سیاه‌مشــــــــــــــــــــــــــــــــق

گزارش‌های بهمن صباغ زاده از جلسه‌های شعر

4- شعر محلی تربت؛ خاطرات کودکی؛ غلامعلی مهدیزاده؛ قسمت اول

برای بهتر خواندن شعرهای محلی و دیدن اعراب آن به طور کامل، خوب است از خط هما (b homa) استفاده کنید و برای بازخوانی ادبیات کلاسیک هم خط دوات (b davat) مورد استفاده می‌گیرد. دوستان عزیز برای دانلود هر خط کافی است روی آن کلیک کنید. این فایل‌های دانلود در سایت 4shared.com قرار دارد. اگر بر روی download کلیک کنید و پس از آن گزینه‌ی freedownload را انتخاب کنید، پس از باز کردن لینک دانلود جمله‌ای را می‌بینید که به انگلیسی نوشته است است اینجا کلیک کنید، با کلیک بر روی کلمه‌ی اینجا (here) فایل دانلود خواهد شد. پس از دانلود دو فایل با پسوند ttf در اختیار خواهید داشت که آنها را باید به داخل درایو c؛ پوشه‌ی windows؛ پوشه‌ی fonts انتقال دهید. (c:\windows\fonts) پس از انتقال، این خط‌ها (فونت‌ها) در رایانه‌ی شما قابل مشاهده خواهد بود.

 

آقای مهدی‌زاده از شاعران پیشکسوت تربت حیدریه محسوب می‌شود که در سرودن شعر محلی هم دست دارد. چند شعر محلی از ایشان در کتاب فرهنگ عامه‌ی تربت حیدریه تالیف دکتر محمد رشید چاپ شده است و به فرمایش خودشان اشعار محلی‌شان تنها همان است. در شعر محلی قلمی بسیار روان و صمیمی دارند. در کتاب مذکور اشعار محلی به گویش تربتی دیگر شاعران همشهری از قبیل آقای محمد ابراهیم اکبرزاده، آقای تهرانچی، مرحوم صاحبکار، استاد قهرمان، استاد حسامی مهولاتی، علی اکبر عباسی فهندری، اسفندیار جهانشیری، سید علی موسوی، سید علی اکبر ضیایی و مرحوم محمد حسن سهیلی نیز چاپ شده است که الحق و الانصاف همه‌ی اشعار قابل توجه هستند.

گمان نمی‌کنم در هیچ شهری از کشور این تعداد شاعر محلی سرا وجود داشته باشد، تازه بعد از سال 1383 که کتاب مذکور چاپ شده است شاعران محلی‌سرای دیگری هم روی کار آمده‌اند که نمی‌شود آن‌ها را نادیده گرفت. می‌شود به عنوان جوان‌ترین شاعر گویشی از محمد امیری نام برد که در این تاریخ بیست و چند سال بیشتر ندارد به جد مشغول طبع‌آزمایی در شعر گویشی تربت است. اما در پنجاه سال اخیر استاد محمد قهرمان به حدَی با قدرت روی شعر محلی تربت کار کرده است و در این نوع شعر استاد شده است که دیگر هیچ‌کس را توان رسیدن به او نیست. به قول حضرت صائب "دست سخن گرفتم و بر آسمان شدم" و دیگرانی که در این زمینه کار کرده‌اند و معاصر وی بوده‌اند در سایه‌ی او قرار گرفته و دیده نشده‌اند. من یقین دارم هر کدام از این بزرگواران در شهر دیگری غیر از تربت حیدریه به دنیا آمده بودند و همین مقدار استعداد و پشتکار را نشان می‌دادند امروز اسم و رسمی داشتند.

