سیاه‌مشــــــــــــــــــــــــــــــــق

گزارش‌های بهمن صباغ زاده از جلسه‌های شعر

سلام و درود دوستان

انجمن شعر در تربت حیدریه عصرهای شنبه برگزار می‌شود. معرفی انجمن شعر قطب

شما می‌توانید در کانال تلگرامی انجمن قطب عضو شوید و از اطلاعیه‌های جلسه با خبر شوید.

https://t.me/anjomanghotb

انجمن شعر و ادب قطب تربت حیدریه

عکس از انجمن شعر و ادب قطب تربت حیدریه به تاریخ شنبه ۱۴۰۲/۱۱/۱۴ در کتابخانه‌ی شهید بهشتی

#انجمن_قطب
#کتابخانه_بهشتی

https://t.me/anjomanghotb


برچسب‌ها: انجمن قطب, انجمن شعر تربت حیدریه
+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۷ آبان ۱۴۰۴ساعت 12:49  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

07/15

ضمن شادباش تولد شاعر همشهری استاد محمد پروانه محولاتی غزلی را از ایشان با هم می‌خوانیم:


خون دل می‌خورم و اشک روان می‌ریزم
می‌شوم شعله و بر قامت جان می‌ریزم
نیستان می‌شوم و از سر هر بند وجود
آتش ناله بر اندام زمان می‌ریزم
تا تراود سخنم از لب هر غنچه و گل
شبنم شعر تر از طبع روان می‌ریزم
خیره منعم مکن از مدرسه و درس و کتاب
اشک ابرم که به گل‌های جوان می ریزیم
جان، نثار قدم اهل دل و فضل و هنر
خاک ره در دهن بی‌هنران می‌ریزم
تا خزانی نشود چهره گل‌های وطن
می‌شوم سبزه و بر چهر خزان می‌ریزم
گفته بودی ز چه رو شعر تو پروانه، تر است
شهد عشق است که در ظرف بیان می‌ریزم
تا بنوشم ز لب لعل بتان آب حیات
می‌شوم بوسه و بر لعل بتان می‌ریزم
گردبادی شده فریاد من از ناله‌ی تو
آب در خوابگه مورچگان می‌ریزم


#انجمن_قطب
#محمد_پروانه
#پروانه_محولاتی
#تبریک
#تولد


انجمن شعر قطب در تلگرام / روبیکا / اینستاگرام / بلاگفا

عکس از بهمن صباغ زاده، هفتم تیرماه ۱۴۰۵ نیشابور، بازسازی هوش مصنوعی
نیما یوشیج: از شعرم خلقی به‌هم انگیخته‌ام/ خوب و بدشان به‌هم درآمیخته‌ام/ خود گوشه گرفته‌ام تماشا را کآب/ در خوابگه مورچگان ریخته‌ام


برچسب‌ها: محمد پروانه محولاتی, تبریک, تولد, انجمن شعر قطب
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۶ آبان ۱۴۰۵ساعت 11:18  توسط زینب ناصری  | 

07/10

ضمن شادباش تولد خانم مه‌لقا محمدزاده شعری را که آیلین گلی نوجوان شاعر همشهری به مناسبت تولد مادربزرگ برای ایشان سروده است با هم می‌خوانیم:


از وقتی که یادمه
پیشم بودی همیشه
من اگه برگ باشم
تویی شبیه ریشه

موقع پارک و بازی
خوراکی‌های تازه
تو راه برگشت‌مون
بستنی خوشمزه

شب که می‌شد همیشه
یاد می‌دادی یه سوره
توحید و نصر و فلق
یاد خدا یه نوره

مامان می‌رفت اداره
من بودم و مامان‌جون
لباس برام می‌بافتی
تو سردی زمستون

مامان‌بزرگ خوبم
کردی ما رو تو خوشحال
این هدیه‌ت، الهی
زنده باشی تا صد سال


#انجمن_قطب
#مه_لقا_محمدزاده
#تبریک
#تولد
#آیلین_گلی


انجمن شعر قطب در تلگرام / روبیکا / اینستاگرام / بلاگفا

عکس از هنرمند همشهری آقای سلیمان گلی


برچسب‌ها: مه لقا محمدزاده, آیلین گلی, تبریک, تولد
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۶ آبان ۱۴۰۵ساعت 11:9  توسط زینب ناصری  | 

07/10

ضمن شادباش تولد خانم مه‌لقا محمدزاده شعری را که آیلین گلی نوجوان شاعر همشهری به مناسبت تولد مادربزرگ برای ایشان سروده است با هم می‌خوانیم:


از وقتی که یادمه
پیشم بودی همیشه
من اگه برگ باشم
تویی شبیه ریشه

موقع پارک و بازی
خوراکی‌های تازه
تو راه برگشت‌مون
بستنی خوشمزه

شب که می‌شد همیشه
یاد می‌دادی یه سوره
توحید و نصر و فلق
یاد خدا یه نوره

مامان می‌رفت اداره
من بودم و مامان‌جون
لباس برام می‌بافتی
تو سردی زمستون

مامان‌بزرگ خوبم
کردی ما رو تو خوشحال
این هدیه‌ت، الهی
زنده باشی تا صد سال


#انجمن_قطب
#مه_لقا_محمدزاده
#تبریک
#تولد
#آیلین_گلی


انجمن شعر قطب در تلگرام / روبیکا / اینستاگرام / بلاگفا

عکس از هنرمند همشهری آقای سلیمان گلی


برچسب‌ها: مه لقا محمدزاده, آیلین گلی, تبریک, تولد
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۶ آبان ۱۴۰۵ساعت 11:9  توسط زینب ناصری  | 


گزارش جلسه‌ی انجمن شعر و ادب قطب تربت حیدریه به تاریخ شنبه ۱۴۰۵/۰۷/۱۱ به قلم شاعر همشهری آقای محمدرضا خسروی

پاییز رسیده است؛ فصل بوی خاک باران‌خورده، هیاهوی کلاغ‌های باغ روی شاخه‌های نیمه‌عریان درختان و ریزش برگ‌هایی که زمین را هزار رنگ کرده‌اند و هر بار با دیدن‌شان این شعر مرتضی امیری را با خود زمزمه می‌کنم: «زرد است؟ نه... قرمز؟ نه... بگو پس به چه رنگ است؟/ این برگ که می‌افتد و این‌قدر قشنگ است/ هم قهوه‌ای سوخته هم قرمز روشن/ این برگ خدایا چقدر رنگ‌به‌رنگ است»

ساعت حدود پنج بعدازظهر به کتابخانه شهید بهشتی می‌رسم؛ کتابخانه‌ای که نیمه دوم سال میزبان دوستداران شعر و ادب انجمن قطب است. عقربه‌ها روی ساعت پنج و بیست دقیقه می‌نشینند که جلسه با اجرای دلنشین استاد صباغ‌زاده شروع می‌شود.

استاد ابتدا با غزلی کم‌نظیر از مولانا و با سلامی شاعرانه جلسه را غرق در لطافت می‌کند: «ایا هوای تو در جان‌ها سلامٌ علیک/ غلام می‌خری ارزان‌بها؟ سلامٌ علیک»

سپس استاد نجف‌زاده عزیز گوش حاضران را با شعری ناب از سعدی نوازش می‌کنند: «بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست/ بگو اگر گنهی رفت و گر خطایی هست/ روا بود که چنین بی‌حساب دل ببری؟/ مکن که مظلمه خلق را جزایی هست»

نوبت به خردسالان جمع که می‌رسد، آیلین‌گلی، دختر آرام و باادب جمع، اولین شعرش را که به مناسبت تولد مادربزرگش، سرکار خانم محمدزاده سروده است می‌خواند: «از وقتی که یادمه/ پیشم بودی همیشه/ من اگه برگ باشم/ تویی شبیه ریشه/ موقع پارک و بازی/ خوراکی‌های تازه/ تو راه برگشت‌مون/ بستنی خوشمزه...»

سپس استاد جهانشیری بزرگوار با یاد کردن از شاعر عزیز و فقید شهرمان، استاد سید علی‌اکبر بهشتی، غزل ایشان را می‌خوانند: «ستارگان سخن جرعه‌نوش جام غمند/ اگر چه دور ز یکدیگرند گرد همند» و بعد هم غزلی به ایشان تقدیم می‌کنند؛ غزلی که متناسب با وزن، ردیف و قافیه همین شعر استاد بهشتی و با تضمین مصراعی از شعر ایشان سروده شده بود: «میان خیل ادیبان که دست بر قلمند/ چقدر مثل تو عاشق در این زمانه کمند»

سپس نوبت به شاعر فرهیخته و جوان، جناب آقای محمود شریفی می‌رسد که ضمن دعوت همه دوستان به انجمن شعر کدکن به مناسبت تولد شاعر ارجمند، استاد محمدرضا شفیعی کدکنی، چند رباعی که حرف دل همه ماست می‌خوانند: «کی یاد از آن شکوه و فر خواهی کرد/ کی از شب تاریک گذر خواهی کرد/ ایران من این پیرهن مشکی را/ کی از تن نازنین به در خواهی کرد» حین شعرخوانی جناب شریفی، شاعر و ادیب عزیز شهرمان جناب آقای جلال رفیع وارد جلسه می‌شوند.

شعرخوانی بعد مربوط به جناب شریعتی محترم است که شعرشان با ته‌مایه طنز همراه است: «دوستان کار نابجا نکنید/ همسران را ز خود جدا نکنید»

بعد از آن استاد موسوی گران‌قدر با آرامش همیشگی شعر نیمایی‌شان را شروع کردند و چه زیبا گفتند از شب‌های زعفرانی و چشمان براق روباه و زوزه‌های گرگ در دوردست و آبی که در برق بالا مسیرش عوض شده و لانه موشی که پای استاد را در آن تاریکی شب تا زانو به گل فرو برده بود.

سپس استاد عباسی با همان متانت مثال‌زدنی غزلی ناب و محلی را خواندند: «لوت از بس شکر دَره مگی کرخنه قنده/ برِ رویت مگی ناره انار قند ازغنده» و چه تشبیه زیبایی به لب یار کرده بودند که: «تو باغ پسته خندو میوم پسته‌ی دهن‌بسته/ بَیَد پیوند بُخروم مو لو تو پونگ پیونده»


در ادامه نوبت به داستان هفت‌پیکر نظامی در روز دوشنبه زیر گنبد سبز و همراه با شاهزاده خوارزم با بیان شیوای استاد بهمن صباغ‌زاده رسید: «چون‌که روز دوشنبه آمد شاه/ چتر سرسبز برکشید به ماه/ شد برافروخته چو سبزچراغ/ سبز در سبز چون فرشته باغ» داستان زیبایی که از عشق و پاک‌دامنی حکایت داشت و شخصیت داستان به سمت بیت‌المقدس رهسپار شد.

