سیاه‌مشــــــــــــــــــــــــــــــــق

گزارش‌های بهمن صباغ زاده از جلسه‌های شعر

سلام و درود دوستان

انجمن شعر در تربت حیدریه عصرهای شنبه برگزار می‌شود. معرفی انجمن شعر قطب

شما می‌توانید در کانال تلگرامی انجمن قطب عضو شوید و از اطلاعیه‌های جلسه با خبر شوید.

https://t.me/anjomanghotb

انجمن شعر و ادب قطب تربت حیدریه

عکس از انجمن شعر و ادب قطب تربت حیدریه به تاریخ شنبه ۱۴۰۲/۱۱/۱۴ در کتابخانه‌ی شهید بهشتی

#انجمن_قطب
#کتابخانه_بهشتی

https://t.me/anjomanghotb


برچسب‌ها: انجمن قطب, انجمن شعر تربت حیدریه
+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۷ آبان ۱۴۰۴ساعت 12:49  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 


روستازاده‌ی دانشمند، نگاهی به زندگی و شعر دکتر محمود فتوحی رودمعجنی به قلم بهمن صباغ زاده


بعضی آدم‌ها اگر به بالاترین پله‌های نردبان علم هم برسند بلدند چطور در وقت لزوم از این نردبان پایین بیایند و به تعبیر عامیانه آدم معمولی شوند. بعضی‌ها هم بلد نیستند و کارهایشان و حرف‌هایشان رنگ تفرعن می‌گیرد. دکتر محمود فتوحی از آن آدم‌هاست که می‌توانی کنارش بنشینی و بدون توجه به جایگاه علمی‌اش از هم‌صحبتی‌اش غرق لذت شوی.

آبان‌ماه ۱۴۰۴ به اتفاق دعوت شده بودیم تا در نکوداشت دوست و شاعر همشهری استاد محمدرضا خسروی شرکت کنیم. هفتم آبان‌ماه نزدیک به ساعت دوازده شب در قطار مشهد- تهران وقتی غرق گپ و گفت بودیم خواهش کردم این گپ و گفت را به سمت مصاحبه ببریم و من از ایشان در مورد زندگی‌شان چند سوال بپرسم. ایشان هم محبت کردند و قبول کردند.

دکتر فتوحی مرد خوش‌سخنی‌ست و خیلی بی‌ریا و شیرین صحبت می‌کند. با این که یک ساعت و نیم مصاحبه طول کشید نصف سوال‌ها ماند و بعدا یک بار هم لطف کردند بنده را در منزل‌شان در مشهد پذیرفتند تا بتوانم مصاحبه را تکمیل کنم.

آن‌چه را در ادامه خواهید خواند حاصل حدود دو و نیم ساعت مکالمه‌ی ضبط شده است در تاریخ‌های هفتم آبان و پانزدهم آبان ۱۴۰۴ است که به متن تبدیل شده است.

محمود فتوحی به گواهی شناسنامه‌اش در دوم شهریور ۱۳۴۳ در رودمعجن تربت حیدریه به دنیا آمده است. پدرش نورالله مردی فعال بود و در فعالیت‌های اجتماعی روستا مشارکت می‌کرد. تجارت می‌کرد، کشاورزی می‌کرد، باغداری می‌کرد و علاقه‌ای داشت به آوردن محصولات غیررایج به روستای رودمعجن. سعی می‌کرد با پرس و جو و آزمون و خطا محصولات مختلفی را کشت کند.

نورالله فتوحی به درس خواندن فرزندان خود و دیگران علاقه داشت و کلید موفقیت بچه‌ها را در درس خواندن می‌دانست. هر وقت پدری بنا به دلایلی می‌خواست بچه‌اش را از مکتب یا مدرسه بگیرد، معمولا او اولین کسی بود که داوطلب می‌شد تا با خانواده‌ی کودک صحبت کند و آن‌ها را به ادامه‌ی تحصیل فرزندشان مجاب کند.

مادر محمود، خاور خانم عیلامی روحانی‌زاده‌ای بود که در کنار خانه‌داری و دیگر کارهای معمول زنان روستایی، خیاطی هم می‌کرد. پدربزرگ مادری محمود، حاج شیخ عیلامی در منطقه‌ی رودمعجن و روستاهای اطراف مفتی بود و حوایج دینی مردم را برطرف می‌کرد. خاورخانم به دلیل تربیت پدر، زنی مذهبی بود که در مناسک دینی رودمعجن به کمک اهالی می‌آمد.

کودکی محمود در خانواده‌ای گرم و مهربان در روستایی با طبیعت زیبا سپری شد. روستای رودمعجن در سال‌های کودکی محمود روستایی پرآب بود و هنوز هم به رغم خشکسالی‌های متعدد آبشار رودمعجن از جاذبه‌های گردشگری تربت حیدریه است.


محمود تحصیل را از هفت سالگی و از مکتب‌خانه‌ی روستا شروع کرد و اولین کلاس درس او کلاس ملا شکرالله ملای رودمعجن بود. پدر محمود او را همزمان در دبستان هم ثبت نام کرد. او بعد از اذان صبح شاگرد مکتب ملا شکرالله می‌شد تا ساعت باز شدن مدرسه که رخت دانش‌آموزی در بر کند و راهی مدرسه‌ی ده شود. تابستان‌ها و تعطیلات دیگر مکتب‌خانه پررونق‌تر بود و ملا شکرالله او را خلیفه کرده بود.

می‌گویم لابد درس‌تان خوب بود که خلیفه‌ی مکتب‌خانه شده‌اید. با خنده می‌گوید: «معمولا شَرترین بچه‌ها را خلیفه می‌کردند که با دادن مسئولیت کمی از بار شیطنت‌هایش بکاهند.»

به رغم شیطنت‌های معمول کودکی، محمود در درس وضعیت خوبی داشت و جزو کودکانی بود که خیلی زود «عَمَّ جُزء» را حفظ کرد. «عَمَّ جُزء» جزء سی‌ام قرآن مجید است که سوره‌های کوتاه دارد و برای آشنایی کودک با قرآن مناسب‌تر است. وقتی کودک جزء سی را حفظ می‌کرد اصطلاحا می‌گفتند این کودک به «عَمَّ» رسیده است یعنی از مرحله‌ی مقدماتی مکتب‌خانه فارغ التحصیل شده است. رسم بود که این کودکان هدیه‌ای برای ملا ببرند و از این مرحله به مرحله‌ی بعد قدم بگذارند. هدیه‌ی ملا را که مثلا کله‌قندی یا طاقه‌ی پارچه‌ای بود معمولا عمه‌ی کودک می‌داد و ترانه‌گونه‌ای هم مناسبِ این مضمون وجود داشت: «عمّه به عَمَّ رسیدُم/ به صد کِلیمَه رسیدُم/ عَمَّه مُر یاد کن/ دل ملّار شاد کن»

بعد از «عَمَّ جزء» هم تحصیل محمود در مکتب‌خانه‌‌ی روستا ادامه داشت. تا سه پایه‌ی اول را در مدرسه‌ی رودکی خواند و عازم مدرسه‌ی عنصری شد. رودمعجن در سال‌های ابتدایی دهه‌ی پنجاه، دو مدرسه‌ی ابتدایی داشت یکی رودکی و دیگری عنصری. مدرسه‌ی عنصری را برای پایه‌های بالاتر در نظر گرفته بودند و در قسمت مرتفع‌تر روستا قرار داشت. مدرسه‌ی رودکی هم در میانه‌ی روستا بود و میزبان دانش‌آموزان پایه‌های اول تا سوم ابتدایی.

سال ۱۳۵۴ محمود دبستان را به پایان رساند و پدرش تصمیم گرفت او را برای ادامه‌ی تحصیل به تربت حیدریه بفرستد. پدر که از تمکن مالی خوبی برخوردار بود خانه‌ای در محله‌ی بارزار تربت حیدریه خرید و نام محمود را در مدرسه‌‌ی راهنمایی داریوش در خیابان فرمانداری نوشت.


دکتر فتوحی از دوران تحصیل در تربت به شیرینی یاد می‌کند. می‌گوید: «روبه‌روی مزار قطب کاروان‌سرایی بود به اسم کاروان‌سرای حسامی که پاتوق اهالی رودمعجن بود. در دوران تحصیل در تربت حیدریه، هر وقت دلم می‌گرفت به کاروان‌سرای حسامی می‌آمدم و به دیدار همولایتی‌هایم شاد می‌شدم.»

با این‌که فاصله‌ی تربت حیدریه تا رودمعجن کمتر از پنجاه کیلومتر است اما امکان رفت و آمد به روستا همیشه میسر نبود و او در طول سال تحصیلی بیش از یکی دو بار نمی‌توانست به دیدار خانواده برود. پدر که در تربت حیدریه کارهایی داشت اغلب به دیدن محمود می‌آمد و در همان خانه‌ی دانش‌آموزی چند روزی می‌ماند و باز راهی روستا می‌شد.

پایان دوره‌ی راهنمایی و آغاز دبیرستانِ محمود فتوحی با سال‌های انقلاب ایران یکی شده بود. او بعد از دوره‌ی راهنمایی برای ادامه‌ی تحصیل رشته‌ی اقتصاد را انتخاب کرد و در دبیرستان قطب تربت حیدریه ثبت نام کرد.

انقلاب باعث شد تحصیل دبیرستان طولانی‌تر از حد معمول شود. دبیرستان فضای انقلابی داشت و هر گروه از دانش‌آموزان تشکلی راه انداخته بودند و دبیرستان محل تضارب آرا و گاه درگیری‌های گروه‌های مخالف هم بود. درس خواندن در آن شرایط سخت شده بود و او هم خیلی دل به درس خواندن نمی‌داد.

سال ۱۳۶۱ محمود که هجده ساله و دبیرستانی بود داوطلبانه عازم جبهه شد. خانواده هم از این تصمیم او حمایت کردند. او بعد از امتحانات خرداد سال ۶۱ برای حضور در جبهه ثبت نام کرد و بعد از یک دوره‌ی آموزشی کوتاه در کاشمر راهی جبهه‌های جنوب شد. اولین حضور او جبهه چند ماه بیشتر نبود که مصادف شد با عملیات رمضان که در خاک عراق انجام شد و تعداد زیادی از همرزمان او شهید شدند.

با آغاز سال تحصیلی به مدرسه برگشت اما هنوز چند ماهی از سال تحصیلی جدید نگذشته بود که در کردستان درگیری‌ها بالا گرفت و سازمان جذب نیروی خراسان از دانش‌آموزان ‌خواست که برای حمایت از جبهه‌ی ایران به کردستان بروند.

تعدادی از بچه‌های رودمعجن تصمیم گرفتند همراه هم به کردستان اعزام شوند. این‌بار خانواده چندان با این تصمیم محمود و دیگر بچه‌های روستا موافق نبودند و می‌خواستند که محمود به درسش برسد اما حریف محمود جوان و دیگر جوانان روستای رودمعجن نشدند.

در عملیات والفجر مقدماتی که در بهمن ۱۳۶۱ در خاک عراق انجمن شد محمود فتوحی روی مین رفت و به شدت مجروح شد. در چند بیمارستان، در چند شهر و در چند مرحله عمل‌های جراحی روی او انجام شد. از نظر جسمی و میزان جراحت‌ها وضعیت بدی داشت. پدر و مادر که از مجروح شدن فرزند مطلع شده بودند شهر به شهر پرسان پرسان دنبالش گشتند تا بالاخره او را نیمه‌جان در بیمارستانی در شیراز یافتند.

پروسه‌ی درمان او تا اردیبهشت سال ادامه داشت. اردیبهشت ۱۳۶۲ بود که معلم قدیمی‌اش آقای اشرفی با جمعی از معلمین و دانش‌آموزان مدرسه به دیدن او در رودمعجن آمدند. آقای اشرفی کتاب‌های سال دوازدهم را به دست محمود رساند و تاکید فراوان کرد که باید درسش را بخواند و در امتحانات خردادماه شرکت کند.


محمود فتوحی در سال ۱۳۶۲ دیپلم گرفت و در کنکور همان سال شرکت کرد اما چندان موفق نبود. سال دوازدهم بیشتر در جبهه و بیمارستان گذشته بود و او نتوانست جایی بهتر از تربیت معلم قبول شود.

تربیت معلم تربت حیدریه در مهرماه سال ۱۳۶۲ میزبان محمود فتوحی بود. ابتدای تحصیل در این دوره با دشواری‌هایی همراه بود و او در این دوره سعی کرد درس را جدی‌تر بگیرد و خود را به دیگر دانشجویان برساند. آقای یکتا و احمد نجف زاده معلم‌های ادبیات او در این دوره بودند. محمود کم‌کم خود را به دیگر دانشجویان رساند و به ترم سه و چهار که رسید یکی دانشجویان ممتاز تربیت معلم تربت حیدریه بود.

در تربت حیدریه متوجه شد که بعضی دانشجویان به فکر ادامه‌ی تحصیل در دانشگاه تهران هستند. او که تازه به گلستان ادبیات فارسی وارد شده بود و از درس‌های رشته‌ی ادبیات لذت فراوان می‌برد تصمیم گرفت در کنکور سراسری سال ۱۳۶۴ شرکت کند. او در کنکور علوم انسانی سال ۱۳۶۴ رتبه‌ی خوبی کسب کرد اما به خاطر تعهدی که به آموزش و پرورش داشت نتوانست ادامه‌ی تحصیل بدهد و برای تدریس عازم روستای ازغند تربت حیدریه شد.

مدتی بعد تصمیم گرفت از آموزش و پرورش انصراف بدهد و تحصیل در دانشگاه تهران را انتخاب کند. امکان انصراف هم نبود بنابراین جای خود را در دانشگاه تهران با یک دانشجوی ورودی بهمن عوض کرد و از سال ۱۳۶۵ تحصیل خود را در دانشگاه تربیت معلم تهران شروع کرد.

استادان خوب دوره‌ی تربیت معلم و علاقه‌ای که فتوحی به ادبیات پیدا کرده بود باعث شد تا از همان اوایل دوره‌ی لیسانس به فکر فوق لیسانس باشد. بیشتر استادان دوره‌ی تربیت معلم با دانشگاه تهران مشترک بودند. دکتر تجلیل، دکتر حاکمی، دکتر تقی پورنامداریان، دکتر حسن انوری، دکتر عباس ماهیار، دکتر محمود عابدی و دکتر احمد رنجبر از استادان این دوره‌ی فتوحی در دانشگاه بودند.

سال ۱۳۶۸ در کنکور کارشناسی ارشد شرکت کرد و با رتبه‌ی نفر دوم کنکور برای فوق لیسانس وارد دانشگاه تهران شد. در این دوره فتوحی دانشجویی با انگیزه و علاقه‌مند بود که وقتش را بیشتر به مطالعات ادبی می‌گذراند و سعی می‌کرد تا جایی که می‌تواند از استادانش بیاموزد. دکتر شفیعی کدکنی در این دوره از استادان وی بود.

در همین دوره‌ی تدریس در دانشگاه را هم شروع کرد. اولین درسی که در قامت استاد دانشگاه ارائه کرد «کشف‌الاسرار» بود که برای دانشجویان دوره‌ی لیسانس ارائه می‌شد.

دوره‌ی فوق لیسانسِ او با نمرات عالی تمام شد و پایان‌نامه‌ی «نقد ادبی در ادبیات عرب» آخرین مرحله از دوره‌ی فوق لیسانس فتوحی شد که استاد راهنمای این پایان‌نامه دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی بود.


بعد از دوره‌ی فوق لیسانس، آقای محمود فتوحی رودمعجنی با رتبه‌ی یک در سال ۱۳۷۰ در دوره‌ی دکترای ادبیات فارسی دانشگاه تهران پذیرفته شد. در دوره‌ی دکترا هم استادان درجه‌ی یک ادبیات دانشگاه تهران را درک کرد. همچنان به تدریس مشغول بود تا سال ۱۳۷۴ که از رساله‌ی دکتری خود با عنوان «دیدگاه‌های نقد ادبی در عصر صفوی» دفاع کرد و دکترای ادبیات گرفت.

در رساله‌ی دکتری دکتر فتوحی، استاد راهنما دکتر عبدالحسین زرین‌کوب بود و دکتر شفیعی کدکنی نقش مشاور را داشت. این رساله بعد تبدیل به کتابی شد تحت عنوان «نقد خیال» که به عنوان کتاب سال هم انتخاب شد. دکتر حق‌شناس، دکتر رواقی، دکتر مظاهر مصفا و دکتر فرشید از دیگر استادان وی در دوره‌ی دکترا در دانشگاه تهران بودند.

در این سال‌ها دکتر فتوحی همچنان کارمند آموزش و پروش بود و با مرخصی بدون حقوق یا ماموریت تحصیلی به درس خواندن ادامه می‌داد. نورالله فتوحی پدرش هم در این سال‌ها از فرزندش حمایت می‌کرد. با گرفتن دکترا وی از نظر اداری از خراسان به تهران منتقل شد و تدریس در دبیرستان‌های تهران را شروع کرد. او که چند سال هم در تربیت معلم تهران تدریس کرده بود دنبال فرصتی بود که از آموزش و پرورش به آموزش عالی منتقل شود.

دکتر فتوحی در اواخر دهه‌ی هفتاد مدتی مسئول کتابخانه‌‌های دانشگاه تربیت معلم بود. او در طول سال‌های تدریس به کشورهای مختلفی مانند هند، انگلستان، آلمان، استرالیا، کانادا و ... سفر کرد و در دانشگاه‌های مختلف دنیا به تدریس زبان و ادبیات فارسی مشغول بود.

سال ۱۳۸۶ دکتر محمود فتوحی درخواست کرد که به دانشکده‌ی ادبیات دانشگاه فردوسی مشهد منتقل شود و از آن سال به بعد تا زمان بازنشستگی در این دانشگاه تدریس کرد.

آقای فتوحی سال ۱۳۷۲ وقتی دانشجوی دوره‌ی دکترا بود ازدواج کرد و همراه خانواده در تهران، کرج و مشهد زندگی کرد. بعد از بازنشستگی و در سال 2013 اقامت کشور کانادا را گرفت که در زمان تدریس مدتی را در آن کشور زندگی کرده بود و اکنون همراه همسر و دخترش ساکن این کشور است.

او اکنون بیشتر وقتش را به خواندن و نوشتن و پژوهش در موضوعات زبان و ادبیات فارسی می‌گذراند. به سه زبان انگلیسی عربی و فارسی مسلط است و در هر سه زبان مشغول فعالیت پژوهشی‌ست. با دانشگاه‌های مختلفی در جهان ارتباط دارد و به عنوان استاد راهنما و مشاور با این دانشگاه‌ها همکاری می‌کند.


روستاییان خراسانی در زندگی روزمره رابطه‌ی خوبی با شعر دارند. محمود در کودکی شعرهای پدربزرگش حاج شیخ عیلامی را خوانده بود که بیشتر مراثی و نوحه‌های مذهبی بود و از طریق فریادهای خراسان و ترانه‌های محلی با شعر آشنا شده بود. اولین شعر محمود فتوحی که به لهجه‌ی تربتی سروده شده بود در سال‌های دبیرستان اتفاق افتاد.

او در این شعر فضای خانه‌شان را در «روز خمیر» تصویر می‌کرد. روز خمیر روزی‌ست عده‌ای از زنان روستا با هم قرار می‌گذارند در یک محل مشترک نان بپزند که مقدماتی دارد و نیاز به مدیریت دارد. محمود در این شعر مادرش و زنان روستا را در روز خمیر توصیف کرده بود و این شعر از طرف اهالی روستا مورد استقبال قرار گرفت.

با استقبال مردم رودمعجن از این شعر، محمود چند شعر لهجه‌ای دیگر هم گفت اما این شعرها تنها برای اهل روستا جذاب بود و شاعری محمود منحصر شده بود به جمع فامیل و اهالی رودمعجن.

در دوره‌ی فوق دیپلم در تربیت معلم او از ابزار شعر استفاده کرد تا شعری در نقد مسئولین دانشگاه تربیت معلم بگوید و اعتراض خود و دیگر دانشجویان را با زبان طنز مطرح کند. این شعر که عواقبی هم برای او داشت محمود فتوحی را در جمع دانشجویان تربیت معلم به عنوان شاعر مطرح کرد.

شعر محمود فتوحی در سال‌های دانشجویی بیشتر موزون بود و نشان از تمایل او به شعر کلاسیک داشت. شعرهایش غالبا موضوعات مشخصی داشت، مثل شعری که برای دکتر شفیعی در دوران دانشجویی گفته بود. دکتر فتوحی کم کم به شعر منثور علاقه‌مند شد و امروز غالبا آثار وی شعر منثور هستند.

دکتر فتوحی به مناسبت پژوهش‌هایش در شعر تمام شاعران فارسی‌زبان تفحص می‌کند و شعر ایشان را می‌خواند و روی این اشعار کار می‌کند. بیدل دهلوی، صائب تبریزی و سعدی شیرازی از شاعران مورد علاقه‌ی وی در تاریخ ادبیات هستند و از معاصران هم با شعر سهراب و اخوان بیشتر مانوس بوده است.

از مهم‌ترین مشوقان محمود فتوحی در راه شاعری باید از دکتر حبیب الله عباسی همکلاس دوره‌ی ارشد و دکتریِ او نام برد که همیشه را به سرودن تشویقش کرده است.


از دکتر فتوحی می‌پرسم «فارغ از تعریف‌های مرسوم و معمول تاریخ ادبیات، تعریف شما از شعر چیست؟» فتوحی می‌گوید: «من شعر را امری تعریف‌ناپذیر می‌دانم» از شلی شاعر انگلیسی نقل قول می‌کند که شعر را گزارشی از زیباترین و سعادت‌آمیزترین لحظات سعادتمندترین ذهن‌ها می‌دانست.

دکتر فتوحی اضافه می‌کند: «شعر یک تجربه‌ی درونی است و نوعی ملاقات با امری متعالی به حساب می‌آید و این رخداد روحی تا به عبارت درنیاید شعر وجود ندارد. وقتی به عبارت در آمد وجه هنری پیدا می‌کند و ما می‌توانیم بر اساس آن شعر، تعریفی از شعر هم داشته باشیم اما این تعریف از آن شعر یا از آن دست شعر است. این‌که در مورد تعریف شعر یک خط‌کش مشخص داشته باشیم که بتواند جامع و مانع باشد من به آن اعتقاد ندارم. تعریف شعر هم مانند خود شعر سیال است و آن به آن و شعر به شعر تغییر می‌کند.»

از دکتر فتوحی از قالب مورد علاقه‌اش در سرودن می‌پرسم و ایشان پاسخ می‌دهد: «من به قالب قصیده خیلی علاقه دارم و اعتقاد دادم هنر شاعری در قصیده متجلی می‌شود اما طبع روان و سوار بر وزن و قافیه را ندارم و با شعر منثور راحت‌ترم»

چالش‌های ذهنی دکتر محمود فتوحی که در شعرهایش متجلی شده است نگاهی به جهان جدید دارد، مسائلی مثل گسترش ارتباطات، چالش معنای زندگی در عصر معاصر، وضعیت سیاسی جهان، ماهیت زبان و ... او را سمت شعر منثور برده است. مطالعات ادبی او اما از نظر قالب ادبی هیچ محدودیتی ندارد و به فراخور موضوع پژوهش دوره‌های مختلف شعری و قالب‌های متفاوت شعری را می‌کاود و در این کاوش‌ها ضمن پژوهش، از ادبیات لذت می‌برد.

از دکتر فتوحی می‌پرسم «به نظر شما شعر در زندگی بشر امروز هنوز جایگاه دارد؟» می‌گوید: «درست است که شعر رقیب‌های قدرتمندی دارد که روز به روز قوی‌تر هم می‌شوند اما تا زبان زنده است شعر هم زنده خواهد بود. امتیاز شعر این است که در تولید و در عرضه هیچ هزینه‌ای ندارد و انقضاء هم ندارد. اما این که شعر خوب در این دوره کم تولید می‌شود بحث دیگری‌ست.»


تعداد کتاب‌ها و مقالات دکتر فتوحی بسیار بیشتر از آن است که بخواهم در این نوشته حتی به آن‌ها اشاره کنم و مخاطب علاقه‌مند را به صفحه‌ی ویکی‌پدیای فارسی محمود فتوحی رودمعجنی ارجاع می‌دهم.

https://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%D9%81%D8%AA%D9%88%D8%AD%DB%8C_%D8%B1%D9%88%D8%AF%D9%85%D8%B9%D8%AC%D9%86%DB%8C

اجمالا باید بگویم که برخی کتاب‌های ایشان مثل «فارسی عمومی» بیش از صد بار تجدید چاپ شده است. کتاب «نقد ادبی» در سال ۱۳۷۹ برگزیده‌ی تشویقی کتاب سال شد. کتاب «سبک‌شناسی» در سال ۱۳۹۶ جایزه‌ی فصل و جایزه‌ی جلال آل احمد را برنده شد. کتاب «نظریه‌ی تاریخ ادبیات» در سال ۱۳۸۸ جایزه‌ی قلم زرین را برای نویسنده به ارمغان آورد. «صد سال عشق مجازی، مکتب وقوع» در سال ۱۳۹۵ جایزه‌ی کتاب فصل و نشان دهخدا را برنده شد و جایزه‌ی بین‌المللی فجر را هم کسب کرد.

از محمود فتوحی تاکنون بیش از ۱۰۰ مقاله در نشریات دانشگاهی و غیردانشگاهی به چاپ رسیده‌است. مقالات ایشان را در نقد ادبی، سبک‌شناسی، بلاغت، تاریخ ادبیات، نقد شعر معاصر و نقد کتاب چند دهه است که دکتر فتوحی سطح اول صاحب‌نظران ادبیات فارسی مطرح کرده است. مقاله‌ی «ارائه‌ی مدلی برای سبک‌ورزی در نگارش خلاق» و مقاله‌ی «رده‌بندی معرفتی گزاره‌های عرفانی» هم جزو مقاله‌هایی هستند که برنده‌ی جوایزی از جایزه‌ی نقد زرین شدند.

در دهه‌های اخیر زمانی نبوده است که دکتر فتوحی از نوشتن دست بردارد و همواره به نوشتن کتاب و مقاله مشغول است. او کتاب‌ها و مقالات منتشرنشده‌ی فراوانی دارد که از مهم‌ترین آن‌‌ها، کتابی در مورد قصاید فارسی است. فتوحی در این کتاب قصاید فارسی را به عنوان پشتوانه‌ای برای مفهوم ایران و خطابه‌های سیاسی مطرح می‌کند.

کتاب «سیب پرتابی» تنها کتاب شعر دکتر محمود فتوحی رودمعجنی است که در سال ۱۳۸۱ در انتشارات ناژ منتشر شد و حاوی گزیده‌ای اشعار ایشان بین سال‌های ۱۳۶۹ تا ۱۳۸۱ است.

شعر دکتر فتوحی شعری منحصر به فرد است و روایتگر حال و هوای خود اوست. او سعی می‌کند در کمترین کلمات مفهوم مورد نظرش را بیان کند. تصویرهای شعرش جاندار و زنده هستند. گاه با مفاهیم نقد ادبی تصویرپردازی می‌کند و گاه شعرش نقاشی متحرکی‌ست که خواننده را به دنیای خیال او می‌کشاند.


در ادامه چند شعر از کتاب «سیب پرتابی» دکتر محمود فتوحی رودمعجنی را با هم می‌خوانیم:

در آغاز انسان نبود
تنها کلمه بود
آن خدای فصیح و روشن
زلال بود، بی‌رنگ بود
تنها بود
ترسناک بود تنهایی
ترسناک بود زلال
ترسناک بود بیرنگی
کلمه آدم را آفرید
و خود را هدیه‌ی آدم کرد
بشکوه بود در آغاز
آدم تاب نگاهش را نداشت
نور بود در آغاز
آدم تاب نگاهش را نداشت
روزی آدم
بر غریبی خود گریست
کلمه
حوای نوازش را آفرید
آدم سال‌ها به تماشا ایستاد
روزی آدم
صورت حوا را به ماه تشبیه کرد
و شاعران به دنیا آمدند
سیل موران
بر صحرای زلال زبان
تاختند
آنک کلمه
در کفنی کبود
آنک کلمه
در زنجیر سیاه موران اسیر
ای کلمه!
ای خدای زلال در زنجیر
غیبت تو
کلافِ سردرگمی شده
و اشیاء گستاخی‌ها می‌کنند


اندامِ مُرسَل تواَند
این سطرها که از شِغاف دلم
به شکاف قلم می‌آیند
آیات و بینات‌ تنت را
در نقره‌‌ی حرف نسخ می‌چینم
از تو‌ می‌نویسم
و با تار تار نفسم
تو را می‌ریسم
آن‌قدر که سخنم بدن شود
آن‌قدر که دفترم اندام تو باشد
و اندام تو اعجازِ کلامِ من
یادت که فرو می‌رود در من
با کلمه بالا می‌آید
پاره‌ی تن من است
بازدمی که می‌نویسمت
اندامی که مقدس می‌شود
به آسمان از نفسِ ما می‌رود


می‌خواهمت
ولی می‌ترسم از نگاه
تماشای تو
قمار بزرگی است
ناگاه
به نگاهی
قمارخانه را یک‌جا می‌بری
قمارخانه‌ای
که در سینه‌ی من است


هر شب
ایده‌ای تازه
مثل دوشیزه‌ای شیرین‌کرشمه
در دلم می‌نشیند
در اوج همآغوشی
به ناگاه
تردید سردی بر تنم می‌بارد
در شک‌لرزه می‌سوزم
شرمم باد
باز به پای پتیاره‌ای مقدس
افتاده‌ام
به پای دوشیزه‌ای که
در لحظه‌ای
روسپیِ هزار مرد می‌شود
و تو ای دوشیزه‌ی این لحظه‌ی من
یک امشبی که با منی
رهایم مکن
عریان مشو
بگذار
پیش از آن‌که در تو شک کنم
از کنارت لذتی ببرم


گیسوان مرسل تو
بلاغت بلند باد را
تحریر می‌کنند
و پیشانی‌ات
شرح مطلع آفتاب را
نی‌نی چشمانت
ایجاز یک شب بارانی است
و سرخی لبانت
کنایتی است از شراب
هم به حقیقت
هم به مجاز
رقص نگاهت
ترجیع دلربایی
و خنده‌ی پنهانت
استعارتی است شفاهی
خرامیدنت
سجع است نه در کلام
که در اندام
چه بلاغتی است
در این قامت
و چه اطناب شیرینی
بر زبانم می‌دود
شرح تماشای توست
ای شهر تماشا


بر درگاه تو
عریانم
جوجه‌ای خیس
کنار شکسته‌های تخم
می‌لرزد


در خودم
پرتاب شده‌ام
سیبی در سراشیبیِ تن
بی‌تاب شده‌ام
شتاب لطافتم را
می‌خراشد
ای من آن سیب پرتابی
بی‌تابم
که شیرینی‌ام بر سنگ بشکند
یا شربتم در آب بنشیند
بی‌تابِ این دو پایان شیرین و خیسم
چقدر نگاه
نگرانِ این رقصِ سرخ
در آسمان آبی‌ست

در این نوشته تمرکز من بر زندگی و شعر دکتر محمود فتوحی رودمعجنی بود. دکتر فتوحی در هیات یک ادیب با آن همه کتاب و مقاله دریایی‌ست کرانه‌ناپدید که حتی نگاه به این شخصیت ادبی معاصر از عهده‌ی من خارج بود. در پایان لازم است از دکتر فتوحی تشکر کنم که صبورانه و مهربانانه با من سخن گفت، سوالاتم را با روی باز پاسخ گفت و مشفقانه مرا با دیدگاه‌هایش در باب ادبیات آشنا کرد.

بهمن صباغ زاده
۱۷ دی‌ماه ۱۴۰۳، تربت حیدریه


#محمود_فتوحی
#محمود_فتوحی_رودمعجنی
#بهمن_صباغ_زاده
#شاعران_همشهری
#تربت_حیدریه

پی‌نوشت:
عنوان نوشته اشاره‌ای دارد به قطعه‌ای از شیخ اجل سعدی شیرازی در گلستان «وقتی افتاد فتنه‌ای در شام/ هر کس از گوشه‌ای فرا رفتند/ روستازادگان دانشمند/ به وزیرى پادشا رفتند/ پسران وزیر ناقص‌عقل/ به گدایی به روستا رفتند»

محمود فتوحی رودمعجنی

محمود فتوحی سیب پرتابی

محمود فتوحی بهمن صباغ زاده

محمود فتوحی بهمن صباغ زاده

محمود فتوحی بهمن صباغ زاده اعظم خندان ملیحه یعقوبی

محمود فتوحی بهمن صباغ زاده رضا نجاتیان زهرا رستم زاده


برچسب‌ها: زندگینامه محمود فتوحی رودمعجنی, دکتر محمود فتوحی, بهمن صباغ زاده, شاعران تربت حیدریه
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۴۰۴ساعت 20:9  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

آینه‌ی زندگی، نگاهی به زندگی و شعر پرویز هادی زاده شاعر همشهری به قلم بهمن صباغ زاده


شعر پرویز هادی زاده را سال‌ها پیش در کتاب قند و قروت مرحوم تهرانچی دیدم. تهرانچی او را شاعری خوش‌قریحه اما گمنام و گوشه‌گیر معرفی کرده بود و چند ضرب‌المثل منظوم از وی به عنوان نمونه‌ی شعرش آورده بود. شعرهای خوبش و این‌که در جمع شاعران تربت حیدریه نامی از او نبود حرف تهرانچی را تایید می‌کرد. من همان چند خط نوشته‌ی مرحوم تهرانچی را در وبلاگ سیاه‌مشق بازنویسی کردم تا اگر کسی نام و نشان این شاعر را جستجو کرد همان اندک اطلاعات در دسترس باشد و از همشهریان علاقه‌مند به شعر و ادب درخواست کردم که اگر اطلاعات بیشتری از این شاعر همشهری دارند در قسمت کامنت‌ها اضافه کنند.


سال‌ها گذشت، بیش از دوازده سال گذشت و شناخت من از این شاعر همشهری محدود ماند به همان چند خط در کتاب قند و قروت، تا روزی آقای سید کاظم خطیبی در یک مکالمه‌ی تلفنی به مناسبتی از این شاعر همشهری نام برد و پرسید که «شما چرا تا به حال با ایشان مصاحبه نکرده‌اید؟» من به لهجه‌ی غلیظ تربتی گفتم: «کور از خدا چی مَـْیَه؟ دو چَشمِ بینا» و از آقای خطیبی خواهش کردم که واسطه‌ی آشنایی شود تا با ایشان صحبت کنم. چند مرتبه تلفن‌هایی بین من و آقای خطیبی و آقای هادی زاده رد و بدل شد تا بالاخره قرار بر این شد که دوشنبه ۱۹ آبان‌ماه ۱۴۰۴ ساعت ۱۹:۰۰ تلفنی با آقای هادی زاده در مورد زندگی و شعرشان صحبت کنیم.

