همانطور که در مقدمهی گزارش این هفته گفتم این جلسه فرصت شد تا دومین قسمت معرفی کتاب «کلیله و دمنه» را داشته باشیم که اختصاص داشت به کتاب معروف کلیله و دمنه ترجمهی «نصرالله منشی» از متن عربی «ابن مقفع».
اگر خاطر دوستان باشد دو هفتهی گذشته یعنی در تاریخ 3/11/94 قسمت اول این معرفی کتاب را داشتیم که اختصاص داشت به تاریخچهی این کتاب و ترجمههای گوناگون این کتاب و ماجرای برزویهی طبیب و آوردن این کتاب به ایران. این هفته بنا داشتم که خلاصهی پنج داستان پنج باب اصلی این کتاب را برای دوستان بگویم. ابتدا مقدمهای گفتم از آنچه در هفتهی پیش رفت و پس از آن یک به یک داستانها را به اختصار برای دوستان تعریف کردم.
کتاب این هفته: کلیله و دمنه
مولف: کتاب از اساطیر هندوان آمده و مولف مشخصی ندارد
مترجم (از عربی به فارسی): نصرالله منشی؛ قرن ششم
معرفی کننده: بهمن صباغ زاده
در ادامهی مطلب خلاصهی پنج باب اصلی کتاب پنج تنتره که اساس کتاب کلیله و دمنه است را به اختصار میخوانید و بعد یک داستان از متن کتاب را انتخاب کرده و آوردهام و مرادم از آوردن بخشی از متن آشنایی بیشتر دوستان با متن کتاب و نثر مصنوع نصرالله منشی است. همیچنین لینکهایی قرار دادهام که برای آشنایی شما خوانندهی عزیز با کتاب کلیله و دمنه ممکن است مفید واقع شود.
معرفی کتاب کلیله و دمنه به تصحیح مجتبی مینوی در سایت بیتوته
کتاب کلیله و دمنه در سایت گنجور
خلاصهی داستانهای بابهای پنجگانهی اصلی:
داستان اول که در باب جدایی دوستان است به داستان شیر و گاوی اشاره دارد که شغالی دَمنه نام که خود واسطهی آشنایی ایشان است بر اثر حسادت بین ایشان جدایی میافکند تا بالاخره شیر گاو را میدرد. باب دوم به کبوتر و موش و زاغ و باخه و آهو است در باب موافقت دوستان است که این موجودات در داستان با هم همکاری میکنند و با این که هر کدام حقیر مینمایند کارهای بزرگ با همکاری هم انجام میدهند و به هم کمک میکنند. باب سوم در این مطلب است نباید به دشمن اعتماد کرد و این باب داستان طایفهی جغدان است که طایفهی زاغها در جنگ شکست میدهند و پادشاه زاغها شخصی را به جاسوسی میفرستد تا در مملکت جغدها نفوذ کند و بالاخره زاغی که نفوذ کرده بود اعتماد جغدها را جلب میکند و با اطلاعاتی که به دست میآود میتواند بالاخره طایفه جغدها را نابود کند. باب چهارم در موضوع آسان از دست دادن چیزهایی است که به سختی به دست میآید و در این داستان اشاره میرود به دوستی باخهای با بوزینهای. همسر باخه که از این رفاقت خشنود به دروغ خود را به مریضی میزند که دوای من دل بوزینه است و لاکپشت را وا میدارد که بوزینه را بر پشت سوار کند و به سمت خانه بیاورد. در راه بوزینه ماجرا را درمییابد و میگوید کاش اطلاع میدادی چون بوزینهها را رسم بر این است که دلشان را همراه نمیآورند و در خانه میگذارند اکنون برگرد تا دل را بردارم و چون بوزینه به ساحل میرسد میگریزد. در نهایت باب پنجم در موضوع کارهای نسنجیده است که داستان زاهدی است که خدا در پیری به او پسری داده است و او روزی از طرف پادشاه احضار میشود و به ناچار فرزند را به راسوی دستآموزی که داشتهاند میسپارد. وقتی به خانه برمی گردد دهان راسو را آغشته به خون میبیند و به این گمان که راسو فرزند را کشته است چوبی بر فرق سر راسو میزند و او را میکشد اما وقتی به گهوارهی کودک میرسد در کنار گهواره جنازهی ماری را میبیند که قصد کودک را داشته و راسو آن مار را کشته است و پشیمان میشود.
خلاصهی پنج داستان اصلی همان است که در بالا آمد و در خلال این پنج داستان دهها داستان دیگر هم مطرح میشود که از زبان شخصیتهای داستان اصلی در اثبات مدعاهایشان برای یکدیگر تعریف میکنند. من به این خاطر که دوستان با متن اصلی هم آشنا شوند بخشی از باب زاغان و جغدان را انتخاب کردم که برای دوستان حاضر در جلسه خواندم.
