گزارش انجمن شعر و ادب قطب به تاریخ شنبه ۱۴۰۳/۰۶/۱۰ به قلم شاعر همشهری خانم زینب ناصری
تلفن همراهم آلارم میدهد اما با توجه به خستگی چیره شده، توانی برای از خواب برخاستن نیست! چارهای نیست امروز را دیگر نمیتوانم نروم، گزارش لنگ میماند. آلارم را قطع کرده و با کسلی آماده میشوم. همزمان روزهایی بهیادم میآید که گاه شبِ قبل تا نزدیکهای طلوع بیدار میماندم و دو ساعتی استراحت، ساعت ۷ صبح دوباره بیدار میشدم و به سمت مدرسه تا ۲ بعدازظهر. بدون هیچ استراحتی میرفتم سراغ تمرین برای نمایش و بعد از اتمام تمرین هم میرسیدم به همنشینی شعر قطب. همان جلسه اجرا را هم بهعهده میگرفتم، در کنارش گزارشنویسی و عکاسی از جلسه و... و در ابتدا که ایده برشهای فایل صوتی به صورت هر فرد جداگانه به تایید رسید، بعد از جلسه اینکار را هم انجام میدادم! به خودم نهیبی میزنم: «اینهمه فعالیت رو در یک روز انجام میدادی، حالا چی شده که یک روز نخوابیدی خسته شدی و از رختخواب دل نمیکَنی؟»
برایم عجیب بود آن همه انرژی از ۴ سال قبل تا به حال چطور به هیچ رسید؟! اسنپی با تاخیر پیدا میشود، از مادر خداحافظی میکنم و پیش بهسوی تهمینه و داستانهای نهفتهی امروز. دیر رسیدم اما خدا را شکر هنوز جلسه شروع نشده بود.
همگی در کنار شادیمان از دیدار همدیگر، غمگین بودیم. این را از شعرهای خوانده شده هم میتوان دریافت. بله! شب گذشته خبر ناگوار چشم فروبستن استاد محمدعلی بهمنی، یکی دیگر از اسطورههای شعر پارسی بغضها را به گلو نشانده بود. همانطور که درگذشت یک بازیگر، دیگر بازیگران و یک ورزشکار دیگر ورزشکاران را به سوگ مینشاند؛ درگذشت یک شاعر مخصوصا اگر شاعر مطرحی هم باشد، دیگر شاعران را به سوگی عمیق مینشاند. ما همگی شاهبیتهایی را از حفظ هستیم که معمولا نمیدانیم شاعرش کیست یا ترانههایی را میشنویم که فقط نام خواننده را میدانیم نه ترانه سرا. تصمیم گرفتم وقتی نوبتم شد متن یکی از ترانههای این شاعر بزرگوار را در جلسه بخوانم.
جلسه شروع میشود. خانم بهنام با صدای نیلوفریشان از پیالههای شعر میگویند و اینگونه شروع جلسه را اعلام میکنند. سرآغاز سخن با استاد متواضع انجمن، استاد نجف زاده بزرگوار است که غزل حافظ را با صدای مهربان شان برایمان میخوانند. نوبت شعرخوانی است و طبق روال اخیرا، از شاعران کم سن و سال شروع میشود. بهار نفر اول است، شعر کودکانه ای که خود برای تولدش نوشته را با بیانی شیرین میخواند و سپس با خیالی آرام سراغ پدر رفته و دوربین شخصیاش را تحویل میگیرد. نوبت به کوثر عزیز میرسد و دوباره داغ دلم با شنیدن شعری از استاد بهمنی تازه میشود. ارغوان جان هم شعری زیبا از حافظ میخواند و همراه شعرخوانی نکاتی را از این غزل شیرین ارائه میدهد: اگر چه باده فرحبخش و باد گلبیز است»
آقای اعتقادی از شهدای هفته دولت یاد میکنند. بحث ادبی توسط استاد علمداران شروع میشود و ایشان هم سخن را به هر دو محمدعلی بهمنی و ندوشن اختصاص داده، نکاتی ارزنده ارائه میدهند. شعر جناب آهنگر نیز در آتش میسوزد: «آمدی شبهای تارم با نگاهت سوخت امشب/ دل بهشوق آمد کبوتر شد گناهت سوخت امشب» استاد صباغ زاده با دو غزل از استاد بهمنی این سوز را بیشتر میکنند.
جناب شریفی از مردی مجنون و معشوقی که رفیق نیمهراه شده میگویند. خانم زبردست عزیز متنی گیرا همراه با عرق ملی برایمان میخوانند و چه خوب میفرمایند وطن بهایی ندارد! آقای عباسی با شعر طنزشان لبخند را به لبهایمان میهمان میکنند. نوبت جناب مقدسی میرسد. ایشان نیز با خوانشِ جالبِ همیشگی شان شعری با موضوع آب میخوانند. جناب پورعباس از آقای ناصر فرهنگ فر برایمان میگویند و شعری به شاعر تنبک تقدیم میکنند.
مشغول صحبت با خانم یونسیام که نوای غمبار نی جناب خوش نیت نگاهمان را به سمت جایگاه مجری میکشاند. استاد صباغ زاده را میبینم که طبق معمول نینوازی را با خوانش فوقالعادهشان همراهی میکنند. شاعر شعر محمدعلی بهمنی است و حکمت غم نهفته در دلِ نی را میفهمم
آقای دهقان شعر زیبایی میخوانند به نظرم زیبایی شعرشان آنجاست که قلم را مِی ناب میدانند. خانم یونسی عزیز به جایگاه میروند و با صدای زیبایشان متنی از استاد بهمنی میخوانند. نوبت به من میرسد و متن ترانهٔ شادمهر عقیلی: «هنوز همون دهاتیام با همه شهری شدنم.» جناب یپرم یک شعر عاشقانه از خود و یک غزل از استاد بهمنی را محکم و با صلابت میخوانند. خانم رفیع نیز از پرستاری برای مادر بزرگوارشان میگویند. نسیم جان محمودی یک شعر تقدیم میکند. و نوبت میرسد به آقای یعقوبی که یک رباعی از ابن یمین را با صدای گیرایشان میخوانند.
خانم بهنام پایان جلسه را اعلام میکنند و این یعنی بزم شعر این هفته تمام است برویم سراغ خانههایمان. در این جلسه هم شیرینی تولد برقرار بود. بهار محسن زاده دختر خوشسخن و مهربان انجمن قطب متولد شهریور است و همراه خود شیرینی آورده بود. گزارش جلسهی این هفته را با این پیام تمام کنم: (بهار جان تولدت مبارک)
گزارش انجمن شعر و ادب قطب به تاریخ شنبه ۱۴۰۳/۰۵/۲۷ به قلم شاعر همشهری خانم فائزه صبری
سردرد بودم و حدود نیم ساعت در تقلا برای خوابیدن؛ نشد. چشمم به ساعت که افتاد دیر شده بود با عجله به کوثر گفتم که ۱۰ دقیقه وقت هست تا حاضر بشوی و خودم سریع یک دفترچه برداشتم و راهی شدم. ماشین به هوای هر شنبهی تابستان به سمت میدان کاشانی پیچید که یادم آمد انجمن در کتابخانه شهید بهشتی برگزار میشود. به سمت خیابان پروین پیچیدیم و دیگر مابقی مسیر در یادم نیست. ذهنم پر کشید به تهمینه و غمی که خانوادهی کرمانی دارند. پدر گرانبهاترین گنجینهی هر فرزند و قلب تپندهی خانه، امشب دیگر در کنارشان نیست.
غمی بزرگ در دلم جای گرفت. آن قدر بزرگ که فضای ذهنم تمامی مسافران آسمانی را که میشناختم به یاد آورد. نشسته بودم خانه مادر جان با آن دستهای لرزان چایی در استکان ریخته بود و صدای لرزش استکان داخل نعلبکی گل قرمزی را میشنیدم که قطره اشکی از گوشهی چشمم غلتید و من پرتاب شدم به وسط خیابان باغملی امروز شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۳.
نزدیک کتابخانه ماشین را پارک کردم و سریع به سمت کتابخانه رفتم. با دیدن استاد نجفزاده که به همراه آقا احسان به کتابخانه میآمدند از سرعت خود کم کردم. استاد نجف زاده معمولا اولین نفری هستند که به انجمن میآیند، پس هنوز دیر نشده. بعد از احوالپرسی به مخزن کتاب رفتن لابهلای کتابها بدون اینکه دنبال کتاب خاصی باشم قدم زدم. هوای کتابخانه سردردم را خوب کرد. به سالن وارد شدم و مشغول حال و احوال با دوستانی که زودتر آمده بودند منتظر حضور دیگر دوستان شدیم.
جلسه با صدای دلنشین خانم بهنام شروع شد؛ «یک سلام دلنشین از عصر نسبتاً خنک مردادماه و تسلیت به جناب کرمانی و خانواده محترمشان ...» پدر انجمن و چراغ روشن محفل ما که انشاالله سالهای سال سایهی پرمهرشان را داشته باشیم برایمان غزل ۴۵۰ حافظ را خواندند: «روزگاریست که ما را نگران میداری»
به رسم همیشگی انجمن شعرخوانی با شاعران کودک و نوجوان شروع شد اولین شعر آیلین جان مهربان که غزل ۳۱۶ حافظ را خواندند. ارغوان زیبا شعری از عطار برایمان خواند: «ز زلفت زنده میدارد...» با وجود سن کم خیلی تواناست و حافظه و قدرت اجرای بالایی دارد. خدا نگهدارش باشد.
ریحانه برایمان متنی از خودش در وصف باران خواند: «اشک آسمان» کاش می شد همیشه دنیا را از منظر کودکان دید چقدر نگاهشان به دنیا فرق دارد. استاد عباسی یک توضیح در مورد غزل ارغوان داشتند و گفتند حافظ، از شعر عطار در غزل اگر آن ترک شیرازی بهره برده است. نوبت به بهار رسید و با شعرش خنده را مهمان انجمن نمود. شعر ما را به تلگرام برد و چت بهار و پدرش. ساجدهی شیرینزبان شعر: «گریه کن عیبی ندارد دل سبکتر میشود» عارف قزوینی را خواند.
مهیاجان «علی ای همای رحمت» را بسیار آرام و با طمانینه خواند. در انتها با همان آرامش شاعر را معرفی کرد. هر کدام از بچهها خصلت آشکاری دارند و در دلم به والدینشان بابت این تربیت درست و وقت گذاشتن برای آموزش فرزندانشان مرحبا گفتم.
کوثر همیشه جز آخرین نفرات برای شعر کودک و نوجوان صدا زده میشود تا زمانی برای نقد شعرش باشد. با کسب اجازه از اساتید شعری در مورد اردوی هفته گذشتهاش خواند. چشمم به دست اساتید بود که مینوشتند و منتظر نقد... در مورد محاورهای بودن اشعارش و کمبود صور خیال صحبت شد.
«من زنم آن وقت که زلفم را خدا آویخته» این شعر را از خانم مهسا خلیلی شنیدیم به نام سیب حوا که با چاشنی شوخی و خنده نقد شد. وقتی از آقای احسان نجف زاده خواسته شد شعرشان را بخوانند پیشزمینهای از اتفاقات ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲ گفتند. در میان صحبتهایشان چشمم به خانم بیتا دلیری افتاد که با عشق موهای باران جان را میبافد یاد چند بیت ناقص از خودم افتادم: «دختر که داری زندگی قند است قند است/ در لابهلای موی او دست تو بند است/ میبافی و در یک خیال مادرانه/ فردای رویاهای این دختر بلند است»
با شروع شعر چشمانم به سمت خانم بهنام و آقای نجف زاده چرخید: «ای مرد مردان در سکوت...» استاد عباسی هم در ابتدای صحبتشان در مورد شعر آقای احسان نجف زاده صحبت میکنند. بهترین دوران شعر از دیدشان و نظر جمع سالهای ۱۳۳۰ تا ۱۳۳۳ بوده که شعرهایی مثل زمستان اخوان شکل گرفته. معتقدند فضای حاکم بر جامعه تاثیر زیادی بر شاعر و اشعارش دارد. در پایان صحبتهایشان شعری با همین مضمون با مطلع همه «عالم پر از بحران و آشوب است باور کن/ ولی شکر خدا اوضاع ما خوب است باور کن...» گهگاهی صدای خندهی جمع میآمد و تلخندی بر لب همه نشسته بود.
نوبت به آقای آهنگر رسید شعرش را گوش میدهم و مابین بیتها میشنوم «این چه دردیست که در بند تو آزادم از آن...» صحبتهای جناب عباسی در نقد شعر را میشنویم که وسواس در استفاده از کلمات را توصیه میکنند.
با دعوت از جناب اعتقادی خنده و شوخی مجدد مهمان جمع میشود تا جناب اعتقادی در همین فضا شعری را به استاد صباغ زاده هدیه کنند و حُسن ختام بیتی از استاد قهرمان بود که توسط بهمن صباغ زاده خوانده میشود: «چنو مُر بردَه بویی بال بالا/ که ورگفتُم به ته مُفتُم همالا»
آقای موسوی شاعری که چند جلسه اخیر از فیض آباد به جمع انجمن ملحق شدهاند شعر «خانهی دوست» سهراب سپهری را تفسیر میکنند. با شنیدن اسم خانم آرین نژاد چشمانم برقی میزند زمانی که وارد دنیای شعر شدم فکر می کردم همه غزلهای خوب را قبل از ما گفتهاند و دیگر کلمهای نمانده که شعر شود اما با خانم آرین نژاد که آشنا شدم متوجه شدم زیربنای شاعری ذوق و استعداد خود شخص است ولی رسیدن به درجهی بالای شاعری با تلاش است و تلاش است و تلاش: «برخیز عاشقانه خودت را نشان بده/ شعری بخوان تمام جهان را تکان بده ...» شعر که قوی باشد شنیدن نقدش دلنشینتر است و چقدر خوب که از دیدگاههای مختلف به شعر نگاه میشود.
و حالا نوبت استاد صباغ زاده است که با لبخندی بر لب به سمت جایگاه آمدند اول پیرامون سفر کوتاهی به کاشمر و همنشینی با دوستان شاعر کاشمری صحبت کردند و بعد شعری با مطلع: «خانهام آتش گرفت». بعد از اندکی تعارفات نوبت به جناب جلالی می رسد «گردون چو برگشود شبانگه ره گریز» شعرشان پر از کلمات با معناست تا درگیر یک مصرع میشوم چند مصرع عقب میافتم ولی همان یک مصرع روح انسان را تازه میکند. خانم رفیع آرام و با وقار میخواند: «گر ببینم رخ تو روزهام افطار شود»
رو به انتهای جلسه میرویم و استاد علمداران برایمان از خرد و اسطوره میگویند. همیشه مشتاقم به شنیدن، چه سخنی شیرینتر از صحبتهای اساتید دانای انجمن که به راحتی و بیدریغ حاصل سالها مطالعهی خود را در اختیارمان قرار میدهند.
ما بین صحبتها کوثر را میبینم با سینی چای وارد شد. آقای نجفی کوهنورد مهربان انجمن به کوثر در پذیرایی کمک میکند. اینجا همه یک خانواده شدهایم همه بیچشمداشت به هم کمک میکنند. اساتید انجمن شبیه پدرانی مهربانند که هر آنچه را میدانند برایمان بازگو میکنند و اعضای انجمن حواسشان همیشه به هم هست. آقای محسن زاده که تمام مدت ایستادهاند و دغدغه دارند که زیباترین صحنهها را برایمان ثبت کنند و خانم بهنام که هر جلسه زحمت اجرا را به عهده دارند. لطف خانم آرین نژاد برای هماهنگی نوشتن گزارشات جلسه و بسیار لطفها و مهربانیهای دیگر...
چایی را با شیرینی مهربانی دوستانم مینوشم و به شعر جناب شریعتی گوش میدهم: «رنگ از رخ غمین گلپونهها رمیده...» خانم پوردایی که تازه از سفر قاصدک برگشتهاند دست پر آمده و شعری از قایق و دریا دارند: «با قایق قشنگم رفتم به زیر دریا...» غرق می شوم در دریای زیبای شعرشان.
آخرین دقایق جلسه و دوستان تمایل دارند شعری از آقای احمد حسن زاده بشنوند ولی چون شعر جدید نداشتند امتناع میکنند با دعوتِ استاد بلندی از ایشان میرویم تا بشنویم: «همچون پرندهای که سرش را بریدهای...» برای بار دوم میشنیدم اما بعضی از شعرها را هر چند بار بشنوی تازه و شیرینند.
با کلام پایانی خانم بهنام عزیز کولهبار آموختههای امروزم را جمع میکنم. خدایا بابت حضور یکایک اعضای انجمن شکر.
گزارش انجمن شعر و ادب قطب به تاریخ شنبه ۱۴۰۳/۰۵/۲۰ به قلم شاعر همشهری آقای سید ابوالقاسم موسوی
«آقای موسوی لطف میکنید زحمت نوشتن گزارش جلسهی شعر را به عهده بگیرید؟» این پیام خانم آریننژاد بود که ارادت خاصی به ایشان دارم. مگر میشود نه گفت. «چشم در خدمت هستم.» و این هم جواب من.
انگشت در تمام سوراخهای ادبی تقریبا کردهام، داستان، شعر، نمایشنامه، مقاله، طنز، اما گزارشنویسی را تجربه نکردهام. حیرانِ اینکه چگونه گزارش رویداد عصر شنبه ۱۴۰۳/۰۵/۲۰ را به نام جلسهی شعر به تصویر بکشم. این را هم امتحان میکنیم.
ساعت پنج، یک ربع کم، همسر نسبتاً مهربان را در کلاس یوگا گذاشتم و سراسیمه خود را به بومگردی تهمینه رساندم. دفتری و قلمی آماده، که از لحظهی ورود -به خیال اینکه من اولین نفر جلسه هستم- یادداشت بردارم. غافل از اینکه مشتاقان جلسه از من زودتر بر صندلیهای چوبین میان بومگردی سبیل در سبیل نشستهاند. البته واژهی سبیل در سبیل جایش نبود چون حضار غالبا خانم بودند.
بگذریم. با حاضرین سلام و علیکی کردم و در کنار عکاس زبردست انجمن جناب محسن زاده نشستم. تا یادم نرفته بگویم که جناب محسن زاده واقعا عکسهایی زیبا میگیرد. به دنبال مجری جلسه میگشتم که دخترکی به طرفم آمد و پرسید که: «آقا شما شعر دارید؟» پرسیدم: «مگر شما مجری هستید؟» گفت: «بله». دلیل این «بله»ی دخترک را نفهمیدم، چون خانم بهنام مجری جلسهی آن روز بود.
ساعت ۵:۰۵ دقیقه شد که پیر دوستداشتنی جلسه استاد نجف زاده آرام و دلنشین وارد شدند، با همان دیوان حافظ همیشگی در دست. استاد نجف زاده سراغ جناب صباغ زاده را از خانم بهنام میگرفت که استاد صباغ زاده هم رسید با میکروفن و آلات صوت. جناب صباغ زاده در حالی که میکروفن و بلندگو را نصب میکرد، شوخیمآبانه به خانمی میگفت: «غیبتها مکرر شده است».
حال دیگر همهچیز مهیای شروع بود و من جای خالی استاد موسوی و خانم آریننژاد را حس میکردم. در عوض چهرههای جدیدی را میدیدم.
خانم بهنام میکروفن اجرا در دست، با سلام و ستایش حقتعالی ارتحال ابتهاج را به حضار گوشزد کرد و آغازگر همیشگی جلسه، استاد نجف زاده را به جایگاه فراخواند. و استاد غزلی از حافظ را قرائت نمود: «ای که مهجوری عشاق روا میداری/ عاشقان را ز بر خویش جدا میداری»
خانم بهنام به شیوهی جلسات قبل میدان شعرخوانی را برای کودکان و نوجوانان مهیا کرد و آیلین خانم اولین شاعر کوچولویی بود که فراخوانده شد با شعری معروف از پروین اعتصامی: «محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت/ مست گفت ای دوست! این پیراهن است افسار نیست»
بهار دختر زیبارویی با خواندن شعری از جامی تحسین جمع را در پی داشت مخصوصا به استاد نجف زاده خوب چسبید: «پدری به پسر گفت به قهر/ که تو آدم نشوی جان پدر».
حدیثه خانم دختری مودب که در عین کودکی شعری از سعدی را برای حضار، زیبا و مسلط قرائت نمود: «من ندانستم از اول که تو بیمهر و وفایی/ عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی»
شعری از حافظ را ارغوانخانم قرائت کرد که در پایان تشویق حضار را به همراه داشت. شعر حافظ خواندن آن هم شعر ملمع، کار هر کسی نیست: «از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه/ انی رایت دهرا من هجرک القیامه»
نوجوان بعدی که باز هم یک دخترخانم بود به نام ریحانه متنی را خواند در وصف دریا که روان و شیوا بود: «بر کنار دریایی میگذشتم/ ماهیان را میدیدم/ ماسههایی که محل دفن ماهیها بود...»
شعر بعدی را ساجده خانم خواند. به شیوهی بزرگان سلام و احوالپرسی کرد و از پروین اعتصامی چنین خواند: «کودکی کوزهای شکست و گریست/ که مرا پای خانه رفتن نیست»
مهیا خانم شعر معروفی را از سعدی قرائت نمود. در عین اینکه سن و سالی کم داشت زیبا و روان خواند: «ای ساربان آهسته ران کآرام جانم میرود/ وان دل که با خود داشتم با دلستانم میرود».
