سیاه‌مشــــــــــــــــــــــــــــــــق

گزارش‌های بهمن صباغ زاده از جلسه‌های شعر

سلام و درود دوستان

انجمن شعر در تربت حیدریه عصرهای شنبه برگزار می‌شود. معرفی انجمن شعر قطب

شما می‌توانید در کانال تلگرامی انجمن قطب عضو شوید و از اطلاعیه‌های جلسه با خبر شوید.

https://t.me/anjomanghotb

انجمن شعر و ادب قطب تربت حیدریه

عکس از انجمن شعر و ادب قطب تربت حیدریه به تاریخ شنبه ۱۴۰۲/۱۱/۱۴ در کتابخانه‌ی شهید بهشتی

#انجمن_قطب
#کتابخانه_بهشتی

https://t.me/anjomanghotb


برچسب‌ها: انجمن قطب, انجمن شعر تربت حیدریه
+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۷ آبان ۱۴۰۴ساعت 12:49  توسط بهمن صباغ‌ زاده  | 

✍🏻گزارش‌نویسان سال ۱۴۰۳ انجمن شعر و ادب قطب تربت حیدریه در یک قاب📸

#انجمن_قطب
#تربت_حیدریه

#کوثر_عباسیان
#زهرا_آرین_نژاد
#مریم_بهنام
#بهمن_صباغ_زاده
#لیلی_پوردایی
#محمد_مقدسی
#احسان_محسن_زاده
#معین_جلالی
#ناهید_زبردست
#فرح_حامدی_فر
#نسرین_زبردست
#مهدی_نجفی
#حسن_پارسا
#حمید_زارع
#نسیم_محمودی
#نازنین_مرادی
#علی_آهنگر
#سید_ابوالقاسم_موسوی
#فائزه_صبری
#زینب_ناصری
#محمد_جهانشیری
#علی_اکبر_عباسی
#مهدی_حسن_زاده
#علیرضا_شریعتی
#ملیحه_یعقوبی
#سید_جعفر_علمداران
#علیرضا_پورعباس
#محمود_شریفی
#علیرضا_مزدوران
#زهرا_جعفری
#فروه_رفیع
#محمد_نیکو_عقیده
#رضا_وطن_دوست
#بیتا_دلیری
#محمد_ناصری
#یاسمن_نجفی
#مریم_بابایی
#امیر_میرزایی
#مهسا_خلیلی
#امیر_حسن_خاکشور
#مهدی_یپرم
#محمد_رضا_کرمانی
#امیر_حسین_عبداللهی

https://t.me/anjomanghotb

طرح از خانم نفیسه قلی پور


برچسب‌ها: انجمن شعر قطب, رباط تهمینه, گزارش نویسی, تربت حیدریه
+ نوشته شده در  دوشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۵ساعت 12:27  توسط زینب ناصری  | 

گزارش انجمن شعر و ادب قطب به تاریخ شنبه ۱۴۰۳/۱۲/۲۵ به قلم شاعر همشهری خانم زهرا آرین نژاد

زهرا آرین نژاد
زهرا آرین نژاد


اواخر اسفند است، و زخم‌هایِ کهنه‌ی دل عقربه‌های ساعت را شرمنده کرده است. دلم دوتاری می‌خواهد و باران و کوچه‌ای شاعرانه. تلویزیون را در جا خفه می‌کنم. این مرزهای سیاسی دردی از من دوا نمی‌کنند. چهاردیواری خانه را رها می‌کنم و از هزار راه نرفته همچون دیوانه‌ای ممنوعه مچاله در خویش پشت دریاها را می‌یابم، پاتوق پروانه‌ها...

پاتوق پروانه‌ها را اگر می‌خواهید باید چمدان سفر را بر شاخه‌ی درختان سر به فلک کشیده‌ی باغ ملی آویزان کنید. از پله‌های معرفت بالا روید و از لابه لای دنیای کتاب‌ها عبور کنید. آن وقت خود را خیالباف جسوری خواهی دید که چشم و دلتان را در زیر یک سقف به افکار رفیقانِ ناب، پیوند زده‌اید و نفسِ شکسته‌یِ خود را آزاد کرده و دردها را تاب می‌آورید.

آن‌جا که طعم لبخندتان با شبنمی از اشک چشم در هم می‌آمیزد و رقص واژه‌ها از غلاف حنجره آزاد می‌شود و وای که اگر عاشق باشید، آن‌چنان اوج می‌گیرید و شور و شیدایی‌تان در هیاهوی نبردِ کلمات، از دهان می‌روید که شکوه شاعرانه‌تان را به نظاره می‌نشینند.

تخته‌ی سیاه روزگار را پشت سر می‌گذارم و وارد جلسه می‌شوم به امید این که بتوانم پای فلک را در زنجیر گزارش به آیات روشنِ بهار پیوند بزنم که ناگهان بهار و ارغوان جان را بعد از مدت‌ها می‌بینم. بهار زودتر از آن که فکر کنم خودش را نشان می‌دهد.

حضور این دو فرشته‌ی بااستعداد در کنار رومینا عزیز این غنچه‌های پاک، دلمان را به کوچه‌باغ‌های نیشابور پیوند می‌زند انگار هر جلسه با حضور این کودکان نبض هوای انجمن به زیبایی می‌زند و عطر معصومانه‌شان در باغ رضوان انجمن تکثیر می‌شود. و آقای محسن زاده را می‌بینم، این استاد عکاسی که مرا یاد روزهای اوج فصل بهار در تهمینه می‌اندازد. با عکس‌هایی که هر کدام خودشان قابی ارزشمند بودند و یک‌شنبه‌هایی که همه منتظر رسیدن عکس‌ها بودند.

هنوز در فضای تهمینه‌ام که استاد صباغ زاده وارد می‌شود. کلاه و شال گردن را روی میز رها می‌کند. مثل هر هفته با سیم‌های دستگاه صوت مشغول است. دقیقا هم نمی‌دانم چه می‌کند. فقط این را می‌دانم نیم ساعت اول جلسه از این طرف میز به آن طرف میز در رفت و آمد است و آن جلو هم همه فقط نگاه می‌کنند. انگار این آقای مهندس خودش زبان وسایلش را بهتر می فهمد و زمانی که شال گردن و کلاه از روی میز جمع می‌شود می‌فهمیم که حالا با فراغ بال می‌نشیند و تازه ورود خود را به جلسه کلید می‌زند.

آقای یپرم این مجری سرزنده قطب به جای خانم بهنام نازنین این هفته پرچم جلسه را به دست گرفته است و می‌خواند: «این که خاک سیهش بالین است/ اختر چرخ ادب پروین است»

سپس استاد نجف زاده این ریش‌سفید ادب قطب که گردش چرخ فلک را از اختر چرخ ادب می‌داند این گونه دهان به غزل پروین می‌گشاید: «روزی گذشت پادشهی از گذرگهی/ فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست» این بار فصل گل‌چینی استاد شعر تمام و کمال پروین به نام «اشک» است: «اشک طرف دیده را گردید و رفت/ اوفتاد آهسته و غلتید و رفت»

استاد نجف زاده دوباره لب به سخن می‌گشاید و از شام گیسوی پروین تا صبحگاه ندامت می‌سراید: «ای گل، تو ز جمعیت گلزار، چه دیدی/ جز سرزنش و بد سری خار، چه دیدی» سپس از بدعهدی زمانه در رقم خوردن آخرین شعر پروین می‌خواند: «بی روی دوست، دوش شب ما سحر نداشت/ سوز و گداز شمع و من و دل اثر نداشت» و این بار حیوانات در شعر پروین را هم به گزارش من باز می‌کند: «پیام داد سگ گله را، شبی گرگی/ که صبحدم بره بفرست، میهمان دارم» و برای این که گیاهان گله نکنند دوباره به سراغ پروین می‌رود: «سیر یک روز طعنه زد به پیاز/ که تو مسکین چقدر بدبویی/ گفت از عیب خویش بی‌خبری/ زان ره از خلق، عیب می‌جویی» اصلا استاد بیشتر شعرهای پروین را حفظ است. نمی‌خواهد دل بکند اما حافظ منتظر است.

این جا که می‌رسد تازه استاد عینکش را عوض می‌کند و حافظ را به میانه‌ی قطب می‌آورد: «نوش کن جامِ شرابِ یک منی/ تا بِدان بیخِ غم از دل برکَنی» اگر اشعار حافظ همه پند و عرفان نیست چرا باید دقیقا یک ساعت به افطار حافظ شراب یک منی تعارف کند. او می‌داند شاخسار نجابت را جای شکستن عهد و پیمان نیست.

علی آهنگر هم حالا دیگر یک در میان به جلسه‌ها می‌آید. کلا از آن شخصیت‌هایی‌ست که با حضورش دلمان شاد می‌شود و خنده روی لب همه می‌نشیند. حالا غزل‌هایش کمی بیشتر جان گرفته است و می‌خواند: «گویا به انتظار دلم خو گرفته است/ در این قطار عشق، غم اردو گرفته است» و اوج غزلش این‌جاست که می‌گوید: «این یار جای دکتر و دارو گرفته است» شعر مورد نقد اساتید قرار می‌گیرد صدای هیچ‌کدام از فایل صوتی واضح نیست. فقط استاد صباغ زاده صدایش به وضوح شنیده می‌شود که هم به تمجید غزل می‌پردازد و هم ناخنی کوچک به زخم‌های شعر زده و راهنمایی‌های لازم را می‌کنند.

آقای یپرم گریزی به زندگی پروین می‌زند و خیلی زود به سراغ آقای میرزابیگی می‌رود: راوی دفاع مقدس. او کوتاه و عاشقانه می‌خواند. فرقی ندارد در پشت تپه‌های خاکی سنگر پشت سیم‌های خاردار باشی یا وابسته به آواز شجریان، عاشق که باشی تمام مرزها را فتح می‌کنی و ایشان این‌گونه می‌خواند: «غمگین و غریبانه در خلوت خودم می‌نشینم و...»

و آقای یپرم لحظات ما را به بهار پیوند می‌دهد: «کنار پنجره بوی بهار می‌آید/ بهار با دل عاشق کنار می‌آید» یعنی غیرمستقیم بهار جان محسن زاده را دعوت می‌کند. صدای تق‌تق کفش های سیندرلایی بهار مرا پرت می‌کند وسط کودکی‌ام. اصلا این کفش های تق تقی را که می‌پوشیدم مرا به اوج می‌رساند. صدایش برایم آرامش‌بخش بود. احساس می‌کردم مشعل المپیک را به دستم داده باشند. هرچه صدا بلندتر و ریزتر، احساسم پرشورتر. دختر همین است، زیاد درکش پیچیده نیست.

بهار می‌آید و قو این پرنده‌ی زیبا را آن‌چنان توصیف می‌کند که آدم ناخودآگاه به سمت شکوفه‌های خرد سوق داده می‌شود. اصلا در ۵ دقیقه برایمان کلاس می‌گذارد و من در برابر این استاد کوچولو سر تعظیم فرود می‌آورم. بهار حمیدی شیرازی را به انجمن قطب دعوت می‌کند: «شنيدم كه چون قوی زيبا بميرد/ فريبنده زاد و فريبا بميرد/ شب مرگ تنها نشيند به موجی/ رود گوشه‌ای دور و تنها بميرد»

و اما حکایت‌های بوستان و گلستان از زبان استاد صباغ زاده شنیدنی‌ست و به راستی اگر این هزار پنجره حکایت را از هزار حنجره بفهمیم باز هم هر بار خلقی تازه از پندها را در وجود ما زنده می‌کند. همین حکایت امروز که می‌آموزیم اگر قرار باشد خداوند کسی را عزت بدهد اگر همه‌ی دنیا بخواهند او را به زمین بزنند نمی‌توانند و او بیشتر اوج می‌گیرد و بزرگ می‌شود. آری افرادی که به ادبیات علاقه دارند، خیلی خوب از اهمیت و قدرت بوستان سعدی اطلاع دارند. بوستان سعدی، یکی از بهترین کتاب‌های ادبیات کلاسیک ایران است. اگر می‌خواهید این حکایت را با جان دل گوش کنید از صوت جناب صباغ زاده فراموش نکنید.

نوبت به دختر دوست‌داشتنی زینب جان ناصری می‌رسد. در لحظات نزدیک به افطار چشمانمان را می‌بندد و ذهن‌مان را به گل‌های ناب باغ بهاری دعوت می‌کند. انگار بوی عطر شکوفه‌ها فضای سالن کتابخانه را فرامی‌گیرد و معجزه‌ی عشق اتفاق می‌افتد. چشم که می‌گشاییم خود را در دوقدمی بهار می‌بینیم و از سر شوق لبخند می‌زنیم.

ارغوان جان محسن زاده عاشقانه‌ای از کاظم بهمنی می‌خواند. طبع روان کاظم بهمنی با صدای دلنشین ارغوان جان در هم ادغام می‌شود و مستقیم در حوالی دل ما فرود می‌آید و موج رادیو در ماشین با موج پروانه‌های خیال ما در هم می‌آمیزد و لذت می‌بریم.

نوبتی هم که باشد نوبت خانم آرین نژاد است. او که شاخه‌های خسته‌ی ذهن رهایش نمی‌کند و شعله‌ی شعرش روح واژه‌ها را می‌سوزاند و قامت کاج آرزوهایش در هجوم بادها هنوز خم نگشته است و با تمام وجود تکرار می‌کند: «زیباترین دلیل سرودن، گمان مبر/ این شعر آخر است که گفتم برای تو»

خانم بهنام مجری توانمند انجمن از پاورقی‌هایش برایمان می‌خواند از کودکی‌ها و سیزدهی که با آمدنش چون تیغه‌ی داسی که ناگهان دست را می‌خراشد. خوشی‌هایمان پایان می‌یابد و چای‌مان از دهن می‌افتد.

خانم بابایی دوست خوش‌رو و مهربان من از فاضل نظری میخو‌اند: «نمی‌داند دل تنها میان جمع هم تنهاست/ مرا افکنده در تنگی که نام دیگرش دریاست/ تو از کی عاشقی؟ این پرسش آیینه بود از من/ خودش از گریه‌ام فهمید مدت‌هاست، مدت‌هاست»

بگذریم از این که مجری محترم محسن زاده را محسن نژاد و قلی پور را قلی زاده صدا می‌زند اما بالاخره نفیسه‌ی عزیزم به جایگاه آمد و شعر زیبا با صدایی رسا برایمان خواند: «هزار پند به گوشم پدر فشرد و نگفت/ که عشق حادثه‌ای خانمان برانداز است» و من در دلم زمزمه کردم: «ولی بدان که شکار عقاب خواهد شد/ کبوتری که زیادی بلندپرواز است»


کوثر عباسیان امروز بدون حضور مادرش آمده است. به جایگاه می‌آید متنی می‌خواند آموزنده با این مفهوم که زندگی فقط یک لحظه است. گاهی یک تصمیم نادرست در یک لحظه ما را به صلیب یاس و نا امیدی آویزان می‌کند و گاهی یک تصمیم بجا صبح امید را در دلمان زنده می‌کند.

آقای یپرم در لابه‌لای اجرا از فرصت استفاده می‌کند و غزل‌هایی را که در خلوت سروده است از پیمانه‌ی وجود خارج و بر شالیزار دل‌های روزه‌داران می‌ریزد و سپس استاد صباغ زاده گریزی به شعر علی فردوسی می‌زند: «یک اتفاق ساده مرا بی‌قرار کرد/ باید نشست و یک غزل تازه کار کرد»

و آقای دکتر علمداران گرامی پرچم‌دار شاهنامه‌ی مهر تربت به جایگاه می‌آید و کوتاه و مختصر از ۲۵ اسفند، روز پایان سرایش خرد و خردورزی شاهنامه و از تولد پروین و آن شعر بی‌نظیرش «محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت/ مست گفت ای دوست این پیراهن است افسار نیست» سخن به میان می‌آورد و من یاد موسیقی همای پرواز می‌افتم و حتما در آخر گزارش برایتان این موسیقی را می‌گذارم تا گوش کنید و لذت ببرید.

ناهید عزیز این دوست خوبم از سردرگمی‌های روزهای آخر اسفند چشم پوشیده و با رومینا دختر نازنینش امروز افتخار داده و به جلسه آمده‌اند و درست کنار من نشسته‌اند و رومینا با آن کتاب فارسی سوم که در دست دارد مشتاقانه به سمت میکروفون می‌شتابد و شعر نقاش دنیا را این گونه می‌خواند: «دیروز می‌گشتم/ در باغ زیبایی/ آن‌جا پر از گل بود/ به به!چه گل‌هایی» چه قدر این بچه‌ها پاک و معصومند.

نفر بعد خانم محمدزاده از شاعران جدید هستند که برای اولین بار پا به انجمن می‌گذارد یادجمله‌ای می‌افتم که استاد صباغ زاده همیشه در دعوت‌نامه‌های انجمن می‌نویسند: برای شرکت در جلسه‌ها کافی‌ست به ادبیات علاقه‌مند باشید. خانم محمدزاده این‌گونه می‌خواند: «خودش را در لابه‌لای رنگ‌ها گم کرده بود/ سفید... سیاه... سبز... قهوه‌ای... اما خاکستری را بیشتر می‌خواست...»

چشم می‌چرخانم و استاد موسوی را می‌بینم که ساکت و دقیق به همه‌ی شعرها گوش می‌دهد و به بغض‌های درگلومانده‌ی شاعران دقیق می‌شود و یادداشت می‌کند. چه سطرهای نخوانده‌ای از نقد که استاد هرگز وقت نشد بازگو کند و لابه‌لای برگه‌هایش خاک خورد و روی هم تلنبار شد. من به وجود اساتیدم افتخار می‌کنم.

آقای جلالی با فرمی جدید سرشار از ادبیات به پشت تریبون می آید. شروع می‌کند به خواندن: «به روز مرگ چو بر خاک من قدم ببری/ رسد به کنه وجودم ز مقدمت خبری» یاد این بیت دیوان شمس می‌افتم: «به روز مرگ چو تابوت من روان باشد/ گمان مبر که مرا درد این جهان باشد» گاهی احساس می‌کنم آقای جلالی از آن طرف دیوار تاریخ به ما پیوسته است و باید همراهش مترجمی از این طرف تاریخ هم وجود داشته باشد.


و اما اصلا نمی شود آقای عباسی باشد و نخواند در جایگاه که قرار می‌گیرد همه آماده‌ی شنیدن طنزهای زیبا از ایشان هستند و با صدای رسا این‌گونه می‌خواند: «عید می‌آید هوا بسیار عالی می‌شود/ حیف جیب ما دچار خشکسالی می‌شود» یاد یک بیت از شعرهای زمان دبیرستان خانم آرین نژاد افتادم: «عید آمد و مردم پی هر چیز دویدند/ از شیرینی و نقل و نباتات خریدند»

خودتان در یک دهه تفاوت جدالِ جیب و عید را بفهمید باشد که حرکت تقویم تقدیرمان را به ناب‌ترین و پربرکت‌ترین جیب‌ها رقم بزند و بالاخره جلسه پایان می‌یابد ما می‌رویم و نمی‌دانم وقتی دوباره در پاییز برگردیم کلاغ‌های بر درختانِ کاج نشسته‌ی باغ ملی چه قدر ما را یادشان خواهد بود. باید پیمانه‌های خالی وجودمان را در تهمینه جستجو کنیم و حال پریشان‌مان را با آجرفرش‌های آن جا گره بزنیم. ما کوچ کردن را آموخته‌ایم. بادهای بهاری در راهند. تا دیداری دیگر بدرود✋✋✋

و این هم همای پرواز👇


#انجمن_قطب
#زهرا_آرین_نژاد
#گزارش

آیدی پشتیبانی در تلگرام

@naseri0309
کانال تلگرامی ما
https://t.me/anjomanghotb


برچسب‌ها: زهرا آرین نژاد, انجمن شعر قطب, رباط تهمینه, گزارش نویسی
+ نوشته شده در  دوشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۵ساعت 12:26  توسط زینب ناصری  | 

گزارش انجمن شعر و ادب قطب به تاریخ شنبه ۱۴۰۳/۱۲/۱۸ به قلم شاعر همشهری آقای امیرحسین عبدالهی

جانا اسفند نفس‌های آخرش را می‌کشد و شتابان به سوی نوبهار قدم برمی‌دارد. زندگی‌هایی که با سرعت 4x در جریان است و غم‌هایی که با غمی دیگر رنگ و لعابی تازه به خود می‌گیرنداما ما پوستمان کلفت‌تر از آن گاندوی پوزه کوتاه است و می‌دانیم که، به ملامت نبرند از دل ما صورت عشق...

در میان این تکاپو انسان‌ها و محافلی هستند که برای دقایقی هم که شده این دنیای سرد بی‌وفا را به کنج محنت خویش بُرده و مدهوش در شعر و احساس می‌شوند. انجمن قطب، تقریبا سه سال پیش که نمی‌دانم از کجا با آن آشنا شدم، محفلی که دل را به فدای زلف یار و سر در هوای دوست می‌نهند. بعد از مدت‌ها دوری زندگی مجالی می‌دهد تا در جلسات شعرخوانی برای اندک دقایقی هم که شده است بنشینم و در دولت عشق قدح پر کنم.

بانو آرین نژاد قرعه‌ی دولت را به نام خویش نهادند و باید کتابت کنم آن‌چه در عصرگاه شنبه ۱۸ اسفند ۱۴۰۳ گذشت. قبل از شروع جلسه خود را به تماشای سنگفرش های تزیین شده، کلاغ‌ها، کاج‌های خسته از عمر و پیرمردهای شطرنج بازِ دیارِ زندگی باغ ملی میهمان کردم. راهی کتابخانه‌ی شهید بهشتی شده و اول از همه شاعر سه‌تارنواز را می‌بینم، پس از حال و احوالی با احمد حسن‌زاده عزیز استاد صباغ‌زاده از راه می‌رسند و گفتگویی می‌کنند.

بانو بهنام مجری توانمند پس از اعلام موضوع جلسه که زادروز حکیم نظامی است، با تبریک روز جهانی زن به بانوان انجمن، از بانو جعفری برای شعرخوانی دعوت نمودند. خانم جعفری «شعرم نمی‌آید از بس دلم تنگ است/ ذهنم شده کور و پای قلم لنگ است» و شعر دیگری «ما قطره‌های بارون/ ز ابر پاره جستیم» را خواندند، استاد صباغ‌زاده قلم نقد به دست گرفته و سیاهه می‌کنند، مهدی آقای حسن‌زاده نکته‌ای می‌گویند که پس از سرودن شعر زیاد به پر و بالش نپیچید تا نفسی تازه کند و بعد زیر ذره‌بین نقد ببریم.

استاد نجف زاده با حضور خود زینت‌بخش محفل می‌شوند و غزل ۴۷۷ حضرت حافظ را می‌خوانند: «دو یار زیرک و از باده کهن دو منی» برای شاعران همین مصرع می‌تواند آن‌ها را پادشاه عالم سازد.

استاد بهمن صباغ‌زاده عزیز داستانی از بهرام را در هفت پیکر نظامی به همراه جناب وفاپور روایت می‌کنند. روایت دختران پادشاهان هفت اقلیم و داستان کنیزک و گاو که تمام شد جناب پورعباس با لحن دلنشین خود و آن دفتر سیمی همیشگی شعر قدیمی خود «مرحبا بر رسم هستی هستی‌ام شاداب نیست» را خوانده و مورد نقد دوستان قرار می‌گیرند. امید که هستی جناب پورعباس شاداب شود.

