4- شعر محلی تربت؛ سمندرخان سالار؛ قسمت بیست و پنجم (قسمت آخر)؛ اسفندیار جهانشیری
برای بهتر خواندن شعرهای محلی و دیدن اعراب آن به طور کامل، خوب است از خط هما (b homa) استفاده کنید و برای بازخوانی ادبیات کلاسیک هم خط دوات (b davat) مورد استفاده میگیرد. دوستان عزیز برای دانلود هر خط کافی است روی آن کلیک کنید. این فایلهای دانلود در سایت 4shared.com قرار دارد. اگر بر روی download کلیک کنید و پس از آن گزینهی freedownload را انتخاب کنید، پس از باز کردن لینک دانلود جملهای را میبینید که به انگلیسی نوشته است است اینجا کلیک کنید، با کلیک بر روی کلمهی اینجا (here) فایل دانلود خواهد شد. پس از دانلود دو فایل با پسوند ttf در اختیار خواهید داشت که آنها را باید به داخل درایو c؛ پوشهی windows؛ پوشهی fonts انتقال دهید. (c:\windows\fonts) پس از انتقال، این خطها (فونتها) در رایانهی شما قابل مشاهده خواهد بود.
خوانندگان این وبلاگ غالبا با شخصیت سمندرخان سالار آشنا هستند. در همین بخش یعنی "شعر محلی تربت" منظومهی سمندرخان سالار سرودهی آقای علی اکبر عباسی در 16 قسمت آمد. این مطالب در آرشیو وبلاگ با برچسب سمندرخان سالار قابل مشاهده است. ماجرای سرودن سمندرخان سالار تا آنجا که از دوستان شاعر همشهری شنیدهام و به خاطرم مانده از این قرار است که در دههی شصت در یکی از روزهای جلسهی قطب که در آنزمان دوشنبهها برگزار میشد آقای محمد ابراهیم اکبرزاده از طرح منظومهای داستانی به زبان تربتی که در ذهن داشته با دیگر شاعران حرف میزند و شاعران تصمیم میگیرند روی این موضوع کار کنند. آقای اسفندیار جهانشیری؛ آقای علی اکبر عباسی، آقای غلامعلی مهدیزاده و خود آقای اکبرزاده همان زمان روی این موضوع کار کرده و هر کدام چند ده بیتی میسرایند. از این هفته در این بخش شعر سمندرخان سالار سرودهی آقای اسفندیار جهانشیری را با هم میخوانیم. این منظومه که در 416 بیت سروده شده است را در بخشهای مختلف 15 تا 20 بیتی از این هفته خواهید خواند. این قسمت آخرین قسمت منظومهی سمندرخان سالار آقای اسفندیار جهانشیری است. اگر دوستان خواننده به خاطر داشته باشند منظومهی سمندرخان سالار آقای علی اکبر عباسی هم در 16 قسمت در این وبلاگ به نمایش درآمد که اینک هر دو منظومه را میتوانید به برچسب سمندرخان سالار از آرشیو وبلاگ بخوانید و شاید مقایسهی این دو خالی از لطف نباشد.
...
25
نِبو یادِش مَگِر از کَفچِهخَنَه
که کِردُم دِست و پاشِر حَلقِهپَشْنَه
395- نبود یادش مگر از کفِ خانه (مگر از ماجرای کفِ اتاق فراموش کرده است؛ خَنَه یا خانه در گویش تربتی به معنی اتاق است و خانه به معنی امروزیاش را حُولی میگویند) / که کردم دست و پایش را حلقهپاشنه (دست و پایش را به هم گره دادم؛ حلقهپاشنه نوعی گره است که از دو حلقه تشکیل شده است و به راحتی باز میشود)
خَکیستَرپاش کِردُم رو و پَلْچِش
خِدِی لِخْکُوش کوفتُم وِرْ کِلَفْچِش
396- خاکسترپاش کردم روی (صورت) و جلوی لباسش را (خاکسترپاش کردن یعنی خاکستر پاشیدن؛ در گذشته زنان روسریهای بزرگی بر سر میانداختهاند که به آن چارقَد میگفتند و در بیت 262 توضیح داده شد، پَلْچْ به قسمتی از چارقد اشاره دارد که روی سینه را میگرفته است) / با لنگه کفش کوبیدن بر (به) دهانش. (در گویش خراسانی کِلَفْچْ به معنای فک و آرواره است؛ البته واژهی اَروک هم هست که به معنی لثه به کار میرود).
