سیاه‌مشــــــــــــــــــــــــــــــــق

گزارش‌های بهمن صباغ زاده از جلسه‌های شعر

۱- بازخوانی ادبیات کلاسیک؛ شاهنامه‌ی فردوسی؛ بر اساس نسخه‌ی ژول مُل؛ قسمت اول؛ بیت 1 تا 100

پس روخوانی کتاب گلستان سعدی به تصحیح خلیل خطیب رهبر و گزیده‌ی غزلیات شمس به انتخاب و تصحیح دکتر محدرضا شفیعی کدکنی نوبت رسید به کتاب شاهنامه‌ی فردوسی که در بخش روخوانی ادبیات کلاسیک در جلسه خوانده شود. در تاریخ 8/6/1393 که آخرین قسمت گزیده‌ی غزلیات شمس در جلسه خوانده شد تصمیم گرفته شد که کتاب بعدی اثر سترگ حماسه‌سرای بزرگ تاریخ ادبیات فردوسی طوسی باشد. از این رو که بر اساس نسخه‌ی ژول مُل شاهنامه‌ی فردوسی در هفت جلد و 52623 بیت سروده شده است. از آن‌جا که هر جلسه حدود نیم ساعت آغازین  جلسه به خواندن ادبیات کلاسیک اختصاص دارد اگر قرار بود تمام شاهنامه را بخوانیم با در نظر گرفتن 100 بیت در هر جلسه، حدود یازده سال طول می‌کشد تا این کتاب در جلسه خوانده شود. از این رو تصمیم گرفتیم 10000 بیت از این کتاب را به انتخاب استاد موسوی و استاد نجف زاده در طول حدود دو سال در جلسه روخوانی کنیم. نسخه‌ی ژول مُل مبنای کار در نظر گرفته شد و هر هفته 100 بیت هفته‌ی آینده در جلسه مشخص خواهد شد و در وبلاگ هم اعلام خواهد شد تا دوستانی که در جلسه شرکت می‌کنند بتوانند از پیش آماده باشند.

 

فردوسی » شاهنامه » آغاز کتاب » بخش ۱ - آغاز کتاب

به نام خداوند جان و خرد

کزین برتر اندیشه برنگذرد

خداوند نام و خداوند جای

خداوند روزی‌دهِ رهنمای

خداوند کیوان و گردان سپهر

فروزنده‌ی ماه و ناهید و مهر

ز نام و نشان و گمان برتر است

نگارنده‌ی بَرشده پیکر است

به بینندگان آفریننده را

نبینی، مرنجان دو بیننده را

نیابد بدو نیز اندیشه راه

که او برتر از نام و از جایگاه

سخن هر چه زین گوهران بگذرد

نیابد بدو راه جان و خرد

خرد گر سخن برگزیند همی

همان را گزیند که بیند همی

ستودن نداند کس او را چو هست

میان بندگی را ببایدْت بست

خِرَد را و جان را همی سنجد اوی

در اندیشه‌ی سَخته کی گنجد اوی؟

بدین آلتِ رای و جان و زبان

ستود آفریننده را کی توان؟

به هستیش باید که خستو شوی

ز گفتارِ بی‌کار یکسو شوی

پرستنده باشی و جوینده راه

به ژرفی به فرمانْش کردن نگاه

توانا بود هر که دانا بود

ز دانش دلِ پیر بُرنا بود

از این پرده برتر سخن‌گاه نیست

ز هستی مر اندیشه را راه نیست

 