خوشنویس و خوش‌صحبت انجمن جناب یپرم شعری با مضمون زن می‌خوانند‌: «خدا نقاشی‌ات کرد و نصیب من شدی بانو/ بهشت باصفا و باغ سیب من شدی بانو». بانو آرین نژاد غزلی عاشقانه را روایت می‌کنند: «برخیز عاشقانه خودت را نشان بده/ شعری بخوان تمام جهان را تکان بده». بانو پوردایی لطافت و مهر را در هم آمیخته و ما را میهمان شعر کودکی درباره بیماران پروانه‌ای کردند: «من کودکی دیدم/ آرام و تنها بود/ مشغول بازی با/ گل‌های زیبا بود»

استاد علمداران ضمن مباحثی پیرامون پنج گنج و زن از نگاه نظامی این‌گونه مبحث خود را در وصف یار به پایان می‌برند: «روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است/ آری افطار رطب در رمضان مستحب است». باران خانم به زیبایی تمام شیر و موش ایرج میرزا را روایت می‌کند و هزاران هزار درود بر بانو دلیری ،مادری که چنین دختری در دامن فرهنگ و هنر پرورش داده است.

جناب حسن‌زاده هم شعری تازه را برای ما به ارمغان آورده است: «شبیه باد که زیر لباس می‌رقصد/ دوباره گوشه‌ای از باغ، داس می‌رقصد». بانو صبری از لرزیدن دل به هنگام دیدار و تردید نشسته در خانه سکوت می‌گویند: «دوباره لحظه‌ی دیدار تو دلم لرزید/ نشسته پشت سکوتم دلی پر از تردید»

وقت آن است که گل‌های خنده بر صورت‌ها کاشته شود و آن هم فقط از دست استاد عباسی برمی‌آید. استاد «برسان باده که غم روی نمود ای ساقی» از سایه را به چالش می‌کشند و این چنین هنرنمایی می‌کنند: «تف به گور پدر کله‌خرت ای ساقی/ من که رفتم به فنا خیر سرت ای ساقی». شیخ انجمن ساده می‌پوشد و ساده می‌سراید. جناب اعتقادی در وصف تربت و تربتی هم سادگی را پیش می‌گیرد: «آفرین بر تربتی و اشتهار تربتی/ سنجشی باشد طلا را با عیار تربتی»

بانو بهنام ضمن تشکر از حضور همه دوستداران شعر و ادب پایان جلسه را اعلام می‌کنند و این یعنی شنبه ادبی قطب دیگری هم گذشت. آنچه کتابت و نگاشته شد بر بی‌هنری پای فشرده و قلم به دست گرفتم، امید که به مهر خوانده باشید.

شاگرد کوچک انجمن قطب امیر‌حسین عبداللهی

#انجمن_قطب
#امیر_حسین_عبدالهی
#گزارش
آیدی پشتیبانی در تلگرام

@naseri0309
کانال تلگرامی ما
https://t.me/anjomanghotb


برچسب‌ها: امیرحسین عبداللهی, انجمن شعر قطب, رباط تهمینه, گزارش نویسی
+ نوشته شده در  دوشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۵ساعت 12:23  توسط زینب ناصری  | 

گزارش انجمن شعر و ادب قطب به تاریخ شنبه ۱۴۰۳/۱۲/۱۱ به قلم آقای محمدرضا کرمانی مدیر مجموعه‌ی اقامتگاه بومگردی تهمینه

بعد از سلام، اگر احوالات بنده را خواسته باشید نعمت صحت و سلامت برقرار است. تهمینه خانم هم سلام ویژه می‌رسانند. خاله طاهره (مطبخ) سلام می‌رسانند، می‌گویند قند و چای و شکر مجموعه منتظر شماست. ننه سرما هم سلام می‌رساند.

سلام ما را به استاد نجف زاده، صباغ‌زاده، جهانشیری، موسوی، عباسی، یپرم، یعقوبی، علمداران و خانم‌های جمع شاعران برسانید. سلام ما را به کتابخانه‌ی بهشتی برسانید. سلام ما را به درخت‌های باغملی برسانید. کلاغ‌های باغملی خبر آورده‌اند که بعد از چله کلو و چله خوردی می‌خوان بیان جای ما... چه خوب...

راستی... سلام ما را به فردوسی، حافظ، عطار، خیام، خاقانی، ابوسعید و دیگران برسانید. سلام مرا به ناظم مدرسه‌ی خط‌کش به دست برسانید. کمی ناخن‌هایم بلند شده است، شاید هم کمی زبانم. خوب ما نسل سوخته‌ی دهه‌ی شصتیم.

دلم برای داستان‌های پریسا تنگ شده. آن‌چنان داستان آلمان‌های نازی را برای‌مان تعريف کرده که دوست داریم زندانی اردوگاه آشویتش باشیم، یا داستان گردان پلیس ذخیره ۱۰۱ را. راستی... سلام ما را به غارکفتری فدیهه و معدن طلای زرمهر و دو قرن سکوت عبدالحسین زرین‌کوب هم برسانید. چرا؟ چون در جنگ آب‌دیده شده و به سختی صلح را به دست آورده‌ایم.

شاید می‌گویید چرا پرت و پلا می‌گوید. غم دوری شما زیر کرسی اقامتگاه و خواندن کانال انجمن شعر این بلا را سر ما آورده است. الهی که شما بی بلا باشید. خلاصه هر که هست از حال ما پرسان یک به یک را سلام برسانید.

دیگر عرضی ندارم به جز دوری شما. راستی سلام مرا به غزل برسانید، فکر کنم بزرگ شده. امیدوارم به زودی زود دیدارها تازه گردد...


#انجمن_قطب
#محمدرضا_کرمانی
#گزارش
آیدی پشتیبانی در تلگرام

@naseri0309
کانال تلگرامی ما
https://t.me/anjomanghotb

پی‌نوشت‌ها:
گزارش این جلسه نیز غایبانه نوشته شده است و یکی از دوستان انجمن قطب مهرش را در قالب این گزارش نثار شاعران تربت حیدریه کرده است.
انجمن شعر و ادب قطب تربت حیدریه سال‌هاست در شش‌ماهه‌ی اول سال مهمان اقامتگاه بومگردی تهمینه است. مکانی که خیلی بی‌ریا و صمیمی امروز می‌توان آن را خانه‌ی فرهنگ و هنر تربت حیدریه خواند.
رباط علیا کاروانسرایی‌ست در تربت حیدریه که در دوره‌ی قاجاریه ساخته شده و در دهه‌ی هشتاد تا ویرانی کامل فاصله‌ای نداشت‌. مردم محله‌ی رباط از این بنای مخروبه که پناهگاه بی‌خانمان‌ها شده بود دل خوشی نداشتند و چشم می‌کشیدند که کی این ویرانه جای خود را به ساختمانی جدید بدهد. در این میان دستی از غیب برون آمد و کاری کرد. ورق برگشت و امروز یکی از آبرومندترین بناهای تربت حیدریه اقامتگاه بومگردی تهمینه است. خشت خشت این کاروان‌سرای زیبا به دست‌های مهربان محمدرضا کرمانی و همت مردانه‌اش بوسه می‌زنند. خداوند هر دو را حفظ کند.


برچسب‌ها: محمدرضا کرمانی, انجمن شعر قطب, رباط تهمینه, گزارش نویسی
+ نوشته شده در  دوشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۵ساعت 12:20  توسط زینب ناصری  | 

گزارش انجمن شعر و ادب قطب به تاریخ شنبه ۱۴۰۳/۱۲/۰۴ به قلم شاعر همشهری آقای محمد اسدی غنی

در جلسه شعر شاعران خونگرم تربت حیدریه از این‌که اتاق جلسه چقدر منتظر مانده و اولین نفری که وارد شده که بوده‌ و چطور همگی جمع شدند خبری ندارم ولی هر کدام از اعضا برای رسیدن به چنین نقطه‌ای از زمان و مکان یک هفته لحظه‌شماری کردند و واضح است که تک تک اعضا حتی میهمانان تازه‌وارد متنی ادبی یا شعری ارزشمند به همراه دارند.

انگار تعدادی مجموعه‌دار برای رونمایی از سنگ‌های تزئینی یا مرواریدهای خود دور هم جمع شدند با این تفاوت که در اینجا از مزایده خبری نیست و علاقه‌مندان هر سروده، بهای آن را فقط با لبخند می‌پردازند و صاحب اثر هم کاملاً از این معامله راضی‌ست.

در چهارمین روز از اسفند ماه ۱۴۰۳ ساعت ۱۷:۰۰ شاعران تربت حیدریه بعد از خوانش دو بیت از اشعار حضرت سعدی توسط خانم بهنام که مجری جلسه هستند آغاز شد. ایشان بعد از نام و یاد خدا و سلام و تعارفات و اعلام برنامه‌ها ادامه کار را به استاد نجف زاده سپردند.

استاد غزل ۴۷۵ از حضرت حافظ را با صدای گرم و خودمانی‌شان خواندند و انصافا خوب از عهده‌ی این غزل برآمدند و حق مطلب را ادا کردند و می‌شود گفت شروع خوبی بود.

بعد از اجرای استاد نجف زاده، باید برگی از بوستان شروع می‌شد اما لازمه‌ی اجرای این بخش از برنامه، حضور استاد صباغ زاده بود. ایشان در حکم جواهرشناسی هستند که با توضیحات‌شان دیگران را به جواهرات گران‌بها علاقمندتر می‌کنند. تا آمدن استاد دو نفر از شعردوستان اشعار منتخبی را ارائه کردند.

معمولاً در دنیای آدم‌های مضمون‌طلب و شعرخواه، افرادی که از شعری لذت می‌برند آن را برای دیگران هم می‌خوانند و این‌طور دوباره همان لذت اولیه را تجربه می‌کنند.

ابتدا غزل زیبایی از شاعر هم‌عصر خودمان فرخی یزدی را با صدای خانم دلیری شنیدیم و لذت بردیم و سپس خوانش شعر محمود پوروهاب را شنیدیم که اجرای رومینا خانم شیرینی این اثر رو چندین برابر کرد.

این برنامه یک موضوع اصلی هم داشت که به عهده‌ی نویسنده‌ی همشهری خانم نسرین زبردست بود. یادی از یکی از مردان تاثیرگذار تاریخ ادبیات ایران و همچنین سیاست پردغدغه‌ی آن روزگار، مردی که همه‌ی نویسندگان و شاعران به نوعی دین‌دار زحماتش هستند: زنده‌یاد علی اکبر دهخدا. زمانی از جلسه به این بزرگ‌مرد اختصاص یافت و حاضرین تا پایان توضیحات خانم زبردست که آموزه‌های ارزنده‌ای هم داشت مجیرکشان به‌در نیامد.

زمان گذشت و رسیدیم به نقد شعر که طبق روال هر هفته به خواست شاعران باید انجام می‌شد و این‌بار برای نقد، شعر کودک با عنوان مرغ هلندی رو از خانم جعفری با اجرای خودشان داشتیم و استاد که خیلی وقت بود آمده بودند و در جلسه حضور داشتند خیلی خودمانی، مودب و مهربان ولی بسیار زیرکانه و جدی و نکته‌سنج نظرشان را دادند و به بخش برگی از بوستان رسیدیم.

در این بخش استاد اشعاری از حضرت سعدی را معنی و تفسیر کردند. خسته‌کننده که نبود بماند که خیلی هم ساده و روان و خواستنی و شنیدنی و شیرین بود.

بخصوص که بلافاصله بعد از پایان این قسمت جناب مقدسی یک شعر طنز گویشی را چنان با ذوق شروع کردند که درست مثل لحظات آغازین جلسه خط لبخند چهره‌ها منحنی شد.

و با همین لبخند رفتیم به استقبال شعر آقای پورعباس. ایشان از سروده‌های قدیم‌شان شعری داشتند که به سمع استاد رسید و نقد شد.

نوازنده هنرمند آقای مزدوران با اجرای قطعه‌ای موسیقی از زنده یاد همایون خرم که عنوان رسوای زمانه را داشت در لحظاتی از برنامه شور و نشاطی دیگر ایجاد کردند که به طور زنده اجرا شد و بسیار هم گیرا و لذت‌بخش بود. این هم به نوعی شعر بود و به هر ذهنی مضمونی را القا می‌کرد.

بعد از آن جناب اعتقادی با یک شعر محلی به بهانه‌ی کباب، تنگدستی و نداری و بخشی از معضلات گرانی را در قالب طنز به چالش کشیدند. چنان گویا و محکم بود که من یاد این سه‌گانی افتادم که مضمونش با شعر ایشان مرتبط هست: «قرن‌ها گذشت و ما هنوز/ نان و آب می‌خوریم/ کی کباب می‌خوریم؟»

در رابطه با پذیرایی چون خودم پذیرایی نشدم نمی‌توانم چیزی بگویم ولی راستش هیچ صدای استکانی یا صدایی که ربطی به پذیرایی داشته باشد نشنیدم. در جلسات دوره‌قرآن که خیلی قدیم می‌رفتیم و متاسفانه الان خیلی کم شده و تقریباً دارد از بین می‌رود، پذیرایی‌ها فقط چایی بود ولی به قدری پشت سر هم چایی می‌دادند که می‌شد گفت صدای استکان‌ها موسیقی زمینه آن جلسات بود. هنوز هم در مجالس صدای استکان‌های مسجد برای من یادآور حال و هوای جلسات قرآن‌دوره‌ی قدیم و مصاحبت با شخصیت‌های خونگرم و شیرین آن زمان است.

فکر می‌کنم هنرمندان شاعر شرم دارند از اینکه جلوی چشم بغل‌دستی‌شان شروع به خوردن کنند و ملچ و ملوچ راه بیندازند. حق هم دارند چون تخلیه گوشه و کنار لثه‌ها از مانده‌های کیک و کلوچه گاهی فقط با انگشت سبابه امکان‌پذیر هست و هنرمندان با اون طبع لطیف‌شان این را نمی‌پسندند لذا به همراه خودشان می‌برند و به احتمال زیاد در راه بازگشت میل می‌کنند.

چون معمولاً بزرگوارانی که در نوع شعر هم‌سلیقه هستند قسمتی از راه را به اتفاق هم طی می‌کنند و از هم‌صحبتی با هم لذت می‌برند و حتی بعضی عقیده دارند که این بهترین قسمتی از برنامه هفتگی‌شان است.

به هر حال من از پذیرایی همین را می‌دانم که به عهده سه بزرگوار آقایان سیار و تقی‌زاده و خانم جعفری بوده ولی چه بوده و چه دادند را من نمی‌دانم چون همان‌طور که گفتم من پذیرایی نشدم.

بعد از اجرای نمکین یکی از غزل‌های حضرت حافظ توسط آقای سیار در خدمت خانم ناهید زبردست بودیم اما این بار با متنی از خودشان با مضمون امید. با شنیدن این اثر متوجه شدم که ایشان ذهنی جستجوگر و هوشمندی که دارند می‌توانند خالق آثار چندمضمونی باشند. طوری که ذهنی باهوش می‌تواند از هر جمله‌ی آن مضمونی جدید کشف کند. شعر خانم زبردست، استاد را به یاد بیتی از مولانا انداخت: «کدام دانه فرو رفت در زمین که نَرُست؟/ چرا به دانه‌ی انسانت این گُمان باشد»

متن خانم زبردست که تمام شد تقریبا یک چهارم از زمان برنامه‌ها مانده بود که متوجه شدم لحن خانم مجری کمی ملتمسانه شده بود. ظاهراً به نظر می‌رسید بعضی از شاعران دست خالی آمده بودند. در این فکر بودم که اگر آب و هوا و شرایط اقتصادی و سیاسی اجتماعی مناسب باشد و شاعران دست پر با اشعار تر بیایند جلسه چقدر می‌تواند باطراوت و گیراتر باشد.

به هر حال قبل از این‌که ناامید بشویم خانم آرین نژاد غزلی در انتقاد به نقدی ناعادلانه داشتند که خیلی خوب اجرا کردند و بسیار درست و به جا منظورشان را رسانده بودند.

جناب جلالی هم با سروده‌ای سپید از خودشان نفر بعدی بودند. با اینکه از فهم من بالاتر بود و کشف مضامین خارج از توانایی من بود ولی چیدمان الفاظ و به خصوص نحوه‌ی اجرای ایشان را دوست داشتم و کمی تا قسمتی شعر سهراب را یاد کردم.

و شعر کاظم بهمنی که خانم بابایی انتخاب کرده بودند و خیلی دلنشین هم اجرا کردند و از مصراع آغازین تا آخرین مصراع پر از تلنگرهای عاشقانه بود خیلی به موقع خستگی همه را گرفت. بماند که به موازات اجرای خانم بابایی صدای شرق و برق استکان‌ها بلند شد و من از نوشته‌های پیشینم شرمنده شدم. اگرچه دیر ولی باز هم خدا را شکر.

نفر بعدی جناب حسینی بودند که غزلی با قافیه‌ی درد خواندند و در ادامه ابتکار خانم مجری باعث شد که متن دردناکی با مضمون وطن از جناب میرزایی بشنویم که با یادآوری بعضی واقعیت های تأسف‌بار همراه بود. واقعیت‌هایی که در دل هر وطن‌پرستی که شانس نگهداری حتی بخشی از غیرتش را داشته حس باختن را به انگیزه‌ی انتقام تغییر می‌داد

بعد از آن آواز آقای یعقوبی بود که به‌یادماندنی شد. ایشان دو بیت از شعر عاشقانه‌ی بهمن صباغ‌زاده را با یکی از غزل‌های غمناک مولانا مخلوط کردند و چند خط حماسی هم تنگش زدند و آوایی با طعم آبمیوه ترکیبی شیرین سر دادند و البته صدای ایشان به قدری خوب است که اگر ابزارآلات مدرن امروزی در اختیارشان باشد و یک پشتیبان نویسنده یا شاعر هم داشته باشند شاید بتوانند صاحب آلبوم صوتی هم باشند.

پایان‌بخش برنامه‌ها اجرای خانم قلی پور بود. اثری انتقادی از آقای نورعلی پور
خطاب به ما که عشق را با ابتذال اشتباه نگیریم و در مقابلش مقاومت نکنیم.

آخرین دعایی که بر زبان مجری جاری شد به امید دیدار بود که از لحظاتی پیش خیلی‌ها منتظر شنیدنش بودند. بعد از شنیدن این دعا توجهات و تعارفات و همهمه‌هایی که یکباره اوج گرفت آرام آرام فروکش کرد و اتاق از شعر و شاعر گشت خالی و اینجا باید گفت:
ساعت شد از دیدار ما آن روز خوشنود
چرخید و بر دیدار ما هی فرصت افزود
بیچاره خار ساعتی یک دور و چرخید
او صحبتش در صفحه‌ی ساعت نگنجید
وقتی که راز عشق او هم برملا شد
با جمله‌های نا تمام از من جدا شد
او هم چو من از این جدایی رنج می‌برد
ای کاش ساعت لحظه‌ی آغاز می‌مرد


#انجمن_قطب
#محمد_اسدی_غنی
#گزارش

آیدی پشتیبانی در تلگرام

@naseri0309
کانال تلگرامی
https://t.me/anjomanghotb

پی‌نوشت‌ها:
مجیرک یا مُجُرگ کسی به‌در نیامد در لهجه‌ی مردمان تربت حیدریه یعنی صدای کسی در نیامد.
بعضی از گزارش‌های انجمن قطب توسط دوستان انجمن در شهرهای دیگر نوشته می‌شود و این گزارش یکی از آن‌هاست. آقای محمد اسدی غنی از شاعران کدکن هستند و سال‌هاست با انجمن قطب ارتباط دارند. معمولا در این موارد فایل صوتی از طریق خانم زهرا آرین نژاد به دست نویسنده‌ی گزارش می‌رسد و گزارش جلسه با شنیدن فایل صوتی نوشته می‌شود.


برچسب‌ها: محمد اسدی غنی, انجمن شعر قطب, رباط تهمینه, گزارش نویسی
+ نوشته شده در  دوشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۵ساعت 12:13  توسط زینب ناصری  | 

گزارش انجمن شعر و ادب قطب به تاریخ شنبه ۱۴۰۳/۱۱/۲۷ به قلم شاعر همشهری آقای مهدی یپرم


تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد/ حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد (عماد خراسانی)

بعد دیدن یک باران نرم و در هوای سرد زمستان رفتن به انجمن قطب و حضور در بین شعرای مهربان را دلچسب و غنیمت می‌دانم. «عماد خراسانی» و «هفته‌ی جوان» کلیدواژه‌های این نوبت از جلسه ۲۷ بهمن می‌باشند. خانم بهنام مجری خوش صدا و پیگیر انجمن با شعری از عماد و سپس دعوت از مرد شیرین‌سخن استاد نجف زاده به صرف غزل شماره ۴۷۴ حافظ با مطلع: «هواخواه توام جانا و می‌دانم که می‌دانی/ که هم نادیده می‌بینی و هم ننوشته می‌خوانی» انرژی آغازین این نوبت را دوچندان می‌کنند.

در ادامه دختر خانم نوجوان آیلین گلی شعری از اصغر میرخدیوی را می‌خواند: «شنیدستم که شهبازی کهنسال/ کبوتربچه‌ای را کرد دنبال...‌» خانم جعفری عزیز شاعر بعدی‌ست که با این جمله که تمرکزم را بر شعر کودک گذاشته‌ام ما را به خواندن این شعر زیبا در توصیف دیگ زودپز دعوت می‌کنند: «سوت می‌کشه قطاری میون خونه ما/ دود سفیدی از اون همیشه می‌ره بالا»

محمد مقدسی طناز هم مثل همیشه با لبی خندان شعری طنز با مضمون همسرهراسی! می‌خواند: «درخت مین حولی سوز کرده/ زنم ده تا پتو د حوض کرده»

دبیر انجمن آقا بهمن صباغ زاده پرتوان هم از عماد خراسانی و زندگی ایشان می‌گوید و با یادآوری ۲۸ بهمن سالروز درگذشت عماد خراسانی شاعر بلندآوازه خراسان و ایران که به تعبیر اخوان اشعارش را مرتب نگاه نمی‌داشت با زندگی این شاعر بیشتر آشنایمان می‌کنند. آقا بهمن در ادامه غزلی از عماد میهمانمان می‌کند: «رفته بودی تو و دل مرده‌ی رفتار تو من/ خوب شد آمدی ای کشته‌ی دیدار تو من»

خانم زینب ناصری با احساس، یکی از جوانان بااستعداد و خوش‌اخلاق انجمن شعری با مطلع: «تو ذهنم دود می‌چرخه/ دلم پر از هوای تو» می‌خوانند و نشان می‌دهند که انجمن قطب پر از استعدادهای ناب و آینده‌دار است.

خانم پوردایی مهربان شاعر بعدی هستند که به دعوت خانم مجری شعر کودکی را به زیبایی می‌خوانند: «تق تتق در می‌زند باز/ قطره‌های ریز باران/ می‌خورد بر سقف ماشین/ می‌چکد توی خیابان»

جناب یعقوبی عزیز در ادامه آوازی را در گوشه‌ی بیات ترک و از اشعار خانم آرین نژاد مسئول محترم گزارش‌نویسی انجمن می‌خوانند و کیف می‌کنیم. پس از ایشان خانم یونسی مهربان دلنوشته‌ای عاشقانه را می‌خوانند: «محبوبم! غزل چشمانت حتی از غزل‌های حافظ هم دل‌انگیزتر است/ یادم باشد این‌بار فال چشمانم را از دیوان چشم تو بگیرم»

آقا معین جلالی توانمند جوان دیگری از شعرای انجمن هم قصیده‌ای زیبا با مضمون استقبال از بهار و برای وطن می‌خوانند: «در راه شدم تا برسم باز وطن را»

در ادامه آقای رضایی رییس محترم اداره ورزش و جوانان به بهانه‌ی هفته جوان، ضمن تبریک هفته جوان گزارشی از برنامه های اجرا شده در هفته جوان در سطح شهرستان ارائه داده و جوایزی به جوانان شاعر انجمن تقدیم می کنند، جا دارد از خانم یعقوبی مسئول امور جوانان این اداره نیز تقدیر نماییم.

