یک کلام به صد کلام؛ یادداشتهای استاد محمد قهرمان؛ قسمت سی و هشتم؛ بهمن صباغ زاده
درود دوستان عزیز. کار نوشتن فیشها مدتیست بهتر و منظّمتر از قبل پیش میرود. با نوشتن هر فیش یک قدم به کامل شدن فرهنگ قهرمان نزدیکتر میشوم و یک قدم در فراگرفتن گویش تربتی پیشتر میروم. من هم مثل هر تربتی دیگر گمان میکردم به این گویش وارد هستم اما هر چه در نوشتن این یادداشتها جلو میروم میفهمم که چقدر اطلاعاتم راجع به این گویش اندک بوده است. امیدوارم شما هم از خواندن این یادداشتها لذّت ببرید.
از شما دوستان خواننده خواهش میکنم اشکالات متن را تذکر دهید تا انشاالله در آینده که قرار است این مطالب به صورت کتابی در فرهنگ شفاهی تربت منتشر شود کاملتر و جامعتر باشد. برای انتقال نظرات و مطالب خود میتوانید از روشهای زیر پیامتان را به من برسانید یا دیگر مطالبم را بخوانید.
وبلاگ سیاهمست www.bahmansabaghzade.blogfa.com
وبلاگ سیاهمشق www.bahmansabaghzade2.blogfa.com
ایمیلsiyah_mast@yahoo.com
کانال تلگرام https://t.me/bahman_sabaghzade
صفحهی شخصی در تلگرام https://t.me/bahmansabaghzade
1. آزارمِراق (âzârmerâq): ایجاد عفونت ریه. ذاتالرّیه. میگویند آدم از موی گربه «آزارمراق» میگیرد.
2. اَتّالو و مَتّالو/ اَ ْتیشِ سَرِ قِلیو/ جینگ جینگِ نخود بِریو: ترانهمانندی بود که کودکان میخواندند.
3. باد بِیْدَم (bâd beydam): رک. بِیْدَم.
4. بادَنجیر (bâdanjir): رک. بَدِنجیر.
5. بار دایَنِ دل {بار دادن دل} (bâr dâyane del): راضی شدن. رضا دادن. روا داشتن. پذیرفتن. مرادفِ «از دل اَمیَن» و «یارا دادنِ دل». این فعل همیشه به صورت منفی یا استفهامی به کار میرود. مثلا: «دلُم بار نِدا که شُمارْ نِبینُم و ازینجِه بُرُم» یا: «دلِت بار مِتَه که هَمچی زود وَرگِردی؟»
6. بارگیر (bârgir): شتری که در جلوِ قطار است.
7. باغکولی (bâqkuli): بیل زدنِ باغ (در بهار یا پاییز) که همان کار شیار کردنِ زمین را میکند. رک. کولیَن.
8. بالاباد (bâlâbâd): بادی که از سمت بالا[1] بوزد.
9. بال اِنداختَن: بال نزدن. حالتی در پرواز پرندگان که در آن بالها تقریباً حرکتی ندارند. اغلب این حال در زمانی که قصد نشستن دارند، پیش میآید.
10. بالوک (bâluk): رک. بَـْلوک.
11. بای دایَن (bây dâyan): باختن (بیشتر در قمار). از دست دادن. دختر نیز ممکن است قبل از عروسی، خودش را بای داده باشد. یا: «دل بای دایَن» یعنی دل را از ترس باختن.
12. بَبُوْ (babow): بابا. ندایی حاکی از تعجّب و شگفتی بسیار را میرساند. «بَبُوْ! ای لِباسا چَندِ گُرویَه» یعنی بابا! این لباسها چقدر گران است. یا: «ببو! ای چِه دُرُغگویییَه» یعنی بابا! این چه دروغگویی است!
13. بِتّی (betti): حتمی. حُکمِ قطعی. به طور جزم و قطع. همان «بَتّی»ِ عربی است. مقابلِ «اَکِّلی» که به معنی سردستی، حدسی، تخمینی و گمان است.
14. بِختَه (bexta): گوسفندِ نرِ دو ساله که اختهاش کردهاند و سریعتر چاق میشود. بخته به خاطر کیفیت بالای گوشت آن پُرمشتری است و زودتر به فروش میرسد.[2]
15. بِخ کِلِّگی (bexkellegi): پُشت گردنی. پَس گردنی. ضربه زدن به پشتِ گردن.
