یک کلام به صد کلام؛ یادداشتهای استاد محمد قهرمان؛ قسمت شصت و ششم؛ بهمن صباغ زاده
درود دوستان عزیز. این قسمت هم تماماً به حرف «ق» اختصاص دارد و فیشهای 6501 تا 6600 را در بر میگیرد.
از شما دوستان خواننده خواهش میکنم اشکالات متن را تذکر دهید تا انشاالله در آینده که قرار است این مطالب به صورت کتابی در فرهنگ شفاهی تربت منتشر شود کاملتر و جامعتر باشد. برای انتقال نظرات و مطالب خود میتوانید از روشهای زیر پیامتان را به من برسانید یا دیگر مطالبم را بخوانید.
وبلاگ سیاهمست www.bahmansabaghzade.blogfa.com
وبلاگ سیاهمشق www.bahmansabaghzade2.blogfa.com
ایمیلsiyah_mast@yahoo.com
کانال تلگرام https://t.me/bahman_sabaghzade
صفحهی شخصی در تلگرام https://t.me/bahmansabaghzade
- قاقُرو خوشکَه {خشکیده} (qâqoru xuška): به طنز، به اشخاصِ لاغر و درازقد میگویند. سرک. قاقُرو.
- قال (qâl): 1- سوراخ. 2- لانهی جانوران.
- قالقال (qâlqâl): 1- سوراخ سوراخ.
- قال مِقال (qâlmeqâl): قیل و قال. سر و صدا. جار و جنجال.
- قبرِ بِچَه (qabre bečz): کنایه از کفش بزرگ و گنده، متعلق به آدمی بزرگپا. مثلاً: «اینا کُوْشَه یا قبرِ بِچَه؟»
- قِبِرقَه (qeberqa): دنده. استخوان دنده. اصل آن تُرکی است «قابرقا».
- قَبقَب (qabqab): صدای جوشیدن مایعات چون شیر و روغن.
- قب کندن (qab kenda): رک. قَپ کِندَن.
- قُبلَه (qobla): 1- تاول. 2- قبله. ابرهایی که از طرف قبله بالا میآیند. اغلب باران دارند. دانش مشهدی گفته است: میرسیم از کعبه گریان، میکشان عشرت کنید/ همچو ابر قبله باران در قدم داریم[1] ما.
- قُپِّ حرف (qoppe harf): لب طلب. جان کلام. مثلاً: «حالا وِر قُپِّ حرفِ مُو وَرخُوردی؟» یعنی حالا لبّ طلب مرا دریافتی؟ یا: «وِر قُپِّش وَرخُورد» یعنی به لبّ طلب و اصل موضوع پی بُرد.
- قَپ کِندَن (qap kendan): گاز گرفتنِ خر، اسب، قاطر.
- قَپّو (qappu): قپّان[2]. گاهی از کسی میپرسند: فلانی تریاک میکشد؟ طرف به شوخی جواب میدهد: «نِه! قَپّون مِنَه».[3] رک. قَپّون کِردَن.
- قُپَّه (qoppa): حباب.
- قَپّون کِردَن (qappun kerdan): با قپّان کشیدن. وزن کردن. رک. قَپّو.
- قُپّیَن (qoppiyan): قاپیدن. قاپ زدن. ربودن.
- قتّ (qatt): قد. طول.
- قَتِّت بِلَند مِرَه؟! (qatet beland mera): این اصطلاح در مواقعی به کار میرود که شخص میخواهد کاری انجام دهد که معمولاً ناپسند است. مثلاً: اگر شخص ضعیفتر از خودت را کتک بزنی قدت بلند میشود؟ با ضمایر دیگر هم به کار میرود. «قَتُّم»، «قَتِّش»، «قَتِّتا»و غیره.
- قَت قَت بِلَن رِفتَن (qat qat belan reftan): قد قد بلند شدن. قد کشیدن. کنایه از خوشحالی بسیار است. قریب به اصطلاح «باغ باغ وا رفتن دل».
- قُتُمبَه (qortomba): رک. قُرتُمبَه.
- قِت وا راست (qet vâ râst): تمام قد. ایستاده به طور کامل. ایستاده، به طور آزاد با قدِ راست. مثلاً از سوهای قناتهای قدیمی میتوانستند «قِت وا راست» بگذرند. درِ ورودی زورخانهها را کوتاه میگرفتند تا شخص با سرِ خَم وارد شود و حرمت آنجا محفوظ بماند.
- قِتّ و بَر (qetto bar): طول و عرض. رک. قَتّ. رک. بَر.
- قُجُف (qojof): تُف. آب دهان.
- قَچِّ (qačče): غرقِ در. غوطهخورده در. مثلاً این غذا «قَچِّ روغَنَه» یعنی روغن آن زیاد است.[4]
- قُچّاق (qoččâq): 1- زورمند. چاق. سرِحال. در مقابل «زِلَّه» 2- مجازاً توانگر و دارا. 3- قاچاق.
