یک کلام به صد کلام؛ یادداشتهای استاد محمد قهرمان؛ قسمت هفتادم؛ بهمن صباغ زاده
درود دوستان عزیز. باز هم فیشهای حرف «ک» که اینبار فیشهای 6901 تا 7000 را در بر میگیرد. با انتشار این قسمت از یادداشتهای هفت هزار فیش از یادداشتهای استاد قهرمان در آرشیو وبلاگ قابل دسترسی است. این فیشها را میتوانید با برچسب «یک کلام به صد کلام» بیابید.
از شما دوستان خواننده خواهش میکنم اشکالات متن را تذکر دهید تا انشاالله در آینده که قرار است این مطالب به صورت کتابی در فرهنگ شفاهی تربت منتشر شود کاملتر و جامعتر باشد. برای انتقال نظرات و مطالب خود میتوانید از روشهای زیر پیامتان را به من برسانید یا دیگر مطالبم را بخوانید.
وبلاگ سیاهمست www.bahmansabaghzade.blogfa.com
وبلاگ سیاهمشق www.bahmansabaghzade2.blogfa.com
ایمیلsiyah_mast@yahoo.com
کانال تلگرام https://t.me/bahman_sabaghzade
صفحهی شخصی در تلگرام https://t.me/bahmansabaghzade
- کِلَّه کِلَّه (kella kella): تکّه تکّه. قسمت قسمت. مقابل «یَکبَند» و پشت سر هم. در مورد راه پیمودن به کار میرود. مثلاً: «یَگ کِلَّه راهِر پیَـْدَه اَمَیُم و یَگ کِلَّهر سِوَْرَه» یعنی یک تکّه از راه را پیاده آمدم و یک تکّه را سواره. یا اگر دو نفر با یک چاوا به جایی بروند، آن را «کِلَّه کِلَّه» سوار میشوند، یعنی گاه این یکی بر خر مینشیند و گاه آن یکی.
- کِلَّه کِلَّه رِفتَن (kella kella reftan): به معنی منزل کردن در راه است. مثلاً کسی نتواند از مشهد مستقیم به تهران برود، اوّل تا نیشابور برود و بعد ماشین عـوض کند تا شاهرود و... در این صـورت «کِلَّه کِلَّه» به تـهران رفته است. رک. کِلَّه کِلَّه.
- کِلِهکُوْ (kelekow): نیمکوب. به درستی کوبیده نشده. رک. کِلَه.
- کِلِّهکِوَز (kellekevaz): سوسک سیاه بزرگ. سرگینغلطان. «کِوَز» هم گفته میشود.
- کِلِّهگِردو (kellegerdu): سرنگون.
- کِلِّهگِردو رِفتَن (kellegerdu reftan): معلّق شدن. کلّهمعلّق شدن. کلّهپا شدن. رک. کِلِّهگِردو.
- کِلِّهگِردو کِردَن {کسی را} (kellegerdu kerda): کسی را معلّق کردن. او را کلّهپا کردن. رک. کِلِّهگِردو.
- کِلِّهگِردون (kellegerdun): رک. کِلِّهگِردو.
- کِلِّهگرگی (kellegorgi): 1- پولی که صاحبان گوسفند به چوپانی که گرگی را از پا درآورده و سرش را به آنها مینمایاند، میدهند. 2- گرداندن سر گرگِ کُشته در دهات مجاور، برای گرفتنِ انعام. گاهی کسی که میخواهد چند جا برای انجام کار برود، به دوستی برمیخورد و او را هم با خود میبرد. طرف که نفعی در این کار ندارد اگر حوصلهاش سر برود، میگوید چرا مرا مثل «کِلِّهگرگی دُوْرَه مِتی؟» یغمای جندقی در مثنوی خلاصه الافتضاح گوید: نهاد از کلّه، باد سر بزرگی/ به چرخ افتاد همچون کلّهگرگی.
- کِلِّهلَق (kellelaq): با سرِ لخت. بدونِ مقنعه. بدونِ کلاه، در مردان.
- کِلِّهمَلَّق (kellemallaq): معلّق. کلّهمعلّق.
- کِلِّهمَلَّق زیَن (kellemallaq ziyan): معلّق زدن. رک. کِلِّهمَلَّق.
- کِلهور (kelhur): رک. کِلهِر.
- کِلِّهیِ دَق (kelleye daq): سرِ کچل، بیمو.
- کِلِّهیِ صُحب {صبح} (kelleye sohb): از تقسیمبندیهای شبانهروز. ساعات آغازین صبح.
- کِلهور (kelhur): رک. کِلهِر.
- کِلیدو {کلیددان} (kelidu): حفرهای که قفل چوبی درِ خانه و باغ در آن تعبیه شده و از آنجا با کلید چوبی در را از بیرون باز و بسته میکردند.
