سیاه‌مشــــــــــــــــــــــــــــــــق

گزارش‌های بهمن صباغ زاده از جلسه‌های شعر

یک کلام به صد کلام؛ یادداشت‌های استاد محمد قهرمان؛ قسمت هفتاد و دوم؛ بهمن صباغ زاده

درود دوستان عزیز. در ادامه فیش‌های 7101 تا 7200 را می‌خوانید.

از شما دوستان خواننده خواهش می‌کنم اشکالات متن را تذکر دهید تا انشاالله در آینده که قرار است این مطالب به صورت کتابی در فرهنگ شفاهی تربت منتشر شود کامل‌تر و جامع‌تر باشد. برای انتقال نظرات و مطالب خود می‌توانید از روش‌های زیر پیام‌تان را به من برسانید یا دیگر مطالبم را بخوانید.

وبلاگ سیاه‌مست www.bahmansabaghzade.blogfa.com

وبلاگ سیاه‌مشق www.bahmansabaghzade2.blogfa.com

ایمیلsiyah_mast@yahoo.com

کانال تلگرام https://t.me/bahman_sabaghzade

صفحه‌ی شخصی در تلگرام https://t.me/bahmansabaghzade

 

 

  1. گُستا (gostâ): ویار.
  2. گُسفِندو (gosfendu): گوسفنددان. آغل گوسفندان.
  3. گِشتَن (geštan): گردیدن. گردش کردن.
  4. گِشتَنِ تُخم (geštane...): بد شدن بذر و کم بار آوردن به سبب کشت دوباره و سه‌باره با همان تخمی که از محصول گرفته‌اند. اگر بذری را بکارند و دانه‌ی آن را سال دیگر کشت کنند و این کار چندین بار تکرار شود معمولا محصول پس از چند سال ضعیف و کوچک، یا کم‌حاصل می‌شود، در این حال می‌گویند: «تُخمِش گِشتَه» یعنی گردیده، دیگرگون شده و تبدیل به چیزی دیگر شده.
  5. گِشتَنِ سَر (geštane...): منگ شدن. هاج و واج شدن. سرگیجه گرفتن. سرگشته و سرگردان شدن. مثلاً: «سرُم گِشتَه»
  6. گِشتَنِ لفظ (geštane lafz): عوض شدنِ لهجه. مثلاً روستایی‌ای که چند سال در شهر بماند و کمابیش چون شهریان حرف بزند، می‌گویند: «لفظِش گِشتَه» یا: «شهری مِشگینَه». گاه به شوخی لفظ را به «لَفچ» بدل می‌کنند و می‌گویند فلان‌کس «لَفچِش وِرگِشتَه!».
  7. گُشنِگی (gošnegi): گرسنگی.
  8. گُف بِگیر که اَمَد (gof begir ke amad): رک. بِگیر که اَمَد.
  9. گگه (gaga): رک. گَه‌گَه.
  10. گَل (gal): گله. مثلاً: «گَلِ سیَـْه‌سینَه»، «گَلِ آهو» یا «گُوْگَل» یعنی گله‌ی گاو.
  11. گُل‌اُوْسار (golowsâr): گلی از پارچه که به کنار گوش شتر و پشت دماغش بسته می‌شود.
  12. گُل‌اُوْشو (golowšu): سرخک.
  13. گُل‌اُوْشو به دَر کِردَن (gol owšu bedar kerdan): سرخک گرفتن. رک. گُل‌اُوْشو.
  14. گُل‌پُتَّه (golpotta): گُلبوته.
  15. گُل پِرُّندَن (gol perrondan): ریختن گُل از درخت میوه.
  16. گَل خُوردَن (gal xordan): قل خوردن. غلتیدن. به کنایه در مورد آدم‌های کوتاه‌قد می‌گویند: «دیُم دِ روی زِمی گَل‌گَل مِنَه و میَه!» یعنی دیدم روی زمین قِل می‌خورد و می‌آید!
  17. گَل دایَن (gal dâyan): غلتاندن.  مثلاً: «جُوْزِر گَل تِ!» یعنی گردو را قِل بده!
  18. گُلِ زِمی (gole zemi): تکّه و قطعه‌ای از زمین. این اصطلاح در شعر سبک هندی بسیار به کار رفته است. از مولانا صائب است: یارب که می‌خرامد بیرون ز خانه، کامروز/ هر جا گل زمینی‌ست، تا آسمان شکفته‌ست.