- قُچَّقی (qoččaqi): 1- زورمندی. 2- قاچاقی. مخفیانه. رک. قُچّاق.
- قُچّیَن (qoččiyan): تغییر شکل یافتن و فرورفتگی پیدا کردن اشیاء فلزی و نظایر آن، بر اثر فشار و ضربه خوردن. مثلاً «سِماوار قُچّیَه» یعنی ضربه خورده و تغییر شکل داده است.
- قَحطا (qahtâ): قحطی.
- ...قَد (qad): اندازهی قدّ آدم. ارتفاع را میرساند و اغلب جنبهی اغراق دارد. مثلاً: «دو قَد بَرف اَمیَه» یعنی دو برابر قدّ آدم برف آمده. یا: «یَگ قَد میل رَفتُم» یعنی مثلاً از ترس دو برابر قدّ آدم از جا پریدم.
- قِدَک (qedak): کرباس آبیرنگ.
- قِدِمکَش (qedam): قدمکشیده.
- قِدِمکَش رِفتَن: با قدمهای کشیده راه رفتن. رک. قِدِمکَش.
- قِد وا راست (qedvârâst): رک. قِت وا راست.
- قُر (qor): 1- کسی که فتق دارد. 2- زنگولهای به اندازهی گردو که به گردنِ سگان گله میبندند. نوعی زنگوله از جنس برنج که به شکل گردوست و توخالی، در قسمت پایین آن شکافی دارد و در دونش گلولهی کوچک آهنینی است. گرگ از صدای «قُر» متوجّه آمدن سگ میشود و میگریزد.
- قُرار کِردَن (qorâr kerdan): قرار گذاشتن.
- قربونِ گُفتِ شُما (qorbune gofte...): در محاوره وقتی چیزی از کسی میگیرند، میگویند: «قربون دست شما» و طرف در جواب میگوید: «قربونِ گُفتِ شُما»
- قُرت (qort): جرعه. مثلاً: «یَگ قُرتِ اُوْ» یعنی یک جرعه آب.
- قُرتُمبَه (qortomba): چاق و چلّه.
- قُر رِفتَن (qor reftan): 1- به فتق دچار شدن. 2- به وجود آمدن فرورفتگی بر اثر ضربه و به زمین خوردن، در اشیاء فلزی. اگر فرورفتگی و ضربخوردگی زیاد باشد، میگویند: «قُر و دِبَّه رِفتَه»
- قِرِشمال (qerešmâl): غربت. کولی.
- قُرص (qors): محکم.
- قُرصُق (qorsoq): 1- قـرص نان گـرد و ضخیم، به اندازهی فطیر یا تافتون. 2- نانی کوچک که برای اطفال پزند.کوچک و ضخیم که به شکلهای مختلف بیشتر برای سرگرمی کودکان میپزند.
- قرض، کار مَردَه: مثل. بیشتر برای جرأت بخشیدن به کسی که میخواهد قرض کند ولی میترسد، میگویند.
- قِرض و قولَه (qerzo qula): قرض. وام. «قولَه» ظاهراً از اتباع است.
- قَرقَر (qarqar): قرقره.
- قِرقِرِهیِ آسِمو (qerqereye asemu): بلندای آسمان. وقتی چیزی را به هوا پرتاب میکنند و خیلی بالا میرود میگویند: «رفت به قِرقِرِهیِ آسِمو»
- قِرقَـْطی (qerqāti): مخلوط. قاتی پاتی. در هم و بر هم. آشفته و در هم ریخته.
- قَر کِشیَن (qar kešiyan): قارقار کردن. مثلاً: کلاغ «قَر مِکِشَه» یعنی قارقار میکند.
- قُرمُوْ (qormow): مرنو. صدای گربهی مادهای که هنگام جفتگیریاش رسیده است. مثلاً: در چلّهی کوچک مادهگربهها «وِر قُرمُوْ مُفتَن»
- قِرمیز (qermiz): قرمزی. سرخی.
- قُرُن (qoron): قران. ریال.
- قُرّ و پُرِّ شِگَم (qorro porre šegam): قُرقُرِ شکم از گرسنگی. قارّ و قور شکم. «پُر» از اتباع است.
- قُرّ و پُر کِردَنِ شِگَم (qorro por kerdane šegam): مرادفِ «قارّ و قور کردن شکم، از گرسنگی. رک. قُرّ و پُرِّ شِگَم.
- قُروت (qorut): کشک.
- قُروت کِردَن (qorut kerdan): کِش رفتن و «بلند کردن» چیزی معمولاً کوچک از کسی. چیزی را از کسی کش رفتن و پس ندادن. به معنای «خوردن» یعنی بالاکشیدن و صاحب شدن.