من خود از عاشقان شعر محمد قهرمان هستم و به شاگردی این استاد بزرگ و تک‌تک جلساتی که در خدمتشان بوده‌ام افتخار می‌کنم اما هدفم از نوشتن بخش شعر محلی تربت در این وبلاگ این است که بگویم شعر محلی تربت و شعر گویشی شهر ما تنها به استاد محمد قهرمان وابسته نیست و دیگرانی هم هستند هرچند به اندازه‌ی این مرد بزرگ بر شعر گویشی تربت احاطه ندارند، اما در سطح خودشان بسیار قابل توجه‌اند. و تمام سعی‌ام را خواهم کرد که این محلی‌سرایان همشهری را معرفی کنم.

لازم به توضیح است که این شعر در کتاب فرهنگ عامه‌ی تربت حیدریه تالیف دکتر محمد رشید سهوا به نام آقای محمدابراهیم اکبرزاده چاپ شده است که ایشان هم از شاعران خوب و ایضا محلی‌سرایان بااستعداد تربت حیدریه هستند. این شعر 64 بیت دارد و در سه قسمت در وبلاگ خواهد آمد. در این قسمت 21 بیت آغازین آن را خواهید خواند.

 

خاطرات کودکی؛ قسمت اول

یادُم نِمِرَه بِچَّه بویُم خرّم و خِندو

از خَنَه مِرَفْتُم مُو به‌دَر وِر تَهِ تِنبو

1- یادم نمی‌رود بچه بودم، خرّم و خندان / از خانه من به‌در (بیرون) می‌رفتم بر ته تنبان (تنها با پوشیدن یک زیرشلواری از خانه بیرون می‌رفتم؛ نوعی دستور زبان است که در تربت حیدریه کاربرد دارد. مثلا اگر بگویی وِر یَک پیرَن به‌در رفتم، بر یک پیراهن به‌در رفتم یعنی تنها با پوشیدن یک پیراهن بیرون رفتم.)

دالونِ درازِ خَنَه‌ما داشت جای بِیْزی

تا جَمع کُنُم هَم‌بَزیامِر مُو زِ هر سو

2- دالان دراز خانه‌مان جای بازی کردن داشت / تا – بتوانم – هم بازی‌هایم را من از هر سو جمع کنم. (البته باید توجه داشت که کلمه‌ی جمع در گویش تربتی قلب می‌شود و به صورت جعم تلفظ می‌شود مانند صحب و یا قفل)

حولیِّ ما آغال بِچَه بو بیشتَرِ وِقْتا

سِرسام مِرَفت هرکِه میَمَه، ز هیاهو

3- خانه‌ی ما آغال بچه بود (آغال بچه بار طنز دارد و کنایه است از جایی که پر از بچه باشد) بیشتر وقت‌ها / هر کس که می‌آمد از هیاهو سرسام می‌رفت (می‌شد).

گاهِ هَمَه با هَم خُب و گَه وِر سَرِ هیچِّه

وِر هَم مِزَیِم تا که مِرَفْتِم هَمَه پور خو

4- گاهی همه با هم خوب – بودیم – و گاهی بر سر هیچ / بر هم می‌زدیم (بر هم زدن یا به هم زدن کنایه از دعوا کردن و کتک‌کاری است) تا که همه پُرخون می‌رفتیم (می‌شدیم).

فِرداش مِشُدُم یِکَّه زِ رِفتارِ خُنوکُم

اَفسردَه و ماتَم‌زیَه و زار و پِریشو

5- فردایش (فردای آن‌روز) یکه (تنها) می‌شدم از رفتار سردم (خنوک همان خنک است و به معنی لوس و بی‌مزه هم است) / افسرده و ماتم‌زده و زار و پریشان.

گوش وِر خُجُویِ کوچَه بویُم تا که رِفِقِ

فارغ کِنَه مُورْ او زِ غم و رنجِ فِراوو

6- گوش بر خجوی کوچه بودم (گوش ور خجو اصطلاحی است به این معنی کسی حواسش را به انتظار شنیدن صدا تیز کند، گوش تیز کردن) تا که رفیقی / فارغ کند - او - مرا از غم و رنج فراوان.