به اُوگِردو زَیُم وِر پوشتِ کِلَّهش
که کِلْهُر رفت و دو شُو کِردَه بو غَش
397- به (به وسیلهی، با) آبگردان (ملاقههای بزرگ را اُوگِردو میگویند) زدم بر (به) پشت کلهاش / که گیج رفت (شد) و دو شب کرده بود غش (دو شبانهروز غش کرده بود).
نِبو یادِش مَگِر از گُمبِنیکا
هَمو بِر بُقّیا و اُومَلیکا
398- نبود یادش مگر گُمبگُمبها (مگر مُشتهایی که به او زدهام یادش نیست؛ اشاره به صدایی دارد که مشت زدن بر بدن برمیخیزد) / همان بَر لُپّیها (ضرباتی که به گونهاش میزدم) و آبمالیها (ضرباتی که در آب به او میزدم، این بیت به طور کلی اشاره دارد به این که زبیده خواهر سمندرخان سکینه را کتک میزده است).
بیا گَهگَه دِگَه از او حَذَر کُ
تو ای کُوشِر دِگَه از پا بِهدَر کُ
399- بیا داداش دیگر از او (اشاره به سکینه) حذر کن / تو این کفش را دیگر از پایت بهدر کن (بیرون کن، در بیاور، مُراد این است که سکینه را طلاق بده)
که حالا او دِ پِی خونِت نِشِستَه
بِتِرس از او و دیفالِ شِگِستَه
400- که حال او (اشاره به سکینه) در پی خونت نشسته است (قصر کشتن تو را دارد) / بترس از او و دیوار شکسته (از سکینه و همینطور از دیوار شکسته بترس؛ مثلی بین عوام هست که میگویند از دیوارِ شکسته و از زن سلیطه بترس، به این معنی که این دو قاتل تو خواهند شد)
تُو رِ ای لُقمِهیِ نَجا زیادَه
بِرِیْ تو ای کُلا گَهگَه گُشادَه
401- تو را (برای تو، خطاب به سمندرخان) این لقمهی ناجا (نابجا، نامناسب) زیاد است (این لقمه بزرگتر از دهانت است) / برای تو این کلاه، داداش، گشاد است (ای برادر، این کلاه برای تو گشاد است، این هم مثالی است معادل همان لقمهی بزرگتر از دهان، در مواردی به کار میرود که بخواهند بگویند فلانچیز مناسب فلان کس نیست).
بِهدَر یا، اِی بِرار، از خوار و زَری
که اونجِه یِکَّهیی از بیبِرَری
402-بهدر آ (بهدر بیا، بیرون بیا)، ای برادر، از خواری و زاری / که آنجا (در روستای زنت) یکهای (تنهایی) از بیبرادری (در روستای زنت بهخاطر بیخویشاوند بودن تنها هستی).
مِثالِ مُندَه از ای گَپ دِ هر جا
که پیرا اورْ نِگَه دیشتَن بِرِیْ ما
403- مثالی مانده است از این گپ (حرف) برای ما / که پیران آن را (اشاره به مثل) نگاه داشتهاند برای ما (به مثالی که در بیت بعد میآید اشاره دارد)
که گرگِ تا به گِلَّه بِگذِرَه پا
مِیَه از او گِلَه وِرْ یِکِّگی وا
404- که گرگی تا به گلّه (گلّهی گسفندان) بگذارد پا / میآید از آن گلّه (از میان آن گله، از میان تمام گوسفندان آن گلّه) بر (به) یکهای وای (در این بیت ضربالمثلی آمده است به این مضمون: «گرگ که وِر گِلَه مِزِنَه وای وِر یِکِّگی میَه» یعنی گرگ که به گلّه میزند وای بر کسی میآید که یک گوسفند در گله دارد و در مواردی به کار میرود که کسی که از همه بیچارهتر است به بلایی دچار شود)
مُو رِ یادَ بِرَت شِمْشِر اَوُردَن
تُو رِ یِکَّه دِ اونجِه گیر اَوُردَن
405- من را یاد است (به یاد من است) برای تو شمشیر آوردند (به روی تو شمشیر کشیدند) / تو را یکّه (تنها) در آنجا (اشاره به روستای سکینه) گیر آوردهاند.