ساعت حدوداً ۶ عصر را نشان می‌داد که استاد رفیع دوست‌داشتنی صحبت خود را آغاز کردند. ایشان که به‌تازگی در غم از دست دادن مادر بزرگوارشان (روح‌شان قرین رحمت) به سوگ نشسته‌اند، پس از تشکر و قدردانی از عزیزانی که با ایشان ابراز همدردی کرده‌اند، ما را با خود به سال‌های دور و مدرسه رازی و گنج‌های گران‌بهایش (مدرسان و معلمان) بردند و شعری که در ۱۴ سالگی سروده بودند را خواندند، سپس گریزی به شعری از استاد مشفق کاشانی که برای ایشان سروده شده بود زدند: «آزرده‌ام ز خویشتن خویش ای جلال/ درمانده‌ام به ورطه تشویش ای جلال» و جواب استاد رفیع که در پاسخ ایشان سروده بودند: «ای دل غم دیار مخور یار مشفق است/ ساقی سبو بیار که دلدار مشفق است» در پایان با آرزوی توفیق، دو کتاب به انجمن قطب هدیه دادند.

تقریباً ۲۰ دقیقه از زمان باقی مانده بود که کوثر عباسیان، دختر پرانرژی و همیشه خندان انجمن غزلی زیبا خواند: «میان خاطرات خسته‌ام گه‌گاه جان دادم/ کلید رفع این شک را به قلب خود نشان دادم» لوح تقدیری نیز به جهت یادبود به پاس حضور در جلسه فرمانداری تقدیم ایشان شد.

حالا نوبت شاعر کشاورزی است که خستگی روزانه در چهره باصفایش پیداست؛ جناب آقای اعتقادی چنین شروع می‌کند: «زندگی‌ها چو چنی پا در هوا رفته رفق/ او که مخره مال مردم کربلا رفته رفق»

بعد آقا حیدر عبدالله‌زاده با همان شور جوانی غزلی را می‌خوانند: «جان من مستی چشمان تو را می‌خواهد/ عطر گیسوی پریشان تو را می‌خواهد»

گرچه تقریباً دقایق پایانی را سپری می‌کنیم ولی سرکار خانم صبری پرنشاط و با انرژی زندگی را مخاطب قرار داده و می‌گویند: «مسیر زندگی از ما دونده می‌خواهد/ همیشه سوت زمانه برنده می‌خواهد»

در انتهای جلسه نیز استاد صباغ‌زاده از سرکار خانم محمدزاده و سایر دوستانی که پذیرایی امروز را بر عهده داشتند تشکر کرده و به‌عنوان حُسن ختام جمع را به غزلی با لهجه شیرین مشهدی مهمان کردند که ما را به گذشته‌ای دور از شب‌های مهتابِ سی‌متری طلاب و حال ماهی سر قلاب برد: «نمشه اما شب بارونی مهتاب دیدم/ جوری خوشگل بودی انگار تو رِ تو خواب دیدم/ جوری خوشگل بودی که دست و پاهام شل رفتن/ دل لامصبمه بدجوری بی‌تاب دیدم»

با به پایان رسیدن غزل استاد، ختم جلسه اعلام می‌شود، خودکارم را روی دفتر می‌گذارم و به امید هفته‌های بعد با خود زمزمه می‌کنم: «به پایان آمد این دفتر/ حکایت همچنان باقی»



#محمدرضا_خسروی
#گزارش
#انجمن_قطب

انجمن شعر قطب در تلگرام / روبیکا / اینستاگرام / بلاگفا


برچسب‌ها: محمدرضا خسروی, گزارش, انجمن شعرقطب, تربت حیدریه
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۶ آبان ۱۴۰۵ساعت 11:3  توسط زینب ناصری  | 

در کوچه‌باغ‌های کدکن، نگاهی به زندگی و شعر آقای محمود شریفی کدکنی شاعر همشهری به قلم بهمن صباغ زاده

محمود شریفی کدکنی از آن گل‌های بی‌خار روزگار است. چند سال است که به جلسات انجمن قطب رفت و آمد دارد و یکی از شاعران محبوب این انجمن است. تا حالا نشنیده‌ام که کسی از او کوچکترین گله‌ای داشته باشد. امیر معزی در غزلی زیبا گفته است: «بشکفت رُخم چون‌ گل بی‌خار ز شادی/ زیرا که ‌گل صحبت او خار ندارد» گلِ صحبت محمود هم خار ندارد. شنبه ۱۱ مرداد ۱۴۰۴ از همصحبتی با این گل بی‌خار رخ من چون گل شکفته بود. از قبل قرار ملاقات را گذاشته بودیم. بعد از جلسه‌ی انجمن قطب کمی صبر کردیم تا خداحافظی‌ها و عکس‌های یادگاری تمام شود و رباط کمی خلوت شد. روی یکی از تخت‌های چوبی رباط تهمینه نشستیم، من ضبط صوت را روشن کردم و مشغول گپ و گفت شدیم. آن‌چه در ادامه می‌خوانید حاصل حدود هشتاد دقیقه گفت و گوی ما در شبی تابستانی و دلپذیر بود.


محمود شریفی هشتم مرداد ۱۳۵۹ در کدکن به دنیا آمد. شهر کَدکَن در ۷۰ کیلومتری شمال‌غربی شهر تربت حیدریه و ۸۰ کیلومتری جنوب نیشابور واقع است. کدکن چند هزار نفر جمعیت دارد و لهجه‌ی مردم این شهر به نیشابوری نزدیک‌تر است تا تربتی. این شهر در دامنه‌های شمالی رشته‌کوه کوهسرخ قرار دارد. پدر محمود که اصالتا اهل کوهسرخِ کاشمر است در کدکن به شیخ محمد مشهور بود. شیخ محمد باغدار و کشاورز بود و همچنین مکتب‌خانه‌ای را اداره می‌کرد و به کودکان کدکن قرآن می‌آموخت.

مادرش خانم طیبه حلاج اصالتا یزدی بود و در کار مکتب‌داری به پدر کمک می‌کرد. طیبه خانم ساکن کدکن بود که شیخ محمد به جهت دیدار خویشاوندان از کاشمر به کدکن آمد و دلباخته‌ی او شد. بعد از ازدواج هم در کدکن ماندند، هرچند چند سالی هم برای زندگی به زادگاه شیخ محمد یعنی روستای تولی در کاشمر رفتند اما باز به کدکن برگشتند و در این شهر زندگی کردند.

محمود سومین پسر خانواده است و به اصطلاح ته‌تغاری خانه بوده است. او در کودکی آرام و سربه‌زیر بود هرچند چند خاطره‌ی شاخص از شیطنت‌های کودکی‌اش هم به یاد دارد. در مورد کودکی‌اش می‌گوید: «کودکی شادی داشتم. مادرم مهربان و خوش‌برخورد بود و خانه‌ی ما همیشه پر از مهمان بود.» او در کودکی عزیردُردانه‌ی خانه بود و پدر و مادر توجه خاصی به او داشتند. کودکی محمود در کوچه‌باغ‌های کدکن به بازی و خوشی گذشت. روزگاری که برای همه‌ی ما مثل ابر بهار می‌گذرد و خاطراتش تا میان‌سالی و پیری همراهی‌مان می‌کند.

وقتی به هفت سالگی رسید او را به دبستان کدکن فرستادند. محمود بچه‌ی ریزنقشی بود و بسیار وابسته‌ی پدر و مادر. او که فضای مدرسه را دلخواه ندید بعد از چند روز دیگر به مدرسه نرفت و پدر و مادرش هم قانع شدند که تا سال بعد صبر کنند و او را یک سال دیرتر روانه‌ی دبستان کنند. سال بعد یعنی مهرماه ۱۳۶۶ محمود سال تحصیلی را با اشتیاق شروع کرد و خیلی زود جذب کتاب و درس و مدرسه و معلم شد. اولین مدرسه‌اش مدرسه‌ی شهید جوادی بود که خیلی به خانه‌ی آن‌ها نزدیک بود.

کدکن جمعیتی زیاد داشت و مثل بعضی از روستاها کلاس‌های پنج پایه نداشت بلکه حتی در برخی پایه‌ها دو کلاس داشت. وضعیت درسی‌اش خوب بود و همیشه جزو شاگردان برتر مدرسه بود. در راهنمایی شهید حسینیان کدکن هم نمره‌های بالایی می‌گرفت و حسابی درس‌خوان شده بود. سوم راهنمایی در آزمون مدارس تیزهوشان شرکت کرد و پذیرفته شد.

کدکن مدرسه‌ی تیزهوشان یا نمونه دولتی نداشت و او راهی مدرسه‌ی نمونه دولتی ملامظفر گناباد شد. محمود در این مورد می‌گوید: «بیش از یکی دو ماه در مدرسه‌ی ملامظفر گناباد دوام نیاوردم. به خانواده و محیط کدکن الفت داشتم. آب و هوای خشک گناباد غمزده‌ام می‌کرد. در مهرماه طبیعت کدکن هزار جلوه دارد اما گناباد خشک و بی‌آب و علف بود. تصمیم گرفتم قید مدرسه‌ی نمونه را بزنم و برگردم کدکن.»

یکی دو ماه از سال تحصیلی گذشته بود که محمود شریفی به کدکن برگشت. نمره‌هایش خوب بود و چون چند نفر از دوستان صمیمی‌اش که آن‌ها هم وضعیت تحصیلی مشابه محمود را داشتند در دبیرستان شهید میرزایی کدکن رشته‌ی تجربی را انتخاب کرده بودند، او هم در کنار دوستانش در دبیرستان شهید میرزایی مشغول به خواندن رشته‌ی تجربی شد.

من که می‌دانم محمود شریفی فارغ‌التحصیل زبان و ادبیات فارسی است می‌پرسم که «پس چه شد که سر از علوم انسانی درآوردی؟» محمود با خنده می‌گوید: «با یکی از معلم‌ها حرفم شد. نتیجه این شد که سال اول دبیرستان قید مدرسه را زدم و تنها در امتحانات خرداد شرکت کردم.»

