سیاه‌مشــــــــــــــــــــــــــــــــق

گزارش‌های بهمن صباغ زاده از جلسه‌های شعر

تا امروز پانصد فیش از یادداشت‌های استاد قهرمان را پیش رویم گذاشته‌ام و تایپ کرده‌ام. براستی از این همه عشق شگفت‌زده شده‌ام. خوانا بودن، درشت نوشتن، رعایت علائم نگارشی، الفبای فونتیک، اِعراب‌گذاری از مواردی که قهرمان در نوشتن هر فیش در نظر داشته است. آن هم نه برای یک یادداشت و ده تا و صد تا، بلکه برای چند هزار فیش. فقط و فقط عشق است که انسان را موفّق می‌کند که چنین کارهای بزرگی انجام دهد و روسفید بیرون بیاید. کاش روزگار به استاد فرصت انتشار این یادداشت‌ها را می‌داد که شکی نیست هیچ‌کس مانند خود ایشان نمی‌تواند این کار را آن‌طور که شایسته است انجام دهد. به تازگی تصمیم گرفته‌ام شاهدمثال‌های از شعر گویشی استاد قهرمان و دیگر شاعران تربتی را در ذیل یادداشت‌ها بیاورم. می‌دانم که خودِ استاد هم این شاهدمثال‌ها را در ذهن داشته است اما به گمان من فروتنی کرده‌اند و نخواسته‌اند از شعر خود مثال بزنند. من چنین معذوریتی ندارم و می‌توانم بیت‌هایی که واژه یا اصطلاح یا تعبیر مورد نظر در آن آمده است را به عنوان شاهد بیاورم. معتقدم که این مثال‌ها به درک بهتر کمک می‌کند و خدا را شکر پیش از این غالب اشعار دوستان شاعر محلی‌سرایم را تایپ کرده‌ام و هم در فایل‌های متنی ذخیره‌شان کرده‌ام و هم کم و بیش در ذهنم مانده‌اند. تا چه قبول افتد و که در نظر آید.

از شما دوستان خواننده هم خواهش می‌کنم اشکالات متن را تذکر دهید تا انشاالله در آینده که قرار است این مطالب به صورت کتابی در فرهنگ شفاهی تربت منتشر شود کامل‌تر و جامع‌تر باشد. برای انتقال مطالب خود مي‌توانید از طریق نظرات وبلاگ سیاه مشق به آدرس www.bahmansabaghzade2.blogfa اقدام کنید یا به ایمیل بهمن صباغ زاده به آدرس siyah_mast@yahoo.com مطالب‌تان را ارسال کنید. از دوستان خواننده خواهش می‌کنم در صورتی‌که این مطالب را بازنشر می‌دهند منبع را ذکر کنند، هرچند مرحوم قهرمان این کار را برای زنده‌ نگه‌داشتن گویش تربت کرده است اما بهتر است عمری که ایشان پای جمع‌آوری و ثبت این یادداشت‌ها کرده‌اند نادیده گرفته نشود.

 

1.        آشنا روشنا (âšnâ rušnâ): دوست و آشنا.

2.       اصطلاح/ اَدا وِر دَست زیَن (adâ ver dast ziyan): روش و رویه‌ي نادرست اتخاذ کردن. مثلا: این چه ادایی است بر دست زده‌ای که شب‌ها دیر می‌خوابی.

3.      اَز وِختَه (azvexta): تقریبا معادل فعلا، نقدا، دم نقد، فعلا که وقت هست و نظایر آن. مثلا دو نفر می‌خواهند برای ناهار به جایی بروند یکی می‌گویند من حالا کار دارم تو «اَز وِختَه» برو، من خواهم آمد.

4.       اَ ْشول (āšul): ورمِ صورت. و نیز ورمِ زیر چشم.

5.      نفرین/ اِلاهِ از عُمرِت سِـْر نِخُوری!: الهی سیرعمر نشوی. الهی کم عمر کنی.

6.       بُچّ (bočč): دو طرف دهان (از داخل)

7.      بِزقیچ (bezqič): از علف‌های بیابانی است.

8.      بُغمَه: عقده. بوغمه. «فرهنگ جهانشیری» در ذیل واژه‌ی بوغمه آورده است: «برآمدگیی را گویند که در اعضا به هم رسد، مثل گلو و پیشانی. مثلا: «بُغمَه راهِ گُلوشِر گِریفت» یا «دلُم بُغمَه کِرد»». «وَخِز نَنَه که دُشمِن‌شاد رَفتی/ گُلوبُغمَه، جِگَرپورباد رَفتی» علی اکبر عباسی (از فریادهای تربتی).

