سیاه‌مشــــــــــــــــــــــــــــــــق

گزارش‌های بهمن صباغ زاده از جلسه‌های شعر

یک کلام به صد کلام؛ یادداشت‌های استاد محمد قهرمان؛ قسمت شصت و هشتم؛ بهمن صباغ زاده

درود دوستان عزیز. حرف «ک» فیش‌های زیادی را به خود اختصاص داده است و این شماره که شامل فیش‌های 6701 تا 6800 می‌شود تماماً مربوط به این حرف است.

از شما دوستان خواننده خواهش می‌کنم اشکالات متن را تذکر دهید تا انشاالله در آینده که قرار است این مطالب به صورت کتابی در فرهنگ شفاهی تربت منتشر شود کامل‌تر و جامع‌تر باشد. برای انتقال نظرات و مطالب خود می‌توانید از روش‌های زیر پیام‌تان را به من برسانید یا دیگر مطالبم را بخوانید.

وبلاگ سیاه‌مست www.bahmansabaghzade.blogfa.com

وبلاگ سیاه‌مشق www.bahmansabaghzade2.blogfa.com

ایمیلsiyah_mast@yahoo.com

کانال تلگرام https://t.me/bahman_sabaghzade

صفحه‌ی شخصی در تلگرام https://t.me/bahmansabaghzade

 

 