16. بِدبُردِ چیزِ رِفتَن (bedborde čize reftan): نظیر از چیزی دلزده شدن، زده شدن. بیش از آن تحمّل آن را نداشتن. بیشتر در مورد موادّ خوراکی و دارویی به کار میرود. مثلاً کسی که غذا یا دوایی را کرّات بخورد ممکن است بگوید: «بِدبُرد»ِ آن شدهام یعنی دیگر تحمّل آن را ندارم، از آن زده شدهام.
17. بَدِنجیر (badenjir): کَرچَک.[3]
18. بَر (bar): عرض.
19. بِرقَک (berqak): برق، که معمولاً با رعد همراه است.
20. بِرقَک زیَن (berqak ziyan): رعد و برق زدن. رک. بِرقَک.
21. بِرَّه (berra): 1- برّهی یکساله. 2- کنایه از کودک.
22. بُزغَـْلِه (bozqāle): بزغاله. معمولاً تا یکسالگی.
23. بُک! (bok): حرف نداست، از قبیل «وا»، «اِوا» و در هنگام تعجّب و نظایر آن به کار میرود. مثلاً: «بُک! چو چنی منی؟» یعنی چرا چنین میکنی؟
24. بگیر و ببَند (begiro beband): گیر و دار.
25. بَلِشمار {بالشمار} (balešmâr): رک. بَلیشْمار.
26. بَلکِ نِیْ {برگ نی) (balkeney): به نوشتهی چراغ هدایت نوعی خربزه است. در یک فریاد داشتیم: «لبِت بوسُم زبانِت بلکِ نِیْ بو». و الّا برگ نی باید برگی زبر باشد.
27. بِلُّوْسی {بَر لُوْسی} (bellowsi): سیلی. تو گوشی. مرادفِ «خُوْ گوشی». به ضمّ حرف اول (bollowsi) هم تلفظ میشود.
28. بُلُّوْسی (bollowsi): رک. بِلُّوْسی.
29. بَـْلوک (bāluk): زگیل. معتقدند که اگر کسی روی گربه آب بریزد، از پشت دستش زگیل درمیآید.
30. بِلیت (belit): رنگی سفیدی که بر دیوار گچی میزدند. مخلوطی از گِلِ گیوه و سریش که در آب حل میکردند و بر روی دیوارهای گچاندود میمالیدند. اگر میخواستند رنگ اندکی متمایل به آبی شود کمی لاجورد هم به محلول می زدند. این رنگ را با وسایل ابتدایی جارومانند به دیوارها میمالیدند. کار رنگهای پلاستیک امروز را میکرد!
31. بَلیشْمار {بالشمار} (bališmâr): حشرهای به شکل و رنگِ سوسک سیاه و بزرگتر از آن، نیش هم میزند. محل گزیدگی این حشره ورم میکند و میخارد. بیشتر در جاهای کثیف مانند طویله و آغل حیوانات لانه میکند. دست و پای این حشره از سوسک معمولی خیلی کوتاهتر است. در موقع احساس خطر پاها را زیر شکم جمع میکند و بیحرکت میماند.
32. بِنایِ کَسِر گِذیشتَن (benâ... gezištan): با کسی جماع کردن.
33. بَنجیر (banjir): رک. بَدِنجیر.
34. بِندسار (bendsâr): زمینی که در آن چند «بند» تعبیه کردهاند یعنی جلو آن دیوارهای دادهاند (زولَه وَرریختهاند) تا آب زمستانی و بخصوص سیل را نگاه دارد. در این زمینها معمولاً خربزه یا هندوانهی دیمه میکارند.
35. بود کِردَن: رک. بود. 1- به سر بُردن. ماندن. مثلاً: یک سال به هر بدبختی بود، بود کردم، اما چون اخلاقمان با هم نمیگیرد، نمیتوانیم با هم بود کنیم. 2- سر کردن. ماندن. اقامت در جایی. نظیرِ «بود و باش» کردن. مثلا: فلان در خانهی بهمان ده روز بود کرد. 3- بس کردن. کفایت کردن. مثلا: دو متر پارچه برای چادر، بود میکند؟
36. بَـْوَر (bāvar): باور.
37. بَـْوَر اَمیَن (bāvar amiyan): باور شدن. مثلاً: «باورم نَئمَه» یعنی باورم نشد، باورم نیامد. رک. بَـْوَر.
38. بوناک! (bunâk): دشنام. بویناک! متعفّن! نظیرِ «بوگَندو!»
