سیاه‌مشــــــــــــــــــــــــــــــــق

گزارش‌های بهمن صباغ زاده از جلسه‌های شعر

۱- بازخوانی ادبیات کلاسیک؛ شاهنامه‌ی فردوسی؛ بر اساس نسخه‌ی ژول مُل؛ قسمت پانزدهم؛ بیت 1401 تا 1500

پس از روخوانی کتاب گلستان سعدی به تصحیح خلیل خطیب رهبر و گزیده‌ی غزلیات شمس به انتخاب و تصحیح دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی نوبت رسید به کتاب شاهنامه‌ی فردوسی که در بخش بازخوانی ادبیات کلاسیک در جلسه خوانده شود. در تاریخ 8/6/1393 که آخرین قسمت گزیده‌ی غزلیات شمس در جلسه خوانده شد تصمیم گرفته شد که کتاب بعدی اثر سترگ حماسه‌سرای بزرگ تاریخ ادبیات، فردوسی طوسی باشد. بر اساس نسخه‌ی ژول مُل، شاهنامه‌ی فردوسی در هفت جلد و 52623 بیت سروده شده است و از آن‌جا که هر جلسه حدود نیم ساعت آغازین  جلسه به خواندن ادبیات کلاسیک اختصاص دارد، اگر قرار بود تمام شاهنامه را بخوانیم با در نظر گرفتن 100 بیت در هر جلسه، حدود یازده سال طول می‌کشد تا این کتاب در جلسه خوانده شود. از این رو تصمیم گرفتیم حدود 10000 بیت از این کتاب را در طول حدود دو سال در جلسه روخوانی کنیم. نسخه‌ی ژول مُل مبنای کار در نظر گرفته شد و هر هفته 100 بیت هفته‌ی آینده در جلسه مشخص خواهد شد و در وبلاگ هم اعلام خواهد شد تا دوستانی که در جلسه شرکت می‌کنند بتوانند از پیش آماده باشند.

 

15

شاهنامه‌ی فردوسی؛ قسمت پانزدهم؛ بیت 1401 تا 1500

فردوسی » شاهنامه » فریدون » بخش 5 –  افسونگری آزمودن سرو بر پسران فریدون

...

ابا چتر و با خواسته شاهوار

گُسی کردشان و برآراست کار

به سویِ فریدون نهادند روی

جوانانِ بینادلِ راه‌جوی

 

فردوسی » شاهنامه » فریدون » بخش 6 –  آزمودن فریدون پسران خود را

چو از بازگردیدنِ آن سه شاه

شد آگه فریدون بیامد به راه

ز دل‌شان همی‌خواست کآگه شود

ز بدها گمانیش کوته شود

بیامد به سانِ یکی اژدها

کزو شیر گفتی نیابد رها

خروشان و جوشان به خشم اندرون

همی از دهانْش آتش آمد برون

چو هر سه پسر را به نزدیک دید

به گِرد اندرون کوه تاریک دید

برانگیخت گَرد و برآورد جوش

جهان گشت از آواز او پُرخروش

بیامد دمان سویِ مِهتر پسر

که او بود پُرمایه و تاجور

پسر گفت با اژدها رویِ جنگ

نسازد خرد یافته مرد هنگ

سبُک پشت بنمود و بگریخت زوی

پدر زی برادرش بنهاد روی

میانه برادر چو او را بدید

کمان را به زِه کرد و اندر کشید

چنین گفت اگر کارزار است کار

چه شیرِ دمنده چه جنگی‌سوار!