دوشنبه‌ی موعود بعد از کلاس کارگاه برق، چایی ریختم، ضبط صوت را روشن کردم و شماره‌ی همراه آقای هادی زاده را گرفتم. پرویز هادی زاده مردی مهربان و گرم و گیرا بود. هر سوالی که می‌پرسیدم و هر موضوعی که مطرح می‌کردم کبوتر ذهن او پر می‌کشید به گذشته‌های دور و خاطرات تربت قدیم. آن‌چه در ادامه می‌خوانید حاصل یک مکالمه‌ی حدودا یک ساعته است که بعدا به متن تبدیل شده.


ابراهیم هادی زاده رئیسی که به پرویز هادی زاده مشهور است و در شعر «اَهَر» تخلص می‌کند در ۱۷ دی‌ماه ۱۳۱۴ در باغ گلشن در محله‌ی بارزار تربت حیدریه (در لهجه‌ی محلی بُرزار borzâr تلفظ می‌شود) به دنیا آمده است. در آن زمان معمولا شناسنامه گرفتن با تاخیر همراه بود و تاریخی که در شناسنامه‌ی او ثبت شده ۱۳۱۴/۱۲/۱۲ است. اما چرا این تاریخ ۱۷ دی این‌قدر پررنگ در ذهن خانواده‌ی رئیسی ثبت شده است و بعد به گوش پرویز رسیده است برمی‌گردد به فرمان کشف حجاب به دستور رضاخان که در ۱۷ دی ۱۳۱۴ اجرایی شد و در روز تولد پرویز اتفاق افتاد.

محل زندگی او یعنی باغ گلشن باغی بود که روس‌ها در تربت حیدریه ساخته بودند. باغ گلشن یک باغ چند هکتاری با ساختمان‌هایی مجلل و اتاق‌هایی بسیار بزرگ بود که سال‌های کودکی پرویز در آن گذشت. پدر پرویز حاج محمدحسن تاجری مشهور در خراسان بود که تجارت فرش و پشم و... می‌کرد. او که با تجار روس مبادلات مالی داشت در بین مردم به هادی‌اف مشهور شده بود. مادرش بی‌نظیرخانم نام داشت اصالتا اهل تهران بود. خانه‌ی آن‌ها پر بود از رفت و آمد و هیچ‌وقت رنگ تنهایی و خلوت به خود نمی‌گرفت. غیر از میهمان‌ها و کسانی که به دلایل تجاری به نزد پدر می‌آمدند این خانه یازده نفر پرسنل داشت که کارهای باغبانی و آشپزی و بچه‌داری و... را انجام می‌دادند.

هنوز هفت سال نداشت که پدرش او را به مکتب‌خانه‌ی خانم‌آقا در محله‌ی بارزار فرستاد. او همراه دیگر دختران و پسران مکتب‌خانه، قرآن و نصاب‌الصبیان و ترسل و دیگر کتاب‌های جامع‌المقدمات را نزد خانم‌آقا فرا گرفت. پرویز به ده سالگی که رسید روزی به مادر گفت من هم دوست دارم به دبستان بروم و مادر مامور شد این درخواست کودک را با پدر در میان بگذارد. پدر گفت که بگذار خانواده‌ی ما هم یک عالم داشته باشد و این پسر در این راه قدم بردارد.

پرویز کودکی جسور بود و در ده سالگی استقلال رای داشت. او که آینده‌ی خود را در طلبگی نمی‌دید تصمیم گرفت مکتب‌خانه را رها کند و به مدرسه‌ی رضاییه در خیابان روحبخش برود. ناظم مدرسه آقای وزیرنژاد و مدیر مدرسه آقای حسین زاده از دیدن یک کودک ده ساله که بدون والدینش قصد ثبت نام داشت تعجب کردند. پرویز که برای ثبت نام مصمم بود ماجرا را توضیح داد و گفت که پدرش قصد دارد او را به مدارس دینی بفرستد اما خودش دوست دارد در مدارس جدید درس بخواند. مدیر و ناظم تصمیم گرفتند میزان سواد او را بسنجند و آزمون با یک نقاشی با قلم خودنویس و جوهر شروع شد. دیکته و چند سوال دیگر از دروس مختلف ابتدایی مدیر و ناظم را به این نتیجه رساند که معلومات او برای نشستن در کلاس چهارم ابتدایی مناسب است اما از نظر سنی بهتر است با دانش‌آموزان کلاس سوم تحصیل را ادامه بدهد. این تصمیم پرویز در کودکی مسیر تحصیل و زندگی او را عوض کرد و پدر هم دیگر نتوانست او را مجبور به تحصیل در مکتب‌خانه کند.

وقتی دبستان را تمام کرد وارد دبیرستان قطب تربت حیدریه شد. تا سال دوم در این دبیرستان تحصیل کرد. پرویز هادی زاده در تربت حیدریه پرنده‌ای ماجراجو بود در قفسی تنگ، که همیشه به آسمان فکر می‌کرد. او که اهل مطالعه بود و در همان سن کتاب‌های زیادی را مطالعه کرده بود با اندیشه‌های سیاسی روز و اختراعات و اکتشافات و صنایع آشنایی داشت. دوست داشت شهرهای دیگر را ببیند، کارهای مختلف را تجربه کند و مستقل از پدر و مادر زندگی کند. بهانه‌ای پیدا کرد و با مسئولین مدرسه دعوا کرد و از مدرسه اخراج شد. دعوا چنان بزرگ بود که پرویز را به مقصود می‌رساند. کار به کلانتری کشیده شد و ادامه‌ی تحصیل او در تربت حیدریه دیگر امکان‌پذیر نبود.

سال ۱۳۳۲ بود که پرویز برای ادامه‌ی تحصیل راهی تهران شد. محمدحسن هادی زاده که با تجار تهران ارتباط داشت یک مقرری ماهیانه برای پرویز مشخص کرد تا بتواند در تهران زندگی کند و به درسش برسد. اولین مدرسه‌ای که پرویز در تهران به آن مراجعه کرد یک دبیرستان شبانه‌روزی به نام «پانزده بهمن» بود که در خیابان خورشید قرار داشت. مدیر مدرسه که گزارش انضباطی پرونده‌ی تحصیلی او را دید گفت که با این پرونده هیچ مدرسه‌ای تو را ثبت نام نخواهد کرد. مدیر مدرسه او را به مدرسه‌ی آقای فضایلی در خیابان شاه‌آباد فرستاد تا با پرونده‌ی پایان تحصیلات ابتدایی ثبت نام کند و پرونده‌ی دبیرستان را کلا نادیده بگیرند. او که دانش‌آموزی بااستعداد بود سال اول تا سوم رشته‌ی ریاضی را در یک سال گذراند و امتحان داد و در خردادماه هم قبول شد. آقای ایرج دهقان شاعر هم‌روزگار هم در این مدرسه معلم ادبیات پرویز هادی زاده بود.

هادی زاده در سال ۱۳۳۵ دیپلم ریاضی گرفت اما برای ادامه‌ی تحصیل تصمیم گرفت ادبیات فارسی بخواند و وارد دانشگاه تهران شود. لیسانس ادبیات را در سال ۱۳۴۰ گرفت و در سازمان آب استخدام شد. از همان سال‌های فارغ‌التحصیلی به کار فست‌فود علاقه‌مند شد و با کمک برادرش که تازه به ایران برگشته بود عرضه‌ی پیتزا در تهران را شروع کرد. برادران رئیسی با کمک هم اولین رستوران را سال ۱۳۴۴ در خیابان شاه‌عباس افتتاح کردند و نام تجاری «پیتزا پنتری» را بنیان گذاشتند که خیلی زود گسترش یافت و کار و بار پررونقی را برای این دو برادر به ارمغان آورد. آقای پرویز رئیسی کار در سازمان آب را رها کرد و تمرکزش را روی عرضه‌ی پیتزا گذاشت و امروز باید او و برادرش رضا رئیسی را از اولین عرضه کنندگان این محصول غذایی در ایران دانست.

پرویز هادی زاده رئیسی از حدود سال‌های دبیرستان شعر می‌گفت. «اهر» که تخلص شاعر است از سه کلمه‌ی نام و نام خانوادگی او گرفته شده است که ابراهیم هادی زاده رئیسی است. پرویز جوان وقتی به تهران آمد با انجمن مرحوم خلعتبری آشنا شد که در آن روزگار بزرگان شعر معاصر به آن‌جا رفت و آمد داشتند و از طریق آشنایی با انجمن‌های ادبی مختلف تهران، شعر در زندگی‌اش جدی‌تر از پیش شد. پرویز ناتل خانلری، نادر نادرپور، فریدون مشیری از شاعرانی بودند که در دهه‌ی چهل به جلسات شعر تهران رفت و آمد داشتند.

شعرهای پرویز هادی زاده خیلی زود به نشریات تهران راه پیدا کرد و در «روشنفکر»، «سپید و سیاه» و دیگر نشریات آن روزگار چاپ می‌شد. شعر هادی زاده واقع‌گرایانه است و از متن زندگی‌اش برخاسته است. هادی زاده شعرهای احمد شاملو، فریدون مشیری و نادر نادرپور را می‌پسندید و مجموعه‌ی مطالعات ادبی‌ای که داشت راه و رسم شاعری‌اش را شکل دارد. او در قالب‌های مختلفی شعر از جمله قصیده، غزل، چهارپاره، نیمایی و... طبع‌آزمایی می‌کرد. یکی از اشتغالات شاعری او در این سال‌ها منظوم کردن ضرب‌المثل‌ها بود و مجموع این اشعار چند دفتر شعر می‌شد که او هرگز برای چاپ آن‌ها اقدامی نکرد.

پرویز هادی زاده ابراهیم هادی زاده رئیسی

هادی زاده اعتقاد دارد که شعر باید آیینه‌ی تمام‌نمای زندگی شاعر باشد یعنی وقتی که شاعر می‌گوید: «در شب بی‌ستاره‌ی برفی آسمان دلم غباری داشت» باید شبی بی‌ستاره باشد و واقعا دل شاعر گرفته باشد. نمی‌شود ژست شاعرانه گرفت و بی‌دردانه فقط کلمات را پس و پیش کرد. شعر از دل بی‌تابی شاعر برمی‌خیزد نه از وزن و قافیه و صنایع ادبی. شاعر اگر نتواند با خودش روراست باشد مخاطب از او چه انتظاری می‌تواند داشته باشد.

یکی دیگر از علاقه‌های او در دوران شاعری نوشتن یا سرودن «طرح» بود و سعی می‌کرد در کمترین کلمات بیشترین معنی را بگنجاند مثلا: «تا یابم آگهی ز خط سرنوشت خویش/ دیگر مرا نیاز به فنجان قهوه نیست/ زیرا که دیده‌ام با اولین نگاه در چشم‌های قهوه‌ای‌ات فال خویش را» او در این مورد می‌گوید: «من کاری به هایکوهای ژاپنی و آن‌چه که گفته‌اند که مثلا باید چند سیلاب داشته باشد نداشتم. به این نتیجه رسیدم که ادبیات دارد به سمت اختصار می‌رود و شروع کردم به گفتن شعرهای کوتاه که یک برش از زندگی بود با معنی‌ای عمیق که می‌شد به آن خیره شد»

او در سال‌های اوج جنگ شاعران سنتی و نو طرفدار جبهه‌ی نو بود و به حضور نیما یوشیج رسید. به واسطه‌ی دیدار نیما و دوستی با شاگردان نیما بخش عمده‌ای از شعرهای او در قالب نیمایی شکل گرفت.

پرویز هادی زاده دوازده دفتر شعر چاپ نشده دارد و همیشه اصرار دوستان شاعرش را برای چاپ این شعرها را رد کرده است. او معتقد است که شعرها را برای دلش گفته است و هر شعرش برگی از دفتر خاطرات زندگی‌اش است. آقای هادی زاده امروز ۹۰ سال سن دارد و عمرش را با شعر و ادبیات گذرانده است. مصاحبه‌ی تلفنی در این سن برای ایشان خسته‌کننده بود اما با کلام مهربان و حوصله‌ی فراوان مرا همراهی کردند.

پرویز هادی زاده ابراهیم هادی زاده رئیسی

در ادامه تعدادی از شعرهای آقای پرویز هادی زاده رئیسی «اهر» را با هم می‌خوانیم.


سفره‌ی ما خالی‌ست
بر کف خالی این بی‌مقدار
نان خشکی هم نیست
تا بسازیم تریدی با آب
ای که از غایت جوع می‌فشاری شکم خالی را ناصبورانه به مشت
حالیا باید برد طعم نان را از یاد
و بر این نکته که بابا نان داد حسرت‌آلوده گریست
زان‌که بابا خود نیز بر سر سفره‌ی فقر
دیشب
از رنج تهی‌دستی مرد
مُرد آن‌گونه که جز همسر و فرزندانش
هیچ‌کس
در ماتم او اشک نریخت


مادر بیا ببین که چه سان دست سرنوشت
پای مرا به حلقه‌ی زنجیر بسته است
وان قامت بلندِ تمنایم ای دریغ
از جور روزگار چه در هم شکسته است
مادر بیا ببین که دل دردمند را
دیگر توان مستی و شوری نمانده است
از دیده‌ی امید من و چشم اشکبار
بهر نگاه روی تو نوری نمانده است
مادر بیا ببین که در آغوش زندگی
هرگز نشد به کام بگیرم محبتی
این زندگی که هست سراپا ملال و رنج
پیوسته بوده بهر من و دل مصیبتی
مادر بیا ببین که به محراب آرزو
آهسته شمعِ هستیِ من آب می‌شود
اشکی که می‌چکد ز نهانخانه‌ی دلم
پیداست عاقبت همه سیلاب می‌شود
مادر بیا ببین که دو دست نجیب من
از دامن حیات چه کوتاه گشته است
وان اشک‌های گرم که می‌ریختم ز چشم
اینک ز فرط حسرتِ دل آه گشته است
مادر بیا ببین که در این رهگذار عمر
جز حسرت گذشته مرا نیست توشه‌ای
دور از نمای مبهم ‌آینده می‌کشم
با خاطری شکسته تنم را به گوشه‌ای
مادر ز من مپرس و به چشمم نگاه کن
شاید که آشکار ببینی ملال من
بر چهره‌ی غمین من آرام خیره شو
تا پی بری به وضع اسفناک حال من
مادر بیا ببین که در این تنگنای درد
عمرم چه سان به پای عزیزان تباه شد
کردم هر آن‌چه خواست دلم تا که عاقبت
روزم چو شام هستی تیره سیاه شد
مادر ز من مپرس مگو کین زمان چرا
دل را اسیر دست نوازش نمی‌کنم
بهر مراد هستی بیهوده از چه رو
خود را مرید لحظه‌ی خواهش نمی‌کنم
مادر بیا به چشم ببین آفتاب عمر
دیگر رسیده تا لب بام فنای من
خواهم که بیش از این نکنی عشق خویش را
با صد هزار گونه محبت فدای من
مادر به خاک پای سوگند کز وفا
کس رشته‌ای نبافت که افتد به گردنم
بس بار غم فتاده به دوش دلم کنون
باور نمی‌کنی که همین خسته‌جان منم

به دل‌آرایی گیسوی بلند
به فریبایی ابروی کمند
به شبستان همان چشم سیاه
به تجلی‌گه محراب نگاه
به لب بوسه‌دهِ بوسه‌نواز
به سر هشته به دامان نیاز
به دهانی که بوَد حُقه‌ی دُر
به همان گوهر گنجینه‌ی پر
به بلور بدن سیمابی
به رخ غمزده‌ی مهتابی
به تمنای دل عاشق مست
به وفایی که در آن پنهان است
به گل نسترن و یاس سپید
به شب و روز، به ماه و خورشید
به اورانوس و سهیل و پروین
به زحل، زهره و مریخ و زمین
به تن خاک و به باد و آتش
به گوارایی آبِ بی‌غش
به صفای چمن و لاله و دشت
به نشاطی که بوَد موسم گشت
به بهاران و زمستان و خزان
به نهیب نفس تابستان
به امیدی که بوَد در دل من
به مرادی که شود حاصل من
به همانی که تو می‌داری دوست
کین زمان زندگی‌ات بسته به اوست
که دل عاشق من مرده‌ی توست
مرده‌ات عاشق غم‌خورده‌ی توست


تو آمدی و به شکرانه‌ی جوانه زدن
طلوع خرم لطف تو بی‌نیازم کرد
تو آمدی به همراهی تو پیک نسیم
به شوق بوسه زدن عاشقانه نازم کرد
تو آمدی و دل از بذل دوستانه‌ی تو
بهشت گمشده‌اش را دوباره پیدا کرد
نفوذ سحر تو نازم که در کویر حیات
نهال قامت خشک مرا شکوفا کرد
تو آمدی و من از اشتیاق دیدن تو
دوباره زنده شدم دل به زندگی دادم
به گاه دیدنت ای آرزوی سحرآمیز
تو را به رسم وفا دست بندگی دادم
تو آمدی و من از پرتو طلیعه‌ی تو
در این دوروزه‌ی هستی پر از امید شدم
به رغم بخت سیاهم به پیش دیده‌ی دوست
من از نهایت لطف تو روسپید شدم
تو آمدی و در این جذبه‌ی تماشایی
به یُمن آمدنت بهت انتظارم ریخت
ز عمق خاطرم ای مهربان تازه‌نفس
ملال و غربت تلخ تو بی‌بهانه گریخت
تو آمدی و من از نشئه‌ی سحرگاهی
به فیض مرحمتت غرق التهاب شدم
به پاس حرمت الطاف صادقانه چنین
من از خجالت تو ذره ذره آب شدم
تو آمدی و کنون ای نهایت خوبی
تمام هستی‌ام از جلوه‌ی تو لبریز است
ز بعد رفتن تو ای بهار هستی‌بخش
دوباره زندگی من شبیه پاییز است


مرغ عشقی که به سوگ می‌نشیند تنها
و هر آیینه ز غم سر فرو می‌برد آرام به زیر پر خویش
در قفس می‌میرد
و من اینک بی تو همچنان در قفس تنهایی
با سکوتی که پر از همهمه‌ی دلتنگی‌ست
ناامیدانه ز فقدان تو دق خواهم کرد

ای خدایی که به من جان دادی
بی‌نهایت به من امکان دادی
حالیا از قِبل همّت تو
از صفای کرم و نعمت تو
بیش از اندازه خجل از خویشم
شرمسار تو نکو اندیشم
چه دهم من که بوَد لایق تو
جز همین دل که بوَد عاشق تو

غمگنانه پدرم دیشب گفت
پسرم ابراهیم!
دلم از غصه پر است
دست‌هایم خالی‌ست
سال نو نزدیک است
مادرت گل‌بانو بیش از اندازه زن محجوبی‌ست
و تو و خواهرت اقدس
مثل گل پاک و صمیمی هستید
من در آغاز گل و سبزه به محراب دعا خواهم رفت
عاجزانه ز خدا خواهم خواست
شادی بزم عزیزان مرا
-هر چه اندک- فراهم سازد
و شما نیز به شکرانه‌ی این لطف بزرگ
عید فرخنده‌ی نوروزی را به کسانی که ز اندوه شما آگاهند
و فقط نیت‌شان دیدن چهره‌ی خندان شماست
تهنیت عرض کنید
و صمیمانه بخواهید که در سایه‌ی حق شاد و مسرور و سلامت باشند


و تو آیا
دیده‌ای در دل شب
در دل تاریکی
نرمش رقص سرانگشتان شعله‌ی آتش را
و زمستان‌ها نیز
در شبی یخبندان
سرفرو برده به جیب
برده‌ای لذت آتشبان را
شب من چشم تو بود
و نگاهت به دل چشم سیاه
شعله را می‌مانست
که به ژرفای تنم جان بخشید
و به سرمای دلم گرمی داد
ای شکفته گلِ شب در دل چشمانت!


سخن از نقض صمیمت توست
سخن از فاجعه‌ی تنهایی‌ست
ای که چشمان تو آیینه‌ی دلجویی بود
و نگاهت چو نسیم موج صد خاطره در برکه‌ی جانم انداخت
کاش می‌دانستی
که چه دردی دارد خواستن با همه نتوانستن
ور نه این‌سان آسان از من خسته که محتاج نوازش بودم
پای تا سر همه سازش بودم
بی‌نیازانه نمی‌رنجیدی
و من از غصه‌ی ویرانگی‌ام
دور از آبادی تو
همچنان بوم سیه‌روز نمی‌نالیدم
ای همه رنج و ملالم سبب شادی تو
بی تو عمری‌ست غریبانه دلم می‌گرید
بی تو عمری‌ست غریبانه دلم می‌گرید

بوته‌ی مخملی چشم تو، زیتونی سیر
باغ ابریشم گیسوی تو، خرماییِ باز
لاله‌عباسیِ رخسار تو در آینه‌ی دیده، گُلی
و لب بوسه‌نوازت، قرمز
راستی هان داشتم می‌گفتم
گل‌پر ناخنت، عنابی تند
مرمر وسوسه‌انگیز تنت، صبح سپید
و دلت، سنگ سیاه

بی تو از کوچه‌ی سرسبز بهاران رفتم
همره یاد تو در خلوت باران رفتم
تا پریشان‌دلی‌ام را نبری زیر سوال
تند و آسیمه‌سر از زیر درختان رفتم
آسمان زان که چو من بغض گلوگیری داشت
تا نمانم دگر از راه، شتابان رفتم
خیس و باران‌زده از بهت غریبانه‌ی دل
ناله سر دادم و با دیده‌ی گریان رفتم
در فراسوی غم خویش به همپای خیال
از کجا تا به کجا اشک به دامان رفتم
در مسیری که نفس بوی ترِ باران داشت
تا که می‌خواست دلم سر به گریبان رفتم
نزنم شوق دل‌آسودگی‌ات را چو به هم
خود برآشفتم و با درد فراوان رفتم
کاش از دیده نه تنها که ز دل می‌رفتی
همچنانی که من از چشم تو پنهان رفتم
نشنوی تا ز «رئیسی» دگر آوای فراق
لب فرو بستم و با بخت پریشان رفتم


گفتم که بیا ببینمت زود برو
تا دل ز فراق رویت آسود برو
یک بار دگر به نیت لطف بیا
دیدی تو خطایی ار ز من بود برو


گفتم که بیا ببینمت سیر، برو
هر چند میسرت بوَد دیر برو
تا دل نشود ز دیدنت هرگز سیر
در عین شباب آمدی پیر برو


من چو ماهی همه امّیدم آب
و تو در وسعت اندیشه‌ی من چون دریا
ای همه هستی من در کف تو
بی تو من در خشکی
همچو ماهی که جدا مانَد از آب
تشنه‌لب می‌میرم


در پایان لازم است از آقای مهندس سید کاظم خطیبی تشکر کنم که باب آشنایی را با این شاعر همشهری بر روی من باز کرد. چون آقای هادی‌زاده با وسایل ارتباطی امروز کار نمی‌کند زحمت ارسال شعرها و گرفتن تایید پیش از چاپ این مطالب هم بر دوش ایشان بود که صمیمانه از ایشان تشکر می‌کنم.

بهمن صباغ زاده سید کاظم خطیبی

بهمن صباغ زاده
۱۴۰۴/۰۹/۲۴ تربت حیدریه


#پرویز_هادی_زاده
#ابراهیم_هادی_زاده_رئیسی
#بهمن_صباغ_زاده
#با_شاعران_ولایت_زاوه
#شاعران_همشهری
#تربت_حیدریه

https://t.me/anjomanghotb


پی‌نوشت: منبع این نوشته گفت‌و‌گوی تلفنی با شاعر در آبان ۱۴۰۴ است.


برچسب‌ها: پرویز هادی زاده, زندگینامه پرویز هادی زاده, ابراهیم هادی زاده رئیسی, بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  سه شنبه ۲ دی ۱۴۰۴ساعت 10:24  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

گزارش انجمن شعر و ادب قطب به تاریخ شنبه ۱۴۰۳/۰۶/۱۰ به قلم شاعر همشهری خانم زینب ناصری

تلفن همراهم آلارم می‌دهد اما با توجه به خستگی چیره ‌شده، توانی برای از خواب برخاستن نیست! چاره‌ای نیست امروز را دیگر نمی‌توانم نروم، گزارش لنگ می‌ماند. آلارم را قطع کرده و با کسلی آماده می‌شوم. هم‌زمان روزهایی به‌یادم می‌آید که گاه شبِ قبل تا نزدیک‌های طلوع بیدار می‌ماندم و دو ساعتی استراحت، ساعت ۷ صبح دوباره بیدار می‌شدم و به سمت مدرسه تا ۲ بعدازظهر. بدون هیچ استراحتی می‌رفتم سراغ تمرین برای نمایش و بعد از اتمام تمرین هم می‌رسیدم به هم‌نشینی شعر قطب. همان جلسه اجرا را هم به‌عهده می‌گرفتم، در کنارش گزارش‌نویسی و عکاسی از جلسه و... و در ابتدا که ایده برش‌های فایل صوتی به صورت هر فرد جداگانه به تایید رسید، بعد از جلسه این‌کار را هم انجام می‌دادم! به خودم نهیبی می‌زنم: «این‌همه فعالیت رو در یک روز انجام می‌دادی، حالا چی شده که یک روز نخوابیدی خسته شدی و از رختخواب دل نمی‌کَنی؟»

برایم عجیب بود آن همه انرژی از ۴ سال قبل تا به حال چطور به هیچ رسید؟! اسنپی با تاخیر پیدا می‌شود، از مادر خداحافظی می‌کنم و پیش به‌سوی تهمینه و داستان‌های نهفته‌ی امروز. دیر رسیدم اما خدا را شکر هنوز جلسه شروع نشده بود.

همگی در کنار شادی‌مان از دیدار هم‌دیگر، غمگین بودیم. این را از شعرهای خوانده شده هم می‌توان دریافت. بله! شب گذشته خبر ناگوار چشم فروبستن استاد محمدعلی بهمنی، یکی دیگر از اسطوره‌های شعر پارسی بغض‌ها را به گلو نشانده بود. همان‌طور که درگذشت یک بازیگر، دیگر بازیگران و یک ورزشکار دیگر ورزشکاران را به سوگ می‌نشاند؛ درگذشت یک شاعر مخصوصا اگر شاعر مطرحی هم باشد، دیگر شاعران را به سوگی عمیق می‌نشاند. ما همگی شاه‌بیت‌هایی را از حفظ هستیم که معمولا نمی‌دانیم شاعرش کیست یا ترانه‌هایی را می‌شنویم که فقط نام خواننده را می‌دانیم نه ترانه سرا. تصمیم گرفتم وقتی نوبتم شد متن یکی از ترانه‌های این شاعر بزرگوار را در جلسه بخوانم.

جلسه شروع می‌شود. خانم بهنام با صدای نیلوفری‌شان از پیاله‌های شعر می‌گویند و این‌گونه شروع جلسه را اعلام می‌کنند. سرآغاز سخن با استاد متواضع انجمن، استاد نجف زاده بزرگوار است که غزل حافظ را با صدای مهربان شان برای‌مان می‌خوانند. نوبت شعرخوانی است و طبق روال اخیرا، از شاعران کم سن و سال شروع می‌شود. بهار نفر اول است، شعر کودکانه ای که خود برای تولدش نوشته را با بیانی شیرین می‌خواند و سپس با خیالی آرام سراغ پدر رفته و دوربین شخصی‌اش را تحویل می‌گیرد. نوبت به کوثر عزیز می‌رسد و دوباره داغ دلم با شنیدن شعری از استاد بهمنی تازه می‌شود. ارغوان جان هم شعری زیبا از حافظ می‌خواند و همراه شعرخوانی نکاتی را از این غزل شیرین ارائه می‌دهد: اگر چه باده فرح‌بخش و باد گل‌بیز است»


آقای اعتقادی از شهدای هفته دولت یاد می‌کنند. بحث ادبی توسط استاد علمداران شروع می‌شود و ایشان هم سخن را به هر دو محمدعلی بهمنی و ندوشن اختصاص داده، نکاتی ارزنده ارائه می‌دهند. شعر جناب آهنگر نیز در آتش می‌سوزد: «آمدی شب‌های تارم با نگاهت سوخت امشب/ دل به‌شوق آمد کبوتر شد گناهت سوخت امشب» استاد صباغ زاده با دو غزل از استاد بهمنی این سوز را بیش‌تر می‌کنند.

جناب شریفی از مردی مجنون و معشوقی که رفیق نیمه‌راه شده می‌گویند. خانم زبردست عزیز متنی گیرا همراه با عرق ملی برای‌مان می‌خوانند و چه خوب می‌فرمایند وطن بهایی ندارد! آقای عباسی با شعر طنزشان لبخند را به لب‌هایمان میهمان می‌کنند. نوبت جناب مقدسی می‌رسد. ایشان نیز با خوانشِ جالبِ همیشگی شان شعری با موضوع آب می‌خوانند. جناب پورعباس از آقای ناصر فرهنگ فر برای‌مان می‌گویند و شعری به شاعر تنبک تقدیم می‌کنند.

مشغول صحبت با خانم یونسی‌ام که نوای غم‌بار نی جناب خوش نیت نگاه‌مان را به سمت جایگاه مجری می‌کشاند. استاد صباغ زاده را می‌بینم که طبق معمول نی‌نوازی را با خوانش فوق‌العاده‌شان هم‌راهی می‌کنند. شاعر شعر محمدعلی بهمنی است و حکمت غم نهفته در دلِ نی را می‌فهمم

آقای دهقان شعر زیبایی می‌خوانند به نظرم زیبایی شعرشان آن‌جاست که قلم را مِی ناب می‌دانند. خانم یونسی عزیز به جایگاه می‌روند و با صدای زیبایشان متنی از استاد بهمنی می‌خوانند. نوبت به من می‌رسد و متن ترانهٔ شادمهر عقیلی: «هنوز همون دهاتی‌ام با همه شهری شدنم.» جناب یپرم یک شعر عاشقانه از خود و یک غزل از استاد بهمنی را محکم و با صلابت می‌خوانند. خانم رفیع نیز از پرستاری برای مادر بزرگوارشان می‌گویند. نسیم جان محمودی یک شعر تقدیم می‌کند. و نوبت می‌رسد به آقای یعقوبی که یک رباعی از ابن یمین را با صدای گیرایشان می‌خوانند.

خانم بهنام پایان جلسه را اعلام می‌کنند و این یعنی بزم شعر این هفته تمام است برویم سراغ خانه‌هایمان. در این جلسه هم شیرینی تولد برقرار بود. بهار محسن زاده دختر خوش‌سخن و مهربان انجمن قطب متولد شهریور است و همراه خود شیرینی آورده بود. گزارش جلسه‌ی این هفته را با این پیام تمام کنم: (بهار جان تولدت مبارک)

زینب ناصری پروانه آبی
پروانه ی آبی


#انجمن_قطب
#زینب_ناصری
#گزارش

کانال تلگرامی ما

https://t.me/anjomanghotb


برچسب‌ها: زینب ناصری, پروانه آبی, گزارش
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۵ آذر ۱۴۰۴ساعت 12:12  توسط زینب ناصری  | 

گزارش انجمن شعر و ادب قطب به تاریخ شنبه ۱۴۰۳/۰۵/۲۷ به قلم شاعر همشهری خانم فائزه صبری

سردرد بودم و حدود نیم ساعت در تقلا برای خوابیدن؛ نشد. چشمم به ساعت که افتاد دیر شده بود با عجله به کوثر گفتم که ۱۰ دقیقه وقت هست تا حاضر بشوی و خودم سریع یک دفترچه برداشتم و راهی شدم. ماشین به هوای هر شنبه‌ی تابستان به سمت میدان کاشانی پیچید که یادم آمد انجمن در کتابخانه شهید بهشتی برگزار می‌شود. به سمت خیابان پروین پیچیدیم و دیگر مابقی مسیر در یادم نیست. ذهنم پر کشید به تهمینه و غمی که خانواده‌ی کرمانی دارند. پدر گران‌بهاترین گنجینه‌ی هر فرزند و قلب تپنده‌ی خانه، امشب دیگر در کنارشان نیست.

غمی بزرگ در دلم جای گرفت. آن قدر بزرگ که فضای ذهنم تمامی مسافران آسمانی را که می‌شناختم به یاد آورد. نشسته بودم خانه‌ مادر جان با آن دست‌های لرزان چایی در استکان ریخته بود و صدای لرزش استکان داخل نعلبکی گل قرمزی را می‌شنیدم که قطره اشکی از گوشه‌ی چشمم غلتید و من پرتاب شدم به وسط خیابان باغملی امروز شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۳.

نزدیک کتابخانه ماشین را پارک کردم و سریع به سمت کتابخانه رفتم. با دیدن استاد نجف‌زاده که به همراه آقا احسان به کتابخانه می‌آمدند از سرعت خود کم کردم. استاد نجف زاده معمولا اولین نفری هستند که به انجمن می‌آیند، پس هنوز دیر نشده. بعد از احوال‌پرسی به مخزن کتاب رفتن لابه‌لای کتاب‌ها بدون این‌که دنبال کتاب خاصی باشم قدم زدم. هوای کتابخانه سردردم را خوب کرد. به سالن وارد شدم و مشغول حال و احوال با دوستانی که زودتر آمده بودند منتظر حضور دیگر دوستان شدیم.

جلسه با صدای دلنشین خانم بهنام شروع شد؛ «یک سلام دلنشین از عصر نسبتاً خنک مردادماه و تسلیت به جناب کرمانی و خانواده محترم‌شان ...» پدر انجمن و چراغ روشن محفل ما که انشاالله سال‌های سال سایه‌ی پرمهرشان را داشته باشیم برای‌مان غزل ۴۵۰ حافظ را خواندند: «روزگاری‌ست که ما را نگران می‌داری»

به رسم همیشگی انجمن شعرخوانی با شاعران کودک و نوجوان شروع شد اولین شعر آیلین جان مهربان که غزل ۳۱۶ حافظ را خواندند. ارغوان زیبا شعری از عطار برایمان خواند: «ز زلفت زنده می‌دارد...» با وجود سن کم خیلی تواناست و حافظه و قدرت اجرای بالایی دارد. خدا نگهدارش باشد.

ریحانه برایمان متنی از خودش در وصف باران خواند: «اشک آسمان» کاش می شد همیشه دنیا را از منظر کودکان دید چقدر نگاهشان به دنیا فرق دارد. استاد عباسی یک توضیح در مورد غزل ارغوان داشتند و گفتند حافظ، از شعر عطار در غزل اگر آن ترک شیرازی بهره برده است. نوبت به بهار رسید و با شعرش خنده را مهمان انجمن نمود. شعر ما را به تلگرام برد و چت بهار و پدرش. ساجده‌ی شیرین‌زبان شعر: «گریه کن عیبی ندارد دل سبک‌تر می‌شود» عارف قزوینی را خواند.

مهیاجان «علی ای همای رحمت» را بسیار آرام و با طمانینه خواند. در انتها با همان آرامش شاعر را معرفی کرد. هر کدام از بچه‌ها خصلت آشکاری دارند و در دلم به والدین‌شان بابت این تربیت درست و وقت گذاشتن برای آموزش فرزندانشان مرحبا گفتم.

کوثر همیشه جز آخرین نفرات برای شعر کودک و نوجوان صدا زده می‌شود تا زمانی برای نقد شعرش باشد. با کسب اجازه از اساتید شعری در مورد اردوی هفته گذشته‌اش خواند. چشمم به دست اساتید بود که می‌نوشتند و منتظر نقد... در مورد محاوره‌ای بودن اشعارش و کمبود صور خیال صحبت شد.