سال بعد محمود رشته‌ی انسانی را انتخاب کرد. در همین یک سال نظام قدیم هم تبدیل به نظام جدید آموزشی شده بود و او یک سال از تحصیل عقب افتاد. به محمود می‌گویم پس همین‌قدر تصادفی وارد ادبیات و شعر وارد زندگی‌ات شد؟ می‌گوید: «نه به همین سادگی، برادرم در همان سال که مدرسه نمی‌رفتم یک دیوان حافظ به من هدیه داد. او در رشته‌ی کتابداری در بیرجند درس می‌خواند. من آن سال وقت اضافه زیاد داشتم و سرم را با خواندن همین کتاب گرم می‌کردم. سعی می‌کردم از شعر حافظ سر دربیاورم که کار ساده‌ای نبود. روزی به کتابخانه‌ی کدکن رفته بودم و کتاب «تماشاگه راز» را دیدم که شرح غزل‌های حافظ بود. کتاب را به امانت گرفتم و همین کتاب کلیدی شد برای ورود به دیوان خواجه‌ی شیراز. سال بعد که می‌خواستم به دبیرستان بروم، بدم نمی‌آمد که در رشته‌ی علوم انسانی گره‌های بیشتری از شعر حافظ باز کنم و ذهنم نسبت به شعر حافظ روشن‌تر شود.»

محمود سه سال در دبیرستان کدکن رشته‌ی علوم انسانی را خواند. سالی که او دیپلم گرفت اولین دوره‌های نظام جدید آموزشی فارغ‌التحصیل شدند و بعد طبق قانونِ آن دوره گذراندن یک سال پیش‌دانشگاهی اجباری شد. بعد از پیش‌دانشگاهی علوم انسانی که در پیش‌دانشگاهی شفیعی کدکنی گذشت، محمود در کنکور شرکت کرد و رتبه‌ی ۱۴۷ کنکور ادبیات و علوم انسانی را در سال ۱۳۷۹ کسب کرد. برادرش در این سال‌ها معلم شده بود و محمود هم به شعر و ادبیات بیش از پیش علاقه‌مند شده بود. این دو گزینه در کنار هم باعث شد که محمود برای شغل آینده به دبیری ادبیات فکر کند و مرکز تربیت معلم شهید بهشتی مشهد را انتخاب کند.

اولین دوره‌ی او در تربیت معلم یک دوره‌ی دو ساله با مدرک فوق دیپلم بود که از سال ۱۳۷۹ تا سال ۱۳۸۱ طول کشید. درس‌های دوره‌ی تربیت معلم دشواری خاصی نداشت و او خیلی راحت این دو سال را بهترین نمره‌ها پشت سر گذاشت و مهر ۱۳۸۱ برای تدریس به کدکن برگشت. اولین محل خدمت آقای شریفی روستای حصار یزدان و نوزه در جلگه‌ی رخ بود. این روستاها فاصله‌ی زیادی تا کدکن نداشت اما آقای شریفی تصمیم گرفت در روستای محل خدمتش بماند. او در این مورد می‌گوید: «دشت زیبایی بود. غروب‌های خیره‌کننده‌ای داشت و من هم شوق و ذوقی برای تدریس داشتم. کودکان معصوم و دوست‌داشتنی این دو روستا اولین دانش‌آموزان من بودند و خاطره‌‌هایی بسیار خوب از آن روزها دارم.»

در همین سال‌ آقای شریفی در آزمون کارشناسی ادبیات شرکت می‌کند و در دانشگاه دولتی حکیم سبزواری پذیرفته می‌شود. او در همان سال مامور به تحصیل شده و برای ادامه تحصیل عازم سبزوار می‌شود. شریفی سال ۱۳۸۵ از دانشگاه حکیم سبزواری فارغ‌التحصیل شده و با مدرک لیسانس ادبیات به کدکن برمی‌گردد. او در توضیح این مقطع از زندگی‌اش می‌گوید: «قصدم دبیری ادبیات فارسی بود اما در آن سال در کدکن معلم ادبیات فارسی زیاد بود و من به ناچار مدیریت یک مدرسه را در روستای رقیچه از توابع کدکن پذیرفتم. سال بعد هم معاون هنرستان شدم و چند سال پست‌های مختلف را تجربه کردم اما تصمیم گرفتم ادامه تحصیل بدهم. سال بعد که سرپرست خوابگاه هنرستان بودم در کارشناسی ارشد دانشگاه حکیم سبزواری پذیرفته شدم.»

شریفی توانست بدون مرخصی و ماموریت با رفت و آمد هم به کار ادامه بدهد و هم تحصیل کند. سال ۱۳۹۰ از پایان‌نامه‌ی کارشناسی ارشد خود در مورد لهجه‌ی کدکن دفاع کرد و فارغ‌التحصیل شد. پایان‌نامه‌ی او به نحوه‌ی صرف فعل‌ها و دیگر جزئیات زبان در لهجه‌ی کدکن اختصاص داشت. امیدوارم پایان‌نامه‌ی دوران دانشجویی این شاعر خوب همشهری به زودی منتشر شود؛ شک ندارم که خواندنی و جذاب خواهد بود.

سال ۱۳۹۰ پس از نه سال کار در آموزش و پرورش کدکن بالاخره آقای محمود شریفی کدکنی توانست برای تدریس وارد کلاس ادبیات شود. از آن سال شریفی به تدریس ادبیات مشغول است و دانش‌آموزان زیادی به شنیدن شعر از زبان او دلباخته‌ی ادبیات شده‌اند.

شریفی در سال ۱۳۸۵ ازدواج کرد و دو دختر به نام‌های شقایق و بهار دارد. او اکنون با خانواده‌اش در تربت حیدریه زندگی می‌کند اما همچنان دلباخته‌ی زادگاه است. با شاعران کدکن ارتباط گرمی دارد و سعی می‌کند با برنامه‌هایی منظم شاعران این شهرستان را دور هم جمع کند.

از شریفی می‌پرسم غیر از هدیه گرفتن دیوان حافظ در سال اول دبیرستان گرایش شما به ادبیات دلایل دیگری هم داشت؟ می‌گوید: «مادرم زن مذهبی‌ای بود و خیلی شعر حفظ بود. ترکیب مذهبی بودن و شعر زیاد در حافظه داشتن او را به سمت اشعار مناجات‌گونه برده بود. او از خواجه عبدالله انصاری، ابوسعید ابوالخیر، شیخ عطار و دیگر عارفان و شاعران ابیاتی در حافظه داشت که بعد از نماز به شیرینی هر چه تمام می‌خواند. پررنگ‌ترین دلیل علاقه‌ی من به ادبیات را باید در روزهای کودکی‌ام و مناجات‌های مادرم جستجو کرد. دیگر دلیل علاقه‌ام به ادبیات، آقای سید محمد عبدالهیان دبیر دوره‌ی دبیرستانم بود.»

می‌پرسم اولین شعرت را کی گفتی؟ در پاسخم می‌گوید: «در دوره‌ی تربیت معلم استادی داشتم به اسم آقای علی اکبر شعبانی که شاعر بود و کتابی هم چاپ کرده بود. او گاه در کلاس از اشعار خودش می‌خواند که غالبا در قالب نیمایی سروده شده بودند. چون درس‌های تئوری ادبیات را خوانده بودم سر ذوق آمدم که من هم چیزی بنویسم. شعری در قالب نیمایی نوشتم و به استاد شعبانی نشان دادم. مرا توصیه به خواندن و نوشتن بیشتر کرد. مدتی که گذشت و من هم در وزن تبحر بیشتری پیدا کردم یک غزل با وزن مفاعیلن گفتم. آن نیمایی را که نمی‌توانم شعر به حساب بیاورم اما شاید همین غزل ناپخته را بتوانم اولین شعرم بنامم.»

شعر به صورت خط در میان در زندگی محمود شریفی کدکنی جریان داشت. گاهی که موضوع مناسبی به ذهنش می‌آمد شعر می‌گفت و گاهی به کلی شعر را کنار می‌گذاشت. شاید بشود گفت سالی یکی دو شعر بیشتر نمی‌سرود و انگیزه‌ی چندانی در سرودن شعر نداشت.

در سال ۱۳۹۵ او و دوستانش که دبیران ادبیات بودند تصمیم گرفتند انجمن شعری به نام «انجمن شعر فرهنگیان» در کدکن راه‌اندازی کنند و به همین بهانه به طور منظم دور هم جمع شوند. این انجمن هم یک تشکل صنفی بود و هم یک انجمن ادبی. معمولا در هر جلسه هر کدام از دبیران که طبع و ذوقی داشت آخرین سروده‌ی خود را برای دیگران می‌خواند. انجمن شعر فرهنگیان کدکن باعث شد محمود شریفی بیش از پیش به شعر بپردازد و شعرهای بیشتری بگوید.

آقای شریفی که در این سال‌ها ساکن تربت حیدریه شده بود با انجمن شعر و ادب قطب آشنا شد و به جمع شاعران تربت حیدریه راه یافت. او خود در این مورد می‌گوید: «از حدود سال ۱۳۹۰ که ساکن تربت حیدریه شدم اسم انجمن شعر قطب به گوشم خورده بود اما خود را از نظر شعری در حدی نمی‌دیدم که بخواهم شعرم را پیش شاعران عرضه کنم. یکی دو بار دل به دریا زدم و سعی کردم انجمن را پیدا کنم اما موفق نبودم تا این‌که در سال ۱۳۹۸ در جستجویی اینترنتی به وبلاگ سیاه‌مشق و گزارش‌های انجمن شعر و ادب قطب رسیدم و تصمیم گرفتم در جلسات انجمن قطب شرکت کنم.»

آن زمان جلسات انجمن شعر و ادب قطب در موزه‌ی مشاهیر در باغملی تشکیل می‌شد. چون انجمن قطب آرشیو منظمی دارد می‌توان به دقت گفت که اولین حضور آقای شریفی در انجمن قطب برمی‌گردد به تاریخ شنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۸ که در جمع شاعران تربت حیدریه حضور پیدا کرد و شعر طنز خواند با این مطلع: «ثروتم را پسرم از تو که بهتر بخورد/ نگذاری ز درختت احدی بر بخورد»

شریفی از اولین جلسه‌ای که در انجمن قطب حضور پیدا کرد مورد توجه قرار گرفت و خیلی زود با شاعران همشهری همراه شد. تشویق شاعران همشهری و نقدهای ایشان باعث شد شعر برای آقای شریفی جدی‌تر شود. او سعی کرد نقدهایی را که می‌شنود به کار ببندد و روز به روز در شعر تربت حیدریه بیشتر بالید و تبدیل شد به یکی از چهره‌های موفق شعر تربت حیدریه.

آقای شریفی غیر از شاعری، در کارهای جمعی انجمن هم چهره‌ای درخشان بود و مهربانی و صفایش باعث شد که در حلقه‌ی شاعران تربت حیدریه به گرمی پذیرفته شود و امروز او را باید از شاعران عالی انجمن شعر و ادب قطب دانست.

