5- شاعر همشهری؛ محمد حسن حسامی محولاتی (1307)
از زمانی که نوشتن راجع به شاعران تربت حیدریه را شروع کردهام، سعی کردهام تا جایی که میتوانم اطلاعات صحیح جمعآوری کنم و شاعران همشهری را هر چه کاملتر معرفی کنم. در چند ماه اخیر نوبت به معاصرین رسیده است و خوشبختانه به دلیل نزدیکی زمانی، از اغلب این شاعران اطلاعات بیشتری در دسترس است. خوانندگان عزیز بسیار لطف خواهند کرد اگر اطلاعات تکمیلی خود را برای من از طریق آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند. دوستان شاعر همشهری (ولایت زاوه، شامل: زاوه، تربت، رشتخوار، مهولات) هم میتوانند زندگینامه و آثار خود را از طریق همین آدرس برای بنده ارسال کنند. اگر نمیدانید از کجا شروع کنید، من چند سوال در بخش فراخوان نوشتهام که با جواب دادن به آنها و ارسال جوابها به من، خواهم توانست زندگینامهی شما را بنویسم. امیدوارم این وبلاگ در آینده به منبع قابل اعتمادی راجع به شعر تربت حیدریه و شاعران این خطه تبدیل شود تا راه برای محققانی که در آینده راجع به این موضوعها تحقیق خواهند کرد، هموارتر شود.
محمد حسن محولاتی (ن و: مهولات هم نوشته میشود) فرزند محمد علی، که در شعر حسامی تخلص میکند به گفتهی خودش در در هفتمین روز از هفتمین ماه سال 1307 هجری شمسی ساعت 7 صبح در روستای عبدل آباد محولات تربت حیدریه چشم به جهان گشود. نامش محمد حسن قاضی حسامی محولاتی است و خانوادهای که در او در آن به دنیا آمد خانوادهای روحانی بود. تحصیلات خود را تا سوم متوسطه در زادگاهش به انجام رسانید، آنگاه به تربت حیدریه رهسپار شد و دیپلم خود را در رشتهی ادبی گرفت. از آن پس به تحصیل علوم قدیمه پرداخت و مدت دو سال در مدرسهی شیخ یوسف علی کسب دانش کرد و به علت سرودن شعر طنزگونهای از آن مدرسه اخراج گردید.
حسامی به مشهد عزیمت کرد و به استخدام سازمان اوقاف درآمد و در ضمن با روزنامهی خراسان، که به مدیریت مرحوم محمد صادق خراسانیان اداره میشد، همکاری کرد و از سال 1329 تا 1342 این همکاری ادامه داشت. از سال 1342 به تهران نقل مکان کرد که علاوه بر داشتن سمت نمایندگی روزنامهی خراسان در مرکز، در ادارهی اوقاف مسئول انتشار مجلهی «معارف اسلامی» بود. همچنین وی تا سال 1350 که نشریهی توفیق برای همیشه تعطیل شد، با روزنامهی فکاهی انتقادی مزبور با امضاهای «قلقلکچی» و «قلقل» همکاری پیوسته داشت .
در سال 1359 با نشریهی جدیدالتأسیس «یاقوت» به مدیریت مهندس یحی خالقی با امضاء «ح. محولاتی » همکاری کرد تا این که نشریه مزبور نیز پس از چندی به محاق تعطیلی رفت. او مدتی نیز برای هفتهنامه گلآقا مطلب مینوشت.
اخیراً کتاب "رنگین کمان طنز" مشتمل بر اشعار طنز و قطعات نثر فکاهی و چند بحر طویل وی، با مقدمه استاد باستانی پاریزی، توسط نشر خرّم، استاد حسامی به لهجهی خراسانی نیز دارای اشعار فراوان طنز است. آقای حسامی همچون نگینی در حلقهی طنزپردازان کشور میدرخشد و همیشه در این عرصه جزو فعالین بوده و هست. برای ایشان آرزوی سلامتی دارم و امیدواریم سالهای سال زنده و سالم باشد.
به گزارش گروه فرهنگ و هنر شهرآراآنلاین، این شاعر نامآشنا که حدود دو هفته در اغما به سر میبرد و در منزل شخصیاش در تهران بستری بود، صبح چهارشنبه ٢٨ خرداد ١٣٩٣ در ٨٦سالگی چشم از جهان فروبست.