  19. گُل‌کَپّو (golkappu): از علف‌های بیابانی.
  20. گُل کِردَن (gol kerdan): ظاهر شدن. بروز کردن.
  21. گَل‌گَل‌شور (galgalšur): رک. گِل‌گِل‌شور.
  22. گِل‌گِل‌شور (gelgelšur): از اقسام شور است. رک. شور.
  23. گُلِّگی (gollegi): تفنگ گلوله‌ای. تفنگی که با فشنگ کار می‌کند. مقابلِ «سِرپور»
  24. گِل‌گیوَه {گِلِ گیوه} (gelgiva): گِلی است سفید که گیوه‌های کثیف را پس از شستن در آب، با محلول آن سفید می‌کردند و به رنگ و رو می‌آوردند. در فرهنگ فارسی عامیانه می‌نویسد: نوعی خاک آهکی نرم و بسیار سفید که با آن نوعی سنگ لعابی سازند و پس از شستن گیوه، مانند واکس بر روی آن مالند. مرادف گِلِ سفید.
  25. گُلُمبِتی (golombeti): گنبدی. گُنبدمانند. گنبدی شکل. برآمدگی به شکل گنبد. آن‌چه به شکلِ گُنبد مانند است مانند تپّه یا قسمت بالای بامِ خانه‌های روستایی.
  26. گُل مُگُلو (golmogolu): رک. گُل مُگُلی.
  27. گُل مُگُلی (golmogoli): پارچه‌ی گُلدار، رنگارنگ.
  28. گُل‌موش (golmuš): رک. گُل‌موشت.
  29. گُل‌موشت (golmušt): مُشتِ گره کرده. مُشتِ محکم گره کرده. مثلاً: «گُل‌موشت وِر کَس زیَن» با مُشتی که سخت و محکم گره شده است به کسی ضربت زدن. یا: «سه چار گُل‌موشت وِرو کُلپُندُم»
  30. گِلُّندَن (gellondan): غلطاندن. قل دادن.
  31. گُلُندَن (golondan): تکاندن. تکاندنِ درخت‌های میوه، بخصوص توت. تکاندنِ سفره، تا خرده‌نان‌های آن بریزد. تکاندنِ تشک و فرش و غیره برای تمیز شدن از خاک. مترادفِ «گُلو دایَن»
  32. گُلُوْ (golow): گلاب.
  33. گُل وا کِردَن (gol vâ kerdan): گل چیدن.
  34. گُلوت پَن مَن رَه! (golut pan man ra): نفرین. گلویَت ورم کند و وزنش پنج مَن شود.
  35. گُلوخوشک (goluxušk): کنایه از مردی که مدّتی عزوبت کشیده باشد، مدّتی از جماع به دور مانده باشد.
  36. گُلو دایَن (golu dâyan): رک. گُلُندن.
  37. گُلورَه (golura): گِرد. همان گلوله است. بیشتر با گِرد به کار می‌رود: «گِرد و گُلورَه»
  38. گُلوسُختَه (golusoxta): آن‌که از شدّت تشنگی گلویش می‌سوزد.
  39. گَـْلَه‌ (gāla): گلوله‌ی سرگین که جُعَل درست می‌کند و می‌غلتانَد.
  40. گِلَّه (gella): 1- دانه‌های انگور جدا شده از «غژمه». به کسی می‌گویند یک خوشه انگور بخور، می‌گوید: من همین «گِلِّه»‌ها را می‌خورم، یعنی آن‌چه دانه شده است. 2- دانه‌های انگوری که در خوشه خشک شده. یا دانه‌هایی که از انگورهای آونگ به زمین افتاده و در حقیقت پوسیده است. این دانه‌ها را در آفتاب خشک می‌کنند. کشمش آن را که کشمشی خراب و کم‌شیرینی است «گِلَّه» می‌گویند.
  41. گُلَّه (golla): گلوله. گلوله‌ی تفنگ.
  42. گِلِه‌خُسبی (gelexosbi): خواباندن گله‌ی گوسفند به هنگام شب، روی زمین معیّن، تا خاک از پشکل آن‌ها که کودی طبیعی است قوّت بگیرد.
  43. گُلِّه خوردَه! (golle xorda): دشنامی در حقّ جانوران و بیشتر سگ. گلوله خورده! الهی گلوله‌ی تفنگ به تو بخورد! رک. گُلَّه.
