۱- بازخوانی ادبیات کلاسیک؛ شاهنامهی فردوسی؛ بر اساس نسخهی ژول مُل؛ قسمت سیزدهم؛ بیت 1201 تا 1300
پس از روخوانی کتاب گلستان سعدی به تصحیح خلیل خطیب رهبر و گزیدهی غزلیات شمس به انتخاب و تصحیح دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی نوبت رسید به کتاب شاهنامهی فردوسی که در بخش بازخوانی ادبیات کلاسیک در جلسه خوانده شود. در تاریخ 8/6/1393 که آخرین قسمت گزیدهی غزلیات شمس در جلسه خوانده شد تصمیم گرفته شد که کتاب بعدی اثر سترگ حماسهسرای بزرگ تاریخ ادبیات، فردوسی طوسی باشد. بر اساس نسخهی ژول مُل، شاهنامهی فردوسی در هفت جلد و 52623 بیت سروده شده است و از آنجا که هر جلسه حدود نیم ساعت آغازین جلسه به خواندن ادبیات کلاسیک اختصاص دارد، اگر قرار بود تمام شاهنامه را بخوانیم با در نظر گرفتن 100 بیت در هر جلسه، حدود یازده سال طول میکشد تا این کتاب در جلسه خوانده شود. از این رو تصمیم گرفتیم حدود 10000 بیت از این کتاب را در طول حدود دو سال در جلسه روخوانی کنیم. نسخهی ژول مُل مبنای کار در نظر گرفته شد و هر هفته 100 بیت هفتهی آینده در جلسه مشخص خواهد شد و در وبلاگ هم اعلام خواهد شد تا دوستانی که در جلسه شرکت میکنند بتوانند از پیش آماده باشند.
13
شاهنامهی فردوسی؛ قسمت سیزدهم؛ بیت 1201 تا 1300
فردوسی » شاهنامه » فریدون » بخش 1 – بر تخت نشستن فریدون
...
تو را باد پیروزی از آسمان
مبادا بجز داد و نیکی گمان
وزان پس جهاندیدگان پیش شاه
ز هر گوشهای برگرفتند راه
همه زرّ و گوهر برآمیختند
به تختِ سپهبد فرو ریختند
همان مهتران از همه کشورش
بدان خرّمی صف زده بر درش
ز یزدان همی خواستند آفرین
بر آن تاج و تخت و کلاه و نگین
همه دست برداشته بآسمان
همی خواندندش به نیکی گمان
که جاوید باد این چنین شهریار
برومند بادا چنین روزگار
وزان پس فریدون به گِردِ جهان
بگردید و دید آشکار و نهان
هران چیز کز راهِ بیداد دید
هر آن بوم و برکآن نه آباد دید
به نیکی ببَست از همه دستِ بد
چنانک از رهِ هوشیاران سزد
بیاراست گیتی به سانِ بهشت
به جای گیا سرو و گُلبُن بکِشت
از آمل گذر سوی تمّیشه کرد
نشست اندر آن ناموربیشه کرد
کجا کز جهان کوس خوانی همی
جز این نام نیزش ندانی همی
فردوسی » شاهنامه » فریدون » بخش 2 – فرستادن فریدون جَندَل را به یمن
ز سالش چو یک پَنجَه اندر کشید
سه فرزندش آمد گرامی پدید
به بختِ جهاندار هر سه پسر
سه خسرونژاد ازدرِ تاجِ زر
به بالا چو سرو و به رُخ چون بهار
به هر چیز مانندهی شهریار
از این سه دو پاکیزه از شَهرناز
یکی کِهتر از خوبرخ ارنواز
پدر نوز ناکرده از ناز نام
همی پیشِ پیلان نهادند گام
از آن پس بدیشان نگه کرد شاه
که گشتند زیبای تخت و کلاه
فریدون از آن نامدارانِ خویش
یکی را گرانمایهتر خواند پیش