در ادامه اشعاری از آقای محمد حسن حسامی مهولاتی با هم میخوانیم:
ملولیده
من از وضع حاضر ملولیدهام
اکر چه خود آن را قبولیدهام
خودم گیج و منگم، ندانم که من
فروعیدهام یا اصولیدهام
کنم صبر تا وضع بهتر شود
که تا کس نگوید عجولیدهام
از آن ساکتم تا نگوید کسی
که مخلص زیادی فضولیدهام
دخالت نکردم به کاری که باز
نگویند بی جا دخولیدهام
نه دنبال زورم نه دنبال پول
نه زوریدهام من نه پولیدهام
اگر بود پولی به جیبم بدان
که قرضیدهام یا نزولیدهام
مگیر ای جوان خرده بر طنز من
که مخلص در این ره کهولیدهام
من آن طنز گویم که در راه طنز
بزرگیدهام، بلکه غولیدهام
روان "عُبیدم" که این روزها
به جسم" حسامی" حلولیدهام
گذشتهست بسیار سختی به من
که من با تحمل سهولیدهام
ستمها از اینها کشیدم بسی
که از ذکر آنها خجولیدهام
از آن بیم دارم کیه بینم شبی
طنابییدهام یا گلولییدهام
خلاصه از این وضع و این بلبشو
ملولیدهام من، ملولیدهام
***
نشد که نشد
آنکه چون قد طویلش در جهان پیدا نشد
خواستم گیرم سبیلش، نردبان پیدا نشد
خواستم تا رایگانی جان دهم در راه او
شهر را گشتم ولی جان رایگان پید نشد
روز روشن، پیش جمعی، هستی ما را زندند
دزد حاضر بود اما پاسبان پیدا نشد
روبه و میمون در جنگل بود خیلی، ولی
بین صد میمون گر، یک تارزان پیدا نشد
در زمین رهزن بود، در آسمان طیارهدزد
جای امنی در زمین و آسمان پیدا نشد
خواستم تا با زبان یک عده را رسوا کنم
تا دهد یاری مرا یک همزبان پیدا نشد
در پی حق و حقیقت هر چه گشتم تا به حال
جز فریب و جز دکان و جز چاخان پیدا نشد
هر کجا رفتم حسامی بذلهگویی مثل من
شاعری را کو بود طبعی روان پیدا نشد
***
خدایا چنان کن که پایان کار
خدایا جهانپادشاهی تو راست»
زمین و زمان را خدایی تو راست
تویی کآفریدی ز یک قطره آب
زن و مَردهای فرنگی مآب
خدایا ندارم من از کس گله
که من خود عقب ماندم از قافله
که ماشین عمر من اوراق شد
خدایا دگر طاقتم طاق شد
خدایا ندارم من از تو نهان
که چون گشته اجناس خیلی گران
باین خرج بسیار و این دخل کم
به امر معاشم چو درماندهام
سپردم به تو خانهی خویش را
تو دانی حساب کم و بیش را
حقوقی به من ده که فرجام کار
«تو خوشنود باشی و ما رستگار»
***
خانهی دایی
نوجوانی به کدخدا در ده
گفت امشب به من پناهی ده
کدخدا گفت کیستی پسر؟
نیستی اهل این دیار مگر؟
گفت من فوق انبیا هستم
پسر خواهر خدا هستم
کدخدا بی معطلی با جد
برد او را به جانب مسجد
گفت پیدا نشد اگر جاییت
هست این خانه خانه داییت
***
وضع هر سال
کسی که صاحب عنوان و پول و اموال است
هزار نوکر مثل منش به دنبال است
به هر کجا که رود، خلق دور او جمعند
ظهور حضرت او، چون ظهور دجال است
مگیر دیپلم و لیسانس و بیسواد بمان
چرا که وضع زمان بر مُراد جهال است
ز نرخ ماهی و اوضاع نان منال امسال
که این گرانی و این وضع، وضع هر سال است
حقوق چون که بگیرم بیا و از نزدیک
ببین که بر سر تقسیم آن چه جنجال است
کلاه من به کف نانوا و پشت کتم
به دست موجر، و کفشم به دست بقال است
بیا ز بندهی شرمنده این سخن بشنو
تو را که عیش جهان آرزو و آمال است:
«برو غنی شو اگر راحت جهانطلبی
که در نظام طبیعت فقیر، پامال است»!