و اما خانم بهنام نوبت را به نوجوانان داد و خانم کوثر عباسیان را به جایگاه دعوت کرد. و او با چند شعر برای کودکان در پشت میکروفن قرار گرفت: «امروز مورچههامون/ نیستند توی خونه/ صف کشیدن به بیرون/ میرن دونه دونه»
خانم آرزو مومن نوجوانی بود که اولین شعر دیوان حافظ را با صلابت و محکم خواند: «الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها/ که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها»
خانم بهنام مجری توانمند، عصر مردادی را یادآور شد و خانم نسیم محمودی را به جایگاه شعرخوانی فراخواند. خانم محمودی گفت شعری را که میخوانم تازه سروده شده است و نظر شنوندگان هم برایش مهم بود: «چیکار کردن با چشم تو/ که دریای غم و خونه»
و اما خانم کیانیان دبیر بازنشسته ادبیات با کلی حرف و مطلب در مورد هوشنگ ابتهاج بر صندلی قرائت تکیه زد و جامع و کامل از تولد تا مرگ هوشنگ ابتهاج را بیان نمود. چه حسی داشته هوشنگ وقتی که یک پیشگو به او میگوید تو در سخن سرآمد میشوی و خانوادهای پرجمعیت خواهی داشت و ۹۴ سال عمر میکنی و تازه شک کنی که شاید ۴۹ سال منظورش بوده است: «امشب به قصهی دل من گوش میکنی/ فردا مرا چون قصه فراموش میکنی». خانم کیانیان با شوخی اینکه شاعران عزیز شعرهایتان را جلسهی بعد بخوانید، شرایط اجتماعی دوران ابتهاج را هم توضیح داد و با شعر «ارغوان» که با احساس هم قرائت نمود مطالب را تمام کرد و مجالکی هم برای شاعران گذاشت.
خانم مجری جلسه را روی دور تند گذاشت و از آقای عباسی دعوت به شعرخوانی نمود. جناب عباسی در آغاز مقایسهای میان سگان و گرگها نمود که خالی از لطف نبود و شعر خوبی را در همین راستا قرائت نمود: «به رغم ننگ و بدنامی سگان پاسبان شادند/ همین که میرسند آخر به مشتی استخوان شادند».
شاعر بعدی جناب یپرم بود که مثل همیشه شعرهایش دلنشین بود. جناب یپرم دو غزل خواند که یکی از آنها به فرمودهی خودش تقلیدی از دیگران بود: «طوفانزدهی بیسروسامانی خویشم/ شرمنده از احوال پریشانی خویشم»
یار دوران دبیرستان، دکتر علمداران در ادامهی کار به جایگاه آمد و با این شعر سخن را آغاز نمود: «نشود فاش کسی آنچه میان من و توست/ تا اشارات نظر نامهرسان من و توست» و کمبود وقت را رعایت نمود. فقط تاکید نمود شاعران عزیز از جریان چپ غافل نشوند.
استاد صباغ زاده باز هم با نکتهسنجی مطلبی تاثیرگذار را برای حاضران ارائه نمود. اینکه یک شهید از جوانان شهرستان تربت حیدریه به نام شهید غلامرضا کرمانی در وصیتنامهی خود از شعر ابتهاج استفاده میکند نشان از این دارد که آن شهید عزیز با شعر روزگار خویش آشنا بوده است: «الان که این وصیتنامه را مینویسم ساعت ۲ شب است و مرگ در حالتی تلخ است، اما من دوستتر دارم که چون از ره درآید مرگ/ در شبی آرام چون شمعی شوم خاموش...»
دور جلسه تندتر میشود. شاعر گرامی جناب صیدمحمدخانی بیمقدمه شروع به خواندن شعرش میکند، شعری خوشقافیه: «در مسیر خود هزاران پیچ و خم دارم رفیق/ دردهای تلخ اما تازهدم دارم رفیق»
جناب محسن نوروزی شاعری بود که به درخواست مجری شعر خودش را برای جمع قرائت میکند. غزلی روان و دلنشین: «گر که سقف آرزوها بر سرم آوار گردد/ نیست امیدی که یاری در برم غمخوار گردد»
جناب یحیی پور دبیر بازنشسته متنی را میخواند که دعوت به اعتماد دارد و ارادت خود را به انجمن بیان میکند: «من من نیستم. من ما هستم که اینقدر قوی و پررنگ نشان داده میشود...»
شاعر عزیز امیرحسن خاکشور با رباعیهای زیبای خود قدری خستگی را از جمع میگیرد: «آواره، غریبه، کوچه، سرگردانی/ پیراهن خونی و شبی ظلمانی...»
جناب آهنگر شاعریست که در جستجوی عشق شعر میخواند. غزلی خوشریتم و امروزی: «نشست در دل من آتش نگاه تو عشق/ اسیر دست تو گشتم رخ چو ماه تو عشق»
و شاهداماد جلسه -به فرمودهی خودش- آقای محمد یعقوبی با صدای دلنشین جلسه را به پایان میرساند: «از سر کوی تو گیرم که روم جای دگر...»
و پایان جلسه با تشکر از حوصلهی حضار توسط مجری توانمند خانم بهنام اعلام میگردد. و هر کس به سویی روان و زندگی جریان دارد و حکایت همچنان باقیست. پایان.
گزارش انجمن شعر و ادب قطب به تاریخ شنبه ۱۴۰۳/۰۵/۱۳ به قلم شاعر همشهری آقای علی آهنگر
به نام خالق نور، به نام آفرینندهی زیباییها، به نام کسی که مشرق و مغرب ستارهها و کهکشانها همه از وجود او هستند.
در گوشهای کز کرده بودم و مشغول خواندن کتابی، گوشیم را پرت کردم آن طرف تا مستغرق کتابی که میخوانم باشم. جسم فیزیکیام را کلاً فراموش کرده و از لحظه حال لذت میبردم.
بعد از اتمام خواندن کتاب، پیامی را دیدم از سرکار خانم آریننژاد بابت گزارش شعر. وقت خوبی بود چون نه دیگر درگیر تراژدیها و برنامههای آیندهام بودم و نه چیزی میتوانست تمرکزم را برباید.
درخواست ایشان را با اشتیاق قبول کردم و در سر نقشههایی برای فردا میچیدم که فردا چه کاری انجام دهم و چه برنامهای داشته باشم. با ذهنی پرمشغله به خوابی عمیق فرو رفتم.
صبح وقتی که پرهایم را بر روی جهان گشودم و با آغوش باز به دنبال زندگی رفتم، بعد از انجام تمام برنامههایم، جامه بر تن کردم و به تربت رفتم. به تهمینه که رسیدم، در بسته بود. طبق عادت همیشگی آقای کرمانی، مشغول آبزدن و آماده کردن تهمینه بود.
بعد از مدتی در باز شد و من داخل شدم و نشستم تا عزیزان شاعر و اساتید بیایند. امروز روز درگذشت حسین پناهی عزیز است؛ شاعر، بازیگر، فیلسوف و کارگردان بزرگ این عصر. من حسین پناهی را خیلی دوست دارم و همیشه صدای او در ذهنم میپیچد.
برای معرفی پناهی عزیز، این شعر او کار را جمع میکند: من حسینم! پناهیام! خودمو میبینم، خودمو میشنفم، خودمو فکر میکنم... تا هستم جهان ارثیهی بابامه! سلاماش! همهی عشقاش! همهی درداش، تنهاییاش... وقتی هم نبودم، مال شما! اگه دوست داری با من ببین، یا بذار باهات ببینم! با من بگو، یا بذار با تو بگم! سلامامونو، عشقامونو، دردامونو، تنهاییامونو... ها...!
امروز مجری همیشگی خانم بهنام حضور نداشتند. جای خالی ایشان در تُنگ تهمینه حس میشد. خانم آریننژاد عزیز مسئولیت مجریگری را بر عهده گرفتند. روی صندلی اجرا مینشینند و از نظامی به چهچه زدن شروع میکنند و با نام و یاد پروردگار عالم آغازگر درام ماجرایی تهمینه میشوند: «ای نام تو بهترین سرآغاز / بی نام تو نامه کی کنم باز.»
سپس از استاد صباغزاده دعوت میکنند که غزل ۴۴۸ حافظ را بخوانند. استاد پس از خواندن این غزل زیبا درباره واژهی مقام در این شعر فرموند: «بعضیها این کلمه را به دو صورت مُقام و مَقام میخوانند.» ایشان در ادامه صحبتهایشان فرمایش کردند که دهخدا به هر دو صورت تلفظ این واژه را درست میداند، اما از دیدگاه مجتبی مینوی متفاوت است؛ مُقام به معنی جایگاه و مَقام به معنای رتبه است.
مجری برنامه حال و هوا را عاشورایی میکنند با شعر: «باور نمیکنم سر بازار بردنت و...» و از خانم بهنام عزیز یاد میکنند. مثل همیشه انجمن با شعرخوانی کودکان مستعدش شروع میشود و ارغوان محسنزاده با غزل ۲۶ حافظ هوا را شاعرانه میکند. مطلع این بیت چنین آغاز میشود: «زلفآشفته و خویکرده و خندانلب و مست/ پیرهنچاک و غزلخوان و صراحی دردست.»
خانم آریننژاد عزیز سپس از خانم رفیعی دعوت میکنند تا انجمن را با قلم زیبایشان به فیض برسانند. خانم رفیعی درباره جهان زنانه قلم نگاشتهاند و از زیباییهای جهان زنانه و زشتیهای جهان مردانه لب به نطق گشودهاند. تأکیدشان در متن هنریشان بر این است: «دلم دنیایی زنانه میخواهد.»
مجری توانمند سپس از خانم زبردست دعوت میکنند تا فضا را منوّر کنند. از حسین پناهی عزیز شعری به نام «من زندگی را دوست دارم» میخوانند. مجری جلسه در ادامه این جلسه شعری را میخوانند: «دلسردم قلبم کمی مرداد میخواهد / این غم که من دارم دل فولاد میخواهد.» خانم بابایی، عضو جدید انجمن شعری از سهراب سپهری میخوانند.
عاشورا را باید در خانم آرین پیدا کرد: «ای کاش ماجرای بیابان دروغ بود و...» خانم کرمانی چون کبوتری پرکشیده بر روی صندلی اجرا فرود میآیند و زندگینامه حسین پناهی و کارنامه هنری و شاعرانه ایشان را ارائه میدهند.
استاد موسوی نازنین درباره ترکیب وصفی متناقض نما، حسآمیزی و شعر سورئالیسم شروع به خطابه میکنند که گنجاندن آنها در این گزارش کاری بس دشوار و برای مخاطب شاید خستهکننده باشد. عزیزانی که قلم مونس جانشان است چه در زمینه نثر چه شعر میتوانند فرمایشات استاد جان را در بخش صوتی کانال بشنوند.
خانم مهدوی با شعری از حسین پناهی لب میگشایند: «شب در چشمان من است.» و حالا خانم آرین با شعری در مورد جناب محسنزاده بابت عکسهای فوق هنری و جذاب شعری سروده و آن را به اشتراک حضار میگذارند و از ایشان قدردانی میکنند.ژ
گزارش انجمن شعر و ادب قطب به تاریخ شنبه ۱۴۰۳/۰۵/۱۳ به قلم شاعر همشهری آقای علی آهنگر (بخش دوم)
به دلیل احترام به پناهی جان، جناب عباسی با چمدانی از شعر سپید به میدان آمده و دو شعر سپید از آن بیرون میکشند و نغمه سر میدهند. سپس حضار از استاد درخواست شعر طنز میکنند ولی ایشان شعر جدی در قالب غزل سرودهاند: «آزادهایم و در کف مزدورها اسیر.» خانم یونسی پروانهی بال شکسته و زخمخورده از عشق نافرجام و تلخکامیهایش متنی از خون دل به تصویر میکشد: «سلام تمام هستی من»
باز ققنوس داستان ما که در قالب مجری جای گرفته، شعر عاشقانهای سر میدهد: «تنها تویی که از لب من شعر میشوی/ هر کس که لایق غزل عاشقانه نیست» کلاغ مشکی را میبینم که در شعر جدید کودک خانم پوردایی آواز میخواند و بالهایش را در آغوش سیاه رنگش میکشد برای ماجراجویی. ققنوس آتشرنگ ما از سوزهای عاشورا میگوید این بار با زبان علی اصغر معاذی: «نوزادکُشی جگر مگر میخواهد/ این بیهنری هنر مگر میخواهد»
گنجشک تازه پرکشیده، عضو جدید انجمن خانم خلیلی، دومین تجربهاش را هم با قدرت ادامه میدهد. با وجود اصرار او بر نقد، کسی مایل به نقد تازهنفس انجمن نشد: «صبحدم پیک سحر عطر وصال آورده بود» شیخ اعتقادی سیمرغ انجمن، زبان جوانی میشود که در پی اصرار مادرش اقوام خود را ستانده: «دلم از غصه و غم از سر نو پوره ننه»
دلم پرواز میخواهد. فرودش نیمکتِ اجرا و همان هنگام خانم آرین بالهای بستهام را باز میکنند و از من دعوت میکنند تا به جایگاه بیایم. غزلی تقدیم جمع میکنم: «به ذهنم میرسد یک روز میآیی تو آزادی» پیرِ دلجوان، جناب صیدمحمدخانی که پر از آرزوهای دور و دراز است، این بار شعرش را حول محور مادرشان میچرخانند: «او که عشقشش تو دلم قد خدامه ننمه»
جناب شریعتی کبوتر غربتزده، منظومهای دربارهی مهاجرتشان به مشهد نگارگری کردهاند و به اهالی قلم نگارش را یاد میدهند. مطلع این شعر فریاد بیصدایی از غربت میکند: «مرا از شهر خود بیرون نمودند». آقای حسنزاده مرد خاکی و بیادعای انجمن، غزلی تقدیم جمع میکنند: «گرفته هالهای از غم جهان دور و برم را/ نظاره میکنی از دور حال محتضرم را»
پادشاه رباعی قطب جناب امیری با شعری از پناهی به نام «و رسالت من این خواهد بود» آواز خود را آغاز کرد. سپس یک دوبیتی و سه رباعی پنجرهدار از خود میخوانند.
دوباره کارگردان جلسه استاد صباغزادهی عزیز با موجهایی از افکار حسین پناهی میرسد و چند شعر سوزناک از پناهی بیپناه در برابر افکار میخوانند، سپس شعری که خود برای پناهی گرانقدر سروده بودند خوانش کردند: «خسته از زندگی پُرهیجانی که نداشت/ قامتش خم شده از بارِ گرانی که نداشت»
خانم حامدیفر در رودی خروشان قایقرانی میکند و به جایگاه میرسد. ایشان متنی به نام تئوری انتخاب با مضمون و محتوایی عالی به آواز درمیآورند. همهی پرندگان یک جا در صدای جناب یعقوبی جمع میشوند و به چَه چَه زدن میپردازند. جناب یعقوبی مردی باوقار و دوست داشتنی است.
احسان جان محسنزاده، عکاس مهربان، جدالی با قلم برای شکوفایی استعداد خود دارد. شروعی خوب با شعری که آغازش این گونه است: «آن زمان که نشست در دلم مهربانیات» خانم دلیری، عضو جدیدالورود انجمن، دلیرانه متن فلسفی و عمیق که درباره وجود و عدم نگاشته بود، بر گوش دوستان مینوازد.
خانم آرین ققنوس افسانهای پرهایش را میگشاید به سوی پروازی دیگر و خداحافظی دیگر با عزیزان حاضر: «به پایان آمد این دفتر، حکایت همچنان باقیست» متشکرم از اینکه دیدهی منت بر بندهی حقیر گذاشتید و گزارش را تا انتها خواندید. دوستدار شما علی آهنگر. روز و روزگار خوش ❤️🙏
گزارش انجمن شعر و ادب قطب به تاریخ شنبه ۱۴۰۳/۰۵/۰۶ به قلم شاعر همشهری خانم نازنین مرادی
_وای خدا هنوزم که هوا گرمه! پدرم نگاهی به آسمان انداخت و با صدایی آرام گفت:+ آره! گرمه، میگن که تا فردا بعدازظهر هوا همین جوریه.
سوار ماشین که شدم طبق معمول خواستم اول برم سراغ ضبط که دیدم گوش دادن به صدای رد پاهای دزدکیای که باد برمیداره توی این هوا بیشتر میچسبه!
یادمه بچه که بودم از قدیمیها میشنیدم که هر چه قدر بزرگتر بشم به پختگی بیشتری میرسم، به قول خودشون آدم پختهای میشم ولی حتی فکرش رو هم نمی کردم توی سن بیست سالگی احساس پختگی کنم😅، اما به قول خودشون، منظورم همون قدیمیهاست، نسل ما نسل متفاوتیه. ماجراهای زیادی رو توی فاصلههای کم دیده، اینم روش! عیبی نداره که...
به تبع گرم بودن هوا، دوستان کمی دیرتر به بومگردی اومدند. همین که صدای پای باد رو لابهلای هجوم شاخههای درختان شنیدم، خیالم راحت شد. _آخیش هوا بهتر شد ها!
گرم صحبت با خانم آرین نژاد بودم و نسبت به غزل جدیدی که میخواستن بخونن کنجکاوی میکردم که حواسم رفت سمت خرگوشهای بانمکی که روی لباس غزل (همون وروجک انجمن) بود؛ در گیر و دار بحث در مورد خرگوشها با غزل بودم که میکروفن گلوی خودش رو صاف کرد و همهی توجهها رو سمت خودش کشید.
نبودن استاد نجف زاده به وضوح حس میشد، استاد موسوی برای حافظخوانی تشریف آوردند ، غزل ۴۴۷ حافظ خوانده شد و استاد صباغ زاده صحبتی کوتاهی در مورد غزل حافظ داشتند.
سرم رو که برگردوندم آیلین جان رو دیدم که به سمت جایگاه در حال حرکت بود. راحت میشد از توی چشمهای این دختر شاخههای سبز زندگی رو تماشا کرد. آیلین جان ما رو به غزلی از حافظ مهمان کرد: در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود/ از گوشهای برونآ ای کوکب هدایت»
بهار خانم خوشذوق با دفتر شعر خود پشت میکروفن نشست و یک شعر کودک از خودش با عنوان «دفتر نقاشی» خواند که اشارهی هم به شخصیت «میویس» در انیمیشن هتل ترانسیلوانیا داشت. غزلی که ارغوان جان انتخاب کرده بود به صورت اتفاقی همان غزلی بود که آیلینِ عزیز برایمان خوانده بود، ارغوان با صدایی رسا غزل انتخابی از حافظ را خواند.
خانم بهنام از آقای اعتقادی دعوت کردند که برای شعرخوانی تشریف بیاورند: «اعتقادی خندهرو هستی مدام/ چه به خلوت چه میان خاص و عام»
آقای صیدمحمدخانی داوطلب بعدی شعرخوانی بودند بعد از ایشان خانم مهسا خلیلی برای شعرخوانی آماده شدند. ایشان اولین جلسهای بود که در جمع ما حضور داشتند. شعر خانم خلیلی به تبع اولین حضورشون نقد نشد، به امید دیدن دوبارهی ایشان در انجمن شعر.
استاد صباغ زاده غزلی نسبتا تازه اما زیبا خواندند. استاد موسوی کمی در مورد شعر ایشان صحبت کردند و اشاره کردند که در غزل استاد صباغ زاده دو بار از گویش محلی به درستی استفاده شده است.
خانم آرین نژاد غزل تازهی خود را خواندند. شعر جدید ایشان یک غزل عاشقانهی زیبا و رسا بود. دستمریزاد به ایشان. خانم بابایی ما را به شعری منسوب به فریدون مشیری مهمان کردند: «نزنید سنگ به گنجشک/ پر گنجشک قشنگ است...»
جناب مهندس جهانشیری غزل تازهای برایمان خواندند که پر از حُسن تعلیلهای زیبا و دلنشین بود: «بوی گیسوی تو میجست مگر پنجهی باد/ که در آورد شبی ریشهی شببوها را» آقای نوروزی داوطلب بعدی بودند یک غزل کوتاه خواندند و کمی هم در مورد شعر ایشان صحبت شد.
آقای کرمانی با دعوت خانم بهنام، صحبت کوتاهی در مورد خودخواهی داشتند. به نظر ایشان، خودخواهی یا صفات اینچنینی که ما به تبع اجتماع، آنها را بد یا ناشایست تلقی میکنیم اگر در حد متعادل و متعارف باشد نه تنها خوب بلکه ضروری و موضوعی وابسته به فطرت است.
آقای عباسی با یک گوشی خاموش که البته اشعار ایشان را هم به غنیمت گرفته بود و طبیعتا با همان شوخطبعی همیشگی پشت میکروفن نشستند، کاغذ کوچکی از جیب خود درآوردند و یک غزل قدیمی که حداقل حرف دل تمام حاضران را با خود داشت، خواندند. مصرع به مصرع که جلو میرفتند صدای خنده ها بلندتر می شد به دوستانی که در جلسه غایب بودند پیشنهاد می کنم حتما فایل صوتی مربوط به شعرخوانی ایشان رو گوش بدهید.
در جلسهی قبل استاد موسوی زحمت کشیدند و در مورد اشعار و سبک سهراب سپهری صحبت کردند. ادامهی صحبتهای ایشان قرار شد در این جلسه روایت شود. از سوررئالیسم بودن اشعار سپهری صحبت شد. طبق گفتههای استاد، سوررئالیسمها معتقدند نیازی به یک فضای شاعرانه و دلنشین برای خلق یک اثر ادبی نیست، بلکه نبود این فضا اگر باعث خلق یک اثر ادبی شود رسالت یک شاعر را نمایان میکند. موضوع به ویژگی منحصر به فرد سپهری رسید، یعنی استفاده از صفت، میان یک ترکیب اضافی. مثل: «فرصتِ سبزِ حیات» فرصت حیات یک عبارت معمول و عادی است که در روزمره راحت از آن استفاده می کنیم اما شگرد سپهری آوردن صفت سبز در میان این ترکیب اضافی است. زمان، دست و پای واژهها را بست و ادامهی صحبتهای استاد به جلسهی بعد موکول شد.