- کِلیک (kelik): انگشت.
- کلیکِ لیشتَه (kelike lišta): 1- انگشت لیسیده. پیشترها با دست غذا میخوردند و در پایان، انگشتها را میلیسیدند. 2- به کنایه شخص بیچیز و نادار. آنکه هر چه داشته از دست داده.
- کِلیکی (keliki): انگشتر. رک. کِلیک.
- کِلیمَه (kelima): 1- کلمه. 2- مجازاً به معنی شهادتین. مثلاً: «هَمچی که دُزدار دیُم کِلیمَمِر وِرگُفتُم» یعنی به محض اینکه دزدها را دیدم، اشهدم را گفتم.
- کَمِ (kame): کمی. اندکی.
- کُماج (komâj): نانی است گرد که بر روی سنگهای داغ میپزند.
- کُمای (komây): گیاهی است بسیار بدبو که از آن «اَنقوزه» به دست میآورند.
- کَم بُخُور، کِلپورَه مَخُور (kam boxor kelpura maxor): مَثَل. کم بخور کلپوره نخور. رک. کِلپورَه.
- کِمبود (kembud): مقدار کسر. نقصان در سنجش. مثلاً: «از صِد مَن دو مَن کِمبود دَْرَه». مقابل «بالابود»
- کِمجو (kemju): بسیار ناتوان و بیحال. مرادفِ «لاجون» که در تهران مصطلح است.
- کِمداشت (kemdâšt): کمدوام، بیشتر در مورد پارچه به کار میرود.
- کِمدِل (kemdel): ترسو. کمجرأت.
- کِمَر (kemar): میانه. وسط. مثلاً «از کِمَرِ راه وِرگَشتُم» یا «از کِمِرِهیْ راه وِرگَشتُم» یعنی از میانهی راه برگشتم.
- کُمُـْر (komōr): حاصلی که دیرتر از وقت کاشته شده باشد. در محولات آن را «وَرگ» میگویند.
- کِمِربُر (kemerbor): میانبُر، در مورد راه.
- کِمِرپوش (kemerpuš): چاهی از قنات که در دو سه متر به طرح زمین مانده با سنگ و گچ بسته شده است، تا کسی و یا آب در آن نیفتد.
- کِمَرِ راه (kemare...): میانهی راه. رک. کِمَر.
- کِمِرَه (kemera): رک. کِمَر.
- کِمسی (kemsi): ماه قمری که از سی روز کمتر باشد. ماهِ بیست و نه روزه. مقابل آن «سیپور» است.
- کِمَک (kemak): کُمک.
- کِم لُوْچَـْنَه {لب و چانه} (kemlowčāna): آدمِ کم سر و زبان.
- کِمو (kemu): کمان.
- کِمی (kemi): کمین.
- کِنار اُوْ {کنار آب} (kenâr ow): مستراح.
- کُنارجوش کِردَن (konârjuš kerdan): شروع به جوشیدن کردنِ کنارهی مایعات.
- کُنارمیو {کنارمیان} کِردَن (konârmiyu kerdan): آنچه از خرمن به وسیلهی خرمنکوب کوفته شده در میانه جمع کردن و از نکوبیدهها به دوره و در مسیر گوبردو گستردن. رک. گُوْبَردو.
- کِنارُوْ (kenârow): رک. کِناراُوْ.
- کُنجَـْرَه (konjāra): کنجاره. کنجاله. تفالههای دانههای روغنی پس از کشیدن روغن آنها. در روستا معمولاً روغن «مِندُوْ» میکشیدند که به ان روغنچراغ میگفتند و در چراغ موشی یا چراغهای سادهتر میسوزاندند. کنجرهی منداب را اغلب به مادهگاوها میخوراندند که به آنها قوّت میبخشید ولی شیرشان را اندکی بدطعم میکرد.
- کُنجُل (konjol): به هم پیچیده. چروکیده. مرادفِ «کَج و کُوْلَه[1]». مثلاً از سرما یا بیماری «کُنجُل رِفتَن»
- کُنجَـْلَه (konjāla): رک. کُنجَـْرَه.
- کُند (kond): بندِ چوبی. واژهای قدیمی است و در لغت فرس اسدی آمده: بندی چوبی باشد که بر پای محبوسان نهند. این لغت در زبان ادبی، بعدها به صورت کُنده به کار رفته است. بهارعجم مینویسد: کُنده: چوب دراز سوراخدار که پای بندیان در آن بند کنند... و کُندهی پا به اضافت نیز گویندش. این بیت که ایهامی زیبا دارد، از غنی کشمیری است: از تواضع مردم، سخت حیرانم غنی/ هر که میافتد به پایم، کُندهی پا میشود.
