سیاه‌مشــــــــــــــــــــــــــــــــق

گزارش‌های بهمن صباغ زاده از جلسه‌های شعر

عبدالله نجف زاده
عبدالله نجف زاده

در این شماره بخش دوم «به زلالی حیتا» را خواهید خواند که نگاهی دارد به شعر و زندگی شاعر همشهری آقای محمد نیکوعقیده شاعر همشهری.

عبدالله نجف زاده
عبدالله نجف زاده


خانه سنگین است سرما می‌خورم
در عبور از کوچه تیپا می‌خورم
روی کاغذ شکل نانی می‌کشم
آی مردم من تماشا می‌خورم
مادرم پروانه می‌خواند مرا
من به یک پروانه آیا می‌خورم
بال در بال پری‌ها می‌روم
می‌روم اما به اما می‌خورم
خانه‌ای اندازه‌ی دل می‌کشم
ماه را در خانه تنها می‌خورم
خواهرم در هق‌هقش گم می‌شود
من تماشا می‌شوم، تا می‌خورم

#پیام_ولایت
#هوای_تازه
#عبدالله_نجف_زاده

کانال تلگرامی ما

https://t.me/anjomanghotb

پی نوشت

پیام ولایت پرتیراژترین نشریه‌ی کاغذی تربت حیدریه است و ما از پنجره‌ی هوای تازه در هر شماره نگاهی می‌اندازیم به شعر یکی از شاعران تربت حیدریه


برچسب‌ها: پیام ولایت, هوای تازه, عبدالله نجف زاده, انجمن شعر قطب
+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۴ساعت 12:21  توسط زینب ناصری  | 

لیلی پوردایی

لیلی پوردایی

لیلی پوردایی

دلم تنهاست
دلم غرق تلاطم‌های بی‌دریاست
دلم یک قلّه‌ی برفی‌ست
دلم مثل نگاه تازگی‌هایت پر از سرماست
و من در برف بیمارم
و من در برف می‌میرم
ولی از نو نگاهت را چو آدم برفیِ محبوب در آغوش می‌گیرم
به قلبم هدیه‌ای چون شعر را دیگر نخواهی داد
می‌دانم

و من این را نخواهم خواست
ولی در دفترِ دلتنگیِ روزانه‌ات هربار
ورق خورده‌ست تنها باز هم نام و نشان من
چو لیلی عاشق دردی؟
تو مرهم باش بر داغ دل ماه بلند آسمان من
ولی خود همچو عشقی ناب و سوزان باش
و من با تکیه بر آغوشِ بادِ تند و طوفان‌ها
به تو این بار خواهم گفت
بیا و باز هم همچون شب سرد زمستان باش
ببین پاییز رنگارنگ‌تن یک‌رنگیِ ما را چه بی‌رحمانه از یاد تمام فصل‌ها برده
و این دل باز، بی‌رونق
شده یک جلد دیوانِ ترک خورده
زمستان است
اما باز هم گویم خدا را شکر
زمستان رنگ یکرنگی
شبیه پنجره خیس است
چه دردی دارد این شلاق دلتنگی

زمستان! گرچه از سرمای سوزان و سپیدت سخت سستم، سخت دلگیرم
ولی از نو نگاهت را چو آدم برفی محبوب
در آغوش می‌گیرم

#هوای_تازه
#لیلی_پوردایی
#پیام_ولایت

کانال تلگرامی ما
https://t.me/anjomanghotb


برچسب‌ها: لیلی پوردایی, هوای تازه, پیام ولایت, انجمن شعر قطب
+ نوشته شده در  شنبه ۹ فروردین ۱۴۰۴ساعت 12:45  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

محمود شریفی کدکنی
محمود شریفی کدکنی

محمود شریفی

روزگاری این طلسم اژدها خواهد شکست
قلب شب را بانگ رعدآسای ما خواهد شکست

با تبراندیشه‌های آن خردمردانِ مَرد
این کهن‌بت‌های افکار شما خواهد شکست

سنگ، دل‌ها؛ سنگ، لب‌ها؛ آه از این عصر حجر
تا کدامین صاعقه این سنگ را خواهد شکست

بر لبت گلبانگ‌های عاشقی خواهد شکفت
بغض صدها ساله‌ام بر دشت‌ها خواهد شکست

می‌سرایم... می‌سرایم شعر آزادی و عشق
این حصار واژه‌های بی‌نوا خواهد شکست

شعر در قالب نگنجد، واژه دست‌افشان شود
این پرنده مرزها را تا کجا خواهد شکست؟

«زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست»
روزگاری قفل لب‌های خدا خواهد شکست...


#هوای_تازه
#محمود_شریفی
#پیام_ولایت


https://t.me/anjomanghotb

پی‌نوشت‌ها:
عکس‌ از آرشیو انجمن شعر و ادب قطب تربت حیدریه به تاریخ شنبه ۱۴۰۲/۰۷/۱۵ در کتابخانه‌ی شهید بهشتی
مصرع داخل گیومه از حافظ است


برچسب‌ها: هوای تازه, انجمن شعر قطب, محمود شریفی, پیام ولایت
+ نوشته شده در  شنبه ۹ فروردین ۱۴۰۴ساعت 12:33  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

تا سحر چشم و دلم منتظر باران بود
گله از بخت خراب و دل بی‌سامان بود

دستم از دست تو دور و سرم از فکر تو پر
عشق تو سرزده در سینه‌ی من مهمان بود

هر چه گفتم ز لبش قصه‌ی ما شیرین شد
چون اناری که دلش خون و لبش خندان بود

صورت یار من و ماه تماشا دارد
در تماشای رخش آینه سرگردان بود

سوره‌ی عشق بخوان و به شب من برگرد
آیه‌ی چشم تو یک عمر پر از ایمان بود

در دلم بود که بی عشق نباشم هرگز
حیف از این دل که اسیر غم بی‌پایان بود


#هوای_تازه
#فاطمه_خانی_زاده
#پیام_ولایت

کانال تلگرامی ما
https://t.me/anjomanghotb

پی‌نوشت‌ها:
حافظ: در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز/ چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود.
عکس‌ از آرشیو انجمن شعر و ادب قطب به تاریخ شنبه یازدهم تیرماه ۱۴۰۱ نکوداشت استاد محمد قهرمان، تالار فرهنگیان تربت حیدریه


برچسب‌ها: فاطمه خانی زاده, پیام ولایت, هوای تازه, انجمن شعر قطب
+ نوشته شده در  شنبه ۹ فروردین ۱۴۰۴ساعت 12:12  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 


معرفی انجمن شعر و ادب قطب تربت حیدریه

بهمن صباغ زاده

بسیار پیش آمده که در جمع‌های مختلف با همشهری‌ها صحبت از پتانسیل‌های شهر تربت حیدریه شده است، در جمع شاعران از پتانسیل‌های ادبی تربت حیدریه سخن می‌رود و معمولا سخن به این‌جا می‌رسد که (باید کاری کرد). من این جمله‌ی (باید کاری کرد) را خیلی کلی و شعاری می‌دانم. بهتر است با این دو سوال شروع کنیم که (من چه کرده‌ام؟) و (چه کارهایی شده؟) این دو سوال می‌شود مقدمه‌ی (چه باید بکنم؟)

اولین خاصیت این سوال‌ها این است که توپ را در زمین دیگران نمی‌اندازی که (باید کاری کرد) بلکه کلاهت را قاضی می‌کنی و به خودت رجوع می‌کنی که تا حالا چه کرده‌ای. به استعدادها و علایقت رجوع می‌کنی تا ببینی چه کاری از تو برمی‌آید.

از طرفی در هر زمینه‌ی تخصصی اگر ندانی پیش از شما چه کرده‌اند اول باید بروی، وقت بگذاری و تحقیق کنی تا بفهمی که (دیگران چه کرده‌اند). به قول تربتی‌ها دنیا از امروز و دیروز نیست و پیش از ما هم کارهایی شده است. خلاصه درد سرتان ندهم، این که (باید کاری کرد) کشف بزرگی نیست. مثلا در مسأله‌ی مورد بحث من یعنی شعر، ده سال پیش هم من می‌دانستم که پتانسیل شعر تربت حیدریه بالا است و باید کاری کرد، بیست سال پیش هم این را می‌دانستم.

بنای شعر در آب و خاکی که ما امروز در آن زندگی می‌کنیم و الان به تربت حیدریه موسوم است و پیش از قرن نهم بخشی بزرگ از ولایت زاوه بود به قدمت زبان فارسی است. از قرن هفتم که تذکره‌نویسی باب شد و نورالدین محمد عوفی (لباب الالباب)را نوشت همواره نام شاعران زابی و تربتی در کنار دیگر شاعران خراسان درخشیده است. قدیمی‌ترین شاعر این آب و خاک که نامش و شعرش در تذکره‌‌ها ذکر شده است (شمس‌الدین زابی) از قرن ششم است. شعرهایی از شمس‌الدین زابی نقل شده است که می‌توانم به این رباعی اشاره کنم: (ای گشته فراخ از لب تو قند به شهر/ ديوانه‌ی تو هر كه خردمند به شهر/ وين طرفه نگر كه پسته‌ی شيرينت/ از پُرنمكی شور درافكند به شهر)

نه پیش از شمس‌الدین زابی چشمه‌ی شعر در این آب و خاک خشک بوده و نه پس از وی رودِ شعر ولایت زاوه و تربت حیدریه از جریان افتاده. همواره بوده‌اند شاعرانی که آمده‌اند، با نفس گرم‌شان چراغ شعر و ادبیات را روشن نگه داشته‌اند و آن را دست به دست و سینه به سینه به ما رسانده‌اند.

امروز هم چراغ شعر و ادبیات در تربت حیدریه روشن است. عاشقان شعر می‌دانند که دیگر عاشقان را کجا و کی ببینند، دور هم بنشینند، گل بگویند و شعر بشنوند. در این شماره قصد دارم تاریخچه‌ای از برگزاری جلسات انجمن شعر در تربت حیدریه بنویسم و شما را با انجمن قطب آشنا کنم.

تشکیل جلسات شعر در تربت‌حیدریه به شکلی که امروز مرسوم است یعنی عده‌ای در روز و ساعتی خاص دور هم جمع می‌شوند، بر‌می‌گردد به سال‌های پیش انقلاب که گروهی از شاعران تصمیم گرفتند دوشنبه‌ها گِردِ هم آیند و شعر‌هایشان را برای هم بخوانند و نام آن را (انجمن شعر و ادب قطب) گذاشتند. مرحوم سید علی اکبر بهشتی از شاعران خوش‌نام تربت حیدریه بود و علاقه داشت شاعران را دور هم جمع کند. اولین جرقه‌های انجمن قطب را باید در قلب مهربان و در خانه‌ی سید علی اکبر بهشتی جستجو کرد. در سال‌های اول جلسات انجمن قطب در منزل سید علی اکبر بهشتی برگزار می‌شد و پس از انقلاب جلسات به اداره‌ی فرهنگ و ارشاد تربت حیدریه منتقل شد. از اولین شرکت‌کنندگان انجمن قطب باید از شادروان استاد علی‌اکبر بهشتی، محمود خیبری، اسفندیار جهانشیری، سید علی‌اکبر ضیایی، حسن رزمجو، مرحوم غلامعلی مهدی‌زاده و احمد حسین‌پور نام برد که بعد‌ها دکتر محمد رشید، استاد احمد نجف‌زاده، دکتر عباس خیرآبادی، استاد سیدعلی موسوی، محمدابراهیم اکبرزاده، حسن خدابخشی و شاعرانی جوان‌تر مانند علی‌اکبر عباسی به جمع‌شان پیوستند.

در سال‌های بعد با اضافه شدن شاعران جوان به انجمن قطب، ساعتی از وقت اعضاء به تصحیح شعر جوان‌ترها می‌گذشت. سال ۱۳۷۷ بالاخره تصمیم بر این شد که کلاسی تحت عنوان کارگاه شعر راه‌اندازی کنند و در آن مستقلاً به شعر جوانان پرداخته شود. این جلسات در ساختمانی متعلّق به اداره‌ی ارشاد تربت حیدریه واقع در خیابان فردوسی شمالی (شهید سلیمانی فعلی) بعد از میدان شهدا تشکیل می‌شد.

استاد نجف‌زاده -خداش در همه حال از بلا نگه دارد- قبول زحمت کردند و قرار به جمع شدن جوانان در شنبه‌شب‌ها شد. از شرکت‌کنندگان آغازین این جلسات می‌توان به پری کیانیان، ملیحه فرقانی، مژگان بهادری، محسن رهبر، مهدی رمضان‌پور و اسماعیل راد اشاره کرد که بعدها شادروان مرضیه یار و پرنیان فلاحت‌گر هم به جمع اضافه شدند.

به تدریج اعضای جلسه‌ی قطب در انجمن جوانان شرکت می‌کردند و با رونق یافتن این جلسه کم‌کم انجمن قطب در انجمن جوان ادغام شد که همان شنبه‌شب‌ها دور هم جمع می‌شدند. در سال‌های بعد ورود شاعران جوان و نوپرداز مانند محمود خرقانی، کورش جهانشیری، ایمان مرصّعی، غلامرضا نجفی، محسن اسلامی، محمود اکبرزاده، جواد بلندی، زهرا محدثی، مریم فرقانی، اعظم خندان، نجمه محمودی، سیدحسین سیدی، مهدی فکور، مهدی ذبیحی، فاطمه خانی‌زاده، فرشته خدابنده، علیرضا مزدوران، محمد امیری و دیگر جوانانی که هر چه بنویسم باز هم عده‌ای از قلم خواهند افتاد -که امیدوارم دوستانم بر من ببخشایند- جانِ تازه‌ای به جلسات شنبه‌ها بخشید و این جوانان در کنار بزرگان شعر تربت‌حیدریه بالیدند و رشد کردند.

ساختمانِ متعلّق به اداره‌ی ارشاد مشترکاً توسط چند انجمن از جمله انجمن سینما، انجمن نمایش و انجمن شعر استفاده می‌شد. چند باری پشت در بسته ماندیم و جلسه یا تعطیل می‌شد یا با تاخیر شروع می‌شد. هر چه کردیم نتوانستیم دوستان انجمن نمایش را متقاعد کنیم که آن دو ساعت در هفته (۵ تا ۷ بعدازظهر شنبه) تمرین‌های خود را کنسل کنند. رفت و آمد و سر و صدا مزاحم شعرخوانی بود و بالاخره تصمیم گرفتیم جلسات را به جایی دیگر منتقل کنیم.

استاد نجف زاده که عضو هیأت اُمنای مسجد قائم بودند با توجه به مشکلات یاد شده، از میانه‌ی سال ۱۳۸۸ جلسات را به مسجد قائم منتقل کردند. چند سالی جلسات در مسجد قائم تشکیل می‌شد. محمد جهانشیری، ایمان فرستاده، حمیدرضا عبدالله زاده، اسدالله اسحاقی، سلیمان استوار فدیهه، اکبر میرزابیگی، علیرضا شریعتی و غلامرضا اعتقادی نمونه‌ای هستند از دوستانی که در این منزل به انجمن پیوستند. این ایستگاه انجمن شعر و ادب قطب هم متاسفانه مشکلاتی داشت. سیستم گرمایشی و سرمایشی درستی نداشت که تحمّل می‌کردیم. یک سال بعد از تشکیل جلسات انجمن قطب در مسجد قائم در طبقه‌ی پایین مسجد که جلسات برگزار می‌شد، دفتر موسسه‌ی خیریه باز شد که رفت و آمدها باعث می‌شد نظم جلسه به هم بریزد و فضا برای شعرخوانی مطلوب نباشد.

خردادماه سال ۱۳۹۵ بود که (موزه‌ی مشاهیر) تاسیس شد و در اختیار انجمن شعر و ادب قطب در اختیار انجمن قرار گرفت. موزه‌ی مشاهیر ساختمانی‌ بود متعلّق به شهرداری در باغ ملی تربت حیدریه که به همّت جمعی از فرهنگ‌دوستان شاغل در شهرداری از جمله آقای مرتضی شبان سر پا شده بود. بعد از وفات مرحوم تهرانچی این ساختمان با سردیس‌های از بزرگان شعر و ادب تربت و آثار معرّق مرحوم محمدمهدی تهرانچی تزیین شد و به شکل موزه‌ای کوچک درآمد. چند سالی هم در این منزل بودیم تا این‌که شورای شهر و شهرداری در سال ۱۳۹۸ تصمیم گرفتند این مکان را از انجمن‌های ادبی تربت بگیرند و بدهند به اداره‌ی حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس که گرفتند و دادند و آن‌چه به جایی نرسید فریاد بود.

در چند سالی که در موزه‌ی مشاهیر بودیم اعضای زیادی به انجمن شعر قطب اضافه شدند. مرکزیت این مکان و این‌که ساختمان در باغی مصفا قرار داشت باعث شده بود تا جلسه هم فال باشد و هم تماشا. فرزانه علمداران، دکتر سید جعفر علمداران، آتیه ستوده، مهدی حسن زاده، مهدی اسماعیلی، حسین میرزابیگی، احسان احمدیان، حجت یدالهی، زینب نجفی، حنانه پوررضا، مطهره حسن زاده، پروین جهانشیری، حسین شعبانی، علی نشاط، معین جلالی، شکوفه زارعی، مریم احمدزاده، بی‌بی زهرا بهشتی و بسیاری از دوستان جوان دیگر کسانی بودند که در این ایستگاه به انجمن قطب پیوستند.

بعد از جابه‌جایی به لطف شورای شهر پنجم تربت حیدریه بدون یک هفته تعطیلی، جلسات انجمن به کتابخانه‌ی شهید بهشتی منتقل شد. وقتی امر کردند کلید موزه‌ی مشاهیر را تحویل شهرداری بدهیم، من و دوستان مطالبی نوشتیم در گله از شورای شهر و شهرداری و با انتشار این مطالب خیلی از همشهریان، رؤساء ادارات، کسانی که دست‌شان می‌رسید و سالنی در اختیار داشتند پیام دادند که پذیرای انجمن قطب هستند. جوانب مختلف را در نظر گرفتیم و دعوت آقای محمدرضا کرمانی (مالک مجموعه‌ی فرهنگی گردشگری تهمینه) و آقای رضا حاتمی (رئیس وقت امور کتابخانه‌های تربت حیدریه) را پذیرفتیم. از مهرماه سال ۱۳۹۸ انجمن قطب تربت حیدریه ییلاق و قشلاق می‌کند.

بهار و تابستان‌ها انجمن قطب حال و هوایی دیگر دارد و پاییز و زمستان‌ها رنگی دیگر. بهار و تابستان را مهمان آقای محمدرضا کرمانی در اقامتگاه بومگردی تهمینه هستیم. اقامتگاه تهمینه یک رباط تاریخی بسیار زیباست که به شکلی عالی بازسازی شده است. درخت‌های سر به فلک کشیده، بوی نم خشت و حیاط بزرگ کاروان‌سرا فضایی دلپذیر دارد و بچه‌ها چشم می‌کشند کی شنبه از راه برسند و در فضای باز تهمینه دنبال هم بدوند و بازی کنند. در شعرخوانی‌های رباط تهمینه، صدای بازی بچه‌ها و صدای فواره و نسیم در پس‌زمینه جریان دارد.

پاییز و زمستان‌ها در سالن مطالعه‌ی کتابخانه‌ی شهید بهشتی دور هم جمع می‌شویم و انیس بوی کتاب و کتابداران مهربان و باسواد هستیم. در سالن مطالعه‌ی کتابخانه‌ی شهید بهشتی می‌نشینیم پشت میز می‌نشینیم، قلم به دست نکاتی از شعر دوستان می‌نویسیم و در نقد شعرها دقت بیشتری داریم. از کتابداران برای بحث‌های ادبی کمک می‌گیریم و بار علمی انجمن بیشتر می‌شود.

در رباط تهمینه و کتابخانه‌ی شهید بهشتی هم شاعران زیادی به انجمن شعر قطب اضافه شده‌اند که می‌توانم به اجمال به شاعرانی مانند نرگس پاکروان، زهرا کرمانی، نرگس رنجبری، ملیحه یعقوبی، سیده مهناز مهدوی، ناهید زبردست، نسرین زبردست، آمنه فرامرزی نژاد، مهردخت یوسف زاده، زینب ناصری، مهدی اخلاقی، رضا وفاپور، احسان نجف زاده، فرح حامدی فر، محمود شریفی، غلامرضا عبدالله زاده، نازنین مرادی، میثم تاتاری، مسعود بافتی، حمید زارع، امیرحسن خاکشور، مریم شیبانی، زهرا آرین نژاد، خدیجه وفایی راد، محمد یعقوبی و مریم بهنام اشاره کنم. خوشبختانه در سال‌های اخیر خانم‌ها در انجمن خیلی فعال شده‌اند و نقش مهمی دارند.

تعداد دوستان آن‌قدر زیاد است که هر چقدر هم من با دقت و حوصله سعی کنم اسم‌ها را به خاطر بیاورم مطمئن هستم باز دوستانی عزیز از قلم خواهند افتاد. هر دفعه که این مطلب را بازنویسی می‌کنم باید سری بزنم به آرشیو عکس‌های انجمن شعر قطب و همان‌طور که خاطرات خوش انجمن قطب را در دل مرور می‌کنم و لبخند به لبم می‌آید اسامی دیگری را به این لیست بلندبالا اضافه کنم.

امسال پنجمین سالی‌ست که مهمان کتابخانه‌ی بهشتی و اقامتگاه تهمینه هستیم. در این سال‌ها انجمن بیش از پیش رونق گرفته است. در یکی دو سال اخیر هم شاعرانی به جمع‌مان اضافه شده‌اند که به تعدادی از دوستان به عنوان نمونه اشاره می‌کنم احمد حسن زاده، مهدی یپرم، ویدا قربانی، محمد مقدسی، لیلی پوردایی، فائزه صبری، کوثر عباسیان، مهدی نجفی، رضا حسینی، آسیه حیرانی، حسن پارسا، علیرضا پورعباس، محسن نوروزی، علی آهنگر، سینا ساغریان، هما یونسی نژاد، علیرضا محمدزاده، جواد رضایی، اصغر عسکریان، امیرحسن اسفندیاری، سعید قلیچی و...

چراغ انجمن شعر ادب قطب روشن است و هر سال شاعرانی با انجمن قطب آشنا می‌شوند و قدیمی‌ترها گرفتار کار و زندگی می‌شوند و کم‌تر در جلسات شرکت می‌کنند. در تمام این سال‌ها جلسه‌های انجمن شعر و ادب قطب به پایمردی استاد احمد نجف زاده برگزار شده است و همچنان برگزار می‌شود. هر شنبه‌شب شاعران و علاقه‌مندان به شعر دور هم جمع می‌شوند و اشعار خود را می‌خوانند و نقد اساتید و دوستان‌شان را می‌شنوند. امیدوارم این چراغ همواره روشن و پرنور بماند.

بهمن صباغ زاده
بهمن ۱۴۰۲ تربت حیدریه

#یادداشت_ها
#بهمن_صباغ_زاده
#شاعران_همشهری
#انجمن_قطب

کانال تلگرامی ما

https://t.me/anjomanghotb

پی‌نوشت: از دوستانی که اسم‌شان از قلم افتاده است صمیمانه عذر می‌خواهم.


برچسب‌ها: بهمن صباغ زاده, انجمن شعر قطب, شاعران تربت حیدریه
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۳ساعت 11:25  توسط زینب ناصری  | 

نگاهی به زندگی و شعر استاد جلال رفیع به قلم بهمن صباغ زاده

جلال رفیع

بهمن صباغ زاده

زندگینامه جلال رفیع در نشریه پیام ولایت

جلال رفیع، روزنامه‌نگار و طنزنویس در اول دی‌ماه ۱۳۳۳ در تربت حیدریه متولد شد. تحصیلات را تا دیپلم در همین شهرستان ادامه داد و در سال ۱۳۵۲ وارد دانشگاه تهران شده و رشته‌ی حقوق خواند. سال‌های دانشجویی او مصادف شد با انقلاب اسلامی ایران و جنبش‌های دانشجویی و او هم در این جنبش‌ها شرکت داشت. در همان زمان مقاله‌ای نوشت تحت عنوان «نماز تسلیم انسانی عصیانگر» که بسیار مورد توجه قرار دانشجویان و احزاب قرار گرفت. به دنبال فعالیت‌های انقلابی‌اش بازداشت شد و مدت هفت ماه را در بازداشتگاه کمیته‌ی مشترک تحت شکنجه قرار داشت. در نهایت با مدرک لیسانس از دانشگاه تهران فارغ‌التحصیل شد و وکیل پایه یک دادگستری شد. ولی دنبال کار وکالت نرفت.

