یک کلام به صد کلام؛ یادداشتهای استاد محمد قهرمان؛ قسمت شصت و پنجم؛ بهمن صباغ زاده
درود دوستان عزیز. این قسمت فیشهای 6401 تا 6500 را در بر میگیرد و شامل اغلب فیشهای «غ» و «ف» میشود.
از شما دوستان خواننده خواهش میکنم اشکالات متن را تذکر دهید تا انشاالله در آینده که قرار است این مطالب به صورت کتابی در فرهنگ شفاهی تربت منتشر شود کاملتر و جامعتر باشد. برای انتقال نظرات و مطالب خود میتوانید از روشهای زیر پیامتان را به من برسانید یا دیگر مطالبم را بخوانید.
وبلاگ سیاهمست www.bahmansabaghzade.blogfa.com
وبلاگ سیاهمشق www.bahmansabaghzade2.blogfa.com
ایمیلsiyah_mast@yahoo.com
کانال تلگرام https://t.me/bahman_sabaghzade
صفحهی شخصی در تلگرام https://t.me/bahmansabaghzade
- غُژمَه (qožma): دانهی انگور.[1]
- غُژمَه رِفتَن (qožma reftan): دانه شدن انگور. اگر خوشهی انگور را تکان بدهند به طوری که چند حبّهاش بریزد، میگویند: «غژمه رفته». از قدیم این جلمه در مورد انگور از زبان میوهفروشان مشهدی در دهانها افتاده است که: «شورش مته، غژمه مره» یعنی تکانش مده یا آن را به هم مزن، چن دانهها از خوشه جدا میشود. رک. غُژمَه.
- غُسُلخَـْنَه (qosolxāna): غسّالخانه. مُردهشوخانه. از نفرینهای مادران در موردِ کودکان شرور «اِلاهُم وِر اُوِْ غُسُلخَـْنَه بُفتی!» و به صورت مخفّف: «اِلاهُم وِر اُوْ اُفتی!»
- غِش (qeš): تکّهای بزرگِ گِل که بر آن علف روییده، آن را در بَرغِ کَرت قرار میدهند تا آب کمتر زمین را گود کند و بشوید.
- غُشاد (qošâd): سرگینِ اسب و خر و استر. مدفوع الاغ.
- غُشاد کِردَن (qošâd kerdan): مدفوع کردنِ الاغ. رک. غُشاد.
- غَش غَشِ خِندَه (qašqaše xenda): قهقهه. کِرّ و کِرِّ خنده.
- غُصِّگی دایَن {کسی را} (qossegi dâyan): غصّه دادن کسی را. کسی را چزّاندن. او را دچار غم و اندوه کردن. دل او را سوزاندن.
- غُصِّگی! غُصِّگی! (qossegi...): دلت بسوزد. وقتی چیزی را به کسی نشان میدهند ولی آن را به او نمیدهند، بخصوص کودکان برای بازی، چنین میگویند.
- غُطَّه (qotta): غوطه.
- غُطَّه (qotta xordan): آبتنی کردن.
- غَـْفِل (qāfel): غافل. از همهجا بیخبر.
- غِلبِر (qelber): غربال.
- غِلبِر وِر رو گِریفتَن (qelber ver ru geriftan): به شوخی به کسی میگویند که اظهار شرم از گفتگو یا مواجه شدن با کسی میکند و میگوید خجالت میکشم که... و جواب میشنود «غِلبِرِ وِر روت گیر» یعنی غربالی جلوی صورتت نگاه دار تا طرف رویت را نبیند.
- غِلم (qelm): راهآب. مرادفِ «غِلمِنَه»
- غِلمِنَه (qelmena): رک. غِلم.
- غِلمِهشور (qelmešur): در هم ریخته. از لغات زاوگی.
- غُمباد (qombâd): بیماری گُواتْر. مرادف «غِمبار»
- غِمبار (qombâr): رک. غُمباد.
- غَمِ دِلِتِر خِدِیْ کُلُخِ وَرگوی و سَر وِر جوی تِ {غم دلت را با کلوخی یا سنگی بگوی و (آن را) در جوی رها کن} (...sar ver juy te): مَثَل. برای سبک شدن از غم باید عقدهی دل را پیش کسی گشود.
- غِمَـْشُوْ (qemāšow): چرک. کثیف. آلوده.
- غِمکا (qemkâ): غمها.