39. به جایِ کسی رِفتَن (be jâye...): مجازاّ به معنی خانهی...، پیشِ... مثلاً: به شهر که میآیید به جای ما هم بیایید، یا جای ما هم بیایید. چند بار جای حسن رفتم.
40. به چَشم اَمیَن (be čašm amiyan): با اهمیّت به نظر جلوه کردن و در خطر چشمزخم بودن.
41. به خو رِفتَن (be xu reftan): خونی شدن. مثلاً «از چَـْقو دَستِش به خو رَفت» یعنی دستش از چاقو خونی شد، زخم شد و از آن خون آمد. یا: «موشتِ وِر بینیم زَه، بینیم به خو رَف» یعنی مشتی به بینیام زد، بینیام خونی شد.
42. به دَر اَمیَن (be dar amiyan): بیرون آمدن.
43. به دَر رِفتَن (be dar reftan): 1- بیرون رفتن. 2- فرار کردن. گریختن. «در رفتن» که مصطلح است.
44. به دَر خیزُندَن (be dar xizondan): به بیرون لغزاندن. مثلاً کسی پایش را از زیر کرسی بیرون بیاورد.
45. به دَر رِختَنِ جون (be dar rextan...): بیرون زدن جوش و دانه از تن (بدن). مثلاً: «جونِش به دَر رِختَه»
46. به دَر کِردَن (be dar kerdan): 1- درآوردن. بیرون کردن. بیرون آوردن. مثلاً: نیمتنهاش را از برش «به دَر کِرد». یا: «چاروار به در کُ بِرِم» یعنی الاغ را بیرون بیاور برویم. یا: «پَر به در کِردَن» یعنی پر درآوردن. 2- بیرون کردن. راندن. مثلاً: بچه را از خانه «به دَر کِرد» 2- قطع کردن و بُریدن گوشت و پارچه و نظایر آن. مثلاً: قصاب ده سیر گوش ران «به دَر کِرد» یا: دو گز از این پارچه برایم به در کن. گاهی به بچهای که اذیت و نحسی میکند تشر میزنند که ساکت باش اگرنه میآیم و گوشهایت را به در میکنم. 3- شاخ و برگ برآوردن نهال و درخت. 4- اخراج کردن. مثلاً کسی را از جایی «به دَر کِردَن».
47. به دَر کِردَنِ رَخت (be dar kerdane raxt): لباس از تن بیرون آوردن.
48. به گور! (be gur): جواب تغیّرآمیز. نظیرِ «به جهنّم!»، «به دَرَک!» کسی میگوید این کار را نمیکنم و طرف با عصبانیّت جواب میدهد: «به گور که نِمِنی!» یا: «به گور که مُر نِمَـْیی!» یعنی به جهنّم که مرا دوست نداری!
49. به مُدور (be modur): به مرور.
50. به هَم پیچیَن {پیچیدن} (be ham pičiyan): از پا افتادن بیشتر به سبب بیماری. زلّه شدن. از کار ماندن.
51. به هَمچِنو (be hamčenu): همانسان. همچنان. مثلاً کسی میگوید گرسنهام. دیگری جواب میدهد: «مُم به هَمچِنو» یعنی من نیز همانندِ او گرسنهام.
52. به هَم گِشتَن (be ham geštan): تسریع و عجله کردن. مثلاً «به هَم گرد!» یعنی زودباش، عجله کن.
53. به هوش اَمیَن از چیزی یا کسی (be huš amiyan): به یاد آوردن چیزی یا کسی را. مثلاً از فلان کسی «به هوشِت میَه؟» یعنی فلانکس را به خاطر میآوری؟
54. بیبُطون (bibotun): توخالی. بیبنیاد و سُست. (صفتِ آدم)
55. بیبِنا (bibenâ): سُست. بیبنیاد. بی اساس و پایه. مثلاً حرف و قولِ «بیبِنا» یعنی حرف و قول بیاعتبار، که نشود به آن اعتماد کرد.
56. بی حَظ رِفتَن (bi haz reftan): از خواب پریدن بر اثر سر و صدا. بدخواب شدن. از حال و کیفیت افتادن. از دل و دماغ افتادن. نظیر «زابهراه شدن» در اصطلاح تهران.
