سیاه‌مشــــــــــــــــــــــــــــــــق

گزارش‌های بهمن صباغ زاده از جلسه‌های شعر


به نام آفریننده‌ی زیبایی
درود دوستان. آن دوستانی که در جلسه شرکت می‌کنند هر بار که به محل تشکیل جلسات می‌آیند عکس‌های سیاه و سفیدی را می‌بینند که مربوط به دهه‌ی چهل و پنجاه می‌شود. این عکس‌های سیاه و سفید عده‌ای را در روزهای عزاداری در کنار عَلَم نشان می‌دهد. شاید من و دیگر دوستانم که هر هفته به این حسینیه رفت و آمد می‌کنیم صاحبان آن عکس‌ها را نشناسیم و یا اطلاع نداشته باشیم که آقای صفارشرق بانی این حسینیه که بوده و چه شده که این حسینیه را بنیان گذاشته است. به ذهنم رسید که در گزارش این جلسه در پُستی مستقل به اختصار به این موضوع بپردازم که در ادامه‌ی گزارش خواهید خواند.
این هفته همان‌طور که در جلسه‌ی قبل گفته بودیم داستان شهری و روستایی را از دفتر سوم مثنوی معنوی خواندیم. طبق روال معمول روایت داستان را دکتر رضا نجاتیان بر عهده داست و با ذکر این مقدمه که چرا مولانا این داستان را در دفتر سوم آورده است شروع به خواندن داستان از روی نسخه‌ی نیکلسون کرد. دکتر نجاتیان در پایان روایت داستان شهری و روستایی، جلسه را به احسان انوریان مدیر جلسه سپرد تا از دوستان حاضر در جلسه راجع به داستان خوانده شده و ابعاد مختلف داستان نظرخواهی کند. هر یک از حاضرین مطلبی را مطرح کرد و روی نمادهای روستا، شهر، روستایی، شهری، حزم و احتیاط، سفر و ... که در این داستان آمده بود بحث شد.
این هفته بخش معرفی کتاب هم داشتیم. کتاب معرفی شده در این هفته کتابی دیگر از آقای محمد جعفر مصفا بود که توسط دکتر رضا نجاتیان معرفی شد. دکتر نجاتیان پیش از این هم کتاب تفکر زائد از این نویسنده را به تفصیل در جلسه‌ی مثنوی‌خوانی معرفی کرده بود و شرکت‌کنندگان در جلسه با این نویسنده و بحث تفکر زائد و خودشناسی آشنا هستند. کتاب این هفته «با پیر بلخ» نام داشت که در حقیقت تفسیری است از چند داستان از مثنوی معنوی که آقای مصفا از زاویه‌ی تفکر زائد و خودِ پنهان ِ انسان به آن پرداخته است. نویسنده در این کتاب برخی از داستان‌های مثنوی (از جمله داستانی که در این جلسه در انجمن مطرح شد یعنی روستایی و شهری از دفتر سوم) را مطرح می‌کند و با دیدگاه خاص خود آن را تفسیر می‌کند. حیفم آمد که با اشاره‌ای از این کتاب عبور کنم و لذا در ادامه‌ی گزارش معرفی کتاب «با پیر بلخ» را در پُست جداگانه‌ای به طور مفصل خواهید خواند.
در انتهای جلسه نیز شنونده‌ی سخنان استاد سید کاظم بهشتی بودیم. ایشان در ابتدای سخنان‌شان گفتند که یکی از پیشکسوتان فرهنگ در تربت حیدریه به تازگی از دنیا رفته است. زنده‌یاد اکبر قندهاریان که در هفته‌ی معلم چشم از دنیا بسته است سال‌ها مدیر دبیرستان رازی تربت حیدریه بوده است و همچنین در دورانی دبیر شیمی بوده است. برادران قندهاریان آقای مجید قندهاریان و جلیل قندهاریان که در جلسات مثنوی‌خوانی شرکت می‌کنند برادرزاده‌های آن مرحوم هستند. استاد بهشتی کمی در مورد زنده‌یاد اکبر قندهاریان سخن گفتند و با ذکر صلواتی برای آمرزش ایشان به بحث اصلی برگشتند و در خصوص برداشت‌های عرفانی‌ای که می‌شود از حکایت روستایی و شهری داشت صحبت کردند.
 
خلاصه‌ی داستان (روستایی و شهری):‌
روستایی طمعکاری با مردی شهری آشنا شده بود و هرگاه به شهر می‌آمد هفته‌ها و ماه‌ها در خانه‌ی او می‌ماند. در ضمن همیشه از شهری درخواست کرد که به روستا بیاید و مدتی را در آن‌جا بگذراند و شهری هم همیشه امتناع می‌کرد. روزی فرزندان مرد شهری پدر را راضی کردند که به روستا بروند و هر چه پدر امتناع کرد فایده‌ای نکرد و مرد شهری با خانواده‌اش عازم روستا شدند. بعد از راهی سخت و طولانی به روستا رسیدند اما مرد روستایی گفت که ایشان را نمی‌شناسد. مرد شهری و خانواده‌اش که راه درازی را آمده بودند به ناچار در کوچه می‌مانند تا شب پنجم که بارانی شدید می‌بارد مستاصل می‌شوند و مرد شهری از روستایی خواهش می‌کند که برای رضای خدا به آن‌ها سرپناهی بدهد. روستایی اطاق کوچکی در گوشه‌ی باغ به ایشان داد و گفت شرط استفاده از اطاق این است که خودت شب تا صبح با تیر و کمان نگهبانی بدهی که مواظب تاکستان باشی که گرگی به انگورها دستبرد نزند. شهری به ناچار قبول می‌کند در نیمه‌های شب سیاهی‌ای می‌بیند و تیری به سمت سایه‌ای که گمان می‌کرد گرگ است انداخت که حیوان در دم می‌افتد و اثنای افتادن بادی از وی کنده می‌شود. ناگهان مرد روستایی فریاد برمی‌دارد که کره‌خر مرا کشتی. مرد شهری می‌گوید گرگ بود و روستایی می‌گوید کره‌خر من بود و من باد کره‌خرم را به خوبی می‌شناسم. شهری در آن‌هنگام گریبان روستایی را می‌گیرد که تو که مرا که سال‌ها در خانه‌ام خورده‌ای و خوابیده‌ای نمی‌شناسی چطور باد کره‌خرت را در شب بارانی و رعد و برق می‌شناسی؟
 
جلسه در ساعت 9:11 شب آغاز شد.
 