- کُندال رِفتَن (kondâl reftan): از جا بلند نشدن حیوانات بر اثر خستگی و لاغری یا مرض و غیره. از راه بازماندن چارپایان به سبب خستگی و ضعیفی و بیماری و گیر کردن در میان گِل و شُل. مجازاً در مورد انسان هم گفته میشود و معنی زمینگیر شدن به علّت ناتوانی و ضعف دارد.
- کَند زیَن (kand ziyan): گریختن. جست زدن. با زور جستن و کنده شدن از زمین. کنده شدن از جا به طور سریع. طالب آملی گوید: پایبندیم، ار نه زین ویرانه کَندی میزدیم/ رو به مُلک هند، شبگیر بلندی میزدیم.
- کِندَن (kendan): 1- برکندن. برگرفتن. از جای برکندن. مثلاً «اُوْ مِکِنَّه تُر» یعنی آب تو را از جای برمیکَنَد و همراه خود میبَرَد. 2- گزیدن. نیش زدن حشرات، مار و سایر گزندگان. مثلاً: «دستِمِر مونج کِندَه» یا «دِندو کِندَن» به معنی گاز گرفتن. 3- گریختن. فرار کردن. در این حال بیشتر به صورت «وِرکِندَن» به کار میرود.
- کِندَنِ عَکس (kendane...): کشیدن نقاشی. عکسبرداری.
- کُندو (kondu):کندو. تاپو. محلّ نگهدداری آرد.
- کِندَه (kenda): 1- پاره. 2- بیحیا، در مورد چشم. مثلاً در فریاد آمده: «هَلا دختر دو چَشمِ کِندَه داری»
- کُندَه (konda): 1- هیزم. 2- بند چوبی. رک. کُند.
- کِندَه بویَن از زِمی (kenda buyan az zemi): بلندتر بودن چیزی از سطح زمین. مثلاً چیزی که پایه داشته باشد، از زمین کنده است.
- کِندَه رِفتَن (kenda reftan): جدا شدن. منفک شدن. مثلاً: «اَدَم از اَدَم کِندَه نِمِره» یعنی جمعیّت زیاد است و پُشت سرِ هم میروند. یا: «ای بِچَّه یَک دِقَّه از مُو کِندَه نِمِرَه» یعنی این بچّه دقیقهای از من جدا نمیشود.
- کُندِهیِ کَسِر کشیَن (kondeye kaser kešiyan): نظیرِ حساب کسی را رسیدن، دخلش را آوردن، پدرش را درآوردن. از اصطلاحات کُشتی است.
- کِنَـْرَه کِردَن (kenāra kerdan): کناره کردن. دوری گزیدن.
- کِنِسک (kenesk): کِنِس. خسیس. ممسک.
- کِنِسکی (keneski): خِسَّت.
- کِنَّک (kennak): گلو. حلقوم.
- کِنَّکِر واکِشیَن (kennaker vâkešiyan): راه گلو را کاملاً باز کردن برای فریاد کشیدن و داد و بیداد کردن. رک. کِنَّک.
- کِنِّکی کِردَن (kenneki kerdan): خفهکردنِ گرگ، گوسفند را با دندان فشردن بر گلوی او. بعضی از گرگها چون به گله میزنند گاه تعدادی از گوسفندان را با دندان گرفتن گلویشان خفه میکنند. مثلاً: «گُرگ وِر گِلَه زیَه، دو گُسبَندِر دِرّیَه و چارتار کِنِّکی کِردَه»
- کِنگِهوَر (kengevar): نوعی تخم خربزه که با رواج کاشت تخم «خاقَـْنی» برافتاده است. ظاهرا منظور کنگاور است و این تخم از آنجا آمده است.
- کُنوچ (konuč): پایهی باقیمانده از چیزی. مثلاً ریشهی دندان شکسته، پایهی دیواری که خراب شده، ریشهای که از کندن درخت مانده و نظایر آنها.
- کُوْ (kow): 1- کوب. 2- اُردنگی.
- کو (ku): کوه.
- کِوار (kevâr): سبدهای مخصوصی که برای حملِ انگور به کار میرود.
- کوپَـْیَه (kupāya): کوهپایه.
- کوت (kut): توده. انباشته بر روی هم.
- کوتَنَه (kutana): کپهی خاک برای علامت، مثلاً مشخص کردن حدود یک زمین.
- کوچوک (kučuk): رک. کُچوک.
- کوچوسَگ (kučusag): رک. کُچوک.
- کِوَر (kevar): حنظل. هندوانهی ابوجهل.
- کِوِْر (kevēr): کویر.
- کِوَرچَه (kevarča): کِوار کوچک. رک. کِوار.
- کور که مِمیرَه بادُمیچَشم مِرَه، کَل که مِمیرَه اَرقِمچیموی (...memira arqemčimuy mera): مَثَل. رک. اَرقِمچی.
