گزارش انجمن شعر و ادب قطب به تاریخ شنبه ۱۴۰۳/۰۳/۱۲ به قلم شاعر همشهری آقای معین جلالی
به نام آنکه، پیرامون، پرگارِ پیرامونِ اوست.
چنین است مردانِ سخن را عادت که بر انگشتریِ گفتار، نگین و در شاخِ زبان، بارِ نامِ حق برآرند. برین طریق، این دوّارِ برکشیده را گرداگرد حضرتش معمور میبینم و جز او نه.
از این مقام که سوی زمین درآییم و بر قبلهٔ حاجات رخ بِنَهیم، بایستی نخست مدحت خاتمت کون و مکان نقشِ ضمیر کنیم و جان به راهش فدا. زان پس خاکِ درگاهِ جوانمردانِ بخشایشگری که در رکوع میبخشند، کحل بصر کنیم، که اهل بصر باشیم.
آندمی که میشد تا خورشیدِ عالمآرا گریه بر گریبانِ شب کند و نگارِ سیّارات بر سریرِ تاریکی بنشیند، رَه به کهندِیری بردیم تهمینهنام، بر نامِ «اوستادِ اوستادانِ سخن»، لطیفطبعِ سخنسرا، گشته در روزگار، ذبیحِ صاحبکار. ماه را قِرانی و خورشید را افسری، تاج را نگینی و سخن را گوهری.
آن «پهنکشتی به سانِ عروس آراسته گشت همچو چشمِ خروس» به حضور خاکیانِ لاهوت و سرآمدانِ ناسوت، سخنسنجانِ گران و مشهد را شاعران. یکی از پسِ دیگری راکب بر سخن و یکی از یکی گوی طبایع ربوده به فن.
نامِ «عشق» سرآغازِ گفتِ خود نمود، برده از روزگار کام، مریمِ بهنام.
سزاوارتر کیست آن از مردِ عشق در راندنِ نامِ عشق بر زبان؟ آنکو «آتشش به سینه نمیرد» و زان «آتش گاوُرسریزههای مُنَقّا برآورَد»؛ اوستادی بهکفباده، احمد نجفزاده. از «چرخِ فلک» و «گوهرِ قیمتی» در فراقِ «ذبیحِ» تیغِ غم، «نشانِ برفِ پیری» نمود. خرقهٔ مهربانیاش بر سرِ سخن کشید و «سُهی» ستارهٔ هفتآسمان بکرد. «آن عهد یاد کرد که هردم پیام و خطِ دلبر آمدی».
«بهار» شکوفهٔ شعر آورد و «ارغوان»، سخن به شرابِ حافظ ارغوانی کرد و تکبیرةالاحرامِ اذانِ زندگی بر زبانِ «ساجده» وزید. دخترانی بلنداختر و خوشآتیه.
«هزارانهزار من آمد به چشمِ» یار، از زبانِ ملیحهٔ یعقوبی پس از سکوتی در «خاطراتِ پیر».
سالیست تا شدهاند عاشقان از این جهانِ گذران، لیک «از تمامِ گورهای دستهجمعی، یک کفن» شعر باقی ماند در تنتن و مُتنتنِ نازنین مرادی.
از رفتگانِ آمده و نیامدگانِ غدّارِ خونریزِ جفاپیشه اگر گذر توانم کرد، دامِ «بهمن» مرا در آتشِ سوگِ رفتهای نرفته، سخنش فتنه، مقتولِ بیجنایتِ غم، سروِ سوخته در شعلهٔ ماتم، میاندازد. همانکه دلدارِ «قهرمانان» بودی و غمِ بیکسان به شعر همو خوردی.
وقتی بر جانِ ما امیر و سخنش جهانگیر، مولانا جلالالدین بلخی، به زبانِ قدسیان گفت «بوی گل را از که جوییم؟ از گلاب!» باغ قیام میکند و غنچه سواره میرود به حضورِ محمدرضا خوشدل، پروردهٔ «صاحبِ» شعر و بالیدهٔ «سهی»بالای سخن. در صحرای بیکرانِ سخن فَرَس میراند و «لاهو»گویان را ماننده، نامِ صاحبکار را چون نگین بر تیغِ زبان مینشاند. از «کمالی» گفت که در عین نشانی، بینشان شده بود و از «مرغی که از شوقِ قفس ترکِ چمن کردهاست». نورِ «ظهورِ» شاعر را «قدسیان» دیدهاند و «امیرانِ» چامه بر او چکامه گفتهاند.
محمد مقدسی، بیدلان را همنفسی، ذبیحالله را گلی به گلستان مانند کرد و بلبلی به قول و غزل خداوند.
در دلِ عشّاق الفت و شمع را همصحبت و جوانمردان را «فتوت»، بوسه بر پای رضا زد. «تجلیل ز صاحبکار» کرد و جان به «شادی و سرمستی سرشار».
بوی لادن پیچید و نسیمی به گوشِ سرو رقصید و واپسین پرتو از خورشید تابید تا به چکامه خندان کند لب، علیطلب. طالعِ خردسالان را تابنده دید و بخت پیران را خنیده. «موجی بود مدام در تلاطم».
لطیفسخنی، گویازبانِ بیچند و چونی، تونی، از ابرِ گهربارِ شعر، تربت بارید و «از بهشت» بر آن افزود.
سرهمردی شاعر از زاوه، آقای دُرزاده، قدرِ سخن را علیگویان به نوا گفت.
دگر مردی خوبگفتار و با بیان، دهقان، چو مرغی بر شاخ، فریاد کرد که «نه مرا چنین خیال و نه تو را چنان خیال است».
از پژمان بختیاری، به شادیِ کردی، به خندهٔ ترکی، به نوای خراسانی، «تهمینه» گفت که ایران را دوست دارد.
خاکِ درگهِ سخن، آلوده به محن، جسمِ بیتعالی، بی هیچ مَآلی، معین جلالی، خود را «نگینِ نقرهکلیکی سوامُنْدَه» خواند و خاطرِ نازکان به پشمینهٔ سخنِ خود آزرد.
بوی «مهر» جنبید و «خرد» خندید تا سرآمدِ سرآمدان، جعفر علمداران، یوسفِ سخن را به چیزی نخرید و به نگینِ ملک خراسان، سلیمانوار نازید.
این بیاض به تکلّف سواد کردم و بر بیهنری پای فشردم، لیک به دقّت کوشیدم که هرآنچه در آن پسینگاه رفته بود واگویم تا نگویند شرمش باد. در پردهٔ رمز سخن گفتم به عبارتی، چه گیتی رمز است و حرف آن نخوانیم به هیچ حالت. به پایان آمد سخن، کتابت شد به مساء دوشنبه سیزدهم خرداد سنهٔ یکهزار و چهارصد و سه.

#انجمن_قطب
#معین_جلالی
#گزارش
کانال تلگرامی ما
https://t.me/anjomanghotb
برچسبها: معین جلالی, انجمن شعر قطب, گزارش