مثنوی معنوی مولوی
نسخه‌ی نیکلسون؛ با توجه به شرح کریم زمانی
دفتر سوم؛ بیت 236
روستایی و شهری
موضوع: فکر و شناخت
 
مولوی » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۸ - فریفتن روستایی شهری را و به دعوت خواندن به لابه و الحاح بسیار
ای برادر بود اندر ما مضیٰ
شهری‌ای با روستایی آشنا
روستایی چون سوی شهر آمدی
خرگه اندر کوی آن شهری زدی
دو مه و سه ماه مهمانش بُدی
بر دکان ِ او و بر خوانش بُدی
هر حوایج را که بودش آن زمان
راست کردی مردِ شهری رایگان
رو به شهری کرد و گفت: ای خواجه تو
هیچ می‌نایی سوی ده فرجه‌جو
الله الله جمله فرزندان بیار
کین زمان ِ گلشن است و نوبهار
یا به تابستان بیا وقت ثمر
تا ببندم خدمتت را من کمر
خیل و فرزندان و قومت را بیار
در دِه ما باش سه ماه و چهار
که بهاران خطهٔ ده خوش بود
کشت‌زار و لالهٔ دلکش بود
وعده دادی شهری او را دفع حال
تا بر آمد بعد وعده هشت سال
او به هر سالی همی‌گفتی که کی
عزم خواهی کرد کآمد ماه دی؟
او بهانه ساختی کامسال‌مان
از فلان خطه بیامد میهمان
سال دیگر گر توانم وا رهید
از مهمّات آن طرف خواهم دوید
گفت: هستند آن عیالم منتظر
بهر فرزندان تو ای اهل بِر
باز هر سالی چو لکلک آمدی
تا مقیم قبهٔ شهری شدی
خواجه هر سالی ز زرّ و مال خویش
خرج او کردی، گشادی بال خویش
آخرین کرّت سه ماه آن پهلوان
خوان نهادش بامدادان و شبان
از خجالت باز گفت او خواجه را:
چند وعده؟ چند بفریبی مرا؟
گفت خواجه: جسم و جانم وصل‌جوست
لیک هر تحویل اندر حکم ِ هوست
آدمی چون کشتی است و بادبان
تا کی آرد باد را آن بادران؟
باز سوگندان بدادش کای کریم
گیر فرزندان، بیا بنگر نعیم
دست او بگرفت سه کرّت به عهد
کالله الله زو بیا، بنمای جهد
بعد دَه سال و به هر سالی چنین
لابه‌ها و وعده‌های شکّرین
کودکان خواجه گفتند: ای پدر
ماه و ابر و سایه هم دارد سفر
حقّ‌ها بر وی تو ثابت کرده‌ای
رنج‌ها در کار او بس برده‌ای
او همی‌خواهد که بعضی حقّ ِ آن
واگزارد چون شوی تو میهمان
بس وصیّت کرد ما را او نهان
که کشیدش سوی ده لابه‌کنان
گفت: حق است این، ولی ای سیبَوَیْه
اتق من شر من احسنت الیه
دوستی، تخم دَم ِ آخر بود
ترسم از وحشت که آن فاسد شود
صحبتی باشد چو شمشیر قَطوع
همچو دی در بوستان و، در زروع
صحبتی باشد چو فصل ِ نوبهار
زو عمارت‌ها و دخل ِ بی‌شمار
حزمْ آن باشد که ظنّ ِ بد بری
تا گریزی و شوی از بد بَری
حزم، سؤالظنّ گفته‌ست آن رسول
هر قدم را دام می‌دان، ای فضول
روی ِ صحرا هست هموار و فراخ
هر قدم دامی است، کم ران اوستاخ
آن بُز کوهی دَوَد که دام کو؟
چون بتازد، دامش افتد در گلو
آن‌که می‌گفتی که کو؟ اینک ببین
دشت می‌دیدی، نمی‌دیدی کمین
بی کمین و دام و صیاد، ای عیار
دنبه کی باشد میان کشت‌زار؟
آن‌که گستاخ آمدند اندر زمین
استخوان و کلّه‌هاشان را ببین
چون به گورستان روی ای مرتضیٰ
استخوان‌شان را بپرس از مامّضیٰ
تا به ظاهر بینی آن مستان ِ کور
چون فرو رفتند در چاه غرور
چشم اگر داری تو کورانه میا
ور نداری چشم، دست آور عصا
آن عصای ِ حزم و استدلال را
چون نداری دید، می‌کُن پیشوا
ور عصای حزم و استدلال نیست
بی عصاکش بر سر هر ره مایست
گام زان سان نِهْ که نابینا نهد
تا که پا از چاه و از سگ وا رهد
لرز لرزان و بترس و احتیاط
می‌نهد پا تا نیفتد در خُباط
ای ز دودی جسته در ناری شده
لقمه جُسته، لقمهٔ ماری شده
 
بخش ۹ - قصهٔ اهل سبا و طاغی کردن نعمت ایشان را و در رسیدن شومی طغیان و کفران در ایشان و بیان فضیلت شکر و وفا
تو نخواندی قصهٔ اهل سبا
یا بخواندی و ندیدی جز صدا
از صدا آن کوه خود آگاه نیست
سوی معنی هوش که را راه نیست
او همی بانگی کند بی گوش و هوش
چون خمش کردی تو او هم شد خموش
داد حق اهل سبا را بس فراغ
صد هزاران قصر و ایوانها و باغ
شکر آن نگزاردند آن بد رگان
در وفا بودند کمتر از سگان
مر سگی را لقمهٔ نانی ز در
چون رسد بر در همی‌بندد کمر
پاسبان و حارس در می‌شود
گرچه بر وی جور و سختی می‌رود
هم بر آن در باشدش باش و قرار
کفر دارد کرد غیری اختیار
ور سگی آید غریبی روز و شب
آن سگانش می‌کنند آن دم ادب
که برو آنجا که اول منزلست
حق آن نعمت گروگان دلست
می‌گزندش که برو بر جای خویش
حق آن نعمت فرو مگذار بیش
از در دل و اهل دل آب حیات
چند نوشیدی و وا شد چشمهات
بس غذای سکر و وجد و بی‌خودی
از در اهل دلان بر جان زدی
باز این در را رها کردی ز حرص
گرد هر دکان همی‌گردی ز حرص
بر در آن منعمان چرب‌دیگ
می‌دوی بهر ثرید مردریگ
چربش اینجا دان که جان فربه شود
کار نااومید اینجا به شود
 
