سیاه‌مشــــــــــــــــــــــــــــــــق

گزارش‌های بهمن صباغ زاده از جلسه‌های شعر

شاعر همشهری؛ غلامرضا نجفی (1350)

از زمانی که نوشتن راجع به شاعران تربت حیدریه را شروع کرده‌ام، سعی‌ کرده‌ام تا جایی که می‌توانم اطلاعات صحیح جمع‌آوری کنم و شاعران همشهری را هر چه کامل‌تر معرفی کنم. در چند ماه اخیر نوبت به معاصرین رسیده است و خوشبختانه به دلیل نزدیکی زمانی، از اغلب این شاعران اطلاعات بیشتری در دسترس است. خوانندگان عزیز بسیار لطف خواهند کرد اگر اطلاعات تکمیلی خود را برای من از طریق آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند. دوستان شاعر همشهری (ولایت زاوه، شامل: زاوه، تربت، رشتخوار، مه‌ولات) هم می‌توانند زندگی‌نامه و آثار خود را از طریق همین آدرس برای بنده ارسال کنند. اگر نمی‌دانید از کجا شروع کنید، من چند سوال در بخش فراخوان نوشته‌ام که با جواب دادن به آنها و ارسال جواب‌ها به من، خواهم توانست زندگی‌نامه‌ی شما را بنویسم. امیدوارم این وبلاگ در آینده به منبع قابل اعتمادی راجع به شعر تربت حیدریه و شاعران این خطه تبدیل شود تا راه برای محققانی که در آینده راجع به این موضوع‌ها تحقیق خواهند کرد، هموارتر شود. 

 

نجفی متولد فروردین سال 1350 شهرستان رشتخوار است. تحصیلاتش را تا دریافت دیپلم در رشته‌ی علوم تجربی در رشتخوار ادامه داده است. سال 1369 در رشته‌ی علوم تجربی، تربیت معلم پذیرفته شده و از سال 1371 کار تدریس را آغاز کرده است. سال 1373 در رشته‌ی در رشته‌ی زیست‌شناسی دانشگاه کرمان پذیرفته شده و اکنون در مقطع متوسطه تدریس می‌کند. در فاصله‌ی 18 سال تدریس دو سال نیز مسئول اداره‌ی فرهنگ و ارشاد اسلامی رشتخوار بوده است. وی در سال 1391 به ریاست اداره‌ی فرهنگ و ارشاد اسلامی تربت حیدریه برگزیده شد و اکنون در این پُست مشغول خدمت می‌باشد.

نجفی سال 1369 را آغاز شعرگویی خود می‌داند؛ او با یک قطعه‌ی رباعی که البته خالی از اشکال قافیه هم نبود سرودن شعر را آغاز کرد. پس از آمدن به تربت و حضور در انجمن قطب از محضر استادانی هم‌چون احمد نجف زاده، استاد اسفندیار جهانشیری، استاد شکوهی و دوستش علی اکبر عباسی بهره بُرد. نجفی زمان سرایش شعر را لحظه‌ای ناخواسته می‌داند که می‌تواند حرکت و خیزش داشته باشد؛ مسیر را نشان می‌دهد {ن و: بدهد}، زخم بزند، بخنداند، عزت دهد و برای یک ملت تبدیل به هویت شود.

در زیر نمونه‌هایی از شعر آقای غلامرضا نجفی را با هم می‌خوانیم:

آرامش

هر شب در آغوشت، زمان، آرام می‌خوابد

در شهر چشمانت، جهان، آرام می‌خواید

آرامشت در موی‌رگ‌های زمین جاری‌ست

وقتی که شب در آسمان، آرام می‌خوابد

مردی که دل‌تنگ است و پُر از خستگی، امشب

در دامنت ای مهربان! آرام می‌خوابد

طوفان که روحش پُر تلاطم، پُر ز‌ طغیان است

در آستانت بی‌گمان آرام می‌خوابد

با گیسوانت باد دارد می‌نوازد چنگ

در خلصه‌اش امشب، بنان، آرام می‌خواب

***

 