سال ۱۳۵۸ وارد روزنامه‌ی کیهان شد و مدتی عضو شورای سردبیری آن بود. سال ۱۳۵۹ تا حوالی سال ۶۶ و ۶۷ عضو شورای سردبیری روزنامه اطلاعات هم بود. دعایی و دکتر ممکن در روزنامه اطلاعات و اسدالله نوری و دکتر هادی نجف‌آبادی هم در روزنامه‌ی کیهان از جمله مشوقان و دعوت‌کنندگان از او برای کار در روزنامه بودند. آن سال‌ها روزنامه‌ی کیهان نیروی جدید می‌خواست. بنابراین رفیع واسطه‌‌ای شد برای آمدن دوستان دیگرش که آن‌ها هم حقوق خوانده بودند. او می‌گوید: «از آنجایی که سابقه‌ی نوشتن مقاله و نویسندگی را از قبلِ انقلاب داشتم، گفتند که سرمقاله بنویسم. کتاب‌های اجتماعی سیاسی و مذهبیِ من در داخل و خارج دانشگاه به چاپ رسیده بود. به همان واسطه سرمقاله‌نویسی را قبول کردم. دکتر هادی نجف آبادی خواست تا در شورای سردبیری با او همکاری کنم. بعد از مدتی که او از کیهان رفت، ما همان کار را با همکاران قدیم و جدید ادامه دادیم.

سال ۵۹ امام خمینی، دکتر ابراهیم یزدی را به عنوان نماینده‌ی خود در موسسه‌ی کیهان منصوب کردند. چون ابراهیم یزدی از دوستان بود و مسئول موسسه‌ی جدید کیهان شده بود؛ مدت کوتاهی با او کار کردم ولی به خاطر اختلاف سلیقه‌ها خداحافظی کرده و از کیهان رفتم. به دوستانم گفتم که هر کسی می‌خواهد بماند و هر کسی که نمی‌خواهد با من بیرون بیاید. محمود شمس که به ماشاالله شمس الواعظین معروف است در تاریخ سال ۵۸ و ۵۹ در صفحه‌ی مقالات با من همکاری داشت. او و سیدعباس معارف با من از کیهان بیرون آمدند. برخی دیگر هم مثل جهانبخش ناصر در کیهان ماندند.»

خروج از روزنامه‌ی کیهان، دعوت دعایی را به روزنامه اطلاعات در پی داشت. رفیع در این روزنامه هم سرمقاله می‌نوشت و به دنبال آن عضو شورای سردبیری هم شد. او با این‌که سمت عضو شورای سردبیری داشته، اما به قول امروزی‌ها آچار فرانسه هم بوده است. خودش می‌گوید: «روزنامه‌نگاری بعد از انقلاب در شرایطی شکل گرفت که موسساتی مثل کیهان و اطلاعات دچار مشکلات درونی و بیرونی شده و برخی یا بازنشسته و یا استعفا داده بودند. بنابراین نیاز به نیرو داشتند. از طرفی اوضاع کشور در آن شرایط بحرانی اوضاع ویژه‌ای بود و کسی که در آن تاریخ سرمقاله می‌نوشت، باید همه کار می‌کرد. یعنی گاهی خبرنگار می‌شد، گاهی دبیر سرویس بود و گاهی... چون نهادهای زیادی از هم پاشیده شده بود و از اول در حال شکل گیری بودند.»

جلال رفیع ادامه می‌دهد: «قبل از انقلاب برادرم در روستایی نزدیک بابل معلم بود. یک بار همراه دوستانی از جمله علی معلم دامغانی به برادرم که در آن روستا بود سری زدیم. به برادرم گفتم که چه کاره‌ای گفت: وزیر آموزش و پرورش هستم و فراش مدرسه! منظورش این بود که تمام مراتب و مراحل بین این دو مقام را یکسره انجام می‌دهم. می‌خواهم بگویم که سردبیری و مقاله نویسی سال ۵۸ و ۵۹ و ۶۰ در روزنامه‌هایی مثل کیهان و اطلاعات که از نو رویش کرده بودند؛ شبیه سمت برادرم در روستا بود. پس برخی فکر نکنند که از راه رسیدیم و بر تخت و تاج سردبیری نشستیم! ما در اوضاع پرمسئله و بی‌امکانات آن روزها در سمت سردبیری و مقاله‌نویسی همه کار می‌کردیم.»

جلال رفیع جدا از کار روزنامه نگاری، از ۶۵ چند سالی عضو شورای فرهنگ عمومی زیرمجموعه‌ی شورای عالی انقلاب فرهنگی هم بود. در سال ۷۰ و ۷۱ هم عضو هیات منصفه دادگاه مطبوعات شد. بعد از آن با چند نفر دیگر از دادگاه استعفا دادند. وی زمانی نیز عضو هیئت موسس انجمن موسیقی ایران هم بود. وی در این مورد می‌گوید: «در سال ۶۳ من و تعدادی از دوستانم از جمله احمد ستاری؛ عبدالعلی رضایی و احمد سام و منصور آسیم «نشر نی» را تاسیس کردیم. که چند سال بعد به دلیل کمی وقت به همراه سام از هیات مدیره نشر نی استعفا دادیم.» داوری جشنواره فیلم فجر در سال ۶۴ که برای اولین بار به جای یک فیلم، چهار فیلم برگزیده، انتخاب شد. عضویت در هیات داوران تئاتر فجر در سال ۷۰ و عضو هیات داوران جشنواره مطبوعات در چندین نوبت طی در دهه های ۷۰ تا ۷۶ هم از دیگر فعالیت‌های او بوده است.

در سال‌های ۶۶ و ۶۷ برای ادامه تحصیل در رشته‌ی حقوق به هلند رفت با بیماری سختی مواجه و مجبور به برگشت شد. بعد از آن در نیمه‌ی دوم سال ۶۷ تا اویل ۶۸ ستون طنزی با عنوان «با اجازه» و با امضای «آقا جمال» در روزنامه‌ی کیهان راه انداخت که بعد از رحلت امام خمینی این ستون را تعطیل کرد. در مجلات گل آقا و به تقاضای او در هفته‌نامه و ماهنامه و سالنامه‌ی آن، گاهی طنزهایی به شعر و نثر نوشت. رفیع درباره‌ی ارتباطش با مرحوم کیومرث صابری می‌گوید: «مرحوم صابری در مصاحبه‌ای به نقش من هم در شهرتش اشاره کرد. او گفته بود که سه نفر از جمله مقام رهبری، دعایی و جلال رفیع در گل آقا شدن من موثر بوده‌‌اند. چون من مسئول شورای سردبیری بودم و از آن زمان که طنز می‌نوشت می‌شناختمش. پس اصرار داشتم ستون طنزی را در اطلاعات راه بیندازد. اما او می‌گفت اوضاع جامعه به دلیل ترورها و جنگ و فضایی که تروریست‌ها راه انداخته بودند برای طنزنویسی مساعد نیست. بالاخره قبول کرد و آن ستون راه افتاد. من آن زمان مسئول مقاله‌نویسی و شورای سردبیری بودم و همان دو کار کلی از وقت من را می‌گرفت بنابراین نمی‌توانستم طنز هم بنویسم.»

سال ۷۶ وقتی صد روز از ریاست جمهوری خاتمی گذشته بود، جلال رفیع با او مصاحبه تلویزیونی کرد و آن مصاحبه هم جنجالی به پا کرد. در آن تاریخ هنوز مشاور فرهنگی و رسانه‌ای خاتمی نشده بود.

با این همه جلال رفیع مولف کتاب‌هایی از جمله «ارتجاع مدرن» است. این کتاب را انتشارات بعثت چاپ کرد. کتاب ارتجاع مدرن سال ۱۳۵۳ به صورت دست‌نوشته در میان دانشجویان و کتابخانه‌های دانشگاه تهران توزیع می‌شد تا این‌که در سال ۵۵ دوستانش آن را به شکل کتاب چاپ کردند. «پژوهشی درباره‌ی صبر در قرآن» که در دو جلد منتشر شد جلد اول به نام صبر انسان قرآن جلد دوم صبر بصیر که به شکل دست‌نوشته برای دانشجویان تهران نوشته بودم که دست‌نوشته‌ی تکثیرشده‌اش در کتابخانه‌های دانشجویی بدون اسم موجود بود. از ترس ساواک اسمی برای دست‌نوشته‌هایمان نمی‌زدیم. بعدها دوستانی که می‌دانستند نویسنده‌ی آن کیست، در دفتر نشر فرهنگ اسلامی منتشر کردند.

«نماز، تسلیم انسانی عصیان گر»، عنوان کتاب دیگر جلال رفیع است. «این هم دست نوشته برای دانشجویان دانشگاه تهران بود. افرادی به اشتباه به نام دکتر شریعتی این کتاب را چاپ کردند و من بارها و بارها این نوشته را با عکس و نام دکتر شریعتی دیدم که با آرم حسینیه ارشاد فروخته می‌شد. اما این دست‌نوشته را تکمیل کردم و به نامم در سال ۵۷ منتشر کردم. کتاب دیگری در سال ۵۶ و ۵۷ برای بعضی از دانشجویان دانشگاه تهران نوشته بودم. این که می‌گویم دانشجویان دانشگاه تهران به این خاطر است که دانشجویان مذهبی و مبارز به دنبال این کتاب‌ها بودند.» دست‌نوشته‌ی دیگری هم که به صورت کتاب درآمد. اصول حاکم بر روابط اقتصادی در اسلام نام داشت. این کتاب هم توسط انتشارات میلاد در حد فاصل سال های ۵۶ و ۵۷ چاپ شد. بعد از انقلاب هم مقدمه و توضیحات کتاب اعترافات ژنرال که توسط نشر نی منتشر شد. مقدمه و توضیحات کتاب مثل برف آب خواهیم شد که نشر نی منتشر کرد. مقدمه و توضیحات کتاب خاطرات علم السلطان که در سال ۶۵ چاپ شد، اما وزارت ارشاد آن را منتشر نکرد. کتاب در بهشت شداد (خاطرات سفر به آمریکا) و فرهنگ مهاجم؛ فرهنگ مولد، مجموعه مقالات ناتمام رفیع بود که توسط انتشارات اطلاعات منتشر شدند. دیباچه و توضیحات و نام گذاری کتاب فضیلت‌های فراموش شده نام دیگری کتاب جلال رفیع است. متن اصلی کتاب توسط دانشمند بزرگ و استاد فلسفه دوره دکترای دانشگاه تهران مرحوم حسینعلی راشد بود که ایشان نتوانسته بود و یا نمی‌خواست منتشر کند اما رفیع آن را با اجازه خانواده‌اش منتشر کرد. این کتاب هم فروش خوبی داشت.

از دیگر کتاب‌های آقای جلال رفیع می‌توان به همآغوش غزل، طنزهای بی‌اجازه و طنز در چالش با مطبوعات اشاره کرد که به تازگی راهی بازار نشر شده‌اند.

او همچنین مقدمه‌ی طنز آمیز بر کتاب شعر طنز پا تنوری عباس خوش‌عمل شاعر و طنزپرداز را نوشت. مقاله‌ی پژوهشی مفصلی هم درباره طنز دینی در سالنامه گل آقا در اوایل دهه ۷۰ منتشر کرد. آیا استفاده طنز آمیز از آیات و روایات دینی جایز است؟ نام این مقاله بود. کتاب دیگر جلال رفیع مقدمه و توضیحات کتاب ترجمه شده محمد در اروپا نوشته مینو صمیمی ترجمه عباس مهر پویاست. «سه ساله در صفحه ۳ روزنامه اطلاعات ستونی را به اسم دریچه می‌نویسم که موضوع آن اجتماعی و فرهنگی و ادبی است. در دهه ۷۰ و ۸۰ در روزنامه اطلاعات بین‌المللی هم همکاری کردم.»

روزنامه اطلاعات بین‌المللی اولین و تنها روزنامه برای ایرانیان مقیم خارج از کشور از سال ۷۲ هر روز در آمریکا و اروپا منتشر می‌شود. یک صفحه انگلیسی و ۷ صفحه فارسی دارد. تمام صفحه‌بندی‌ها و تیترها و مطالب در داخل کشور انجام می‌شود و با استفاده سیستم‌های پیشرفته به آمریکا و اروپا مخابره می‌شود. در آنجا طبق قراردادهایی، چاپ و تکثیر می‌شود. این روزنامه نمی‌تواند با حجم انبوه روزنامه‌ها مقابله کند. اما برای آشنایی فرزندان ایرانیان خارج از کشور با زبان و فرهنگ و ادب فارسی چاپ می شود. زمانی که این روزنامه راه افتاده بود هنوز سایت‌های اینترنتی مثل امروز وجود نداشت.

او می‌خواهد که بنویسیم: «برخی از روزنامه‌نگارانی که بعد از انقلاب در روزنامه‌های مختلف مشغول به کار شدند در تحریریه‌های کیهان و اطلاعات، سهمی در کمک به آنها داشتم. ادعا ندارم من آنها را روزنامه‌نگار کردم. اما به هر حال سهم کمی در روزنامه نگار شدن بعضی از آنها داشتم. نیروهای جدید بعد از انقلاب و برخی از روزنامه‌نگاران کیهان و اطلاعات قبل از انقلاب هم با ما ماندند و همکاری کردند و از آنها تشکر می‌کنم که با نیروهای جدید، منصفانه و مهربانانه همکاری کردند.

در روزنامه کیهان آقایان مهدی فرقانی که قبلا دبیر سرویس گزارش بود و فریدون صدیقی که دبیر سرویس هنری بود و غلامرضا موسوی الان تهیه کننده فیلم‌های سینمایی هست و آن زمان دبیر سرویس سیاسی بود و محمد دهقانی، دبیر سرویس شهرستانها و مرحوم کوروس بابایی، دبیر سابق سرویس حوادث بود و در روزنامه اطلاعات آقای بیژن نفیسی که سمت‌های مختلفی داشت و هنوز هم در اطلاعات فعالیت می‌کند به همراه مرحوم احمدرضا دریایی و علی اصغر شیرزادی و صالحی آرام که بسیار با هم دوست بودیم. غیر از این افراد تعدادی دیگر هم در تحریریه‌های کیهان و اطلاعات فعال بودند و بعد از انقلاب همکاری با نیروهای جدید الورود انقلابی، را ادامه دادند.

رفیع در پایان یاد آور شد که در سال‌های ۵۴ و ۵۵ با زندانیان سیاسی از قبیل آیت‌الله طالقانی هم بند بود. کتاب «از دانشگاه تا شکنجه‌گاه» که حاصل گفتگو با اوست، شرحی از خاطرات آن ایام است.

آقای جلال رفیع وبلاگی دارد با عنوان دریچه http://jalalrafie.blogfa.com که در آن برخی از نوشته‌هایش را بازنشر می‌دهد و مطالبی را در موضوعات مختلف به خوانندگانش ارائه می‌دهد.

در ادامه شعر طنزی از جلال رفیع که در ستون دریچه‌ی روزنامه‌ی اطلاعات به چاپ رسیده بود با نام «طنز و نقد» را با هم می‌خوانیم. این شعر در پی استیضاح دکتر فاضل وزیر بهداشت دولت اول هاشمی رفسنجانی سروده شده است:

ای دریغا باز هم سطح تخصص نازل است
کار دکتر فاضل است!
وین معمّا، یا به قول خارجی‌ها پازل است
کار دکتر فاضل است!

گرچه با یک رای، دکتر فاضل از کابینه رفت
گرچه او بی‌کینه رفت
مرکب دارو و درمان بازهم پا در گل است
کار دکتر فاضل است!

هر کجا دیدی مریضی را مچل یا در هچل
کور یا کر یا کچل
هر زمان بیمار را دیدی به مرگش مایل است
کار دکتر فاضل است!

ای دریغا چیزی از حصبه، تراخُم کم نشد
بعدِ فاضل هم نشد
گر علاج این همه ویروس و میکرب مشکل است
کار دکتر فاضل است!

گرچه با دفترچه، آن بیمار مسکین بیمه شد
هم حقوقش نیمه شد
دکتر و دفترچه‌ی بیمه چو جنّ و بسمل است
کار دکتر فاضل است!

بهر آموکسی سیلین یا شربت آمپی سیلین
یا اریترومایسین
در دواخانه به صف صد مسیو و مادموازل است
کار دکتر فاضل است!

گر به جای آن کز استیضاح، به بهتر شود
پاک خر تو خر شود
کار استیضاح ما حقّ است امّا باطل است
کار دکتر فاضل است!

گر پدر در آتش بیماری فرزند سوخت
کلیه‌یْ خود را فروخت
ور غنی از فقر مستضعف همیشه غافل است
کار دکتر فاضل است!

هرچه بیماری است در اینجا و آنجا یا مرض
هرچه باشد، الغرض
گر در اینجا دیفتری یا آن‌که در آنجا سل است
کار دکتر فاضل است!

بهر جرّاحی اگر شد آن مریض محتضر
نوبتش سال دگر
کار ما دائم دعا بهر شفای عاجل است
کار دکتر فاضل است!

هرچه بیماری است در اینجا و آنجا یا مرض
هرچه باشد، الغرض
گر در اینجا دیفتری یا آن‌که در آنجا سل است
کار دکتر فاضل است!

بهر جرّاحی اگر شد آن مریض محتضر
نوبتش سال دگر
کار ما دائم دعا بهر شفای عاجل است
کار دکتر فاضل است!

گفت با من آنکه در دارو فروشی پادو است
توی «ناصر خسرو» است!
غیر از اینجا جای دیگر جستجو بی‌حاصل است
کار دکتر فاضل است!

هر که می‌خواهد ز کلیه عکس‌برداری کند
پرتوانگاری(!) کند
گر ندارد اسکناس آن کلیه عاطل باطل است
کار دکتر فاضل است!

از پی پرتونگاری گر میسّر آمپول
نیست بی تزریق پول
غم مخور آمپول کلیه قیمتش ناقابل است
کار دکتر فاضل است!

بهر عکس کلیه گر پرتونگاری لازم است
پول داری لازم است
پرتو پول ار نباشد کار دنیا کنسل است
کار دکتر فاضل است!

«پرتو نیکان نگیرد هرکه بنیادش بد است»
مفلس است و تنگ‌دست
هر که بی پول است، بی‌بنیاد، بی‌جان، بی‌دل است
کار دکتر فاضل است!

آی، دانشجوی مفلس، عازم خارج مشو
طالب کالج مشو
بگذر از خیر فرنگستان که «مانی» «لیتل» است
کار دکتر فاضل است!

هم به «هاسپیتال» معروف «کرامْوِل» دل مبند
ای مریض مستمند
از کرامول آن‌چه می‌ماند برای ما وِل است
کار دکتر فاضل است!

گفتی آن بیمار را منزل به منزل می‌برند
تا کرامول می‌برند
گرچه سنّش بیشتر، از شصت و پنجاه و چل است
کار دکتر فاضل است!

آن مریض از نسل آدم نیست، می‌باشد ملک
رفته تا اوج فلک
یا ز اهل‌البیت زر یا اهل علم الکامل است
کار دکتر فاضل است!

گر نداری پول، زائو را بگو ای مستطاب!
در خیابان رو بخواب
زایمان رایگان کار زنان عاقل است
(ایضاً) کار زنان عاقل است!

زن مرید مرد باشد ای عیال پاک‌بُن
ناقص‌العقلی مکن!
یک مرید خر به از صد روستا در بابِل است
(ایضاً= ایزن) در بابِل است!

چون نباشد تخت، وضع حمل کن در تاکسی
یا دکان واکسی!
بین تخت و تاکسی، فقر تو تنها حائل است
کار دکتر فاضل است!

تا تو را در شهر مستشفی به مستشفی برم
زایمان کن در برم
تاکسی در حکم مستشفی‌ست، مثل منزل است
کار دکتر فاضل است!

زوجه‌ی محتاج چک دکتر، چکاب قابله است؟
هشت ماهه حامله ست؟
چاره‌ساز او صدور چک به وجه حامل است
کار دکتر فاضل است!

#جلال_رفیع
#شاعران_همشهری
#تربت_حیدریه

کانال تلگرامی ما

https://t.me/anjomanghotb

منابع:
ویکی پدیا
سایت همیشه رو آن‌لاین
وبلاگ وب‌خند


برچسب‌ها: جلال رفیع, شاعران تربت حیدریه, تربت حیدریه, انجمن قطب
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۳ساعت 10:17  توسط زینب ناصری  | 


نقش پای رفتگان؛ نگاهی به زندگی و شعر شادروان تیمور قهرمان

تیمور قهرمان

بهمن صباغ زاده

زندگینامه تیمور قهرمان در نشریه پیام ولایت

نوروز ۱۴۰۱ دو عزیز از شاعران پیشکسوت تربت حیدریه از قفس دنیا آزاد شدند و به سوی روضه‌ی رضوان پر کشیدند. از آن رو که شاید شاعران جوان تربت حیدریه و خراسان با این دو شخصیت آشنا نباشند در این شماره بر آن شدم تا این دو عزیز درگذشته را حضور دوستان معرفی کنم.

نام و شعرِ شاعران زاوه و تربت حیدریه از دیرباز در تذکره‌های مختلف آمده است و تا عصر قاجاریه که تذکره‌نویسی رواج داشت در هر تذکره‌ای می‌شود نشان شاعران این آب و خاک را جُست. در روزگارِ کتاب‌های چاپی نیز همشهریان و هم‌استانی‌هایی بوده‌اند که کمر همت بسته‌اند و زندگی‌نامه‌ و شعرِ شاعران همشهری را ثبت و ضبط کرده‌اند اما این کتاب‌ها و تذکره‌ها هیچ‌وقت کامل نمی‌شود و همواره شاعرانی را می‌شود پیدا کرد که نام‌شان در تذکره‌ها قید نشده باشد یا اگر نام و شعرشان وجود دارد به اجمال آمده است. در دهه‌ی گذشته من با هر دو عزیز درگذشته مصاحبه‌ی تلفنی انجام دادم و زندگی‌نامه‌ و شعر ایشان را در وبلاگم منتشر کردم و حالا با ویرایشی جدید و اطلاعات تکمیلی بازنشرش می‌دهم.

آن‌چه در ادامه می‌خوانید حاصل مصاحبه‌ی تلفنی با استاد تیمور قهرمان در سال ۱۳۹۵ و مصاحبه‌ی تلفنی و رد و بدل شدن چند ایمیل با استاد خسرو یزدان‌پناه قرایی در سال ۱۳۹۳ است. (زندگی و شعر شادروان خسرو یزدان‌پناه قرائی در شماره‌ی بعد منتشر خواهد شد)

تیمور قهرمان یکی از شاعران معاصر تربت حیدریه است که در سال ۱۳۱۸ در جنت آباد مه‌ولات تربت حیدریه چشم به جهان گشود. تحصیلات مقدماتی و متوسطه را در تربت حیدریه گذراند و تحصیلات تکمیلی را در مشهد به پایان رسانید.
وی از سال ۱۳۳۸ تا سال ۱۳۵۱ در آموزش و پرورش تربت حیدریه (که در آن زمان اداره‌ی فرهنگ نامیده می‌شد) مشغول به کار شد. در سال‌های اشتغال در فرهنگ، ایشان در دبیرستان امیرکبیر و همچنین دبستان سهیلی گاه معلم و گاه ناظم مدرسه بوده‌اند. ایشان دانش‌آموزان زیادی را به تئاتر علاقه‌مند کردند و در واقع یکی از برجسته‌ترین پیشکسوتان تئاتر تربت حیدریه و خراسان هستند.

تیمور قهرمان از جوانی جذب تئاتر شد و به عنوان نمایش‌نامه‌نویس، بازیگر و کارگردان فعالیت داشت. از کارهای وی در زمینه‌ی نویسندگی، بازیگری و کارگردانی تئاتر می‌شود به نمایش‌های «مهر بی فرجام»، «دیروز، امروز، فردا»، «شبی که صبح نشد»، «مستاجر»، «شب دیوانگان»، «بلوف بزرگ»، «ایاس»، «رامرودی‌ها»، «آریاداکاپو»، «جعفرخان از فرنگ برگشته»، «رنگ و نیرنگ»، «گرگ طمعکار و روباه مکار»، «زاغ و گرگ و شغال» و «دو پول سیاه» اشاره کرد.

تیمور قهرمان در سال ۱۳۵۱ به مشهد منتقل شد و از سال ۱۳۵۱ الی ۱۳۷۸ در مشهد به امر معلمی و فعالیت در تئاتر مشغول بود.