«من زنم آن وقت که زلفم را خدا آویخته» این شعر را از خانم مهسا خلیلی شنیدیم به نام سیب حوا که با چاشنی شوخی و خنده نقد شد. وقتی از آقای احسان نجف زاده خواسته شد شعرشان را بخوانند پیش‌زمینه‌ای از اتفاقات ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲ گفتند. در میان صحبت‌هایشان چشمم به خانم بیتا دلیری افتاد که با عشق موهای باران جان را می‌بافد یاد چند بیت ناقص از خودم افتادم: «دختر که داری زندگی قند است قند است/ در لابه‌لای موی او دست تو بند است/ می‌بافی و در یک خیال مادرانه/ فردای رویاهای این دختر بلند است»

با شروع شعر چشمانم به سمت خانم بهنام و آقای نجف زاده چرخید: «ای مرد مردان در سکوت...» استاد عباسی هم در ابتدای صحبت‌شان در مورد شعر آقای احسان نجف زاده صحبت می‌کنند. بهترین دوران شعر از دیدشان و نظر جمع سال‌های ۱۳۳۰ تا ۱۳۳۳ بوده که شعرهایی مثل زمستان اخوان شکل گرفته. معتقدند فضای حاکم بر جامعه تاثیر زیادی بر شاعر و اشعارش دارد. در پایان صحبت‌هایشان شعری با همین مضمون با مطلع همه «عالم پر از بحران و آشوب است باور کن/ ولی شکر خدا اوضاع ما خوب است باور کن...» گهگاهی صدای خنده‌ی جمع می‌آمد و تلخندی بر لب همه نشسته بود.

نوبت به آقای آهنگر رسید شعرش را گوش می‌دهم و مابین بیت‌ها می‌شنوم «این چه دردی‌ست که در بند تو آزادم از آن...» صحبت‌های جناب عباسی در نقد شعر را می‌شنویم که وسواس در استفاده از کلمات را توصیه می‌کنند.

با دعوت از جناب اعتقادی خنده و شوخی مجدد مهمان جمع می‌شود تا جناب اعتقادی در همین فضا شعری را به استاد صباغ زاده هدیه کنند و حُسن ختام بیتی از استاد قهرمان بود که توسط بهمن صباغ زاده خوانده می‌شود: «چنو مُر بردَه بویی بال بالا/ که ورگفتُم به ته مُفتُم همالا»

آقای موسوی شاعری که چند جلسه اخیر از فیض آباد به جمع انجمن ملحق شده‌اند شعر «خانه‌ی دوست» سهراب سپهری را تفسیر می‌کنند. با شنیدن اسم خانم آرین نژاد چشمانم برقی می‌زند زمانی که وارد دنیای شعر شدم فکر می کردم همه غزل‌های خوب را قبل از ما گفته‌اند و دیگر کلمه‌ای نمانده که شعر شود اما با خانم آرین نژاد که آشنا شدم متوجه شدم زیربنای شاعری ذوق و استعداد خود شخص است ولی رسیدن به درجه‌ی بالای شاعری با تلاش است و تلاش است و تلاش: «برخیز عاشقانه خودت را نشان بده/ شعری بخوان تمام جهان را تکان بده ...» شعر که قوی باشد شنیدن نقدش دلنشین‌تر است و چقدر خوب که از دیدگاه‌های مختلف به شعر نگاه می‌شود.

و حالا نوبت استاد صباغ زاده است که با لبخندی بر لب به سمت جایگاه آمدند اول پیرامون سفر کوتاهی به کاشمر و همنشینی با دوستان شاعر کاشمری صحبت کردند و بعد شعری با مطلع: «خانه‌ام آتش گرفت». بعد از اندکی تعارفات نوبت به جناب جلالی می رسد «گردون چو برگشود شبانگه ره گریز» شعرشان پر از کلمات با معناست تا درگیر یک مصرع می‌شوم چند مصرع عقب می‌افتم ولی همان یک مصرع روح انسان را تازه می‌کند. خانم رفیع آرام و با وقار می‌خواند: «گر ببینم رخ تو روزه‌ام افطار شود»

رو به انتهای جلسه می‌رویم و استاد علمداران برایمان از خرد و اسطوره می‌گویند. همیشه مشتاقم به شنیدن، چه سخنی شیرین‌تر از صحبت‌های اساتید دانای انجمن که به راحتی و بی‌دریغ حاصل سال‌ها مطالعه‌ی خود را در اختیارمان قرار می‌دهند.

ما بین صحبت‌ها کوثر را می‌بینم با سینی چای وارد شد. آقای نجفی کوهنورد مهربان انجمن به کوثر در پذیرایی کمک می‌کند. این‌جا همه یک خانواده شده‌ایم همه بی‌چشم‌داشت به هم کمک می‌کنند. اساتید انجمن شبیه پدرانی مهربانند که هر آن‌چه را می‌دانند برایمان بازگو می‌کنند و اعضای انجمن حواس‌شان همیشه به هم هست. آقای محسن زاده که تمام مدت ایستاده‌اند و دغدغه دارند که زیباترین صحنه‌ها را برایمان ثبت کنند و خانم بهنام که هر جلسه زحمت اجرا را به عهده دارند. لطف خانم آرین نژاد برای هماهنگی نوشتن گزارشات جلسه و بسیار لطف‌ها و مهربانی‌های دیگر...

چایی را با شیرینی مهربانی دوستانم می‌نوشم و به شعر جناب شریعتی گوش می‌دهم: «رنگ از رخ غمین گلپونه‌ها رمیده...» خانم پوردایی که تازه از سفر قاصدک برگشته‌اند دست پر آمده و شعری از قایق و دریا دارند: «با قایق قشنگم رفتم به زیر دریا...» غرق می شوم در دریای زیبای شعرشان.

آخرین دقایق جلسه و دوستان تمایل دارند شعری از آقای احمد حسن زاده بشنوند ولی چون شعر جدید نداشتند امتناع می‌کنند با دعوتِ استاد بلندی از ایشان می‌رویم تا بشنویم: «همچون پرنده‌ای که سرش را بریده‌ای...» برای بار دوم می‌شنیدم اما بعضی از شعرها را هر چند بار بشنوی تازه و شیرینند.

با کلام پایانی خانم بهنام عزیز کوله‌بار آموخته‌های امروزم را جمع می‌کنم. خدایا بابت حضور یکایک اعضای انجمن شکر.

فائزه صبری
فائزه صبری

#انجمن_قطب
#فائزه_صبری
#گزارش

کانال تلگرامی ما

https://t.me/anjomanghotb


برچسب‌ها: فائزه صبری, گزارش, انجمن شعر قطب
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۵ آذر ۱۴۰۴ساعت 12:3  توسط زینب ناصری  | 

گزارش انجمن شعر و ادب قطب به تاریخ شنبه ۱۴۰۳/۰۵/۲۰ به قلم شاعر همشهری آقای سید ابوالقاسم موسوی

«آقای موسوی لطف می‌کنید زحمت نوشتن گزارش جلسه‌ی شعر را به عهده بگیرید؟» این پیام خانم آرین‌نژاد بود که ارادت خاصی به ایشان دارم. مگر می‌شود نه گفت. «چشم در خدمت هستم.» و این هم جواب من.

انگشت در تمام سوراخ‌های ادبی تقریبا کرده‌ام، داستان، شعر، نمایشنامه، مقاله، طنز، اما گزارش‌نویسی را تجربه نکرده‌ام. حیرانِ این‌که چگونه گزارش رویداد عصر شنبه ۱۴۰۳/۰۵/۲۰ را به نام جلسه‌ی شعر به تصویر بکشم. این را هم امتحان می‌کنیم.

ساعت پنج، یک ربع کم، همسر نسبتاً مهربان را در کلاس یوگا گذاشتم و سراسیمه خود را به بومگردی تهمینه رساندم. دفتری و قلمی آماده، که از لحظه‌ی ورود -به خیال این‌که من اولین نفر جلسه هستم- یادداشت بردارم. غافل از این‌که مشتاقان جلسه از من زودتر بر صندلی‌های چوبین میان بومگردی سبیل در سبیل نشسته‌اند. البته واژه‌ی سبیل در سبیل جایش نبود چون حضار غالبا خانم بودند.

بگذریم. با حاضرین سلام و علیکی کردم و در کنار عکاس زبردست انجمن جناب محسن زاده نشستم. تا یادم نرفته بگویم که جناب محسن زاده واقعا عکس‌هایی زیبا می‌گیرد. به دنبال مجری جلسه می‌گشتم که دخترکی به طرفم آمد و پرسید که: «آقا شما شعر دارید؟» پرسیدم: «مگر شما مجری هستید؟» گفت: «بله». دلیل این «بله‌»‌ی دخترک را نفهمیدم، چون خانم بهنام مجری جلسه‌ی آن روز بود.

ساعت ۵:۰۵ دقیقه شد که پیر دوست‌داشتنی جلسه استاد نجف زاده آرام و دلنشین وارد شدند، با همان دیوان حافظ همیشگی در دست. استاد نجف زاده سراغ جناب صباغ زاده را از خانم بهنام می‌گرفت که استاد صباغ زاده هم رسید با میکروفن و آلات صوت. جناب صباغ زاده در حالی که میکروفن و بلندگو را نصب می‌کرد، شوخی‌مآبانه به خانمی می‌گفت: «غیبت‌ها مکرر شده است».

حال دیگر همه‌چیز مهیای شروع بود و من جای خالی استاد موسوی و خانم آرین‌نژاد را حس می‌کردم. در عوض چهره‌های جدیدی را می‌دیدم.

خانم بهنام میکروفن اجرا در دست، با سلام و ستایش حق‌تعالی ارتحال ابتهاج را به حضار گوشزد کرد و آغازگر همیشگی جلسه، استاد نجف زاده را به جایگاه فراخواند. و استاد غزلی از حافظ را قرائت نمود: «ای که مهجوری عشاق روا می‌داری/ عاشقان را ز بر خویش جدا می‌داری»

خانم بهنام به شیوه‌ی جلسات قبل میدان شعرخوانی را برای کودکان و نوجوانان مهیا کرد و آیلین خانم اولین شاعر کوچولویی بود که فراخوانده شد با شعری معروف از پروین اعتصامی: «محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت/ مست گفت ای دوست! این پیراهن است افسار نیست»

بهار دختر زیبارویی با خواندن شعری از جامی تحسین جمع را در پی داشت مخصوصا به استاد نجف زاده خوب چسبید: «پدری به پسر گفت به قهر/ که تو آدم نشوی جان پدر».

حدیثه خانم دختری مودب که در عین کودکی شعری از سعدی را برای حضار، زیبا و مسلط قرائت نمود: «من ندانستم از اول که تو بی‌مهر و وفایی/ عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی»

شعری از حافظ را ارغوان‌خانم قرائت کرد که در پایان تشویق حضار را به همراه داشت. شعر حافظ خواندن آن هم شعر ملمع، کار هر کسی نیست: «از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه/ انی رایت دهرا من هجرک القیامه»

نوجوان بعدی که باز هم یک دخترخانم بود به نام ریحانه متنی را خواند در وصف دریا که روان و شیوا بود: «بر کنار دریایی می‌گذشتم/ ماهیان را می‌دیدم/ ماسه‌هایی که محل دفن ماهی‌ها بود...»

شعر بعدی را ساجده خانم خواند. به شیوه‌ی بزرگان سلام و احوالپرسی کرد و از پروین اعتصامی چنین خواند: «کودکی کوزه‌ای شکست و گریست/ که مرا پای خانه رفتن نیست»

مهیا خانم شعر معروفی را از سعدی قرائت نمود. در عین این‌که سن و سالی کم داشت زیبا و روان خواند: «ای ساربان آهسته ران کآرام جانم می‌رود/ وان دل که با خود داشتم با دلستانم می‌رود».

و اما خانم بهنام نوبت را به نوجوانان داد و خانم کوثر عباسیان را به جایگاه دعوت کرد. و او با چند شعر برای کودکان در پشت میکروفن قرار گرفت: «امروز مورچه‌هامون/ نیستند توی خونه/ صف کشیدن به بیرون/ میرن دونه دونه»

خانم آرزو مومن نوجوانی بود که اولین شعر دیوان حافظ را با صلابت و محکم خواند: «الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها/ که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها»

خانم بهنام مجری توانمند، عصر مردادی را یادآور شد و خانم نسیم محمودی را به جایگاه شعرخوانی فراخواند. خانم محمودی گفت شعری را که می‌خوانم تازه سروده شده است و نظر شنوندگان هم برایش مهم بود: «چیکار کردن با چشم تو/ که دریای غم و خونه»

و اما خانم کیانیان دبیر بازنشسته ادبیات با کلی حرف و مطلب در مورد هوشنگ ابتهاج بر صندلی قرائت تکیه زد و جامع و کامل از تولد تا مرگ هوشنگ ابتهاج را بیان نمود. چه حسی داشته هوشنگ وقتی که یک پیشگو به او می‌گوید تو در سخن سرآمد می‌شوی و خانواده‌ای پرجمعیت خواهی داشت و ۹۴ سال عمر می‌کنی و تازه شک کنی که شاید ۴۹ سال منظورش بوده است: «امشب به قصه‌ی دل من گوش می‌کنی/ فردا مرا چون قصه فراموش می‌کنی». خانم کیانیان با شوخی این‌که شاعران عزیز شعرهایتان را جلسه‌ی بعد بخوانید، شرایط اجتماعی دوران ابتهاج را هم توضیح داد و با شعر «ارغوان» که با احساس هم قرائت نمود مطالب را تمام کرد و مجالکی هم برای شاعران گذاشت.

خانم مجری جلسه را روی دور تند گذاشت و از آقای عباسی دعوت به شعرخوانی نمود. جناب عباسی در آغاز مقایسه‌ای میان سگان و گرگ‌ها نمود که خالی از لطف نبود و شعر خوبی را در همین راستا قرائت نمود: «به رغم ننگ و بدنامی سگان پاسبان شادند/ همین که می‌رسند آخر به مشتی استخوان شادند».

شاعر بعدی جناب یپرم بود که مثل همیشه شعرهایش دلنشین بود. جناب یپرم دو غزل خواند که یکی از آن‌ها به فرموده‌ی خودش تقلیدی از دیگران بود: «طوفان‌زده‌ی بی‌سروسامانی خویشم/ شرمنده از احوال پریشانی خویشم»

یار دوران دبیرستان، دکتر علمداران در ادامه‌ی کار به جایگاه آمد و با این شعر سخن را آغاز نمود: «نشود فاش کسی آن‌چه میان من و توست/ تا اشارات نظر نامه‌رسان من و توست» و کمبود وقت را رعایت نمود. فقط تاکید نمود شاعران عزیز از جریان چپ غافل نشوند.

استاد صباغ زاده باز هم با نکته‌سنجی مطلبی تاثیرگذار را برای حاضران ارائه نمود. این‌که یک شهید از جوانان شهرستان تربت حیدریه به نام شهید غلامرضا کرمانی در وصیت‌نامه‌ی خود از شعر ابتهاج استفاده می‌کند نشان از این دارد که آن شهید عزیز با شعر روزگار خویش آشنا بوده است: «الان که این وصیت‌نامه را می‌نویسم ساعت ۲ شب است و مرگ در حالتی تلخ است، اما من دوست‌تر دارم که چون از ره درآید مرگ/ در شبی آرام چون شمعی شوم خاموش...»

دور جلسه تندتر می‌شود. شاعر گرامی جناب صیدمحمدخانی بی‌مقدمه شروع به خواندن شعرش می‌کند، شعری خوش‌قافیه: «در مسیر خود هزاران پیچ و خم دارم رفیق/ دردهای تلخ اما تازه‌دم دارم رفیق»

جناب محسن نوروزی شاعری بود که به درخواست مجری شعر خودش را برای جمع قرائت می‌کند. غزلی روان و دلنشین: «گر که سقف آرزوها بر سرم آوار گردد/ نیست امیدی که یاری در برم غمخوار گردد»

جناب یحیی پور دبیر بازنشسته متنی را می‌خواند که دعوت به اعتماد دارد و ارادت خود را به انجمن بیان می‌کند: «من من نیستم. من ما هستم که این‌قدر قوی و پررنگ نشان داده می‌شود...»

شاعر عزیز امیرحسن خاکشور با رباعی‌های زیبای خود قدری خستگی را از جمع می‌گیرد: «آواره، غریبه، کوچه، سرگردانی/ پیراهن خونی و شبی ظلمانی...»

جناب آهنگر شاعری‌ست که در جستجوی عشق شعر می‌خواند. غزلی خوش‌ریتم و امروزی: «نشست در دل من آتش نگاه تو عشق/ اسیر دست تو گشتم رخ چو ماه تو عشق»

و شاه‌داماد جلسه -به فرموده‌ی خودش- آقای محمد یعقوبی با صدای دلنشین جلسه را به پایان می‌رساند: «از سر کوی تو گیرم که روم جای دگر...»

و پایان جلسه با تشکر از حوصله‌ی حضار توسط مجری توانمند خانم بهنام اعلام می‌گردد. و هر کس به سویی روان و زندگی جریان دارد و حکایت هم‌چنان باقی‌ست. پایان.

سید ابوالقاسم موسوی
سید ابوالقاسم موسوی

#انجمن_قطب
#سید_ابوالقاسم_موسوی
#گزارش

کانال تلگرامی ما

https://t.me/anjomanghotb


برچسب‌ها: سید ابوالقاسم موسوی, گزارش, انجمن شعر قطب
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۵ آذر ۱۴۰۴ساعت 11:58  توسط زینب ناصری  | 

گزارش انجمن شعر و ادب قطب به تاریخ شنبه ۱۴۰۳/۰۵/۱۳ به قلم شاعر همشهری آقای علی آهنگر

به نام خالق نور، به نام آفریننده‌ی زیبایی‌ها، به نام کسی که مشرق و مغرب ستاره‌ها و کهکشان‌ها همه از وجود او هستند.

در گوشه‌ای کز کرده بودم و مشغول خواندن کتابی، گوشیم را پرت کردم آن طرف تا مستغرق کتابی که می‌خوانم باشم. جسم فیزیکی‌ام را کلاً فراموش کرده و از لحظه حال لذت می‌بردم.

بعد از اتمام خواندن کتاب، پیامی را دیدم از سرکار خانم آرین‌نژاد بابت گزارش شعر. وقت خوبی بود چون نه دیگر درگیر تراژدی‌ها و برنامه‌های آینده‌ام بودم و نه چیزی می‌توانست تمرکزم را برباید.

درخواست ایشان را با اشتیاق قبول کردم و در سر نقشه‌هایی برای فردا می‌چیدم که فردا چه کاری انجام دهم و چه برنامه‌ای داشته باشم. با ذهنی پرمشغله به خوابی عمیق فرو رفتم.

صبح وقتی که پرهایم را بر روی جهان گشودم و با آغوش باز به دنبال زندگی رفتم، بعد از انجام تمام برنامه‌هایم، جامه بر تن کردم و به تربت رفتم. به تهمینه که رسیدم، در بسته بود. طبق عادت همیشگی آقای کرمانی، مشغول آب‌زدن و آماده کردن تهمینه بود.

بعد از مدتی در باز شد و من داخل شدم و نشستم تا عزیزان شاعر و اساتید بیایند. امروز روز درگذشت حسین پناهی عزیز است؛ شاعر، بازیگر، فیلسوف و کارگردان بزرگ این عصر. من حسین پناهی را خیلی دوست دارم و همیشه صدای او در ذهنم می‌پیچد.

برای معرفی پناهی عزیز، این شعر او کار را جمع می‌کند:
من حسینم! پناهی‌ام!
خودمو می‌بینم، خودمو می‌شنفم،
خودمو فکر می‌کنم... تا هستم جهان ارثیه‌ی بابامه!
سلاماش! همه‌ی عشقاش! همه‌ی درداش، تنهاییاش...
وقتی هم نبودم، مال شما!
اگه دوست داری با من ببین، یا بذار باهات ببینم!
با من بگو، یا بذار با تو بگم!
سلامامونو، عشقامونو، دردامونو، تنهاییامونو... ها...!

امروز مجری همیشگی خانم بهنام حضور نداشتند. جای خالی ایشان در تُنگ تهمینه حس می‌شد. خانم آرین‌نژاد عزیز مسئولیت مجری‌گری را بر عهده گرفتند. روی صندلی اجرا می‌نشینند و از نظامی به چه‌چه زدن شروع می‌کنند و با نام و یاد پروردگار عالم آغازگر درام ماجرایی تهمینه می‌شوند: «ای نام تو بهترین سرآغاز / بی نام تو نامه کی کنم باز.»

سپس از استاد صباغ‌زاده دعوت می‌کنند که غزل ۴۴۸ حافظ را بخوانند. استاد پس از خواندن این غزل زیبا درباره واژه‌ی مقام در این شعر فرموند: «بعضی‌ها این کلمه را به دو صورت مُقام و مَقام می‌خوانند.» ایشان در ادامه صحبت‌هایشان فرمایش کردند که دهخدا به هر دو صورت تلفظ این واژه را درست می‌داند، اما از دیدگاه مجتبی مینوی متفاوت است؛ مُقام به معنی جایگاه و مَقام به معنای رتبه است.

مجری برنامه حال و هوا را عاشورایی می‌کنند با شعر: «باور نمی‌کنم سر بازار بردنت و...» و از خانم بهنام عزیز یاد می‌کنند. مثل همیشه انجمن با شعرخوانی کودکان مستعدش شروع می‌شود و ارغوان محسن‌زاده با غزل ۲۶ حافظ هوا را شاعرانه می‌کند. مطلع این بیت چنین آغاز می‌شود: «زلف‌آشفته و خوی‌کرده و خندان‌لب و مست/ پیرهن‌چاک و غزل‌خوان و صراحی دردست.»

خانم آرین‌نژاد عزیز سپس از خانم رفیعی دعوت می‌کنند تا انجمن را با قلم زیبایشان به فیض برسانند. خانم رفیعی درباره جهان زنانه قلم نگاشته‌اند و از زیبایی‌های جهان زنانه و زشتی‌های جهان مردانه لب به نطق گشوده‌اند. تأکیدشان در متن هنری‌شان بر این است: «دلم دنیایی زنانه می‌خواهد.»

مجری توانمند سپس از خانم زبردست دعوت می‌کنند تا فضا را منوّر کنند. از حسین پناهی عزیز شعری به نام «من زندگی را دوست دارم» می‌خوانند. مجری جلسه در ادامه این جلسه شعری را می‌خوانند: «دلسردم قلبم کمی مرداد می‌خواهد / این غم که من دارم دل فولاد می‌خواهد.» خانم بابایی، عضو جدید انجمن شعری از سهراب سپهری می‌خوانند.

عاشورا را باید در خانم آرین پیدا کرد: «ای کاش ماجرای بیابان دروغ بود و...» خانم کرمانی چون کبوتری پرکشیده بر روی صندلی اجرا فرود می‌آیند و زندگی‌نامه حسین پناهی و کارنامه هنری و شاعرانه ایشان را ارائه می‌دهند.

استاد موسوی نازنین درباره ترکیب وصفی متناقض نما، حس‌آمیزی و شعر سورئالیسم شروع به خطابه می‌کنند که گنجاندن آنها در این گزارش کاری بس دشوار و برای مخاطب شاید خسته‌کننده باشد. عزیزانی که قلم مونس جانشان است چه در زمینه نثر چه شعر می‌توانند فرمایشات استاد جان را در بخش صوتی کانال بشنوند.

خانم مهدوی با شعری از حسین پناهی لب می‌گشایند: «شب در چشمان من است.» و حالا خانم آرین با شعری در مورد جناب محسن‌زاده بابت عکس‌های فوق هنری و جذاب شعری سروده و آن را به اشتراک حضار می‌گذارند و از ایشان قدردانی می‌کنند.ژ

گزارش انجمن شعر و ادب قطب به تاریخ شنبه ۱۴۰۳/۰۵/۱۳ به قلم شاعر همشهری آقای علی آهنگر (بخش دوم)

به دلیل احترام به پناهی جان، جناب عباسی با چمدانی از شعر سپید به میدان آمده و دو شعر سپید از آن بیرون می‌کشند و نغمه سر می‌دهند. سپس حضار از استاد درخواست شعر طنز می‌کنند ولی ایشان شعر جدی در قالب غزل سروده‌اند: «آزاده‌ایم و در کف مزدورها اسیر.» خانم یونسی پروانه‌ی بال شکسته و زخم‌خورده از عشق نافرجام و تلخ‌کامی‌هایش متنی از خون دل به تصویر می‌کشد: «سلام تمام هستی من»

باز ققنوس داستان ما که در قالب مجری جای گرفته، شعر عاشقانه‌ای سر می‌دهد: «تنها تویی که از لب من شعر می‌شوی/ هر کس که لایق غزل عاشقانه نیست» کلاغ مشکی را می‌بینم که در شعر جدید کودک خانم پوردایی آواز می‌خواند و بال‌هایش را در آغوش سیاه رنگش می‌کشد برای ماجراجویی. ققنوس آتش‌رنگ ما از سوزهای عاشورا می‌گوید این بار با زبان علی اصغر معاذی: «نوزادکُشی جگر مگر می‌خواهد/ این بی‌هنری هنر مگر می‌خواهد»

گنجشک تازه پرکشیده‌، عضو جدید انجمن خانم خلیلی، دومین تجربه‌اش را هم با قدرت ادامه می‌دهد. با وجود اصرار او بر نقد، کسی مایل به نقد تازه‌نفس انجمن نشد: «صبحدم پیک سحر عطر وصال آورده بود» شیخ اعتقادی سیمرغ انجمن، زبان جوانی می‌شود که در پی اصرار مادرش اقوام خود را ستانده: «دلم از غصه و غم از سر نو پوره ننه»

دلم پرواز می‌خواهد. فرودش نیمکتِ اجرا و همان هنگام خانم آرین بال‌های بسته‌ام را باز می‌کنند و از من دعوت می‌کنند تا به جایگاه بیایم. غزلی تقدیم جمع می‌کنم: «به ذهنم می‌رسد یک روز می‌آیی تو آزادی» پیرِ دل‌جوان، جناب صیدمحمدخانی که پر از آرزوهای دور و دراز است، این بار شعرش را حول محور مادرشان می‌چرخانند: «او که عشقشش تو دلم قد خدامه ننمه»

جناب شریعتی کبوتر غربت‌زده‌، منظومه‌ای درباره‌ی مهاجرتشان به مشهد نگارگری کرده‌اند و به اهالی قلم نگارش را یاد می‌دهند. مطلع این شعر فریاد بی‌صدایی از غربت می‌کند: «مرا از شهر خود بیرون نمودند». آقای حسن‌زاده مرد خاکی و بی‌ادعای انجمن، غزلی تقدیم جمع می‌کنند: «گرفته هاله‌ای از غم جهان دور و برم را/ نظاره می‌کنی از دور حال محتضرم را»

پادشاه رباعی قطب جناب امیری با شعری از پناهی به نام «و رسالت من این خواهد بود» آواز خود را آغاز کرد. سپس یک دوبیتی و سه رباعی پنجره‌دار از خود می‌خوانند.

دوباره کارگردان جلسه استاد صباغ‌زاده‌ی عزیز با موج‌هایی از افکار حسین پناهی می‌رسد و چند شعر سوزناک از پناهی بی‌پناه در برابر افکار می‌خوانند، سپس شعری که خود برای پناهی گرانقدر سروده بودند خوانش کردند: «خسته از زندگی پُرهیجانی که نداشت/ قامتش خم شده از بارِ گرانی که نداشت»

خانم حامدی‌فر در رودی خروشان قایقرانی می‌کند و به جایگاه می‌رسد. ایشان متنی به نام تئوری انتخاب با مضمون و محتوایی عالی به آواز درمی‌آورند. همه‌ی پرندگان یک جا در صدای جناب یعقوبی جمع می‌شوند و به چَه چَه زدن می‌پردازند. جناب یعقوبی مردی باوقار و دوست داشتنی است.

احسان جان محسن‌زاده، عکاس مهربان، جدالی با قلم برای شکوفایی استعداد خود دارد. شروعی خوب با شعری که آغازش این گونه است: «آن زمان که نشست در دلم مهربانی‌ات» خانم دلیری، عضو جدیدالورود انجمن، دلیرانه متن فلسفی و عمیق که درباره وجود و عدم نگاشته بود، بر گوش دوستان می‌نوازد.

خانم آرین ققنوس افسانه‌ای پرهایش را می‌گشاید به سوی پروازی دیگر و خداحافظی دیگر با عزیزان حاضر: «به پایان آمد این دفتر، حکایت همچنان باقی‌ست» متشکرم از این‌که دیده‌ی منت بر بنده‌ی حقیر گذاشتید و گزارش را تا انتها خواندید. دوستدار شما علی آهنگر. روز و روزگار خوش ❤️🙏

علی آهنگر
علی آهنگر

#انجمن_قطب
#علی_آهنگر
#گزارش

کانال تلگرامی ما

https://t.me/anjomanghotb


برچسب‌ها: علی آهنگر, گزارش, انجمن شعر قطب
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۵ آذر ۱۴۰۴ساعت 11:53  توسط زینب ناصری  | 

گزارش انجمن شعر و ادب قطب به تاریخ شنبه ۱۴۰۳/۰۵/۰۶ به قلم شاعر همشهری خانم نازنین مرادی

_وای خدا هنوزم که هوا گرمه!
پدرم نگاهی به آسمان انداخت و با صدایی آرام گفت:+ آره! گرمه، می‌گن که تا فردا بعدازظهر هوا همین جوریه.

سوار ماشین که شدم طبق معمول خواستم اول برم سراغ ضبط که دیدم گوش دادن به صدای رد پاهای دزدکی‌ای که باد برمی‌داره توی این هوا بیشتر می‌چسبه!

یادمه بچه که بودم از قدیمی‌ها می‌شنیدم که هر چه قدر بزرگ‌تر بشم به پختگی بیشتری می‌رسم‌، به قول خودشون آدم پخته‌ای می‌شم ولی حتی فکرش رو هم نمی کردم توی سن بیست سالگی احساس پختگی کنم😅، اما به قول خودشون، منظورم همون قدیمی‌هاست، نسل ما نسل متفاوتیه. ماجراهای زیادی رو توی فاصله‌های کم دیده، اینم روش! عیبی نداره که...

به تبع گرم بودن هوا، دوستان کمی دیرتر به بومگردی اومدند. همین که صدای پای باد رو لابه‌لای هجوم شاخه‌های درختان شنیدم، خیالم راحت شد.
_آخیش هوا بهتر شد ها‌!

گرم صحبت با خانم آرین نژاد بودم و نسبت به غزل جدیدی که می‌خواستن بخونن کنجکاوی می‌کردم که حواسم رفت سمت خرگوش‌های بانمکی که روی لباس غزل (همون وروجک انجمن) بود؛ در گیر و دار بحث در مورد خرگوش‌ها با غزل بودم که میکروفن گلوی خودش رو صاف کرد و همه‌ی توجه‌ها رو سمت خودش کشید.

نبودن استاد نجف زاده به وضوح حس می‌شد‌، استاد موسوی برای حافظ‌خوانی تشریف آوردند ، غزل ۴۴۷ حافظ خوانده شد و استاد صباغ زاده صحبتی کوتاهی در مورد غزل حافظ داشتند.

سرم رو که برگردوندم آیلین جان رو دیدم که به سمت جایگاه در حال حرکت بود. راحت می‌شد از توی چشم‌های این دختر شاخه‌های سبز زندگی رو تماشا کرد. آیلین جان ما رو به غزلی از حافظ مهمان کرد: در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود/ از گوشه‌ای برون‌آ ای کوکب هدایت»

بهار خانم خوش‌ذوق با دفتر شعر خود پشت میکروفن نشست و یک شعر کودک از خودش با عنوان «دفتر نقاشی» خواند که اشاره‌ی هم به شخصیت «میویس» در انیمیشن هتل ترانسیلوانیا داشت. غزلی که ارغوان جان انتخاب کرده بود به صورت اتفاقی همان غزلی بود که آیلینِ عزیز برایمان خوانده بود، ارغوان با صدایی رسا غزل انتخابی از حافظ را خواند.

خانم بهنام از آقای اعتقادی دعوت کردند که برای شعرخوانی تشریف بیاورند: «اعتقادی خنده‌رو هستی مدام/ چه به خلوت چه میان خاص و عام»

آقای صیدمحمدخانی داوطلب بعدی شعرخوانی بودند بعد از ایشان خانم مهسا خلیلی برای شعرخوانی آماده شدند. ایشان اولین جلسه‌ای بود که در جمع ما حضور داشتند. شعر خانم خلیلی به تبع اولین حضورشون نقد نشد، به امید دیدن دوباره‌ی ایشان در انجمن شعر.

استاد صباغ زاده غزلی نسبتا تازه اما زیبا خواندند. استاد موسوی کمی در مورد شعر ایشان صحبت کردند و اشاره کردند که در غزل استاد صباغ زاده دو بار از گویش محلی به درستی استفاده شده است.

خانم آرین نژاد غزل تازه‌ی خود را خواندند. شعر جدید ایشان یک غزل عاشقانه‌ی زیبا و رسا بود. دستمریزاد به ایشان. خانم بابایی ما را به شعری منسوب به فریدون مشیری مهمان کردند: «نزنید سنگ به گنجشک/ پر گنجشک قشنگ است...»

جناب مهندس جهانشیری غزل تازه‌ای برایمان خواندند که پر از حُسن تعلیل‌های زیبا و دلنشین بود: «بوی گیسوی تو می‌جست مگر پنجه‌ی باد/ که در آورد شبی ریشه‌ی شب‌بوها را» آقای نوروزی داوطلب بعدی بودند یک غزل کوتاه خواندند و کمی هم در مورد شعر ایشان صحبت شد.

آقای کرمانی با دعوت خانم بهنام، صحبت کوتاهی در مورد خودخواهی داشتند. به نظر ایشان، خودخواهی یا صفات این‌چنینی که ما به تبع اجتماع، آن‌ها را بد یا ناشایست تلقی می‌کنیم اگر در حد متعادل و متعارف باشد نه تنها خوب بلکه ضروری و موضوعی وابسته به فطرت است.

آقای عباسی با یک گوشی خاموش که البته اشعار ایشان را هم به غنیمت گرفته بود و طبیعتا با همان شوخ‌طبعی همیشگی پشت میکروفن نشستند، کاغذ کوچکی از جیب خود درآوردند و یک غزل قدیمی که حداقل حرف دل تمام حاضران را با خود داشت، خواندند. مصرع به مصرع که جلو می‌رفتند صدای خنده ها بلندتر می شد به دوستانی که در جلسه غایب بودند پیشنهاد می کنم حتما فایل صوتی مربوط به شعرخوانی ایشان رو گوش بدهید.