کجا نام او جَندَلِ راهبر
بخ هر کار دلسوز بر شاه بر
بدو گفت برگرد گِردِ جهان
سه دختر گزین از نژادِ مهان
به خوبی سزایِ سه فرزندِ من
چنان چون بشایند پیوندِ من
پدر نام ناکرده از نازشان
بدان تا نخوانند بآوازشان
سه خواهر ز یک مادر و یک پدر
پریچهره و پاک و خسروگهر
به بالا و دیدار هر سه یکی
که این را ندانند از آن اندکی
چو بشنید جَندَل ز خسرو سخن
یکی رایِ پاکیزه افگند بُن
که بیداردل بود و پاکیزهمغز
زبان چرب و شایستهی کارِ نغز
ز پیش سپهبد برون شد به راه
ابا چند تن مر ورا نیکخواه
یکایک ز ایران سراندر کشید
پژوهید و هرگونه گفت و شنید
به هر کشوری کز جهان مِهتری
به پرده درون داشتی دختری
نهفته بجُستی همه رازشان
شنیدی همه نام و آوازشان
ز ایرانِ پُر مایه کس را ندید
که پیوستهی آفریدون سزید
خردمند و روشندل و پاکتن
بیامد برِ سرو شاهِ یمن
نشان یافت جَندَل مر اورا درست
سه دختر چنان چون فریدون بجُست
خرامان بیامد به نزدیکِ سرو
به شادی چو پیش گُل آید تَذَرو
زمین را ببوسید و پوزش نمود
برآن مِهتری آفرین برفزود
که جاوید بادا سرافراز شاه
همیشه فروزندهی تاج و گاه
به جَندَل چنین گفت شاه یمن
که: بیآفرینت مبادا دهن
چه پیغام داری؟ چه فرمان دهی؟
فرستادهای یا گرامی مِهی؟
بدو گفت جندل که: خرُم بُدی
همیشه ز تو دور دست بَدی
از ایران یکی کهترم چون شمن
پیام آوریده به شاهِ یمن
درود فریدون فرّخ دهم
سخن هر چه پرسند پاسخ دهم
تو را آفرین از فریدونِ گُرد
بزرگ آنکسی کو نداردْش خُرد
مرا گفت شاهِ یمن را بگوی
که بر گاه تا مُشک بوید ببوی
بدان ای سرِ مایهی تازیان
کز اختر بُوی جاودان بیزیان
که شیرینتر از جان و فرزند چیز
همانا که چیزی نباشد به نیز
پسندیدهتر کس ز فرزند نیست
چو پیوندِ فرزند پیوند نیست
به سه دیده اندر جهان گر کس است
سه فرزند ما را سه دیده بس است
گرامیتر از دیده آن را شناس
که دیده به دیدنْش دازد سپاس
چه گفت آن خردمند پاکیزهمغز
کجا داستان زد ز پیوند نغز
که پیوندِ کس را نیاراستم
مگر کِش بِهْ از خویشتن خواستم
خرد یافته مردِ نیکیسگال
همی دوستی را بجوید همال
چو خرّم به مردم بُوَد روزگار
نه نیکو بُوَد بیسپه شهریار
مرا پادشاهیِ آباد هست
همان گنج و مردی و نیرویِ دست
سه فرزند شایستهی تاج و گاه
خردمند با دانش و دستگاه
ز هر کام و هر خواسته بینیاز
به هر آرزو دستِ ایشان دراز
مر این سه گرانمایه را در نهفت
بباید همی شاهزاده سه جفت
ز کارآگهان آگهی یافتم
بدین آگهی تیز بشتافتم
کجا از پسِ پرده پوشیده روی
سه پاکیزه داری تو ای نامجوی
مران هرسه را نوز ناکرده نام
چو بشنیدم، این دل شدم شادکام
که ما نیز نامِ سه فرّخنژاد
چو اندر خور آید نکردیم یاد
کنون این گرامی دو گونه گُهر
بباید برآمیخت با یکدگر
سه پوشیدهرِخ را، سه دیهیمجوی