سِکینَه زَ اگِر از گِردَنِت رَگ
دِ در خَنِیْ خودِش گیرَندَه هر سگ
406- سکینه زد اگر از گردنت رگ (سکینه اگر رگ گردنت را زد) / در در خانهی خودش گیرند است هر سگ (این مصراع به ضربالمثلی اشاره دارد که میگوید: «هر سگِ دِ دَرِ خَنِهیْ خودِش گیرَندَه» یعنی هر سگی در محدودهی خانهی خودش دیگران را گاز میگیرد؛ و به این معنی اشاره دارد که هر انسانهای حقیر به واسطهی پشتوانهای که دارند به دیگران و از جمله کسانی که غریب هستند ظلم میکنند)
اگِر یَگدَم دِ اینجِه پا گِذَرَه
چِنوش بِزْنُم که دُنیارْ واگِذَرَه
407- اگر یکدم در اینجا پا گذارد (اگر یک بار اینجا بیاید، اشاره دارد به صفیآباد زاوه) / چنانش بزنم (چنان او را کتک بزنم) که دنیا را بازگذارد (دست از دنیا بشوید).
خُرابَه ذاتِش از بُنیاد و رِشَه
دِگَه ای زن بِرِیْ تو زَن نِمِشَه
408- خراب است ذاتش (ذات سکینه) از بنیاد و ریشه / دیگر این زن برای تو زن نمیشود (نخواهد شد).
طِلاقِش تِ و ای کارِرْ تِمُم کُ
بیا ای اَلپَرِرْ بُگذار و گُم کُ
409- طلاقش بده و کار را تمام کن / بیا این اَلپَر (کسی که به اندک چیزی دعوا راه میاندازد، در اینجا مراد سکینه است) را بگذار و گم کن (او را ول کن، او را رها کن).
دِ فَندَر دوبَرَه نَگذار پاتِر
اگر که باد وَردَرَه کُلاتِر
410- در فهندر دوباره (دقت کنید که دو بخوانید و دُ) نگذار پایت را / اگر که باد بردارد کلاهت را (اشاره دارد به این مثل که کسی که جایی را خوش ندارد میگوید اگر باد هم کلاهم را به آنجا بیاندازد برای برداشتنش به آن مکان نخواهم رفت).
دِ او قِلعَه اگِر که پا گِذَری
طِمَع از مُو نَکُ خواهِرْ بِرَری
411- در آن روستا اگر که پا بگذاری (اگر به آن روستا بروی، اشاره دارد به فهندر) / طمع از من نکُن خواهر و برادری. (دیگر از من توقع خویشاوندی نداشته باش، دیگر خویشاوند نزدیک تو نخواهم بود)
که اُوسَنِیْ تو و قِلْعِیْ فِهَندَر
زِیَه بالا زِ اُوسَنِیْ کِلِیْدَر
412- که افسانهی تو و روستای فهندر (داستان تو، حکایت سمندرخان و روستای فهندر) / زده است بالا از داستان کلیدر. (داستان تو از داستان کلیدر معروفتر شده است؛ اشاره به رمان معروف محمود دولتآبادی که در 10 جلد نوشته شده و اختصاص دارد به ماجرای گلمحمد که در روستای کلیدر از توابع سبزوار اتفاق افتاده است)
مَگِر کُبرایِ خَلویِت چی کم دیش؟
که تورْ مینِ دِلِش عمرِ دِ نَم دیش
413- مگر کبرای داییات (کبرا دختر داییات) چه کم داشت؟ / که تو را میان دلش عمری در نم داشت (که یک عمر مِهر تو را در دل داشت، دِ نَم دیشتَن یا در نم داشتن کنایه است از معطل گذاشتن).
بِرَت اِستی و از تو نَهاُمِد رَف
سَرِ او بَلِّ دِندونِش سِفِد رَف
414- برایت ایستاد (منتظر تو ماند، به پایت نشست) و از تو ناامید شد / (و در این انتظار) سرِ او (موهای سر کبرا) مانند دندانهایش سفید شد.
که او از ای گِدا گوشْنا سِوایَه
نِه بَلِّ ای زِنَه دختِر گُدایَه
415- که او (اشاره به کبرا) از این گداگرسنهها (اشاره به سکینه و اقوامش) / سوا (جدا) است / نه مانند این زن (اشاره به سکینه) دختر گدا است.
که کُبری دخترِ سلطان مُرادَه
نِدَرَه با یَکِ فِسّ و اِفادَه
416- که کبرا دختر سلطان مراد (اسم خاص؛ دایی سمندر) است / (و علیرغم این که دختر سلطان مراد است) ندارد با یکی (کسی) فیس و افاده (به کسی فخر نمیفروشد).
پایان منظومه سمندرخان سالار سرودهی اسفندیار جهانشیری
***
برچسبها: گزارش جلسه شماره 1054 به تاریخ 930407, شعر محلی تربت, شعر محلی جهانشیری, سمندرخان سالار