واز از سَرِ نُو جمع مِرَفتِمْ هَمَه یَک‌جا

دختِر پِسِرا قاطی بویِم با دِلِ نالو

7- باز از سر نو (از دوباره) جمع می‌رفتیم (می‌شدیم) همه یک جا / دختر پسرها قاطی (مختلط) بودیم با دل نالان.

ایکِّه گِلَه از اوکِّه مِکِرْد، اوکِّه از ایکِّه

از گُفتِه‌یِ هم دِلخُور و از کِردَه پِشیمو

8- این یکی گله از آن یکی می‌کرد، آن یکی از این یکی / از گفته‌ی هم دل‌خور و از کرده پشیمان – بودیم - .

داشتِم به سَرِ حُولیِ‌ما باغِ کُلونِ

بادُم مِزَیَن چُو، هَمَه دِ فصلِ تَوِسْتو

9- داشتیم به سرِ خانه‌یمان باغ کلانی (بزرگی) (چیزی بر سر چیزی دیگر بودن کنایه متصل بودن و در کنار هم بودن آن‌هاست) / همه در فصل تابستان بادام چوب می‌زدیم. (بادام چوب زدن روشی است برای برداشت محصول از درخت بادام به این روش که چند نفر اطراف پارچه‌ی بزرگی را می‌گیرند و آن را به زیر درخت می‌برند و دیگران هم با چوب‌های بلند به شاخه‌های درخت ضربه می‌زنند تا بادام‌ها در پارچه بریزد)

از میوَه، زِ انگور و گلابی و هم از سِب

بیداد مِکِرْد گُرْجَه و آلوچَه و آلو

10 - آن باغ پُر بود - از میوه، از انگور و گلابی و هم از سیب / گوجه‌سبز (به آلوهایی که کال هستند و برداشت می‌شوند گوجه‌سبز می‌گویند) و آلوچه و آلو بیداد می‌کرد.

صد مونْج به یَک خوشِه‌یِ انگور مِچِسبی

صد سار به ناخُونْدَه مِشُد مِهْمونِ باغْوو

11- صد زنبور به یک خوشه‌ی انگور می‌چسبید / صد سار به نا‌خوانده (بدون دعوت) می‌شد (می‌شدند) مهموم باغبان.

با چُو مِزَیِم وِر تَهِ دِگ بَلِّ خُوش‌اَمَد

پِنْداشْتی میَنْ مونْجا و سارا به چِراغو

12- با چوب بر ته دیگ می‌زدیم مانند (بل معنی مثل و مانند می‌دهد ولی آنطور که از دیگر مفردات مصرع برمی‌آید اینجا مراد به عنوان) خوش‌آمد / پنداشتی (انگاری، گویی) می‌آیند زنبورها و سارها به چراغان (چِرَغو یا چراغان شب‌نشینی‌های ساده‌ای است که در شب‌های زمستان روستاییان با دید و بازدید و به خانه‌ی هم رفتن انجام می‌دهند که معمولا با فریاد خواندن، شاهنامه‌خوانی، هزار و یک شب و خوردن شُو‌چِرَه (شَب‌چرا، تنقلاتی که در این شب‌ها دور هم می‌خودند مانند آلو خشک و گردو و بادام و برگ زردآلو و ...) می‌پرداخته‌اند)

مونْجارْ به کِلَک راهیِ اُوجوشْ مِکِرْدِم

سارا زِ هیاهو مِزَیَن سر به بیابو

13- زنبورها را به کلک (با حیله) راهی آب جوش می‌کردیم / سارها از هیاهو می‌زدند سر می‌زدند به بیابان (سر به بیابان می‌گذاشتند).

سنگِ مُو زَیُم تا بُخُورَه وِر پَرِ سارِ

وِرگَشت و چِنو خُورْد به سَرِ دُختَرِ قُربو

14- من سنگی را زدم تا بر (به) پر (بال) ساری بخورد / برگشت و چنان خورد به سر دختر قربان.

