سیاه‌مشــــــــــــــــــــــــــــــــق

گزارش‌های بهمن صباغ زاده از جلسه‌های شعر

یک کلام به صد کلام؛ یادداشت‌های استاد محمد قهرمان؛ قسمت شصت و نهم؛ بهمن صباغ زاده

درود دوستان عزیز. ادامه‌ی فیش‌های «ک» را در این قسمت می‌خوانید شامل فیش‌های شماره‌ی 6801 تا 6900 از یاددداشت‌های استاد محمد قهرمان.

از شما دوستان خواننده خواهش می‌کنم اشکالات متن را تذکر دهید تا انشاالله در آینده که قرار است این مطالب به صورت کتابی در فرهنگ شفاهی تربت منتشر شود کامل‌تر و جامع‌تر باشد. برای انتقال نظرات و مطالب خود می‌توانید از روش‌های زیر پیام‌تان را به من برسانید یا دیگر مطالبم را بخوانید.

وبلاگ سیاه‌مست www.bahmansabaghzade.blogfa.com

وبلاگ سیاه‌مشق www.bahmansabaghzade2.blogfa.com

ایمیلsiyah_mast@yahoo.com

کانال تلگرام https://t.me/bahman_sabaghzade

صفحه‌ی شخصی در تلگرام https://t.me/bahmansabaghzade

 

 