بخش ۱۰ - جمع آمدن اهل آفت هر صباحی بر در صومعهٔ عیسی علیه السلام جهت طلب شفا به دعای او
صومعهٔ عیسیست خوان اهل دل
هان و هان ای مبتلا این در مهل
جمع گشتندی ز هر اطراف خلق
از ضریر و لنگ و شل و اهل دلق
بر در آن صومعهٔ عیسی صباح
تا بدم اوشان رهاند از جناح
او چو فارغ گشتی از اوراد خویش
چاشتگه بیرون شدی آن خوب‌کیش
جوق جوقی مبتلا دیدی نزار
شسته بر در در امید و انتظار
گفتی ای اصحاب آفت از خدا
حاجت این جملگانتان شد روا
هین روان گردید بی رنج و عنا
سوی غفاری و اکرام خدا
جملگان چون اشتران بسته‌پای
که گشایی زانوی ایشان برای
خوش دوان و شادمانه سوی خان
از دعای او شدندی پا دوان
آزمودی تو بسی آفات خویش
یافتی صحت ازین شاهان کیش
چند آن لنگی تو رهوار شد
چند جانت بی غم و آزار شد
ای مغفل رشته‌ای بر پای بند
تا ز خود هم گم نگردی ای لوند
ناسپاسی و فراموشی تو
یاد ناورد آن عسل‌نوشی تو
لاجرم آن راه بر تو بسته شد
چون دل اهل دل از تو خسته شد
زودشان در یاب و استغفار کن
همچو ابری گریه‌های زار کن
تا گلستانشان سوی تو بشکفد
میوه‌های پخته بر خود وا کفد
هم بر آن در گرد کم از سگ مباش
با سگ کهف ار شدستی خواجه‌تاش
چون سگان هم مر سگان را ناصح‌اند
که دل اندر خانهٔ اول ببند
آن در اول که خوردی استخوان
سخت گیر و حق گزار آن را ممان
می‌گزندش تا ز ادب آنجا رود
وز مقام اولین مفلح شود
می‌گزندش کای سگ طاغی برو
با ولی نعمتت یاغی مشو
بر همان در همچو حلقه بسته باش
پاسبان و چابک و برجسته باش
صورت نقض وفای ما مباش
بی‌وفایی را مکن بیهوده فاش
مر سگان را چون وفا آمد شعار
رو سگان را ننگ و بدنامی میار
بی‌وفایی چون سگان را عار بود
بی‌وفایی چون روا داری نمود
حق تعالی فخر آورد از وفا
گفت من اوفی بعهد غیرنا
بی‌وفایی دان وفا با رد حق
بر حقوق حق ندارد کس سبق
حق مادر بعد از آن شد کان کریم
کرد او را از جنین تو غریم
صورتی کردت درون جسم او
داد در حملش ورا آرام و خو
همچو جزو متصل دید او ترا
متصل را کرد تدبیرش جدا
حق هزاران صنعت و فن ساختست
تا که مادر بر تو مهر انداختست
پس حق حق سابق از مادر بود
هر که آن حق را نداند خر بود
آنک مادر آفرید و ضرع و شیر
با پدر کردش قرین آن خود مگیر
ای خداوند ای قدیم احسان تو
آنک دانم وانک نه هم آن تو
تو بفرمودی که حق را یاد کن
زانک حق من نمی‌گردد کهن
یاد کن لطفی که کردم آن صبوح
با شما از حفظ در کشتی نوح
پیله بابایانتان را آن زمان
دادم از طوفان و از موجش امان
آب آتش خو زمین بگرفته بود
موج او مر اوج که را می‌ربود
حفظ کردم من نکردم ردتان
در وجود جد جد جدتان
چون شدی سر پشت پایت چون زنم
کارگاه خویش ضایع چون کنم
چون فدای بی‌وفایان می‌شوی
از گمان بد بدان سو می‌روی
من ز سهو و بی‌وفاییها بری
سوی من آیی گمان بد بری
این گمان بد بر آنجا بر که تو
می‌شوی در پیش همچون خود دوتو
بس گرفتی یار و همراهان زفت
گر ترا پرسم که کو گویی که زفت
یار نیکت رفت بر چرخ برین
یار فسقت رفت در قعر زمین
تو بماندی در میانه آنچنان
بی‌مدد چون آتشی از کاروان
دامن او گیر ای یار دلیر
کو منزه باشد از بالا و زیر
نه چو عیسی سوی گردون بر شود
نه چو قارون در زمین اندر رود
با تو باشد در مکان و بی‌مکان
چون بمانی از سرا و از دکان
او بر آرد از کدورتها صفا
مر جفاهای ترا گیرد وفا
چون جفا آری فرستد گوشمال
تا ز نقصان وا روی سوی کمال
چون تو وردی ترک کردی در روش
بر تو قبضی آید از رنج و تبش
آن ادب کردن بود یعنی مکن
هیچ تحویلی از آن عهد کهن
پیش از آن کین قبض زنجیری شود
این که دلگیریست پاگیری شود
رنج معقولت شود محسوس و فاش
تا نگیری این اشارت را بلاش
در معاصی قبضها دلگیر شد
قبضها بعد از اجل زنجیر شد
نعط من اعرض هنا عن ذکرنا
عیشة ضنک و نجزی بالعمی
دزد چون مال کسان را می‌برد
قبض و دلتنگی دلش را می‌خلد
او همی‌گوید عجب این قبض چیست
قبض آن مظلوم کز شرت گریست
چون بدین قبض التفاتی کم کند
باد اصرار آتشش را دم کند
قبض دل قبض عوان شد لاجرم
گشت محسوس آن معانی زد علم
غصه‌ها زندان شدست و چارمیخ
غصه بیخست و بروید شاخ بیخ
بیخ پنهان بود هم شد آشکار
قبض و بسط اندرون بیخی شمار
چونک بیخ بد بود زودش بزن
تا نروید زشت‌خاری در چمن
قبض دیدی چارهٔ آن قبض کن
زانک سرها جمله می‌روید ز بن
بسط دیدی بسط خود را آب ده
چون بر آید میوه با اصحاب ده
 