دکتر علمداران گرامی دبیر انجمن شاهنامه‌خوانی به پشت تریبون آمده و با همان لحن مهرآمیز از افتخارآفرینی خواهران نظری در تهران و مشهد می‌گویند و از حاضرین برای جلسه دوشنبه‌ی انجمن شاهنامه‌خوانی در اقامتگاه تهمینه دعوت نموده. از صدور مجوز انجمن شاهنامه خوانی تربت می‌گویند و حسابی خوشحال‌مان می‌کنند. بهمن عزیز هم لوح تقدیری که توسط انجمن سیاوش مشهد تهیه شده به این ادیب توانمند تقدیم می‌کنند.

جناب پورعباس همیشه خندان و صمیمی به دعوت خانم بهنام می‌آیند و غزلی دلکش را می‌خواند: «مقتل سائل به جز چشم خمار یار نیست/ بر سرم امشب نشان از سایه دلدار نیست»


غزل خانم صباغ زاده یا همان «عشق بهمن» شعر کبوتربچه را با همان آرامش همیشگی می‌خواند و حضار برایش حسابی دست می زنند.

شاعر بعدی خودم هستم که ابتدا دلنوشته‌ای برای جوانی و سپس غزلی عاشقانه را می‌سرایم و لبخند رضایت استاد نجف زاده و سایر عزیزان خستگی را از تنم می‌شوید و می‌بَرد: «خنده‌ها و شب گیسوی تو دیدن دارد/ ناز چشمان قشنگ تو خریدن دارد»

پرستار بنام و مهربان انجمن علی اکبرخان عباسی می‌آید و از اولین شعرهایی که خوانده‌اند و تاثیر عماد خراسانی بر اشعارشان می گویند. اعضای انجمن را نیز با خوانش غزلی از عماد خراسانی توسط ایشان لذتی دوچندان فرامی‌گیرد (چرا دروغ، بنده که خیلی کیف می‌کنم از اشعار و خوانش جناب عباسی)

خانم ملیحه یعقوبیِ مهربان شاعر اکثراً غایب انجمن ما غزلی زیبا را با این مطلع سرایش می‌کنند: «ای دست‌هایت از جهان خالی شفاف‌تر از آب و آیینه/ در من خیالت را بزن بشکن غمگین‌ترین تصویر آیینه»

جناب شریعتی عزیز شاعر بعدی هستند که می آیند و لاغر شدنشان👏 را به رخمان می‌کشند و شعری بهمنی و برفگون را زیبا می سرایند: «زندگی ساده بود و یک رو بود/ همه چیزش قشنگ و نیکو بود»

مهدی حسن زاده هنرمند و شاعر مستعد هم می‌خواند: «مجنون شدی زدی به بیابان که چی بشه/ حالت خرابه مرد پریشون که چی بشه» جناب اعتقادیِ به تعبیر من خوش‌قلب هم شعری در مدح رئیس جمهور با بیانی طنز آمیز می‌سرایند و و شوخی‌های استاد نجف زاده و سایر دوستان با ایشان خنده بیشتری را بر لب‌ها می‌نشاند.

خانم رفیع گرانقدر هم شعری زمستانی و زیبا با حال و هوای برف می‌خوانند: «ببار ای برف مثل بچه آدم که دلتنگم/ از این خشکیده سرماها بسی آزرده و هنگم» و در نهایت خانم حامدی فر با همان صلابت همیشگی گزارش سال گذشته انجمن را که نوشته‌اند بازخوانی می کنند و چه زیبا و جذاب از ستاد عملیات فرماندهی و تلاش‌های این ستاد برای جشن تولد دبیر مدبر و عزیز انجمن یعنی بهمن صباغ زاده می‌گویند.

در پایان خانم بهنام ضمن تشکر از کادر پشتیبانی جلسه (خانم آرین نژاد، خانم قلی پور، کوثر خانم عباسیان، خانم صبری و مهدی آقای نجفی) اطلاعیه‌ی کلاس آموزش خوشنویسی کتابخانه در روزهای دوشنبه ساعت ۱۷ را می‌خوانند و برای همگان آرزوی سلامتی و موفقیت می‌کنند.


#انجمن_قطب
#مهدی_یپرم
#گزارش

آیدی پشتیبانی در تلگرام

@naseri0309
کانال تلگرامی ما
https://t.me/anjomanghotb


برچسب‌ها: مهدی یپرم, انجمن شعر قطب, رباط تهمینه, گزارش نویسی
+ نوشته شده در  دوشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۵ساعت 12:11  توسط زینب ناصری  | 

گزارش انجمن شعر و ادب قطب به تاریخ شنبه ۱۴۰۳/۱۱/۲۰ به قلم شاعر همشهری آقای امیرحسن خاکشور

می‌خواستم مثل کافکا در همان جمله‌ی نخست دست مخاطب را بگیرم و وارد داستان کنم اما نمی‌شود ابتدا از عصر سردِ زمستانی دلچسب تربت نگویم. خنکی هوا وقتی برایتان نکته‌ی بارزی می‌شود که مثل من در دمای ۴۰ درجه‌ به بالای تابستان قشم، بیرون از اداره در جبهه‌های کاری حضور داشته باشید و به قول خودمان «مغز سَرتا وا رَه دِ اَفتو» بگذریم...

مجری خوب و خوش‌اخلاق انجمن، خانم بهنام، جلسه را با خیر مقدم گفتن به دوستان که حضور دارند و حضورشان چراغ شعر و ادب تربت را روشن می‌دارد، آغاز می‌کند. در غیاب بزرگ انجمن استاد نجف زاده، جناب عباسی عزیز که در شعر محلی از سرآمدان هستند؛ غزل شماره ۴۷۳ حضرت حافظ را تلاوت کردند. نکاتی پیرامون این غزل گفته شد که در مورد دگرگونی معانی واژه‌ها در گذر زمان حائز اهمیت بود.

جناب صباغ‌زاده برگی از بوستان سعدی را همراه با نکات و توضیحاتی بیان کردند که شمرده ادا کردن آن‌ها توسط ایشان، زیبایی کلام سعدی را دو چندان می‌کرد. غزل خانم حکایتی از مثنوی مولوی و در ادامه آیلین خانم شعری از شهریار خواندند. حضور و میدان دادن به کودکان و نوجوانان از اتفاق‌‌های خجسته و برجسته‌ی یک انجمن است.

نوبت‌ به من رسید و مجری مرا فراخواند؛ تنها یکی دوبار آن‌ هم در سال‌های دورتر در انجمن قطب شعر محلی خوانده بودم، برخلاف انجمن‌های تربت جام که همیشه در کنار شعر معیار شعر لهجه‌ای هم می‌خواندم اما در آنجا شرایط فرق می‌کند در تربت جام شعر گویشی به اندازه‌ی تربت حیدریه پایگاه ندارد و می‌توان تقریبا بی‌رقیب تاخت. در انجمن‌های تهران و بندرعباس هم حقیقت امر، شعر گویشی نخوانده‌ام تا به حال از این رو برایم (نمی‌گویم تازگی چون من از ابتدا که به قولی شعر و شاعری را شروع کردم، شعر گویشی هم می‌گفتم) تجربه‌ی متفاوتی بود.

خانم کوثر عباسیان که از نوجوانان فعال انجمن هستند، شعری از مهندس خداپرست از طنزنویسان مشهدی خواندند. یاد دوران دانشجویی‌ام افتادم وقتی تنگدستی به حدی بود که می‌خواستم ایام تعطیل به عنوان کارگر ساده بروم سرِ پروژه‌های خداپرست. ایشان شاعر محترم و خوش برخوردی هستند ولی همان طنزنویسی را ادامه بدهند سنگین‌ترند.

در ادامه خانم بابایی شعر خوبی از اخوان ارائه دادند و سپس جناب میرزابیگی متن ادبی‌ای از خودشان خواندند.

جناب پورعباس غزلی از کارهای جدیدشان برایمان خواندند و سایر دوستان نکته‌هایی در مورد شعرشان گفتند. آقای میرزابیگی هم از اشعار آیینی‌شان خواندند. خانم آرین‌نژاد هم که از خانم‌های فعال و پر تلاش انجمن هستند شعر آیینی تلاوت کردند.

جناب یُپرم همانطور که خودشان اشاره کردند برای نخستین بار به آوازخوانی در انجمن پرداختند و ما را به تصنیف معروف «از خون جوانان وطن لاله دمیده...» مهمان کردند بعد از آن شعری در مدح تربت و تربتی ارائه دادند.

جناب عباسی دو مرتبه به جایگاه شعرخوانی فراخوانده شدند و این‌بار شعری گویشی از خودشان خواندند و ما نیز لذت بردیم. نکاتی هم در مورد اصطلاحات «رَه‌اُو»، «شَه‌او» و «تِلخُو» که در شعر ایشان وجود داشت، توسط کشاورزان عزیز انجمن بیان شد که جالب بود دست کم برای خود من که روستایی هستم و کماکان بخشی از زندگی‌ام در روستا هست.

در ادامه آقای سیار با غزلی از خواجه پذیرایمان بودند. جناب میرزایی خوش‌تیپ که شباهت چهره‌اش و همینطور تُن صدایش مرا به یاد احمد ندایی از شاعران تربت جام می‌اندازد فراخوانده شدند و برایمان متنی ادبی از نوشته‌های خودشان خواندند. سپس جناب اعتقادی شعری در مدح تربت و بعضا شاعران تربت خواندند.

جناب زارع که از دوستان قدیمی بنده در انجمن قطب هستند شعری با درون مایه طنز خواندند. به نظر من جناب زارع به واسطه شغل معلمی‌شان می‌توانند در شعر کودک و نوجوان هم موفق باشند. پس از جناب زارع آقای نوروزی تشریف فرما شدند و غزلی خواندند.

آقای یوسف‌زاده، جوانی که بنا بر گفته‌ی خودشان برای نخستین بار در شب شعر اثری ارائه دادند شرف حضور یافتند. به یاد اولین باری که خودم در انجمن قطب خدمت دوستان رسیدم افتادم، آن موقع رضا رفیع چند قطعه از اشعارم (البته الان می‌گویم نوشته) را در چند نوبت در روزنامه اطلاعات چاپ کرده بود و من سر از پا نمی‌شناختم. پس از گذشت چندی دیگر نمی‌خواستم شعر یا نوشته‌ای از من در روزنامه‌ی اطلاعات چاپ شود.

پس از ایشان در اواخر وقت دوست خوبم مهدی آقای حسن‌زاده که مثل همیشه در آن گوشه‌ی انجمن نشسته بود تشریف فرما شد و شعر انصافا خوبی خواند سپس احمد آقای حسن‌زاده که زحمت پذیرایی انجمن هم بر عهده‌ی ایشان بود و واقعا در پشت صحنه همراه دیگر دوستان به ویژه بانوان زحمت زیادی می‌کشند، پشت میکروفون رفتند غزل خوبی خواندند.

دوست ورزشکار و هنرمندم آقای مزدوران هم در واپسین دقایق نشست ما را دعوت به شعر سپیدی از خودشان کردند و جلسه با صدای مجری و تشویق حضار به پایان رسید. متاسفانه نوبت به آوازخوانی جناب یعقوبی نرسید؛ خانم قلی پور را هم این‌بار در حال عکاسی مشاهده نکردم، همان‌طور که پیشتر گفته بودم عکاس نقش بسیار مهمی در انجمن دارد آن هم اگر با دوربین و یا گوشی آیفون باشد.

از همه‌ی همراهان عزیز و دوستانی که زحمت چای و شیرینی عصرانه را کشیدند تقدیر و تشکر می‌کنم. مانا باشید و نویسا.


#انجمن_قطب
#امیر_حسن_خاکشور
#گزارش

آیدی پشتیبانی در تلگرام

@naderi0309
کانال تلگرامی ما
https://t.me/anjomanghotb


برچسب‌ها: امیرحسن خاکشور, انجمن شعر قطب, رباط تهمینه, گزارش نویسی
+ نوشته شده در  دوشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۵ساعت 12:8  توسط زینب ناصری  | 

گزارش انجمن شعر و ادب قطب به تاریخ شنبه ۱۴۰۳/۱۱/۱۳ با حضور شاعران شهرستان کاشمر (ویژه‌برنامه‌ی تولد استاد علی اصغر داوری ترشیزی) و بهمن‌ماهی‌های عزیز به قلم بهمن صباغ زاده

از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار/ کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد. از من هم توقع گزارش شُسته رُفته و درست و حسابی نداشته باشید. معمولا وقتی می‌خواهم یادداشتی بنویسم پشت کامپیوتر می‌نشینم و همه‌چیز می‌نویسم جز آن‌چه به قصد نوشتنش دست به صفحه‌کلید برده‌ام. این گزارش را هم وقتی نوشتم و تمام کردم فهمیدم همه‌چیز نوشته‌ام جز گزارش انجمن قطب.

شاعران تربتی این بیت خواجه‌ی شیراز را از زبان استاد نجف زاده زیاد شنیده‌اند که: «شکر خدا که هر چه طلب کردم از خدا/ بر منتهای همت خود کامران شدم» الان این بیت زبان حال من است در نوکِ نوکِ نوکِ چهل و پنج سالگی. اگر زندگی‌ام را مرور کنم می‌توانم این چهل و پنج سال را دو بخش کنم. می‌گویند زندگی آدم دو نیمه دارد که نیمه‌ی اولش در آرزوی نیمه‌ی دوم می‌گذرد و نیمه‌ی دومش در حسرت نیمه‌ی اول. ولش کنید. پیچیده شد. بگذارید آدم‌وار بگویم من حسرت روزهای کودکی و جوانی‌ام را نمی‌خورم. همین روز و روزگاری را که دارم دوست دارم. چیزی که نیمه‌ی دوم زندگی مرا برایم جذاب‌تر می‌کند شعر است. شعر و چیزهایی که به تبع شعر وارد زندگی‌ام شد.

از وقتی نوجوان بودم استعداد شعر داشتم اما هرگز فکر نمی‌کردم قرار است این‌قدر در شعر غرق بشوم. اصلا فکر نمی‌کردم این دریا چه موج خون‌فشان دارد. گمان می‌کردم استعدادی‌ست مثل استعدادهای دیگر، حالا چهارخط می‌نویسی و این‌ور و آن‌ور می‌خوانی و می‌گویند خوب است یا بد است. نمی‌دانستم شعر آدم را با خودش می‌برد که می‌برد که می‌برد. در این رفتن خیلی چیزها را می‌بازی و خیلی چیزها را به دست می‌آوری.

شعر که جدی می‌شود همنشین رودکی و حافظ و سعدی و مولانا و صائب و نیما و دیگر شاعران دور و نزدیک می‌شوی. این که می‌گویم «همنشین» از آن اغراق‌های شاعرانه نیست. وقتی با دیوان شاعران مانوس باشی کم‌کم می‌بینی از کتاب‌هایشان در می‌آیند. خیلی جدی جدی با ایشان حرف می‌زنی، چای می‌نوشی، سیگار می‌کشی. شاعری همیشه با نوعی جنون همراه است چه باور کنید چه نه؛ و اتفاقا مجنون‌ترها شاعران بهتری می‌شوند.

یکی دیگر از چیزهایی که به تبع شعر می‌آید دوستان شاعر است. وقتی کوچک بودم دوستانم بچه‌های هم‌سن و سال فامیل بودند و محله، بزرگتر که شدم دوستانم بیشتر هم‌کلاسی‌هایم بودند. یعنی دایره‌ی زمان و مکان دوستی‌های مرا شکل می‌داد. طبیعی هم هست. الان می‌توانم بگویم هیچ زمان و مکانی به دوستی‌های من تحمیل نشده. شعر مهرهایی را به دلم می‌آورد خارج از دایره‌ی زمان و مکان، مثلا وقتی سفر می‌روم در هر شهر دوستانی دارم که باید ببینم‌شان. بعضی را برای اولین بار قرار است ببینم اما دلم می‌رود برای‌شان. اعظم حق دارد که می‌گوید تمام زندگی‌ات شعر است. او این جمله را وقتی می‌گوید که خیلی از دستم عصبانی باشد اما این توبیخش برای من مثل صدای قناری دلنشین است.



خلاصه سرتان را درد نیاورم... داوطلب شدم گزارش بنویسم تا همین‌ها را بنویسم. می‌دانم که بیشتر شاعران این جمله‌ها را می‌خوانند به همین خاطر با شرح عاشقی شروع کردم که اگر وارد دنیای شعر شده‌اید و احساس می‌کنید اسیر شده‌اید خیلی دست و پا نزنید. اگر سعدی در گوش‌تان لطیفه گفت و در جمع بودید بی‌ترس بخندید. گفتم خیلی چیزها را از دست می‌دهید اما مطمئن باشید حسرتش را نخواهید خورد. قول می‌دهم. آن‌چه می‌گیرید خیلی بیش از آن‌چیزی است که از دست می‌رود.

از گزارش جلسه بگویم، دو روز مانده بود به تولد چهل و پنج سالگی‌ام. یکی دو روز بود می‌دانستم قرار است در تربت میزبان شاعران کاشمر باشیم. جلسه‌ی ویژه‌ای بود علی‌الخصوص که تولد استاد علی اصغر داوری هم بود. من و علی در یک روز به دنیا آمده‌ایم. این هم از بخت خوش من است. یک شاعر دیگر هم داریم متولد ۱۵ بهمن که باز هر دوی ما می‌توانیم به این که زادروزمان با روز تولد او یکی‌ست دل‌خوش باشیم: «غلامرضا شکوهی» شاعر خراسانی. چقدر شعرش را دوست دارم: «بندی به پای دارم و باری گران به دوش/ در حیرتم که شهره به بی‌بندوباری‌ام»

باز گریز زدم به شعر... به قول یغما: «آشفتگیه، باید ببخشید...» خلاصه یکی دو روز بچه‌های انجمن شعر تربت مقدمه چیدند. بچه‌ها که می‌گویم از سر صمیمیت است وگرنه این بچه‌ها همه مویی سپید کرده‌اند. استاد داوری گمان می‌کرد به تولد من می‌آید اما این‌جا همه چیز را برای تولد او مهیا می‌کردیم. بهمن‌ماهی‌های انجمن قطب هم تصمیم گرفته بودند به بهانه‌ی تولدشان شاعران را مهمان کنند و از هر نظر مقدمات یک جشن دوستانه و شاعرانه فراهم بود.

جلسه با حافظ‌خوانی استاد نجف زاده شروع شد، غزلی که حافظ برای سلطان احمد جلایر گفته: «اَحمَدُ اللهَ عَلی مَعْدِلَةِ السُلطانِ/ احمدِ شیخ اُوِیسِ حسنِ ایلخانی». از نگارستان شعر حافظ که درآمدیم یک‌راست رفتیم به بوستان سعدی. عجب رندی بوده سعدی. چنان به این ابوبکر سعد بنده‌ی خدا بکن نکن می‌کرده که انگار او حاکم است و ابوبکر زیردست. سلاح قلم است دیگر، به قول خودش: «دلیر آمدی سعدیا در سخن/ چو تیغت به دست است فتحی بکن» پادشاه‌های آن زمان انگار از پادشاهان الان نقدپذیرتر بوده‌اند که سعدی توانسته عمری به کمال داشته باشد و به مرض کهولت از دنیا برود.

بوستان سعدی را خوانده بودم که شاعران کاشمر رسیدند. کمی بگیر و ببند و برو و بیا و ده دوازده دقیقه‌ای طول کشید که همه آرام گرفتند و چشم به دهان مهدی یُپرُم دوختیم که ببینیم چه می‌گوید. مهدی از آن مجری‌های لفظ قلم است، از آن‌ها که می‌گویند: «خیر مقدم عرض می‌کنم و مشعوفم که شرف حضور دارم در جمع سروران و اساتید صاحب فضل...» تا اصطلاحات عربی به زبانش بیاید فارسی اختلاط نمی‌کند. یازده سال رئیس ارشاد بوده و پیش‌فرضش روی تنظیمات اداری است. مهدی همان اول علی اصغر داوری را دعوت کرد پشت تریبون. علی آماده کرد که بگوید تبریک می‌گویم تولد بهمن را... (از قبل با مهدی هماهنگ کرده بودم) رفتم و اصل ماجرا را گفتم که استاد داوری در حقیقت به تولد خودش دعوت شده و امروز دور هم جمع شدیم که زادروز او را گرامی بداریم.

نمی‌دانم توانستیم خوب شگفت‌زده‌اش کنیم یا نه. اگر هم نتوانستیم داوری مردانگی کرد و خود را شگفت‌زده نشان داد. من به نمایندگی از شاعران تربت حیدریه خوش‌آمدی گفتم و بعد استاد شمع پنجاه سالگی را فوت کردند و کیک را برش دادند و رفتیم سراغ شعرخوانی.


استاد علی اصغر داوری شعرخوانی امروز را با تضمین شعر سعدی شروع کرد. اگر من مجری بودم به شوخی می‌گفتم خیلی تضمین خوبی بود مخصوصا بیت‌های سعدی عالی بودند. از آن شوخی‌های بی‌نمکی‌ست که وقتی نمک کم می‌آورم و مثلا می‌خواهم جو را صمیمی کنم به میان می‌آورم. جمع شاعران جمع بود. چهره‌ها را که نگاه می‌کردم همه آشنا بودند. بیشتر شاعران کاشمر را می‌شناسم بارها و بارها در جمع‌های دوستانه با هم شعر گفته‌ایم و گل شنفته‌ایم.

خودِ شاعر بودن امتیاز ویژه‌ای است. آدم‌های کمی هستند که بتوانند شاعرانه به دنیا نگاه کنند و کلمات را طوری روی کاغذ بیاورند که شعر متولد شود. هر یک از این آدم‌های ویژه دنیایی هستند. باید علاقه‌مند به شعر باشی تا بفهمی شاعر فقط به اعتبار این‌که شاعر است چقدر بزرگ است. حالا فرض کن در مجلسی هستی که از صدر تا ذیل شاعران نشسته‌اند. آن‌که صندلی می‌آورد، آن‌که چایی ریخته، آن‌که شیرینی دور می‌دهد، آن که با گوشی‌اش وَر می‌رود، آن‌که آرام و بی‌صدا توی نخ بقیه است، آن دو تایی که در گوش هم پچ‌پچ می‌کنند و نخودی می‌خندند، همه امتیاز شاعر بودن را دارند. اگر علاقه‌مند به شعر باشی انجمن شعر برایت بهشت است. من وقتی تازه شروع کرده بودم به شعر گفتن حاضر بودم برای دیدن یکی از آدم‌ها تمام روز یک‌لنگه‌پا منتظر بمانم. حالا این شاعران نشسته‌اند دور هم می‌گویند، می‌خندند و با هم شوخی می‌کنند. اگر علاقه‌مند به شعر باشی اوج لذت این دیدن منظره را درک می‌کنی.

بقیه‌ی جلسه به شعرخوانی گذشت و میهمانی. خانم‌های انجمن قطب کیک خانگی آورده بودند. ریا نشود پای سیب و زبان و نسکافه و... یکی می‌رفت و یکی می‌آمد. «بفرمایید» و «خیلی ممنون» و «نه، خواهش می‌کنم، بازم بفرمایید» و... بازار مهمانی در حاشیه‌ی شعرخوانی جریان داشت. امیر میرزایی در گوشم می‌گوید «خوب شد اومدم این جلسه، عجب کیکیه» می‌گویم «مگه تو برای کیک میای؟» می‌گوید «نه پس! برای شعر میام»

یکی در میان شاعران تربت حیدریه و کاشمر شعر می‌خواندند. مجموعا بیست و چهار شاعر شعر خواندند. بیست و چهار شعر زیبا که هر کدام دریچه‌ای بودند به روح یک شاعر. چون فایل‌های صوتی در کانال انجمن قطب آرشیو می‌شود یکی یکی شاعرها و شعرها را برنمی‌شمارم. فقط به شعرخوانی کم‌سال‌ترین فرد جلسه اشاره‌ای می‌کنم. غزل دختر ده ساله‌ی من است. چند روز دیگر ده سالش بود می‌شود. خیلی جدی رفت پشت تریبون و گفت «یه شعر گفتم برای آقای داوری» دلم ضعف رفت برایش. چند جمله‌ای خواند که مثلا خوش اومدی و تولدت مبارک. بی هیچ صورت خیالی، بی هیچ تشبیه و استعاره‌ای. غزل گمان می‌کند همین که صدایش را شاعرانه کند کافی‌ست و این اعتقاد آن‌قدر قوی‌ست که به راستی در لحظه کلماتش شعر می‌شوند. بله. انگار غزل هم دارد کم‌کم به شعر عاشق می‌شود.