  1. کَش و واکَش دایَن چیزی را (kašo vâkaš dâyan): چیزی را به زور و از دو سو کشیدن.
  2. کِشی مِنی (keši meni): فروش جنس به وزن.
  3. کِشیَن (kešian): کشیدن.
  4. کَعب (ka’b): آن قسمت از کاسه و نظایر آن که بر زمین قرار می‌گیرد. به شوخی به نشیمن‌گاه نیز اطلاق می‌کنند. مثلاً اسافل اعضایش دُمل زده است، نمي‌تواند درست بنشیند و می‌گویند «کَعبِش وِر زِمی نِمِگیرَه!»
  5. کَـْغَذ (kāqaz): 1- کاغذ. 2- نامه.
  6. کَـْغِذباد(kāqezbâd): کاغذباد. بادبادک.
  7. کَـْغَذِ طِبَقْ بزرگ (kāqaze tebaq...): کاغذِ ورق‌ْبزرگ، قطع رحلی.
  8. کِغنَه (keqna): رک. کِقنَه.
  9. کِغنِه‌خُوردَه (keqnexorda): رک. کِقنِه‌خُوردَه.
  10. کُفتَر (koftar): کبوتر.
  11. کُفتَرِ چَـْهی (koftare čāhi) کبوترچاهی.
  12. کَفچ (kafč): ته، کف. مثلا «کَفچِ کال» یعنی ته و کف کال.
  13. کِفلیز (kefliz): بچه‌ی قورباغه.
  14. کِفلیزَک (keflizak): رک. کِفلیز.
  15. کَقّ (kaqq): هندوانه‌ی نارس، کال.
  16. کِقنَه (keqna): نوعی کفشدوزک که «بیاچ»ها را ضایع می‌کند. حشره‌ای از خانواده‌ی کفشدوز و آفت پالیز، در پالیز می‌افتد و برگ‌های خربزه و هندوانه را سوراخ سوراخ می‌کند و بوته‌ها را می‌خشکاند. در کتاب عجایب المخلوقات آمده: «ذروح: او را به فارسی کاغنه گویند. حیوانی است کوچک و رنگ او سرخ بود و بر او نقطه‌های سیاه.»
  17. کِقنِه‌خُوردَه (keqnexorda): کنایه از صورت آبله‌دار و یا شخصی که چنین وضعی دارد. به استهزا و شوخی به شخص آبله‌رو گویند. رک. کِغنَه.
  18. کَقّ و کُدو (kaqqo kodu): نرسیده، کال و بی‌مزه چون کدو. به شوخی کنایه از هندوانه و خربزه است. مثلا صاحب‌خانه به مهمان تعارف می‌کند که بنشیند تا برون برای او کقّ و کدویی بیاورد. رک. کَقّ.
  19. کُکّ (kokk): لوزه.
  20. کَکِ کَسِر کِندَن (kake kaser kendan): نظیر «دخلِ کسی را آوردن»، «عرقش را گرفتن». از «کک بستن» سگان هنگام جفت‌گیری گرفته شده. گاهی دهاتی‌ها آن بیچاره‌ها را با کتک از هم جدا می‌کردند.
  21. کَل (kal): نوعی گندم بود.
  22. کَلّ (kall): تحمیل. سربار. «کَلّ» لغت عربی است.[1]
  23. کُلاباد (kolâbâd): دِس‌باد.
  24. کلاپیش‌پا (kolâpišpâ): از بازی‌های شیطنت‌آمیز کودکان است. کلاهِ بچّه‌ای را از سرش می‌ربایند و با پا به سوی یکدیگر می‌پرانند و صاحب کلاه باید از این طرف به آن طرف دنبالش بدود. بازی‌ای است شبیه به «دستش ده» البته در این «مردم‌آزاری» شیئی ربوده شده را به سوی هم پرتاب می‌کنند و دست به دست می‌گردد.
  25. کُلادِرازا (kolâderâzâ): کلاه‌درازها. یکی از دو طایفه‌ی مالدار بودند که در اطراف تربت ییلاق و قشلاق می‌کردند و روغن زرد آن‌ها شهرت داشت. طایفه‌ی دیگر «خِنّاطا» بودند.
  26. کُلاج (kolâj): لوچ.
  27. کُلا چَرخ دایَن (kolâ čarx dâyan): چرخاندن کلاه. مرادفِ چشم به هم زدن و سر را چرخ دادن و کلاه را تاب دادن. کنایه از زمان اندک است. مثلاً «تا کُلامِر چَرخ دایُم»
  28. کُلاس (kolâs): کتاب درسی.
  29. کُلا قَـْرَه کِردَن (kolâ qāra kerdan): رک. قَـْرَه کِردَنِ کُلا.
  30. کُلاکُهنَه‌م از تو (kolâ kohnam az to): وقتی کسی خبر بی‌اهمیّتی به کسی می‌دهد و انتظار مُشتُلُق هم دارد، طرف به او چنین می‌گوید. یعنی ارزش این خبر، بیش از یک کلاه‌کهنه نیست.
