۱- بازخوانی ادبیات کلاسیک؛ شاهنامهی فردوسی؛ بر اساس نسخهی ژول مُل؛ قسمت شانزدهم؛ بیت 1501 تا 1600
پس از روخوانی کتاب گلستان سعدی به تصحیح خلیل خطیب رهبر و گزیدهی غزلیات شمس به انتخاب و تصحیح دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی نوبت رسید به کتاب شاهنامهی فردوسی که در بخش بازخوانی ادبیات کلاسیک در جلسه خوانده شود. در تاریخ 8/6/1393 که آخرین قسمت گزیدهی غزلیات شمس در جلسه خوانده شد تصمیم گرفته شد که کتاب بعدی اثر سترگ حماسهسرای بزرگ تاریخ ادبیات، فردوسی طوسی باشد. بر اساس نسخهی ژول مُل، شاهنامهی فردوسی در هفت جلد و 52623 بیت سروده شده است و از آنجا که هر جلسه حدود نیم ساعت آغازین جلسه به خواندن ادبیات کلاسیک اختصاص دارد، اگر قرار بود تمام شاهنامه را بخوانیم با در نظر گرفتن 100 بیت در هر جلسه، حدود یازده سال طول میکشد تا این کتاب در جلسه خوانده شود. از این رو تصمیم گرفتیم حدود 10000 بیت از این کتاب را در طول حدود دو سال در جلسه روخوانی کنیم. نسخهی ژول مُل مبنای کار در نظر گرفته شد و هر هفته 100 بیت هفتهی آینده در جلسه مشخص خواهد شد و در وبلاگ هم اعلام خواهد شد تا دوستانی که در جلسه شرکت میکنند بتوانند از پیش آماده باشند.
16
شاهنامهی فردوسی؛ قسمت شانزدهم؛ بیت 1501 تا 1600
فردوسی » شاهنامه » فریدون » بخش 8 – رشک بردن سلم بر ایرج
...
فرستاده چون پاسخ آورد باز
برهنه شد آن رویپوشیده راز
برَفت این برادر ز روم، آن ز چین
به زهر اندر آمیخته انگبین
رسیدند پس یک به دیگر فراز
سخن راندند آشکارا و راز
فردوسی » شاهنامه » فریدون » بخش 9 – پیغام فرستادن سلم و تور به نزدیک فریدون
گُزیدند پس موبدی تیزویر
سخن گوی و بینادل و یادگیر
ز بیگانه پردَخته کردند جای
سگالش گرفتند هر گونه رای
سخن سلم پیوند کرد از نخست
ز شرمِ پدر دیدگان را بشست
فرستاده را گفت: ره برنورد
نباید که یابد تو را باد و گَرد
برو زود نزد فریدون چو باد
به جز راه رفتنْت کاری مباد
چو آیی به کاخِ فریدون فرود
نخستین ز هر دو پسر دِه درود
پس آنگه بگویش که ترسِ خدای
بباید که باشد به هر دو سرای
جوان را بُوَد روزِ پیری امید
نگردد سیه، مویِ گشته سپید
چه سازی درنگ اندرینِ جای تنگ
که شد تنگ بر تو سرای درنگ
جهان مر تو را داد یزدانِ پاک
ز تابنده خورشید تا تیره خاک
همه بآرزو ساختی رسم و راه
نکردی به فرمانِ یزدان نگاه
نکردی به جز کژّی و کاستی
نجُستی به بخشش درون، راستی
سه فرزند بودت خردمند و گُرد
بزرگ آمده نیز پیدا ز خُرد
ندیدی هنر با یکی بیشتر
کجا دیگری زو فرو بُرد سر
یکی را دَمِ اژدها ساختی
یکی را به ابر اندر افراختی
یکی تاج بر سر به بالین تو
بر او شاد گشته جهانبینِ تو
نه ما زو به مام و پدر کمتریم
که بر تخت شاهی نه اندر خوریم
ایا دادگر شهریار زمین
بدین داد هرگز مباد آفرین
