۱- بازخوانی ادبیات کلاسیک؛ شاهنامهی فردوسی؛ بر اساس نسخهی ژول مُل؛ قسمت چهارم؛ بیت 301 تا 400
پس روخوانی کتاب گلستان سعدی به تصحیح خلیل خطیب رهبر و گزیدهی غزلیات شمس به انتخاب و تصحیح دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی نوبت رسید به کتاب شاهنامهی فردوسی که در بخش بازخوانی ادبیات کلاسیک در جلسه خوانده شود. در تاریخ 8/6/1393 که آخرین قسمت گزیدهی غزلیات شمس در جلسه خوانده شد تصمیم گرفته شد که کتاب بعدی اثر سترگ حماسهسرای بزرگ تاریخ ادبیات، فردوسی طوسی باشد. از این رو که بر اساس نسخهی ژول مُل، شاهنامهی فردوسی در هفت جلد و 52623 بیت سروده شده است و از آنجا که هر جلسه حدود نیم ساعت آغازین جلسه به خواندن ادبیات کلاسیک اختصاص دارد، اگر قرار بود تمام شاهنامه را بخوانیم با در نظر گرفتن 100 بیت در هر جلسه، حدود یازده سال طول میکشد تا این کتاب در جلسه خوانده شود. از این رو تصمیم گرفتیم 10000 بیت از این کتاب را به انتخاب استاد موسوی و استاد نجف زاده در طول حدود دو سال در جلسه روخوانی کنیم. نسخهی ژول مُل مبنای کار در نظر گرفته شد و هر هفته 100 بیت هفتهی آینده در جلسه مشخص خواهد شد و در وبلاگ هم اعلام خواهد شد تا دوستانی که در جلسه شرکت میکنند بتوانند از پیش آماده باشند.
4
شاهنامهی فردوسی؛ قسمت چهارم؛ بیت 301 تا 400
فردوسی » شاهنامه » کیومرث » بخش 3 - رفتن هوشنگ و کیومرث به جنگ دیو سیاه
پسِ پُشتِ لشکر کیومرث شاه
نبیره به پیش اندرون با سپاه
بیامد سیهدیو با ترس و باک
همی بآسمان بر پراگند خاک
ز هرّای درندگان چنگ دیو
شده سُست از خشمِ کیهان خدیو
به هم برشکستند هردو گروه
شدند از دَد و دام دیوان ستوه
بیازید هوشنگ چون شیر، چنگ
جهان کرد بر دیوِ نستوه تنگ
کشیدش سراپای یکسر دوال
سپهبَد بُرید آن سرِ بیهمال
به پای اندر افگند و بسپَرد خوار
دریده برو چرم و برگشته کار
چو آمد مر آن کینه را خواستار
سرآمد کیومرث را روزگار
برفت و جهان مردری ماند ازوی
نگر تا که را نزد او آبروی
جهان فریبنده را گِرد کرد
رهِ سود بنمود و خود مایه خورد
جهان سربهسر چو فسانهست و بس
نماند بد و نیک بر هیچکس
فردوسی » شاهنامه » هوشنگ » بخش 1 – پادشاهی هوشنگ چهل سال بود
جهاندار هوشنگ با رای و داد
به جای نیا تاج بر سر نهاد
بگَشت از برش چرخ سالی چهل
پُر از هوش، مغز و پُر از رای، دل
چو بنشست بر جایگاهِ مهی
چنین گفت بر تختِ شاهنشهی
که بر هفت کشور منم پادشا
جهاندار پیروز و فرمانروا
به فرمانِ یزدانِ پیروزگر
به داد و دِهش تنگ بستم کمر
وزان پس جهان یکسر آباد کرد
همه رویِ گیتی پُر از داد کرد
نخستین یکی گوهر آمد به چنگ
به آتش ز آهن جدا کرد سنگ
سرِ مایه کرد آهنِ آبگون
کزان سنگِ خارا کشیدش برون
چو بشناخت آهنگری پیشه کرد
کجا زو تبر، ارّه و تیشه کرد