جناب دکتر علمداران ابتدا یک شعر با حال و هوای مرداد برای متولدین مردادماه، از جمله خانم خلیلی خواندند، کمی بعد سراغ آن شعر محبوب سهراب سپهری رفتند: آب را گل نکنیم در فرودست انگار، کفتری میخورد آب یا که در بیشه دور، سیرهیی پر میشوید یا در آبادی، کوزهیی پر میگردد
عجیب جای آواز آقای یعقوبی خالی بود. همان اول که آمدند با خودم گفتم ای کاش این جلسه هم مهمان آوازخوانی ایشان باشیم که خوشبختانه چند لحظهای مهمان صدای گرم ایشان بودیم. جلسه که به پایان رسید با خودم یکی از شعرهای سهراب سپهری را مرور میکردم همان شعری که فکر میکنم همه، یک بار آن را خواندهایم.
به سراغ من اگر میآیید پشت هیچستانم به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازکِ تنهایی من
⚛️گزارش انجمن شعر قطب به تاریخ شنبه ۱۴۰۳/۰۴/۰۹ به قلم آقای مهدی نجفی
🗓۱۱تیرماه ۱۴۰۲
✍️روز از نیمه گذشته،تیرماه تمایلی به رفتن نشان نمیدهد و نسیم زیبا به کمکمان آمده تا حواسمان را از حرارت عصرگاهی تابستان به سوی خودش ببرد. ساعت ۵ عصر است.خودم را به اقامتگاه رساندم.داشتم عجله میکردم کوبِشِ کلونِ درِ بزرگِ چوبی که خیلی حس خوبی دارد قسمت من باشد ولی نشد که نشد.فکر میکنم به ندرت دیده باشم که ساعت ۱۷ بزرگان شعر همچون استاد علمداران،جهانشیری،صباغ زاده و تقریبا همه بودند.گذاشتن قدمهایم بر روی آجرهای مفروش با رطوبت تازهاش حسی دارد وصف ناشدنی.
آجر خودش یکی از نمادهای بناهای قدیمی ایرانیست که خصوصیتش را در گزارش گذشته کامل بیان نمودم. در فکر دیوار روبرهو که کاهگلش را تراشیده بودند و مجدد تصمیم بر کشیدن روکش آن بود متعجب بودم همان آجر تنها بیشتر به بنا میآمد و ارزشمندتر بود.
حالا بگذریم.خوشبختانه باد نیست و با همراهی نسیم زیبا همه چیز آمادهی شروع برنامه هست. استاد صباغ زاده سیستم صوت را راهاندازی کردند. جمعیت هم از نیمه گذشته، جویای استاد نجف زاده هستم که گویا عروس خانمشان خانم شیرافکن نمایشگاه هنری در موزه قطبالدین حیدر دایر نمودند و آنجا بودند. ما در آخر، گروهی رفتیم که خیلی خوشحال شدند. طبق معمول خانم بهنام ضمن خوشآمدگویی سکان شعر را در دست گرفتند. ولی ندیدم بگویند کافه شعر
در ذهنم مرور میکردم با فقدان استاد نجف زاده، سرنوشت حافظخوانی امروز چگونه خواهد بود. خوب استاد علمداران غزل ۴۴۳ را خواندند: «چو سرو اگر بخرامی دمی به گلزاری...»
خانم بهنام ابیاتی کوتاه و زیبا میخوانند: «هرچه گویی آخری دارد به غیر از حرف عشق...» اول همه آرام و بودند و کسی شعری نداشت ولی به مرور همه به شعر آمدند از اولین نفر جناب آهنگر دعوت به شعر شد. ایشان پس از حضور گفتند جوانند و سن کمی دارند و عاشق نشدهاند ولی از خیلیها درک بهتری از عشق دارند: «به آتش می کشم روح و روان را» خوب خواندند دو بیتی و غزلشان را. نقد بر شعر ایشان تلفظ حرف «و» بود که در شعر تلفظ نمیگردد و «اُ» ارجحیت دارد مگر اینکه مجبور باشیم. استاد صباغ زاده ادامه دادند تلفظ واو بیشتر در سبکخراسانی دیده شده و یا اشعار معاصری که شاعر تمایل داشته زبان شعرش آرکائیک باشد از واو استفاده می کند.
نفر بعدی رومینا خانم خندان آمدند و شعر کودک داشتند به نام گنجشک: «صبح که میشه دوباره پنجرهها وا میشه...» استاد صباغ زاده گفتند شعر کودک شهرمان بسیار قوی عمل کرده و سطح بالایی را دارد.
ساجده خانم شعر خوبی از شیخ احمد جامی خواندند: «تا ابد دنیا نمیماند نمیدانی بدان...» چقدر ایشان زیبا و وزین خوشآمدگویی کردند و چه پایانی: «در پناه نور و عشق الهی باشید»
جناب صیدمحمدخانی نیز پس تشریففرماییشان دوبیتیهایی تربتی و البته دلبرانه همچون گذشته خواندند که بیشتر از آن به عنوان فریادها یاد میگردد. استاد موسوی در بزرگداشت استاد قهرمان روز پنجشنبه گذشته راجع به فریادها شرح مفصلی ارائه دادند.
جناب آقای اعتقادی از همدمی کتاب و قلم شعری خواندند که زیبا بود: «رفیقی نیابی تو همچو کتاب...» و مدام از استاد صباغ زاده بابت چاپ کتابشان تشکر می کردند.
خانم پوردایی شعری از گذشته داشتند و چقدر با وقار از اینکه هنوز شاگردی اساتید شعر را دارند تشکر و قدردانی می کردند.
خانم بهنام ادامه دادند: «هر که را باشد توکل کار او دشوار نیست...» جناب آقای محسن نوروزی شعری خواندند: «بوی نفست را ز تن باد شنیدم...» چقدر خوب شعر میگویند و تغییراتشان نسبت به گذشته کاملا ملموس است.
خانم ناصری پس از مدتها با دو شعر کودک آمدند. زیبا خواندند. در شعرشان از اسامی خاص استفاده کردند که استاد صباغ زاده نکتهای گفتند در مورد استفاده نکردن از اسامی خاص در شعر. استاد موسوی نبودند ولی نقدهای خوبی بر شعر کودک دارند و از انجمن کیانوش نیز یاد شد.
امروز قرار است از صائب تبریزی بگوییم. استاد صباغ زاده شرحی مختصر و مفید ارائه دادند. اول از همه بگویم استاد قهرمان نیز یکی بزرگان صائبپژوه به شمار میآیند. صائب یکی از شاخصترین چهرههای زبان پارسی میباشند و برخی بزرگان همچون امیری فیروزکوهی از ایشان به مولانا صائب یاد میکنند. وی از درجه شعر بالایی برخوردار بود و ادبای معاصر بر مهم بودن ایشان ما بین قبل و بعد از ایشان تاکید دارند. خب ایشان در دوره صفویه در اصفهان در ابتدا با توجه به اینکه پادشاهان صفوی مذهبی بودند چنانکه باید ظهور نیافت و پس از مهاجرت به هند و تفاوت اندیشههای پادشاهان هندی جهانگیرشاه به طور قابل توجهی در اذهان شعردوستان شکل میگیرد. در این دوره رفتن به هند در بین شعرا مرسوم گردید مانند امتی تربتی خودمان یا نوعی خبوشانی که از اولین شعرا بودند که به هند مهاجرت داشتند.
به گفتهی استاد صباغ زاده در دورهی پهلوی دوم مرمت مزار ایشان مورد توجه قرار میگیرد و شعری زیبا که بر سنگ مزارش به سروده خود شاعر پیدا میگردد. با مصراعی چنین: «عالم پر است از تو و خالیست جای تو»
ابیات منتسب به ایشان تا ۳۰۰ هزار نیز عنوان شده که استاد قهرمان رقم صحیح ابیات او را حدود ۷۳ هزار جمعآوری میکند. دکتر احمد فتوحی که تربتی نیز هستند در باب فلسفه وحدت وجود که صائب را بسیار متاثر می کند شرح مفصلی دارند. سپاس فراوان از استاد صباغ زاده گرانقدر که چقدر رسا این مطالب را عنوان داشتند.
نکتهای که خواستم خودم بگویم این است که برخی شعرا برای سنگ مزار خود شعر سرودهاند که به نظر من پروین اعتصامی، ایرج میرزا، رهی معیری و حسین پژمان بختیاری بسیار خودنمایی میکند.
سرکار خانم زبردست تشریف آوردند شعری از صائب خواندند: «ما نقشدلپذیر ورقهای سادهایم...» چهی نکته جالبی عنوان نمودند روانی شعر ایشان را متعجب کرده بود که شعر از صائب است یا خیر. بالاخره این هم یکی از خصوصیات شعر صائب میتواند باشد که در روانی به اشعار معاصر شبیه است.
در ادامه استاد جهانشیری با لبخندی وزین شعری از صائب خواندند: «قامتت خم زندگی را میکند پا در رکاب» مصرع گیرایی بود. پس از آن آقای باقری شعری زیبا خواندند با مصرع «به پایت سر نهادم تا سر و سامان من باشی»
استاد علمداران نفر بعدی بودند که تشریف آوردند و از شاهنامه گفتند. گفتند خداینامهها و شاهنامههای زیادی قبل و بعد از فردوسی نوشته شده ولی رمز ماندگاری شاهنامه فردوسی را تشخیص درست فردوسی در زمانی که جامعه این فقدان رنج میبرده عنوان نمودند و به اصطلاح عامیانه تنور داغ بود و...
جناب آقای مزدوران نیز شعری سپید خواندند که در آن گرمای کتری روی آتش را خوشبختی عنوان داشتند. آقای معین جلالی شاهنامهپژوه جوان و خوشاخلاق تشریف آوردند و شعری محلی سرودند: «جونِمِر مَم به سَرِت ریزَه کُنُم» من بیشتر جذب زبان بدنشان شدم خیلی حس امیختهای با شعرشان داشت محشر شد به نظرم.
جناب آقای یحیی پور تشریف آوردند که دلنوشتهای خواندند و خیلی خوشحال بودند که اینجا هستند. سرکار خانم محمودی تشریف آوردند و شعری سپید از خانم لیلا کردبچه خواندند که با هوای نسبتا ابری خیلی تناسب داشت. گویی شاعر همانجا شعر را سروده بود. هوای ابری در تابستان لذتی دارد که همیشه نصیب نمیشود ولی عصر شنبه نصیب ما شد.
باز هم صائب و استاد صباغ زاده حسن ختام بودند: «صد گل به باد رفت و گلابی ندید کس/ صد تاک خشک شد شرابی ندید کس» مجدد سپاسگزارم از این همه لذت. و رفتیم به دیدار استاد نجف زاده به نگارخانه و نمایشگاه خانم شیرافکن.
مهدی به هر که مینگری شاعر است و بس رو زان میانه تو هم جستجوی کن
گزارش انجمن شعر و ادب قطب به تاریخ شنبه ۱۴۰۳/۰۴/۰۲ به قلم شاعر همشهری خانم نسرین زبردست
🔹گزارش انجن قطب 🗓تاریخ: شنبه ۱۴۰۳/۴/۲ 🔺مجری: مهدی یپرم ✍️گزارش: نسرین زبردست امروز شنبه است. دومین روز از چهارمین ماه سال و من در حیاط باصفای تهمینه زیر آسمان آبی و سایههای سرد درختان به انتظار شروع جلسه نشستهام. دوستان یکی یکی میآیند و پس از سلام و احوالپرسی مینشینند. آقای صباغ زاده و یپرم بلندگو را تنظیم میکنند. خانم بهنام برمیخیزند و اسامی علاقمندان به خواندن آثارشان را مینویسند و من موبایلم را برای یادداشتبرداری گزارش درمیآورم.
با آن که میتوان در کنج اتاقی نشست و با گوش سپردن به فایل صوتی، متن گزارش را تهیه کرد اما من ترجیح میدهم به میان اعضا بیایم، دیدنیها را ببینم، شنیدنیها را بشنوم و با درک کامل حس و حال سیال در فضای انجمن قلم بر کاغذ برم؛ زیرا معتقدم همین دیدهها، شنیدهها و اشراف بر اطلاعات است که در هنگام نوشتن به یاریام میشتابد و کلمات را سریعتر به خروجیهای ذهنم هدایت میکند. درست مثل همین لحظه که صدای آقای پیرم، مجری برنامه در گوشم میپیچد: «ای روشن از تو دیدۀ یاران و دوستان/ هرگز به چهرت از غم ایام چین مباد/ جان سخن تویی و تو را در تمام عمر/ جز عزت و سعادت و شادی قرین مباد» و اینچنین یکی دیگر از جلسات انجمن قطب رسماً آغاز میشود.
آقای یپرم در ابتدای صحبتهایشان از تلاشهای تمام کسانی که با برگزاری جشنوارۀ ابریشم اتفاقات خوبی را در حوزۀ شعر و ادب تربت حیدریه رقم زدند تشکر میکنند. سپس استاد احمد نجف زاده، پدر معنوی شعر تربت و انجمن قطب را برای اجرای غزلی دیگر از حافظ (غزل۴۴۲) دعوت مینمایند. حاضران کف میزنند. استاد با دیوان حافظی در دست میآیند و برایمان چنین میخوانند: «به جان او که گرم دسترس به جان بودی/ کمینه پیشکش بندگانش آن بودی/ بگفتمی که بها چیست خاک پایش را/ اگر حیات گرانمایه جاودان بودی.../ به خواب نیز نمیبینمش چه جای وصال چو این نبود و ندیدیم باری آن بودی...»
استاد با تشویقهای حضار در کنار استاد جهانشیری مینشینند و آقای یپرم پس از قدردانی از مهماننوازی آقای کرمانی (مدیریت محترم بومگردی تهمینه) دختر گلمان ساجده جان را فرا میخوانند. ساجده که میآید ابتدا آقای یپرم کمی با او حرف میزنند: - ساجده خانوم، اول میخوام بدونم کدوم مدرسه درس میخونی؟ - نجمه - آفرین، کلاس چندمی؟ - دارم میرم سوم - دَرسِت خوبه؟ - بله - خیلی خوبه؟ - بله - بازم به افتخار ساجده خانم. بر خلاف تصور آقای یپرم، ساجده امروز شاهنامهخوانی نکرد. او متن طنزی را که با کمک پدرش به گویش تربت حیدریه نوشته بود برایمان خواند. موضوع این متن شرح مشقت های ساجده برای آماده شدن مراسم شعرخوانی امروز بود.
سپس نوبت آقای صیدمحمدخانی شد با شعر: «قلب من بیمار و من از قلب خود بیمارتر/ از جهان، بیزارم اما از خودم بیزارتر/ روزهای بیثمر، شبهای لبریز از جنون/ میشود تکرار و هی تکرار و هی تکرارتر...» دوباره کف زدن و این بار نقد جناب صباغ زاده و نکتۀ جالبی که دربارۀ ردیف شعر آقای صیدمحمدخانی خطاب به دوستان گفتند.
نوبتی هم باشد نوبت خانم رضاپور است که به گفتۀ آقای یپرم پس از مدتها غیبت در جمع بچههای انجمن برای شعرخوانی حاضر شدهاند. خانم رضاپور با خود چند رباعی آوردهاند. از جمله: «در بین ستارهها و خورشید کم است/ در پیش شکوه نور ناهید کم است/ تا ماه پرید کرم شبتاب ولی/ از وسعت عشق هرچه فهمید کم است» و: «چندی است که آسمان ستیزی دارد/ از نور خودش میل گریزی دارد/ آشفته چراغ ماه را روشن کرد/ انگار که مهمان عزیزی دارد»...
حال وهوای تهمینه امروز مثل روزهای دیگر نبود. دیگر صدای خندهها و شیطنت بچهها به گوش نمیرسید. نه اینکه بچهای نباشد؛ بود اما انگار آرامتر شده بودند و این نشان از عبور آنها از روزهای شیرین خردسالی است. توضیحات آقای صباغ زاده دربارۀ رباعیات خانم رضاپور به پایان میرسد و ایشان هم مثل دیگران با صدای تشویق های حاضران مینشینند.
آقای یپرم در ادامه، جای خانم آرین نژاد را خالی میکنند اما به اشتباه شعر خانم فرامرزی نژاد را که در مجلۀ «وزن دنیا» منتشر شده، میخوانند؛ که البته دوستان اشاره میکنند این شعر، سرودۀ خانم فرامرزی نژاد است.
میرویم به ادامۀ برنامه: - میخوام دعوت کنم از آقا معین جلالی که یه مقدار عجله دارن. تشویق بفرمایید آقا معین رو. بینوبت با فیس جدید... همین که آقای اعتقادی می فهمند آقای جلالی قرار است بینوبت بیایند، این بی نوبتی زیر دندانشان مزه میدهد. خطاب به مجری میگویند: «اگر ما ر اجازه بِدِن بُخوانِم. باز ناراحت نِرِن آقایون. ما زعفرون مِکارِم. به اضافه که مُخوام بُرُم به نماز» - ماشین شما پیدا شد؟ - خوب پیدا شد آقای یپرم با تعجب: نه بخدا! - آقایون باز ناراحت نِرِن - حالا که شیرینی نیاوردن، نه نمشه.
همه میخندند و آقای یپرم دست از شوخی برمیدارند. ایشان هم به آقای اعتقادی قول پارتیبازی و بینوبت آمدن میدهند و هم به آقای جلالی اجازۀ خواندن شعرشان را. این صدای آقای جلالی است: «دوباره شب، من و سیگار، دم به دم گریه/ دوباره کلهر و هربار دم به دم گریه/ دوباره جاده و تنهایی و من و حسرت/ به پیچ جاده گرفتار، دم به دم گریه...» ردیف «دم به دم گریه» در شعر ایشان توجه دوستان را جلب می کند. آقای صباغ زاده این ردیف را خلاقانه میخوانند که موجب متفاوت شدن شعرشان شده است و در مجموع آن را غزلی موفق ارزیابی مینمایند. تشویق.
«آمال و آرزوی منی تا همیشهها/ مقصود جستجوی منی تا همیشهها/ پیوسته رو به سوی تو دارم به هر مسیر/ همواره رو به روی منی تا همیشهها...» پس از خوانش این ابیات توسط مجری، آقای مقدسی پشت میکروفون میآیند. کمی شوخی میکنند و با بهبود کیفیت صدا و قدردانی از کسانی که در جلسۀ شعر زاوه شرکت کرده بودند، شعر گویشی خود را تقدیم مینمایند. سپس استاد محمد جهانشیری نکات مورد نظرشان را دربارۀ سرودۀ ایشان و نیز شعر محلی تربت حیدریه بیان میدارند.
بالاخره انتظار آقای اعتقادی به سر می رسد و آقای یپرم صدایشان میزند. البته باز هم با شوخی. آقای اعتقادی: «ما یک شعر برای دکترا گفته بودیم: بخوان از شعر من افکار من را/ که خواهم وا کنم باغ سخن را/ سر و جانم فدای آن طبیبی/ که از انصاف هم دارد نصیبی.../ کمربسته به خدمت بهر مردم نمیکردند خود را اینچنین گم/ نمیکردند بر بیمارها ناز/ که روی باز، بهتر از درِ باز/ ولی هستند بعضی بیمروت/ که نشناسند غیر از پول و ثروت/ که هم خودخواه و هم پرادعایند/ نه در فکر مریض و نه خدایند/ خداوندا نگهدار از بلاها/ طبیبان رئوف پاک ما را...» تشویق ها همراه با لبخند حاضران. آقای اعتقادی پس از پایان شعر، شوخی دوستشان جناب دکتر نجاتیان را بازگو میکنند که: «خلاصه آقای اعتقادی، صلهی از این شعر برای تو آمپول هواست». همه میخندند و همزمان به افتخارشان کف می زنند. آقای صباغ زاده نشستن ضربالمثل در یکی از مصرعهای ایشان را موفق عنوان میکنند.
آقای یپرم مجدد از مهمان نوازی گرم آقای کرمانی قدردانی می نمایند. ایشان هم به احترام مهمانان بر میخیزند. همه دوباره کف میزنند و مجری برنامه ادامه میدهد: «درخدمت حدیث خانوم هستیم که بیان شعرشونو بخونن». حدیث کلاس چهارم است و با شعری از نظامی میآید: «یک شبی مجنون نمازش را شکست/ بی وضو در کوچۀ لیلا نشست/ عشق، آن شب مست مستش کرده بود/ فارغ از جام الستش کرده بود...» شعرخوانی زیبای حدیثه جان به پایان میرسد. آقای صباغ زاده به موضوع جعلیات اشاره میکنند و بیان می دارند که این شعر متعلق به نظامی نیست. شخص دیگری آن را سروده و در فضای مجازی به نظامی نسبت داده است.
با قدردانی آقای یپرم، حدیثه میرود و خانم بهنام با یکی از شعرگفتارهای جدیدشان میآیند. نوشته ای که به گفتۀ استاد صباغ زاده بخشی از آن شباهت به شعر میکند آنجا که میگویند: «قهوهات را سربکش/ بی آن که بدانم/ چند روز از التهاب بهار روی دلتنگیات جا مانده»
حالا نوبت آقای صباغ زاده است. آقای یپرم: «...تشویق بفرمایید آقابهمن صباغ زادۀ عزیز رو که واقعاً به قول استاد نجف زاده حضور ایشون و تلاشهای ایشون همۀ ما رو گرد هم میاره. - نفرمایید آقا... شعر آقای صباغ زاده، غزلی از غزل های استاد ذبیح الله صاحبکار است: «می کِشد خار هوس دست ز دامان، ما را/ لیک روزی که رسد عمر به پایان، ما را...» استاد پس از پایان شعر به غمی که در غزلهای صاحبکار پنهان است، اشاره میکنند. توضیحاتی هم دربارۀ گرامیداشت استاد قهرمان و تاریخچۀ برگزاری این برنامه ارائه میدهند که قرار است پنجشنبۀ هفتۀ جاری در زادگاهش روستای امیرآباد برگزار شود.
