سیاه‌مشــــــــــــــــــــــــــــــــق

گزارش‌های بهمن صباغ زاده از جلسه‌های شعر

۱- بازخوانی ادبیات کلاسیک؛ شاهنامه‌ی فردوسی؛ بر اساس نسخه‌ی ژول مُل؛ قسمت سی و هفتم؛ بیت 3601 تا 3700

پس از روخوانی کتاب گلستان سعدی به تصحیح خلیل خطیب رهبر و گزیده‌ی غزلیات شمس به انتخاب و تصحیح دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی نوبت رسید به کتاب شاهنامه‌ی فردوسی که در بخش بازخوانی ادبیات کلاسیک در جلسه خوانده شود. در تاریخ 8/6/1393 که آخرین قسمت گزیده‌ی غزلیات شمس در جلسه خوانده شد تصمیم گرفته شد که کتاب بعدی اثر سترگ حماسه‌سرای بزرگ تاریخ ادبیات، فردوسی طوسی باشد. بر اساس نسخه‌ی ژول مُل، شاهنامه‌ی فردوسی در هفت جلد و 52623 بیت سروده شده است و از آن‌جا که هر جلسه حدود نیم ساعت آغازین جلسه به خواندن ادبیات کلاسیک اختصاص دارد، اگر قرار بود تمام شاهنامه را بخوانیم با در نظر گرفتن 100 بیت در هر جلسه، حدود یازده سال طول می‌کشد تا این کتاب در جلسه خوانده شود. از این رو تصمیم گرفتیم حدود 10000 بیت از این کتاب را در طول حدود دو سال در جلسه روخوانی کنیم. نسخه‌ی ژول مُل مبنای کار در نظر گرفته شد و هر هفته 100 بیت هفته‌ی آینده در جلسه مشخص خواهد شد و در وبلاگ هم اعلام خواهد شد تا دوستانی که در جلسه شرکت می‌کنند بتوانند از پیش آماده باشند و لطف کرده و با مطالعه به جلسه بیایند.

 

37

شاهنامه‌ی فردوسی؛ قسمت سی و هفتم؛ بیت 3601 تا 3700

فردوسی » شاهنامه » جلد اول » منوچهر » بخش 22 – دلخوشی دادنِ زال سیندخت را

...