- غم نِدَْرَه (qam nedāra): عیبی ندارد. ایرادی ندارد. اشکالی ندارد. مهم نیست.
- غُندَه (qonda): تکّه. بیشتر در مورد پنبه به کار میرود. تودهی پنبه به قدر چند مُشت که زده شده است و برای «پِلیتَه» کردن و پس از آن رشتن آماده است. مجازاً برف درشت را هم «غُندَه» میگویند. در ترانهای گفته میشود: «برف مِنَه غُندَه غُندَه/ (نام شخص) دِ راه مُندَه»
- غورِهگیل (quregil): گِلِ سادهی بدون کاه. گلی که بر بام و دیوار میزنند و بعد روی آن کاهگِل میشود.
- غوری (quri): نوعی گندم بود.
- غولمِدَنگ (qulmedang): رک. غول مِزَنگ.
- غولمِزَنگ (qulmezang): یک درجه بالاتر از غول. موجودی یک پلّه بالاتر از غول. مثلاً: «غولی یا غول مِزَنگی؟!» در افسانهای آمده بود که مردی دچار غول شد و با بعضی حیلهها و تردستیها خورد را از او قویتر نشان داد و ضمناً در جواب سؤال غول که گفت تو کیستی؟ گفت «اَگِر تو غولی، مُو غولمِزَنگُم!»
- غِیرِ دین (qeyre din): غیر مسلمان. هر که مسلمان نباشد.
- غیش (qiš): رک. غِش.
- غَیَّه (qayya): فریاد بلندی که از فرط شادی برکشند.
- فاش (fâš): 1- ظاهر و آشکار. مثلاً در هنگام شکار باید پشتخم پشتخم راه رفت، نه «فاش»، چون شکار رم میخورد. 2- فحش
- فاش و کِترَه (fâšo ketra): فحش و چِرت و پِرت.
- فِتاباد (fetâbâd): فتحآباد. دهی در رشتخوارِ تربت.
- فِتّوک (fettuk): آدم پُرحرف. ورّاج.
- فُجئَه زیَن {کسی را} (foj’a ziyan): سخت یکّه خوردن. شوکه شدن. «فُجئَه» ظاهرا مأخوذ از «فَجاءَﺓ» عربی است به معنی ناگاه گرفتن کسی را، ناگاه درآمدن بر کسی.
- فجئه مُندَن (foj’a mondan): یکّه خوردن. مات و مبهوت و هاج و واج و خشک بر جا ماندن. و کنایه از نهایت اعجاب و شگفتزدگی و حیرت است. مرادفِ آن «هَکّ و پَکّ کَسِ یَکِ رِفتَن» است.
- فِراخ (ferâx): شکمو. شکمباره. پُرخور. همان «شِگِمفِراخ» است.[2]
- فِرِب (fereb): فریب.
- فَرت (fart): جدا. دور. پرت.
- فِرَت (ferat): دستگاه بافندگی. دستگاه بافندگی که با آن کرباس یا پارچههای ابریشمی یا «کِجینی» و غیره میبافند. رک. کِجی.
- فَرت اُفتیَن از هَم (fart oftiyan...): دور افتادن از یکدیگر. رک. فَرت.
- فِرَت دُوُندَن (ferat dovondan): آماده کردن نخهای «تون»ِ فِرَت. فِرَت.
- فَرت رِفتَن (fart reftan): دور شدن. جدا افتادن، دور شدن از جایی یا کسی. رک. فَرت.
- فَرت رفتن از راه (fart reftan): دور افتادن از راه. رک. فَرت.
- فَرت رِفتَنِ حواس (fart reftan): پرت شدن حواس. رک. فَرت.
- فِرتِغَم (ferteqam): آدم بیخیال. بیغم. برکنار از غم. و ظاهراً به معنیِ از غم «فَرت» باید باشد. رک. فَرت.
- فِرتِغَمی (ferteqemi): بیخیالی. رک. فِرتِغَم.
- فَرت کِردَن (fart kerdan): کنار زدن. دور کردن. مثلا برفها را از کنار دیوار «فَرت» کن. رک. فَرت.
- فَرت مُندَن (fart mondan): جدا ماندن. رک. فَرت.