  31. کلاهُم پیشِ او پَشم نِدَْرَه (...pašm nedāra): از من چشم نمی‌زند. برای من اهمیتی قائل نیست. گفته‌ی من در او تأثیری ندارد.
  32. کِل‌پِچ {کلّه‌پیچ} (kelpeč): مندیل.
  33. کِلپَـْسَه (kelpāsa): کلپاسه. چلپاسه. مارمولک. نوعی سوسمار کوچک. وقتی کلپاسه می‌دیدیم باید دهان‌مان را می‌بستیم. در غیر این‌صورت کلپاسه دندان‌هایمان را می‌شمرد و می‌مُردیم! و ما با چه زوری دو لب را روی هم می‌فشردیم!
  34. کِلپِترَه (kelpetra): سخنان یاوه و بیهوده. چَرند و پَرند. چَرت و پَرت. شِرّ و وِر. معدل آن در لهجه‌ی مشهدی «گُترَه» است.[2]
  35. کُلپُندن (kolpondan): کتک زدن با مُشت. زدن با مشت و چوب و غیره. مثلاً: «سه چار گُل‌موشت وِرو کُلپُندُم».
  36. کَل‌پوت (kalput): کالبد. جسم. مثلاً: «تَـْنَه تا حالا کَل‌پوتِشُم خاک رِفتَه» یعنی احتمالاً تا حالا کالبد او هم خاک شده است، پوسیده باشد، یعنی چندین سال از مرگ او گذشته است.
  37. کِلپورَه (kelpura): گیاهی دارویی و تلخ. بخصوص جوشانده‌ی آن برای دل‌درد مصرف می‌شود. در مَثَل می‌گویند: «کَم بُخُور، کِلپورَه مَخُور»
  38. کَل‌پوست (kalpust): پوست بادام و گردو و نظایر آن. پوستی نازک از کروک پنبه‌ی ولایتی در کارخانه‌ی پنبه‌پاک‌کنی باقی می‌ماند. آن را برای خوراک «مال و حال» مصرف می‌کنند. رک. مال و حال.
  39. کِلَـْتِگَک (kelātegak): کلاته و روستای بسیار کوچک. رک. کِلَـْتَه.
  40. کِلَـْتَه (kelāta): کلاته. روستای کوچک.
  41. کِلَـْتِه‌باش (kelātebâš): دهات خیلی کوچک یا چشمه‌سار که ضمیمه‌ی روستایی بزرگ باشند و یا از لواحق آن به شمار آیند. معمولاّ جمع بسته می‌شود و «کِلَـْتِه باشا» می‌گویند مثلا: تقی‌آباد از «کِلَـْتِه‌باشای» حسین‌آباد است. معمولاً ده بزرگ و کلاته‌ها همه از آنِ یک مالک است و گاه یکی دو کلاته به احتمال ضعیف از کسی دیگر.
  42. کَلجوش (kaljuš): کالجوش. کشک سابیده همراه با روغن و پیازداغ و نعنای خشک که کمی آب در آن می‌ریزند و می‌جوشانند. قبل از ترید کردن نان در آن، گاه گردوی کوبیده هم رویش می‌پاشند.
  43. کِلَر (kelar): گودال. چاله. بیشتر به صورت «گُوْدال کِلَر» به کار می‌رود.
  44. کُلُرد (kolord): پهلو. گُرده.
  45. کَلّ رِفتَن وِر کَسِ (kall reftan ver kase): خود را به کسی تحمیل کردن. رک. کَلّ.
  46. کِلَرکِلَر (kelarkelar): صدای کبک.
  47. کِلِرگ (kelerg): ناهمواریِ چوب.
  48. کِلَف زیَن (kelaf ziyan): دهان زدن چارپا به علف، برای خوردن آن. به آدم‌هایی که بد غذا می‌خورند می‌گویند: «کِلَف مِزِنَه»
  49. کِلَفچ (kelafč): آرواره‌ی پایین. قسمت پایین صورت. چانه.
  50. کِلقَر (kelqar): نوعی درخت کوهی.
  51. کِلِقنَه (keleqna): بی‌مصرف. بی‌فایده. به درد نخور. در یزدی «کَلَخنَه» گفته می‌شود.
  52. کُلِّ‌کاری (kollekâri): خیلی مفصّل و طولانی. معمولا در مورد کار است و شاید اصل آن کلّی‌کاری بوده است. می‌گویند: «کارِ کِردی کُلِّ‌کاری؟» یا: کسی زیاد در سفر مانده و چون برمی‌گردد به او می‌گویند: «خُب سِفَرِ کُلِّ‌کاریِ کِردِن»
  53. کِلَک (kelak): زنگ بزرگی که به یک طرف بارِ شتر بسته می‌شود.