محمود شریفی بعد از چند سال حضور در انجمن قطب در سال ۱۴۰۳ تصمیم گرفت با همراهی چند تن از شاعران کدکن جلسات انجمن شعر فرهنگیان را گسترش دهد و این جلسات ادبی را در کدکن عمومی کند. آن‌ها نام این انجمن ادبی را به افتخار دانشمند فاضل و شاعر نام‌آشنای کدکن «انجمن شفیعی کدکنی» گذاشتند. انجمن شفیعی کدکنی حاصل عشق محمود شریفی به کدکن، عشق او به ادبیات و عشق او به دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی بود. او و دوستانش خیلی زود توانستند علاقه‌مندان شعر و ادب را در این شهرستان جذب کنند و با برنامه‌ریزی و تشکیل جلسات منظم بین دانش‌آموزان و شاعران کدکن استعدادیابی کنند.
از شریفی می‌پرسم از شاعران تاریخ ادبیات کدام یک را می‌پسندی؟ می‌گوید «شاعر شماره‌ی یک برای من در تاریخ ادبیات فارسی همواره حافظ شیرازی است. حافظ سرشار از تکنیک‌های شعری است و افزون بر این رندی او باعث شده است که هر کس از ظن خود با او همراه شود.» غیر از خواجه‌ی شیراز، آقای شریفی با شعر سعدی و مولانا هم انس و الفتی دارد و از بین شاعران معاصر هم ارادتی خاص به دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی و مهدی اخوان ثالث دارد.

شریفی معتقد است که در شعرش در ابتدا تحت تاثیر شفیعی کدکنی بوده است و بعد از آن تاثیر شاعران انجمن قطب را در سبک شاعری‌اش پررنگ می‌بیند. او می‌گوید «آشنایی چهره به چهره با شاعران تاثیری زیاد بر من گذاشت و از هر کدام چیزی آموختم. مثلا آوردن لهجه به شعر یکی از تاثیرهای جدی انجمن قطب بر من بود. وقتی می‌دیدم شعر لهجه‌ای در انجمن قطب پایگاه و جایگاهی بلند دارد من هم ترغیب شد در این حیطه طبع‌آزمایی کنم و کم‌کم وارد این حوزه هم شدم.»

از او می‌پرسم اگر از تعریف‌های کلاسیک شعر بگذریم به عنوان محمود شریفی کدکنی چه تعریفی از شعر داری؟ شریفی پس از مکثی نسبتا طولانی می‌گوید «من به تعریف دکتر شفیعی نمی‌توانم چیزی اضافه کنم. دکتر شفیعی معتقد است شعر گره خوردگی عاطفه و تخیل است که در زبانی آهنگین شکل گرفته است.» می‌خندم و می‌گویم «نمی‌توانی فرار کنی باید به برداشت خودت از شعر هم اشاره کنی.» او می‌گوید: «عاطفه را خیلی تاثیرگذار می‌دانم و به طور کلی آوردن تصویر بر شعریت شعر می‌افزاید. مخصوصا تصویرهایی که از طبیعت یا از زندگی مردم بیاید بر صمیمت و دلپذیری شعر اضافه می‌کند.»

بیشتر شعرهای آقای شریفی در قالب‌های غزل و چهارپاره شکل گرفته است. از رابطه‌اش با شعر معاصر از او می‌پرسم و او در جواب من می‌گوید: «اگر منصف باشم باید بگویم من دل در گرو شعر کهن دارم. شعر امروز را دوست دارم اما در مقابل ‌آن تاریخ درخشان ادب پارسی دست شعر معاصر را نسبتا خالی می‌دانم.»

او معتقد است شعر امروز مثل هر چیز دیگری دچار ابتذال شده است. خیلی از چیزها در جهان معاصر از هویت خالی شده است و به یک نام خالی بدل شده است. شریفی اعتقاد دارد خیلی از جریان‌های شعر امروز به آینده راه پیدا نخواهند کرد و فراموش خواهند شد. او می‌گوید: «نمی‌شود با مانیفست دادن برای شعر نسخه پیچید. شعری که قبولِ مردم را نداشته باشد در حلقه‌های روشنفکری باقی می‌ماند و در فضای جامعه طنین‌انداز نخواهد شد.»

من سعی می‌کنم در خلال این مصاحبه‌ها از نگاه شاعر به شعر به طور کلی و جزئی جویا شوم و معتقدم بیان این نکته‌ها در مصاحبه باعث می‌شود خوانندگان بهتر با شاعر آشنا شوند. از محمود شریفی عزیز می‌پرسم «شعر چه نقشی در زندگی بشر امروز می‌تواند داشته باشد؟» محمود که انگار از قبل به این موضوع فکر کرده است با نقل قولی از شوپنهاور شروع می‌کند که گفته است زندگی رنج است. او می‌گوید: «جریان اصلی زندگی رنج‌آور است. خوشی‌ها و شادی‌ها نمی‌توانند این رنج عظیم را از بین ببرند اما هنر می‌تواند مرهم بزرگی بر این رنج باشد. شعر می‌تواند سبب کاهش رنج بشر باشد. ما در سایه‌سار ادبیات تا حدی از رنج بزرگ زندگی رها می‌شویم. بخشی از این کاهش رنج شامل همه‌ی مخاطبان شعر می‌شود و بخشی مختص خودِ شاعر است که با تولید اثر و خلق هنر در جهان ذهنی خود پیش می‌رود و سلوکی را تجربه می‌کند.»

شریفی به شعر متعهد چندان باور ندارد اما معتقد است شاعر ناخودآگاه تحت تاثیر اجتماع است و اگر صادقانه با شعر برخورد کند شعرش هم آیینه‌ی روح خودش و هم آیینه‌ی روح اجتماعش خواهد بود. این شعر صادقانه می‌تواند ازلی ابدی باشد چون روح بشر و روح اجتماع نسل به نسل به هم شبیه است و همین است راز ماندگاری شاعران درجه یک تاریخ ادبیات که نه زمان می‌شناسند و مکان. شعر اگر متعهد به یک جریان خاص باشد محکوم به فراموشی است. ممکن است در دوره‌ای گل کند و بر صدر بنشیند اما در طول زمان فراموش خواهد شد.

محمود شریفی چندان علاقه‌ای به شرکت در جشنواره‌های شعر ندارد. می‌گوید «به ندرت پیش آمده که در جشنواره‌ای شرکت کنم. مثلا سال ۱۳۹۸ در جشنواره‌ی ملی «نگاهی به طنز معاصر» در فومن جزو برگزیدگان بودم. یا در جشنواره‌ی شعر زعفران که به صورت ملی در تربت حیدریه برگزار شد شرکت کردم. اما در مجموع اهل شرکت در جشنواره‌های ادبی نیستم.»

محمود شریفی کدکنی کتاب چاپ‌شده‌ای در زمینه‌ی شعر ندارد و تنها اثر چاپ شده‌ی او یک داستان با عنوان «بادبور» است که سال ۱۴۰۰ در انتشارات عطران در تهران چاپ شد. او می‌گوید «وقتی به چاپ مجموعه‌ی شعر فکر می‌کنم دچار کمال‌گرایی می‌شوم و با خود می‌گویم این همه شاعران بهتر از من هستند و شعرهای بهتر می‌گویند که هنوز مجموعه چاپ نکرده‌اند و خودم را در این صف عقب‌تر می‌برم.» مقاله‌ای هم از آقای شریفی وجود دارد که در مورد لهجه‌ی کدکن است و از پایان‌نامه‌ی کارشناسی ارشد این شاعر همشهری استخراج شده است.

به بخش هر چه می‌خواهد دل تنگت بگو می‌رسید و محمود شریفی می‌گوید: «یادم می‌آید زمانی از تربت حیدریه گریزان بودم. به خاطر شرایط زندگی ناچار بودم در تربت حیدریه منزل داشته باشم اما تا فرصتی پیدا می‌کردم به کدکن می‌رفتم. امروز می‌توانم بگویم تربت حیدریه را دوست دارم و دلیل این تغییر نگرش انجمن‌های ادبی تربت حیدریه است. تربت علی‌رغم همه‌ی ناکامی‌اش در پیشرفت در زمینه‌های مختلف از نظر فرهنگی شهر پیشرفته‌ای است. حال خوبی که از انجمن مثنوی خوانی، انجمن قطب، انجمن شاهنامه و دیگر انجمن‌های ادبی تربت حیدریه پیدا می‌کنم بسیار برایم ارزش دارد. با این‌که رشته‌ام ادبیات بوده از این انجمن‌ها بسیار آموخته‌ام و همیشه این جلسات برایم نکته‌های تازه داشته است.»


شریفی در پایان اضافه می‌کند: «به عنوان شاعر نباید سطح خودمان را بالاتر از دیگران بدانیم و اختلاف سلیقه‌ها نباید باعث جدایی ما از هم شود. به رغم همه‌ی اختلاف‌هایی که شاعران ممکن است با هم داشته باشند یک علاقه‌ی مشترک به شعر دارند و از شعر لذت می‌برند. وقتی به بررسی علل لذت بردن‌مان از ادبیات بپردازیم نقد ادبی شکل می‌گیرد. با هم بودنِ سلیقه‌های مختلف ادبی در کنار هم می‌توانند شاعران نسل بعدی را بهتر پرورش دهد.»
محمود شریفی در قالب‌های مختلف شعری و در گونه‌های مختلف ادبی کار کرده است. به نظر من در هر زمینه زبانش متفاوت است و در هر موضوعی که وارد می‌شود سعی می‌کند اصول حاکم بر آن گونه را رعایت کند. شعرش روان است اما به ندرت گره‌هایی در زبان دارد که نشان می‌دهد تمرکزش را روی محتوای شعر می‌گذارد تا فرم. در چهارپاره‌هایش زبانی صمیمی و امروزی به چشم می‌خورد که از ویژگی‌های شعر امروز است. در ادامه چند شعر از اشعار این شاعر همشهری را با هم می‌خوانیم.


