۱- بازخوانی ادبیات کلاسیک؛ شاهنامهی فردوسی؛ بر اساس نسخهی ژول مُل؛ قسمت سی و دوم؛ بیت 3101 تا 3200
پس از روخوانی کتاب گلستان سعدی به تصحیح خلیل خطیب رهبر و گزیدهی غزلیات شمس به انتخاب و تصحیح دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی نوبت رسید به کتاب شاهنامهی فردوسی که در بخش بازخوانی ادبیات کلاسیک در جلسه خوانده شود. در تاریخ 8/6/1393 که آخرین قسمت گزیدهی غزلیات شمس در جلسه خوانده شد تصمیم گرفته شد که کتاب بعدی اثر سترگ حماسهسرای بزرگ تاریخ ادبیات، فردوسی طوسی باشد. بر اساس نسخهی ژول مُل، شاهنامهی فردوسی در هفت جلد و 52623 بیت سروده شده است و از آنجا که هر جلسه حدود نیم ساعت آغازین جلسه به خواندن ادبیات کلاسیک اختصاص دارد، اگر قرار بود تمام شاهنامه را بخوانیم با در نظر گرفتن 100 بیت در هر جلسه، حدود یازده سال طول میکشد تا این کتاب در جلسه خوانده شود. از این رو تصمیم گرفتیم حدود 10000 بیت از این کتاب را در طول حدود دو سال در جلسه روخوانی کنیم. نسخهی ژول مُل مبنای کار در نظر گرفته شد و هر هفته 100 بیت هفتهی آینده در جلسه مشخص خواهد شد و در وبلاگ هم اعلام خواهد شد تا دوستانی که در جلسه شرکت میکنند بتوانند از پیش آماده باشند و لطف کرده و با مطالعه به جلسه بیایند.
32
شاهنامهی فردوسی؛ قسمت سی و دوم؛ بیت 3101 تا 3200
فردوسی » شاهنامه » جلد اول » منوچهر » بخش 13 – نامه نوشتن زال نزدیک سام و احوال نمودن
چو نزدیکیِ کَرگساران رسید
یکایک ز دورش سپهبد بدید
همی گشت گِردِ یکی کوهسار
چَماننده یوز و رَمَنده شکار
چنین گفت با غمگسارانِ خویش
بدان کاردیده سوارانِ خویش
که: آمد فرستادهی کابلی
به زیر اندرش چَرمهی زابلی
فرستادهی زال باشد درست
ازو آگهی جُست باید نخست
ز دَستان و ایران و از شهریار
همی کرد باید سخن خواستار
هم اندر زمان پیشِ او شد سوار
به دست اندرون نامهی نامدار
فرود آمد و خاک را بوسه داد
بسی از جهانآفرین کرد یاد
بپرسید و بِستَد ازو نامه، سام
فرستاده گفت آنچه بودش پیام
سپهدار بگشاد از آن نامه بند
فرود آمد از تیغِ کوهِ بلند
سخنهای دستان سراسر بخواند
بپژمرد بر جای و خیره بماند
پسندَش نیامَد چنان آرزوی
دگرگونه بایستَش او را به خوی
چنین داد پاسخ که آمد پدید
سخن هر چه از گوهرِ او سزید
چو مرغِ ژیان باشد آموزگار
چنین کامِ دل جوید از روزگار
ز نخچیر کامد سوی خانه باز
به دلْش اندر اندیشه آمد دراز
همی گفت اگر گویم «این نیست رای
مکُن داوری، سوی دانش گرای»
برِ دادگر نیز و بر انجمن
نباشد پسندیده پیمانشکن
و گر گویم «آری و کامَت رواست
بپرداز دل را بدانچهت هواست»
ازین مرغپرورده وان دیوزاد
چه گونه برآید همانا نژاد؟
سَرَش گشت از اندیشهی دل، گران
بخُفت و نه آسوده گشت اندر آن
سخن هر چه بر بنده دشوارتر
تنَش خستهتر زان و دلْ زارتر
گشادهتر آن باشد اندر نهان