در جلسه‌ی قبل استاد موسوی زحمت کشیدند و در مورد اشعار و سبک سهراب سپهری صحبت کردند. ادامه‌ی صحبت‌های ایشان قرار شد در این جلسه روایت شود. از سوررئالیسم بودن اشعار سپهری صحبت شد. طبق گفته‌های استاد‌، سوررئالیسم‌ها معتقدند نیازی به یک فضای شاعرانه و دلنشین برای خلق یک اثر ادبی نیست، بلکه نبود این فضا اگر باعث خلق یک اثر ادبی شود رسالت یک شاعر را نمایان می‌کند. موضوع به ویژگی منحصر به فرد سپهری رسید، یعنی استفاده از صفت، میان یک ترکیب اضافی. مثل: «فرصتِ سبزِ حیات» فرصت حیات یک عبارت معمول و عادی است که در روزمره راحت از آن استفاده می کنیم اما شگرد سپهری آوردن صفت سبز در میان این ترکیب اضافی است. زمان، دست و پای واژه‌ها را بست و ادامه‌ی صحبت‌های استاد به جلسه‌ی بعد موکول شد.

جناب دکتر علمداران ابتدا یک شعر با حال و هوای مرداد برای متولدین مردادماه، از جمله خانم خلیلی خواندند، کمی بعد سراغ آن شعر محبوب سهراب سپهری رفتند:
آب را گل نکنیم
در فرودست انگار، کفتری می‌خورد آب
یا که در بیشه دور، سیره‌یی پر می‌شوید
یا در آبادی، کوزه‌یی پر می‌گردد

عجیب جای آواز آقای یعقوبی خالی بود. همان اول که آمدند با خودم گفتم ای کاش این جلسه هم مهمان آوازخوانی ایشان باشیم که خوشبختانه چند لحظه‌ای مهمان صدای گرم ایشان بودیم. جلسه که به پایان رسید با خودم یکی از شعرهای سهراب سپهری را مرور می‌کردم همان شعری که فکر می‌کنم همه، یک بار آن را خوانده‌ایم.

به سراغ من اگر می‌آیید
پشت هیچستانم
به سراغ من اگر می آیید
نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد
چینی نازکِ تنهایی من

نازنین مرادی
نازنین مرادی

#انجمن_قطب
#نازنین_مرادی
#گزارش

کانال تلگرامی ما

https://t.me/anjomanghotb


برچسب‌ها: نازنین مرادی, گزارش, انجمن شعر قطب
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۵ آذر ۱۴۰۴ساعت 11:46  توسط زینب ناصری  | 

گزارش نظم و نثر انجمن شعر و ادب قطب به تاریخ شنبه ۱۴۰۳/۰۴/۲۳ به قلم شاعر همشهری آقای حمید زارع

به نام خداوند آزادگان

گزارش انجمن ادبی قطب شهرستان تربت حیدریه به تاریخ شنبه ۲۳ تیرماه مصادف با هفتم محرم با موضوع بررسی اشعار آیینی و عاشورایی یادبودی از محتشم کاشانی. در این جلسه که با اجرای خانم بهنام همراهی شد آقایان وخانم‌ها استاد احمد نجف‌زاده، ارغوان‌محسن زاده، آیلین گلی، سید‌ ابوالقاسم موسوی، معین‌ جلالی، علی آهنگر، مریم مظاهری، زهرا آرین نژاد، زینب ناصری، معصومه سادات اسدیان، دکتر سید جعفر علمداران‌، حمید زارع، بهمن صباغ زاده، محمد مقدسی، مهدی‌یپرم، غلامرضا اعتقادی، مهدی حسن‌زاده، محمد امیری، فروه رفیع و محمود اکبرزاده به شعرخوانی و نقد و بررسی آثار و زندگی محتشم کاشانی و سایر شعرای آیینی‌سرا پرداختند که خلاصه‌ی آثار دوستان در قالب سروده‌ای ناقص تقدیم محضر شما ادب‌دوستان ارجمند می‌گردد.

«باز این که چه شورش است که در خلق عالم است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است»

در بارگاه قطب که دربار شاعری‌ست
از هفته شنبه آمد و هفت از محرَّم است

بهنام خوش‌سخن که‌ در انجمن گشود
همراه و خوب و خبره، متین و منظَّم است

استاد عشق ما غزل آورده از کلیم
پیری رسید و جوشش طبع روان کم است

حافظ تو را که هر چه مراد است در جهان
در ساحلی و غم به ضعیفان چنان یَم است

گل‌ بود نام ارغوان و شِکربار مثنوی
لب باادب گشوده و شُکرش دمادم است

شاگرد بی‌نظیر مکتب استادیِ پدر
همچون بهار چهره‌نگاری مصمَّم است

تهمینه شد معطر شعرِ گُلی به مِهر
گویا که باغ تشنه‌ی یک قطره شبنم است

سادات انجمن به رشته درآورده حرف دل
از کربلا حدیث موسوی خوش‌نوا غم است

بر شور و حال عشق جلالی و محتشم
یثرب حرم محَّمد بَطحا مقَّدم است

در کشوری که لُمعه فروشد جمال او
مَه شد شَبَه فروش و قَدش تا کمر خم است!

چونان معین ژرف‌نگاه و گزیده ‌گو
در دامنِ جلالِ جهان‌آفرین کم است

آهنگر است و مشت به سندان نکوفته
غم در سرای سینه‌ی او یار و همدم است

در امتداد رویش شعر مظاهری
دلواپسی نهفته، هراسش مجسم است

هم آرین نژاد، غزل را به اوج برد
هم دین سرش به نیزه‌ی اعدا معظَّم است

دفتر ز ناصری به زندگی محتشم رسید
زینب که خویش حامل نامی مکَّرم است

طبعش روان و شاعره بانوی چیره‌دست
اشکش دوان و زنده ازو بحر ماتم است

دکتر عَلَم به عِلم برافراشت در میان
وقتی که دین زبان و لقلقه‌‌اش کار هر دم است

زارع ز حال غربت جیحون سخن مگو
زخم از غمش به سینه‌ی غم‌بار خاتم است!

از دل چکیده خون مقدس بگو مزن
نِخرِج که حالت دل ویران او بم‌ است

یُپرم حدیث کشتی و طوفان چه می‌کنی؟
«سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است»

وصفی ز حال کودک شش ماهه‌ می‌کند
او اعتقادی است و ادیبی مُعَمَّم است

مهدی که کوه ارادت به جمع بود
شعرش سپید و حال دلش شام عالم است

زخمی عمیق دارد امیری و مرهم او
روی کویر تشنه‌ی دل اشک نم‌نم است

تب‌دار شد رفیع و پرستار غم شده‌ست
انگار کار خلق جهان جمله درهم است

محمود خوش‌سخن به ختامی رسانده کار
رویاند‌ه جنگلی و خرابی ز آدم است

پایان راه و پرسش صدباره‌ای که آه
«باز این چه شورش است که در خلق عالم است؟»

حمید زارع
500


۲۷ تیرماه ۱۴۰۳ یازدهم محرم ۱۴۴۶

#انجمن_قطب
#حمید_زارع
#گزارش

کانال تلگرامی ما

https://t.me/anjomanghotb


برچسب‌ها: حمید زارع, گزارش, انجمن شعر قطب
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۵ آذر ۱۴۰۴ساعت 11:40  توسط زینب ناصری  | 

⚛️گزارش انجمن شعر قطب به تاریخ شنبه ۱۴۰۳/۰۴/۰۹ به قلم آقای مهدی نجفی

🗓۱۱تیرماه ۱۴۰۲

✍️روز از نیمه گذشته،تیرماه تمایلی به رفتن نشان نمی‌دهد و نسیم زیبا به کمک‌مان آمده تا حواس‌مان را از حرارت عصرگاهی تابستان به سوی خودش ببرد. ساعت ۵ عصر است.خودم را به اقامتگاه رساندم.داشتم عجله می‌کردم کوبِشِ کلونِ درِ بزرگِ چوبی که خیلی حس خوبی دارد قسمت من باشد ولی نشد که نشد.فکر می‌کنم به ندرت دیده باشم که ساعت ۱۷ بزرگان شعر همچون استاد علمداران،جهانشیری،صباغ زاده و تقریبا همه بودند.گذاشتن قدم‌هایم بر روی آجرهای مفروش با رطوبت تازه‌اش حسی دارد وصف ناشدنی.

آجر خودش یکی از نمادهای بناهای قدیمی ایرانی‌ست که خصوصیتش را در گزارش گذشته کامل بیان نمودم. در فکر دیوار روبره‌و که کاه‌گلش را تراشیده بودند و مجدد تصمیم بر کشیدن روکش آن بود متعجب بودم همان آجر تنها بیشتر به بنا می‌آمد و ارزشمندتر بود.

حالا بگذریم.خوشبختانه باد نیست و با همراهی نسیم زیبا همه چیز آماده‌ی شروع برنامه هست. استاد صباغ زاده سیستم صوت را راه‌اندازی کردند. جمعیت هم از نیمه گذشته، جویای استاد نجف زاده هستم که گویا عروس خانم‌شان خانم شیرافکن نمایشگاه هنری در موزه قطب‌الدین حیدر دایر نمودند و آن‌جا بودند. ما در آخر، گروهی رفتیم که خیلی خوشحال شدند. طبق معمول خانم بهنام ضمن خوش‌آمدگویی سکان شعر را در دست گرفتند. ولی ندیدم بگویند کافه شعر

در ذهنم مرور می‌کردم با فقدان استاد نجف زاده، سرنوشت حافظ‌خوانی امروز چگونه خواهد بود. خوب استاد علمداران غزل ۴۴۳ را خواندند: «چو سرو اگر بخرامی دمی به گلزاری...»

خانم بهنام ابیاتی کوتاه و زیبا می‌خوانند: «هرچه گویی آخری دارد به غیر از حرف عشق...» اول همه آرام و بودند و کسی شعری نداشت ولی به مرور همه به شعر آمدند از اولین نفر جناب آهنگر دعوت به شعر شد. ایشان پس از حضور گفتند جوانند و سن کمی دارند و عاشق نشده‌اند ولی از خیلی‌ها درک بهتری از عشق دارند: «به آتش می کشم روح و روان را» خوب خواندند دو بیتی و غزلشان را. نقد بر شعر ایشان تلفظ حرف «و» بود که در شعر تلفظ نمی‌گردد و «اُ» ارجحیت دارد مگر اینکه مجبور باشیم. استاد صباغ زاده ادامه دادند تلفظ واو بیشتر در سبک‌خراسانی دیده شده و یا اشعار معاصری که شاعر تمایل داشته زبان شعرش آرکائیک باشد از واو استفاده می کند.

نفر بعدی رومینا خانم خندان آمدند و شعر کودک داشتند به نام گنجشک: «صبح که می‌شه دوباره پنجره‌ها وا می‌شه...» استاد صباغ زاده گفتند شعر کودک شهرمان بسیار قوی عمل کرده و سطح بالایی را دارد.

ساجده خانم شعر خوبی از شیخ احمد جامی خواندند: «تا ابد دنیا نمی‌ماند نمی‌دانی بدان...» چقدر ایشان زیبا و وزین خوش‌آمدگویی کردند و چه پایانی: «در پناه نور و عشق الهی باشید»

جناب صیدمحمدخانی نیز پس تشریف‌فرمایی‌شان دوبیتی‌هایی تربتی و البته دلبرانه همچون گذشته خواندند که بیشتر از آن به عنوان فریادها یاد می‌گردد. استاد موسوی در بزرگداشت استاد قهرمان روز پنجشنبه گذشته راجع به فریادها شرح مفصلی ارائه دادند.

جناب آقای اعتقادی از همدمی کتاب و قلم شعری خواندند که زیبا بود: «رفیقی نیابی تو همچو کتاب...» و مدام از استاد صباغ زاده بابت چاپ کتاب‌شان تشکر می کردند.

خانم پوردایی شعری از گذشته داشتند و چقدر با وقار از اینکه هنوز شاگردی اساتید شعر را دارند تشکر و قدردانی می کردند.

خانم بهنام ادامه دادند: «هر که را باشد توکل کار او دشوار نیست...» جناب آقای محسن نوروزی شعری خواندند: «بوی نفست را ز تن باد شنیدم...» چقدر خوب شعر می‌گویند و تغییرات‌شان نسبت به گذشته کاملا ملموس است.

خانم ناصری پس از مدت‌ها با دو شعر کودک آمدند. زیبا خواندند. در شعرشان از اسامی خاص استفاده کردند که استاد صباغ زاده نکته‌ای گفتند در مورد استفاده نکردن از اسامی خاص در شعر. استاد موسوی نبودند ولی نقدهای خوبی بر شعر کودک دارند و از انجمن کیانوش نیز یاد شد.

امروز قرار است از صائب تبریزی بگوییم. استاد صباغ زاده شرحی مختصر و‌ مفید ارائه دادند. اول از همه بگویم استاد قهرمان نیز یکی بزرگان صائب‌پژوه به شمار می‌آیند. صائب یکی از شاخص‌ترین چهره‌های زبان پارسی می‌باشند و برخی بزرگان همچون امیری فیروزکوهی از ایشان به مولانا صائب یاد می‌کنند. وی از درجه شعر بالایی برخوردار بود و ادبای معاصر بر مهم بودن ایشان ما بین قبل و بعد از ایشان تاکید دارند. خب ایشان در دوره صفویه در اصفهان در ابتدا با توجه به اینکه پادشاهان صفوی مذهبی بودند چنان‌که باید ظهور نیافت و‌ پس از مهاجرت به هند و تفاوت اندیشه‌های پادشاهان هندی جهانگیرشاه به طور قابل توجهی در اذهان شعردوستان شکل می‌گیرد. در این دوره رفتن به هند در بین شعرا مرسوم گردید مانند امتی تربتی خودمان یا نوعی خبوشانی که از اولین شعرا بودند که به هند مهاجرت داشتند.

به گفته‌ی استاد صباغ زاده در دوره‌ی پهلوی دوم مرمت مزار ایشان مورد توجه قرار می‌گیرد و شعری زیبا که بر سنگ مزارش به سروده خود شاعر پیدا می‌گردد. با مصراعی چنین: «عالم پر است از تو و خالی‌ست جای تو»

ابیات منتسب به ایشان تا ۳۰۰ هزار نیز عنوان شده که استاد قهرمان رقم صحیح ابیات او را حدود ۷۳ هزار جمع‌آوری می‌کند. دکتر احمد فتوحی که تربتی نیز هستند در باب فلسفه وحدت وجود که صائب را بسیار متاثر می کند شرح مفصلی دارند. سپاس فراوان از استاد صباغ زاده گرانقدر که چقدر رسا این مطالب را عنوان داشتند‌.

نکته‌ای که خواستم خودم بگویم این است که برخی شعرا برای سنگ مزار خود شعر سروده‌اند که به نظر من پروین اعتصامی، ایرج میرزا، رهی معیری و حسین پژمان بختیاری بسیار خودنمایی می‌کند.

سرکار خانم زبردست تشریف آوردند شعری از صائب خواندند: «ما نقش‌دلپذیر ورق‌های ساده‌ایم...» چه‌ی نکته جالبی عنوان نمودند روانی شعر ایشان را متعجب کرده بود که شعر از صائب است یا خیر. بالاخره این هم یکی از خصوصیات شعر صائب می‌تواند باشد که در روانی به اشعار معاصر شبیه است.

در ادامه استاد جهانشیری با لبخندی وزین شعری از صائب خواندند: «قامتت خم زندگی را می‌کند پا در رکاب» مصرع گیرایی بود. پس از آن آقای باقری شعری زیبا خواندند با مصرع «به پایت سر نهادم تا سر و سامان من باشی»

استاد علمداران نفر بعدی بودند که تشریف آوردند و از شاهنامه‌ گفتند. گفتند خدای‌نامه‌ها و شاهنامه‌های زیادی قبل و بعد از فردوسی نوشته شده ولی رمز ماندگاری شاهنامه فردوسی را تشخیص درست فردوسی در زمانی که جامعه این فقدان رنج می‌برده عنوان نمودند و به اصطلاح عامیانه تنور داغ بود و...

جناب آقای مزدوران نیز شعری سپید خواندند که در آن گرمای کتری روی آتش را خوشبختی عنوان داشتند. آقای معین جلالی شاهنامه‌پژوه جوان و خوش‌اخلاق تشریف آوردند و شعری محلی سرودند: «جونِمِر مَم به سَرِت ریزَه کُنُم» من بیشتر جذب زبان بدن‌شان شدم خیلی حس امیخته‌ای با شعرشان داشت محشر شد به نظرم.

جناب آقای یحیی پور تشریف آوردند که دل‌نوشته‌ای خواندند و خیلی خوشحال بودند که این‌جا هستند. سرکار خانم محمودی تشریف آوردند و شعری سپید از خانم لیلا کردبچه خواندند که با هوای نسبتا ابری خیلی تناسب داشت. گویی شاعر همان‌جا شعر را سروده بود. هوای ابری در تابستان لذتی دارد که همیشه نصیب نمی‌شود ولی عصر شنبه نصیب ما شد.

باز هم صائب و استاد صباغ زاده حسن ختام بودند: «صد گل به باد رفت و گلابی ندید کس/ صد تاک خشک شد شرابی ندید کس» مجدد سپاسگزارم از این همه لذت. و رفتیم به دیدار استاد نجف زاده به نگارخانه و نمایشگاه خانم شیرافکن.

مهدی به هر که مین‌گری شاعر است و بس
رو زان میانه تو هم جستجوی کن

خیلی دلم گرفت

مهدی نجفی
مهدی نجفی

#انجمن_قطب
#مهدی_نجفی
#گزارش

کانال تلگرامی ما

Telegram (http://t.me/anjomanghotb)


برچسب‌ها: مهدی نجفی, گزارش, انجمن شعر قطب
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۵ آذر ۱۴۰۴ساعت 11:29  توسط زینب ناصری  | 

گزارش انجمن شعر و ادب قطب به تاریخ شنبه ۱۴۰۳/۰۴/۰۲ به قلم شاعر همشهری خانم نسرین زبردست

🔹گزارش انجن قطب
🗓تاریخ: شنبه ۱۴۰۳/۴/۲
🔺مجری: مهدی یپرم
✍️گزارش: نسرین زبردست
امروز شنبه است. دومین روز از چهارمین ماه سال و من در حیاط باصفای تهمینه زیر آسمان آبی و سایه‌های سرد درختان به انتظار شروع جلسه نشسته‌ام. دوستان یکی یکی می‌آیند و پس از سلام و احوال‌پرسی می‌نشینند. آقای صباغ زاده و یپرم بلندگو را تنظیم می‌کنند. خانم بهنام برمی‌خیزند و اسامی علاقمندان به خواندن آثارشان را می‌نویسند و من موبایلم را برای یادداشت‌برداری گزارش درمی‌آورم.

با آن که می‌توان در کنج اتاقی نشست و با گوش سپردن به فایل صوتی، متن گزارش را تهیه کرد اما من ترجیح می‌دهم به میان اعضا بیایم، دیدنی‌ها را ببینم، شنیدنی‌ها را بشنوم و با درک کامل حس و حال سیال در فضای انجمن قلم بر کاغذ برم؛ زیرا معتقدم همین دیده‌ها، شنیده‌ها و اشراف بر اطلاعات است که در هنگام نوشتن به یاری‌ام می‌شتابد و کلمات را سریع‌تر به خروجی‌های ذهنم هدایت می‌کند. درست مثل همین لحظه که صدای آقای پیرم، مجری برنامه در گوشم می‌پیچد: «ای روشن از تو دیدۀ یاران و دوستان/ هرگز به چهرت از غم ایام چین مباد/ جان سخن تویی و تو را در تمام عمر/ جز عزت و سعادت و شادی قرین مباد» و اینچنین یکی دیگر از جلسات انجمن قطب رسماً آغاز می‌شود.

آقای یپرم در ابتدای صحبت‌هایشان از تلاش‌های تمام کسانی که با برگزاری جشنوارۀ ابریشم اتفاقات خوبی را در حوزۀ شعر و ادب تربت حیدریه رقم زدند تشکر می‌کنند. سپس استاد احمد نجف زاده، پدر معنوی شعر تربت و انجمن قطب را برای اجرای غزلی دیگر از حافظ (غزل۴۴۲) دعوت می‌نمایند. حاضران کف می‌زنند. استاد با دیوان حافظی در دست می‌آیند و برای‌مان چنین می‌خوانند: «به جان او که گرم دسترس به جان بودی/ کمینه پیشکش بندگانش آن بودی/ بگفتمی که بها چیست خاک پایش را/ اگر حیات گرانمایه جاودان بودی.../ به خواب نیز نمی‌بینمش چه جای وصال
چو این نبود و ندیدیم باری آن بودی...»

استاد با تشویق‌های حضار در کنار استاد جهانشیری می‌نشینند و آقای یپرم پس از قدردانی از مهمان‌نوازی آقای کرمانی (مدیریت محترم بومگردی تهمینه) دختر گل‌مان ساجده جان را فرا می‌خوانند. ساجده که می‌آید ابتدا آقای یپرم کمی با او حرف می‌زنند:
- ساجده خانوم، اول می‌خوام بدونم کدوم مدرسه درس می‌خونی؟
- نجمه
- آفرین، کلاس چندمی؟
- دارم میرم سوم
- دَرسِت خوبه؟
- بله
- خیلی خوبه؟
- بله
- بازم به افتخار ساجده خانم.
بر خلاف تصور آقای یپرم، ساجده امروز شاهنامه‌خوانی نکرد. او متن طنزی را که با کمک پدرش به گویش تربت حیدریه نوشته بود برایمان خواند. موضوع این متن شرح مشقت های ساجده برای آماده شدن مراسم شعرخوانی امروز بود.

سپس نوبت آقای صیدمحمدخانی شد با شعر: «قلب من بیمار و من از قلب خود بیمارتر/ از جهان، بیزارم اما از خودم بیزارتر/ روزهای بی‌ثمر، شب‌های لبریز از جنون/ می‌شود تکرار و هی تکرار و هی تکرارتر...» دوباره کف زدن و این بار نقد جناب صباغ زاده و نکتۀ جالبی که دربارۀ ردیف شعر آقای صیدمحمدخانی خطاب به دوستان گفتند.

نوبتی هم باشد نوبت خانم رضاپور است که به گفتۀ آقای یپرم پس از مدت‌ها غیبت در جمع بچه‌های انجمن برای شعرخوانی حاضر شده‌اند. خانم رضاپور با خود چند رباعی آورده‌اند. از جمله: «در بین ستاره‌ها و خورشید کم است/ در پیش شکوه نور ناهید کم است/ تا ماه پرید کرم شبتاب ولی/ از وسعت عشق هرچه فهمید کم است» و: «چندی است که آسمان ستیزی دارد/ از نور خودش میل گریزی دارد/ آشفته چراغ ماه را روشن کرد/ انگار که مهمان عزیزی دارد»...

حال وهوای تهمینه امروز مثل روزهای دیگر نبود. دیگر صدای خنده‌ها و شیطنت بچه‌ها به گوش نمی‌رسید. نه این‌که بچه‌ای نباشد؛ بود اما انگار آرام‌تر شده بودند و این نشان از عبور آن‌ها از روزهای شیرین خردسالی است. توضیحات آقای صباغ زاده دربارۀ رباعیات خانم رضاپور به پایان می‌رسد و ایشان هم مثل دیگران با صدای تشویق های حاضران می‌نشینند.

آقای یپرم در ادامه، جای خانم آرین نژاد را خالی می‌کنند اما به اشتباه شعر خانم فرامرزی نژاد را که در مجلۀ «وزن دنیا» منتشر شده، می‌خوانند؛ که البته دوستان اشاره می‌کنند این شعر، سرودۀ خانم فرامرزی نژاد است.

می‌رویم به ادامۀ برنامه:
- می‌خوام دعوت کنم از آقا معین جلالی که یه مقدار عجله دارن. تشویق بفرمایید آقا معین رو. بی‌نوبت با فیس جدید...
همین که آقای اعتقادی می فهمند آقای جلالی قرار است بی‌نوبت بیایند، این بی نوبتی زیر دندان‌شان مزه می‌دهد. خطاب به مجری می‌گویند: «اگر ما ر اجازه بِدِن بُخوانِم. باز ناراحت نِرِن آقایون. ما زعفرون مِکارِم. به اضافه که مُخوام بُرُم به نماز»
- ماشین شما پیدا شد؟
- خوب پیدا شد
آقای یپرم با تعجب: نه بخدا!
- آقایون باز ناراحت نِرِن
- حالا که شیرینی نیاوردن، نه نمشه.

همه می‌خندند و آقای یپرم دست از شوخی برمی‌دارند. ایشان هم به آقای اعتقادی قول پارتی‌بازی و بی‌نوبت آمدن می‌دهند و هم به آقای جلالی اجازۀ خواندن شعرشان را. این صدای آقای جلالی است: «دوباره شب، من و سیگار، دم به دم گریه/ دوباره کلهر و هربار دم به دم گریه/ دوباره جاده و تنهایی و من و حسرت/ به پیچ جاده گرفتار، دم به دم گریه...» ردیف «دم به دم گریه» در شعر ایشان توجه دوستان را جلب می کند. آقای صباغ زاده این ردیف را خلاقانه می‌خوانند که موجب متفاوت شدن شعرشان شده است و در مجموع آن را غزلی موفق ارزیابی می‌نمایند. تشویق.

«آمال و آرزوی منی تا همیشه‌ها/ مقصود جستجوی منی تا همیشه‌ها/ پیوسته رو به سوی تو دارم به هر مسیر/ همواره رو به روی منی تا همیشه‌ها...» پس از خوانش این ابیات توسط مجری، آقای مقدسی پشت میکروفون می‌آیند. کمی شوخی می‌کنند و با بهبود کیفیت صدا و قدردانی از کسانی که در جلسۀ شعر زاوه شرکت کرده بودند، شعر گویشی خود را تقدیم می‌نمایند. سپس استاد محمد جهانشیری نکات مورد نظرشان را دربارۀ سرودۀ ایشان و نیز شعر محلی تربت حیدریه بیان می‌دارند.

بالاخره انتظار آقای اعتقادی به سر می رسد و آقای یپرم صدایشان می‌زند. البته باز هم با شوخی. آقای اعتقادی: «ما یک شعر برای دکترا گفته بودیم: بخوان از شعر من افکار من را/ که خواهم وا کنم باغ سخن را/ سر و جانم فدای آن طبیبی/ که از انصاف هم دارد نصیبی.../ کمربسته به خدمت بهر مردم
نمی‌کردند خود را اینچنین گم/ نمی‌کردند بر بیمارها ناز/ که روی باز، بهتر از درِ باز/ ولی هستند بعضی بی‌مروت/ که نشناسند غیر از پول و ثروت/ که هم خودخواه و هم پرادعایند/ نه در فکر مریض و نه خدایند/ خداوندا نگهدار از بلاها/ طبیبان رئوف پاک ما را...» تشویق ها همراه با لبخند حاضران. آقای اعتقادی پس از پایان شعر، شوخی دوستشان جناب دکتر نجاتیان را بازگو می‌کنند که: «خلاصه آقای اعتقادی، صله‌ی از این شعر برای تو آمپول هواست». همه می‌خندند و همزمان به افتخارشان کف می زنند. آقای صباغ زاده نشستن ضرب‌المثل در یکی از مصرع‌های ایشان را موفق عنوان می‌کنند.

آقای یپرم مجدد از مهمان نوازی گرم آقای کرمانی قدردانی می نمایند. ایشان هم به احترام مهمانان بر می‌خیزند. همه دوباره کف می‌زنند و مجری برنامه ادامه می‌دهد: «درخدمت حدیث خانوم هستیم که بیان شعرشونو بخونن». حدیث کلاس چهارم است و با شعری از نظامی می‌آید: «یک شبی مجنون نمازش را شکست/ بی وضو در کوچۀ لیلا نشست/ عشق، آن شب مست مستش کرده بود/ فارغ از جام الستش کرده بود...» شعرخوانی زیبای حدیثه جان به پایان می‌رسد. آقای صباغ زاده به موضوع جعلیات اشاره می‌کنند و بیان می دارند که این شعر متعلق به نظامی نیست. شخص دیگری آن را سروده و در فضای مجازی به نظامی نسبت داده است.

با قدردانی آقای یپرم، حدیثه می‌رود و خانم بهنام با یکی از شعرگفتارهای جدیدشان می‌آیند. نوشته ای که به گفتۀ استاد صباغ زاده بخشی از آن شباهت به شعر می‌کند آن‌جا که می‌گویند: «قهوه‌ات را سربکش/ بی آن که بدانم/ چند روز از التهاب بهار روی دلتنگی‌ات جا مانده»

حالا نوبت آقای صباغ زاده است. آقای یپرم: «...تشویق بفرمایید آقابهمن صباغ زادۀ عزیز رو که واقعاً به قول استاد نجف زاده حضور ایشون و تلاش‌های ایشون همۀ ما رو گرد هم میاره.
- نفرمایید آقا...
شعر آقای صباغ زاده، غزلی از غزل های استاد ذبیح الله صاحبکار است: «می کِشد خار هوس دست ز دامان، ما را/ لیک روزی که رسد عمر به پایان، ما را...» استاد پس از پایان شعر به غمی که در غزل‌های صاحبکار پنهان است، اشاره می‌کنند. توضیحاتی هم دربارۀ گرامیداشت استاد قهرمان و تاریخچۀ برگزاری این برنامه ارائه می‌دهند که قرار است پنجشنبۀ هفتۀ جاری در زادگاهش روستای امیرآباد برگزار شود.

آقای یپرم قبل از اینکه خانم یعقوبی را فرابخوانند، از حاضران می‌خواهند به «سیاه مشق» صفحۀ رسمی آقای صباغ زاده در فضای مجازی سر بزنند و مطالب ایشان را بخوانند. بعد خانم یعقوبی با تشویق‌های بی‌جان دوستان می‌آیند. آنچنان بی‌جان که اعتراض مجری برنامه را به دنبال دارد:
- چه تشویقاتان سرد بود. یخ کِردِم.
البته تشویق ها از اول هم گرمای چندانی نداشت و تا آخر هم با وجود شوخی‌های آقای یپرم سرد و بی روح باقی ماند. اما خوب تشویق است دیگر. بالاخره خانم یعقوبی می‌آیند. آقای صباغ زاده خاطرات ستاد پذیرایی استاد قهرمان را در سال‌های پیش به ایشان یادآوری می‌کنند و پس از کمی صحبت، شنوندۀ غزل خانم یعقوبی می‌شویم: «عقلم سپرده است به دیوانگی مرا/ ترسم رها کنی به همین سادگی مرا/ در اشتیاق پیلۀ آغوش گرم تو/ دیگر نماند طاقت پروانگی مرا...» شعر خانم یعقوبی تمام می‌شود. دوستان کمی دربارۀ سرودۀ ایشان صحبت می‌کنند و بعد طبق معمول، تشویق‌های سرد خود را بدرقۀ راهشان می‌کنند.

مجری:
- جناب استاد جهانشیری در خدمت شما هستیم.
کف زدن‌های حاضران و غزل استاد جهانشیری که از سفر به اصفهان برایمان سوغات آورده‌اند: «ای خوشا آن کس که در نصف جهانش منزل است/ بر درخت هستی‌اش برگی از این آب و گل است/ چارباغ از عاشقی و هشت سویی از بهشت/ چل ستون از آرزو در نقش جانش کامل است...»
- آفرین، دست شما درد نکنه. بازم خوش به حال شما که همسفری داشتین که شعراتونو می‌نوشته...

حالا این آقای حسینی هستند که برای خواندن شعرشان تشریف می‌آورند. آقای یپرم با ایشان هم سلام و احوالپرسی مختصری می‌کنند و پس از آن که شعرخوانی‌شان با ابیات: «به عرش اعلا رسیده بودم، یا هو، حق/قدم زدم به عرش با همین دو پای خودم/ تو بودی و خودم و عالم اعلا بود/ چه خوش گذشت کنارت کدخدای خودم»

شعرخوانی آقای حسینی تمام می‌شود و مجری نوبت را به آقای مهدی حسن زاده می‌دهد. طبق توضیحات ایشان، آقای حسن زاده علاوه بر شاعر، کارگردان نمایش و تئاتر و مجسمه ساز هم هستند. چند بیتی از ایشان: «من انتظار ندارم تو مهربان باشی/ که درد هستی و باید در استخوان باشی.../ کنار آمده‌ام با کسی که می‌بینم/ همیشه آن شده ای که نباید آن باشی.../ برو اگرچه از این راه برنخواهی گشت/ برو که ملعبۀ دست‌هایشان باشی/ تو هم به دست عزیزی شکنجه خواهی شد/ برو خدا کند اما که در امان باشی» غزل آقای حسن زاده یادآور بیتی از شهریار است که استاد صباغ زاده به آن اشاره می‌کنند: «از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران/ تو بمان و دگران، وای به حال دگران»

یکی از جلوه‌های امروز تهمینه برای من آسمانش است. آسمانی که بهاری بود و با ابرهایش هر دم به رنگی درمی‌آمد و به گونه‌ای دیگر جلوه‌گری می‌کرد. اکنون که خانم اعظم فلاح از مهنه می‌خواهند برای شعرخوانی بیایند، افق تهمینه به زردی گراییده است و دیگر از آن ابرهای سفید و خاکستری خبر چندانی نیست. خانم فلاح با همسرشان آمده‌اند. ابتدا خودشان را با چند بیتی معرفی می‌کنند و سپس شعرشان را برایمان می‌خوانند: «زخم دل را هیچ درمانی که نیست/ غصه‌ها را هیچ پایانی که نیست/ یوسف افتاده در چاه سکوت/ آرزوی هیچ کنعانی که نیست...»

اواخر جلسه است. آقای یعقوبی به مناسبت عید غدیر دف‌نوازی و شعرخوانی می‌کنند. آقای یپرم همچنان التماس تشویق دارند. در همین اثنا نم‌نم باران شدیدتر می‌شود. آقای دکتر علمداران می‌آیند. موضوع طبیعت در شاهنامه را بررسی می‌کنند و حضار زیر نم‌نم باران و وزش دل‌انگیز باد فنجان‌های چای را سر می‌کشند. مجری برنامه ابیات پایانی را برای خداحافظی می‌خواند و جلسه تمام می‌شود.

من روی تخت مفرش چوبی، زیر باران نشسته‌ام و با خود می‌اندیشم که در جلسۀ امروز هیچ‌کس به حادثۀ تاریخی دوم تیرماه اشاره نکرد. واقعۀ بمباران مجلس در سال ۱۲۸۷ خورشیدی و کشتار آزادی‌خواهان از جمله میرزا جهانگیرخان، مدیر صوراسرافیل که روز بعد اعدام شد. اما اشکالی ندارد. خودم در پایان گزارشم می‌نویسم و این ابیات دهخدا را برای حق‌شناسی و به عنوان حُسن ختام می‌آورم:
«چون گشت ز نو زمانه آباد
ای کودک دورۀ طلایی...
زان کس که ز نوک تیغ جلاد
مأخوذ به جرم حق ستایی
تسنیم وصال خورده یاد آر...
یاد آر ز شمع مرده یاد آر»

نسرین زبردست
نسرین زبردست

#انجمن_قطب
#نسرین_زبردست
#گزارش

کانال تلگرامی ما

https://t.me/anjomanghotb


برچسب‌ها: نسرین زبردست, گزارش, انجمن شعر قطب
+ نوشته شده در  شنبه ۱۷ آبان ۱۴۰۴ساعت 12:18  توسط زینب ناصری  | 

گزارش انجمن شعر و ادب قطب به تاریخ شنبه ۱۴۰۳/۰۳/۲۶ به قلم نویسنده‌ی همشهری خانم فرح حامدی‌فر

گزارش انجمن شعر قطب به تاریخ ۲۶ خرداد ۱۴۰۳ مصادف با 15 ژوئن 2024 و ۸ ذی‌الحجه ۱۴۴۵
به عقیده‌ی من جهنم جایی‌ست که توت نباشد اما در بهشت تهمینه درخت توت خوش‌برورویی روزهای شنبه منتظر ماست، درست بالای سر جایگاه، توت‌های سفید و چاقش آن شاخه‌های بالا هی دهن‌شان را کج می‌کنند و می‌گویند اگه می‌تونی بیا منو بخور. جناب صباغ زاده با کاروانی از سیم و باند و میکروفون می‌رسند اما باید قدردان امیل برلینر باشیم که ۱۲۰ سال پیش میکروفون را ساخت.

