سیاه‌مشــــــــــــــــــــــــــــــــق

گزارش‌های بهمن صباغ زاده از جلسه‌های شعر

یک کلام به صد کلام؛ یادداشت‌های استاد محمد قهرمان؛ قسمت چهل و نهم؛ بهمن صباغ زاده

درود دوستان عزیز. در ادامه یکی دیگر از سلسله‌یادداشت‌های استاد محمد قهرمان را با هم می‌خوانیم. این قسمت فیش‌های شماره 4801 تا 4900 را در بر می‌گیرد. بیشتر یادداشت‌های این شماره حرف «خ» را در بر می‌گیرد.

از شما دوستان خواننده خواهش می‌کنم اشکالات متن را تذکر دهید تا انشاالله در آینده که قرار است این مطالب به صورت کتابی در فرهنگ شفاهی تربت منتشر شود کامل‌تر و جامع‌تر باشد. برای انتقال نظرات و مطالب خود می‌توانید از روش‌های زیر پیام‌تان را به من برسانید یا دیگر مطالبم را بخوانید.

وبلاگ سیاه‌مست www.bahmansabaghzade.blogfa.com

وبلاگ سیاه‌مشق www.bahmansabaghzade2.blogfa.com

ایمیلsiyah_mast@yahoo.com

کانال تلگرام https://t.me/bahman_sabaghzade

صفحه‌ی شخصی در تلگرام https://t.me/bahmansabaghzade

 

 

1.        اَدَمِ خُن‌طِمَع دو کیسَن دَْرَه، هر دوم خَـْلی (adame xontema’ du kisan dāra har dum xāli): طمع کردن. خام شدن. آرزوی باطل داشتن. رک. خُن‌طِمع.

2.       بِد‌خُرُم (bedxorom): بدخور. بدگوار. چیزی که با ناراحتی و عدم رغبت خورده شود. مقابل «خوش‌خُرُم»

3.      تَهِ گوش (tahe guš): توی گوش. نزدیکِ گوش، جایی که سیلی به آن نواخته می‌شود. نظیرِ «خُوِْ گوش»

4.       دلِ اَ ْمُختَه خو مِگِریَه (dele āmoxta xu megerya): مَثَل. دل آموخته خون می‌گرید. یعنی اگر دل از کسی یا چیزی که به آن عادت کرده است دور بیفتد، معذّب می‌شود، خون می‌گرید.

5.      خَـْلِه‌زِنَک (xālezenak): خاله‌زنک.

6.       خَـْلِه‌گَه (xālega): معادلِ «خالِه‌هِه» در لهجه‌ی تهرانی.

7.      خَـْلی (xāli): خالی.

8.      خَـْلی‌بار (xālibâr): بدون بار، در مورد حیوانات بارکش[1]. مثلاً: آن خر، خالی‌بار می‌رود، بارش کنید!

9.       خِلیتَن (xelitan): رک. خِلتَه.

10.     خِلیطَه (xelita): رک. خِلطَه.

11.     خِلیلی (xelili): کُند و کنده که بر پای مجرمان می‌نهاده‌اند. بندی بوده از از قبیل کُند که بر پای مجرمان می‌نهاده‌اند و به دلیلی که بعد خواهم آورد، ظاهراً از شاخه‌های درخت ارغوان ساخته می‌شده است. شاخه‌ی ارغوان بسیار انعطاف‌پذیر است و با خم دادن دیر و کم می‌شکند. روستاییان شاخه‌ای از این درخت را می‌خمانند و انتهای خمیدگی را نخ می‌بندند و چون به اندازه‌ی کافی قطور شد، از درخت می‌بُرند. به این طریق حلقه‌ای برای سر ریسمان می‌سازند که «اَچَّه» نامیده می‌شود. و امّا احتمالی که برای خلیلی و رابطه‌ی آن با ارغوان دارم، به استناد یک دوبیتی روستایی است: «درخت اَرغِوون، بارِش[2] خلیلی/ هَمَه در وطن و مُو در غِریبی/ اِلاهِ بِشگِنَه شاخِ خلیلی/ که مُو طاقت نِدارُم در غِریبی».