اگر تاج از آن تارَکِ بیبها
شود دور و یابد جهان زو رها
سپاری بدو گوشهای از جهان
نشیند چو ما خسته اندر نهان
و گرنه سوارانِ تُرکان و چین
هم از روم گُردانِ جویندهکین
فراز آوَرَم لشگرِ گُرزدار
از ایران و ایرج برآرم دمار
چو بشنید موبَد پیامِ درشت
زمین را ببوسید و بنمود پُشت
بر آنسان به زین اندر آورد پای
که از باد، آتش بجنبَد ز جای
به درگاه شاه آفریدون رسید
برآورده از دور ایوان بدید
به ابر اندر آورده بالای او
زمین کوه تا کوه پهنای او
نشسته به در بر گرانمایگان
به پرده درون جای پُرمایگان
به یک دست بربسته شیر و پلنگ
به دست دگر ژندهپیلانِ جنگ
ز چندان گرانمایه گُردِ دلیر
خروشی برآمد چو آوای شیر
سپهریست پنداشت ایوان به جای
گرانلشگری گِردِ او بر به پای
برفتند بیدار کارآگهان
بگفتند با شهریار جهان
که: آمد فرستادهای نزدِ شاه
یکی پُرمَنِش مردِ با دستگاه
بفرمود تا پرده برداشتند
بر اسبش ز درگاه بگذاشتند
چو چشمش به روی فریدون رسید
همه دیده و دل پُر از شاه دید
به بالای، سرو و چو خورشید، روی
چو کافور گِردِ گُلِ سرخ، موی
دو لب پُر ز خنده، دو رُخ پُر ز شرم
کیانی زبان پُر ز گفتار نرم
فرستاده چون دید سجده نمود
زمین را سراسر به بوسه بسود
نشاندش هم آنگه فریدون ز پای
سزاوار دادش یکی خوبجای
بپرسیدش از دو گرامی نخست
که: هستند شاداندل و تندرست؟
دگر گفت ک:ین دشت و راه دراز
شدی رنجه اندر نشیب و فراز؟
فرستاده گفت: ای گرانمایه شاه
مبیناد بی تو یکی پیشگاه
ز هر کس که پُرسی به کامِ تواند
همه پاک زنده به نامِ تواند
منم بندهای شاه را ناسزا
چنین بر تن خویش ناپارسا
پیامِ درشت آوریده به شاه
فرستنده پُر خشم و، من بیگناه
بگویم چو فرمایدم شهریار
پیام جوانان ناهوشیار
بفرمود پس تا زبان برگشاد
شنیده سخن سر به سر کرد یاد
فردوسی » شاهنامه » فریدون » بخش 10 – پیغام فرستادن سلم و تور به نزدیک فریدون
فریدون بدو پهن بگشاد گوش
چو بشنید، مغزش برآمد به جوش
فرستاده را گفت ک:ای هوشیار
نبایست پوزش تو را خود به کار
که من چشم از ایشان چنین داشتم
همی بر دلِ خویش بگذاشتم
بگوی آن دو ناپاکِ بیهوده را
دو اهریمنِ مغز پالوده را
انوشه که کردید گوهر پدید
درود از شما خود بدین سان سزید
ز پند من ار مغزتان شد تهی
همی از خردتان نبود آگهی
ندارید ترس و نه شرم از خدای
شما را همانا جز این نیست رای
مرا پیشتر قیرگون بود موی
چو سرو سهی، قدّ و چون ماه، روی
سپهری که پشت مرا کرد کوز
نشد پَست و گَردان به جای است نوز
شما را چَماند همان روزگار
نماند چَماننده هم پایدار
بدان برترین نام یزدان پاک
به رخشنده خورشید و بر تیره خاک
به تخت و کلاه و به ناهید و ماه
که من بَد نکردم شما را نگاه
یکی انجمن کردم از بخْرَدان
ستارهشناسان و هم موبدان
بسی روزگاران شدهست اندرین
بکردیم بر دادْ بخشش زمین
همه راستی خواستم زین سخن