آقای یپرم قبل از اینکه خانم یعقوبی را فرابخوانند، از حاضران میخواهند به «سیاه مشق» صفحۀ رسمی آقای صباغ زاده در فضای مجازی سر بزنند و مطالب ایشان را بخوانند. بعد خانم یعقوبی با تشویقهای بیجان دوستان میآیند. آنچنان بیجان که اعتراض مجری برنامه را به دنبال دارد: - چه تشویقاتان سرد بود. یخ کِردِم. البته تشویق ها از اول هم گرمای چندانی نداشت و تا آخر هم با وجود شوخیهای آقای یپرم سرد و بی روح باقی ماند. اما خوب تشویق است دیگر. بالاخره خانم یعقوبی میآیند. آقای صباغ زاده خاطرات ستاد پذیرایی استاد قهرمان را در سالهای پیش به ایشان یادآوری میکنند و پس از کمی صحبت، شنوندۀ غزل خانم یعقوبی میشویم: «عقلم سپرده است به دیوانگی مرا/ ترسم رها کنی به همین سادگی مرا/ در اشتیاق پیلۀ آغوش گرم تو/ دیگر نماند طاقت پروانگی مرا...» شعر خانم یعقوبی تمام میشود. دوستان کمی دربارۀ سرودۀ ایشان صحبت میکنند و بعد طبق معمول، تشویقهای سرد خود را بدرقۀ راهشان میکنند.
مجری: - جناب استاد جهانشیری در خدمت شما هستیم. کف زدنهای حاضران و غزل استاد جهانشیری که از سفر به اصفهان برایمان سوغات آوردهاند: «ای خوشا آن کس که در نصف جهانش منزل است/ بر درخت هستیاش برگی از این آب و گل است/ چارباغ از عاشقی و هشت سویی از بهشت/ چل ستون از آرزو در نقش جانش کامل است...» - آفرین، دست شما درد نکنه. بازم خوش به حال شما که همسفری داشتین که شعراتونو مینوشته...
حالا این آقای حسینی هستند که برای خواندن شعرشان تشریف میآورند. آقای یپرم با ایشان هم سلام و احوالپرسی مختصری میکنند و پس از آن که شعرخوانیشان با ابیات: «به عرش اعلا رسیده بودم، یا هو، حق/قدم زدم به عرش با همین دو پای خودم/ تو بودی و خودم و عالم اعلا بود/ چه خوش گذشت کنارت کدخدای خودم»
شعرخوانی آقای حسینی تمام میشود و مجری نوبت را به آقای مهدی حسن زاده میدهد. طبق توضیحات ایشان، آقای حسن زاده علاوه بر شاعر، کارگردان نمایش و تئاتر و مجسمه ساز هم هستند. چند بیتی از ایشان: «من انتظار ندارم تو مهربان باشی/ که درد هستی و باید در استخوان باشی.../ کنار آمدهام با کسی که میبینم/ همیشه آن شده ای که نباید آن باشی.../ برو اگرچه از این راه برنخواهی گشت/ برو که ملعبۀ دستهایشان باشی/ تو هم به دست عزیزی شکنجه خواهی شد/ برو خدا کند اما که در امان باشی» غزل آقای حسن زاده یادآور بیتی از شهریار است که استاد صباغ زاده به آن اشاره میکنند: «از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران/ تو بمان و دگران، وای به حال دگران»
یکی از جلوههای امروز تهمینه برای من آسمانش است. آسمانی که بهاری بود و با ابرهایش هر دم به رنگی درمیآمد و به گونهای دیگر جلوهگری میکرد. اکنون که خانم اعظم فلاح از مهنه میخواهند برای شعرخوانی بیایند، افق تهمینه به زردی گراییده است و دیگر از آن ابرهای سفید و خاکستری خبر چندانی نیست. خانم فلاح با همسرشان آمدهاند. ابتدا خودشان را با چند بیتی معرفی میکنند و سپس شعرشان را برایمان میخوانند: «زخم دل را هیچ درمانی که نیست/ غصهها را هیچ پایانی که نیست/ یوسف افتاده در چاه سکوت/ آرزوی هیچ کنعانی که نیست...»
اواخر جلسه است. آقای یعقوبی به مناسبت عید غدیر دفنوازی و شعرخوانی میکنند. آقای یپرم همچنان التماس تشویق دارند. در همین اثنا نمنم باران شدیدتر میشود. آقای دکتر علمداران میآیند. موضوع طبیعت در شاهنامه را بررسی میکنند و حضار زیر نمنم باران و وزش دلانگیز باد فنجانهای چای را سر میکشند. مجری برنامه ابیات پایانی را برای خداحافظی میخواند و جلسه تمام میشود.
من روی تخت مفرش چوبی، زیر باران نشستهام و با خود میاندیشم که در جلسۀ امروز هیچکس به حادثۀ تاریخی دوم تیرماه اشاره نکرد. واقعۀ بمباران مجلس در سال ۱۲۸۷ خورشیدی و کشتار آزادیخواهان از جمله میرزا جهانگیرخان، مدیر صوراسرافیل که روز بعد اعدام شد. اما اشکالی ندارد. خودم در پایان گزارشم مینویسم و این ابیات دهخدا را برای حقشناسی و به عنوان حُسن ختام میآورم: «چون گشت ز نو زمانه آباد ای کودک دورۀ طلایی... زان کس که ز نوک تیغ جلاد مأخوذ به جرم حق ستایی تسنیم وصال خورده یاد آر... یاد آر ز شمع مرده یاد آر»
گزارش انجمن شعر و ادب قطب به تاریخ شنبه ۱۴۰۳/۰۳/۲۶ به قلم نویسندهی همشهری خانم فرح حامدیفر
گزارش انجمن شعر قطب به تاریخ ۲۶ خرداد ۱۴۰۳ مصادف با 15 ژوئن 2024 و ۸ ذیالحجه ۱۴۴۵ به عقیدهی من جهنم جاییست که توت نباشد اما در بهشت تهمینه درخت توت خوشبرورویی روزهای شنبه منتظر ماست، درست بالای سر جایگاه، توتهای سفید و چاقش آن شاخههای بالا هی دهنشان را کج میکنند و میگویند اگه میتونی بیا منو بخور. جناب صباغ زاده با کاروانی از سیم و باند و میکروفون میرسند اما باید قدردان امیل برلینر باشیم که ۱۲۰ سال پیش میکروفون را ساخت.
خانم بهنام مجری چیرهدست انجمن قطب جلسه را رسماً آغاز میکنند. استاد نجف زاده که پیری خیلی رویشان فشار آورده، حافظ را منتظر نگه داشته، میروند سراغ کلیم همدانی: «پیری رسید و موسم طبع جوان گذشت/ ضعف تن از تحمل رطل گران گذشت» غزل ۴۴۱ حافظ را میخوانند. خداوند سایهشان را بر سر انجمن مستدام بدارد.
سپس خانم بهنام متذکر میشوند که امروز روز بزرگداشت محمدحسن حسامی محولاتی طنزپرداز است. در همین زمان استاد نجف زاده شعری را از تهِ دل جماعت زیادی از رجال را بیان میکنند: «روستازادهای به شهر آمد/ با زن شصت سالهاش از ده/ بُرد زن را به پیش محضردار/ گفت: هی! منتی تو بر من نه/ این زن شصت ساله را بردار/ مرحمت کن، سه بیست ساله بده» و خودشان خندهی شیرینی میکنند دور از چشم همسرشان.
محمدصدرا متنی را که در مورد ابریشم نوشته میخواند. در نوشتهی او کرمهایی که در پیلههایشان کشته میشوند تا پیلهها به نخ تبدیل شوند همه به مقام شهادت میرسند و چه تعبیر زیبایی. درود بر او. چراغ انجمن خواهد شد.
خانم حسینی هم متنی را ارائه میدهد: «برای با تو بودن از جهانها گذشتم/ از دشتها و ابرها...» که مورد نقد قرار گرفت و جناب بهشتی در نقد متن ایشان ارنست همینگوی را از امریکا و آناتول فرانس را از فرانسه گور به گور کرده به انجمن میآورند و به همه توصیه میکنند بیشتر بخوانند و چه تذکر بجایی. درود بر ایشان. مایهی افتخار انجمن و شهر تربت حیدریه هستند.
حدیثه جان یحییپور جلوی چشمان پراضطراب پدر و مادرش میرود روی صندلی داغ و شعری از حامد عسکری میخواند: «شانهات را دیر آوردی، سرم را باد برد/ خشت خشت و آجر آجر پیکرم را باد برد» درود بر این دختر شیرین، روشنی چشم پدر و مادرش باد.
جناب مهدی حسن زاده در شعرشان میگویند: «من همینم همین که میبینی/ دو تا دست و یه صورت از یه بدن» و در ادامه پای گربه، ماهی خسته، هویج، پرستو و مورچه را هم به شعرشان باز میکنند و واقعیتی تلخ را چنین بیان میکنند: «کمدم باز میشه تا هر روز/ یه نقاب جدید بردارم» درود بر ایشان.
تهمینه جان میآید و کار جناب صباغ زاده را در معرفی محمدحسن آسان کند. او مختصری از زندگینامهی حسامی محولاتی را بیان میکند. درود بر این دختر خوشفکر. جناب علمداران در مورد شعر طنز صحبت میکنند و میگویند که شعر طنز غدههای چرکین اجتماع را میشکافد و زهرخند یا تلخند درست میکند. بعد شعر عاشوراییای را از جناب حسامی خواندند که بسیار زیبا بود. شهِ لبتشنگان میگفت زیر تیغ قاتلها «الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها» به غیر از شاه مظلومان نبینی عاشقی صادق «که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها» سرِ شهزاده اکبر چون ز شمشیر ستم بشکافت «ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها» بگو آماده شو زینب که بعدازظهر عاشورا «جرس فریاد میدارد که بر بندید محملها» نهان شد زیر خاکستر سر شاه شهید اما «نهان کی مانَد آن رازی کزو سازند محفلها» چو شب شد غرق وحشت در بیابان کودکان گفتند: «کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها» درود بر او تا جهان باقیست.
جناب امیری مثنویای علی کریمی کلایه میخوانند: «فنجان چای... تریاکِ حل شده... غروب/ سر را فقط بکوب به دیوار هی بکوب» و یک رباعی: «تبدیل به پروانه شده هر کس که/ ابریشم موهای تو را بافته است» و در یک رباعی دیگرشان زلف کاندیداها را بافتند.
جناب بلوچ که بالاخره شعرشان را در همراهشان پیدا کردن به واقعیتی تلخ چنین اشاره کردند: «اینجا خاور میانه است/ دامنت و موهایت را جمع کن/ به آب که بزنی رد نمیشوی/ میمیری»
استاد صباغ زاده توضیحات تکمیلی را در مورد جناب حسامی محولاتی بیان میکنند به این ترتیب، محمدحسن به اصرار خودش در ساعت ۷ و ۷ دقیقه و ۷ ثانیه روز ۷ مهرماه ۱۳۰۷ در عبدلآباد به دنیا آمد و در همانجا به مکتبخانه رفته. بعد در تربت حیدریه به دبیرستان رفته دیپلم میگیرد. از حوزهی علمیه اخراجش میکنند چون شعر طنزی خوانده که به بعضیها برخورده. با عفت خانم ازدواج میکند. در مجلهی توفیق قبل از انقلاب و در مجلهی گلآقا بعد از انقلاب با کراوات، حتما با کراوات شعر طنز گفته. قلقلکچی خراسانی، قلقل و بچهدهات تخلصهای مورد علاقهی ایشان بوده است.
جناب مزدوران پس از دریافت لوح تقدیر از جشنوارهی ابریشم شعر غمانگیزی در وصف حال وطن میخوانند: «ای خاک همیشه در غم اجدادی/ ایرانِ همیشه در تب آزادی/ از سرخی دشت لالههایت پیداست/ داری همه چیز در دلت جز شادی» درود بر ایشان و آرزوی داشتن سرزمینی سرسبز با مردمان سرحال به همین زودی
خانم یونسی دلنوشتهای قدیمی خواندند: «گوش کن قصهی این درد و فراق/ فصل پرواز تنهایی ماست» درود بر ایشان. قلمشان مانا.
جناب داوری که از کاشمر مهمان انجمن بودند چنین سرودند «موم را در کورهی آهن نگه میداشتم/ مرز ایمان را اگر ایمن نگه میداشتم/ خاتمی را که در انگشت سلیمانیم بود/ گاه در انگشت اهریمن نگه میداشتم/ با زلیخا بود قلبم، گاه گاهی با خدا/ یوسفم را در دو پیراهن نگه میداشتم» درود بر ایشان.
جلسه در ساعت ۶ و نیم به پایان رسید و بقیهی زمان جلسه در اختیار مهمان عزیز جناب مهدی تدینی بود. ایشان مکاتب فکری را بررسی کرده و در ستایش لیرالیسم مطالبی را ارائه دادند.
گزارش انجمن شعر و ادب قطب به تاریخ شنبه ۱۴۰۳/۰۳/۱۹ به قلم شاعر همشهری خانم ناهید زبردست
اول دفتر به نام ایزد دانا صانع پروردگار حی توانا اکبر و اعظم خدای عالم و آدم صورت خوب آفرید و سیرت زیبا به ملاقات میروم. به ملاقات خوبصورتان و نیکسیرتان شهرم. به ملاقات وارستگانی مهربان که کلامشان مهر است و آنچه میگویند عجیب به دل مینشیند. به ملاقات میروم، ملاقاتِ مردان و زنانی از جنش شعر و شعور و شور و من به این ملاقات سرسپردهام. راستی تو هم به این ملاقات دعوتی فقط کافیست دلت برای ادبیات پر بکشد همین.
خانم بهنام با نام خالق زیباییها جلسه را شروع میکند و با تشویق حضار پدر خندهروی انجمن در جایگاه مینشینند و استادانه غزل ۴۴۰ حافظ را برایمان میخوانند. صدای استاد در گوشم طنین میاندازد: «سحر با باد میگویم حدیث آرزومندی/ خطاب آمد که واصل شو به الطاف خداوندی»
استاد صباغزاده غزل دیگری از حافظ را توضیح میدهند که به گفتهی ایشان حافظ از زبان عربی، زبان فارسی و لهجهی شیرازی در این غزل استفاده کرده است. مطلع شعر این است «سبت سلمی بصدغیها فوادی/ و روح کل یوم لی ینادی» با کمند گیسوانش دلم را اسیر کرد اما روحم باز او را طلب میکند.
امروز حضور بچههایی که شعر میخوانند در انجمن پررنگ نیست. ساجده غلامزاده شعری میخواند از حافظ: «یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور» مصرع اول را مینویسم و بعد به جستجوی لباس برای حسامالدین میروم. هر چند اصرار میکند که لباس دخترانه نمیپوشد😂 و همه چیز پیدا میکنم الا لباس، و با دست خالی برمیگردم. در این حال ساجدهی عزیزم بیت آخر شعر را میخواند.
خانم محمودی از حسّ آزادی شعری زیبا میخوانند، از فشنگها و تفنگها و سربازان و من همیشه در ذهنم مرور میکنم که همه هزینهی جنگ برای سربازهاست و حاکمان برندهی بازی. ایشان شعر خودشان را اینگونه میخوانند: «روز اول که دیدمت گفتم/ چقدر تو شبیه رویامی/ تو همونی که قراره بیای/ به دلم دلخوشیتو بسپاری»
خانم بهنام به رئیس اداره ارشاد جناب لایقیان خیر مقدم میگویند و از کوثر عباسیان دعوت به شعرخوانی می کنند. کوثر جان هم شعر جشنواره ابریشم که دیروز برگزار شده را میخوانند و نظرات استاد موسوی را به گوش جان میشنود. تهمینه کرمانی بسیار کوتاه از سعید نفیسی سخن میگوید.
نوبت به جناب صیدمحمدخانی میرسد، شعر لهجهای ایشان دربارهی قهر عروس است و آنطور که من برداشت میکنم ترس از قهر نیست که ترس از طلب مهریه است که با سکهی قیمت ۱۹ خرداد، چهل میلیون و ششصد تومان واقعا تب کردن هم دارد. البته این را هم بگویم که آنکه بخواهد مهریه بگیرد، میگيرد. آقای صیدمحمدخانی و با یک سور سرش کلاه نمیرود. نقد شعر ایشان با جناب موسوی است که برای من بسیار آموزنده است. برای روایت کردن یک رویداد باید فالگوش ایستاد و به صحبتهای بین افراد دقت کرد.
جناب اعتقادی شعر زیبایی دارند خطاب به جوانان که از انحرافات روزگار دوری کنند، نصیحتی پدرانه و مشفقانه. در همین حال و هوایم که نسیم ملایمی میوزد نگاهم به درختهای سپیدار میافتد و چتری که درخت توت روی جایگاه شعرخوانی زده است. آفتاب برگها و شاخهها را طلایی کرده و چه طبیعت زیبایی است در این گوشهی دنج شهر. انگار در تهمینه همهچیز سر جای خودش است. آسمان، درخت، پرندهها و آرامش که پاشیده میشود از در و دیوار...
خانم بهنام مرا صدا میزند. شعرم را که میخوانم استاد موسوی با ظرافت به نقد میپردازند و من با گوش جان میشنوم و پند میگیرم. خانم آرین نژاد که به جایگاه میروند میدانم شعرهایی عالی میشنوم و ایشان مثل همیشه گوشنواز و حرفهای شعرخوانی میکنند. مجری دوباره به خانم صبری تبریک میگویند بابت برنده شدن کوثر جان و بابت شیرینیای که تدارک دیدهاند تشکر میکنند.
جناب معین جلالی باسواد و باانگیزه توضیحات بسیار تخصصی و عالی میدهد دربارهی انتخاب نام «ایران» در سازمان ملل و فقط همین قصیده از خاقانی را برای اثبات گفتههایش کافی میداند. قصیدهای با این مطلع: «گردون نقاب صبح به عمدا برافکند/ راز دل زمانه به صحرا برافکند» و از خدمات فرهنگی فراوان سعید نفیسی در تصحیح متون سخن میگوید و کتاب «سنت تصحیح متون در ایران پس از اسلام» نوشتهی دکتر مجرد را معرفی میکنند. ایشان شعر خود را در وزن کامل سالم از بحور عربی میخوانند و کتاب «بررسی منشا وزن شعر فارسی» از تقی وحیدیان کامیار را معرفی میکنند.
خانم مهدوی که دوباره به انجمن آمدهاند شعر ابریشمی خود را که بر پایهی تحقیقات میدانیشان از مراحل پیلهکشی است میخوانند و در ادامه پسر وروجکشان حسامالدین با لباسهای جدیدش شعرخوانی میکند. شعر حسام هم از زبان پیله ابریشم است که دلش برای دوستانش که حالا نخ ابریشم شدهاند تنگ شده.
نمیدانم لازم است بگویم یا باهوشهای گزارشخوان فهمیدند که حسامالدین در حین بازی افتاد داخل حوض آب 😱😂. بارفتن حسامالدین به دنبال بازی خانم رفیع برای شعرخوانی دعوت میشوند ایشان از هنرشان که بافتن تابلوفرش است میگویند و از آرزویشان که کتاب فروشیست و اینکه از فروش کتابهایشان سهمی به بچههای بهزیستی تعلق میگیرد. شعرشان با حال و هوای روستا است که مورد تشویق قرار میگيرد.
جناب احمد حسن زاده هم شعر زیبای ابریشمیشان را میخوانند. ایشان هم از برندههای جشنوارهی دیروز هستند. استاد علمداران گفتگوی عقاب و زاغ را از زبان پرویز ناتل خانلری برایمان به تصویر میکشند و من از غرور عقاب لذت میبرم. هرچند مغرور بودن پسندیده نیست اما غرور گاهی قشنگترین پاسخ است برای آنها که تو را نادیده میگیرند.
در همین حال و هوا استاد صباغزاده از بچهها عکس یادگاری میگيرند، به یاد جناب محسنزاده میافتم که غیبت خودشان و دختران هنرمندشان حسابی به چشم میآید. خانم حامدیفر میگویند برای آمدن به جلسه امروز دودل بودهاند و تفالی به دیوان حافظ میزنند که تکلیف چیست و حافظ و حافظ و حافظ چه رندانه و زیبا پاسخ میدهد: «بزمگاهی دل نشان چون قصر فردوس برین/ گلشنی پیرامُنش چون روضهی دارالسلام» متن ایشان خاطرهای است از روز کنکورشان. من و خانم آریننژاد که کنار هم نشستهایم از ته دل میخندیم و از خواهرشوهربازی خانم حامدیفر تعجب میکنیم چون اصلا در مرامشان نیست و در آخر هم اعتراف میکنند که زن داداششان را دوست دارند.
آخرین نفر جناب صباغزاده هستند که یک غزل عاشقانه به قول خودشان قدیمی میخوانند و غزل جدیدشان را میگذراند برای نقد در فرصتی دیگر. خانم بهنام پایان جلسه را اعلام میکند و خانم رفيع طبق قولی که دادهاند کتابها را میچینند و اعلام میکنند هر کتاب ۵۰ هزار تومان تخفیف دارد. کلا تخفیف آدم را مجاب میکند به خریدن انگار برنده شدنی است نامرئی.
رومینا را صدا میکنم. دوستان خوبم را به خدا میسپارم و از تهمینه بیرون میزنم. هلال ماه نو چون داسی نقرهای آسمان شب را زینت میبخشد سعدی در گوشم زمزمه میکند: «از رشک آفتاب جمالت بر آسمان/ هر ماه، ماه دیدم چون ابروان توست»
گزارش انجمن شعر و ادب قطب به تاریخ شنبه ۱۴۰۳/۰۳/۱۲ به قلم شاعر همشهری آقای معین جلالی
به نام آنکه، پیرامون، پرگارِ پیرامونِ اوست.
