5- شاعر همشهری؛ عباس سبزواری (1323)
از زمانی که نوشتن راجع به شاعران تربت حیدریه را شروع کردهام، سعی کردهام تا جایی که میتوانم اطلاعات صحیح جمعآوری کنم و شاعران همشهری را هر چه کاملتر معرفی کنم. در چند ماه اخیر نوبت به معاصرین رسیده است و خوشبختانه به دلیل نزدیکی زمانی، از اغلب این شاعران اطلاعات بیشتری در دسترس است. خوانندگان عزیز بسیار لطف خواهند کرد اگر اطلاعات تکمیلی خود را برای من از طریق آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند. دوستان شاعر همشهری (ولایت زاوه، شامل: زاوه، تربت، رشتخوار، مهولات) هم میتوانند زندگینامه و آثار خود را از طریق همین آدرس برای بنده ارسال کنند. اگر نمیدانید از کجا شروع کنید، من چند سوال در بخش فراخوان نوشتهام که با جواب دادن به آنها و ارسال جوابها به من، خواهم توانست زندگینامهی شما را بنویسم. امیدوارم این وبلاگ در آینده به منبع قابل اعتمادی راجع به شعر تربت حیدریه و شاعران این خطه تبدیل شود تا راه برای محققانی که در آینده راجع به این موضوعها تحقیق خواهند کرد، هموارتر شود.
نوع ویراستاری این زندگینامه با دیگر زندگینامههایی که تابهحال نوشتهام متفاوت است و علتش این است که کل مطالب را (شامل شرح حال و اشعار) را با نظر این شاعر همشهری ویرایش کردهام.
***
آقای سبزواری از فرهنگیان پیشکسوت شهرستان تربت حیدریه میباشند و همصحبتی با ایشان برای بنده بسیار مغتنم است. بخصوص که لطف زیادی به جوانترها دارند و هم از اینروست خواهش مرا اجابت کردند و زندگینامه و نمونههایی از اشعار خود را در اختیارم گذاشتند.
نکتهای که ذکرش ضروری مینُماید دقت ایشان است در نوشتن مطالب. آقای سبزواری مطالب را در نهایت دقت و با خط خوش و بسیار خوانا، لطیف و به ظرافت هر چه تمامتر مینویسند و حق آن است که در همین جا از این بابت بسیار تشکر نمایم. امیدوارم سالهای سال با سلامت و سعادت زنده و سرحال باشند و ما جوانترها بتوانیم از محضرشان چیزها بیاموزیم.
بهمن صباغ زاده
آقای عباس سبزواری در میانههای پاییز سال 1323 خورشیدی یعنی در هشتمین روز از هشتمین ماه سال، در تربت حیدریه متولد شدهاند. پدر بزرگ ایشان موسوم به حاج ملاعلی سبزواری مردی بسیار متدین و خیّر بود که اصالتاً به شهرستان سبزوار تعلق داشت و از تجار بسیار معروف و ملّاکین (کشاورزان) سرشناس تربت حیدریه بود که هنوز هم بسیاری از تربتیها که سن و سالی از آنها گذشته است از آن شادروان به نیکی یاد میکنند.
ساختمان قبلی مسجد جامع شهرستان تربت حیدریه از بناهایی است که به همّت و هزینهی مرحوم حاج ملاعلی سبزواری و مرحوم حاج ابوالقاسم هراتی (شادروان هراتی هم از تجار سرشناس و نیکوکار تربت حیدریه بوده است) به اتمام رسیده است.
همچنین ساختمان سابق بیمارستان رازی که در سالهای اخیر تخریب شد و بنای جدیدی جای آن را گرفت (که در حال حاضر محل دانشکدهی پزشکی میباشد) و نیز آبانباری در نبش شمالی ساختمان شهربانی سابق که کلّ آن نیز تخریب شده و ساختمان بانک ملی مرکزی اینک به جایش نشسته، از دیگر آثار عِمرانی و یادگاریهای این مرد بزرگ بوده است.
فرزندان شادروان حاج ملاعلی سبزواری اغلب ساکن تربت حیدریه باقی ماندند و پا جای پای پدر گذاشتند، به تجارت و کشاورزی پرداختند؛ از میان آنها در حال حاضر تنها یک پسر و یک دختر باقی مانده است.