- فِرخِز {فرخیز} (ferxez): سهمی است از آب که مجّاناً به کسی داده شود و یا درآمد آن را با توافق مالکان به امری اختصاص دهند. این کار معمولاً با افزودن به مدار آب انجام میگیرد. مثلاً در قناتی که مدار گردش آب آن 12 است (یعنی اگر کسی یک سهم مالک است، هر 12 روز یک روز آب از اوست) مدار را به 13 میرسانند و این سهم اضافی یک «فِرخِز» است، مثلاً درآمد آن در «چاهجویی» مصرف میکنند یا کار دیگر. ممکن است کسی قنات نیمهمخروبهای را آباد کند به این شرط که مثلاً چند سهم برای او «فرخز» کنند.
- فِرخِز کِردن (ferxez kerdan): بر مدار آب افزودن، مثلا از 10 به 12 رساندن. معمولا این کار را برای فراهم آوردن خرج تعمیرات قنات میکردند. و گاه با این کار یک یا دو شبانهروز را به شخصی پولدار وامیگذاشتند تا او بر طول قنات بیافزاید و آبش را افزایش دهد. رک. فِرخِز.
- فَرد رِفتَن (fard reftan): رک. فَرت رِفتَن.
- فِرِزگ (ferezg): فریز. نوعی علف هرزه که بند بند است. زود زیاد میشود و برانداختن آن بسیار مشکل است. در هر جا و هر شرایطی میروید و ریشهکردنش بسیار مشکل است. در هر چند سانتیمتر ریشهای از آن جدا میشود و به زمین فرو میرود.
- فِرَسم[3] (ferasm):. تیرهای ضخیم که با کمی فاصله و به موازات هم روی سقف گذاشتهاند. چوبهای قطوری که با آن سقف خانه را میپوشانند. دست یا پایی را که آماس کرده به «فرسم» تشبیه میکنند و میگویند پای فلانی «فِرَسمِ بادِ رِفتَه»
- فِرَش (feraš): حاصلی که زودتر از وقت کاشته شده.
- فِرشَم (feršam): نوعی علف بیابانی.
- فِرَّ ْشی کِردَنِ کِنَّک {فرّاشی کردن گلو} (ferrāši kerdane kennak): با داد و فریاد و بلند بلند حرف زدن، چنان که گویی میخواهد راه گلو را پاک کند. ظاهراً اشاره دارد به جار زدن فراشهای قدیم. در مورد پاک کردن راهآب و دستهچُپُق هم این اصطلاح را به کار میبرند. پس ناظر به تمیز کردن چیزهای لولهمانند است و راه گلو نیز از همین قبیل به شمار میآید.
- فَـْرِغ رِفتَن (fāreq reftan): زاییدن زن. «زِیدَن» یعنی زاییدن برای حیوانات به کار میرود.
- فِرفِروک (ferfere): 1- فرفرهی کاغذی. 2- فرفره. مرادفِ «گِردِنا»
- فُرقو (forgu): وسیلهای فلزّی و میانگود که چرخی در جلو آن تعبیه شده است و دو پایه در عقب دارد تا بر زمین بایستد. در آن خشت و خاک و چیزهای دیگر میریزند و از جایی به جایی میبرند. «فُرقو» دو دسته دارد. چون پایهها را کمی از زمین بلند کنند، میتوان فرقون را با فشار دست به هر سو راند.
- فُرقون (forgun): رک. فُرقو.
- فِرموک (fermuk): گلولهمانندی از پنبهی رشته شده که بر دوک پیچیده شده. گلولهی نخ که گرد یا تخممرغمانند پیچیده باشند.
- فِرمونای کون ناشُوْ (fermunâye kun nâšow): دستورهای نامتناسب با جایگاهِ اجتماعی. مثلاً: وقتی شخصی معمولی دستورهای گُنده گُنده بدهند میگویند: «چِه فِرمونایِ کونْناشور مِتَه!»
- فِرمونای کون ناشُوْ دایَن (fermunâye kun nâšow dâyan): دستورهای غیر معقول دادن. رک. فِرمونای کون ناشُوْ.
- فِرمو نِدیشتن (fermu nedištan): در فرمان نبودن. مثلاً دست یا پایم از سرما «فِرمو نِدَْرَه» یعنی در فرمان نیست، فرمان نمیبرد، نمیتوانم آن را به کار بیاندازم. نظیرِ «دِ فِرمو نِبوین»
- فِرناخ (fernâx): سوراخ بینی. سوراخ بینی که خیلی گشاد باشد.
