یک کلام به صد کلام؛ یادداشتهای استاد محمد قهرمان؛ قسمت هفتاد و ششم؛ بهمن صباغ زاده
درود دوستان عزیز. این شماره تماما حرف «م» را بر گرفته و شامل فیشهای 7501 تا 7600 میشود.
از شما دوستان خواننده خواهش میکنم اشکالات متن را تذکر دهید تا انشاالله در آینده که قرار است این مطالب به صورت کتابی در فرهنگ شفاهی تربت منتشر شود کاملتر و جامعتر باشد. برای انتقال نظرات و مطالب خود میتوانید از روشهای زیر پیامتان را به من برسانید یا دیگر مطالبم را بخوانید.
وبلاگ سیاهمست www.bahmansabaghzade.blogfa.com
وبلاگ سیاهمشق www.bahmansabaghzade2.blogfa.com
ایمیلsiyah_mast@yahoo.com
کانال تلگرام https://t.me/bahman_sabaghzade
صفحهی شخصی در تلگرام https://t.me/bahmansabaghzade
- مَـْشَه (māša): ماشه. باشه. از پرندگان شکاری.
- مِشَـْیَه (mešaya): میشاید. شایسته است.
- مُعایْنَه (mo’âyna): عیناً، از نظر شباهت. مرحوم بهار در قصیدهی دوازده بُرج به لهجهی مشهدی «مُعَینا» به کار بردهاند: نیمَسب نِصبِ تَن اَدِمَهیْ تیرکِمون به دست/ نِصبِ دِگَهش به اسب مُعَینایَه پِندِری. «عینَهو» در اصطلاح تهرانیها.
- مَعلومدار: مشخص. کسی یا چیزی که با نشانه و علامتی مشخّص باشد و به آن شناخته شود.
- مُعیَّن (mo’iyyan): حتماً. نظیرِ «حکماً» است. مثلاً: «مُعیَّن بییِیْ» یعنی حتماً بیایی.
- مِغ (meq): میغ. مِهْ.
- مُغرِذو (moqrezu): هنگام اذاب مغرب. اندکی بعد از غروب آفتاب. همان «مُغریاَذو» است به معنی مغرب اذان.
- مُغریاَذو (moqriazu): رک. مُغرِذو.
- مُقبول (moqbul): زیبا. قشنگ.
- مُقُم (moqom): 1- مقام. آهنگ. 2- نوع. گونه.
- مُقُم زیَن (moqom ziyan): مقام زدن. از اصطلاحات موسیقی است. 2- ادا و اصول درآوردن. شوخی کردن. مسخرهبازی.
- مُک زیَن (mok ziyan): رک. مُکَّه زیَن.
- مِکَنز (mekanz): نوعی تفنگ قدیمی.
- مُکَّه زیَن (mokka ziyan): مِک زدن. مکیدن. نظیر «چوشیَن» است ولی با شدّتی بیشتر. غالباً در مورد بچّهی حیوانات گفته میشود.
- مُکّیَن (mokkiyan): رک. مُکَّه زیَن.
- مگر ...ر از سرِ راه یافتَهم؟: اشاره به ارزشمند بودنِ... . مثلاً: «مَگِر جونِمِر از سَرِ راه یافتَهم» که در چنین شب سردی از خانه بیرون بروم. یا: «مَگِر چَشمامِر از سَرِ راه یافتَهم» که مثلاً این کتاب را که ارزشی ندارد. بخوانم؟ یعنی مگر جانم و چشمانم را مُفت به دست آوردهام؟
- مَگِر ما بِچِّهیِ گُربِه نَرِم؟ {مگر ما بچّهی گربه نر هستیم؟} (...gorbe narem): کنایه از آنکه چرا به ما توجهی نمیشود، سهمی از آنچه میبَرید به ما نمیدهید و غیره. وقتی به کسی توجّهی نمیشود و بین او و اقرانش تبعیض قایل میشوند، میگویند. نظیرِ «مگر ما از صیغهایم؟» یعنی مگر دیگران از زن عقدی هستند و ما از زن صیغهای؟
- مِگی (megi): میگویی. گویی.
- مُلّا (molla): 1- معلّم. 2- باسواد.
- مُلّا رِفتَن (molla reftan): باسواد شدن.
- مَلغ (malq): رسوب. مواد محلول در آب، بخصوص گچ که در ظرف تهنشین میکند مخصوصاً اگر آب را بجوشانند. رسوباتی که از جوشاندن آب در کتری و سماور و نظایر آنها جمع میشود.
- مَلغ بِستَن (malq bestan): تشکیل رسوب مواد محلول در آب. رک. مَلغ.
- مِلکدَْری (melkdāri): ملّاکی. از درآمد دهکده یا مزرعهی خود گذران کردن.
