخُوْ (rextexow): رختخواب.
  19. رِخچ و پِخچ (rexčo pexč): دل و روده با محتویات آن. روده و پوده. مثلاً پایم را روی ملخی گذاشتم، «رِخچ و پِخچِش به‌دراَ ْمَه». در مَثَل گویند: «صد چُغوک با رِخچ و پِخچِش نیم مَنَه»
  20. رَخ رَخ (rax rax): راه راه، در مورد منسوجات.
  21. رِخِز (rexez): قطعه‌ی انتهایی گاوآهن که برای شیار در زمین فرو می‌رود. قطعه چوبی است ضخیم و مخروطی شکل، طرفی را که رو به بالا قرار می‌گیرد، صاف کرده و دو میخ که سر پهن دارند[2] را آن کوبیده‌اند تا بتوانند تیغه‌ی آهنی را که برای شخم‌زدن در زمین فرو می‌رود نگاه دارد.
  22. رُخصَت دایَن (roxsat dâyan): اجازه دادن. اجازه‌ی مرخصّی دادن. در مکتب‌ها وقتی بچه‌ها می‌خواسته‌اند اجازه‌ی مرخصّی بگیرند، می‌گفته‌اند: «آخُن! رُخصَت؟» یعنی آخوند! اجازه هست؟
  23. رِخنَه (rexna): قسمتی از دیوار باغ یا محوّطه که برای رفت و آمد باز می‌گذارند. معمولاً به اندازه‌ی دری یا کمتر است و اغلب آن را خار و چرخه پر می‌کنند تا گاو و گوسفند نتوانند از آن‌جا وارد شوند. در مَثَل گویند: «یَگ گَز دیفال و صد گَز رِخنَه؟!»
  24. رَد (rad): 1- اثر. جا. مثلاً «زَخمِ پامْ خُب رَف اَمْبا رَدِش درد مِنَه» یعنی زخم پایم خوب شد اما جای آن درد می‌کند. 2- پی. دنبال.
  25. رد بُردَن (rad bordan): از روی اثر پا و پنجه یا سُم، انسان یا حیوانی را تعقیب کردن.
  26. رَد رِفتَن (rad refatan): رد شدن. عبور کردن. گذشتن.
  27. رَد زیَن (rad ziyzn): سراغ کردن. یافتن.
  28. رَد کِردَن: استفراغ کردن. و اگر خواسته باشند آن را تعریف کنند ابتدا به طرف می‌گویند: «رویِ دِلِتا پاک بَـْشَه!...»
  29. رَدِ کَسِ یا چیزِر زیَن: پی بردن به آن چیز یا کس. آن را یافتن، از روی اثر پا، پنجه، صدا و نظایر آن. رک. رَد زیَن.
  30. رد گم کردن: اثر و نشانه‌ای از خود به جا نگذاشتن.
  31. رد نِدیشتن (rad nedištan): پیدا نبودن. گم بودن. مثلاً: فلان‌چیز «رَد نِدَْرَه» یعنی پیدایش نیست. گم شده.
  32. رَد و پِی (rado pey): نشان و اثر. جایِ پا. مثلاً: فلان وسیله را کجا گذاشته‌ای که رد و پی ندارد یا رد و پیی از آن نیست.
  33. رَد وِر رَد (rad ver rad): پیاپی. پی در پی. پشت سر هم. مثلاً: «چار پیَـْلَه چایْ رَد وِر رَد خُوردُم!».
  34. رِْز (rēz): 1- ریختن. هجوم. 2- بار و ثمر محصولات صیفی مانند خربزه و هندوانه و نظایر آن‌ها. وقتی بوته‌ها میوه‌های ریزه‌ی بسیار دارند، می‌گویند: «پَـْلِز خُب رِْز کِردَه» یعنی خوب بار آورده است.
  35. رِْز رِفتَن (rēz reftan): ریختن دانه‌ی بعضی از محصولات به سبب دیر درو کردن آن‌ها. بخصوص «جو» چنین می‌شود.