  44. گِلَّه کِردَن (gella kerdan): دانه کردن انگور، و آن‌چه همانند آن خوشه‌ای باشد و به انگور مانَد. رک. گِلَّه.
  45. گُلَّه کِردَن (golla kerdan): جمع کردن به شکل گلوله درآوردن. مثلاً: «موشتِشِر گُلَّه کِرد» یعنی دستش را جمع کرد و به شکل گلوله کرد. تهرانی‌ها «گولِّه» می‌گویند. رک. گُلَّه.
  46. گَـْلِه‌یِ گوه! (gāleye guh): دشنام. قل‌دهنده‌ی گه. رک. گَـْلَه‌.
  47. گِلّی (gelli): هِندوانه , خربزه کوچک و نارَس، به اندازه‌ی مُشتِ بسته یا خُردتر.
  48. گِلّیَن (de gal reftan): غلطیدن. قِل خوردن. نظیرِ «دِ گَل رِفتَن». مثلاً: «جوز مِگِلَّه» گردو قِل می‌خورَد.
  49. گُم (gom): نوعی نقب برای رد کردن آب قنات یا چشمه از زیر کال، بر اساس استفاده از ظروف مرتبطه. مرادفِ «شُتُرگُلو»
  50. گُمار (gomâr): برای مراقبت از گوسفندان در شب، به کمک چوپان رفتن. هر کس به نسبت ده گوسفند که در «چِکِنَه» دارد باید یک شب گمار برود.
  51. گُماری (gomâri): کسی که شب برای مراقبت از گله، به کمک چوپان می‌رود. رک. گُمار.
  52. گُمبِتی (gombeti): گنبدی. به شکلِ گنبد. رک. گُلُمبِتی.
  53. گُمبَه (gomba): عملی که از آن صدای گمب گمب برخیزد، چون گُمبه زدن به در یعنی مُشت کوبیدن به در.
  54. گُمبَه زیَن (gomba ziyan): با مُشت کوبیدن مثلاً به در، به جای دقّ‌الباب با کوبه.
  55. گُمِش کُ! (gomeš ko): وقتی از کسی یا چیزی پیش شخصی که از او بدش می‌آید صحبت می‌کنند، از خشم در جواب می‌گوید: گمش ک!». نظیرِ «بِرِه گُم شِه»
  56. گِمو (gemu): گمان.
  57. گُموبَرِ کَسِ رِفتَن {گمان‌بر شدن به کسی} (gomubare kase reftan): ظنین شدن به کسی. گمانِ بد به او بردن. در فریادی آمده: «نمی‌تانُم بیایُم جانِ دلبر/ که مُردُم می‌شِوَن بر مُو گُموبَر»
  58. گُناباد و گُناباد و گُناباد/ زنِ با چرخ و دوکِش یک پُناباد: به شوخی،‌ شعری در مذمت گنابادی‌ها.
  59. گُندُم (gondom): گندم.
  60. گُندُمزار (gondomzâr): کشتزارِ گندم.
  61. گُندُمَک (gondomak): 1- حشره‌ای کوچک‌تر از دانه‌ی گندم که در بهار پیدایش می‌شود. کودکان آن را می‌گیرند و به پشت می‌خوابانند، پس از لحظه‌ای به هوا می‌جهد و در همان حال صدای تقّ آهسته‌ای از او بلند می‌شود، و با زمین به شکم می‌آید. در مشهد آن را «کخ نوروزی» می‌گویند. مرحوم یوسف ازغدی گفته است: «گِندُم چه قَدَّه با کُخِ نُوْروزی تا بگی/ چِپَّه‌ش بیذَر[1]، مِپِرَّه که ای قَد به بار اَمَد». از این بیت چنین برمی‌آید که چون حشره را به پشت می‌خوابانند از او می‌پرسند گندم‌ها چه اندازه قد کشیده‌اند و حشره با جهش خود سؤال آنان را پاسخ می‌گوید. 2- از سبزی‌های بیابانی است که بخصوص در درست کردن «عَلِف ماست» به کار می‌رود. به آن «سُوْزی گُندُمَک» هم می‌گویند. رک. عَلِف ماست.
