یک کلام به صد کلام؛ یادداشتهای استاد محمد قهرمان؛ قسمت چهل و چهارم؛ بهمن صباغ زاده
درود دوستان عزیز. کار نوشتن یادداشتها همچنان پیش میرود. مدتی است خودم را مقیّد به این کردهام که لااقل روزی سه ساعت را برای این کار بگذارم. در حین کار دائماً دقٌت استاد جاودانیاد محمد قهرمان را تحسین میکنم.
از شما دوستان خواننده خواهش میکنم اشکالات متن را تذکر دهید تا انشاالله در آینده که قرار است این مطالب به صورت کتابی در فرهنگ شفاهی تربت منتشر شود کاملتر و جامعتر باشد. برای انتقال نظرات و مطالب خود میتوانید از روشهای زیر پیامتان را به من برسانید یا دیگر مطالبم را بخوانید.
وبلاگ سیاهمست www.bahmansabaghzade.blogfa.com
وبلاگ سیاهمشق www.bahmansabaghzade2.blogfa.com
ایمیلsiyah_mast@yahoo.com
کانال تلگرام https://t.me/bahman_sabaghzade
صفحهی شخصی در تلگرام https://t.me/bahmansabaghzade
1. باف (bâf): پود، در مورد قالیچه و قالی.
2. پیشتُوْ (pištow): پیشتاب. سلاح کمری.
3. پیش دایَن (piš dâyan): در غربال ریختن بقولات برای پاک کردن با تکان دادن و چرخاندن غربال. با این کار پوست و آشغال به کناری میرود.
4. پیش زیَن (piš ziyan): رک. پیش دایَن.
5. تولَه (tula): 1- هُل. 2- کوتوله. کوتاهقد.
6. تولَه دایَن (tule dâyan): هُل دادن. با فشار به جلو راندن. مثلاً: «توله مِتَن» یعنی هل میدهند. مرادفِ تولَنگ دایَن.
7. تون (tun): تار، در مورد قالیچه و قالی.
8. تون و باف (tuno bâf): تار و پود (در مورد قالیچه و قالی) رک. تون. رک. باف.
9. جاداد (jâdâd): گنجایش. ظرفیّت. مثلاً: خانهی شما جادادِ اینقدر مهمان را ندارد.
10. جا رِفتَن (jâ reftan): جا گرفتن. جا شدن.
11. جا کِردَن (jâ kerdan): 1- جای دادن. مظروف را در ظرف ریختن. کشیدن غذا یعنی ریختن آن در ظرف. مثلاً آبگوشت در کاسه، گندم در جوال و غیره. میپرسند: «بِرِی شما پُلُوْ جا کُنُم» یعنی برای شما پلو بکشم؟ 2- جمع کردن. ذخیره کردن. 3- در خانه کردنِ مرغ و خر و گاو و نظایر آن.
12. جاکَن رِفتَن {از جا کنده شدن} (jâ kan reftan): مهاجرت و نقل مکان از ده یا شهری به جا و دیاری دیگر. کنده شدن از جایی و کلاً به جای دیگر رفتن. با تمام اسباب و وسایل و به طور دربست از جایی به جایی دیگر نقل کردن. مثلاً دهی بر اثر زلزله خراب شده است ساکنین باقیماندهی آن «جاکَن» شده و به جای دیگری کوچیدهاند یا مانند کوچ ایل یا خانواری از جایی.
13. جالِزقَه (jâlezqa): رک. جالِسقَه.
14. جالِسقَن (jâlesqan): جلیقه، در حالت اضافه. مثلاً: «جالِسقَنِ بابا». رک. جالِسقَه.
15. جالِسقَه (jâlesqa): جلیقه.
16. جا و جُمب (jâo jomb): رک. جای و جُمب.
17. جایِ ... (jâye): پیشِ. پهلوی. نزدِ. خانهی. مثلا: «دیشُوْ جایِ حسن بودُم» یعنی به خانهی او رفته بودم. یا: «به جایِ مام بیِن» به منزلِ یا به پیشِ ما هم بیایید.
18. جایْ جُمب (jây jomb): رک. جا و جُمب.
19. جای و جُمب (jâyo jomb): محل. جایگاه. جا و مکان. گوشه و کنار. «جُمب» از اتباع است. مثلاً «به جای و جُمبِ نِمَـْهیی بِری؟» یعنی به جایی نميخواهی بری؟ یا: جای و جُمبِ دَْری که شُوْ دِ خُوْ ری؟» یعنی جا و مکانی داری که شب بخوابی؟ گاهی «جا مایِ» هم به کار میرود.