9.       بُقّ (boqq): لُپ

10.     بُکّ (bokk): مرادف بُقّ. لُپ.

11.     بُگذَر نِدیشتَن از کارِ (یا چیزِ) (bogzar nedištan...): علاجی نداشتن و مجبور بودن به انجام آن کار و صرف نظر نکردن از چیزی. «مِگیرَه هَم خِدِیْ از خود کُلوتَر/ هَم از خوردا نِدَْرَه هیچ بُگذَر» محمد قهرمان.

12.    بِلَد دایَن (belad dâyan): یاد دادن.

13.   بِندِلِه‌يْ سینَه (bendeley sina): تکمه‌ي پستان. سرپستان.

14.    بوچَّک بوچَّک کِردَن (buččak buččak kerdan): با حرص و هول هولکی و با دو بَرِ لُپ خوردن.

15.   بُوْک! (bowk): ندایی است که تعجب را می‌رساند و گونه‌ای اعتراض. نظر دِ در تهران. مثلا: بُوْک! چو چِنی مِنی؟

16.    به اُوْ دایَنِ حَساب {به آب دادنِ حساب} (be ow dâyane hasâb): روشن کردنِ حساب و کتاب‌ها.

17.   به دَر دایَن (be dar dâyan): بیرون دادن. مثلا مورچه از سوراخش خاک به در می‌دهد. به معنی اخراجِ ریح (!) نیز هست.

18.   به طَعبِ دل (be ta`be del): موافقِ طبع. مطابقِ میل. به دلخواه.

19.    بی‌گَـْرَه (bigāra): بیگار. کار اجباری بدون مزد.

20.    بی یاد و هوش: آدم فراموشکار.

21.    پاچُلُق (pâčoloq): از علف‌های بیابانی است.

22.   پَت وا دایَن (pat vâ dâyan): روییدن مو به فراوانی و تو در تو شدن. مثلا زهار اگر مدتی ازاله نشود.

23.  پِرکَند (perkand): تکه‌ای کنده شده از چیزی. مثلا در مورد بچه‌های چاق و چله می‌گویند: «حُکمِ پِرکَندِ کوه بو» یعنی مانند تکه‌ای از کوه بود.

24.   پِرِّکی (perreki): تَلَنگ.

25.  پُس پُس کِردَن (وِر رَد کَسِ): نظیر موس موس کردن دنبالِ کسی.

26.   پِلَّه (pella): کفّه‌ی ترازو.

27.  پوخِلی (puxeli): زمینی که زیرِ کِشت گندم و جو بوده و محصول آن را درو کرده‌اند و اندکی ساقه‌ی خُشکِ غلّات در آن مانده. گوسفندان را برای چرا در این زمین رها می‌کنند.

28.  پوخَه دایَن (puxe dâyan): برف ریزه آمدن. پوخ پوخ برف آمدن. مثلا: -بَریش مِنَه؟ -نِه. پوخَه مِتَه.

29.   پِنها (penha): پهنا

30.   پِیْ جویی (peyjuyi): دنبال‌گیری.

31.   پَـْیِه قُرقُر (pāye qorqor):  قارچ. مرادفِ سِمَـْرُغ. عقیده دارند وقتی برق می‌زند سماروغ از زمین می‌روید. «قُرقُر» از «قُرّیَن» (qorriyan) به معنی برجَستن و برآمدن گرفته شده و نیز داریم «تَـْه قُر کِردَن» (tāqor kerdan) که در موردِ پستانِ دختران گفته می‌شود. «سینِکای تو دینَه تَـْه‌قُر کِردَه بو/ رِفتَه حالا سِرتَنِ نارِ کُلو» محمد قهرمان.

32.  تَتُوْ تَتُوْ (tatow tatow): تاتی تاتی. راه رفتنِ کودکِ نوپا.

33.  تِختِه‌کَش (textekaš): تخته‌ای که اگر آب پرزود باشد آن را دم برغ می‌گذارند تا زمین گود نیفتد.

34.  تَنگ رِفتَنِ خُلق (tang reftane xolq): عصبانی شدن. سر رفتنِ حوصله

35.  تِنگی کِردَن خُلق (tengi kerdane xolq): مرادفِ «تنگ رِفتَنِ خُلق». عصبانی شدن. سر رفتنِ حوصله

36.  تَـْه اَمیَنِ کُکّا (tā amiyane kokkâ): متورّم شدنِ لوزه‌ها بر اثر سرماخوردگی. رک. کُکّ.

37.  جُلِ قُمار (jole qomâr): پارچه‌ی قُنداق.

