یک کلام به صد کلام؛ یادداشتهای استاد محمد قهرمان؛ قسمت هفتاد و هشتم؛ بهمن صباغ زاده
درود دوستان عزیز. این شماره فیشهای 7701 تا 7800 را در برمیگیرد.
از شما دوستان خواننده خواهش میکنم اشکالات متن را تذکر دهید تا انشاالله در آینده که قرار است این مطالب به صورت کتابی در فرهنگ شفاهی تربت منتشر شود کاملتر و جامعتر باشد. برای انتقال نظرات و مطالب خود میتوانید از روشهای زیر پیامتان را به من برسانید یا دیگر مطالبم را بخوانید.
وبلاگ سیاهمست www.bahmansabaghzade.blogfa.com
وبلاگ سیاهمشق www.bahmansabaghzade2.blogfa.com
ایمیلsiyah_mast@yahoo.com
کانال تلگرام https://t.me/bahman_sabaghzade
صفحهی شخصی در تلگرام https://t.me/bahmansabaghzade
- نِظَرِ کَسِر گِریفتَن (nezare kaser geriftan): توجّه کسی را جلب کردن. مثلاً فلانچیز یا فلانکس «نِظَرِ مُر نِگِریفت» یعنی مرا به سوی خود نکشید، توجّه مرا جلب نکرد. رک. نِظَرگیر.
- نِظَرگیر (nezargir): چشمگیر. جالب توجه. آنچه نظر را به خود بکشد.
- نِظِرگیر کِردَن (nezergir kerdan): پسندیدن. به نظر قبول در کسی یا چیز نگریستن. رک. نِظَرگیر.
- نِعمَتزِوال (ne’matzevâl): ناسپاس. ناشکر. کافرنمعمت. کسی که آنچه را که خداوند داده است، قدر نداند.
- نِعمَتزِوَْلی (ne’matzevāli): ناسپاسی. ناشکری. رک. نِعمَتزِوال.
- نَـْعَلاج (nā’alâj): ناعلاج. مجبور. ناگزیر.
- نَعلَت (na’lat): لعنت.
- نَـْغَـْفِل {ناغافل} (nāqāfel): ناگهانی. غفلتةً. بیخبر. غافل. ناگهان. مرادفِ «ناهوا»
- نُفرِت! (nofrat): دشنام. منفور. نظیر کثافت!
- نِفَسِ راس کِردَن (nefaste râs kerdan): رک. نِفَستِ راس کِردَن.
- نِفَست (nefast): نفس.
- نِفَستِ راس کِردَن {نفسی راست کردن} (nefaste râs kerdan): اندکی آسودن. لحظهای آرام گرفتن. نفس تازه کردن. نفس به فراغت کشیدن.
- نِفلِه رِفتن (nefle reftan): هلاک شدن. از بین رفتن.
- نِفلِه کِردَن (nefle kerdan): از میان بردن. به هدر دادن. ضایع کردن.
- نَـْفور (nāfur): ناکار. از کار افتاده. مثلاً کسی را بزنند و دستش را «نَـْفور کِنَن» یعنی بشکنند، ناقص کنند، از کار بیاندازند. یا: «زِیَن نَـْفورِش کِردَن» یعنی زدهاند، ناکارش کردهاند.
- نَـْفور کردن {کسی را} (nāfur kerdan): کسی را به شدّت مضروب کردن، به اصطلاح ناکار کردن.
- نُفوسِ بَد زیَن (nofuse bad ziyan): اتّفاقی ناگوار را پیشبینی کردن و از آن خبر دادن.
- نِقاب: چرمی که دور تا دور گیوه میکشند برای استحکام آن.
- نُقُرچ (noqorč): آروارهی پایین. زیرِ چانه. مترادفِ «کِلَفچ». مثلاً کسی با دیگری دعوا افتاده و بعد میگوید: «دو تا موشتُم دِ نُقُرچِش زیُم» یعنی دو تا مشت هم زیر چانهاش زدم.
- نُقرِگی (noqregi): نقرهای. به رنگ نقره.
- نُقط (noqt): نطق. مثلاً نقطش وا رفت یعنی نطقش باز شد، به حرف آمد.
- نقل (naql): حکایت. داستان.