  54. کِلَک به دَر اَوُردن (kelak bedar avordan): حقّه زدن. کلک سوار کردن.
  55. کِل‌کُپ گِذیشتَن (kelkop gezištan): پایین  آوردن سر تا نزدیک زمین. سر را پایین بُردن به طوری که جایی دیده نشود. «گرگ»ِ بازی باید چنین کند و چشمش را هم ببندد تا بازیکنان بروند و قایم شوند،‌ در قایم‌موشک و نظایر آن. یا وقتی تَپ‌تَپِ خمیر، بازی می‌کنند بچّه باید کل‌کپ بگذارد تا آهسته بر پشت او بکوبند و بگویند «تَپ‌تَپِ خِمیر/ شیشَه پورپِنیر/ دستِ کی بالا؟» «کِل» مخفف «کِلَّه» است. رک. کُپ کِردَن.
  56. کَلِّ کَسِ رِفتَن (kalle kase refatn): تحیل و سربار کسی شدن. رک. کَلّ.
  57. کِلَّک کِلَّک (kellak kellak): تکان دادن کلّه. جنباندنِ سر.
  58. کَل‌کَل (kalkal): قُل قُل. صدای جوشیدن. صدای پُر شدن ظرفی، بخصوص دهان تنگ، که در آب فرو برده‌اند. در مواردی چون صدای کوزه‌ی نو که در آب زنند و صدای کوزه‌ی قلیان در هنگام قلیان‌کشیدن به کار می‌رود.
  59. کِل‌کوشتی (kelkušti): به کُشتی افتادن.
  60. کِلِّگی (kellegi): قسمت سر هر چیز. مثلاً سرِ عصا.
  61. کُل‌مالِک (kolmâlek): مالکِ عمده‌ی یک روستا که به چند نفر تعلّق دارد و یا اصولاً از آنِ خُرده‌مالکان و به اصطلاح محلّی «چِکِنَه» است.
  62. کُلِّ موشت (kolle mušt): داخل مشت. در مُشت. کف مُشت و دست.
  63. کِل‌مِعَلَّق (kelmea’llaq): رک. کِل‌مِلَّق.
  64. کِل‌مِلَّق (kelmellaq): مُعلّق زدن.
  65. کُلُن‌قِطار (kolonqetâr): کُلَنگ. نوعی پرنده‌ی مهاجر. چون دسته جمعی به صورت قطار و به شکل ^ پرواز می‌کنند، به این نام خوانده می‌شوند، و می‌شود.
  66. کُلُن‌قُطار (kolonqotâr): رک. کُلُن‌قِطار.
  67. کُلُنگ (kolong): کلَنگ. از ابزار بنایی.
  68. کِلَـْنَه (kelāna): کلانه. کلان‌سال. اغلب در مورد گوسفند یا گوسفندان پیر به کار می‌رود. گوسفندِ بزرگسال. مقابل آن «خوردَه» است.
  69. کُلو (kolu): کلان. بزرگ.
  70. کُلوت (kolut): تپّه‌زار. رشته‌ای از تپه‌های به هم پیوسته و به صورت نیم‌دایره، گاه با خاکی سرخ، که معمولاً در دامنه‌ی آن گندم دیم می‌کارند و نیز چراگاه گوسفندان است.
  71. کُلوچ (koluč): خمیر سوخته. نانی که از دیواره‌ی تنور کنده شود و پایین بیفتد.
  72. کُلوچ رِفتَنِ نو (koluč reftane nu): کنده شدن نان از تنور. در آتش افتادن و نیم‌سوخته شدن آن. مَثَلی هم داریم که «به دعایِ سگ، نون کُلوچ نِمِرَه» یعنی نان کلوچ نمی‌شود تا پیش او بیاندازند.
  73. کُلوچَه (koluča): نان روغنی کوچک که برای اطفال پزند.
  74. کُلو رِفتَن (kolu reftan): بزرگ شدن. مثلاً «کُـلو رِفتَه» یعنی بزرگ شده. رک. کلو.
  75. کُلُوْ رِفتَنِ کِلَّه (kolow reftan): گیج و منگ شدن سر.
  76. کُلوس کِردَن (kolus kerdan): قوز کردن. سردر گریبان و جمع و جور نشستن. کم و بیش برای مخفی نگاه داشتن خود به کار می‌رود. سر را میان شانه‌ها فروبردن، همچون سگ که وقتی می‌خواهد بخوابد سر را بین دو دستش می‌گذارد.[3]
  77. کُلون (kolun): رک. کُلو.
  78. کِلَـْوَْنگ (kelāvāng):  سرگرم. مشغول.