بخش ۱۱ - باقی قصهٔ اهل سبا
آن سبا ز اهل صبا بودند و خام
کارشان کفران نعمت با کرام
باشد آن کفران نعمت در مثال
که کنی با محسن خود تو جدال
که نمی‌باید مرا این نیکوی
من برنجم زین چه رنجم می‌شوی
لطف کن این نیکوی را دور کن
من نخواهم چشم زودم کور کن
پس سبا گفتند باعد بیننا
شیننا خیر لنا خذ زیننا
ما نمی‌خواهیم این ایوان و باغ
نه زنان خوب و نه امن و فراغ
شهرها نزدیک همدیگر بدست
آن بیابانست خوش کانجا ددست
یطلب الانسان فی الصیف الشتا
فاذا جاء الشتا انکر ذا
فهو لا یرضی بحال ابدا
لا بضیق لا بعیش رغدا
قتل الانسان ما اکفره
کلما نال هدی انکره
نفس زین سانست زان شد کشتنی
اقتلوا انفسکم گفت آن سنی
خار سه سویست هر چون کش نهی
در خلد وز زخم او تو کی جهی
آتش ترک هوا در خار زن
دست اندر یار نیکوکار زن
چون ز حد بردند اصحاب سبا
که بپیش ما وبا به از صبا
ناصحانشان در نصیحت آمدند
از فسوق و کفر مانع می‌شدند
قصد خون ناصحان می‌داشتند
تخم فسق و کافری می‌کاشتند
چون قضا آید شود تنگ این جهان
از قضا حلوا شود رنج دهان
گفت اذا جاء القضا ضاق الفضا
تحجب الابصار اذ جاء القضا
چشم بسته می‌شود وقت قضا
تا نبیند چشم کحل چشم را
مکر آن فارس چو انگیزید گرد
آن غبارت ز استغاثت دور کرد
سوی فارس رو مرو سوی غبار
ورنه بر تو کوبد آن مکر سوار
گفت حق آن را که این گرگش بخورد
دید گرد گرگ چون زاری نکرد
او نمی‌دانست گرد گرگ را
با چنین دانش چرا کرد او چرا
گوسفندان بوی گرگ با گزند
می‌بدانند و بهر سو می‌خزند
مغز حیوانات بوی شیر را
می‌بداند ترک می‌گوید چرا
بوی شیر خشم دیدی باز گرد
با مناجات و حذر انباز گرد
وا نگشتند آن گروه از گرد گرگ
گرگ محنت بعد گرد آمد سترگ
بر درید آن گوسفندان را بخشم
که ز چوپان خرد بستند چشم
چند چوپانشان بخواند و نامدند
خاک غم در چشم چوپان می‌زدند
که برو ما از تو خود چوپان‌تریم
چون تبع گردیم هر یک سروریم
طعمهٔ گرگیم و آن یار نه
هیزم ناریم و آن عار نه
حمیتی بد جاهلیت در دماغ
بانگ شومی بر دمنشان کرد زاغ
بهر مظلومان همی‌کندند چاه
در چه افتادند و می‌گفتند آه
پوستین یوسفان بکشافتند
آنچ می‌کردند یک یک یافتند
کیست آن یوسف دل حق‌جوی تو
چون اسیری بسته اندر کوی تو
جبرئیلی را بر استن بسته‌ای
پر و بالش را به صد جا خسته‌ای
پیش او گوساله بریان آوری
گه کشی او را به کهدان آوری
که بخور اینست ما را لوت و پوت
نیست او را جز لقاء الله قوت
زین شکنجه و امتحان آن مبتلا
می‌کند از تو شکایت با خدا
کای خدا افغان ازین گرگ کهن
گویدش نک وقت آمد صبر کن
داد تو وا خواهم از هر بی‌خبر
داد کی دهد جز خدای دادگر
او همی‌گوید که صبرم شد فنا
در فراق روی تو یا ربنا
احمدم در مانده در دست یهود
صالحم افتاده در حبس ثمود
ای سعادت‌بخش جان انبیا
یا بکش یا باز خوانم یا بیا
با فراقت کافران را نیست تاب
می‌گود یا لیتنی کنت تراب
حال او اینست کو خود زان سوست
چون بود بی تو کسی کان توست
حق همی‌گوید که آری ای نزه
لیک بشنو صبر آر و صبر به
صبح نزدیکست خامش کم خروش
من همی‌کوشم پی تو تو مکوش
 
بخش ۱۲ - بقیهٔ داستان رفتن خواجه به دعوت روستایی سوی ده
شد ز حد، هین باز گرد ای یار ِ گُرد
روستایی، خواجه را بین خانه بُرد
قصهٔ اهل سبا یک گوشه نِهْ
آن بگو کان خواجه چون آمد به ده؟
روستایی در تملق شیوه کرد
تا که حزم ِ خواجه را کالیوه کرد
از پیام اندر پیام او خیره شد
تا زلال حزم خواجه تیره شد
هم ازینجا کودکانش در پسند
نرتع و نلعب بشادی می‌زدند
همچو یوسف کِش ز تقدیر عجب
نرتع و نلعب ببُرد از ظلّ ِ اَب
آن نه بازی، بلکه جان‌بازی است آن
حیله و مکر و دغاسازی است آن
هرچه از یارت جدا اندازد آن
مشنو آن را، کآن زیان دارد، زیان
گر بُوَد آن سود صدِ در صد، مگیر
بهر زر، مَسکُل ز گنجور، ای فقیر
این شنو که چند یزدان زجر کرد
گفت اصحاب نبی را گرم و سرد
زانکه بر بانگِ دهل در سال تنگ
جمعه را کردند باطل بی درنگ
تا نباید دیگران ارزان خرند
زان جلب صرفه ز ما ایشان برند
ماند پیغامبر بهخلوت در نماز
با دو سه درویش ثابت پر نیاز
گفت طبل و لهو و بازرگانی‌ای
چون‌تان ببرید از ربانی‌ای؟
قد فضضتم نحو قمح هائما
ثم خلیتم نبیا قائما
بهر گندم تخم باطل کاشتید
و آن رسول حق را بگذاشتید
صحبت او خیر من لهوست و مال
بین که را بگذاشتی؟ چشمی بمال
خود نشد حرص شما را این یقین
که منم رزاق و خیرالرازقین
آن‌که گندم را ز خود روزی دهد
کی توکل‌هات را ضایع نهد؟
از پی گندم جدا گشتی از آن
که فرستاده‌ست گندم ز آسمان
 
