سیاه‌مشــــــــــــــــــــــــــــــــق

گزارش‌های بهمن صباغ زاده از جلسه‌های شعر

5- شاعر همشهری؛ محمد حسن سهیلی؛ (1255 - 1341)

زمانی که زندگی شعرای قرون گذشته‌ی تربت را بررسی می‌کردم و راجع به زندگی و شعر ایشان می‌نوشتم، کار بسیار ساده بود؛ زیرا معمولا در مورد زندگی هر کدام حدود نیم صفحه یا بیشتر توضیح وجود داشت که آن‌هم در تمام تذکره‌ها یک‌سان بود و در بسیاری موارد نیز از روی هم نوشته شده بود. اما در مورد شاعران قرن اخیر یا معاصرین کار به این سادگی نیست. مرجع اصلی برای معاصرین، کتاب ارزشمند صد سال شعر خراسان است. علاوه بر این، کتاب‌های دیگری هم در این زمینه نوشته شده که بعضی شاعران تربت حیدریه را در بر می‌گیرد و برخی در برگیرنده‌ی شاعران فارسی به طور کلی است. اما وجود منابع بسیار در مورد شاعران معاصر خیلی هم خوب نیست چون اطلاعات متفاوتی را در اختیار نویسنده قرار می‌دهد که در بعضی موارد تشخیص صحیح از غلط مشکل است. از طرفی عزیزانی هستند که این شاعران را در زمان حیات درک کرده‌اند و می‌توانند غلط‌های احتمالی را تصحیح کنند. امید‌وارم مخاطبان وبلاگ در تکمیل این زندگی‌نامه‌ها به من کمک کنند، تا در نهایت این وبلاگ به منبع قابل اعتمادی در این زمینه تبدیل شود. بسیار لطف خواهید کرد اگر اطلاعات تکمیلی خود را از طریق آدرس siyah_mast@yahoo.com  برای بهمن صباغ زاده ارسال کنید.

چند هفته‌ی پیش در نوشتن زندگی‌نامه‌ی زنده‌یاد علی اکبر گلشن آزادی مولف کتاب ارزشمند صد سال شعر خراسان برای اولین بار با نام محمد حسن سهیلی آشنا شدم. زنده‌یاد گلشن نقل کرده بود که برای اخذ رموز شعر و ادب در تربت حیدریه از محضر شادروانان، شاعر آزاده، میرزا محمد حسین سهیلی و استاد دانشمند، احمد بهمنیار بهره برده است.

محمد حسن سهیلی در سال 1293 هجری قمری (1255 خورشیدی) در تربت حیدریه به دنیا آمد. نام پدرش غلامحسین بود و به نقل از آنچه در مقدمه‌ی دیوان وی آمده، تربیت خود را مدیون حجت الاسلام شیخ یوسفعلی تربتی که از مجتهدان تربت بوده است، می‌دانسته است.

در مقدمه‌ی دیوان وی از قول شاعر آمده است که: "در 14 سالگی روزی گلستان سعدی را می‌خواندم؛ این قطعه (غرض نقشی‌ست کز ما بازماند) مرا برانگیخت که باید صاحب نقشی بشوم و من نیز باید شعر بگویم و همان‌جا شعری ساختم که این دو بیت از آن غزل است:

پروانه‌وار از غمِ عشقِ تو سوختم

از شمعِ روی تو نبُدی قسمتم جز این

زاهد برو فسانه ‌مخوان و فسون مَدَم

کز ره نمی‌توان بَرَد ابلیس، مخلصین

و چون در 15 سالگی متاهل شدم برای تامین معاش دکان عطاری باز کردم و مشغول کسب شدم. در جوانی می‌دیدم غزل ساختن کاری ندارد و چون همیشه شعر ساختن و زود ساختن در اختیار است، حاجت به جمع‌آوری ندارد. بعدها هم که قریحه از فعالیت افتاد و وسواس پیری و مشکلات زندگی مانع شد، آدم می‌بیند شاعری سهل نیست."