بهمن صباغ زاده
دوشنبه ۱۴۰۳/۱۱/۱۵ تربت حیدریه

#انجمن_قطب
#بهمن_صباغ_زاده
#گزارش

آیدی پشتیبانی در تلگرام

@naseri0309
کانال تلگرامی ما
https://t.me/anjomanghotb

پی‌نوشت‌ها:
حافظ گفته است: «از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار/ کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد»
و گفته است: «چو عاشق می‌شدم گفتم که بردم گوهر مقصود/ ندانستم که این دریا چه موج خون‌فشان دارد»
«اختلاط کردن» در لهجه‌های خراسانی یعنی صحبت کردن و سخن گفتن.
«بود شدن» در لهجه‌های خراسانی یعنی کامل شدن، تمام شدن.


برچسب‌ها: بهمن صباغ زاده, انجمن شعر قطب, رباط تهمینه, گزارش نویسی
+ نوشته شده در  دوشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۵ساعت 12:5  توسط زینب ناصری  | 

گزارش انجمن شعر و ادب قطب به تاریخ شنبه ۱۴۰۳/۱۱/۰۶ به قلم شاعر همشهری خانم مهسا خلیلی

نوشتن گزارش هفتگی اون هم وقتی که تجربه‌ای نداری و تمام اعضای گروه اساتید شعر و ادب پارسی هستند سخت‌ترین کار دنیا می‌تونه باشه... از طرفی مدت زیادی هست به خاطر بیماری از نوشتن و خطی خطی کردن کاغذ دور شدم پس نوشتن این گزارش می‌تونه دوباره منو با نگارش آشتی بده.

با شور و شوق زیادی آماده شدم برای رفتن به کتابخانه‌ی بهشتی، خیلی وقت بود که توفیق حضور نداشتم و به شدت دلتنگ... ساعت چهار و نیم اون‌جا بودم و به خاطر این اشتیاق نیم ساعت زودتر رسیدم، برای گذراندن وقت به باغ ملی رفتم. اون‌جا چشمم به مزار دو شهید گمنام افتاد و آرامشی که داشت باعث شد تصمیم بگیرم همیشه نیم ساعت زودتر بیام بالاخره ساعت پنج شد و من وارد سالن شدم.

اولین نفر خانم بهنام عزیز بود که چشمم به حضورشون روشن شد. کم کم دوستان آمدند و من خرسند از دیدار دوباره و حضور در این محفل گرم و صمیمی... هر چند تعدادی از دوستان نبودند و جای خالی‌شان چون دشنه‌ای در دل، خانم آرین عزیز و استاد علمداران بزرگوار بی‌نهایت مشتاق دیدار شما بودم. امید که عمری باقی باشه بتونم در هفته‌های بعد شما رو زیارت کنم...

استاد نجف زاده شروع به خواندن غزل ۴۷۱ از دیوان لسان‌الغیب شهریار شعر پارسی کردند و در همین آغاز کار، کام ما شیرین شد: «ز دلبرم که رساند نوازش قلمی/ کجاست پیک صبا گر همی‌کند کرمی» بعد از این نوبت به خانم حاجی زاده رسید تا شعر خودشون رو بخونند «تسلیمم من در برابر دادگاه زندگی‌ام...» نکاتی در مورد شعر ایشون توسط دوستان گفته شد. در ادامه خانم جعفری شعر کودک با موضوع سیگار خوندند «بر من یه بوسه/ اما به تکرار/ بر او زدی تو/ هی بوسه بسیار.../ قلبش تکان خورد/ در سینه انگار/ دیدم مچاله/ آن بسته سیگار» دوستان در مورد شعر ایشون هم نکات ارزنده ای رو بیان کردند... آقای میرزابیگی متن ادبی خودشون رو خوندن «بیا دوباره مرا پر از هذیان کن هذیان‌های معطر...»

استاد صباغ زاده‌ی عزیز هر چند در ابتدای جلسه حضور نداشتند اما شکر خدا آمدند و با حضور خودشون انجمن رو سبز کردند. با خواندن برگی از بوستان فرمانروای ملک سخن این دلبر شیرازی روح و جان ما رو تازه کردند و امان از این همه زیبایی بوستان: «چو حاکم به فرمان داور بود/ خدایش نگهبان و یاور بود/ محال است چون دوست دارد تو را/ که در دست دشمن گذارد تو را/ ره این است، روی از طریقت متاب/ بنه گام و کامی که داری بیاب/ نصیحت کسی سودمند آیدش/ که گفتار سعدی پسند آیدش...» مقدمه تمام شد و وارد باب اول باب تدبیر و رای شدیم، بخشی از اون خونده شد و چه قدر تک تک ابیات قابل تامل بود: «برو پاس درویش محتاج دار/ که شاه از رعیّت بوَد تاجدار/ رعیّت چو بیخند و سلطان درخت/ درخت، ای پسر، باشد از بیخ سخت/ مکُن تا توانی دل خلق ریش/ وگر می‌کُنی می‌کَنی بیخ خویش...»

استاد جهانشیری غزلی از سروده‌های قبلی خودشون خوندن و چه زیبا بود و پر از لطافت: «اشکت ز قطره قطره‌ی باران قشنگ‌تر/ اخمت به ناز هر چه فراوان قشنگ‌تر/ تک بیت ابروان تو منظومه‌ی خیال/ از شعرهای سبک خراسان قشنگ‌تر»


خانم بابایی عزیز هم شعری از شمس لنگرودی خوندن: «کسی از منظر گلبوته‌های نور می‌آید/ صدایش بوی جنگل‌های باران خورده را دارد/ و وقتی گیسوانش را/ رها در باد می‌سازد/ دل من سخت می‌گیرد/ دلم از غصه می‌میرد»

نوبت به من رسیده بود هیجان حضور دوباره تمام وجودم رو در بر گرفته بود. مشتاق بودم نقدهای دوستان رو بشنوم فکر کنم تنها کسی باشم که از نقد شدن شعر بیشتر از تعریف شنیدن از اون خوشحال می‌شم: «بعد تو دفتر شعرم متلاشی شده است/ بیت بیت غزلم پر ز حواشی شده است»

بعد از من آقای اعتقادی شیرین‌سخن شعری به مناسبت شهادت امام موسی کاظم (ع) خوندن: «امام کاظم آن سرور که باشد چون مه انور...»

آقای پور عباس شعری در مورد خودکشی از دیوان پریش شهرضایی خوندن که به نظر من خیلی غمگین بود: «ما طناب آور حلق آویزیم/ که نشستیم و نگاهش کردیم/ نه به ایثار که با طعنه‌ی خود/ کمک بخت سیاهش کردیم/ ای بسا خانه که شب تا به سحر/ شادمانی است ز بامش لبریز/ وای بر ماست که همسایه‌ی ما/ پشت دیوار شود حلق آویز»

آقای زارع شعر زیبا و پر معنی خوندن که به شدت قابل تامل بود: «پر سیمرغ اگر شکسته ز باد/ مگسش میشود کجا دایه؟/ عارض دلفریب و سیرت پست/ چون عجوزی‌ست غرق پیرایه...»

خانم زبردست شعری تازه از تنور درآمده خوندن شعری که به تازگی در همین روز متولد شده بود: «در قلک دلم که پس‌انداز می‌شوی/ زخمی نهفته در دل این راز می‌شوی»

آقای مزدوران شعر سپید خوندن: «این روزها که می‌آیند آفتاب هر روز سردتر می‌شود...» از شعر ایشون من از قسمت آخر خیلی خوشم اومد و بسیار دلنشین بود «ما قبل از این که بمیریم از دنیا رفته‌ایم...»
خانم پوردایی دوست‌داشتنی شعری از اشعار قبلی خودشون خوندن خیلی نمکین و زیبا بود: «تا قصه‌ای خواندم برایش/ دیدم که چشمش خواب شد رفت/ او دور ماند از مادرش برف/ از غصه شاید آب شد رفت»

خانم حامدی فر... قلب هممون سرشار از غم شد: «دخترهایی که قفس تنگ دنیا با تمام زرق و برقش چشمشان را نگرفت و خودشان پریدن را انتخاب کردند...» امیدوارم همه‌ی آدم‌ها به اندازه‌ی کافی امید و شادی در زندگی داشته باشند و هیچ‌کس تصمیم به خودکشی نگیره...

خانم یعقوبی عزیز شعری تازه خوندن: «مرد سکوت و خلوت شب بود/ از هر هیاهویی جدا مانده/ اما به وقت فتح قلب من/ در انقلاب عشق شرکت داشت» آقای میرزایی متن ادبی خودشون رو خوندن: «دورت می‌گردم نه همانند پروانه‌ی بی‌عرضه که از عشقت سوخت...» زیبا بود و زیبا بود...

کوثر مهربان شعری خوند در انتظار تابستان: «شتابان می‌خورد قاشق به فنجان پر از چایی/ چه صبح بی‌نظیری شد به ضرب شوت دمپایی» و آخرین نفر آیلین عزیز بود: «ماشین بابا هر چند زیباست/ خیلی قدیمی است همرنگ دریاست»

جلسه تموم شد با همه‌ی شیرینی غم و شادی که داشت... و من به این فکر می‌کردم که چقدر خوبه که شعر شاعر حس و عاطفه و به طور کلی عشق وجود داره و این دنیا رو قابل تحمل می‌کنه...


#انجمن_قطب
#مهسا_خلیلی
#گزارش

آیدی پشتیبانی در تلگرام

@naseri0309
کانال تلگرامی ما
https://t.me/anjomanghotb


برچسب‌ها: مهسا خلیلی, انجمن شعر قطب, رباط تهمینه, گزارش نویسی
+ نوشته شده در  دوشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۵ساعت 11:59  توسط زینب ناصری  | 

گزارش انجمن شعر و ادب قطب به تاریخ شنبه ۱۴۰۳/۱۰/۲۹ به قلم نویسنده‌ی همشهری آقای امیر میرزایی

اگر خواسته باشم تنها امتیاز مثبت حضورم در این محفل را بگویم، شاید همین نگارش گزارش باشد، هرچند که من اگر خواسته باشم هدفم از حضور در این جمع را بگویم، چیزی نیست بجز آموختن از اشعار دوستان که به من در توصیف و فضاپردازی خط داستان‌هایم کمک چشم‌گیری کرده‌اند. اگر خواسته باشم زیاده‌گویی نکنم و خواسته باشم، خواسته باشم راه نیندازم، این‌بار به دعوت خانم آرین نژاد گزارش قطب را برخلاف مابقی نوشته‌هایم با افتخار از زبان غیر داستانی روایت می‌کنم:

...«غروب ناله‌ای سر می‌کشید از خون جوشنده خورشید. ابر پنبه شده بود روی زخم شکاف خورده آسمان. از خانه تا کتابخانه رقص کلاغ‌های سوگوار بالای سر قشنگ و نازم، منِ مهمان ناخوانده را این‌بار به سمت چای داغ قطب سوق دادند. از خانه تا کتابخانه راهی نبود، حتی وقتی که از آن دور بودیم، باز مسیرمان از گذشتن درختان سربه‌فلک کشیده همیشه سبز می‌افتاد، شاید کلاغ‌ها سوگوار همان درختان بودند، همان درختانی که با وجود سوز زمستان، آزاده همیشه سبز هستند.

پله‌های کتابخانه را که بالا رفتم، چند نوجوان لاابالی جلویم را گرفتند، یکی از آنها بدون سلام، با صورت چفیه پیچ گفت :«داداش امروز شنبه است، شیرینی ام میدن؟» سرم را جلوتر بردم و گفتم:«باید دلت پاک باشه، واسه همین من شنبه‌ها دلم پاکه، آره داداش!.»

وارد کتابخانه شدم، هیچ وقت احساس غریبی نکردم در هیچ انجمنی چه برسد انجمن قطب. مریم بهنام جلسه را دست گرفته بود و استاد نجف زاده را دعوت کرد به خوانش غزلی از غزلیات لسان الغیب. غزل چهارصد و هفتاد! عجب غزلی، انگار خود خواجه اول جلسه تیر خلاص را زده و به قولش: «در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست/ ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی. واقعاً هم ریش باد!

شروع شعرخوانی از زهرا جعفری بود، شعری قدیمی و تعلیمی‌اش را خواند، شعر که تمام شد، توسط استاد عباسی و استاد موسوی به زیر نقد رفت. شعر بعدی، شعر کودک از شاعری تازه نفس و خوش ذوق خوانده شد، حُسن تعلیل‌های کودکانه‌ی زیبای کوثر عباسی فوق‌العاده بودند. امیدوارم که هیچ پدر و مادری سر جوراب پاره همدیگر را پاره نکنند!

دوباره استاد نجف زاده میکروفون را به دست گرفت و این دفعه از خاقانی روایت کرد، کمالات و شگفتی‌های شاعر قرن ششم را مو به مو برای ما شرح داد. از زندگی‌اش، از بزرگی او و از همه جالب‌تر قصاید و اشعار که استاد به خوبی آن‌ها را از بر بود و برای ما با لحن شیرینش بازگو می‌کرد. ناگفته نماند حرف‌های مکمل استاد عباسی و استاد موسوی نقش بسزایی در شناخت این شاعر فاخر به همراه داشت.

بهمن صباغ زاده بالاخره آمد، روبه رویم خودش نشست و غزل کنارم. چای را بدون شیرینی آورند، ته دلم خالی شد که نکند شیرینی در کار نباشد، اما ایمان راسخم کجا رفته بود! شهریار رجبیان برای بار اول در انجمن حضور داشت، خودش را معرفی کرد، نحوه آشنایی‌اش با این جمع. اولین ترانه‌اش با گویش تربتی، با شکست وزنی ابداع خودش را خواند، اولین ترانه‌اش برای دلبری بود که هنگام کودکی شاعر وقتی وارد اتاق آوردند، مثل طلا برق می‌زد و حنا به سر بود مثل زن‌های کامل. به هرحال می‌خواستم بعد از نقد ترانه شهریار با متن ناهید زبردست که برای پدرش به مناسبت روز پدر نوشته بود، حواسم را پرت کنم.

سرم را برگردانم ، جلسه به نسبت شلوغ و چهره‌ها آشنا بود. شیرینی رسید. بالاخره شیرینی رسید! انگار تمام قافیه‌های شعر آن جلسه در دل امیر آب شده بود. شیرینی رسید! یکی پس دیگری برداشتند، اما بهمن یک جور دیگر برداشت. به طوری‌که نمی‌شد جلوی خنده های من و نسیم محمودی را گرفت. باید حواسم را پرت می‌کردم. خدا را شکر با شعری که آقای اعتقادی از حال و هوای روستا خواند هرچه را به یاد داشتم هم حتی فراموش کردم، حتی وقتی که اعتقادی هیچ وقت به قلعه برنگشت، حتی آن روز که شعر علی اکبر عباسی را نخواند.

استاد موسوی در عین تشکر از بانی پدرخدابیامرز شیرینی، توصیه‌ای کرد که از جلسه بعد شیرینی خشک بیاورند. نمی‌دانم قصد استاد تخته کردن شیرینی ما بود یا راحت برداشتن شیرینی بهمن. نمی‌دانم، به‌هر‌حال ترسی به دلم افتاد. نکند جلسه بعد شیرینی نباشد! در همین حال و هوا علی آهنگر با شروعی محکمی غزلش را خواند: «دلگیرم و زمانه مرا می‌کشد هنوز/ اندوه آشیانه مرا می‌کشد هنوز» بعد از اتمام شعر، بعد از نقد دوستان الخصوص بهمن صباغ زاده، بعد از توصیه حذف کلمه نجاست از شعر و توصیه طهارت شعر برای جلسه بعد از زبان حمید زارع البته از روی مزاح، شعر تمام می‌شود. اما این پایان کار نبود!

استاد موسوی شعر کودکی را خواند و تن تمام بزرگان را به لرز انداخت. شاعر آرزویش را در این بیت آورد: «به جای گریه‌ی کودک/ صدای خنده بیاید/ به جای این همه موشک/ کمی پرنده بیاید» خدا کند! به علی اکبر عباسی که رسید، شعری را خواند برخلاف آنچه انتظار داشتم. غزل قدیمی که بغض سنگین شاعر در این بیت جا مانده بود: «نفسی تاب بیاور دل بی تاب و برو/ که فقط چند قدم تا خط پایان مانده است»

میکروفون رسید و صدای فرح حامدی را بالا برد. گرچه شاعر نیست، اما متنی خواند از روایت بوشهری‌ها، متنی برای یادگیری رودهایی که به خلیج پارس ریخته می‌شوند. امیدوارم که دانش‌آموزانش این‌طور یاد گرفته باشند.

نوبتی هم که باشد نوبت شعر بهمن صباغ زاده رسید. غزل مثنوی که به دلبر ابروکمان سر‌به‌هوا برای هزارمین بار خط و نشان کشید که ما ول کن تو نیستیم آقاجان، ما همچنان دوستت داریم. بعد از نقد شعر علی آهنگر گفته بودم این پایان کار نبود، شعر که تمام شد، با کنایه علی آهنگر در جواب نقد بهمن کار به پایان رسید. و این داستان ادامه دارد.

خانم نجفی شاعری نو برای انجمن غزلی خواند و عجب غزلی! انگار شاعرش آن شب حجت را تمام کرد بود، مثل آن بیت شعرش: «نشستم دوختم از جنس آغوشت لباسم را/ میان گور می‌لرزد تن سرد کفن امشب»

شعر رسید به شاعری که تازه از خدمت سربازی برگشته بود. امیر فکور، شعری شروع کرد، پر از گلایه و نفرین به معشوق بی‌وفا. نفیسه قلی‌پور شعر خواند از فراز ملکیان، از اهمیت وجود بی بی، از دوری های بعد از مرگ بی بی که مثل پاره شدن روبان قرمز، سبزه‌ها از هم پاشیدند.

آخرین شعر از پروین دولت آبادی خوانده شد، غزل صباغ زاده که تکالیف مدرسه‌اش را که کنار من به هر زحمتی که شده بود، نوشت و آخرین شعر را طبق معمول سریع خواند.

پایان دفتر جلسه را مریم بهنام نوشت و جلسه به پایان رسید. از کتابخانه تا خانه رقص وزن و قافیه درون سر قشنگ و نازم. جلسه به پایان رسید و باز من ماندم و رقص‌های هنر بچه‌ها که مدام من را به هر انجمنی می‌کشاند. به امید لذت بردن شما دوستان از روایت جلسه هفته گذشته.

#انجمن_قطب
#امیر_میرزایی
#گزارش

آیدی پشتیبانی در تلگرام

@naseri0309
کانال تلگرامی ما
https://t.me/anjomanghotb


برچسب‌ها: امیر میرزایی, انجمن شعر قطب, رباط تهمینه, گزارش نویسی
+ نوشته شده در  دوشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۵ساعت 11:57  توسط زینب ناصری  | 

گزارش انجمن شعر و ادب قطب به تاریخ شنبه ۱۴۰۳/۱۰/۲۲ به قلم شاعر همشهری خانم مریم بابایی

به نام خدا. در غروب بیست و دومین روز از دی‌ماه ۱۴۰۳ با تعدادی از همشهریان عزیزم دور هم جمع شدیم تا شبی را به خوشی و شادمانی سپری کنیم، در حالیکه ۶۹ روز دیگر به بهار زیبا مانده است و همین اول بهتان تلنگر بزنم که بجنبید و کارهایتان را به پیش ببرید چیزی به پایان امسال نمانده.

بنا به مشورتی که از خانم آرین عزیز گرفتم من فقط به شرح ۲ ساعت اول می‌پردازم. بضاعت ادبی چندانی ندارم و همین ابتدا از اساتید و بزرگان بابت کم و کسری عرایضم عذرخواهی می‌کنم.

اول که وارد تهمینه شدم درختان خشکیده و نیمکت‌های خالی و دلگیری غروب و سردی هوا تا عمق جانم نفوذ کرد. یک لحظه که مکان همیشگی را دیدم دلم گرفت با خودم گفتم چقدر دلگیر! تابستان این‌جا پر از آدم می‌شد، الان چه خالی و سرد! چراغ‌های روبرو خاموش بود کمی که قدم زدم متوجه شدم دوستان انجمن در کنج سمت راست، همان‌جایی که همگی دور هم جمع شدیم مشغول تدارکات هستند: نفیسه خانم قلی پور، خانم حسن زاده، کوثر عزیز و خانم آرین نژاد گرامی و تعدادی از دیگر خانم‌ها و آقایان. برای کمک کردن تعارف کردم اما نفیسه جان تشکر کرد و گفت چیزی از کارها نمانده.

آقای صباغ زاده همچنان مشغول برو و بیا و در رفت و آمد بود. دخترهای گل و زیبا با لباس‌های خوشگل‌شان در جست و خیز و خانم صبری مشغول تزئین روی کرسی. ساعت ۵:۲۵ هنوز جلسه شروع نشده بود شدت بروبیاها که کم شد و همه کمی آرام گرفتند جلسه با اجرای آقای پورعباس شروع شد. آن‌هم با شعر زیبایی از فریدون مشیری: از دل و دیده گرامی‌تر هم آیا هست؟ آری دست...

طبق روال همیشه بزرگ‌تر جمع، چشم و چراغ انجمن، استاد نجف زاده برایمان غزلی ملمع از حافظ خواندند: «اتت روائح رند الحلمی و زاد قرامی / فدای کاخ در دوست باد جان گرامی» طبق تصمیم آقای صباغ زاده به علت کمبود وقت بوستان‌خوانی و نقد شعر نداشتیم.