یکی از فرزندان بزرگ آن مرحوم به نام عباس که به «میرزاعباس ِحاجملاعلی» معروف بوده بنیانگزار هیأت ابوالفضلی میباشد که در خیابان فردوسی شمالی واقع است و در حال حاضر نیز از بزرگترین و قدیمیترین هیئآت مذهبی تربت حیدریه محسوب میشود.
ششمین فرزند ذکور حاج ملاعلی، علیاکبر نام داشت که پدر شاعر مورد نظر ما و مردی بسیار درستکار بود و از محل درآمد مِلکی خود روزگار میگذرانید. وی به حضرت ابوالفضل العباس (ع) عشق و ارادتی خاص و خالصانه داشت و از آنجا که اهل ذوق بود به آثار شیخ اجل سعدی، غزلیات حافظ و همچنین رباعیات خیام علاقهای وافر داشت؛ ولی متاسفانه در سن 53 سالگی دار فانی را وداع گفت.
مادر این شاعر همشهری نیز که رفعت نام داشت آخرین فرزند یکی از تجار معتبر شهر به نام حاج عبدالرحیم مُرشدی و زنی بسیار متدیّن، مدیر و مُدبّر و هنرمند بود که وی نیز در سال 1359 طیّ یک حادثهی رانندگی از دار دنیا رفت.
«عباس» فرزند بزرگ خانواده بود و پدر و مادرش بعد از او صاحب چهار دختر و دو پسر دیگر شدند. که همگی برادران و خواهران در سالهای دبستان و دبیرستان شاگر ممتاز بودند و از این بابت پدر و مادر خوشحال و سرافراز.
سوای فوت مادر نابهنگام حادثهی بسیار ناگوار دیگری که در سال 1361 برای این خانواده اتفاق افتاد و تأثیری عمیق بر روحیهی اعضای خانواده بر جای نهاد از دست رفتن یکی از برادران در جوانی بود که تنها 28 بهار از عمرش گذشته بود.
در سالهای کودکی این شاعر یعنی دههی بیست، هم مدارس قدیم (مکتبخانهها) هنوز وجود داشت و هم مدارس جدید تاسیس شده بود. اما در شهرهای کوچکی چون تربت که در آن سالها محیطی به شدت سنتی داشته، بسیاری از مردم از مدارس جدید استقبال چندانی نمیکردند.
علیرغم همهی اینها پدر «عباس» که در آن دوره از افراد متجدّد محسوب میشده، در مهرماه سال 1330 فرزندش را برای تحصیل در دورهی ابتدایی، در دبستان رضاییهی آن زمان ثبت نام میکند. این دبستان در خیابان فردوسی جنوبی قرار داشت (که در شرححال شاعران تربت، بارها به آن اشاره شده است). وی در مدت تحصیل در دبستان، در هر شش سال تحصیلی همواره شاگرد اول کلاس و دانشآموز ممتاز مدرسه بود.
آقای سبزواری در خصوص دوران دبیرستان میگوید: «سال اول را در دبیرستان رازی با نمرات خیلی خوب گذراندم و سالهای دوم و سوم را در دبیرستان قطب (شهید چمران فعلی) پشت سر نهادم و توانستم سیکل اول را به پایان برسانم و البته دیگر نه به عنوان شاگرد اول و دانشآموز ممتاز!»
«پس از آن چون برای ادامهی تحصیل، رشتهی ادبی را انتخاب کرده بودم برای گذراندن سیکل دوم در دبیرستان امیرکبیر ثبت نام نمودم.»
«در آن ایام رشتهی طبیعی در دبیرستان قطب، رشتهی ادبی در دبیرستان امیرکبیر و رشتهی ریاضی در دبیرستان رازی ارائه میشد و هر کدام، دانشآموزان علاقهمند به رشتهی مورد نظر را جذب میکرد.»
