4- شعر محلی تربت؛ سمندرخان سالار؛ قسمت نوزهم؛ اسفندیار جهانشیری
برای بهتر خواندن شعرهای محلی و دیدن اعراب آن به طور کامل، خوب است از خط هما (b homa) استفاده کنید و برای بازخوانی ادبیات کلاسیک هم خط دوات (b davat) مورد استفاده میگیرد. دوستان عزیز برای دانلود هر خط کافی است روی آن کلیک کنید. این فایلهای دانلود در سایت 4shared.com قرار دارد. اگر بر روی download کلیک کنید و پس از آن گزینهی freedownload را انتخاب کنید، پس از باز کردن لینک دانلود جملهای را میبینید که به انگلیسی نوشته است است اینجا کلیک کنید، با کلیک بر روی کلمهی اینجا (here) فایل دانلود خواهد شد. پس از دانلود دو فایل با پسوند ttf در اختیار خواهید داشت که آنها را باید به داخل درایو c؛ پوشهی windows؛ پوشهی fonts انتقال دهید. (c:\windows\fonts) پس از انتقال، این خطها (فونتها) در رایانهی شما قابل مشاهده خواهد بود.
خوانندگان این وبلاگ غالبا با شخصیت سمندرخان سالار آشنا هستند. در همین بخش یعنی "شعر محلی تربت" منظومهی سمندرخان سالار سرودهی آقای علی اکبر عباسی در 16 قسمت آمد. این مطالب در آرشیو وبلاگ با برچسب سمندرخان سالار قابل مشاهده است. ماجرای سرودن سمندرخان سالار تا آنجا که از دوستان شاعر همشهری شنیدهام و به خاطرم مانده از این قرار است که در دههی شصت در یکی از روزهای جلسهی قطب که در آنزمان دوشنبهها برگزار میشد آقای محمد ابراهیم اکبرزاده از طرح منظومهای داستانی به زبان تربتی که در ذهن داشته با دیگر شاعران حرف میزند و شاعران تصمیم میگیرند روی این موضوع کار کنند. آقای اسفندیار جهانشیری؛ آقای علی اکبر عباسی، آقای غلامعلی مهدیزاده و خود آقای اکبرزاده همان زمان روی این موضوع کار کرده و هر کدام چند ده بیتی میسرایند. از این هفته در این بخش شعر سمندرخان سالار سرودهی آقای اسفندیار جهانشیری را با هم میخوانیم. این منظومه که در 416 بیت سروده شده است را در بخشهای مختلف 15 تا 20 بیتی از این هفته خواهید خواند. پس از کامل شدن مطالب که در 25 قسمت خواهد آمد این داستان را به طور کامل میتوانید با برچسب سمندرخان سالار مشاهده کنید.
...
19
که عُمرِ هر که که وِر کوهِ بَندَه
مِگَن کوهِ بِلَن راهش بِلَندَه
308- که عمر هر کسی که بر (به) کوه بند است (مراد از بند بودن عمر به کوه، طولانی بودن عمر است) / میگویند کوه بلند راهش بلند است (اشاره به ضربالمثلی دارد که: کوهِ بِلَن راهِشُم دِ پاشَه، کوه بلند راهش هم در پایش است یعنی وقتی خواستهی زیادی داشته باشی برای رسیدن به آن باید زحمت بیشتری هم بکشی؛ در این بیت به این معنی است که هر که عمر طولانی داشته باشد دردسرهای پیری را هم باید تحمل کند).