خونِ شب می‌دود به رگ‌هایم
چشم‌هایم دو جغد بی‌آزار
گم شدم در دهان تاریکی
می‌زند نبض ساعت دیوار

ساعت از نیمه‌شب گذشته و باز
گُر گرفتم میان منقل شب
قلب من می‌زند به طبل جنون
جان رسیده به آستانه‌ی لب

بر دهل مشت، مشت می‌کوبم
مست و دیوانه‌وار و ناهنجار
در هجوم پلشت شکلک‌ها
چندش خنده‌های ناخروار

در هیاهوی فتنه می‌رقصم
سر من از تنم جدا مانده
سوختم در حریق ثانیه‌ها
مشت خاکسترم به جا مانده

خلقتی موذیانه در راه است
مغزها از جبین زده بیرون
دست مرموز و خوفناکی پست
امشب از آستین زده بیرون

شاخ زشتی به بینی‌ام جوشید
کل این شهر مثل من شده‌اند
صبح یک روز گاوپیشانی
مردم شهر کرگدن شده‌اند

جای سرو و صنوبر و سبزه
از زمین موش و مار می‌روید
از ردِ بوسه‌ی کدامین دیو
از تن شهر، دار می‌روید؟

دارم از درد و زخم می‌پیچم
مثل ماری به زیر تیغه‌ی بیل
زندگی بر سرم شده آوار
مثل موری به پای لشکر فیل

گُر گرفتم میان منقل شب
اخگری در تنور تاب و تبم
گاه پیغمبری اولوالعزمم
گاه تَبَّت یَدا اَبولَهبم

عقربه همچو عقربی زخمی
ذهن من مثل گربه‌ای ولگرد
خسته از این زباله‌گردی‌ها
خسته از این تعفن نامرد

یک به یک می‌شمارم این شب‌ها
زخم‌هایی که از خودم خوردم
دیگر از دیگران چه جای گِلِه
من که با ضربت خودم مُردم

کل تاریخ را ورق زده‌ام
مثل شب‌روزهای سخت بشر
آه از آن‌چه گذشت بر سر ما
بازی مرگ و تاج و تخت بشر

در دهان شگفت تاریکی
چشم‌هایم دو جغد شب‌بیدار
خسته از این تراکم تاریک
می‌زند نبض ساعت دیوار

ناگهان می‌شود نگاهم محو
ناگهان محو می‌شود همه‌چیز
عشق و افسانه خوشه می‌بندد
ناگهان از تو می‌شوم لبریز

دست در دست ماه می‌خوانم
خوشه خوشه ستاره می‌چینم
باز هم مثل کودکی‌هایم
گر چه بیدار، خواب می‌بینم

حافظ از راه می رسد سرمست
«حال دل با تو گفتنم هوس است»
من هوس‌باز نیستم اما
«با تو تا روز خُفتنم هوس است»

‌‌زندگی در زمین تمام شده
ما دو تا مانده‌ایم و این دنیا
دست هم را دوباره می‌گیریم
با همان عشق آدم و حوا

ای خوشا باز هم برهنه شدن
شاد و آزاد در زمین خدا
بار دیگر چو لحظه‌های هبوط
هیچ قیدی ندارد این دنیا

شیطنت‌های چشم تو ساده
من دوباره فریب خواهم خورد
راه و بی‌راه بوسه خواهم چید
از نگاه تو سیب خواهم خورد

آخرین لحظه‌های عمر زمین
ما همین‌جا بهشت می‌سازیم
از ازل تا ابد در این لحظه
ما فقط دل به عشق می‌بازیم

محو دریا و این شکوه افق
غرقه در ساحلِ تماشاییم
آخرین نغمه‌های ناب زمین
آخرین بوسه‌های دنیاییم...


با مویه‌های این دل از موی نازک‌تر چه باید کرد
با آرزوهایی که بر دستم شده پرپر چه باید کرد؟!
با یادگاری‌ها که در پستویِ صَدتو خاک خواهد خورد
با خاطرات مرده در آغوش این دفتر، چه باید کرد؟!
می‌خواهم از دیوار هم پنهان کنم اندوه‌‌هایم را
با اشک‌های منتظر، آماده، پشت در چه باید کرد؟!
کالای احساس مرا دنیا پشیزی برنمی‌دارد
با تیزبازی‌های این دلال بازیگر چه باید کرد؟!
هر چند جان‌بخشی، گوارایی، لطیفی چشمه‌ی عشقم!
با شوره‌زار این کویر پست پهناور، چه باید کرد؟!
با دره مرداری که رودرروی من با قهر می‌خندد
با این‌همه پل‌های ویران پشت سر؛ دیگر چه باید کرد؟!
گفتم سیاوش می‌شوم بر قلب آتش می‌زنم ای وای
با آتش پنهان شده در زیر خاکستر چه باید کرد؟!
افتاده آب از آسیاب شعرهایم؛ ذوق و احساسم
با چشمه‌های خشک؛ با این چشم‌های تر چه باید کرد؟!
دیروز مادر بود و یک پرچین گل و ریحان و سرسبزی
امروز با این شمعدانی‌های بی مادر چه باید کرد؟!
با یک‌ زمین حرفی که در دل مُرد بستم کوله خود را
با زخم‌های زنده تا بیداری محشر چه باید کرد؟!
آری فریب چشم‌هایش را نباید خورد، می‌دانم
با این دل احساسی تنهای خوش‌باور چه باید کرد؟!

تو که انگشت اتهامت رو
یک گلوله به سمت من کردی
تو‌ که امشب دلت رو انگاری
با دو دست خودت کفن کردی...

تو به چشمای من شدی مشکوک
من به لبخند تو شدم مظنون
آخرش مارو می‌کُشه این شک
ما به دستای هم می‌شیم مدفون

زخم خوردی تو از همه، آره
از همه آدمای دور و بَِرت
اولین تیر رو به قلب تو زد
اون که بُردیش زیرِ بال و پَرِت

یا بِکِش ماشه رو تمومش کن
یا بُکُش حس انتقامت رو
یا به من اعتماد کن امشب
یا بگو آخرین کلامت رو

ما دیگه مهره‌های سوخته‌ایم
شهر ما برده‌ی هوس‌هاشه
این دوئل دیگه رو به پایانه
عشق‌مون آخرین نفس‌هاشه

روی اون شاخه‌های خشکیده
پشت اون چهره‌های سنگیِ سرد
لاشه‌خورها هنوز منتظرن
شاید امشب بمیره این شبگرد

زوزه‌های غریب گرگی پیر
خون شَتَک‌خورده رو در و دیوار
پنجه‌های زمخت نامردو
یک نفس از گلوی من بردار

شهر ما رفت بار دیگه به خواب
چشمِ روباهِ توطئه بیدار
خنده‌هات می‌کنه حکایت باز
از فریب خزنده‌ای این‌بار

آدمک‌های در نقاب فرو
تو خداوند این دغل‌سازی
من شدم بار دیگه قربانی
تو شدی مافیای این بازی...


فریاد می‌زدم که مگر گوش‌ها کر است؟!
گفتی نه جان من همه دروازه و در است
مزد آن گرفته است که کاری نکرده است
نابرده رنج گنج برادر، میسر است
امروز دایه‌های وطن با حضور قلب
بردند بچه را و فقط جای او تر است
یک جدول از حروف الفبا به پیش ما
گویند حرف اول دزدان کشور است
دم را گره بزن به دم دُم‌کلفت‌ها
هر کس که این‌چنین نکند سخت ابتر است
گفتم که ما سهام عدالت گرفته‌ایم
گفتی عدالت است که برگ چغندر است
گفتم فرار مغز جوانان مصیبتی است
گفتا زبان و پاچه بخور پاچه بهتر است
خودرو اگر گران شده و پا نمی‌دهد
دیگر چه غم، که شهر پر از قاطر و خر است
دستم به ران و سینه‌ات نرسد مرغ نازنین
عشقم به بال و گردن تو معتبرتر است
روباه اگر که مرغ بدزد در این زمان
جرمش از اختلاس بزرگان گران‌تر است
دیگر زمان لیلی و مجنون گذشته است
لیلای دلربای من آن بره‌ی نر است
هر چند سهم ما شده باران خاک و گِل
هم سهم کافران همه باران جرجر است؟
ما رهبران عصر جدید جهان شدیم
کوری که خود عصاکش یک کور دیگر است
این شهر جای چه‌چهِ بلبل دگر نشد
از بس که گوش‌ها همه دنبال عرعر است
دیگر زمان قدرت بازو گذشته است
قدرت در این زمانه فصیح و سخنور است
بازیچه‌های ساده‌ی دل‌واژه‌ها شدیم
کفتار تا الف بنهد عین کفتر است
بازار عقل و دانش و ایمان کساد شد
دیگر خدا و عشق چو کبریت احمر است
از هر چه بگذری سخن دوست خوشتر است
این سرزمین قباله‌ی ژن‌های برتر است


از بس زده‌ام بال بر این سقف قفس
افتاده‌ام از بال و پر و پا و نفس
آزادی و پرواز هوس بود هوس
لطفی کن و ای مرگ به فریادم رس

آخرین خاطره‌ام از آواز
به آخرین خاطره‌ام از آزادی بر می‌گردد
روزی که من و قناری‌ام
تصنیفی را
در ماهور
می‌خواندیم
بر چارچوب دریچه‌ای که
به آزادترین باغ جهان باز می‌شد
از پشت میله‌های منجمد زمستان
بهار مدت‌هاست
نگاهِ خشکِ یخ‌زده‌اش را
به آواز این قناری مرده در من دوخته است
عنکبوت در گلویم لانه بسته
کبوتر تخم‌ گذاشته
و پیامبری که رسالتش را فراموش کرده...


گفته بودم دست می‌گیرم،
دوست می‌دارم، نشد...
گفته بودم مهر می‌پاشم،
عشق می‌کارم، نشد...
زندگی ما را چنان در خود شکست
فرصت یک «دوستت دارم» نشد...


دوبیتی به لهجه‌ی کدکن
خِبَر دایَن به باغا که «تِوَر» رف
دُهول بِزْنِن که ظالم بِـْخِبَر رف
صدای ارّه‌بِرقی تا بِلَن رف
دِرِختاما هَمَه دِستَه‌ی تِوَر رف


برای پدرم
خورشید و داس و گندم و دستان پینه‌بست
مژگان خوشه‌ها به خوش‌آمد خوش‌آمدست
در خوشه‌های چشم تو ای چشمه سار مهر
لبخند مهربان خدا دانه بسته‌است
بذر امید کاشته‌ای
آرام و بی گلایه ز دی‌ها گذشته‌ای
یک فصل آرزو
یک فصل انتظار
چون چشمه در تلاش و تکاپو و جست وجو
اینک به چشم‌های تو بایست خو گرفت
دل‌های تنگ پنجره‌ها «بی‌تپش» شده است
با دست‌های پاک تو باید «وضو» گرفت


برای مادرم
باغ پاییز شدی برگ بهارانت کو؟
پیر و رنجور شدی، آن لب خندانت گو؟
آن فرت‌بافی و گلدوزی و چادر شب تو
آن همه ذوق و هنرهای فراوانت کو؟
ای تو لالایی شب‌های هراس‌انگیزم
نغمه‌هایت چه شد و طبع غزلخوانت کو؟
بر لبت زمزمه‌ی شعر‌ و دوبیتی و دعا،
آن مناجات سحرگاهی و قرآنت کو؟
چه شد آن باغچه که دست تو را می‌بوسید
بر سر سفره ما سبزی ریحانت کو؟
زندگی، سینی چای و گل لبخند تو بود
خسته از زندگی‌ام سینی و قندانت کو؟
عطر و بوی خوش آن نان تنوری دم صبح
جنب و جوش سحر و عطر خوش نانت کو؟
گل نیلوفر و ختمی، سیب و آلوی‌ حیاط
آب و جاروی سحر، رونق بُستانت کو؟
خانه‌ی ساده ما غلغله‌ی مهمان بود
آن هیاهو چه شد و خانه‌ی مهمانت کو
خط به خط چهره‌ی تو راوی نسلی‌ست صبور
صبر یعقوب چه شد؟ یوسف چشمانت کو؟
قصه‌ها، خاطره‌ها، زمزمه‌ها داشت لبت،
گویش کدکن و فرهنگ خراسانت کو؟


محمود شریفی شاعر بسیار خوبی‌ست و از آن مهم‌تر انسان خوبی است. او آدم کم‌حرفی است. این اولین بار بود که به دل جمع با او به صحبت نشستم و باید بگویم از صحبتش بسیار لذت بردم. امیدوارم مجموعه‌ی شعر این شاعر همشهری منتشر شود و ما با شعر او بیشتر آشنا شویم. هر گوشه‌ی خراسان مهدِ شعر و ادب است و امیدوارم انجمن شعر شفیعی کدکنی در کدکن با کمک آقای شریفی و دوستانش بتواند روز به روز موفق‌تر از قبل شود و نام «انجمن شفیعی کدکنی» در کنار نام این شهر زیبا و نام استاد شفیعی همواره برقرار و بردوام بماند.