«توفیق هفتگی، 14 آذر 47»
***
کلک آدمیزاد
گفت شیری به گربهای روزی:
ای که هستی شبیه شیر ژیان
همه چیزت شبیه من، اما
هیکلت کوچک است و نیست کلان
گربه گفتا که: ای امیر بزرگ!
داد از مکر و حیلهی انسان
که از او گشتهام چنین کوچک
س که کرده مرا چنین و چنان
شیر گفتا به گربه: «انسان» کیست؟
تا کنم پاره پاره با دندان
ناگهان در کنار گربه و شیر
شد هویدا جوانکی دهقان
گربه آهسته با سرانگشتش
آن جوان را به شیر داد نشان
شیر غران به مرد دهقان گفت:
ای ستمکار و تابع شیطان!
دادهای چون تو گربه را آزار
پدرت را در آورم الآن
گفت دهقان که: «زورم اینجا نیست»
تا کنم قدر خویش بر تو عیان
تا بیارم زقلعه زورم را
گر که مردی در این مکان تو بمان
لیک ترسم کنی فرار ای شیر
شیر گفتا: مگو دگر هذیان
گر تو ترسی که من فرار کنم
دست و پایم ببند با ریسمان
آن جوان، دست و پای او را بست
بعد شد حملهور بر آن حیوان
آنقدر زد که غرق خونش ساخت
گشت نزدیک تا که بدهد جان
شیر بیچاره در همان حالت
گربه را دید و گفت: دایی جان
گر شوم از تو بنده کوچکتر
دست بر دارد ازسرم «ایشان»؟!
«توفیق ماهانه، آذر 48»
طنز به معنای واقعی کلمه در اشعار سراینده هنرمند حسامی محولاتی؛ مهدی تهرانچی
کمتر شاعری هنرمند و خوشذوق مانند حسامی محولاتی بین سرایندگان طنز میتوان یافت که با این ظرافت و هنرمندی، ظنر را در قالب شعر عرضه کند. میدانیم که مطلب منظوم با شعر دارای تفاوت بسیار است و هر آنچه به صورت نظم درآید شعر نیست و طنز در قالب شعر نیاز به قریحه و ذوق بسیار دارد.
بسیاری از مردم طنز را با مضحکه و لطیفه و تمسخر که هدف خندیدن و خندان است یکی میدانند و پندار آنها بر این است که طنز مانند جُک برای خندیدن است و حتی بعضی ادا درآوردن و لودگی و هزل را طنز به حساب میآوردند و این اشتباهی بزرگ است.
طنز عبارت از بازتاب مسائل و دغدغهها و مشکلات یک دوره از زندگی روزمرهی مردمانی است که گاه مشکل مقطعی دارد و مخصوص دورههای خاص است و گاه ماندگار و دائمی است و از سخنرانی آن میتوان به دورههای اجتماعی و مشکلات دورههای مختلف پی برد. مانند قصۀ «موش وگربه » عبید زاکانی که طنزی ماندگار است ودر این طنز پادشاهان خودکامه و لشکرکشی های احمقانه و آدمهای ریاکار و مردمان ضعیفالنفس را به مسخره میگیرد و در مقدمهی داستان چنین میسراید:
بخوانم از برایت داستانی
که در معنای آن حیران بمانی
طنز میتواند برای بسیاری از عقدهها و خودخوردنها، خشم و نارضایتیها مایهی تسکین باشد. بدین معنا که انرژیهای ذخیرهشده از فشارهای عصبی با تبسم و خندهای مانند سوپاپ اطمینان از فکر و روان انسان خارج میشوند.
بنابراین طنزپردازان دارای هدفی بسیار عالی میباشند . طنز یا به صورت شعر و نثر و یا به صورت نمایشنامه و یا به صورت بازیگری مانند فیلمهای «چارلی چاپلین» و گاه به شکل کاریکاتور در روزنامهها ومطبوعات بروز میکند و این آثار انتقادی مایهی مسرت و خندیدن و شاد شدن و تسکین میشوند که همگان به این آثار آشنایی دارند.