این شاعر همشهری در سال‌های ۱۳۵۳ تا ۱۳۵۸ با تلویزیون همکاری داشت و به عنوان کارشناس شعر و ادب فعالیت‌هایی را انجام داد. همچنین در طول سال‌های فعالیت حرفه‌ای خود با روزنامه‌های خراسان، آفتاب شرق، هیرمند، مشهد و کیهان همکاری داشت.

از سال ۱۳۶۲ به بعد پای تیمور قهرمان به عنوان بازیگر به سینما و تلویزیون باز شد و در سریال روایت عشق در نقش حر بن ریاحی نقش‌آفرینی کرد. از دیگر فیلم و سریال‌های که وی در آن‌ها بازی کرده است می‌توان به فیلم‌های «توقف در مه» و «جای پای چنگیز» و همچنین سریال‌های «کمند خاطرات»، «سایه‌ای برای همه»، «ملاس»، «قصه‌های آبادی» و «صفورا» اشاره کرد.

در سال ۱۳۷۸ از خدمت در آموزش و پرورش خراسان بازنشسته شد اما همچنان ساکن شهر مشهد ماند و در این شهر به زندگی و فعالیت‌های هنری خود ادامه داد.

از تیمور قهرمان چند کتاب چاپ شده است که می‌شود که می‌توان از این کتاب‌ها نام برد: «پرواز در قفس» ‌‌(مجموعه شعر؛ منتشر شده در ۱۳۵۳)، «تاخیر»، «آخرین برگ‌های یک دفتر، همچنین «رنگ و نیرنگ» و «گرگ طمعکار، روباه مکار» (نمایشنامه‌ی منظوم برای کودکان) و «قول و غزل» چاپ شده است.

کتاب «قول و غزل» که در سال ۱۳۹۴ چاپ شد حاوی اشعار محلی، اشعار زبان معیار و خاطرات استاد تیمور قهرمان است. تیمور قهرمان در مقدمه‌ی یکی از شعرهای کتاب «قول و غزل» نوشته است: «پیشکش به سنگ صبور، یار و همراه زندگی‌ام (گلشن وجودم) همسرم که فداکارانه و پیوسته چراغ راهم بود». حاصل زندگی تیمور قهرمان و همسرش سه فرزند هستند به نام‌های آیدا، آتوسا و آناهیتا که برای ایشان آرزوی سلامت و موفقیت دارم.

استاد تیمور قهرمان در دهم فرودین ۱۴۰۱ در مشهد چشم از جهان بست. یادش جاودان باد.

هلاک رَفتُم دِ زیرِ بارِ غربت
خدا قسمت کِنَه دیدارِ تربت
هوا ابرَه و شُو و روز دل‌گیر
سِبَنجِ ور اَتَش، جوزِ دِ غلبیر


مثنوی کلید گمشده

ای پایگاه کودکی و نوجوانی‌ام
در گیر و دار پیری من از جوانی‌ام

ای جان گرفته از تو نهاد و سرشت من
خورده گِرِه به هستیِ تو سرنوشت من

شعر و شعور و جوهرِ بود و نبود من
پیچَد صدای خاطره‌ها در وجود من

گر دور مانده‌ام ز تو با حکم روزگار
جانم به جای جان تو مانده است بی‌قرار

با آن‌همه مجاهدت و سعیِ گام گام
دلسوزی و تلاش به پیرامُنَت مدام

در کار صنع و صنعت و رفع نیاز شهر
تکریم علم و دانش آینده‌ساز شهر

مردانِ مرد بسته کمر در قفای تو
خالی است جای همدلی بچه‌های تو

دستی که ریخت داروی رخوت به کام تو
چشم که زخم زد به رُخ لاله‌فام تو

سرشار گنج نعمتی، آبادی‌ات کجاست؟
سرسبزی تو کو؟ طرب و شادی‌ات کجاست ؟

ای مومنان صاحب مکنت، خدای را
بر کار حُسن شهر فشارید پای را

این شهر ارجمند اگر خانه‌ی شماست
یک وصله هم به قامت رعناش نارواست

قارون و تاج و تخت سلیمان فسانه شد
بس قصرهای سر به فلک بی‌نشانه شد

زیبایی ار پسند خداوندگار نیست
پس وعده‌ی بهشت به انسان برای چیست؟

فردوس در نهایت زیبایی و رفاه
پاداش مردمان صدیق است و خیرخواه

در کائنات، خُرد و کلان هرچه دیده‌ایم
وز اهل فضل و ذوق و کرامت شنیده‌ایم

مهتاب پُر ستاره و خورشیدِ صبحدم
باغ و بهار و جنگل و دریا و کوه هم

هر نقش دلفریب ز هر باب و هر کجاش
یادی است از کرامت و اعجاز کبریاش

بس گفته‌اند شهر شما خانه‌ی شماست
سر در گُم است خانه‌ی ما، از چه بی صفاست؟

صاحبدلان امر و مُشیر و مُشارِ شهر
از حد گذشت حوصله و انتظارِ شهر

نظم جهان که معجزه‌ی خلقت خداست
جایش میان تربتِ ما، هموطن! کجاست؟

گیرم گذر که پای گذارم به شهر خویش
سر افکنم به پیش و شود خاطرم پریش

نه سنّت و تجدّد و نه کهنه و نه نو
در هم تنیده طرح غریبی میانه‌رو

آشفته‌کوی مانده‌ای ای شهر من چرا؟
ناشُسته‌روی مانده‌ای ای شهر من چرا؟

جای شکاف و طبله به دیوار و در مدام
دلشوره‌های مزبله بر طرح ناتمام

یک منظر مشجّر خوش‌فرم و خوش‌نما
یک معبرِ مُعبَّر و راهِ فراخنا

کی باشد آن که باز مصفا ببینمت
چشم و چراغ مُلک تماشا ببینمت

ماندی کلاف سر به گم، ای شهر «قهرمان»
بس چلچراغ داری، در تیرگی ممان

مغرور و سرفراز پریشان ز چیستی؟
آه ای کلید گمشده در دست کیستی؟

پی‌نوشت‌:
عنوان مطلب از بیت زیبای صائب تبریزی است: «نقش پای رفتگان هموار سازد راه را/ مرگ را داغ عزیزان بر من آسان کرده است»

#تیمور_قهرمان
#بهمن_صباغ_زاده
#شاعران_همشهری
#تربت_حیدریه

کانال تلگرامی ما

https://t.me/anjomanghotb


برچسب‌ها: تیمور قهرمان, بهمن صباغ زاده, شاعران همشهری, تربت حیدریه
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۳ساعت 12:48  توسط زینب ناصری  | 

نغمه‌های عارفانه، نگاهی به زندگی و شعر استاد محمد رشید به قلم بهمن صباغ زاده

محمد رشید

بهمن صباغ زاده

زندگینامه محمد رشید در نشریه پیام ولایت

هم‌صحبتی با استاد محمد رشید همیشه شیرین است. استاد رشید مثل خیلی از استادان ادبیات آرام و شمرده صحبت می‌کند، دایره‌ی واژگانی‌اش وسعت دارد و کلامش به زبان معیار نزدیک‌تر است تا محاوره. پیش از این، دو یا سه بار با ایشان هماهنگ کرده بودم که حضوری یا تلفنی مصاحبه کنم اما هر بار توفیق با من یار نمی‌شد. دوشنبه‌شب دهم دی‌ماه بعد از یک روز شلوغ و خسته‌کننده، در حالی که با لیوان چایم بازی می‌کردم و از نگاه کردن به بخارش لذت می‌بردم، شماره‌ی استاد رشید را گرفتم. استاد در خانه بودند و قرار مصاحبه را برای نیم ساعت بعد گذاشتیم. آن شب سرد به شعله‌ی سخن استاد رشید گرم شدم. امیدوارم این گرما را به شما هم بتوانم منتقل کنم.

استاد محمد رشید سرخ آبادی که در شعر «رشید» تخلص می‌کند در ۱۳۳۳/۳/۳ در شهرستان تربت حیدریه به دنیا آمده است. پدرش کارمند شهربانی بود و در سال‌های آغازین تولد محمد، خانواده‌ به اقتضای شغل پدر چند سالی در مشهد سکونت داشتند. اما بعد به تربت حیدریه برگشتند و در کوچه‌ی عبدالهی ساکن شدند. کوچه‌ی عبدالهی کوچه‌ای است که باغسلطانی را به سه‌راه بارزار وصل می‌کند و امروز نامش را کارآفرین گذاشته‌اند. وقتی محمد هفت ساله شد، او را در دبستان رضاییه ثبت نام کردند. بعد از شش سال تحصیل ابتدایی، سیکل اول را در مدرسه‌ی دانش و سیکل دوم را در دبیرستان امیرکبیر کبیر گذراند. در آن زمان، یعنی در ابتدای دهه‌ی پنجاه، برای تحصیل در متوسطه‌ی دوم سه رشته وجود داشت که شامل دیپلم ریاضی، دیپلم طبیعی و دیپلم ادبی می‌شد و محمد جوان بر حسب علاقه‌ای که داشت دیپلم ادبی را انتخاب کرد. در این دوره از تحصیل از محضر معلمانی چون احمد نجف زاده و جلیل ناصح در درس ادبیات بهره برد که باعث علاقه‌ی بیشتر او به ادبیات در سال‌های بعد شدند.

او بعد از گرفتن دیپلم ادبی از دبیرستان امیرکبیر در سال ۱۳۵۲ در کنکور ادبی شرکت کرد و با رتبه‌ی ۲ در دانشگاه فردوسی مشهد پذیرفته شد. در آن سال‌ها، تحصیل در دانشگاه هزینه داشت اما رتبه‌های اول تا سوم از پرداخت شهریه معاف بودند. در ترم‌های بعدی تحصیل در دانشگاه فردوسی هم کسب نمره‌ی معدل بالا باعث می‌شد تا تحصیل برای محمد رشید جوان همچنان بدون هزینه باشد. سال ۱۳۵۶ در حالی که این دانشجوی فعال یک هفته تا فارغ‌التحصیلی فاصله داشت اعتصابات دانشجویی انقلاب اسلامی ایران شروع شد و دانشجویان از رفتن به کلاس سر باز زدند. فارغ‌التحصیل شدن رشید به بعد از پیروزی انقلاب موکول شد تا بعد از باز شدن دانشگاه‌ها و طی آن یک هفته‌ی باقیمانده از تحصیل، توانست سال ۱۳۵۸ با لیسانس ادبیات از دانشگاه فردوسی مشهد فارغ‌التحصیل شود.

در دوره‌ی دانشجویی دانشکده‌ی ادبیات فردوسی مشهد از محضر استادانی چون دکتر غلامحسین یوسفی، دکتر جلال متینی، دکتر رحیم عفیفی (مدرس زبان‌های باستانی)، دکتر رضا زمردیان، سید محمد علوی مقدم، دکتر محمدمهدی رکنی، دکتر ناصح، دکتر محمدجعفر یاحقی بهره برد. استادانی که همه از نامداران ادبیات آکادمیک در خراسان هستند و هنوز بعد از پنجاه سال فروغ نام‌شان کم‌اثر نشده است. او در دوره‌ی دانشجویی به خاطر معدل بالا و رتبه‌های خوبی که در کلاس کسب می‌کرد مورد تقدیر نخست وزیر وقت قرار گرفت.

در سال‌های تحصیل وی، عصرهای پنجشنبه انجمنی در دانشکده‌ی ادبیات به همت دکتر غلامحسین یوسفی تشکیل می‌شد که رشید همواره در آن شرکت می‌کرد. برنامه‌ی آن جلسه همیشه با سخنرانی یکی از استادان به نام ادبیات در خراسان همراه بود که ایشان سعی می‌کردند خیلی منظم و برنامه‌ریزی شده این جلسات را از دست ندهند.

سال ۱۳۵۸ استاد محمد رشید با مدرک تحصیلی لیسانس به تربت حیدریه باز می‌گردد و به استخدام آموزش و پرورش درمی‌آید. او دبیرستان پروین و دبیرستان امیرکبیر به تدریس ادبیات مشغول می‌شود. بعد از مدتی تدریس در دبیرستان علامه طباطبایی تربت حیدریه را هم پذیرفت. در سال‌های پس از انقلاب تربیت معلم دوباره فعالیت خود را شروع کرد و در سال ۱۳۶۴ استاد محمد رشید به عنوان مدرس ادبیات در تربیت معلم تربت حیدریه مشغول به تدریس ادبیات شد.

استاد رشید در سال ۱۳۶۹ برای کارشناسی ارشد ادبیات در دانشگاه آزاد مشهد پذیرفته شد و بعد از اتمام تحصیلات کارشناسی ارشد در دوره‌ی دکترای ادبیات دانشگاه تهران قبول شد اما بنا به دلایلی ادامه تحصیل نداد.

در این سال‌ها استاد محمد رشید در دانشگاه‌های مختلف تربت حیدریه همواره عضو هیئت علمی و مدرسان ادبیات بوده است از جمله دانشگاه آزاد اسلامی، دانشگاه پیام نور، دانشگاه فرهنگیان، دانشگاه دولتی، دانشگاه علوم پزشکی. تدریس در دانشگاه‌های تربت تا سال ۱۳۸۹ ادامه داشت تا در این سال، با تقاضای بازنشستگی استاد رشید موافقت می‌شود و از دانشگاه فرهنگیان بازنشسته می‌شوند.

ایشان بیش از بیست سال در تربیت معلم تربت حیدریه مشغول به کار بودند و تعداد زیادی از معلم‌هایی که امروز در دبیرستان‌های تربت حیدریه مشغول به کار هستند دانشجویان و دانش‌آموزان ایشان هستند. از شاگردان ایشان می‌توانم به شاعر خوب همشهری آقای علی اکبر عباسی اشاره کنم که در دوره‌ی بهیاری دانشجوی استاد رشید بوده‌اند. دکتر احمد احمدیان ( عضو هیئت علمی دانشگاه دولتی تربت حیدریه)، دکتر جعفر علمداران (دکترای ادبیات)، استاد محمد حسن زاده (کارگردان تئاتر)، دکتر رضا نجاتیان (موسس انجمن مثنوی‌خوانی تربت حیدریه) دکتر باطنی و بسیاری دیگر از دانشجویان موفق ایشان از آن جمله هستند.

از استاد رشید می‌پرسم چه شد که به شعر گرایش پیدا کردید و اولین جرقه‌های شعر کی در زندگی شما خورد؟ ایشان می‌گویند: «همان‌طور که اشاره کردم برداشتن اولین قدم‌ها را مدیون معلم‌هایم هستم. از دوره‌ی ابتدایی اهل مطالعه بودم و معمولا داستان و رمان می‌خواندم. معلمان ادبیات سیکل دوم آقای ناصح و استاد نجف زاده هم در هدایت من به سمت ادبیات نقش پررنگی داشتند. از دوران دانش‌آموزی نوشته‌هایی نزدیک به شعر داشتم اما وقتی وارد دانشگاه شدم خیلی تحت تاثیر شاعران بزرگ تاریخ ادبیات مثل حافظ و سعدی و عطار و نظامی، صائب و دیگران قرار گرفتم. آثار حماسی، آثار غنایی، منظومه‌های عاشقانه‌ی نظامی و ... هر کدام دنیایی از شگفتی بود و منِ دانشجوی علاقه‌مند را جادو می‌کرد. من به کتاب‌های درسی دانشگاه قانع نبودم و با هر شاعری که آشنا می‌شدم سعی می‌کردم هر چه می‌توانم راجع به او بخوانم، تاریخ دوره‌ی او را بشناسم و آثارش را مطالعه کنم.» استاد رشید در حال حاضر یکی از استادان درجه یک تاریخ ادبیات محسوب می‌شوند.

استاد رشید از شاعرانی بود که از جلسات آغازین انجمن شعر قطب جذب این جلسه شد و خیلی زود تبدیل شد به یکی از ستون‌های این جلسه. او در کنار مرحوم سیدعلی اکبر بهشتی، محمود خیبری و .... یکی از وزنه‌های علمی و آکادمیک انجمن شعر قطب بود.

از استاد می‌پرسم از شاعران تاریخ ادبیات فارسی کدام را شاعر را بیشتر می‌پسندید و در سرودن تحت تاثیر ایشان بوده‌اید. جواب استاد این است: «شاعران تاریخ ادبیات فارسی بسیار پرفروغ هستند و هر کدام به نحوی آدم را شیفته‌ی خود می‌کنند. بین آن همه شاعر استثنایی و عالی بسیار شیفته‌ی صائب تبریزی بودم. صائب شاید فقط بیش از پنج‌هزار تک‌بیت دارد، جدا از بی‌شمار غزلی که سروده است. کتابی درسی تالیف کرده بودم در معرفی صائب تبریزی به دانشجویان و صد غزل از صائب را شرح کرده بودم که بعد از رفتن من از دانشکده همچنان استادان دانشگاه آزاد رشته‌ی ادبیات از این کتاب در تدریس استفاده می‌کردند.» استاد محمد رشید این‌طور ادامه می‌دهد «از شاعران معاصر ضمن احترامی که نسبت به بسیاری از این شاعران قائلم و علاقه‌ای که به ایشان دارم، شعر اخوان ثالث را بسیار دوست دارم. حتی به سبک «خوان هشتم» اخوان دو داستان از شاهنامه را انتخاب کردم و در قالب نیمایی ریختم که یکی داستان رستم و سهراب و دیگری داستان رستم و اسفندیار است. در سرودن این شعرها سعی کردم ارادتم را به مهدی اخوان ثالث نشان بدهم.

از استاد راجع به تعریفی که از شعر دارند سوال می‌کنم. ایشان می‌فرمایند: «من در مقدمه‌ی کتاب «نغمه‌ی عرفان» که بخشی از شعرهای سنتی مرا در بر می‌گیرد راجع به تعریف شعر سخن گفته‌ام. در آن‌جا تعریف‌های مهمی که در تاریخ ادبیات راجع به شعر گفته‌اند را ذکر کرده‌ام و بعد خودم هم تعریفی از شعر داشته‌ام. اگر بپذیریم که شعر بیان یک اندیشه است و شاعر تا خجلان اندیشه در او شکل نگیرد به سراغ شعر نمی‌رود، باید بگویم شعر یعنی بیان هنرمندانه‌ی باورهای شاعر»

استاد رشید تقریبا در تمام قالب‌های شعر فارسی طبع‌آزمایی کرده است اما غالب اشعار ایشان در قالب غزل ریخته شده است. قالب قصیده هم مورد علاقه‌ی ایشان بوده و بخش مهمی از شعرهای ایشان را قصاید استوار تشکیل داده‌اند.

نظر استاد محمد رشید را در مورد شعر امروز می‌پرسم. ایشان در پاسخم چنین می‌گویند: «شاعر گاهی حرف خودش را می‌زند و گاهی آن‌چه به او توصیه می‌شود را بر زبان و قلم جاری می‌کند. طبق تعریفی که داشتم کلامی که بیان هنرمندانه‌ی باورهای شاعر باشد شعر می‌شود و آن‌چه از دلش برنیامده باشد نه دلنشین است و نه حتی شعر است، محکوم به فناست. از کسی اسم نمی‌برم اما بخشی از شعر امروز که برآمده از دل نیست پیش از خداوندِ خود خواهند مرد. من شعر نسل جوان را خیلی می‌پسندم. با این همه گرفتاری و شتابی که زندگی امروز دارد هنوز ادبیات عاشقانی دارد که شعر می‌گویند، شعرهای خوب هم می‌گویند و علاوه بر آن عاشقانی هستند که مجالس شعر و انجمن‌های شعر را برپا نگه می‌دارند. به این‌ها باید دست‌مریزاد گفت.»

از استاد می‌پرسم «شعر چه جایگاهی در زندگی بشر امروز دارد؟ به نظر شما در رقابت با هنرهایی که جلوه‌ی بسیار دارند، شعر چقدر می‌تواند میدان داشته باشد؟» و چنین می‌شنوم: «شعر یک نیاز احساسی، عاطفی، اندیشه‌ای برای همه‌ی جوامع است، به خصوص جوامع شرقی و به طور اخص ایران. من همیشه در کلاس‌هایم گفته‌ام اگر پنجاه دانشجو در کلاس نشسته‌اند پنجاه شاعر بالقوه نشسته‌اند. چون ما فارسی‌زبانان با شعر خو گرفته‌ایم. حالا بعضی این استعداد بالقوه را بالفعل می‌کنند و بعضی نه. حالا ممکن است جرقه‌ای که باید هرگز در زندگی‌شان اتفاق نیفتد و شاعر نشوند اما استعدادش را دارند»

از استاد در مورد شرکت در جشنواره‌ها سوال می‌کنم. استاد رشید خیلی اهل شرکت در جشنواره‌های شعر نیست و بیشتر در جشنواره‌های ادبی مقاله داده است تا شعر. گاهی در جشنواره‌های شعر هم شرکت کرده‌اند مانند جشنواره‌ی کشوری پیامبر اعظم که از طرف دانشگاه آزاد برگزار شد و ایشان با قصیده‌ای که فرستادند مقام دوم جشنواره را در شعر سنتی کسب کردند. همچنین یکی از جشنواره‌های بزرگ ادبی در تربت حیدریه «کنگره‌ی بزرگداشت آخوند ملاعباسی» بود که استاد رشید دبیر اجرایی این جشنواره بودند که مهرماه ۱۳۸۶ در تربت حیدریه برگزار شد.

استاد رشید در چهل سال اخیر مقاله‌های بسیاری نوشته‌اند در کنفرانس‌های بسیاری در زمینه‌ی ادبیات در کشور شرکت کردند که اشاره به یک یک آن‌ها این نوشته را بسیار طولانی می‌کند.

ایشان حدود چهل مورد کتاب چاپ شده دارند که برخی از مهم‌ترین آن‌ها عبارتند از: آینه‌ی بلند نور، فرهنگ عامه‌ی تربت حیدریه به انضمام شعر گویشی تربت حیدریه، شاهد قدسی (شرح عرفانی غزل حافظ)، پیمانه‌ی عرفان (شرح غزلیات صائب تبریزی)، نغمه‌ی عرفان (مجوعه‌ی شعر)، کیمیای سعادت در کلام ولایت، مردی از تبار ملکوتیان، پیر اسرار. کتاب‌هایی هم با عنوان «چهل سخن» با چاپ نفیس، کاغذ گلاسه و خط نستعلیق از استاد محمد رشید منتشر شده است که مضمونش احادیث معصومین با ترجمه‌ی فارسی و انگلیسی است. چهل سخن از پیامبر اکرم (ص)، چهل سخن از حضرت علی (ع)، چهل سخن از امام صادق (ع)، چهل سخن از امام رضا (ع) از این جمله هستند.

کتاب‌های زیادی هم آماده‌ی چاپ دارند که امیدوارم یک یک کتاب‌های ارزشمند استاد رشید چاپ شود و به دست علاقه‌مندان ادبیات برسد. از جمله‌ی مهم‌ترین این آثار می‌توانم به کتاب دو جلدی «نام‌آوران معاصر تربت» اشاره کنم. البته دیر چاپ شدن این کتاب حُسن‌هایی هم دارد از جمله این که استاد وقت بیشتری را به تحقیق و تفحص پیرامون نام‌آوران معاصر تربت حیدریه می‌پردازند و با گذر زمان بر کیفیت و کمیت این کتاب افزوده می‌شود. در این کتاب به زندگی شاعران و نویسندگان در جلد اول و رجال و مشاهیر در جلد دوم پرداخته شده است. انتشار کتاب‌های سری «چهل سخن» هم ادامه خواهد داشت. نگارش و ویرایش کتاب چهل سخن از امام صادق (ع) پایان پذیرفته و به زودی منتشر خواهد شد.

استاد محمد رشید در سال ۱۳۸۵ انتشارات دانشوران رشید را در تربت حیدریه بنیان گذاشت. این انتشارات در پانزده سال فعالیت کتاب‌های زیادی را چاپ کرده است که بخشی از آن هم به شعر تربت حیدریه اختصاص دارد. از جمله منظومه‌ی «سمندرخان سالار» سروده‌ی دوست عزیزم استاد علی اکبر عباسی در این انتشارات چاپ شد. دفتر مرکزی انتشارات دانشوران رشید در مشهد است و استاد به طور مداوم در این زمینه هم فعالیت دارند.