چو فرمان دهد کردگارِ جهان
فردوسی » شاهنامه » جلد اول » منوچهر » بخش 14 – رای زدنِ سام با موبدان بر کارِ زال
چو برخاست از خواب، با موبدان
یکی انجمن کرد با بخردان
گشاد آن سخن بر ستارهشمر
که فرجامِ این بر چه آید به سر؟
دو گوهر چو آب و چو آتش به هم
برآمیختن باشد از بُن ستم
همانا که باشد به روزِ شمار
فریدون و ضحاک را کارزار
از اختر بجوئید و فرمان دهید
سرِ خامه بر بخشِ فرّخ نهید
ستارهشناسان به روزِ دراز
همی ز آسمان بازجُستند راز
بدیدند و با خنده پیش آمدند
چو شاداندل از بختِ خویش آمدند
به سامِ نریمان ستارهشمر
چنین گفت کای گُردِ زرّینکمر
تو را مژده، از دُختِ مهراب و زال
که باشند هر دو دو فرّخهمال
ازین دو هنرمندْ پیلی ژیان
بیاید، ببندد به مردی میان
جهانی به پای اندر آرد به تیغ
نهد تختِ شاه از بَرِ پُشتِ میغ
ببُرّد پیِ بدسگالان ز خاک
به روی زمین بر نمانَد مُغاک
نه سگسار مانَد، نه مازندران
زمین را بشویَد به گُرزِ گران
ازو بیشتر بَد به توران رسد
همه نیکویی زو به ایران رسد
به خواب اندرد آرَد سرِِ دردمند
ببندد درِِ جنگ و راهِ گزند
بدو باشد ایرانیان را امید
ازو پهلوان را خُرام و نوید
پی بارهای کو چمانَد به جنگ
بمالَد برو رویِ جنگیپلنگ
خُنُک پادشاهی که هنگامِ اوی
زمانه به شاهی بَرَد نامِ اوی
چه روم و چه هند و چه ایرانزمین
نویسَد همه نامِ او بر نگین
چو بشنید گفتارِ اخترشناس
بخندید و پِذْرفت ازیشان سپاس
ببخشیدشان بیکران زرّ و سیم
چو آرامش آمَد به هنگامِ بیم
فرستادهی زال را پیش خواند
ز هرگونه با او سخنها براند
بگفتش که با او به خوبی بگوی
که این آرزو را نبُد هیچ روی
ولیکن چو پیمان چنین بُد نخست
بهانه نشایَد به بیداد جُست
من اینک به شبگیر ازین رزمگاه
سوی شهرِ ایران برانَم سپاه
بدان تا چه فرمان دهد شهریار
چه آرَد ازین کام تو کامکار
فرستاده را داد چندی درم
بدو گفت خیز و مزن هیچ دَم
گُسی کردش و خود به راه ایستاد
سپاه و سپهبد از آن کار شاد
ببستند از آن کَرگساران هزار
پیاده به زاری کشیدند خوار
دو بهره چو از تیرهشب درگذشت
خروشِ سواران برآمد ز دشت
همان نالهی کوس با کرّنای
برآمَد ز دهلیزِ پردهسرای
سپهبد به نزدیکِ ایران کشید
سپه را به نزدِ دهستان کشید
فرستاده آمد به نزدیکِ زال
ابا بختِ پیروز و فرخندهفال
چو آمد بدو داد پیغامِ سام
ازو زال بشنید و شُد شادکام
گرفت آفرین زال بر کردگار
بران بخشش و شادمان روزگار
درم داد و دینار درویش را
نوازنده شد مردمِ خویش را
بسی آفرین بر سپهدار سام
بکرد و بر آن خوب داده پیام
نه شب خواب کرد و نه روز آرمید
نه می خورد و نه نیز رامش گزید
دلش گشته بود آرزومندِ جفت
همه هر چه گفتی ز رودابه گفت
فردوسی » شاهنامه » جلد اول » منوچهر » بخش 15 - آگاهی یافتن سیندخت از کارِ رودابه
میان سپهدار و آن سروبُن
زنی بود گوینده شیرینسخن
پیام آوریدی سویِ پهلوان
هم از پهلوان سویِ روشنروان