  1. کِج‌بِغَل (kejbeqal): آدمِ ناحساب، بی‌راه، از حساب فرار کن.
  2. کِج‌خُلق (kejxolq): بداخلاق. بهانه‌گیر. بهانه‌جو.
  3. کَـْجَر (kājar): دایره‌ای سفالی و بزرگ تقریباً به ارتفاع چهل سانتی‌متر که در کنار جوی‌ها در زمین کار می‌گذارند و سوراخی دارد که آب چوی آن را لبالب می‌کند. کاه را برای خوراک حیوانات داخل آن می‌ریزند تا خاکش ته‌نشین شود، آن‌گاه بالا می‌کشند. شبیه به «گیلو»، جز آن‌که گیلو بیضی است و «کَـْجَر» دایره‌ای. «جَر» ظاهراً همان است که در ترکیب «جوی و جَر» دیده می‌شود و نیز از این لغت «جِرکَن»‌ را داریم یعنی گودال‌مانندی که از عبور سیل و آب ایجاد شده باشد.
  4. کِجَک (kejak): موی روی پیشانی زنان و دختران که به صورت چتری (نیم‌دایره‌ای) تا بالای ابروها کوتاه می‌کردند.
  5. کَج کَج کِردَن: قُدقُدِ مرغ در هنگام تخم گذاشتن. رک. کَـْجیَن.
  6. کِج‌کِلِه‌تُوْ (kejkeletow): به دور خود چرخیدنِ «باد». معمولاً به علّت بد «باد خوردن»ِ شخص و یا ناشیگری او چنین می‌شود. رک. باد. رک. باد خُوردَن.
  7. کِج‌کِلِه‌تُوْ دایَن {کسی را} (kejkeletow dâyan): کسی را که در «باد» نشسته است، به دور خودش چرخاندن و او پس از مدّتی سرگیجه می‌گیرد. در روستاها به شخص مسموم بخصوص از خوردن تریاک، شیر و گاه ماست می‌خوراندند. سپس او را در تاب می‌نشاندند و «کِج‌کِلِه‌تُوْ» می‌دادند. با این کار پس از مدّتی آن شخص «بالا می‌آورد». در صورت لزوم، شیر خوراندن و تاب دادن را تکرار می‌کردند. صائب با توجّه به این خاصیّت شیر، در بیتی جالب با ایهامی زیبا چنین سروده است: وقت است اگر ز پوست برآیند غنچه‌ها/ شیر شکوفه، زهر هوا را شکسته است. چنان که همه می‌دانند، زهر هوا را شکستن، کنایه از رو به گرمی نهادن آن است.
  8. کِج‌کِجول (kejkejul): کج و معوج. کج مَج.
  9. کَـْجَل (kājal): کاه درشت که معمولاً «بند»های «پوخَل» هم با آن مخلوط شده است. ساقه‌های کوتاه گندم و جو که درست زیر خرمن‌کوب نرم نشده. اگر مقدار این کاه‌ها زیاد باشند، بار دیگر خرمن‌کوب را به راه می‌اندازند، وگرنه با چوب‌های دراز بر روی آن‌ها می‌کوبند. به هر حال، این کاه، کاهی نامرغوب است. رک. پوخَل.
  10. کُجِه (koje):‌کجا.
  11. کِجی (keji): ابریشم غیرکاخانه‌ای. ابریشمی که با دست کشیده‌اند یعنی ابریشمی که خودشان از پیله کشیده‌اند و به اصطلاحات کارْخانگی نیست. منسوب به آن را «کجینی» می‌گویند.
  12. کِجی‌باف (kejibâf): کِجینی. بافته شده از «کِجی». رک. کجی.
  13. کَـْجیَن (kājiyan): قُدقُدِ مرغ در هنگام تخم گذاشتن. قدقد مخصوصص که مرغ، هنگامی که می‌خواهد تخم بگذارد می‌کند. برای آواز جغد هم به کار می‌رود. مثلاً: دِ فِلَـْنِه‌جا، کوفُم نِمِکَـْجَه» یعنی در فلان‌جا، بوم هم آواز برنمی‌دارد. و این کنایه‌ای از نهایت ویرانی آن مکان است.
  14. کِجینی (kejini): پارچه‌ای که از ابریشمی که با دست کشیده‌اند بافته شده. منسوب به کِجی. رک. کِجی.
  15. کِچَک (kejak): رک. کِجَک.
  16. کِچَل (kečal): کفشی که از یک طرف و یک بغل ساییده باشند. مثلاً «کُوْشِتِر کِچَل کِردی»
  17. کِچَل رِفتَنِ کُوْش (kečal reftane kowš): کج و ساییده شدنِ کفش از یک طرف. رک. کِچَل.
  18. کُچوسگ (kočusag): رک. کُچوک.