استاد رشید سال‌ها فعالیت مستمر در انجمن شعر قطب تربت حیدریه داشته‌اند و همراه دیگر بزرگان شعر تربت حیدریه چند دهه به راهنمایی شاعران جوان مشغول بوده‌اند. علاوه بر این ایشان انجمن پیشکسوتان را هم راه‌اندازی کردند که محفلی خصوصی و دوستانه است که موسیپدهای شعر تربت حیدریه در آن شرکت می‌کنند. استاد رشید در این خصوص می‌فرمایند: «انجمن شعر جای همه‌ی شاعران است اعم از جوان و پیر و زن و مرد و سنتی و نوگرا و ... اما من گاهی احساس می‌کردم جوان‌های با مطالعه که سلیقه‌ی شعری متفاوتی دارند حواس‌شان به این نکته نبود که «ادب پیر خرابات نگه‌داشتنی‌ست/ طبع پیران و دل نازک اطفال یکی‌ست» و ناخواسته دلی می‌شکستند و رنجی بر دوستان بزرگوار وارد می‌کردند.» انجمن پیشکسوتان در ابتدا در منزل هر کدام از دوستان به صورت چرخشی برگزار می‌شود و الان هم سال‌هاست که در دفتر انتشارات دانشوران رشید در تربت حیدریه برگزار می‌شود. استاد با این‌که در مشهد سکونت دارند هر هفته به تربت می‌آیند و چراغ انجمن شعر پیشکسوتان تربت حیدریه به همت ایشان روشن است. البته چون این مطلب در روزنامه منتشر می‌شود باید ذکر کنم که شرکت در این محفل ادبی با دعوت استاد رشید یا دیگر استادان شعر تربت حیدریه امکان‌‌پذیر است.


اشعار استاد رشید غالبا در ستایش خداوند و چهارده معصوم و همچنین مضامین عرفانی سروده شده‌اند. ایشان در شیوه‌ی شاعری به شعر کلاسیک فارسی گرایش دارند. غزل‌های ایشان گاه به استقبال غزل‌های مشهور ادبیات سروده شده‌ است و در غزل‌ها هم مضامین عارفانه به چشم می‌خورد.

در ادامه شما را به خواندن اشعاری از مجموعه‌ شعر نغمه‌ی عرفان اثر استاد محمد رشید مهمان می‌کنم:

مظهر فیض خدا، قصیده‌ای به مناسبت تولد حضرت صاحب الزمان عج
این چه شادی و سرور است که در انجمن است
این چه دورانِ گل سوری و سرو و سمن است
گوییا خلد برین است که نور از همه جا
روشنی‌بخش به یاران همه از مرد و زن است
داودی‌نغمه‌ی مجلس به ثریاست بلند
دم عیسی‌ست که بخشنده‌ی جان در بدن است
سخن از مکتب والای امامت باشد
سخن از نور دو چشمان امام حسن است
زاده شده نیمه‌ی شعبان دوصد و پنجَه و پنج
سامرا دُرّ ورا همچو صدف پیرهن است
زاده‌ی عسکری، آن مهدی موعود جهان
آن‌که درباره‌ی او روز و شبانم سخن است
قائم آل محمد بود آن بدر منیر
ترس ترسان بر او، کز سپه اهرمن است
یاد او در دل شیعی چو یکی چشمه‌ی نور
مهر او در دل یارانش چو جان در بدن است


مکتب عرفان، قصیده‌ای در شرح وادی‌های سلوک
کنم به مکتب عرفان دلالتت ای یار
از آن‌چه نیست تو را جاودانه دست بدار
به طور خاص از این روزگار نابخرد
که هست ناسره زالی عروس بد غدار
در این زمانه اگر خیر می‌کنی فَبِها
و گر گلت نبود به که خود نباشی خار
سلوک عشق و تمنای هفت وادی کن
که هم‌چو روز بیابی تو روشنی، شب تار
طلب بود چو نخستین مقام سالک حق
به غیر ناله نگردد میسرت این کار
دوم مقام بود عشق حضرت باری
که اختصاص بود بر تو، حقّ آن بگزار
سوم مقام طریقت چو معرفت باشد
اگر رسی به چنین پایه‌ای غنیمت دار
ز بعد معرفت ای بنده هست استغنا
رسی به وحدت و توحید با چنین رفتم
بود ز بهر تو حیرت ششم مقام سلوک
تجلیات حقت رخ نماید و دیدار
ز خود رهی چو رسی در مقام فقر و فنا
شوی خدای‌صفت تا که بشکنی دیوار
چو از فروغ تجلی حق شوی روشن
نمی‌شود دل آیینه‌فام تو بیمار
بکوش تا که ز اسرار با خبر گردی
پس آن‌گهت بنمایند ره سوی دربار
سفر ز خویش تو در خالق دو عالم کن
که آن زمان بنماید به بهترین رخسار
طریق پاک طریقت طریق توست «رشید»
امید تا که نگردی از این طریقت خوار

غزل
آن چشمه‌ی پاک نگاهت وه چه زیباست
گر خضر شد از چشمه‌ای جاوید، این‌جاست
اوج سخن‌هایت به جان افکنده شوری
گویی که آوایت دم پاک مسیحاست
دل در طرب آید چو بیند چشم و رویت
دردم به بویی از حضورت خود مداواست
رفتار موزونت به دل تاثیر دارد
چون حرکت گل‌ها به سبزه بس فریباست
در همدلی در عشقت ای برتر ز پاکی!
همچون حسینم من که مصلوب چلیپاست
خواهم کشم بر چشم خود آن خاک راهت
هرچند خاک راه تو بر چهره پیداست
پیوسته با خود دلبرم گوید «رشیدی»
آن چشمه‌ی پاک نگاهت وه چه زیباست

رباعی
جز عشق تو کعبه‌ی دگر نیست مرا
جز راه تو هیچ رهگذر نیست مرا
در جمله‌ی عالم چون روم کوی به کوی
جز روی تو منظور نظر نیست مرا

استاد رشید در پایان مصاحبه از بزرگان شعر تربت حیدریه یاد می‌کنند. ذکر خیر می‌کنند از مرحوم سیدعلی اکبر بهشتی و کسانی که چهل پنجاه سال پیش از این پایه‌گذار انجمن شعر و ادب قطب بودند. هم‌چنین برای استاد احمد نجف زاده که حق پدری به گردن شعر تربت حیدریه دارند آرزوی طول عمر می‌کنند.

بهمن صباغ زاده
اسفند ۱۴۰۰ تربت حیدریه

#محمد_رشید
#بهمن_صباغ_زاده
#شاعران_همشهری
#تربت_حیدریه

کانال تلگرامی ما

https://t.me/anjomanghotb


برچسب‌ها: محمد رشید, بهمن صباغ زاده, شاعران همشهری, تربت حیدریه
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۳ساعت 12:38  توسط زینب ناصری  | 

احمد نجف زاده

بهمن صباغ زاده

در نیم قرن اخیر در شهرستان تربت حیدریه نام استاد احمد نجف زاده‌ی تربتی با شعر و ادبیات گره خورده است. استاد نجف زاده از سال ۱۳۴۰ به مدت پنجاه سال در دبیرستان‌ها و دانشگاه‌های تربت حیدریه زبان فارسی و ادبیات درس داده‌اند و غالب کسانی که در این پنجاه سال در این شهر دیپلم گرفته‌اند از محضر درس ایشان استفاده کرده‌اند و به شنیدن شعر از زبان او به ادبیات علاقه‌مند شده‌اند. از این روست که مردم این شهر به این استاد شریف عشق می‌ورزند و او را استاد خود می‌دانند. از آن گذشته این بزرگ‌مرد سال‌هاست که جلسه‌ی انجمن شعر تربت حیدریه را اداره می‌کند. من نیز چون دیگر شاعران این شهر در طول سال‌های حضورم در انجمن شعر از این مرد بزرگ بسیار آموخته‌ام و خود را تا همیشه مدیون این بزرگوار می‌دانم. استاد احمد نجف زاده نیازی به معرفی ندارد و این تنها فرصتی بود برای من تا برای نوشتن زندگی‌نامه‌ی ایشان چند جلسه‌ای در محضر ایشان بنشینم و صحبت‌های شیرین استاد را ثبت و ضبط کنم. امیدوارم سال‌های سال سایه‌ی این استاد شریف بر سر شعر و شاعران تربت حیدریه باشد و به قول خواجه‌ی شیراز خداش در همه حال از بلا نگه دارد.

احمد نجف زاده در ۱۸ آبان‌ماه سال ۱۳۱۶ در تربت حیدریه در منزل علی‌اکبر نجف‌زاده‌ی تربتی به دنیا آمده است. پدربزرگ علی‌اکبر، شیخ نجف نام داشت و از این‌رو او نام خانوادگی نجف‌زاده را برگزیده بود. پدرش که سواد خواندن و نوشتن داشت، در آن روزگار جزو تحصیل‌کرده‌ها به شمار می‌رفت و کارمند بانک کشاورزی بود؛ علاوه بر آن جزو ملاکان تربت محسوب می‌شد و زمین‌های کشاورزی‌اش را اداره می‌کرد و به لحاظ مالی در وضعیت خوبی بود.

خانواده‌ی پدری او از خانواده‌های سرشناس تربت بودند و دائی پدرش مجتهدی بود موسوم به شیخ محمد باقر که او را همه‌ی تربتی‌ها می‌شناختند و حرفش در مردم نفوذ زیادی داشت. خانه‌ی پدری‌اش در یکی از محلات مرکزی شهر موسوم به «کوچه قاضیان» بود که امروزه به نام خیابان قائم شناخته می‌شود. به رسم اغلب خانه‌های آن روزگار، خانه‌ای بود با یک حیاط مرکزی بزرگ باغ‌مانند که اطراف این حیاط اطاق‌های متعدد مستقلی قرار گرفته بودند، با مطبخ و تنور مشترک.

او نیز مانند اغلب کودکان آن روزگار تحصیل را در مدارس قدیم (مکتب‌خانه) آغاز کرده است. شش سال بیشتر نداشت که پدرش به توصیه‌ی دائی‌اش شیخ محمد باقر، او را به مکتب‌خانه‌ی «آق سید حسین» می‌فرستد. در آن سال‌ها در تربت هم مدارس جدید و هم مدارس قدیم فعال بودند؛ اما مردم سنتی و متدین بیشتر به مدارس قدیم معتقد بودند و در بین عوام رایج بود که در مدارس جدید رضا شاهی بچه‌ها را کافر بار می‌آورند. او خود در این مورد می‌گوید: «در خانه‌ی پدری‌ام قرآن و دیوان حافظ و چند کتاب دیگر بود و من کم و بیش با خط آشنا بودم. باید توجه داشت که در آن دوران کتاب کالایی گران‌بها و لوکس بوده و در خانه اعیان نیز جز چند کتاب یافت نمی‌شد.»

مکتب‌خانه‌ی آق سید حسین هم در یکی دیگر از محلات مرکزی شهر قرار گرفته بود که در آن روزها به «قلعه کهنه» مشهور بود و امروز خیابان فردوسی شمالی خوانده می‌شود و خود ساختمان مکتب در جایی بوده نزدیک «بازار روز» فعلی که اکنون ساختمان «هیئت ابوالفضلی» در آن قرار دارد. استاد از دوران مکتب‌خانه چنین می‌گوید: «آن دوران را به‌خوبی و روشنی تمام در ذهن دارم. حتی یادم است که شهریه‌ام دو تومان در ماه بود. در آن زمان در مکتب‌خانه‌ها درس را با ترس همراه می‌کردند و تاکید همواره بر حفظیات بود. آن دوران کاغذ کمیاب بود و ما مجبور بودیم مشق‌هایمان را با قلم و جوهر روی حلب بنویسیم. قوطی‌های حلبی سفیدرنگی بود که مخصوص نفت سفید بود و ما آن را به اندازه‌های دل‌خواه در می‌آوردیم و گوشه‌ها و حاشیه‌اش را سوهان می‌کشیدیم که دستمان را نبرّد و روی آن مشق می‌نوشتیم. وقتی ملا مشق‌هایمان را ملاحظه و تایید می‌کرد حلب را در آب می‌شستیم و باز روز از نو و روزی از نو»

نجف‌زاده در مورد کتاب‌هایی که در مکتب‌خانه خوانده است می‌گوید: «در آن سال‌ها همه جا در مکتب‌خانه‌ها با قرآن شروع می‌کردند. دانش‌آموز می‌بایست یاد بگیرد قرآن را بی‌غلط بخواند و قواعد تجوید را نیز بداند و سوره‌های کوچک قرآن را حفظ کند. از دیگر درس‌ها «جودی» بود که کتابی بود به نظم و مقتل امام حسین ع بود. «گلستان سعدی» بود که می‌خواندیم و حفظ می‌کردیم. کتابی بود به نام «ترسّل» به خط شکسته؛ از مطالب این کتاب چیزی به خاطرم نمانده اما این کتاب اخیر را به خاطر خط شکسته باید می‌خواندیم تا این نوع از خط را نیز بشناسیم. از کتاب‌های دیگر می‌شود به دیوان حافظ، کلیله و دمنه، نصاب الصبیان، جامع ‌المقدمات، سیوطی اشاره کرد که همه از کتاب‌های مکتب‌های قدیم است. «نصاب‌الصبیان» کتابی بود به نظم، از ابونصر فراهی که مربوط به همه چیز بود، به قول معروف از شیر مرغ گرفته تا جان آدمیزاد، در این کتاب سعی شده بود به شعر همه چیز را آموزش دهند به قول خود ابونصر: «چنین گوید ابونصر فراهی/ کتاب من بخوان گر علم خواهی». این کتاب از معنی لغات عربی به فارسی، تا نام ماه‌های عربی و فارسی و یونانی و نام سال‌ها، همه چیز یافت می‌شد. کتابی دبگر بود به نام «الفیه» تالیف ابن مالک که این کتاب شامل ۱۰۰۰ بیت شعر بود و با یادگرفتن آن شعرها دستور زبان عربی را فرا می‌گرفتید. «سیوطی» به نثر بود و در واقع شرح همان «الفیه» بود. درس اصلی «جامع المقدمات» بود که خود شامل چندین کتاب می‌شد مثلا «عوامل منظومه» یا «عوامل جرجانی» که نحو عربی بود به شعر فارسی، «عوامل منثوره» که شرح همان نحو بود به نثر، «هدایه» کتابی دیگر بود که این‌هم در نحو عربی بود و «صرف میر» که مربوط به صرف عربی می‌شد. این کتاب‌ها بعضا مشکل بود؛ مثلا برخی از محتویات کتاب «هدایه» را امروزه در دوره‌ی فوق لیسانس درس می‌دهند. ولی دانش‌آموزان مکتب‌خانه‌ای آن روزگار به هر ضرب و زوری بود ناچار فرا می‌گرفتند. درس دیگری داشتیم به اسم «رقوم» که همان حساب می‌شد و مربوط به تاجران و منشیان آنها بود. این خط قواعد خاصی داشت و می‌گفتند حُسنش به این است که در آن دخل و تصرف نمی‌شود کرد. مثلا در حساب امروز با زیاد کردن یک صفر، عدد ده تبدیل به عدد صد می‌شود ولی در علم رقوم ده علامتی مخصوص و صد علامتی دیگر داشت. خلاصه، رقوم را باید یاد می‌گرفتی تا بتوانی حساب و کتاب انجام دهی.»

او تا آخر «جامع المقدمات» را در همین مکتب‌خانه می‌خواند و پس از آن بر اثر یک اتفاق راهی مدارس جدید می‌شود. استاد خط خوشی دارد و هر یادداشت کوچکی را با حوصله می‌نویسد و همین خط خوش او را از مکتب‌خانه نجات می‌دهد. خود در این خصوص می‌گوید: «حدودا دوازده - سیزده سالم بود و در خانه‌ی ما در آن دوران به رسم همان روزگار علاوه بر خانواده‌ی خودمان خانواده‌های دیگری هم زندگی می‌کردند. یکی از این‌ها مردی بود به اسم سعید وزیری که همکار پدرم بود؛ یعنی در بانک کشاورزی کار می‌کرد و گمان کنم تهرانی بود و به تربت تبعید شده بود؛ و زنی بود قائنی که خریدهای روزانه‌ی آقای وزیری را انجام می‌داد و او نیز در خانه‌ی ما زندگی می‌کرد. خانواده و فامیل‌های این زن در قائن بودند و او غالبا از من می‌خواست برای فامیل‌هایش در قائن نامه بنویسم و من هم که پنج - شش سال سواد مکتبی داشتم این نامه‌ها را می‌نوشتم. یک بار سعید وزیری یکی از این نامه‌ها را دیده بود و از خط من تعجب کرده بود. مرا صدا زد و تحسین بسیار کرد و یک کتاب و یک خودنویس به من هدیه داد. لازم است بگویم خودنویس در آن زمان کالایی لوکس بود و پوشیده نیست که چقدر از دریافت آن هدیه خوشحال شدم. آن مرد از من پرسید کجا درس می‌خوانی؟ من هم با اشتیاق گفتم در مکتب آق سید حسین. از من پرسید چرا به مدارس جدید نمی‌روی و من گفتم که پدرم دوست ندارد به آن مدارس بروم زیرا در آن مدارس کفر درس می‌دهند. سعید وزیری که با پدرم دوستی نزدیکی داشت به او توصیه کرده بود که پسری با استعداد داری و حیف است که او در مکتب‌خانه حرام شود. خلاصه او را راضی کرده بود که مرا در مدرسه‌های به قول متدینین «رضاشاهی» ثبت نام کند.»

در این زمان است که پدرش او را به مدرسه‌ی قطب می‌برد، که در آن سال‌ها در چهاراه فرهنگ قرار داشته است. وجه تسمیه‌ی نام این چهارراه که از قدیمی‌ترین نقاط تربت محسوب می‌شود به خاطر وجود اداره‌ی فرهنگ در نزدیک آن بوده است. در مدرسه‌ی قطب چون به لحاظ سن و معلومات او را برای نشستن در کلاس پنجم ابتدایی مناسب دیدند، از او آزمون پایه‌ی چهارم ابتدایی می‌گیرند و او به راحتی و به خاطر استعدادش در فرا گرفتن دروس مکتب‌خانه در این آزمون قبول می‌شود و سال ۱۳۲۶ در کلاس پنجم شرکت می‌کند.

استاد نجف زاده در خصوص آزمون تعیین سطح و رفتن به مدرسه می‌گوید: «تنها مشکل من برای شرکت در این آزمون درس ریاضی بود. همانطور که قبلا گفتم ما در مکتب‌خانه رقوم می‌آموختیم که نوعی حساب به شمار می‌رفت اما علائم آن با ریاضی متفاوت بود. یکی از کارمندان بانک به اسم آقای مظلوم لطف کرد و در چند هفته از ریاضی پایه‌ی اول ابتدایی تا پایه‌ی چهارم را با من کار کرد و این‌طور بود که توانستم در آن آزمون از ریاضی هم نمره بگیرم. علی‌رغم این مشکل‌ترین درس پایه‌ی پنجم برای من همان ریاضی بود.»

استاد کلاس ششم را تمام می‌کند و باز پدرش را راضی به ادامه تحصیل می‌کند و در دبیرستان قطب که در چهارراه فرهنگ بوده مشغول به تحصیل می‌شود. تا کلاس نهم که سیکل اول بوده را در همین دبیرستان می‌خواند و بعد از آن باز چون اصرار به ادامه تحصیل داشته، مجبور می‌شود برای ادامه تحصیل در تنها رشته‌ی این دبیرستان یعنی علوم طبیعی ثبت نام کند. سال ۱۳۳۷ است که از دبیرستان قطب با مدرک دیپلم علوم طبیعی که امروز به علوم تجربی مشهور است فارغ‌التحصیل می‌شود.

معلوم است که در آن تاریخ دیپلم مدرک باارزشی بوده است و پدرش از او می‌خواهد که به استخدام بانک کشاورزی درآید و او را با خود به بانک می‌برد. رئیس بانک که خود در آن‌زمان خود مدرک ششم ابتدایی داشت به نجف‌زاده‌ که در آن تاریخ جوانی ۲۱ ساله بوده است می‌گوید: حیف است که درس نخوانی و به پدرش می‌گوید من که شش کلاس سواد دارم او را در کجای بانک استخدام کنم؟ حال که تا اینجا خوانده چرا اجازه نمی‌دهی بیشتر بخواند و باعث افتخار خودت شود و پدر را قانع می‌کند که او را به مشهد بفرستد برای ادامه‌ی تحصیل. در آن تاریخ قانون بسیار جالبی اجرا می‌شده است که هر کارمند دولت که فرزندش وارد دانشگاه شود، تا اتمام تحصیل فرزند، مبلغ ۱۰۰ تومان ماهیانه به حقوق پدر اضافه شود که مبلغ قابل توجهی بوده است. این قانون یکی از ترفند‌های بسیار جالبی بوده است که دولت برای تشویق مردم به ادامه تحصیل در آن دوران استفاده می‌کرده است.

از استاد نجف‌زاده در خصوص ورودش به دانشکده‌ی ادبیات پرسیدم و او پاسخ داد: «آن زمان چون در مقطع دیپلم در تربت فقط دیپلم علوم طبیعی داشتیم قاعدتا جوان‌های تحصیل‌کرده‌ی تربتی همه در کنکور پزشکی شرکت می‌کردند و وارد دانشکده‌ی پزشکی شدند. مانند پروفسور امینی، دکتر فیوضی، دکتر مهاجرزاده و دیگر پزشکانی که هم‌کلاسی دوره‌ی دبیرستان من در دبیرستان قطب بودند. اواخر تابستان ۱۳۳۷ بود که به مشهد رسیدم و به دانشکده‌ی پزشکی رفتم و دریافتم کنکور پزشکی تمام شده است و از تاریخ آن بیش از یک ماه می‌گذرد. غمگین شدم و به این فکر می‌کردم که حتما باید تا سال آینده برای کنکور صبر کنم و یا به سربازی خواهم رفت و در این فکرها بودم. یادم می‌آید به چهارراه دکترا رسیده بودم که اطلاعیه‌ی آزمون ورودی دانشکده‌ی ادبیات دانشگاه فردوسی را دیدم که از قضا تاریخ این آزمون برای سه روز دیگر بود. به دانشکده‌ی ادبیات رفتم که در خیابان سردادور نزدیک چهارراه دکترا قرار داشت (که از قرار هنوز همان جا است و فقط اسم خیابان‌ها عوض شده است) و راجع به منابع آزمون پرس و جو کردم. با چند جوان یزدی که از یزد برای آزمون به مشهد آمده بودند آشنا شدم و منابع را از ایشان پرسیدم. بیشتر کتاب‌های عربی بود و ادبیات فارسی از قبیل گلستان و بوستان و کلیله و دمنه. باز هم معلومات مکتبی‌ام به دردم خورد و فکر می‌کردم بتوانم از این درس‌ها نمره‌ی قبولی را بگیرم. تنها مشکلم دروس عروض و قافیه بود و تاریخ ادبیات که چون دیپلم طبیعی داشتم حتی اسم این درس‌ها هم به گوشم نخورده بود. از فرصت استفاده کردم و به کتاب‌خانه‌ای رفتم و کتاب‌های مورد نظرم را تهیه کردم و مشغول مطالعه شدم، در آزمون فوق موفق شدم و مهر ۱۳۳۷ را در دانشکده‌ی ادبیات مشهد در رشته‌ی ادبیات فارسی ثبت نام کردم.»

استاد با تکیه بر حافظه‌اش آن دو درس که از آن‌ها سخن به میان آمد را در همان سه روز به خوبی فرامی‌گیرد و علی‌رغم این که دیپلم طبیعی دارد در آزمون آن سال دانشکده‌ی ادبیات بین شرکت‌کنندگان آن سال که اغلب دیپلم ادبی دارند اول می‌شود و به عنوان شاگرد اول وارد دانشکده ادبیات می‌شود. دوره‌ی لیسانس در اکثر رشته‌ها در آن دوران دوره‌ای سه ساله بوده است که شامل سه سال تحصیلی می‌شده و هر سال یک ترم محسوب می‌شده. دانشجو برای فارغ‌التحصیلی می‌بایست ۶۰ واحد درسی در این مدت بگذراند. استاد در این مدت هم با استعدادی که داشته همواره بالاترین نمرات را در همه‌ی دروس کسب می‌کند.