بخش ۲ - ستایش خرد

کنون ای خردمند، وصفِ خرد

بدین جایگه گفتن اندرخورد

کنون تا چه داری بیار از خرد

که گوش نیوشنده زو برخورد

خرد بهتر از هر چه ایزد بداد

ستایش خرد را به از راه داد

خرد رهنمای و خرد دلگشای

خرد دست گیرد به هر دو سرای

ازو شادمانی وزویت غم است

وزویت فزونی وزویت کم است

خرد تیره و مردِ روشن‌روان

نباشد همی شادمان یک زمان

چه گفت آن خردمند مردِ خرد

که دانا ز گفتار از برخورد

کسی کو خرد را ندارد ز پیش

دلش گردد از کرده‌ی خویش ریش

هشیوار دیوانه خواند وُرا

همان خویش بیگانه داند وُرا

ازویی به هر دو سرای ارجمند

گسسته خرد پای دارد به بند

خرد چشم جان است چون بنگری

تو بی‌چشمْ شادان جهان نسپری

نخست آفرینش خرد را شناس

نگهبان جان است و آن را سپاس

سپاسِ تو چشم است وگوش و زبان

کزین سه رسد نیک و بد بی‌گمان

خرد را و جان را که یارد ستود؟

و گر من ستایم که یارد شنود؟

حکیما چو کس نیست، گفتن چه سود

ازین پس بگو کآفرینش چه بود

تویی کرده‌ی کردگارِ جهان

ببینی همی آشکار و نهان

به گفتار دانندگان راه جوی

به گیتی بپوی و به هر کس بگوی

ز هر دانشی چون سخن بشنوی

از آموختن یک زمان نغنوی

چو دیدار یابی به شاخ سخن

بدانی که دانش نیاید به بن

 

بخش ۳ - گفتار اندر آفرینش عالم

از آغاز باید که دانی درست

سرِ مایه‌ی گوهران از نخست

که یزدان ز ناچیز چیز آفرید

بدان تا توانایی آرد پدید

وزو مایه‌ی گوهر آمد چهار

برآورده بی‌رنج و بی‌روزگار

یکی آتشی برشده تابناک

میان آب و باد از بر تیره خاک

نخستین که آتش به جنبش دمید

ز گرمیش پس خشکی آمد پدید

وزان پس ز آرام سردی نمود

ز سردی همان باز ترّی فزود

چو این چار گوهر به جای آمدند

ز بهرِ سپنجی‌سرای آمدند

گهرها یک اندر دگر ساخته

ز هرگونه گردن برافراخته

پدید آمد این گنبد تیزرو

شگفتی نماینده‌ی نوبه‌نو

اَبَر ده و دو هفت شد کدخدای

گرفتند هر یک سزاوار جای

در بخشش و دادن آمد پدید

ببخشید دانا چنان چون سزید

فلک‌ها یک اندر دگر بسته شد

بجنبید چون کار پیوسته شد

چو دریا و چون کوه و چون دشت و راغ

زمین شد به کردار روشن‌چراغ

ببالید کوه، آب‌ها بر دمید

سرِ رَستنی سوی بالا کشید

زمین را بلندی نبُد جایگاه

یکی مرکزی تیره بود و سیاه

ستاره برو بر شگفتی نمود

به خاک اندرون روشنائی فزود

همی بر شد آتش، فرود آمد آب

همی گشت گِردِ زمین آفتاب

گیا رَست با چند گونه درخت

به زیر اندر آمد سران‌شان ز بخت

ببالد ندارد جز این نیرویی

نپوید چو پیوندگان هر سویی

وزان پس چو جنبنده آمد پدید

همه رستنی زیر خویش آورید

خور و خواب و آرام جوید همی

وزان زندگی کام جوید همی

نه گویا زبان و نه جویا خرد

ز خاک و ز خاشاک تن پروَرَد

نداند بد و نیکِ فرجامِ کار

نخواهد ازو بندگی کردگار

چو دانا توانا بُد و دادگر

از ایرا نکرد ایچ پنهان هنر

چنین است فرجامِ کارِ جهان

نداند کسی آشکار و نهان

 