38.  خودِرْ دِ شور اَوُردن (xoder de šur avordan): خود را در کاری قاطی کردن.

39.  دِ اُوْ گِشتَنِ دِهَن (de ow geštane dehan): آب افتادنِ دهن.

40.    دِ چالِ کَسِ اِنداختَن (de čâle kase endâxtan): چیزی به حلقِ او انداختن. فایده‌ای به او رساندن. مثلا: «فلان میلکِر دِ چالِش اِنداختُم» یعنی آن را برایش درست کردم، برایش خریدم یا: «هزار تمن د چالش انداختم» یعنی هزار تومان به او فایده رساندم.

41.    دِ دَمِ کَسِ اِنداختَن (de dame kase endâxtan): قریب به معنی «دِ چالِ کَسِ اِنداختَن». فایده‌ای به کسی رساندن.

42.   در گِریفتَن (dar geriftan): آتش گرفتن.

43.  مَثَل/ دُزد که صَحَب‌زور مِرَه، یَخَنِ صَحَب‌مالِر مِگیرَه: دزد که صاحب‌زور می‌شود، یقه‌ی صاحب‌مال را می‌گیرد.

44.   دِقِ چیزی یا کسی را داشتن (deqe...): برای چیزی یا کسی غصّه‌دار بودن.

45.  دُوُندَن (dowondan): در معنی دراز کردن، فرو کردن. مانند دواندنِ دَست و کِلیک. مثلا: «دَستِشِرْ دِ پِرخُوْ دُوُند» یعنی دستش را دراز کرد و در پرخو فرو بُرد. یا «کِلیکِشِرْ دِ آغال‌مونج دُوُند» یعنی انگشتش را در سوراخ زنبور فرو بُرد، دوانید.

46.   راستِ کَسِ رِفتَن (râsta kase reftan): مستقیما به سمت کسی رفتن.

47.  رِشمَه (rešma): طنابِ باریک. رشته. رشته‌ای که به گردنِ سگ می‌اندازند. افسارِ اسب (با دهنه که چرمی است اشتباه نشود). «مُو دِگَه سور نیُم، دستِ تو مُر سَـْسی کِرد/ رِشمَه از پایِ مُو وا رِفتَه و دُوْدُوْ نِمُنُم» محمد قهرمان.

48.  رِشوَت: رشوه.

49.   رِفتَن: در معنی عمل آمدن. به ثمر رسیدن. شدن. مثلا «دِ جایِ شما پِستَه نِمِرَه؟» یعنی در محل شما پسته به عمل نمی‌آید؟ یا «دِ زِمینِ کِوِْر، گُندُم مِرَه» یعنی در زمین کویر گندم به عمل می‌آید.

50.   زقیچِ کسی را دزدیدن (zeqiče...): رگِ خواب او را داشتن. او را به سازِ خود رقصاندن.

51.   روشنا (rušnâ): روشنی. روشنا. مثلا: «هَنو که هوا روشْنایَه، بِرِم» یعنی هنوز که هوا روشن است برویم.

52.  سُراغ دایَن (sorâq dâyan): نشان دادن.

53.  سِـْر و پور کِردَن کَسِ (سیر و پُر کردن کسی را) (sēro pur kerdane kase): کسی را با بدگویی از شخصی، با آن شخص دشمن کردن و به جانِ او انداختن.

54.  سگِ گُرمَـْسی (sage qormāsi): رک. گُرمَـْسی.

55.  سیَـْه سَر {سیاه سر} (siyā sar): کنایه از جوان. مثلا اگر کسی بخواهد زن و شوهر جوانی را به جدایی وادارد، به او گفته می‌شود: خدارْ خوش نِمیَه که دو سیَـْه سَرِر از هَم سیوا کِنی! «همیشَه ای سیَـْه‌سَرِر مِجیزُّند/ بِرِیْ تِریاکِش از او پول مِستُند» علی اکبر عباسی.

56.  شُغال‌رُوْ (šoqâlrow): رخنه‌ای کوچک در دیوار باغ که شغال می‌تواند از آن خود را داخل باغ کند. به طنز به درهای کوچک و کم‌عرض هر می‌گویند.

57.  شِگِستَنِ ... (šegestane): رفع شدنِ ... . در مورد تب، درد، تشنگی و ... . مثلا: «زهرِ هَوا شِگَست» یعنی هوا رو به اعتدال می‌رود، هوا از سردی رو به گرمی می‌نهد.