- نقلِ... (naqle): در معنی رفتار و کردار همانند و شبیه و نظایر آن. مثلاً: شما هم که «نقلِ حسن کِردِن» یعنی شما هم همان عمل حسن را انجام دادید، مثل او رفتار کردید. یا: «نقلِ تِقی» که پارسال چنان کرد یعنی شبیه تقی یا شبیه رفتار تقی که پارسال چنان کرد.
- نَقم (naqm): نقب.
- نَـْقولَه (nagula): ناقلا. زرنگ و بدجنس.
- نِقیض (neqiz): ضدّ. دشمن. مثلاً «نِقیضِ کَسِ رِفتَن» یعنی با او دشمن شدن. یا: «فِلَـْنِهکَس نِقیضِ ما رِفتَه» یعنی با ما ضدّ شده، دشمن شده، کج و چپ افتاده.
- نَـْکار (nākâr): 1- ناکاشته. زراعت نشده. 2- از کار افتاده. از کار افتاده به ضربهای که بر او وارد شده. همان که در تهران میگویند مثلاً فلانی را با چاقو زد و او را ناکار کرد.
- نَـْکَرَه {ناکاره}(nākara): بیکاره. کسی که اهل کارکردن نباشد.
- نَـْکَرِگی (nākaregi): بیکاره بودن. رک. نَـْکَرَه.
- نَک زیَن (nak ziyan): با دندان کندن و خوردن، معمولا با حرص و ولع. به اصطلاح تهرانیها «به نیش کِشیدَن». مثلاً: «خیارارْ اوجور نَک مَزَن» یعنی خیارها را آنطور به نیش نکِش.
- نَک کِندَن (nak kendan): دندان گرفتن. گاز گرفتن و دندان زدن خر برای خوردنِ مثلاً تکّهای خربزه یا هندوانه.
- نُکول (nokul): رد کردن. عدم پذیرش. مقابلِ قبول.
- نِکّی کِردَن (nekki kerdan): رک. کِنِّکی کِردَن.
- نِگریفتَن چیزِ {کسی را} (negeriftan...): آن چیز، مورد پسندِ او قرار نگرفتن. مطبوع نیفتادنِ آن چیز. بیشتر به صورت منفی به کار میرود. مثلاً: این کتاب را خواندم مرا نگرفت. یا: فلان آدم مرا نگرفت.
- نُگُند (nogond): نَوهی سوّم. به ترتیب: «فِرزند»، «نِوَه»، «نِبیرَه» و «نُگُند»
- نِگینِگی (neginegi): ریز ریز شدن ظروف شکستنی چون به زمین افتند.
- نِگیننِگین: رک. نِگینِگی.
- نَـْلی (nāli): نهالی. تُشک. مثلاً: «نَـْلینِ نَرم» یا: «نَهلینِ نَرم»
- نَـْلیچَه (nāliča): نهالیچه. تُشکچه. تُشک کوچک که رویش مینشینند. «نَـْلی»ِ کوچک. رک. نَـْلی.
- نِم (nem): نه هم. مثلاً: «نِه کار مِنَه، نِم کُنار مِرَه» یعنی نه کار میکند [و] نه هم کنار میرود.
- نِمازدِگَر (nemâzdegar): رک. نِمیزدِگَر.
- نِماشُم (nemâšom): 1- هنگام نماز شب. سرِ شب. اندکی بعد از غروب آفتاب. 2- شب.
- نِمبِرَ ْنی (nemberāni): شیار کردن زمین با نَم باران، بدون آب دادن زمین. زمینی را که باران اندکی نمدار کرده، راندن.
- نَم وِر نَم رِسُندَن (nam ver nam resondan): رک. نَم وِر نَم رسیَن.
- نَم وِر نَم رسیَن (nam ver nam resiyan): کنایه از بارانهایی است که پُشت سر هم میبارند. یعنی هنوز نَمِ باران اوّل خشک نشده، دوّمی میرسد. به طنز، وقتی چای پشت سر هم میآورند، طرف به آورنده میگوید: «نَم وِر نَم مِرِسَـْنی» یا پس از خوردن چند چای پشت سر هم، خورنده میگوید: «نَم وِر نَم رِسُندم»
- نِمتَـْنَه جُوِْ دو خَرِر سیوا کِنَه (nemtāna jowe du xarer sivâ kena): نمیتواند جوِ دو خر را جدا کند. کنایه از آنکه بسیار بیعُرضه و دست و پا چلفتی است.