چو این کرده شد، چارهی آب ساخت
ز دریا برآورد و هامون نواخت
به جوی و به رود آب را راه کرد
به فرّ کیی رنج کوتاه کرد
چو آگاه مردم بر او برفزود
پراکندن تخم و کِشت و درود
بسیچید پس هر کسی نانِ خویش
بورزید و بشناخت سامان خویش
ازآن پیش کین کارها شد بسیچ
نبُد خوردنی جز از میوه هیچ
همه کار مردم نبودی به برگ
که پوشیدنیشان همه بود برگ
فردوسی » شاهنامه » هوشنگ » بخش 2 - بنیاد نهادن جشن سده
نیا همی بود آیین و کیش
پرستیدنِ ایزدی بود بیش
بدان گه بُدی آتشِ خوبرنگ
چو مر تازیان راست محراب سنگ
به سنگ اندر آتش ازو شد پدید
کزو روشنی در جهان گسترید
یکی روز شاهِ جهان سویِ کوه
گذر کرد با چند کس همگروه
پدید آمد از دور چیزی دراز
سیهرنگ و تیرهتن و تیزتاز
دوچشم از برِ سر چو دو چشمه خون
ز دودِ دهانش جهان تیرهگون
نگه کرد هوشنگ باهوش و سنگ
گرفتش یکی سنگ و شد تیزچنگ
به زورِ کیانی رهانید دست
جهانسوز مار از جهانجو بجَست
برآمد به سنگِ گران سنگِ خُرد
همان و همین سنگ بشکست گُرد
فروغی پدید آمد از هر دو سنگ
دلِ سنگ گشت از فروغ آذرنگ
نشد مار کُشته ولیکن ز راز
ازین طبعِ سنگ آتش آمد فراز
هر آنکس که سنگ آهن زدی
ازو روشنایی پدید آمدی
جهاندار پیشِ جهان آفرین
نیایش همی کرد و خواند آفرین
که او را فروغی چنین هدیه داد
همین آتش آنگاه قبله نهاد
بگفتا فروغیست این ایزدی
پرستید باید اگر بخردی
شب آمد برافروخت آتش چو کوه
همان شاه در گِردِ او با گروه
یکی جشن کرد آن شب و باده خَورد
سده نام آن جشنِ فرخنده کرد
ز هوشنگ ماند این سده یادگار
بسی باد چون او دگر شهریار
کز آباد کردن جهان شاد کرد
جهانی به نیکی ازو یاد کرد
بدان ایزدی جاه و فرِّ کیان
ز نخچیرِ گور و گوزنِ ژیان
جدا کرد گاو و خر و گوسفند
به ورز آورید آنچه بُد سودمند
جهاندار هوشنگ با هوش گفت
بداریدشان را جدا جفت جفت
بدیشان بورزید و زیشان خورید
همی تاج را خویشتن پرورید
ز پویندگان هر چه مویش نکوست
بکُشت و به سرشان برآهیخت پوست
چو روباه و قاقُم، چو سنجاب نرم
چهارم سمور است کِش موی گرم
برین گونه از چرمِ پویندگان
بپوشید بالای گویندگان
برنجید و گسترد و خورد و سپُرد
برفت و به جز نام نیکی نبُرد
بسی رنج برد اندران روزگار
به افسون و اندیشهی بیشمار
چو پیش آمدش روزگار بهی
ازو مُردری ماند تخت مهی
زمانه ندادش زمانی درنگ
شد آن شاه هوشنگِ با هوش و سنگ
نپیوست خواهد جهان با تو مهر
نه نیز آشکارا نمایدْت چهر
فردوسی » شاهنامه » تهمورث » بخش 1 - پادشاهی تهمورث دیوبند سی سال بود
پسر بُد مراو را یکی هوشمند
گرانمایه تهمورثِ دیوبند
بیامد به تختِ پدر بر نشست
به شاهی کمر بر میان برببست
همه موبدان را ز لشکر بخواند
به خوبی چه مایه سخنها براند
چنین گفت کامروز تخت و کلاه
مرا زیبد این تاج و گنج و سپاه
جهان از بدیها بشویَم به رای