  36. رِْز کِردَن (rēz kerdan): جلوریز ریختن. هجوم بردن. به طور دسته‌جمعی و گروهی در جایی ریختن. قریب به معنیِ «ریسه شدن»ِ مصطلح در تهران.
  37. رِسَد (resad): سهم. قسمت. در مِلک‌های پنج و دو کاری، سه «رِسَد» به ارباب می‌رسد و دو «رِسَد» دهقان می‌برد.
  38. رِسمو (resmu): ریسمان.
  39. رِسمون (resmun): رک. رِسمو.
  40. رِسمونِ کَسِ دِ کَش بویَن (resmune kase de kaš buyan): ریسمان کسی در حال کشش و کشیده شدن بودن. کنایه از مضیقه‌ی مالیِ آن‌کس است. مثلاً: اگر می‌توانید فلان مبلغ به من قرض بدهید که طلبکاران هجوم آورده‌اند و من هم «رِسمونُم دِ کَشَه»
  41. رِسُندَن (resondan): رساندن.
  42. رسیَن (resiyan): رسیدن.
  43. رِشقَند (rešqand): ریشخند.
  44. رِشقَند کِردَن (rešqand kerdan): 1- ریشخند کردن. مسخره کردن. 2- گول زدن. به کسی حقّه زدن.
  45. رِشمَه (rešma): 1- طنابِ باریک. رشته. بندِ تافته و تابیده برای قلّاده و پابند و نظایر آن. رشته‌ای که به گردنِ سگ می‌اندازند. 2- افسارِ اسب، که از مو یا ابریشم می‌بافند.[3]
  46. رِشوَت (rešvat): رشوه.
  47. رِشید (rešid): زیبا. مرادفِ «مُقبول»
  48. رِضا (rezâ): راضی.
  49. رِضا بویَن (rezâ buyan): راضی بودن. رضایت داشتن.
  50. رِضا رِفتَن (rezâ reftan): راضی شدن. رضایت دادن. مثلاً: «رِضا رَفتُم» یعنی راضی شدم.
  51. رُعب {رُبع} (ro’b): پنج‌شاهی.
  52. رَف: طاقچه. سر بخاری.
  53. رِفتَن: 1- شدن. 2- در معنی عمل آمدن. به ثمر رسیدن. مثلاً: «دِ جایِ شما پِستَه نِمِرَه؟» یعنی در محلّ شما پسته به عمل نمی‌آید؟ یا «دِ زِمینِ کِوِْر، گُندُم مِرَه» یعنی در زمین کویر گندم به عمل می‌آید.
  54. رِفتَه از آسِمو شُروا بیَـْرَه! {رفته از آسمان شوربا بیاورد} (...šorvâ biyāra): به طنز کنایه از شخصی است که قدّی خیلی بلند داشته باشد.
  55. رِفِْق (refēq): رفیق. دوست.
  56. رُفودَه (rofuda): بالشتک‌مانندی که «زِوَْله» یعنی چونه‌ی خمیر را پس از «وِر دَست گِردُندَن» روی آن می‌گسترانند تا به تنور بچسبانند. معمولاً دو سه بوته‌ی «سُوْ» است که آن‌ها را در سارقي پیچیده‌اند و تقریبا مثلّثی شکل شده است. زواله به دست گردانده‌اند روی رفوده می‌خوابانند و به تنور می‌چسبانند. رک. زِوَْله. رک. سُوْ.
  57. رِقَم (reqam): نوع. گونه.
  58. رِْگ (rēg): زمین شنی نرم. تپّه‌ی شنی.
  59. رِگاه (regâh): از شیر بازگرفتن برّه و بزغاله. در یک رباعی زیبای روستایی چنین آمده است: «چشمای سیارْ سیاه کِردی جانا/ پوشت از منِ بی‌گناه کِردی جانا/ مو بِرِّه‌یِ شیرخوارِ تو بودم شب و روز/ در بد محلی[4] رگاه کِردی جانا»
  60. رِگ‌سولَه (regsula): شن‌نرمه. شنِ ریز. رک. سولَه.