اما در باب بخشی که در جلسه قرائت کردم توضیحی لازم است و آن این که به نظر من با این که این کتاب یعنی کتاب کلیله و دمنه کتابی اخلاقی است اما میشود در مورد آن گفت که اخلاق امروز از زمان تالیف کتاب و تقریر این داستانها رشد کرد است و بسیار موارد در کتاب است که با اخلاق امروز سازگار نیست. از جمله همین داستانی که برای قرائت در جلسه در نظر گرفته بودم. قبل از خواندن داستان اندکی در باب اخلاق در این کتاب و نگاه اخلاق امروز به برخی از داستانهای کتاب سخن گفت.
اما برای روشن شدن جایگاه داستان قرائت شده باید اندکی به داستان اصلی اشاره کرد. وقتی زاغی که بین جغدان نفوذ کرده بود ماموریت خود را به خوبی انجام میدهد و جغدها را نابود میکند پادشاه زاغها از او میپرسد آیا در این مدت به تو سخت نگذشت و این مدت را در میان دشمنان چگونه تحمل کردی و با ایشان اظهار تواضع کردی چنانکه میدانم در دل از ایشان نفرت داشتی. زاغ جاسوس میگوید من در این کنار آمدن و مدارا کردن و تواضع ورزیدن هدفی داشتم و مگر داستان مار پیری که مرکب پادشاه قورباغهها شد را نشنیدهای؟ و بعد برای پادشاه زاغها این داستان را میآورد.
بخشی از متن کتاب:
در ادامه این بخش از باب جغدان و زاغان که خود داستانیست مسقل را از قلم نصرالله منشی میخوانید: «... آوردهاند که پیری در ماری اثر کرد و ضعف شامل بدو راه یافت چنانکه از شکار بازماند، و در کار خویش متحیّر گشت، که نه بی قوت زندگانی صورت میبست و نه بی قوّت شکار کردن ممکن میشد. اندیشید که جوانی را بازنتوان آورد و کاشکی پیری پایدارستی.
فلیت الشیب اذ وافی و فی لی
ولم برحل لتودیعی المطایا
و از زمانه وفا طمع داشتن و به کرم عهد فلک امیدوار بودن هوسی است که هیچ خردمند خاطر بدان مشغول نگرداند، چه در آب خشکی جُستن و از آتش سردی طلبیدن سودایی است که آن نتیجه صفراهای محترق باشد.
گذشته را بازنتوان آورد، و تدبیر مستقبل از مهمّات است، و عوض جوانی اندک تجربتی است که در بقیّت عمر قوام معیشت بدان حاصل آید. و مرا فضول از سر بیرون میباید کرد و بنای کار بر قاعده کم آزاری نهاد. و از مذلتی که در راه افتاد روی نتافت، که احوال دنیا میان سرا و ضرا مشترک است.
نی پای همیشه در رکابت باشد
بد نیز چو نیک در حسابت باشد
و ان عوائد الایام فیها
لمن هاضت بوادئها اتجبار
وانگاه بر کران چشمهای رفته که درو غوکان بسیار بودند و ملک کامگار و مُطاع داشتند، و خویشتن چون اندوهناکی ساخته بر طَرَفی بیفگند. غوکی پرسید که: تو را غمناک میبینم! گفت: کیست به غم خوردن از من سزاوارتر، که مادّت حیات من از شکار غوک بود، و امروز ابتلایی افتاده است که آن بر من حرام گشتهست و بدان جایگاه رسیده که اگر یکی را ازیشان بگیرم نگاه نتوانم داشت. آن غوک برفت و مَلک خویش را بدین خبر بشارت داد. مَلک از مار پرسید که: به چه سبب این بلا بر تو نازل گشت؟ گفت: قصد غوکی کردم و او از پیش من بگریخت و خویشتن در خانهی زاهدی افگند. من بر اثر او درآمدم، خانه تاریک بود و پسر زاهد حاضر، آسیب من به انگشتِ او رسید، پنداشتم غوک است، هم در آن گرمی دندانی بدو نمودم و بر جای سرد شد. زاهد از سوز فرزند در عقب من میدوید و لعنت میکرد و میگفت: از پروردگار میخواهم تا تو را ذلیل گرداند و مَرکَبِ مَلک غوکان شوی، و البته غوک نتوانی خورد مگر آنکه ملک ایشان بر تو صدقه کند. و اکنون به ضرورت اینجا آمدم تا ملک بر من نشیند و من به حکم ازلی و تقدیر آسمانی راضی گردم. مَلک غوکان را این باب موافق افتاد، و خود را در آن شرفی و منقبتی و عزّی و مُعجزی صورت کرد. بر وی مینشست و بدان مباهات مینمود. چون یکچندی بگذشت مار گفت: زندگانی مَلک دراز باد، مرا قوتی و طعمهای باید که بدان زنده مانم و این خدمت بسر برم. گفت: بلی، از آن چاره نیست. و هر روز ادرار دو غوک موظف گشت، میخوردی بر آن میگذرانید. و به حکم آنکه در آن تواضع منفعتی میشناخت آن را مذّلت نشمرد و در لباس عار پیش طبع نیاورد.
***
برچسبها: مثنوی خوانی, جلسه مثنوی خوانی به تاریخ 13941117, معرفی کتاب