20. جای و مای: «مای» مهملِ «جای» است. مثلا: «پولِتِر د جای و مایِ قَییم نِکِردِیْ؟» یعنی پولت را در جایی پنهان نکردهای؟
21. جَبر: زور. عُنف.
22. جِدّ و آباد (jeddo...): اجداد.
23. جَـْدوگَر (jādugar): جادوگر.
24. جُراب (jorâb): جوراب.
25. جِرجِر رِفتَن (jerjer reftan): پاره شدنِ پارچه. جر خوردنِ آن.
26. جِرَس (jeras): رسا (در مورد صدا، فریاد، آواز و ...) در یک دوبیتی آمده است: «چه گویُم که صدای مُو جِرَس نیست». گاه در حالت اضافه، در آخرِ آن «ت» میآورند: «جِْغ جِرَستِ شُمار شِنُفتُم» یعنی فریاد رسای شما را شنیدم.
27. جِرَست (jerast): رک. جِرَس.
28. جِرق (jerq): 1- زبر و زرنگ. چالاک و چابک. اجیر. هوشیار. سرحال. بانشاط. دربارهی کسی که دیروز بیمار بوده و امروز بهتر شده میگویند «امروز از دینَه جِرقتَرَه» یعنی سرحال تر است. 2- تند و افروخته. (در مورد آتش)
29. جِرق کِردَن (jerq kerdan): افروخته کردن زغال و هیزم به وسیلهی باد زدن یا فوت کردن. زغال را با آتشگردان «جِرق» میکردند و در سماور یا منقل میریختند.
30. جِرکَن (jerkan): دستانداز. آببُرد. جوی و جَر. شکاف زمین.
31. جُرُمَّه (joromma): جریمه.
32. جِرُّندَن (jerrondan): جِر دادن. پاره کردن. دریدن.
33. جِرّ و پِر کردن (jerro perr): جرّاندن چیزی را. جِر دادن پارچه، لباس و امثال آن. رک. جِرّ و پِرّ.
34. جِرّ و مِنجَر (jerro menjar): مباحثه. بگو و مگو.
35. جُرَّه (jorra): 1- نوعی مرغابی کوچک. 2- نوجوان. پسر جوان. مثلا: «وختِ که مُو جُرِّهیِ بویُم، سِیْلِ نَحَقِ اَمَد» یعنی وقتی جوان بودن سیل عظیمی آمد.[1]
36. جِرّیَن (jerriyan): جر خوردن. پاره شدن.
37. جِزغَـْلَه {جزغاله} (jezqāla): 1- سوخته و سیاه شده. 2- ریزهی دنبهی سرخ کرده.
38. جِزغَـْلَه کِردَن: کنایه از سوزاندن و سیاهسوخته کردن. رک. جِزغَـْلَه.
39. جِستَن (jestan): گریختن. فرار کردن.
40. جَعم (ja’m): جمع.
41. جَعم رِفتَن (ja’m reftan): جمع شدن. اجتماع کردن.
42. جَعم و کوی کِردَن (ja`mo kuy kerdan): جمع کردن. جمعآوری کردن. جمع و جور کردن. برچیدن وسایل و غیره. مثلاً: «لَکّ و پَکّاتِر جَعم و کوی کُ!» یعنی خِرت و پِرتهایت را جمع کُن! در فیضآباد «کوی کِردَن» به طور مستقل هم کاربرد دارد.
43. جُغ (joq): یوغ. چوبی است به طول تقریباً دو متر که بر گردن دو گاو استوار میشود و یک سر «پِروَْهی» به میانهی آن اتصال مییابد.
44. جِغجار (jeqjâr): سر و صدا. همهمه. هیاهو. قیل و قال. جیغ و داد.
45. جِغِر زیَن (jeqer ziyan): عبور کردن یا عبور دادنِ کسی یا حیوانی به عنوان اولّین نفر از راهی که در آن برف زیاد باریده و گذشتن از آن مشکل است. در برفهای سنگین ممکن است برای باز و مشخّص شدن راه، چند شتر از آن بگذرانند و آدمها به دنبال آنها راه بیافتند. در این موارد گفته میشود: راه را «جِغِر» زدهاند. یا: شترها راه را «جِغِر» زدهاند.
46. جِغ زیَن (jeq ziyan): فریاد برآوردن. داد زدن.
47. جِغ زیَن {کسی را} (jeq ziyan): صدا زدن کسی را. خواندن کسی را.
