3- شعرخوانی
متاسفانه این هفته استاد نجف زاده به علت کسالتی که داشتند نتوانستند در جلسه شرکت کنند و ادارهی جلسه به عهدهی استاد عزیز سید علی موسوی بود. برای استاد نجف زادهی عزیز آرزوی سلامت میکنیم. شعرخوانی با یکصد و بیست و پنجمین غزل از دیوان حافظ، با قرائت من که بهمن صباغ زادهام آغاز شد. غزلهایی که در جلسه خوانده میشود برگرفته از نسخهی چاپی مرحوم غنی و قزوینی است و به همان ترتیب که در نسخهی قزوینی و غنی آمده است هر هفته یک غزل از دیوان خواجه خوانده خواهد شد. استاد موسوی بعد از خواندن غزل خواجه، برخی ابیات و لغات را توضیح دادند:
شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد
بندهی طلعت آن باش که آنی دارد
شیوهی حور و پری گر چه لطیف است ولی
خوبی آن است و لطافت که فلانی دارد
چشمهی چشم مرا ای گُل خندان دریاب
که به امّید تو خوش آب روانی دارد
گویِ خوبی که بَرَد از تو، که خورشید آن جا
نه سواریست که در دست عنانی دارد
دلنشان شد سخنم تا تو قبولش کردی
آری، آری، سخن عشق نشانی دارد
خم ابروی تو در صنعت تیراندازی
بُرده از دست هر آن کس که کمانی دارد
در رهِ عشق نشد کس به یقین محرم راز
هر کسی بر حَسَب فکر گمانی دارد
با خراباتنشینان ز کرامات ملاف
هر سخن وقتی و هر نکته مکانی دارد
مرغ زیرک نزند در چمنش پردهسرای
هر بهاری که به دنباله خزانی دارد
مدعی گو لُغَز و نکته به حافظ مفروش
کِلکِ ما نیز زبانی و بیانی دارد
***
آقای مهدی حسن زاده جوان شاعر و خوشاستعداد همشهری اولین شاعری بودند که به شعرخوانی پرداختند. آقای حسن زاده بیشتر به قالب دوبیتی گرایش دارند و در این جلسه هم ما را به شنیدن چند دوبیتی مهمان کردند:
غمت عمریست در جانم نشسته
خیالت پایِ رفتن را شکسته
شدم بعد از تو صیدِ عنکبوتی -
که روی شانههایم تار بسته
***
رها شَم، از تنی که توش اسیرم
کنار کفتراتون پَر بگیرم
دوبیتی، لذتش، آقا، به اینه
که هر بار از تو میخونم بمیرم
***
هزاران پاکتِ سیگار باید
زبانی قاصر از گفتار باید
برای درکِ راز بوسههایت
کتابِ مخزن الاسرار باید
***
نسیم و عطر شالیها تویی تو
گل صدرنگ قالیها تویی تو
حواسِ ابرها را پَرت کردی
دلیلِ خشکسالیها تویی تو
***
آقای یعقوبی از همشهریانی است که مدتی است در جلسهی شنبهها شرکت میکند. ایشان تا امروز از شعرهای خودشان در جلسه نخواندهاند. این هفته ما را به شنیدن شعر یکی از دوستانشان مرحوم هاشمی دعوت کردند:
داغ دل من که دیدنی نیست
سوز جگرم شنیدنی نیست
تا دل نرسد به وصل رویت
از سوختن آرمیدنی نیست
مرغِ دلِ من به بامِ کویت
بنشسته، دگر پریدنی نیست
با ناله و زار هاشمی گفت
مهرت به دلم بریدنی نیست
خواهد بخرد غم تو را عقل
دل گفت: برو، خریدنی نیست
***
من که بهمن صباغ زادهام بار دیگر آخرین کارم را خواندم:
هرچند اسیر خاک هستیم و حالی چنان زندانیان داریم
اما به رغم این همه زنجیر چشمی به سوی آسمان داریم
ما عاشقیم و عشق میکاریم، ما شاعریم و شعر میگوییم