  19. کُچوک (kočuk): توله‌سگ. «کوچوک»، «کُچوسگ» و «کوچوسگ» هم گفته می‌شود.
  20. کُچوله (kočula): مرضی است مخصوص به سگ، شبیه به هاری. برای معالجه، پُشت دماغ سگ را با آهنی سرخ شده داغ می‌کنند. این بلا را سر همه‌ی «کُچوک»هایی که می‌خواهند نگاه‌شان دارند،‌ می‌آورند تا از مرض پیشگیری کرده باشند.
  21. کُح‌کُح (kohkoh): سرفه.
  22. کُح‌کُح کِردَن (kohkoh): سرفه کردن. رک. کُح‌کُح.
  23. کُح کِردَن (koh kerdan): هاه کردن. با نفس گرم، در هوای سرد، دمیدن بر چیزی، مثلاً دست تا گرم شود.
  24. کُحّیَن (kohhiyan): سرفه کردن. نظیر «کُح‌کُح کِردَن». مثلاً: فلانی «مُکُحَّه» یعنی سرفه می‌کند. رک. کُح‌کُح.
  25. کُخ‌ (kox): کِرم. وقتی کسی کاری می‌کند که طرف ناراحت می‌شود به او می‌گویند: مگر «کُخ» داشتی که این کار را کردی؟ نظیر مگر مرض داشتی؟ یا مریضی؟
  26. کُخ‌پیلَه (koxpila): کِرمِ ابریشم. رک. کُخ.
  27. کُخِ پیلَه (koxe pila): رک. کُخ‌پیلَه.
  28. کُخ دَْری یا لُلُخ دَْری؟! (kox dāri yâ lolox...): نظیر مگر کرم داری، که چنین می‌کنی؟ «لُلُخ» به تنهایی معنی ندارد و ظاهراً به عنوان مهملِ کُخ به کار می‌رود. رک. کُخ.
  29. کُخ کِلَخ (kox kelax): کِرم. حشره، از قبیل سوسک و کنه. «کِلَخ» مهملِ «کُخ» است.  مثلاً: «دِ مینِ کَـْلَه کُخ کِلَخِ نِبَـْشَه، پاتار بِکِنَّه» یعنی در باغچه کِرمی چیزی نباشد پایتان را بگزد.
  30. کُدو (kodu): کدو. نوعی از آن بود که درونش را خالی می‌کردند و بخصوص در عطّاری‌ها برای نگهداری دارو از آن استفاده می‌شد.
  31. کُدوفِ کِلَّه (kodufe kella): کدوی کلّه. کاسه‌ی سر. وسط کلّه. ظاهراً جمجمه مراد است. مثلاً: «خِدِیْ بِـْل وِر کُدوفِ کِلَّه‌ش کوفتَن و سرِش چارشِگاف رَف» یعنی با بیل به وسط سرش کوبیدند و سرش از چهار جا شکافته شد.
  32. کُدوفتِ کِلَّه (kodufte kella): رک. کُدوفِ کِلَّه.
  33. کُدوکَّر (kodukkar): کدام یک را؟
  34. کُدوکَّه (kodukka): کدام یک. کدام یکی. «هرکُدوکَّه» به معنی هر کدام، هر یک است. مثلاّ می‌گویند: «هَر کُدّوکَّه‌رْ مَـْیی، وَردار» یعنی هر کدام را می‌خواهی، بردار.
  35. کُدویِ کِلَّه (koduye kella): رک. کُدوفِ کِلَّه.
  36. کُر (kor): رک. کُرّ.
  37. کُرّ (korr): بز یا بزغاله‌ای که گوش‌هایش کوچک باشد.
  38. کُرا (korâ): کرایه. اجاره.
  39. کُرا کِردَن (korâ): کرایه کردن. اجاره کردن. رک. کُرا.
  40. کُرایِ... نِکِردَن (korâye nekerdan): قابلیت و ارزشِ... را نداشتن. مثلاً این راه نزدیک را پیاده می‌رویم، «کرای ماشین نمنه» یعنی ارزش ندارد که ماشین سوار بشویم. کرا کردن اصطلاحی قدیمی و فصیح است. انوری گوید: تو را هجا نکند انوری، معاذ الله/ نه او، که از شعرا کس تو را هجا نکند/ نه از بزرگیِ تو، بلکه از معایبِ تو/ چه جای هجو، که اندیشه هم کرا نکند.
  41. کِرای کِردَن (kerây kerdan): رک. کُرای کِردَن.
  42. کُرای کِردَن (korây kerdan): 1- کرا کردن. ارزش داشتن. قابل اعتنا بودن. به زحمتش ارزیدن. 2- کرایه کردن. اجاره کردن، مثلاً خانه و ماشین.
  43. کِرامَند (kerâmand): رک. کِرایمَند.
  44. کِرایمَند (kerâymand): کرامند. قابل اعتنا و توجّه. چیزی که ارزش داشته باشد و «کِرا» کند. مثلاً این دو مثقال مسکه «کِرایمَند» نیست که به خاطر آن «جِگاهِ» بزرگی را «دِ بَند» کنی، یعنی قابل آن نیست که ظرف بزرگی را به خاطرش بند کنی.