- کور و مَرگُم مُرُم و... (kuro margom morom): کور و مرگ هم میشوم و... . مثلاً طلبکار به بدهکار میگوید وقتی اجناست را فروختی باید بدهی خود را بپردازی و او ميگوید: «کور و مَرگُم مُرُم و پولِ شُمار مُتُم»
- کِوَْرَه (kevāra): قسمتِ زیرِ دندهها. مرادفِ «صُندُقِهیِ سینَه». مثلاً: «لِقِی وِر شِگَمِش خُورد، خو دِ کِوَْرَهش رِخت، مُرد» یعنی لگد به شکمش خورد، خون به کوارهاش ریخت یعنی خونریزی داخلی کرد [وَ] مُرد.
- کِوَز (kevaz): سوسک سیاه. جُعَل.
- کوز (kuz): گودالی همانند تنورچه که در زمین حفر میکند و برّهها و بزغالههای کوچک را برای محافظت از سرما در آن جای میدهند. در لغت فرس اسدی به صورت «کاز» آمده: زمینِ کنده باشد که چهارپایان را آن جا کنند.
- کوزِهیِ اَهِکشیری (kuzeye ahekširi): 1- کوزهای که شکستگی آن را با «اَهِکشیر» چسبانده باشند. مرادفِ کاسهی ترکخورده. رک. اَهِکشیر. 2- کنایه از آنچه با اندک ضربهای خرد و خاکشیر شود. این اصطلاح بیشتر در مورد اشخاص پیر و بیمار به کار میرود که زود از پا میافتند. «کَـْسِهی اَهِکشیری» هم به کار میرود ولی «کوزِهیِ اَهِکشیری» مصطلحتر است.
- کُوْش (kowš): کفش.
- کوشتن (kuštan): کُشتن.
- کُوْشِ جِستَه (kowše jesta): کفش پاشنهبلند. کفش زنانهی ساخته شده از چرم ساغری. این کفش ظاهرا همان و یا نظیرِ کفش «گُرجی ساغِری» است. در یک دوبیتی داریم: «که یارُم اَ ْمَدِک با کُوْشِ جِستَه». بهار عجم مینویسد: کفش جسته: کفش نعلدار که پاشنهاش بلند باشد. و سلیم تهرانی گفته است: سلیم! ایّام را در عیبپوشی نیست تقصیری/ برای هر که کوتاه است، کفشِ جَسته میآرد.
- کُوْشدوزی (kowšduzi): کفشدوزی. کفّاشی.
- کُوْشِ گُرجی ساغِری (kowše gorji sâqeri): نوعی نعلین زنانهی نوکبرگشته، به رنگ سبز و از جنس تیماج.
- کوف (kuf) بوم. جغد.
- کوفتَن (kuftan): کوبیدن.
- کوف کِردَن (kuf kerdan): 1- دمیدن. فوت کردن. مثلاً پس از خواندن دعا، به سمت شخص مورد نظر «کوف» میکنند. 2- معنی «کُح کِردَن» هم به کار میرود.
- کُوْک (kowk): کبک.
- کُوْکُوْ (kowkow): لاییدنِ سگ. پارس کردنِ سگ.
- کوکوخُرُوْ (kukuxorow): آسیابانک. حشرهی کوچکیست که مورچه شکار میکند. این حشره همرنگ خاک است و به سرعت خود را در زمین فرو میکند. لانهی او به شکل چاه کوچک و طاس لغزندهای است. بچّههای دهات که اغلب پابرهنه راه میرفتند، معتقد بودند اگر خون «کوکوخُرُوْ» را به کف پایشان بمالند، خار به پایشان فرو نخواهد رفت. برای به دام انداختن این حشره بچّهها جلو سوراخش مینشستند و میخواندند: «کوکوخُرُوْ!/ مَدَرِت گُفتَه پُلُوْ/ زودِ به در یَه» البته معلوم است که از بیرون آمدن کوکوخُرُوْ خبری نمیشد. آنوقت بچّهها انگشتان خود را در خاک نرم اطراف لانه به زمین فرو میبردند و خاکها را بیرون میآوردند و آهسته به زمین میریختند و گاهی کوکوخُرُوْ به دام میافتاد.
- کول (kul): شانه. دوش.
- کولار (kulâr): رک. کالار.
- کولِش (kuleš): عملِ کولیدن.بیل زدن زمین، بخصوص باغها. رک. کولیَن.
- کُوْلَک[2] (kowlak): کولاک.
- کولَه (kula): کمینگاه برای صید پرندگان و چرندگان.
- کولیَن {کولیدن} (kuliyan): 1- بیل زدن. زیر و رو کردنِ خاک. کولِشِ باغ. 2- زدن و گود کردنِ زمین با وسیلهای نوک تیز، همچون کلنگ و غیره.
برچسبها: یک کلام به صد کلام, محمد قهرمان, فرهنگ گویشی تربت, تحقیق بهمن صباغ زاده