بگفت این و بنهاد رخ در گریز

اگرچند بودش دلِ پُرستیز

چو کِهتر پسر نزد ایشان رسید

خروشید کان اژدها را بدید

بدو گفت کز پیش ما باز شو

پلنگی تو، بر راه شیران مرو

گرت نامِ شاه آفریدون به گوش

رسیده‌ست، با ما بدینسان مکوش

که فرزندِ اوییم هر سه پسر

همه گُرزدارانِ پرخاش‌خر

گر از راهِ بیراه یک سو شوی

وگرنه نَهَمْت افسرِ بدروی

فریدون فرّخ چو بشنید و دید

هنرها بدانست و، شد ناپدید

برفت و بیامد پدروار پیش

چنان چون سزا بُد به آیین و کیش

اباکوس و با ژنده پیلانِ مست

همان گُرزه‌ی گاوپیکر به دست

بزرگانِ لشکر پسِ پشتِ اوی

جهان آمده پاک در مُشتِ اوی

چو دیدند پُرمایگان رویِ شاه

پیاده دوان برگرفتند راه

برفتند و بر خاک دادند بوس

فرومانده از شورِ پیلان و کوس

پدر دست بگرفت و بنواخت‌ْشان

بر اندازه بر پایگه ساختْ‌شان

چو آمد به کاخِ گرانمایه باز

به پیشِ جهان‌داور آمد به راز

بسی آفرین کرد بر کردگار

کزو دید نیک و بَدِ روزگار

وزان پس سه فرزندِ خود را بخواند

به تختِ گرانمایگی برنشاند

چنین گفت کآن اژدهای دژم

کجا خواست گیتی بسوزد به دَم

پدر بُد که جُست از شما مردمی

چو بشناخت برگشت با خرمی

کنون نام‌تان ساختَه‌سْتیم نغز

چنان چون ستاید خداوندِ مغز

تویی مِهتر و سلم نامِ تو باد

به گیتی پُرآگنده کامِ تو باد

که جَستی سلامت ز کامِ نهنگ

به گاهِ گریزش نکردی درنگ

دلاور که نندیشد از پیل و شیر

تو دیوانه خوانَش، مخوانش دلیر

میانه کز آغاز تیزی نمود

زآتش مرو را دلیری فزود

ورا تور خوانیم شیرِ دلیر

کجا ژنده پیلش نیارد به زیر

هنر خود دلیری‌ست بر جایگاه

که بَددل نباشد خداوندِ گاه

دگر کِهتر آن مردِ باهَنگ و جنگ

که هم با شتاب است و هم با درنگ

ز خاک و ز آتش میانه گزید

چنان کز رهِ هوشیاران سزید

دلیر و جوان و هشیوار بود

به گیتی جز او را نباید ستود

کنون ایرج اندر خور نام اوی

درِ مِهتری باد فرجامِ اوی

بدان کو به آغاز سیری نمود

به گاهِ درشتی دلیری نمود

به نام پریچهرگان عرب

کنون برگشایَم به شادی دو لب

زن سَلم را نام کرد آرزوی

زن تور را ماه آزاده‌خوی

زن ایرجِ نیک‌پی را سَهی

کجا بُد سُهیل‌اش به خوبی رَهی

پس از اخترِ گِرد گَردان‌سپهر

که اختر شناسان نمودند چهر

نوشته بیاورد و بنهاد پیش

بدید اخترِ نامدارانِ خویش

به سلم اندرون جست زاختر نشان

نبودش مگر مشتری و کمان

دگر طالع تورِ فرخنده‌شیر

خداوندِ خورشیدِ سَعدِ دلیر

چو کرد اختر فرّخ ایرج نگاه

کَشَف دید طالع خداوندِ ماه

از اختر بدینسان نشانی نُمود

که آشوبش و جنگ بایست بود

شد اندوهگین شاه چون آن بدید

یکی باد سرد از جگر برکشید

به ایرج برآشفته دیدش سپهر

نبُد سازگاریش با او به مِهر

به اندیشه‌ی پور روشن‌روان

نبُد جز به اندیشه‌ی بدگمان

 

فردوسی » شاهنامه » فریدون » بخش 7 –  بخش کردن فریدون جهان را بر پسران

نهفته چو بیرون کشید از نهان

به سه بخش کرد آفریدون، جهان

یکی روم و خاور، یکی تُرک و چین

سِیُم دشتِ گُردان و ایران‌زمین

نخستین به سلم اندرون بنگرید

همه روم و خاور مراو را گزید

بفرمود تا لشکری برکشید

گُرازان سوی خاور اندرکشید

به تخت کیان اندر آورد پای

همی خواندندیش خاورخدایْ

دگر تور را داد توران‌زمین

ورا کرد سالارِ ترکان و چین

یکی لشکری نامزد کرد شاه

کشید آنگهی تور لشکر به راه

بیامد به تختِ مِهی برنشست

کمر بر میان بست و بگشاد دست

بزرگان برو گوهر افشاندند

همی پاک توران‌شَهَش خواندند

از ایشان چو نوبت به ایرج رسید

مر او را پدر شهرِ ایران گزید

هم ایران و هم دشتِ نیزه‌وران

هم آن تختِ شاهی و تاجِ سران

بدو داد کو را سزا دید گاه

همان تیغ و مُهر و نگین و کلاه

سران را که بد هوش و فرهنگ و رای

مر او را چه خواندند؟ ایران خدای

نشستند هر سه به آرام و شاد

چنان مرزبانانِ فرّخ‌نژاد

 