دوصَد مَن اَستِقو مَیَه به گوشتِش
که صَد مَن بارِ وَردَرَه دِ پوشتِش
309- دویست مَن (مَن واحد وزن است، این واحد وزن در نقاط مختلف کشور متفاوت بوده، تا جایی که من اطلاع دارم مثلا من خراسان با من تبریز تفاوت داشته است. مَن در خراسان سه کیلوگرم است) استخوان میخواهد به گوشتش (یعنی آن هیکل دویست من استخوان باید داشته باشد، استخوانبندی درشتی میطلبد؛ دقت کنید که دو را دو بخوانید و نه به صورت دُ) / که صد من بار بردارد در پشتش (که صد من بار را بتوانند از زمین بردارد و بر روی پشت بگذارد) (بیت اشاره به ضربالمثلی دارد که میگویند: «دوصد مَن اَستِقو مَیَه که صد مَن بارْ وَردَرَه» یعنی برای برداشتن صد من بار دویست من استخوان باید داشته باشی که اشارهای دارد به اینکه برای انجام کارهای بزرگ باید پشتوانهای قوی داشت).
تِمُم رَف روزِ بالا پَییِ ما
دِ عالَم پیچیه رِسوَییِ ما
310- تمام رفت (شد) روز بالا پایین ما (روز خوب و بدِ ما؛ کنایه است به روزگار جنب و جوش ما، دوران جوانی) / در عالم پیچیده است رسوایی ما)
مُو بِچِّیْ او بَرِ چِخْماق بویُم
سِمِندَر بویُم و قُچّاق بویُم
311- من بچهی آنور چخماق (روستای چخماق؛ روستایی است در 60 کیلومتری شمال غربی شهرستان تربت حیدریه) بودم (زادگاه من آنطرفِ روستای چخماق بود) / سمندر بودم و قُچْاق بودم (نامم سمندر بود و بسیار قویبنیه و درشتهیکل بودم. در فرهنگ دهخدا قُچّاق قوی و باقُدرت معنی شده است)
همو اُزُگَلِ دیوَنِیْ سِکِندَر
چِنی کِ مُورْ دِ پیری خاک وِر سَر
312- همان اسکندرِ اُزگَلِ (اسکندر، اسم خاص، از اهالی روستا؛ اُزگل از آن دشنامهایی است که ریشهاش به درستی معلوم نیست ولی بیشتر به معنی بدقواره و بیریخت استفاده میشود) دیوانِه / چنین کرد مرا در پیری خاک بر سر (اسکندر بود که مرا در پیری چُنین خاک بر سر کرد).
سِکینَهرْ او کِ با مُو هَمزِبونُم
اَتیشِ بو که او اَنداخْ دِ جونُم
313- سکینه (اسم خاص؛ اشاره دارد به زن سمندرخان که بحث و جدل سمندر با او در منظومهی سمندرخان سرودهی علی اکبر عباسی مشهور است) را او (اشاره به اسکندر) کرد با من همزبانم (اسکندر بود که سکینه را همزبان من کرد) / آتشی بود که او (اشاره به اسکندر) انداخت در جانم. (سکینه آتشی بود که اسکندر به جان من انداخت).
مُو از دستِ سِکینَه ذِلَّه رفتُم
جِلای کوه و دشت و مَلَّه رفتُم
314- من از دستِ سکینه ذلّه رفتم (شدم) / جلای کوه و دشت و محله رفتم (شدم) (جلا به دو معنی افروختن و صیقل دادن است اما وقتی با وطن همراه میشود به معنی آواره شدن است مثلا میگویند فلانی جلای وطن شد یعنی از وطن خود دور افتاد).
دِ جُلگِیْ زَوَه وُ تا صوفیآباد
نِدَرُم آبرویِ یَگ پُناباد
315- در جلگهی زاوه و تا صفیآباد / ندارم آبرویی (حتی به اندازهی) یک پناباد (پشیزی آبرو ندارم؛ پناباد در گذشتهی دور به معنی سکهی نقره به وزن نیم مثقال است و در گذشتهی نزدیکتر که در اینجا مراد است پَناباد به معنی سکهی ده شاهی و یا نیم قرانی است).
به تَنگ و تُووَهیم از دستِ ای زن
جِلایُم روز و شُو وِر کوی و بِرزَن
316- به تنگ و توبهام (به تنگ و توبه بودن اصطلاحی است مانند ذِلّه شدن و در معنی همان به تنگ آمدن و توبه کردن است) از دست این زن (اشاره به سکینه) / جلا هستم روز و شب بر (به) کوی و برزن (روز و شب آوارهی هر کوی و دیار هستم).