نَنَه‌مْ به سَرُم تاخت وُ یَک تِرکَه دِ دَسْتِش

جَستُم زِ دَمِ لَت که زِ دَستُم شدَه وِر خو

15- ننه‌ام (مادرم) بر سرم تاخت و یک ترکه در دستش - بود - / جستم (فرار کردم) از دمِ لت (سیلی) (از دَمِ چیزی جستن به معنای از آن رهیدن و فرار کردن است) که از دستم برخوی شده بود (ورخو رفتن یا برخوی شدن به معنای عصبانی شدن است).

او خِطّ و نِشونْ کِرد بِرَم، گفت: جُنُمْ مَرگ

خو گِریَه کِنی مُبُرُمِت مِتَّبِ آتو

16- او (اشاره به مادر) برایم خط و نشان کرد و گفت: جانم‌مرگ (دشنام و نفرینی است به معنای جوان‌مرگ) / - اگر حتی - خون گریه کنی می‌برمت (تو را خواهم برد به) مکتب آتو (آتو به معنای زن‌های باسواد است و هم به خانم‌هایی که روضه‌های زنانه را می‌خوانند آتو گفته می‌شود)

شُو رفت، دِ یَک گوشه کُلوس کِردَه بویُم مُو

از تِرس نِفَسُم اُفْتیَه بو وِر یَک و وِر دو

17- شب رفت (شب شد)، در یک گوشه غمبرک زده بودم من (کلوس کردن اصطلاحی است معادل این‌که کسی زانوها را در بغل گرفته و خود را جمع کند) / از ترس نفسم افتاده بود بر (به) یک و بر (به) دو (از ترس نفسم به شماره افتاده بود. دقت کنید که 2 در گویش تربتی دو تلفظ می‌شود بر وزن قو)

وِر خُو زیَه بویُم خُودِمِر تا که بِبینُم

چی مِگْذِرَه تا بِرْسَه بابام از دَرِ دیکو

18- بر (به) خواب زده بودم خودم را تا که ببینم / چه می‌گذرد تا برسد بابایم از در دکان (خودم را به خواب زده بودم و منتظر بودم که ببینم وقتی پدرم از در مغازه برمی‌گردد چه پیش خواهد آمد)

القِصَّه، بابام اَمَه و اِنگارْ خِبَر داشت

با بی‌مِحَلی سر زَ به خَنِه‌یْ سَرِ اِیْوو

19- القصه، بابایم آمد و انگار خبر داشت (از واقعه‌ی پیش‌آمده خبر داشت، اشاره به شکستن سر دختر قربان که در بیت 14 آمد) / با بی‌محلی سر زد به اتاق سر ایوان (به اتاقِ چسبیده به ایوان سری زد؛ در گویش تربتی خانه را «حُولی» می‌گویند و به اتاق هم «خَنَه» گفته می‌شود)

رختاشِ به دَر کِرد و اَمَه لَم دا به پوشْتی

هِی بَهْنَه به لُمْپا مِگِرفْت کو مِزَه سوسو

20- رخت‌هایش را درآورد و آمد لم داد به پشتی / هی بهانه به چراغ نفتی (لمپا نوعی چراغ فتیله‌ای بوده است که شیشه‌ای بر روی آن نصب می‌شده است و سوخت آن هم نفت بوده است) می‌گرفت که او (اشاره به لمپا) سوسو می‌زد.

چای خُورد، دِ سَرْ سُفرَه نِشَستَن هَمَه با هَم

خُوردَن هَمِگی خوش‌مِزَه با هم نون و کوکو

21- چای خورد (پدرم چایی خورد)، در سر سفره نشستند همه (اشاره به اعضای خانواده) با هم / خوردند همه به خوش‌مزگی (خوش‌مزه در این‌جا قید حالت است است یعنی به خوش‌مزگی، دقت داشته باشید که در گویش تربتی خوش به وزن مور تلفظ می‌شود و نه خُش) با هم نان و کوکو.

... ادامه دارد

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1058 به تاریخ 930511, شعر محلی تربت, شعر محلی غلامعلی مهدیزاده
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۳ساعت 19:5  توسط بهمن صباغ‌ زاده  |