- قُروتی (qoruti): نوعی غذا که با کشک درست میکنند. غذایی که از کشک سابیده و روغن و پیاز سرخ کرده درست میکنند و اگر بر روی آن گردوی نرمکرده هم بپاشند که نور علی نور میشود! رک. قُروت.
- قُروتی کِردَن (qoruti kerdan): 1- با کشک، غذای قروتی درست کردن. رک. قُروتی. 2- کنایه از استفراغ در اصطلاح عرقخورها.
- قُرّ و دِبَه (qorro deba): فرورفتگی و برآمدگی سطح فلز. ناصافی و ناهمواری به وجود آمده در اشیاء فلزّی به علّت ضربدیدگی. مثلاً ظرف فلّزیای که بر اثر برخورد به زمین یا سنگ و غیره، برآمدگی و فرورفتگی پیدا کرده باشد «قُر و دِبَّه رِفتَه». رک. قُر رِفتَن.
- قُرّ و دِبَه رفتن (qorro deba): فرورفتگی پیدا کردن ظرف فلزّی. رک. قُرّ و دِبَه
- قِرّ و فِر (qerro fer): دردسر. اشکال. مثلاً: «ای کار خِیْلِ قِرّ و فِر دَْرَه» یعنی دردسر این کار زیاد است.
- قُر و قاش (qorro lond): غُرّ و لُند. پرخاش.
- قُرّوک (qorruk): آدمِ قُر. مبتلا به فَتق. رک. قُر.
- قَـْرَه (qāra): چاهی، که فروکش و ریزش کرده و دور و برش گشاده شده، بخصوص در قنات. مثلاً: «ای چاه قَـْرَه رِفتَه»
- قَـْرَهچا (qārečâ): چاهی از قنات که اطراف آن ریزش کرده و گشاد شده و به شکل قیف درآمده است. رک. قَـْرَه.
- قَـْرَه رِفتَن (qāra reftan): به هوا پرتاب شدن. رک. قَـْرَه کِردَن.
- قَـْرَه کِردَن (qāra kerdan): چیزی را به دور، بخصوص به هوا پراندن. نظیرِ «سوت کردن» تهرانیهاست. «سوت» کردن کلاه و توپ و نظایر آن.
- قَـْرَه کِردَنِ کُلا: کلاه کسی را به هوا پراندن. از بازیهای کودکان است و نیز ممکن است شخصی از شادی کلاه خود را به هوا بپراند. رک. قَـْرَه کِردَن.
- قَـْرَه کِردَنِ گوک: پرتاب کردن توپ کوچک به ارتفاع زیاد و به طور مورّب، به نحوی که کسی نتواند آن را بگیرد و در نتیجه گم و گور شود. رک. قَـْرَه کِردَن.
- قِریچ قِریچ (qerič qerič): اسم صوت. غِرِچ غِرِچ.
- قُرّیدَن (qorridan): رک. قُریَّن.
- قُرّیَن (qorriyan): برجسته شدن. بالا زدن. مثلاً جوشیدن دُمَل از تن. سبز شدن و روییدن قارچ و نظایر آن از زمین.
- قَز (qaz): اصطلاحی است برای بیجه کردن[5] دو یا چند چیز مثلا زمین یا تودهی خربزه یا هندوانه و غیره. به یک نفر میگویند «پِیْ سَر کُ» یعنی پُشتت را به ما بکن. بعد یک نفر در حالی که با دست به یک توده اشاره میکند، میپُرسد از کی؟ و آن شخص نام کسی را میبَرَد، پس آن قسمت معلوم میشود که از کیست. اگر دو سهم باشد که کار تمام است و الا یکی دو بار دیگر همین سوال تکرار میشود.
- قِزغَن (qezqan): اصل آن «قرغان» است و تُرکی. مانند دیگْ مدوّر است ولی بر خلاف دیگ به صورت شلغمی بالا میآید و سر آن از قست پایین گشادتر است و سطح اتکایش بر زمین کم.
- قَـْزَه (qāza): همان «دُمبُلقَـْزَه» است که در مورد بز چون دنبه ندارد «قَـْزَه» میگویند. رک. دُمبُلقَـْزَه.
- قِژ (qež): از درختان کوهی که هیزمِ آن آتش بادوامی داشت.[6]
- قِسمَتِ کافِر نِکِنَن (qesmate kâfer nekenan): دعاست. الهی نصیب کافر هم نکنند.
- قِسمَت کِردَن (qesmat kerdan): تقسیم کردن.
- قِسمِتی (qesmeti): سهم. حصّه.
- قِش (qeš): گِلِ همراه با ریشهی علفها که در آن فرورفته. اغلب یکی دو بیل «قِش» دَم برغها میگذاشتند، چون همه به زمین میچسبید و هم آب آن را نمیبرد.