چنین است مردانِ سخن را عادت که بر انگشتریِ گفتار، نگین و در شاخِ زبان، بارِ نامِ حق برآرند. برین طریق، این دوّارِ برکشیده را گرداگرد حضرتش معمور میبینم و جز او نه. از این مقام که سوی زمین درآییم و بر قبلهٔ حاجات رخ بِنَهیم، بایستی نخست مدحت خاتمت کون و مکان نقشِ ضمیر کنیم و جان به راهش فدا. زان پس خاکِ درگاهِ جوانمردانِ بخشایشگری که در رکوع میبخشند، کحل بصر کنیم، که اهل بصر باشیم. آندمی که میشد تا خورشیدِ عالمآرا گریه بر گریبانِ شب کند و نگارِ سیّارات بر سریرِ تاریکی بنشیند، رَه به کهندِیری بردیم تهمینهنام، بر نامِ «اوستادِ اوستادانِ سخن»، لطیفطبعِ سخنسرا، گشته در روزگار، ذبیحِ صاحبکار. ماه را قِرانی و خورشید را افسری، تاج را نگینی و سخن را گوهری. آن «پهنکشتی به سانِ عروس آراسته گشت همچو چشمِ خروس» به حضور خاکیانِ لاهوت و سرآمدانِ ناسوت، سخنسنجانِ گران و مشهد را شاعران. یکی از پسِ دیگری راکب بر سخن و یکی از یکی گوی طبایع ربوده به فن. نامِ «عشق» سرآغازِ گفتِ خود نمود، برده از روزگار کام، مریمِ بهنام. سزاوارتر کیست آن از مردِ عشق در راندنِ نامِ عشق بر زبان؟ آنکو «آتشش به سینه نمیرد» و زان «آتش گاوُرسریزههای مُنَقّا برآورَد»؛ اوستادی بهکفباده، احمد نجفزاده. از «چرخِ فلک» و «گوهرِ قیمتی» در فراقِ «ذبیحِ» تیغِ غم، «نشانِ برفِ پیری» نمود. خرقهٔ مهربانیاش بر سرِ سخن کشید و «سُهی» ستارهٔ هفتآسمان بکرد. «آن عهد یاد کرد که هردم پیام و خطِ دلبر آمدی». «بهار» شکوفهٔ شعر آورد و «ارغوان»، سخن به شرابِ حافظ ارغوانی کرد و تکبیرةالاحرامِ اذانِ زندگی بر زبانِ «ساجده» وزید. دخترانی بلنداختر و خوشآتیه. «هزارانهزار من آمد به چشمِ» یار، از زبانِ ملیحهٔ یعقوبی پس از سکوتی در «خاطراتِ پیر». سالیست تا شدهاند عاشقان از این جهانِ گذران، لیک «از تمامِ گورهای دستهجمعی، یک کفن» شعر باقی ماند در تنتن و مُتنتنِ نازنین مرادی. از رفتگانِ آمده و نیامدگانِ غدّارِ خونریزِ جفاپیشه اگر گذر توانم کرد، دامِ «بهمن» مرا در آتشِ سوگِ رفتهای نرفته، سخنش فتنه، مقتولِ بیجنایتِ غم، سروِ سوخته در شعلهٔ ماتم، میاندازد. همانکه دلدارِ «قهرمانان» بودی و غمِ بیکسان به شعر همو خوردی. وقتی بر جانِ ما امیر و سخنش جهانگیر، مولانا جلالالدین بلخی، به زبانِ قدسیان گفت «بوی گل را از که جوییم؟ از گلاب!» باغ قیام میکند و غنچه سواره میرود به حضورِ محمدرضا خوشدل، پروردهٔ «صاحبِ» شعر و بالیدهٔ «سهی»بالای سخن. در صحرای بیکرانِ سخن فَرَس میراند و «لاهو»گویان را ماننده، نامِ صاحبکار را چون نگین بر تیغِ زبان مینشاند. از «کمالی» گفت که در عین نشانی، بینشان شده بود و از «مرغی که از شوقِ قفس ترکِ چمن کردهاست». نورِ «ظهورِ» شاعر را «قدسیان» دیدهاند و «امیرانِ» چامه بر او چکامه گفتهاند. محمد مقدسی، بیدلان را همنفسی، ذبیحالله را گلی به گلستان مانند کرد و بلبلی به قول و غزل خداوند. در دلِ عشّاق الفت و شمع را همصحبت و جوانمردان را «فتوت»، بوسه بر پای رضا زد. «تجلیل ز صاحبکار» کرد و جان به «شادی و سرمستی سرشار». بوی لادن پیچید و نسیمی به گوشِ سرو رقصید و واپسین پرتو از خورشید تابید تا به چکامه خندان کند لب، علیطلب. طالعِ خردسالان را تابنده دید و بخت پیران را خنیده. «موجی بود مدام در تلاطم». لطیفسخنی، گویازبانِ بیچند و چونی، تونی، از ابرِ گهربارِ شعر، تربت بارید و «از بهشت» بر آن افزود. سرهمردی شاعر از زاوه، آقای دُرزاده، قدرِ سخن را علیگویان به نوا گفت. دگر مردی خوبگفتار و با بیان، دهقان، چو مرغی بر شاخ، فریاد کرد که «نه مرا چنین خیال و نه تو را چنان خیال است». از پژمان بختیاری، به شادیِ کردی، به خندهٔ ترکی، به نوای خراسانی، «تهمینه» گفت که ایران را دوست دارد. خاکِ درگهِ سخن، آلوده به محن، جسمِ بیتعالی، بی هیچ مَآلی، معین جلالی، خود را «نگینِ نقرهکلیکی سوامُنْدَه» خواند و خاطرِ نازکان به پشمینهٔ سخنِ خود آزرد. بوی «مهر» جنبید و «خرد» خندید تا سرآمدِ سرآمدان، جعفر علمداران، یوسفِ سخن را به چیزی نخرید و به نگینِ ملک خراسان، سلیمانوار نازید.
این بیاض به تکلّف سواد کردم و بر بیهنری پای فشردم، لیک به دقّت کوشیدم که هرآنچه در آن پسینگاه رفته بود واگویم تا نگویند شرمش باد. در پردهٔ رمز سخن گفتم به عبارتی، چه گیتی رمز است و حرف آن نخوانیم به هیچ حالت. به پایان آمد سخن، کتابت شد به مساء دوشنبه سیزدهم خرداد سنهٔ یکهزار و چهارصد و سه.
گزارش انجمن شعر و ادب قطب به تاریخ شنبه ۱۴۰۳/۰۲/۲۹ به قلم شاعر همشهری آقای محمد مقدسی به لهجهی مردمان زاوه
اولاً به نام خدا. دوماً سلام علیکم. سوماً نِگاه کُنِن...!🙄 مُو با هیشکِه شوخی نِدَرُم 😳 مِگَن دعوا سرِ شیار بهتر از آشتیِ سرِ خِرمنه 😳 ضمناً به لهجهی غِلیظ کاهیجَه هم نمینویسُم که بِتَنِن بِخَنِن🙏 (وَختِنَمتنیبِخَنیشخُبنَخَنیش)🫣 امیدوارُم حداقل ای یَک جمله رِ فشار رو مغزِتا بیَرِن و بِخَنِن. عمداً سرِ هم نِوشتُم😔 اَگِر مِخَه فحشُم بِتی راحت باش مُو به قولِ رِفیقام کِمَر تِغِ باغُم چیزِ به مُو بَر نمُخوره🤪 دِگَه باید ببِخشن ما از خاکِم و خاک هُم معدنِ کِرمَه و به آدم هُم سِرایت مِنَه🤣 حالا بعضیا دَرَن بعضیا هُم بیشترَک دَرَن🙈 بِبِخشِ دِگَه🙏💐
خب... آقا از کارخانهی سیمان با آردی قراضه گازِ گرفتِم سمت تربت بری عصرِ شعرِ شنبهی انجمن قطب تربت بومگردی تهمینه💐 پلیس جلومر گرفت که یَکِ از چراغ ترمزات روشن نِمِره. پیادَه شُدُم گفتُم کُ🤔 رفت بِشینَه پشتِ فرمون که دستگیره درِر شکست و فوراً گفت بیا برو نِمِخَه😳 گُفتُم مردِ حسابی بِرِیِ سی تِمَن جِریمَه صد تِمَن دستگیرهر شِکستی. تو جِریمهتر بُکُن، پولِ دِستگیرَه رُم بِده. گفت بیا برو تا بِرِیْ نقص فنی که دستگیره نِدَری ۲۰۰ تِمَن جِریمَه نِکِردُم. گُفتُم بَعلِه مِتَنِن. که گفت: اَگِر ای قِضیه رِ شعر کِنی وای به حالِت😡 نِمدَنُم از کُجِ مُو رِ مِشناخت 🤔
ساعتای ۴ و نیم رسیدُم درِ بومگردی، دیدُم بِستَهیَه. رَفتُم به میلانِ پوشت به توت خوردن. واوِیلان که توتا رباط بالا بیمِزَّهیَه😆 در که وا رفت، آقای پارسا و یَک حاجخانم نشسته بودن و بعدش خانم بهنام و خانم مهدوی و استاد نجف زاده و بالاخره یِکِّه یِکَّه آمدن بلبلای رو شاخههای درختای تربت😍: «یک پَرَه بلبل دِ رو شَخَو دِرِختَو تربته...»
تهمینه خانم دختر آقا رضا آمدن گفتن بِرِن رستوران چون هوا خُرابَه یَکوَقتِ جَلَه نِگیرَه. فِکِر کن جَلَه بِبَرَه مثلِ جَلِههای مِشَد و بُخُورَه دِ مون کِلّهیِ ماها که مو نِدَرِم، از کوجِه ما بِدَر اَیَه خدا عالِمَه😆
استاد ممّد آقای جهانشیری داشتن شعر آقا صیدممّدخانی رِ ویرایش مِکردن که به خُودُم گُفتُم اَگِر به آقای صیدممدخانی بِگَن شِعرِت بِدَرد نُمُخُورَه بِندِه خدا هَمو نِرمِه مویِشُم مِریزَه 😉
رفتِم به رستوران و همه دوستان آمدن و مهدی یپرم هِی انگشتِشِر دِ مونِ دِستگاه صوت مِکِرد و او بِدبختُم هی جیغ مِزَه 😫 یَکِ نبو بگَه مهدی تو رِ به روح هَمو مَندوسینِ نامرادِ شما دست نزن، خودِ بهمن درستِش منَه😳 خلاصه بهمن آقا آمد و درستِش کِرد و صندلی مجری رِ واگذار کِرد به مجریِ ای هفتهی انجمن شعر و ادب قطب.
مجری ای دفعه خانم آرین نژاد بودن. بِندِه خدا چون آدم مظلومیَه همهی زحمِتای انجمن و گزارشات و هماهنگیا با ایشونه. جلسه رِ شروع کِردن: «به نام خداوند یخچال ساید/ که کف کرده بیش از کف آب و تاید/ ز کار فلانی و یا نقطهچین/ و از قیمت زار مرگِ پراید» اِ ...😳😳🙈 ببخشن ای که از شعرای خودمَه قاطی کردُم. خاب همو اول گفتم از خاک سِرایَت مِنَه. هَمیه دِگه: «به نام خداوند جان و خرد/ کزین برتر اندیشه برنگذرد/ خداوند نام و خداوندجای/ خداوند روزیده رهنمای/ سلام و عصر به خیر...»
ای هفته مناسبتای مختلف بو. درگذشت استاد شعر تربت استاد قهرمان که خدا رحمتشا کنه، دهه کرامت و تولد آقا امام رضا و روز جهانی موزه و میراث فرهنگی و خصوصا بزرگداشت خیام نیشابوری منجّم، ریاضیدان ،دانشمند و شاعر. مهمونای خوبی هم ای دفعه داشتِم.
خانم آرین نژاد بابابزرگِ انجمن قطب استاد نجف زاده رِ دعوت مِنَن که با حافظ خوانیشا کیف کنم😍 «باکُلونِ قطبِ تربت احمدِ حافظ نما» تا استاد نجف زاده آماده مِرَن، خانم آرین از عشق مِخَنَن: «آتش شدهای تا که بسوزانیم ای عشق/ سرکش شدهای از پی ویرانیام ای عشق/ جان در قدم تو ز سر شوق فشاندم/ کردی تو گرفتار پریشانی از عشق» یک تِکّه از غزل استاد نجف زاده مورِ به ای فکر انداخت که عشقُم عشقای قدیم. جدیدا که عشق تپهای رفته که هر مار و مورِ ازو بالا مِرَه😉 استاد گُفتَن که بعضا رباعیها رِ به خیام چُسبوندن و اصلا امکان نِدَره ایجور چیزا گفته بشه و چندتا رباعی از خیام مخَنن و مِرن به سروقت حافظ❤️ غزل ۴۳۶ حافظ: «آن غالیهخط گر سوی ما نامه نوشتی/ گردون ورق هستی ما درنَنَوشتی» و کلمه «نَنَوشتی» رِ توضیح مِدن که یعنِه در هم پیچیدن👏
۲۸ اردیبهشت سال ۹۲ استاد قهرمان از بین رفتن «قهرمان شعر تربت رُفته از مابین ما...»🥺 خانم آرین یک بیت از غزل استاد قهرمان خُوندَن که از حال رفتم: «رویِتِر وَختِ مِبینُم دِلُم از حال مِرَه/ دستِمِر خُوْ مُبُرَه پایِ مُو کُندال مِرَه»👏 و بعدِش از تهمینه خانم دعوت مِنن که بیَه از زندگینامه خیام بگَه😍 تهمینه هم آمد و چقد شیرین خیام و قضیهی دانشمند رفتن و ریاضیدان رفتن و شاعر رفتنش و از سرکه و شیره انگور سرودنش وِرگفت 😆👏💐 چیه....؟ چشماتِ وانکِش. فقط خیام حق داشته بگه «می»؟ ما اگر بگم «می» مخ طویله دِ سَر زبونِما فرو مِنَن؟ فقط بَیَد وَرگِم سرکه، شیره؟ حالا انگورشوم نگفتی، نگفتی. بریکه اینجه کَسِ با شیرهجات مشکل ندره😉🤔
«قومی به هوای ما به راه افتادند/ با سایهی ما به اشتباه افتادند/ بعد از دو سه گام ما به بیراهه زدیم/ آنها همه یک به یک به چاه افتادند» بعد از خوندن ای رباعی خانم آرین دعوت کردند از آقای صیدممدخانی. مو مِدَنُم دِ دلشما چیز نَبو ولی خاب کِسایِ که از قبل ای بنده خدارِ مِشناختند دِ تَه دلشا یک لبخند زین از روز اول بیادشا اَمَد که هنوز بهمنِر نِمِشناخت گفت وَخِه از مو فیلم بگیر...😳 ولِ ای دفعه بِرَی خودش فیلمبردار آورده بو بِرَی اینستاگرامشا🤔 نِمدَنُم اسم قِلِگی اینستا چی مِرَه؟ شاید «خودنمایی و وِرسوز انداختن بدخواها ما» چه معلوم؟🤔 بهمن هم وِر صورت مُو که نگاه کرد یک لبخند قَیومِکی از پوشت سفیلا زد 🫣 حتما یادِ شمایَه کو: «شاعرِ کِتَّه قُلُمبَه بهمنَه»🤪
بنده خدا شعرشِر خوند و مهدی یپرم همچی زود صلوات و فاتحه درست کرد و د هم پِچّی که نوبت رسی به مهمون بچهسال که لباس سنتی خیلی قشنگه پوشیده بو و اَمد چندتا بیت از فردوسی بِخَنه و یک شعر از مولانا. ایرُم بُگُم که همش از بَر بود هااااا...! اسمش آرشین قصاب باشی بود😍
بعد ازی خانم کوچولو، آقای پارسا بودند که گفتند مو بری شعرخوانی نیامدُم، فقط آمدُم گزارش بنویسُم 😳 خاب بِچِهخَلَه گزارشُم کو دِ پاچَه ما کِردی خخخ »🤣 وَلِ خاب یک شعر قشنگ خوند بری قِلعَهشا، سیوکی: «من بنازم زادگاهم، زادگاهم سیکی است...»👏
«شده باز ابر باران زای تو امشب وبال من/ و باران میچکد از شیروانی خیال من/ گرفته رنگ چشمان تو حال آسمانم را/ هوای شرجی شبهای گیلان است حال من»👏❤️ با این دو بیت مِرِم به سروقت شاعرش که: «دَم غزل بَم هُگمِ بُمبِ بَهمنه» بعله استاد بهمن صباغ زاده که قِراره از رباعیات خیام بخَنَن و توضیح بتَن 👏💐
بعد از خوش و بش مِگَن که صادق هدایت یک کتابِ خوب نویشته بِرَی خیام به اسم «ترانههای خیام» استاد گفتن که صادق گفته خیام دِ شعر پاشر دِ رَدّ پای هیچ شاعر دگه نگذاشته ولی بعد ازو خیلیا مُخواستن پا د کفشاش کنن و نتنیستن. خدایی که وقت خب فکر منم مبینم همالا هم همه لهجهها تقلید مرَن به غیر ازَم لهجه نیشابوری🤣🤣 صادق خان هدایت دِ هَمی کتابه رباعیات که از خیام قبول دَرَه هشت فصل کرده که استاد چند تا رباعی انتخاب کردند و خوندند👏
خانم آرین نژاد بخاطر ای که ۲۸ و ۲۹ اردیبهشت روز موزه و میراث فرهنگی بود از آقای کرمانی و خانوادهی ایشون تشکر کردن که ای فضای دلچسبر به شاعرا داین و به ایشان تبریک گفتند🙏💐 و عرض کِردَن مسعود عالم پور رجبی توی دیوانش یک شعر هفده بیتی ورگفته که سه بیت ازی کتابر خوندن 👏 «بوَد ایرانزمین گنجینهی میراث فرهنگی/ چنین مُلک هنرپرور نباشد جای دلتنگی»
بعدش دعوت کردن از آقای محمود شریفی رفيق شاعرما که برن و از خیام وَرگن و از خُلقُ و خواصِش😍 «اسرار ازل را نه تو دانی و نه من...» بعد از سلام و علیک گفتند هر چه ما ریشته بویِم استاد صباغ زاده پنبه کردند. البته ای جوری که نگفتند ما پیازداغشِر زیاد کردِم ولی منظورشان دقیقا همی بو که یعنِ آقا ما از دیشب ای همه پول اینترنت دایِم درباره خیام مطلب جمع کردیم، استاد هفتاد درصدش گفتند 🤣🤪
بعدش یک اشاره کردن به قرن ۴ و ۵ که همزمانی فردوسی و خیام بوده و فضا چقد فرهنگی بود و کتابای معروفِ که برا خیام نوشتن و توضیحات کامل دادند که سفارش مُنُم حتما کلیپ صوتیش د کانال انجمن گوش کنن👍
بعد از آقای شریفی نوبت مُو شد و رفتم به جنگ شَنِهسَر،🤸♂️🤸♂️🤸♂️ اخر هَمَهش به مو گیر مِدَن که کلمههای غلیظ کِیجَه ر نیار ولی دم همی شعر جَلَه (تگرگ) که خُوندُم «سوزخوی» که مِشَه سبزی و صیفی، دکتر علمداران گفتن دِ بایگ و صنوبر هُم مگن وُ یا نخ و بُرمه که مِشَه اصلاح صورت با نخ، آقای شریفی گفتند د کدکن هم مگن: «نخ و بیرمه کیده»👏👏 چند یاد اوکه افتادم اعلام کرده: «لوله حموم ترکیده» خخخخ🤣🤣
حالا تربتیا باکلاس رِفتَن کلمههای قدیم از بین رفته تقصیر مانِ گِردِن شکسته چیه🤔 غیبتِ آقای عباسی شد و خانم مجری دو بیت از استاد عباسی خوندن😍😍😍 «باغ دلم خزانی و چشمم بهاری است/ گویی هزار چشمه ازین چشم جاری است/ باران و من به لهجه هم حرف میزنیم/ یعنی زبان هر دوی ما بیقراری است»
بعد از مُو سید حسامالدین مهدوی پسر خانم مهدوی یک شعرِ خوندن که همه ما خِدَش خاطره دَرِم: «به دست خود درختی مینشانم...» و بعد از آقا حسام چِلچِلزُبو یک دختر خانم چلچلزبو تَر اَزو به نام ساجده خانم غلامزاده رفت و اسم ایرج میرزا رِ برد و یک لحظه لرزه به تَنِما انداخت بعضی شاعِرا تا اسمِشا میَه به خودت مِلِرزی ما هم ازینا دَرِم همینجِه 🫣🤪
خلاصه شعر «استاد» از ایرج میرزا رِ خوند و کرسی شعرر واگذار کِرد به خان شهر رشتخوار مهدی خان یُپرُم شاعر دوشعره 🤪 جو دِ جونِش کنی باید دو تا شعر بِخَنَه یک شعر معیار خوند و یک شعر محلّی که آقا معین جلالی گیر داین که بِرَی چی به زور مَیِن شعر محلی وَرگِن؟ آقا از شعر مُو تعریف کرد و هی باد کِردُم. هَمَش خِدَی ای زِنِکَهما مُگُم بیا بِرِم انجمن ولی نِمِیه اما خداییش هرجا مِرَه کلفت مِشینه که شویوم شاعره واز زِنا خِدَی هم مِگَن کُدوکّهیَه🤔حتما مگن هَمو کِلِگَه دَستِشا درد نِکِنه البته بلانسبتِ کِ...🙈
خانم آرین یاد کردن از انجمن شاهنامهخوانی و تشکر کردن از استاد علمداران بری ای کار بزرگ و از استاد صباغزاده هم بری جشنواره ابریشم تشکر کِردَن🙏💐 بعد نوبت دکتر علمداران بو که ما رِ دِ گنج علمشا شریک کنن 😍 آقای دکتر خِیلِ کوتاه ولی خداییش در حد لالیگاد خیامِر معرفی کردن 👏
بعدِش دعوت کردن از آقا رضای کرمانی صاحب بومگردی تهمینه تا ما رِ از ذوق و سلیقه سنتیشا به فیض برسَنن😍 آقا رضا درباره داروهای گیاهی و علف عجارای قدیم گفتن و گیلَه کِردن از بعضیا که فکرشا از بومگردی فقط اقتصادیه😭
بعد از آقای کرمانی خانم یونسی بودن که متن ادبی منویسن و متناشونَم خیلی قشنگه😍 خانم آرین شعرِ سپیدِ از خانم خندان همسر استاد صباغ زاده خواندن و از خانم حامدیفر دعوت کردن😍 خانم حامدی متن طنز منویسن. ای دفعه اندر حکایت «موسیکوتقی» نوشته بودن و چند ظریف اشاره کردن که بعضیا مِرَن او بالا مشینن و قشر ضعیف جامعه رو لِه و لِوِردَه مِنَن با گندکاریاشا😭
دختر خانم که بار اولشا بو آمدن انجمن و مادرشا خانم باقرزاده بازیگر تئاتر کودک بودن به نام خانم حسینی یک قطعهی ادبی که بداهه بود به گفته خودشا خوندن👏😍 شاعر بعدی خانم بهنام بهتره بگم ملکه سکوی مجریگری رفتن و یک متن ادبی بارانی خوندن 😍
بعد استاد جهانشیری یک شعر محلی عاشقانه توپ خوندن که واقعا کیف کردم😍👏💐 استاد صباغ زاده دربارهی جشنواره ابریشم توضیحاتِ دادن و از دوستان دعوت کردن بِرِی نمایشنامه گوهر بِرَن💐🙏 و بعدِشُم خانم باقرزاده مهمون جدید انجمن بودن و یک شعر خوندن بِرَی بچههای لجباز🤣
قضیه گزارشُم ای بو که قرار نِبو مُو بنویسُم. بندهخدا آقا پارسا مشکل بِرَشا پیش اَمَد. خانم آرین هَمچی مظلوم امدن -به در زدن که کِلیدون بِشنُوَه- به آقای شریفی گفتن: «آقای شریفی کَسِ نیست گزارش بنویسه شما مِنویسِن» یادُم اَمَه از عمو خلیل نون خ که مُگفت: «من مادر ندارم» گفتم بَشه مُو مِنویسُم. گرچه اَزَم اول منظورِشا مو بودُم🤣🙏💐
والسلام و تمام❤️🙏💐
پ.ن👇👇 جمله سر هم اول گزارش «وخت نمتنی بخنیش خب نخنیش» یعنی وقتی نمیتونی بخونیش خوب نخونش ببخشید که شوخی کردم گرچه کار درستی نیست، ولی شوخی با کسی میکنی که دوستش داری. من عاشق هنرمندانم❤️
گزارش انجمن شعر و ادب قطب به تاریخ شنبه ۱۴۰۳/۰۲/۰۸ به قلم بهمن صباغ زاده
قرار بود گزارش این جلسه را خانم پوردایی بنویسند که به سرماخوردگی مبتلا شدند و من داوطلب نوشتن گزارش شدم. خدا کند حالشان زودتر خوب شود، با ویروسها خداحافظی کنند و به واژهها سلام کنند. قسمت بود که من با دل پر از غم بنشینم پشت کامپیوتر و با شما سخن بگویم.