بهمن صباغ زاده
۱۴۰۴/۰۷/۰۵ تربت حیدریه


#محمود_شریفی
#با_شاعران_ولایت_زاوه
#شاعران_همشهری
#تربت_حیدریه

انجمن شعر قطب در تلگرام / روبیکا / اینستاگرام / بلاگفا


برچسب‌ها: محمود شریفی, بهمن صباغ زاده, کدکن
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۶ آبان ۱۴۰۵ساعت 10:59  توسط زینب ناصری  | 

مسمطی از شاعر همشهری استاد جلال رفیع بر اساس غزلی از سعدی

به یاد آن خم ابرو اگر خمار و خموشم
فکنده غلغله در عرش پیر باده‌فروشم
بیار خم خم از آن می که جام جام بنوشم
هزار جهد بکردم که سرّ عشق بپوشم
نبود بر سر آتش، میسرم که نجوشم

چو داده‌ام ز ازل دست بیعتی به نگارم
که عشقنامه‌ی خود را برای او بنگارم
سرِ شکستن عهد ازل اگر چه ندارم
بهوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم، نه صبر ماند و نه هوشم

به فصل وصل صبوری ز خویشتن نتوانی
هزار پیرهن شوق را به تن بدرانی
ز سوز دل به تو گفتم بدان زبان که تو دانی
مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی
که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم

چه حالت است که صحرا و صخره در سخن آمد
حدیث عشق زلیخا به گوش مرد و زن آمد
دوباره یوسف مصری دریده پیرهن آمد
حکایتی ز دهانت، به گوشِ جان من آمد
دگر نصیحتِ مردم، حکایت است به گوشم

چگونه همره خورشید چون شعاع نیایم
چو موج سرزده تا اوج در وداع نیایم
سفینه بشکنم از عرشه تا شراع نیایم
منِ رمیده‌دل آن به، که در سماع نیایم
که گر به پای درآیم، به در برند به دوشم

به یاد دوست، نه خود غنچه‌ی شکفته دهانم
ز دشمن ار شنوم مدح در شگفت نمانم
سزد گر آید از او این سخن به گوش نهانم
مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم

بیا به تسلیت از روح بی‌قرار من امشب
بیا بیا به تماشای روزگار من امشب
کجاست یار من امشب، کجاست یار من امشب
بیا به صلح من امروز، در کنار من امشب
که دیده خواب نکرده‌ست، از انتظار تو دوشم

بگو چگونه روایت کنم ز درد جراحت
چگونه صبر رعایت کنم ز درد جراحت
طبیب کو که شکایت کنم ز دست جراحت
به زخم‌خورده حکایت کنم ز دست جراحت
که تندرست، ملامت کند چو من بخروشم

به موج عشق روان کن سفینه را و دعا کن
چو ناخدا طلبی با خدا هماره وفا کن
از آستان رفیعش طلب جلال خدا کن
مرا مگوی که سعدی! طریقِ عشق رها کن
سخن چه فایده گفتن چو پند می‌نَنیوشم؟

نشان یار هر آن کاو به سینه کرده حمایل
مراست راحت روح و مراست رونق محفل
من آن نیم که نشینم به انتظار به منزل
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
وگر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم


#جلال_رفیع
#تضمین
#سعدی
#مسمط
#شاعران_همشهری
#تربت_حیدریه

https://t.me/anjomanghotb/27953

انجمن شعر قطب در تلگرام / روبیکا / اینستاگرام / بلاگفا

هماغوش غزل نام کتاب شعرهای تغزلی استاد رفیع است که در سال ۱۴۰۲ در انتشارات اطلاعات تهران به چاپ رسیده است و در مراسم نکوداشت ایشان از این کتاب رونمایی شده است. این کتاب ۱۷۶ صفحه دارد.
عکس از آرشیو انجمن، جلسه‌ی انجمن قطب تربت حیدریه به تاریخ شنبه ۱۴۰۵/۰۷/۱۱ در کتابخانه‌ی شهید بهشتی
نگاهی به زندگی و شعر استاد جلال رفیع به قلم بهمن صباغ زاده
https://t.me/anjomanghotb/9343


برچسب‌ها: جلال رفیع, تضمین, سعدی, مسمط
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۶ آبان ۱۴۰۵ساعت 10:49  توسط زینب ناصری  | 

07/19


ضمن شادباش تولد دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی ادیب و شاعر نامدار هم‌روزگار یکی از غزل‌های ایشان را با هم می‌خوانیم:

ای مهربان‌تر از برگ در بوسه‌های باران
بیداری ستاره در چشم جویباران
آیینه‌ی نگاهت پیوند صبح و ساحل
لبخند گاه‌گاهت صبح ستاره‌باران
بازا که در هوایت خاموشی جنونم
فریادها برانگیخت از سنگ کوهساران
ای جویبار جاری! زین سایه برگ مگریز
کاین گونه فرصت از کف دادند بی‌شماران
گفتی به روزگاران مهری نشسته گفتم
بیرون نمی‌توان کرد حتی به روزگاران
بیگانگی ز حد رفت ای آشنا مپرهیز
زین عاشق پشیمان سرخیل شرمساران
پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند
دیوار زندگی را زین گونه یادگاران
وین نغمه‌ی محبت بعد از من و تو ماند
تا در زمانه باقی‌ست آواز باد و باران


#انجمن_قطب
#محمدرضا_شفیعی_کدکنی
#تبریک
#تولد


انجمن شعر قطب در تلگرام / روبیکا / اینستاگرام / بلاگفا

عکسی کمتر دیده‌شده از دکتر محمدرضا شفیعی، باغ‌های کدکن سال ۱۳۵۰، با تشکر از آقای محمود شریفی کدکنی که عکس را در اختیارم قرار دادند.


برچسب‌ها: محمدرضا شفیعی کدکنی, تولد, تبریک, انجمن شعر قطب
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۶ آبان ۱۴۰۵ساعت 10:46  توسط زینب ناصری  | 

غزلی از دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی برای استاد محمد قهرمان


درین باغ و چمن گاهی چمان باش
به جان گلچین شعر قهرمان باش
اگر خواهی نثار از عالم غیب
برین خوان هنرها میهمان باش
به روی جاده‌ی ابریشم شعر
روان در بی کران و بی زمان باش
قدم بیرون نه از دنیای عادت
فراتر از زمین و آسمان باش
نشان شعر نقش زندگانی ست
درین اندیشه باری بی‌گمان باش
به سوی یاوه‌گویانِ زمانه
یکی تیری ز خَمِّ این کمان باش
هنر بی آرمان جسمی‌ست بی‌جان
رَمان از شاعر بی آرمان باش
به دور از آسمان و ریسمان‌شان
تو حبل استوار مردمان باش
در آفاق وطن کشت ستم را
به شعر خویش طوفان دمان باش
به خرمن‌سوزی اربابِ تزویر
سپهر شعر را برق یمان باش
عزیزا نیم قرن اکنون گذشته‌ست
که استاد منی، دایم همان باش
به شعر روشن آیینه‌وارت
غم و شادی ما را ترجمان باش
بدان سُتوار شعر جاودانه
ز تصریف زمانه در امان باش
سه‌شنبه‌ها همیشه شاد و خندان
کنار دوستان دور از غمان باش
خراسان است و شعر قهرمانش
خراسان را تو شعر قهرمان باش

9 Nov 2009 Princeton, NJ, United States

#شاعران_همشهری
#محمدرضا_شفیعی_کدکنی
#محمد_قهرمان
#اخوانیه


انجمن شعر قطب در تلگرام / روبیکا / اینستاگرام / بلاگفا


برچسب‌ها: محمدرضا شفیعی کدکنی, محمد قهرمان, اخوانیه, شاعران همشهری
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۶ آبان ۱۴۰۵ساعت 10:44  توسط زینب ناصری  | 

07/20

روز گرامیداشت حافظ مبارک

دو یار زیرک و از بادهٔ کهن دو منی
فراغتی و کتابی و گوشهٔ چمنی
من این مقام به دنیا و آخرت ندهم
اگر چه در پِی‌ام افتند هر دم انجمنی
هر آن که کنج قناعت به گنج دنیا داد
فروخت یوسف مصری به کمترین ثمنی
بیا که رونق این کارخانه کم نشود
به زهدِ همچو تویی، یا به فسق همچو منی
ز تندباد حوادث نمی‌توان دیدن
در این چمن که گلی بوده است یا سَمنی
ببین در آینهٔ جام، نقش‌بندیِ غیب
که کس به یاد ندارد چنین عجب زَمنی
از این سَموم که بر طَرْف بوستان بگذشت
عجب که بوی گلی هست و رنگ نسترنی
به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند
چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی
مزاجِ دَهر تَبَه شد در این بلا حافظ
کجاست فکر حکیمی و رای برهمنی؟


#گرامیداشت
#حافظ

انجمن شعر قطب در تلگرام / روبیکا / اینستاگرام / بلاگفا

پی‌نوشت‌ها:
بیستم مهرماه روز گرامیداشت حافظ است.
عکس از سایت ایران توریسم
مراسم گرامیداشت حافظ در تربت حیدریه
https://t.me/anjomanghotb/27971


برچسب‌ها: گرامیداشت, حافظ, انجمن شعر قطب, تربت حیدیره
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۶ آبان ۱۴۰۵ساعت 10:42  توسط زینب ناصری  | 

تا مرا عشق تو تعلیم سخن گفتن کرد
خلق را ورد زبان مدحت و تحسین من است

تا مرا عشق تو تعلیم سخن گفتن کرد
خلق را ورد زبان مدحت و تحسین من است

معرفی حافظ به کودکان از زبان شاعر همشهری خانم زهرا آرین نژاد، بیستم مهرماه ۱۴۰۵، روز بزرگداشت حافظ، تربت حیدریه دبستان فرهنگ امام حسین

#زهرا_آرین_نژاد
#گرامیداشت
#حافظ


پی‌نوشت: بیت آغازین از حافظ است.، بیستم مهرماه ۱۴۰۵، روز بزرگداشت حافظ، تربت حیدریه دبستان فرهنگ امام حسین


انجمن شعر قطب در تلگرام / روبیکا / اینستاگرام / بلاگفا

پی‌نوشت: بیت آغازین از حافظ است.