48. جِغ کِردَن {کسی را} (jeq kerdan): صدا زدن کسی را. مرادفِ «جِغ زیَن». مثلاً: «جِغ کُ»یعنی صدا بزن.
49. جِغنَه (jeqna): از پرندگان شکاری. صدایی شبیه به جیغ دارد.
50. جِغ وِر رَه (jeq ver rah): مخفف «یَگ جِغ وِر رَه». کنایه از مسافتی نزدیک مثلاً نیم «فِرسَخ» یا کمتر. فاصلهای که اگر کسی از این طرف صدا بزند، کسی در طرف دیگر صدایش را بشنود. ظاهراً وجه صحیح این اصطلاح باید یک جیغوار باشد که در شعر صائب به صورت یک نعرهوار آمده است: این راه دور، بیش ز یک نعرهوار نیست/ ای کمتر از سپند، صدایی بلند کن.
51. جُفتایی (joftâyi): جفتی. هر دو.
52. جِقرِق (jeqreq): چرخ کوچکی است برای جدا کردن پنبه از پنبهدانه. وسیلهای چوبی و کوچک است به اندازهی چرخ نخریسی ولی کمارتفاعتر از آن که با گرداندن دستهی آن، دو میلهی مدوّر افقی که نیم سانتیمتر از هم فاصله داشتند به گردش درمیآمد. غوزه را دم این دو میله میدادند. پنبهدانه از این طرف میافتاد و پنبه از لای دو میله رد میشد و به آن سو میرفت. در قدیم به دستور حاکم پستان زنان گناهکار را به «دَمِ جِقرِق» میدادهاند.
53. جِقِن جِقِن (jeqen jeqen): پاره پاره. ریز ریز. بیشتر برای منسوجات به کار میرود. در مورد پارچهی سوراخ سوراخ کاربرد دارد.
54. جِقن جِقن کِردَن: پاره پاره کردن. ریز ریز کردنِ کاغذ، پارچه و نظایر آنها. رک. جِقِن جِقِن.
55. جِقَّه (jeqqa): چوبی است که به پشت جهاز شتر وصل میشود به بلندای یک آدم و به صورت پرچم قرار میگیرد. برای زیبایی از آن مهره و صدف و پشم شتر آویزان میکنند.
56. جِگاه (jegâh): ظرف. ظاهراً مخفّف جایگاه است.
57. جِگِربَند (jegerband): 1- مجموع جگر و شُش و دل. 2- جگر.
58. جَل (jal): کاکلی. پرندهای از گنجشک بزرگتر. پرواز او کوتاه است و بیشتر بر روی زمین مینشیند.
59. جُل (jol): پارچهی پاره. وقتی که خر پالان ندارد، گاهی «جُل» رویش میاندازند.
60. جِلّابکِشی کِردَن (jellâbkeši kerdan): بُردن گوسفند برای فروش از جایی به جایی دیگر.
61. جِلا دایَن (jelâ dâyan): تند کردن آتش. خاکستر آن را زدودن.
62. جِلا رِفتَن (jelâ kerdan): فراری شدن.
63. جِلا کِردَن {کسی را} (jelâ kerdan): فراری دادن کسی را (از کاشانه، شهر، وطن یا ...). او را آواره کردن.
64. جُلَّت (jollat): رند. بدجنس. بدذات. حقّهباز. ناقلا. متقلب. آدم زرنگ و پاردُم ساییده. زِبِل. مرادفِ «جولیک».
65. جُل جُل کِردَن: تکان خوردن. جُنب و جوش. وول خوردن. مرادفِ «جُلّ و پُل کِردَن»
66. جَلد (jald): چالاک. چابک. فِرز.
67. جَلِ طُوْقی (jale towqi): نوعی جَل که طوقی بر گرد گردن اوست و کاکل جَلهای معمولی را ندارد. که رک. جَل.
68. جَلِ کُپّی (jale koppi): هنگامی که «جَل» از چیزی میترسد برای پنهان شدن سر را پایین میبَرَد، به همین سبب به این لقب خوانده میشود. رک. جَل. رک. کُپ کِردَن.
69. جُلّ و پُلّ (jollo poll): تکان. جُنبش. حرکتِ خفیف.
70. جُلّ و پُل کِردَن (jollo pol...): تکان خوردن. جنبیدن. رک. جُلّ و پُلّ.
71. جَـْلَه (jāla): تگرگ. ژاله.
72. جِلَّه (jella): پشگل. سرگینِ گوسفند. مدفوع حیواناتی که به صورت پشگل است مانند گوسفند و آهو.