بعد از استاد نجف زاده، کوثر زیبا برایمان شعری از قربان ولیئی با این مطلع خواند: «نام تو بر زبان من آمد زبانه شد/ سیل گدازه‌های خروشان روانه شد» سپس آقای محسن زاده‌ی ارجمند غزلی عاشقانه برایمان خواندند: «با دلی زخمی ز تیغ و عشق و داغ روزگار/ خاطرت در خاطرم چون کهکشانی در فرار»

سپس نوبت به استاد جهانشیری رسید و ایشان دو رباعی از ابوسعید برایمان خواندند: «از هستی خویش تا پشیمان نشوی/ سر حلقه‌ی عارفان و رندان نشوی/ تا در نظر خلق نگردی کافر/در مکتب عاشقان مسلمان نشوی» و رباعی دوم: «پرسیدم از او واسطه‌ی هجران را/ گفتا سببی هست بگویم آن‌را/ من چشم توام اگر نبینی چه عجب/ من جان توام کسی نبیند جان را» بعد هم غزلی مرتبط با موضوع رباعی با این مطلع: «راه را بر هر مسافر عشق آسان می‌کند/ میزبان عاشق که باشد میل مهمان می‌کند»

خانم پور دایی عزیز هم مثل همیشه از بقچه‌ی ذهن‌شان شعر کودک برایمان آورده بودند: «فصل زمستان باز آمد/ او عاشق برف است و سرما» ‌در لابلای اجراها و تشویق‌ها، مهمان‌ها یکی یکی سر می‌رسیدند و آقای مجری به آن‌ها خیر مقدم می‌گفتند. آقای فروتن‌نژاد از فیض آباد مهمان‌مان بودند و غزل زیبایی برایمان خواندند: «کت مشکی چرمی خودم را باز می‌پوشم / شب مهتاب بیرون می‌زنم غمگین و مغشوشم»

بعد از آقای فروتن نژاد، نوبت به خودم رسید و غزلی زیبا از جناب شهریار برای حاضران خواندم: «مه من هنوز عشقت دل من فکار دارد/ تو یکی بپرس از این غم که به من چه کار دارد»


بعد از من آقای پارسا ضمن تبریک روز پدر شعری در مورد پدر برایمان خواندند: «تقویم گشت و باز هم روز پدر شد/ روزی که یک بابا خجل از یک پسر شد» سرکار خانم جهانشیری هم بعد از سلام و احوالپرسی غزل عاشقانه‌شان را این‌گونه آغاز کردند: «خاطرم آرام و قلبم از تلاطم صاف بود/ عشق در افکار من یک عین و شین و قاف بود» بعد آقای احمد حسن زاده تشریف آوردند و این شعر زیبا را برایمان خواندند: «من طاقت شکستن طوفان نداشتم‌/ ای کاش قبل آمدنت جان نداشتم»

ساعت ۶:۱۵ شد و دکتر علمداران هم تشریف آوردند. خانم رفیع عزیز برایمان مثنوی خواندند: «تمام تن تمنا شد مرا تا چشم تو دیدم/ نمی‌دانی نمی‌دانی که قلبم را ز تن چیدم» بعد از ایشان آقای محمد دوپیکر برایمان دوبیتی خواندند: «سلام ،صدبار سلام/ ای دسته‌ی گل میان گلزار سلام»

آقای محمدزاده بنا به سخن خودشان برایمان یک دل‌نوشته آورده بودند: «آه...از دل آسمان وقتی که ابرها به استبداد در آن حاکم‌اند / گریه‌های شبانه‌ی ماه را ببین»

کم کم شعر‌خوانی تمام شد و نوبت به مناظره‌ی استاد موسوی و آقای مرتضی شبان در مورد زادگاه ابوسعید ابوالخیر رسید. استاد موسوی در رد صحبت‌ها و نظرات آقای شبان در کتاب‌شان چند نکته را بیان کردند:
۱- وجود واژگان محلی که در محولات کاربرد دارد مثل «پی خستن»، «اموخته»، «جوز»، «امه» دلیل نمی‌شود که بوسعید متعلق به مهنه‌ی محولات باشد.
۲- آمدن سیل در مهنه به نقل از کتاب اسرار التوحید.
۳- اشاره به این‌که اهالی مهنه در گذشته فارسی‌زبان بوده و بعد ترک‌زبان شده‌اند.
۴- اشاره به معنی کلمه‌ی «ترکمان»
۵- مسیر حرکت جغرافیایی بوسعید و شخصیت‌هایی که در کتاب اسرار التوحید از آنها نام برده شده به ما می‌گوید این مهنه در دشت ابیورد است نه در مهنه‌ی محولات.

آقای مرتضی شبان هم در دفاع از کتابشان این نکات را بیان کردند:
۱- روستایی هست به نام مانه که در این روستا آرامگاهی ست که متعلق به فردی ست که به آن پیر بابا می‌گویندو منظور از این پیربابا بوسعید ابوالخیر است که چنین نیست و اهالی این منطقه همه ترک‌زبان هستند.
۲- قرابت تاریخی و زمان کودکی بوسعید که مقارن بوده با سالخوردگی ابوالقاسم کرکانی.
۳- ملاقات با دکتر شفیعی کدکنی و تامل ایشان پس از شنیدن ادله‌ی آقای شبان
۴- استناد به شادروان سعید نفیسی که ایشان هم معتقد بوده زادگاه بوسعید مهنه‌ی محولات بوده است.
۵- استناد به کتاب‌ عظیم شاهنامه و کتاب‌هایی نظیر چشیدن طعم صبر نوشته‌ی دکتر شفیعی کدکنی و کتاب دیار و هم‌دیاران نوشته‌ی محمد حسن ابریشمی و کتاب اندیشه‌ی شهاب از مرحوم شیخ عبدالسلام و همین‌طور کتاب تذکرة الاولیای عطار.

بعد از حدود ۴۰ دقیقه مناظره‌ی این دو بزرگوار به علت کمبود وقت و به ناچار به پایان رسید. حضار تشویق کردند و ساعت به ۷:۱۰ رسید. قسمت اول دورهمی ما نیز با اعلام مجری به پایان رسید، اما همگی دلگرم بودیم که یکی دو ساعت دیگر در کنار هم خواهیم بود. «گرچه دست اهل دولت هست در ظاهر بلند /دست ارباب دعا بالاترین دست‌هاست.»


#انجمن_قطب
#مریم_بابایی
#گزارش

آیدی پشتیبانی در تلگرام

@naseri0309
کانال تلگرامی ما
https://t.me/anjomanghotb


برچسب‌ها: مریم بابایی, انجمن شعر قطب, رباط تهمینه, گزارش نویسی
+ نوشته شده در  دوشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۵ساعت 11:52  توسط زینب ناصری  | 

گزارش انجمن شعر و ادب قطب به تاریخ شنبه ۱۴۰۳/۱۰/۱۵ به قلم شاعر همشهری خانم یاسمن نجفی

به نام خدا
ساعت یک ربع مانده به پنج بعد از ظهر بود که از خانه به طرف اقامتگاه بوم‌گردی تهمینه به راه افتادم. دلم را برای شام و دورهمی تهمینه صابون زده بودم. به خانه‌ی تهمینه رسیدم و با چند نفر از مسافران پشت در منتظر ماندم. وقتی که در گشوده شد و سراغ جلسه‌ی شعر را گرفتم، گفتند خبر ندارند و این‌طور شد که دوباره به تاریخ دورهمی نگاهی انداختم و با عجله به سمت کتابخانه شهید بهشتی حرکت کردم.

وقتی به آن‌جا رسیدم ساعت ۱۷:۲۵ دقیقه بود. سلامی دادم و روی صندلی پشت میز بزرگ چوبی در انتهای سالن نشستم و دفترچه، خودکار و تلفن همراهم را برای ضبط جلسه بیرون آوردم و شروع به گوش دادن کردم.

این را هم بگویم که خانم آرین نژاد لطف کردند و در پایان جلسه فایل صوتی آن را در اختیار من گذاشتند تا با استفاده از آن و مشاهداتم گزارش را بنویسم. از آن‌جایی که دیر به جلسه رسیدم گزارش اوایل جلسه را با اتکا به فایل صوتی می‌نویسم.

هنوز جلسه به طور رسمی آغاز نشده بود. صدای چند نفر به گوشم می‌رسید که با آقای صباغ زاده مشغول صحبت درباره‌ی «سرزمین شعر» و مجری آن برنامه بودند. از این لحظه به بعد شاعران دیگری به جمع پیوستند.

خانم بهنام سخن را با یاد خدا آغاز کردند و بعد از سلام و خیر مقدم، درباره‌ی برنامه‌ی آن‌روز انجمن که شامل حافظ‌خوانی و اشعار شاعران همشهری و بوستان‌خوانی بود صحبت کردند.

استاد نجف زاده غزل شماره‌ی ۴۶۸ حافظ با مطلع «که برد به نزد شاهان ز من گدا پیامی؟/ که به کوی می‌فروشان دو هزار جم به جامی» خواندند و من این مصراع از غزل را خیلی دوست داشتم :«که لبت حیات ما بود و نداشتی دوامی»

خانم بهنام به دوستان تازه‌وارد خوش‌آمد گفتند و همه را دعوت به شنیدن برگی از بوستان با صدای استاد صباغ زاده کردند. استاد صباغ زاده درباره‌ی پادشاهی سعد زنگی و ابوبکر صحبت کردند و علاقه‌ی سعدی به ابوبکر بن سعد و نیز مدح سعد جوان (نوه‌ی سعد زنگی). و اما ابتدای سخن سعدی در مدح سعد بن ابی‌بکر: «مرا طبع از این نوع خواهان نبود/ سرِ مدحت پادشاهان نبود» استاد درباره‌ی روانی شعر سعدی سخن گفتند و در ضمن خواندن ابیات سعدی این نکته را ذکر کردند که روش سعدی در بوستان بر این است که بعد از چند بیت مدح، باب نصیحت را باز می‌کند: «مگو پای عزت بر افلاک نه/ بگو روی اخلاص بر خاک نه»

بعد از بوستان‌خوانی نوبت به اولین شعر این جلسه رسید. خانم مرادی غزلی را با مطلع: «بیست سالی هست که با زندگی درگیرم/ از همان آغاز عمرم از همان دم پیرم» خوانند و مرا به یاد مصراعی از اولین غزل خودم می‌انداخت و آن مصراع این بود: «مثل ویروسی به بی‌خوابی سرایت کرده‌ام». اساتید نکات و نظرات خود را درباره‌ی شعر ایشان گفتند.

سپس خانم حاجی زاده شعر سپید و عاشقانه‌ی خود را خواندند. استاد صباغ زاده به ایشان خوش‌آمد گفتند و چند نکته را در تعریف از شعر ایشان ذکر کردند.

خانم بهنام به مناسبت روز بزرگداشت خواجوی کرمانی شاعر قرن هشتم این ابیات را از ایشان نقل کردند: «رنجم شفا بود چو تو باشی طبیب من/ دردم دوا شود چو تو درمان من شوی/ پروانه‌وار سوزم و سازم بدین امید/ کآید شبی که شمع شبستان من شوی» و بعد، از جناب نجف زاده یک غزل از خواجو شنیدیم با مطلع: «پیش صاحب نظران مُلک سلیمان باد است/ بلکه آن است سلیمان که ز مُلک آزاد است»

بعد از اتمام غزل، شعرخوانی با آقای زارع ادامه یافت. شعر ایشان به لهجه‌ی تربتی سروده شده بود و اولین شعری بوده که در انجمن خوانده بودند. این شعر که داستان صنم‌گل بود با این بیت آغاز می‌شد: «شمورِ باد ور کوچه گذر کی/ صنم گل چرقد نُوشر د سر کی»

استاد جهانشیری غزل خود را این گونه آغاز کردند: «امشب میان گریه پر از عاشقانه‌ام/ مثل غزل صدای خوش یک ترانه‌ام» عاشقانه‌ای که غزل شده بود‌.

خانم قلی‌پور شعر مهمانی را از آقای نورعلی‌پور تقدیم کردند که بیت اول آن این بود: «مادربزرگ عطر برنج شمال بود/ کم‌ بود نان سفره‌اش اما حلال بود» غزلی که حال و هوای خانه‌ی مادربزرگم را داشت.

در ادامه‌ی جلسه، خانم رفیع از فروغ گفت‌ و چه خوش گفت: «همیشه فروغت فرا راه ماست/ به دنیای مه‌بانوان ماه ماست»

پس از آن آقای میرزابیگی عاشقانه‌های محلی خواندند: «از ای کوچه گذر کردی و رفتی/ و مُر از هم بدر کردی و رفتی» و «از بس اَمُخته‌ی تویُم از تو مو دل‌کَ نمرم/ بی تو خِدِی هیشکه دگه د جایِ لکه نمرم».

خانم جعفری نفر بعدی بودند. ایشان از «زن» گفتند: «من زنم قربانی تزویرها/ بسته بر گیسوی من زنجیرها» بعد از آن نقد و نظرات اساتید راجع به این غزل را شنیدیم.

سپس نوبت من بود. من هم غزلم را خواندم غزلی برای سبز شدن، غزلی برای امید: «امّید با رسیدن او سبز می‌شود/ رگ‌برگ از تپیدن او سبز می‌شود» و سپس جناب صباغ زاده نظر خود را درباره این غزل بیان کردند.

استاد صباغ زاده از خواجوی کرمانی گفتند. این‌که خواجوی کرمانی شاعر خلاق و بزرگی بوده اما در اوج رونق سبک عراقی زندگی کرده است. به همین دلیل آن‌قدر که باید به او پرداخته نشده است. هم غزل‌سرا و هم مثنوی‌سرا است. شعر این شاعر بر حافظ تاثیر زیادی داشته است. حافظ تمام مضامین خوب قبل از خود را به شکلی هنرمندانه جمع‌آوری کرده و این‌گونه است که می‌گویند: «استاد غزل سعدی است نزد همه کس اما/ دارد غزل حافظ رنگ غزل خواجو» و اما مطلع غزلی از خواجوی کرمانی که توسط استاد صباغ زاده خوانده شد: «مسیحِ وقتی از این خسته دم دریغ مدار/ ز پا درآمدم از من قدم دریغ مدار»

خانم بهنام از مسئولین پذیرایی عصرانه تشکر کردند و استاد صباغ زاده درباره‌ی دورهمی هفته‌ی بعد و نیز مناظره درباره‌ی ابوسعید صحبت کردند.

خانم فلاح هم شعری گویشی خوانند که به قول خودشان، پر از قصه‌ی «کلاغ کِلَجَه» بود و عطر مادربزرگ را داشت‌ و بسیار شیرین بود.

استاد اعتقادی هم شعری برای تربت و بزرگان تربت خواندند، با این مطلع زیبا: «تربتا ای شهر بی مثل و قرین/ بر تو و بر مردمانت آفرین». «معین‌» کودکی که برایمان از مرغ سحر گفت و ناله سر کردن هایش.

جناب قاری دوبیتی‌های طنز خواندند‌ و دوباره خنده را به جلسه بخشیدند. متن یکی از دوبیتی‌ها: «الهی خالقا پروردگارا/ نصیحت کن جمیع ماسوا را/ خصوصا مرد و زن‌های بداخلاق/ لجوج و خودسر و پرادعا را»

خانم محمودی غزلی از فاطمه اختصاری خواندند با این مطلع: «خوبی؟! دلم گرفته چرا ساکتی عزیز؟/ دلبستگی پنجره‌ها را به هم بریز»

خانم آرین نژاد هم به عنوان آخرین شعر، غزل تازه‌ی خود را خواندند: «میان باغ پر از از گل به لاله دل بستم/ به اشک، نم نم باران، به ژاله دل بستم»

ساعت نزدیک هفت بود و جلسه رو به پایان. در این هنگام، آقای یعقوبی با صدای گرم خود قسمتی از غزل استاد عباسی را برای‌مان خواندند. با این بیت: «در نمازم دم به دم تغییر قبله می‌دهم/ قبله‌ام با گردش چشم تو میزان می‌شود‌»

خانم بهنام با تشکر از همه جلسه را به پایان رساندند و همه‌ی حاضرین کف زدند. از سالن خارج شدم و پس از مکث کوتاهی در کتابخانه، به سمت خانه به راه افتادم.

#انجمن_قطب
#یاسمن_نجفی
#گزارش

آیدی پشتیبانی در تلگرام

@naseri0309
کانال تلگرامی ما
https://t.me/anjomanghotb


برچسب‌ها: یاسمن نجفی, انجمن شعر قطب, رباط تهمینه, گزارش نویسی
+ نوشته شده در  دوشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۵ساعت 11:50  توسط زینب ناصری  | 

گزارش انجمن شعر و ادب قطب به تاریخ شنبه ۱۴۰۳/۱۰/۰۸ (ویژه‌برنامه‌ی فروغ فرخ زاد) به قلم آقای محمد ناصری

با نام و یاد خداوند مهربانی‌ها. گزارش جلسه شعر و ادب فارسی قطب تربت حیدریه شنبه هشتم دی‌ماه مصادف با سال‌روز تولد مهربانوی شاعر معاصر فروغ فرخزاد.

با پیشنهاد خانم آرین نژاد و اصرار زینب خانم قرار شد گزارش‌ این هفته رو بنده (محمد ناصری) به عهده بگیرم. وقتی مطلع شدم مجری برنامه هم زینب جان است بیشتر ترغیب شدم. خلاصه ساعت یک ربع به پنج به اتفاق زینب جان به‌سمت کتابخانه شهید بهشتی راه افتادیم. نزدیک‌های ساعت پنج با استقبال دسته‌جمعی کلاغ‌های باغ ملی که با قارقارشان سکوت را شکسته بودند وارد کتابخانه شدیم. خانم بهنام و یکی دو نفر از دوستان شاعر جلو در ایستاده بودند. بعد از سلام احوال‌پرسی زینب خانم و خانم حسن زاده، از کارمندان کتابخانه وارد سالن شدند و از آقایان خواستند که سالن را ترک کرده یا برای جلسه تشریف داشته باشند.

ساعت از پنج گذشته استاد صباغ‌زاده با لوازم صوتی وارد می‌شوند و ساعت پنج و هفده دقیقه، زینب جان با شعری از بانو فروغ رسما جلسه را شروع کرد. سپس استاد صباغ‌زاده غزل شماره ۴۶۷ حافظ را خواندند. هم‌زمان چند نفر هم به‌جمع‌مان پیوستند از جمله استادان عباسی و موسوی.

بعد از غزل، آقای آهنگر دعوت شدند که به جای ایشان خانم جعفری آمدند و شعر زیبایی با مضمون صحبت با خدای خود ارائه کردند که استادان موسوی و عباسی شعرشان را نقد کردند. نوبت به آقای نوروزی رسید و استاد صباغ زاده به نقد شعر ایشان پرداختند و استاد موسوی هم نکات مهمی را بیان کردند. هم‌زمان خانم محمودی وارد جلسه شدند که به خاطر فوت خاله بزرگوارشان (که خداوند او را قرین رحمت خود بگرداند) زینب خانم و دیگر حضار به ایشان تسلیت گفتند. و ضمنا به خاطر حضور استاد صباغ زاده در جمع شعرای کشور و برنامه‌ی سرزمین شعر به ایشان هم تبریک گفتند.

نفر بعد خانم توکلی بودند که دعوت شدند و شعری از آقای فاضل نظری با ردیف «تو چه کردی» برای‌مان خواندند. آقای شريفی این مرد شریف و مهربان دعوت شعرخوانی را قبول می‌کنند و شعری غم آلود برای‌مان خواندند.

بعد از آن خانم بهنام دعوت شده و داستان زندگی فروغ را مختصرا توضیح دادند و از سختی‌هایی که بانو فروغ در دوران زندگانی‌اش داشته نیز بیان کردند. پس از آن با دعوت غیرمنتظره مجری آقای یعقوبی به پشت میکروفن آمدند و برای‌مان آواز خواندند. هم‌زمان خرماهایی را که خانم محمودی آوردند خوردیم و فاتحه‌ای تلاوت کردیم.

سپس کوثر خانم عباسیان دعوت شده و شعری از حامد عسگری خواندند. آقای اعتقادی تشریف آوردند و شعری در رابطه با پلیس راهنمایی برایمان خواندند، جالب این‌که گفتند پلیس جلو ماشینشان را گرفته و قصد جریمه داشته که با خواندن همین شعر برای‌شان ایشان را جریمه نکردند😂 و سپس آقای زارع دعوت شدند و هم‌زمان بلندگو قطع شد😂 ایشان هم شعری کوتاه از فروغ را با موضوع جمعه برای‌مان خواندند.

نوبت به خانم پوردایی رسید و شعری کودک از اشعار قدیمی خودشان خواندند. خانم نسیم محمودی به جایگاه رفتند و در مورد زندگی فروغ صحبت کرده و نکاتی تکمیلی بر صحبت‌های خانم بهنام اضافه کردند سپس شعری خواندند. آقای مقدسی که بر خلاف همیشه شعر طنز لهجه می‌خواندند این هفته شعر محاوره خواندند.

آقای عباسی دعوت شدند اما لطف کرده گفتند بیشتر از شاعران جوان دعوت شود پس آقای محمد خاکشور آمده و شعری بالهجه از خودشان برای‌مان خواندند و بعد استادان عباسی و صباغ زاده به جایگاه آمده و به ترتیب شعری قدیمی و شعری تازه برای‌مان خواندند. سپس استاد موسوی غزلی قدیمی با مضمون عشق خواندند «انار قند لبت را به کام من بسپار»

آقای حسن زاده که خداراشکر حال‌شان پس از بیماری بهتر است شعری با ردیف «چه باید کرد» خواندند و آخرین شعرخوانی از آن خانم یگانه رضاپور شد که چند رباعی قدیمی تقدیم کردند و در پایان استاد صباغ زاده برای دو هفته‌ی آینده از دورهمی در مجموعه زیبای تهمینه خبر دادند.

جلسه تمام شد و بنده به اتفاق زینب خانم به سمت خروجی حرکت کردیم و پس از خداحافظی سالن را ترک کردیم. دوستان و شاعران گرامی خداوند نگهدارتان باد.

#انجمن_قطب
#محمد_ناصری
#گزارش

آیدی پشتیبانی در تلگرام

@naseri03009
کانال تلگرامی ما
https://t.me/anjomanghotb


برچسب‌ها: محمد ناصری, انجمن شعر قطب, رباط تهمینه, گزارش نویسی
+ نوشته شده در  دوشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۵ساعت 11:47  توسط زینب ناصری  | 

گزارش انجمن شعر و ادب قطب به تاریخ شنبه ۱۴۰۳/۱۰/۰۱ (ویژه‌برنامه‌ی زمستان) به قلم شاعر همشهری خانم بیتا دلیری

مجری خون‌گرم این جلسه، آقای یپرم در اولین روز بعد از شب چله این‌گونه آغاز می‌کند: «پائیز ثانیه به ثانیه گذشت، یادت نرود این‌جا کسی هست که به اندازه‌ی تمام برگ‌های رقصان پاییز، آرزوهای خوب برایت دارد. عمرت یلدایی»

استاد نجف زاده‌ی مهربان، غزل شماره ۴۶۶ از حافظ را برای‌مان چه شیرین می‌خوانند: «این خرقه که من دارم، در رهن شراب اولی/ وین دفتر بی‌معنی، غرق می ناب اولی» خانم توکلی عزیز به شعری از فاضل نظری ما را مهمان می‌کند: «هر چه در تصویر خود بهتر نگاه انداختم/ بیشتر آینه را در اشتباه انداختم» خانم فائزه صبری دوستی قدیمی که شعری در مورد مادر شدن برای‌مان می‌خوانند: «یادمه آخر مرداد، که همه سفر می‌رفتن/ بچه ها مضطرب و شاد برای مدرسه رفتن» به بهانه‌ی این شعر، استاد صباغ زاده توضیحاتی درباره صورت‌های خیال ذکر کرده و خیال را قوی‌ترین عنصر شعر معرفی کردند.

خانم بابایی عزیز، با خوانش شعر اندوه تنهایی، از فروغ فرخزاد جلسه را ادامه می‌دهند: «پشت شیشه برف می‌بارد/ در سکوت سینه‌ام دستی، دانه‌ی اندوه می‌کارد» کوثر جان می‌آید و شعری از حامد عسگری می‌خواند: «مثل آن چایی که می‌چسبد به سرما بیشتر/ با همه گرمیم، با دل‌های تنها بیشتر» دبیر دوست‌داشتنی انجمن، جناب آقای صباغ زاده، با یک مثنوی زمستانی به لهجه تربتی از استاد ذبیح‌الله صاحبکار، ما را مستفیض می‌کنند: «خدایا واز شو خودِشِر نشو دا/ فلک، توره‌ی ذغالاشِر گِلو دا»

خانم جعفری عزیز و خوش‌سیما، شعرشان را با بیت «بشنو از دل با غم و غصه حکایت می‌کند/ از شب یلدای بی‌برف او شکایت می‌کند» آغاز و با بیت نغز: «ملتی در برف و شادی و کریسمس سرخوشند/ شاید آن ملت، حجابش را رعایت می‌کند» پایان می‌دهند. در ادامه خانم نازنین مرادی عزیز، غزل زیبای خودشان را که سرشار از صورت‌های خیال بود، می‌خوانند: «من پر از تردید و تکرار توهم‌های دیروزم/ قاتل دلتنگی‌ام هستم، همان جلاد دلسوزم» و آقای مقدسی عزیز، غزل زمستانی خود را چنین آغاز کردند: «در هوای سرد چای داغ می‌چسبد/ یک بغل در انتهای باغ می‌چسبد.»