سه شنبه‌ی رهایی؛ به یاد قیصر امین‌پور

سیب سرخی از آبشار غروب توی دستان آسمان افتاد

کوه تا شانه را حمایل کرد، بی‌رمق شد، نفس‌زنان افتاد

حس آتش گرفته‌ی وحشی باز همخوابه‌ی افق‌ها شد

چشم‌های شراب‌نوشیده، التهابی که در زمان افتاد

تیرهای بلندی از آتش از کمان دلم رها می‌شد

مرز در مرز زندگی گم شد، آرش از چله‌ی کمان افتاد

آن‌چنان در تب افق ققنوس شعله زد آشیانه‌ی خود را

که هزاران ستاره‌خاکستر بر سر بام کهکشان افتاد

مرد در عمق سایه‌ها حل شد در غروب سه‌شنبه‌ای محتوم

«چقََدر زود دیرشد دیدار» صحبتی شد که در گمان افتاد

آسمان عطسه کرد و بوم افتاد بر بلندای گیسـوان غزل

جنگل واژه‌ها پریشان شد، ناله در نای شاعران افتاد

***

 

خدای کاغذی

فوج این زنان بد روی شانه‌های شهر

لحظه‌های پُرتنش توی خانه‌های شهر

دختری که مثل ماه نشئه‌ی بلوغ بود

مَنگِ صد پیاده‌رو، در بهانه‌های شهر

من چگونه می‌شوم در عبور وسوسه؟

در تب اشاره‌ها، در شبانه‌های شهر؟

دختران اسکناس، چشم‌های التماس

موج می‌زند گناه بر کرانه‌های شهر

آیه‌های مبتذل از خدای کاغذی

باز خوانده می‌شود با ترانه‌های شهر

در غروب آدمی عصمتی حراج شد

باز می‌کُشد مرا غمگنانه‌های شهر

کاش لیلی غزل حفظ آبرو کند

در تب جوانی و عاشقانه‌های شهر

***

 

شراب

شراب می‌چکد از آسمان چشمانت

دوباره مستِ غزل، مهربان چشمانت

عبور می‌کنی از لحظه‌های خاکستر

که رقص می‌کند آتش میان چشمانت

خیال می‌کنم، ای عشق، دیدمت روزی

میان جام الستم، به جان چشمانت

خدا کند که بگیرم دوباره دامن تو

پلنگ، بوسه زند آهوان چشمانت

مدام حسرتِ دیدار در دلم جاری‌ست

بخوان مرا، که شوم میهمان چشمانت

بریز ساغر دل را کمی غزل امشب

که بگذرم ز تن و هفت‌خان چشمانت

***

 

کلاغ

بازار حرف و شایعه داغ است نازنین

این فصل زرد، فصل کلاغ است نازنین

طوفان ننگ می‌وزد از سمت ناکسی

نیّت شکست حُرمت باغ است نازنین

این آیه‌ها که بُغض مرا جار می‌زنند

یاسین به گوش‌های الاغ است نازنین

در ازدحام حادثه شیطانِ شب‌زده

در آرزوی مرگ چراغ است نازنین

وقتی که آرزوی مرا چال می‌کنی

قابیل هم شبیه کلاغ است نازنین

***

 

روزگار سیاه

گیجم مدام، مثل همیشه  پُر اضطراب

خط می‌زنند بودن‌مان را چه بی‌حساب

هی ذره ذره می‌شکنم حرص می‌خورم

در این مسیرِ حادثه‌خیزِ پُرالتهاب

غرقم میان فکر و خیالات ناتمام

در ناگزیر ِ این همه آشوب و انقلاب

رد می‌شوم بدون تو ازعشق و از خودم

صدها سلام می‌گذزند، آه، بی‌جواب

من دست و پا  زدم، برسد  دل به آسمان

اما مرا کشید زمانه به منجلاب

آرام  بود در لبه‌ی ارتفاعِ مرگ

وقتی پرید، روحِ  پُر از درد  و اضطراب

***

 

عشق

از واژه‌های قندِ غزل‌خیز خوش‌تری

از شعرهای نابِ ترانگیز خوش‌تری

مستیّ چشم‌های تو ما را شراب کرد

از باده‌های نوبر ترشیز خوش‌تری

باغ منی و جنگل انبوهی از درخت

از باغ‌های خرّم شاندیز خوش‌تری

گل می‌کُنند از نفست دشت‌های عشق

از هر بهار سبز دلاویز خوش‌تری

جنگل پُر از سکوت و تنت چکه می‌کند

از قطره‌های بارش یک‌ریز خوش‌تری

شاعر سرود نام تو را با تمام عشق

از شعرهای شاعرتان نیز خوش‌تری

***

 