73. جُلّیَن {جل زدن) (jolliyan): مرادفِ «جُل جُل کِردَن». تکان خوردن. جنبیدن. حرکت کردن. قریب به معنی «بُدُوْ وا دُوْ کردن» تهرانی. مثلاً: «از صُحب دَْرُم مُجُلُّم» یعنی از صبح دارم میجنبم، بدون وقفه کار میکنم.
74. جِلینگ (jeling): کوت. تودهی بر روی هم انباشته.
75. جِلینگ رِفتَن (jeling reftan): خُرد شدن و شکستن استخوان در پوست.
76. جَم (jam): جمع.
77. جُمباز (jombâz): شتر تندروی و سواری. جمّازه.
78. جَم بَشِن! (جمع باشید!): چون کسی وارد مجمعی میشد، معمولاً پس از سلام میگفت: «جَم بَشِن» و جواب میشنید: «بیغَم بَشِن».
79. جُمب و جوش (jombo juš): جنب و جوش. تحرّک.
80. جِمَل (jemal): دوقلو. توأمان. لنگهی هر دوقلو را از انسان و حیوان، نسبت به دیگری، «جِمَل» یا «جِمِلی» میگویند.
81. جِمَلزای (jemalzây): آن که دوقلو بزاید.
82. جَـْمِه خُوْ (jāme xow): رختخواب.
83. جُنُّخ مُنُّخ (jonnox monnox): کنایه از حشرات و بخصوص شپش است. مثلاً میگویند تن یا سر بچّه «جُنُّخ مُنُّخ نِدَْرَه؟»
84. جِنخَـْنی (jenxāni): جوال بزرگ.
85. جِنگِرَه (jengera): اهل جنگ و دعوا و قال و مقال. آدمی که به اصطلاح سرش برای دعوا درد میکند. آنکه به اندک چیزی با دیگران بستیزد. اهل جار و جنجال و مرافعه.
86. جُنُمَّرگ (jonommarg): نفرین. جوانمرگ. جوانمرگ شده.
87. جِنْوَر (jenvar): جانور درنده، بخصوص گرگ.
88. جو (ju): جان. و بیشتر به معنی تن به کار میرود.
89. جُوْتُروش (jowtoruš): نوعی جو که پس از پایان یخبندیها در اسفندماه کاشته میشود و با اختلاف یکی دو روز، با «جو گرمه» در اردیبهشت به درو میآید.
90. جوجو (juju): خارپشت. جوجه تیغی.
91. جُوْدِرُوْ (jowderow): زمان درو کردن جو.
92. جُوْدَْنَه (jowdāna): درختی است با برگهایی شبیه بید. راست رشد میکند. از شاخههایش چوبدستی و دستهبیل میسازند. اگر پوست روی شاخه را بکنیم، در جابهجای آن برآمدگیهایی به شکل جوِ ریز دیده میشود.
93. جُوْدونار نُوْدون کِردَن {جودانها را ناودان کردن} (jowdunâr nowdun...): کنایه از پیر شدن خر است (سنّ خر را از روی دندانهایش تشخیص میدهند) گاه به طنز در مورد مردمان پیر هم به کار میرود. سوزنی میگوید: خرِ خُمخانه را جودان نماندهست/ وگر ماندهست، جو کو تا بخاید؟ رک. جُوْدو.
94. جُوْز (jowz): گردو.
95. جوزار (juzâr): درمانده و عاجز و مضطر. مثلاً: «ای بِچَه از بَس گِریست، ما جوزار کِرد»
96. جُوْزکِ گُلو (jowzake golu): سیب آدم. سیبک. برآمدگیِ جلوِ گلو. رک. جُوْز.
97. جُوْز به گَلِّش مِرَه و اُوْ به گُوْدالِش: مثل. یعنی گردو به طرف سرازیری خود میغلطد (قِل میخورد» و آب به گودالش میرود. نظیرِ کند همجنس با همجنس پرواز.
98. جوش و جِلا (jušo jelâ): تقّلا و کوشش.
99. جوش و عَراض (jušo arâz): جوش زدن و عصبانیّت. رک. عَراض.
جوشیَن (jušiyan): جوشیدن.
[1]- در زبان ادبی صفت برای باز (پرندهی شکاری) هم آمده است: «جُرّه باز» و ظاهراً اعمّ است برای جانوران نر جوان.
برچسبها: یک کلام به صد کلام, محمد قهرمان, فرهنگ گویشی تربت, تحقیق بهمن صباغ زاده