برچسب‌ها: حافظ, معرفی, زهرا آرین نژاد, گرامیداشت
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۶ آبان ۱۴۰۵ساعت 10:41  توسط زینب ناصری  | 

برگزیده شدن خانم نغمه محمودی در جشنواره‌ی کشوری دانش‌آموزی


#تبریک
#نغمه_محمودی
#چاپ_مونوتایپ
#جشنواره_دانش_آموزی

انجمن شعر قطب در تلگرام / روبیکا / اینستاگرام / بلاگفا

پی‌نوشت: در تصویر ضمیمه یکی از اتودهای طرح برگزیده را می‌بینید. طرح اصلی در آرشیو جشنواره نگهداری می‌شود.


برچسب‌ها: نغمه محمودی, چاپ مونوتایپ, جشنواره دانش آموزی, انجمن شعر قطب
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۶ آبان ۱۴۰۵ساعت 10:37  توسط زینب ناصری  | 

07/23

ضمن شادباش تولد آقای رضا وطن دوست شاعر گنابادی سه شعر از ایشان را با هم می‌خوانیم:


گمان می‌کرد بس خوشبخت باشد
و‌ تن‌پوشش حریرین رخت باشد
ولی این تختخواب از گریه‌هایم
نشد یک شب خیالش تخت باشد

می‌آیی و جمعیت به هم می‌ریزد
بی علّت و بی‌جهت به هم می‌ریزد
چشمان شما به من چه ربطی دارد؟
دنیای مرا فقط به هم می‌ریزد

ابریشم نرم و صاف من را بردند
خوشرنگ‌ترین کلاف من را بردند
رج رج رج رج یاد تو را دزدیدند
قالیچه‌ی دستباف من را بردند


#انجمن_قطب
#رضا_وطن_دوست
#گناباد
#تبریک
#تولد


انجمن شعر قطب در تلگرام / روبیکا / اینستاگرام / بلاگفا

عکس‌ از آرشیو انجمن شعر و ادب قطب تربت حیدریه به تاریخ شنبه ۱۴۰۱/۰۹/۱۲ در کتابخانه‌ی شهید بهشتی


برچسب‌ها: رضا وطن دوست, گناباد, انجمن شعر قطب, تولد
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۶ آبان ۱۴۰۵ساعت 10:35  توسط زینب ناصری  | 

کسب رتبه‌ی دوم در رشته‌ی عکاسی در فراخوان ملی پرسش مهر توسط شاعر همشهری خانم نفیسه قلی‌پور


#تبریک
#نفیسه_قلی_پور
#عکاسی
#پرسش_مهر

انجمن شعر قطب در تلگرام / روبیکا / اینستاگرام / بلاگفا


برچسب‌ها: نفیسه قلی پور, پرسش مهر, عکاسی, تربت حیدریه
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۶ آبان ۱۴۰۵ساعت 10:33  توسط زینب ناصری  | 

برای ایرج سامانی عزیز و با آرزوی بهبودی این شاعر مهربان خراسانی

تنت به نازِ طبیبان نیازمند مباد
وجود نازکت آزرده‌ی گزند مباد
سلامتِ همه آفاق در سلامتِ توست
به هیچ عارضه شخصِ تو دردمند مباد
جمالِ صورت و معنی ز امنِ صحتِ توست
که ظاهرت دژم و باطنت نژند مباد
در این چمن چو درآید خزان به یغمایی
رهَش به سروِ سهی قامتِ بلند مباد
در آن بساط که حُسن تو جلوه آغازد
مجالِ طعنه‌ی بدبین و بدپسند مباد
هر آن که رویِ چو ماهت به چشم بد بیند
بر آتشِ تو بجز جان او سپند مباد
شفا ز گفته‌ی شکّرفشانِ حافظ جوی
که حاجتت به علاج گلاب و قند مباد


#ایرج_سامانی
#تربت_جام
#شاعران_خراسان


انجمن شعر قطب در تلگرام / روبیکا / اینستاگرام / بلاگفا

پی‌نوشت‌ها:
غزل از حافظ شیرازی
عکس از گردهمایی منطقه‌ای شاعران خراسان، ۲۴ و ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵ منطقه‌ی گردشگری ارزنه‌ی باخرز


برچسب‌ها: بهمن صباغ زاده, ایرج سامانی, انجمن شعر قطب, تربت جام
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۶ آبان ۱۴۰۵ساعت 10:30  توسط زینب ناصری  | 

هوای تازه
فائزه صبری


مسیرِ زندگی از ما دونده می‌خواهد
همیشه سوتِ زمانه برنده می‌خواهد
تمامِ شهر پُر از حسرت رسیدن‌هاست
خدا برای چه مقصود بنده می‌خواهد؟
چه گوسفند و چه آهو، شکار خواهی شد
بدان که جنگل دنیا درنده می‌خواهد
قفس برایِ اسیران دلش نمی‌سوزد
برایِ جلبِ توجه، پرنده می‌خواهد
غمی نشسته درونم به زیر خاکستر
جهان شرار نهان را دمنده می‌خواهد
کسی کنارِ من از دردِ من خبر نگرفت
زمانه از من ناشاد خنده می‌خواهد!


#انجمن_قطب
#پیام_ولایت
#هوای_تازه
#فائزه_صبری


انجمن شعر قطب در تلگرام / روبیکا / اینستاگرام / بلاگفا

عکس از احسان محسن زاده، گردهمایی منطقه‌ای شاعران خراسان به تاریخ پنجشنبه ۱۴۰۵/۰۲/۲۴ و جمعه ۱۴۰۵/۰۲/۲۵ در منطقه‌ی گردشگری ارزنه‌ی باخرز


برچسب‌ها: فائزه صبری, اانجمن شعر قطب, هوای تازه, پیام ولایت
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۶ آبان ۱۴۰۵ساعت 10:28  توسط زینب ناصری  | 

گزارش جلسه‌ی انجمن شعر و ادب قطب تربت حیدریه به تاریخ شنبه ۱۴۰۵/۰۷/۲۵ به قلم شاعر همشهری خانم مهدیه عصمتی


بسم الله الرحمن الرحیم
مثل همیشه آغاز هر کار با نام پروردگار است اصلاً انگار هیچ آغازی بدون نامه آفریننده نمی‌چسبد وقتی می‌دانم برگ‌های لرزان مسیر کتابخانه بهشتی را خود ذات مقدس او می‌رقصاند تا پاییز را بیش از آنچه هست تماشایی کند.

آه از پاییز! همیشه سخت‌ترین کار برای من نوشتن از پاییز بوده و هست. چیزی که فراتر از زیبایی ظاهریست هرگز آنطور که باید وصف نمی‌شود. فقط می‌دانم چقدر نجیب و عاشق است پاییز دوست داشتنی من.

کتابخانه‌ی شهید بهشتی، کتابخانه‌ای که گرمابخش خنکای پاییز و سرمای زمستان شنبه‌های انجمن شعر و ادب قطب است.
در آخرین شنبه از ماه مهر وقتی اساتید، رونق‌بخش این مجالس، در کنار شاعران توانمند و شعر دوستان گرامی کنار هم گرد آمده‌اند، طنین صدای مجری امروز، گوش‌ها را شنواتر و چشم‌ها را بیناتر می‌کند.

جناب علیرضا پور عباس، آرامش کلام ایشان به فضای کتابخانه گرمای خاصی از جنس اشعار دلنشین خودشان می‌بخشد. چه شروع زیبایی: به نام آن‌كه حكمت و خرد را در ذات بشر قرار داد تا با آن بكاود و بيابد آن‌چه را مايه‌ی تكامل خود و جامعه‌اش است و در حداقل ببيند آن‌چه را درست انجام مي‌شود تا از آن پيروی كند، چرا كه درست ماندنی ست و ماندن در درستی‌ست.
آن‌چه فانی‌ست خدا نيست
راحت عشاق تو جز بای بسم الله نيست
بسم الله الرحمن الرحيم...

چه خوش ساعتی‌ست وقتی غزل زیبای شیخ اجل با کلام استاد نجف‌زاده زینت‌بخش مجلس می‌شود: «هرچه در روی تو گویند به زیبایی هست/ وان چه در چشم تو از شوخی و رعنایی هست...»

و اما رومینا عفتی مقدم گل زیبایی که با خواندن ستایش نظامی از کتاب فارسی‌اش فضا را معطر می‌کند: «ای همه هستی ز تو پیدا شده/ خاک ضعیف از تو توانا شده...»

شعر جدید دوست عزیزم سرکار خانم خسروی را می‌شنویم چه غزل خلاقانه‌ای: «به چشم تو دلم خوش بود آن را خواب دزدیده/ به چشمانی که مروارید آن را آب دزدیده...»

صلابت گفتار جناب آقای صید محمدخانی خبر از غزلی پرشور و حماسی می‌دهد که سروده‌ی آقای میثم اکبری است، چه شروع محکمی: «نشسته‌ام بنویسم خدا توان بدهد/ قلم به دستم اگر رخصت بیان بدهد...»

نوبت به شعر زیبای نونهال انجمن سرکار خانم کوثر عباسیان می‌رسد، شعر کودکانه‌ای که بسیار خلاق باران را توصیف می‌کند: «در شهر ما باران/ خیاط شد امروز/ او دوخت یک دامن/ با صد گل دسدوز...»

غزل جدید سرکار خانم زبردست وقتی از غم دل شکایت دارد: «دلم که گریه نمی‌خواست گریه‌اش دادی/ غم و شکنجه نمی‌خواست هدیه‌اش دادی»

چه ترانه‌ی دلنشینی! ترانه‌ای که به قلم جناب آقای حسن‌زاده سروده شده باشد شنیدنی است: «تو تنهایی فکرامو دوره کردم/ دیدم کسی بال و پرم نمی‌شه...»