سزا را سزاوار بیگفتوگوی
فریدون پیامم بدین گونه داد
تو پاسخ گزار آنچه آیدت یاد
پیامش چو بشنید شاهِ یمن
بپژمرد چون زآب کنده سمن
همی گفت گر پیشِ بالینِ من
نبیند سه ماه این جهانبینِ من
مرا روز روشن شود تاره شب
بباید گشادن به پاسخ دو لب
گشاده بر ایشان بوَد رازِ من
به هر کار باشند انبازِ من
شتابی نباید به پاسخ کنون
مرا چند راز است با رهنمون
فرستاده را جایگاهی گُزید
پس آنگه به کار اندرون بنگرید
بیامد درِ بار دادن ببست
به انبوهِ اندیشگان در نشست
فراوان کس از دشتِ نیزهوران
برِ خویش خواند آزمودهسران
نهفته برون آورید از نهفت
همه رازها پیشِ ایشان بگفت
که ما را به گیتی ز پیوند خویش
سه شمع است روشن به دیدار پیش
فریدون فرستاد زی من پیام
بگستَرد پیشم یکی خوبدام
همی کرد خواهد ز چشمم جدا
یکی رای بایدزدن با شما
فرستاده گوید چنین گفت شاه
که ما را سه شاه است زیبایِ گاه
گراینده مِهر و پیوندِ تو
به سه رویپوشیده فرزندِ تو
اگر گویم آری و دل زان تهی
دروغ آن نه اندر خورد با شهی
وگر آرزوها سپارم بدوی
شود دل پُرآتش، پر از آب روی
وگر سر بپیچم ز گفتارِ او
هراسان شود دل ز آزارِ او
کسی کو بود شهریارِ زمین
نه بازیست با او سگالید کین
شنید آن سخن مردمِ راهجوی
که ضحّاک را زو چه آمد به روی
ازین در سخن هر چه دارید یاد
سراسر به من بر بباید گشاد
جهانآزموده دلاورسران
گشادند یکیک به پاسخ زبان
که ما هَمگِنان آن نبینیم رای
که هر باد را تو بجُنبی ز جای
اگر شد فریدون چنین شهریار
نه ما بندگانیم با گوشوار
سخنگفتن و بخشش آیینِ ماست
عنان و سنان تافتن دینِ ماست
به خنجر زمین را مِیِستان کنیم
به نیزه هوا را نِیِستان کنیم
سه فرزند اگر بر تو هست ارجمند
درِ گنج بگشای و لب را ببند
و گر چارهی کار خواهی همی
بترسی ازین پادشاهی همی
ازو آرزوهای پُرمایه جوی
که کردار آن را نبینند روی
چو بشنید از آن نامداران سخن
نه سرِ دید آن را به گیتی نه بُن
فردوسی » شاهنامه » فریدون » بخش 3 – پاسخ دادن شاه یمن جَندَل را
فرستادهی شاه را پیش خواند
فراوان سخن را به خوبی براند
که من شهریارِ تو را کهترم
به هرچ او بفرمود فرمانبرم
بگویَش که گرچه تو هستی بلند
سه فرزندِ تو برتو بر ارجمند
پسر خود گرامی بوَد شاه را
به ویژه که زیبا بوَد گاه را
سخن هر چه گفتی پذیرم همی
ز فرزند اندازه گیرم همی
...
***
بازخوانی ادبیات کلاسیک در هفتهی آینده:
شاهنامهی فردوسی؛ قسمت چهاردهم؛ بیت 1301 تا 1400
فردوسی » شاهنامه » فریدون » بخش 2 – پاسخ دادن شاه یمن جندل را
...
اگر پادشه دیده خواهد ز من
وگر دشت گردان و تخت یمن
تا
...
عَماری به پشتِ هَیونانِ مست
چنان چون بوَد ساز و آیین ببست
...
***
برچسبها: گزارش جلسه شماره 1076 به تاریخ 930915, بازخوانی ادبیات کلاسیک, شاهنامه فردوسی