سیاه‌مشــــــــــــــــــــــــــــــــق

گزارش‌های بهمن صباغ زاده از جلسه‌های شعر

۱- بازخوانی ادبیات کلاسیک؛ شاهنامه‌ی فردوسی؛ بر اساس نسخه‌ی ژول مُل؛ قسمت دوازدهم؛ بیت 1101 تا 1200

پس از روخوانی کتاب گلستان سعدی به تصحیح خلیل خطیب رهبر و گزیده‌ی غزلیات شمس به انتخاب و تصحیح دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی نوبت رسید به کتاب شاهنامه‌ی فردوسی که در بخش بازخوانی ادبیات کلاسیک در جلسه خوانده شود. در تاریخ 8/6/1393 که آخرین قسمت گزیده‌ی غزلیات شمس در جلسه خوانده شد تصمیم گرفته شد که کتاب بعدی اثر سترگ حماسه‌سرای بزرگ تاریخ ادبیات، فردوسی طوسی باشد. بر اساس نسخه‌ی ژول مُل، شاهنامه‌ی فردوسی در هفت جلد و 52623 بیت سروده شده است و از آن‌جا که هر جلسه حدود نیم ساعت آغازین  جلسه به خواندن ادبیات کلاسیک اختصاص دارد، اگر قرار بود تمام شاهنامه را بخوانیم با در نظر گرفتن 100 بیت در هر جلسه، حدود یازده سال طول می‌کشد تا این کتاب در جلسه خوانده شود. از این رو تصمیم گرفتیم حدود 10000 بیت از این کتاب را در طول حدود دو سال در جلسه روخوانی کنیم. نسخه‌ی ژول مُل مبنای کار در نظر گرفته شد و هر هفته 100 بیت هفته‌ی آینده در جلسه مشخص خواهد شد و در وبلاگ هم اعلام خواهد شد تا دوستانی که در جلسه شرکت می‌کنند بتوانند از پیش آماده باشند.

 

12

شاهنامه‌ی فردوسی؛ قسمت دوازدهم؛ بیت 1101 تا 1200

فردوسی » شاهنامه » ضحّاک » بخش 9 –  بندکردن فریدون ضحاک را

...