  61. رِْگ‌سُوْ (rēgsow): با ریگ و شن‌ریزه به همراه آب، پشت دیگ و سایر ظروف دودزده را مالش دادن و شستن.
  62. رِگ‌شُوْی {ریگ‌شویی} (regšowi): در آب ریختن عدس و ماش و مانند آن، تا ریگ‌هایی که همراه آن بوده، ته‌نشین کند. به این صورت که ظرف را در دست می‌چرخانند و هر بار مقداری از آب آن را همراه با عدس یا ماش است در ظرفی دیگر می‌ریزند و باز به ظرف آب اضافه می‌کنند و چند بار عمل تکرار می‌شود.
  63. رِْگ‌مال (rēgmâl): رک. رِْگ‌سُوْ.
  64. رِمزَد {رِفتَن} (remzad): رم زده. رم خورده.
  65. رُندَن {راندن} (rondan) شیار کردن.
  66. رُندَه رِفتَن (ronda reftan): شیار شدن.
  67. رِنگباز (rengbâz): منسوجی که رنگِ آن ثابت نباشد و با آفتاب یا شست و شو کم شود. در مورد قالی و قالیچه هم به کار می‌رود.
  68. رِنگ‌زِردی (rengzerdi): زردرنگی.
  69. رِنگی (rengi): رنگین.
  70. رُوْ (row): عمل روبیدن. و گویا تنها در مورد پنبه به کار می‌رود. مثلا «رُوِْ اوّل» یعنی جمع‌آوری پنبه برای نوبت اول، یعنی آن‌چه از غوزه‌ها بیرون آمده. و بار دیگر که تعدادی دیگر از غوزه‌ها می‌شکافد و پنبه‌ها بیرون می‌زند، گردآوری آن‌ها «رُوِْ دوّم» است.
  71. رِواج دایَنِ حرف (revâj dâyan): پیش بردنِ حرف. به کرسی نشاندنِ آن. تحمیل کردن عقیده. مثلاً: «تو به هم پررویی، حرفتر رواج متی!» یعنی تو، هم، با پررویی حرفت را پیش می‌بَری.
  72. رو اِنداختن (ru endâxtan): با فروتنی تمام چیزی از کسی درخواست کردن. در موردی از کسی خواهش کردن در حالی که از ته دل راضی نباشد به خود را کوچک کردن.
  73. رو اِنداختن پیشِ کَسِ: مرادفِ ریش گرو گذاشتن. خواهش و تمنّا کردن برای برآوردنِ حاجتی و نظایر آن‌ها. رک. رو اِنداختن.
  74. روپایی نِگاه کِردن (rupâyi...): بی عدالتی. بی انصافی. در داوری بین دو یا چند نفر، به ناحق طرف یکی از آنان را گرفتن. یکی را بی‌دلیل بر دیگری ترجیح دادن. دوچشمی نگاه کردن.
  75. رودِه پِرچوک (rude perčuk): معادلِ دل و روده. روده پوده.
  76. روز (ruz): آفتاب.
  77. روزْ اَنچَست (ruz ančast): غروب.
  78. روزِ بود و روزگارِ/ پوشت خَنِه‌یْ نَنِه‌یْ حسن گودالِ: سرآغازی برای افسانه‌ها. به جای «یکی بود، یکی نبود».
  79. روز به‌دَر اَمَد (ruz bedar amad): طلوع آفتاب. مثلاً: فلان ده «دِ حَدِ روز به‌دَر اَمَدَه» یعنی در طرف و جهت طلوع آفتاب (مشرق) قرار دارد.
  80. روز دِ میو (ruz de miyu): یک روز در میان.
  81. روزِر به... بُردَن (ruzer be... bordan): قبل از غروب آفتاب به محلّ یا منزلی رسیدن. رک. روز.
  82. روزِر شوم کِردَن (ruzer šum kerdan): روز را به شب رساندن.