یکی از اساتید آن سال‌های دانشکده‌ی ادبیات استاد جاودان‌یاد غلامحسین یوسفی بوده که استاد درباره‌ی او چنین می‌گوید: «مردی بسیار مهربان بود و علی‌رغم رتبه‌ای که در دانشکده داشت و احترامی که دیگر استادان به او می‌گذاشتند انسانی فروتن بود. استادی بود بسیار وارد به ادبیات و همه‌ی کسانی که آثار ایشان را خوانده‌اند به نبوغ این مرد بزرگ گواهی می‌دهند و من او را بسیار دوست می‌داشتم. او نیز به واسطه‌ی اینکه من دانشجوی علاقه‌مندی بودم نسبت به من بی‌علاقه نبود و شنیده بودم که در کلاس دیگری به دانشجویان گفته بود درس خواندن را از نجف‌زاده‌ی تربتی یاد بگیرید. در آن ایام به شنیدن این تعریف آن‌هم از زبان استاد مورد علاقه‌ام خیلی ذوق کرده بودم و این خود باعث انگیزه‌ی مضاعفی در درس خواندن برای من شده بود. این استاد بزرگ حتی لطف کرد و مرا از سال دوم از شهریه معاف کرد، حتی اشتراک مجله‌ی یغما را برای من تا سال آخر دانشکده پرداخت کرده بود. حتی به خوبی به یاد دارم که چند شماره از این نشریه‌ را بعد از فارغ‌التحصیلی دریافت کردم.»

به گفته‌ی استاد نجف‌زاده دکتر یوسفی استاد دروس «سخن‌سنجی» و «تاریخ زبان» بود. از دیگر اساتید دانشکده‌‌ی ادبیات در سال‌های تحصیل نجف‌زاده می‌شود به دکتر فیاض (رئیس دانشکده)، دکتر احمدعلی رجایی بخارایی (استاد متون فارسی، که بعد رئیس دانشکده نیز شد)، دکتر متینی (سبک شناسی، نظم و نثر)، دکتر مجتهدزاده (متون فارسی)، دکتر ماهیار نوابی (خط‌ و زبان‌های پیش از اسلام، این استاد در همان تاریخ استاد پروازی بود و از دانشگاه تبریز می‌آمد) دکتر ذات‌علیان، مادام بولوند و مادام پیلِت (که هر سه زبان فرانسه تدریس می‌کردند)، و استاد نوید و خراسانی (این دو تن عربی درس می‌دادند) اشاره کرد.

در آن دوران رسم بر آن بود که شاگردان اول هر رشته را بورسیه تحصیلی می‌دادند و این دانشجویان برای ادامه‌ی تحصیل به اروپا اعزام می‌شدند. استاد در خصوص محروم ماندنش از این بورسیه می‌گوید: «سال دوم دانشکده بودم و سر جلسه‌ی امتحان عربی نشسته بودم که استادمان برگه‌ی مرا گرفت. ایشان مدعی شدند که در حین امتحان، دانشجویی که کنار من نشسته بوده از روی برگه‌ی من می‌نوشته. من هر چه قسم خوردم که نقشی در این تقلب نداشته‌ام و تمام مدت حواسم به امتحان خودم بوده و از ماجرا بی‌خبرم، فایده‌ای نکرد که نکرد. علی‌الخصوص همه می‌دانستند که من در درس عربی مستعد هستم و مشکلی ندارم و حیفم می‌آمد که به آن راحتی از امتحان عربی تجدید شوم. استاد ما در آن درس آقای خراسانی بود و گفت در هر تقلبی هر دو طرف به یک اندازه مقصر هستند و برگه‌ی هر دو دانشجو را پاره کرد و من از عربی تجدید شدم. در آن دوران شاگرد اول دانشکده شدن دو شرط داشت: یکی این‌که معدلت از همه بالاتر باشد و یکی این‌که هیچ واحدی را تجدید نشده باشی. شاگرد بعد از من که او هم فامیلش خراسانی بود مطمئن بود که با این تجدید و احتساب نمره‌ی صفر در معدلم، معدلم سقوط می‌کند و او بورسیه را می‌بَرَد. اما متاسفانه باز هم معدل من چند نمره از او بیشتر شد و نتیجه این که هم من از بورسیه ماندم و هم او، من به واسطه‌ی تجدیدم و او هم به واسطه‌ی معدل.

راجع به پایان‌نامه‌ی لیسانس از استاد سوال کردم و ایشان گفتند: «در آن وقت‌ها رسم بود که از طرف دانشگاه دانشجو را به یک استاد معرفی می‌کردند تا رساله‌اش را زیر نظر آن استاد بنویسد. رساله‌ی من را نیز به استاد خراسانی دادند. موضوع رساله‌ام ترجمه‌ی بخشی از یک کتاب عربی بود به اسم «وفیات الاعیان» از ابن خلکان به نثر روان فارسی. خرداد ۱۳۴۰ بود که رساله‌ام آماده شده بود و نزد استاد خراسانی بردم و او گفت به دلیل اینکه برای سفر عازم اروپا است نمی‌تواند رساله‌ی مرا مورد بازبینی قرار دهد و به این ترتیب من باید تا شهریور صبر می‌کردم. در آن دوران سفر بین مشهد و تربت که امروزه سفری کوتاه و حدودا دو ساعته است، سفری طولانی و پُر زحمت بود. من کسانی را می‌شناختم که آرزوی زیارت امام رضا را داشتند و پیر شده بودند و هنوز به مشهد نرفته بودند. اتوبوس بین جاده‌ای در این مسیر هنوز راه نیفتاده بود و کسانی که قصد سفر از مشهد به تربت و بالعکس را داشتند می‌باید با کامیون‌هایی که برای حمل بار در جاده حرکت می‌کردند همسفر شوند که آن‌هم مشکلات خاص خودش را داشت. من هر چه التماس کردم که در همین فرصت قبل از سفر رساله‌ام را ملاحظه کنند سودی نبخشید. موضوع را به استاد غلامحسین یوسفی گفتم و از او خواهش کردم ترتیبی بدهد که تکلیف مرا در همین خرداد روشن کنند. او هم گفت مترصد زمانی باش که همه‌ی اساتید من جمله من و استاد خراسانی در دفتر اساتید باشیم. در آن وقت بیا و دوباره از استاد خراسانی خواهش کن رساله‌ات را قبول کند تا من هم سفارش کنم و همان بشود که می‌خواهی. همان روز این وضعیت پیش آمد و من به دفتر رفتم و موضوع را مطرح کردم. استاد خراسانی باز هم زیر بار نرفت اما استاد غلامحسین یوسفی با لحن آمرانه‌ای گفت رساله‌ات را روی میز بگذار و برو. من هم همین کار را کردم و بیرون منتظر ماندم تا استاد یوسفی بیرون آمد. استاد با لبخند به من گفت نگران نباش پسرم رساله‌ات را استاد نوید خواهد دید. فردای آن روز استاد نوید مرا خواست و صفحه‌ی پایانی رساله‌ی مرا با نمره‌ی ۱۸ امضا کرد و به دستم داد. دو نسخه از آن رساله چاپ شد که یک نسخه هنوز در کتاب‌خانه‌ی شخصی‌ام است و یک نسخه از آن هم بر اساس مقررات در کتاب‌خانه‌ی دانشکده‌ی ادبیات موجود است.»

استاد نجف‌زاده بارها به این مطلب اشاره کرده است که: «در طول سال‌های تحصیل در دانشکده‌ی ادبیات حتی تا سال آخر همان درس‌هایی که در مکتب‌خانه خوانده بودم به کارم می‌آمد. مثلا نصاب الصبیان ابونصر فراهی باعث شد که لغات عربی و معنی آن‌ها به فارسی و وزن شعر را هرگز از یاد نبرم.»

وی در سال ۱۳۴۰ موفق به اخذ مدرک کارشناسی ادبیات از دانشکده‌ی ادبیات دانشگاه فردوسی مشهد می‌شود و به تربت حیدریه برمی‌گردد. در آن زمان به خاطر نیاز شدیدی که به معلمین و اساتید با مدرک تحصیلی بالا بوده است فارغ‌التحصیلان را به سرعت جذب می‌کرده‌اند، حتی در بسیاری از موارد فارغ‌التحصیلان از خدمت سربازی هم معاف می‌شده‌اند. استاد در خصوص استخدام خویش می‌گوید: «در آن زمان رئیس اداره‌ی فرهنگ تربت حیدریه، آقای حجت بود. وقتی برای استخدام پیش ایشان رفتم به من گفتند شما را فعلا ضمن نامه‌ای چند ماهه استخدام می‌کنیم و شما در این فرصت برگه‌ی آماده به خدمت بگیرید تا به وزارت‌ فرهنگ بفرستیم و حکم استخدام و برگه‌ی معافیت از خدمتتان بیاید. به همین ترتیب بود که من در اداره‌ی فرهنگ آن زمان استخدام شدم.»

از استاد سوال کردم دوران تدریس به چه نحو گذشت تا کی ادامه یافت و آیا به فکر ادامه تحصیل و اخذ درجه‌ی دکترا نیفتادید؟ استاد نجف‌زاده در پاسخ گفت: «در زمان استخدام من چهار دبیرستان در تربت وجود داشت. دبیرستان قطب که رشته‌ی علوم طبیعی داشت، دبیرستان امیرکبیر با رشته‌ی ادبی و دبیرستان رازی که رشته ریاضی داشت؛ این سه دبیرستان پسرانه بودند به علاوه‌، دبیرستان پروین هم بود که دخترانه بود. هر مدرسه در مهرماه یک گروه بیست - سی نفره دانش‌آموز می‌گرفت و اینها تا پنجم یا ششم در همان دبیرستان تحصیل می‌کردند. فارغ‌التحصیل پنجم را دیپلم ناقص می‌گفتند و ششم را دیپلم کامل، خیلی از آن‌ فارغ‌التحصیلان با همان مدرک دیپلم ناقص در ادارات و حتی به عنوان معلم در اداره‌ی فرهنگ استخدام می‌شدند. از همان ابتدا تدریس دروس ادبیات سال آخر در هر چهار دبیرستانی که نام بردم بر عهده‌ی من گذاشته شد. در زمان استخدام من اغلب معلم‌ها دیپلم داشتند اما دیپلمه‌هایی بسیار باسواد بودند و با دیپلمه‌های امروز اصلا قابل مقایسه نیستند. مثلا از مرحوم مصطفی روحانی یادم می‌آید که ادبیات درس می‌داد و با این که دیپلم داشت بسیار به ریزه‌کاری‌ بحث‌ها تسلط داشت. دیگر شادروان مهدی سیاسی که ریاضی و شیمی درس می‌داد و بسیار وارد بود یا برادر کوچک‌تر او علی سیاسی که او هم ریاضی درس می‌داد و تا دکترا ادامه تحصیل دارد. اما به طور کلی ادبیات خیلی جدی گرفته نمی‌شد و معمولا از معلم‌های دیگر برای این درس استفاده می‌شد. من خیلی تلاش کردم تا کم کم ادبیات را به عنوان یک درس جدی بین مسئولین و معلمین و دانش‌آموزان جا بیندازم. از همان بدو استخدامم تا بازنشستگی همیشه تمام هفته، وقتم پُر بود و برایم در دبیرستان‌های مختلف کلاس می‌گذاشتند که دیگر مجالی برای ادامه تحصیل نماند. بعد هم در سال ۱۳۶۴ که در تربت دانشگاه آزاد افتتاح شد با این دانشگاه هم همکاری داشتم، دانشگاه پیام نور و مرکز تربیت معلم هم بود که سال‌ها در آن ادبیات درس داده‌ام. و بالاخره مهر ۱۳۷۳ بازنشسته شدم. البته پس از بازنشستگی هم یکی دو سالی به اجبار چهارم علوم انسانی را درس دادم و یا در دانشگاه‌ها برای درس ادبیات کودک تدریس می‌کردم. این همکاری‌ها کم و بیش جریان داشت تا سال ۱۳۸۷ که آخرین سال تدریس من بود. از تدریس گذشته شش سال بیماری و فوت همسرم ضربه‌ای بر روح و روانم وارد آورد که دیگر دل و دماغ ادامه‌ی تحصیل برایم نماند.»

دیگر فعالیت مهم استاد نجف‌زاده در طی این سال‌ها اداره‌ی جلسات شعر در تربت حیدریه بوده است و همه‌ی شاعران تربت از این بابت خود را مدیون ایشان می‌دادند. تشکیل جلسات شعر در تربت‌حیدریه بر‌می‌گردد به سال‌های اول انقلاب که گروهی از شاعران تصمیم گرفتند دوشنبه‌ها گرد هم آیند و شعر‌هایشان را برای هم بخوانند و نام آن را انجمن شعر و ادب قطب گذاشتند.از این عده می‌توان از شادروان استاد علی‌اکبر بهشتی، آقایان محمود خیبری، اسفندیار جهانشیری، سید علی‌اکبر ضیایی، غلام‌علی مهدی‌زاده و احمد حسین‌پور نام برد که بعد‌ها دکتر محمد رشید، استاد احمد نجف‌زاده، دکتر عباس خیرآبادی، استاد سیدعلی موسوی، محمدابراهیم اکبرزاده و دیگر شاعرانی چون علی‌اکبر عباسی به جمعشان پیوستند. در سال‌های بعد با اضافه شدن جوانان به انجمن قطب، ساعتی از وقت اعضا به تصحیح شعر جوان‌ترها می‌گذشت. سال ۷۷ بالاخره تصمیم بر این شد که کلاسی تحت عنوان کارگاه شعر راه‌اندازی کنند و در آن به صورت مستقل به شعر جوانان پرداخته شود. استاد نجف‌زاده قبول زحمت کردند و قرار به جمع شدن جوانان در شنبه‌شب‌ها شد. به تدریج اعضای جلسه‌ی قطب در انجمن جوانان شرکت می‌کردند و با رونق یافتن این جلسه کم‌کم انجمن قطب در انجمن جوان ادغام شد که همان شنبه‌شب‌ها دور هم جمع می‌شدند. جلسات در تمام این سال‌ها برگزار می‌شد و همچنان برگزار می‌شود. در این مدت استاد نجف‌زاده هر شنبه راس ساعت مقرر در محل انجمن میزبان شاعران تربت حیدریه است و با راهنمایی‌های خود در طول سال‌ها شاعران زیادی را تربیت کرده است و از این بابت شعر تربت همیشه مدیون این مرد شریف است.

نجف زاده از بین شاعران متقدم حافظ و سعدی و مولانا را بیشتر می‌پسندد و از شاعران هم‌روزگار هم به ملک‌الشعرا بهار، پروین اعتصامی، شهریار علاقه دارد و در شعر امروز هم غزل‌های فاضل نظری را دوست می‌دارد. او در تعریف شعر می‌گوید: «کلامی‌ست خیال‌انگیز که اگر موزون و مقفی باشد بهتر است». او معتقد است شعر بیان حالات روحی انسان است و رعایت موازین شعری همراه با نوآوری از ویژگی‌های مهم یک شعر خوب است. از میان سبک‌ها، سبک خراسانی را به دلیل سادگی و سبک عراقی را به دلیل تنوع و اعتدال در صنایع ادبی بیشتر دوست دارد و مطالعه می‌کند.

استاد نجف‌زاده به اقرار همه‌ی کسانی که او را می‌شناسند حافظه‌ای فوق‌العاده قوی دارد. من و دیگر شاعرانی که در جلسات شعر ایشان حضور داریم و سال‌هاست با ایشان مانوس هستیم گاه از حافظه‌ی قوی ایشان شگفت‌زده می‌شویم. خود استاد می‌گوید حافظه‌اش را مدیون شیوه‌ی حافظه‌مدار مکتب‌خانه است. به قول خود استاد در آن سنین کودکی ترس از چوب ملا و روی یک پا ایستادن و درس پس دادن باعث شده است که هر چه آموخته است در ذهنش حک بشود. بعد از حدود هفتاد سال گاه استاد اشعار ابونصر فراهی را از کتاب نصاب صبیان بدون کوچکترین ایرادی می‌خواند که در همان سنین خردسالی در مکتب‌خانه آموخته است. از دیگر مواردی که می‌شود به آن اشاره کرد این است که چند سال پیش تصمیم گرفتیم گلستان سعدی را در جلسه بازخوانی کنیم. در تمام این مدت به محض اینکه من شروع می‌کردم و اولین جمله‌ی حکایت را می‌خواندم استاد نجف‌زاده باقی حکایت را می‌خواند و لغات دشوار و کلماتی که نیاز به توضیح داشتند را بدون نگاه به متن کتاب توضیح می‌داد و در طول دو سالی که گلستان را خواندیم حتی یک بار هم به مراجعه به فرهنگ لغت نیاز نشد و همه‌ی این‌ها را مدیون حافظه‌ی قوی استاد بودیم.

یکی از کارهای به یاد ماندنی استاد نجف‌زاده که خدمتی به شعر تربت حیدریه بود و هرگز از یاد نخواهد رفت جمع‌آوری و چاپ دیوان سید علی اکبر بهشتی شاعر همشهری و هم‌روزگارمان است. استاد بهشتی که سال‌های سال با استاد نجف زاده دوست بود و هر دو از اعضای ثابت انجمن شعر تربت حیدریه بودند متاسفانه در سال‌های آخر عمر خویش دچار بیماری سختی شده بود و خود قادر به جمع آوری اشعارش نبود. استاد نجف‌زاده کار جمع‌آوری اشعار را انجام داده و با مقدمه‌ای به قلم خویش تحت عنوان «محفل بهشتی» منتشر ساختند. استاد نجف‌زاده در این خصوص می‌گوید: «تقریبا یک سال پیش از فوت مرحوم بهشتی بود که مدیرکل ارشاد به تربت آمده بود. در جلسه‌ای که داشتیم من موضوع انتشار اشعار استاد بهشتی را پیش کشیدم و خودم جمع‌آوری و فهرست‌نویسی اشعار ایشان را به عهده گرفتم. پس از آن برای عیادت استاد بهشتی به همراه مدیر کل و فرماندار شهر و استاد محمد رشید و چند تن دیگر به منزل ایشان رفتیم. در آنجا اشعار را از خانواده‌ی ایشان تحویل گرفتم و مشغول به کار شدم و خوشبختانه قبل از فوت ایشان توانستم کتاب را آماده کنم.» لازم به ذکر است که این کتاب با مقدمه‌ای از استاد نجف‌زاده در انتشارات دانشوران رشید در سال ۱۳۸۹ چاپ شد که مدیر آن استاد محمد رشید هستند.

کار دیگر استاد کتاب شعری است که قصاید و غزلیات آقای سید جعفر رضوی مبرقعی شاعر بیرجندی را در خود دارد. جمع‌آوری آثار و فهرست‌نویسی و مقدمه‌ی این کتاب را هم استاد نجف‌زاده انجام داده‌اند. این کتاب نیز توسط انتشارات دانشوران رشید به چاپ رسیده است.

کتاب دیگر استاد کتابی به نام «شکوه عشق» است که گزیده‌ای است از غزل معاصر و در سال ۱۳۸۸ توسط دانشوران رشید منتشر شده است. استاد خود در مورد «شکوه عشق» با فروتنی می‌گوید: «متاسفانه هیچ‌گاه نتوانستم شاعر خوبی باشم و همیشه به عنوان یک کارشناس با ادبیات سروکار داشته‌ام و نه به عنوان یک شاعر، هرچند اشعاری هم دارم اما طبیعتا با توجه به مطالعاتم در زمینه‌ی ادبیات آن‌ها را موفق نمی‌دانم؛ اما همیشه دوست داشتم اثری از من به‌جا بماند و به یک‌باره فراموش نشوم. از طرفی از سال‌ها پیش دفتری داشتم که مجموعه‌ای از غزل‌هایی که مورد پسندم بود را در آن یادداشت می‌کردم و هرازگاهی می‌خواندم و لذت می‌بردم. به این فکر افتادم که این دفتر را که مجموعه‌ای از غزل‌های برگزیده‌ی طبعم در سال‌های مختلف است به دست چاپ بسپارم و در واقع غرض نقشی‌ست کز ما باز ماند/ که هستی را نمی‌بینم بقایی.»

شاید خیلی از شاگردان استاد ندانند که استاد نجف‌زاده اولین تربتی‌ای هستند که در رشته‌ی ادبیات لیسانس گرفته‌اند و از همان سال ۱۳۴۰ که مشغول به تدریس شده‌اند همواره ادبیات درس داده‌اند و من که سال‌ها است با استاد آشنایی دارم می‌بینم که کمتر تربتی‌ای است که در تربت دیپلم گرفته باشد و در درس ادبیات دانش‌آموز استاد نبوده باشد. معمولا به هر اجتماعی که همراه ایشان وارد می‌شویم چند تن جلو می‌آیند و خود را معرفی می‌کنند و به استاد نجف‌زاده می‌گویند در فلان سال شاگرد شما بوده‌ایم. از استاد خواستم که در پایان مطلب، خاطره‌ای از دوران طولانی تدریس خود را برای خوانندگان این مطلب نقل کند. استاد نجف‌زاده چنین گفت: «یادم است زمانی که درسم را تمام کرده و به تربت برگشته بودم هنوز سن و سالی نداشتم و علاوه بر آن قد و قواره‌ام هم به معلم‌ها نمی‌خورد. روزی که ابلاغ تدریسم را به دبیرستان امیرکبیر تربت بردم، وارد دفتر آقای علوی مدیر دبیرستان شدم و چون دفتر شلوغ بود نشستم تا خلوت شود و بتوانم خودم را معرفی کنم. وقتی که خلوت شد و خودم را به عنوان دبیر جدید معرفی کردم، آقای علوی خنده‌اش گرفت و گفت من گمان کردم که برای ثبت نام آمده‌ای و قصد داشتم مواخذه‌ات کنم که مگر دفتر مدیر جای نشستن دانش‌آموزان است.»

در ادامه چند شعر از استاد احمد نجف‌زاده‌ی تربتی را با هم می‌خوانیم:

بی یاد روی یار دمی سر نمی‌کنم
ترک حضور خوب تو باور نمی‌کنم
تا هست خاک کوی تو ای کعبه‌ی مراد
رو را به هیچ قبله‌ی دیگر نمی‌کنم
تا نقش روی تو نرود از برابرم
نقشی دگر به ذهن مصور نمی‌کنم
پُر کرده عطر یاد تو باغ و بهار را
من دیگر این حدیث مکرر نمی‌کنم
خشکیده است چشمه‌ی چشمم ز سوز دل
اشکی نمانده دیده اگر تر نمی‌کنم
ای رفته، بازگرد که چشمم به راه توست
گفتند رفته‌ای تو و باور نمی‌کنم

غزلی تقدیم به مقام معلم
با کوله‌بار خستگی خود نشسته بود
مردی که از تمام هوس‌ها گسسته بود
می‌شد گلاب از تن رنجور او گرفت
از بس که پای صحبت گل‌ها نشسته بود
در چشم بی‌فروغ و نگاه نجیب او
تصویر درد و محنت و غم نقش بسته بود
یا از مرور خاطره‌های گذشته‌اش
یا از هجوم حادثه‌ها سخت خسته بود
انگار پشت پا زده بر هر چه هست و نیست
وز هر چه قید و بند به جز عشق رسته بود
یک عمر با محبت و گاهی به خون دل
از بی‌شمار آینه زنگار شسته بود
دیروز زندگانی او شور و عشق بود
امروز در‌به‌در پی اقبال جسته بود
بود او معلمی که ز جان مایه رفته بود
خورشیدوار ظلمت شب را شکسته بود
ای کاش روزگار بر او در تمام عمر
چوون عید و فصل بهاران خجسته بود
گل‌های باغ عاطفه در دست‌های او
از بهر قدر و منزلتش دسته دسته بود

غزلی تقدیم به شهدا
خانه‌به‌دوشان عشقیم، از مرگ پروا نداریم
تا غرق در خون خویشیم بیمی ز دریا نداریم
مقصودمان مبدأیی دور از بی‌نهایت گذشته
طوفان بُود ساحل ما، از موج پروا نداریم
تسلیم تیغ محبت سر بر سر دار داریم
از سربه‌داران ایلیم، اندوه دنیا نداریم
بر شانه بار امانت، سرشار از پرتوی عشق
چون آینه غرق نوریم، ترسی ز فردا نداریم
بر عهد خود پایبندیم، پیمان ما استوار است
قالوا بلیٰ گفته‌ایم و زین گفته حاشا نداریم
سبزیم همچون بهاران، روزی‌خور خوان یزدان
از حق بگیریم تاوان، جز این تمنا نداریم
با دامنی پُر گل یاس چون سروها ماندگاریم
پا بر سر کهکشان‌ها، در خاک مأوا نداریم
بر روی بال ملائک در آبی آسمان‌ها
با قدسیان هم‌نشینیم، فکر من و ما نداریم
تندیس‌های یخی را با هرم خود آب کردیم
ما آتش سرخ عشقیم، اینجا و آنجا نداریم.