باز میگردیم به طنزپرداز ارجمند، «حسامی محولاتی» که در این ارتباط یکی از همشهریها در یکی از شمارههای هفتهنامهی نوید تربت به منظور تقدیر از مشارالیه، منظومهای سروده است که در آن از اشعار خندهدار شاعر تعریف کرده و میگوید:
خوشا شعری که خندهدار باشد
سر غم روز و شب بر دار باشد
وز آن خوشتر ادیبی چون حسامی
که گوید شعر شاد و شادکامی
زشعر خندهآلود تو خندم
که خنده کم کند اندوه و دردم
گو اینکه اشارهای هم به طنز استاد دارد ولی از محتوای تعریف نامبرده خندیدن مطرح است، در حالیکه همانطور که اشاره شد طنزهای حسامی والاتر از این حرفهاست و آنها که با شعر سر و کار دارند و طنز را میشناسند، میدانند که در اشعار حسامی چه نکتههای ارزشمند نهفته است. توضیح بیشتر این است که:
1- طنز اگر به صورت نثر باشد کار دشواری نیست که میتوان شنید و نوشت، ولی در قالب شعر چیز دیگر {ن و: است} و حساب دیگری دارد. آنهم شعری دلنشین از نظر سجع و قافیه و روانی که این هنر به خوبی در اشعار استاد نمایان است.
2- انتخاب طنزها به قدری شیرین و عمیق و انتقادی است که انسان را به تحسین وا میدارد و در عین حال که خنده بر لب مینشاند مطلب با تعمق بر دل مینشیند. از باب نمونه به چند اثر شیرین از ایشان اشاره میکنیم:
دربارهی ماه رمضان می گوید:
من شادم و شنگول که ماه رمضان است
هر چند که جمعی شکمو را رَم از آن است
تا آنجا که میسراید:
پرسی ز چه رو حالت من را که چطورم
آن را که عیان است چه حاجت به بیان است
وضع من بیچاره که معلومه چطوره
من خاطرم آشفته ز وضع دگران است
مستضعف بیچاره در این وضع قاراشمیش
مثل من مسکین ز گرانی نگران است
گفتا که شود قیمت کالا همه ارزان
گفتم که چاخان است، چاخان است، چاخان است
دقت کنید که درد را چگونه شیرین وهنرمندانه بیان می کند.
و نیز در شعر «نذر مرد رند» که مرد حقه بازی نذری میکند و میخواهد به خیال خود خدا را گول بزند، طنزی بسیار جالب است. همچنین در شعر «ملولیدهام» که مطلع آن با این شعر شروع میشود.
من از وضع حاضر ملولیدهام
اگرچه من آن را قبولیدهام
این شعر به قدری هنرمندانه و ظریف و پُرمحتوا ست که باید به کرّات مطالعه شود وهر بیت آن دفتری مطلب است، قافیهای بسیار دلچسب و ابتکاری، مضمونی بسیار عالی، بیانی بسیار نوین و ساده. گو اینکه در این طنز میگوید عبید زاکانی در جسم من حلول کرده.
روان عبیدم که این روزها
به جسم حسامی حلولیدهام
در صورتی که به نظر من طنزهای حسامی نه تنها در حد عبید بلکه به مراتب از او وسیع تر و جذابتر است، چرا که من در کتابخانهام کلیات عبید زاکانی دارم شما هم میتوانید مطالعه و با آثار استاد مقایسه کنید.
در این باره در بیت دیگری چنین میسراید:
من آن طنزگویم که در راه طنز
نه تنها بزرگیدهام، بلکه غولیدهام
{ن و: بزرگیدهام، بلکه غولیدهام}
و حتماً چنین است که میگوید. به هر حال باید هفتهنامهی نوید تربت به برکت مدیریت جناب سالارمقدم به خود ببالد که در هر شماره اثری ماندگار از این شاعر فرهیخته به چشم میخورد گرچه نگارنده تا به حال افتخار دیدار استاد را نداشتهام ولی ما خراسانیها به وجود ایشان که مایهی سربلندی دنیای طنز و ادب است افتخار میکنیم.
محمد مهدی تهرانچی
مصاحبهای از استاد حسامی محولاتی؛ چهل و پنجمین نشست دگرخند؛ طنز فحش نیست
عصر دیروز چهل و پنجمین مراسم دگرخند با حضور «محمدحسن حسامی محولاتی» و «گیتی صفرزاده» سردبیر نشریهی گلآقا در تالار شماره دو اندیشه واقع در حوزهی هنری برگزار شد.