شاعر عزیز، خانم زبردست، ما را با شعر زیبای خودشان همراه می‌کنند: «تمام شهر یخبندون، زمستون توی این شهره/ کلاغی روی سیم برق، به بی برقی چه می‌خنده.» آقای جلالی شاعر جوان ولی پخته چنین می‌خوانند: «صبحی نمود چهره بر اندام آینه/ گیتی فزود دولت ایام آینه» خانم بهنام مجری خوش‌صدا، شعر گفتار زمستانی خود را ارائه می‌دهند: «هنوز هم فکر می‌کنم دنیا به آخر نرسیده/ چون اگر رسیده بود، یلدا از پشت این همه فصول سرک نمی‌کشید.»


مهمان تازه‌وارد انجمن آقای رمضانیان، مارا به اولین سروده‌ی خود مفتخر می‌کنند: «زمستان شده و کوچه‌های شهر برفی‌اند/ تمام کوه و در و دشت، عاری از سبزی‌اند.» سپس ارغوان جان یک قصیده محلی بسیار زیبا، از استاد عباسی عزیز، آن هم از حفظ، می‌خواند که به خاطرش کتاب سمندرخان را از استاد عباسی جایزه می‌گیرد: «دوبَره واز اَمَه فصلِ زمستو/ دِ میدو سوزِ سِرمایَه فِرَوو»

خانم پوردایی مهربان، با یک شعر کودک زمستانی به پشت تریبون می‌آیند: «یک مرد جنگی و زره‌پوش/ در گوشه‌ای از خانه‌ی ماست» و شعری در مورد مادر می‌شنویم از آقای خاکشور عزیز در اولین حضورشان: «چند بیتی گفته‌ام من از صفات مادران/ تا فداکاری مادر بر همه گردد عیان.» نسیم جان محمودی شعری به مناسبت روز مادر از نزار قبانی می‌خواند: «روز خواهد شد و در آن تو را دوست خواهم داشت» و آقای شریفی عزیز با شعری به لهجه‌ی محلی کدکن، گوش ما را می‌نوازند، گرچه به گفته خودشان به طمع جایزه این شعر را انتخاب کردند: «امشو پَـْیَه مُغُرَّه و بارو دِ نُوْدویَه/ شَرشَر صدای پاش میَه و مهمو بارویَه»

آقای اعتقادی ساده و بی‌آلایش، پشت تریبون آمدند و ابتدا شعری از سلیمان استوار فدیهه خواندند: «در شب یلدا مرا یادی ز یاران بهتر است» و بعد شعری در مورد روز مادر: «باز افتاده به سر امشب مرا سودای دیگر» در ادامه آقای عباسی عزیز تشریف آوردند با یکی از شعرهای قدیمی‌شان: «یک روز سرد، فصل پریشانی درخت/ در انتهای غربت عریانی درخت» در این‌جا مجری خوب‌مان فرصت را غنیمت شمرده و شعری را که در وصف آقای عباسی سرودند می‌خوانند: «شاعری را می‌شناسم مهربانی کار اوست/ خاطرات طنز و شیرین شیوه‌ی گفتار اوست» خانم پوررضای عزیز هم شعری سپید خواندند: «به من نگاه کن تا دفعه بعد که نیستی/ به خاکستر نشستن را شعر کنم»

بهار جان محفل‌مان رو با یک شعر از استاد قهرمان، گرم می‌کند: «دینَه که وِرمُگفتی حکما صِبا خَرَفتُم/ حَلی نِرَفتُم اَخر از بس که مُو خِرِفتُم». آقای شریفی مهربانانه پیش می‌آید و کتابی را که از استاد عباسی گرفته تقدیم می‌کند و بهار خانم هم با اجرای زیبای شعر تربتی یک کتاب حافظ از استاد عباسی هدیه گرفت. خانم ناصری عزیز شعری از آقای یپرم می‌خوانند: «بی تو با بغض غریب شب یلدا چه کنم/ با غم‌انگیزترین حالت دنیا چه کنم» و پنج دقیقه آخر جلسه، آقای یعقوبی با صدای گرم‌شان یک شعر محلی را به آواز می‌خوانند و دل‌های همه را شاد می‌کنند.


#انجمن_قطب
#بیتا_دلیری
#گزارش

آیدی پشتیبانی تلگرام

@naaseri0309
کانال تلگرامی ما
https://t.me/anjomanghotb


برچسب‌ها: بیتا دلیری, انجمن شعر قطب, رباط تهمینه, گزارش نویسی
+ نوشته شده در  دوشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۵ساعت 11:44  توسط زینب ناصری  | 

گزارش انجمن شعر و ادب قطب به تاریخ شنبه ۱۴۰۳/۰۹/۲۴(ویژه‌برنامه‌ی استاد علی اکبر عباسی) به قلم شاعر مهربان گنابادی آقای رضا وطن دوست

خدایا شروع سخن نام توست. باد سرد پاییزی و نم‌نم باران و برف، روحم را پرواز می‌دهد به حوالی پهنه‌ای از سرزمین شعرپرور خراسان، کتابخانه شهید بهشتی تربت حیدریه.

انجمن با حافظ‌خوانی استاد نجف زاده شروع می‌شود: «رفتم به باغ صبحدمی تا چِنَم گلی/ آمد به گوش ناگهم آواز بلبلی» در ادامه، خانم فریبا محمدبیگی ما را مهمان شعری درباره‌ی مادر می‌کند «قصه‌ی پُر غصه‌ای دارم که نامش مادر است» و سپس خانم سهیلا جهانشیری شعری از کتاب «باغ زردآلو»ی استاد اسفندیار جهانشیری در وصف مقام معلم خواندند: «از معلم کسب کردم هر زمان/ آن‌چه در اندیشه دارم بی‌گمان»

همچنین به تناوب خانم‌ها باران، شعر و حکایتی از بوستان سعدی خواندند «به مجنون کسی گفت کای نیک‌پی/ چه بودت که دیگر نیایی به حی؟» و ارغوان محسن زاده غزلی نسبتا دشوار و سه زبانه از حافظ خواندند «سَبَتْ سَلْمیٰ بِصُدْغَیها فُؤادی/ و رُوحی کُلَّ یَومٍ لی یُنادی»، خانم بهار محسن زاده نیز جمع را مهمان کردند به شنیدن شعر کودک سروده‌ی خودشان در مقام پدر «جانم به فدای دل دریای پدر/ یک روز شوم سایه به بالای پدر» و خانم کوثر عباسیان شعری تلفیقی خواندند با شروع غزلی از فرامرز عرب عامری «دو قدم مانده که پاییز به یغما برود/ این همه رنگ قشنگ از کف دنیا برود / هرکه معشوقه برانگیخت گوارایش باد/ دل تنها به چه شوقی پی یلدا برود».

خانم ناصری نیز یک شعر کودک خواندند با موضوع قبله‌نما: «خیلی به فکر خود/ امروز خندیدم» و شعری دیگر از استاد عباسی: «تا باد سرد از حد قبله روو مره/ كوه سه‌قله چره خدی مهرگو مره/ ورخز بيا به تربت و ور دشت گل نگا/ اشطو مو ورگمت كه چنی يا چنو مره»

آقای اعتقادی سروده‌ی جدیدی از خودشان را تقدیم به پنج شاعر انجمن اساتید نجف زاده، موسوی، صباغ زاده، عباسی و علمداران کردند: «پنج شاعر بشناسم همه فرخنده خصال»

اما و اما استاد عباسی عزیزمان که به زعم استاد نجف زاده «شهریار شعر تربت» هستند و بررسی زوایای زندگی و شعر این نازنین.

در ابتدا استاد نجف زاده در مورد شعر محلی صحبت کرده و این نکته را فرمودند که از دیرباز این نوع شعر از شعر معیار جلوتر بوده است و زبان محلی امروزه ما باقیمانده‌ی زبان پهلوی است. در این زمینه محمد قهرمان جاده شعر محلی تربت را برای شاعران نوپرداز بعدی نظیر علی اکبر عباسی، حمید زارع، مقدسی، موسوی، یعقوبی و... هموار کرد. حتی ملک الشعرای بهار نیز اشعاری تربتی-مشهدی دارد: «اِمْشَوْ دَرِ بِهشتِ خُدا وٰایَهُ پِنْدَرِیٖ/ ماهِر عُرُس مِنَن شو آرایه‌ پندری/ او زهره گَه مِگی خَطِرِیْ ماهِ رِه مِخَهْ/ واز مُوشْتِری به زهره خَطِرْ خوایَهْ پِنْدَری».
ایشان با اشاره به کتاب سمندرخان سالار، این مجموعه را به عنوان مرجعی برای آیندگان اعلام کردند که در آن بیشتر فرهنگ خراسان و تربت و حتی دوبیتی‌های محلی نیز آمده است.

جناب استاد موسوی در مورد جنبه‌های طنز اشعار علی اکبر عباسی و شیوه‌های ایجاد طنز در شعر این استاد مطالب بسیار مفید و آموزنده‌ای گفتند. این روش‌ها شامل مواردی بود که یک‌یک برشمرده شد مانند اغراق، مثل کاروان آمدن مهمان: «کاروانی رهسپار این حوالی می‌شود»، سمبه به جای سیم و...، معکوس کردن مفاهیم، استفاده از واژه‌هایی با بار طنز خاص مانند واژه‌ی بی‌پیَر یا بی‌پدر، توجه به مسائل اجتماعی مانند مالیات بستن بر تریاک، به کارگیری واژگان در جایگاه غیر واقعی مثل مستفیض شدن: «می‌شوم گه‌گاه از مشت و لگد هم مستفیض»، پیر مفت کش، طنز بر اساس مقابله و مقایسه مانند سیمین‌ساق- محتاج و مشتاق و... بوده است.

سرکار خانم بهنام نیز زندگینامه‌ی بسیار جذاب استاد عباسی فهندری را برایمان مرور کردند: «علی اکبر عباسی در ۱۳۴۶/۰۹/۱۵ در روستای فهندر تربت حیدریه در خانه‌ی غلامعباس و فاطمه به دنیا آمد. پدربزرگش که ژاندارم بازنشسته‌ی دوره‌ی رضاخان بود در روستای فهندر خانه داشت. مردی خوش‌ذوق و باسواد بود و اولین شعرها را او در گوش علی اکبر زمزمه کرد. به رغم این‌که در تربت حیدریه خانه داشتند اما بیشتر دوران کودکی علی اکبر نزد پدربزرگ و در روستا گذشت...»


استاد حمید زارع ضمن گفتن یک خاطره‌ی طنز، اخوانیه‌ای نیز تقدیم کردند به خالق مجموعه‌ی سمندرخان سالار، سرو آزاد شعر خراسان استاد علی اکبر عباسی فهندری با نام «پِی دِرسی» خواندند: «هوش از سر تو رفته به یک هوشِ پِیَلَه/ مِردُم همه وِر رجه به رَدِت دِ کِشَله»
مختصری از شعر مردم فلات ایران بعد از دوره سامانی و اشعار محلی در صدا و سیمای ایران در دهه‌ی بیست، در مورد دشوار بودن سخن گفتن از یک شاعر و دوست قدیمی سخن گفته و مهمترین دستاورد منظومه‌ی سمندرخان سالار را علاوه بر جنبه‌های طنز، تشبیهات، داستان‌ها و ... بحث فرهنگ شفاهی این کتاب ذکر کردند که این موضوع باعث ماندگاری و نجات این فرهنگ در آینده خواهد شد. همچنین ایشان محمد قهرمان را به عنوان جلودار شعر لهجه‌ای و محلی جدّی معرفی کردند که همانند دیگران فقط از این نوع شعر نه به عنوان سرگرمی بلکه به عنوان محمل و بستری برای گفتن سوزهای عاشقانه، پندهای حکیمانه و... استفاده کرد. از طرفی به زعم آقای صباغ زاده، علی اکبر عباسی توانست شعری بگوید که تقلید از محمد قهرمان نبوده و خود را از کمند شعر قهرمان جدا کرده و دیده شود.

در این جلسه همچنین علاوه بر شعر محلی به جنبه‌های دیگر سروده‌های استاد علی اکبر عباسی نظیر شعر معیار و اخوانیات به طور مختصری پرداخته شد. در این باب خود استاد عباسی ابتدا در مورد شعری تقدیمی به استوار فدیهه و دو بطر عرق ایشان صحبت کردند: «هر چند که بر صورت من نیست دگر ریش/ از داغ گرانی شده اما جگرم ریش» و سپس ما را مهمان غزلی ناب در وصف پاییز کردند که حقیر واقعا حظ کردم.

در انتها ضمن آرزوی سلامتی و سعادت برای استاد عباسی عزیزمان خدا را شاکرم که در روزگار این بزرگ‌مرد فرهنگ خراسان حضور دارم و همه عزیزان را دعوت می‌کنم به خواندن مجدد غزل زیبای «اره برقی» و بخشی از شعر طنز «مالیات بر تریاک»

ارادتمند همگی برادر کوچک‌تان رضا وطن دوست/ گناباد


مثل کابوس اره ‌برقی بود وحشتی که به جانِ باغ افتاد
اولین شاخه که تنش لرزید، فصل پاییز اتفاق افتاد
تا به پاییز تلخ تن دادیم، فصل سرما به پیشواز آمد
شاخه‌هامان یکی یکی خشکید، شعله در جانِ هر اجاق افتاد
شب چنان خیره بر سیاهی که ماه نو راه خانه را گم کرد
باد سردی وزید و طوفان شد، از کف آسمان چراغ افتاد
باغبان دید آخر پاییز سبدش خالی از گل و سیب است
تبرش را گذاشت بر دوشش خسته شد از دل و دماغ افتاد
آه سردی کشید و با خود گفت ما به این حکم تلخ محکومیم
«تن سپردن به هرچه پیش آید، به هر آنچه که اتفاق افتاد»
صبح وقتی کلاغ می‌نالید شهر در خواب بی‌صدایی بود
تیر از دست عابری در رفت... از هوا لاشه‌ی کلاغ افتاد


گرچه در ظاهر فروشش کاملا قاچاق بود
کسب و کار ساقیان اما به شدت داغ بود
شب که می‌رفتی کنار پنجره روی تراس
عطر نابش یکسره پیچیده در آفاق بود
ساقیان آماده‌ی خدمت به هر کوی و گذر
بر سر هر کوچه‌ای یک ساقی خلّاق بود
خانه‌ی ساقی درش وا بود بر لولی‌کشان
سیم و سنجاقش همیشه در کنار تاق بود
این طرف لم داده بود ابرام با اصغر سبیل
آن طرف باقر فنر با ممّد اسحاق بود
یاد باد آن صحبت شب‌ها که با استا حسن
بحث و ذکر حلقه‌های دود و بَستی چاق بود
کُرکُری چه‌چه‌زنان چون بلبلی‌آوازه‌خوان
بوی او خوشتر ز عطر غنچه‌های باغ بود
پیش از این بین من و ساقی و علافان جمع
«دوستی و مهر بر یک عهد و یک میثاق بود»
گرچه سیمین‌ساق بوده ساقی حافظ ولی
ساقی ما سیم دستش بود و پشمین‌ساق بود...


#انجمن_قطب
#رضا_وطن_دوست
#گزارش

آیدی پشتیبانی در تلگرام

@naseri0309
کانال تلگرامی ما
https://t.me/anjomanghotb


برچسب‌ها: رضا وطن دوست, انجمن شعر قطب, رباط تهمینه, گزارش نویسی
+ نوشته شده در  دوشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۵ساعت 11:40  توسط زینب ناصری  | 

گزارش انجمن شعر و ادب قطب به تاریخ شنبه ۱۴۰۳/۰۹/۱۷ به قلم شاعر همشهری آقای محمد نیکوعقیده‌ی رودمعجنی

یک هفته‌ای می‌گذرد از روزی که خانم آرین‌نژاد مسئول گزارش‌نویسی انجمن قطب پیام دادند و خواستند که گزارش هفته آینده انجمن قطب را من بنویسم. چگونه می‌توان قبول کرد وقتی حتی یک جلسه سعادت حضور فیزیکی در جمع دوستان انجمن قطب را نداشته‌ام. این همه سال فقط مجازی در کنارشان بوده‌ام و به لطف دو جشنواره فقط تعداد انگشت‌شماری را از نزدیک می‌شناسم و زیارت کرده‌ام. بالاخره از خانم آرین‌نژاد اصرار و از ما انکار.

عاقبت خانم آرین‌نژاد آخرین تیر در ترکش را رها کرد و گفت که این خواسته‌ی آقای صباغ زاده هم بوده که شما گزارش هفته آینده را بنویسید. نام بهمن صباغ زاده که به میان می‌آید برق آدم را می‌گیرد، همیشه فکر می‌کنی پشت آن نگاه مهربان و شخصیت آرام، آرامشی قبل از طوفان نهفته است.

گزارش‌های دیگر دوستان در انجمن قطب را کماکان دنبال می‌کنم در اقامتگاه بومگردی تهمینه، نشست‌های صمیمی ،عکس‌های یادگاری در مکانی سنتی با تخت‌های چوبی و نورپردازی‌های دلنشین. اما در ذهن امروز من آن‌جا سرای تهمینه نیست، جای دیگری‌ست به نشانی سی سال قبل.

محور خاطرات من از کاروان‌سرای حسامی و باغملی و خیابان قائم. دقیقا روبروی سرای تهمینه کاروان‌سرای حسامی بود که الان کاربری آن تغییر یافته و متروکه و مسکوت است. سال‌هایی که در تربت محصل بودم و دبیرستان درس می‌خواندم مینی‌بوس رودمعجنِ ما رو در کاروان‌سرای حسامی پاتوق همیشگی پیاده می‌کرد و آخر هفته‌ها از همان جا دوباره ما رو به روستا می‌برد.

آن زمان همین اقامتگاه تهمینه، کاروان‌سرایی در شرف تخریب بود و مردی در آن‌جا می‌زیست با ریش‌های حنایی که یک اسب و گاری داشت و نان خشک جمع می‌کرد و چند پسر شیطون و شرور داشت و ما به او می‌گفتیم مرد مزار و به پسران شیطون و شرورش پسران مزار. ما از پسران مزار واقعا می‌ترسیدیم بس که شرور بودند.

در ذهن امروز من سرای تهمینه هنوز همان مزار است بدون مرد گاری‌چی بدون اسب و گاری، بدون پسران شرورش اما با این تفاوت که دیگر متروکه و خراب نیست
درست شبیه پیرمردی که یک کت و شلوار شیک پوشیده است.

اما کمی آن‌طرف‌تر باغملی این گونه نیست. باغملی دهه‌ی شصت را با سینمای همجوارش می‌شناختند با هیاهوی تماشاگران بعد از هر سکانس فیلم با پله‌های بلندش با کاج‌های سربه‌فلک کشیده، با فواره‌های آب و حوض‌های پر از ماهی قرمز، با کافه تریا و گل‌های اطلسی و شب‌بو، با هیاهوی محصلین و دانشجوها در زیر درختان و روی نیمکت‌ها...

همه‌ی این‌ها را آخرین بار سال ۶۹ دیده بودم و بعد از ان به تهران آمدم و همیشه فکر می‌کردم هنوز باغملی همان‌گونه است، مانند گوشه‌ای از باغ‌های بهشت. چه خیالی، چه خیالی...

اما چند سال پیش که رفتم تا نفس خاطره‌ها را تازه کنم، انگار سینما را شبانه دزدیده بودند و از تنه‌ی خشک آن کاج‌های بلند تندیس‌های چوبی تراشیده بودند و حوض‌ها هم خالی از آب و خالی از ماهی بودند. از آن همه هیاهو فقط قار قار چند کلاغ به جا مانده بود. چه سکوت غمباری داشت درست شبیه یک عمارت متروک؛ ولی رضا الماسی عکاس دوره‌گرد باغملی هنوز آن‌جا بود با گرد سپیدی که از آسیاب زمان به چهره‌اش نشسته بود. هنوز هم لحظه‌های خوش آدم‌ها را با دوربینش شکار می‌کرد. او هم دل پری از امروز داشت و روایتی تعریف می‌کرد از قصه‌ی ناچاری. برگردیم به جلسه شعر خوانی انجمن قطب...

با پای دل و بال خیال وارد کتابخانه شهید بهشتی می‌شوم و گوشه‌ای آرام می‌نشینم. خانم بهنام مجری نام‌آشنای انجمن با همان لحن شیوا و اجرای دلنشین همیشگی جلسه را آغاز می‌کند با یادی و شعری از ملک‌الشعرای بهار به مناسبت زاد روز تولد این شاعر بزرگ و بعد استاد موسوی عزیز ما را به غزلی از حافظ میهمان می‌کند، و آن شاه‌بیت معروف غزل: «آن دم که با تو باشم یک سال هست روزی/ وآن دم که بی تو باشم یک لحظه هست سالی» تندرست باشند و غزل‌خوان.

سپس استاد صباغ زاده در باب بوستان سعدی مبحث شیرینی را باز می‌کند: «مرا طبع از این نوع نبود/ سر مدحت پادشاهان نبود/ و...»

در نوبت شعرخوانی بعدی نوبت خانم آرین نژاد بود که با غزل زیبایی ما را میهمان کردند: «دیری‌ست من با قرص خواب آرام می‌گیرم/ از قهوه‌های تلخ دارم کام می‌گیرم/ و...» سپس در نقد این شعر نکات قابل تاملی توسط دوستان یادآوری گردید.

در نوبت بعدی شعرخوانی شعری خواند خانم جعفری با تلفیقی از واژه‌های ریاضی که در شعر آورده بود طرحی نو درانداخته بود، همراه با نقدی بر احوالات امروز بشر؛
و نقدی هم شد توسط دوستان.
و غزل صباغ زاده هم شعری باشکوه خواند از شکوه قاسم نیا؛ یک شعر کودک: «خبری داشت کلاغ/ گفت در گوش درخت...» و شعر معروف گلچین گیلانی: «باز باران با ترانه...» و من هم یاد کتاب غزل‌های عزیزم افتادم از صباغ زاده‌ی پدر.

در نوبت شعرخوانی آقای خاکشور، غزلی تقدیم کرد از کتاب تازه به چاپ رسیده‌اش: «غروب می‌کند آن گیسوان زرینت/ و ماه می‌دمد از گونه‌های سیمینت/ و...»

سپس شعری از آقای شریعتی در نوبت شعرخوانی ایشان تقدیم شد، زبان حال یک معلم بازنشسته و یک استاد فرهنگی: «عاشقانه در پی اکرام انسانم هنوز...»

نوبت شعرخوانی بهمن صباغ زاده می‌شود شعری تقدیم می‌کنند در تکریم مقام والای مادر: «امروز یاد مادرم افتادم ابری رسید و گونه‌ی من تر شد/ پر زد دلم به سمت خراسان و بر روی بام خانه کبوتر شد/ و...»

در نوبت شعرخوانی کوثر عباسیان شعری تقدیم کرد از قیصر امین‌پور. کوثر عباسیان و مادر گرامی‌شان خانم صبری را در جشنواره شعر ابریشم زیارت کرده بودیم در بوم‌گردی طاقدره‌ی رودمعجن. همواره شاد و سلامت باشند.

خانم پوردایی هم یک شعر کودک تقدیم کرد ایشان هم از برگزیده‌های جشنواره زعفران بودند: «آقای باد سوغات/ می‌آورد همیشه/ گرد و غبار باخود/ هر روز روی شیشه»

و در نوبت بعدی آقای شریفی با شعری زعفرانی با یک رباعی و یک غزل حضور پیدا کردند: «غوغای گل است و انقلابی که بنفش/ خورشید گل است و آفتابی که بنفش/ و...»