  45. کِرَت (kerat): بار. دفعه. مرتبه. مثلاً اگر فلانی می‌بود، تا حالا «صد کِرَتَه» این کار را انجام داده بود. همان «کَرَّت» عربی است.
  46. کُرُت‌کُرُت (korotkorot): کروچ‌کروچ. صدایی که از جویدن نان قندی، نان خشک، نخودچی و نظایر آن برمی‌خیزد. و نیز صدای شکستن جو زیر دندان اسب. نظیر «کِرِت‌کِرِت» در تهران است.
  47. کُرتوک (kortuk): یک تکّه سیخ از بُتّه‌ی «چِرخَه» یا «سُوْ» یا گِدیچَه» و نظایر آن برای اندازه‌گیری شیر. کسی که بیشتر از چند گوسفند در گله ندارد، شیری که به دست می‌آورد برای کَره گرفتن کافی نیست. بنابراین، شیر گوسفندان خود را در ظرفی می‌ریزد و با «کُرتوک» اندازه می‌گیرد و به کسی می‌دهد و چند روز پیاپی با او یا چند تن دیگر چنین می‌کند. ظرف می‌تواند متعلّق به خود او نباشد، چون با کرتوک اندازه‌ی شیر مشخص می‌شود. این کار را «همشیری» می‌گویند. پس از چند روز همه‌ی کسانی که از او شیر گرفته‌اند، وام خود را مطابق کُرتوک پس می‌دهند. حال آن شخص می‌تواند با مجموع شیرهای به دست آمده، «تُلُم» بر سر پا کند و کار کَره‌گیری را به سامان برساند.
  48. کُرچ‌کُرچ کِردَن (korčkorč kerdan): آوازِ جویدنِ چیزی. مثلاً از دندان زدن به خیار چنین صدایی برمی‌خیزد، یا چون اسب جو بخورد. نظیرِ «کُرُت‌کُرُت» کردن.
  49. کُرچُندَن (korčondan): قطع و پاره کردن، و بیشتر به کمک دندان. بع عنوان مثال، می‌توان نخ را با دندان «کرچند». ولی در مورد ریسمان اگر وسیله‌ای در دسترس نباشد باید مثلاً آن را روی تخته سنگی یا جای سفت و محکم دیگر گذاشت و با سنگی رویش کوبید و پس از مدتی آن را کرچاند. این فعل گاهی به صورت «کرچندن» هم به کار می‌رود.
  50. کُرُچُّندَن (koroččondan): رک. کُرچُندَن.
  51. کُرچیدَن (korčidan): صورت شسته و رُفته‌ترِ «کُرچیَن» است. رک. کُرچیَن.
  52. کُرُچّیدن (koroččidan): 1- کُروچ کُروچ کردن دهان در موقع جویدن خوراکی سفت مانند قند و آبنبات. مثلا گوسفند که پوست هندوانه آن‌چنان می‌خورد که صدای کروچ‌کروچ می‌دهد. 2- رک. کُرچیَن.
  53. کُرچیَن (korčiyan): قطع شدن نخ و ریسمان و مانند آن‌ها با دندان، سنگ و غیره. مثلاً اگر سنگی را روی نخ بکوبیم، نخ «مُکُرچَه» یا اگر نقطه‌ای از طناب را بارها و بارها بپیچانیم، عاقبت «مُکُرچَه» یعنی قطع می‌شود.
  54. کُرُچّیَن (koroččiyan): رک. کُرچیَن.
  55. کُرْخَر (korxar): کرّه‌ی خر.
  56. کَر خَرِه‌یِ کاه (kar xareye kâh): خرمنِ کاهِ جدا شده از گندم و جو.
  57. کِردِگَر (kerdegar): کننده. انجام‌دهنده. مثلاً: «تو کردگر این کار نی‌یی» یعنی تو کننده‌ی این کار نیستی، توانایی انجام آن را نداری.
  58. کِردَن (kerdan): 1- گذاشتن، ریختن و نظایر آن. مثلاً: نان‌ها را «پیشِ سگ کُ!» یا: کاه‌ها را «دِ آخورِ خر کُ!» 2- گذاشتن. مانند «کُخ کِردَن» یعنی کِرم گذاشتن. «مَـروچَه کِردَن»، «شُبوش کِردَن» هم ناظر به همین مـعنی است. 3- در معنی حاصل کردن. عمل کردن. مثلا صحرای شما چند خروار کراویه «کرد» یا گوسفندی که کشتیم نیم من دمبه «کرد». 4- باریدن. آمدن. مانند «برف کِردَن» و «جَـْلَه کِردَن» یعنی برف باریدن و تگرگ باریدن، «بَـْریش کِردَن» یعنی باران آمدن. مثلاً: دو ساله که اَجّاش برف نِکِردَه. کاشتن. مثلاً «او زِمی‌رْ جُوْ کِردُم» یعنی در آن زمان جو کاشتم. 5- بار آوردن. مثلاً «ای زِمی جُوْ نِکِرد» یعنی این زمین جو به بار نیاورد یا گوسفندی که کُشتیم، «نیم مَن پیه‌دُمبَه کِرد». 6- شدن. مثلاً «گِرما کردن» یعنی گرم شدن یا «سِرما کردن» یعنی سرد شدن.