بخش ۴ - گفتار اندر آفرینش مردم

چو زین بگذری مردم آمد پدید

شد این بندها را سراسر کلید

سرش راست بر شد چو سرو بلند

به گفتار خوب و خرد کاربند

پذیرنده‌ی هوش و رای و خرد

مر او را دد و دام فرمان برد

ز راه خرد بنگری اندکی

که مردم به معنی چه باشد یکی

مگر مردمی خیره خوانی همی

جز این را نشانی ندانی همی

تو را از دو گیتی برآورده‌اند

به چندین میانجی بپرورده‌اند

نخستینِ فطرت پسینِ شمار

تویی، خویشتن را به بازی مدار

شنیدم ز دانا دگرگونه زین

چه دانیم رازِ جهان‌آفرین

نگه کُن سرانجامِ خود را ببین

چو کاری بیابی ازین به گزین

به رنج اندر آری تنت را رواست

که خود رنج بُردن به دانش سزاست

چو خواهی که یابی ز هر بَد رها

سر اندر نیاری به دامِ بلا

نگه کُن بدین گنبدِ تیزگَرد

که درمانِ ازویست و زویست درد

نه گشتِ زمانه بفرسایدش

نه آن رنج و تیمار بگزایدش

نه از جنبش آرام گیرد همی

نه چون ما تباهی پذیرد همی

ازو دان فزونی، ازو هم شمار

بَد و نیک نزدیک او آشکار

 

بخش 5 - گفتار اندر آفرینش آفتاب

ز یاقوت سرخ است چرخِ کبود

نه از آب و گرد و نه از باد و دود

به چندین فروغ و به چندین چراغ

بیاراسته چون به نوروز باغ

روان اندرو گوهرِ دلفروز

کزو روشنایی گرفته‌ست روز

ز خاور برآید سوی باختر

نباشد ازین یک روش راست‌تر

ایا آنکه تو آفتابی همی

چه بودت که بر من نتابی همی؟

 

بخش 6 - در آفرینش ماه

چراغ است مر تیره شب را بسیچ

به بَد تا توانی تو هرگز مپیچ

چو سی روز گردش بپیمایدا

شود تیره‌گیتی بدو روشنا

پدید آید آنگاه باریک و زرد

چو پشت کسی کو غم عشق خَورد

چو بیننده دیدارش از دور دید

هم اندر زمان او شود ناپدید

دگر شب نمایش کند بیشتر

تو را روشنایی دهد بیشتر

به دو هفته گردد تمام و درست

بدان باز گردد که بود از نخست

بُوَد هر شبانگاه باریک‌تر

به خورشید تابنده نزدیک‌تر

بدین‌سان نهادَش خداوندْ داد

بُوَد تا بُوَد هم بدین یک نهاد

 

بخش 7 - گفتار اندر ستایش پیغمبر

تو را دانش و دین رهانَد درست

درِ رستگاری ببایدْت جُست

وگر دل نخواهی که باشد نژند

نخواهی که دایم بُوی مستمند

به گفتارِ پیغمبرت راه جوی

دل از تیرگی‌ها بدین آب شوی

چه گفت آن خداوند تنزیل و وحی

خداوندِ امر و خداوندِ نهی

که خورشید بعد از رسولانِ مِه

نتابید بر کس ز بوبکر بِه

عُمَر کرد اسلام را آشکار

بیاراست گیتی چو باغ بهار

پس از هر دوان بود عثمان گزین

خداوندِ شرم و خداوندِ دین

چهارم علی بود جفتِ بتول

که او را به خوبی ستاید رسول

...

***

 

بازخوانی ادبیات کلاسیک در هفته‌ی آینده:

شاهنامه‌ی فردوسی؛ قسمت دوم؛ بیت 101 تا 200

فردوسی » شاهنامه » آغاز کتاب » بخش 5 - گفتار اندر ستایش پیغمبر

که من شهرِ علمم، علی‌ام در است

درست این سخن قولِ پیغمبر است

...

نشسته برو شهریاری چو ماه

یکی تاج بر سر به جایِ کلاه

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1063 به تاریخ 930615, بازخوانی ادبیات کلاسیک, شاهنامه فردوسی
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۷ شهریور ۱۳۹۳ساعت 17:41  توسط بهمن صباغ‌ زاده  |