آذرماه ۱۳۹۲ به همت آقای محسن اسلامی شاعر همشهری در تربت حیدریه مراسمی در بزرگداشت استاد احمد نجف زاده برگزار شد. مطالبی که در ادامه خواهید خواند در آن زمان در کتابچه‌ای تحت عنوان «شناختنامه‌ی استاد احمد نجف زاده‌ی تربتی» به قلم بنده منتشر شد.

بهمن صباغ زاده
آذرماه ۱۳۹۲ تربت حیدریه

#احمد_نجف_زاده
#بهمن_صباغ_زاده
#شاعران_همشهری
#تربت_حیدریه

کانال تلگرامی ما

https://t.me/anjomanghotb


برچسب‌ها: احمد نجف زاده, بهمن صباغ زاده, شاعران همشهری, تربت حیدریه
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۳ساعت 12:21  توسط زینب ناصری  | 

سید علی موسوی

بهمن صباغ زاده

استاد موسوی یکی دیگر از شاعران تربت حیدریه است که در طول سال‌های فعالیت خود شاعران جوان زیادی را تربیت کرده است و بر گردن شعر تربت حیدریه حق بسیار دارد. او در سال‌های اخیر با جمع‌آوری زندگی‌نامه‌ها و اشعار شاعران تربت حیدریه و انتشار آن‌ها در کتابی به نام «شعر دربی» (دربی، به کسر دال، یکی از منطق خوش آب و هوای اطراف تربت حیدریه می‌باشد) خدمتی ارزنده‌ای به شعر تربت حیدریه کرد و فروتنانه از آوردن شعر و زندگی‌نامه‌ی خود در کتابی که سال‌ها برای آن وقت گذاشت خود‌داری کرد. او در همان زمان انتشاراتی به نام «نامه‌ی پارس» در تربت حیدریه تاسیس کرد و کتاب «شعر دربی» را تماما با هزینه‌ی شخصی و به عنوان اولین کتاب این انتشارات منتشر کرد و با مهربانی تقدیم کرد به همه‌ی شاعران تربت حیدریه. من به نمایندگی از همه‌ی شاعران هم‌شهری‌ام از این استاد بزرگوار تشکر می‌کنم.

سید علی موسوی علی آبادی که در شعر تخلّص خاصّی ندارد در مورد زندگی‌نامه‌اش می‌گوید: «شناسنامه‌ام می‌گوید با پاییز آمده‌ام ۱۳۳۸/۰۹/۰۱ در روستای علی‌آباد شهرستان مه‌ولات؛ به دلیل شغل پدر که نظامی بود مجبور به گشت و گذار در جاهای مختلف بوده‌ام، تربت حیدریه، تربت‌جام، چناران و سرانجام نیشابور سال ۵۲ یا ۵۳ به نیشابور رفتیم و نمی‌شود به نیشابور رفت و بدون حسی شاعرانه برگشت. این قدر می‌دانم که در یک روز جمعه اواخر اسفندماه، هنگام قدم زدن در باغ خیام یک حس مثلا شاعرانه در من شکفت و چیزهایی گفتم. همین گفتن‌ها پای مرا به تنها انجمن شعر آن روزهای نیشابور باز کرد و شدم شاگرد زنده‌یادان یغمای نیشابوری، ژولیده‌ی نیشابوری،‌ استاد فریدون گرایلی و نیز سرکار خانم نوشین گنجی که ان‌شاالله زنده‌اند و نمی‌دانم.

آن وقت‌ها نوجوانی ۱۶ یا ۱۷ ساله بودم و در شب‌های شعر نیشابور شعر می‌خواندم، یادم هست یک بار از من خواستند یک شعر برای برنامه‌ی عید نوروز رادیو بگویم که ضبط کنند و من یک شعر محلی با مطلع: «کم کم از او بَرِ کوه بهار اَمَه/ آرُم آرُم عمو یادگار اَمَه» سرودم، که ضبط و پخش شد و من کلی کیف کردم.

سال ۵۶ در رشته‌ی طبیعی (‌تجربی فعلی) دیپلم گرفتم با وجود آن که تحصیل در رشته‌های علوم پایه برایم ممکن بود اما راهم را عوض کردم و در رشته‌ی ادبیات فارسی دانش‌سرای تربیت معلم خیام نیشابور درس خواندم. سال ۵۸ شدم معلم و به تربت حیدریه آمدم و در روستای زادگاهم به تدریس پرداختم.

سال ۱۳۸۳ پس از بازگشایی دانشگاه‌ها به زاهدان رفتم. برای تحصیل در رشته‌ی زبان و ادبیات فارسی، در زاهدان یک برنامه‌ی ادبی را در رادیو نوشتم و اجرا کردم صبح‌های جمعه هم در برنامه‌ی کودک سیمای زاهدان برای بچه‌ها قصه تعریف کردم سال ۱۳۶۶ شدم مثلا کارشناس رشته‌ی زبان و ادبیات فارسی و باز هم به روستای زادگاهم برگشتم برای تدریس مجدد. سال ۱۳۷۰ در مقطع کارشناسی ارشد رشته‌ی زبان و ادبیات فارسی دانشگاه آزاد مشهد پذیرفته شدم و سه سال بعد که فارغ‌التحصیل شدم روستا را رها کردم و به شهر تربت حیدریه آمدم.

دامن دشت را رها کردیم
ما به احساس خود جفا کردیم

از سال ۱۳۷۳ تدریس در دبیرستان‌ها، دانشگاه آزاد اسلامی، دانشگاه پیام نور، دانشگاه تربیت معلم تربت حیدریه کار اصلی من بود. در کنار این از ۱۳۷۷ مربی ادبی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان تربت حیدریه هم شدم و آن هم به گونه‌ای تدریس بود و برگزاری کارگاه‌های ادبی برای کودکان ونوجوان‌ها و ... .

ورود به انجمن شعر قطب و آشنایی با شاعران بزرگوار این شهرستان از جمله زنده‌یاد علی اکبر بهشتی و استاد نجف زاده که عمرشان دراز باد و بسیاری از ادیبان و شاعران بزرگوار، فرصتی گران‌بها را فراهم آورد که از خَلق و خُلقشان بهره‌ها ببرم.

همکاری با انجمن داستان‌نویسان و نویسندگان شهر از دیگر دل مشغولی‌های من در طول این سال‌ها بوده است. از سال ۱۳۸۹ بازنشسته شدم و کما بیش در خدمت انجمن‌‌های ادبی هستم و گاهی هم در کنار قلم، بیلی به دست می‌گیرم و می‌روم تا بلکه اندکی از جفا به احساس خودم بکاهم؛ آبی و یونجه‌‌زاری و درخت اناری در صبحی که آب در جوی‌ها می‌خواند و آواز چکاوک‌ها (جَل‌ها) گوشَت را می‌نوازد.»

استاد سید علی موسوی در تعریف شعر بیشتر به خیال اهمیت می‌دهد و می‌گوید: «البته وزن و قافیه هم به تخیّل شعر کمک می‌کنند اما به نظر من در شعر اصل نیستند آن‌چه سخن را به شعر نزدیک می‌کند، تخیّل است، جوهره‌ی شعر به تخیّل وابسته است. سخن بدون تخیّل هیچ ارزشی ندارد. وزن و قافیه هم زمانی ارزشمندند که در خدمت بیان تخیّل باشند. اگر ما حرف‌های معمولی را در قالب وزنی بگنجانیم و قافیه‌ای هم ته مصرع‌ها بیاوریم و فکر کنیم شعر گفته‌ایم، سخت به خطا رفته‌ایم.»

موسوی که معتقد است از شعر شاعران معاصر بیشتر تاثیر پذیرفته است، در این باره می‌گوید: «بی‌شک این تاثیر‌پذیری از ناحیه‌ی کسانی خواهد بود که در زمانه‌ای شبیه به زمانه‌ی من زندگی می‌کنند. من اگر بخواهم شاعر امروز باشم باید امروزی بیندیشم و بنویسم، بنابراین شاعران معاصر تأثیر بیشتری در کار من داشته‌اند. شاعرانی که من مطالعه‌ی شعر را با خواندن آثار آنان آغاز کرده‌ام. اینجا باید از نیما، اخوان، فروغ و سپهری بیشتر یاد کنم.»

سید علی موسوی در سرایش شعر در قالب خاصی منحصر نمانده است، و نیمایی، سپید، غزل، مثنوی، دوبیتی، رباعی و چهارپاره قالب‌هایی هستند که او در همه‌ی آن‌ها شعر گفته است. او درباره‌ی شعر امروز می‌گوید: «همین قدر می‌‌توانم بگویم که پسرفت و در جا زدن نداشته‌ایم. شاعران ما کوشیده‌اند با هنجارشکنی‌های زبانی و قالبی خود را از قید تکرار رها کنند.»

از ایشان راجع به نقش شعر در زندگی مردم این روزگار پرسیدم و ایشان در پاسخ گفتند: «اعتقاد دارم شعر در زندگی ایرانی از لحظه تولد تا لحظه‌ی مرگ یک مونس و سنگ صبور بوده است. ما در شعر متولد شده‌ایم و در شعر می‌میریم. از لالایی‌های مادرانه بگیرید تا شعری که بر سنگ قبرمان می‌نویسند و هر اتفاقی که در این میانه می‌افتد همه جا شعر حضور داشته است و زبانی شده است برای بیان احساسات، عواطف و اندیشه‌ها؛ حتی اداره‌ی برق هم برای آن‌که ما کمتر برق مصرف کنیم می‌گوید: «هرگز نشه فراموش، لامپ اضافی خاموش» یا کارخانه‌ای که می‌‌خواهد پفکش را بفروشد دست به دامان شعر می‌شود.»

استاد موسوی در مورد حضور در جشنواره‌ها می‌گوید: «قبلا گاه و بی‌گاه شرکت می‌کردم اما مدتی است که دیگر تمایلی به این کار ندارم. من همیشه به شاگردانم و دوستانم گفته‌ام شعر برای ما حکم یک سنگ صبور را دارد که ما شادی‌ها و غم‌هایمان را به او می‌گوییم و او هم به خوبی گوش می‌دهد و آرام‌مان می‌کند. همین اندازه در شعر کافی است. ما شعر را نباید برای نام و نان بگوییم. ممکن است شعر اول نامی و بعد نانی بیاورد ولی از زلالی شعر کاسته‌ایم.»

ایشان تا به حال دو کتاب تالیف کرده‌اند که چاپ شده است. نخست، کتابی است با عنوان «سیب‌های کوچه باغ» که در بردارنده‌ی زندگی‌نامه و خاطرات ده سردار شهید شهرستان تربت حیدریه است و دومی کتابی است با عنوان «شعر دربی» که در بردارنده‌ی اشعار برگزیده ۵۰ شاعر شهرستان‌های تربت حیدریه ، زاوه، محولات و رشتخوار است البته با شرحی مختصر از زندگی آنان.

استاد موسوی متواضع، خوش‌خلق، مهربان است و همه‌ی شاعران انجمن او را دوست دارند. شاگردانی که او در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوان شهرستان و بعد در انجمن شعر و ادب قطب و انجمن نویسندگان اوسنه تربیت کرده است امروز از بهترین شاعران و نویسندگان همشهری هستند. او برای من و جوان‌های انجمن شعر تنها استادِ ادبیات نیست، استادِ اخلاق و منش هم هست.

برای من که برنامه‌ریزی جلسات انجمن قطب را به عهده دارم استاد موسوی مایه‌ی دلگرمی و پشتگرمی است. هر وقت کار روی دوشم حسابی سنگینی می‌کند یکی از محکم‌ترین تکیه‌گاه‌هایم استاد سید علی موسوی است. نکته‌ی جالب این که هم‌زمان این استاد عزیز ستون خیمه‌ی نویسندگان همشهری هم هست و انرژی و مهر زیادی را نثار انجمن نویسندگان اوسنه می‌کند.

استاد موسوی در دیگر فعالیت‌های فرهنگی از جمله روزنامه‌نگاری هم فعال بودند. خوب یادم است که در دهه‌ی هشتاد در صفحه‌ی فرهنگی «نوید تربت» ستون ثابتی داشتند با عنوان «احساس‌های سبز» که هر شماره به زندگی و شعر یکی از شاعران جوان می‌پرداختند. خوب است به همین مناسبت یادآور شوم، این‌که امروز قلم به دست گرفته‌ام و شاعران همشهری‌ام را معرفی می‌کنم کاری‌ست که از استاد موسوی یاد گرفته‌ام که به فرمایش خواجه‌ی شیراز «بلبل از فیض گل آموخت سخن ور نه نبود/ این همه قول و غزل تعبیه در منقارش»

یکی از خصوصیات خوب دیگر استاد ارتباط خیلی دوستانه و صمیمانه با شاگردانش است، او که سال‌ها در دبیرستان‌ها، دانشگاه‌ها و کانون پرورش فکری کودکان و نوجوان تدریس کرده و در انجمن‌های ادبی شهرستان فعالیت داشته است همواره سعی می‌کند رابطه‌اش را شاگردانش حفظ کند و همواره ایشان را به نوشتن و سرودن تشویق کند، از احوال‌شان باخبر باشد و مثل پدری مهربان در کنارشان باشد. انجمن انارستان حاصل این روحیه‌ی استاد بود که ماهی یک بار شاگردان و دوستداران استاد موسوی به خانه‌ی ایشان می‌رفتند و جمعی ادبی فرهنگی شکل می‌گرفت که برنامه‌ی خود را داشت و هر ماه اعضا کارهای جدید خود را ارائه می‌کردند.

استاد موسوی در شصت سالگی آن‌قدر دل‌جوان است و آن‌قدر به ادبیات عشق می‌ورزد که علاوه بر انجمن شعر قطب و انجمن نویسندگان اوسنه با یک دنیا کارهای و مسئولیت‌هایی که در این دو انجمن دارد، اولین انجمن تخصصی شعر کودک استان را هم با کمک خانم ناهید ترشیزی و آقای اسدالله اسحاقی راه‌اندازی می‌کند. شعر کودک شاخه‌ای از شعر است که برای مخاطب با گروه سنی خاص شعر می‌گوید. این شاخه یکی از تخصصی‌ترین شاخه‌های شعر است و خوشبختانه در تربت حیدریه به همت استاد موسوی و شاگردانش یک جریان شناخته‌شده و جاافتاده است. انجمن محمود کیانوش در سال ۱۳۹۸ راه‌اندازی شد. هر هفته شاعرانی که شعر کودک می‌گویند دور هم جمع می‌شوند، آخرین سروده‌های خود را برای هم می‌خوانند و در حیطه‌ی تخصصی خودشان بحث و تبادل نظر می‌کنند.

شعر سید علی موسوی سرشار از عناصر طبیعت است و استفاده از این عناصر بارزترین نمود شعر اوست. شاید بشود این را محصول مؤانست استاد با گل و گیاه و کار باغداری و کشاورزی ایشان بعد از بازنشستگی دانست اما در شعرهای قدیمی استاد هم رد پای طبیعت پررنگ‌تر از آن است که بشود نادیده‌اش گرفت. جاندارپنداری اجزای طبیعت در شعر موسوی ریشه‌هایی عمیق دارد. شاید این ریشه‌ها را باید در کودکی‌ استاد در روستای علی‌آباد و همچنین ذات شاعرانه‌ی او جست. طبیعت در شعر موسوی چنان اثری دارد که گمان می‌کنی گل‌ها و درختان و پرندگان با هم سخن می‌گویند و شاعر فقط این گفتگوها را برای ما روایت می‌کند. در ادامه چند شعر از اشعار استاد سید علی موسوی را با هم می‌خوانیم:

گر چه از یاد ما فراموشند
دخترانی که کوزه بر دوشند
ساده و صاف مثل بارانند
ساده و پاک چون سیاووشند
روی لب‌هایشان گل غم نیست
چشمه در چشمه خنده می‌جوشند
فارغ از اضطراب لیوان‌ها
چای را در پیاله می‌نوشند
مثل گل‌ها لباس‌شان رنگین
در عزاها سیاه می‌پوشند
صبح در سبزنای گندم‌زار
با نسیم سحر هم‌آغوشند
کاش می‌شد دوباره برگردند
دخترانی که کوزه بر دوشند


بالا می‌روی از شاخه‌ی انار
با پیرهنی از گل سرخ
و آتش می‌زنی
به سبزنای درخت
در صبح روشن اردیبهشت
قناری نخواند چه کند
شکوه آمدنت را در باغ؟
حالا به من بگو
ای سبز سرخ
در تو شرابِ مستی‌فزای کدام ترانه جاری است؟
شراب خنده‌ی تو
می‌دود در رگ انار
از درخت فرود می‌آیی
و تمام گل‌های انار
بسته می‌شوند
در غروب اردیبهشت
باغ چراغان می‌شود


اینک تلاوت باران
از مصحفِ بهار
یک آیه، پونه‌ی سرسبز آبدار
روییده بر لب خاموش جویبار
اینک صدای شادی شبدر
در کَرت‌های باد
رقص سپیده دختر پروانه صبحگاه
در خواب یونجه‌زار
اینک شروع رویش شعر شکوفه‌ها
در متن شاخه‌سار
پیچیده زمزمه‌ی زمزم زمین
در شیب کوهسار
آرام و بی‌قرار
به تماشا نشسته‌اند
صدها هزار آیه‌ی زرد و سپید و سرخ
در انتظار بعثت پیغمبر بهار


یک صبح خوب و زیبا
سرشار از سپیده
گنجشک خواب کودک
از چشم او پریده
پاشیده مشت گندم
بر سنگ‌های مرمر
در کار دانه خوردن
یک عالمه کبوتر
یک آسمان آبی
یک گنبد طلایی
یک خانه‌ی بهشتی
آواز او خدایی
در زیر گنبد او
انگار باغ زیبا
پروانه‌هایی از نور
در چلچراغ و زیبا
اینک که می‌نویسم
این شعر را به دفتر
بر گنبدت نشسته
یک عالمه کبوتر
انگار در اتاقم
یک بقچه یاس دارم
از راه دور من هم
یک التماس دارم
ای کاش چون کبوتر
پر می‌زدم به آن سو
یا می‌رسیدم از دشت
مانند برّه آهو
آقا دلم گرفته است
یک گل تبسم از تو
گنجشکِ دل گرسنه است
یک دانه گندم از تو

برای استاد موسوی آرزوی طول عمر با سلامت و عزت دارم و از خدا می‌خواهم سایه‌ی این مرد فروتن همواره بر سر انجمن‌های ادبی تربت حیدریه مستدام باشد.

#سید_علی_موسوی
#با_شاعران_ولایت_زاوه
#شاعران_همشهری
#تربت_حیدریه

کانال تلگرامی ما

https://t.me/anjomanghotb


برچسب‌ها: سید علی موسوی, با شاعران ولایت زاوه, شاعران همشهری, تربت حیدریه
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۳ساعت 11:33  توسط زینب ناصری  | 

انجمن شعر و ادب قطب تربت حیدریه

حدیث عشق نداند کسی که در همه عمر

به سر نکوفته باشد در سرایی را

خیال در همه عالم برفت و بازآمد

که از حضور تو خوشتر ندید جایی را

ما شاعریم، شعر را دوست داریم، یکدیگر را دوست داریم و انجمن شعر جایی‌ست که این دوست داشتن متجلی می‌شود. کسی نمی‌داند که در آینده شعری، بیتی یا جمله‌ای از ما در یاد کسی بماند یا نه اما عشق ما به ادبیات بی‌توقع‌تر از این حرف‌هاست. به قول آن شاعر دل‌سوخته‌ی خراسانی «ما عاشقیم و خوش‌تر از این کار کار نیست» احساس خوبی داریم از این‌که هم‌زبان و هم‌دل هم هستیم و هر شنبه جمع می‌شویم تا عشق مشترک‌مان را به ادبیات گرامی داریم.

برای شرکت در جلسات انجمن شعر قطب تربت حیدریه همین که به ادبیات علاقه‌مند باشید کافی است. یار باقی، دیدار باقی.

🌸 شنبه ۱۴۰۳/۱۱/۰۶ ساعت ۱۷:۰۰

🌸 باغ ملی کتابخانه‌ی شهید بهشتی

#انجمن_قطب

#کتابخانه_بهشتی

#اطلاعیه

https://t.me/anjomanghotb

پی‌نوشت‌‌ها:

ابیات آغازین از سعدی است.

عماد خراسانی گفته است: «ما عاشقیم و خوش‌تر از این کار کار نیست/ یعنی به کارهای دگر اعتبار نیست»


برچسب‌ها: انجمن شعر قطب, کتابخانه بهشتی, اطلاعیه
+ نوشته شده در  جمعه ۵ بهمن ۱۴۰۳ساعت 13:2  توسط زینب ناصری  | 

زندگی و شعر استاد محمدمهدی تهرانچی عاشق زادگاه به قلم بهمن صباغ زاده

اولین باری که نام «تهرانچی» به گوشم خورد زمانی بود که از این و آن سوال می‌کردم که شعر «پِریشُو۪ دِ بوریاباد» مال چه کسی است و هر کسی چیزی می‌گفت. لازم به توضیح است که در کتاب «عقاید و رسوم عامه مردم خراسان» این شعر به هوشنگ قهرمان نسبت داده شده بود. بالاخره در کتاب استاد رشید که «فرهنگ عامه‌ی تربت حیدریه» نام دارد شعر ایشان به علاوه‌ی نامشان چاپ شد و جواب قطعی را یافتم. در آن زمان به این فکر افتادم تهرانچی که حتما تهرانی هم هست چطوری شعر تربتی گفته است؟ ۱۴ مرداد ۱۳۹۱ بود که با همکاری اداره ارشاد اسلامی تربت حیدریه، شورای اسلامی شهر و شهرداری، انجمن خبرنگاران و هیات ورزش‌های باستانی مراسم بزرگ‌داشتی برای استاد تهرانچی برگزار شد و ایشان را اولین بار در آن‌ مراسم دیدم. بعد از جلسه توسط استاد نجف‌زاده به ایشان معرفی شدم و چند کلمه‌ای صحبت کردیم. صبح جمعه‌ای در پاییز همان سال بود که به جلسه‌ی استاد قهرمان رفته بودم و آقای تهرانچی حضور داشتند و شعر خواندند و دیداری حاصل شد. به ایشان گفتم کتاب قند و قروت‌تان را خوانده‌ام و از طریق این کتاب در زمان سفر کرده‌ام و پدر و پدربزرگم را در کودکی و جوانی دیده‌ام و از ایشان تشکر کردم. فکر می‌کردم در دیدارهای دیگری که داشتیم از ایشان زندگی‌نامه و شعرهای محلی‌شان را بگیرم و در وبلاگ به نمایش بگذارم که متاسفانه گذشت تا صبح جمعه‌ای استاد نجف زاده تماس گرفت که استاد تهرانچی فوت کردند.

محمدمهدی تهرانچی


استاد محمد مهدی تهرانچی که در شعر «مهدیار» تخلص می‌کرد در سال ۱۳۰۸ در تربت حیدریه به دنیا آمد. کودکی را در کوچه و پس‌کوچه‌های آن روزگار تربت بازی کرد. پدرش حاج احمد تهرانچی در یک از کاروانسراهای تربت در بازار گمرک که در آن روزگار به که گویش تربتی به «کارُمْسِرای ِخوردی» یعنی کاروانسرای کوچک شهره بود تجارت‌خانه‌ای داشت. در سال ۱۳۱۵ پدرش او را در دبستان رضاییه که مدرسه‌ای بود در اول خیابان باغسلطانی ثبت نام کرد.

در آن سال‌ها در تربت هم مدارس جدید وجود داشت و هم مدارس قدیم که به مکتب‌خانه مشهور بودند. تا کلاس چهارم را در مدارس جدیده سپری کرد و پس از آن به توصیه‌ی اطرافیان پدرش او را به مکتب شیخ ابراهیم بُرد تا علوم دینی و قرآن یاد بگیرد. مدتی بعد در سال ۱۳۲۳ هنگامی که پدر در سفر مکه بود توسط یکی از دوستان پدرش به دبستان قطب معرفی می‌گردد تا به صورت مستمع آزاد در کلاس‌ها شرکت کند و در امتحانات سال ششم ابتدایی آن سال قبول می‌شود.