  59. کِرد و بِرد (kerdo berd): کردار و رفتار. مثلاً: «شما به کِرد و بِردِ ما مَکِنِن» یعنی اگر ما بد کرده‌ایم، شما همان رفتار را با ما نداشته باشید.
  60. کَـْرِز (kārez): کاریز. قنات.
  61. کِرَسم (kerasm): کرفس.
  62. کُرسیچَه (korsiča): کرسیِ کوچک.
  63. کُرق (korq): گودی. گودال. مثلاً «کُرقِ اُوْ» یعنی گودال‌های کوچکی که در بیابان آب در آن‌ها جمع می‌شود. «کُرق» در جلگه‌ی زاوه به معنی گودال به کار می‌رود و «کُرقُوْ» (korqow) یعنی گودال آب.
  64. کُرقِ سینَه (korqe sina): گودیِ سینه. زیرِ جناقِ سینه. مرادف «گُوِْ دل». وقتی کسی به کسی فحش می‌دهد و می‌گوید: «مرگ!» او در جواب می‌گوید: «دِ کُرقِ سینَه‌ت!» یا مادر بچّه‌اش را نفرین می‌کند که «اِلاهُم گُلِّه‌یِ از غِیب دِ کُرقِ سینَه‌ت بُخُورَه». رک. کُرق.
  65. کُرقُوْ (korqow): گودال آب. رک. کُرق.
  66. کَرِّ قیامَت (karre qiyâmat): ظاهراً آن‌چنان سنگین‌گوش که صور اسرافیل را هم نمی‌شنود. گاهی که چند بار کسی را صدا زنده‌اند و او نشنیده یا خود را به نشنیدن زده چون بالأخره جوا بدهد و بگوید صدای شما را نشنیدم، می‌گویند: «اِلاهِ کَرِّ قیامت ری» یعنی تا قیامت کر باشی یا در قیامت کر شوی و ظاهراً صور اسرافیل را نشنوی.
  67. کَرکَر (karkar): آواز کبک.
  68. کَرکَر خِندیَن (karkar xendiyan): قهقهه زدن. کِرکِر خندیدن. با صدای بلند خندیدن. رک. کَرکَر. مثلاً: « کَرکَر مِخِندَه» یعنی کِرکِر می‌خندد.
  69. کِرکِنوک (kerkenuk): خرخره.
  70. کَـْرُمسِرا (kāromserâ): کاروان‌سرا.
  71. کُرُنج (koronj): چین و چروک.
  72. کَـْرُندَن (kārondan): کاراندن. کارانیدن. کاشتن، طبق دستور و فرمان کسی.
  73. کِرُّوْ (kerrow): کر. اندکی جنبه‌ی تحقیرآمیز دارد.
  74. کُروک (koruk): 1- مرغِ کُرچ. مرغی که می‌خواهد روی تخم بخوابد و جوجه دربیاورد. 2- غلاف پنبه. غلافی که پنبه در آن است و پس از خشک شدن پنبه را از آن بیرون می‌کشند. این مربوط به پنبه‌های ولایتی بود. بذری که بعدها کاشته‌‌اند به فیلستانی معروف بود که پنبه به راحتی از غلاف بیرون می‌آید. می‌گویند: «پُمبِه‌ها کُروک بِستَه» یعنی تبدیل به غوزه شده، غوزه درآورده است.
  75. کِروَه (kerva): کسی که دندان‌هایش ریخته باشد.[1]
  76. کُرَّه (korra): 1- نوعی گیاه بیابانی بسیار تلخ که حیوانات هم نمی‌خورند. شبیه به «تِلخَه»، از نظر تلخی. رک. تِلخَه. 2- به طنز، کنایه از بچّه.
  77. کُرِّه‌یِ کَسِ اُفتیَن (korreye kase oftiyan): بچه‌ی کسی سقط شدن. «کُرَّه» به طنز، کنایه از بچّه است. کره‌ی کسی افتادن یا کره‌انداز شدن کنایه از تحمّل رنج و محنت بسیار است. هنگام سرزنش کسی که از انجام وظیفه‌ی محوّله تن زده است، ممکن است به او بگویند اگر این کار را می‌کردی، «کُرَّه‌ت مُفتی» یعنی کره‌ات می‌افتاد؟!