- فِرَنگ (ferang): فرنگستان. اروپا.
- فِرِنگ (fereng): از سبزیهای بیابانی خوردنی.
- فُروذ (foruz): فرود.
- فِریاد (feryâd): دوبیتی.
- فِریاد کِردَن (feryâd kerdan): دوبیتی به آواز خواندن. رک. فِریاد.
- فِریَـْدی (feryādi): فریادی. کسی که دوبیتیهای روستایی را با آواز بخوانَد.
- فِضلَه (fezla): مدفوع گربه، موش و... .
- فِطیر (fetir): نان ضخیم بدون خمیر ترش. «فطیر» ممکن است روغنی باشد یا به جای روغن مسکه یا روغن گوشت یا روغن دُمبه به آن بزنند.
- فَعلَه (fa’la): عمله. کارگر مزدور.
- فِقَد (feqad): فقط.
- فِقیرمُردُم[4] (feqirmordom): مردمِ فقیر.
- فِلاخون (felâxun): فلاخن. قلّابسنگ.
- فِلار (felâr): فرار.
- فِلاری (felâri): فراری.
- فِلَـْنَه (felāna): فلان. مثلاً «فِلَـْنِهکَس» یعنی فلانکس یا «فِلَـْنِهجا» یعنی فلانجا یا «فِلَـْنِهروز» یعنی فلانروز.
- فِلَـْنِهکَس(felānekas): فلانکس. فلانی.
- فِلَـْنی (felāni): فلانی.
- فِلون پیشمِدون (felun pišmedun): فلان و بهمان.
- فِلون و بیسار (feluno bisâr): فلان و بهمان. نظیرِ «فِلون پیشمِدون»
- فِلَه (fela): از آمیختن «جِیک» با شیر درست میکنند. شیری که مقداری جِیک به آن آمیخته باشند. رک. جِیک.[5]
- فَند (fand): حیله. کلک. بامبول.
- فِیدَه (feyda): فایده. سود.
- فی زیَن (fi ziyan): تخمین زدن مقدار محصولی یا قیمت جنسی.
- فیشفیش (fišfiš): فش فش. صدای وزیدنِ باد.
- فیش کِردَن (fiš kerdan): فین کردنِ بینی. فین کردن برای پاک کردن بینی.
- فیشّوکی (fiššuki): به طنز، سرماخوردگی توأم با راه افتادن آب دماغ. مثلاً: «تُر فیشّوکی گِریفتَه»
- فیل از تِرسِش جِیک مِندَْزَه (...terseš jeyk mendāza): ظاهراً یعنی فیل از ترس او میزاید و «جِیک» به پستانش میآید. رک. جِیک.
- فینْگ فینْگ (fing fing): صدای گریهی خفیف و مداوم.
- قابِلمَند (qâbelmand): مترادفِ «کِرایمَند» است. رک. کِرایمَند.
- قاز کِشیَن (qâz kešiyan): 1- کش و قوس آمدن دستها و بدن در حال خمیازه یا در مورد شخصی که تازه از خواب برخاسته. 2- کِش آمدن مایعاتِ چسبناک است مثلاً عسل.
- قافِلَه (qâfela): قطار شتر مرکّب از هشت شتر.
- قاق (qâq): 1- خشک مثلاً «نونِ قاق» 2- اولین تیر در توشلهبازی، یعنی تیری که در شروع بازی به توشلهای «شُند» داده شده، میزنند. رک. توشلهبیزی.
- قاقُرو (qâqoru): ریواس وحشی و تربیت نیافته. ریواس تربیت شده را «ریواچ» میگویند.
[1]- ضبط قدیمی آن «غُژَم» است و لغت فرس اسدی آمده: صُرّهی انگور که شیری تَکَس در وی باشد.
[2]ـ در این بیت نظامی هم گویا به همین معنی با کار رفته: گر انجیرخور مرغ بودی فراخ/ نبودی یک انجیر بر هیچ شاخ. گرچه ممکن است در این بیت «بسیار» معنی بدهد.
[3]- لغت فرس اسدی «فَرَسپ» است.
[4]- اضافهی مقلوب.
[5]- در لغتنامهی دهخدا، فله و آغوز یکسان معنی شدهاند: شیر مادهی نوزاییده.
برچسبها: یک کلام به صد کلام, محمد قهرمان, فرهنگ گویشی تربت, تحقیق بهمن صباغ زاده