«در دورهی دوم دبیرستان، دانشآموز ممتاز چند سال قبل، در سال چهارم از چهار درس و در سال پنجم از سه درس تجدیدی را به ارمغان آورد!! و میرفت که عطای ادامه تحصیل را به لقایش ببخشم که خوشبختانه با دخالت و هدایت و تشویق ریاست دبیرستان جناب حاجآقای طاهریان و علیالخصوص معاونت دبیرستان شادروان حاج آقای علوی که سعادت خویشاوندی با ایشان را هم داشتم و همچنین پادرمیانی چند تن از بزرگان فامیل بویژه عموزادههایم مرحومان: اصغر آقا، طاهر آقا و ناصر آقا علیزاده سبزواری (عموی بزرگم نام خانوادگی علیزاده سبزواری را برگزیده بود) که قلبا و واقعا به آنها ارادت داشتم و احترام خاصی برایشان قائل بودم به مدرسه بازگشتم و توانستم در خرداد ماه سال 42 با کسب 100 نمره (برای 10 درس) که حداقل نمرهی لازم برای قبولی بود و اصطلاحاً «نمرهی ناپلئونی» خوانده میشد موفق به اخذ دیپلم ادبی شوم.
ضمنا در همان دبیرستان با همکاری چندتن از همکلاسیها و راهنماییهای استاد ارجمند، صاحب حافظهی بسیار قوی و غنی، جناب آقای نجف زاده، نشریهی دیواری هفتگی «ندای امیرکبیر» را راه انداختیم که بنده مثلا «سردبیر»! آن بودم.»
آقای سبزواری پس از چند ماه در همان سال اخذ دیپلم، وارد خدمت نظام شده و دورهی آموزشی را در پادگان عشرت آباد تهران میگذراند و در اردیبهشت ماه 1343 به عنوان سپاهی دانش وارد روستای «شَعبه» از توابع بخش رشتخوار (شهرستان رشتخوار فعلی) شده و 14 ماه در آنجا خدمت مینماید.
او در این مدت موفق میشود در کنار تدریس به کودکان آن روستا و دو سه روستای همجوار، با انجام فعالیتهای عِمرانی و بهداشتی و فرهنگی، روستا را از وضع اسفباری که قبلا داشته درآورد و به نسبت آن زمان به روستای پیشرفتهای تبدیل کند.
لازم به ذکر است که هنوز هم اهالی آن روستا حتی آنها که بعد از سالهای خدمت ایشان متولد شدهاند و شرح تلاشها و کوششهای صادقانهی وی را از بزرگترهای خود شنیدهاند از آقای سبزواری به خاطر خدماتی که در جهت عمران و آبادانی روستا انجام داده به نیکی تمام یاد میکنند.
سپاهی دانش سابق ما بعد از پایان خدمت نظام وظیفه، به استخدام آموزش و پرورش درمیآید و در همان روستایی که دورهی سپاهی را گذرانده، به ادامهی خدمت مشغول میشود.
در سال 1347 به مرکز بخش (رشتخوار) و سال بعد هم به شهر تربت حیدریه منتقل میگردد و پس از مدتی، در سال 1351 در دورهی تربیت دبیر دانشکدهی ادبیات دانشگاه فردوسی پذیرفته شده و برای ادامهی تحصیل به مشهد میرود.
ایشان در خصوص دورهی تحصیل در دانشکدهی ادبیات میگویند: «از خاطرات بسیار جالبی که از دوران تحصیل دانشگاهی دارم، یکی، آشنایی با همکاران جدید فرهنگی و دوستی با چند نفر از همکلاسیها بخصوص 3 نفر از آنان (آقایان شفیعا، و کوچکی مقدم که از زاهدان مأمور به تحصیل شده بودند، و آقای ایمان پناه از سبزوار) است که هنوز هم ادامه دارد. و دیگری، کسب نمرهیٰ A+ از درس سخنسنجی که توسط آقای دکتر جلال متینی از استادان بنام دانشکده تدریس میشد که شخصیتی والا، بسیار متین، و در عین حال بادیسیپلین و سختگیر بودند. در کلاس 55 نفری ِما، تنها دو نفر موفق به کسب نمرهی A شدیم که نمرهی بنده، به اضافهای (+) هم اضافه داشت!».
سرانجام در سال 1355 موفق به اخذ دانشنامهی لیسانس از دانشکدهی ادبیات دانشگاه فردوسی مشهد شده، برای ادامهی خدمت به تربت حیدریه بازمیگردند. از آن سال به عنوان دبیر ادبیات در اکثر دبیرستانهای دخترانه و پسرانهی تربت، مرکز تربیت معلم شهرستان و همچنین دورهی آموزش ضمن خدمت فرهنگیان، به تدریس مشغول بوده تا اینکه در مهرماه 1373 بازنشسته میشوند.