عفونت

افتاده بود در تهِ جوی پیاده‌رو

مردی خمار، در نوسان تلوتلو

مردی که دوست داشت دهن وا کند زمین

او را فرو بَرَد، نفسش را کند چپو

شد مستجاب خواهش درهم‌شکسته‌ای

در های‌وهوی آمدن عید سال نو

بی‌رحم شد، بشر به قوانین آسمان

یعنی فقط به فکر خودت باش، پس برو

روح تو را عفونت ایام می‌کُشد

لختی درنگ، از خر شیطان پیاده شو

در ذهن شهر، حادثه هی می‌خورد  ورق

ما مُرده‌ایم یا تو که امشب شدی ولو؟

***

 

بانوی مهتابی

دست‌هایم در گردن مهتاب

در دلم  خورشید

گوش‌هایم پُر قناری

در نفس‌هایم بهار

چشم‌هایم پُر ستاره

دست‌هایم غرق شادی‌ها

ریشه‌هایم در دل  تاریخ

گیسوانم ریخته بر شانه‌ی فرهاد

سایه‌ام سرمست و دست‌افشان

در سرم حال و هوای خطه‌ی گیلان

...

واژه‌ها کوچک

واژه‌ها ناچیز

این‌همه از توست

ای بانوی مهتابی

***

 

سکوت

سکوت ...

و ارتعاشی که نفس‌هایم

بر تنِ خسته‌ی شب می‌ریخت

در هیجانی عمیق،

لب‌هایم آتش گرفت

و احساسِ انگشتانم

مرزِ شفق را می‌دریدند

سکوت...

گیسوی پریشانِ شب

و زمانی که در سیاه‌چالِ جنون

خمیازه می‌کشید

عریانیِ ماه

شرمِ شب را می‌شکند

و ما کودکی بی‌گناه را

به فردا خواهیم سپرد

سکوت...

ستاره‌ای با چشمک آبی‌اش لبخند می‌زند

و من استهاله‌ی رخوتم

***

 

السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا(ع)

ای همیشه سبز

پیچیده در شولایی از بهار

در نفس‌گیرترین اندیشه

زانو زده‌ام

مثل یک صخره در وسعتِ دشت

 

هفت آسمان را در شش جهت پُر کرده‌ای

و از اندوه گیسوانت بهار می‌وزد

اوج می‌گیرم

تا آنجا که نقاره‌ها بغض مرا می‌سرایند

 

ای عزیز

هر که می‌آید

نور می‌نوشد

و تاریکی‌هایش آفتاب می‌شود

مُردگان در اقیانوس آستانت

تطهیر می‌شوند

و پیوندها در طواف حَرَمت متبرک

 

مولای من

زیارت‌نامه‌ها به شوق خواندن نامت

خبردار ایستاده‌اند

و آینه‌ها به پاس سخاوتت

زائران را تکثیر می‌کنند

 

آسمان‌خراش‌ها از پله‌های آسمان بالا می‌روند

تا تو را سلام دهند

و فواره‌های سقّاخانه

به احترام تو تعظیم می‌کنند

 

ای غریب!

کبوتران چاهی

هنوز خاکسترنشین غربت تواند

و بر بلندترین بینالود

ابرها هر روز

غربتِ تو را می‌بارند

 

بعد از آن حادثه

تمام تاک‌های جهان به خود پیچیدند

و دنیا دیگر هیچ تاک راست‌قامتی ندید

پیکر شریفت به سناباد شرافت بخشید

و اشک‌هایت دشت‌های طوس را آباد کرد

 

شباهنگام

دست‌های شبنم‌زده‌ی دعا

می‌رویَد

در فضایی که خدا می‌بارد

و هر بامداد

در آبشاری از نور و آینه

فرشتگان اشک‌های زائران را

به آسمان می‌بَرَند

***

منابع:

کتاب شعر دربی؛ استاد سید علی موسوی؛ صغحه‌ی 204 تا 210

وبلاگ همیشه‌های بلند http://darriz.blogfa.com

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1016 به تاریخ 920630, شاعر همشهری, زندگی‌نامه غلامرضا نجفی
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱ مهر ۱۳۹۲ساعت 16:30  توسط بهمن صباغ‌ زاده  |