- نِمَد (nemad): 1- نمد. 2- به عنوان صفت برای محصولی به کار میرود که بسیار و پُر سبز کرده است و هیچ جای زمین خالی نمانده. میگویند: «مِندُوْا حُکم نِمَد سُوز کِردَه» یعنی مندابها خیلی پُر سبز کرده است.
- نِمَدِ دَمِ تِوَر رِفتَن {نمدِ دَمِ تبر شدن} (nemade dame tevar...): جلو ضربه را گرفتن. کنایه از سپرِ بلا شدن.
- نِمُردَه، نِفَس کشیَن از یادِش رِفتَه! (nemorda nefas kešiyan...): نمرده، نفس کشیدن از یادش رفته است. گاه چون کسی بپرسد فلانکس مرده؟ به طنز در جواب میگویند: «نِمُردَه، نِفَس کشیَن از یادِش رِفتَه!»
- نَـْمُلّا {ناملّا} (nāmollâ): بیسواد.
- نُمود (nomud): جلوه. صورت ظاهر.
- نِموسار (nemusâr): نشان. اثر. نشانه. علامت. مثلاً: از فلانچیز «نِموسارِ نِمُندَه» یعنی اثری و نشانی نمانده است. مرادفِ «رَد و پِی»
- نِمیزدِگَر (nemizdegar): از تقسیمبندیهای شبانهروز. هنگام نماز عصر. عصرهنگام. در محولات «نِمیزدِگَر» میگویند. مثلاً: «نِمیزدِگَر به فِلَـْنِهجا رَفتُم» یعنی عصرهنگام به فلانجا رفتم.
- نَنگ (nang): ننگین. به ننگ آلوده. مثلاً فلانکس «اَدَمِ نَنگیَه»
- نِنگیَت (nengiyat): ننگ. شرمساری.
- نو (nu): نان.
- نِوای کَسِر به دَر اَوُردن (nevâya kaser bedar avordan): تقلیدِ کسی کردن. تقلید کسی را درآوردن، در مکالمه یا رفتار، به مسخره.
- نُوْبَخت (nowbaxt): برّهی نرِ سه سالهی «خِصی» شده. رک. خِصی.
- نُوْبهدَرَ ْمَد (nowbedarāmad): نوظهور. چیز جدید. تازهبابشده. نو درآمده از قبیل لباس یا آرایش و نظایر آنها که «مُد» شده است.
- نُوْدِرَ ْمَد (nowderāmad): رک. نُوْبهدَرَ ْمَد.
- نُوْدِشُر (nowdešor): رک. نُوْدِشور.
- نُوْدِشور (nowdešur): ناودان.
- نُوْدِشوری (nowdešuri): باران زیاد و شدید که از ناودان سرازیر شود.. میگویند: «بارونِ نُوْدِشوری کِرد» یا «بارون، نُوْدِشوری رفت». رک. نُوْدِشور.
- نُوْدو (nowdu): ناودان.
- نُوْدون (nowdun): رک. نُوْدو.
- *نَـْوِردار {نابردار» (nāverdâr): برّه یا بزغالهای که مادرش حاضر نباشد به او شیر بدهد.
- نُوْروز (nowruz): اسفندماه.
- نُوْگِریفت (nowgerift): 1- زمینی که برای اولین بار به زیر کشت رفته است. 2- نهالی که تازه کاشتهاند و از خطر خشکیدن جَسته است و میخواهد یا میتواند پا بگیرد.
- نومِ خُدا (nume xodâ): بهنامایزد. ماشاءالله. میگویند: «ماشالّا نومِ خُدا»
- نوندو (nundu): ناندان. صندوقی که در آن نان نگه میدارند. در مَثَل میگویند: «گُوْسَـْلَه کادور خَـْلی مِنَه، بِچَّه نوندورْ» یعنی گوساله کاهدان را خالی میکند، بچّه ناندان را.
- نونِ کُلاغ (nune kolâq): از گیاهان خودروی خوردنی.
- نِوَرد (nevard): چوبی است که با گرداندن گاه به گاهش، پارچهی بافته شده به وسیلهی «فِرَت» را بر آن میپیچند.
- نِوَْسَه (nevāsa): نوه. مرادفِ «نِوَْیَه»
- نَـْوَه {ناوه} (nāva): مجرایی برای عبور آب از چوب یا فلز که بر روی زمین گودی تعبیه کنند.