به دلیل این‌که سهیلی اشعارش را جمع‌آوری نمی‌کرد مقدار زیادی از اشعارش از بین رفته است و آنچه باقی مانده بود را پسر شاعر که خود نیز صاحب طبع است و عبدالحسین (یا محمد اسماعیل؟ در نوشته‌های گلشن آزادی عبدالحسین و در نوشته‌های آقای قاضی‌پور محمد اسماعیل ذکر شده است) نام دارد جمع‌آوری و منتشر کرده است. سهیلی مردی شریف و مهربان و عارف‌مشرب بوده است. در جوانی شروع به سرودن یک مثنوی عشقی به سبک خسرو و شیرین نظامی کرد که نام آن بهرام و گل‌اندام بود. در حدود هزار بیت سروده بود که انقلاب مشروطیت و درگیر شدن او با مسایل سیاسی باعث شد مثنوی فوق الذکر ناتمام بماند. سال‌ها بعد گلشن آزادی که افتخار شاگردی او را داشته با خواندن مثنوی ناتمام از استاد سهیلی خواهش می‌کند که آن‌را تمام کند و سهیلی هم مقداری دیگر از مثنوی بهرام و گل‌اندام را ادامه می‌دهد، اما باز هم پس از مدتی سرودن را متوقف می‌کند و این مثنوی هرگز تمام نمی‌شود. چند بیت از این مثنوی از قول گلشن آزادی:

شبی، از هم شکنج زلف وا کن

تماشایِ دلِ صد مبتلا کن

برافکن از دلِ عشاق پرده

بین آن ناوک مژگان چه کرده

به نقل از گلشن آزادی این چند بیت هم از همان مثنوی است، در قسمتی که شاعر از زبان بهرام غزلی می‌گوید:

حریف عشق دوشین زد صلایی

که بازا گر خریدار بلایی

پریشان‌تر ز زلفت جمعی - ای جان -

به چین در بند، بی‌جُرم و خطایی

مزن زین بیش ناوک در دلِ ریش

شکسته تار را نبْود صدایی

صبا برگو طبیبِ عاشقان را

مریضِ عشق را بخشد صفایی

طبیبِ عشق اگر چه نیک داند

که درد عشق را نبود بلایی

سهیلی پس از انقلاب مشروطیت در تربت حیدریه تشکیل حزب داد. ذوق شعر و قدرت بیان او باعث شده بود تا در کار حزب موفق باشد. آزادی‌خواهی از او مردی ساخته بود که از ضعفا در مقابل زورگویان حمایت می‌کرد. او تا آخر عمر در تربت حیدریه زندگی کرد و به فرهنگ این شهر خدمت شایانی کرد. در اواخر عمر از کلیه‌ی امور سیاسی و اجتماعی دست شست و عزلت اختیار کرد. بیماری آب مروارید باعث کم نور شدن چشم او شده بود و در سالهای آخر عمر شریفش به کلی نور چشمش را از دست داده بود؛ اما به نقل از گلشن آزادی در سنین کهولت هم بدون اندک تامل و تساهلی اشعار را از حفظ با صدای بلند می‌خوانده است. بالاخره استاد محمد حسن سهیلی در 20 آذر 1341 خورشیدی برابر با 14 رجب 1382 هجری قمری درگذشت. روحش غریق رحمت باشد. این اشعار از اوست:

همین بس است در اوصاف دلربایی تو

که دل به کس ندهد هر که شد هوایی تو

ز حد گذشت و به طومار در نمی‌گنجد

حدیث شوق من و شرح دلربایی تو

به دوستان نه همین دشمنم نمود که ساخت

مرا ز خویشان بیگانه آشنایی تو

 ***

ای دل به ره عشقش شادان و غزل‌خوان باش

با دردِ غمش خو کن، آسوده ز درمان باش

در ماتمِ هجرانش یک‌چند صبوری کن

در ساحتِ میدانش گویِ خمِ چوگان باش

زان لعلِ لبِ نوشین، وان صف‌زده مژگانش

گر می‌طلبی مرهم، آماده‌ی پیکان باش

با شیخ چو بنشستی از دانش و حکمت لاف

با پیر مغان خاموش چون طفلِ دبستان باش

تا صبحِ سعادت را پیدا و عیان بینی

هم‌چون شبِ قدر از خلق پوشیده و پنهان باش

*** 

داد ساقی ز می عشق تو یک جام مرا

تا بدان جام کند نیک‌سرانجام مرا

با همه پختگی اندر رهِ عشق تو چو شمع

عاقبت سوخت سراپا طمعِ خام مرا

دوستی بین که به کامِ دلِ دشمن آخر

می‌کُشد عشقِ تو خودکام به ناکام مرا

باغبان ازل از مصلحت و حکمت داد

گل رخسار، تو را، خواریِ ایام، مرا

 ***

آن‌که در عشق تو می‌کرد ملامت ما را

دید رخسار تو و داد ز کف تقویٰ را

به‌وفای تو که گر سر برود در قدمت

نتوان بُرد برون از سرم این سودا را

***

شرح حال مختصر از زندگی‌نامه‌ی مرحوم محمد حسن سهیلی (میرزای سهیلی  معروف به  میرزای بزرگ) به قلم همشهری فاضل، غلامرضا قاضی پور