  83. روزِ روزش (ruze ruzeš): روزی که لازم باشد و ضرورتی پیش بیاید. ظاهراً برگرفته از این تعبیر است که: «روز روزش چی بو، که شو تارش بشه» یعنی روز درست و حسابی او چه بود که شب تاریکش باشد. مثلاً در مورد کسی که عادت کرده است با وسیله‌ی نقلیه به این طرف و آن طرف برود،‌ این مثل را به کار می‌برند و از آن چنین اراده می‌کنند که این شخص در جوانی هم دو قدم پیاده راه نمی‌رفت تا چه رسد به حالا که سنّی از او گذشته است  نظایر این معانی در موارد مشابه.
  84. روزِش دِْرَه {روزش دیر است} (ruzeš dēra): کنایه از آن‌که کاری مهم است و حتّی به تاخیر انداختن آن به مدت یک روز هم جایز نیست.
  85. روزِ مِبادا: روزی که هرگز مباد! کنایه از روز و روزگار بد و بدبختی.
  86. روز مِزِنَه (ruz mezena): کنایه از آن که هر روز به روز پیش فرق می‌کند. مثلا حال کسی یا تغییر قیمت جنسی و نظایر آن.
  87. روز که دِ زِردی مِنچینَه/ آق‌کَل دِ جِلدی مِنچینَه: مَثَل. هنگامی که وقت کار گذشته و فرصت از دست رفته است، کچل‌آقا تازه به فکر کار می‌افتد و تند تند به کار مشغول می‌شود. رک. دِ زِردی اَنچِستَنِ روز.
  88. روزِ مبادا: روزی که هرگز مباد! کنایه از روز و روزگار بد و بدبختی.
  89. روز مِزِنَه (ruz mezena): کنایه از آن‌که هر روز با روز پیش فرق می‌کند. مثلاً تغییرِ حال کسی یا تغییرِ قیمت جنسی و نظایر آن‌ها.
  90. روزْنشست (ruznešast): از تقسیم‌بندی‌های شبانه‌روز. هنگام غروب آفتاب. رک. روزْ اِنچَست.
  91. روزَه دیشتَن (ruza dištan): روزه‌دار بودن. روزه گرفتن. مثلاً «نِمتِنُم روزَه بِدَْرُم» یعنی نمی‌توانم روزه داشته باشم، روزه بگیرم.
  92. روزَه وا کِردَن (ruza vâ kerdan): افطار کردن. رک. روزَه وا کِنی.
  93. روزَه وا کِنی (ruza vâ keni): افطار.
  94. رو زیَن به کَسِ (ru ziyan): رو انداختن پیش کسی. رک. رو انداختن.
  95. روس رِفتَنِ مِجاز: یُبس شدن مزاج. یبوست پیدا کردن.
  96. رُوْش (rowš): باریک و بلند. کشیده. در مورد قد یا ترکه.
  97. روشنا (rušnâ): روشن. روشنی. روشنا. مثلاّ: «هَنو که هوا روشْنایَه، بِرِم» یعنی هنوز که هوا روشن است برویم.
  98. روشِنی (rušan): روشنی. صافی.
  99. روغن (ruqan): روغن.
  100. روغن‌جوشی (ruqan juši): نوعی نان شیرین. خمیر برآمده را پهن و گرد و سوراخ سوراخ کرده، در روغن تفت می‌دهند و روی آن شکر می‌ریزند.

[1]- ظاهراً اشاره به سوال «مَن رَبُّک»ِ نکیرین در گور باشد و احتمالا یعنی آن‌که رَبّ را با رُبّ اشتباه کردم.

[2]- در زبان ادبی گُلمیخ گفته می‌شود.

[3]- با دهنه که چرمی است اشتباه نشود.

[4]- در بدموقعی. در زمانی نامناسب.


برچسب‌ها: یک کلام به صد کلام, محمد قهرمان, فرهنگ گویشی تربت, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۹ آذر ۱۳۹۶ساعت 16:47  توسط بهمن صباغ‌ زاده  |