به کژی نه سر بُد مر این را نه بُن
همه ترسِ یزدان بُد اندر نهان
همه راستی خواستم در جهان
چو آباد دادند گیتی به من
نجُستم پراگندنِ انجمن
مگر همچنان گفتم آبادتخت
سپارم به سه دیدهی نیکبخت
شما را کنون گر دل از رای من
به کژّی و تاری کشید اهرمن
ببینید تا کردگار بلند
چنین از شما کرد خواهد پسند؟
یکی داستان گویم ار بشنوید
همان بَر که کارید خود، بدروید
چنین گفت باما سخن رهنمای
جزین است جاوید ما را سرای
به تختِ خرد بر نشست آزتان
چرا شد چنین دیو، انبازتان؟
بترسم که در چنگِ این اژدها
روان یابد از کالبدْتان رها
مرا خود ز گیتی گهِ رفتن است
نه هنگام تیزی و آشفتن است
ولیکن چنین گوید آن سالخَورد
که بودش سه فرزندِ آزادمرد
که چون آز گردد ز دلها تهی
چه آن خاک و آن تاج شاهنشهی
کسی کو برادر فروشد به خاک
سَزَد گر نخوانندش از آبِ پاک
جهان چون شما دید و بینَد بسی
نخواهد شدن رام با هر کسی
کزین هر چه دانید از کردگار
بوَد رستگاری به روزِ شمار
بجویید و آن توشهی رَه کنید
بکوشید تا رنج کوته کنید
فرستاده بشنید گفتارِ اوی
زمین را ببوسید و برگاشت روی
ز پیشِ فریدون چنان بازگشت
که گفتی که با باد انباز گشت
فرستادهی سلم چون گشت باز
شهنشاه بنشست و بگشاد راز
گرامی جهانجوی را پیش خواند
همه گفتها پیش او بازراند
ورا گفت کان دو پسر جنگجوی
ز خاور سوی ما نهادند روی
از اختر چنین اَستِشان بهره خَود
که باشند شادان به کردارِ بَد
دگر آنکه دو کشور آبشخَور است
که آن بومها را درشتی بر است
برادرت چندان برادر بوذ
کجا مر تو را بر سر افسر بوذ
چو پژمرده شد رویِ رنگینِ تو
نگردد دگر گِردِ بالینِ تو
تو گر پیشِ شمشیر مِهر آوری
سَرَت گردد آزرده از داوری
دو فرزند من از دو گوشهیْ جهان
بر این سان گُشادند بر من زبان
گرت سر به کار است ببْسیچ کار
درِ گنج بگشای و بَربَند بار
تو گر چاشت را دست یازی به جام
و گر نه خورند، ای پسر، بر تو شام
نباید ز گیتی تو را یار جُست
بیآزاری و راستی یارِ توست
نگه کرد پس ایرجِ نامور
برآن مهربان پاک فرّخ پدر
چنین داد پاسخ که ای شهریار
نگه کُن برین گردشِ روزگار
که چون باد بر ما همی بگذرد
خردمند مردُم چرا غم خورد؟
همی پژمراند رُخِ ارغوان
کُند تیره دیدارِ روشنروان
به آغاز، گنج است و فَرجام، رنج
پس از رنج، رفتن ز جای سپنچ
چو بستر ز خاک است و بالین ز خشت
درختی چرا باید امروز کِشت
...
***
بازخوانی ادبیات کلاسیک در هفتهی آینده:
شاهنامهی فردوسی؛ قسمت هفدهم؛ بیت 1601 تا 1700
فردوسی » شاهنامه » فریدون » بخش 10 – پیغام فرستادن سلم و تور به نزدیک فریدون
...
که هرچند روز از بَرَش بگذرد
بُنش خون خورد، کینه بار آورد
تا
...
جهانا بپروردیاش بر کنار
وزآن پس ندادی به جان زینهار
...
***
برچسبها: گزارش جلسه شماره 1079 به تاریخ 931013, بازخوانی ادبیات کلاسیک, شاهنامه فردوسی