سال ۱۳۲۵ که مهدی تهرانچی در دبیرستان قطب پذیرفته می‌شود و به تحصیل ادامه می‌دهد. در همان سال‌های دبیرستان به معرفی عمویش که از پیش‌کسوتان آن روز ورزش باستانی تربت حیدریه بود به یکی از زورخانه تربت حیدریه برده شد و به ورزش‌ باستانی علاقه‌مند شد. علاوه بر آن در رشته‌های دیگر ورزشی مانند والیبال، شنا، کوه‌نوردی، مشت‌زنی، دوچرخه‌سواری و ... فعال بود و معمولا در همه‌ی زمینه‌ها موفق نیز بود. او ورزش باستانی هرگز رها نکرد و همواره در این ورزش فعالیت داشت و امروزه از پیشکسوتان ورزش باستانی تربت حیدریه محسوب می‌شوند.

از همان دوران ابتدایی به کتاب و کتاب‌خوانی علاقه‌مند شد و به رسم کودکان و نوجوانان آن روزگار که در تربت حیدریه از کتابفروشی‌ها کتاب کرایه می‌کردند او نیز از همین روش استفاده کرد و با کتاب و کتاب‌خوانی خو گرفت. از سال‌های دبیرستان کم‌کم استعداد شعر گفتن در وجود او شکوفا شد و به زودی به جرگه‌ی شاعران پیوست.

از کلاس سوم دبیرستان به بعد برای ادامه‌ی تحصیل به نیشابور رفته و در منزل عمویش ساکن شد. دیپلم را از دبیرستان خیام نیشابور گرفت. در این ایام مادر او به سختی بیمار بود به بیماری طپش قلب مبتلا بود. زمستان ۱۳۳۰ مادر بر اثر بیماری فوت می‌کند و پدر که از کار در تربت راضی نبوده تصمیم به ترک تربت می‌گیرد و مهدی جوان همراه با خانواده به تهران می‌رود.

تندیس استاد محمدمهدی تهرانچی نصب شده در ورودی باغ ملی تربت حیدریه  #با_شاعران_ولایت_زاوه  #محمد_مهدی_تهرانچی #شهرداری #تربت_حیدریه  https://t.me/anjomanghotb

محمد مهدی تهرانچی دوران افسری را در مشهد گذراند. او پس از چند سال کار در کارخانه‌های قند و سیمان شمال تهران و شرکت صنایع ریالکو به عنوان تکنسین وارد دانشکده‌ی کشاورزی دانشگاه تهران شد. وی با توجه به آموزش ضمن خدمت در رشته‌ی مهندسی عمران و آب‌یاری از دانشکده‌ی کشاورزی مهندسی گرفت و پس از ۳۰ سال خدمت در رشته‌ی فنی و مهندسی در سال ۱۳۶۴ از دانشگاه تهران بازنشسته شد. هرگز از ورزش‌های باستانی فراموش نکرد و علاوه بر حضور در گودهای زودخانه عضو هیأت مدیره ورزش‌های باستانی خراسان مركزی (رضوی) نیز بود.

استاد تهرانچی شاعر، محقق و پژوهشگر، پیشکسوت ورزش باستانی آثار زیادی هم از خود به جای گذاشت. از قلم او منتشر شده است:
1- سیری در ورزش باستانی؛ نشر پاكرو؛ كرج؛ 1349
2- تأسیسات و ساختمان‌های روستایی؛ انتشارات جهاد سازندگی؛ كرج؛ 1349
3- پژوهشی در ورزش‌های زورخانه‌ای؛ انتشارات كتابسرا؛ تهران؛ 1364
4- اشعار محلّی (مهمو هرکه د سفره هرچه)؛ انتشارات نوش؛ مشهد؛ 1383
5- ورزش‌ باستانی از دیدگاه ارزش؛ انتشارات امیركبیر؛ 1385
6- جایگاه علویان در آیین‌های ملّی مذهبی ایران؛ انتشارات سخن گستر؛ مشهد 1386
7- قند و قروت در مردم نگاری تربت حیدریه؛ انتشارات سخن گستر؛ 1388؛ انتشارات آستان قدس (چاپ دوم)؛ 1390

سرانجام در روز پنجشنبه۱۳۹۲/۰۱/۲۹ بر اثر تصادف با اتومبیل در شهر مشهد پس از عمری فعالیت در ادبیات و ورزش در سن ۸۴ سالگی درگذشت و پس از تشییع باشكوه و کم‌نظیر مردم زادگاهش تربت حیدریه در روز جمعه ۳۰ فروردین ۱۳۹۲ قطعه هنرمندان و مشاهیر به خاك سپرده شد. روحش شاد و یادش گرامی باد.

در زیر نمونه‌هایی از شعر زنده‌یاد تهرانچی را با هم می‌خوانیم:

باغ عبرت؛ در توصیف «باغ ملّی» زیبای تربت حیدریه كه روزی در روزگاران گذشته آرامگاه نیاكان این مردم بوده است:

یاد باد ای باغ ملّی، ای فضای پُرمعانی
ای تو یادت صفحه‌ها از خاطرات نوجوانی
ای مغاك سرزمینت، مدفن ارواح ماضی
در دل خاكت بوَد، دریایی از دُرّ نهانی
كیست تا یاد آورَد، آن مردمان خاكدان را
رفته‌اند از یادها، آن خفتگان خاكدانی
باغ شد آرامگاهِ بی‌نشان‌های گذشته
سبزه‌ها روییده از آن خاك‌های بی‌نشانی
یاد باد اندر جوانی، با عزیزانی كه دانی
برفراز گورها كردیم، زرع و باغبانی
بارور شد هر نهالی، یافت بیخ و شاخ و برگی
تا كند در این زمان بر خاك تیره سایبانی
در تفرّج حالیا گر پویمت ای باغ عبرت
آیدم در گوش جان، این نكته‌های آسمانی:
ای بشر اینجاست پایان غرور و شادكامی
هان تو هم ای باغبان، در این سرا دیری نمانی
مرد و زن بردند با خود، آزهای زندگی را
خاك شد بس آرزوهای بلندِ آرمانی
ای «لَفی خُسرانِ»* غافل! چشم دل باید گشودن
بهره‌ای ای بی‌خبر، زین چند گاهِ زندگانی
سبزه می‌روید بهاران، از بُن خشكیده شاخی
لاجَرم بعد از بهاری، می‌رسد وقت خزانی
باری این باشد فلك را، گردش دور مداوم
آن یكی آید ز ره، این یك رود از دار فانی
سرنوشت خاكدانِ «مهدیار» آیا چه باشد
تا چه‌ها بر گور او سازند بی‌نام و نشانی
سال 1340

قصیده‌ی شهر من؛ در تایید و تکریم کتاب ارزشمند جغرافیای تاریخی ولایت زاوه و تقدیم به حضور دانشمند ارجمند جناب آقای محمدرضا خسروی

در پهن‌دشت خطّه‌ی زرخیز خاوران
آن‌جا که بَر شود ز دیارش دلاوران

شهری سترگ خفته که از قرن‌های دور
بوده‌ست پهنه‌اش ز کران نیز تا کران

شهری‌ست پر غرور که هر گوشه‌اش همی
دارد به دل حکایتی همه از گردش زمان

شهری‌ست پر شکیب که در خاطرش هنوز
باشد اثر ز سلطه‌ی خانان و ترکمان

گمنام می‌زید که به تحمیل روزگار
نامی از او نمانده ز اهمال این و آن

در دور تلخ حیدری و نعمتی خمید
پشتش به زیر بار خرافات باوران

این شهر پر جلال که در قلب جلگه‌هاست
این زاوه‌ است زاوه‌ی گمنام و خسته‌جان

این مُلک زاوه است که تربت گرفته نام
نامی که نیست در خور این شهر باستان

این زاوه‌ی بزرگ چرا مانده بر کنار؟
این شهر پر غرور چرا مانده بی‌نشان؟

زاینجا ثمر شده چه اطباء و عالمان
زین شهر برشده چه بزرگان و عارفان

باشد که باز زنده شود نام شهر من
نام بهین زاوه به هر گوشه در جهان

تقدیم این سخن به پژوهنده "خسروی" است
از سوی "مهدیار" به آن مرد نکته‌دان

سال 1367

شعر محلی؛ حمام‌های قدیم؛ شعر زیر تجسمی از حمام‌های قدیم است

از حَمومایِ قِدیم توبَه، که یَک مِزبِلَه بو
مونِ او خِزینِه‌هاش بُرِّ پِلَشتی اِلَه بو

هر که با هر تَنِ پور شوخ و لِمَشتِش میَمَه
موِن او اُوا مِرَف که از غِلیظی فِلَه بو

آدِمای جور و واجور، خِدِیِ بُرِ بِچَه
قَد و نیم‌قَد هَمِگی دِ مونِ او غُلغُلَه بو

بَعضیاشا کَل و بیمار و شَل تِراخُمی
بِچِّه‌هایْ ناخُوش و خِلّوک و خُنوک، یَگ گِلَه بو

کِلِّه‌های کَلِ‌شا دِ مونِ اُو غُطَّه مُخُورد
عینِ دیگِ کِلِّه‌پَز که بارِ دیگِش کِلّه بو

مونِ بُقِّش حَج‌آقا اَزو اُوا مِزَّه مِکِرد
که تِمَزْمُزْ دِ کتابایِ حَدیث مِسألَه بو

یک طِرَف کیسِه‌کَش و دِستایِ اُوگَزِش به کار
کیسَه‌شِر تا مِکِشی لِمَشتیا فِتیلَه بو

موشت و ‌مالِت که مِدا گِرِهْ مِزَه هِیْکَلِ‌تِرْ
مِزَه گورموشت و خُچار که پِندِری حَرملَه بو

اُوِ داغِر که مِرِختَن، بِچِه‌ها جِغ مِزَیَن
طفلِکا هِیْکَلِشا از اُوِ جوش جِزغَلَه بو

موقِع رِفتَنِ بِچَّه به حموم با پیَرِش
از هَراس و اُوِ داغ و کیسَه‌کَش مِشغِلَه بو

از صداهای عجیب و جِغِ دِلّاکِ حَموم
کِلِّه‌هایِ هَمَه اُومُلُو و پور وِلوِلَه بو

جایِ بو کنجِ حَموم به اسمِ واجِبی‌خَنَه
واجبی عینِ قُشاد زِوَلَه وِر زِوَلَه بو

الغِرض ای‌ساخْتی بو وضعِ حَمومای قِدیم
یادگارِ خُب و بَد وِر سَرِ هر مَحَلَّه بو

اَگِه ما زِندَه به‌دَر رَفتِم از او لِمَشتیا
دِگَه ای کارِ خدا بو، که چِنی حَوَلَه بوسال ۱۳۳۷

سبزه می‌روید بهاران از بن خشکیده شاخی لاجرم بعد از بهاری می‌رسد وقت خزانی باری این باشد فلک را گردش دور مداوم آن یکی آید ز ره این یک رود از دار فانی سرنوشت «مهدیار» آیا چه باشد تا چه‌ها بر گور او سازند بی نام و نشانی  #محمد_مهدی_تهرانچی #آرامگاه  استاد محمد مهدی تهرانچی که در شعر مهدیار تخلص می‌کرد در اسفندماه ۱۳۰۸ در تربت حیدریه به دنیا آمد. پدرش حاج احمد تهرانچی در یک از کاروانسراهای تربت در بازار گمرک تجارت‌خانه‌ای داشت. محمدمهدی تهرانچی در شعر، پژوهش و ورزش‌های باستانی از بزرگان تربت حیدریه بود. سرانجام در روز پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۲/۲۹ بر اثر تصادف با اتومبیل در شهر مشهد پس از عمری فعالیت در ادبیات و ورزش در سن ۸۴ سالگی درگذشت و پس از تشییع باشكوه و کم‌نظیر مردم زادگاهش تربت حیدریه در قطعه‌ی هنرمندان و مشاهیر به خاک سپرده شد.

شعر محلی؛ به یاد او روزا

مرحوم مهدی تهرانچی در مقدمه‌ی این شعر در کتاب قند و قروت در مردم‌نگاری تربت حیدریه می‌نویسد: «به هر حال اقامت ما در تهران گاه موجب دلتنگی من برای تربت و خراسان عزیز بود. برای آن کوچه‌ها و دیوارهای خشتی، برای آن شهر غریب و بی‌سامان. این کشش موجب می‌شد که چند سال یک‌بار در سفری کوتاه که شاید از چند روزی تجاوز نمی‌کرد به بهانه‌ی زیارت مزار مادر و دیدار دوستان و خویشان دور و نزدیک به تربت بیایم. مانند فیلی که به یاد هندوستان افسار را می‌گسلد فقط دیدار زادگاه برایم مهم بود.» در خواندن این شعر باید توجه داشت که گاهی وزن از «فاعلات مفعولن» به «فاعلات مفتعلن» و گاهی نیز «مفعول مفاعیلن« تغییر می‌کند.

دل مِگی هوا کِردَه بَلَّ فیلِ هِندِستو
کِندَه بَندِ اُوسارِرْ از طِویلَه وِر مِیْدو

مرغِ دل هوا کِردَه پِندِری بِرِیْ تربت
یادِ قطب‌الدین حیدر، یاد حُسنی و پیش‌کو

یادِ شیخ ابوالقاسم، یاد بندِ مُجتِهِدی
از بِلَندِ جُلگِه‌ی رُخ تا پیَرْد و بیسْکیزو

از مِحَلِّه‌ی بُرزار تا مُزار بوریاباد
سِرتُروسی و باغا، صَدر و کوچِه‌یِ یَخدو

یادِ مِسکِه‌ی کامَه با قُروتِ شِص‌دِرَّه
یادِ بایگ و حَلواهاش، یادِ خِربِزِه‌ی اُورو

ماستِ خیکی و شیرَه، جُوز و بادُم کِف‌مال
زِنجِفیلی و کیشْمیشْ مونِ صُندُقایْ پِسْتو

دِبِّه‌های پور روغن، کیسَه‌های پور کیشْتَه
کوزه‌های پور قُورمَه، تِختِه‌مَشکِ پور تِفتو

یادِ بِچِّگی‌ها ما، یادِ بِیْزیای قِدیم
مثلِ بِچِّه‌هایْ جِغنَه بُرِّ ما هَمَه شِیْطو

از کِبِدبِدی وَرگُم یا آغالْ آغالْ بِیْزی؟
گاهِه گُوگِزَل پِندَل، گاهِه بِیْزیِ رِسْمو

بعدِ مِدرِسَه عَصرا عِینِ یَگ آغال مونْجِه
وِرمِکَندِمِگْ از دَر بَلِّ کُرِّه‌هایْ یابو

دست و پا و زِنگیچَه مِثلِ کِلِّه‌ها زِخموک
کیسَنا هَمَه پَرَه بَلِّ اِیْنِه‌یِ زَنو

گاهِه روزایِ جُمعَه خُوش‌خُوشَک خِدِیْ محسن
یا مَحَلَّه شِو بویِم یا مِرَفتِمِگ عُریو

مونِ باغ و بَخْتِرَّه وامِکِردِم از بُتَّه
میوه‌های کَغ و تُروش، سِفچِه‌های بَلِّ کُدو

مونِ خِرمِنایْ گُندُم کِلِّه‌مِلَّق و جُفتَک
نِغمِه‌هایِ شَدی بو، خِش‌خِشای گُوگِردو

کَرُمْسِرایِ خورْدی جایِ بو بِرِیْ بِیْزی
بِیْزیای تَه بالا مونِ پِلِّه‌هایْ میزو

بس که بو هَمَه‌ش جِغْجار بِیْزیا و کِرکِرِ ما
مارْ مِرُونْدَنِگ از دَر با لِقِی و چُو قَپّو

هر ماهِ مُحرم واز یَک هیبَتُ و حالِ داش
از عَزای مُردُمِ شهر هَر مَحَلَّه غُلغُلَه بو

دِستِه‌هایِ زِنجیرزَن مِون هر خیابونِ
بِیْدِقای سُوز و سیا یا جریده‌هایِ گُلو

سِیّدا جلو وِر صَف، شالِ سُوز وِر گِردَن
مَشْدیا سرِ دِستَه، سر بِرِهنَه و گِریو

تِکیِه‌های هَر گِذَرِ دیگِ نذرِشا وِر پا
پوشتِ در بِرِیْ خوردَن بُرِّ بِچَّه سِرگِردو

الغِرَض، که صد افسوس از صِفای او روزا
از طلوعِ هر اَفتو تا غروب و بانگِ اَذو

سال ۱۳۴۰

قند و قروت در مردم‌نگاری تربت حیدریه یکی از کتاب‌هایی است که در مورد تربت حیدریه نوشته شده است.  #با_شاعران_ولایت_زاوه  #محمد_مهدی_تهرانچی #قند_و_قروت  https://t.me/anjomanghotb

شعر محلی؛ «گیله از زِمَـْنَه»

این شعر یکی از آشناترین و قدیمی‌ترین اشعار محلی تربت حیدریه است که بیشتر افراد کهن‌سال روستاهای اطراف این شعر را در حافظه دارند. این شعر از آقای محمد مهدی تهرانچی است. نکته‌ی دیگر این که در این شعر دامنه لغات فراتر از تربت حیدریه است و سکته‌هایی نیز دارد که من سعی کردم امانت دار باشم و به همان شکل که از روستایی ها شنیدم و در کتاب های مذکور دیدم نقل قول کنم.

پِریشُو دِ بُورْیاباد پِلِّه ی کُرسی دِ خَنَه
گُل بَجی لَم دایَه بو با خواهرش خَلَه سِکینَه

گُل بَجی از دودِ قِلیو پِندِری
کُهّ و کُهِّ داشت و هِی گیلَه مِکِرد از زِمَنَه

سَرِشِر تیکو مِدا با خواهرش گُف: بَجی جو
مُو که رَفتُم دِگَه از ای روزِگارا دیوَنَه

اَدِمای حالا دِگَه انصاف و ایمو نِدَرَن
نِه دِگَه هیچ کارِشا مِثلِ مُسِلمو مِمَنَه

نونِ یَگ مَن یَگ قُرُن روغنِ یَگ مَن صد قُرُن
دِگَه از او اَرزونی هیچِّه مِبینی نِشَنَه؟

به شِکایت مِری از دستِ کَسِه به عَدلیَه
مِثلِ که وِرمِگی‌شا اُوسِنِه‌ی کُلثوم نَنَه

هر جِوونِر مِبینی حالا دِگَه اَروا باباش
با پیَر و مَدَرِش لَفظِ قِلَم هی میشکینَه

کُت و شِلوار دِ بَرِش یَگ کُرامات دِ گِردَنِش
کُوشِ قِرمز دِ پاش و تِسبیحی یُم مِگِردَنَه

دِ جِوابِش سِکینَه سُلفِه‌یِ کِرد و چِنی گُف:
بَجی جان اَدَم بَیَد اینار دِ دنیا ببینَه

مُو که از فِندایِ دوره، خَلَه جو، پاک پِکَرُم
که فِرِنگی اَخِرِش مَیَه دِگَه چِکار کِنِه

رادیون رِ مِبینی، جعبِه‌یِ خوردِ بیش نیَه
پِچِشِر که تُو مِتی هَم‌سَرِ بلبل مِخَنَه

چراغای بَرقِرُم، اِی خَلَه، فِکِرش رِ بُکُو
دِ کوچَه روشَن مِرَه از زورِ نفت کَرخَنَه

مو که فِکرُم چِنیَه که مونِ سیما قال دَرَه
روغِنا اَز مونِ سیم میَه چِراغِر مِگِرَنَه

مِردُمای ای زِمَنَه هر کارِشا با اُتُورَه
جای گُو دِ بیَوو اُتُور زِمینار مِرَنَه

وَرگُمِت، اِی بَجی جو، حضرتِ صاحب الزِمو
به گِمونُم که دِگَه هَمی روزا ظُهور کِنَه

پی‌نوشت: * قرآن: «اِنّ الانسانَ لَفی خُسر»؛ انسان زیانكار است.

#محمد_مهدی_تهرانچی
#بهمن_صباغ_زاده
#شاعران_همشهری
#تربت_حیدریه

کانال تلگرامی ما

https://t.me/anjomanghotb


برچسب‌ها: محمدمهدی تهرانچی, بهمن صباغ زاده, شاعران همشهری, با شاعران ولایت زاوه
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳ دی ۱۴۰۳ساعت 11:26  توسط زینب ناصری  | 

هوای تازه
علیرضا مزدوران
رباعی

علیرضا مردوران

علیرضا مزدوران

هر روز در اندیشه‌ی فردای دگر
هر لحظه در التهاب و در خون جگر
هر لحظه در اندیشه که فردا چه شود
آینده نیامده‌، به امروز نگر

با عود و نی و بربط و تنبور بیا
سرمست و خراب آب انگور بیا
از هرچه چراغ قرمز و سبز نترس
با نغمه‌ی دلنواز سنتور بیا

برخیز و بکَن پیله بی‌روزن را
چون کوه بمان و خم مکن گردن را
چون کاج که سبز بوده در هر فصلی
آغاز بکن تو زندگی کردن را


#پیام_ولایت
#هوای_تازه
#علیرضا_مزدوران

کانال تلگرامی ما

https://t.me/anjomanghotb

عکس از احسان محسن زاده، آرشیو انجمن شعر و ادب قطب تربت حیدریه به تاریخ شنبه ۱۴۰۳/۰۱/۲۵ در اقامتگاه بومگردی تهمینه


برچسب‌ها: علیرضا مزدوران, هوای تازه, پیام ولایت
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۲ دی ۱۴۰۳ساعت 12:18  توسط زینب ناصری  | 

هوای تازه
زهرا آرین نژاد

زهرا آرین نژاد
من اگر ساکتم ولی عمری‌ست، غمی اندازه‌ی فلک دارم
شیشه هستم که پنج فصلم را زیر باران درد لک دارم

روزگارم شبیه شاعرهاست، تکیه بر واژه‌های آبی رنگ
با غزل پیش می‌روم چندی‌ست با غزل درد مشترک دارم

بال‌های شکسته‌ی خود را گرچه پنهان کنم از این مردم
روزهای گذشته می‌دانند که زمین خورده‌ام، ترک دارم

اهل تنهایی و سکوت و تبم، اهل شب‌ناله‌های بی‌تکرار
گر چه در این زمانه‌ی تاریک نارفیقان بی‌کلک دارم

روبه‌رویم نشسته‌ای خاموش حیف درد مرا نمی‌فهمی
من اگر ساکتم ولی عمری‌ست غمی اندازه‌ی فلک دارم


#پیام_ولایت
#هوای_تازه
#زهرا_آرین_نژاد

کانال تلگرامی ما

https://t.me/anjomanghotb

عکس‌ از احسان محسن زاده، آرشیو انجمن شعر و ادب قطب تربت حیدریه به تاریخ شنبه ۱۴۰۳/۰۷/۲۱ در کتابخانه‌ی شهید بهشتی


برچسب‌ها: پیام ولایت, زهرا آرین نژاد, هوای تازه
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۲ دی ۱۴۰۳ساعت 12:11  توسط زینب ناصری  | 

هوای تازه
زهرا کرمانی

زهرا کرمانی

حال مجنون را پس از هجر و جدایی دیده‌ای؟
روزگار من شبیه حال مجنون خسته است
سینه‌ام صندوق فریاد و صدایم بی‌رمق
قفلی از روز ازل راه صدا را بسته است

حال من حال پرستوهای بی‌مقصد شده
خانه‌ام را در میان راه‌ها گم کرده‌ام
از هزاران راه رفتم تا که پیدایش کنم
شاه‌دختی بودم و اکنون شبیه بَرده‌ام

روزگارم قصه‌ای از اشک و آه و غصه شد
هیچکس در این جهان از حال من آگاه نیست
مقصدم مخلوطی از صد راه بی پایان شد و
هیچکس در این جهان با بغض من همراه نیست

غصه‌هایم را به قایق‌ها، به دریا می‌دهم
آسمان از بغض من موجی پر از خون می‌شود
غصه‌ها را باز دریا نزد من می‌آورد
قیس در پایان قصه باز مجنون می‌شود

هر چه از خود دور کردم سوی من برگشت خورد
من چه کردم که تو را دیگر به سویم راه نیست؟
غصه هر لحظه رفیق جسم خاموشم شده
باز اما او که باید از دلم آگاه نیست


#پیام_ولایت
#هوای_تازه
#زهرا_کرمانی

https://t.me/anjomanghotb

عکس از آرشیو انجمن شعر و ادب قطب تربت حیدریه به تاریخ شنبه ۱۴۰۰/۰۹/۲۰


برچسب‌ها: زهرا کرمانی, هوای تازه, پیام ولایت
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۲ دی ۱۴۰۳ساعت 12:2  توسط زینب ناصری  | 