به به چه ساعتی! ساعت نظامی‌خوانی و هفت پیکر استاد صباغ‌زاده. سومین داستان از زبان دختر شاه خوارزم همسر بهرام، که این بار قصه‌ای از روم با عنوان: «بشر پرهیزگار» روایت می‌کند: «گفت شخصی عزیز بود به روم/ خوب و خوشدل چو انگبین در موم...» شنیدن هفت پیکر، آن هم با روایت استاد عزیز جناب صباغ‌زاده، خیلی لذت‌بخش است. تسلط ایشان در روایت حیرت‌انگیز است و مخاطب را به وجد می‌آورد، و شوق شنیدن ادامه داستان را در دل شنونده ایجاد می‌کند، سایه‌ی استاد مستدام.
گزارش جلسه‌ی انجمن شعر و ادب قطب تربت حیدریه به تاریخ شنبه ۱۴۰۵/۰۷/۲۵ به قلم شاعر همشهری خانم مهدیه عصمتی (بخش دوم)


وقتی جناب پورعباس اسم حقیر را صدا می‌زنند؛ تپش، مهمان قلبم می‌شود. مثل همیشه هیجان و شوق خواندن غزل جدید در وجودم سرشار شده و می‌خوانم: «در حسن یوسفت که الٰه آفریده است/ تمثال روشنی چو پگاه آفریده است...»

غزل بعدی وصف احوالات است، رنج روزهای نبودن و حال خوش وصال، چه ملموس و زیبا سرودند جناب آقای خسروی: «بی تو یک پاییز سردم یک سپیدار خمیده/ با تو سرسبز و بهاری استوار و قدکشیده...»

مهمان همیشه قدمش مبارک است مهمان این شنبه انجمن جناب آقای طرقیان مجلس را با شعری گویشی از استاد اسفندیار جهانشیری مزیّن می‌کنند: «یادِ هَمو قَدیما وِختایْ که سالِ نُوْ بو/ هر سَـْلَه وَختِ نُوروز، یَگ‌شُوْ هَمَه‌شْ پُلُوْ بو...»

اشعار طنز جناب آقای شریفی کدکنی به قول حقیر شاهکار است مخصوصاً این بار که ردیف شعرشان را از شعر معروف مولوی (هیچ مگو) انتخاب کردند: «بعد از این هرچه که آمد به سرت هیچ مگو/ راه و بی راه در آمد پدرت هیچ مگو...»

جناب آقای محمدزاده باهنر قلم شان چه حماسی ابر قدرت پوشالی را به زیر می‌کشانند: «آن که گوید در جهان اول منم/ هست با او گفته‌های روشنم...»

چقدر عاشقانه دلداده‌ای توصیف می‌کند احوال خود و زیبایی معشوق را! غزل دلنشینی است، شعر جناب آقای مقدسی: «گرمای لب سرخ تو آتش زده لب را/ سوزد چهل و اَند کند درجه‌ی تب را...»

جناب آقای اعتقادی، شاعری که هر بار حال خوش اشعارشان جلسه را روشن می‌کند، این بار از کتاب آسمانی سرودند، در پناه قرآن تندرست باشند: «این ندا آمد ز سوی آسمان/ بر محمد خاتم پیغمبران...»

غزلی شنیدنی از شاعر و هنرمند جناب آقای یپرم، شعر زیبایی که زبان به شکایت باز می‌کند: «تکاندم از دلم این روزها هوایت را/ برو که نشنوم آهنگ خنده‌هایت را...»

مهمان چند رباعی شدیم از مرحوم فرخی یزدی با کلام جناب آقای امیری که بعد از چند رباعی زیبا جلسه را با این بیت معروف فرخی مستفیض کردند: «زندگی کردن من مردن تدریجی بود/ آن‌چه جان کند تنم عمر حسابش کردم...»

سرکار خانم جعفری این بار غزلی شنیدنی دارند غزلی که خسته‌تر از همیشه چنین روایت می‌کند: «از سقوط پرشتاب مهر و ایمان خسته‌ام/ از نقاب و خنده‌ی مرموز شیطان خسته‌ام...»

مثنوی شنیدن از زبان سرکار خانم دلیری مهربان، چقدر گوش‌نواز است و حقیقت عبودیت را در این داستان برای ما روشن می‌کند: «آن یکی می‌گفت در عهد شعیب/ که خدا از من بسی دیده ست عیب...»

بعد از ماه‌ها می‌شنویم غزل زیبای جناب آقای آهنگر را چقدر مصور است و پر احساس: «بی تو با غصه و غم‌های خیابان چه کنم/ با دلی خون شده در بطن بیابان چه کنم...»

غزل بعدی رنگ و بوی خاصی دارد، از آن اشعار پر باری‌ست که با قلم توانمند جناب آقای جلالی سروده شده و با صدایی پر از متانت خوانده می‌شود: «تدبیر زندگی چه کنم غرق آتشم/ نوشنده‌ای ز شعله‌ی این آب بی غشم...»

تکرار اشعار تکرار نشدنی سرکار خانم یعقوبی زیباترین تکرار این جلسه است که به این زیبایی سروده شده: «نگاه داغ من آبستن تو هست و هنوز برای زادن هر روزه‌ات پر از دردم...»

سرکار خانم بهبودی شعری می‌خوانند از سال‌های گذشته که حس و حال تازه‌ای به این جمع صمیمی می‌بخشد: «باید چگونه بگذرد این روز و حال من/ وقتی نمی‌رسد به تو حتی خیال من...»

جناب پورعباس حُسن ختام جلسه را به سرکار خانم بهنام اختصاص می‌دهند بانویی به لطافت باران و گرمای خورشید که با وقار همیشگی خود این گونه خاتمه می‌دهند: «انتهای غروب جمعه را می‌تکانم/ کمی شعر.../ چند تکه عاشقانه.../ از لای انگشتانم می‌افتد وسط تنهایی/ و رفتن خورشید با چکه‌های اشک آمیخته می‌شود/ و کاش کمی آن طرف تر از تابستان به بارانی فکر کنم که دلم را بشوید و به شنبه آویزان کند.../ لحظه‌ای که دلتنگی‌ام را باد با خود برده باشد/ و انتهای این شعر من باشم و تو/ و قهوه‌ای که از دهن نیفتد...» تا شنبه‌ای دیگر یار باقی و دیدار باقی...


#مهدیه_عصمتی
#گزارش
#انجمن_قطب

انجمن شعر قطب در تلگرام / روبیکا / اینستاگرام / بلاگفا


برچسب‌ها: مهدیه عصمتی, انجمن شعر قطب, گزارش, تربت حیدریه
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۶ آبان ۱۴۰۵ساعت 10:25  توسط زینب ناصری  | 

بازدید شاعران تربت حیدریه از نمایش پانوراما به کارگردانی آقای مهدی حسن زاده به تاریخ سه‌شنبه ۱۴۰۵/۰۷/۲۸ تماشاخانه‌ی هنر

#نمایش
#پانوراما
#مهدی_حسن_زاده
#امیر_قادری
#ابوالفضل_محمدزاده
#ساغر_قائمی
#ملیحه_یعقوبی
#زینب_ناصری
#زهرا_حسینی
#مائده_سلیمانی

پی‌نوشت:
نمایش پانوراما تا پنجشنبه ۱۴۰۵/۰۷/۳۰ روی صحنه است.


برچسب‌ها: انجمن شعر قطب, مهدی حسن زاده, تئاتر, تربت حیدریه
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۶ آبان ۱۴۰۵ساعت 10:22  توسط زینب ناصری  | 

07/29

ضمن شادباش تولد آقای سعید یوسف شاعر همشهری شعری از ایشان را با هم می‌خوانیم. این شعر به لهجه‌ی تربت حیدریه سروده شده است:


تربت دِگه مُر مونِ خیابوش نِخَـْدی
حُکمِ قِدیما دوبَرِ مِیدوش نِخَـْدی
پیشکوش سَرِ جاشَه، ولی هیشکِه دِگَه مُر
لَم دایَه دِ سِیکاش و لُوِْ جوش نِخَـْدی
با چرخ چه جولونِ مِدایُم مُو دِ تربت
هیشکِه دِگَه او چرخ و او جولوش نِخَـْدی
چَشمِ مو دِگَه تِپِّه ی باغ‌ملّیِ شَهرِر
با سُوْزی و گُل‌های فِراووش نِخَـْدی
از خَنِه‌ی ما هیچِّه نِمُندَه، دگه چَشمُم
او خَـْنَه رِ با بیدِش و ناجوش نِخَـْدی
آقای خِطیبی که کُتاب دیشت و مِجِلَّه
مُر مونِ کتاباش و دِ دیکّوش نِخَـْدی
آقای نِجَف‌زاده، دِبیرِ ادِبیّات
بَلِّ مُو دِگَه بِچِّه‌ی باهوش نِخَـْدی
او دخترِ که وِر رَدِ او بودُم و حِیروش
مُر وِر رَدِش و عاشق و حِیروش نِخَـْدی


#انجمن_قطب
#سعید_یوسف
#تبریک
#تولد


انجمن شعر قطب در تلگرام / روبیکا / اینستاگرام / بلاگفا

نگاهی به زندگی و شعر سعید یوسف به قلم بهمن صباغ زاده
https://t.me/anjomanghotb/20518


برچسب‌ها: سعید یوسف, تولد, تبریک, انجمن شعر قطب
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۶ آبان ۱۴۰۵ساعت 10:20  توسط زینب ناصری  | 

08/01

ضمن شادباش تولد خانم مهدیه عصمتی شاعر همشهری غزلی از ایشان را با هم می‌خوانیم:

در حُسنِ یوسفت که اِلٰه آفریده است
تمثالِ روشنی چو پگاه آفریده است
من را شبیه چشم زلیخا ز داغ عشق
شیدا و مست و غرق گناه آفریده است
تقصیر من که نیست، خدا در نگاه تو
یک کهکشان ستاره و ماه آفریده است
جای لبت به روی لبانم، ولی چرا
یک شعر عاشقانه و آه آفریده است
در زندگی برای دلِ بی قرار من
از کلّ بودنِ تو، نگاه، آفریده است
این بار هم خدای دلِ تنگِ خسته‌ام
شعر و قلم برای پناه آفریده است


#انجمن_قطب
#مهدیه_عصمتی
#تبریک
#تولد


انجمن شعر قطب در تلگرام / روبیکا / اینستاگرام / بلاگفا

عکس از آرشیو انجمن، جلسه‌ی انجمن قطب تربت حیدریه به تاریخ شنبه ۱۴۰۵/۰۷/۲۵ در کتابخانه‌ی شهید بهشتی


برچسب‌ها: مهدیه عصمتی, تولد, تبریک, انجمن شعر قطب
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۶ آبان ۱۴۰۵ساعت 10:18  توسط زینب ناصری  | 

مطالب قدیمی‌تر