12.    خُمب (xomb): خُم.

13.   خِمَچّ (xemačč): آب شور و گچی. آب آلوده به گچ و برخی رسوبات دیگر، با طعمی ناگوار.

14.    خِمیر (xemir): نواله‌ای از آرد جو که سگان گله را دهند.

15.   خِمیر وا کِردَن (xemir vâ kerdan): خمیر کردن آرد برای پختنِ نان.

16.    خِمیَـْزِش (xemyāzeš): خمیازه.

17.   خِنّاطا (xennâtâ): خنّاط‌ها. یکی از دو طایفه‌ی مالدار بودند که در اطراف تربت ییلاق و قشلاق می‌کردند و روغن زرد آن‌ها شهرت داشت. طایفه‌ی دیگر «کُلادِرازا» بودند.

18.   خِنج (xenj): بوی کِز خوردگی و سوختن مو و پشم.

19.    خِنج خِنج (xenj xenj): صدا دادن سینه بر اثر سرماخوردگی. مثلاً: «سینَه‌ش حُکم میس خینج خینج مِنَه» رک. میس.

20.    خُنجِلوک (xonjeluk): نشگون. وشگون. نیشگون. مثلاً: «مُر خُنجِلوک گِریفت» یا: «مُر خُنجِلوک کَند»

21.    خُنجِلوک وِر تُوْیَن {نیشگون برتابیدن، برتافتن} (xenjeluk vertowiyan): نیشگون گرفتن.

22.   خُنجِلیک (xonjelik): رک. خُنجِلوک.

23.  خِنجیر (xenjir): کز خوردگی. تقریباً سوخته و برشته شده، هم‌چون مویِ بر آتش داشته.

24.   خُندَن (xondan): خواندن.

25.  خُندِه‌سور کِردَن (Xondesur): ختنه کردن.

26.   خِندِه‌سوری (xendesuri): ختنه‌سوران. جشنی که به مناسبت ختنه کردن طفل می‌گیرند.

27.  خِندیَن (xendiyan): خندیدن.

28.  خُن‌طِمَع (xontema’): خام‌طمع. طمّاع. طمع‌کار.

29.   خُن‌طِمَع رِفتَن (xontema’ reftan): طمع کردن. خام شدن. آرزوی باطل داشتن. رک. خُن‌طِمع.

30.   خَـْنِگَه (xānega): آن خانه. خانِهِه.

31.   خُنوک (xonuk): 1- سرد در مورد هوا. مثلاً: «هَوا خُنوک رِفتَه» یعنی هوا سرد شده. 2- سرد. لوس. بی‌مزه. مثلاً: «خُودِتِر پاک خُنوک کِردی» یعنی خودت را پاک خنک کرده‌ای.

32.  خُنوکا (xonukâ): سرما و خنکی هوا.

33.  خَـْنَه (xāna): اطاق. اگر منظور منزل باشد، «حُوْلی» می‌گویند. واحد شمارش «خَـْنَه» یعنی اطاق چشمه است. مثلاً: «ای حُوْلی، سه چِشمَه خَـْنَه دَْرَه» یعنی این خانه سه تا اطاق دارد.

34.  خَـْنِه‌باد (xānebâd): مخفّفِ خانه‌آباد. خطابی است که جنبه‌ی دعایی دارد، یعنی خانه‌ات آباد باد.

35.  خَـْنِه‌بیزار (xānebizâr): گریزان از خانه. آن‌که در خانه بند نشود. دلزده از خانه.

36.  خَـْنِه‌پِیْ (xānepey): خانه‌ی کوچکی که دشتبان یا پالیزبان در آن به پاسبانیِ زراعت می‌پردازد. دیوار کوتاه آن را با گِل بالا می‌آورند و سقفش را گاه با چند پُشته «چِرخَه» (نوعی خار) یا شاخه‌ی درختان می‌پوشانند.

37.  خَـْنِه پیشو (xāne pišu): آخرین اطاق منزل که کار انباری را می‌کند. صندوق‌خانه. پستو.

38.  خَـْنِه تِنور (xāne tenur): اطاقکی که معمولا در گوشه‌ی حیاط می‌سازند و تنور نان‌پزی را در آن جای می‌دهند.