خانم صفا حسینی هم یک شعر کودک تقدیم کرد: «کودکی با کاغذ قایقی کوچک ساخت/ قایقش را زود برد و در آب انداخت/ و...»

خانم حامدی هم متنی خواند در باب تغییرات جوی و گزارش هواشناسی از برنامه سفرشان به جنوب و روایتی شیرین چون خرمای بوشهری

و دکتر علمداران عزیز که قند کلامش چون حلوا جوزی بایگ شیرین و دلچسب است در باب تفاوت‌های نظم و نثر گفت. علمداران از هر دری که سخن بگوید راهی به شاهنامه باز می‌شود که سراسر پند است و اندرز

و حسن ختام برنامه شعرخوانی امروز آواز زیبا و گیرایی بود از آقای یعقوبی عزیز
با صدایی مخملین. نفسشان همواره گرم باد و همچنین نفس دیگر دوستان در انجمن شعر و ادب قطب.


🎼
بقچه‌هایی را که خاک می‌خورند
به هم می‌ریزم
تن می‌کنم لهجه‌ام را
چقدر تنگ شده است
روزی اندازه‌ی تنم بودند واژه‌ها
می‌ایستم به تماشای پاهایم در آینه
ریشه‌هایم از خاک بیرون زده‌اند
نقره‌کوب لهجه‌ام چه کدر شده است
صادره از شهری...
که مرا نمی‌شناسد
با کوچه و خیابانی
که همیشه فکر می‌کنند
جایی مرا دیده‌اند.


#انجمن_قطب
#محمد_نیکوعقیده
#گزارش

آیدی پشتیبانی در تلگرام

@naseri0309
کانال تلگرامی ما
https://t.me/anjomanghotb

پی‌نوشت: ما در انجمن قطب گاه گزارش‌هایی داریم که از راه دور و تنها با شنیدن فایل صوتی نوشته می‌شوند. این گزارش هم مِهرنامه‌ای‌ است از دوستی بسیار عزیز که همیشه حضورش را در انجمن قطب حس می‌کنیم. هرگز وجود حاضر غایب شنیده‌ای؟ این نوشته‌های دل‌نشین از گرمسار راهی تربت حیدریه شده است.


برچسب‌ها: محمد نیکوعقیده رودمعجنی, انجمن شعر قطب, رباط تهمینه, گزارش نویسی
+ نوشته شده در  دوشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۵ساعت 11:35  توسط زینب ناصری  | 

گزارش انجمن شعر و ادب قطب به تاریخ شنبه ۱۴۰۳/۰۹/۱۰ به قلم شاعر همشهری خانم فروه رفیع

❤️به نام خداوند شعرآفرین❤️

باز شنبه دلبرانه
می‌برد ما را ز خانه
سوی باغ دلنوازان
بی‌تٱمل بی‌بهانه
با شمیم شعر و شادی
چون بهاری شاعرانه

با غزل‌های فراوان
دور گردیم لحظه‌هایی
از غم و درد زمانه

ارغوانی محفل ما
می‌نشیند بر دل ما
ساعتی در دیده‌هامان
می‌شود دنیا فسانه

این‌چنین محفل به شهرم
هر کجا دارد جوانه
در اقامتگاه زیبا
یا درون باغ ملی
چون می و جامی شبانه
هست زیبا...
هست زیبا، هست زیبا


همیشه غروب جمعه دلگیر بود... چه زمانی که کودک بودیم و چه زمانی که بزرگ شدیم و بزرگ شدیم و بزرگسال! بیخود نیست که فرموده بودند: «فکر شنبه تلخ دارد جمعه‌ی اطفال را» و حال... فکر به شنبه و دورهمی شاعرانه، از غروب جمعه فضایی دیگر ساخته، چنین که: «فکر شنبه حال بخشد جمعه‌ی بی‌حال را»

یک اعتراف: زمانی سعادت خدمت به فرزندان بی‌سرپرست را داشتیم و آن‌جا هرگاه نوشتاری لازم بود یقه‌ی ما را گرفته و قلم لای انگشتان قلمی‌مان جای داده و می‌فرمودند: «یا بنویس یا می فشاریم...» و ما که انگشت‌های مبارک را در راه خیر لازم داشتیم اطاعت امر می‌فرمودیم... ولی هر بار سرکار مدیر تلنگری می‌فرمودند که به خدای احد و واحد خودمان دست به قلمیم... از وقتی شما آمدی هر چه در مغزمان هست می‌پرد! ایشان آه می‌کشیدند و ما با لبخندی ژکوندوار سر به زیر می‌شدیم ولی به قول جناب صباغ اصلا هم شکسته‌نفسی نمی‌فرمودیم.

حال پس از گذشت یک دهه، همین شنبه ساعت ۸ شب ، دل افتاد به تاب و تب و حس فرمودیم به درد مدیرمان دچار شدیم و پای قلم‌مان مثل خرگوش توی گل مانده که چه بنویسیم و از کجا شروع کنیم و زیره قلم‌مان را با چه رویی به کرمان انجمن قطب ببریم؟ و بر دل و دین‌مان که هر دو را بر باد داده بودیم مهر تایید زدیم بر این‌که فرموده‌اند: «دنیا دار مکافات است» حال ما باید قلم بزنیم و یک انجمن ژکوندوار لبخند تحویل‌مان دهند. نهایت به خود نهیب زدیم: هر خاکی باشد به سرمان می ریزیم و دیگر راهی برای فرار از آنلاین بودن خانم آرین نژاد نمانده. بگذریم...

در تاریخ ۱۴۰۳/۱۰/۰۹ راس '4/45 دقیقه پای در میکده نهادیم. در هوای سردی که جز اهل عشق و علم و عمل و عرفان، هر که را بزنی از خانه بدر نمی‌رود! جذب آکواریوم و ۵ ماهی داخل آن شدیم که چقدر بی‌هدف می‌چرخند و به تکرار دهنک می‌زنند و... به هزار و یک دلیل خدای را شکر کردیم که ماه و ماهی نشدیم و در حالی که فکر می‌فرمودیم نکند خدای بالاسر هم از بالا ما را ماهی‌وار می‌بیند و... دلمان گرفت و پشت به آکواریوم در حالیکه کتاب ماهی سیاه کوچولو اثر جاویدان صمد بهرنگی هم تداعی شده بود زمزمه فرمودیم‌: «تو ماهی و من ماهی این برکه‌ی کاشی/ افسوس بزرگی‌ست زمانی که نباشی..‌.»

که ناگاه در باز شد و... در باز شد و جناب آهنگر وارد شدند و سلام احوالپرسی و خنده‌ی ملیح استرس‌آلودی تحویل هم دادیم و ایشان به حول و قوّه‌ی الهی غیب شدند! پس از شروع جلسه علت این لبخند را فهمیدیم! ایشان برای اولین بار قرار مجری‌گری داشتند و این‌جانب هم قرار بر تمرکز و گزارش‌نویسی.

ساعت '4/50 چشم‌مان به دیدار خانوم‌ها بهنام و‌ جعفری روشن شد و رأس 5 وارد سالن اجلاس شدیم. سرما کلاه بر سر تعدادی گذاشته بود که تا در نیاوردند حسّ غریبانه‌مان ادامه داشت. وقتی در جایگاه‌مان نشستیم، حس می‌کردیم همه خبر دارند ما گزارش‌نویس هستیم... و همه زیر نظرمان دارند، در حالیکه مثل روز قیامت هر کسی در عالم خود بود و ما را شلغمی هم حساب نمی‌فرمودند... ولی حس خودمان سبب شد دزدکی قلم و دفترچه را از زیر میزی به رو میزی دعوت بفرماییم و نامه اعمال دوستان را چونان فرشته‌ای بر شانه‌ی راست ثبت بفرماییم.

راس '5/5 ، جلسه با مجری‌گری شاعر جوان جناب آهنگر استارت زده شد... و ما اندیشیدیم که تا نفسی هست دست به کاری بزنیم و رخت دامادی بر این جوان پوشانیم... چرا که همان ابتدای مجری‌گری چنان گربه‌ی بیچاره را دم میکروفون سر بریدند که حاضرین زمان صرف چای شیرینی هم مراقب قورت دادن چای بودند... مباد صدایی از حلقوم همایونی به خارج درز کرده و ایشان را مکدّر کنند. جز علّت دوستی ناگهانی اینجانب و جناب اعتقادی که باعث شد از زمین و زمان فراموش کنیم و گاه گپ بزنیم، عکس بگیریم و کتاب هدیه بگیریم و... در رویا فرو برویم که کاش ما هم روزی کتابی بچاپیم و به ایشان تقدیم کنیم. بگذریم ...

جناب مجری، جلسه را با شعر زیبایی از جناب قیصر امین پور آغازیدند: «بیا به خانه‌ی آلاله‌ها سری بزنیم/ ز داغ با دل خود حرف دیگری بزنیم...»
رأس ساعت '5/7 بزرگ خاندان محفل شعر و ادب استاد نجف زاده که برای همه ما اسطوره‌ی عشق و اندیشه‌‌ زیبا و صفا و پاکی و بی آلایشی هستند، دعوت شده... و قدم رنجه فرمودند تا بار دیگر ما را از میکده جناب حافظ به فیض برسانند. حیف که روح و جانمان به جای شیراز و حافظیه و سعدیه و آثار پارسیان، پرواز فرمودند به عراق و عربستان...که البته آن هم صفای خودش را دارد ولی ما با جناب حافظ فقط قرار شیراز و میخانه و صرف جامی از چای بهار نارنج داریم و لاغیر!

استاد پس از مزاح این‌که این اواخر حافظ با ما وضعش خوب نبوده چنین خوانش فرمودند: «سلام الله ما کرّاللَیالی/ و جاوبت المثانی و المثالی...» تا این‌جایش هر چه شما فهمیدید ما هم فهمیدیم! جسارتا همینجا پیشنهاد می‌فرماییم اگر اشعار جناب حافظ اندکی تفسیر شوند، سبب لذّت بیشتر خواننده و شنونده خواهند شد. این غزل با مطلع عربی از مهر الهی سخن می‌گوید و بیت آخرش جالب است که خطاب به خداوند می‌فرماید: «کجا یابم وصال چون تو شاهی؟/ منِ بدنامِ رندِ لاابالی» قربان صداقتش... بر این اساس عربی سرودنش را می‌بخشاییم! جناب مجری: «شاهرگ‌های زمین از داغ باران پر شده‌ست/ آسمان از کاسه‌ی صبر درختان پر شده است...»

ساعت '5/15 دعوت شد از جناب صباغ زاده که ایشان هم طنزگونه آغازیدند: «سلام و درود دوستان، می‌خواهیم بخوانیم از بوستان. ایشان از مقدّمه‌ی بوستان فرمودند که حضرت سعدی هم از لطف لایزال الهی سخن می‌گوید: از خداوند بالا و پست که به عصیان در رزق بر کس نبست حتّی بر روبٓه بی دست و پای!» فرمودند حضرت سعدی همه را به این وجه خداوند سوق می‌داد که او حتًی بر خطا کاران و گنهکاران نیز مهربان است. همو که از زبان بنده شاعرش می‌فرماید: «آرامش دو گیتی تفسیر این دو حرف است/ با دوستان مروًت، با دشمنان مدارا» امّا حیف و صد حیف که شنوایان ناشنوا شده‌اند و این روزها... گوش‌ها را باید شست، جور دیگری باید شنید. برایمان جالب بود وجه اشتراک امروزِ جنابان حافظ و سعدی که هر دو از لطف خداوند داد سخن داشتند. استاد نجف زاده هم لطف فرموده و در قسمت‌هایی استاد صباغ زاده را همراهی فرمودند.

در حین فراز و اوج های بوستان راجع به معراج پیامبر... ساعت '5/50 جناب دکتر علمداران ظاهرا از معراج دانشگاه تشریف‌فرما شدند.

در این لحظه جناب مجری چنان رحمی نالیدند: «مو که افسرده حالوم، چون ننالوم؟» که دلمان می‌خواست سدّ بغض را شکسته و احتیاطا یک جعبه دستمال کاغذی هم دور دهیم. با این شعر و تجسّم جناب باباطاهر عریان در این هوای ناجوانمردانه یخ... لرزی به جسم‌مان افتاد و پس از عطسه‌ای آرام و خانومانه سعی کردیم تمرکز بفرماییم... و کمتر حواسمان به جناب بابا طاهر و به جناب اعتقادی و کتاب‌شان باشد. سعی بر تمرکز داشتیم که خود به جایگاه فرا خوانده شدیم.

تشریف‌مان را بردیم و با ارائه‌ی شعرمان که در آخرین ساعات زمان ارسال شعر جشنواره سروده بودیم، کمی فضای جلسه را زعفرانی نمودیم. شعرمان از زبان عالیجناب زعفران بود که با این بیت ختم شد: «با تمام غصّه‌ها شوقی به جان دارم که باز/ فصل زیبای جهان، فصل خراسان می‌شود» جناب مجری: «ای که خود را در دل ما زشت‌منظر دیده‌ای/ رنگ خود را چاره کن، آیینه‌ی ما زرد نیست»

در این لحظه دعوت شد از خانوم صبری، شاعر و مادر خوب و توانمند که ایشان مثل همیشه غزلی دلنشین تقدیم فرمودند: «اگر چه شعر می‌گویم، غزل پیش تو جا مانده/ بدون تو، تمام شعرها پا در هوا مانده...» جناب مجری: «به هر دل بستنم عمری پشیمانی بدهکارم/ نباید دل به هر کس بست امّا، دوستت دارم...» و این‌چنین در مصرع دوّم، فاتحه معشوق را خواندند! اگر ما خاک به زبون جای آن معشوق بودیم فحشی آبدار را به این مصرع ترجیح می‌دادیم.

نوبت کوثر خانوم شد... نوجوان دوست‌داشتنی که امروز روبرویمان نشسته بود و من شاهد عاشقانه‌های نهانی‌اش بودم که هی شعرش را با خود تمرین و ذوق می‌کرد... و ما هم از ذوقش یواشکی ذوق می‌فرمودیم. شعر زیبای کوثرجان بیانگر خاطره‌ی شیرینی از استارت بزرگ شدنش بود که نقش و درایت و درک مادر و پدرش در خاطره‌ساز کردن دوران کودکی را رساند: «دیشب سرِ شام، دندانم افتاد/ بشقاب شامم تقّی صدا داد/ مامان به من گفت دندانو بردار/ زیر بالشتت شب اونو بگذار...» و ماجرای هدیه گرفتن از مامان بابای فرشته‌مانندش. جناب مجری: «ای شرمزده غنچه‌ی مستور از تو/ حیران و خجل نرگس مخمور از تو...»
ساعت '6/15 جناب نوروزی به شعرگاه فراخوانده شدند و ایشان غزلی بسیار زیبا خوانش فرمودند که ما را یاد آن داستان کوتاه و اندوهناکی که جناب مجنون در گروه فرمودند انداخت. «دیدمش، گفتم منم، نشناخت او» و امّا سروده جناب نوروزی: «دیشب دوباره دیدمت در آن خیابان/ نامت نمی‌دانم، ز یادم رفته یک آن...» جناب مجری: «مرا تو راحت جانی و من تو را نگران/ گناه کیست که من با توأم، تو با دگران؟/ اگر بهشت بهایش تو را نداشتن است/ جهنًم است بهشتی که تو نیستی در آن...» و تداعی شد مطلع یکی از اشعارمان: «به جهنًم بروم گر تو نباشی به بهشت...»

در این ساعت یعنی '6/15 سرکار خانوم جعفری، بانوی با ذوق و فعّال دعوت شدند که ایشان ابتدا شعر چالش گروه را خوانش فرمودند و بعد شعر کودک که برای اوّلین بار سروده بودند و به زیبایی، شب یلدای سنّتی و مدرن را توصیف و در هم آمیخته بودند: «پاییز دیگه تموم شد/ یلدا خانوم رسیده/ مادربزرگ خوبم/ میز کرسی رو چیده...» یعنی سه سوته ما را پر دادند به قدیم‌ها و زیر کرسی‌ها و... هنوز آمدیم حالی ببریم که با بیت زیر با همان ترفند سه سوته از دنیای سکرآور قدیم پرتاب‌مان فرمودند به زمان حال: «نشسته‌ایم دور هم، ولی سرا تو گوشی/ مادربزرگ زیر لب، می‌گه کاش تو نباشی...» در لحظه فکر کردیم یعنی خانوم جعفری نباشند ولی سریع‌السیر متوجّه شدیم که منظور گوشی بوده و بس. با قافیه گوگوشی جناب آهنگر مجدد لب‌ها خندان شدند در حالیکه ما داشتیم باز با خود اندیشیدیم... کاش همراه با تکنولوژی‌ها ، فرهنگِ طرز استفاده از آن را هم برایمان بفرستند! جناب مجری: «درون سینه‌ام صد آرزو مرد... دنبال ادامه شعر نرفتیم، بار منفی دارد... آن‌هم برای مجری دمِ بختمان.

در این لحظه جناب آقای اعتقادی برای اوّلین بار با نام طنّاز انجمن فراخوانده شدند و ما دلمان غنج رفت برای این انسان ساده و شریف... و حس فرمودیم چه خوب که از ایشان هم با نام طنًاز یاد می کنند! ایشان شعری در وصف اعتیاد و جوانان وطن خوانش نمودند و عجیب انواع و اقسام مواد را می‌شناختند! و ما چونان آن شرلی دوباره فکری شدیم... که آیا همسرشان در قید حیات هستند یا خیر؟ و اگر خاک به زبان آسمانی شده‌اند و ایشان قصد تجدید فراش داشته باشند... خاطرمان نرود که آزمایش اعتیاد را به خاندان عروس یادآور شویم. از ما گفتن. ایشان ضمن تعریف خاطره‌ای از جوانان گَرد کِش سر قبر بابایشان، چنین خوانش فرمودند: «بیا بشنو حقیقت را تو از من/ وجود خود گلستان کن نه گلخن/ بدان منظور عرضم اعتیاد است/ که دشمن از همین مسرور و شاد است...» جناب مجری شعری طولانی را با مطلع: «نوبت عقده گشایی چو به ما می‌افتد/ گرهی ناب به آن بند قبا می‌افتد...» خوانش فرمودند.

ساعت '6/20 به قول جناب مجری، آقای حسن زاده گل گلابی به جایگاه دعوت شدند. ایشان شعری در وصف همسر گرامی‌شان که زاده‌ی آبان ماه هستند سروده و خوانش فرمودند... که جای تحسین و دست‌مریزاد دارند... آن هم در این زمانه‌ی پر هیاهوی آلوده پرست که چپ و راست مراکز زوج‌درمانی می‌بینی! به نظر شما... ادامه همان آب‌درمانی بهتر نبود؟! زوج‌ها اگر سعی بفرمایند روزی ۸ لیوان آب نوش جان کنند، درمان شده و کمتر به جان هم می‌افتند!
برگردیم خدمت جناب حسن زاده: «گفته بودی بهار یعنی چه؟/ گفته بودم بهار آبان است...» و ما چون خود زاده‌ی آبانیم چنان این بیت به دلمان نشست که مپرس... و این بیت دیگر: «با تو دریا کنار می‌خواهم/ عصر خوب بهار می‌خواهم» و چون طرفدار تخته نردیم همچنین این بیت بر دل نشست: «روی یک تخته نرد می‌لغزم/ از تو صبر و قرار می‌خواهم...» جناب مجری: «چو دل بر دیگری بستی ، نگاهش دار من رفتم/ چو رفتی در پی دشمن، مرا بگذار من رفتم...»

ساعت '6/20 دعوت شد از سرکار خانوم بهنام و ایشان با نوای آشنایشان شعری را که در وصف سرکار خانوم پوردایی سروده بودند خوانش فرمودند... و اساتید بزرگوار این شعر را که مهربانویی برای مهربانویی دیگر سروده، نسوانیه نام نهادند، در مقابل اخوانیه. البته جناب مجری مصرّ بر نام اُختانیه بودند که خدا رو شکر پذیرفته نشد، چون ما را یاد اختتامیه و اختاپوس می‌انداخت! شعر خانوم بهنام با این توصیف زیبا پایان گرفت: «و چه حکایت غمگینی‌ست، وقتی شعر ، پایش را روی قلبت بگذارد.» جناب مجری: «زیباتر از آنی که به تشبیه بگنجی/ نظم تن تو ریخت به هم قافیه‌ام را»
ساعت '6/25 نوجوان شیرین‌بیان، خانوم ارغوان محسن زاده به جایگاه شعر آمد و مثل همیشه غرّا و خوش‌سخن و با اعتماد به نفس کامل، غزل چهارم حضرت حافظ را به زیبایی خوانش نمود: «صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را/ که سر به کوه و بیابان تو داده‌ای ما را...» انجمن رنگ ارغوانی گرفت و جای خالی بهار حس شد: «بیا حافظ سری بر انجمن زن/ ببین این ارغوانی حافظ ما/ بهارنارنج و چونان نوبهار است/ به تحسین می نشاند عارض ما» (بداهه به وقت تایپ) جناب مجری: «دلا یاران سه قسم‌اند ار بدانی»

ساعت '6/30 از دختر بابا، غزل زیبای انجمن دعوت به عمل آمد... من یکی که: «استادِ غزل را بی غزل پاس ندارم/ گویی به میان همه گل، یاس ندارم» (اینم یهویی!) غزل جان بسیار عزیز و لطیف شعر زیبای شاعره بیتا امیری را خوانش کرد: «در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست/ می‌رسم با تو به خانه از خیابانی که نیست...» حس می‌فرمودیم جناب صبّاغ به سختی اشک شوق خود را کنترل می‌کنند. شاید ما هم خیالات فرمودیم! جناب مجری: «برای آرزوهای محال خویش می‌گریم/ اگر اشکی نماند در خیال خویش می‌گریم...»


با تشویق حضًار سرکار خانوم پوردایی شاعر عزیز و توانمند کودک پشت میکروفون قرار می‌گیرند و شعر کودکِ گرایش به نوجوان را خوانش می‌فرمایند: «یک روزنامه/ در دست باباست/ در آن خبر از/ هر جای دنیاست...» جناب مجری: «عشق باید به دلم شوق تپیدن بدهد/ لذّتی بیشتر از طعم رسیدن بدهد...»

در این لحظه دعوت شد از جناب دکتر علمداران... استاد عزیزی که دیدارشان بی‌اختیار ما را به یاد فردوسی و پارسی و رستم و سهراب می‌اندازد! به جایگاه قدم رنجه فرمودند... و پس از بیان سفر به مشهد و دیدار از دانشگاه فردوسی و جناب دکتر محمود فتوحی ... طبق معمول همیشه بسیار شیرین از فردوسی و شاهنامه سخن فرمودند و همچنین در زمینه‌ی اثبات افسانه نبودن شاهنامه که بسیار دلنشین بود. خداوند جان و خرد حافظشان باد.

در این لحظه پذیرایی به لطف میزبانی خانم‌ها دلیری و جعفری انجام شد و سپاس از این عزیزان. مجری: «یک روز، آخر سر به صحرا می گذارم/ سخت است امـا روی دل پا می‌گذارم» سرکار خانوم بیتا دلیری با نثری زیبا و خوانشی بااحساس... به انجمن صفا بخشیدند. ایشان فرمودند تا به حال شعری نسرودند و حسّ خود را به صورت آهنگین بیان فرمودند. نظر اساتید این بود که تاثیر شرکت در انجمن بوده و ایشان پذیرفتند که کمال همنشین در ایشان اثر کرده. خانوم دلیری چنین آغازیدند: «خنده‌هام دوباره میشه یه روزی از ته دل؟/ میشه من بوی هوا رو دوباره حس بکنم ؟...»