به مغز اندرش آتشِ رَشک خاست

به ایوان کمند اندر افگند راست

نه از تخت یاد و نه جان ارجمند

فرود آمد از بامِ کاخِ بلند

به دست اندرش آبگون دشنه بود

به خونِ پری‌چهرگان تشنه بود

ز بالا چو پی بر زمین برنهاد

بیامد فریدون به کردارِ باد

بدان گرزه‌ی گاوسَر دست بُرد

بزد بر سرش، ترگ را کرد خُرد

بیامد سروش خجسته‌دَمان

مزن گفت، کو را نیامد زمان

همیدون شکسته ببندش چو سنگ

ببَر تا دو کوه آیدت پیش تنگ

به کوه اندرون بِهْ بوَد بندِ اوی

نیاید بَرَش خویش و پیوندِ اوی

فریدون چو بشنید ناسود دیر

کمندی بیاراست از چرمِ شیر

به تندی ببستش دو دست و میان

که نگشاید آن بند پیلِ ژیان

نشست از برِ تختِ زرّینِ اوی

بیفگند ناخوب آیینِ اوی

بفرمود کردن به در بر خروش

که ای نامدارانِ با فرّ و هوش

نباید که باشید با سازِ جنگ

وزین گونه جوید کسی نام و ننگ

سپاهی نباید که با پیشه‌ور

به یک روی جویند هر دو هنر

یکی کاروَرز و یکی گرزدار

سزاوارِ هر کس پدید است کار

چو این کارِ آن جوید، آن کارِ این

پُرآشوب گردد سراسر زمین

به بند اندر است آن‌که ناپاک بود

جهان را ز کردارِ او باک بود

شما دیر مانید و خرّم بُوید

به رامِش سوی ورزشِ خود شوید

شنیدند مردم سخن‌های شاه

از آن پُرهنر مردِ با دستگاه

وزان پس همه نامدارانِ شهر

کسی را که بود از زر و گنج بهر

برفتند با رامش و خواسته

همه دل به فرمانش آراسته

فریدونِ فرزانه بنواختْشان

ز راهِ خرد پایگه ساختْشان

همی پندشان داد و کرد آفرین

همی یاد کرد از جهان‌آفرین

همی گفت کاین جایگاهِ من است

به فال اختر و بوم‌تان روشن است

که یزدانِ پاک از میانِ گروه

برانگیخت ما را ز البرز کوه

بِدان تا جهان از بَدِ اژدها

به فرِّ من آید شما را رها

چو بخشایش آورد نیکی‌دِهِش

به نیکی بباید سپردن رهش

منم کدخدای جهان سر به سر

نباید نشستن به یک جای بر

وگرنه من ایدر همی بودمی

بسی با شما روز پیمودمی

مِهان پیشِ او خاک دادند بوس

ز درگاه برخاست آوایِ کوس

همه شهر دیده به درگاه بر

خروشان بر آن روز کوتاه بر

که تا اژدها را بُرون آورید

به بندِ کمندی چنان چون سزید

دمادم برون رفت لشکر ز شهر

وزان شهر نایافته هیچ بهر

ببُردند ضحاک را بسته خوار

به پشتِ هیونی برافگنده زار

همی بُرد ازین گونه تا شیرخوان

جهان را چو این بشنوی پیر خوان

بسا روزگارا که بر کوه و دشت

گذشته‌ست و بسیار خواهد گذشت

بر آن گونه ضحّاک را بسته سخت

سوی شیرخوان بُرد بیداربخت

همی راند او را به کوه اندرون

همی خواست کارَد سرش را نگون

بیامد هم‌آنگه خجسته‌سروش

به خوبی یکی راز گفتش به گوش

که این بسته را تا دماوند کوه

ببَر همچنان تازیان بی‌گروه

مبَر جز کسی را که نگزیردت

به هنگام سختی به بر گیردت

بیاورد ضحّاک را چون نَوَند

به کوهِ دماوند کردش به بند

چو بندی بر آن بند بفزود نیز

نبود از بدِ بخت مانیده چیز

ازو نام ضحاک چون خاک شد

جهان از بَدِ او همه پاک شد

گسسته شد از خویش و پیوند، او

بمانده بدان گونه در بند، او

به کوه اندرون تنگ جایش گُزید

نگه کرد غاری بُن‌اش ناپدید

بیاورد مسمارهای گران

به جایی که مغزش نبود اندران

فرو بست دستش بر آن کوه باز

بدان تا بماند به سختی دراز

بماند او برین گونه آویخته

وزو خونِ دل بر زمین ریخته

بیا تا جهان را به بَد نسپریم

به کوشش همه دستِ نیکی بریم

نباشد همی نیک و بد پایدار

همان بِهْ که نیکی بود یادگار

همان گنج و دینار و کاخِ بلند

نخواهد بُدَن مر تو را سودمند

سخن مانَد از تو همی یادگار

سخن را چنین خوارمایه مدار

فریدونِ فرّخ فرشته نبود

ز مُشک و ز عنبر سرشته نبود

به داد و دِهِش یافت آن نیکویی

تو داد و دِهِش کن، فریدون تویی

فریدون ز کاری که کرد ایزدی

نخستین جهان را بشُست از بدی

یکی بیش‌تر بندِ ضحّاک بود

که بیدادگر بود و ناپاک بود

سه دیگر که گیتی ز نابخردان

بپالود و بِسْتَد ز دستِ بدان

جهانا چه بدمِهر و بدگوهری

که خود پرورانی و خود بشکَری

نگه کُن کجا آفریدونِ گُرد

که از پیرِ ضحاک شاهی ببُرد

ببُد در جهان پانصد سال شاه

به آخر شد و، مانْد ازو جایگاه

برفت و جهان دیگری را سپرد

به جز حسرت از دهر چیزی نبرد

چنینیم یکسر کِهْ و مِهْ همه

تو خواهی شبان باش و خواهی رمه

 