بخش ۱۳ - دعوت باز بطان را از آب به صحرا
باز گوید بط را کز آب خیز
تا ببینی دشتها را قندریز
بط عاقل گویدش ای باز دور
آب ما را حصن و امنست و سرور
دیو چون باز آمد ای بطان شتاب
هین به بیرون کم روید از حصن آب
باز را گویند رو رو باز گرد
از سر ما دست دار ای پای‌مرد
ما بری از دعوتت دعوت ترا
ما ننوشیم این دم تو کافرا
حصن ما را قند و قندستان ترا
من نخواهم هدیه‌ات بستان ترا
چونک جان باشد نیاید لوت کم
چونک لشکر هست کم ناید علم
خواجهٔ حازم بسی عذر آورید
بس بهانه کرد با دیو مرید
گفت این دم کارها دارم مهم
گر بیایم آن نگردد منتظم
شاه کار نازکم فرموده است
ز انتظارم شاه شب نغنوده است
من نیارم ترک امر شاه کرد
من نتانم شد بر شه روی‌زرد
هر صباح و هر مسا سرهنگ خاص
می‌رسد از من همی‌جوید مناص
تو روا داری که آیم سوی ده
تا در ابرو افکند سلطان گره
بعد از آن درمان خشمش چون کنم
زنده خود را زین مگر مدفون کنم
زین نمط او صد بهانه باز گفت
حیله‌ها با حکم حق نفتاد جفت
گر شود ذرات عالم حیله‌پیچ
با قضای آسمان هیچند هیچ
چون گریزد این زمین از آسمان
چون کند او خویش را از وی نهان
هرچه آید ز آسمان سوی زمین
نه مفر دارد نه چاره نه کمین
آتش ار خورشید می‌بارد برو
او بپیش آتشش بنهاده رو
ور همی طوفان کند باران برو
شهرها را می‌کند ویران برو
او شده تسلیم او ایوب‌وار
که اسیرم هرچه می‌خواهی ببار
ای که جزو این زمینی سر مکش
چونک بینی حکم یزدان در مکش
چون خلقناکم شنودی من تراب
خاک باشی جست از تو رو متاب
بین که اندر خاک تخمی کاشتم
کرد خاکی و منش افراشتم
حملهٔ دیگر تو خاکی پیشه گیر
تا کنم بر جمله میرانت امیر
آب از بالا به پستی در رود
آنگه از پستی به بالا بر رود
گندم از بالا بزیر خاک شد
بعد از آن او خوشه و چالاک شد
دانهٔ هر میوه آمد در زمین
بعد از آن سرها بر آورد از دفین
اصل نعمتها ز گردون تا بخاک
زیر آمد شد غذای جان پاک
از تواضع چون ز گردون شد بزیر
گشت جزو آدمی حی دلیر
پس صفات آدمی شد آن جماد
بر فراز عرش پران گشت شاد
کز جهان زنده ز اول آمدیم
باز از پستی سوی بالا شدیم
جمله اجزا در تحرک در سکون
ناطقان که انا الیه راجعون
ذکر و تسبیحات اجزای نهان
غلغلی افکند اندر آسمان
چون قضا آهنگ نارنجات کرد
روستایی شهریی را مات کرد
با هزاران حزم خواجه مات شد
زان سفر در معرض آفات شد
اعتمادش بر ثبات خویش بود
گرچه که بد نیم سیلش در ربود
چون قضا بیرون کند از چرخ سر
عاقلان گردند جمله کور و کر
ماهیان افتند از دریا برون
دام گیرد مرغ پران را زبون
تا پری و دیو در شیشه شود
بلک هاروتی به بابل در رود
جز کسی کاندر قضا اندر گریخت
خون او را هیچ تربیعی نریخت
غیر آن که در گریزی در قضا
هیچ حیله ندهدت از وی رها
 
بخش ۱۴ - قصهٔ اهل ضروان و حیلت کردن ایشان تا بی زحمت درویشان باغها را قطاف کنند
قصهٔ اصحاب ضروان خوانده‌ای
پس چرا در حیله‌جویی مانده‌ای
حیله می‌کردند کزدم‌نیش چند
که برند از روزی درویش چند
شب همه شب می‌سگالیدند مکر
روی در رو کرده چندین عمرو و بکر
خفیه می‌گفتند سرها آن بدان
تا نباید که خدا در یابد آن
با گل انداینده اسگالید گل
دست کاری می‌کند پنهان ز دل
گفت الا یعلم هواک من خلق
ان فی نجواک صدقا ام ملق
گفت یغفل عن ظعین قد غدا
من یعاین این مثواه غدا
اینما قد هبطا او صعدا
قد تولاه و احصی عددا
گوش را اکنون ز غفلت پاک کن
استماع هجر آن غمناک کن
آن زکاتی دان که غمگین را دهی
گوش را چون پیش دستانش نهی
بشنوی غمهای رنجوران دل
فاقهٔ جان شریف از آب و گل
خانهٔ پر دود دارد پر فنی
مر ورا بگشا ز اصغا روزنی
گوش تو او را چو راه دم شود
دود تلخ از خانهٔ او کم شود
غمگساری کن تو با ما ای روی
گر به سوی رب اعلی می‌روی
این تردد حبس و زندانی بود
که بنگذارد که جان سویی رود
این بدین سو آن بدان سو می‌کشد
هر یکی گویا منم راه رشد
این تردد عقبهٔ راه حقست
ای خنک آن را که پایش مطلقست
بی‌تردد می‌رود در راه راست
ره نمی‌دانی بجو گامش کجاست
گام آهو را بگیر و رو معاف
تا رسی از گام آهو تا بناف
زین روش بر اوج انور می‌روی
ای برادر گر بر آذر می‌روی
نه ز دریا ترس نه از موج و کف
چون شنیدی تو خطاب لا تخف
لا تخف دان چونک خوفت داد حق
نان فرستد چون فرستادت طبق
خوف آن کس راست کو را خوف نیست
غصهٔ آن کس را کش اینجا طوف نیست
 