39.  خَـْنِه‌چَه (xāneča): آلونک. اطاقک. خانه‌ای کوچک و موقّتی از گِل و سقف  آن یکی دو پُشته چرخه برای پالیزبان تا در آن بماند و مواظب جالیز باشد. در زاوه به کار می‌رود. مرادفِ «خَـْنِه‌پِی».

40.    خَـْنِه حُوْلی (xānehowli): خانه. اطاق و منزل.

41.    خَـْنِه خِمیر (xānexemir): صورت طنزآمیز و به ظاهر مؤدبانه‌ی «خانه‌خراب» است.

42.   خَـْنِه‌خواه (xānexâh): خانه‌خواه. خویشاوند یا دوستی صمیمی که در شهری دیگر سکنی دارد و می‌توان در سفر به آن شهر، بدون رودرواسی، در خانه‌ی او رحل اقامت افکند. این واژه در شعر دوره‌ی صفوی هم به کار رفته است. سلیم تهرانی می‌گوید: از کسانی که باغ آمد و رفتی دارند/ خانه‌خواهی که مرا هست، همین صیّاد است.

43.  خَـْنِه زِندِگی (xāne zendegi): خانه. جا و مکان. جای بود و باش.

44.   خَـْنِه سیاه (xāne siyah): چادر سیاه که آن را «لتف» هم می‌گویند و در ییلاق و قشلاق خانه‌ی دامداران است. این واژه به صورت سیاه‌خانه و سیه‌خانه در سبک هندی بسیار آمده است. دانش مشهدی می‌گوید: نیست مجنون غریب در صحرا/ چشم آهو سیاه‌خانه‌ی اوست. و قدسی مشهدی: تا آمدم ره زیر سیه‌خانه‌ی سپهر/ دارم ستون به زیر زنخ از ملال، دست.

45.  خَـْنِه کادو {خانه کاهدان} (xāne kâdu): انبار کاه.

46.   خَـْنِه کُندو: اطاقکی که کندوی آرد را در آن جای داده‌اند.

47.  خَـْنِه کُندَه (xāne konda): انبارِ هیزم.

48.  خَـْنِه‌کوچی (xāne kuči): بُنه‌کن و طور قطعی کوچ کردن از شهر و ده خود و در جایی دیگر ساکن شدن. مثلاً: «خَـْنِه‌کوچی بار کرد و از تربت به مِشَد رفت»

49.   خَـْنِه‌کوچی از جایِ رِفتَن (xāne kuči az jâye reftan): کوچیدن با بار و اسباب از جایی به جای دیگر. رک. خَـْنِه‌کوچی.

50.   خَـْنِه‌گُوْ (xānegow): گاودانی. خانه‌ای که گاو در آن نگهداری می‌شود. منظور از خانه، اطاق است و نه منزل. رک. خَـْنَه.

51.   خَـْنِه نُوْی (xāne nowi): برای تبریک گفتن به خانه‌‌ی تازه‌ی کسی رفتن.

52.  خَـْنِه‌ی نُوْی کَسِ رِفتَن (xāne nowiye...): رک. خَـْنِه نُوْی.

53.  خَـْنِه‌یِ پورِش (xāneye pureš): خانه‌ی پُرَش، حدّاکثرَش. حدّاکثر و دستِ بالا. اگر دست بالا را هم بگیریم. فوقش. نهایتاً. مثلاً: «خَـْنِه‌یِ پورِش چار روز گوشنَه مِمَـْنی» یعنی نهایتاّ چهار روز گرسنه خواهی ماند. یا: «خَـْنِه‌یْ پورِش دو ماه سِفَرِش وِردار مِنَه» یعنی سفر او حدّاکثر دو ماه به طول می‌انجامد.

54.  خَـْنِه‌یِ نِشَست (xāneye nešast): اطاق نشیمن.

55.  خُوْ (xow): 1- خواب. 2- وجینِ علف‌های هرزه. این واژه در حدود مشهد رایج‌تر است. در حدود امیرآباد تربت، «بِجایْ» و در محولات «بِجویْ» می‌گویند.