محمد حسن سهیلی را می‌توان یکی از شعرای توانا و مبارزی سیاسی و یکی از سخنوران و دانشمندان قرن معاصر به حساب آورد. او عاشق و ارادتمند خاندان اهل بیت عصمت و طهارت و فردی متّقی و مؤمن و بیش از اندازه مقیّد به امور دینی و مذهبی بود. وی شعردوست و دارای ذوق و قریحه‌ی سرشاری بوده که قصاید، غزلیات و مراثی و مجموعه‌ای از خاطراتش را به صورت نظم و نثر، فرزندش محمد اسماعیل به مناسبت یکمین سالگرد وفات آن مرحوم در رجب سال 1383(هجری قمری) به چاپ رسانید. دانشمندِ فقید مرحوم محمد حسن سهیلی در سال 1293 هجری قمری در تربت حیدریه در خانواده‌ای مؤمن و متدین و پرهیزگار متولد گردید. زمان طفولیت و دوران صباوت را تحتِ تربیت پدر و مادر بزرگوارش گذرانید و به علت هوش سرشارش و قبل از تعلم بر حسبِ تمایل و داوطلبانه رهسپار دبستان گردید و در مدت 4 ماه به طریق معمول آن عهد قرآن را آموخته و بعد از فراگرفتن چندی از کتابهای فارسی مانند سعدی، کلیله و دمنه، حافظ و ... به تحصیل نصاب الصبیان پرداخت و در مدت 2 سال سواد کامل فارسی و مقداری از علم صرف و نحو را آموخت. مجدد پس از آن، دو سال دیگر به تحصیل علم عربی ادامه داد و بعد بر حسبِ صلاحدید و توصیه‌ی والد، ترک تحصیل نموده و به امر پدر به کسب عطاری و سقط فروشی مشغول می‌شود. در ضمنِ کار چون علاقه‌مند و مشتاق علوم ادبی و ریاضی بوده در همان دکان عطاری شروع به تحصیل می‌نماید. از این رو با حساب و کتاب تجارت مانند خط رقوم و جمع و تفریق و حساب با چرتکه ممارست نموده و شروع به تحصیل (خلاصة الحساب شیخ بهایی) می‌نماید. خلاصة الحساب و هیئت را که همان هیئتِ بطلمیوس باشد فراگرفته و به تحصیل و فرا گرفتن طرز مکاتبات و مراسلات و قبالجات و اسناد پرداخت. که به مرور در امور ذکر شده ذبده گردیده و در شهر تربت به نویسندگی معروف و در امور فوق تخصص پیدا کرد. عمده‌ی سنین زندگانی‌اش را در تنویر افکار و خدمت به جامعه صرف کرد. او که عاشق دلسوخته‌ای بود و سرمست از باده‌ی لایزال عشق با روحیه‌ی لطیفش در مجالس انسی که با دوستان داشت علاقه‌مندِ شعر و شاعری شده و برای اولین بار ابیاتی می‌سراید با این مطلع و مضمون:

پروانه وار از غم هجر تو سوختم

از شمع روی تو نبدی قسمتم جز این

زاهد برو فسانه مخوان و فسون مدم

کز ره نمی توان برد ابلیس مخلصین

وی در سن 15-14 سالگی به علت علاقه‌ی پدر فرزندی و ملاحظات خصوصی والدین در صورتی که خیلی زود بوده، اطاعت امر می کند و تاهل اختیار کرده ولی عشق و شوری که در سر داشت روز به روز شعله‌ورتر می‌گردد و خاموش نشدنی؛ به حدی که سخت مشغول مطالعه‌ی کتب شعرا و مقالات عرفا و بیانات متصوّفه می‌گردد و با ریاضت‌های شرعی و مجاهدت‌های شبانه‌روزی و با شور و مستی که در سر دارد به تدریج حالی پیدا می‌کند و به مقاماتی می‌رسد که به مرور اشعاری می‌سراید که بیشتر آنها در همین مدت کوتاه از میان رفته و چند غزلی از آن دوره باقی می‌ماند که همانطور که قبلا گفته شد فرزند برومندش مرحوم محمد اسماعیل که مسئول و صاحب امتیاز چاپخانه سهیلی و سردبیر روزنامه ستاره‌ی قطب آن زمان بوده و به صورت جزوه‌ای به چاپ ی رساند. مجالس انس و شعر و شاعری در شب‌ها انجام می‌گرفت و چون دوستان و رفقایش به او علاقه‌مند بودند و ایشان را مورد لطف و توجه خود قرار می‌دادند، اغلب اوقات در دکان هم اجتماع داشتند که مرحوم حاج شیخ یوسف‌علی از اشتغال ایشان به شعر و شاعری مستحضر می شود. حاج شیخ یوسف‌علی که مشوق و مربی و استاد ایشان می‌باشد و حکم پدری برایشان داشته، مواعظ و نصایح حکیمانه و پدرانه و مشفقانه را مثل همیشه به ایشان می‌فرماید و ایشان هم به گوش جان می‌پذیرد. آن دوران در نهایت خوشی و راحتی و کیفیات روحی برایشان می‌گذرد تا اینکه مشروطیت طلوع می‌کند.