خانم بهنام مجری چیره‌دست انجمن قطب جلسه را رسماً آغاز می‌کنند. استاد نجف زاده که پیری خیلی رویشان فشار آورده، حافظ را منتظر نگه داشته، می‌روند سراغ کلیم همدانی: «پیری رسید و موسم طبع جوان گذشت/ ضعف تن از تحمل رطل گران گذشت» غزل ۴۴۱ حافظ را می‌خوانند. خداوند سایه‌شان را بر سر انجمن مستدام بدارد.

سپس خانم بهنام متذکر می‌شوند که امروز روز بزرگداشت محمدحسن حسامی محولاتی طنزپرداز است. در همین زمان استاد نجف زاده شعری را از تهِ دل جماعت زیادی از رجال را بیان می‌کنند: «روستازاده‌ای به شهر آمد/ با زن شصت ساله‌اش از ده/ بُرد زن را به پیش محضردار/ گفت: هی! منتی تو بر من نه/ این زن شصت ساله را بردار/ مرحمت کن، سه بیست ساله بده» و خودشان خنده‌ی شیرینی می‌کنند دور از چشم همسرشان.

محمدصدرا متنی را که در مورد ابریشم نوشته می‌خواند. در نوشته‌ی او کرم‌هایی که در پیله‌هایشان کشته می‌شوند تا پیله‌ها به نخ تبدیل شوند همه به مقام شهادت می‌رسند و چه تعبیر زیبایی. درود بر او. چراغ انجمن خواهد شد.

خانم حسینی هم متنی را ارائه می‌دهد: «برای با تو بودن از جهان‌ها گذشتم/ از دشت‌ها و ابرها...» که مورد نقد قرار گرفت و جناب بهشتی در نقد متن ایشان ارنست همینگوی را از امریکا و آناتول فرانس را از فرانسه گور به گور کرده به انجمن می‌آورند و به همه توصیه می‌کنند بیشتر بخوانند و چه تذکر بجایی. درود بر ایشان. مایه‌ی افتخار انجمن و شهر تربت حیدریه هستند.

حدیثه جان یحیی‌پور جلوی چشمان پراضطراب پدر و مادرش می‌رود روی صندلی داغ و شعری از حامد عسکری می‌خواند: «شانه‌ات را دیر آوردی، سرم را باد برد/ خشت خشت و آجر آجر پیکرم را باد برد» درود بر این دختر شیرین، روشنی چشم پدر و مادرش باد.

جناب مهدی حسن زاده در شعرشان می‌گویند: «من همینم همین که می‌بینی/ دو تا دست و یه صورت از یه بدن» و در ادامه پای گربه، ماهی خسته، هویج، پرستو و مورچه را هم به شعرشان باز می‌کنند و واقعیتی تلخ را چنین بیان می‌کنند: «کمدم باز می‌شه تا هر روز/ یه نقاب جدید بردارم» درود بر ایشان.

تهمینه جان می‌آید و کار جناب صباغ زاده را در معرفی محمدحسن آسان کند. او مختصری از زندگی‌نامه‌ی حسامی محولاتی را بیان می‌کند. درود بر این دختر خوش‌فکر. جناب علمداران در مورد شعر طنز صحبت می‌کنند و می‌گویند که شعر طنز غده‌های چرکین اجتماع را می‌شکافد و زهرخند یا تلخند درست می‌کند. بعد شعر عاشورایی‌ای را از جناب حسامی خواندند که بسیار زیبا بود.
شهِ لب‌تشنگان می‌گفت زیر تیغ قاتل‌ها
«الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها»
به غیر از شاه مظلومان نبینی عاشقی صادق
«که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها»
سرِ شهزاده اکبر چون ز شمشیر ستم بشکافت
«ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها»
بگو آماده شو زینب که بعدازظهر عاشورا
«جرس فریاد می‌دارد که بر بندید محمل‌ها»
نهان شد زیر خاکستر سر شاه شهید اما
«نهان کی مانَد آن رازی کزو سازند محفل‌ها»
چو شب شد غرق وحشت در بیابان کودکان گفتند:
«کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها»
درود بر او تا جهان باقی‌ست.

جناب امیری مثنوی‌ای علی کریمی کلایه می‌خوانند: «فنجان چای... تریاکِ حل شده... غروب/ سر را فقط بکوب به دیوار هی بکوب» و یک رباعی: «تبدیل به پروانه شده هر کس که/ ابریشم موهای تو را بافته است» و در یک رباعی دیگرشان زلف کاندیداها را بافتند.

جناب بلوچ که بالاخره شعرشان را در همراه‌شان پیدا کردن به واقعیتی تلخ چنین اشاره کردند: «این‌جا خاور میانه است/ دامنت و موهایت را جمع کن/ به آب که بزنی رد نمی‌شوی/ می‌میری»

استاد صباغ زاده توضیحات تکمیلی را در مورد جناب حسامی محولاتی بیان می‌کنند به این ترتیب، محمدحسن به اصرار خودش در ساعت ۷ و ۷ دقیقه و ۷ ثانیه روز ۷ مهرماه ۱۳۰۷ در عبدل‌آباد به دنیا آمد و در همان‌جا به مکتب‌خانه رفته. بعد در تربت حیدریه به دبیرستان رفته دیپلم می‌گیرد. از حوزه‌ی علمیه اخراجش می‌کنند چون شعر طنزی خوانده که به بعضی‌ها برخورده. با عفت خانم ازدواج می‌کند. در مجله‌ی توفیق قبل از انقلاب و در مجله‌ی گل‌آقا بعد از انقلاب با کراوات، حتما با کراوات شعر طنز گفته. قلقلک‌چی خراسانی، قلقل و بچه‌دهات تخلص‌های مورد علاقه‌ی ایشان بوده است.

جناب مزدوران پس از دریافت لوح تقدیر از جشنواره‌ی ابریشم شعر غم‌انگیزی در وصف حال وطن می‌خوانند: «ای خاک همیشه در غم اجدادی/ ایرانِ همیشه در تب آزادی/ از سرخی دشت لاله‌هایت پیداست/ داری همه چیز در دلت جز شادی» درود بر ایشان و آرزوی داشتن سرزمینی سرسبز با مردمان سرحال به همین زودی

خانم یونسی دل‌نوشته‌ای قدیمی خواندند: «گوش کن قصه‌ی این درد و فراق/ فصل پرواز تنهایی ماست» درود بر ایشان. قلم‌شان مانا.

جناب داوری که از کاشمر مهمان انجمن بودند چنین سرودند «موم را در کوره‌ی آهن نگه می‌داشتم/ مرز ایمان را اگر ایمن نگه می‌داشتم/ خاتمی را که در انگشت سلیمانی‌م بود/ گاه در انگشت اهریمن نگه می‌داشتم/ با زلیخا بود قلبم، گاه گاهی با خدا/ یوسفم را در دو پیراهن نگه می‌داشتم» درود بر ایشان.

جلسه در ساعت ۶ و نیم به پایان رسید و بقیه‌ی زمان جلسه در اختیار مهمان عزیز جناب مهدی تدینی بود. ایشان مکاتب فکری را بررسی کرده و در ستایش لیرالیسم مطالبی را ارائه دادند.

 فرح حامدی‌فر
فرح حامدی‌فر

#انجمن_قطب
#فرح_حامدی_فر
#گزارش

کانال تلگرامی ما

https://t.me/anjomanghotb


برچسب‌ها: فرح حامدی‌فر, گزارش, انجمن شعر قطب
+ نوشته شده در  شنبه ۱۷ آبان ۱۴۰۴ساعت 12:10  توسط زینب ناصری  | 

گزارش انجمن شعر و ادب قطب به تاریخ شنبه ۱۴۰۳/۰۳/۱۹ به قلم شاعر همشهری خانم ناهید زبردست

اول دفتر به نام ایزد دانا
صانع پروردگار حی توانا
اکبر و اعظم خدای عالم و آدم
صورت خوب آفرید و سیرت زیبا
به ملاقات می‌روم. به ملاقات خوب‌صورتان و نیک‌سیرتان شهرم. به ملاقات وارستگانی مهربان که کلام‌شان مهر است و آن‌چه می‌گویند عجیب به دل می‌نشیند. به ملاقات می‌روم، ملاقاتِ مردان و زنانی از جنش شعر و شعور و شور و من به این ملاقات سرسپرده‌ام. راستی تو هم به این ملاقات دعوتی فقط کافی‌ست دلت برای ادبیات پر بکشد همین.

خانم بهنام با نام خالق زیبایی‌ها جلسه را شروع می‌کند و با تشویق حضار پدر خنده‌روی انجمن در جایگاه می‌نشینند و استادانه غزل ۴۴۰ حافظ را برای‌مان می‌خوانند. صدای استاد در گوشم طنین می‌اندازد: «سحر با باد می‌گویم حدیث آرزومندی/ خطاب آمد که واصل شو به الطاف خداوندی»

استاد صباغ‌زاده غزل دیگری از حافظ را توضیح می‌دهند که به گفته‌ی ایشان حافظ از زبان عربی، زبان فارسی و لهجه‌ی شیرازی در این غزل استفاده کرده است. مطلع شعر این است «سبت سلمی بصدغیها فوادی/ و روح کل یوم لی ینادی» با کمند گیسوانش دلم را اسیر کرد اما روحم باز او را طلب می‌کند.

امروز حضور بچه‌هایی که شعر می‌خوانند در انجمن پررنگ نیست. ساجده غلام‌زاده شعری می‌خواند از حافظ: «یوسف گم‌گشته باز آید به کنعان غم مخور» مصرع اول را می‌نویسم و بعد به جستجوی لباس برای حسام‌الدین می‌روم. هر چند اصرار می‌کند که لباس دخترانه نمی‌پوشد😂 و همه چیز پیدا می‌کنم الا لباس، و با دست خالی برمی‌گردم. در این حال ساجده‌ی عزیزم بیت آخر شعر را می‌خواند.

خانم محمودی از حسّ آزادی شعری زیبا می‌خوانند، از فشنگ‌ها و تفنگ‌ها و سربازان و من همیشه در ذهنم مرور می‌کنم که همه هزینه‌ی جنگ برای سربازهاست و حاکمان برنده‌ی بازی. ایشان شعر خودشان را این‌گونه می‌خوانند: «روز اول که دیدمت گفتم/ چقدر تو شبیه رویامی/ تو همونی که قراره بیای/ به دلم دلخوشیتو بسپاری»

خانم بهنام به رئیس اداره ارشاد جناب لایقیان خیر مقدم می‌گویند و از کوثر عباسیان دعوت به شعرخوانی می کنند. کوثر جان هم شعر جشنواره ابریشم که دیروز برگزار شده را می‌خوانند و نظرات استاد موسوی را به گوش جان می‌شنود. تهمینه کرمانی بسیار کوتاه از سعید نفیسی سخن می‌گوید.

نوبت به جناب صیدمحمدخانی می‌رسد، شعر لهجه‌ای ایشان درباره‌ی قهر عروس است و آن‌طور که من برداشت می‌کنم ترس از قهر نیست که ترس از طلب مهریه است که با سکه‌ی قیمت ۱۹ خرداد، چهل میلیون و ششصد تومان واقعا تب کردن هم دارد. البته این را هم بگویم که آن‌که بخواهد مهریه بگیرد، می‌گيرد. آقای صیدمحمدخانی و با یک سور سرش کلاه نمی‌رود. نقد شعر ایشان با جناب موسوی است که برای من بسیار آموزنده است. برای روایت کردن یک رویداد باید فال‌گوش ایستاد و به صحبت‌های بین افراد دقت کرد.

جناب اعتقادی شعر زیبایی دارند خطاب به جوانان که از انحرافات روزگار دوری کنند، نصیحتی پدرانه و مشفقانه. در همین حال و هوایم که نسیم ملایمی می‌وزد نگاهم به درخت‌های سپیدار می‌افتد و چتری که درخت توت روی جایگاه شعرخوانی زده است. آفتاب برگ‌ها و شاخه‌ها را طلایی کرده و چه طبیعت زیبایی است در این گوشه‌ی دنج شهر. انگار در تهمینه همه‌چیز سر جای خودش است. آسمان، درخت، پرنده‌ها و آرامش که پاشیده می‌شود از در و دیوار...

خانم بهنام مرا صدا می‌زند. شعرم را که می‌خوانم استاد موسوی با ظرافت به نقد می‌پردازند و من با گوش جان می‌شنوم و پند می‌گیرم. خانم آرین نژاد که به جایگاه می‌روند می‌دانم شعرهایی عالی می‌شنوم و ایشان مثل همیشه گوش‌نواز و حرفه‌ای شعرخوانی می‌کنند. مجری دوباره به خانم صبری تبریک میگویند بابت برنده شدن کوثر جان و بابت شیرینی‌ای که تدارک دیده‌اند تشکر می‌کنند.

جناب معین جلالی باسواد و باانگیزه توضیحات بسیار تخصصی و عالی می‌دهد درباره‌ی انتخاب نام «ایران» در سازمان ملل و فقط همین قصیده از خاقانی را برای اثبات گفته‌هایش کافی می‌داند. قصیده‌ای با این مطلع: «گردون نقاب صبح به عمدا برافکند/ راز دل زمانه به صحرا برافکند» و از خدمات فرهنگی فراوان سعید نفیسی در تصحیح متون سخن می‌گوید و کتاب «سنت تصحیح متون در ایران پس از اسلام» نوشته‌ی دکتر مجرد را معرفی می‌کنند. ایشان شعر خود را در وزن کامل سالم از بحور عربی می‌خوانند و کتاب «بررسی‌ منشا وزن شعر فارسی» از تقی وحیدیان کامیار را معرفی می‌کنند.

خانم مهدوی که دوباره به انجمن آمده‌اند شعر ابریشمی خود را که بر پایه‌ی تحقیقات میدانی‌شان از مراحل پیله‌کشی است می‌خوانند و در ادامه پسر وروجک‌شان حسام‌الدین با لباسهای جدیدش شعرخوانی می‌کند. شعر حسام هم از زبان پیله ابریشم است که دلش برای دوستانش که حالا نخ ابریشم شده‌اند تنگ شده.

نمی‌دانم لازم است بگویم یا باهوش‌های گزارش‌خوان فهمیدند که حسام‌الدین در حین بازی افتاد داخل حوض آب 😱😂. بارفتن حسام‌الدین به دنبال بازی خانم رفیع برای شعرخوانی دعوت می‌شوند ایشان از هنرشان که بافتن تابلوفرش است می‌گویند و از آرزویشان که کتاب فروشی‌ست و این‌که از فروش کتاب‌هایشان سهمی به بچه‌های بهزیستی تعلق می‌گیرد. شعرشان با حال و هوای روستا است که مورد تشویق قرار می‌گيرد.

جناب احمد حسن زاده هم شعر زیبای ابریشمی‌شان را می‌خوانند. ایشان هم از برنده‌های جشنواره‌ی دیروز هستند. استاد علمداران گفتگوی عقاب و زاغ را از زبان پرویز ناتل خانلری برای‌مان به تصویر می‌کشند و من از غرور عقاب لذت می‌برم. هرچند مغرور بودن پسندیده نیست اما غرور گاهی قشنگ‌ترین پاسخ است برای آن‌ها که تو را نادیده می‌گیرند.

در همین حال و هوا استاد صباغ‌زاده از بچه‌ها عکس یادگاری می‌گيرند، به یاد جناب محسن‌زاده می‌افتم که غیبت خودشان و دختران هنرمندشان حسابی به چشم می‌آید. خانم حامدی‌فر می‌گویند برای آمدن به جلسه امروز دودل بوده‌اند و تفالی به دیوان حافظ می‌زنند که تکلیف چیست و حافظ و حافظ و حافظ چه رندانه و زیبا پاسخ می‌دهد: «بزمگاهی دل نشان چون قصر فردوس برین/ گلشنی پیرامُنش چون روضه‌ی دارالسلام» متن ایشان خاطره‌ای است از روز کنکورشان. من و خانم آرین‌نژاد که کنار هم نشسته‌ایم از ته دل می‌خندیم و از خواهرشوهربازی خانم حامدی‌فر تعجب می‌کنیم چون اصلا در مرامشان نیست و در آخر هم اعتراف می‌کنند که زن داداش‌شان را دوست دارند.

آخرین نفر جناب صباغ‌زاده هستند که یک غزل عاشقانه به قول خودشان قدیمی می‌خوانند و غزل جدیدشان را می‌گذراند برای نقد در فرصتی دیگر. خانم بهنام پایان جلسه را اعلام می‌کند و خانم رفيع طبق قولی که داده‌اند کتاب‌ها را می‌چینند و اعلام می‌کنند هر کتاب ۵۰ هزار تومان تخفیف دارد. کلا تخفیف آدم را مجاب می‌کند به خریدن انگار برنده شدنی است نامرئی.

رومینا را صدا می‌کنم. دوستان خوبم را به خدا می‌سپارم و از تهمینه بیرون می‌زنم. هلال ماه نو چون داسی نقره‌ای آسمان شب را زینت می‌بخشد سعدی در گوشم زمزمه می‌کند: «از رشک آفتاب جمالت بر آسمان/ هر ماه، ماه دیدم چون ابروان توست»

۱۹ خرداد ۰۳ ناهید زبردست

ناهید زبردست
ناهید زبردست

#انجمن_قطب
#ناهید_زبردست
#گزارش

کانال تلگرامی

https://t.me/anjomanghotb


برچسب‌ها: ناهید زبردست, گزارش, انجمن شعر قطب
+ نوشته شده در  شنبه ۱۷ آبان ۱۴۰۴ساعت 12:3  توسط زینب ناصری  | 

گزارش انجمن شعر و ادب قطب به تاریخ شنبه ۱۴۰۳/۰۳/۱۲ به قلم شاعر همشهری آقای معین جلالی

به نام آن‌که، پیرامون، پرگارِ پیرامونِ اوست.

چنین است مردانِ سخن را عادت که بر انگشتریِ گفتار، نگین و در شاخِ زبان، بارِ نامِ حق برآرند. برین طریق، این دوّارِ برکشیده را گرداگرد حضرتش معمور می‌بینم و جز او نه.
از این مقام که سوی زمین درآییم و بر قبلهٔ حاجات رخ بِنَهیم، بایستی نخست مدحت خاتمت کون و مکان نقشِ ضمیر کنیم و جان به راهش فدا. زان پس خاکِ درگاهِ جوانمردانِ بخشایشگری که در رکوع می‌بخشند، کحل بصر کنیم، که اهل بصر باشیم.
آن‌دمی که می‌شد تا خورشیدِ عالم‌آرا گریه بر گریبانِ شب کند و نگارِ سیّارات بر سریرِ تاریکی بنشیند، رَه به کهن‌دِیری بردیم تهمینه‌نام، بر نامِ «اوستادِ اوستادانِ سخن»، لطیف‌طبعِ سخن‌سرا، گشته در روزگار، ذبیحِ صاحبکار. ماه را قِرانی و خورشید را افسری، تاج را نگینی و سخن را گوهری.
آن «پهن‌کشتی به سانِ عروس آراسته گشت همچو چشمِ خروس» به حضور خاکیانِ لاهوت و سرآمدانِ ناسوت، سخن‌سنجانِ گران و مشهد را شاعران. یکی از پسِ دیگری راکب بر سخن و یکی از یکی گوی طبایع ربوده به فن.
نامِ «عشق» سرآغازِ گفتِ خود نمود، برده از روزگار کام، مریمِ بهنام.
سزاوارتر کیست آن از مردِ عشق در راندنِ نامِ عشق بر زبان؟ آن‌کو «آتشش به سینه نمیرد» و زان «آتش گاوُرس‌ریزه‌های مُنَقّا برآورَد»؛ اوستادی به‌کف‌باده، احمد نجف‌زاده. از «چرخِ فلک» و «گوهرِ قیمتی» در فراقِ «ذبیحِ» تیغِ غم، «نشانِ برفِ پیری» نمود. خرقهٔ مهربانی‌اش بر سرِ سخن کشید و «سُهی» ستارهٔ هفت‌آسمان بکرد. «آن عهد یاد کرد که هردم پیام و خطِ دلبر آمدی».
«بهار» شکوفهٔ شعر آورد و «ارغوان»، سخن به شرابِ حافظ ارغوانی کرد و تکبیرة‌الاحرامِ اذانِ زندگی بر زبانِ «ساجده» وزید. دخترانی بلنداختر و خوش‌آتیه.
«هزاران‌هزار من آمد به چشمِ» یار، از زبانِ ملیحهٔ یعقوبی پس از سکوتی در «خاطراتِ پیر».
سالی‌ست تا شده‌اند عاشقان از این جهانِ گذران، لیک «از تمامِ گورهای دسته‌جمعی، یک کفن» شعر باقی ماند در تن‌تن و مُتن‌تنِ نازنین مرادی.
از رفتگانِ آمده و نیامدگانِ غدّارِ خون‌ریزِ جفاپیشه اگر گذر توانم کرد، دامِ «بهمن» مرا در آتشِ سوگِ رفته‌ای نرفته، سخنش فتنه، مقتولِ بی‌جنایتِ غم، سروِ سوخته در شعلهٔ ماتم، می‌اندازد. همان‌که دلدارِ «قهرمانان» بودی و غمِ بی‌کسان به شعر همو خوردی.
وقتی بر جانِ ما امیر و سخنش جهانگیر، مولانا جلال‌الدین بلخی، به زبانِ قدسیان گفت «بوی گل را از که جوییم؟ از گلاب!» باغ قیام می‌کند و غنچه سواره می‌رود به حضورِ محمدرضا خوشدل، پروردهٔ «صاحبِ» شعر و بالیدهٔ «سهی‌»بالای سخن. در صحرای بی‌کرانِ سخن فَرَس می‌راند و «لاهو»گویان را ماننده، نامِ صاحبکار را چون نگین بر تیغِ زبان می‌نشاند. از «کمالی» گفت که در عین نشانی، بی‌نشان شده بود و از «مرغی که از شوقِ قفس ترکِ چمن کرده‌است». نورِ «ظهورِ» شاعر را «قدسیان» دیده‌اند و «امیرانِ» چامه بر او چکامه گفته‌اند.
محمد مقدسی، بی‌دلان را هم‌نفسی، ذبیح‌الله را گلی به گلستان مانند کرد و بلبلی به قول و غزل خداوند.
در دلِ عشّاق الفت و شمع را هم‌صحبت و جوانمردان را «فتوت»، بوسه بر پای رضا زد. «تجلیل ز صاحبکار» کرد و جان به «شادی و سرمستی سرشار».
بوی لادن پیچید و نسیمی به گوشِ سرو رقصید و واپسین پرتو از خورشید تابید تا به چکامه خندان کند لب، علی‌طلب. طالعِ خردسالان را تابنده دید و بخت پیران را خنیده. «موجی بود مدام در تلاطم».
لطیف‌سخنی، گویازبانِ بی‌چند و چونی، تونی، از ابرِ گهربارِ شعر، تربت بارید و «از بهشت» بر آن افزود.
سره‌مردی شاعر از زاوه، آقای دُرزاده، قدرِ سخن را علی‌گویان به نوا گفت.
دگر مردی خوب‌گفتار و با بیان، دهقان، چو مرغی بر شاخ، فریاد کرد که «نه مرا چنین خیال و نه تو را چنان خیال است».
از پژمان بختیاری، به شادیِ کردی، به خندهٔ ترکی، به نوای خراسانی، «تهمینه» گفت که ایران را دوست دارد.
خاکِ درگهِ سخن، آلوده به محن، جسمِ بی‌تعالی، بی هیچ مَآلی، معین جلالی، خود را «نگینِ نقره‌کلیکی سوامُنْدَه» خواند و خاطرِ نازکان به پشمینهٔ سخنِ خود آزرد.
بوی «مهر» جنبید و «خرد» خندید تا سرآمدِ سرآمدان، جعفر علمداران، یوسفِ سخن را به چیزی نخرید و به نگینِ ملک خراسان، سلیمان‌وار نازید.

این بیاض به تکلّف سواد کردم و بر بی‌هنری پای فشردم، لیک به دقّت کوشیدم که هرآن‌چه در آن پسین‌گاه رفته بود واگویم تا نگویند شرمش باد. در پردهٔ رمز سخن گفتم به عبارتی، چه گیتی رمز است و حرف آن نخوانیم به هیچ حالت. به پایان آمد سخن، کتابت شد به مساء دوشنبه سیزدهم خرداد سنهٔ یکهزار و چهارصد و سه.

معین جلالی
معین جلالی

#انجمن_قطب
#معین_جلالی
#گزارش

کانال تلگرامی ما

https://t.me/anjomanghotb


برچسب‌ها: معین جلالی, انجمن شعر قطب, گزارش
+ نوشته شده در  شنبه ۱۷ آبان ۱۴۰۴ساعت 11:53  توسط زینب ناصری  | 

گزارش انجمن شعر و ادب قطب به تاریخ شنبه ۱۴۰۳/۰۳/۰۵ به قلم هنرمند همشهری آقای احسان محسن زاده

مدتی هست که برای من و ارغوان و بهار، شنبه‌ها بعدازظهر با تهمینه پیوند خورده است. با وجود ناملایمات که برای بچه‌ها پیش آمد باز هم روز شنبه انرژی خاصی دارند. به خاطر مسائلی، دو هفته‌ای غیبت داشتیم و انگار بچه‌ها چیزی را گم کرده‌اند و کلافه و بی‌حوصله این هفته دل را به دریا زدیم و آمدیم.

با آقای جلالی و استاد عباسی هم‌زمان رسیدیم و به اتفاق وارد تهمینه شدیم. «تهمینه»! چه اسم باشکوهی. هر گوشه از حیاط، قصه‌ای از گذشته را بازگو می‌کند. صدای خنده‌های رها شده و شعرهای از دل برآمده. گذشته‌های دور را می‌توان در این فضا تجسم کرد. بوی نم زمین خیس خورده و عطر شکوفه‌های درختان و زمزمه‌ی رفت و آمدهای افراد اولین شعری است که با ورود به حیاط تهمینه می‌شنوی.

زیر درخت توت که جایگاه مجری و خوانش‌های دوستان است به مادربزرگی مهربان می‌ماند که آغوش به روی بچه‌هایش باز کرده است. دوستان و اساتید نشسته‌اند و خانم بهنام که مجری این هفته انجمن هستند در حال جمع‌آوری اسامی دوستانی که تمایل به شعر‌خوانی دارند، می‌باشند. جناب صباغ زاده هم مثل همیشه در حال آماده کردن سیستم صوتی و میکروفن هستند. که این‌بار یک مشکلی هست و برق دستگاه ایراد دارد و در حال رفع و رجوع هستند.

خانم بهنام جلسه را با تسلیت گفتن برای شهادت رئیس جمهور و همراهانشان شروع کردند که البته هنوز میکروفن آماده نشده بود و صدا به همه دوستان نرسید: «اولین جلسه از خردادماه همراه هستیم با شما دوستان و اشعار شما خوبان و نقد و بررسی، مثل هر هفته اولین بخش برنامه‌ی ما غزل زیبای حافظ است با صدای گرم و دلنشین استاد نجف زاده» با این جملات استاد نجف زاده دعوت شدند به جایگاه.

استاد شروع صحبت‌شان با رباعی زیبا بود که منتسب هست به خیام: «یک چند به کودکی به استاد شدیم/ یک چند به استادی خود شاد شدیم/ پایان سخن شنو که ما را چه رسید/ از خاک درآمدیم و بر باد شدیم» و با آرامش و تبسم همیشگی و خاص خود غزل زیبا از حافظ را خواندند: «ای قصه‌ی بهشت ز کویت حکایتی/ شرح جمال حور ز رویت روایتی/ انفاس عیسی از لب لعلت لطیفه‌ای/ آب خضر ز نوش لبانت کنایتی» یکی از مهمترین نکات انجمن قطب وجود پربرکت استاد نجف زاده است. به خود می‌بالیم اگر لیاقت شاگردی استاد بزرگوار را پیدا کنیم.

خانم بهنام با احترام از جناب صیدمحمدخانی دعوت کردند تا مجلس شعر و طرب ما را گرم‌تر کنند. با این‌که آقای صیدمحمد خانی بسیار بذله‌گو و بشاش و خنده‌رو هستند ولی یک ابهت خاصی در چهره‌ی ایشان موج می‌زند و این گمانه را برای من با نسخی کشیدنی که با نگاه کردن و چرخاندن سر به سوی همه حضار داشتند، بیشتر کرد. هم حس اشتیاق و هم حس ترس به وجود آمده بود و همه گوش فرانهاده بودیم به ایشان. از نکات جالب اشعار ایشان می توان به نقش ثابت زن در اشعارشان اشاره کرد. یادم است شعر چند هفته پیش که خواندند با ردیف «می‌خواهم» بود و شروع شعر این هفته ایشان با «نمی‌خواهم»: «نمی‌خواهم زنی را که فقط هم‌بسترم باشد/ دلم یک دوست می‌خواهد که یار و باورم باشد»

من همچنان در حال عکاسی و پیدا کردن کادر مناسب، گوشم به ایشان و چشمم به ویزور. برگ درخت توت در حال نوازش سر و همانند کلاه خودی می‌نمود که عکسی از ایشان گرفتم در انتها آقای صیدمحمدخانی با خنده‌ی همیشگی و شوخ‌طبعی گفتند که با اجازه‌ی حاج‌خانم این اشعار را می‌نویسند و جواب حاج‌خانم هم به مضمون شعرهایم جمله «به همو هوا باش» هست.

خانوم فرامرزی دعوت می‌شوند. شعرهای بسیار زیبایی از ایشان دیدیم و امروز شعر رضوی آماده کرده بودند: «به امیدی که شب غصه به پایان برسد/ دلم من خواست که این شعر به سامان برسد» شاید اگر قدرت و جگر نقد را در بین اساتید بزرگوار و دوستان داشتم به خانم فرامرزی پیشنهاد می‌دادم که مصرع دوم به جای دلم من خواست که این شعر به سامان برسد «نذر خواهم کرد که این شعر به سامان برسد» استفاده کنند.

نوبت به آقای نوروزی می رسد: «عشقم دیگر این روزها آتش به جانم می‌زند/ دیگر به جای شانه، چنگ بر گیسوانم می‌زند» نمی دانم چه بر سر عشق آمده است! جناب صباغ زاده نقدی بر وزن شعر ایشان داشتند.

خانم بهنام با بیتی از مولانا مجلس‌گردانی می کنند و خانم زبردست را دعوت می‌کنند. ایشان شعرشان را نیمایی معرفی می‌کنند: «توی کافه نشسته‌ام اینبار منتظر تا تو باز برگردی...» استاد عباسی و استاد موسوی نقدی بر وزن شعر ایشان داشتند.

«سلام، من ساجده غلام زاده هستم، می‌خواهم شعری در مورد مادر برای‌تان بخوانم از ایرج میرزا»: «گویند مرا چو زاد مادر/ پستان به دهن گرفتن آموخت» و شعری دیگر از شیخ احمد جامی تقدیم می‌کنم: «گر خرد کامل شود انسان نمی بیند زیان/ بدترین دشمن چه باشد آدمی را جز زبان؟» ساجده‌خانم به زیبایی تمام اشعار منتخب‌شان را با صدای کودکانه و دلنشین خوانش کردند و لذت بردیم. دوستان و اساتید یادآور شدند که این شعر نباید از شیخ احمد جامی باشد و درست می‌گفتند. این شعر از شاعر معاصر آقای احمد جم هست.

خانم بهنام از استاد موسوی دعوت کردند. صحبت‌های استاد موسوی بسیار جذاب است. ایشان تمام مطالب و تحقیقات‌شون را با رفرنس بیان می‌کنند و این نکته مهمی است. مبحثی از شاهنامه انتخاب کرده بودند: «چرا شاهنامه سروده شده و چرا فردوسی به فکر سرودن شاهنامه افتادند که چهار دلیل اصلی برای این موضوع را استاد برشمردند و توضیح دادند» شنیدن و خواندن تاریخ و ظلم و ستمی که اعراب به ایرانیان داشتند، غمبار است ولی دانستن تاریخ بر همگان ضروری است. جناب عباسی گله از جوانان و نسل حاضر داشتند که تاریخ نمی‌خوانند و تاریخ نمی‌دانند.

غرق در صحبت‌های استاد موسوی شدم. خورشید داشت کم کم در پشت دیوار تهمینه قایم می‌شد ولی همچنان پرتوهای زیبای نورش را به صورت حاضرین پرتاب می‌کرد و همزمان نسیم ملایمی در حال وزیدن بود و برگ‌های درخت توت را به رقص درآورده بود.

صدایی شبیه به صدای چرخش پره‌های پنکه سقفی تناوبی و‌ منظم به گوش می‌رسید. سر را که به بالا می‌چرخاندی، پرواز دسته‌جمعی کبوتران را نظاره‌گر‌ می‌شدی که حرکتی دایره‌وار داشتند و موقع رد شدن از بالای سر صدایی شبیه به صدای پره‌های پنکه‌ی سقفی ایجاد می‌شد و البته با آن صدا نسیم خنکی هم احساس می‌کردیم. تمام این زیبایی‌ها و زمزه‌ها و صداها، با صدای شادی و خنده‌ی بچه‌ها هماهنگ شده بود و مانند گروه ارکستری هم‌نوایی می‌کرد در شعرخوانی دوستان: «زخم بر خود می‌زنم، خودکرده را تدبیر نیست/ شعله در خود می‌زنم، دیوانه را تقصیر نیست» باز هم جگر می‌خواست که جرات کند و نقد نماید در پیشگاه اساتید گرامی و گر نه به استاد عباسی پیشنهاد می‌دادم که: «چاره و درمان ندارم، خود کرده را تدبیر نیست/ زخم بر خود می‌زنم، دیوانه را تقصیر نیست» این‌ها از ذهنم می‌گذرد و دوربین رو به چشم می‌چسبانم و چند تایی عکس می‌گیرم. شعر استاد عباسی را با دل جان گوش سپردیم.