الان ساعت به وقت دفتر آموزشگاه من ۱۷:۲۳ دقیقهی روز دوشنبه دهم اردیبهشت است. صدای انبردست و فازمتر و قطع و وصل کنتاکتورها از کارگاه میآید. این زمان و مکان و صداهایی که میشنوم برای من خیلی عادی است و بخشی از زندگی روزمرهام است، اما اینبار تحملش برایم سخت است. الان باید در رباط تهمینه میبودم، جایی در آن صندلیهای آخر، دوربین به دست و در حال شنیدن صحبتها. لابد الان دکتر علمداران خیر مقدم را گفته بود و نوبت سخنرانی دکتر یاحقی شده بود. حالا دکتر یاحقی داشت به مردم تربت حیدریه تبریک میگفت که قرار است انجمن شاهنامه داشته باشند. دنیا جای دلخواهی نیست وقتی نه بر زمان تسلط داری و نه بر مکان و نه بر اتفاقات، فعلا اینجا نشستم و دارم گزارش مینویسم. خلاصه هر جای گزارش گریز زدم به صحرای سمنگان خودتان علتش را بفهمید.
دیروز عصر که به تهمینه رسیدم، خانم بهنام جلسه را شروع کرده بود و چه کار خوبی کرده بود. درس وقتشناسی بود برای من که فرا گرفتم و امیدوارم به کار ببندم. به قول مولانا: «بده یک جام ای پیر خرابات/ مگو فردا که فی التأخیر آفات» پیر خرابات جامها را دست به دست میکرد و تاخیر باعث آفت شده بود و من به میانهی غزل خواجه رسیدم. وقتی استاد نجف زاده حافظ میخواند دوست دارم بروم یک ماچ آبدار از صورتش بردارم و بعد هم سوتزنان از صحنه فرار کنم. امروز نوبت غزل ۴۳۴ خواجه بود. استاد که میگفت «آری طریق دولت چالاکی است و چُستی» سریع سیستم صوت را آماده کردم.
بعد از استاد نجف زاده، خانم بهنام فورا رفت سراغ کودکان. این کارش هم خیلی خوب بود. هفتهی پیش وقتی صدای بازی غزل و حسامالدین و رومینا و دیگر بچهها را از حیاط تهمینه میشنیدم میخواستم به خانم بهنام یادداشت بدهم که بهار و ارغوان را زودتر صدا بزنید شعرشان را بخوانند تا اگر دلشان خواست بروند بازی کنند. صدای بچهها در پسزمینهی انجمن شعر برای من خیلی شیرین است. ارغوان از خواجهی شیراز میخواند، بهار شعری از خودش میخواند تقدیم به پدرش و آرزو از یکی از شاعران امروزی شعری خواند.
از شعر فارسی سُر خوردیم به سمت شعر انگلیسی. رضا وفاپور از آن گنجهای بیسروصدای انجمن قطب است. استاد دانشگاه است و در رشتههای فنی درس میدهد اما فکر و ذکرش ادبیات است. از آن شاگرد درسخوانهایی است که ته و توی هر چیزی را درآورد. وقتی شرحش را بر هفت پیکر نظامی خواندم فهمیدم چه گوهری را در کنارم داشتهام و قدرش را نمیدانستم. اگر بخواهم بگویم که چرا این شرح عالی هنوز چاپ نشده است آخرش به جاهای خوبی نمیرسد. فحشها هم در زبان کاربرد دارند و شاعران هم گاهی از آنها استفاده میکنند اما این گزارش جایش نیست.
راه خودمان را برویم و برویم سراغ معرفی شعر و زندگی شکسپیر. رضا حرف درستی زد ما سرمست از زبان فارسی هستیم اما گاهی باید غرورمان را بگذاریم کنار و به شعر جهان هم نگاه کنیم. بجز در فلات ایران هم سخنسرایانی هستند که برویم و کتابهایشان را نگاه کنیم. همهی حرفهای آقای وفاپور را دوست داشتم اما قسمتی که وزن شعر انگلیسی را توضیح داد برای من شد سکهای که میافتد توی تلفن همگانی و صدای بوق آزاد از گوشی شنیدم. ها!!! دوزاری جا افتاد. چقدر گیر بودم سر وزن کمی و کیفی. فهمیدم. تمام شد و رفت. فایلش را گوش کنید. خیلی سخت است آدم چیزهای پیچیده را ساده توضیح بدهد.
از حاشیههای جلسه هم بگویم. سخنرانی آقای وفاپور که تمام شد آقای اعتقادی درآمد که چی مِگِن آقا؟ اینگیلیسی پینگیلیسی مِگِن؟ اگِر مِخِن اینگلیسی بُخوانِن بِگِن که نیِم ما. انگار من را از کنار بخاری برداشته باشند و در حوض آب سرد انداخته باشند. از اوج به حضیض آمدم. چکار میشود کرد؟ مولانا کمکم کرد: «از نظرگاه است ای مغز وجود/ اختلاف کافر و گبر و جهود» اگر از نگاه آقای اعتقادی ماجرا را ببینی قضیه خیلی ساده است. یکی بیست دقیقه از ظرایف زبان انگلیسی و شعر شکسپیر بگوید و تو یک کلمهاش را نفهمی حوصلهات سر میرود دیگر. یکی غرق لذت میشود و یکی اعصابش خرد میشود. سعی کردم جوری که احترام آقای وفاپور هم حفظ شود و آقای اعتقادی هم داغتر نشود چند جملهای بگویم تا برویم سراغ باقی جلسه.
خانم بهنام از علیرضا مزدوران که دعوت کرد برای شعرخوانی، زمزمههای سرد بودن هوا که از قبل شروع شده بود شدت پیدا کرد. خوشبختانه رستوران اقامتگاه پاییز پارسال افتتاح شده و الان گرم و آماده، مهیا بود تا نقل مکان کنیم. رفتم نگاهی به داخل رستوران انداختم و با کارکنان هماهنگ کردم، علیرضا رباعیاش را که خواند کوچ کردیم به داخل رستوران.
نقل مکان که کردیم، نوبت به دکتر علمداران رسید. چند جملهای مقدمه گفت و رفت سراغ خبر تاسیس انجمن شاهنامه در تربت حیدریه. واقعا جای خالیاش در تربت حس میشد. تربت شهر کوچکیست اما به نسبت جمعیتش انجمنهای خوبی دارد. چون در میانهی گزارش نمیشود از خود تعریف کرد 😉 به انجمن قطب کاری ندارم. ما تنها انجمنِ شعرِ کودکِ استان را داریم. انجمن نویسندگان خوبی داریم. همنشینی شاعرانه، مثنوی خوانی، محفل پیشکسوتها، دورهمی اهالی موسیقی و فصلنامهی انجمنها را داریم و جلسههای دیگری که در این شهر برگزار میشود. جای انجمن شاهنامه حسابی خالی بود. وقتش بود. اول گزارش لو دادم که این جلسه برگزار نشد و شرح علت عدم برگزاری را به دکتر علمداران میسپارم.
بعد از آقای دکتر، محمد مقدسی با دل پُر، پشت تریبون آمد بعد از کمی درد دل کردن یک شعر لهجهای خواند. علی آهنگر بعد از مدتها با یک دوبیتی و یک رباعی خوب به میدان آمد. آقای حسن پارسا با شعری در گله از حقوق کم و عید نوروز پرخرج پشت تریبون آمد. شعر آقای پارسا اشکالاتی داشت اما نقد نشد. فکر من درگیر جلسهی افتتاحیهی انجمن شاهنامه بود که اتفاقی بزرگ در شعر تربت حیدریه بود و قرار بود میزبان دکتر یاحقی و دکتر قیامتی باشیم.
پروین خانم جهانشیری که از سلسلهی جهانشیریهای شاعرِ زاوه است در ادامه یک غزل خواند: «خواب دیدم همه جا بی در و دیوار شده» شعر خوبی بود و من چند جملهای در نقدش گفتم. بعد خانم پوردایی که ما ایشان را به شعر کودک میشناسیم یکی از شعرهایش را خواند که برای درخت سروده بود. باز من یکی دو جمله در مورد وزن شعر ایشان گفتم و شعر بعدی یک نیمایی بود از زبان خانم ناهید زبردست. شعر خانم زبردست زبان روانی داشت.
شاعر بعدی خودم بودم که از چروک چهره و موی سپید گفتم. دکتر علمداران مترصد فرصتی بود با هم صحبت کنیم. از جمع جدا شدیم که راجع به جزئیات برنامهی دوشنبه حرف بزنیم اما صدای آقای صیدمحمدخانی را به وضوح میشنیدم. آقای صیدمحمدخانی به تازگی به جمع ما پیوسته است. جمع هنوز ملاحظهی تازهواردیاش را میکند و نقد جدیای روی شعرش نشده است. خیلی با اعتماد به نفس و رسا و غرّا شعر میخواند.
از این جا به بعد دیگر محتاج شنیدن فایل صوتی هستم. فایل صوتی را میگذارم و با محمد امیری دوستداشتنی همراه میشوم. صدای بحث و شلوغی میآید. محمد شمرده و سنگین و باوقار میخواند. چقدر رباعیهای این پسر را دوست دارم. سه رباعی میخواند، قند.
نفر بعدی آقای حسین میرزابیگی است. آقای میرزابیگی از رزمندگان زمان جنگ است و همیشه کلی درد دل و حرف دارد. از درد دلهایش میگوید و کمی بحث پیش میآید. او سعی دارد بگوید مرا غریبه ندانید و اما بچهها حرفهایش را جواب میدهند. آقای میرزابیگی غزلش را میخواند. ایرادهای وزنی دارد و خودش هم به آن اشاره میکند.
از حق گزارشنویسیام استفاده کنم و وارد بحث بچهها شوم. میرزابیگیِ شاعر را من درک میکنم خوب هم درک میکنم. مطمئنم او هم بهمنِ شاعر را درک میکند. به تجربه دریافتهام که همهی ما در انجمن همینطور هستیم، وقتی خودِ شاعرمان را رو میکنیم با همه رفیق میشویم، هر چه شاعرتر باشیم راحتتر با هم کنار میآییم و هر چه از خودِ شاعرمان فاصله بگیریم بیشتر با دیگر شاعران به مشکل میخوریم.
شاعر بعدی معین است. شعرهای معین خیلی خاص و زبانش خیلی ویژه است. فقط دکتر کزازی اگر شعر بگوید شاید بتواند شبیه معین جلالی ما شعر بگوید. زبان سره و پاک، مضمونهای ساده و خراسانیوارش فقط به خودش میماند. اوایل خیلی همه به زبانش گیر میدادند اما حالا معین با همین زبان قرن چهار و پنجش پذیرفته شده است و میتوانیم حواسمان را بدهیم به محتوای شعرش.
نفر بعد مجتبی خوشنیت است که همه او را به عنوان نینواز میشناسیم اما من از هنرهای دیگرش هم خبر دارم. فکرتان جای بد نرود مجتبی تراشکار است و وقتی پایهمیکروفنها خراب میشود با هنر فلزکاریاش ما را از خرید پایهمیکروفن نو نجات میدهد. مجتبی یکی دو بیت میخواند و بعد صدای نیاش دفتر آموزشگاه را پر میکند. کارآموزها لابد میگویند این آقای مهندس هم دلش خوش است همیشه از دفترش صدای شعر و ساز و آواز میآید.
آخرین کسی که شعر میخواند تهمینه کرمانی است. تهمینه یک بار به من گفته است که من ششماههی اول سال را بیشتر دوست دارم چون شما جلسههایتان را در رباط تهمینه برگزار میکنید. تهمینه مهربان و دلنشین است. حالا راحتتر از قبل شعر میخواند و لحنش خیلی بهتر شده. وقتی آمده بودم بگویم میخواهیم جلسه را به از حیاط به داخل رستوران منتقل کنیم، شعرش را نشانم داد. گفتم که از سیمین بهبهانی نیست و اگر نام شاعرش را خواست بگوید میتواند بگوید منسوب به سیمین بهبهانی. این جعلیات هم دردسری شده است برای شعر فارسی. خودم را جای تهمینه میگذارم. مثلا در تلگرام یک شعر میبیند و خوشش میآید و دوست دارد بخواند اما معلوم نیست اسم کسی که زیر شعر نوشته شده درست است یا نه. در جلسه بارها صحبتش شده، در مورد شعرهای کلاسیک فعلا بهترین منبع سایت گنجور و در مورد شعرهای شاعران معاصر فعلا بهترین منبع کانال تلگرام جعلیات است. https://ganjoor.net https://t.me/jaliyat
با این پند حکیمانه گزارش جلسه را ختم کنم و بلند شوم بروم محفل پیشکسوتان تا دکتر علمداران را ببینم و راجع به جلسهی کنسل شده با ایشان صحبت کنم. ده دقیقهای مانده تا کلاس تمام شود. فایل صوتی به آخر رسیده است یک گروه از بچهها دور رکوردر جمع شده و همفکری میکنند که چکار کنند که فایل صوتی پاک نشود و ذخیره شود، دوستان محتاطم به این نتیجه میرسند که دست نزنند و ضبط ادامه داشته باشد. یک گروه دیگر که صدایشان دورتر است دارند راجع به اختلافهای عقیدتیای که دارند بحث میکنند، بعد هم در حال گفتگو و خنده میروند. غزل و نسیم پیش میآیند و اول با میکروفنها بازی میکنند و صداهای عجیب و غریب درمیآورند و بالاخره دکمهی قطع رکوردر را میزنند.
گزارش انجمن شعر و ادب قطب به تاریخ شنبه ۱۴۰۳/۰۲/۲۲ به قلم شاعر همشهری خانم زهرا آرین نژاد
ساعت ۴ و ۴۵ دقیقه را نشان میدهد. از شهرک به راه میافتم. از پنجرهی ماشین میتوان نشانههای بهار را نگاه کرد و آسمان آبی را که این روزها به لطف بارانهای بهاری زیباتر شده و راحتتر نفس میکشد و درختانی که جوانه زده یا شکوفه و گل دادهاند. یاد این شعر فاضل نظری میافتم که میگوید: «چنان که یخ زده تقویم ما اگر هر روز/ هزار بار بیاید بهار کافی نیست»
به گزارش امروز فکر میکنم. قرار است اگر آقای محسنزاده گرامی بیاید گزارش را بنویسد. هنرمند که باشی میتوانی هم عکاسی ماهر باشی و هم پدری نمونه و هم نقادی چیرهدست. آنگونه که آقای محسن زاده گفتند، مطمئن بودم آقای محسنزاده نمیآید. به همین خاطر خودم را برای نوشتن گزارش آماده کرده بودم.
وارد تهمینه میشوم. تهمینه پر است از دختران دبیرستانی که برای اردو آمدند و دارند یکی یکی از تهمینه خارج میشوند. کم کم آنها میروند و شاعران میآیند. استاد صباغزاده با وسایل همیشگیاش و بنرهای فردوسی بزرگ وارد میشود. خانم بهنام نگران و آشفته است. آقای مزدوران قرار گذاشتند مجری باشند ایشان هم غیبت دارند. یعنی این آش کشک خاله امروز به پای خانم بهنام و خودم نوشته شده است. نه خبری از آقای محسنزاده است و نه آقای مزدوران. استاد بنرهای فردوسی بزرگ را در کناره های صحن جایگاه قرار میدهد. این شاعر حماسهسرای ایرانی سراینده شاهنامه با شهرتی جهانی که ادب پارسی میانه را تا اندازهای از نابودی نجات داد.
خانم بهنام برنامه را آغاز میکند: «به نام خداوند جان آفرین/ حکیم سخن در زبان آفرین» سپس استاد نجف زادهی عزیز چراغ راه انجمن، با کتاب حافظ به جایگاه میآیند و این غزل را میخوانند: «با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی/ تا بیخبر بمیرد در درد خودپرستی/ عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید/ ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی»
سپس آقای صیدمحمدخانی که چند وقت است به طور مرتب به انجمن میآید و شعرهایش حرفهای دلش است به جایگاه میآید با سه شعر که از نقد آنها گریزان است. اولی گفتگوی زمین با آدم است: «من زمینم روی من کردی گنه/ در قیامت پیش مایی روسیه» شعر بعدی گفتگوی آدم با زمین است: «ای زمین ناقلا من نوکرت/ آبرویم را نبر پیش خدا» که البته چون وقت کم بود شعر سوم به جلسات بعد موکول شد.
نوبت به خودم میرسد با یک غزل عاشقانهی جدید با نام بوم نقاشی: «کشیدم باز در ذهنم تو و میز و دو فنجان را/ سکوت و نمنم باران و موهای پریشان را/ مرا که سر به روی شانههایت شعر میخواند/ تو که با هر نفس سر میکشیدی بوی قلیان را» استاد صباغ زاده به قدری زیبا شعرم را نقد کرد که تا به خانه رسیدم اولین کار تصحیح شعرم بود و قرار دادن در گروه انجمن تا باز دوستان دیگر هم نظراتشان را بیان کنند»
بعد از من خانم ناهید زبردست ما را به متنی بسیار دلنشین دعوت میکنند: «آن طرفتر ایستادهام/ به تماشای خودم/ خودِ لعنتی در پیلهی تنهایی» و این متن به قدری زیبا دردهای یک زن را به تصویر کشیده بود که واقعا لذت بردم.
شاعر دوستداشتنی بعدی خانم فرامرزی نژاد بود با غزلی جدید: «با خود قرار کرد که باران بیاورد/ ابری شود به دشت و دمن جان بیاورد/ عطاروار بگذرد از هفت شهر عشق/ سیمرغ را ز قاف به میدان بیاورد» استاد صباغ زاده در مورد این شعر جز تحسین چیز دیگری بیان نکردند. این که همه چیز سر جای خودش با زبانی روان و ساده و اشارههایی زیبا به کار گرفته شده است. نقد کوچکی هم داشتند که تصحیح آن را به خودشان سپردند.
آقای انصاری هم که یکی از همان پدران موفق است که دخترش را در مسیر شاهنامهخوانی درست تربیت کرده به جای دخترش که امروز کسالت دارد به جایگاه میآید و تجربیات خودش را از محیط کارش که دادگاه است و ضروریات آشنایی جامعه با شاهنامه و عواقب فراموشی این نسل از ادبیات کهن صحبتهای مختصری ارائه میدهند.
استاد جهانشیری بزرگوار که من متانت و وقار را همیشه از ایشان میآموزم به جایگاه میآیند. شعری طولانی میخوانند بر اساس تحقیق روی ۲۰۰ بیت از شاهنامه در مورد رزمها که حقیقتا شعری اینگونه با مفهوم عمیق حتما باید پشتش ساعتها مطالعه و شاهنامهخوانی باشد: «به نام خداوند چرخ کهن/ که داده زبان را توان سخن/ خداوند ماه و خداوند مهر/ فروزان بوَد زان دو بام سپهر»
خانم بهنام از نجمهی زارع میخواند: «بگو دو مرتبه این را که دوستت دارم/ دلم هنوز به این جملهی شما گرم است» و بیت بعد را خودم از اینترنت میگیرم: «بیا گناه کنیم عشق را... نترس خدا/ هزار مشغله دارد سر خدا گرم است» واقعا نجمهی زارع در طول زندگی کوتاهش عجب غزلهایی گفته!