57. بی حَظ کِردَن کسی را (bi haz kerdan): از خواب پراندن کسی را و بدخواب کردن و ناراحت کردن تا مثلاً خبری را به او بدهند. کسی را از آرامش طبیعی انداختن (بازداشتن). کسی را از دل و دماغ انداختن. نظیرِ «زابهراه کردن» تهرانیها. گاه به شخص بیدار شده برای عذرخواهی میگویند: «شمارْ بی حَظ که نِکِردُم؟» یعنی شما را از خواب و آرامش که نینداختم؟
58. بی رَد و پِیْ (bi rado pey): گم. ناپیدا.
59. بیصدا: خاموش. ساکت. بیحرف. به عنوان تشر هم به کار میرود: بیصدا! یعنی بیصدا باش! حرف مزن! سکت باش!
60. بی صدا باش!: حرف مزن! ساکت شو! رک. بیصدا.
61. بیگَـْوه {بیگاوه} (bigāva): کسی که گاو ندارد و در نَسَقِ زراعتی شرکت میکند امّا نصف دهقان گاودار سهم میبرد. مقابل آن «گُوْدار» است.
62. بیمار خِستَه (bimâr xesta): ناخوش. بیمار. «خِستَه» گاهی هم مرادف بیمار به کار میرود.
63. بی معنی!: قبل از حرفهایی که محمل دو معنی است (که یکی از آنها زشت یا بد است) میگویند تا از سوی طرف یا شنوندگان، از آن برداشت بد نشود. مثلاً: «بی معنی! عقبِ سَرِش کِردُم» یعنی تعقیبش کردم، به دنبالش رفتم.
64. بی وُضو نِگوزیَن (bi vozu neguziyan): کنایه از تظاهر بسیار به دینداری است. در حقّ کسی گفته میشود که خیلی به دینداری تظاهر کند. در مورد چنین شخصی میگویند: «بی وُضو نِمِگوزَه»
65. بی هیچ نیَه (bi hič niya): خبری هست. چیزی هست. بدون جهت نیست و نظایر آن. همچنان که حافظ میفرماید: خواب آن نرگس فتان تو بیچیزی نیست.
66. پِتَک (petak): مُچپیچِ پشمی. نام دیگر آن «پِیْتَـْوَه» یا پاتاوه است.
67. پَرِّ چای (parre čây): پرهای چایی که هنوز دَم نکشیده است.
68. پِرچیدَه (perčida): دل به هم خورده. حال تهوّع پیدا کرده. دلزده از دیدن منظره یا غذایی و منفور بودن از آن. مثلاً: آدم از دیدن این کثافتها «پِرچیدَه مِرَه» یعنی حالش به هم میخورد.
69. پِرچیدَه رِفتَن (perčida reftan): دل به هم خوردن. حال تهوّع پیدا کردن. رک. پِرچیدَه.
70. پِرچیدِهناک (perčidenâk): حال دل به هم خوردگی و تهوّع از دیدن کثیفی و نظایر آن. رک. پِرچیدَه.
71. پِرچیدِهناک رِفتَن (perčidenâk reftan): نظیرِ دلآشوب شدن، دل به هم خوردن. مثلاً از بس فلانچیز کثیف است، آدم از دیدنش «پرچیدِهناک» میشود یعنی دلش به هم میخورد، دلش آشوب میشود. رک. پِرچیدَه.
72. پُرس و جوی (porsojuy): پرسش و تجسّس کردن.
73. پِفتال (peftâl): تفاله. مثلاً تفالهی چغندر.
74. پوخ (pux): 1- خاشاک. 2- مقداری بسیار اندک از چیزی، بخصوص چایی. مثلاً «پوخِ دِ چَشمُم اُفتید»
75. پوزَه (puza): تقریبا همان گردنه است. مثلاً: «میَن از پوشتِ پوزَه تا به دَهنَه/ زن و مَردِر مِنَن لیسک و بِرِخنَه».[4]
76. پولَه (pula): خربزهای که بیش از اندازه به بوته مانده و در حال خراب شدن است، و یا پس از کندن، بریدنِ آن به تعویق افتاده. خربزهای که از شدّت رسیدگی، گوشتش له شده است. میگویند: «ای خِربِزَه پولَه رِفتَه».
77. پولَـْنی (pulāni): نوعی آش که همه چیز در آن میریزند[5].
78. پِیْتَـْوَه (peytāva): پاتاوه. مُچپیچ. نام دیگر آن «پِتَک» است.
79. تَـْوِگی (tavegi): نوعی نان. خمیر نان را بدون آنکه ور بیاید بر روی نوعی سنگی بر روی اجاق میپختهاند.
80. توگی (tugi): نوعی غذای آشمانند که از مغزِ «گاوَرْس» (=ارزن) تهیه میکنند.