مبینا حسینی با عشق شروع کرد: «یا رب شدم عاشق و‌ مست و دیوانه/ در پی یار ز خانه تا میخانه» شعر اولی بودند و طبق رسم و رسومات انجمن شعر اولی‌ها نقد ندارند. این جمله را که خانم بهنام بیان کردند با خودم گفتم ای داد و بی داد! می‌توانستم یکی از بسیار تراوشات ذهنی خودم را بخوانم و به عنوان شعر اولی از نقد فرار کنم.

خانم باقرزاده با سلام و احوالپرسی شروع کردند: «در این روزگار که هوا طوفانی است/ لب من همچون بهار شکوفایی است» استاد موسوی توضیحاتی بر شعر ایشان دادند

«به نام خالق دوست که هرچه دارم از اوست» ارغوان جان این‌گونه شروع کرد «اَلا یا اَیُّهَا السّاقی اَدِرْ کَأسَاً و ناوِلْها/ که عشق آسان نمود اوّل ولی افتاد مشکل‌ها» یکی از اولین غزلیاتی که ارغوان در سن کم یاد گرفت و حفظ کرد همین غزل بود در سن سه سالگی کمی بیشتر یا کمتر. جناب صباغ زاده نکته ای را به ارغوان در مورد کلمه «نمود» و شکل صحیح خوانش آن بیان کردند.

معین جلالی با شعری سخت آمده بود. حداقل سخت برای منِ مخاطب: «به سفر موج زدم باک ز گرداب بلا نیست به دل/ موج به موج نشان و اثر از هیچ صفا نیست به دل» یکی از نکات خوب آقای جلالی جدیت ایشان هست در خوانش. باز هم اگر آن جگر بود و می‌توانستم به آقای جلالی می‌گفتم چرا از ردیف «مرا» استفاده نکردید بجای «به دل»

دوباره دوربین بالا آمد و از ویزور نشانه رفتم و عکسی گرفتم. از جناب خاکشور‌ دعوت شد تا شعرشان را با حضار به اشتراک بگذارند: «تمام شهر افسرده، چروکیده، تکیده در هم و برهم هجوم بادهای وحشی آزرده درختان را» جناب صباغ زاده نکته‌های بر وزن بلند این شعر گفتند.

استاد جهانشیری نگران تمام شدن شارژ گوشی بودند. شعر خانه‌ی بابا که به قول خودشان کمی خاطره‌بازی کنند: «بوی دوران کودکی دارد/ در و دیوار خانه بابا» واقعا زیبا و خاطره‌انگیز بود. و باز هم با خودم حرف می‌زدم. جگر می‌خواهد که در حضور اساتید به استاد جهانشیری بگویم کاش این بیت هم در شعرشان بود: «یاد آن روزهای خوش که ز شوق/ می‌پریدیم بی‌پروا، خانه بابا» دوباره با عکاسی به این افکار پایان می‌دهم.

جناب پورعباسی را من برای اولین بار در انجمن زیارت می کنم. شعری داغ و تازه از تنور درآمده را تقدیم دوستان می‌کنند: «پیاده زیر باران با دو نخ سیگار می‌چسبد/ تصور کردن دستت به دست یار می‌چسبد» باز هم همان جریان جگر می‌خواهد: «پیاده زیر باران با دو نخ سیگار می‌چسبد/ ز جور یار، نیفتادن سیگار از سیگار، می‌چسبد»

در هوای گرگ‌و‌میش و رو به تاریکی انگار بچه‌ها بعد آن همه بازی و ورجه وورجه، تازه گرم شدن و با انرژی بیشتری مشغولند. صدای بهار می‌آمد که می‌گفت «غزل غزل هی هی» و هم‌زمان مصرع آخر شعر آقای پورعباس: «پیاده زیر باران را فقط اسکار می‌چسبد»

جناب صباغ زاده غزلی را که هفته پیش خواندند و جدید سرودند را این هفته دوباره خوانش کردند: «ببند دور‌ مچ‌دست خود کش مو را/ به روی شانه رها کن شراب‌گیسو را» بحث و گفتگویی در مورد این غزل شد و استاد عباسی اعتقاد داشتند مصرع تضمین شده از حافظ اگر عربی نمی‌بود خیلی بهتر بود و و همچنین استاد موسوی از سادگی و استفاده درست و بجا از اتفاقات روزمره و ساده در شعر تمجید کردن و جناب صباغ زاده که در حال تناول توت از روی میز بودن تایید می‌کردند

خانوم نظام دوست که به تازگی از کتاب جدیدشان رونمایی کردند، متن ادبی تقدیم دوستان نمودند: «در هیاهوی زمان و عبور مدتم ثانیه‌ها...»

جناب اعتقادی عزیز کمی درد دل داشتن و بعد شعری که برای رئیس جمهور شهید سروده بودند را خواندند: «شهید راه عشق حق تو رفتی از کنار ما/ سیه کردی تو در این راه آخر روزگار ما» همزمان با مصرع آخر شعر آقای اعتقادی، صدای اذان بلند شد و ایشان نیز از جمع خداحافظی کردند تا به نماز اول وقت برسند.

آرزو خانم دعوت می‌شوند «قرار بود امروز حافظ بخوانم ولی به دلیل امتحانات نتوانستم آماده کنم» با این جمله آرزو‌خانوم شروع می‌کند: «ای اشک آهسته بریز که غم زیاد است/ ای شمع آهسته بسوز که شب دراز است»

جناب شریعتی آخرین نفری هستند که دعوت می‌شوند و شعری زیبا در مورد تربت و تربتی را دلنشین می‌خوانند: «قیامت را شبی در خواب دیدم/ خلایق را همه بی‌تاب دیدم» از شعر آقای شریعتی لذت بردیم و با گفتن جمله‌ی: «به پایان آمد این دفتر/ حکایت همچنان باقیست» توسط خانم بهنام یعنی انجمن قطب یک شنبه دیگر را گذراند.

تمام اشعار و بیت‌های خوانده شده توسط شب ربوده شدند و تبدیل به خاطره شدند.
بس کن احسان سخن عشق ندارد پایان
گوش کن گوش که این قصه شنیدن دارد

احسان محسن زاده
احسان محسن زاده


#انجمن_قطب
#احسان_محسن_زاده
#گزارش

کانال تلگرامی ما

https://t.me/anjomanghotb


برچسب‌ها: انجمن شعر قطب, احسان محسن زاده, اقامتگاه بومگردی رباط تهمینه
+ نوشته شده در  شنبه ۱۷ آبان ۱۴۰۴ساعت 11:42  توسط زینب ناصری  | 

گزارش انجمن شعر و ادب قطب به تاریخ شنبه ۱۴۰۳/۰۲/۲۹ به قلم شاعر همشهری آقای محمد مقدسی به لهجه‌ی مردمان زاوه

اولاً به نام خدا. دوماً سلام علیکم. سوماً نِگاه کُنِن...!🙄 مُو با هیشکِه شوخی نِدَرُم 😳 مِگَن دعوا سرِ شیار بهتر از آشتیِ سرِ خِرمنه 😳 ضمناً به لهجه‌ی غِلیظ کاهیجَه هم نمینویسُم که بِتَنِن بِخَنِن🙏 (وَختِنَمتنیبِخَنیشخُبنَخَنیش)🫣 امیدوارُم حداقل ای یَک جمله رِ فشار رو مغزِتا بیَرِن و بِخَنِن. عمداً سرِ هم نِوشتُم😔 اَگِر مِخَه فحشُم بِتی راحت باش مُو به قولِ رِفیقام کِمَر تِغِ باغُم چیزِ به مُو بَر نمُخوره🤪 دِگَه باید ببِخشن ما از خاکِم و خاک هُم معدنِ کِرمَه و به آدم هُم سِرایت مِنَه🤣 حالا بعضیا دَرَن بعضیا هُم بیشترَک دَرَن🙈 بِبِخشِ دِگَه🙏💐

خب... آقا از کارخانه‌ی سیمان با آردی قراضه گازِ گرفتِم سمت تربت بری عصرِ شعرِ شنبه‌ی انجمن قطب تربت بومگردی تهمینه💐 پلیس جلومر گرفت که یَکِ از چراغ ترمزات روشن نِمِره. پیادَه شُدُم گفتُم کُ🤔 رفت بِشینَه پشتِ فرمون که دستگیره درِر شکست و فوراً گفت بیا برو نِمِخَه😳 گُفتُم مردِ حسابی بِرِیِ سی تِمَن جِریمَه صد تِمَن دستگیره‌ر شِکستی. تو جِریمه‌تر بُکُن، پولِ دِستگیرَه رُم بِده. گفت بیا برو تا بِرِیْ نقص فنی که دستگیره نِدَری ۲۰۰ تِمَن جِریمَه نِکِردُم. گُفتُم بَعلِه مِتَنِن. که گفت: اَگِر ای قِضیه رِ شعر کِنی وای به حالِت😡 نِمدَنُم از کُجِ مُو رِ مِشناخت 🤔

ساعتای ۴ و نیم رسیدُم درِ بومگردی، دیدُم بِستَه‌یَه. رَفتُم به میلانِ پوشت به توت خوردن. واوِیلان که توتا رباط بالا بی‌مِزَّه‌یَه😆 در که وا رفت، آقای پارسا و یَک حاج‌خانم نشسته بودن و بعدش خانم بهنام و خانم مهدوی و استاد نجف زاده و بالاخره یِکِّه یِکَّه آمدن بلبلای رو شاخه‌های درختای تربت😍: «یک پَرَه بلبل دِ رو شَخَو دِرِختَو تربته...»

تهمینه خانم دختر آقا رضا آمدن گفتن بِرِن رستوران چون هوا خُرابَه یَک‌وَقتِ جَلَه نِگیرَه. فِکِر کن جَلَه بِبَرَه مثلِ جَلِه‌های مِشَد و بُخُورَه دِ مون کِلّه‌یِ ماها که مو نِدَرِم، از کوجِه ما بِدَر اَیَه خدا عالِمَه😆

استاد ممّد آقای جهانشیری داشتن شعر آقا صیدممّدخانی رِ ویرایش مِکردن که به خُودُم گُفتُم اَگِر به آقای صیدممدخانی بِگَن شِعرِت بِدَرد نُمُخُورَه بِندِه خدا هَمو نِرمِه مویِشُم مِریزَه 😉

رفتِم به رستوران و همه دوستان آمدن و مهدی یپرم هِی انگشتِشِر دِ مونِ دِستگاه صوت مِکِرد و او بِدبختُم هی جیغ مِزَه 😫 یَکِ نبو بگَه مهدی تو رِ به روح هَمو مَندوسینِ نامرادِ شما دست نزن، خودِ بهمن درستِش منَه😳 خلاصه بهمن آقا آمد و درستِش کِرد و صندلی مجری رِ واگذار کِرد به مجریِ ای هفته‌ی انجمن شعر و ادب قطب.

مجری ای دفعه خانم آرین نژاد بودن. بِندِه خدا چون آدم مظلومیَه همه‌ی زحمِتای انجمن و گزارشات و هماهنگیا با ایشونه. جلسه رِ شروع کِردن: «به نام خداوند یخچال ساید/ که کف کرده بیش از کف آب و تاید/ ز کار فلانی و یا نقطه‌چین/ و از قیمت زار مرگِ پراید» اِ ...😳😳🙈 ببخشن ای که از شعرای خودمَه قاطی کردُم. خاب همو اول گفتم از خاک سِرایَت مِنَه. هَمیه دِگه: «به نام خداوند جان و خرد/ کزین برتر اندیشه برنگذرد/ خداوند نام و خداوندجای/ خداوند روزی‌ده رهنمای/ سلام و عصر به خیر...»

ای هفته مناسبتای مختلف بو. درگذشت استاد شعر تربت استاد قهرمان که خدا رحمتشا کنه، دهه کرامت و تولد آقا امام رضا و روز جهانی موزه و میراث فرهنگی و خصوصا بزرگداشت خیام نیشابوری منجّم، ریاضیدان ،دانشمند و شاعر. مهمونای خوبی هم ای دفعه داشتِم.

خانم آرین نژاد بابابزرگِ انجمن قطب استاد نجف زاده رِ دعوت مِنَن که با حافظ خوانی‌شا کیف کنم😍 «باکُلونِ قطبِ تربت احمدِ حافظ نما» تا استاد نجف زاده آماده مِرَن، خانم آرین از عشق مِخَنَن: «آتش شده‌ای تا که بسوزانیم ای عشق/ سرکش شده‌ای از پی ویرانی‌ام ای عشق/ جان در قدم تو ز سر شوق فشاندم/ کردی تو گرفتار پریشانی از عشق» یک تِکّه از غزل استاد نجف زاده مورِ به ای فکر انداخت که عشقُم عشقای قدیم. جدیدا که عشق تپه‌ای رفته که هر مار و مورِ ازو بالا مِرَه😉 استاد گُفتَن که بعضا رباعی‌ها رِ به خیام چُسبوندن و اصلا امکان نِدَره ای‌جور چیزا گفته بشه و چندتا رباعی از خیام مخَنن و مِرن به سروقت حافظ❤️ غزل ۴۳۶ حافظ: «آن غالیه‌خط گر سوی ما نامه نوشتی/ گردون ورق هستی ما درنَنَوشتی» و کلمه «نَنَوشتی» رِ توضیح مِدن که یعنِه در هم پیچیدن👏

۲۸ اردیبهشت سال ۹۲ استاد قهرمان از بین رفتن «قهرمان شعر تربت رُفته از مابین ما...»🥺 خانم آرین یک بیت از غزل استاد قهرمان خُوندَن که از حال رفتم: «رویِتِر وَختِ مِبینُم دِلُم از حال مِرَه/ دستِمِر خُوْ مُبُرَه پایِ مُو کُندال مِرَه»👏 و بعدِش از تهمینه خانم دعوت مِنن که بیَه از زندگینامه خیام بگَه😍 تهمینه هم آمد و چقد شیرین خیام و قضیه‌ی دانشمند رفتن و ریاضیدان رفتن و شاعر رفتنش و از سرکه و شیره انگور سرودنش وِرگفت 😆👏💐 چیه....؟ چشماتِ وانکِش. فقط خیام حق داشته بگه «می»؟ ما اگر بگم «می» مخ طویله دِ سَر زبونِ‌ما فرو مِنَن؟ فقط بَیَد وَرگِم سرکه، شیره؟ حالا انگورشوم نگفتی، نگفتی. بری‌که این‌جه کَسِ با شیره‌جات مشکل ندره😉🤔

«قومی به هوای ما به راه افتادند/ با سایه‌ی ما به اشتباه افتادند/ بعد از دو سه گام ما به بیراهه زدیم/ آن‌ها همه یک به یک به چاه افتادند» بعد از خوندن ای رباعی خانم آرین دعوت کردند از آقای صیدممدخانی. مو مِدَنُم دِ دل‌شما چیز نَبو ولی خاب کِسایِ که از قبل ای بنده خدارِ مِشناختند دِ تَه دلشا یک لبخند زین از روز اول بیادشا اَمَد که هنوز بهمنِ‌ر نِمِشناخت گفت وَخِه از مو فیلم بگیر...😳 ولِ ای دفعه بِرَی خودش فیلمبردار آورده بو بِرَی اینستاگرامشا🤔 نِمدَنُم اسم قِلِگی اینستا چی مِرَه؟ شاید «خودنمایی و وِرسوز انداختن بدخواها ما» چه معلوم؟🤔 بهمن هم وِر صورت مُو که نگاه کرد یک لبخند قَیومِکی از پوشت سفیلا زد 🫣 حتما یادِ شمایَه کو: «شاعرِ کِتَّه قُلُمبَه بهمنَه»🤪

بنده خدا شعرشِر خوند و مهدی یپرم همچی زود صلوات و فاتحه درست کرد و د هم پِچّی که نوبت رسی به مهمون بچه‌سال که لباس سنتی خیلی قشنگه پوشیده بو و اَمد چندتا بیت از فردوسی بِخَنه و یک شعر از مولانا. ایرُم بُگُم که همش از بَر بود هااااا...! اسمش آرشین قصاب باشی بود😍

بعد ازی خانم کوچولو، آقای پارسا بودند که گفتند مو بری شعرخوانی نیامدُم، فقط آمدُم گزارش بنویسُم 😳 خاب بِچِه‌خَلَه گزارشُم کو دِ پاچَه ما کِردی خخخ »🤣 وَلِ خاب یک شعر قشنگ خوند بری قِلعَه‌شا، سیوکی: «من بنازم زادگاهم، زادگاهم سیکی است...»👏

«شده باز ابر باران زای تو امشب وبال من/ و باران می‌چکد از شیروانی خیال من/ گرفته رنگ چشمان تو حال آسمانم را/ هوای شرجی شب‌های گیلان است حال من»👏❤️ با این دو بیت مِرِم به سروقت شاعرش که: «دَم غزل بَم هُگمِ بُمبِ بَهمنه» بعله استاد بهمن صباغ زاده که قِراره از رباعیات خیام بخَنَن و توضیح بتَن 👏💐

بعد از خوش و بش مِگَن که صادق هدایت یک کتابِ خوب نویشته بِرَی خیام به اسم «ترانه‌های خیام» استاد گفتن که صادق گفته خیام دِ شعر پاش‌ر دِ رَدّ پای هیچ شاعر دگه نگذاشته ولی بعد ازو خیلیا مُخواستن پا د کفشاش کنن و نتنیستن. خدایی که وقت خب فکر منم مبینم همالا هم همه لهجه‌ها تقلید مرَن به غیر ازَم لهجه نیشابوری🤣🤣 صادق خان هدایت دِ هَمی کتابه رباعیات که از خیام قبول دَرَه هشت فصل کرده که استاد چند تا رباعی انتخاب کردند و خوندند👏

خانم آرین نژاد بخاطر ای که ۲۸ و ۲۹ اردیبهشت روز موزه و میراث فرهنگی بود از آقای کرمانی و خانواده‌ی ایشون تشکر کردن که ای فضای دلچسب‌ر به شاعرا داین و به ایشان تبریک گفتند🙏💐 و عرض کِردَن مسعود عالم پور رجبی توی دیوانش یک شعر هفده بیتی ورگفته که سه بیت ازی کتاب‌ر خوندن 👏 «بوَد ایران‌زمین گنجینه‌ی میراث فرهنگی/ چنین مُلک هنرپرور نباشد جای دلتنگی»

بعدش دعوت کردن از آقای محمود شریفی رفيق شاعرما که برن و از خیام وَرگن و از خُلقُ و خواصِش😍 «اسرار ازل را نه تو دانی و نه من...» بعد از سلام و علیک گفتند هر چه ما ریشته بویِم استاد صباغ زاده پنبه کردند. البته ای جوری که نگفتند ما پیازداغشِر زیاد کردِم ولی منظورشان دقیقا همی بو که یعنِ آقا ما از دیشب ای همه پول اینترنت دایِم درباره خیام مطلب جمع کردیم، استاد هفتاد درصدش گفتند 🤣🤪

بعدش یک اشاره کردن به قرن ۴ و ۵ که همزمانی فردوسی و خیام بوده و فضا چقد فرهنگی بود و کتابای معروفِ که برا خیام نوشتن و توضیحات کامل دادند که سفارش مُنُم حتما کلیپ صوتیش د کانال انجمن گوش کنن👍

بعد از آقای شریفی نوبت مُو شد و رفتم به جنگ شَنِه‌سَر،🤸‍♂️🤸‍♂️🤸‍♂️ اخر هَمَه‌ش به مو گیر مِدَن که کلمه‌های غلیظ کِیجَه ر نیار ولی دم همی شعر جَلَه (تگرگ) که خُوندُم «سوزخوی» که مِشَه سبزی و صیفی، دکتر علمداران گفتن دِ بایگ و صنوبر هُم مگن وُ یا نخ و بُرمه که مِشَه اصلاح صورت با نخ، آقای شریفی گفتند د کدکن هم مگن: «نخ و بیرمه کیده»👏👏 چند یاد اوکه افتادم اعلام کرده: «لوله حموم ترکیده» خخخخ🤣🤣

حالا تربتیا باکلاس رِفتَن کلمه‌های قدیم از بین رفته تقصیر مانِ گِردِن شکسته چیه🤔 غیبتِ آقای عباسی شد و خانم مجری دو بیت از استاد عباسی خوندن😍😍😍 «باغ دلم خزانی و چشمم بهاری است/ گویی هزار چشمه ازین چشم جاری است/ باران و من به لهجه هم حرف می‌زنیم/ یعنی زبان هر دوی ما بی‌قراری است»

بعد از مُو سید حسام‌الدین مهدوی پسر خانم مهدوی یک شعرِ خوندن که همه ما خِدَش خاطره دَرِم: «به دست خود درختی می‌نشانم...» و بعد از آقا حسام چِل‌چِل‌زُبو یک دختر خانم چلچل‌زبو تَر اَزو به نام ساجده خانم غلامزاده رفت و اسم ایرج میرزا رِ برد و یک لحظه لرزه به تَنِ‌ما انداخت بعضی شاعِرا تا اسمِشا میَه به خودت مِلِرزی ما هم ازینا دَرِم همین‌جِه 🫣🤪

خلاصه شعر «استاد» از ایرج میرزا رِ خوند و کرسی شعر‌ر واگذار کِرد به خان شهر رشتخوار مهدی خان یُپرُم شاعر دوشعره 🤪 جو دِ جونِش کنی باید دو تا شعر بِخَنَه یک شعر معیار خوند و یک شعر محلّی که آقا معین جلالی گیر داین که بِرَی چی به زور مَیِن شعر محلی وَرگِن؟ آقا از شعر مُو تعریف کرد و هی باد کِردُم. هَمَش خِدَی ای زِنِکَه‌ما مُگُم بیا بِرِم انجمن ولی نِمِیه اما خدایی‌ش هرجا مِرَه کلفت مِشینه که شویوم شاعره واز زِنا خِدَی هم مِگَن کُدوکّه‌یَه🤔حتما مگن هَمو کِلِگَه دَستِشا درد نِکِنه البته بلانسبتِ کِ...🙈

خانم آرین یاد کردن از انجمن شاهنامه‌خوانی و تشکر کردن از استاد علمداران بری ای کار بزرگ و از استاد صباغ‌زاده هم بری جشنواره ابریشم تشکر کِردَن🙏💐 بعد نوبت دکتر علمداران بو که ما رِ دِ گنج علمشا شریک کنن 😍 آقای دکتر خِیلِ کوتاه ولی خداییش در حد لالیگاد خیامِر معرفی کردن 👏

بعدِش دعوت کردن از آقا رضای کرمانی صاحب بومگردی تهمینه تا ما رِ از ذوق و سلیقه سنتی‌شا به فیض برسَنن😍 آقا رضا درباره داروهای گیاهی و علف عجارای قدیم گفتن و گیلَه کِردن از بعضیا که فکرشا از بومگردی فقط اقتصادیه😭

بعد از آقای کرمانی خانم یونسی بودن که متن ادبی منویسن و متناشونَم خیلی قشنگه😍 خانم آرین شعرِ سپیدِ از خانم خندان همسر استاد صباغ زاده خواندن و از خانم حامدی‌فر دعوت کردن😍 خانم حامدی متن طنز منویسن. ای دفعه اندر حکایت «موسی‌کوتقی» نوشته بودن و چند ظریف اشاره کردن که بعضیا مِرَن او بالا مشینن و قشر ضعیف جامعه رو لِه و لِوِردَه مِنَن با گندکاریاشا😭

دختر خانم که بار اولشا بو آمدن انجمن و مادرشا خانم باقرزاده بازیگر تئاتر کودک بودن به نام خانم حسینی یک قطعه‌ی ادبی که بداهه بود به گفته خودشا خوندن👏😍 شاعر بعدی خانم بهنام بهتره بگم ملکه سکوی مجریگری رفتن و یک متن ادبی بارانی خوندن 😍

بعد استاد جهانشیری یک شعر محلی عاشقانه توپ خوندن که واقعا کیف کردم😍👏💐 استاد صباغ زاده درباره‌ی جشنواره ابریشم توضیحاتِ دادن و از دوستان دعوت کردن بِرِی نمایشنامه گوهر بِرَن💐🙏 و بعدِشُم خانم باقرزاده مهمون جدید انجمن بودن و یک شعر خوندن بِرَی بچه‌های لجباز🤣

قضیه گزارشُم ای بو که قرار نِبو مُو بنویسُم. بنده‌خدا آقا پارسا مشکل بِرَشا پیش اَمَد. خانم آرین هَمچی مظلوم امدن -به در زدن که کِلیدون بِشنُوَه- به آقای شریفی گفتن: «آقای شریفی کَسِ نیست گزارش بنویسه شما مِنویسِن» یادُم اَمَه از عمو خلیل نون خ که مُگفت: «من مادر ندارم» گفتم بَشه مُو مِنویسُم. گرچه اَزَم اول منظورِشا مو بودُم🤣🙏💐

والسلام و تمام❤️🙏💐

پ.ن👇👇
جمله سر هم اول گزارش «وخت نمتنی بخنیش خب نخنیش» یعنی وقتی نمی‌تونی بخونی‌ش خوب نخونش
ببخشید که شوخی کردم گرچه کار درستی نیست، ولی شوخی با کسی می‌کنی که دوستش داری. من عاشق هنرمندانم❤️

محمد مقدسی
محمد مقدسی

#انجمن_قطب
#محمد_مقدسی
#گزارش

کانال تلگرامی ما

https://t.me/anjomanghotb


برچسب‌ها: محمد مقدسی, تربت حیدریه
+ نوشته شده در  شنبه ۲۶ مهر ۱۴۰۴ساعت 12:41  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

گزارش انجمن شعر و ادب قطب به تاریخ شنبه ۱۴۰۳/۰۲/۰۸ به قلم بهمن صباغ زاده

قرار بود گزارش این جلسه را خانم پوردایی بنویسند که به سرماخوردگی مبتلا شدند و من داوطلب نوشتن گزارش شدم. خدا کند حال‌شان زودتر خوب شود، با ویروس‌ها خداحافظی کنند و به واژه‌ها سلام کنند. قسمت بود که من با دل پر از غم بنشینم پشت کامپیوتر و با شما سخن بگویم.

الان ساعت به وقت دفتر آموزشگاه من ۱۷:۲۳ دقیقه‌ی روز دوشنبه دهم اردیبهشت است. صدای انبردست و فازمتر و قطع و وصل کنتاکتورها از کارگاه می‌آید. این زمان و مکان و صداهایی که می‌شنوم برای من خیلی عادی است و بخشی از زندگی روزمره‌ام است، اما این‌بار تحملش برایم سخت است. الان باید در رباط تهمینه می‌بودم، جایی در آن صندلی‌های آخر، دوربین به دست و در حال شنیدن صحبت‌ها. لابد الان دکتر علمداران خیر مقدم را گفته بود و نوبت سخنرانی دکتر یاحقی شده بود. حالا دکتر یاحقی داشت به مردم تربت حیدریه تبریک می‌گفت که قرار است انجمن شاهنامه داشته باشند. دنیا جای دلخواهی نیست وقتی نه بر زمان تسلط داری و نه بر مکان و نه بر اتفاقات، فعلا این‌جا نشستم و دارم گزارش می‌نویسم. خلاصه هر جای گزارش گریز زدم به صحرای سمنگان خودتان علتش را بفهمید.

دیروز عصر که به تهمینه رسیدم، خانم بهنام جلسه را شروع کرده بود و چه کار خوبی کرده بود. درس وقت‌شناسی بود برای من که فرا گرفتم و امیدوارم به کار ببندم. به قول مولانا: «بده یک جام ای پیر خرابات/ مگو فردا که فی التأخیر آفات» پیر خرابات جام‌ها را دست به دست می‌کرد و تاخیر باعث آفت شده بود و من به میانه‌ی غزل خواجه رسیدم. وقتی استاد نجف زاده حافظ می‌خواند دوست دارم بروم یک ماچ آب‌دار از صورتش بردارم و بعد هم سوت‌زنان از صحنه فرار کنم. امروز نوبت غزل ۴۳۴ خواجه بود. استاد که می‌گفت «آری طریق دولت چالاکی است و چُستی» سریع سیستم صوت را آماده کردم.

بعد از استاد نجف زاده، خانم بهنام فورا رفت سراغ کودکان. این کارش هم خیلی خوب بود. هفته‌ی پیش وقتی صدای بازی غزل و حسام‌الدین و رومینا و دیگر بچه‌ها را از حیاط تهمینه می‌شنیدم می‌خواستم به خانم بهنام یادداشت بدهم که بهار و ارغوان را زودتر صدا بزنید شعرشان را بخوانند تا اگر دل‌شان خواست بروند بازی کنند. صدای بچه‌ها در پس‌زمینه‌ی انجمن شعر برای من خیلی شیرین است. ارغوان از خواجه‌ی شیراز می‌خواند، بهار شعری از خودش می‌خواند تقدیم به پدرش و آرزو از یکی از شاعران امروزی شعری خواند.

از شعر فارسی سُر خوردیم به سمت شعر انگلیسی. رضا وفاپور از آن گنج‌های بی‌سروصدای انجمن قطب است. استاد دانشگاه است و در رشته‌های فنی درس می‌دهد اما فکر و ذکرش ادبیات است. از آن شاگرد درسخوان‌هایی است که ته و توی هر چیزی را درآورد. وقتی شرحش را بر هفت پیکر نظامی خواندم فهمیدم چه گوهری را در کنارم داشته‌ام و قدرش را نمی‌دانستم. اگر بخواهم بگویم که چرا این شرح عالی هنوز چاپ نشده است آخرش به جاهای خوبی نمی‌رسد. فحش‌ها هم در زبان کاربرد دارند و شاعران هم گاهی از آن‌ها استفاده می‌کنند اما این گزارش جایش نیست.

راه خودمان را برویم و برویم سراغ معرفی شعر و زندگی شکسپیر. رضا حرف درستی زد ما سرمست از زبان فارسی هستیم اما گاهی باید غرورمان را بگذاریم کنار و به شعر جهان هم نگاه کنیم. بجز در فلات ایران هم سخن‌سرایانی هستند که برویم و کتاب‌هایشان را نگاه کنیم. همه‌ی حرف‌های آقای وفاپور را دوست داشتم اما قسمتی که وزن شعر انگلیسی را توضیح داد برای من شد سکه‌ای که می‌افتد توی تلفن همگانی و صدای بوق آزاد از گوشی شنیدم. ها!!! دوزاری جا افتاد. چقدر گیر بودم سر وزن کمی و کیفی. فهمیدم. تمام شد و رفت. فایلش را گوش کنید. خیلی سخت است آدم چیزهای پیچیده را ساده توضیح بدهد.

از حاشیه‌های جلسه هم بگویم. سخنرانی آقای وفاپور که تمام شد آقای اعتقادی درآمد که چی مِگِن آقا؟ اینگیلیسی پینگیلیسی مِگِن؟ اگِر مِخِن اینگلیسی بُخوانِن بِگِن که نیِم ما. انگار من را از کنار بخاری برداشته باشند و در حوض آب سرد انداخته باشند. از اوج به حضیض آمدم. چکار می‌شود کرد؟ مولانا کمکم کرد: «از نظرگاه است ای مغز وجود/ اختلاف کافر و گبر و جهود» اگر از نگاه آقای اعتقادی ماجرا را ببینی قضیه خیلی ساده است. یکی بیست دقیقه از ظرایف زبان انگلیسی و شعر شکسپیر بگوید و تو یک کلمه‌اش را نفهمی حوصله‌ات سر می‌رود دیگر. یکی غرق لذت می‌شود و یکی اعصابش خرد می‌شود. سعی کردم جوری که احترام آقای وفاپور هم حفظ شود و آقای اعتقادی هم داغ‌تر نشود چند جمله‌ای بگویم تا برویم سراغ باقی جلسه.

خانم بهنام از علیرضا مزدوران که دعوت کرد برای شعرخوانی، زمزمه‌های سرد بودن هوا که از قبل شروع شده بود شدت پیدا کرد. خوشبختانه رستوران اقامتگاه پاییز پارسال افتتاح شده و الان گرم و آماده، مهیا بود تا نقل مکان کنیم. رفتم نگاهی به داخل رستوران انداختم و با کارکنان هماهنگ کردم، علیرضا رباعی‌اش را که خواند کوچ کردیم به داخل رستوران.

نقل مکان که کردیم، نوبت به دکتر علمداران رسید. چند جمله‌ای مقدمه گفت و رفت سراغ خبر تاسیس انجمن شاهنامه در تربت حیدریه. واقعا جای خالی‌اش در تربت حس می‌شد. تربت شهر کوچکی‌ست اما به نسبت جمعیتش انجمن‌های خوبی دارد. چون در میانه‌ی گزارش نمی‌شود از خود تعریف کرد 😉 به انجمن قطب کاری ندارم. ما تنها انجمنِ شعرِ کودکِ استان را داریم. انجمن نویسندگان خوبی داریم. همنشینی شاعرانه، مثنوی خوانی، محفل پیشکسوت‌ها، دورهمی اهالی موسیقی و فصل‌نامه‌ی انجمن‌ها را داریم و جلسه‌های دیگری که در این شهر برگزار می‌شود. جای انجمن شاهنامه حسابی خالی بود. وقتش بود. اول گزارش لو دادم که این جلسه برگزار نشد و شرح علت عدم برگزاری را به دکتر علمداران می‌سپارم.

بعد از آقای دکتر، محمد مقدسی با دل پُر، پشت تریبون آمد بعد از کمی درد دل کردن یک شعر لهجه‌ای خواند. علی آهنگر بعد از مدت‌ها با یک دوبیتی و یک رباعی خوب به میدان آمد. آقای حسن پارسا با شعری در گله از حقوق کم و عید نوروز پرخرج پشت تریبون آمد. شعر آقای پارسا اشکالاتی داشت اما نقد نشد. فکر من درگیر جلسه‌ی افتتاحیه‌ی انجمن شاهنامه بود که اتفاقی بزرگ در شعر تربت حیدریه بود و قرار بود میزبان دکتر یاحقی و دکتر قیامتی باشیم.

پروین خانم جهانشیری که از سلسله‌ی جهانشیری‌های شاعرِ زاوه است در ادامه یک غزل خواند: «خواب دیدم همه جا بی در و دیوار شده» شعر خوبی بود و من چند جمله‌ای در نقدش گفتم. بعد خانم پوردایی که ما ایشان را به شعر کودک می‌شناسیم یکی از شعرهایش را خواند که برای درخت سروده بود. باز من یکی دو جمله در مورد وزن شعر ایشان گفتم و شعر بعدی یک نیمایی بود از زبان خانم ناهید زبردست. شعر خانم زبردست زبان روانی داشت.

شاعر بعدی خودم بودم که از چروک چهره و موی سپید گفتم. دکتر علمداران مترصد فرصتی بود با هم صحبت کنیم. از جمع جدا شدیم که راجع به جزئیات برنامه‌ی دوشنبه حرف بزنیم اما صدای آقای صیدمحمدخانی را به وضوح می‌شنیدم. آقای صیدمحمدخانی به تازگی به جمع ما پیوسته است. جمع هنوز ملاحظه‌ی تازه‌واردی‌اش را می‌کند و نقد جدی‌ای روی شعرش نشده است. خیلی با اعتماد به نفس و رسا و غرّا شعر می‌خواند.

