4- شعر محلی تربت؛ سمندرخان سالار؛ قسمت هجدهم؛ اسفندیار جهانشیری
برای بهتر خواندن شعرهای محلی و دیدن اعراب آن به طور کامل، خوب است از خط هما (b homa) استفاده کنید و برای بازخوانی ادبیات کلاسیک هم خط دوات (b davat) مورد استفاده میگیرد. دوستان عزیز برای دانلود هر خط کافی است روی آن کلیک کنید. این فایلهای دانلود در سایت 4shared.com قرار دارد. اگر بر روی download کلیک کنید و پس از آن گزینهی freedownload را انتخاب کنید، پس از باز کردن لینک دانلود جملهای را میبینید که به انگلیسی نوشته است است اینجا کلیک کنید، با کلیک بر روی کلمهی اینجا (here) فایل دانلود خواهد شد. پس از دانلود دو فایل با پسوند ttf در اختیار خواهید داشت که آنها را باید به داخل درایو c؛ پوشهی windows؛ پوشهی fonts انتقال دهید. (c:\windows\fonts) پس از انتقال، این خطها (فونتها) در رایانهی شما قابل مشاهده خواهد بود.
خوانندگان این وبلاگ غالبا با شخصیت سمندرخان سالار آشنا هستند. در همین بخش یعنی "شعر محلی تربت" منظومهی سمندرخان سالار سرودهی آقای علی اکبر عباسی در 16 قسمت آمد. این مطالب در آرشیو وبلاگ با برچسب سمندرخان سالار قابل مشاهده است. ماجرای سرودن سمندرخان سالار تا آنجا که از دوستان شاعر همشهری شنیدهام و به خاطرم مانده از این قرار است که در دههی شصت در یکی از روزهای جلسهی قطب که در آنزمان دوشنبهها برگزار میشد آقای محمد ابراهیم اکبرزاده از طرح منظومهای داستانی به زبان تربتی که در ذهن داشته با دیگر شاعران حرف میزند و شاعران تصمیم میگیرند روی این موضوع کار کنند. آقای اسفندیار جهانشیری؛ آقای علی اکبر عباسی، آقای غلامعلی مهدیزاده و خود آقای اکبرزاده همان زمان روی این موضوع کار کرده و هر کدام چند ده بیتی میسرایند. از این هفته در این بخش شعر سمندرخان سالار سرودهی آقای اسفندیار جهانشیری را با هم میخوانیم. این منظومه که در 416 بیت سروده شده است را در بخشهای مختلف 15 تا 20 بیتی از این هفته خواهید خواند. پس از کامل شدن مطالب که در 25 قسمت خواهد آمد این داستان را به طور کامل میتوانید با برچسب سمندرخان سالار مشاهده کنید.
...
18
دیدار سمندرخان با اقوام و خویشان خودش
سِمِندَرخان به یَگْهُو چِپِّهرو رَف
مُگُفتی لُکِّه سَنگِ بیزِبو رَف
294- سمندرخان به یکباره چپّهرو رفت (چپه شد؛ واژگونه شد، در اینجا یعنی دگرگون شد) / میگفتی (پنداشتی، گویی) تکهسنگی بیزبان رفت (شد).
سَرِرْ تِکّو مِدا با درد و با سوز
به مِیْدو دا نِفَسْ با غُصَّه و سوز
295- سر را تکان میداد با درد و با سوز / به میدان (بیرون) داد نفس با غصه و سوز (همراه با درد و غم نفسش را به بیرون داد، آه کشید).
مُگُفتی هیزُمَه، اُفتی دِ گُرگُر
میَمَه از دو چَشمِش اشکْ شُرشُر
296- میگفتی (پنداشتی، گویی) هیزم است (سمندرخان هیزم است)، افتاد در گُرگُر (در گرگر افتادن به معنای شروع کردن به سوختن است؛ در اینجا یعنی سمندرخان مانند هیزم شروع به سوختن کرد) / میآمد از دو (دقت کنید که دو بخوانید و نه دُ) چشمش اشک شُرشُر (از چشمهایش اشک جاری شد).
زِمینِ کوچَه رِ تَر کِ سِمِندَر
دوبَره گَپِّشِ سَر کِ سِمِندَر
297- زمین کوچه را تر کرد سمندر (اشاره به اشک ریختن) / دوباره گپاش (سخنش را) سر کرد سمندر (سمندرخان اشکی ریخت و سخنش را از سر گرفت).