- نِوَْیَه (nevāva): نوه. نواسه. در فیضآباد مصطلح است. مرادفِ «نِوَْسَه»
- نهال عَلِفخِرس (...alefxers): دشنام است نظیر بی بو و خاصیّت. یا به آدمهای قددراز میگویند به تمسخر، نظیر «دیلاق» رک. عَلِفْ خِرس.
- نِه خُوردَه و نِه بُردَه، گِریفتَه دردِ گُردَه (ne xordao ne borda gerifta darde gorda): مَثَل. بارِ گناهِ نکرده را به دوش کشیدن و به عواقب آن دچار شدن.
- نِه دلِ بُگذار، نِه دلِ وِردار (ne dele bogzâr ne dele verdâr): کنایه از تردید و دودلی داشتن است. در دلکندن از چیزی یا صرف نظر کردن از کاری مردّد است و نمیتواند تصمیم بگیرد.
- نُهُرم (nohorm): هرم. حرارت شدید.
- نِهَل (nehal): گِل و شُل. زمینی گِلناک که عبور از آن دشوار باشد. لایِ سیل که روی زمین تهنشین شده است. تهنشین سیل که پس از خشکیدن تَرَک تَرَک میشود، ولی تا رطوبت داشته باشد، پا در آن میلغزد و عابر به زحمت میافتد. تقریبا مرادف وَحَل.
- نَهلی (nahli): رک. نَـْلی.
- نَهلیچَه (nahliča): رک. نَـْلیچَه.
- نِهِلی رِفتَن (neheli reftan): ماندن و گیر کردن حیوان در زمینی که گِلِ چسبناک دارد. این فعل مجازاً در مورد انسان هم به کار میرود. رک. نِهَل.
- نَـْهَوا {ناهوا} (nāhavâ): ندانسته. ناآگاه.
- نِههَه! (neha):نخیر. نه، با تأکید.
- نِیزَه رِفتَن وِر کَسِ (neyza reftan ver kase): بر کسی تحمیل شدن. به زور خود را برای استفادهای به کسی چسباندن. خرج خود را به گردن کسی گذاشتن.
- نیشتا (ništâ): ناشتا. ناشتایی.
- نیشتا کِردَن (ništâ kerdan): ناشتایی خوردن. صبحانه صرف کردن. رک. نیشتا.
- نیشِ روز (niše ruz): هنگام طلوع آفتاب. هنگامی که آفتاب برمیآید.
- نیش زیَنِ روز (niš ziyane ruz) طلوع کردنِ آفتاب. مثلاً: «روز نیش زَ»
- نیصف (nisf): نصف.
- نیکّ (nikk): نیش. مثلاً: «نیکّاش وا رَف» یعنی نیشاش باز شد، مثلاً از خوشحالی.
- نیلی رِفتَنِ جگر (nili refrtane jegar): کنایه از رنج و ناراحتی بسیار است. مترادفِ خون شدن جگر.
- نیمرودَه (nimruda): به طنز، علیل و ناسالم. مریضاحوال. کنایه از شخصی که به اندک چیزی و زود به زود بیمار میشود.
- نیمزِبون (nimzebun): نیمچهلال. آنکه کلمات را به درستی ادا نمیکند.
- نیموِراَمَد (nimveramad): نانی که خمیر آن درست ور نیامده بوده است.
- نیمِهکَـْلَه (nimekāla): نیمهکاره. نیمهتمام.
- وا (vâ): باز. به عنوان پیشوند بر سر بعضی از افعال میآید. مثلاً: «وادُوْیَن»، «وااَمیَن»، «واهَمجِستَن»، «واپَسدایَن».
- وااَمیَن (vâamiyan): 1- باز شدن. مثلاً: وقتی تن در حمام خوب خیس بخورد، شوخهایش خوب وامیآید. 2- متناسب و سازگار بودن. ساز و جور و موافق و مطابق درآمدن. مثلاً: این فرش در این اتاق «وانِمیَه» ظاهراً یعنی بزرگ است و طول و عرضش زیاد و نمیتوان آن را کاملا گسترد.
- وااَمینِ شوخ (vâamiyane šux): آمدن و درآمدن چرک بدن. مثلاً اگر روشور به کیسه بمالند بهتر «شوخِ جونِ اَدَم وامیَه» یا اگر آب حمام سرد باشد «خُب شوخِ اَدَم وانِمیَه»
برچسبها: یک کلام به صد کلام, محمد قهرمان, فرهنگ گویشی تربت, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۶ساعت 20:49  توسط بهمن صباغ زاده
|