فردوسی » شاهنامه » فریدون » بخش 1 –  بر تخت نشستن فریدون

فریدون چو شد بر جهان کامگار

ندانست جُز خویشتن شهریار

به رسمِ کیان تاج و تختِ مِهی

بیاراست با کاخِ شاهنشهی

به روزِ خجسته سرِ مِهرماه

به سر بر نهاد آن کیانی‌کلاه

زمانه بی‌اندوه گشت از بَدی

گرفتند هر کس رهِ ایزدی

دل از داوری‌ها بپرداختند

به آیین یکی جشنِ نو ساختند

نشستند فرزانگان شادکام

گرفتند هر یک ز یاقوت جام

میِ روشن و چهره‌ی شاهِ نو

جهان گشت روشن سرِ ماهِ نو

بفرمود تا آتش افروختند

همه عنبر و زعفران سوختند

پرستیدنِ مهرگان دینِ اوست

تن‌آسانی و خوردن آیینِ اوست

اگر یادگارست ازو ماه مهر

بکوش و به رنج ایچ منمای چهر

ورا بُد جهان سالیان پانصد

نیفکند یک روز بنیادِ بد

جهان چون برو بر نماند، ای پسر

تو نیز آز مپْرَست و اندُه مخَور

نمانَد، چنین دان، جهان برکسی

درو شادکامی نیابی بسی

فرانَک نه آگاه بُد زین نهان

که فرزندِ او شاه شد بر جهان

ز ضحّاک شد تختِ شاهی تهی

سرآمد برو روزگار بهی

پس آگاهی آمد ز فرّخ‌پسر

به مادر که فرزند شد تاجور

نیایش کنان شد سر و تن بشُست

به پیشِ جهان‌داور آمد نخست

نهاد آن سرش پَست بر خاک بر

همی خواند نفرین به ضحّاک بر

همی آفرین خواند بر کردگار

برآن شادمان گردشِ روزگار

وزان پس کسی را که بودش نیاز

همی داشت روزِ بد خویش راز

نهانَش نوا کرد و کس را نگفت

همان راز او داشت اندر نهفت

یکی هفته زین گونه بخشید چیز

چنان شد که درویش نشناخت نیز

دگر هفته مر بزم را کرد ساز

مِهان را که بودند گردن‌فراز

بیاراست چون بوستان خانِ خویش

مِهان را همه کرد مهمانِ خویش

وزان پس همه گنج آراسته

فراز آوریده، نهان خواسته

همان گنج‌ها راگشادن گرفت

نهاده همه رای دادن گرفت

گشادن درِ گنج را گاه دید

دِرَم خوار شد چون پسر شاه دید

همان جامه و گوهرِ شاهوار

همان اسپ تازی به زرّین عِذار

همان جوشن و خود و زوپین و تیغ

کلاه و کمر هم نبودش دریغ

همه خواسته بر شتر بار کرد

دلِ پاک سوی جهاندار کرد

فرستاد نزدیک فرزند چیز

زبانی پُر از آفرین داشت نیز

چو آن خواسته دید شاهِ زمین

بپِذْرفت و بر مام کرد آفرین

بزرگان لشگر چو بشناختند

برِ شهریار جهان تاختند

که ای شاهِ پیروزِ یزدان‌شناس

ستایش مر او را زویَت سپاس

چنین روز روزت فزون باد بخت

بد اندیشگان را نگون باد بخت

...

***

 

بازخوانی ادبیات کلاسیک در هفته‌ی آینده:

شاهنامه‌ی فردوسی؛ قسمت سیزدهم؛ بیت 1201 تا 1300

فردوسی » شاهنامه » فریدون » بخش 1 –  بر تخت نشستن فریدون

...

تو را باد پیروزی از آسمان

مبادا به جز راد و نیکی گمان

تا

...

سخن هر چه گفتی پذیرم همی

ز فرزند اندازه گیرم همی

...

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1075 به تاریخ 930908, بازخوانی ادبیات کلاسیک, شاهنامه فردوسی
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۰ آذر ۱۳۹۳ساعت 16:18  توسط بهمن صباغ‌ زاده  |