مُرُم هرجا که حالا از فِهَنْدَر
دِ دنیا پِچیَه گَپِّ سِمِندَر
317- میروم هر جا که حالا از فهندر (حالا از فهندر به هر کجا که میروم؛ به هر جا که میروم) / در دنیا پیچیده است گپّ (حرفِ) سمندر (به هرجایی میروم میبینم که راجع به من حرف میزنند و حرف سمندر در همه جای دنیا پیچیده است).
بِرَم هر شاعِرِ شعرِ دِبِستَه
مِخِندَن وِر مُویِ گِردِن شِگِستَه
318- برایم هر شاعری شعر دربسته است (بسته است، سروده است) / میخندند بر (به) منِ گردنشکسته. (بهواسطهی شعرهایی که شاعران برایم ساختهاند مردم به من میخندند)
حالا هُونا و هُونایُم دِ هرجا
مِگی وِر بُرج مُور کِردَند بالا
319- حالا انگشتنما هستم در هر جایی (در گویش تربتی وقتی میگویند که فِلَنی کُجیَه؟ یا فلانی کجاست؟ اگر او حاضر باشد در جوابش میگویند هُونا یعنی همو است مانند آن که تهرانیها میگویند "اوناهاش"؛ وقتی کسی هُونا هُونا شود یعنی مردم او را به هم نشان میدهند و میگویند آن که صحبتش بوده است او است؛ یعنی انگشتنما میشود) / میگویی (انگار که) بر (به) برج مرا کردهاند بالا (مثلا میگویند فِلَنیرْ وِر بُرج بالا کُردُم یعنی کاری کردم که مجبور شد از برج بالا برود و در معنی نهایت استیصال و بدبختی را میرساند).
مِتَلِ هَس مِگَن دِ قِلْعِهیِ سُور
بِرِیْ بُلکِش مُکوشَن مُردُما گُور
320- مثالی هست میگویند در قلعهی (در روستای) سَرو / برای کلیهاش میکشند مردمان گاو را (ضربالمثلی هست که میگویند گُوِر بِرِی بُلکِش مُکوشَن یعنی گاو را برای کلیهاش میکشند این مَثَل را در جایی بهکار میبرند که کاری بزرگ معطل چیزی پیش پا افتاده شود مثلا دستگاهی بزرگ به خاطر پیچ کوچکی از کار بیافتد).
که مُردُم روغَنِر از مو مِگیرَن
مِرَن پِشَّهرْ به گُوگِردو مِگیرَن
321- که مردم روغن را از مو (موی سر) میگیرند (اشاره به ضربالمثلی دارد مگن فِلَنی از کونِ کُلُنگ روغَن مِگیرَه فلانی از دستهی کُلنگ روغن میگیرد کنایه از نهایت خسیس بودن و غنیمت شمردن چیزهای بیارزش است) / میروند پشه را به گاوگردان (گاوآهن، چیزی که به پشت یک جفت گاو میبسته و زمین را شخم میزدهاند) میگیرند. (پِشَّهرْ به گُوگِردو کوشْتَن یا پشه را به گاوگردان کشتن ضربالمثلی است به این معنی که برای کاری کوچک اسباب بزرگ و زیاد فراهم کنند یا برای مسألهای کوچک سر و صدای زیاد راه بیاندازند در آن موقع این ضربالمثل کاربرد دارد مثلا در منظومهی سمندرخان عباسی جایی هست که ورثهی سمندرخان با هم دعوا میکنند و استاد محمدرضا یکی از بزرگان روستا خطاب به ایشان می گوید: خِطاهای هَمِرْ بَیدْ بِپوشِن / شُما پِشَّه به گُووِرْدو مُکوشِن)
...
ادامه دارد
***
برچسبها: گزارش جلسه شماره 1047 به تاریخ 930220, شعر محلی تربت, شعر محلی جهانشیری, سمندرخان سالار