نوبت به استاد صباغ زاده میرسد و من سراپا گوش. غزلی بسیار زیبا مربوط به ۸ سال قبل را میخوانند که آرزوی استاد بهشتی بوده آن مصرع را ادامه بدهند و استاد صباغ زاده با ادامهی این مصرع حقیقتا حق مطلب رو خیلی زیبا ادا کرده بودند: مصرع استاد بهشتی: «بر منار آشناییها نمیسوزد چراغی» و غزل استاد صباغ زاده: «لالهام تنها به دشتی، غنچهام غمگین به باغی/ نه دلی مانده برای عشقورزی نه دماغی/ پای میلرزد ولی کو چوب خشکی تکیهگاهم؟/ چشم می گردد ولی کو کورسویی از چراغی؟» بینظیر👌👌👌👌👌👌👌👌
نوبت به خانم پوردایی میرسد. برایمان شعر کودک میخوانند که قبلا در گروه نقد شده: «در کیف چاقم/ یک شهر زیباست/ در کوچههایش/ هر خانه پیداست...» یاد استاد موسوی میافتم که استاد شعر کودک هستند و جایشان در این جلسه خالیست.
آقای اعتقادی به جایگاه میآید. اصلا من نمیدانم چرا دوست دارم این مرد حتما هر هفته یک شعر بخواند. احساس میکنم نمک انجمن ماست. همین که حوصلهی شعرهای ما را ندارد اما آنقدر تحمل میکند که نوبتش شود برای من ارزشمند است. او از قهرمان میخواند: «کاروانسالار شعر از دار این دنیا برفت»
بعد از ایشان، آرزو مومن به جایگاه میآید. با آنکه از مولانا آماده کرده، چون بزرگداشت فردوسی است از شاهنامه میخواند. بر عکسِ خانم بهنام که از سعدی، عسکری، زارع و... خواند جز شاهنامه. من واقعا به خانم بهنام حق میدهم. فکر کن قرار است دوستی دیگر مجری باشد و ناگهان ببینی نیامده و تو دفترت را نیاورده باشی و بدون آمادگی اجرا داشته باشی و بتوانی اجرا کنی. خودش شاهکار است. اعتراف میکنم من اگر به جای خانم بهنام بودم نمی توانستم قدم از قدم بردارم. آرزو میخواند: «سپاس یزدان دختر ایرانیم/ از نژاد و تیرهی ساسانیام/ قدرت اندیشهام از آرش است...»
استاد صباغ زاده که به دقت گوش میدهد نکتهی جالبی را خطاب به آرزوجان بیان میکند. این که برای حفظ این اشعار باید به کتابها و سایتهای مرجع مراجعه کند زیرا در فضای مجازی هیچ چیز سر جایش نیست.
آقای نوروزی محجوب، شاعر بعدی است که من خیلی خوب تغییرات او را در شعر در این یک سال مشاهده کردم به طوری که استاد وزن شعرهایش را تایید کرد و از ایشان خواست به سراغ مضمونسازی و نوآوری در کلام باشد. او غزل کوتاهی خواند: «ای روح سرگردان من از قاب این تن دور شو/ زین جسم تاریکم رها چون هالهای از نور شو»
نوبت به آقای دکتر علمداران میرسد. این استاد شاهنامه با «به نام خداوند جان و خرد/ کزین برتر اندیشه برنگذرد» شروع به سخن گفتن میکند. از دانایی میگوید که موجب ظهور تواناییها میشود، از سند ملی که همان شاهنامه است، از اسطورهها و بهترین نوع آنها، از سودابه که دوستدار سیاوش بود و بعد دشمنش شد. و مرا به یاد این بیت انداخت: «آن رفیقی را که با خون جگر پروردمش/ وقت مردن بر سر دار آمد و جلاد شد» لطفا صوت آقای دکتر را گوش کنید و لذت ببرید.
آقای مزدوران برایمان چند رباعی میخوانند: «ما نسل به غم گرفتهی سوختهایم/ پژمرده و بیبهار و لبدوختهایم/ در سینهی ما هزار و یک شعله به جاست/ ما شعلهی سوزندهی نفروختهایم» که به پیشنهاد استاد جهانشیری چون مصرع آخر رباعی باید کوبندهتر باشد اگر مصرع اول مصرع آخر شود بهتر است» من هم وقتی رباعی را خواندم دیدم طوری که استاد جهانشیری میگویند خیلی بهتر است.
جناب آقای شریعتی یک شعر طنز قدیمی تربتی را میخوانند و ماجرای قیامت و سرنوشت تربتیها را بیان میکنند. خودتان شعر را گوش کنید تا بدانید چه بر سر تربتیها خواهد آمد. شعر ایشان اینگونه شروع میشد: «قیامت را شبی در خواب دیدم/ خلایق را همه بیتاب دیدم/ ملکهایی که مامور بهشتند/ حساب مردمان را مینوشتند» جای شعرهای طنز جناب آقای عباسی خالی. چه قدر وقتی این بزرگان در جمع شاعران هستند به شاعرها انگیزه میدهند. کاش بتوانند بیشتر به جلسهها بیایند.
استاد صباغ زاده دوباره به جایگاه میآیند و این بار در مورد برگزاری جشنواره شعر ابریشم که برای اولین بار در تربت به پیشنهاد و همکاری انجمن قطب اتفاق میافتد صحبت میکنند. از این که حضور شاعران در این جشنواره حمایت بزرگی از جشنواره میکند و از برنامههای پیشبینی شده صحبت کردند.
آقای احمد حسن زاده یک غزل قدیمی پر از احساس را میخوانند: «تو را میبینم و قند دلم در آب میافتد/ درونم اتفاقی ساده و جذاب میافتد» من خیلی لذت بردم و یادم آمد که یک بار دیگر هم در کتابخانه این شعر را خواندند و در گزارش نوشتم.
سپس دوست شاعری به جایگاه آمدند و گفتند که دو ماهی در تربت نبودهاند و در خدمت سربازی بودهاند. ایشان داستانشان را که همان ماجراهای اتفاق افتاده در سربازی است میخوانند. ماجرایی شبیه برنامهی «زندگی پس از زندگی» در کانال ۴ که ماه رمضان پخش میشد. من با دقت گوش میدهم. زیبا نوشته است. اصلا نوشتن درحال و هوای سربازی صادقانهتر است. اما آخر وقت جلسه و طولانی بودن داستان از حوصلهی جمع بیرون است و ایشان قسمتی از داستان را میخوانند.
مجری پایان برنامه را اعلام میکند و من میروم. باشد قرارمان زیر شکوفههای شعری دیگر تا دوباره برایمان گل کنند و حرفهای زمین افتادهمان دوباره سبز شود. تا دیداری دیگر بدرود✋✋✋✋✋✋
گزارش جلسهی انجمن قهرمان در تربت حیدریه به تاریخ سهشنبه ۱۴۰۳/۰۲/۱۸ به قلم شاعر همشهری خانم لیلی پوردایی
امروز سهشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت ۵ است. ساعتِ شعر و چه مقدس است واژهی شعر آن هم در رباط تاریخی و زیبای تهمینه که فضای آن همیشه مرا به دوران خودش میبرد. امروز انجمن خوب قطب میزبان انجمن شعر استاد قهرمان است.
من که میدانستم امروز گزارش انجمن بر عهدهام خواهد بود، سعی خودم را کردم که طبق معمول بعد از کلاسم خودم را سریع به انجمن برسانم. خوشبختانه، وقتی رسیدم، مراسم تازه شروع شده بود. عطر چای تازهدم هم به مشام میرسید. عجب هوای دلی مخصوصا که با طعم شعر همراه است.
تندیس استاد قهرمان توجه مرا به خودش جلب کرد. با خودم زمزمه کردم کاش خودشان بودند. چه افتخاری بود و البته الان هم انجمن قطب افتخار میزبانی انجمن استاد قهرمان را دارد. درود بر اساتید عزیز مخصوصا استاد صباغ زاده که تلاششان برای همهی ما معلوم است.
قلم را بیرون آوردم تا گزارش را زنده بنویسم اما دیدم نه! اینطوری نمیشود لذت برد. باید داغی فنجان شعر را در دستم حس کنم و البته نگاه در نگاه شاعران. قلم را کنار گذاشتم و سراپا گوش شدم.
جلسه شروع شد با شاهنامهخوانی خانم سمیه اکبری که ابیاتی بود از پادشاهی جمشیدشاه. درست همان قسمتی از شاهنامه که مورد علاقهام است: «به نام خداوند جان و خرد/ کزین برتر اندیشه بر نگذرد/ چو گیتی سرآمد بر آن دیوبند/ جهان را همه پند او سودمند» شاهنامهخوانی زیبای خانم اکبری فضای انجمن را به یاد فردوسی بزرگ معطر کرد.
سپس آقای دکتر سرسالاری مجری گرانقدر انجمن استاد قهرمان در مورد اقامتگاه صحبت کردند. به حق که حرفشان بسیار به دل نشست که تبلور یک فرهنگ در این مجموعه دیده میشود.
از تهمینه کرمانی دعوت میشود تا شعرش را بخواند. تهمینه جان با خوشآمدگویی زیبایش که به سه زبان بود همه را غافلگیر کرد. سپس تهمینه جان یک شعر گویشی زیبا خواند.
بعد از آن آقای سرسالاری از استاد تقی فتوت که از پیشکسوتان شعر خراسان هستند دعوت میکنند که شعر اول را ایشان بخوانند. استاد فتوت از برپایی این مراسم برای بزرگداشت استاد قهرمان تشکر میکنند و شعر زیبایی به جمع هدیه میدهند.
سپس آقای سرسالاری از استاد جهانشیری عزیز دعوت میکنند که چراغ اول از انجمن قطب را ایشان روشن کنند. استاد جهانشیری که همیشه شعرهایشان بر دل مینشیند یک شعر محلی میخوانند که تضمینی از شعرهای خود استاد قهرمان دارد: «هر گل به یَگ بویِ میَه اِمشُوْ از ای دَر/ یَک جا نِمِنشینَه دلِ بلبلهَوَستُم»
نوبتی هم که باشد نوبت استاد موسوی عزیز است که محبوب همهی ما هستند ایشان با تبریک و خوشآمدگویی از انجمن استاد قهرمان و انجمن دانشگاه از تلاشهای یک نفر در انجمن تشکر کردند و برایشان شعر سروده بودند و همه ما میدانستیم کسی نبود جز آقای صباغ زاده عزیز. استاد صباغ زاده عزیز به حق که «مینشینی چو واژهای روشن/در دل بیت تار هر احساس»
در میان جلسه شعرها که کام دل را شیرین میکند، شیرینی و کیک هم دهانمان را شیرین میکند. در یک لحظه گریزی هم زدیم به پشت سرمان. تعداد زیادی از دانشجویان دانشگاه به همراه دکتر علمداران عزیز آمده بودند.
سپس خانم مصدق شاعر روشندل و خوشذوق ما را از شعر خود بهرهمند میکنند که یک غزل مثنوی زیباست.
نوبت به استاد صباغ زاده میرسد. ایشان به طور ویژه از طرف جمع تشویق میشوند. و البته ایشان هم با غزل جدیدشان فضای انجمن را دلپذیرتر میکنند که: «در عشق هر چه داشتم آسان گذاشتم»
سپس آقای سرسالاری شاعر بعدی را دعوت میکنند و این دفعه آقای عباسی عزیز ما را از شعر زیبایشان بهرهمند میکنند گرچه خود ایشان گفتند شعرشان تکراریست اما تکرار شعرهایشان هم هر دفعه تازگی دارد. استاد عباسی عزیز شعری برای استاد قهرمان میخوانند: «ما جوجِه موجَهیِم و عقاب کُلو تویی»
بعد از آقای عباسی، دکتر علمداران عزیز دعوت میشوند. ایشان چند نکته را عرض کردند که اتفاق خوبی بود و اینکه کتابخانه مرکزی دانشگاه به نام استاد قهرمان نامگذاری شد. و سپس شعر زیبایشان را خواندند.
سپس از خانم سهیلا قربانی دعوت میشود تا شعرشان را بخوانند. ایشان یک شعر متفاوت و اجتماعی و زیبا خواندند.
در لابهلای شعرخوانی، موسیقی لذت همنشینیهای ما را بیشتر میکند و این دفعه این لذت توسط دستهای آقای مهدی قلیچی به دل مینشیند. بعد از سهتارنوازی ایشان، نوبت به استاد بزرگ و عزیزمان استاد نجف زاده عزیز میرسد. ایشان مثل همیشه با آن چهرهی آرام دوستداشتنی ضمن خوشآمد گویی شعری خواندند که در تعزیهی استاد قهرمان خوانده بودند.
و اما در میان خانمهای شاعر خانم مریم بهنام با صدای همیشه دلنشین یک شعر راجع به معلم خواندند که بسیار لذت بخش بود« آری بیآنکه اردیبهشت به بهشت برسد معلم خستگیاش را ناتمام میگذارد.»
سپس خانم زهرا بهرامی اهل بندر عباس یک ترانه از ترانههای محلی جنوبی خواندند که بسیار به دل نشست.
آقای عرفانیان هم از خاطرات استاد قهرمان تعریف کردند و شعر زیبایشان را خواندند.
سپس آقای سرسالاری انجمن سیاوش را برای همه معرفی کردند. نوبت به استاد اسفندیار جهانشیری میرسد. ایشان از آقای مرصعی یک شعر میخوانند در احوالات بلقیس و یک شعر محلی زیبای دیگر.
سپس از خانم مژگان بهادری که از اقوام مرحوم استاد قهرمان هستند دعوت میشود و ایشان یک شعر گویشی زیبایی از استاد قهرمان میخوانند.
نوبت به آقای محمد امیری میرسد. ایشان ضمن خوشآمدگویی چند دوبیتی محلی زیبا میخوانند و با دوبیتیها فضا را دلنشینتر میکنند.
سپس ارغوان عزیز دعوت میشود و مثل همیشه صدای دلنشین ارغوان در هوای دلچسب تهمینه دل ما را به سوی دیوان شمس میکشاند.
مجری گرانقدر از آقای زارع دعوت میکنند تا شعرشان را بخوانند. آقای زارع نیز شعر زیبایشان را خواندند و جا دارد بگویم: آقای زارع حال قلمتان خوش باد.
بعد از آن نوبت به آقای محمد مقدسی میرسد. همه ایشان را به شعر گویشی میشناسیم. ایشان چند دوبیتی زیبا خواندند: «قهرمان شعر تربت رفته از مابین ما»
در پایان جلسه آقای سرسالاری از مهماننوازی انجمن قطب و تربتیها تشکر میکنند و با یک غزل زیبا جلسه را به اتمام میرسانند. همیشه ساعات پایانی انجمن را هم دوست دارم و هم دوست ندارم. دوست دارم چرا که هر جلسه به داشتههایم اضافه میشود و دوست ندارم چرا که طعم شیرین دورهمی به پایان میرسد. به امید جلسات پرشور.
گزارش انجمن شعر و ادب قطب به تاریخ شنبه ۱۴۰۳/۰۲/۰۱ به قلم شاعر همشهری خانم مریم بهنام
ساعت، ۴:۴۵ دقیقه را نشان میدهد. ساعت من به وقت شعر... آماده میشوم امروز وسیله ندارم با آقای مزدوران که امروز مجری هم هستند هماهنگ میکنم تا دنبال من هم بیایند. زیر بیدهای مجنون بلوار منتظر می مانم... اردیبهشت توی خیابان جولان میدهد.
ساعت ۵:۱۵ به تهمینه رسیدیم. اولین بار بود بعد از ساعت ۵ میرسیدم و نگران بودم که همه منتظر هستند و ما دیر آمدیم. تعدادی از دوستان آمده بودند و خانم رفیع هم زودتر آمده بودند که به انجمن مثنوی هم برسند. صدای زمزمه و صحبت دوستان بوی شعر میداد. آقای نوروزی برای شعرشان مشورت میگرفتند اما استاد صباغ زاده هنوز نیامده بودند. شروع کردم به نوشتن اسامی دوستان حاضر برای شعرخوانی. بعد ده دقیقه استاد صباغ زاده و غزل از راه رسیدند. نسیم میوزید. زمزمهی دوستان و عقربههای ساعت نشان از شروع محفل میداد. آقای مزدوران هنرمند موسیقی انجمن، امروز مجری هستند. امروز بزرگداشت سعدی است و جلسه با این دیباچهی گلستان سعدی آغاز میشود: «منت خدای را عزّ و جل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت»
استاد نجف زاده با آن لبخند همیشگی پشت میکروفن مینشیند و از سعدی میگویند. از خصوصیات شعری سعدی و قصیدههایش و مقایسهی غزل حافظ و سعدی... امروز صحبت از سعدی زیاد بود و وقت کم... و بعد غزل امروز حافظ را خواندند «ای که بر ما از خط مشکین نقاب انداختی»
آقای مزدوران از آنجایی که برای وقت نگرانند کمتر مابین اجرا صحبت میکنند یا شعر میخوانند و با جملاتی کوتاه دوستان را دعوت میکنند. آقای عباسی هم با کلام سعدی آغاز می کنند «منت خدای را» و بعد غزلی از اشعارشان را میخوانند.
آقای جلالی برای صحبت از سعدی میآیند با کلامی نافذ، شیوا از باب رضای بوستان سعدی صحبت میکنند. شیوهی نگارش و تفاوت سعدی را با فردوسی شرح میدهند. ساعتم زمان ۵:۵٠ را نشان میدهد.
صدای آقای جلالی، نوازش باد، بوی اردیبهشت، و پرندگانی که سکوت آنطرف حیاط رباط را میشکنند و عکاسی که همهی اشعارمان را خاطره میکند و چه این محفل دلانگیزی است.
خانم آرین نژاد با شعری مهدوی میآیند و شعری را در جواب کسی که گفته بود او نخواهد آمد سروده بودند. در همین لحظه آقای پارسا از راه میرسند و با بستنی کام همه را شیرین میکنند 🙂
همه مشغول خوردن بستنی هستند و شعرخوانی ادامه دارد. خانم زبردست با دلنوشتهای همراه هستند. من که با یک دست مینویسم و با دست دیگر عکس میگیرم، گاهی هم گوشهی حواسم به اجراست و شعرهای دوستان را برای نوشتن جا میاندازم و به یاد این بیت حافظ میافتم: «چون پیر شدی حافظ از میکده بیرون آی 😅»
شعرخوانی ادامه دارد با غزلی از استاد صباغ زاده که اول غزل خودشان را که تازه سرودند میخوانند «ببند دور مچ دست خود کش مو را/ به روی شانه رها کن دوباره گیسو را» و بعد غزل زیبا و عاشقانهی سعدی «عشق در دل ماند و یار از دست رفت»
آقای امیری مثل همیشه چند رباعی خواندند. آقای پارسا دو شعر محلی و طنز از دلار و وضع اقتصادی خواندند و بعد نوبت رسید به جناب اعتقادی که گویا ماشینشان هم پیدا شده و قرار است داستان پیدا شدن ماشین را هم برایمان بگویند 😊 ایشان شعری از فلسطین خواندند.
ساعت ۶:۱۵ است و چراغهای حیاط که از لابهلای درختان سر برآوردهاند روشن میشوند. استاد علمداران دعوت میشوند و از سعدی صحبت میکنند.
بهار، غزل و ارغوان دختران بانمک انجمن کنار من نشستهاند و پچ پچ حرفهایشان با صدای استاد علمداران آمیخته است. جناب جهانشیری شعر بسیار زیبایی در وصف سعدی سرودند.
ساعت ۶:۳٠ است و شعرخوانی ادامه دارد با چایی که از راه میرسد و سوهانی که باز هم خانم پوردایی زحمت آن را کشیدهاند. بوی عطر چای، صدای اذان و شعری از جناب جهانشیری در غروب اولین روز اردیبهشتماه.
خانم رفیع هم که امروز مهمان ما هستند شعری از سعدی میخوانند «هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم»
آقای صیدمحمدخانی هم با صدای منحصر به فرد و بلند شعر طنزی خواندند و دو پسر جوان که به گمانم پسرانشان بودند و نیمکت کنار مجری نشستند از ایشان فیلم میگرفتند.
و اما نوبت رسید به دختران شاعر و خوشصدای انجمن که چقدر من اجرای آنها را دوست دارم. ارغوان غزلی از حافظ خواند و آقای محسن زاده فیلم میگرفتند. آرزو مومن شعری از مولانا خواند که ارغوان و بهار هم که گویا این شعر حفظ بودند با خود زمزمه میکردند. بهار شعری از فردوسی خواند. تهمینه کرمانی هم از چند بیت زیبا از بوستان سعدی خواند و تیمور علی هم که نوجوانی بود که برای اولین بار در جمع ما بود شعری را برای کودکان کار سروده بود قرائت کرد. جناب نوروزی هم یک غزل کوتاه خواندند.
ساعت هنوز به وقت شعر ۶:۴۵ است و جناب مزدوران با صدا زدن هر کدام از شاعران برای وقت تاکید میکنند. هوای خنک شده بود و بوی غروب برخاسته بود که خانم قلی پور، دختر خانم آرین نژاد شعر زیبایی از محمد شیخی خواندند.
بچهها در صحن حیاط میدوند و بازی میکنند آقای میزابیگی دعوت میشوند. چند جملهای از خاطراتشان گفتند و از جوانان محفل از جمله آقای معین جلالی به خاطر صحبتهای خوبشان تشکر کردند.