آقای سبزواری پس از بازنشستگی هم تا سال 1387 در دبیرستان غیردولتی تدریس کرده و پس از آن به میل خود و با وجود اصرار مسئولان دبیرستان، از تدریس کناره گرفته و وقت خود را بیشتر صرف مطالعه مینمایند که در حال حاضر نیز دست از مطالعه و تحقیق و پژوهش برنداشتهاند.
ایشان در خصوص علت گرایششان به شعر و ادبیات و مشوقانی که در این راه داشتهاند اظهار میدارند: «از کودکی از شنیدن شعر و موسیقی لذت میبردم و از آغازین سالهای نوجوانی خواندن و حفظ کردن شعر برایم لذتبخش بود و در هر فرصتی که مییافتم بدان میپرداختم. اغراق نیست اگر بگویم مشوق من علاقهی ذاتی به شعر (و همچنین مطالعه) بوده و در این خصوص کسی مشوق بنده (به معنای خاص آن) نبوده است.»
در مورد اینکه چه شاعرانی را بیشتر میپسندند و از کدام شاعران بیشترین تاثیر را گرفتهاند چنین میگویند: «از شاعران قدیم بیش از همه، سعدی و حافظ مورد توجهم بوده و هستند و البته از خواندن یا شنیدن اشعار سایر شاعران بزرگ نیز همواره محظوظ گشته و میگردم. از شاعران معاصر شعر شادروان عماد خراسانی و زنده یاد فریدون مشیری را بیشتر میپسندم. علاوه بر این دو استاد، از خواندن یا شنیدن شعر بسیاری دیگر از شاعران معاصر نیز لذت میبرم. شعر زندهنام مهدی اخوان ثالث و اشعار بهمن صباغ زاده را دوست دارم. در سالهای اخیر بخصوص اشعار خانم هما ارژنگی (که خیلی از آنها صبغهی ملی میهنی و حماسی دارد) و اشعار آقای کیوان شاهبُداغی سخت مورد توجهم قرار گرفته است.»
«و اما در مورد تاثیرپذیری از شاعران، در شعر؛ من متأسفانه شاعر به معنای اخصّ کلمه نیستم و طبعا نمیتوانم بگویم کدام یک از شاعران قدیم و معاصر بیشترین تأثیر را بر من داشتهاند. اگر هم گهگاهی سیاهمشقی داشتهام فقط آنچه از دلم برخاسته، بر زبانم جاری شده که تعداد سرودههایم نیز ـ اگر بتوان شعر به حسابشان آورد ـ بسیار اندک است.»
این شاعر فروتن که قالبهای غزل، رباعی، و بعد از آنها مثنوی را بر سایر قالبهای شعری ترجیح میدهد، در خصوص تعریف شعر، مختصر و مفید میگوید:
گر هنرهای جهان جمله دهان باز کنند
شعر از هر چه زباندار زبان دارتر است
ایشان در مورد شعر امروز و جایگاه آن در زندگی بشر امروز اظهار میدارند: «خیلی از شعرهای نیمایی را میپسندم، بویژه اشعاری که بیانگر مسائل اجتماعی و زندگی روزمرّهی مردم و خصوصا افتخارات میهنی آنها میباشد. مثلا «آرش کمانگیر» سیاوش کسرائی، یا «خوان هشتم» اخوان ثالث. به نظر من زندگی ماشینی جایگاه شعر را نیز مثل بسیاری چیزهای دیگر، در زندگی بشر امروز اشغال نموده و گرفتاریهای خاصّ زندگی مدرن، و مدرنیته، بسیاری از مردم را از شعر و شاعری دور کرده است. اگر هم در بین عامهی مردم شعری بر زبان جاری میشود بیشتر جنبهی ضربالمثل و شاهد مثال یا وصف الحال دارد.»
«البته این بدان معنا نیست که شعر، متروک یا مهجور مانده است. خیر؛ منظورم غریب ماندن شعر است که در برابر تب مادیات و توجه به مال و ثروت و زرق و برقها و چشم و همچشمیها که متأسفانه جوامع را در برگرفته، کمتر مجال جلوهگری می یابد.»