از این جا به بعد دیگر محتاج شنیدن فایل صوتی هستم. فایل صوتی را می‌گذارم و با محمد امیری دوست‌داشتنی همراه می‌شوم. صدای بحث و شلوغی می‌آید. محمد شمرده و سنگین و باوقار می‌خواند. چقدر رباعی‌های این پسر را دوست دارم. سه رباعی می‌خواند، قند.

نفر بعدی آقای حسین میرزابیگی است. آقای میرزابیگی از رزمندگان زمان جنگ است و همیشه کلی درد دل و حرف دارد. از درد دل‌هایش می‌گوید و کمی بحث پیش می‌آید. او سعی دارد بگوید مرا غریبه ندانید و اما بچه‌ها حرف‌هایش را جواب می‌دهند. آقای میرزابیگی غزلش را می‌خواند. ایرادهای وزنی دارد و خودش هم به آن اشاره می‌کند.

از حق گزارش‌نویسی‌ام استفاده کنم و وارد بحث بچه‌ها شوم. میرزابیگیِ شاعر را من درک می‌کنم خوب هم درک می‌کنم. مطمئنم او هم بهمنِ شاعر را درک می‌کند. به تجربه دریافته‌ام که همه‌ی ما در انجمن همین‌طور هستیم، وقتی خودِ شاعرمان را رو می‌کنیم با همه رفیق می‌شویم، هر چه شاعرتر باشیم راحت‌تر با هم کنار می‌آییم و هر چه از خودِ شاعرمان فاصله بگیریم بیشتر با دیگر شاعران به مشکل می‌خوریم.

شاعر بعدی معین است. شعرهای معین خیلی خاص و زبانش خیلی ویژه است. فقط دکتر کزازی اگر شعر بگوید شاید بتواند شبیه معین جلالی ما شعر بگوید. زبان سره و پاک، مضمون‌های ساده و خراسانی‌وارش فقط به خودش می‌ماند. اوایل خیلی همه به زبانش گیر می‌دادند اما حالا معین با همین زبان قرن چهار و پنجش پذیرفته شده است و می‌توانیم حواس‌مان را بدهیم به محتوای شعرش.

نفر بعد مجتبی خوش‌نیت است که همه او را به عنوان نی‌نواز می‌شناسیم اما من از هنرهای دیگرش هم خبر دارم. فکرتان جای بد نرود مجتبی تراشکار است و وقتی پایه‌میکروفن‌ها خراب می‌شود با هنر فلزکاری‌اش ما را از خرید پایه‌میکروفن نو نجات می‌دهد. مجتبی یکی دو بیت می‌خواند و بعد صدای نی‌اش دفتر آموزشگاه را پر می‌کند. کارآموزها لابد می‌گویند این آقای مهندس هم دلش خوش است همیشه از دفترش صدای شعر و ساز و آواز می‌آید.

آخرین کسی که شعر می‌خواند تهمینه کرمانی است. تهمینه یک بار به من گفته است که من شش‌ماهه‌ی اول سال را بیشتر دوست دارم چون شما جلسه‌هایتان را در رباط تهمینه برگزار می‌کنید. تهمینه مهربان و دلنشین است. حالا راحت‌تر از قبل شعر می‌خواند و لحنش خیلی بهتر شده. وقتی آمده بودم بگویم می‌خواهیم جلسه را به از حیاط به داخل رستوران منتقل کنیم، شعرش را نشانم داد. گفتم که از سیمین بهبهانی نیست و اگر نام شاعرش را خواست بگوید می‌تواند بگوید منسوب به سیمین بهبهانی. این جعلیات هم دردسری شده است برای شعر فارسی. خودم را جای تهمینه می‌گذارم. مثلا در تلگرام یک شعر می‌بیند و خوشش می‌آید و دوست دارد بخواند اما معلوم نیست اسم کسی که زیر شعر نوشته شده درست است یا نه. در جلسه بارها صحبتش شده، در مورد شعرهای کلاسیک فعلا بهترین منبع سایت گنجور و در مورد شعرهای شاعران معاصر فعلا بهترین منبع کانال تلگرام جعلیات است.
https://ganjoor.net
https://t.me/jaliyat

با این پند حکیمانه گزارش جلسه را ختم کنم و بلند شوم بروم محفل پیشکسوتان تا دکتر علمداران را ببینم و راجع به جلسه‌ی کنسل شده با ایشان صحبت کنم. ده دقیقه‌ای مانده تا کلاس تمام شود. فایل صوتی به آخر رسیده است یک گروه از بچه‌ها دور رکوردر جمع شده و همفکری می‌کنند که چکار کنند که فایل صوتی پاک نشود و ذخیره شود، دوستان محتاطم به این نتیجه می‌رسند که دست نزنند و ضبط ادامه داشته باشد. یک گروه دیگر که صدایشان دورتر است دارند راجع به اختلاف‌های عقیدتی‌ای که دارند بحث می‌کنند، بعد هم در حال گفتگو و خنده می‌روند. غزل و نسیم پیش می‌آیند و اول با میکروفن‌ها بازی می‌کنند و صداهای عجیب و غریب درمی‌آورند و بالاخره دکمه‌ی قطع رکوردر را می‌زنند.

بهمن صباغ زاده
بهمن صباغ زاده

#انجمن_قطب
#بهمن_صباغ_زاده
#گزارش

کانال تلگرامی ما

https://t.me/anjomanghotb


برچسب‌ها: بهمن صباغ زاده, گزارش, تربت حیدریه
+ نوشته شده در  شنبه ۲۶ مهر ۱۴۰۴ساعت 11:55  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

رضا شاه پسند بهمن صباغ زاده

شاعری که دختر نازنینش غزل را، بیش از غزل‌هایش دوست دارد. شاعری که مهر و عشق را سرچشمه‌ی شعر می‌داند. بله سخن از شاعر توانای شهرمان تربت حیدریه، جناب استاد بهمن صباغ‌زاده است. آن‌چه در ادامه می‌خوانید بخش نخست گفتگو با این همشهری دوست‌داشتنی‌ست.

درودتان استاد و سپاس از این‌که دعوت سایت آموزش نویسندگی را پذیرفتید و در گفت‌وگو شرکت نمودید. ضمن معرفی خودتان، بفرمایید از چه زمانی به سرودن شعر روی آوردید؟

بعد از سلام که اسم خداست، من بهمن صباغ زاده هستم و معمولا در معرفی خودم به یک کلمه اکتفا می‌کنم و آن یک کلمه «شاعر» است. هیچ هنر دیگری در زندگی ندارم و به هیچ درد دیگری نخورده‌ام، الا این که می‌توانم چند کلمه را سر هم وصل کنم و احیانا وزنی به آن بدهم یا خیال و عاطفه را قاطی‌اش کنم. از طرفی می‌دانم که اگر به کلمه‌ی شاعر در معرفی خودم بسنده کنم شما قانع نخواهید شد و گمان خواهید کرد دارم کار را از سر باز می‌کنم. به همین خاطر سعی می‌کنم به اختصار و اجمال چیزی در مورد خودم بگویم.

بهمن صباغ زاده

اگر بخواهم کمی از زندگی‌ام بگویم باید از پدر و مادرم شروع کنم. پدرم غلامحسن صباغ زاده و مادرم طاهره صدقی نام داشتند. پسر عمه دختر دایی بودند. خانواده‌ی ما ریشه در تربت حیدریه داشت و خیلی از بستگان‌مان در تربت حیدریه زندگی می‌کردند. پدر و مادرم هر دو در کودکی به مشهد آمده بودند و من ۱۵ بهمن ۱۳۵۸ در محله‌ای قدیمی نزدیک حرم امام رضا ع به نام عیدگاه به دنیا آمدم. درس خواندن من منحصر شد به دبستان مکرم، مدرسه راهنمایی باقریه، هنرستان چمران و دانشکده‌ی فنی منتظری در مشهد. وقتی در رشته‌ی برق فارغ‌التحصیل شدم برای خدمت سربازی به تربت حیدریه آمدم.

پسرعمه‌ی من در اداره‌ی فنی و حرفه‌ای کار می‌کرد و کمکم کرد تا بتوانم به جای خدمت در پادگان به عنوان سرباز مربی در اداره‌ی فنی و حرفه‌ای تربت مشغول به کار شوم. وقتی خدمتم تمام شد به مشهد برگشتم. پدرم استاد نجار بود و من هم از کودکی به کار پدر آشنا بودم. پدر دوست داشت بعد از خدمت سربازی به مشهد برگردم اما من که با شاعران تربت آشنا شده بودم و پایم به انجمن ادبی باز شده بود ترجیح دادم در تربت حیدریه بمانم. بعد هم که در تربت حیدریه ازدواج کردم و الان حدود بیست و پنج سال است که در این شهر زندگی می‌کنم. همسرم خانم اعظم خندان شاعر است و دختری داریم به نام غزل که او را از غزل‌هایمان بیشتر دوست داریم.

از کودکی چیزهایی به اسم شعر به هم می‌بستم و برای این و آن می‌خواندم. نمی‌خواهم بگویم شعر گفتنم از کودکی بوده چون آن کلمات را شعر نمی‌توان نامید. غالب کودکان از عهده‌ی وزن دادن به کلمات برمی‌آیند و استعداد خاصی نیست که امتیازی باشد. شعر را خیلی دوست داشتم. یادم است اول سال که کتاب‌هایم را می‌گرفتم بخش جذابش برای من شعرهای کتاب فارسی بود. به بقیه‌ی کتاب کاری نداشتم. پیش از این که مدرسه شروع شود من شعرهای کتاب درسی را حفظ بودم. حتی اهل سرقت ادبی هم بودم گاهی شعرهای کتاب درسی را به نام خودم برای دیگران می‌خواندم که البته زود دستم رو می‌شد و خجالت می‌کشیدم. هنرستانی که شدم لابه‌لای درس‌های رشته‌ی برق همیشه در کیفم کتاب شعر می‌گذاشتم.

خدا حفظ کند همکلاسی زمان هنرستانم اسماعیل مهری را که الان آن طرف دنیاست. در حیاط هنرستان می‌نشستیم و شعرهای سهراب را مرور می‌کردیم و در جمله‌هایش غور می‌کردیم. در ضمن دوست نداشتیم کسی ما را در حین شعر خواندن ببیند و احیانا حرف‌هایمان را بشنود. در فضای هنرستان این که دو دانش‌آموز بنشینند و مثلا بگویند: «و فکر کن که چه تنهاست/ اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بی‌کران باشد» مثل این بود که دو مرد گنده‌ی ریش و سبیل‌دار بنشینند در گوشه‌ای و خاله‌بازی کنند. این حرف‌ها را در سینه نگه می‌داشتیم تا اطراف از اغیار خالی شود و به اشتیاق بنشینیم به سخن گفتن در مورد شعر.

حسابی در عوالم شعر فرو رفته بودم. جادوی کلمات سهراب و فروغ و اخوان تسخیرم کرده بود. هر شعر پنجره‌ای می‌شد رو به شعرهای دیگر و هر کتاب کتابی دیگر را همراه خود می‌آورد. حافظ و سعدی را خیلی دوست داشتم. یک دیوان کوچک حافظ داشتم که غالب شعرهایش را حفظ کرده بودم. شعرها را برای خودم روی کاغذهای باریک می‌نوشتم و توی جیبم می‌گذاشتم تا هر فرصتی در روز دست داد کاغذ را دربیاورم و نگاهی به آن بیندازم. معمولا با چند بار نگاه کردن غزل را حفظ می‌کردم اما باز گاهی که در کلمه‌ای شک می‌کردم به کاغذ رجوع می‌کردم.

این‌ها می‌گذشت و در عوالم جوانی چنان که افتد و دانی نظری به ماهرویان هم داشتم. شعرهای حافظ و سعدی و تک‌ بیت‌های صائب گاهی دلم را حسابی تکان می‌داد. روزی سر کلاس ریاضی نشسته بودم و مشغول سیر در عوالم خودم بودم که احساس کردم کلمات موزون‌تر از همیشه به سراغ آمده‌اند: «تو این عشقی که می‌خواهی من آخر از کجا آرم/ منِ سرگشته‌ی مجنون تو را تا کی بیازارم» بدون وقفه پنج بیتی نوشتم. چون از بچگی آدم منظمی بوده‌ام حتی همین نظم پریشان را هم در دفترهای قدیمی‌ام نگاه داشته‌ام. از نظر قافیه اشکالی دارد اما از نظر وزن سالم است. شعر در زنگ تفریح از گوشه‌ی کتاب ریاضی افتاد سر زبان بچه‌های کلاس و ز راز دل ما پرده برافتاد. مسخره کردن و تحسین کردن هم‌کلاسی‌ها با هم درآمیخته بود. زنگِ بعد فارسی داشتیم. همکلاسی‌ها که نخود در دهان‌شان خیس نمی‌خورد رو به معلم کردند که صباغ زاده شعر گفته است. معلم هم که از خدایش بود کلاس را ببرد سمت شعر و شاعری گفت بیا بخوان. رفتم و خواندم. اول چند قسم داد که یقین کند از خودم است و بعد گفت چند وقت است شعر می‌گویی؟ با سادگی کودکانه‌ای گفتم بیست دقیقه نیم ساعتی می‌شود. بچه‌ها ترکیدند از خنده.

از آن به بعد در هر زنگ فارسی، زمانی به شعرخوانی من اختصاص داشت و معلم هم که متاسفانه فامیلش را فراموش کرده‌ام راهنمایی‌ام می‌کرد. کم‌کم زبانم گشت به سمت ترانه و کمتر به غزل سر می‌زدم. ترانه‌ها را که حاوی احساساتم بودند با خجالت در جمع می‌خواندم و بچه‌ها هم کم‌کم به بودن یک شاعر در کلاس عادت کردند. بچه‌های هنرستان خیلی زرنگ بودند و زود فهمیدند که وجود یک شاعر در کلاس به چه دردی می‌خورد. اسم معشوق و شمه‌ای از خصوصیات ظاهری و اخلاقی‌اش را می‌دادند و ساعتی بعد شعر تحویل می‌گرفتند. کار شرافتمندانه‌ای نبود اما درآمدش خوب بود و باعث می‌شد دوستانی پیدا کنم. گنده‌های کلاس که تا دیروز جرات نداشتم از کنارشان رد شوم حالا صدایم می‌زدند خیلی با احترام سفارش شعر می‌دادند.

گرایشم خیلی زود به سمت غزل رفت و شعر گفتن روز به روز و شعر به شعر در زندگی‌ام پررنگ‌تر می‌شد. یاد می‌گرفتم که چطور کلمات سرکش را در وزن بگنجانم و چطور احساساتم را از صافیِ شعر رد کنم. کم‌کم خانواده هم متوجه شعر گفتن من شدند. مادرم که می‌دید خیلی غرق عالم شعر شده‌ام روزی تصمیم گرفت مرا به نزد یکی از فامیل‌ها که شاعر بود ببرد و از او بخواهد که در شعر راهنمایی‌ام کند.

من می‌دانستم که شازده‌ممّد شاعر است اما تا به حال ندیده بودم شعر بخواند. شازده ممّد نوه خاله‌ی مادرم بود. قبلا چند بار به خانه‌اش رفته بودیم اما هیچ وقت صحبت شعر نشده بود. این بار بعد از سلام و احوالپرسی‌های معمول خانوادگی مادرم گفت که این پسر ما هم شعر می‌گوید و او را آورده‌ایم تا ببینیم چه در چنته دارد. دقیقا یادم نیست چه گفت اما به هر حال چند تا از شعرهایم را شنید. بعد هم به درخواست مادرم چند شعر خواند. با شنیدن همان یکی دو بیت اول رنگ از صورتم رفت. فهمیدم پیش یک شاعر درست و حسابی نشسته‌ام. تا آن وقت شاعر درست و حسابی ندیده بودم. معلم ادبیات هنرستان هم شعر می‌گفت اما شعرهایش در حدی بود که گاه می‌توانستم کلمه‌ای را به او پیشنهاد بدهم و او بپذیرد. بعد مادرم خواهش کرد که استاد از تربتی‌هایش هم بخواند، یعنی شعرهایی که به لهجه‌ی تربتی گفته بود. خواند، چه خواندنی. روحم پرواز کرد. تا مدتی از شازده‌ممّد فراری بودم، برای این که عیار شعر خودم و عیار شعر او دستم آمده بود و فهمیده بودم که پیش او نباید لاف شعر بزنم. بعدها فهمیدم شازده‌ممّدِ ما، استاد محمد قهرمان است و در شعر خراسان برو و بیایی دارد.

در انتخاب رشته اما سراغ ادبیات نرفتم. پسرعمه‌ای داشتم که در فامیل ما از بقیه باسوادتر بود. موقع انتخاب رشته این‌طور به من مشورت داد که شعر نان و آب نمی‌شود. تو که درسَت خوب است و دستت هم به این کارهای الکترونیکی می‌چسبد، بیا برو رشته‌ی الکترونیک و شعرت را هم برای خودت بخوان. کسی جلویت را نمی‌گیرد به قول خراسانی‌ها آن‌قدر شعر بگو تا جانت در بیاید اما آینده‌ات را فدای شعر نکن. من هم حرف این پسرعمه‌ی عزیز را به گوش گرفتم و رفتم دنبال رشته‌ی برق. بد هم نگفت. الان درآمدم از همان رشته‌ی برق است و در تربت حیدریه مدیر یک آموزشگاه برق هستم. دوران دانشجویی هم به شعر گذشت. برق را آن اندازه‌ای می‌خواندم که بتوانم درس‌ها را پاس کنم. اگر نمره‌ی سیزده چهارده می‌گرفتم دلخور می‌شدم که زیاد برای این درس وقت گذاشتم.

در چند جشنواره‌ی دانشجویی شرکت کردم و در همان زمان دانشجویی از طرف دانشگاه به عنوان شاعر خراسانی چند باری به شهرهای مختلف رفتم. زبانم عهد بوقی بود و تعصبی عجیب روی شعرهای سبک عراقی داشتم. اصلا تا باده و جام و مژه و ابرو را به شعر نمی‌آوردم خیالم راحت نمی‌شد.

بهمن صباغ زاده

وقتی به تربت حیدریه آمدم خیلی زود شاعرهای این شهر را پیدا کردم. نمی‌دانید چقدر زود با ایشان دوست شدم. شنبه‌ی دوم بود که بعد از انجمن گفتند جایی نروی که کارت داریم. گفتم کجا؟ گفتند می‌رویم شعر بخوانیم. واقعا دو ساعت در هفته برای آن سینه‌های پُرشعر کم بود. چقدر شاعران تربت حیدریه با من مهربان بودند. تربت حیدریه که آمدم شب و روزم شد شعر، آن‌هم در کنار شاعرانی که بسیار از من بهتر بودند. بی‌دریغ هر چه بلد بودند به من یاد می‌دادند. هر چه من در شعر پیش‌تر می‌رفتم آن‌ها بیشتر ذوق می‌کردند که فلانی ببین این نکته را که مثلا چند شب پیش گفتیم چه خوب گرفته و به کار بسته. تا عمر دارم مدیون شاعران دهه‌ی هشتاد انجمن قطب تربت حیدریه هستم. چقدر مهربان بودند.

✅️ آیا تعریف ساده و واحدی می‌توان از شعر داشت؟ چه تفاوتی بین شعر کلاسیک شعر نو و سپید وجود دارد؟

آن تعریف‌هایی که تا به حال از شعر شده است را کنار می‌گذارم. اگر کسی علاقه‌مند باشد می‌تواند این تعریف‌ها را در کتاب‌های تئوری شعر بخواند. اگر بخواهم به عنوان بهمن صباغ زاده فارغ از تعریف‌های مرسوم بگویم، باید بگویم شعر برای من زبان دل است. شعر از دل مهربان می‌آید، از دل عاشق. حالا این عشق به معشوق زمینی باشد، آسمانی باشد، جامعه باشد، ایدئولوژی باشد... هر چه خواست باشد. کاری به وزن و قافیه و بگیر و ببندهایش هم ندارم. عاطفه و خیال و موسیقی شعر هم به نظر من از همین حرفِ دل می‌آید. تشبیه و استعاره و مجاز و کنایه از جایی می‌آید که تو بخواهی حرف دلت را بزنی. مثالی ساده بزنم. اگر بگویی معشوق من زیباست شعر نیست اما اگر دلت به گفتن صفت خشک و خالیِ «زیبا» راضی نشود چه؟ آن‌وقت باید بگردی ببینی زیباست مثل چی؟ آن‌وقت باید ببینی چطور زیبایی معشوقت او را در همه عالم منحصر به فرد می‌کند. این نه تنها در کلام شاعران که در کلام مردم عادی هم جاری است.

از زبان پیرزنی تربتی شنیدم که در وصف دختر جوانی وقتی می‌خواست به سرخ و سفید بودنش اشاره کند گفت: «یَگ رگِش بَرفَه و یَگ رگِش خو» یعنی یک رگش از برف است و یک رگش از خون. همه‌ی اغراق‌های شاعرانه، همه‌ی صنایع بدیع و بیانی که شاعران استفاده می‌کند از همین سرچشمه می‌آید. وقتی کلامت به سمت شعر می‌رود که تو نخواهی حرف دلت را بخوری، بخواهی آن را همان‌طور که در دلت می‌گذرد به زبان بیاوری. آن‌وقت است که کلمات معمولی و جملات معمولی راضی‌ات نمی‌کند. شعر این‌طوری شکل می‌گیرد به نظر من. من تفاوتی بین شعر کلاسیک، نو و سپید نمی‌بینم. اگر مراد تفاوت‌های صوری است که در کتاب‌های فارسی دبیرستان یک به یک شرح داده شده است اما اگر منظور تفاوت ماهوی است، نه؛ هیچ تفاوتی با هم ندارند.

رضا شاه پسند بهمن صباغ زاده

افراد غیر شاعری که قصد سرودن شعر ندارند و صرفا می‌خواهند به سراغ خوانش شعر بروند، آیا باید اول از اشعار کلاسیک شروع کنند و یا نه رعایت قاعده خاصی لازم نیست. شعر کلاسیک بهتر می‌تواند شما را با موسیقی شعر درگیر کند. وقتی موسیقی نهفته در کلمات را درک کردید و ارزش وزنی هر کلمه را در شعر دانستید برخوردتان با شعر سپید هم راحت‌تر و جذاب‌تر است. شعر کلاسیک پایه است چه برای کسی که بخواهد فقط خواننده باشد چه برای کسی که بخواهد شعر بگوید.

✅️ به کدام قالب شعری بیشتر علاقه دارید و چرا؟

من غزل را می‌پسندم. تقریبا در تمام قالب‌های شعر طبع‌آزمایی کرده‌ام اما آن‌چه را که دوست داشتم برای دیگران بخوانم یا منتشر کنم غزل بوده است. اعتقاد دارم شعر در اولین نظر باید شاعرش را تحت تاثیر قرار دهد. غزل تنها قالبی بوده که توانسته خودم را به عنوان شاعر تحت تاثیر قرار بدهد. غزل برای من جادویی دارد که خودم هم هنوز کشفش نکرده‌ام. همین که مطلع خوانده می‌شود و دو بار قافیه و احیانا ردیف می‌آید ذهن مخاطب می‌افتد توی دام غزل. از بیت دوم هر بار که مصرعِ فرد خوانده می‌شود مخاطب دلش غنج می‌زند که این‌بار شاعر می‌خواهد با قافیه و ردیف در مصرع زوج چکار کند. یکی دوبار غزل‌مثنوی از من منتشر شده است اما قالب مورد علاقه‌ام غزل است.

✅️ یک نویسنده باید چگونه شعر بخواند تا در نوشتن به کارش آید؟

اگر در مورد شاعر می‌پرسیدید بهتر می‌توانستم جواب بدهم اما بالاخره نویسنده هم باید مخاطبش را با خودش همراه کند. با جمله‌های خشک و خالی که مخاطب همراه آدم نمی‌آید. بالاخره برجستگی‌های زبانی لازم است. چیزی که بتواند مخاطب را همراه خود بکشاند. در جوانی رمان زیاد می‌خواندم، کلا هر چه دستم می‌رسید می‌خواندم. بعد فهمیدم که بعضی قلم‌ها مخاطب را با خود همراه می‌کند و بعضی‌ها شبیه کتاب‌های درسی‌اند. اگر خواندنش وجوبی نداشته باشد یک لحظه هم ادامه نمی‌دهی. خوب این برجستگی‌های زبانی از کجا باید به نوشته تزریق شود. این‌ها همان تشبیه‌ها و استعاره‌ها و دیگر صنایع شعری‌اند که به نوشته می‌آیند و به آن رنگ و بو می‌دهند، نوشته را دلپذیر می‌کنند و مخاطب را با نوشته هم‌دل و همراه می‌کنند.

بهمن صباغ زاده

✅️ موثرترین شاعران در عرصه شعر تربت حیدریه و استان خراسان چه کسانی بوده و هستند. چه آثاری از آنان در دسترس است؟

در مورد تربت حیدریه ما از قرن ششم به بعد شعر داریم و شاعرانش را می‌شناسیم. البته قبل از قرن دهم شاعران ما را با پسوند «زابی» می‌شناختند و از قرن دهم پسوند «تربتی» معمول شد. قدیمی‌ترین شاعری که در این منطقه شناخته‌ام شمس‌الدین زابی است که شاعر قدرتمندی بوده و اسمش در «لباب الالباب» محمد عوفی آمده است. همواره شاعران شاخصی در این آب و خاک بوده‌اند که حتی اشاره به اسم‌شان هم این نوشته را طولانی می‌کند. عزیزانی که تمایل دارند با این شاعران آشنا شوند می‌توانند با یک جستجوی ساده اینترنتی زندگینامه و شعر ایشان را بخوانند.

هر شاعری که آمده از شاعران پیش خود تاثیر گرفته و بر شاعران پس از خود تاثیر گذاشته است. این رود خروشان هیچ‌وقت قطع نشده است و هنوز هم جاری‌ست. برخی شاعران از نظر شعری قوی‌تر هستند و بعضی ضعیف‌تر اما همه مهم هستند. مهم هستند از این رو که مثل حلقه‌های زنجیر پیوستگی را حفظ کرده‌اند. هنوز هم «هزار باده‌ی ناخورده در رگ تاک است» و هر روز ممکن است شعری و شاعری در تربت حیدریه ظهور کند که تمام تاریخ ادبیات مبهوتش بمانند. مهم این است که بسترش فراهم باشد. شما اگر آب و خاک و نور خورشید را جمع کنی می‌توانی توقع گیاه داشته باشی. حالا این که چه بروید به بذرش بستگی دارد. بذر آن گوهر درون شاعر است. محیط باید فراهم باشد تا هر کس به قدر استعدادش رشد کند. شاعران پیش از ما از این جهت مهم هستند که محیط را برای رشد شاعران بعد از خود فراهم کرده‌اند.

چیزی هم دوست دارم در این بخش اضافه کنم و آن هم اشاره به یک جریان شعری صد ساله و پررنگ به نام «شعر لهجه‌ای» یا «شعر محلی» در تربت حیدریه است. در این سال‌ها سعی کرده‌ام گوش‌هایم را تیز کنم و هر صدایی را که در شعر محلی در خراسان بلند می‌شود بشنوم. حتی خودم را محدود به خراسان ایران نکرده‌ام. امروز می‌توانم بگویم تا جایی که من می‌توانم بفهمم و شعر شنیده‌ام هیچ شهری در شعر محلی به قوت تربت حیدریه نیست. از دوره‌ی قاجار که محمدحسین سهیلی مسمط گیاهان دارویی را گفت: «گَر مَجاز مَطروبی‌ست، نِی حَلارَت و سُوْدا/ زِنجِفیلِ پِلوِردَه یا که عُشبَه کُ پیدا» تا دهه‌ی بیست که محمدمهدی تهرانچی و محمد قهرمان به میدان آمدند همواره شعر لهجه‌ای در بین شاعران خوش‌ذوق تربت حیدریه جایگاه داشته است و امروز هم در انجمن‌های ادبی شعر یکی از پرطرفدارترین انواع شعر در تربت حیدریه شعر لهجه است.

از شاعران تربتی پیش از دوره‌ی قاجاریه دیوان مستقلی بر جای نمانده است. هر چه هست محدود است به آن‌چه تذکره‌نویسان ذکر کرده‌اند. از قاجاریه به بعد شاعران بسیاری را داریم که دیوان شعرشان موجود است. متاسفانه آن‌طور که باید و شاید به این موضوع پرداخته نشده است. یعنی فضای فرهنگی کشور طوری نیست که یک نفر بخواهد برود وقت بگذارد و دیوان شاعری درجه چندم را از زیر خاک بیرون بکشد و تصحیح و منتشر کند. مگر به همت مسئولین فرهنگی شهر یا خیرینی که اهل تربت حیدریه هستند و دل در گرو فرهنگ زادگاه دارند و به مدد زر این کارها انجام شود. و الا فضای فرهنگی طوری نیست که مردم چشم به راه باشند که بدانند مثلا مینای تربتی کیست و چطور اسدالله میرزا را هجو کرده و دیوان تصحیح شده‌اش را با سلام و صلوات روی دست ببرند.

من سعی کرده‌ام به قدر دانشم و وقتی که می‌توانم بگذارم این شاعران را به جامعه‌ی ادبی معرفی کنم و آن‌چه فعلا موجود است منحصر است به انگشت‌شمار پژوهشگری که در چند دهه‌ی اخیر در این زمینه‌ها کار کرده‌اند. در مورد شاعران معاصر هم که مجموعه‌های شعرشان موجود است و گاه دفتر تازه‌ای از شاعران تربت منتشر می‌شود و به مجموعه‌های شاعران تربت حیدریه افزوده می‌شود. غیر از دفتر شعر، اشعار شاعران توسط انجمن‌های ادبی منتشر می‌شود و آرشیو می‌شود. مثلا من امروز می‌توانم با کمک آرشیو انجمن قطب شعرهایی را که یک شاعر در ده بیست سال اخیر در انجمن شعر تربت خوانده است به راحتی پیدا کنم و این امکان خوشبختانه به لطف پیام‌رسان‌های اجتماعی در اختیار هر علاقه‌مندی قرار دارد.

✅️ انجمن‌های فعال شعری در تربت حیدریه را معرفی کنید. این انجمن‌های چه تاثیری بر گسترش و غنای شعر شهرستان داشته‌اند؟

اگر بخواهم از انجمن‌های ادبی تربت حیدریه بگویم مثنوی هفتاد من کاغذ شود. بدون اغراق تربت حیدریه از نظر انجمن‌های ادبی یک شهر استثنایی است. نسبت به جمعیتش هم انجمن‌های ادبی زیادی دارد و هم هر انجمن مخاطبان زیادی دارد. اگر بخواهم انجمن‌های ادبی تربت حیدریه را معرفی کنم باید از تاریخچه و چگونگی شکل‌گیری‌شان بگویم که در این نوشته مجالش نیست. معرفی این انجمن‌ها پیش‌تر به قلم من منتشر شده است و در مقدمه‌ی کتاب تازه منتشرشده‌ی «اورشم» موجود است که گزیده‌ی شعر و داستان تربت حیدریه است.

کتاب اورشم بهمن صباغ زاده شعر و داستان تربت حیدریه

قدیمی‌ترین انجمن ادبی تربت حیدریه انجمن شعر قطب است که از دهه‌ی پنجاه هر هفته تشکیل جلسه می‌دهد و شاعران تربت حیدریه را دور هم جمع می‌کند. این انجمن توسط شاعری مهربان و مردمدار به نام سید علی اکبر بهشتی بنیان گذاشته شده است. او شاعران را به طور منظم به منزلش دعوت می‌کرد و جلسات شعرخوانی را فراهم می‌آورد. بعد از انقلاب جلسات انجمن قطب به ساختمان اداره‌ی ارشاد منتقل شد. بعد از شادروان بهشتی، استاد احمد نجف زاده هدایت انجمن قطب را در دست گرفت و نگذاشت این چراغ خاموش شود. شاعران تربت حیدریه دهه‌هاست شنبه‌ها ساعت ۵ تا ۷ عصر را از یاد نمی‌برند.

در حال حاضر این جلسات شش‌ماهه‌ی اول سال در رباطی تاریخی به نام رباط تهمینه در خیابان بهشتی، و شش‌ماهه‌ی دوم سال در کتابخانه‌ی بهشتی در باغملی برگزار می‌شود. از انجمن قطب که بگذریم، انجمن نویسندگان اوسنه را داریم برای نویسندگان تربت حیدریه. انجمن شعر کیانوش را داریم برای شاعران شعر کودک. انجمن مثنوی خوانی را داریم برای علاقه‌مندان مثنوی. انجمن شاهنامه‌خوانی را داریم، محفل ادبی دانشوران رشید را داریم که شاعران پیشکسوت را دور هم جمع می‌کند. انجمن همنشینی شاعرانه و هم‌نشینی کتابخوان‌ها را داریم و دیگر جمع‌های دوستانه‌ای که به بهانه‌ی ادبیات شکل می‌گیرد و در فضای فرهنگی شهر تاثیر خود را می‌گذارند.

بهمن صباغ زاده انجمن قطب انجمن قهرمان در تربت حیدریه

من این مطالب به اختصار تمام گفتم و حق مطلب را در این مجال نمی‌توانم ادا کنم به عنوان مثال انجمن شاهنامه‌ی تربت حیدریه خود انجمنی بزرگ است که از نظر مخاطب و تعداد شرکت کننده در تمام کشور کم‌‌نظیر است. یک گردهمایی سه‌ماهه‌ی انجمن‌های ادبی فرهنگی هنری هم داریم که به «فصلنامه» مشهور است. هر سه ماه یک بار انجمن‌های ادبی به علاوه‌ی انجمن سینما، انجمن نمایش، انجمن موسیقی، انجمن خوشنویسان، کانون پرورشی فکری کودکان و نوجوان و دیگر مراکز فرهنگی شهرستان در یک نشست دور هم جمع می‌شویم و مردم تربت حیدریه را در یک برنامه‌ی سه ساعته به تماشای هنر هنرمندان انجمن‌های مختلف مهمان می‌کنند.

در مورد تاثیر انجمن‌های ادبی باید بگویم چیزی مهم‌تر از ...

غزل‌های عزیزم بهمن صباغ زاده

✅ انجمن‌های فعال شعری در تربت حیدریه را معرفی کنید. این انجمن‌ها چه تاثیری بر گسترش و غنای شعر شهرستان داشته‌اند؟

و اما در مورد تاثیر انجمن‌های ادبی باید بگویم چیزی مهم‌تر از این در زندگی شاعر و نویسنده وجود ندارد. منظورم این نیست که حتما سر ساعت بروی جلسه و برگردی و کارت عضویت بگیری بلکه منظورم هم‌نشینی با شاعران و نویسندگان است که خیلی تاثیر دارد. در آغاز راه، انجمن‌های ادبی کمک می‌کند تا قلم‌تان قوت بگیرد و در ادامه‌ی راه کمک می‌کند تا به نوشتن و سرودن ادامه دهید. اغراق نیست اگر بگویم راهِ شاعر شدن و نویسنده شدن از انجمن‌های ادبی می‌گذرد. بیش از بیست سال است که من به انجمن قطب رفت و آمد دارم و صدها شاعر همشهری‌ام را در این جلسات دیده‌ام. در این سال‌ها، نام‌های درخشان شعر تربت حیدریه همه شاعران تاثیرگذار انجمن قطب بوده‌اند. حرفم این است که هنر ظهور و بروز می‌خواهد. هنر باید نقد بشود. نمی‌شود در خانه بنشینی و در را ببندی و خیال کنی که من شاعرم یا نویسنده‌ام. من تا وقتی شعرم را برای دوستان و خویشاوندانم بخوانم جز احسنت و مرحبا چیزی نخواهم شنید. باید بیایم انجمن شعر و شعرم را پیش شاعران بخوانم تا معلوم شود کجای کار هستم. کار سختی است، خیلی هم سخت. فکر کن من که تا دیروز فکر می‌کردم استعدادم در حد نوبل ادبیات است، می‌آیم و می‌نشینم پیش کسانی که من ف بگویم، تا فرحزاد رفته و برگشته‌اند.