  78. کُرِّه انَداز رِفتَن (korre andâz reftan): بچّه‌انداختن خر و گاو. سقط در مورد حیوانات بارکش و سواری. مثلاً: از بس خر را دواند، «کُرِّه‌اَنداز» رفت.
  79. کَـْزَر (kazar): زمین ریگی.
  80. کُساری (kosâri): دستمال بزرگ کجینی برای جیب. رک. کِجینی.
  81. کُس‌کِلَک‌بِیزی (koskelakbeyzi): دوز و کَلَک. حقّه‌بازی. بامبول. کلک‌بازی به نحو اتمّ و اکمل! مثلاً: «ای دِگَه چه کُس‌کِلَک‌بِیزیَه؟!»
  82. کُسِ موش خاک دایَن (kose muš xâk dâyan): کنایه از انجام کاری بی‌اهمیّت. انجام کاری فقط برای وقت‌گذانی. وقت را به بطالت گذراندن.
  83. کَـْسَه‌ (kasa): کاسه. قسمتی از «پِلَخمون» که در آن ریگی می‌گذارند و با کشیدن و رها کردن «جیر»، ریگ پرتاب می‌شود. رک. پِلَخمو.
  84. کَسِه‌‌خَـْنِه‌یِ سَر (kasexāneye sar): کاسه‌ی سر. مثلاً: «چِشماشِر از کَسِه‌خَنِه‌یِ سَرِش به دَر کِردَن» یعنی چشم‌هایش را از کاسه بیرون آوردند.
  85. کَـْسِه‌هایِ چینی رِفتَن به زِْرِ اُوْ، کَـْسِه‌‌های چُوْی اَمیَن به رو (...reftan be zēre ow kāsehâye čowi amiyanbe ru): مَثَل. کاسه‌های چینی رفتند زیر آب، کاسه‌های چوبی آمدند روی آب. یعنی قدیمی‌های معتبر از میان رفتند و میدان به دست نوکیسه‌های بی اصل و بته افتاد.
  86. کَـْسِه‌یِ اَهِک‌شیری (kāseye ahekširi): رک. کوزِه‌یِ اَهِک‌شیری.
  87. کَش (kaš): 1- خطّ و گودی شیار. شیاری که از تیغه‌ی گاوآهن در زمین به وجود می‌آید. مثلاً بذری را «کَش گُوْ» ریختن یعنی در شیار گاوآهن. 2- بار. دفعه. نوبت. در مورد بُردن و کشیدنِ بار با چارپا مصطلح است. مثلا دهقانی از سرِ خرمن گندم بارِ خر کرده و تا شب پنج کش به انبارِ ده رفته است 3- مجازاً به معنی بار و دفعه در جماع هم به کار می‌رود. مثلاً: «تا صُحب، سه کَش رَفتُم» 4- کِش. مثلاً کِشِ جوراب.
  88. کِشاد (kešâd): رک. کُشاد.
  89. کُشاد (košâd): گشاد. فراخ.
  90. کِشال خُوردَن (kešâl xordan): کشیده شدن.
  91. کَش دایَن (kaš dâyan): به درازا کشاندن. معطّل کردن.
  92. کِشَف (kešam): کشف. سنگ‌پشت.
  93. کَش کِردَن (kaš kerdan): سرازیر شدن. راه افتادن. مانند «کِش گرفتن» مصطلح در تهران. مثلا: آب دهنش «کَش کِرد» یا: «گِلَه کَش کِرد»
  94. کَش کِردَنِ اُوِْ دهن (kaš kerdane owe dahan): راه افتادن و کش گرفتن آب دهن، و اغلب از دیدن غذای خوش‌مزه چنین حالی پیش می‌آید.
  95. کشکِ چی و پشمِ چی: کنایه از امید در کسی بستن، ولی جواب یأس شنیدن. یعنی طرف که زیر حرف و قول خود زده است، می‌گوید: چه کشکی، چه پشمی؟
  96. کِش کِشال دایَن (keš kešâl dâyan): کش و واکش دادن. کشیدن. مثلاً چیزی را از دست کسی «کِش کِشال» دادن.
  97. کَش گِریفتَن (kaš geriftan): 1- به دنبالِ هم روانه شدن. به صف حرکت کردن. رج کشیدن. مرادفِ «ریجَه رِفتَن» 2- سرازیر شدن.
  98. کَشِ گِلَه (kaše gela): اثرِ پای گوسفندان بر زمین.
  99. کِشَـْلَه (کشاله) (kešāla): اثری که از کشیدن چیزی بر زمین پیدا شود.
  100. کِشُندَن (kešondan): کشاندن.

[1] - در شعری از رودکی آمده است: باز چون گرفت دست ز روی/ کَرْوْدندان و پُشت‌چوگان است.


برچسب‌ها: یک کلام به صد کلام, محمد قهرمان, فرهنگ گویشی تربت, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  سه شنبه ۵ دی ۱۳۹۶ساعت 17:54  توسط بهمن صباغ‌ زاده  |