- قِشقَلِ (qešqale): غرقه در. غوطهور در. مثلاً: بی کفش در بیابان راه میرفتم از زخم خار و سنگ «پایُم قِشقَلِ خو رَف» یعنی پایم غرقِ خون شد.
- قِشگِردو کِردَن (qešgerdu kerdan): به کمک بیل، گِل یا خاک پوشیده از علف و ریشههای فرورفته در آن را زیر و رو کردن. رک. قِش.
- قِصّابَه (qessâba): پارچهای سفید و ریشهدار، با پهنایی بیشتر از یک وجب و طول تقریباً نیم متر. یک طرفش به زیر دستمال سر بسته میشود و انتهای دیگر آن از پُشتِ سر زن به پایین میافتاده، مثلِ شال و مندیل در مردان.[7]
- قصت (qast): قصد.
- قَصری (qasri): گلدانی فلزّی و دهنگشاد و معمولاً ورشوی که در شهر زیر تختخواب میگذاشتند برای ادرار شبانهی مردان.
- قُضا کِردَن (qozâ kerdan): مُردن.
- قُطن (qotn): قُطر.
- قَـْطیِ (qātiye): قاطیِ. داخلِ.
- قِفَست (qefast): قفس.
- قَق رِفتَن (qaq reftan): باز شدنِ پوستِ میوههایی چون گردو و پسته و مخصوصاً بادام.
- قَق کِردَن (qaq kerdan): کندنِ پوست سبز روی بادام و گردو و پستهی تازه. این پوستها را پس از خشک شدن، به مصرف سوخت میرسانند.
- قِق نِکِردَه! (qeq nekerda): کنایه از آنکه نپخته است. صفت برای گوشت یا نخود و لوبیا در غذا که هنوز پخته نشده است.
- قُلّابَه (qollâba): پارچهی سهگوش کوچکی بوده به شکل لچکی کوچک که به سر میکردهاند. تمام قسمت بالای سر و جلو آن پول دوخته بوده. دو چنگک داشته که پُشتِ سر به دستمال سر، محکم میشده است.
- قَلب: 1- نادرست و متقلّب. مثلاً: «اَ ْدَمِ قَلب» یعنی شخص متقلّب. 2- صفت است برای راه صعبالعبور.
- قَـْلِب (qāleb): قالب.
- قُلبَه (qolba): ریسمانی که دو سر آن میخ چوبی دارد و به زمین فرو میکنند یا به دو طرف دیوار میبندند. روی ریسمان فاصله به فاصله دو تا نخ است. گوسفندهایی را که میخواهند بدوشند را جلو میآورند و نخها را گردنشان گره میزنند تا فرار نکنند. مثلاً «مِـْشِر دِ قُلبَه دَ بَن!» یعنی میشها را در قلبه ببند.
- قِل رِفتَن (qel reftan): در هم شدن. به گره افتادن. مثلاً «نَخ قِل رَفت»
- قِلِز (qelez): ظاهراً به معنی آب دهان کودکان است که کش میگیرد.
- قِلِزبند (qelezband): پیشبندِ نوزادان. پیشبندِ شیرخواران. نظیرِ «سِلیبَند». رک. قِلِز.
- قِلِف (qelef): 1- دیگ. 2- تافتون بزرگی است که در دیگ میپزند. خمیر نان است که به آن روغن میزنند و در دیگی جا میدهند. سر دیگ را میبندند. زیر خاکستر داغ تنور قرار میدهند و رویش آتش و خاکستر میریزند تا به مرور پخته شود. قلف به سبب برشتگی، قهوهای رنگ میشود و دورهی برشتهی قلف بخصوص خیلی خوشمزه بود. در زاوه «قِلِفی» میگویند.
- قِلِفت (qeleft): رک. قِلِف.
[1]- در قدم داشتن به معنی به همراه داشتن است.
[2] - نوعی ترازوی قدیمی.
[3]- ایهام در کشیدن است گرچه در دوّمی مستتر است. میکشد؛ و با قپّان میکشد.
[4]- برای اطاق، قالی و نظایر آن که خاکآلود و غرق در گرد و خاک باشد نمیتوان «قچّ» را به کار برد. میگویند: «خَـْنَه دِ زِْرِ خاکَه» یا «قَـْلی دِ زِْرِ خاکَه»
[5] تقسیم کردن با قرعه
[6]- ظاهراً به سبب کندن آن برای زغال و کنده اثری از آن در تربت نمانده است.
[7]- به عربی «عِصابه» به معنی سربند است و شاید قصابه محرّف آن باشد.
برچسبها: یک کلام به صد کلام, محمد قهرمان, فرهنگ گویشی تربت, تحقیق بهمن صباغ زاده