بخش ۱۵ - روان شدن خواجه به سوی
خواجه در کار آمد و تجهیز ساخت
مرغ عزمش سوی ده اِشتاب تاخت
اهل و فرزندان سفر را ساختند
رخت را بر گاو ِ عزم انداختند
شادمانان و شتابان سوی ده
که بری خوردیم از ده، مژده ده
مقصدِ ما را چراگاهِ خَوش است
یار ِ ما آنجا کریم و دلکش است
با هزاران آرزومان خوانده است
بهر ما غِرس ِ کَرَم بنشانده است
ما ذخیرهٔ دَه زمستان دراز
از بر ِ او سوی شهر آریم باز
بلکه باغْ ایثار ِ راهِ ما کند
در میان جان خودمان جا کند
عجّلوا اصحابنا کی تَرْبَحُوا
عقل می‌گفت از درون لا تَفرَحُوا
من رباح الله کونوا رابحین
ان ربی لا یحب الفرحین
افرحوا هونا بما آتاکم
کل آت مشغل الهاکم
شاد از وی شو مشو از غیر وی
او بهار است و دگرها ماه دی
هر چه غیر اوست استدراج توست
گرچه تخت و ملک توست و تاج توست
شاد از غم شو که غم دام ِ لقاست
اندرین ره سوی پستی ارتقاست
غم یکی گنجی‌ست و رنج تو چو کان
لیک کی در گیرد این در کودکان
کودکان چون نام بازی بشنوند
جمله با خر گور هم تگ می‌دوند
ای خران کور این سو دام‌هاست
در کمین این سویْ خون‌آشام‌هاست
تیرها پرّان، کمان پنهان ز غیب
بر جوانی می‌رسد صد تیر شیب
گام در صحرای دل باید نهاد
زانکه در صحرای گِل نبود گشاد
ایمن‌آباد است دل ای دوستان
چشمه‌ها و گلسِتان در گلسِتان
عج الی القلب و سر یا ساریه
فیه اشجار و عین جاریه
ده مرو ده مرد را احمق کند
عقل را بی نور و بی رونق کند
قول پیغامبر شنو ای مجتبی
گور عقل آمد وطن در روستا
هر که را در رُستا بُوَد روزی و شام
تا به ماهی عقل او نبْوَد تمام
تا به ماهی احمقی با او بود
از حشیش دِه جز اینها چه دْرَوَد؟
وان‌که ماهی باشد اندر روستا
روزگاری باشدش جهل و عمیٰ
ده چه باشد؟ شیخ واصل ناشده
دست در تقلید و حجّت در زده
پیش شهر عقل کلی این حواس
چون خران چشم‌بسته در خراس
این رها کن، صورتِ افسانه گیر
هِل تو دُردانه، تو گندم‌دانه گیر
گر به در ره نیست، هین، برمی‌ستان
گر بدان ره نیستت، این سو بران
ظاهرش گیر ار چه ظاهر کژ پَرَد
عاقبت ظاهر سوی باطن بَرَد
اوّل ِ هر آدمی خود صورت است
بعد از آن جان کو جمال سیرت است
اوّل ِ هر میوه جز صورت کی است؟
بعد از آن لذت که معنی وی است
اولا خرگاه سازند و خرند
تُرک را زان پس به مهمان آورند
صورتت خرگاه دان، معنیت تُرک
معنیت ملاح دان صورت چو فُلک
بهر حق این را رها کن یک نفس
تا خر خواجه بجنباند جرس
 
بخش ۱۶ - رفتن خواجه و قومش به سوی ده
خواجه و بَچْگان جهازی ساختند
بر ستوران جانبِ ده تاختند
شادمانه سوی صحرا راندند
سافروا کی تغنموا بر خواندند
کز سفرها ماه کیخسرو شود
بی سفرها ماه کی خسرو شود
از سفر بیدق شود فرزین راد
وز سفر یابید یوسف صد مراد
روز روی از آفتابی سوختند
شب ز اختر راه می‌آموختند
خوب گشته پیش ایشان راهِ زشت
از نشاطِ ده شده ره چون بهشت
تلخ از شیرین‌لبان خَوش می‌شود
خار از گلزار دلکَش می‌شود
حنظل از معشوق خرما می‌شود
خانه از هم‌خانه صحرا می‌شود
ای بسا از نازنینان خارکش
بر امید گل‌عذار ماه‌وش
ای بسا حمّال گشته پشت‌ریش
از برای دلبر مه‌روی خویش
کرده آهنگر جمال خود سیاه
تا که شب آید ببوسد روی ماه
خواجه تا شب بر دکانی چار میخ
زان‌که سروی در دلش کرده‌ست بیخ
تاجری دریا و خشکی می‌رود
آن به مهر خانه‌شینی می‌دود
هر که را با مُرده سودایی بود
بر امید زنده‌سیمایی بود
آن دروگر روی آورده به چوب
بر امید خدمت مه‌روی خوب
بر امید زنده‌ای کُن اجتهاد
کو نگردد بعد روزی دو جماد
مونسی مگزین خسی را از خسی
عاریت باشد درو آن مونسی
انس تو با مادر و بابا کجاست؟
گر به جز حق مونسانت را وفاست
انس تو با دایه و لالا چه شد
گر کسی شاید به غیر حق عَضُد
انس تو با شیر و با پستان نماند
نفرت تو از دبیرستان نماند
آن شعاعی بود بر دیوارشان
جانب خورشید وا رفت آن نشان
بر هر آن چیزی که افتد آن شعاع
تو بر آن هم عاشق آیی ای شجاع
عشق تو بر هر چه آن موجود بود
آن ز وصفِ حق زرّاندود بود
چون زری با اصل رفت و مس بماند
طبع سیر آمد، طلاق ِ او براند
از زراندود صفاتش پا بکَش
از جهالت قلب را کم گوی خَوش
کان خوشی در قلب‌ها عاریتی‌ست
زیر زینت مایهٔ بی زینتی‌ست
زر ز روی قلب در کان می‌رود
سوی آن کان رو تو هم، کآن می‌رود
نور از دیوار تا خور می‌رود
تو بدان خور رو که در خور می‌رود
زین سپس بستان  تو آب از آسمان
چون ندیدی تو وفا در ناودان
معدن دنبه نباشد دام ِ گرگ
کی شناسد معدن آن گرگ سترگ
زر گمان بردند بسته در گِرِه
می‌شتابیدند مغروران به دِه
همچنین خندان و رقصان می‌شدند
سوی آن دولاب چرخی می‌زدند
چون همی‌دیدند مُرغی می‌پرید
جانب دِه صبر جامه می‌درید
هر که می‌آمد ز ده از سوی او
بوسه می‌دادند خوش بر روی او
که تو روی یار ما را دیده‌ای
پس تو جان را جان و، ما را دیده‌ای
 
