۱- بازخوانی ادبیات کلاسیک؛ شاهنامهی فردوسی؛ بر اساس نسخهی ژول مُل؛ قسمت بیست و چهارم؛ بیت 2301 تا 2400
پس از روخوانی کتاب گلستان سعدی به تصحیح خلیل خطیب رهبر و گزیدهی غزلیات شمس به انتخاب و تصحیح دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی نوبت رسید به کتاب شاهنامهی فردوسی که در بخش بازخوانی ادبیات کلاسیک در جلسه خوانده شود. در تاریخ 8/6/1393 که آخرین قسمت گزیدهی غزلیات شمس در جلسه خوانده شد تصمیم گرفته شد که کتاب بعدی اثر سترگ حماسهسرای بزرگ تاریخ ادبیات، فردوسی طوسی باشد. بر اساس نسخهی ژول مُل، شاهنامهی فردوسی در هفت جلد و 52623 بیت سروده شده است و از آنجا که هر جلسه حدود نیم ساعت آغازین جلسه به خواندن ادبیات کلاسیک اختصاص دارد، اگر قرار بود تمام شاهنامه را بخوانیم با در نظر گرفتن 100 بیت در هر جلسه، حدود یازده سال طول میکشد تا این کتاب در جلسه خوانده شود. از این رو تصمیم گرفتیم حدود 10000 بیت از این کتاب را در طول حدود دو سال در جلسه روخوانی کنیم. نسخهی ژول مُل مبنای کار در نظر گرفته شد و هر هفته 100 بیت هفتهی آینده در جلسه مشخص خواهد شد و در وبلاگ هم اعلام خواهد شد تا دوستانی که در جلسه شرکت میکنند بتوانند از پیش آماده باشند و لطف کرده و با مطالعه به جلسه بیایند.
24
شاهنامهی فردوسی؛ قسمت بیست و چهارم؛ بیت 2301 تا 2400
فردوسی » شاهنامه » جلد اول » فریدون » بخش 27 – گفتار اندر مُردن فریدون
پُر از خون دل و پُر ز گریه دو روی
چنین تا زمانه سر آمد به روی
همان نیکنامی بُد و راستی
که کرد ای پسر سود از کاستی؟
منوچهر بنهاد تاجِ کیان
ببستش به زنّار خونین میان
به آیینِ شاهان یکی دخمه کرد
چه از زرِّ سرخ و چه از لاژورد
نهادند زیر اندرش تختِ عاج
بیاویختند از برِ عاج، تاج
به پدرود کردنْش رفتند پیش
چنان چون بُوَد رسمِ آیین و کیش
در دخمه بستند بر شهریار
شد آن ارجمند از جهان زار و خوار
منوچهر یک هفته با درد بود
دو چشمش پُرآب و دو رُخ زرد بود
یکی هفته با سوگ شد شهریار
ازو شهر و بازارها سوگوار
جهانا سراسر فُسوسی و باد
به تو نیست مردِ خردمند، شاد
یکایک همی پروریشان به ناز
چه کوتاه عمر و چه عمرِ دراز
چو مر داده را باز خواهی ستد
چه غم گر بود خاک آن، گر بُسَد
اگر شهریاری و گر زیردست
چو از تو جهان آن نفس را گسست
همه درد و خوشّی تو شد چو آب
به جاوید ماندن دلت را متاب
خُنُک آن کزو نیکویی یادگار
بماند، اگر بنده، گر شهریار
فردوسی » شاهنامه » جلد اول » منوچهر » بخش 1 - پادشاهی منوچهر صد و بیست سال بود
پس آنگه یکی هفته بگذاشتند
همه ماتم و سوگِ او داشتند
به هشتُم بیامد منوچهر شاه
به سر بر نهاد آن کیانی کلاه
درِ جادوییها به افسون ببست
برو سالیان انجمن شد دو شصت
همه پهلوانانِ رویِ زمین
برو یکسره خواندند آفرین
چو دیهیمِ شاهی به سر بر نهاد
جهان را سراسر همه مژده داد
به داد و به دین و به مردانگی
به نیکی و پاکی و فرزانگی
منم گفت بر تختِ گردانسپهر
همم خشم و جنگ است و هم داد و مهر
زمین بنده و چرخ یارِ من است
سر تاجداران شکارِ من است
همم دین و هم فرهی ایزدیست
همم بخت نیکی و هم بخردیست
شب تار جویندهی کین منم
همان آتشِ تیز بر زین منم
خداوند شمشیر و زرّینهکفش
فرازندهی کاویانی درفش
فروزندهمیغ و برآرندهتیغ
به جنگ اندرون جان ندارم دریغ
گهِ بزم دریا دو دستِ من است
دَم آتش از بر نشستِ من است
بَدان را ز بَد دست کوته کنم
زمین را به کین رنگِ دیبَه کنم
گراینده گرز و نماینده تاج
فروزندهی مُلک بر تختِ عاج
ابا این هنرها یکی بندهام
جهانآفرین را پرستندهام
همه دست بر روی گریان زنیم
همه داستانها ز یزدان زنیم
کزو تاج و تخت است ازویم سپاه
ازویم سپاس و بدویم پناه
به راهِ فریدونِ فرّخ رویم
نیامان کهن بود گر ما نُویم
هر آنکس که در هفت کشور زمین
بگردد ز راه و بتابد ز دین
نمایندهی رنجِ درویش را
زبون داشتن مردمِ خویش را
برافراختن سر به بیشی ز گنج
به رنجور مردم نماینده رنج
همه سر به سر نزدِ من کافرند
وز آهرمنِ بَدکُنش بَدترند
هر آن دینور که نه بر دین بوَد