- مُلکُروج (molkoruj): مرکورروز. جیوهی قرمز. مایع آن را روی بریدگی میزنند، به سر کچل هم میمالیدند.
- مِلِّگی (mellegi): پارچهی بافته شده از «مِلَّه». مثلاً: قبای «مِلِّگی» یا سفرهی «مِلِّگی». رک. مِلَّه.
- مُلمُلی (molmoli): 1- نوعی زردآلوی ریز شیرین. 2- مجازاً به مُلکِ پخته هم (که مانند باقلا آن را میپزند) «مُلمُلی» میگویند.
- مَـْلُندَن (mālondan): مالاندن.
- مَـْلَه (māla): ماله. وسیلهای که با گاو کشیده میشد و زمین کاشته را با آن صاف میکردند.
- مَلَّه (malla): خانهسیاه گوسفندداران. لوازم زندگی گوسفندداران که در ییلاق و قشلاق با خود میبَرَند و مهمترین آنها «خَـْنِهسیا» است که چون خیمهای بر سر پا میشود. مخفّفِ «مَحَلَّه» است.
- مِلَّه (mella): پنبهی قهوهای رنگ. پارچهی بافته شده با آن را «مِلِّگی» میگویند.
- مِلهَم (melham): مرهم.
- مِلَـْهیم (melāhim): ملایِم. نَرم. مثلاً: «نون مِلَـْهیم» یعنی نانِ نَرم.
- مَن (man): 1- واحد وزن. در خراسان معادل سه کیلوگرم. 2- واحد سطح. معادل صد متر مربّع.
- مِنات (menât): اعتبار. بنیاد. اساس. مثلاً: «حرفاش مِناتِ نِدَْرَه» یعنی حرفهایش اعتبار و اساسی ندارد. یا: «کارِ دنیا مِناتِ نِدَْرَه»
- مِنّان (mennân): نظیر مزنّه و تخمین و حدود، بیشتر در مورد مواد مصرفی و خوراکی. مثلاً اگر کسی برای دریافت جیرهی تریاک مراجعه میکرد، باید «مِنّان»ِ آن را میگفت یعنی باید خبر میداد که در حدود چه قدر مصرف روزانه دارد. یا: به «مِنّان»ِ همیشه برایم آرد بیاورید.
- مُند (mond): ماندن. ایستادگی. پایداری. «دلِ مُند نِدَْرَه» یعنی ماندن در یکجا نمیتواند.
- مُند دیشتَن (mond dištan): ایستادگی داشتن. بیشتر به صورت منفی به کار میرود. مثلاً: فلانکس در کارها «مُند» ندارد یعنی به یک کار نمیچسبد، زود به زود کارش را عوض میکند. رک. مُند.
- مُند کِردَن (mond kerdan): ماندن. بند آوردن. تاب آوردن. ماندن و مقام کردن در جایی. مثلاً: چگونه در آن شهر بد آب و هوا، «چار سال مُند کِردی؟»
- مُندَن (mondan): ماندن. 2- شبیه بودن. مثلاً: «کاراش به اَدِمیزاد نِمِمَـْنَه» یعنی کارهایش به آدم شبیه نیست.
- مُندِگار (mondegâr): 1- مقیم. ساکن. مانده در جایی. 2- ماندگار. ماندنی. اسم دختران. ظاهراً کسانی که بچّه برایشان نمیمانَد این اسم را میگذارند، همچنان که پسران را «بِمان» یا «بِمانعلی» مینامند.
- مُندِگی (mondegi): ماندگی. خستگی در اصطلاح امروز.
- مِندُوْ (mendow): 1- منداب. گیاهی که دانههای روغنی داشت. 2- از دانههای روغنی. روغن به دست آمده از آن را «روغنچِراغ» میگفتند.
- مُندَه (monda): مانده. خسته در اصطلاح امروز.
- مُنکِن (monken): ممکن. مثلاً: «مُنکِن نِمِرَه» یعنی ممکن نمیشود، امکان ندارد.
- مِنگال (mengâl): داس بزرگ که بیشتر برای درویدنِ گندم از آن استفاده میشود.
- مِنّوک (mennuk): کسی که تو دماغی حرف میزند.
- مِنِیْ کِردَن (meney kerdan): مسخره کردن عیب دیگران. عیب و یا درد و نقصِ کسی را به سُخره گرفتن. معتقدند که مِنِیْ کننده به همان درد و بلا دچار خواهد شد. شاید در اصل «مَنی» کردن باشد به معنی غرور و تکبّر چنانکه ناصرخسرو گفته: از راستی بال منی کرد و همی گفت/ امروز همه ملک جهان زیر پر ماست.
- مُو (mo): من.