سپهدار دَستان مر او را بخواند
سخن هر چه بشنید با او براند
بدو گفت نزدیکِ رودابه شو
بگویَش که ای نیکدل ماهِ نو
سخن چون ز تنگی و سختی رسید
فراخیش را زود بینی کلید
فرستاده باز آمد از پیشِ سام
ابا شادمانی و فرّخپیام
بسی گفت و بشنید و زد داستان
سرانجام او گشت همداستان
سبک پاسخِ نامه زن را سپُرد
زن از پیشِ او رفت و نامه ببُرد
به نزدیکِ رودابه آمد چو باد
از آن شادمانی ورا مژده داد
پریروی بر زن درم برفشاند
به کرسیِ زر پیکرش برنشاند
پس آنگه بداد او بدان چارهگر
یکی دست جامه بدین مژده بر
یکی ساده سربند پیش آورید
همه تار و پود اندرو ناپدید
همه پیکرَش سرخ یاقوت و زر
همه زر شده ناپدید از گهر
یکی خوب پُرمایه انگشتری
فروزنده چون بر فلک مشتری
فرستاد نزدیکِ دَستانِ سام
بسی داد با آن درود و پیام
زن از حجره رفت و به ایوان رسید
نگه کرد سیندُخت او را بدید
به آواز گفت: از کجایی؟ بگوی
سخن هر چه پُرسم تو کَژّی مجوی
زمان تا زمان پیشِ من بگذری
به حجره درآیی، به من ننگری
دلِ روشنم شد به تو بدگمان
نگویی به من تا زهی یا کمان
ز بیمش بشد روی چون سندروس
بترسید ازوی و زمین داد بوس
بدو گفت هستم یکی چارهجوی
همی نان فراز آرم از چند روی
رَوَم من سوی خانهی مهتران
خَرَند از من این جامه و گوهران
بدین حجره رودابه پیرایه خواست
همان گوهرانِ گرانمایه خواست
بیاوردَمَش افسرِ زرنگار
یکی حلقه پُرگوهرِ شاهوار
بدو گفت بگذار بر چشمِ من
یکی آب بَرزَن برِ خشمِ من
سپردم به رودابه، گفت این دو چیز
فزون خواست، اکنون بیارَمْش نیز
بها گفت سیندُخت بنماییام
دلِ بسته ز اندیشه بگشاییام
درم گفت فردا دَهَد ماهروی
بها تا نیابم، تو از من مجوی
همی کژّ دانِست گفتار اوی
بیاراست دل را به پیکار اوی
بیامد بجُستش به زور آستی
همی جُست ازو کژّی و کاستی
چو آن جامههای گرانمایه دید
هم از دستِ رودابه پیرایه دید
برآشفت و گیسویِ او را به دست
گرفت و به روی اندر افکند پَست
به خشم اندرون شد ازان زن غمی
به خواری کشیدَش به رویِ زمی
بیفکند او را همانجا به بَست
همی کوفت پای و همی زد به دست
درِ کاخ بر خویشتن بر ببَست
از اندیشگان شد به کردارِ مست
بفرمود تا دخترش رفت پیش
همی دست برزد به رُخسارِ خویش
دو رُخ را به دو نرگسِ آبدار
همی شُست، تا شد گُلان تابدار
به رودابه گفت ای گرانمایهماه
چرا برگزیدی تو بر گاهْ چاه
چه مانْد از نکو داشتن در جهان
که ننمودمت آشکار و نهان
...
***
بازخوانی ادبیات کلاسیک در هفتهی آینده:
شاهنامهی فردوسی؛ قسمت سی و سوم؛ بیت 3201 تا 3300
فردوسی » شاهنامه » جلد اول » منوچهر » بخش 15 - آگاهی یافتن سیندخت از کارِ رودابه
ستمگر چرا گشتی ای ماهروی
همه رازها پیشِ مادر بگوی
...
تا
...
برِ دختر آمد پُر از خنده لب
گشاده رُخِ روزگون زیر شب
***
برچسبها: گزارش جلسه شماره 1099 به تاریخ 13940503, بازخوانی ادبیات کلاسیک, شاهنامه فردوسی