58.  صَحَب زور (sahabzur): صاحب‌زور. قوی. زورمند. مثلا: «زمینِ صَحَب‌زور» یعنی زمینِ قوّه‌دار. «شعرِ مِحَلّیِ تو شِرابَه، که ای شِراب/ هر چی که کُهنِه‌تَر رَ صَحَب‌زورتَر مِرَه» علی اکبر عباسی.

59.  فِرناخ (fernâx): سوراخ بینی.

60.    قَحطا (qahtâ): قحطی.

61.    قِدِم‌کَش (qedam): قدم‌کشیده.

62.   قِدِم‌کَش رِفتَن: با قدم‌های کشیده راه رفتن. رک. قِدِم‌کَش.

63.  کارِ نبویَن به کَسِ: به کسی مربوط نبودن. مثلا: به آن‌جا مرو اگر سگ‌هایش تو را گاز گرفتند، «به ما کارِ نیَه!» یعنی به ما مربوط نیست، خود دانی.

64.   کِتیم کِتیم (ketim ketim): سوراخ سوراخ. در مورد پارچه و لباس کهنه به کار می‌رود.

65.  کِج بَحث (kej bahs): آدم بحّاثی که قانع نمی‌شود.

66.   کِج بِغَل (kej beqal): آدمِ ناحساب، بی‌راه، از حساب فرار کن.

67.  کِج خُلق (kejxolq): بداخلاق. بهانه‌گیر. بهانه جو.

68.  کُکّ (kokk): لوزه.

69.   کَل کَل: نیز قُل قُل است. ول در مواردی چون صدای کوزه‌ی نو که در آب زنند و صدای کوزه‌ی قلیان در هنگام قلیان‌کشیدن به کار می‌رود. «رفتی تو و نَـْلِه‌یِ دلُم کَم نِمِرَه/ اُوْ خوش رِفتَه سِوو دِ کَل‌کَل مُندَه» محمد قهرمان.

70.   کِلَـْنَه (kelāna): گوسفند بزرگسال.

71.   کِلْ‌‌هِر (kelher): خُل. گیج و منگ. آنکه حالی شبیه به جنون دارد.

72.  کِل‌هور (kelhur): رک. کِل‌هِر.

73.  کِنِسک (kenesk): کِنِس. خسیس.

74.  کِنِسکی (keneski): خِسَّت.

75.  کولیَن {کولیدن} (kuliyan): بیل زدن. زیر و رو کردنِ خاک. کولِشِ باغ.

76.  کَـْهِلی (kāheli): کاهلی، تنبلی. مثلا: «کَـْهِلیش مِنَه چار قِدَم پیَدَْه راه رَ» یعنی تنبلی‌اش می‌کند چهار قدم پیاده راه برود.

77.  گُرس گُرس کِردَن: نظیرِ گُرُمب گُرُمب، تاپ تاپ. مثلا: دلُم گُرس گُرس مِنَه. «گُرس گُرسِ دلِ بی طاقتِ مُر هر که شنفت/ با خِبَر رفت که دردِ دِگَه از راه رسید» محمد قهرمان.

78.  کُوْشِ جِستَه (koše jesta): کفش پاشنه‌بلند. در یک دوبیتی داریم: «که یارُم اَ ْمَدِک با کُوْشِ جِستَه». «سلیم! ایام را در عیب‌پوشی نیست تقصیری/ برای هر که کوتاه است، کفشِ جَسته می‌آرد» سلیم تهرانی.

79.  گُرمَـْسی ]سگِ...[ (qormāsi): سگی که گرماس خورده باشد و از سنگینی آن خواب‌آلود و لَخت شده. در مورد آدم هم مجازا به کار می‌رود. مثلا: حُکم سِگای گُرمَـْسی نِمتِنَه از جاش حرکت کِنَه!

80.   گِندِه موی (gende muy): جوجه‌ی پرنده‌ای با پَرهای اولیه.

81.   گِنِّه موی (genne muy): رک. گِندِه موی.

82.  گُوْبَند (gowband): گاوِ اَخته شده که مخصوص کارهای زراعتی است. «پوز پوز مِنَه مینِ سُوْزِه‌ها گُوْبَند/ نَعلَت مِنَه وِر تِریت و کُنجَـْلَه!» محمد قهرمان.

83.  گُوْقُر (gowqor): گاوِ اَخته نشده.

84.  لَت دایَن (lat dâyan): به هم زدنِ مایعی برای مخلوط و آمیخته شدن با مایعی دیگر. مثلا: لت زدنِ ماست در شیر هنگامِ مایه کردن.

85.  لَت زیَن (lat ziyan): 1- به هم زدنِ مایع. رک. لَت دایَن. 2- سیلی زدن.