  62. گِندَه (genda): 1- گنده. گندیده. 2- موهای اولیه‌ی جوجه‌ی پرنده. این موها کم‌کم می‌ریزد و جوجه‌ها «سیخچِه‌پَر» می‌شوند. 3- این اصطلاح در مورد موی سر نوزاد انسان هم به کار می‌رود. این موها بعد از مدتی می‌ریزد و موهای اصلی می‌روید.
  63. گِندِه‌بوی (gendebuy): علفی است بدبوی.
  64. گِندِه‌موی (gende muy): جوجه‌ی پرنده‌ای با پَرهای اولیه. رک. گِندَه.
  65. گَنس (gans): گیج. بی‌خود. بی‌هوش. به سبب بیماری و یا استشمام بوی بد. مثلاً: «اَدَم از بویِش گَنس مِرَه»
  66. گَنس رِفتَن (gans reftan): گیج شدن. منگ شدن. مثلاً از بوی تندِ عطر، نفت یا از خوردن بعضی چیزها. کسی می‌گفت از خوردن قهوه‌ی خیلی غلیظ «گَنس رَفتُم»
  67. گِنِّه‌موی (genne muy): رک. گِندِه موی.
  68. گُوْ (gow): 1- گاو. 2- گودی. گودال. گفته می‌شود فلان مُشتی «دِ گُوِْ دِل»ِ بهمان زد یعنی به گودی شکم او مُشتی نواخت.
  69. گُوْبَردو (gowbardu): خرمن‌کوب. خرمن‌کوب که با دو گاو به دور خرمن به چرخ درمی‌آورند. در بالای آن تخته‌ای برای نشستن تعبیه شده است. «گُوْبَردو» دو نوع آهنی و چوبی دارد.
  70. گُوْبَردویِ اَهِنی (gowbarduye aheni): خرمن‌کوب آ‌هنی. در زیر این نوع خرمن‌کوب که با زمین تماس پیدا می‌کند، دو یا سه چوب نسبتاً قطور تعبیه شده که از جنس «سرو» و خیلی محکم است. دور این چوب‌ها چند حلقه‌ی آهنی مضرّس به قطر تقریباً بیست سانتی‌متر انداخته‌اند که در هنگام چرخیدن، ساقه‌های گندم یا جو را نرم می‌کند. سرعت عمل خرمن‌کوب آهنی از چوبی بیشتر است. رک. گُوْبَردو. رک. سرو.
  71. گُوْبَردویِ چُوْی (gowbarduye čowi): خرمن‌کوب چوبی. در اصل مانند گوبردوی آهنی است با این فرق که به جای حلقه‌های آهنی، چوب‌هایی تقریباً به طول ده و قطر سه چهار سانتی‌متر در جابه‌جای آن چوب‌های استوانه‌ای موازی کوبیده‌اند. رک. گُوْبَردو.
  72. گُوْبَند (gowband): گاوِ نر اَخته شده که که به جوغ بسته شود و مخصوص کارهای زراعتی است. گاه به کسی که زیاد می‌خورد، می‌گویند: «سِرتَنِ گُوْبَندِ خُورد» یعنی به اندازه‌ی گاو کاری نر، خوراک خورد.
  73. گُوْچَه (gowča): گودچه. گودال‌های کوچکی که معمولاً با بیلچه در زمین حفر می‌کنند برای کاشتن دانه‌ی خربزه، هندوانه، خیار و نظایر آن‌ها.
  74. گُوْچَه زیَن (gowča ziyan): حفر کردنِ گودال‌های کوچک. رک. گُوْچَه.
  75. گُوِْ {گاوِ} خدا (gowe xodâ): خرِخاکی.[2]
  76. گُوِْ خُراس! (gowe xorâs): دشنام. به آدم‌های نادان و کودن می‌گویند، یعنی ای نادان! گاوِ نفهم! گاوِ زبان‌نفهم! رک. خُراس.
  77. گُوِْ خوش‌علف! (gowe xušalaf): به طنز به اشخاصی می‌گویند که خوش‌خوراکند و هر غذایی را با میل می‌خورند.
  78. گُوْد (gowd): گودال.
  79. گُوْدار {گاودار} (gowdâr): کسی که گاو دارد و در نَسَقِ زراعتی شرکت می‌کند و دو برابر دهقان بی‌گاو سهم می‌بَرَد. مقابل آن «بی‌گَـْوه» است.
  80. گُوْدال‌کُرسی (gowdâl korsi): گودالی که در اطاق حفر می‌کنند و در آن آتش می‌ریزند و کرسی را روی آن می‌گذارند. این گودال به جای منقل به کار می‌رود. در تابستان‌ها آن را با گِل و خاک پُر می‌کنند.