هَمو دَمْ با خودِش وِرگفت: هِی، هِی
چی وَرگُم مُو؟ که عُمرِر کِردَیُم طِیْ
298- همان دم با خودش برگفت (گفت) هی، هی / چه برگویم (بگویم) من؟ که عمر را کردهام طی. (عمر را سپری کردهام)
مُو که کوهِر، رِفِق، از جا مِکَندُم
حالا وِر پوفِ وُ وِر بادِ بَندُم
299- من که کوه را، ای رفیق، از جا میکندم (اشاره به قدرت جسمانی در روزگار جوانی) / حالا بر (به) پوفی و بر (به) بادی بند هستم. (به فوتی بند بودند کنایه از نهایت ضعف است و اینکه اگر کسی مرا فوت کند میافتم؛ به بادی بند بودن کنایه از این است که چنان ضعیف شدهام که به محض اینکه بادی به من میخورد یعنی از خانه بیرون میآیم بیمار میشوم)
نُمُخُوردُم زِ ترسِ دِوْ اَگِر جُم
حالا از فِخفخِ موشِ مِتِرسُم
300- نمیخوردم از ترس دیو از جُم (اگر روزگاری در جوانی حتی از ترس دیو هم از جا جُم نمیخوردم یعنی تکان نمیخوردم) / اما (در عوض) حالا از فخفخ (صدای ضعیف) موشی میترسم.
مُورِ که بو چُنُو اسپِ چِموشِه
حالا مِنْدَزَه از پا یَگ شُبوشِه
301- مرا که بود چنان اسب چموشی (یعنی چنان اسب چموشی داشتم، یعنی اسبی که سوار میشدم چموش و لگدزن بود که کنایه از قدرت و چابکی سمندرخان است) / حلا میاندازد از پا یک شپشی (حالا در روزگار پیری شپشی هم میتواند مرا از پا بیاندازد).
مِمیرُم مُو دِگَه اَخِر اَزی غَم
نِتَنُم نیفَنِ تِمْبورْ کُنُم جَم
302- میمیرم من دیگر آخر از این غم (عاقبت از این غم خواهم مُرد) / نتوانم بندِ تنبان را کنم جمع (اگر نتوانم بند شلوارم را جمع کنم، اگر نتوانم شلوارم را بالا بکشم، اینکه کسی نتواند شلوارش را بالا بکشد کنایه از نهایت بیعرضگی است).
اگِر بویُم دِ او وِخْتا مُو پُخِّه
حالایُم کوفَه وِر سَرِ کُلوخِه
303- اگر بودم در آن وقتها من پُخی (اگر در آن دوران جوانی ارزشی داشتم. اصطلاحی است که میگویند فلانی پُخی نیست یعنی هیچ ارزشی ندارد) / حالا هستم جغد بر سر کلوخی (حالا در روزگار پیری مانند جغدی هستم که بر کلوخی نشسته باشم، جغد در باور عوام پرندهای شوم است و حضورش موجب شوربختی خواهد شد.)
خدا اِستُند از ما هر چه او دا
که چَشم و گوش و پا نِگذیشت وِر ما
304- خدا اِستاند (ستاند، گرفت) از ما هر چه او (اشاره به خدا) داد (خدا هرچه به ما داد از ما گرفت) / که چشم و گوش و پا نگذاشت بر (برای) ما (چشم و گوش و پا برای ما نگذاشت، نور چشم و قوهی شنوایی و نیروی پایمان را از ما گرفت).
مثالِ مُندَه از عَهدِ قِدیما
که پیرا وِرمِگَن هر دَم خِدِیْ ما
305- مثالی مانده است از عهد قدیمها (ایام قدیم) / که پیرها برمیگویند (میگویند) هر دَم (هر زمان، دائما) با (به) ما (مثالی از دوران پیشین مانده از که پیران دائما به ما گوشزد میکنند؛ مثال در بیت بعد آمده است)
درختِ مِلکِ مُردُم دِ زِمَنَه
بِرَتْ فیشْ فیشِ بادِ او مِمَنَه
306- درخت مِلک مردم در زمانه / برایت فشفش باد آن (اشاره به درخت) میمانَد. (اشاره به ضربالمثلی گویشی دارد که میگوید: «درختِ که دِ مینِ مِلکِ مُردُم بِکَری فیشْ فیشِ بادِشْ از تو خَبو» درختی که در زمین مردم بکاری شنیدن صدای برگهایش در باد از آنِ تو خواهد بود و این به آن معنی است که انسان در زمینهای دیگران و به طور کلی اموال دیگران هرچه هزینه کند سودی نخواهد بُرد).
رِسی پیری و عُمرُم زِر و رو رَف
غمِ عالَم خِدِی مُو لِپِّتو رَف
307- رسید پیری و عمرم زیر و رو رفت (زیر و زبر شد) / غم عالَم با من دست به گریبان رفت (دست به گریبان شد).
...
ادامه دارد
***
برچسبها: گزارش جلسه شماره 1045 به تاریخ 930206, شعر محلی تربت, شعر محلی جهانشیری, سمندرخان سالار