اول ممکن است جا بخورم، دلسرد شوم. حتی ممکن است گمان کنم به استعداد و دانش من حسودی می‌کنند و از این روست که تحسین نمی‌کنند. یا گمان کنم نمی‌خواهند مرا به حلقه‌ی خودشان راه بدهند. و هزار و یک علت دیگر که ذهنم ممکن است بتراشد. اما علت فقط یک چیز است شاعران و نویسندگان را نمی‌شود با شعر و نوشته‌ی ضعیف تحت تاثیر قرار داد. استعداد ادبی در انجمن ادبی زیره در کرمان است. باید خیلی کارَت خوب باشد که بتوانی آن‌ها را تحت تاثیر قرار بدهی. در این سال‌ها، انگشت‌شمار کسانی را نیز دیده‌ام که به انجمن آمده‌اند و با خواندن یک شعر قوی همه‌ را در همان جلسه‌ی اول تحت تاثیر قرار داده‌اند اما به ندرت این اتفاق می‌افتد. شاعر خوب و نویسنده‌ی خوب در انجمن ادبی و در همنشینی با دیگر شاعران و نویسندگان ساخته می‌شود. جلسات اول برخورد شما به عنوان شاعر یا نویسنده‌ با انجمن ادبی سرنوشت‌ساز است.

بهمن صباغ زاده رباط تهمینه تربت حیدریه

بگذارید چند راهنمایی کاربردی بکنم. اول این‌که ادعا را کنار بگذارید. اگر دکترای ادبیات دارید گمان کنید سواد ندارید و ‌آمده‌اید الفبا را یاد بگیرید. می‌توانید یکی دو جلسه فقط شنونده باشید و چیزی نخوانید. موقعی که وقت خواندن فرارسید خودتان به اختصار تمام معرفی کنید. مخصوصا از آثار چاپ شده و سوابق و افتخارات‌تان نگویید که بعدا اسباب شرمندگی‌تان می‌شود. اگر ایرادی به شعر یا نوشته‌ی شما گرفتند لازم نیست از خودتان دفاع کنید، فقط گوش کنید و تشکر کنید. بعدا در خلوت می‌توانید به صحبت‌هایشان فکر کنید، پذیرفتن یا نپذیرفتن با شماست. درخواندن شعر یا نوشته‌تان خیلی احساسات به خرج ندهید. منظورم این نیست که بی‌روح بخوانید بلکه همان حالت طبیعی کلام بهترین شکل ارائه است. سعی نکنید شعر یا نوشته‌تان را توضیح دهید. چیزی را برای خواندن انتخاب کنید که از توضیح بی‌نیاز باشد. این‌ها قواعد نانوشته‌ای است که در تمام انجمن‌های ادبی حاکم است و دانستنش در بهتر پذیرفته شدن شما کمک می‌کند.

✅️ شما بیشتر در چه قالبی می‌سرایید؟

آیا تاکنون اثری از شما به چاپ رسیده است. علاقمندان چگونه و از چه طریقی می‌توانند اشعار شما را به خوانش بنشینند؟



تقریبا تمام کارهایی که از من منتشر شده در قالب غزل است. نام کتاب شعر من «غزل‌های عزیزم» است که در سال ۱۳۹۸ در انتشارات فصل پنجم تهران چاپ شد. من این مجموعه را در چهل سالگی‌ام چاپ کردم. شصت هفتاد تا غزل است که از بین کارهای سال ۸۴ تا ۹۸ انتخاب کرده‌ام. اولین باری که برای چاپ اقدام کردم اوایل دهه‌ی هشتاد بود. چند نفر از شاعران هم‌سن و سالم در انجمن قطب مجموعه چاپ کرده بودند و مرا هم تشویق به چاپ مجموعه می‌کردند. پنجاه شصت غزل انتخاب کردم و به انتشاراتی در مشهد دادم. در چند ماهی که طول کشید تا کارها آماده‌ی چاپ شود به طور کلی نگاهم به شعر عوض شد و دیگر نصف بیشتر شعرهایی را که انتخاب کرده بودم نمی‌پسندیدم.

بهمن صباغ زاده کتاب اوسنه‌های تربت

اولین چیزی که در انجمن قطب یاد گرفتم زبان غزل معاصر بود و دیگر کارهای قبلی از چشمم افتاد. همان‌وقت تصمیم گرفتم که اگر دوباره‌ی کسی وسوسه‌ی چاپ مجموعه‌ی شعر را در دلم انداخت مقاومت کنم و لااقل تا چهل سالگی صبر کنم. شعرهای این مجموعه تقریبا حال و هوایی یکسان دارند. غیر از «غزل‌های عزیزم» دیگر کتاب‌های مرا به دو بخش می‌شود تقسیم کرد. بعضی از این کتاب‌ها مربوط به لهجه‌ی تربت حیدریه و خراسان است که از علاقه‌ام به لهجه‌های خراسانی ناشی می‌شود و بعضی دیگر گردآوری شعر شاعران تربت حیدریه است. در مجموع حدود ده کتاب تا به حال از من منتشر شده است که نقش‌هایی متفاوتی در آن‌ها داشته‌ام مانند مولف، گردآورنده، ویراستار و نویسنده‌ی مقدمه. همیشه یکی دو کتاب هم در دست دارم که هر وقت فرصتی پیدا می‌کنم به آن‌ها مشغول می‌شوم.

کتاب‌های بهمن صباغ زاده

مهم‌ترینش کتاب «فرهنگ قهرمان» است که بعد از اتمام، یک فرهنگ چهارجلدی با حدود شش هزار صفحه خواهد بود. این فرهنگ که به لهجه‌ی تربت حیدریه اختصاص دارد بزرگ‌ترین فرهنگ لهجه‌ای در زبان فارسی خواهد شد. این کتاب حاصل هفتاد سال یادداشت‌برداری استاد محمد قهرمان از لهجه‌ی تربت حیدریه است. در فاصله‌ی بین سال‌های ۱۳۹۴ تا ۱۳۹۹ جلد اولش را که واژه‌نامه باشد آماده کردم و حالا نه به جدیت سال‌های اول اما گاه و بیگاه روی جلد دوم کار می‌کنم. همان‌طوری که در جای دیگری از صحبت‌هایم اشاره کردم من از سال‌ها پیش با کمک دیگر شاعران، شعرهای خوانده شده و دیگر مطالب مربوط به شعر و ادبیات تربت حیدریه را آرشیو می‌کنم.

وبلاگی دارم مربوط به شعر تربت حیدریه به نام «سیاه‌مشق» که از دهه‌ی هشتاد روی آن کار می‌کنم و زندگی‌نامه و شعر خیلی از شاعران تربت حیدریه در آن موجود است. در چند سال اخیر دوستانی هم به من پیوسته‌اند و کمک کرده‌اند تا وبلاگ فعال بماند. وبلاگی دارم به اسم «سیاه‌مست» که سعی کرده‌ام بیشتر شعرها و یادداشت‌های خودم را در آن بگذارم. کانال «بهمن صباغ زاده» و کانال «انجمن قطب» در تلگرام هم منابع خوبی برای خواندن شعرهایم است. هم انجمن قطب و هم بهمن صباغ زاده صفحه‌هایی در اینستاگرام هم دارند.

https://t.me/bahman_sabaghzade

✅️ در پایان چه توصیه‌‌ی کاربردی به نویسندگان جوان و نوقلمان دارید؟

راستش توصیه که از من برنمی‌آید. کسی باید به دیگران توصیه کند که خودش به جایی رسیده باشد و بخواهد به دیگران کمک کند. دوستانه چند نکته‌ای عرض می‌کنم. اول این‌که کارهای هنری ته ندارد. مثلا در مورد شاعری نمی‌شود روزی به جایی برسی و بگویی که دیگر شاعر شده‌ام و می‌توانم دست از تلاش بردارم. خواجه‌ی شیراز هم که باشی باید غزلت را بخوانی، نقد و نظر بشوی، ویرایش کنی، دوباره بخوانی، دوباره بشنوی، دوباره ویرایش کنی. خیلی‌ها اعتقاد دارند بیشتر اختلاف نسخه‌هایی که در دیوان حافظ وجود دارد حاصل ویرایش‌های دائمی خودِ حافظ است. تلاش برای بهتر شدن یک کار دائم‌العمر است.

شما برای تولید اثر در زمینه‌ی ادبیات باید خودت را و جهان خودت با دقت نگاه کنی. آخرِ تکنیک باشی و در به کار بردن صنایع ادبی ماهرترین آدم روی زمین هم که باشی وقتی چیزی برای عرضه نداشته باشی، ترمزت کشیده است. به تکرار می‌افتی. اگر بخواهی جلو بروی و اثر تولید کنی درکت از جهان باید دائم به روز شود.می‌خواهید ادبیات بخوانید، می‌خواهید فلسفه بخوانید، می‌خواهید تفکر کنید، می‌خواهید فیلم ببینید، یا هر کار دیگری که دوست دارید، ورودی‌های مغز شما نباید تعطیل شود.

شما اگر جهان‌بینی روشنی نداشته باشید انگیزه‌ی لازم برای تولید اثر را از دست می‌دهید. به قول مولانا: «چون به بُستانی رسی زیبا و خوش/ بعد از آن دامان خلقان گیر و کش» یعنی قرار است پنجره‌ای را رو به جهان باز کنیم و آن پنجره را با مخاطب‌مان به اشتراک بگذاریم. اگر پنجره‌ی خودمان بسته باشد چیزی برای به اشتراک گذاشتن نخواهیم داشت. به حرف زدن بچه‌ها خیلی دقت کنید. اصیل‌ترین نوع برخورد با زبان در کودکان شکل می‌گیرد.کودک چون زبان را به طور کامل نمی‌شناسد سرشار از خلاقیت‌های زبانی است. خیلی‌ها در شرق و غرب در این مورد پژوهش‌های مفصلی کرده‌اند که ماحصلش در دسترس است. من از روند تکامل حرف زدن دخترم غزل از حدود دو تا پنج سالگی یادداشت برداشتم و انگشت تاکیدم روی شباهت‌های زبان کودک و شعر بود. برای خودم خیلی ‌آموزنده بود. همه‌ی یادداشت‌هایم را در درگاه‌های ارتباطی‌ای که پیش از این معرفی کرده‌ام به اشتراک گذاشته‌ام.

کتاب زلال زندگی اسفندیار جهانشیری بهمن صباغ زاده

و در آخر از شاعر بودن و نویسنده بودم توقع خاصی نداشته باشید. همه‌ی عمر هم شعر بگویید و مطلب بنویسید و شاعر و نویسنده‌ی موفقی نشوید ضرر نکرده‌اید. در سال‌های گذشته یکی از مشغولیت‌های من مصاحبه با شاعران بوده. این حرف را از خیلی از ایشان هم شنیده‌ام که شعر برای ما یک جور آرام‌بخش است. یک آرام‌بخش طبیعی که زندگی را در کام‌تان شیرین یا لااقل قابل تحمل می‌کند. نمی‌دانید خلق اثر و روند رشد در یک هنر چه معجزه‌ای در زندگی آدم می‌کند. هنر به زندگی معنا می‌دهد و فقط بودن در کنار هنر و هنرمندان خودش یک زندگی ایده‌آل است. لازم نیست بیش از این از هنر چیزی بخواهیم. هنر ما را به جایی نمی‌رساند که بگوییم به خوشید رسیدیم و غبار آخر شد. می‌توانیم در راهی که هستیم پیش برویم و از پیش رفتن لذت ببریم. در پایان از جناب‌عالی و خوانندگان مهربان وبسایت سپاس‌گزارم. بهترین‌ها را برای شما عزیزان آرزومندم.


برچسب‌ها: زندگینامه بهمن صباغ زاده, شاعران تربت حیدریه, رضا شاه پسند, مصاحبه بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۱ مهر ۱۴۰۴ساعت 10:42  توسط زینب ناصری  | 

گزارش انجمن شعر و ادب قطب به تاریخ شنبه ۱۴۰۳/۰۲/۲۲ به قلم شاعر همشهری خانم زهرا آرین نژاد

ساعت ۴ و ۴۵ دقیقه را نشان می‌دهد. از شهرک به راه می‌افتم. از پنجره‌ی ماشین می‌توان نشانه‌های بهار را نگاه کرد و آسمان آبی را که این روزها به لطف باران‌های بهاری زیباتر شده و راحت‌تر نفس می‌کشد و درختانی که جوانه زده یا شکوفه و گل داده‌اند. یاد این شعر فاضل نظری می‌افتم که می‌گوید: «چنان که یخ زده تقویم ما اگر هر روز/ هزار بار بیاید بهار کافی نیست»

به گزارش امروز فکر می‌کنم. قرار است اگر آقای محسن‌زاده گرامی بیاید گزارش را بنویسد. هنرمند که باشی می‌توانی هم عکاسی ماهر باشی و هم پدری نمونه و هم نقادی چیره‌دست. آن‌گونه که آقای محسن زاده گفتند، مطمئن بودم آقای محسن‌زاده نمی‌آید. به همین خاطر خودم را برای نوشتن گزارش آماده کرده بودم.

وارد تهمینه می‌شوم. تهمینه پر است از دختران دبیرستانی که برای اردو آمدند و دارند یکی یکی از تهمینه خارج می‌شوند. کم کم آن‌ها می‌روند و شاعران می‌آیند. استاد صباغ‌زاده با وسایل همیشگی‌اش و بنرهای فردوسی بزرگ وارد می‌شود. خانم بهنام نگران و آشفته است. آقای مزدوران قرار گذاشتند مجری باشند ایشان هم غیبت دارند. یعنی این آش کشک خاله امروز به پای خانم بهنام و خودم نوشته شده است. نه خبری از آقای محسن‌زاده است و نه آقای مزدوران. استاد بنرهای فردوسی بزرگ را در کنار‌ه های صحن جایگاه قرار می‌دهد. این شاعر حماسه‌سرای ایرانی سراینده شاهنامه با شهرتی جهانی که ادب پارسی میانه را تا اندازه‌ای از نابودی نجات داد.

خانم بهنام برنامه را آغاز می‌کند: «به نام خداوند جان آفرین/ حکیم سخن در زبان آفرین» سپس استاد نجف زاده‌ی عزیز چراغ راه انجمن، با کتاب حافظ به جایگاه می‌آیند و این غزل را می‌خوانند: «با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی/ تا بی‌خبر بمیرد در درد خودپرستی/ عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید/ ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی»

سپس آقای صیدمحمدخانی که چند وقت است به طور مرتب به انجمن می‌آید و شعرهایش حرف‌های دلش است به جایگاه می‌آید با سه شعر که از نقد آن‌ها گریزان است. اولی گفتگوی زمین با آدم است: «من زمینم روی من کردی گنه/ در قیامت پیش مایی روسیه» شعر بعدی گفتگوی آدم با زمین است: «ای زمین ناقلا من نوکرت/ آبرویم را نبر پیش خدا» که البته چون وقت کم بود شعر سوم به جلسات بعد موکول شد.

نوبت به خودم می‌رسد با یک غزل عاشقانه‌ی جدید با نام بوم نقاشی: «کشیدم باز در ذهنم تو و میز و دو فنجان را/ سکوت و نم‌نم باران و موهای پریشان را/ مرا که سر به روی شانه‌هایت شعر می‌خواند/ تو که با هر نفس سر می‌کشیدی بوی قلیان را» استاد صباغ زاده به قدری زیبا شعرم را نقد کرد که تا به خانه رسیدم اولین کار تصحیح شعرم بود و قرار دادن در گروه انجمن تا باز دوستان دیگر هم نظراتشان را بیان کنند»

بعد از من خانم ناهید زبردست ما را به متنی بسیار دلنشین دعوت می‌کنند: «آن طرف‌تر ایستاده‌ام/ به تماشای خودم/ خودِ لعنتی در پیله‌ی تنهایی» و این متن به قدری زیبا دردهای یک زن را به تصویر کشیده بود که واقعا لذت بردم.

شاعر دوست‌داشتنی بعدی خانم فرامرزی نژاد بود با غزلی جدید: «با خود قرار کرد که باران بیاورد/ ابری شود به دشت و دمن جان بیاورد/ عطاروار بگذرد از هفت شهر عشق/ سیمرغ را ز قاف به میدان بیاورد» استاد صباغ زاده در مورد این شعر جز تحسین چیز دیگری بیان نکردند. این که همه چیز سر جای خودش با زبانی روان و ساده و اشاره‌هایی زیبا به کار گرفته شده است. نقد کوچکی هم داشتند که تصحیح آن را به خودشان سپردند.

آقای انصاری هم که یکی از همان پدران موفق است که دخترش را در مسیر شاهنامه‌خوانی درست تربیت کرده به جای دخترش که امروز کسالت دارد به جایگاه می‌آید و تجربیات خودش را از محیط کارش که دادگاه است و ضروریات آشنایی جامعه با شاهنامه و عواقب فراموشی این نسل از ادبیات کهن صحبت‌های مختصری ارائه می‌دهند.

استاد جهانشیری بزرگوار که من متانت و وقار را همیشه از ایشان می‌آموزم به جایگاه می‌آیند. شعری طولانی می‌خوانند بر اساس تحقیق روی ۲۰۰ بیت از شاهنامه در مورد رزم‌ها که حقیقتا شعری این‌گونه با مفهوم عمیق حتما باید پشتش ساعت‌ها مطالعه‌ و شاهنامه‌خوانی باشد: «به نام خداوند چرخ کهن/ که داده زبان را توان سخن/ خداوند ماه و خداوند مهر/ فروزان بوَد زان دو بام سپهر»

خانم بهنام از نجمه‌ی زارع می‌خواند: «بگو دو مرتبه این را که دوستت دارم/ دلم هنوز به این جمله‌ی شما گرم است» و بیت بعد را خودم از اینترنت می‌گیرم: «بیا گناه کنیم عشق را... نترس خدا/ هزار مشغله دارد سر خدا گرم است» واقعا نجمه‌ی زارع در طول زندگی کوتاهش عجب غزل‌هایی گفته!

نوبت به استاد صباغ زاده می‌رسد و من سراپا گوش. غزلی بسیار زیبا مربوط به ۸ سال قبل را می‌خوانند که آرزوی استاد بهشتی بوده آن مصرع را ادامه بدهند و استاد صباغ زاده با ادامه‌ی این مصرع حقیقتا حق مطلب رو خیلی زیبا ادا کرده بودند: مصرع استاد بهشتی: «بر منار آشنایی‌ها نمی‌سوزد چراغی» و غزل استاد صباغ زاده: «لاله‌ام تنها به دشتی، غنچه‌ام غمگین به باغی/ نه دلی مانده برای عشق‌ورزی نه دماغی/ پای می‌لرزد ولی کو چوب خشکی تکیه‌گاهم؟/ چشم می گردد ولی کو کورسویی از چراغی؟» بی‌نظیر👌👌👌👌👌👌👌👌

نوبت به خانم پوردایی می‌رسد. برای‌مان شعر کودک می‌خوانند که قبلا در گروه نقد شده: «در کیف چاقم/ یک شهر زیباست/ در کوچه‌هایش/ هر خانه پیداست...» یاد استاد موسوی می‌افتم که استاد شعر کودک هستند و جای‌شان در این جلسه خالی‌ست.

آقای اعتقادی به جایگاه می‌آید. اصلا من نمی‌دانم چرا دوست دارم این مرد حتما هر هفته یک شعر بخواند. احساس می‌کنم نمک انجمن ماست. همین که حوصله‌ی شعرهای ما را ندارد اما آن‌قدر تحمل می‌کند که نوبتش شود برای من ارزشمند است. او از قهرمان می‌خواند: «کاروان‌سالار شعر از دار این دنیا برفت»

بعد از ایشان، آرزو مومن به جایگاه می‌آید. با آن‌که از مولانا آماده کرده، چون بزرگداشت فردوسی است از شاهنامه می‌خواند. بر عکسِ خانم بهنام که از سعدی، عسکری، زارع و... خواند جز شاهنامه. من واقعا به خانم بهنام حق می‌دهم. فکر کن قرار است دوستی دیگر مجری باشد و ناگهان ببینی نیامده و تو دفترت را نیاورده باشی و بدون آمادگی اجرا داشته باشی و بتوانی اجرا کنی. خودش شاهکار است. اعتراف می‌کنم من اگر به جای خانم بهنام بودم نمی توانستم قدم از قدم بردارم. آرزو می‌خواند: «سپاس یزدان دختر ایرانیم/ از نژاد و تیره‌ی ساسانی‌ام/ قدرت اندیشه‌ام از آرش است...»

استاد صباغ زاده که به دقت گوش می‌دهد نکته‌ی جالبی را خطاب به آرزوجان بیان می‌کند. این که برای حفظ این اشعار باید به کتاب‌ها و سایت‌های مرجع مراجعه کند زیرا در فضای مجازی هیچ چیز سر جایش نیست.

آقای نوروزی محجوب، شاعر بعدی است که من خیلی خوب تغییرات او را در شعر در این یک سال مشاهده کردم به طوری که استاد وزن شعرهایش را تایید کرد و از ایشان خواست به سراغ مضمون‌سازی و نوآوری در کلام باشد. او غزل کوتاهی خواند: «ای روح سرگردان من از قاب این تن دور شو/ زین جسم تاریکم رها چون هاله‌ای از نور شو»

نوبت به آقای دکتر علمداران می‌رسد. این استاد شاهنامه با «به نام خداوند جان و خرد/ کزین برتر اندیشه برنگذرد» شروع به سخن گفتن می‌کند. از دانایی می‌گوید که موجب ظهور توانایی‌ها می‌شود، از سند ملی که همان شاهنامه است، از اسطوره‌ها و بهترین نوع آن‌ها، از سودابه که دوستدار سیاوش بود و بعد دشمنش شد. و مرا به یاد این بیت انداخت: «آن رفیقی را که با خون جگر پروردمش/ وقت مردن بر سر دار آمد و جلاد شد» لطفا صوت آقای دکتر را گوش کنید و لذت ببرید.

آقای مزدوران برایمان چند رباعی می‌خوانند: «ما نسل به غم گرفته‌ی سوخته‌ایم/ پژمرده و بی‌بهار و لب‌دوخته‌ایم/ در سینه‌ی ما هزار و یک شعله به جاست/ ما شعله‌ی سوزنده‌ی نفروخته‌ایم» که به پیشنهاد استاد جهانشیری چون مصرع آخر رباعی باید کوبنده‌تر باشد اگر مصرع اول مصرع آخر شود بهتر است» من هم وقتی رباعی را خواندم دیدم طوری که استاد جهانشیری می‌گویند خیلی بهتر است.

جناب آقای شریعتی یک شعر طنز قدیمی تربتی را می‌خوانند و ماجرای قیامت و سرنوشت تربتی‌ها را بیان می‌کنند. خودتان شعر را گوش کنید تا بدانید چه بر سر تربتی‌ها خواهد آمد. شعر ایشان اینگونه شروع می‌شد: «قیامت را شبی در خواب دیدم/ خلایق را همه بی‌تاب دیدم/ ملک‌هایی که مامور بهشتند/ حساب مردمان را می‌نوشتند» جای شعرهای طنز جناب آقای عباسی خالی. چه قدر وقتی این بزرگان در جمع شاعران هستند به شاعرها انگیزه می‌دهند. کاش بتوانند بیشتر به جلسه‌ها بیایند.

استاد صباغ زاده دوباره به جایگاه می‌آیند و این بار در مورد برگزاری جشنواره شعر ابریشم که برای اولین بار در تربت به پیشنهاد و همکاری انجمن قطب اتفاق می‌افتد صحبت می‌کنند. از این که حضور شاعران در این جشنواره حمایت بزرگی از جشنواره می‌کند و از برنامه‌های پیش‌بینی شده صحبت کردند.

آقای احمد حسن زاده یک غزل قدیمی پر از احساس را می‌خوانند: «تو را می‌بینم و قند دلم در آب می‌افتد/ درونم اتفاقی ساده و جذاب می‌افتد» من خیلی لذت بردم و یادم آمد که یک بار دیگر هم در کتابخانه این شعر را خواندند و در گزارش نوشتم.

سپس دوست شاعری به جایگاه آمدند و گفتند که دو ماهی در تربت نبوده‌اند و در خدمت سربازی بوده‌اند. ایشان داستان‌شان را که همان ماجراهای اتفاق افتاده در سربازی است می‌خوانند. ماجرایی شبیه برنامه‌ی «زندگی پس از زندگی» در کانال ۴ که ماه رمضان پخش می‌شد. من با دقت گوش می‌دهم. زیبا نوشته است. اصلا نوشتن درحال و هوای سربازی صادقانه‌تر است. اما آخر وقت جلسه و طولانی بودن داستان از حوصله‌ی جمع بیرون است و ایشان قسمتی از داستان را می‌خوانند.

مجری پایان برنامه را اعلام می‌کند و من می‌روم. باشد قرارمان زیر شکوفه‌های شعری دیگر تا دوباره برای‌مان گل کنند و حرف‌های زمین افتاده‌مان دوباره سبز شود. تا دیداری دیگر بدرود✋✋✋✋✋✋

زهرا آرین نژاد

#انجمن_قطب
#زهرا_آرین_نژاد
#گزارش

کانال تلگرامی ما

https://t.me/anjomanghotb


برچسب‌ها: زهرا آرین نژاد, انجمن شعر قطب, گزارش
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۶ مهر ۱۴۰۴ساعت 10:51  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

گزارش جلسه‌ی انجمن قهرمان در تربت حیدریه به تاریخ سه‌شنبه ۱۴۰۳/۰۲/۱۸ به قلم شاعر همشهری خانم لیلی پوردایی

امروز سه‌شنبه هجدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت ۵ است. ساعتِ شعر و چه مقدس است واژه‌ی شعر آن هم در رباط تاریخی و زیبای تهمینه که فضای آن همیشه مرا به دوران خودش می‌برد. امروز انجمن خوب قطب میزبان انجمن شعر استاد قهرمان است.

من که می‌دانستم امروز گزارش انجمن بر عهده‌ام خواهد بود، سعی خودم را کردم که طبق معمول بعد از کلاسم خودم را سریع به انجمن برسانم. خوشبختانه، وقتی رسیدم، مراسم تازه شروع شده بود. عطر چای تازه‌دم هم به مشام می‌رسید. عجب هوای دلی مخصوصا که با طعم شعر همراه است.

تندیس استاد قهرمان توجه مرا به خودش جلب کرد. با خودم زمزمه کردم کاش خودشان بودند. چه افتخاری بود و البته الان هم انجمن قطب افتخار میزبانی انجمن استاد قهرمان را دارد. درود بر اساتید عزیز مخصوصا استاد صباغ زاده که تلاش‌شان برای همه‌ی ما معلوم است.

قلم را بیرون آوردم تا گزارش را زنده بنویسم اما دیدم نه! این‌طوری نمی‌شود لذت برد. باید داغی فنجان شعر را در دستم حس کنم و البته نگاه در نگاه شاعران. قلم را کنار گذاشتم و سراپا گوش شدم.

جلسه شروع شد با شاهنامه‌خوانی خانم سمیه اکبری که ابیاتی بود از پادشاهی جمشیدشاه. درست همان قسمتی از شاهنامه که مورد علاقه‌ام است: «به نام خداوند جان و خرد/ کزین برتر اندیشه بر نگذرد/ چو گیتی سرآمد بر آن دیوبند/ جهان را همه پند او سودمند» شاهنامه‌خوانی زیبای خانم اکبری فضای انجمن را به یاد فردوسی بزرگ معطر کرد.

سپس آقای دکتر سرسالاری مجری گرانقدر انجمن استاد قهرمان در مورد اقامتگاه صحبت کردند. به حق که حرف‌شان بسیار به دل نشست که تبلور یک فرهنگ در این مجموعه دیده می‌شود.

از تهمینه کرمانی دعوت می‌شود تا شعرش را بخواند. تهمینه جان با خوش‌آمدگویی زیبایش که به سه زبان بود همه را غافلگیر کرد. سپس تهمینه جان یک شعر گویشی زیبا خواند.

بعد از آن آقای سرسالاری از استاد تقی فتوت که از پیشکسوتان شعر خراسان هستند دعوت می‌کنند که شعر اول را ایشان بخوانند. استاد فتوت از برپایی این مراسم برای بزرگداشت استاد قهرمان تشکر می‌کنند و شعر زیبایی به جمع هدیه می‌دهند.

سپس آقای سرسالاری از استاد جهانشیری عزیز دعوت می‌کنند که چراغ اول از انجمن قطب را ایشان روشن کنند. استاد جهانشیری که همیشه شعرهای‌شان بر دل می‌نشیند یک شعر محلی می‌خوانند که تضمینی از شعرهای خود استاد قهرمان دارد: «هر گل به یَگ بویِ میَه اِمشُوْ از ای دَر/ یَک جا نِمِنشینَه دلِ بلبل‌هَوَستُم»

نوبتی هم که باشد نوبت استاد موسوی عزیز است که محبوب همه‌ی ما هستند ایشان با تبریک و خوش‌آمدگویی از انجمن استاد قهرمان و انجمن دانشگاه از تلاش‌های یک نفر در انجمن تشکر کردند و برایشان شعر سروده بودند و همه ما می‌دانستیم کسی نبود جز آقای صباغ زاده عزیز. استاد صباغ زاده عزیز به حق که «می‌نشینی چو واژه‌ای روشن/در دل بیت تار هر احساس»

در میان جلسه شعرها که کام دل را شیرین می‌کند، شیرینی و کیک هم دهان‌مان را شیرین می‌کند. در یک لحظه گریزی هم زدیم به پشت سرمان. تعداد زیادی از دانشجویان دانشگاه به همراه دکتر علمداران عزیز آمده بودند.

سپس خانم مصدق شاعر روشن‌دل و خوش‌ذوق ما را از شعر خود بهره‌مند می‌کنند که یک غزل مثنوی زیباست.

نوبت به استاد صباغ زاده می‌رسد. ایشان به طور ویژه از طرف جمع تشویق می‌شوند. و البته ایشان هم با غزل جدیدشان فضای انجمن را دلپذیرتر می‌کنند که: «در عشق هر چه داشتم آسان گذاشتم»

سپس آقای سرسالاری شاعر بعدی را دعوت می‌کنند و این دفعه آقای عباسی عزیز ما را از شعر زیبایشان بهره‌مند می‌کنند گرچه خود ایشان گفتند شعرشان تکراری‌ست اما تکرار شعرهایشان هم هر دفعه تازگی دارد. استاد عباسی عزیز شعری برای استاد قهرمان می‌خوانند: «ما جوجِه موجَه‌یِم و عقاب کُلو تویی»

بعد از آقای عباسی، دکتر علمداران عزیز دعوت می‌شوند. ایشان چند نکته را عرض کردند که اتفاق خوبی بود و این‌که کتابخانه مرکزی دانشگاه به نام استاد قهرمان نامگذاری شد. و سپس شعر زیبایشان را خواندند.

سپس از خانم سهیلا قربانی دعوت می‌شود تا شعرشان را بخوانند. ایشان یک شعر متفاوت و اجتماعی و زیبا خواندند.

در لابه‌لای شعرخوانی، موسیقی لذت هم‌نشینی‌های ما را بیشتر می‌کند و این دفعه این لذت توسط دست‌های آقای مهدی قلیچی به دل می‌نشیند. بعد از سه‌تارنوازی ایشان، نوبت به استاد بزرگ و عزیزمان استاد نجف زاده عزیز می‌رسد. ایشان مثل همیشه با آن چهره‌ی آرام دوست‌داشتنی ضمن خوش‌آمد گویی شعری خواندند که در تعزیه‌ی استاد قهرمان خوانده بودند.

و اما در میان خانم‌های شاعر خانم مریم بهنام با صدای همیشه دل‌نشین یک شعر راجع به معلم خواندند که بسیار لذت بخش بود« آری بی‌آنکه اردیبهشت به بهشت برسد معلم خستگی‌اش را ناتمام می‌گذارد.»

سپس خانم زهرا بهرامی اهل بندر عباس یک ترانه از ترانه‌های محلی جنوبی خواندند که بسیار به دل نشست.

آقای عرفانیان هم از خاطرات استاد قهرمان تعریف کردند و شعر زیبایشان را خواندند.

سپس آقای سرسالاری انجمن سیاوش را برای همه معرفی کردند. نوبت به استاد اسفندیار جهانشیری می‌رسد. ایشان از آقای مرصعی یک شعر می‌خوانند در احوالات بلقیس و یک شعر محلی زیبای دیگر.

سپس از خانم مژگان بهادری که از اقوام مرحوم استاد قهرمان هستند دعوت می‌شود و ایشان یک شعر گویشی زیبایی از استاد قهرمان می‌خوانند.

نوبت به آقای محمد امیری می‌رسد. ایشان ضمن خوش‌آمدگویی چند دوبیتی محلی زیبا می‌خوانند و با دوبیتی‌ها فضا را دلنشین‌تر می‌کنند.

سپس ارغوان عزیز دعوت می‌شود و مثل همیشه صدای دلنشین ارغوان در هوای دلچسب تهمینه دل ما را به سوی دیوان شمس می‌کشاند.

مجری گرانقدر از آقای زارع دعوت می‌کنند تا شعرشان را بخوانند. آقای زارع نیز شعر زیبای‌شان را خواندند و جا دارد بگویم: آقای زارع حال قلمتان خوش باد.

بعد از آن نوبت به آقای محمد مقدسی می‌رسد. همه ایشان را به شعر گویشی می‌شناسیم. ایشان چند دوبیتی زیبا خواندند: «قهرمان شعر تربت رفته از مابین ما»

در پایان جلسه آقای سرسالاری از مهمان‌نوازی انجمن قطب و تربتی‌ها تشکر می‌کنند و با یک غزل زیبا جلسه را به اتمام می‌رسانند. همیشه ساعات پایانی انجمن را هم دوست دارم و هم دوست ندارم. دوست دارم چرا که هر جلسه به داشته‌هایم اضافه می‌شود و دوست ندارم چرا که طعم شیرین دورهمی به پایان می‌رسد. به امید جلسات پرشور.

لیلی پوردایی

#انجمن_قطب
#لیلی_پوردایی
#گزارش

کانال تلگرامی ما

https://t.me/anjomanghotb


برچسب‌ها: لیلی پوردایی, گزارش, انجمن شعر قطب
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۶ مهر ۱۴۰۴ساعت 10:47  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

مطالب قدیمی‌تر