  81. گُوْدال‌کِلَر (gowdâlkelar): پستی و بلندی. گودال و دست‌انداز. چاله چوله. مثلاً: راه فلان‌دِه «خِیلِ گُوْدال‌کِلَر دَْرَه»
  82. گُوْد اَنجی (gowd anji): رک. گُوْدَنجی.
  83. گُوِْدَل (gowdal): گودال.
  84. گُوِْ دِل (gowe del): گودیِ سینه. زیر جناق سینه. مثلاً: «موشتِ دِ گُوِْ دِلِش زَیُم» یعنی مُشتی به زیر جناق سینه‌اش زدم.
  85. گُوْدِلی (gowdeli): مُشت که بر پهلوی کسی بزنند.
  86. گو دِ میو (gu de miyu): ...در میان. دشنام‌گونه‌ای است در مور اشیائی که نام‌شان از خاطر شخص رفته است. مثلاً نجّاری هر چه می‌گردد ارّه‌ی خود را پیدا نمی‌کند. عصبانی می‌شود و از شدّت خشم نام ابزار را هم از یاد می‌برد. پس خطاب به شاگرد خود می‌گوید: «هَمو گُو دِ میونِر بیار تا ای تِختَه‌ر بُبُرُّم»
  87. گُوْدَنجی (gowdanji): مرکّب از گود و اَنجیَن. سوراخ‌هایی که بر اثر زدگی در پارچه به وجود می‌آید. مثلا اگر کوک‌های پارچه‌ی دوخته‌شده را بشکافیم، اثرات سوزن به سوراخ‌های ریزی روی پارچه نمایان است و می‌گویند: «پَرچَه گُوْدَنجی رِفتَه». رک. اَنجیَدن.
  88. گورپال (gurpâl): گورکن. حیوانی است نقریباً به اندازه‌ی روباه که مرده‌های تازه‌دفن‌شده را از گور بیرون می‌آورد و می‌خورد. حیوانی که گورها را به دنبال طعمه می‌پالد. رک. پَـْلیَن.
  89. گورزاد (gurzâd): بچّه‌ای که در قبر از مادر مرده به دنیا بیاید.
  90. گَـْوَرس (gāvars): گاورس. دانه‌ای کوچک‌تر از ارزن.
  91. گِوِرگَه (geverga): آلتی است چون کمان از آهن که کشتی‌گیران بدان در گود زور آزمایند.
  92. گورِ مَرگُم (gure margom): دشنامی است به خود، تقریباً نظیر خدا مرا مرگ بدهد.
  93. گُوْرَْنَه (gowrana): چوبی که با آن گاو را می‌رانند، هِیْ می‌کنند. چوبی که در موقع شخم زدن برای هدایت گاوها به دست می‌گیرند.
  94. گورواه (gurvâh): رک. گوروَْهی.
  95. گوروَْهی (gurvāhi): آخوندک. نوعی حشره. در برخی از روستاها مثلاً شادمهر «گورواه» می‌گویند.
  96. گورَه (gura): مرادفِ «پَت و پوت»، لاف و گزاف، دروغ‌های شاخدار.
  97. گِوَْرَه (gevāra): گله‌ی گاو.
  98. گورَه اِنداختَن (gura endâxtan): لاف زدن. گزافه‌گویی. دروغ‌های شاخدار گفتن. مرادفِ «دُرُغ پِرواز دایَن»
  99. گِوَْرِه‌چِرو (gevārečeru): گاوچران.
  100. گوزِشِر به سَر دِلِش بُردَن: کنایه از خود را گرفتن، خود را مهم فرض کردن. طاقچه بالا گذاشتن. تقریبا نظیر: «به گربه گفتند گُهت درمان است، رویش خاک ریخت». چون مثلا از کسی چیزی بخواهند و او «ناز و پوز» کند، می‌گویند: «گوزِشِر به سر دِلِش بُردَه».

[1]- بگذار

[2] - حشره‌ای است کوچک و تیره‌رنگ با پاهای کوتاه و بسیار.


برچسب‌ها: یک کلام به صد کلام, محمد قهرمان, فرهنگ گویشی تربت, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۰ دی ۱۳۹۶ساعت 19:41  توسط بهمن صباغ‌ زاده  |