به گزارش خبرنگار دفتر طنز، در این نشست که با محوریت بررسی کتاب حسامی محولاتی با عنوان «رنگینکمان طنز» برگزار شد، مهدی فرجاللهی؛ مجری برنامه به نقل از مقدمه کتاب رنگینکمان طنز به معرفی حسامی محولاتی پرداخت و در وصف وی گفت: استاد محولاتی در ساعت 7 تاریخ 7/7/1307در روستای عبدلآباد محولات از توابع تربت حیدریه در خانوادهای مرفه روحانی به دنیا آمد. وی با نامهای مستعار محولاتی، قلقلکچی، قلقل و بچه دهات در نشریات زیادی چون توفیق، خراسان و گل آقا طنز نوشته است.
در ادامه دگرخند، حسامی محولاتی با تاکید بر اینکه با زبان طنز میتوان تندترین انتقادات و حتی تلخترین وقایع و فجایع را بازگو کرد، گفت: «سال 54 آتشسوزی در مکه اتفاق افتاد. منا آتش گرفت و 5 هزار حاجی که در آنجا حضور داشتند دچار سوختگی شدند. صحنه مانند روز محشر شده بود و همه با لباسها و کفشهای سوخته باز میگشتند. من سرپرست حجاج ایرانی بودم و همه مسئولان وحشت کرده بودند. گفتم حالا وقتش است که با طنز اوضاع را کمی آرام کنم و گرنه همهشان سکته میکنند. فورا شعری گفتم با این مضمون که حاجیان دو دسته شدند، یک دسته حاجی پخته و یک دسته حاجی خام. همه به این شعر خندیدند و کمی جو آرام شد.»
وی افزود: «دوران کودکی در روستا نیز چند خان داشتیم که واقعا مردم را اذیت میکردند و کسی هم جرئت نمیکرد حرفی بهشان بزند. من هشت سالم بود و تنها کسی بودم که با زبان طنز مسخرهشان میکردم و اتقاقا از جانب خان تشویق هم میشدم. برای حفظ فرمولهای حساب و هندسه هم اول آنها را تبدیل به شعر و بعد شعر خودم را حفظ میکردم.»
حسامی محولاتی با بیان اینکه کار خود را از سال 1329 با ستون «طنز، شوخی، خنده» در روزنامه خراسان شروع کرده است، ابراز کرد: «خوشحالم از وقتی که قلم به دست گرفتم تنها به این فکر کردم که خواسته و نیاز مردم چیست و برای انتقال این خواستهها به تمام گردنکلفتها تاختم؛ از شهردار گرفته تا رئیس شهربانی.»
وی ادامه داد: «وقتی در روزنامهی توفیق مینوشتم هویدا نخست ویز وقت بود. روزی نبود که با او شوخی نکنیم و سر به سرش نگذاریم. او هم خیلی استقبال میکرد. تا جایی که اگر دو روز سر به سرش نمیگذاشتیم از دفتر نخستوزیر تماس میگرفتند و میگفتند نکند ما را فراموش کردید! در زمان ریاست جمهور فعلی هم تصمیم گرفتم سعه صدر آقای احمدینژاد را بسنجم و اعلام کردم هر شب یک شوخی با ایشان میکنم و تا جایی ادامه میدهم که سکوت کنند. چرا که سکوت علامت رضاست. شعرهای مختلفی گفتم مثل شعری با این مضمون که هرکس نماز شب بخواند چهره او پرنور میشود، با این حساب معلموم است که رئیسجمهور حتی یکبار نماز شب نخوانده است! هرچقدر ایشان سکوت کردند من طنزهای تندتری گفتم. تا اینکه بعد از یک ماه از نهاد ریاست جمهوری تماس کرفتند و دو نفر برای تشکر به دیدارم آمدند و هدیهای هم دادند.
این استاد طنزپرداز کشورمان تصریح کرد: «فرقی نمیکند چه کسی مسئول است. اگر افراد بدانند طنزپرداز سوء نیت ندارد حتما از طنز او استقبال میکنند. چراکه طنز بهترین زبان بازگو کردن حقایق است.»
در ادامه این نشست، گیتی صفرزاده دربارهی اوضاع نشریات طنز در کشور گفت: کتاب «رنگینکمان طنز» آقای محولاتی تاریخچه خوبی از مطبوعات طنز در کشور و مشکلات و موضوعات به چالش کشیده شده ارائه میدهد، که اتفاقا بعضی از آنها مانند گرانی در تمام دوران مشترک بودند.»