در اینجا جناب مجری یک دو بیتی طنز از استاد جهانشیری به لهجه غلیظ روستایی خوانش فرمودند: «میَه صُغری خدِی تَهْ‌رویِ سُختٓه/ خِلیتِه‌یْ اُورِشُم‌بافِر که دُختَه/ دِ گوش هم مُسُرَّن دخترا که/ گمونوم زعفروناشِر فُرُختٓه» چیزی که ما حالی‌مان شد این است: صغری ، دخترکی روستایی به علّت کار در زمین‌های کشاورزی صورتش آفتاب سوخته شده. او لباسی را می پوشد که خودش دوخته و ابریشم پارچه‌اش را هم خودش بافته. او می‌پوشد و در روستا شلار (جولان) می‌دهد. دختران روستا وقتی او را می‌بینند خنده‌کنان در گوش هم پچ‌پچ می کنند که حتما صغری زعفران‌هایش را فروخته که چنین ولخرجی کرده!

ساعت نزدیک به '6/50 دعوت به عمل آمد از شاعر محبوب و توانمند سرکار خانوم آرین نژاد و ایشان شعر چالش در گروه را که با حذف 5 حرف لب بود و به زیبایی سروده بودند، خوانش فرمودند: «هی دست روی دست در این‌جا گذاشتی/ یک کوه غصّه بر دل لیلا گذاشتی...» جناب مجری: «دل کیست که گویم از برای غم توست/ یا آن‌که حریم تن سرای غم توست/ لطفی ست که می‌کند غمت با دل من/ ور نه دل تنگ من چه جای غم توست.»

ساعت '6/55 شد که جناب مزدوران به نام شادمهر تربت که نمی‌دانیم چرا و به چه علت، برای شعرخوانی فرا خوانده شدند و ایشان یک رباعی زیبا تقدیم فرمودند: «برخیز و بکَن پیله‌ی بی روزن را/ چون کوه بمان و خم مکن گردن را/ چون کاج که سبز بوده در هر فصلی/ آغاز بکن تو زندگی کردن را»

جناب مجری با دوبیتی مناجات‌وار، مجلس را به بلبل انجمن، جناب آقای یعقوبی سپردند... و ایشان شعر زیبای حضرت سعدی را به زیبایی اجرا کردند. پس از فیض انجمن از آوایی دلنشین، جناب آهنگر ختم جلسه را اعلام فرمودند.

در این جلسه هر کدام از عزیزان به نوعی طنزی فرمودند و لبخندی به لب نشاندند و این شد که قلم ما هم کمی تا قسمتی به سوی طنز منحرف شد. از شما بزرگواران و از نوک انگشت شصت دستمان به شدّت عذرخواهم که گزارش و تایپیدن اینچنین طولانی شد. دفعه آخرمان باشد انشاءالله. سپاسگزار لطفتونم .🙏❤️

ارادتمند همگی: فروه رفیع
آذرماه 1403

#انجمن_قطب
#فروه_رفیع
#گزارش

آیدی پشتیبانی در تلگرام

@naseri0309
کانال تلگرامی ما
https://t.me/anjomanghotb


برچسب‌ها: فروه رفیع, انجمن شعر قطب, رباط تهمینه, گزارش نویسی
+ نوشته شده در  دوشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۵ساعت 11:32  توسط زینب ناصری  | 

گزارش انجمن شعر و ادب قطب به تاریخ شنبه ۱۴۰۳/۰۹/۰۳ (ویژه‌برنامه‌ی زعفران) به قلم شاعر همشهری خانم زهرا جعفری


به نام نگارنده زیبایی‌ها


به لطف آن یگانه خالق جان
شدم دعوت به جمع گرم خوبان
همه هستند همچون در و گوهر
همه دارند ریشه اصل و جوهر
به نیکی و محبت کیمیایند
به فرهنگ و اصالت آریایند
شب شعری برای زعفران است
به تربت شهر پاک قهرمان است
خوشا تربت که قطب زعفران شد
از این رو شهره در خلق جهان شد

زهرا جعفری هستم کارشناس حسابداری از سال گذشته همین ایام بود که شروع کردم به شعر گفتن. خیلی تصادفی و توسط یکی از دوستان با سرکار خانم پری کیانیان آشنا شدم و این فرصت را مغتنم می‌شمارم تا از صبوری‌ها و راهنمایی‌های دلسوزانه و نقدهای بسیار ارزشمند ایشان طی این مدت تشکر کنم.

بعد از آشنایی با انجمن هم که چند هفته‌ای است در محضر شما خوبان هستم و بر خود می‌بالم.

خانم آرین نژاد عزیز از من خواستند تا گزارش این هفته را بنویسم هفته متفاوتی است چون اشعار پیرامون یک موضوع خاص است: زعفران

دوشنبه‌ی هفته پیش جشنواره ملی شعر زعفران در دانشگاه عالی شهرمان برگزار گردید. و با تشکر ویژه از استادان عالیقدر صباغ زاده و دکتر علمداران که برای برپایی مراسم زحمات زیادی کشیدند.

اشعار برگزیده و شایسته تقدیر در این جشنواره خوانده شد و بنا بر این شد که این هفته در جلسه انجمن اشعار و آثار زعفرانی خوانده شود.

این هفته زودتر از موعد به کتابخانه آمدم. خانم بهنام عزیز توصیه کرده بود برای آشنایی بیشتر با وزن شعر، کتاب غزلیات سعدی را از کتابخانه بگیرم. ایشان هم زودتر آمده بودند و برایم کتاب را تحویل گرفته بودند با تشکر از زحمت ایشان.

دوستان کم کم آمدند و در سالن کتابخانه نشستند ساعت ۱۷:۲۰ خانم بهنام مجری توانمند و خوش‌صدای جلسه را با بیتی زیبا از زعفران آغاز کردند:
رنگ عاشق چو زعفران باشد
هر که عاشق شود چنان باشد
و بعد فهرستی کوتاه از جلسه عنوان کردند:
برگی از بوستان توسط استاد صباغ زاده حافظ خوانی توسط استاد نجف زاده
نقد و بررسی و مروری بر اشعار زعفرانی

هفته پیش باخبر شدیم جناب آقای شریعتی برادر گرامی خودشان را از دست دادند و خانم بهنام از حضار خواستند تا با فاتحه‌ای روح برادر گرامی ایشان را شاد کنند.

بعد از سکوتی که بر جلسه حاکم بود استاد نجف زاده قبل از برگی از بوستان، برشی از غزلی از رودکی را برای همدردی با جناب شریعتی خواندند:
ای آن‌که غمگنی و سزاواری
وندر نهان سرشک همی باری
رفت آن‌که رفت آمد آن‌که آمد
بود آن‌چه بود خیره چه غم داری؟
هموار کرد خواهی گیتی را؟
گیتی است کی پذیرد همواری؟
مُستی مکن که نشنود او مُستی
زاری مکن که نشنود او زاری
اندر بلای سخت پدید آید
فضل و بزرگمردی و سالاری
مُست: ناله و زاری

با درود به روح پاک ایشان، بعد از این غزل دلداری دهنده و آرامبخش به قول استاد صباغ زاده، ایشان به جایگاه آمده و در سومین جلسه در باب شیخ اجل غزلی از سعدی در وصف رفتن از شیراز خواندند:
می‌روم وز سر حسرت به قفا می‌نگرم
خبر از پای ندارم که زمین می‌سپرم
قفا: پشت سر

و بعد غزلی در وصف برگشتن به شیراز:
سعدی اینک به قدم رفت و به سر باز آمد
مفتی ملت اصحاب نظر باز آمد
بسیار لذت بردیم فقط سعدی می‌تواند رنج کوچ از وطن و شوق برگشت را چنین ساده و زیبا بیان کند.

استاد در ادامه توضیح می‌دهند که بوستان در ابتدا سعدی‌نامه نام داشته و سعدی در سال ۶۵۶ بعد از نگارش گلستان، نام بوستان را برای سعدی‌نامه برمی‌گزیند و سپس بحث بوستان را در جلسه قبل ادامه می‌دهند. موضوع مهر و فضل خداوند است که سعدی خیلی شیوا با مثال‌های مختلف با یک مثنوی زیبا تفاوت آن را با مهر به مخلوقات دیگر بیان می‌کند:
ادامه مثنوی از جلسه قبل
اگر بر جفا پیشه بشتافتی
که از دست مهرش امان یافتی

خانم بهنام:
بهین ارزآوری کاندر جهان است
طلای سرخ ایران زعفران است
مشو غافل ز سوغات خراسان
که عطر زعفرانش ارمغان است

استاد نجف‌زاده:
ابتدا حکایتی شیرین از بوستان که استاد صباغ زاده اشاره‌ای کوتاه در سخنان‌شان به این حکایت داشتند را خواندند:
سیه‌کاری از نردبانی فتاد
شنیدم که اندر نفس جان بداد

سپس خوانش غزل ۴۶۲ حافظ:

یا مبسما یحاکی درجا من الالی
یا رب چه درخور آمد گردش خط هلالی

خانم بهنام:
شرمنده شد گلاب و هل و عطر، زعفران
وقتی که لب به گوشه فنجان گذاشتی


در ادامه آقای معین جلالی شعر جدیدشان را خواندند:
هستی به نهال کوتهی مانندی

و شعری در وصف زعفران:
آشکارا می‌رسد رنگ بنفش از چهره‌ام
هر دمی کز روی تو سرمای آبانی رسد

استاد صباغ زاده در مورد شعر زعفرانی ایشان گفتند کتابی در خور این شعر باید بنویسند تا دشواری‌های این شعر زیبا را سهل کند و بسیار مورد تشویق قرار گرفت.
دو شعر زعفرانی از خودم
در دل آبان برویی از زمین و سر کنی
جیب‌های خشک شده از خرج خود را تر کنی
که مورد نقد اساتید قرار گرفت
شعر دوم:
به آبان دشت گشته خرمن گل
به بوی زعفران سرگشته بلبل
که مورد تشویق قرار گرفت

خانم بهنام:
چشم عسل لب زعفران گیسو شبیه دستباف
صادرات غیر نفتی انحصاراً دست توست

خانم صبری عزیز با صبر و ارامش شعر بدون نقد و نقص خود را خواندند:
عاشقم فارغ از این موج پریشانی‌ها
دلخوش دلهره‌ها بی سر و سامانی‌ها
شعر ایشان بسیار تشویق شد.

خانم بهنام شعری را به زبان گفتار از خانم ناصری که تشریف نداشتند خواندند.
تو گل زعفرانی میون دست آبان
سوسنی و بنفشی سوغاتی خراسان

و سپس شعر زیبای سپید خودشان را در وصف زعفران خواندند.
به نیمه رسیده‌ام با پاییزی که برگ برگ از دلم می‌ریزد...
وصف زیبایی از فضای چیدن گل و دل‌نگرانی‌های گل‌کاران عزیز و موضوعی شد برای بحث اساتید و دوستان در حین پذیرایی

خانم بهنام تک بیتی زیبای دیگری را برای ادامه جلسه خواندند:
با رقیبان کاه می‌سنجندو با ما زعفران
دیگران خروار اگر باشند مثقالیم ما

سپس جناب شریفی به جایگاه آمدند
ایشان بعد از تشکر از برگزاری جشنواره شعر زعفران، یک رباعی خواندند:
غوغای گل است و انقلابی که بنفش
خورشید گل است و آفتابی که بنفش
پاییز در این شهر بهاری شده سرخ
پاییز در این دشت چو خوابی که بنفش
و یک غزل بسیار زیبا:
بر دشتهای خشک خزان جان بیاورید
پاییز را به شور بهاران بیاورید
زیبایی شعر به حدی بود که گویی اصلا به دست داوران نرسیده و استاد علمداران هم این نکته را عرض کردند که ای کاش این شعر جزو برگزیدگان می‌بود.
خانم جهانشیری که از فرآوری کنندگان زعفران هستند و مدت‌ها غیبت داشتند با روی خوش و با شعر زیبایی سخن آغاز کردند:
باز ذهنم بی هوا مشغول نقشه چیدن است
شنبه دیگر رسید و نوبت بالیدن است
دوستان جمعند و دلها تشنه آوای شعر
شعرها در جام‌ها آماده نوشیدن است.

ایشان دو شعر به ارمغان آورده بودند:
شهر تربت شهر با نام و نشان
قطب باارزش‌ترین گل در جهان

و شعر دیگری را که در نقد‌ مشکلات پیش روی فعالان عرصه این کالای با ارزش و گلایه از دلالان بود را خواندند:
زعفران چیست که این گونه زرافشان می‌کند
گاه مردانه گری گاهی خرامان می‌کند
خانم بهنام:
از لب سرخ تو حرفی نزنم می‌ترسم
زعفران باد کند دست خراسانی‌ها
نوبت به کوثر خوب و مهربان رسید. ایشان گویی منتظر حضور آقای موسوی بود و به ناچار در غیاب ایشان شروع به شعرخوانی کرد که بلافاصله جناب موسوی وارد شدند. کوثر جان بسیار خوشحال شد و همه دوستان تولد این استاد گرانقدر را که یکم آذر ماه بود تبریک گفتند.
کوثر عزیز دو شعر آماده کرده بود:
یک فرش رنگی روی زمین است
خوش رنگ و زیبا طرحش نگین است
و دیگری:
من شهره شهری گهرخیزم
زیباترین خاتون پاییزم
که مورد نقد و تشویق اساتید قرار گرفت.


در ادامه دکتر علمداران به جایگاه امده و تاریخچه پیدا شدن زعفران در اسطوره را با خلاصه‌ای از داستان خواستگاری فریدون فرخ از سه دختر شاه یمن برای پسرانش بیان کردند.
سپس از چگونگی برگزاری جشنواره زعفران چگونگی انتخاب داوران انتخاب اشعار که تاکید داشتند اشعار با کد بوده و هیچ دخل و تصرفی در انتخاب اشعار نداشته‌اند بیان کردند. و همچنین پاره‌ای از نواقص این جشنواره را با بیان چگونگی اصلاح آن‌ها برای جشنواره‌های بعدی ذکر کردند.

در ادامه آقای صباغ زاده تولد استاد موسوی را از طرف همه دوستان به ایشان تبریک گفتند و آرزوی عمری با برکت برای ایشان کردند و کوثر جان گل طبیعی زیبایی را که به گمانم فیلتوس بود به مناسبت تولد ایشان تقدیم‌شان کردند و با پذیرایی شیرینی جشن کوچکی برای این استاد بزرگ رقم خورد. خانم پوردایی عزیز هم با شکلات داغ از همه پذیرایی کردند.
سپس جناب دو پیکر که از زعفرانکاران شهرمان هستند به شعری زیبا و گویشی ما را مهمان کردند:
همو تیج سه پرّت مثل خویَه
چطو مقبولَه اسمت زعفرویَه
بعد از ایشان استاد جهانشیری که شعر ایشان از برگزیدگان جشنواره بود به جایگاه آمده و قبل از خواندن شعر برگزیده یک دوبیتی گویشی خواندند:
میَه صغری خِدِی ته‌روی سُختَه

و بعد از آن شعری را که در جواب شعر سال گذشته استاد صباغ‌زاده گفته‌اند خواندند:
به! چه زیبا سروده‌ای بهمن دختر شهر زعفرانی را
هر هجا روی بوم شعرت ریخت رنگ گلهای ارغوانی را
با عرض تبریک خدمت ایشان

شعری بسیار زیبا هم آقای احمد حسن زاده خواندند که انصافا این شعر هم در جشنواره لااقل جای تقدیر داشت:
گویی بهار در دل آبان رسیده است
آنجا که پای گل به بیابان رسیده است
جناب صباغ زاده هم شعری بی نقص و زیبا ارائه دادند و آن را به دختران سحرخیز زعفران تقدیم کردند:
گل اگر در خزان شکفته شود گل هنگامه‌ی خزانی تو
وسط ابر و باد می‌خندی خودِ خورشید آسمانی تو
چه زیبا و پر احساس !
آقای مهدی حسن‌زاده هم با شعر گرم
زعفرانی خود جلسه را گرمتر کردند:
از خاک سر زدی و بهار خزان شدی
بر جسم سرد حضرت پاییز جان شدی
با شنیدن این اشعار زیبا کار سخت داوری عیان می‌شود.

و در پایان خانم پوردایی عزیز که دو شعر برای جشنواره آماده کرده بودند یکی را در جشنواره خواندند و دیگری را در این جلسه:
یک مدرسه پر از گل بابا به من نشان داد
فرم بنفش دارند خوشحال با دلی شاد
که ایشان هم جزو برگزیدگان جشنواره هستند. که از صمیم قلب به ایشان تبریک می‌گوییم.
با شنیدن این اشعار زیبا و این آثار برجسته مهارت و توانایی شاعران شهرم بیش از گذشته مسجل شد.

و در پایان به قول خانم بهنام به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقیست.
اگر کم و کاستی در نگارش پیدا بود به بزرگی خود ببخشید. به امید دیدار دوستان در محفلی دیگر.


#انجمن_قطب
#زهرا_جعفری
#گزارش

آیدی پشتیبانی در تلگرام

@naseri0309
کانال تلگرامی ما
https://t.me/anjomanghotb


برچسب‌ها: زهرا جعفری, انجمن شعر قطب, رباط تهمینه, گزارش نویسی
+ نوشته شده در  دوشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۵ساعت 11:29  توسط زینب ناصری  | 

گزارش انجمن شعر و ادب قطب به تاریخ شنبه ۱۴۰۳/۰۸/۲۶ (ویژه‌برنامه‌ی هفته‌ی کتاب) به قلم شاعر همشهری آقای علیرضا مزدوران


دوباره شنبه‌ی دیگری است و جلسه‌ی انجمن قطب این هفته متفاوت است چون مقارن با هفته‌ی کتابخوانی است و دوستان هر یک در مورد کتابی که انتخاب کرده‌اند صحبت می‌کنند. جلسه را جناب یپرم مجری توانمند و خوب این هفته‌ی انجمن آغاز می‌کنند با تبریک هفته‌ی کتابخوانی و دعوت از استاد نجف زاده عزیز

استاد غزلی از حافظ را می‌خوانند با مضامین عربی که زینت‌بخش محفل است. پس از آن جناب پیرم از خانم تورچی کتابدار باسابقه‌ی کتابخانه‌ی بهشتی برای معرفی کتاب دعوت می‌کند و ایشان کتاب «رسم شاعری» را از نویسنده‌ای به نام محمدرضا میرزاده معرفی می‌کنند که در این کتاب به اهمیت کتاب و کتابخوانی از نظر رهبر معظم انقلاب پرداخته شده و توصیه‌ها و نظرات ایشان در این کتاب آمده است.

پس از خانم تورچی و تشویق حضار، نوبت به مهندس بهمن صباغ زاده می‌رسد. مهندس به معرفی کتاب می‌پردازند و کتابی را به نام «سنت و نوآوری در شعر معاصر» از قیصر امین پور معرفی می‌کنند. این کتاب به مسائلی می‌پردازد پیرامون سنت و مدرنیته در ادبیات که یک رساله‌ی دکترا است.

بعد جناب یپرم از دوست نوجوان انجمن خانم کوثر عباسیان دعوت می‌کند. کوثر خانم کتابی از نویسنده‌ای به نام اسماعیل امینی طنزپرداز انتخاب کرده است که در این کتاب به قوانین دنیای شعر و چهارچوب شعری در ادبیات می‌پردازد. در ادامه‌ی جلسه پذیرایی انجام می‌شود توسط همراه همیشگی انجمن احسان نجف زاده‌ی عزیز که زحمت پذیرایی را می‌کشند.

سپس مجری دعوت می‌کند از خانم نسیم محمودی دبیر ادبیات و روانشناس. خانم محمودی کتابی از نویسنده‌ای اهل پرو انتخاب کرده‌اند با کتابی با عنوان «ادبیات چرا؟» در این کتاب که مقالات متفاوت دارد در مورد جایگاه ادبیات در فرهنگ و تمدن بشری است و این‌که فقدان ادبیات چه اثرات مخربی بر جامعه دارد که ایشان به اجماع به آن پرداختند. در میانه‌ی سخن هم پیرامون زندگی و شخصیت نویسنده مطالبی را عنوان کردند.

بعد از معرفی کتاب خانم محمودی و تشویق دوستان، جناب یپرم از خانم بهنام دعوت می‌کنند. خانم بهنام در مورد کتابی از احمد شاملو صحبت کردند به نام «شعر زمان ما». در این کتاب طبق گفته‌های ایشان در مورد ویژگی‌های شعر شاملو، موفق‌ترین شعرهای شاملو، و شعرهای خاص شاعر پرداخته شده است.

در ادامه جناب مجری در مورد زندگی استاد قهرمان مطالبی را گفتند و نوبت به شعرخوانی آقای اعتقادی رسید. ایشان هم شعری مناسبتی خواندند و مورد تشویق قرار گرفتند. نوبت معرفی کتاب خانم ناصری کتابی از گروس عبدالملکیان بود و ایشان کتابی معرفی کردند به نام «هیچ چیز مثل مرگ تازه نیست»
و مطالبی در مورد زندگی شاعر که آثارش به زبان‌های مختلف ترجمه شده بیان کردند و چند نمونه از شعرهای گروس عبدالملکیان را خواندند.

با تشویق دوستان، نوبت به خانم پوردایی می‌رسد که جدیدا یکی از شعرهایشان با عنوان «چتر من» در مجلات شعر کودک به نام عروسک سخنگو چاپ شده «باز هم در آسمان ابر غرغر می‌کند/ اشک از چشمان او باز شرشر می‌کند»

در ادامه آقای مهدی غضنفری کتابی را با عنوان «مکتب‌های ادبی» اثر رضا سیدالحسینی معرفی کردند. این کتاب دو جلدی در دهه‌ی سی منتشر شده و نویسنده در این کتاب مهم‌ترین مکتب‌های ادبی را معرفی می‌کند. بعد از معرفی کتاب آقای غضنفری کتابدار کتابخانه‌ی بهشتی تربت حیدریه، آقای محمد مقدسی شعری لهجه‌ای در مورد زعفران می‌خوانند و با تشویق حضار بدرقه می‌شوند.

با شنیدن شعر آقای مقدسی نوبت به یک معرفی کتاب دیگر می‌رسد و آن هم کتاب «سعدی» اثر ضیاء موحد است که توسط شاعر جوان همشهری آقای علی نشاط معرفی می‌شود. در این کتاب ضیاء موحد به بررسی ابعادی از زندگی و شخصیت سعدی می‌پردازد. پایان‌بخش صحبت‌های آقای نشاط اشاره‌ای به کتاب «سعدی در غزل» از سعید حمیدیان است.

آقای پپرم در ادامه دعوت می‌کنند از شاعری که جدیدا به جمع ما آمدند به نام خانم نجفی، ایشان غزلی در مورد زعفران می‌خوانند: «هر صبح اشک‌های خزان زعفرانی است/ در سینه دردهای نهان زعفرانی است» که غزلی زیبا و خوب بود.

در آخر برنامه، جناب علمداران از کتاب شخصیت‌های شاهنامه نوشته محمدعلی ندوشن مباحثی پیرامون شخصیت‌شناسی شخصیت‌های شاهنامه پرداختند که مطالبی نغز و مفید را ارائه کردند. پایان‌بخش هم عکس دسته‌جمعی دوستان بود و بسته شدن دفتر دیگری از انجمن قطب. امیدوارم گزارش من با تمام نواقص توانسته باشد گوشه‌ای از زیبایی‌ها و مطالب و حال و هوای نشست دوستان انجمن را ارائه بدهد.


#انجمن_قطب
#علیرضا_مزدوران
#گزارش

آیدی پشتیبانی تلگرام

@naseri0309

کانال تلگرامی ما
https://t.me/anjomanghotb


برچسب‌ها: علیرضا مزدوران, انجمن شعر قطب, رباط تهمینه, گزارش نویسی
+ نوشته شده در  دوشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۵ساعت 11:26  توسط زینب ناصری  | 

مطالب قدیمی‌تر