فردوسی » شاهنامه » فریدون » بخش 8 –  رشک بردن سلم بر ایرج

برآمد برین روزگار دراز

زمانه به دل در همی داشت راز

فریدون فرزانه شد سالخَورد

به باغِ بهار اندر آورد گَرد

برین گونه گردد سراسر سخن

شود سُست نیرو چو گردد کهن

چو آمد به کاراندرون تیرگی

گرفتند پُرمایگان خیرگی

بجنبید مر سَلم را دل ز جای

دگرگونه‌تر شد به آیین و رای

دلش گشت غرقه به آز اندرون

پُر اندیشه بنشست با رهنمون

نبودش پسندیده بخشِ پدر

که داد او به کِهتر پسر، تختِ زر

به دل پُر زکین شد، به رُخ پُر ز چین

فرسته فرستاد زی شاهِ چین

بگفت آن‌چه اندر دل اندیشه بود

فرستاده‌ای را برافکند زود

فرستاد نزد برادر پیام

که جاوید زی خرّم و شادکام

بدان ای شهنشاهِ تُرکان و چین

هنرمند و روشن‌دل و بِهْ‌گزین

ز گیتی زیان کرده گویی پسند

مَنِش پست و، بالا چو سروِ بلند

به بیداردل بنگر این داستان

کزین گونه نشنیدی از باستان

سه فرزند بودیم زیبایِ تخت

یکی کِهتر از ما برآمد به بخت

اگر مهترم من به سال و خرد

زمانه به مهرِ من اندر خورد

گذشته ز من تاج و تخت و کلاه

نزیبد مگر بر تو ای پادشاه

سزد گر بمانیم هر دو دُژَم

کزین سان پدر کرد بر ما ستم

چو ایران و دشت یلان و یمن

به ایرج دهد، روم و خاور به من

سپارد تو را مرزِ تُرکان و چین

که از ما سپهدار ایران زمین

بدین بخشش اندر مرا پای نیست

به مغزِ پدرت اندرون رای نیست

هیونی فرستاد چون بادپای

بیامد به نزدیکِ توران‌خدای

به خوبی شنیده همه یاد کرد

سرِ تورِ بی‌مغز پُرباد کرد

چو این راز بشنید تورِ دلیر

برآشفت ناگاه چون تندشیر

چنین داد پاسخ که با شهریار

بگو این سخن هم چنین یاد دار

که ما را به گاهِ جوانی پدر

بدین گونه بفریفت، ای دادگر

درختی‌ست این خود نشانده به دست

کجا بارِ او خون و برگش کَب است

تو را با من اکنون برین گفت‌گوی

بباید به روی اندر آورد روی

زدن رای هشیار و، کردن نگاه

هیونی فگندن به نزدیکِ شاه

زبان‌آوری چرب گوی از مِهان

فرستد به نزدیکِ شاهِ جهان

بدو گفت از من بگوی این پیام

که ای شاه بینادل نیک‌نام

به جای زبونی و جایِ فریب

نباید که یابد دلاور شکیب

نشاید درنگ اندرین کار هیچ

که خوار آید آسایش اندر بسیچ

...

***

 

بازخوانی ادبیات کلاسیک در هفته‌ی آینده:

شاهنامه‌ی فردوسی؛ قسمت شانزدهم؛ بیت 1501 تا 1600

فردوسی » شاهنامه » فریدون » بخش 8 –  رشک بردن سلم بر ایرج

...

فرستاده چون پاسخ آورد باز

برهنه ازو گشت پوشیده‌راز

تا

...

چو بستر ز خاک است و بالین ز خشت

درختی چرا باید امروز کِشت

...

***


برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1078 به تاریخ 931006, بازخوانی ادبیات کلاسیک, شاهنامه فردوسی
+ نوشته شده در  دوشنبه ۸ دی ۱۳۹۳ساعت 16:11  توسط بهمن صباغ‌ زاده  |