56.  خو (xu): خون.

57.  خوابُندَنِ چَشم (xâbondane čašm): خوابانیدن چشم. چشم را نیم‌بسته کردن.

58.  خُواص (xovâs): خُلق و خوی. گاه همراه «خُلق» می‌آید: «خُلق و خُواص»

59.  خُوْ به سَر رِفتَن (xow be sar reftan): بی‌خواب شدن. خواب به سر شدن. خواب از سر کسی پریدن. مثلاً: «خُوُْم به سرُم به دَر رَفت» یعنی خواب از سرم پرید.

60.    خوجَه (xuja): خواجه. مثلاً «خوجِه‌یِ خضر» یعنی حضرت خضر، خواجه‌ی خضر.

61.    خُوْچوش (xowčuč): مک زدن[3] بچّه به پستان یا پستانک در حال خواب.

62.   خُوْ دِ جا کِردَن (xow de jâ kerdan): خواب ذخیره کردن. به کسی که زیاد می‌خوابد، به شوخی می‌گویند: «خُوْ دِ جا مِنَه» یعنی خواب جمع می‌کند، ذخیره می‌کند، روی هم می‌گذارد.

63.  خُود خُودوک داشتن (xodxoduk dâštan): از پیش خود چیزی را تعبیر و تفسیر کردن، بدون آن‌که طرف هنوز حرفی زده باشد. خود بریدن و خود دوختن. وقتی چنین کسی لب بگشاید و حدسیات خود را به عنوان واقعیات بیان کند، به او می‌گویند: «خُود خُودوک دَْری؟!»

64.   خودراف (xodrâf): گیاهی شبیه به شور. رک. شور.

65.  خودرأی (xodra’y): خودکامه. مستبدّ.

66.   خودِرْ دِ شور اَوُردن (xoder de šur avordan): خود را در کاری قاطی کردن.

67.  خُودوِرخِزی (xodverxezi): خودکفا. بی‌نیاز از کمک دیگران. مثلاً: فلانی‌ها «خُود وِرخِزی» هستند یعنی دست‌شان به دهن‌شان می‌رسد، نیازی به کمک دیگران ندارند.

68.  خور (xor): خود را. در تربت مصطلح نیست. در بعضی از شهرهای خراسان از جمله گناباد، می‌گویند.

69.   خورد (xurd): کوچک. خُرد.

70.   خُوردار (xordâr): باقی‌مانده‌ی جسد گوسفندی که طعمه‌ی گرگ شده مثل سر یا دست آن. اگر صاحب گوسفند باور نکند که گرگ گوسفندش را خورده، چوپان باید نشانی باقی‌مانده از آن را بیاورد تا بشود گوسفند و صاحبش را شناخت.

71.   خورد اُفتیَن (xurd oftiyan): خُرد و کوچک از کار درآمدن. مثلاً «اَمبِز خورد اُفتی» یعنی کوچک‌تر از آن‌چه گمان می‌شد از کار درآمد.

72.  خوردِکی (xurdeki): خُردی. خُردسالی.

73.  خُوردِگَر (xordegar): خورنده. آن که از عهده‌ی خوردن برآید. مثلاً: «تو خُوردِگَر پولِ مُو نی‌یی» یعنی تو خورنده‌ی پول من نیستی، توانایی و جرأت این کار را نداری.

74.  خوردمُردُم (xurd mordom): مردمِ ناچیز و کم‌اهمیّت.

75.  خُوردَْنَه (xordāna): نوعی داروی تند (نظیر فلفل) که آن را کوبیده و می‌خورند. برای درمان ترش نافع است. برای زاچی به زن‌ها می‌دهند.

76.  خُورد و خُفت (xordo xâb): خور و خواب.

77.  خوردَه (xurda): گوسفند جوان.

78.  خُوردَه دیشتَن چیزی را (xorda dištan...): به خوردن، یعنی بالا کشیدن، تصرّف کردن و مالک شدن آن چیز مطمئن بودن.

79.  خوردی (xurdi): ریزه. کوچک. خُرد.