86.  لِقَت (leqat): لگد. «اَسُب تَـْزی کِنَن با گرد و دُلَّخت/ بِپِرَّ ْنَن لِقِیْ وِر اُسکُل و تخت» محمد قهرمان.

87.  لِقِیْ (leqey): مرادفِ لِقَت. لگد.

88.  لِنگَر نِدیشتَنِ کیسَه (lengar nedištane kisa): کنایه از خالی بودن جیب و سبک بودن جیب است. پول نداشتن.

89.  مُردِه نَم (morde nam): اندکی رطوبت داشتن. مثل لباسی که شسته‌اند و به طورِ کامل خشک نشده است.

90.    نِفَستِ راس کِردَن (nefaste râs kerdan): نفس راست کردن. نفس به فراغت کشیدن. اندکی آسودن. «اُقذِر دُوی که مُندَه رَف/ از مُندِگی جونِش مُگُفتی کِندَه رَف/ اِستی نِفَستِ راس کِنَه» محمد قهرمان.

91.    وِرپیچیَن خِدِیْ کَسِ (verpičiyan xedey kase): به کسی پیچیدن. با او آویختن.

92.   وِرداشتَن (verdâštan): درآمد کردن. درآمدن. بیانِ مطلب کردن. مثلا «حسن وِرداش که...» یعنی حسن چنین درآمد کرد که... ، حسن این‌گونه آغاز سخن کرد که... .

93.  هِرَنگ هِرَنگ کِردَن (herang): توصیفی است برای آب پرزور و زیاد. و ظاهرا منظور صدای آب است مثل لم‌لم کردن سیل. «گ» در «هرنگ» تقریبا به تلفظ درنمی‌آید و تلفظی است بین نون و کاف. و نیز چنین است «سنگ».

94.   هَلِه لُمبَک (halelombak): اَلّاکُلنگ. و مجازا هر چیز که درست روی زمین قرار نگیرد و تکان بخورد، مثلا میزی که یک پایه‌اش کوتاه‌تر باشد.

95.  هَم پِلِّگی کِردَن (ham pellegi kerdan): در وزن با چیزی برابر بودن. رک. پِلَّه. «نِه سُوْپُتَّکُم تا که وَرگَن سِووکُم/ سه قُلَّه‌مْ نیَه اینجِه هَم‌پِلِّه‌یِ مُو» محمد قهرمان.

96.   هَمِقذِر (hameqzer): همان قدر. همقذر بو که چشم مو گرم رفت یعنی همان قدر بود که چشم من گرم شد. «اَگِر چِه نِه زِبو، نِه گوش دَْرَه/ هَمِقذِر هَس که خِیْلِ هوش دَْرَه» محمد قهرمان.

97.  هَمُقذَرِ... (hamoqzare...): برابرِ. مساویِ. به اندازه‌ی. مرادفِ «سِرتَنِ»، «هَمسَرِ». مثلا: حسن همقذر تو پول دره یعنی حسن هم به اندازه‌ی تو پول دارد. «هَمُقذَرِ که امورات بُگذِرَه بَسَّه/ دِ خِز مَرِن دِ پِیِ پول و هَسّ و هَسّ مَکِنِن» محمد قهرمان.

98.  یاف رِفتَن (yâf reftan)، یافت رِفتَن: یافت شدن. پیدا شدن. قربون بُرُم سی‌سَـْلِگی‌تِر، اِیْ عِشقِ پاکِ بی‌گُناهُم/ از روزِ که تُر یافت کِردُم، رَنگِ دِگَه رَف سال و ماهُم» محمد قهرمان.

99.   یِکِّه‌یِ... (yekkeye...): تنها. فقط. مثلا: «خَـْنَه لُمبیَه، یِکِّه‌یِ دیفالِش مُندَه» یعنی خانه فروریخته، فقط دیوارش مانده. یا: همه آمده‌اند یِکِّه‌یِ حسن نیامده. «ازی غصّه که تُرْ وِر دِل نِشِستَه/ نه یِکِّه‌یْ تو، دلِ صَتّا شِگِستَه» ذبیح الله صاحبکار.

100.  یِلَه (yela): هرزه. افسارِ سَرخود. بی بند و بار. به عنوانِ دشنام هم به کار می‌رود.«پیَـْرِ تو، بِگِردُم، یَگ اِلِه‌یْ بو/ گِمونُم وِر رَدِ زنِ دِگِه‌یْ بو» علی اکبر عباسی.


برچسب‌ها: یک کلام به صد کلام, محمد قهرمان, فرهنگ گویشی تربت, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۵ساعت 18:26  توسط بهمن صباغ‌ زاده  |