که آمد فرستاده‌ای کابلی

به نزدِ سپهبَد یلِ زابلی

ز مهرابِ گُرد آوریده پیام

به نزدِ سپهبَد جهانگیر سام

بیامد برِ سامِ یَل پرده‌دار

بگفت و بفرمود تا داد بار

فرود آمد از اسپ سیندُخت و رفت

به پیشِ سپهبَد خرامید تفت

زمین را ببوسید و کرد آفرین

اَبَر شاه و بر پهلوانِ زمین

نثار و پرستنده و اسپ و پیل

رَده برکشیده ز در تا دو میل

یکایک همه پیشِ سام آورید

سرِ پهلوان خیره شد کآن بدید

پُراندیشه بنشست بر سانِ مست

به کَش کرده دست و سراَفگنده پست

ز جایی کجا مایه چندین بُوَد

فرستادنِ زن چه آیین بُوَد؟

گر این خواسته زو پذیرم همه

ز من گردد آزرده شاهِ رمه

و گر بازگردانم از پیش، زال

برآرد به کردارِ سیمرغ بال

شود رنجه، آزرده گردد زمن

چه پاسخ بگویمْش در انجمن

برآورد سر، گفت کاین خواسته

غلامان و پیلانِ آراسته

شوید و به گنجورِ دستان دهید

به نامِ مَهِ کابلستان نهید

پریچهره‌ سیندُخت در پیشِ سام

زبان کرد گویا و دل شادکام

چو آن هدیه‌ی او پذیرفته دید

رسیده بهی و، بدی رفته دید

سه بُت‌روی با او به یک جا بُدند

سَمَن‌پیکر و سروبالا بُدند

گرفته یکی جام هر یک به کف

پُر از سرخ‌یاقوت و دُرِّ صدف

به نزدِ سپهبَد فرو ریختند

همه یک به دیگر برآمیختند

چو با پهلوان کار بر ساختند

ز بیگانه خانه بپرداختند

چنین گفت سیندُخت با پهلوان

که با رایِ تو پیر گردد جوان

بزرگان ز تو دانش آموختند

به تو تیره‌گیتی برافروختند

به مُهر تو شد بسته دِست بَدی

به گُرزت گشاده رَهِ ایزدی

گنهکار اگر بود، مهراب بود

ز خونِ دلش مژّه پُرآب بود

سرِ بیگناهانِ کابل چه کرد

کجا اندر آوَرد باید به گَرد؟

همه شهر زنده به رایِ تواند

پرستنده و خاکِ پای تواند

از آن ترس کو هوش و زور آفرید

درخشنده ناهید و هور آفرید

نیاید چنین کارَش از تو پسند

میان را به خون ریختن در مبند

بدو سامِ یل گفت با من بگوی

هر آن چِت بپرسم، بهانه مجوی

تو مهراب را کِهتری یا همال؟

مر آن دُختِ او را کجا دید زال

به روی و به موی و به خوی و خرد

به من گوی تا با کی اندر خورَد؟

ز بالا و دیدار و فرهنگِ اوی

برا آن سان که دیدی یکایک بگوی

بدو گفت سیندُخت کای پهلوان

سرِ پهلوانان و پُشتِ گُوان

یکی سخت پیمانْت خواهم نخست

که لرزان شود زو بَر و بوم و رُست

که از تو نیایَد به جانَم گزند

نه آن‌کس که بر من بُوَد ارجمند

مرا کاخ و ایوانِ آباد هست

همان گنج و خویشان و بنیاد هست

چو ایمن شَوَم هر چه گفتی بگوی

بگویَم، بجویم بدین آبِ روی

نهفته همه گنجِ کابلسِتان

بکوشَم، رسانَم به زابلسِتان

گرفت آن زمان سامْ دستش به دست

همان عهد و سوگند و پیمان ببست

چو بشنید سیندخت سوگندِ او

همان راست‌گفتار و پیوندِ او

زمین را ببوسید و بر پای خاست

بگفت آنچه اندر نهان بود راست

که من خویشِ ضحّاکم ای پهلوان

زنِ گُردمهرابِ روشن‌روان

همان مامِ رودابه‌ی ماه‌روی

که دستان همی جان فشانَد بر اوی

همه دودمان نزدِ یزدانِ پاک

شب تیره تا برکشد روزْ چاک

همه بر تو خوانیم و زال آفرین

همان بر جهاندار شاهِ زمین

کنون آمدم تا هوایِ تو چیست؟

ز کابل تو را دشمن و دوست کیست؟

اگر ما گنهکار و بَدگوهریم

بدین پادشاهی نه اندر خوریم

من اینک به پیشِ توام، مستمند

بکُش کُشتنی، بستَنی را ببند

دلِ بیگناهانِ کابل مسوز

کزین تیرگی اندر آید به روز

سخن‌ها چو بشنید ازو پهلوان

زنی دید با رای و روشن‌روان

به رُخ چون بهار و به بالا چو سرو

میانَش چو غَرْو و به رفتن تَذَرْو

چنین داد پاسخ که پیمانِ من

درست است اگر بگسلد جانِ من

تو با کابل و هر که پیوندِ توست

بمانید شادان‌دل و تن‌درست

بدین نیز همداستانم که زال

ز گیتی چو رودابه جویَد همال

شما گرچه از گوهرِ دیگرید

همان تاج و اورنگ را درخورید

چنین است گیتی و زین ننگ نیست