ز یزدان و از مَنْش نفرین بوَد
وزان پس به شمشیر یازیم دست
کنم سر به سر کشور از کینه پَست
همه نامداران روی زمین
منوچهر را خوانْدَند آفرین
که فرّخنیای تو ای نیکخواه
تو را داد آیینِ تخت و کلاه
ترا باد جاوید تختِ ردان
همان تاج و هم فرّهی موبدان
دل ما یکایک به فرمان توست
همان جانِ ما زیرِ پیمان توست
جهانپهلوان سام بر پای خاست
چنین گفت کای داورِ دادراست
ز شاهان مرا دیده بر دیدن است
ز تو داد و ز ما پسندیدن است
پدر بر پدر شاهِ ایران تویی
گزینِ دلیران و شیران تویی
تن و جانْت یزدان نگهدار باد
دلت شادمان، بخت بیدار باد
تو از باستان یادگارِ منی
به تخت کیی بر نگارِ منی
به رزم اندرون شیر مانندهای
به بزم اندرون شیدِ تابندهای
زمین و زمان خاکِ پایِ تو باد
همان تختِ پیروزه جای تو باد
تو شُستی به شمشیرِ هندی زمین
به آرام بنشین و رامِش گزین
ازین پس همه نوبتِ ماست رزم
تو را جایْ تخت است و شادی و بزم
نیاکان من پهلوانان بُدند
پناهِ بزرگان و شاهان بُدند
ز گرشاسپ تا نیرم نامدار
سپهدار بودند و خنجرگذار
شوم گِردِ گیتی برآیم یکی
ز دشمن به بند آورم اندکی
مرا پهلوانی نیایِ تو داد
دلم را خرد مِهر و رایِ تو داد
برو نیز کرد آفرین شهریار
بسی دادش از هدیهی شاهوار
چو از پیشِ تختش خرامید سام
پسَش پهلوانان نهادند گام
خرامید و شد سوی آرامگاه
همی کرد گیتی به آیین و راه
فردوسی » شاهنامه » جلد اول » منوچهر » بخش 2 – گفتار اندر زادن زال
کنون پُرشگفتی یکی داستان
بپیوندم از گفتهی باستان
نگه کُن که مر سام را روزگار
چه بازی نُمود، ای پسر گوش دار
نبود ایچ فرزند مر سام را
دلش بود جویا دلآرام را
نگاری بُد اندر شبستانِ اوی
ز گلبرگ رُخ داشت وز مُشک موی
از آن ماهَش امّید فرزند بود
که خورشیدچهر و برومند بود
ز سامِ نریمان همو بارداشت
ز بارِگران تنْش آزار داشت
ز مادر جدا شد بدان چند روز
نگاری چو خورشیدِ گیتیفروز
به چهره چنان بود تابندهشید
ولیکن همه موی بودَش سپید
ز مادر پسر چون بدین گونه زاد
نکردند یک هفته بر سام یاد
شبستانِ آن نامور پهلوان
همه پیش آن خُردکودک نَوان
کسی سامِ یل را نیارَست گفت
که فرزندِ پیر آمد از خوبجفت
یکی دایه بودَش به کردارِ شیر
برِ پهلوان اندر آمد دلیر
چو آمد برِ پهلوان مژده داد
زبان برگشاد، آفرین کرد یاد
که بر سام یل روز فرخنده باد
دلِ بدسگالانِ او کنده باد
بدادت خدا آنچه میخواستی
کجا جان بدین خواهش آراستی
پس پردهی تو ایا نامجوی
یکی پاکپور آمد از ماهروی
یکی پهلوان بچهی شیردل
نماید بدین کودکی چیردل
تنَش نقرهی سیم و رُخ چون بهشت
برو بر نبینی یک اندامِ زشت
از آهو همان کِش سپید است موی
چنین بود بختت ایا نامجوی
بدین بخشتت کرد باید پسند
مکن جانْت نشناس و دل را نژند
فرود آمد از تخت سامِ سوار
به پرده درآمد سوی نوبهار
یکی پیرسر پور پرمایه دید
که چون او ندید و نه از کس شنید
همه موی اندام او همچو برف
ولیکن به رُخ سرخ بود و شگفت
چو فرزند را دید مویش سپید
ببود از جهان یکسره ناامید
بترسید سخت از پیِ سرزنش
شد از راه دانش به دیگر منش
سوی آسمان سربرآورد راست
وزان کردهی خویش زنهار خواست
که ای برتر از کژَی و کاستی
بهی زان فزاید که تو خواستی
اگر من گناهی گران کردهام
وگر دینِ آهرمن آوردهام
به پوزش مگر کردگارِ جهان
به من بر ببخشاید اندر نهان
بپیچد همی تیرهجانم ز شرم
بجوشد همی در تنم خونِ گرم
از این بچّه چون بچّهی اهرمن
سیهچشم و مویش به سان سمن
چو آیند و پرسند گردنکشان
چه گویند ازین بچهی بَدنشان؟
چه گویم که این بچّهی دیو چیست
پلنگِ دورنگ است یا خود پریست
بخندند بر من مِهانِ جهان
از این بچّه در آشکار و نهان
ازین ننگ بگذارم ایرانزمین
نخوانم بر این بوم و بر آفرین
بگفت این به خشم و بیتابید روی
همی کرد با بخت خود گفتگوی
بفرمود پس تاش برداشتند
وز آن بوم و بر دور بگذاشتند
یکی کوه بود نامش البرزکوه
به خورشید نزدیک و دور از گروه
بدانجا سیمرغ را لانه بود
بدان خانه این خرد بیگانه بود
...
برچسبها: گزارش جلسه شماره 1091 به تاریخ 940122, بازخوانی ادبیات کلاسیک, شاهنامه فردوسی