  79. کِلَـْوِنگی (kelāvengi): 1- سرگرمی. مشغولیّت. 2- دستکاری. مثلاً وسیله‌ای خراب شده و کسی که چندان وارد نیست دارد آن را تعمیر می‌کند. به او می‌گویند: «کِلَـْوِنگی مَکُ که خِراب‌تَر مِرَه» یا «کِلَـْوِنگی کِردَنِ زخم» معادل «سیخ‌کولی» است. احتمال دارد زخم را «وِر بَهنَه بِگِردَنَه». رک. وِر بَهنَه گِشتَنِ زخم.
  80. کِلَـْوَه (kelāva): کلاوه. کلاف. پس از آن‌که پنبه‌ها را ریشتند نخ آن‌ها را کلاوه می‌کنند و به شهر می‌برند تا آهار بزنند و این در صورتی است که بخواهند «تون» فِرَت هم از نوع خانگی باشد، مثلاً برای کرباس، ولی اگر برای «باف» باشد، نخ به «مَـْشورَه» پیچیده می‌شود و مورد استفاده قرار می‌گیرد.
  81. کِلَـْوِه‌یْ سِر دِ گُم (kelāvey ser de gom): گلوله‌ی نخی که رشته‌هایش آشفته شده باشد و نتوان سرِ آن را یافت.
  82. کُلونی (koluni): کلانی. بزرگی.
  83. کَـْلَه (kāla): باغچه. کاله. بیشتر برای سبزی‌های خوردنی یا باغ‌ترّه.
  84. کِلَه (kela): به معنی نیمه و ناتمام است ولی به تنهایی به کار نمی‌رود. مثلاً: «کِلِه‌کُوْ»، «کِلِه‌جُوْ»، «کِلِه‌اَبر»، «کِلِه‌خوشک».
  85. کُلَّه (kolla): قوزک پا.
  86. کِلِه‌اَبر (keleabr): نیمه‌ابری. رک. کِلَه.
  87. کِلِّه‌پا (kellepâ): از پای درآمده. واژگون.
  88. کِلِّه‌پا کِردَن (kellepâ kerdan): سرازیر کردن.
  89. کِلِّه پِتیخ (kelle petix): آن‌که موهای نامرتب و آشفته دارد. کسی که موهایش «پِتیخ» باشد. رک. پِتیخ.
  90. کِلِّه پیچَه (kelle piča): کلّه پاچه
  91. کِلَّه‌تِر وِر سنگِ خِلا بُکُـّوْ! (kellater ver sange xelâ bokkow): دشنام.
  92. کِلَـْجَک (kalājak): نوعی پرنده‌ی سیاه و سفید با دُم بلند، و کوچک‌تر از کلاغ.
  93. کِلِه‌جُوْ (kelejow): نیم‌جو. نیم‌جویده. رک. کِلَه.
  94. کِلِه‌خوشک (kelexušk): نیمه‌خشک. در مورد درخت یا خوشه‌ی گندم و جو و نظایر آن به کار می‌رود.
  95. کِلهِر (kelher): خُل. گیج و منگ. آن‌که حالی شبیه به جنون دارد.
  96. کِلِه‌کُپ گِذیشتَن (kelekop gezištan): رک. کِل‌کُپ گِذیشتَن.
  97. کِلَّه کردن (kella kerdan): 1- به زمین یا دیوار خوردن و برجستنِ توپ، گلوله، سنگ و نظایر آن‌ها. 2- خوشه را بدون ساقه کندن و آن‌ها را به کمک چوب کوبیدن و پاک کردن و به آسیا بُردن. به این توده‌ی خوشه که روی هم ریخته‌اند «خوشِه‌غال» می‌گویند. رک. خوشِه‌غال.
  98. کِلِّه‌کَش (kellekaš): نوعی کلاه پشمی که چون آن را پایین کشند تمام صورت را می‌پوشاند و تنها جلوی چشم‌ها باز است.
  99. کِلِّه‌کِشیک (kellekešik): سرک کشیدن. دزدکی گردن کشیدن برای «دید زدن». پنهان شدن در جایی و با بلند کردن سر، محتاطانه اطراف را پاییدن.
  100. کِلِّه‌کِشی کِردَن (kellekeši kerdan): سرک کشیدن. مرادفِ «کِلِّه‌کِشیک». رک. کِلِّه‌کِشیک.


[1]- در عربی به معنی کند و سنگین و ناتوان است و کسی که در او خیری نباشد.

[2]- در دیوان انوری چنین آمده: مردکی بیند از این بیهده‌گو چاکرکی/ مُشت کلپتره و بیهوده به هم درخاید.

[3]- در واژه‌نامه‌ی یزدی: «کوروس کردن»: سر در بال و گریبان فرو بُردن حیوان و انسان در موقع سرما و ناخوشی. قوز کردنِ توأم با افسردگی.


برچسب‌ها: یک کلام به صد کلام, محمد قهرمان, فرهنگ گویشی تربت, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  سه شنبه ۵ دی ۱۳۹۶ساعت 18:3  توسط بهمن صباغ‌ زاده  |