81. تویْگی (tuygi): همان «توگی» است. رک. توگی.
82. تَه (tah): 1- در معنی سطح و کف. مثلا «تَهِ خَـْنَهرْ جَرُوْ کُ» یعنی کفِ اتاق را جارو کن. 2- پایین و تاه. مانند تاهِ پارچه. 3- دانه برای نان. مثلاً: «یَگ تَهْ نون» یعنی یک دانه نان.
83. خَچّ (xačč): رک. خِلَج.
84. خِلَج (xelaj): بز یا بزغالهای که دور و بر پوزهاش خطّ زردرنگی باشد.
85. خِنّاطا (xennâtâ): خنّاطها. یکی از دو طایفهی مالدار بودند که در اطراف تربت ییلاق و قشلاق میکردند و روغن زرد آنها شهرت داشت. طایفهی دیگر «کُلادِرازا» بودند.
86. دِ جایِ کسی بویَن (de jâye...): مجازاّ به معنی خانهی...، پیشِ... مثلاً: «دِ جایِ حسن بویُم» یعنی پیش حسن بودم، خانهی حسن بودم.
87. قتّ (qatt): طول.
88. قِتّ و بَر (qetto bar): طول و عرض. رک. قَتّ. رک. بَر.
89. کالتوس[6] (kâltus): پوکهی فشنگ.
90. کُرق (korq): «کُرق» در جلگهی زاوه به معنی گودال به کار میرود و «کُرقُوْ» (korqow) یعنی گودال آب. رک. کُرقِ سینَه.
91. کُرقِ سینَه (korqe sina): مرادف «گُوِْ دل». گودی سینه. زیرِ جناقِ سینه. مثلا کسی به کسی فحش میدهد و میگوید: «مرگ!» او در جواب میگوید: «دِ کُرقِ سینَهت!»
92. کُرقُوْ (korqow): گودال آب. رک. کُرقِ سینَه.
93. کُلادِرازا (kolâderâzâ): کلاهدرازها. یکی از دو طایفهی مالدار بودند که در اطراف تربت ییلاق و قشلاق میکردند و روغن زرد آنها شهرت داشت. طایفهی دیگر «خِنّاطا» بودند.
94. کولیَن {کولیدن} (kuliyan): بیل زدن. زیر و رو کردنِ خاک. کولِشِ باغ.
95. گازُر (gâzor): رک. گَـْزُر.
96. گَـْزُر (gāzor): بُز یا بزغالهای که نیمی از بدنش سفید و نیمی سیاه باشد.
97. گُوْدار {گاودار} (gowdâr): کسی که گاو دارد و در نَسَقِ زراعتی شرکت میکند و دو برابر دهقان بیگاو سهم میبَرَد. مقابل آن «بیگَـْوه» است.
98. لِزگ (lezg): صغیر. یتیم. مثلاً: «چِکار دَْری لِزگِ صِغیرِرْ عَذاب مِتی؟»
99. لِشوَْرَه {لشواره. لاشواره} (lešvāra): به گوسفندان لاغر و ضعیف گفته میشود.[7]
100. مُهر (mohr): برهای که خوش خط و خال باشد.
[1]- مرتفع
[2]- در فیش دیگری آمده است گوسفندِ نر خصی شده که سنش بیش از سه سال باشد.
[3]- به صورت «بِذِنجیر» (bezenjir) نیز تلفظ میشود. در فرهنگها بیدانجیر را کرچک نوشتهاند که گیاهی است دارویی و روغن آن شهرت دارد، و باد انجیر را انجیری زودرس که بیمزه و کمشیرینی است. گمان میکنم بَدنجیر یا همان بادانجیر باشد، نه بیدانجیر. چون اگر بیدانجیر بود -بید به صورت بِـْد تلفظ میشود- بِدنجیر میشد نه بَدنجیر.
[4]- مثلاً «پوزهی دِرپال» در راه تربت به خواف در ناامنی مشهور بوده است.
[5]- بیشتر در زمستان و با شلغم و چغندر و هویچ درست میکردهاند و در آن رشته نمیریختهاند.
[6]- این لغت در قفقاز به صورت «کالتوژ» مصطلح بوده و ظاهراً تُرکی است.
[7]- و همچنین گوسفندان پیر و ضعیف.
برچسبها: یک کلام به صد کلام, محمد قهرمان, فرهنگ گویشی تربت, تحقیق بهمن صباغ زاده