- موجموجا (mujmujâ): مورمور. سرماسرما. لرزشی که در زیر پوست بدن پدید آید. حالتی شبیه به سرما سرما و لرز، چنانکه در تب و نوبه حادث میشود.
- موجَه (muja): مژه.
- موچَک زیَن (mučak ziyan): رک. موچَّک کشیَن.
- موچ کشیَن (muč kešiyan): رک. موچَّک کشیَن.
- موچَّک کشیَن (muččak kešiyan): با به درون کشیدن هوا و به هم زدن لبها، صدایی درآوردن، برای خواندن پرندگان دستآموز. با دهان صدای موچموچ درآوردن. برای فراخواندن مرغ خانگی «توتو توتو» یا «بیاه بیاه» میگویند.
- موخموخَه (muxmuxa): وسوسه. خلجان خاطر. عیناً همان «خارخار» است که در زبان ادبی به کار میرود.
- موخموخَه کِردَنِ دل (muxmuxa kerdan...): وسوسه شدن. وسوسه کردن دل. نظیرِ قیلی ویلی رفتنِ دل. رک. موخموخَه.
- موخی (muxi): کنهی پرندگان. حشرهای ریز از نوع کَک که در تن طیور پیدا میشود. ظاهراً خون آنها را میخورد و تنشان را به خارش میاندازد.
- مورمور (murmur): لرزهی خفیفِ بدن.
- موری (mury): 1- تنبوشه. لولهی سفالی کمقطر با حدود نیممتر طول برای آبراه حوض و آبانبار. 2- ململ. مرمر. نوعی پارچهی نازک که برای چارقد هم از آن استفاده میکنند.
- موساکُتِقی (musâkoteqi): نوعی پرندهی از خانوادهی قمری و کوچکتر از آن. نام این پرنده از آواز او گرفته شده است که پنداری میگوید: موسی! کو تقی؟
- موشت (mušt): مُشت.
- موشت کُلپُندَن وِر کَسِ (mušt kolpondan...): مُشت زدن به کسی. با مُشت به کسی کوفتن.
- موشت و کِلَّه رِفتَن خِدِی کَسِ (mušto kella reftan...): با مُشت به سر و کلّهی کسی زدن. با او به دعوا افتادن.
- موشَه (muša): خِرموشه.
- موشی (muši): رک. چراغموشی.
- مومنَـْیی (mumnāyi): مومیایی.
- موم و مِلهَم (mumo melham): موم و مرهم. موم میتواند مخفف موم و روغن باشد یعنی ترکیبی از آن دو و یا احیاناً مخفّفِ مومیایی. میگویند این دارو فرای فلان زخم یا جراحت «موم و ملهم بو» یعنی به محض استفاده اثر کرد.نظیر آن «اُوْ وِر اَتیش» است که توصیفی است برای تأثیر سریع دوای مصرف شده.
- مونِ (mune): میانِ. درونِ. تویِ. مثلاً: «مونِ خَـْنَه پوردود رِفتَه» یعنی توی اطاق پُردود شده.
- مونج[1] (munj): زنبور.
- مونج زرد (munje zard): نوعی زنبور زردرنگ است با کمری باریک.
- مونج کوهی (munje kuhi): زنبور سرخ متمایل به قهوهای.در تهران زنبور گاوی میگویند. بیشتر در شکاف دیوارها لانه میکند. در زبان ادبی، زنبور کافر خوانده میشود. صائب میگوید: زنبور کافرند سراسر ستارگان/ زنهار ازین سیاهدلان انگبین مجو. خاقانی معتقد است که زنبور کافر پس از نیش زدن میمیرد. البتّه این مطلب در مورد زنبور عسل صادق است. شعر خاقانی به نقل از لغتنامه چنین است: شنیدی که زنبور کافر بمیرد/ هر آنگه که نیشی به مردم فرو زد.
- مونج گزی (munje gezi): نوعی زنبور کوچک. رنگش متمایل به سبز است و بیشتر در دور و بر خوشههای انگور عسکری میپرد. کودکان برای راندن این زنبور و هم برای آنکه نیششان نزند، خطاب به او میخوانند: «مونجِ گِزی! مار نِگِزی!» یعنی ما را نگزی، نیش نزنی.
- موی پَت (muyr pat): مویِ آشفته و درهم و برهم. رک. پَت.
- مویْ کِنَّک کِردَن (muy kennak kerdan): مویکَن کردن. کندن چند تار از موی سبیل یا ریش کسی. از مردمآزاریهای جوانان است که پسری را میگیرند و تاری چند از موهای صورت یا زهار او را به شوخی میکنند. نظیرِ «لِتِّهدود کِردن»
- مویِ گِندَه (muye genda): پَرهای اولیهي جوجهی پرندگان که ميریزد.
- موی گِنَّه (genna): رک. مویِ گِندَه.