ابا کردگارِ جهان جنگ نیست

چنان آفرینَد که آیدْش رای

که ماندیم و مانیم با های های

یکی در فراز و یکی در نشیب

یکی با فزونی، یکی با نهیب

یکی از فزونی دل آراسته

ز کمّی دلِ دیگری کاسته

سرانجامِ هر دو به خاک اندر است

که هر گوهری گشته زین گوهر است

بکوشم کنون از پیِ کارِ تو

از این لابه و ناله‌ی زارِ تو

یکی نامه با لابه‌ی دردمند

نبِشتم به نزدیکِ شاهِ بلند

به نزدِ منوچهر شد زالِ زر

چنان شد که گفتی برآورده پَر

به زین اندر آمد چو باد و رمید

همان نعلِ اسپش زمین بردرید

بدین زال را شاه پاسخ دهد

چو خندان شود رایِ فرّخ نهد

که پرورده‌ی مرغ بی‌دل شده‌ست

از آبِ مژه پای در گِل شده‌ست

عروس ار به مِهر اندرون همچو اوست

سزد گر برآیند هر دو ز پوست

یکی روی آن بچه‌ی اژدها

مرا نیز بنمای و بِستان بها

مگر دیدنِ او پسند آیدم

و گفتارِ او سودمند آیدم

بدو گفت سیندخت اگر پهلوان

کُند بنده را شاد و روشن‌روان

چمانَد به کاخ من اندر سمند

سَرَم بر شود بآسمان بلند

به کابل چو تو شهریار آوَریم

همه پیشِ تو جان نثار آوریم

لبِ سام سیندُخت پُرخنده دید

همه بیخِ کین از دلَش کَنده دید

به خنده بدو گفت سامِ دلیر

کز اندیشه دل را مکن هیچ سیر

برآید به کامِ تو این کار زود

چو بشنید سیندخت پوزش نمود

بیامَد از آن جایگه شادکام

رُخ از خرّمی گشته یاقوت‌فام

نَوَندی دلاور به کردارِ باد

برافگند و مهراب را مُژده داد

کز اندیشه‌ی بد مکُن یاد هیچ

دلت شاد کن کار مهمان بسیچ

من اینک پسِ نامه اندر دَمان

بیایم، نجویم به ره بر زمان

دُوُم روز چون چشمه‌ی آفتاب

بجنبید و بیدار شد سر ز خواب

گرانمایه سیندُخت بنهاد روی

به درگاه سالارِ دیهیم‌جوی

روارو برآمَد به درگاهِ سام

مهِ بانوان خواندندش به نام

بیامد برِ سام و بردش نماز

سخن گفت بااو زمانی دراز

به دستوریِ بازگشتن به جای

شدن شادمان پیشِ کابل خدای

دگر ساختن کارِ مهمانِ نو

ببُردن به مهراب پیمانِ نو

ورا سامِ یل گفت برگرد و رو

بگو آنچه دیدی به مهرابِ گو

سزاوارِ او خلعت آراستند

ز گنج آنچه پُرمایه‌تر خواستند

هم از بهر مهراب و سیندخت باز

هم از بهر رودابه‌ی مِهرساز

به کابل دگر سام را هر چه بود

ز کاخ و ز باغ و ز کشت و دُرود

و از چارپایانِ دوشیدنی

ز گستردنی و ز پوشیدنی

به سیندُخت بخشید و دستش به دست

گرفت و یکی نیز پیمان ببست

به کابل بباش و به شادی بمان

از این پس مترس از بدِ بدگمان

پذیرفت مر دخت او را بزال

که باشند هر دو بشادی همال

شگفته شد آن رویِ پژمرده‌ماه

به نیک‌اختری برگرفتند راه

 

فردوسی » شاهنامه » جلد اول » منوچهر » بخش 23 – آمدن زال با نامه‌ی سام نزد منوچهر

کنون گوش کن رفتن و کارِ زال

که شد زی منوچهرِ فرخنده‌فال

پس آگاهی آمد سویِ شهریار

که آمد ز ره زالِ سامِ سوار

پذیره شدندش همه سرکشان

که بودند در پادشاهی نشان

برآمد به نزدیکیِ بارگاه

سبُک نزدِ شاهش گشادند راه

چو نزدیکِ شاه اندر آمد، زمین

ببوسید و بر شاه کرد آفرین

زمانی همی داشت بر خاکْ روی

بدو داد دل شاهِ آزرمجوی

بفرمود تا رویش از خاکِ خشک

ستُردند و بر وی فشاندند مُشک

...

 

بازخوانی ادبیات کلاسیک در هفته‌ی آینده:

شاهنامه‌ی فردوسی؛ قسمت سی و هشتم؛ بیت 3701 تا 3800

فردوسی » شاهنامه » جلد اول » منوچهر » بخش 23 – آمدن زال با نامه‌ی سام نزد منوچهر

بیامد برِ تخت شاه ارجمند

بپرسید ازو شهریار بلند

...

تا

...

بیامد کمربسته زال دلیر

به پیش شهنشاه چون نره‌شیر

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1107 به تاریخ 13940628, بازخوانی ادبیات کلاسیک, شاهنامه فردوسی
+ نوشته شده در  سه شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۴ساعت 19:10  توسط بهمن صباغ‌ زاده  |