80.   خُوردی؟ بُخُور! (xordi boxor): چون کسی را دشنام فراوان بدهند و یا کتک بزنند در آخر که اندکی آرام شده‌اند، معمولاً به او چنین می‌گویند. یعنی سزاوار این ضرب و شتم بوده‌ای. نوش جانت!

81.   خوردیگَک (xurdigak): کوچِکَک. کوچولو. مرکّب از «خوردی» و «گَک» است. «گک» علامت تصغیر و تحبیب است و به آخر اسامی مختوم به «ی» یا «ه» غیر ملفوظ می‌چسبد، مانند: «بِرِّگَک» یعنی برّه‌ی کوچک یا «بِچِّگَک» یعنی بچّه‌ی کوچک.

82.  خُورَند (xorand): پُرخور. خوش‌خور. مخصوص حیوان است، ولی به شوخی به آدم پُرخور هم می‌گویند.

83.  خوش (xuš): خشک. مثلاً: «شَـْخَه خوش رفت» یعنی شاخه خشک شد.

84.  خُوشا کِردَنِ هَوا (xošâ kerdan): گرم و خوب شدن هوا در هنگامی که باید سرد باشد، مثلاً در اواخر پاییز یا در زمستان.

85.  خُوش‌اَمد وِر قَـْلب زیَن {خوش‌آمد به قالب زدن} (xošamad ver qāleb ziyan): چاپلوسی. تملّق‌گویی.

86.  خُوش‌ بَر و رو (xoš baro ru): خوشرو. زیبارو.

87.  خُوش‌تَهْ‌رو (xoš tagru): خوش‌صورت. گشاده رو. دارای صورت دلواز. رک.تَهْ‌رو.

88.  خُوش‌خُرُم (xošxorom): خوش‌خور. خوش‌آیند در خوردن. چیزی که با رغبت خورده شود. گوارا و مطبوع. مقابلِ «بِدخُرُم»

89.  خُوش خُوشَک (xoš xošak): به آرامی. به آهستگی. خوش خوش.

90.    خُوش‌دَست (xošdast): آن‌چه که خوب و به راحتی در دست جا بگیرد و کار کردن با آن آسان باشد. مثلاً: تفنگ خوش‌دست.

91.    خُوشدِلی (xošdeli): رشته. بخصوص رشته‌ی تف داده برای لای پلو. نظیرِ «آش»

92.   خُوشدِلی اِنجیندن (xošdeli enjindan): رشته بریدن. نظیر «آش انجیندن». رک. خُوشدِلی.

93.  خوش رِفتَن (xuš reftan): خشک شدن.

94.   خُوش‌طَعبی (xušta’bi): خوش‌طبعی. مزاح. شوخی. مسخره‌بازی.

95.  خوشک (xušk): خشک.

96.   خوشک‌سَـْلی (xušksāli): خشک‌سالی.

97.  خوشک کِردَنِ گِلَه (xušk kerdane gela): خشکیدن شیر گوسفندان.

98.  خوشکوک (xuškuk): خشکیده.

99.   خوشکِه‌سِرما (xuške sermâ): سرمای بدون بارندگی در زمستان. سرمایی که به برف و باران مربوط نباشد.

100.  خوشکی (xuški): خاکِ نرم و خشک. خاکِ نرمی که در «خَنِه‌خَر» یا «خَنِه‌گُوْ» می‌ریزند تا با مدفوعِ آن‌ها مخلوط شود و ضمنا زیر دست و پای‌شان هم «لِجَن» نشود. بعد خانه را «به دَر می‌ریزند» و «بار» یعنی کود حیوانی را روی زمین زراعتی می‌دهند. این خاکِ نرم در جایی که سیل‌گیر باشد، از رسوباتِ سیل است که نرم و بی‌ریگ هم هست.



[1]- امروزه در مورد ماشین‌های باری هم به کار می‌رود.

[2]- به روایت دیگر: «بالِت» یعنی شاخ و بالت.

[3]- مکیدن.


برچسب‌ها: یک کلام به صد کلام, محمد قهرمان, فرهنگ گویشی تربت, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  شنبه ۴ آذر ۱۳۹۶ساعت 17:45  توسط بهمن صباغ‌ زاده  |