ورود ایشان به عالم سیاست در زمان مشروطیت) در شهر تربت نیز مثل سایر بلاد انجمن ولایتی تاسیس و تشکیل می‌گردد که توسط ملامحمد کاظم خراسانی، مرحوم شیخ علی اکبر مجتهد تربتی به نمایندگی ایشان در تربت برگزیده می‌شود. که مشارعلیه، مرحوم سید حسن سهیلی را به سمت منشی انجمن انتخاب می‌کند که ایشان قبول کرده و به علت مشغولیت به شغل جدید از کسب و تجارت که مختصر توسعه‌ای یافته بود فاصله می‌گیرد و باز می‌ماند و وارد سیاست می‌گردد. شرح اتفاقات اوایل مشروطیت در دوره مظفرالدین شاه که به عدل مظفر نامیده شده بود در کتب تاریخ ثبت است. در تربت هم وقایع مهمی منجمله ترور آقای صدر بزرگ در ابتدای کوچه شیرچهارسوق فعلی تربت و ترور و سوء قصد نافرجام به جان مرحوم حاج شیخ علی اکبر مجتهد تربتی و درگیری‌های دیگر را از وقایع مهم آن دوره می‌توان نام برد. ضمنا در سال 1321 هجری قمری پدر مرحوم محمد حسن سهیلی با  مرحوم حاج شیخ یوسف علی به سفر بیت الله الحرام رفته که مرحوم پدر محمد حسن سهیلی باز می‌گردد ولی حاج شیخ یوسف علی به موجب درخواست خودش در نجف اشرف ماندگارشده، مرحوم می‌شود و برنمی‌گردد. که در همان سال در 1321 هجری قمری وبایی مهلک در ایران همه‌گیر شده که تلفات زیادی داشت و همچنین در تربت تا سال 1322 قمری ادامه داشت و این وبا قبل از وقایع مشروطیت ایران بوده است. عضویت در انجمن و اشتغال و فعالیتهای سیاسی مرحوم محمد حسن سهیلی را از شعر و شاعری و مجالس انس بازداشت و او را وارد خط سیاست نمود مخصوصا اوقاتی که استبداد صغیر شروع شد و محمد علی شاه بهارستان که مجلس شورای ملی بود به توپ بست و جمعی از مشروطه طلبان و آزادی خواهان را نیست و نابود کرد که در تاریخ ذکر گردیده است که نیاز به گفتار بنده نیست. اما قضایای تربت که نیز در آن موقع قیام آزادی خواهان تبریزعلیه استبداد محمد علی شاه پیش آمد در تاریخ اسمی از آن به میان نیامده و ثبت نگردیده است. ولیکن در تربت اتفاقات و مسائل سیاسی مهمی در زمان مشروطیت رخ داد که در قبل گفته شد و در تمام این مدت محمد حسن سهیلی داخل هنگامه و واقعه‌ی مشروطیت بوده. کاملا واقف و ناظر قیام و در متن اجتماعات بوده است و او نقش بسزایی در فعالیت سیاسی آن زمان داشته است. این شاعر گرانقدر اولین قصیده سروده ی خویش را در سن 14-15 سالگی در محضر مرحوم شیخ یوسف‌علی در روز عید نوروز و در مجمع عمومی قرائت می‌کند که در این اجتماع عده بسیاری از بزرگان و محترمین و علما و چهره‌های علمی، سیاسی و مذهبی در آن شرکت داشتند که مورد تشویق و تحسین همگان قرار می‌گیرد که مایه‌ی مباهات وی بود و در ادامه قرائت و پایان قصیده به آنجا می‌رسد که می گوید:

گر صله دیر آیدم پس گله می‌بایدم

طالعم امروز من همچو سهیل از یمن

با اینکه تقاضای صله صورت مزاح داشته معهذا طبق معمول آن دوره با ایشان رفتار شده و در همان مجلس توسط مرحوم شیخ یوسفعلی که سمت پدری به آقای سهیلی داشت یک طاقه عبای نائینی ممتاز به عنوان انعام اعطا و به ایشان تقدیم می‌گردد و قصیده‌ای هم در مجلس جشن و چراغانی برای مولود مسعود حضرت حجت عصر عجل الله تعالی فرجه قرائت می‌کنند که در آنجا سردار مخصوص حکومت وقت که از فامیل مرحوم شاهزاده نیّرالدوله بوده حضور داشته که پس از استماع به قصیده‌ی ایشان، یک طاقه شال کشمیر اعلا به ایشان هدیه می‌دهد که به فرموده‌ی خودِ مرحوم سهیلی که گفته بود: «این بذل توجه به نظر دوستی و تشویق بود والا قصیده در خورد صله و قابل توجه نیست.» وی در صحنه‌ی سیاست و شعر و سخنوری خوش درخشید. او با افکار بلند خود بزرگ مردی بود که دوران عمر خود را به تقوا و پرهیزگاری و مبارزه با ظلم و خدمت به ضعفا سپری کرد و در صحنه‌های سیاسی و اجتماعی برای مردم تربت  فعالیت‌هایی و خدمات شایانی داشته است و شعر هم در حاشیه زندگی او قرار داشته است به طوری که پس از مرگ او اعضای انجمن‌های ادبی خراسان به منظور بزرگداشت مقام ادبی و خدمات اجتماعی و فرهنگی آن مرحوم اشعاری در مرثیه و تاریخ فوت ایشان سرودند که می‌توان از آثار آقای دکتر رسا ملک الشعراء آستان قدس، آقای سرگرد نگارنده رئیس انجمن ادبی فردوسی، آقای عماد خراسانی شاعر و هنرمند مشهور ایران، آقای آزرم عضو انجمن ادبی خراسان، آقای حسین امینی دبیر ادبیات و عضو انجمن ادبی خراسان و آقای غلامرضا قدسی غزل‌سرای مشهور و آقای ذبیح الله صاحبکار (سهی) را نام برد. وی دارای چهار پسر به نامهای محمد اسماعیل که سردبیر روزنامه‌ی ستاره قطب تربت بود و حاج عبدالحسین که به سمت شهردار تربت و به سمت رئیس انجمن شهر فعالیت داشت و همانند پدر ذوق شعری و سروده‌هایی داشت. محمدرضا که به تجارت مشغول بود و علی‌اکبر که مدیر مدرسه بود. دانشمند محترم مرحوم محمد حسن سهیلی بعد از عمری پر برکت پس از طی 99 سال که از ابتدای دوران جوانی و نوجوانی در خدمت مردم تربت بوده و چهره ای سیاسی، مذهبی، عرفانی و شاعری خوش ذوق بود. در دوازدهم رجب سال 1382 هجری قمری دارفانی را وداع گفت و یکی از چهره های ماندگار و محبوب محسوب می شد.در ذیل نمونه نثری که به خط ایشان در ابتدای دفتر خاطرات خود نوشته آمده است.

بسم الله الرحمن الرحیم. سپاس فزون از وهم و قیاس یکتای توانا و خداوند بی همتایی را سزاست که آفاق و انفس را مظهر صنایع قرار داده؛ ساعات و دقایق شب و روز را دفتر وقایع، ترشح سحاب قدرتش دشت و دمن را به سنبل و یاسمن و صحنه‌ی چمن را به نرگس و نسترن مزین گردانیده و نسیم مشیّتش بر بسیط زمین بساط زمردین گسترانیده در امتزاج آب و خاک و ازدواج آتش و باد قوت ترکیب حواس و قدرت ترتیب قیاس نهاده از ارسال انبیا و ابقای اوصیا و تواتر صحف و اخبار و توارد کتب و آثار با فراموشی پیشینگان عهد الست پیوند تذکر بسته اوراق معرفت و شناسائی را از تذکار آیات و تجدید دلالات بهم پیوسته پس از ستایش یزدان، درود فراوان بر پیام آوران نیکو نهاد و راهبران مبداء و معاد لا سیما خاتم النبین و خیر الانبیا و المرسلین و اله و صحبة الطیبین و اولاده الطاهرین و ابن عمه و وصیه امیرالمؤمنین و قائد العز المحجلین الی خاتم الوصین امام غائب قائم بقیة الله فی الارضین و حجة الله علی العالمین سلام الله علیهم اجمعین.

غلامرضا قاضی - 26/5/86


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 951 به تاریخ 910223, شاعر همشهری, زندگی‌نامه محمد حسن سهیلی
+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 18:31  توسط بهمن صباغ‌ زاده  |