بخش ۱۷ - نواختن مجنون آن سگ را کی مقیم کوی لیلی بود
همچو مجنون کو سگی را می‌نواخت
بوسه‌اش می‌داد و پیشش می‌گداخت
گرد او می‌گشت خاضع در طواف
هم جلاب شکرش می‌داد صاف
بوالفضولی گفت ای مجنون خام
این چه شیدست این که می‌آری مدام
پوز سگ دایم پلیدی می‌خورد
مقعد خود را بلب می‌استرد
عیبهای سگ بسی او بر شمرد
عیب‌دان از غیب‌دان بویی نبرد
گفت مجنون تو همه نقشی و تن
اندر آ و بنگرش از چشم من
کین طلسم بستهٔ مولیست این
پاسبان کوچهٔ لیلیست این
همنشین بین و دل و جان و شناخت
کو کجا بگزید و مسکن‌گاه ساخت
او سگ فرخ‌رخ کهف منست
بلک او هم‌درد و هم‌لهف منست
آن سگی که باشد اندر کوی او
من به شیران کی دهم یک موی او
ای که شیران مر سگانش را غلام
گفت امکان نیست خامش والسلام
گر ز صورت بگذرید ای دوستان
جنتست و گلستان در گلستان
صورت خود چون شکستی سوختی
صورت کل را شکست آموختی
بعد از آن هر صورتی را بشکنی
همچو حیدر باب خیبر بر کنی
سغبهٔ صورت شد آن خواجهٔ سلیم
که به ده می‌شد بگفتاری سقیم
سوی دام آن تملق شادمان
همچو مرغی سوی دانهٔ امتحان
از کرم دانست مرغ آن دانه را
غایت حرص است نه جود آن عطا
مرغکان در طمع دانه شادمان
سوی آن تزویر پران و دوان
گر ز شادی خواجه آگاهت کنم
ترسم ای ره‌رو که بیگاهت کنم
مختصر کردم چو آمد ده پدید
خود نبود آن ده ره دیگر گزید
قرب ماهی ده بده می‌تاختند
زانک راه ده نکو نشناختند
هر که در ره بی قلاوزی رود
هر دو روزه راه صدساله شود
هر که تازد سوی کعبه بی دلیل
همچو این سرگشتگان گردد ذلیل
هر که گیرد پیشه‌ای بی‌اوستا
ریش‌خندی شد بشهر و روستا
جز که نادر باشد اندر خافقین
آدمی سر بر زند بی والدین
مال او یابد که کسبی می‌کند
نادری باشد که بر گنجی زند
مصطفایی کو که جسمش جان بود
تا که رحمن علم‌القرآن بود
اهل تن را جمله علم بالقلم
واسطه افراشت در بذل کرم
هر حریصی هست محروم ای پسر
چون حریصان تگ مرو آهسته‌تر
اندر آن ره رنجها دیدند و تاب
چون عذاب مرغ خاکی در عذاب
سیر گشته از ده و از روستا
وز شکرریز چنان نا اوستا
 