- مَهتُوْ (mahtow): مهتاب.
- مُهر (mohr): بُز یا میشی که امسال زه اوّلش است، اوّلین سالی است که میزیاد.
- مُهرپِچ {مُهرپیچ} (mohrpeč): جانماز کوچک.
- مُهر زیَنِ تِفنگ (mohr ziyane tefang): آن است که گلولهی تفنگ بدون انحراف به چپ و راست یا بالا و پایین درست به هدف بخورد. قِلِق تفنگی که مُهر نمیزند، باید قبلاً به دست تیرانداز آمده باشد تا او بداند چه قدر انحراف در نظر بگیرد.
- مِهرِگو (mehregu): مهرگان. مهرماه.
- مِهرِوو (mehrevu): مهربان.
- مُهرَه رِفتَنِ گِردَن (mohre reftane gerdan): شکستن گردن. خُرد و خمیر شدن مُهرههای گردن. کنایه از شکستن مهرهها و ریزه شدن آنها و در نتیجه مُردن شخص. مثلاً: «با تِغَـْرِهیِ پوشت وِر زِمی خُورد و گِردَنِش مُهرَه رَفت»
- مِهمو (mehmu): مهمان.
- مِهمو از سر وا کِردَن (mehmu az sar vâ kerdan): پذیرایی کردن از مهمان.
- مِهمونِ صِبَـْحی، وِرخِستَه و رَهی (...sebāhi verxestao rāhi): مَثَل. به طنز در مورد مهمانی به کار میرود که یک روزه آمده بوده و میگفته است که فردا خواهد رفت، اما پیازش کونه کرده و ماندنی شده، کنگر خورده و لنگر انداخته است. رک. صِباح.
- مِیدو {میدان} (meydu): 1- بیـرون از خـانه. «دِ خَـْنَه نیَه به مِیدو رِفتَه» 2- بیابان.
- میراثبِخشی (mirâsbexši): تقسیم ارث و میراث.
- میزو {میزان} (mizu): 1- ترازو. 2- مهرگان. مهرماه. 3- برابر. متعادل. عدل.
- میس (mis): مس.
- مَیِستَن (mayestan): 1- خواستن. 2- دوست داشتن.
- میشینَه (mišina): جنس گوسفند. اعمّ از نر و ماده و کوچک و بزرگ آن.
- میل (mil): چوبی مخروطی شکل و دراز و وزندار با دسته که پهلوانان گرد سر و شانه گردانند و بدان خود را ورزش دهند. نوعی کوچکتر آن را در هوا رها کنند و گیرند.[2]
- میل رِفتَن (mil reftan): از جا پریدن. به هوا پریدن، بخصوص از ترس. اغلب «یَگ قَد میل رِفتَن» میگویند. مثلاً: در خانه خوابیده بودم، ناگهان صدایی برخاست «یَگ قَد میل رَفتُم».
- مِیم (meym): تاک.
- مَیُم بُجُوُمِش (mayom bojovomeš): وقتی کسی به اصرار چیزی بیمصرف و بهدردنخور به کسی میدهد، اگر طرف با او رودرواسی نداشته باشد، به او میگوید: «مَیُم بُجُوُمِش» یعنی میخواهم آن را بجَوَم؟ به چه کارم میآید؟
- مِیمَـْلیک {مایهمالی} (meymālik): مالیدن و سپس رو به پایین فشار دادن پستان گاو و گوسفند تا خوب شیرشان را پایین بدهند. هنگام دوشیدن، پستان گاو و گوسفند یا بُز را در مشت میگیرند و چندبار از بالا با فشار تا پایین میآورند تا شیر در نوک پستان جمع شود. و با یک فشار بیرون بیاید. رک. مَـْیَه.
- مِیمَـْلیک دایَن (meymālik dâyan): رک. مِیمَـْلیک.
- میمیز (mimiz): مَویز.
- مینِ... (mine): میانِ. در بینِ. مثلاً «سُفرَهر دِ مینِ خَـْنَه بِنداز»
- مینجینِ... (minjine): میانِ. میانهیِ. ظاهراً فاصلهی اندک در میان دو چیز نزدیک به هم. مثلاً: «مینجینِ لینگاش» یعنی وسطِ پاهایش یا وقتی کنده میشکنند، «گاز» را در «مینجینِ» شکاف ایجاد شده میگذارند و بر آن میکوبند تا کنده به دو نیم شود.
[1]- در لغت فرس اسدی به صورت «مُنج» آمده است به معنی نحلِ انگبین یعنی زبور عسل.
[2] - لغتنامهی دهخدا
برچسبها: یک کلام به صد کلام, محمد قهرمان, فرهنگ گویشی تربت, تحقیق بهمن صباغ زاده