از آقای سبزواری کتابی تحت عنوان «ادبیات مدرسه» شامل 5 بخش: قالبهای شعری، آرایههای ادبی، دستور زبان، وندها، و نشانههای سجاوندی - که برای استفادهی دانشآموزان و بویژه برای بهرهمندی داوطلبان کنکور تالیف شده - در بهار سال 1377 از سوی موسسهی انتشارات صیانت مشهد در 5000 نسخه وارد بازار نشر شد که خیلی زود هم نایاب گردید.
از دیگر تالیفات ایشان میشود به 3 سری متفاوت تست کنکور در رشتهی زبان و ادبیات فارسی اشاره کرد که از سال 68 تا 77 منتشر گردیده و بسیار هم مورد توجه و استقبال قرار گرفته است.
نامبرده مقالاتی هم در زمینههای مختلف ادبیات به رشتهی تحریر درآورده از جمله چند مقالهی تحقیقی در زمینهی مسائل مربوط به هجو و طنز، و چند مورد زندگینامههای شاعرانی چون رودکی، سعدی، فرخی سیستانی، فرخی یزدی و عارفان مشهوری مانند ابوسعید ابوالخیر، سنایی غزنوی، و همچنین قطبالدین حیدر.
امیدواریم فعالیت ایشان در سالهای پیش رو هم ادامه داشته باشد و هر سال شاهد تالیفات، مقالات، تحقیقها و پژوهشهای این استاد و معلم باتجربه و باسابقه و خوشنام ادبیات باشیم و به این وسیله زمینهای فراهم شود تا از وجود چنین استادان بهتر و بیشتر استفاده شود.
این نکته را هم اضافه کنیم که آقای سبزواری دستی هم در طنز خصوصی داشته و گهگاه بدان پرداختهاند. ضمن آنکه در حال فراهم آوردن دفتری از آثار طنزپردازان معرف میباشد و امیدواریم دیری نپاید که وارد بازار کتاب شود.
در پایان با آرزوی طول عمر همراه با سلامت برای ایشان و تشکر فراوان به خاطر وقتی که در اختیار بنده قرار دادند، توجه خوانندگان گرامی را به نمونههایی از اشعار ایشان جلب مینماید:
شور شیدایی
دوش همچون همه شبهای دگر
تا سحرگاه نخفت دیدهی من
خیره بر طاق فلک مانده دو چشم
رفته صبر از دل شوریدهی من
تکیه بر گنبد گیتی زده بود
چلچراغ مَهِ زیبای سحر
مخمل آبی خوشرنگ سپهر
بستر نرم هزاران اختر
جلوهای داشت ثریای قشنگ
اندر آن نیمهشب نیمهی ماه
میخُرامید به صد عشوه و ناز
میدرخشید به صد شوکت و جاه
نالهی مرغ شباهنگ ز دور
همنوای دل محزون شده بود
زُهره با بربط افسونگر خویش
راوی قصهی مجنون شده بود
لحظهها در پی هم جاری و من
در شگفت زینهمه شیدایی جان
آتش عشق چو افتد به دلی
میشود مایهی رسوایی آن
دل به امید وصال در تب و تاب
من در اندیشه که با دل چهکنم؟
گرچه از غرقه شدن باکی نیست
در غم حسرت ساحل چه کنم؟
در همین حال و هوا، باد سحر
چشم بیخواب مرا سنگین کرد
دم دروازهی بیداری و خواب
دل هوای سفری شیرین کرد
در دل شب که همه خواب بُدند
با خیالت سفر آغاز نمود
دل سودازده بر بال خیال
سرخوش لحظهی دیدار تو بود
خلوت ساکت و رویایی شب
برگی از دفتر هستی بگشود
پر پرواز به رویایم بُرد
شدم آسوده ز هر بود و نبود
خواب دیدم قد و بالای تو بود
زینت بستر تنهایی من
عطر گیسوی پریشان شدهات
بوی پیراهن بینایی من
چشم بیخواب به در ماندهی من
روشن از پرتو مِهرت شده بود
دیدهام محو تماشای تو شد
دل، تو گویی، ز قفس بال گشود
در پس پردهی صد نقش خیال
من همان عاشق دیوانهی تو
میشنیدم ز دو یاقوت لبت
سخن گرم و صمیمانهی تو:
«چه کسی حال تو را میداند