وی با اشاره به دورانهای طلایی باز شدن فضای سیاسی مانند مشروطه و اوایل انقلاب اظهار کرد: «باید توجه داشت که به قول آقای محولاتی طنز «فحش» نیست و مطلب باید طوری ادا شود که هم مخاطب شوخی آن را درک کند و هم خندهای به روی لبانش بنشیند. چرا که در همین دوران طلایی هم میبینیم نشریات طنزی چاپ شدند که نتوانستند بیشتر از یکی دو شماره به کار خود ادامه دهند. چراکه به اسم طنز هرچه خواستند نوشتند و بعد بسته شدند.»
نویسنده کتابهای «چگونه ترنج دانشمند شد» و «کمدی گلآقا» در ادامه دلیل کمرنگ شدن قالبهای چون بحرطویل که نمونههای فراوانی از آن در شعر حسامی محولاتی قابل مشاهده است را از ایشان پرسید و محولاتی پاسخ داد: «مردم الان خیلی از این قالب استقبال نمیکنند و وقتی سلیقه مردم عوض میشود طنزنویس نیز به طبع خود را با این سلیقه هماهنگ میکند.»
گیتی صفرزاده نیز یکی از علتهای این تغییر ذائقه را شلوغ و پُرسرعت شدن زندگی مردم دانست و ابراز کرد: «در دنیای امروز انتقال یک مطلب از طریق پیامک کردن دوبیتی طنز آسانتر است و از همین رو مورد اقبال بیشتری واقع میشود. اما مضامین همچنان همان موضوعات قبل هستند.»
محولاتی در ادامه در پاسخ به این پرسش که چرا با توجه به عقبه طنز قوی که داریم نشریات طنز در سالهای اخیر موفق عمل نکردند، گفت: «توفیق برای همه یک دانشگاه بود و هرکسی این دانشگاه را درک کرده و گذرانده باشد یقینا به خوبی و بدون ایراد طنز مینویسند.»
وی ادامه داد: «برنامهای در دانشگاه تهران با حضور صفارهرندی؛ وزیر فرهنگ برگزار میشد. من پشت تریبون قرار گرفتم و گفتم یکی به من گفته است که مملکت ما صاحب ندارد و من جوابش را با شعر اینگونه دادم:
گفتا که بود کشور ما بیصاحب
با آنکه بسی تاجر و کاسب دارد
گفتم که برو زبان خود گاز بگیر
چون کشور ما هزار صاحب دارد.
همه خندیدند و کسی هم چیزی نگفت.»
در ادامه جلسه صفرزاده درباره آسیبهای فقدان نشریه طنز در کشور تاکید کرد: «ما بعد از نسل آقای محولاتی و چند سال جوانتر از نسل ایشان که زمان انتشار توفیق بود دیگر طنزپرداز برجستهای نداریم و این فاصله خالی است تا برسیم به آقای زوریی نصرآباد که زمان انتشار گل آقا طنز مینوشتند. متاسفانه در این بین نشریات تعطیل شدند و علاوه بر اینکه جامعه از جریان نقد تهی شد ما تربیت نسل طنزپرداز هم نداشتیم.»
در انتهای نشست نیز سردبیر گلآقا همچنین درباره ویژگی طنز گلآقایی اذعان کرد: «آقای صابری همیشه تاکید داشتند طنز فحش نیست و در همین راستا میگفتند ویژگیهای جسمانی و شیوه صحبت و هرچه که خدادادی است نباید مورد تمسخر قرار بگیرد. حتی برای کشیدن کاریکاتور هم تاکید داشتند نباید کریه تصویر شود. همیشه انصاف را راعایت میکردند در نوشتن طنز برای اخبار هم این دقت را داشتند که خبری دروغ نباشد. همیشه تاکید داشتند هدف ما نقد است و نه تخریب و میگفتند من نظام را دوست دارم و انتقاد را برای اصلاح عنوان میکنم.»
منابع:
کتاب تربت عشق
کتاب سخنوران زاوه
وبلاگ دلوسه http://mahvelati.persianblog.ir
سایت دفتر طنز حوزه هنری http://www.daftaretanz.com
وبلاگ اخبار تربت حیدریه http://torbatkhabar.blogfa.com
وبلاگ چه بگویم؟ http://dad-hassani.blogfa.com
***
برچسبها: گزارش جلسه شماره 1022 به تاریخ 920811, شاعر همشهری, زندگینامه حسن حسامی محولاتی