آقای جلالی مجدد برای شعرخوانی دعوت شدند. شعرخوانی و بیان آقای جلالی خیلی زیباست. آقای جلالی با احساس، با صدای آرام و مسلط بر واژهها صحبت میکند. به قول آقای میرزابیگی باید جوان باشی و همه را بر سر ذوق بیاوری.
و حالا آقای یعقوبی، تصویر شب، ساعتی که انتها را نشان میدهد و آوازی برای پایان از شعر شیخ اجل سعدی شیرازی. به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقیست.
#انجمن_قطب #مریم_بهنام #گزارش
کانال تلگرامی ما
https://t.me/anjomanghotb
عکس از احسان محسن زاده، آرشیو انجمن شعر و ادب قطب تربت حیدریه به تاریخ شنبه ۱۴۰۳/۰۲/۰۱ در اقامتگاه بومگردی تهمینه
گزارش انجمن شعر و ادب قطب به تاریخ شنبه ۱۴۰۳/۰۱/۲۵ (ویژهبرنامهی عطار) به قلم شاعر همشهری خانم زهرا آرین نژاد
ویژه برنامه ی عطار
هر که از ساقی عشق تو چو من باده گرفت بی خود و بیخبر و بیخرد و حیران شد و بالاخره گزارشنویسی به خودم میرسد. از صبح که بیدار شدهام هوای زیبا و دلپذیر کل شهر را فراگرفته است. باران نمنم میآید، قرارمان تهمینه است و موضوعمان عطار. با شوق به راه میافتم. در مسیر آدمهایی را میبینم که پشت چهره و لبخندهایشان غمی بزرگ نهفته است. کاش میشد دردشان را فهمید و کاری برایشان کرد.
گاهی عجیب جایش را خالی میبینم و دلتنگش میشوم، همان کسی که جمعهها را به انتظارش مینشینم. احساس میکنم وسط این شلوغیهای دنیا جایش خالیست. یاد شعر عطار میافتم: «ز عشقت سوختم ای جان کجایی/ بماندم بی سر و سامان کجایی/ هزاران درد دارم لیک بی تو/ ندارد درد من درمان کجایی» عطار بیتردید یکی از سرآمدان عصر پویایی شعر پارسی و شاعر شعرهای ناب است. او شاعر لحظههای شورانگیز است و چشمهی زلال عرفانی از دل اشعارش میجوشد. عطار وجدان خفته هر خوانندهای را بیدار میکند آنجا که میگوید: «مسلمان در کتابهاست و مسلمانان زیر خاکند»
به راستی چقدر در لابهلای زندگیهایمان عارفانی چون عطار باید باشد تا فرهنگ نوین جایگزین دنیای مجازی شود و چقدر باید زمان بگذرد تا سرزمین سبز کهن دوباره از قلم پرفروغی چون عطار لبریز شود.
در همین فکرها هستم که خیلی زود به تهمینه میرسم. باران ایستاده است و طراوت و تازگی در دل تهمینه موج میزند و حال مرا تازهتر میکند. دلم برای دوستان شاعرم تنگ شده است و مشتاقتر از همیشه وارد تهمینه میشوم. گروهی آمدهاند و بقیه دوستان هم کم کم از راه میرسند.
در مکتبخانهی شعر، این واژههاست که میرقصند و ما به تماشایشان مینشینیم و از عشقبازی با کلمات لذت میبریم. حال فکر کن پشت این بازی کلمات عرفان عطار باشد آنگاه آن واژهها ملکوتی میشوند و تو لحظه لحظهاش را لذت میبری.
میکروفون آماده میشود و مجری خوشصدایمان خانم بهنام برنامه را آغاز میکند: «ای بلبل خوش نوا فغان کن/ عید است نوای عاشقان کن/ چون سبزه ز خاک سر برآورد/ ترک دل و برگ و بوستان کن»
استاد نجف زاده پشت تریبون میآید آرام و با وقار. به چهرهی گرم و صمیمی استاد که نگاه میکنم. یاد این جمله عطار میافتم که «پاکبازی جز طریق شمع نیست که بسوزد و جمع را روشنایی بخشد و هستی خویش بر سر این کار نهد» و من در وجود این مرد شریف میبینم که چگونه شمع راه شده است و پروانهها بر گردش حلقه زدهاند. ایشان از حافظ میخواند: «مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی/ پر کن قدح که بی می مجلس ندارد آبی/ وصف رخ چو ماهش در پرده راست ناید/ مطرب بزن نوایی ساقی بده شرابی» و تا آخر ادامه میدهند و من با خود میاندیشم واقعاً داستان عشق چیست که شاعران را بیتاب سرودن میکند و عاشقان حتی از دردهایشان هم لذت میبرند. عطار را میبینم با فرمانروایی که قلبش را احاطه کرده است و فریادی که از سوز دل میسراید: «به جز غم خوردن عشقت غمی دیگر نمیدانم/ که شادی در همه عالم از این خوشتر نمیدانم» یا در جای دیگر میگوید: «به کسی مکن حواله که به جز تو کس ندارم» آری در سرزمین عشق مرغان سحری هم نغمههای عارفانه در آسمان مینوازند اگر دیوارهای زنگارگرفتهی وجودمان گوشی برای شنیدن باقی گذاشته باشد.
شعرخوانی شاعران شروع میشود. آقای صیدمحمدخانی تازهواردیست که خودش برای اولینشعرخوانی داوطلب میشود. در شعرش مقایسهای دارد بین زنان قدیم و زنان امروزی. او آنقدر شعرش را محکم میخواند که یک جورهایی بند دل آدم از این محبتها پاره میشود. نیازی به فریاد نیست. ما زنها با یک تبسم هم دنیایمان زیبا میشود ولی باید بگویم که برای اولین بار از اعتماد به نفس بالایی برخوردار بوده و این عالی بود.
من دوباره با عطار همسفر میشوم و او را میبینم که با جانانش اینگونه عشقبازی میکند: «تاب در زلف داد و هر مویش/ در دلم صد هزار تاب انداخت» همینقدر لطیف، همینقدر دوستداشتنی.
و بعد آقای صیدمحمدخانی از امام رضا ع برایمان میخواند: «رفتهام من سوی مشهد یا زیارتگاه طوس/ تا کنم من یک زیارت با صفا و با خلوص» و من دلم برای حرم پر میکشد و همسفر کوی دوست میشوم و عطار را میبینم که روبهروی گنبد فولاد ایستاده و با خود زمزمه میکند: «جانا دلم ببردی/ در قعر جان نشستی» و هر دو با لحظههای تبدار زائران، گنبد را به نظاره نشستهایم که صدای دستزدنهای دوستان در پایان شعر آقای صیدمحمدخانی ما را به خود میآورد.
نوبت به آقای معین جلالی میرسد. احساس میکنی عطر عرفان عطار در فضا میپیچد و تو در کوچهباغهای نیشابور به دنبال گمگشتهات میگردی. جلالی شروع به سخن میکند. زبان شعر از زبان عامه جلوتر است و از فصاحت و بلاغت و درک زبانی فوقالعاده عطار سخن به میان میآورد این که عطار التفاتی کرده است و آنچه گذشتگان سخن گفتهاند و هر آنچه را مورد پسندش بوده است به رشتهی تسبیح کشیده و تذکرۃالاولیا را رقم زده است. نثری بسیار موفق و درخشان که در ۷۲ بخش از ۷۲ عارف سخن به میان آورده است. از شروع کتاب که با امام جعفر صادق ع است و میانهی کتاب که یاد بایزید بسطامی را زنده میکند. ذکر منصور حلاج هم از دیگر بخشهایی بود که آقای جلالی به آن اشاره کردند. شما را دعوت میکنم حتما به فایل صوتی گوش کنید.
در این جلسهی پُربار جای استاد موسوی و آقای دکتر علمداران را خالی میبینم. دو بزرگواری که اگر میبودند دوست داشتی پای صحبتهایشان بنشینی و با عطار همسفر شوی.
آقای یپرم به جایگاه میآید با غزلهای زیبایش طعم باران بهاری را دلچسبتر میکند. او ابتدا از جداییها میخواند: «صدایت ظاهرا از حادثه آبستن است امشب/ نگاهت بیگمان آمادهی دلکندن است امشب» و سپس به سراغ کافهی خاطراتش میرود: «کافه بود و من و تو و قهوه/ جمعمان جمع و اشکمان جاری/ دست در دست هم پر از احساس/ خیره به عکسهای تکراری» و دوباره جداییها دست از سرش برنمیدارند و او میسراید: «بهار آمد زمستان رفت و من همزاد پاییزم/ تو رفتی و من از اندوه هجران تو لبریزم»
بعد از جناب آقای یپرم آقای مقدسی با اشعار خوبش به جایگاه میآید شعرهایش طنز است با زبان عامیانه و من واقعاً هیچ سوادی در نوشتن این اشعار ندارم و در آخر شعری را به شاعران انجمن تقدیم میکند که زیباست و به جان شاعران مینشیند.
«بر در سرای بوالحسن نوشته بود که هر کس به این سرا درآمد آبش دهید و نانش دهید و از ایمانش هیچ نپرسید» این شروع بحث زیبای تفاوت عشق عطار و مولویست که جناب آقای عباسی انتخاب کردهاند. استاد عباسی از کیمیا بودن عشق میگوید و این که عشق مس وجود را به زر تبدیل می کند سپس به سراغ هفت شهر عشق عطار میرود. این که عشق در کدام مرحله از دیدگاه عارفان است بماند برای شما که بادقت ویسها را گوش کنید. و این که شاعران بزرگ ادبیات فارسی چون مولانا و حافظ و عطار راجع به درد و عشق چه نگاهی داشتهاند هم بماند برای شنیدن فایل صوتی این سخنرانی.
آقای عباسی سپس در رابطه با عشقهای مجازی صحبتهایی داشتند که خیلی شنیدنیست و من یاد این غزل زیبا که شاعرش را نمیشناسم افتادم: «روزگاریست همه عرض بدن میخواهند/ همه از دوست فقط چشم و دهن میخواهند/ ديو هستند ولی مثل پری میپوشند/ گرگهایی كه لباس پدری میپوشند/ آنچه ديدند به مقياس نظر میسنجند/ عشقها را همه با دور كمر میسنجند/ خوب طبيعیست كه يکروزه به پايان برسد/ عشقهايی كه سر پيچ خيابان برسد»
نوبت به خانم فرامرزی میرسد، دوست خوبم که در نوشتن چهارپاره مهارت خاصی دارد. ایشان در مورد زنان امروز خاورمیانه میخواند: «این روزها شبیه خودم هستم/ بیرنگ و بینقاب و پر از دردم/ تصویر مبهم زن امروزی/ تفتان گر گرفته ولی سردم» و من خیلی لذت میبرم
سپس نوبت به استاد صباغ زاده میرسد. استاد ابتدا مختصری در مورد کتابهای عطار و تفاوت کتابهای شعرش از لحاظ وزنی سخن به میان میآورد. ایشان اسرارنامه و الهینامه را در یک وزن و دو کتاب منطقالطیر و مصیبتنامه را در وزن دیگری قرار میدهد. و سپس داستان غمگین رابعه و بکتاش و فلسفهی شش پسر پادشاه را بیان میکند که در خور بارها شنیدن است.
بعد از استاد، جناب آقای جاویدان با قرائت شعر «گرمرد رهی میان خون باید رفت» و شعر «ای دل اگر عاشقی در پی دلدار باش» را برایمان با آوازی دلنشین میخواند و بالاخره بچههای انجمن که از بزرگترها صبرشان بیشتر است به میدان میآیند
بهار جان محسن زاده به سراغ مولانا میرود و با تسلط کامل خودبینی و غرور را یادآور میشود: «آن مگس بر برگ کاه و بول خر/ همچو کشتیبان همی افراشت سر/ گفت من دریا و کشتی خواندهام/ مدتی در فکر آن میماندهام»
و سپس ارغوان جان محسن زاده با آرامش تمام مفهوم تزویر را از زبان عطار برایمان نقل میکند: عزم آن دارم که امشب نیم مست/ پای کوبان کوزهی دردی به دست/ سر به بازار قلندر بر نهم/ پس به یک ساعت ببازم هرچه هست»
و در آخر غزل جان صباغ زادهی دوست داشتنی هم از مولانا و عشق پادشاه به کنیزک برایمان میخواند: «بود شاهی در زمانی پیش ازین/ مُلک دنیا بودش و هم ملک دین/ اتفاقا شاه روزی شد سوار/ با خواص خویش از بهر شکار» و جلسه پایان مییابد.
آقای محسن زادهی گرامی این هنرمند باسلیقه کمکم دوربینش را جمع میکند. عطار گوشهای ایستاده است و برایمان دست میزند و لبخند رضایت بر لبانش نقش بسته است و در حالی که بر فراز درختهای زیبای تهمینه به پرواز درآمده و کمکم از ما دور میشود، با لبخند ملیح زمزمه میکند: «بی عشق نفس زدن حرام است» تا شنبهای دیگر بدرود🖐🖐🖐
گزارش انجمن شعر و ادب قطب به تاریخ شنبه ۱۴۰۳/۰۱/۱۸ به قلم شاعر نوجوان کوثر عباسیان دیروز با مامانم رفته بودیم مغازه خرید برام مامانم چن تا مداد تازه
رنگای نازی بودن زرد و بنفش و آبی نشستم و کشیدم با رنگ زرد گلابی
گلابی چاقالو پرید کنار آلو آلویی که بنفشه شیرینه مثل هلو
با رنگ زرد و آبی سیب و خیار کشیدم نقاشیم که تموم شد همه رو تو جعبه چیدم
فکر میکنم برای صدمین بار شعرم را خواندم و تمرین کردم سلام بگویم و تبریک سال نو. حسابی اضطراب داشتم. دفعات قبلی که به انجمن میرفتیم تنها به فکر خواندن شعرم بودم اما حالا یک کار جدید و هیجانانگیز ذهنم را درگیر کرده. امروز هجدهمین روز بهار، اولین جلسه انجمن در سال جدید است و قرار شده من گزارش انجمن را بنویسم.
توی راه به مدادهای رنگی و شعرم، به بهار که فصل رنگی رنگی خداوند است فکر میکردم. حس میکنی خداوند این فصل را در دفتر نقاشیاش با رنگهای شادتری نقاشی کرده است. زودتر از همه رسیدیم، به خاطر ماه مبارک این جلسه انجمن ساعت ۱۶:۳۰ شروع میشود. چند دقیقه بعد خانم بهنام رسیدند و بعد از حال و احوال و تبریک سال نو شروع به پیگیری کردند و درِ تهمینه به رویمان باز شد.
منتظر آمدن بقیه نشستیم و باز به فکر فرو رفتم به رنگهای اطرافم نگاه کردم. خدا حتی آدمها را هم رنگی کشیده همین شاعران انجمن خودمان شبیه یک جعبه مداد رنگیاند کنار هم یک مجموعهی بینظیر، گرچه یکایکشان به تنهایی رنگ خاصی دارند مثلاً آدمهایی که سنی از ایشان گذشته رنگشان سفید است مثل قلبشان پاک...
با صدای گرم و دلنواز استاد نجف زاده فکر رنگها از سرم میپرد استاد همراه با غزل ۴۳۱ از حافظ میآیند تا نوازشگر روح و روانمان باشند: «لبش میبوسم و در میکشم می/ به آب زندگانی برده ام پی» بعد از غزل توضیحاتی درباره مصوتها دادند: ما سه مصوت کوتاه داریم _َ_ِ_ُ و سه مصوت بلند آ ای او و حالا در این شعر مصوتی مرکب میبینیم مثل اِی و اُو
خانم بهنام از ارغوان عزیز میخواهند تا با صدای زیبایش شعری برایمان بخواند ارغوان پس از تبریک عید شعری از پدرش می خواند: «رفت و دلم تا به قیامت نگران شد...»
حالا نوبت تهمینه جان است. شعری از شمس لنگرودی را میخواند: «تو مثل منی برف راه میروی»
نفر بعدی خودم بودم با استرس شعرم را می خوانم «دیروز با مامانم رفته بودیم مغازه» شعرم را نقد میکنند و پایان استرس 😮💨😮💨
استاد صباغ زاده مسافرتند و ما دستگاه صوت نداریم. تصمیم گرفته شد تختها را کمی جابجا کنیم و جمع دوستانهتر میشود.
بعد از این جابهجایی استاد موسوی شروع به صحبت میکنند در مورد بهار زیبا و توصیف آن از دید چند شاعر. اولین شاعر فرخی سیستانی «همی نسیم گل آورد بوی بهار...» از نظر فرخی بهار بهترین موقع مستی و شادی و فرحانگیزیست. بهار فرصتی است برای زندگی. نوبت میرسد به منوچهری «بیار ساقی زریننبید و سیمینکاس...» شاعر بعدی فردوسی است. چه کسی باور میکند که فردوسی هم که همهی اموال خود را در راه نوشتن شاهنامه داده و به فکر لذت دنیا نبوده از لذت بردن در فصل بهار بگوید؟ و در انتها از خیام میگویند که گفته بهار است و باید نوشید ولی حواست جمع باشد که فرصت عمر کوتاه است. شراب نوشیدن از ایران باستان میآید در آن زمان شراب از گیاه مقدسی به نام هوم یا هَوم درست میشده که در ایران، هندوستان و... بوده است. این گیاه را میکوبیدند و با آب یا شیر مخلوط میکردند که هم خاصیت تسکین درد را داشته و هم مستیآور بوده. استاد در ادامه گفتند که در اوستا حرفی از نوروز نیامده است. هم دلم میخواهد حرفهای استاد را کامل بنویسم هم سرعت نوشتنم کم است پس فایل را حتما گوش کنید 😊😅
استاد جهانشیری بعد از حرفهای استاد موسوی تصمیم گرفتند تا بهاریهای طنز بخوانند شبیه بهاریهی سعدی: بهر ماها که تفاوت نکند لیل و نهار...» غرق لذت، در حال گوش دادن شعر زیبای استاد جهانشیری بودیم که مهمانهای امروز انجمن هم با آمدنشان شادی ما را مضاعف کردند. بعد سلام و احوالپرسی با تصمیم جمع استاد جهانشیری بهاریه را از اول آغاز کردند. یک لذت، شنیدن شعر استاد جهانشیری است و لذت دیگر دیدن چهرهی حاضرین و لبخندشان ☺️
بعد از تمام شدن شعر، آقای رهنما از استاد موسوی خواستند تا افراد را بیشتر معرفی کنند. خانم بهنام از آقای رهنما خواستند تا برای ما از شعرهای زیبایشان بخوانند. آقای رهنما اول توضیح کوتاهی دادند و گفتند دوبار به تربت حیدریه سفر کردند و اتفاقات جالب و بسیار خوبی برایشان رقم خورده که بیشتر علاقمند سفر به تربت حیدریه شده بودند. قبل از حضور در انجمن قطب به کتابخانه آقای ماهر رفتند که به کودکان کتاب هدیه میدهند. و بعد از توضیحات شعری قدیمی خواندند «از نگاهت گریز ممکن نیست» چقدر دلنشین بود. غزلی دیگر «ای که از حادثه عشق چنین شعلهوری» و آخرین غزل از ایشان را میشنویم «دیر کردی عاقبت این خانه را آتش زدم» منتظر بودم شعر کودک بشنوم اما نشد 😢
بهار که مانند اسمش زیباست از راه میرسد و ما را مهمان غزل حافظ میکند «ما شبی دست بریم دعایی بکنیم»
بعد از شنیدن صدای دلنشین بهار زیبا، آقای شریعتی شعری را که به مناسبت تولد استاد نجف زاده سروده بودند را خواندند «تا تو هستی بهار ما را هست»
ساعت میدود و آخرین لحظات استاد علمداران برایمان شعری از شاطر عباس صبوحی میخوانند «روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است» استاد علمداران توضیحاتی در ادامه صحبتهای استاد موسوی دربارهی هوم میدهند که در میتراییسم هوم به معنی آب مقدس است...
آقای رهنما در مورد شعر کودک و اینکه چقدر تربت شاعران توانایی در این زمینه دارد صحبت میکنند. صحبت از استاد موسوی و آقای اسحاقی میشود. من در این میان فهمیدم که آقای رهنما اهل گیلان هستند و شعری از ایشان در کتابهای درسی چاپ شده.
نوبت به آقای اسحاقی میرسد «پیراهنم باز است/ غش کرده دندانش...» کاش شعرشان هبچ وقت تمام نشود
حالا یک مهمان دیگر دعوت میشود، دختر آقای رهنما شعرش را پل رنگین کمان معرفی میکند «دلم می خواهد امشب...» چند وقتیست در انتهای جلسات آقای یعقوبی برایمان آواز می خوانند و امروز هم پسر آقای رهنما و آقای یعقوبی ما را مهمان صدای گرمشان کردند.
با تمام شدن آوازخوانیها خانم بهنام گفتند «به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقیست» و امروز انجمن را با عکس دستهجمعی با خانوادهی آقای رهنما به پایان رساندیم. عکسی رنگی رنگی در حیاط زیبای تهمینه. این خاطرات را آقای محسن زاده برایمان ثبت میکنند.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۶ مهر ۱۴۰۴ساعت 10:7  توسط بهمن صباغ زاده
|
از دور سِلامِت مُنُم ای کوهِ سهقُلَّه تا دَمَنِ سُوزِت مُدُوُم واز به کِلَّه ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ این وبلاگ برای معرفی شعر محلی تربت حیدریه و آشنایی با شاعران تربت حیدریه و شعرهای ایشان تاسیس شده است. از ابتدای سال 1390 تصمیم گرفتم گزارش جلساتی که در آن شرکت میکنم را در فضای مجازی منتشر کنم. کانال تلگرامی: https://t.me/bahman_sabaghzade ارتباط با من در تلگرام: https://t.me/bahmansabaghzade
انجمن ادبی قطب: شنبهها در تربت حیدریه اطلاعیهها را در این آدرس ببینید https://t.me/anjomanghotb
انجمن مثنویخوانی: اطلاعیهها را در این آدرس ببینید https://telegram.me/masnavikhani