که تو در پیلهی خود تنهایی؟
چه کس از راز دلت باخبر است
که پی روزنه در فردایی»
گفتهات دلکش و شیرین و لطیف
واژههایش همه چون دُرّ و گهر
سخن از دل به لبت آمده بود
لاجرم کرد به دل، سخت، اثر
من نه دیروز و نه فردا دانم
که به هر لحظه تویی در دل من
غم فردا نبود هیچ مرا
که سرشتهست وفا با گل من
همه اجزای وجودم گوید
نه فراموش کنم عهد و وفا
از همان دم که شدم بندهی عشق
گشت آیین وفا، پیشه مرا
عاشقت گشتم و از یادم رفت
آنچه آموختم از پیر مُغان
چشم چون نرگس شهلای تو شد
رهزن دین و دل و آفت جان
عشق آتش بود و بس سوزان
شررش سوخته کاشانهی دل
مانده از شعلهی سوزندهی آن
حسرتی تلخ به ویرانهی دل
***
در هوای جانان
من امشب در هوای سرد پاییزی
به گرمای وجودت سخت محتاجم
در این سرمای طاقتسوز
نشسته «گوشهی محراب خواهشهای جانافروز»
تمنا میکنم آغوش گرمت را
ولیکن خوب میدانم
که خام است آرزوی من
تو را دیگر نخواهم دید
گل بوسه ز لبهایت نخواهم چید
دلم گرچه هوای دیدنت دارد
ولی در حسرت دیدار میماند
برای همنوایی با دل خسته
دو چشمم تا سحر بیدار میماند
عزیز من!
نمیباید از اول دل به تو دادن
امید وصل پروردن
به سودای تماشای قد سروت
همیشه چشم به ره بودن
دریغا دیر فهمیدم!
به یادم آید آن روزها
همان روزهای تلخ ناامیدیها
که یکباره تو را دیدم سر راهم
دلارام و فریبنده
نگاهت گرم و پوینده
ز جادوی دو چشم مست و مخمورت
تنم سر تا به پا لرزید
نگاهت رهزن دل شد
کلام گرم و دلجویت فریبم داد
ازین عالم جدایم کرد
مرا با خود به رویا برد
و در رویا تو را همراز خود دیدم
امیدی در دلم ره یافت
چه زیبا بود و شورانگیز
غم و اندوه و حرمان
از وجودم رخت خود بربست
و جایش را
نشاط و شادی و امّید
و شوق زندگی پُر کرد
کنارت روی بال ابرها
پرواز میکردم
تو گویی بعد عمری زندگانی
«زندگی» آغاز میکردم
به روی بستری از گل
تو در آغوش من بودی
مشام جان ز بویت مست
دل از شوق وصالت
غرقه در شادی
همه دنیا به کام دل
ز نیرنگ زمان غافل
بدین سان روزگاری شد
که من همواره در رویای بسر بردم
فریب دلبریهای تو میخوردم
سرانجام چشم دل وا شد
حقیقت با تمام تلخیاش
عریان، هویدا شد
سفر در عالم رویا بسر آمد
و باز من ماندم و تنهایی و غربت
و تکرار ملالانگیز روز و شب
ولی باز همه برایت میسرایم که:
من امشب در هوای سرد پاییزی
به گرمای وجودت سخت محتاجم ...
***
.
رویای رویایی
کنار برکهای آرام و خاموش
نشستم با غم دنیا همآغوش
به گوشم آمد آوایی که میگفت
تمام زندگی باریست بر دوش
***
فراقت رنجه میدارد من ِزار پریشان را
خیالت میبَرد تا اوج مستیها دل و جان را
چرا نامهربان گشتی، گسستی رشتهی الفت
چه شد از من بریدی دل، شکستی عهد و پیمان را؟
***
من امشب با خیالت غرق رویاهای شیرینم
و در رویا تو را، ای مَه، کنار خویش میبینم
فضا از عطر اندامت چنان لبریز و پُر گشته
که گویی من میان خرمنی از یاس و نسرینم
***
هنوزم اندکی می در سبو دارم
هنوزم نالهها اندر گلو دارم
در این مستی که راستی را در آن دانند
به پایت سَرنهادن آرزو دارم
***
برچسبها: گزارش جلسه شماره 1014 به تاریخ 920616, شاعر همشهری, زندگینامه عباس سبزواری