هوای تازه
سیده مهناز مهدوی

سیده مهناز مهدوی

سیده مهناز مهدوی

وقتی که موی مشکی‌ات بر شانه می‌ریزد
بارانی از شب در دل این خانه می‌ریزد

مواج و سرگردان چه بی اندازه زیبایی
رحمی بکن آسان دل دیوانه می‌ریزد

در زیر باران چتر می‌بندی و می‌رقصی
یک آسمان شبنم چنین مستانه می‌ریزد

از پیچ و تاب موج دریای رهایت، عشق
هر دم شرابی ناب در پیمانه می‌ریزد

نه، شانه نه، دستی بزن، آشفته کن مو را
آواری از حسرت بر این ویرانه می‌ریزد

پر می‌شود شهر از تلاطم‌های تصویرت
وقتی که موی مشکی‌ات بر شانه می‌ریزد

#پیام_ولایت
#هوای_تازه
#سیده_مهناز_مهدوی

کانال تلگرامی ما

https://t.me/anjomanghotb


برچسب‌ها: پیام ولایت, هوای تازه, سیده مهناز مهدوی
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۲ دی ۱۴۰۳ساعت 11:56  توسط زینب ناصری  | 

هوای تازه
زینب ناصری

زینب ناصری
زینب ناصری

در گوشی‌اش «قلبم» نوشته
مامان من اسم پدر را

یک قلب خیلی سرخ و زیبا
چسبانده روی عکس بابا

وقتی که قلبش می‌زند زنگ
مامان من خندان و شاد است

با ناز و عشوه می‌زند حرف
عشقش به بابایی زیاد است


#پیام_ولایت
#هوای_تازه
#زینب_ناصری
#شعر_کودک

کانال تلگرامی ما

https://t.me/anjomanghotb

عکس‌ از احسان محسن زاده، آرشیو انجمن شعر و ادب قطب تربت حیدریه به تاریخ شنبه ۱۴۰۳/۰۶/۱۰ در اقامتگاه بومگردی تهمینه


برچسب‌ها: زینب ناصری, پروانه ناصری, هوای تازه, پیام ولایت
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۲ دی ۱۴۰۳ساعت 11:49  توسط زینب ناصری  | 

هوای تازه
زهرا آرین نژاد

زهرا ارین نژاد
زهرا ارین نژاد

ناممکن است گر چه برای تو باورش
من می‌رسم به آبی چشم تو آخرش

تو نیمه‌ی پرِ غزلی، سیب سرخ من!
من هم کنار حاشیه آن نیم دیگرش

سرو بلند شعر منی تو که ناگزیر
خم گشته واژه‌ها همگی در برابرش

آن‌قدر خواندم از تو که مثل مرور درس
در جشنواره‌ها همه کردند از برش

یا می‌رسد دلم به نگاه صمیمی‌ات
یا می‌خورد به سنگ زمان عاقبت سرش

در ناامیدی شب ما هم امید هست
من می‌رسم به آبی چشم تو آخرش


#هوای_تازه
#زهرا_آرین_نژاد
#پیام_ولایت

کانال تلگرامی ما
https://t.me/anjomanghotb

عکس‌ از احسان محسن زاده، آرشیو انجمن شعر و ادب قطب تربت حیدریه به تاریخ شنبه ۱۴۰۳/۰۵/۲۷ در کتابخانه‌ی شهید بهشتی


برچسب‌ها: هوای تازه, پیام ولایت, زهرا ارین نژاد
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۲ دی ۱۴۰۳ساعت 11:40  توسط زینب ناصری  | 

هوای تازه
فرزانه علمداران

فرزانه علمداران

فرزانه علمداران

کنار قهوه‌ی تلخم کمی هم شعر می‌نوشم
نقاب خنده حک کردم بر این لب‌های خاموشم
تو می‌رنجی از این حالم ولی من دوستش دارم

لباس بی‌خیالی را که مدت‌هاست می‌پوشم
برای رفتن یاد تو از این قلب تاریکم
برای زندگی کردن برای عشق می‌کوشم
تظاهر می‌کنم اما شکستم می‌دهد یادت
اگر حتی نیابی هم من از عطر تو مدهوشم
دلم می‌گیرد و در خلوت خود اشک می‌ریزم
برای کوه غم‌هایی که سنگین است بر دوشم

#فرزانه_علمداران
#هوای_تازه
#پیام_ولایت

کانال تلگرامی ما

https://t.me/anjomanghotb

عکس‌ از آرشیو انجمن شعر و ادب قطب، شب شعر «زمستان» به تاریخ سه‌شنبه ۱۴۰۲/۱۰/۱۲ در دانشگاه دولتی تربت حیدریه


برچسب‌ها: هوای تازه, فرزانه علمداران, پیام ولایت
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۲ دی ۱۴۰۳ساعت 11:35  توسط زینب ناصری  | 

هوای تازه
معصومه سادات اسدیان
به مناسبت جشنواره‌ی گردشگری ادبی ابریشم

معصومه سادات اسدیان

معصومه سادات اسدیان

گاهی برای گریه‌ی تو شانه می‌شوم
من با پرنده‌های تو هم‌لانه می‌شوم
این‌بار هم بساز برایم قفس ولی
بی آسمان چشم تو ویرانه می‌شوم

در من بریز زمزمه‌ی شاد رود را
با من مرور کن غم بود و نبود را
وقتی تنیده‌ای به دلم تار و پود را
شوقِ جدیدِ یک زنِ دیوانه می‌شوم

ابریشمی‌ترین غزلم را به سوی تو
پیوند می‌زنم دل خون را به موی تو
مانده‌ست در هوای سرم آرزوی تو
هر شب حریر موی تو را شانه می‌شوم

با غم بنوش مستیِ شعرِ ترِ مرا
در گوش باد زمزمه کن باور مرا
مرهم بنه جراحت بال و پر مرا
می‌سوزم و شبیه تو افسانه می‌شوم

گاهی برای زخم صدایم گلو بیار
یا ذره‌ای برای دلم آبرو بیار
این جام را بگیر و به جایش سبو بیار
من با تو در تدارک پیمانه می‌شوم

از من اگر چه عطر تنت را گرفته‌ای
با گریه‌های من دهنت را گرفته‌ای
از من خیال را، وطنت را گرفته‌ای
من با خودم به جای تو بیگانه می‌شوم

خالی‌ست بی تو زندگیِ این به غم دچار
پرواز آرزوی قشنگی‌ست در بهار
من کرم کوچکی که پس از رنج بی‌شمار
در پیله‌های مهر تو پروانه می‌شوم

#هوای_تازه
#معصومه_سادات_اسدیان
#پیام_ولایت
#ابریشم


https://t.me/anjomanghotb

پی‌نوشت‌:
جشنواره‌ی گردشگری ادبی ابریشم در بهار ۱۴۰۳ در تربت حیدریه، بایگ و رودمعجن برگزار شد. اداره‌ی میراث فرهنگی، شرکت ابریشم‌کشان بایگ و انجمن شعر قطب از برگزارکنندگان این جشنواره بودند.


برچسب‌ها: هوای تازه, معصومه سادات اسدیان, پیام ولایت, ابریشم
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۲ دی ۱۴۰۳ساعت 11:29  توسط زینب ناصری  | 

هوای تازه
هادی کوشا
به مناسبت جشنواره‌ی گردشگری ادبی ابریشم


بنازم بایگ، دارالمومنین را
نگین سرخ در ایران زمین را

همان شهری که دین، آثار دارد
خداترس و امین، بسیار دارد

به ابریشم شده این شهر ملی
دگر برزن مواجه، همچو ظِلّی

طلا دارد کز آن رنگ سپیدش
سزاوار است تا ماچین بَریدش

حریر و پرده و پروانه‌ی او
عجین باشد همه کاشانه‌ی او

الا ای بسک، سردمدار پیله
بگویم وصف تو با هر وسیله

تویی ای گشن دمساز خورشبر
به آسانی و سختی ، یار و یاور

به رزگ و رودمعجن، کال زیبا
ببینی در دلش سنگ عقیقا

فدیهه معدن و آن خاک زرخیر
که باشد از تنعّم، تام و لبریز

به سرخ آباد چون یادی کنیدش
درودت باد بر اهل رشیدش

گمان بردی حصارم بردم از یاد؟
که آبش از زیادت، گشت مازاد

بگفتم مصرعی همراه حافظ
که در وصف دیارش، هست نافذ

خوشا این بایگ و وضعِ بی‌مثالش
خداوندا نگه دار از زَوالش

#هوای_تازه
#هادی_کوشا
#پیام_ولایت
#ابریشم

کانال تلگرامی ما
https://t.me/anjomanghotb

جشنواره‌ی ابریشم در بهار ۱۴۰۳ در تربت حیدریه، بایگ و رودمعجن برگزار شد. اداره‌ی میراث فرهنگی، شرکت ابریشم‌کشان بایگ و انجمن شعر قطب از برگزارکنندگان این جشنواره بودند.


برچسب‌ها: هوای تازه, هادی کوشا, پیام ولایت, ابریشم
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۲ دی ۱۴۰۳ساعت 11:13  توسط زینب ناصری  | 

من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش
که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی

دورهمی

دوستیِ شاعران تربت حیدریه با هم در جلسه‌ی انجمن قطب خلاصه نمی‌شود، خیلی از ما رفیق خانه و گرمابه و گلستان هم هستیم و به بهانه‌های مختلف یکدیگر را می‌بینیم. پیران خراسان گفته‌اند که شب‌های طولانی و سیاه و سرد زمستان جز با «شُوْچِرَغو» کوتاه و روشن و گرم نمی‌شود. بناست در شنبه‌ای زمستانی بعد از جلسه‌ی انجمن قطب در رباطی تاریخی و زیبایی در تربت حیدریه گرد هم آییم و وقت را به خوشی بگذرانیم.

🌸 شنبه ۱۴۰۳/۱۰/۲۲ ساعت ۱۹:۰۰
🌸 تربت حیدریه، بهشتی ۵ اقامتگاه بومگردی تهمینه


#اطلاعیه
#شب_چراغان
#انجمن_قطب
#اقامتگاه_بومگردی_تهمینه

https://t.me/anjomanghotb

پی‌نوشت‌ها:
بیت آغازین از حافظ است.
حافظ گفته: «اگر رفیق شفیقی درست‌پیمان باش/ رفیق خانه و گرمابه و گلستان باش»
«شُوچِرَغو» (šowčerāqu) یا شب‌چراغان در اصطلاح خراسانی‌ها یعنی همنشینی و مهمانی شبانه
جزئیات برنامه و منوی شام در گروه تلگرامی انجمن قطب اطلاع‌رسانی می‌شود. هر پیشنهاد، طرح یا سوالی هم بود می‌توانید با آی‌دی زیر در میان بگذارید.
https://t.me/bahmansabaghzade


برچسب‌ها: اطلاعیه, انجمن شعر قطب, اقامتگاه بومگردی رباط تهمینه, سب چراغان
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۱ دی ۱۴۰۳ساعت 10:53  توسط زینب ناصری  | 

می‌آیم، می‌آیم، می‌آیم

با گیسویم: ادامه‌ی بوهای زیر خاک

با چشم‌هام: تجربه‌های غلیظ تاریکی

با بوته‌ها که چیده‌ام از بیشه‌های آن‌سوی دیوار

می‌آیم، می‌آیم، می‌آیم

و آستانه پر از عشق می‌شود

شنبه‌ها چه دلکشند برای شاعران تربت حیدریه که روی یک‌دیگر را می‌بینند و شعر یک‌دیگر را می‌شنوند. شعر معجون جاودانگی است و شاعران سینه به سینه و آدم به آدم سفر می‌کنند و نفس می‌کشند. نود سال از آمدن فروغ می‌گذرد اما فروغ هر روز و شب با شعرهایش در جان و دل فارسی‌زبانان می‌آید، می‌آید، می‌آید.

برای شرکت در جلسات انجمن شعر قطب تربت حیدریه همین که به ادبیات علاقه‌مند باشید کافی است. یار باقی، دیدار باقی.

🌸 شنبه ۱۴۰۳/۱۰/۰۸ ساعت ۱۷:۰۰

🌸 باغ ملی کتابخانه‌ی شهید بهشتی

#انجمن_قطب

#کتابخانه_بهشتی

#اطلاعیه

https://t.me/anjomanghotb

پی‌نوشت‌‌ها:

سطرهای آغازین از دفتر «تولدی دیگر» فروغ فرخ زاد است.

فروغ‌الزمان فرخزاد در تاریخِ ۸ دی ۱۳۱۳ در تهران به دنیا آمد. در بسیاری از منابع تاریخ ۱۵ دی به عنوان تاریخ تولد وی ثبت شده است اما پوران فرخ زاد خواهر فروغ تاریخ درست تولد او را هشتم دی‌ماه عنوان کرده است.


برچسب‌ها: کتابخانه بهشتی, انجمن شعر قطب, اطلاعیه
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۶ دی ۱۴۰۳ساعت 14:46  توسط زینب ناصری  | 

کنون که برگ و نوا نیست باغ و بستان را

بساز برگ و نوای دی و زمستان را

این روزها به قول اخوان هوا بس ناجوانمردانه سرد است اما در اولین روز هفته و اولین روز دی و اولین روز زمستان می‌شود به گرم‌ترین جای دنیا مهمان شد. انجمن قطب بر خلاف نامش روی خط استواست و گرمایش را مستقیم از خورشید شعر می‌گیرد.

شعرخوانی و نقد شعر بی هیچ آدابی و ترتیبی مثل همیشه در دستور کار جلسه است اما در این جلسه می‌خواهیم بخشی از برنامه را به شعرهای زمستانی شاعران انجمن اختصاص دهیم.

برای شرکت در جلسات انجمن شعر قطب همین که به ادبیات علاقه‌مند باشید کافی است. یار باقی، دیدار باقی.

🌸 شنبه ۱۴۰۳/۱۰/۰۱ ساعت ۱۷:۰۰

🌸 باغ ملی کتابخانه‌ی شهید بهشتی

#انجمن_قطب

#کتابخانه_بهشتی

#اطلاعیه

https://t.me/anjomanghotb

پی‌نوشت‌:

بیت آغازین از قاآنی شیرازی شاعر دوره‌ی قاجار است.


برچسب‌ها: کتابخانه بهشتی, انجمن شعر قطب, اطلاعیه
+ نوشته شده در  جمعه ۳۰ آذر ۱۴۰۳ساعت 16:21  توسط زینب ناصری  | 

ما عاشقیم و خوش‌تر از این کار کار نیست

یعنی به کارهای دگر اعتبار نیست

سال چهار فصل دارد و هر فصلش می‌تواند سرشار از خلاقیت و هنر باشد. فصل‌نامه برنامه‌ای مشترک از سوی انجمن‌های فرهنگی هنری تربت حیدریه است. ما در پایان هر فصل، در این گوشه‌ی کوچک از خراسان بزرگ دور هم جمع می‌شویم تا کارنامه‌ی سه‌ماهه‌ی انجمن‌های شهرستان را ورق بزنیم و در جریان آخرین فعالیت‌های انجمن‌های و گروه‌های فرهنگی، ادبی و هنری قرار بگیریم. حضور در مراسم فصل‌نامه برای همه‌ی علاقه‌مندان برنامه‌های فرهنگی آزاد و رایگان است. یار باقی، دیدار باقی.

🌸 جمعه ۱۴۰۳/۰۹/۲۳ ساعت ۱۸:۰۰

🌸 باغملی تربت حیدریه، تالار اندیشه

#انجمن_قطب

#انجمن_نویسندگان_اوسنه

#انجمن_مثنوی_خوانی

#انجمن_شاهنامه

#انجمن_نمایش

#انجمن_موسیقی_ایرانی

#کانون_پرورش_فکری

#فصل_نامه_انجمن_ها

#اطلاعیه

https://t.me/anjomanghotb

پی‌نوشت‌ها:

بیت آغازین از عماد خراسانی است.

«فصلنامه» برنامه‌ای است که به همت هنرمند همشهری احسان انوریان از زمستان ۱۴۰۱ در پایان هر فصل برگزار می‌شود.

طراح پوستر: زهره خضری


برچسب‌ها: تالار اندیشه, انجمن شعر قطب, انجمن نویسندگان اوسنه, انجمن مثنوی خوانی
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۲۱ آذر ۱۴۰۳ساعت 12:5  توسط زینب ناصری  | 

عطر تو می‌پیچد و کوچه غزل‌خوان می‌شود

باد هوهو می‌سراید بید رقصان می‌شود

وقتی از آشفتگی‌های دلم رد می‌شوی

رشته رشته مویرگ‌هایم پریشان می‌شود

تا بچیند از لبانت یک سبد شعر و غزل

خواجه از شیراز راهیِ خراسان می‌شود

علی اکبر عباسی از شناخته‌ترین شاعران تربت حیدریه و خراسان است. شعر لهجه‌ی او با منظومه‌ی سمندرخان نه تنها با مردم تربت حیدریه که با ساکنان بخش وسیعی از خراسان بزرگ ارتباط برقرار کرده است. در این جلسه‌ی انجمن قطب نگاهی خواهیم داشت به زندگی و شعر استاد علی اکبر عباسی فهندری. برای شرکت در جلسات انجمن شعر قطب همین که به ادبیات علاقه‌مند باشید کافی است. یار باقی، دیدار باقی.

🌸 شنبه ۱۴۰۳/۰۹/۲۴ ساعت ۱۷:۰۰

🌸 باغ ملی کتابخانه‌ی شهید بهشتی

#انجمن_قطب

#کتابخانه_بهشتی

#اطلاعیه

https://t.me/anjomanghotb

پی‌نوشت‌ها:

ابیات آغازین از علی اکبر عباسی است.

علی اکبر عباسی در ۱۵ آذرماه ۱۳۴۶ در روستای فهندر تربت حیدریه به دنیا آمد. زندگی‌نامه‌ی او را می‌توانید در این آدرس بیابید:

https://t.me/bahman_sabaghzade/10520


برچسب‌ها: کتابخانه شهید بهشتی, انجمن شعر قطب, علی اکبر عباسی
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۲۱ آذر ۱۴۰۳ساعت 11:59  توسط زینب ناصری  | 

امروز نه کس ‌ز عشق آگه چو من است

کز شکّر عشقم‌ همه‌ شیرین ‌سخن‌ است

در هر مژه‌ی من به رهِ خسروِ عشق

نیروی هزار تیشه‌ی کوهکن است

روز و شب‌های آذرماه بسیار سرد است اما جان شاعران گرم از عشق به ادبیات و مهر به یکدیگر است. بوستان شعر بهار و خزان نمی‌شناسد و همیشه غنچه‌ها و گل‌های این باغ شکفته و خوش‌تماشا هستند. برای شرکت در جلسات انجمن شعر قطب همین که به ادبیات علاقه‌مند باشید کافی است. یار باقی، دیدار باقی.

🌸 شنبه ۱۴۰۳/۰۹/۱۷ ساعت ۱۷:۰۰

🌸 باغ ملی کتابخانه‌ی شهید بهشتی

#انجمن_قطب

#کتابخانه_بهشتی

#اطلاعیه

https://t.me/anjomanghotb

پی‌نوشت‌ها:

رباعی آغازین از ملک‌الشعرا بهار است.

محمّدتقی بهار ۱۸ آذر ۱۲۶۵ هجری خورشیدی در محله‌ی سرشور مشهد به دنیا آمد. این شاعر، ادیب، نویسنده، روزنامه‌نگار، تاریخ‌نگار، استاد دانشگاه و سیاست‌مدار معاصر ایرانی ملقب به ملک‌الشعرا از شخصیت‌های تاثیرگذار قرن گذشته بود.


برچسب‌ها: کتابخانه شهید بهشتی, انجمن شعر قطب, اطلاعیه, شعر تربت حیدریه
+ نوشته شده در  جمعه ۱۶ آذر ۱۴۰۳ساعت 20:58  توسط زینب ناصری  | 

ای دل ار عشرت امروز به فردا فکنی

مایه‌ی نقدِ بقا را که ضِمان خواهد شد

این جلسه‌ی انجمن شاهنامه یک ویژه‌برنامه است. قرار است یک دورهمی صمیمانه داشته باشیم و در کنار هم شام صرف کنیم. رباط تهمینه برای این دورهمی انتخاب شده است که لطف مدیرانش نسبت به انجمن‌های ادبی تربت حیدریه دائم است. می‌خواهیم در کنار هم شب طولانی بیست و ششم آذرماه ۱۴۰۳ را به‌یادماندنی کنیم.

🌸 دوشنبه ۱۴۰۳/۰۹/۲۶ ساعت ۱۸:۰۰

🌸 بهشتی ۵ اقامتگاه بومگردی تهمینه

#انجمن_شاهنامه

#اقامتگاه_بومگردی_تهمینه

#اطلاعیه

https://t.me/anjomanghotb

پی‌نوشت‌ها:

بیت آغازین از حافظ است.

حافظ گفته است: بنده‌ی پیر خراباتم که لطفش دائم است/ ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست

لینک گروه شاهنامه‌خوانی تربت حیدریه:

https://t.me/+MVw3uVufWcBiNDE8

برنامه‌ریزی چنین برنامه‌ای نیازمند دانستن تعداد شرکت‌کنندگان است. برای رزرو جا در این برنامه و سفارش شام به دکتر سید جعفر علمداران پیام دهید.

@Alamdar23


برچسب‌ها: انجمن شاهنامه, یلدا, انجمن شعر قطب, کتابخانه بهشتی
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۵ آذر ۱۴۰۳ساعت 18:43  توسط زینب ناصری  | 

مثل همیشه اولین روز هفته را با شعر آغاز می‌کنیم. در این گوشه‌ی کوچک از خراسان بزرگ همیشه عاشقانی هستند که شعر را زندگی می‌کنند. برای شرکت در جلسات انجمن شعر و ادب قطب همین که به ادبیات علاقه‌مند باشید کافی است. یار باقی، دیدار باقی.

🌸 شنبه ۱۴۰۳/۰۹/۱۰ ساعت ۱۷:۰۰

🌸 باغ ملی کتابخانه‌ی شهید بهشتی

#انجمن_قطب

#کتابخانه_بهشتی

#اطلاعیه

https://t.me/anjomanghotb

پی‌نوشت:

ابوالفضل زرویی نصرآباد شاعر و طنزپرداز معاصر در ۱۰ آذر ۱۳۹۷ در احمدآباد مستوفی از دنیا رفت.


برچسب‌ها: ابولفضل زرویی, انجمن شعر قطب, کتابخانه بهشتی, اطلاعیه
+ نوشته شده در  شنبه ۱۰ آذر ۱۴۰۳ساعت 21:1  توسط زینب ناصری  | 

تاخت رخ آفتاب گشت جهان مست‌وار

بر مَثَلِ ذره‌ها رقص‌کنان پیش یار

از قدح جام وی مست شده کو و کی

گرم شده جام دی سرد شده جان نار

عشق چو ابر گران ریخت بر این و بر آن

شد طرفی زعفران شد طرفی لاله‌زار

نخستین جشنواره‌ی ملی شعر زعفران با حمایت دانشگاه دولتی آبان‌ماه ۱۴۰۳ در تربت حیدریه برگزار شد. صدها شاعر از جای‌جای قلمرو شعر پارسی در این جشنواره شرکت کردند که هر کدام از زاویه‌ای و با نگاهی به زعفران پرداخته بودند. این شعرها گران‌بهاترین حاصل این جشنواره است که باید چون گنجی گرامی داشته شود تا انتشار یابد و به دست فارسی‌زبانان برسد.

در این جلسه‌ی انجمن قطب نگاهی خواهیم داشت به تعدادی از آثار زعفرانی شاعران در نخستین جشنواره‌ی ملی شعر زعفران. برای شرکت در جلسات انجمن شعر قطب همین که به ادبیات علاقه‌مند باشید کافی است. یار باقی، دیدار باقی.

🌸 شنبه ۱۴۰۳/۰۹/۰۳ ساعت ۱۷:۰۰

🌸 باغ ملی کتابخانه‌ی شهید بهشتی

#انجمن_قطب

#کتابخانه_بهشتی

#اطلاعیه

https://t.me/anjomanghotb

پی‌نوشت‌ها:

ابیات آغازین از مولانا است.

مثل همیشه فایل صوتی شعرخوانی‌ها منتشر می‌شود و علاقه‌مندان می‌توانند چند روز بعد از جلسه شعرخوانی‌ها را بشنوند.


برچسب‌ها: زعفران, شعر زعفران, انجمن شعر قطب, کتابخانه بهشتی
+ نوشته شده در  جمعه ۲ آذر ۱۴۰۳ساعت 19:6  توسط زینب ناصری  | 

مطالب قدیمی‌تر