با قلبهامان، با قلمهامان پیغمبری بر قوممان داریم
با مولوی و حافظ و سعدی، از رودکی تا صائب و نیما
شُکر خدا، پیوندهایی پاک با نازنینان جهان داریم
ما با قلمهامان در این تبعید از عشق میگوییم و میسوزیم
رویی به رنگ زعفران داریم، اشکی به رنگ ارغوان داریم
ای کاش با هم شعر میخواندیم، ای کاش با هم مهربان بودیم
اما شما بر گوشهاتان مُهر، ما مُهر بر دست و دهان داریم
***
آقای محمد جهانشیری شاعر بعدی بودند که ما را به شنیدن دو غزل مهمان کردند. غزل دوم ایشان تضمین غزل 474 خواجهی شیراز است:
بر جان نشست زهرِ گزندِ ملالها
حاصل نگشت گنجی از این رنجِ سالها
از این حصار کهنه که راهِ گریز نیست
بیهوده میزنم به قفس پرّ و بالها
سهمی نبود بهر من از آنچه ممکن است
دل خوش نمیکنم به امید مُحالها
ماهی نگشست روشنی شام تیرهام
رنجیدهام همیشه ز اخم هلالها
سرما دریده قلبِ درختانِ ریشهدار
کمطاقتاند پیشِ زمستان نهالها
وقتی جواب پرسشمان صادقانه نیست
خط میخورند صورتِ سبزِ سوالها
ترمز کشیده چرخِ زمان در مسیرِ عشق
پاها به قهر مانده به روی پدالها
***
هواخواهِ توام جانا و میدانم که میدانی
که هم نادیده میبینی و هم ننوشته میخوانی
حافظ
درون سینهی افسردهام دردیست پنهانی
که بر جان میزند هر شب شبیخونِ پریشانی
بر این بیراهه ردِّ کاروانی نیست تا چون آب
مرا بیرون کشد از ظلمتِ این چاه کنعانی
گر از آیینهی دل جلوهی معشوق پنهان است
ز محرابش چه حاصل گر کشی بر خاک پیشانی؟
قفس تنگ است و بالِ مرغ را خواهد شکست آخر
دلم میگیرد از این خانه و این سقف سیمانی
خوشا آن کلبهای کز کاه و گِل آیینهای دارد
که میبینی در آن نقش فضیلتهای انسانی
مرا زین پس نه حرفی مانَد و نی بر قلم دستی
که هم ناگفته میدانی و هم ننوشته میخوانی
***
نوبت به دوست عزیزم علی اکبر عباسی رسید و ایشان هم ویرایش جدیدی از غزل هفتهی پیش خود را خواندند. بارها به این نکته اشاره کردهام که آقای عباسی هیچگاه شعر سروده شده را رها نمیکنند و بارها و بارها غزلهایشان را ویرایش میکنند. مقایسهی نسخههای مختلف غزلهای ایشان بسیار جالب است. نسخهی قبلی شعر ایشان را در بخش شعرخوانی گزارش هفتهی پیش میتوانید بیابید گزارش جلسه شماره 1085 به تاریخ 25/11/93 (شعرخوانی):
شب که چشم آسمان لبریز باران میشود
ماه زیر چتر آغوش تو پنهان میشود
بوی آغوش تو وقتی کوچه را پُر میکُند
خواب شببوهای باغ گل پریشان میشود
در کجای آسمانی که زمین سر به هواست؟
ماهِ سردرگم شده سربهگریبان میشود
ایستادم با کلافی اشک در بازار عشق
کی دل کنعانیات، ای ماه، ارزان میشود؟
یک جرقّه زد نگاهت، سینهام آتش گرفت
یک نگاهِ ساده گاهی آفتِ جان میشود
دست و پای من اگر پیش تو میلرزد چه باک
یک تبسم کُن، ببین، یک شهر ویران میشود
بار دیگر گر ببیند شهر بَم روی تو را
مطمئنم باز هم با خاک یکسان میشود
***
آقای اکبر میرزابیگی شاعر بعدی بودند که یک غزل خواندند. در ابتدا مقدمهای در خصوص غزلشان گفتند و ضمن آن مقدمه گفتند که این غزل را به حضرت ابوالفضل ع تقدیم کردهاند:
ای همه شاهان گدای دست تو
یک جهان دل مبتلای دست تو
قبلهی حاجات خلق عالمی
جمله محتاج صفای دست تو
از در عشقت نگردد ناامید
هر که دل بندد به پای دست تو
بر ضریحت هر که دل را زد گره
میشود حاجتروای دست تو
بر زمین افتاد آن دست، ای دریغ
کاش میگشتم فدای دست تو
خون غیرت در رگم آمد به جوش
تا شنیدم ماجرای دست تو
کاش بودم وقت افتادن به خاک
میشدم آنجا عصای دست تو
کاش بودم تا که بردارم ز خاک
مَشک و شمشیر و لوای دست تو
کاش میبودم که همدردی کنم
خواهرت را در عزای دست تو
کاش بودم همنوا با کودکان
نوحهخوانِ بینوای دست تو
ای شه بیدست، دستم را بگیر
چشم دارم بر عطای دست تو
مَنسَبِ بابالمرادی را خدا
هدیه کرده خونبهای دست تو
***
جلسه ادامه داشت و بنا بود بعد از صحبتهای آقای میرزابیگی که پیرامون ماجرای سرودن غزلشان سخن میگفتند سید کاظم بهشتی و احیانا استاد سید علی موسوی هم به شعرخوانی بپردازند که به ساعت 20:35 دقیقه رسیدیم. به دلیل اینکه میخواستم در جلسهی مثنویخوانی شرکت کنم ناچار بودم جلسه را ترک کنم.
هفتهی آینده در بخش کارگاه نقد قرار است به غزلی از آقای علی اکبر عباسی با عنوان «آپاچی» بپردازیم. استاد سید علی موسوی اولین داوطلب کارگاه نقد بودند که سه شعر از ایشان هفتهی گذشته نقد شد و برای هفتهی آینده نوبت به علی اکبر عباسی رسید. آقای عباسی لطف کرده و نسخههایی از شعرشان را تکثیر کردهاند و هفتهی گذشته و این هفته بین دوستان توزیع کردند. از شاعران همشهری و دوستان علاقهمند به شعر دعوت میکنم که تا هفتهی آینده راجع به این شعر فکر کنند و نکاتی که ذهنشان میرسد را یادداشت کرده و هفتهی آینده با خود به جلسه بیاورند. امیدوارم که با برنامههایی اینچنینی و با همفکری با یکدیگر سطح کیفی جلسه را بالاتر برده و از این دو ساعت در هفته حداکثر استفاده را بکنیم. شعر آقای عباسی را در ادامه میخوانید:
خیره بر آخرین گذرگاه است آخرین جنگجوی آپاچی
خون یک ایل در کفِ دستش، مرگ در روبروی آپاچی
پشتِ سَر یک قبیلهی تنها در هراس از چپاول و غارت
دل سپرده به آخرین امید، چشمهایش به سوی آپاچی
موی وحشیِ او رها در باد بیرقی که به خاک اگر افتد
شعله در آسمانِ ایل افتد، میرود آبروی آپاچی
بغض او ابتدای طوفان است، ترس اگر آبروی او نبَرَد
ای دریغا که عاقبت این بُغض خفه شد در گلوی آپاچی
چشمهای عقابیاش را بست، تیر از چلهی کمان افتاد
ترس بر جانِ او مسلط شد، کُشته شد آرزوی آپاچی
زندگی، ارمغان این خفّت؛ بردگی، ابتدای این ذلّت
هیچ کوهی دگر نمیشنود نعره و های و هوی آپاچی
کاش در انتهای این قصّه «غیرت» از خواب ناز برخیزد
مردِ این قصه باز برگردد به همان خلق و خوی آپاچی
گلهی خشمگین بوفالو دود در آسمان ایل انداخت
در دل آسمان کوهستان محو شد رنگ و بوی آپاچی
مثل من، مثل تو تماشا کرد انقراض قبیلهی خود را
بیشباهت به قصهی ما نیست قصهی جنگجوی آپاچی
***
برچسبها: گزارش جلسه شماره 1086 به تاریخ 931202, شعر تربت حیدریه