بخش ۱۸ - رسیدن خواجه و قومش به ده و نادیده و ناشناخته آوردن روستایی ایشان را
بعد ماهی چون رسیدند آن طرف
بی‌نوا ایشان، ستوران بی علف
روستایی بین که از بدنیّتی
می‌کند بعد اللتیا والتی
رویْ پنهان می‌کند زیشان به روز
تا سوی باغش بنگشایند پوز
آن‌چنان رو که همه رزق و شَر است
از مسلمانان نهان اولی‌تر است
روی‌ها باشد که دیوان چون مگس
بر سرش بنشسته باشند چون حَرَس
چون ببینی روی او در تو فتند
یا مبین آن رو، چو دیدی خوش مخند
در چنان روی خبیث عاصیه
گفت یزدان نسفعن بالنّاصیه
چون بپرسیدند و خانه‌ش یافتند
همچو خویشان سوی در بشتافتند
در فرو بستند اهل خانه‌اش
خواجه شد زین کژرَوی، دیوانه‌وش
لیک هنگام دُرُشتی هم نبود
چون در افتادی به چه، تیزی چه سود؟
بر درش ماندند ایشان پنج روز
شب به سرما، روز خود خورشیدْسوز
نی ز غفلت بود ماندن، نی خری
بلکه بود از اضطرار و بی‌خری
با لئیمان بسته نیکان ز اضطرار
شیر مُرداری خورَد از جوع ِ زار
او همی‌دیدش، همی‌کردش سلام
که فلانم من، مرا این است نام
گفت: باشد، من چه دانم تو کی‌ای
یا پلیدی یا قرین پاکی‌ای
گفت: این دم با قیامت شد شبیه
تا برادر شد یَفِرُّ مِن اَخیه
شرح می‌کردش که من آنم که تو
لوت‌ها خوردی ز خوان من دوتو
آن فلان روزت خریدم آن متاع
کُلُّ سِرِّ جاوَزَ الاثنَین ِ شاع
سرّ ِ مِهر ما شنیدستند خلق
شرم دارد رو چو نعمت خورد حلق
او همی‌گفتش: چه گویی ترَهات
نه تو را دانم، نه نام ِ تو، نه جات
پنجمین شب ابر و بارانی گرفت
کاسمان از بارشَش دارد شگفت
چون رسید آن کارد اندر استخوان
حلقه زد خواجه که مهتر را بخوان
چون به صد اِلحاح آمد سوی در
گفت: آخر چیست ای جان پدر؟
گفت من آن حق‌ها بگذاشتم
ترک کردم آن‌چه می‌پنداشتم
پنج‌ساله رنج دیدم پنج روز
جان مسکینم درین گرما و سوز
یک جفا از خویش و از یار و تبار
در گرانی هست چون سیصد هزار
زانک دل ننهاد بر جور و جفاش
جانْش خوگر بود با لطف و وفاش
هرچه بر مردم بلا و شدت است
این یقین دان کز خلاف عادت است
گفت: ای خورشید مِهرت در زوال
گر تو خونم ریختی کردم حلال
امشبِ باران به ما دِه گوشه‌ای
تا بیابی در قیامت توشه‌ای
گفت یک گوشه‌ست آن ِ باغبان
هست اینجا گرگ را او پاسبان
در کَفَش تیر و کمان از بهر گرگ
تا زند گر آید آن گرگِ سترگ
گر تو آن خدمت کنی جا آن ِ توست
ورنه جای دیگری فرمای جُست
گفت: صد خدمت کنم، تو جای ده
آن کمان و تیر در کفّم بنه
من نخسپم، حارسی رَز کنم
گر بر آرَد گرگ سر، تیرش زنم
بهر حق مگذارم امشب ای دودل
آب باران بر سر و در زیر گل
گوشه‌ای خالی شد و او با عیال
رفت آنجا جای تنگ و بی مجال
چون ملخ بر همدگر گشته سوار
از نهیب سیل اندر کنج غار
شب همه شب جمله گویان: ای خدا
این سزای ما، سزای ما، سزا
این سزای آن‌که شد یار خسان
یا کسی کرد از برای ناکسان
این سزای آن‌که اندر طمْع ِ خام
ترک گوید خدمت خاکِ کرام
خاک پاکان لیسی و دیوارشان
بهتر از عام و، رَز و گلزارشان
بندهٔ یک مرد روشن‌دل شوی
به که بر فرق سر شاهان روی
از ملوک خاک جز بانگُِ دهل
تو نخواهی یافت ای پیک سبل
شهریان خود ره‌زنان نسبت بروح
روستایی کیست گیج و بی فتوح
این سزای آنک بی تدبیر عقل
بانگ غولی آمدش بگزید نقل
چون پشیمانی ز دل شد تا شغاف
زان سپس سودی ندارد اعتراف
آن کمان و تیر اندر دست او
گرگ را جویان همه شب سو بسو
گرگ بر وی خود مسلط چون شرر
گرگ جویان و ز گرگ او بی‌خبر
هر پشه هر کیک چون گرگی شده
اندر آن ویرانه‌شان زخمی زده
فرصت آن پشه راندن هم نبود
از نهیب حملهٔ گرگ عنود
تا نباید گرگ آسیبی زند
روستایی ریش خواجه بر کند
این چنین دندان‌کنان تا نیمشب
جانشان از ناف می‌آمد به لب
ناگهان تمثال گرگ هشته‌ای
سر بر آورد از فراز پشته‌ای
تیر را بگشاد آن خواجه ز شست
زد بر آن حیوان که تا افتاد پست
اندر افتادن ز حیوان باد جست
روستایی های کرد و کوفت دست
ناجوامردا که خرکرهٔ منست
گفت نه این گرگ چون آهرمنست
اندرو اشکال گرگی ظاهرست
شکل او از گرگی او مخبرست
گفت نه بادی که جست از فرج وی
می‌شناسم همچنانک آبی ز می
کشته‌ای خرکره‌ام را در ریاض
که مبادت بسط هرگز ز انقباض
گفت نیکوتر تفحص کن شبست
شخصها در شب ز ناظر محجبست
شب غلط بنماید و مبدل بسی
دید صایب شب ندارد هر کسی
هم شب و هم ابر و هم باران ژرف
این سه تاریکی غلط آرد شگرف
گفت آن بر من چو روز روشنست
می‌شناسم باد خرکرهٔ منست
در میان بیست باد آن باد را
می‌شناسم چون مسافر زاد را
خواجه بر جست و بیامد ناشکفت
روستایی را گریبانش گرفت
کابله طرار شید آورده‌ای
بنگ و افیون هر دو با هم خورده‌ای
در سه تاریکی شناسی باد خر
چون ندانی مر مرا ای خیره‌سر
آنک داند نیمشب گوساله را
چون نداند همره ده‌ساله را
خویشتن را عارف و واله کنی
خاک در چشم مروت می‌زنی
که مرا از خویش هم آگاه نیست
در دلم گنجای جز الله نیست
آنچ دی خوردم از آنم یاد نیست
این دل از غیر تحیر شاد نیست
عاقل و مجنون حقم یاد آر
در چنین بی‌خویشیم معذور دار
آنک مرداری خورد یعنی نبید
شرع او را سوی معذوران کشید
مست و بنگی را طلاق و بیع نیست
همچو طفلست او معاف و معتقیست
مستیی کید ز بوی شاه فرد
صد خم می در سر و مغز آن نکرد
پس برو تکلیف چون باشد روا
اسب ساقط گشت و شد بی دست و پا
بار کی نهد در جهان خرکره را
درس کی دهد پارسی بومره را
بار بر گیرند چون آمد عرج
گفت حق لیس علی الاعمی حرج
سوی خود اعمی شدم از حق بصیر
پس معافم از قلیل و از کثیر
لاف درویشی زنی و بی‌خودی
های هوی مستیان ایزدی
که زمین را من ندانم ز آسمان
امتحانت کرد غیرت امتحان
باد خرکرهٔ چنین رسوات کرد
هستی نفی ترا اثبات کرد
این چنین رسوا کند حق شید را
این چنین گیرد رمیده‌صید را
صد هزاران امتحانست ای پسر
هر که گوید من شدم سرهنگ در
گر نداند عامه او را ز امتحان
پختگان راه جویندش نشان
چون کند دعوی خیاطی خسی
افکند در پیش او شه اطلسی
که ببر این را بغلطاق فراخ
ز امتحان پیدا شود او را دو شاخ
گر نبودی امتحان هر بدی
هر مخنث در وغا رستم بدی
خود مخنث را زره پوشیده گیر
چون ببیند زخم گردد چون اسیر
مست حق هشیار چون شد از دبور
مست حق ناید به خود تا نفخ صور
بادهٔ حق راست باشد بی دروغ
دوغ خوردی دوغ خوردی دوغ دوغ
ساختی خود را جنید و بایزید
رو که نشناسم تبر را از کلید
بدرگی و منبلی و حرص و آز
چون کنی پنهان بشید ای مکرساز
خویش را منصور حلاجی کنی
آتشی در پنبهٔ یاران زنی
که بنشناسم عمر از بولهب
باد کرهٔ خود شناسم نیمشب
ای خری کین از تو خر باور کند
خویش را بهر تو کور و کر کند
خویش را از ره‌روان کمتر شمر
تو حریف ره‌ریانی گه مخور
باز پر از شید سوی عقل تاز
کی پرد بر آسمان پر مجاز
خویشتن را عاشق حق ساختی
عشق با دیو سیاهی باختی
عاشق و معشوق را در رستخیز
دو بدو بندند و پیش آرند تیز
تو چه خود را گیج و بی‌خود کرده‌ای
خون رز کو خون ما را خورده‌ای
رو که نشناسم ترا از من بجه
عارف بی‌خویشم و بهلول ده
تو توهم می‌کنی از قرب حق
که طبق‌گر دور نبود از طبق
این نمی‌بینی که قرب اولیا
صد کرامت دارد و کار و کیا
آهن از داوود مومی می‌شود
موم در دستت چو آهن می‌بود
قرب خلق و رزق بر جمله‌ست عام
قرب وحی عشق دارند این کرام
قرب بر انواع باشد ای پدر
می‌زند خورشید بر کهسار و زر
لیک قربی هست با زر شید را
که از آن آگه نباشد بید را
شاخ خشک و تر قریب آفتاب
آفتاب از هر دو کی دارد حجاب
لیک کو آن قربت شاخ طری
که ثمار پخته از وی می‌خوری
شاخ خشک از قربت آن آفتاب
غیر زوتر خشک گشتن گو بیاب
آنچنان مستی مباش ای بی‌خرد
که به عقل آید پشیمانی خورد
بلک از آن مستان که چون می می‌خورند
عقلهای پخته حسرت می‌برند
ای گرفته همچو گربه موش پیر
گر از آن می شیرگیری شیر گیر
ای بخورده از خیالی جام هیچ
همچو مستان حقایق بر مپیچ
می‌فتی این سو و آن سو مست‌وار
ای تو این سو نیستت زان سو گذار
گر بدان سو راه یابی بعد از آن
گه بدین سو گه بدان سو سر فشان
جمله این سویی از آن سو کپ مزن
چون نداری مرگ هرزه جان مکن
آن خضرجان کز اجل نهراسد او
شاید ار مخلوق را نشناسد او
کام از ذوق توهم خوش کنی
در دمی در خیک خود پرش کنی
پس به یک سوزن تهی گردی ز باد
این چنین فربه تن عاقل مباد
کوزه‌ها سازی ز برف اندر شتا
کی کند چون آب بیند آن وفا
***
برچسب‌ها: مثنوی خوانی
+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت 10:4  توسط بهمن صباغ‌ زاده  |