پس از آن ز گیتی کنم گرد پای
ز هر جای کوته کنم دستِ دیو
که من بود خواهم جهان را خدیو
هر آن چیز کاندر جهان سودمند
کُنم آشکارا، گشایم ز بند
پس از پشتِ میش و بره پشم و موی
بُرید و به رِشتن نهادند روی
به کوشش ازو کرد پوشش به رای
به گستردنی هم بُد او رهنمای
ز پویندگان هر چه بُد تیزرو
خورش کردشان سبزه و کاه و جو
رمنده دَدان را همه بنگرید
سیهگوش و یوز از میان برگزید
به چاره بیاوردش از دشت و کوه
به بند آمدند آنکه بُد زان گروه
ز مرغان مر آن را که بُد نیک تاز
چو باز و چو شاهینِ گردنفراز
بیاورد و آموختنشان گرفت
جهانی بدو مانده اندر شگفت
چو این کرده شد، ماکیان و خروس
کجا بر خروشد گهِ زخمِ کوس
بیاورد و یکسر به مردم کشید
نهفته همه سودمندش گزید
بفرمودشان تا نوازند گرم
نخوانندشان جز به آوازِ نرم
چنین گفت کاین را ستایش کنید
جهانآفرین را نیایش کنید
که او دادِمان بر ددان دستگاه
ستایش مراو را که بنمود راه
مر او را یکی پاکدستور بود
که رایش ز کردار بد دور بود
گزیده به هر جای شیداَسپ نام
نزد جُز به نیکی به هر جای گام
همه روزه بسته ز خوردن دو لب
به پیش جهاندار برپایْ شب
چنان بر دلِ هر کسی بود دوست
نمازِ شب و روزه آیینِ اوست
سرِ مایه بُد اخترِ شاه را
در بسته بُد جانِ بدخواه را
همه راهِ نیکی نمودی به شاه
همه راستی خواستی پایگاه
چنان شاه پالوده گشت از بدی
که تابید ازو فرّهی ایزدی
برفت اهرمن را به افسون ببست
چو بر تیزرو بارگی برنشست
زمان تا زمان زینْش برساختی
همی گِردِ گیتیش برتاختی
چو دیوان بدیدند کردارِ او
کشیدند گردن ز گفتارِ او
شدند انجمن دیو بسیار مر
که پردَخته مانند ازو تاج و فر
چو تهمورث آگه شد از کارشان
برآشفت و بشکست بازارشان
به فر جهاندار بستش میان
به گردن برآورد گرز گران
همه نره دیوان و افسونگران
برفتند جادو سپاهی گران
دمنده سیه دیوشان پیشرو
همی به آسمان برکشیدند غو
جهاندار طهمورث بافرین
بیامد کمربستهٔ جنگ و کین
یکایک بیاراست با دیو چنگ
نبُد جنگشان را فراوان درنگ
ازیشان دو بهره به افسون ببست
دگرشان به گرزِ گران کرد پَست
کشیدندشان خسته و بسته خوار
به جان خواستند آن زمان زینهار
که ما را مکُش تا یکی نو هنر
بیاموزی از ما کِت آید به بر
کیِ نامور دادشان زینهار
بدان تا نهانی کنند آشکار
چو آزادشان شد سر از بندِ او
بجُستند ناچار پیوندِ او
...
***
بازخوانی ادبیات کلاسیک در هفتهی آینده:
شاهنامهی فردوسی؛ قسمت پنجم؛ بیت 401 تا 500
فردوسی » شاهنامه » تهمورث » بخش 1 - پادشاهی تهمورث دیوبند سی سال بود
از
...
نبشتن به خسرو بیاموختند
دلش را به دانش بیاموختند
...
تا
...
پسر بد مر آن پاکدل را یکی
کش از مهر بهره نبود اندکی
...
***
برچسبها: گزارش جلسه شماره 1066 به تاریخ 930705, بازخوانی ادبیات کلاسیک, شاهنامه فردوسی