سیاه‌مشــــــــــــــــــــــــــــــــق

گزارش‌های بهمن صباغ زاده از جلسه‌های شعر

گزارش انجمن شعر و ادب قطب به تاریخ شنبه ۱۴۰۳/۰۲/۲۲ به قلم شاعر همشهری خانم زهرا آرین نژاد

ساعت ۴ و ۴۵ دقیقه را نشان می‌دهد. از شهرک به راه می‌افتم. از پنجره‌ی ماشین می‌توان نشانه‌های بهار را نگاه کرد و آسمان آبی را که این روزها به لطف باران‌های بهاری زیباتر شده و راحت‌تر نفس می‌کشد و درختانی که جوانه زده یا شکوفه و گل داده‌اند. یاد این شعر فاضل نظری می‌افتم که می‌گوید: «چنان که یخ زده تقویم ما اگر هر روز/ هزار بار بیاید بهار کافی نیست»

به گزارش امروز فکر می‌کنم. قرار است اگر آقای محسن‌زاده گرامی بیاید گزارش را بنویسد. هنرمند که باشی می‌توانی هم عکاسی ماهر باشی و هم پدری نمونه و هم نقادی چیره‌دست. آن‌گونه که آقای محسن زاده گفتند، مطمئن بودم آقای محسن‌زاده نمی‌آید. به همین خاطر خودم را برای نوشتن گزارش آماده کرده بودم.

وارد تهمینه می‌شوم. تهمینه پر است از دختران دبیرستانی که برای اردو آمدند و دارند یکی یکی از تهمینه خارج می‌شوند. کم کم آن‌ها می‌روند و شاعران می‌آیند. استاد صباغ‌زاده با وسایل همیشگی‌اش و بنرهای فردوسی بزرگ وارد می‌شود. خانم بهنام نگران و آشفته است. آقای مزدوران قرار گذاشتند مجری باشند ایشان هم غیبت دارند. یعنی این آش کشک خاله امروز به پای خانم بهنام و خودم نوشته شده است. نه خبری از آقای محسن‌زاده است و نه آقای مزدوران. استاد بنرهای فردوسی بزرگ را در کنار‌ه های صحن جایگاه قرار می‌دهد. این شاعر حماسه‌سرای ایرانی سراینده شاهنامه با شهرتی جهانی که ادب پارسی میانه را تا اندازه‌ای از نابودی نجات داد.

خانم بهنام برنامه را آغاز می‌کند: «به نام خداوند جان آفرین/ حکیم سخن در زبان آفرین» سپس استاد نجف زاده‌ی عزیز چراغ راه انجمن، با کتاب حافظ به جایگاه می‌آیند و این غزل را می‌خوانند: «با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی/ تا بی‌خبر بمیرد در درد خودپرستی/ عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید/ ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی»

سپس آقای صیدمحمدخانی که چند وقت است به طور مرتب به انجمن می‌آید و شعرهایش حرف‌های دلش است به جایگاه می‌آید با سه شعر که از نقد آن‌ها گریزان است. اولی گفتگوی زمین با آدم است: «من زمینم روی من کردی گنه/ در قیامت پیش مایی روسیه» شعر بعدی گفتگوی آدم با زمین است: «ای زمین ناقلا من نوکرت/ آبرویم را نبر پیش خدا» که البته چون وقت کم بود شعر سوم به جلسات بعد موکول شد.

نوبت به خودم می‌رسد با یک غزل عاشقانه‌ی جدید با نام بوم نقاشی: «کشیدم باز در ذهنم تو و میز و دو فنجان را/ سکوت و نم‌نم باران و موهای پریشان را/ مرا که سر به روی شانه‌هایت شعر می‌خواند/ تو که با هر نفس سر می‌کشیدی بوی قلیان را» استاد صباغ زاده به قدری زیبا شعرم را نقد کرد که تا به خانه رسیدم اولین کار تصحیح شعرم بود و قرار دادن در گروه انجمن تا باز دوستان دیگر هم نظراتشان را بیان کنند»

بعد از من خانم ناهید زبردست ما را به متنی بسیار دلنشین دعوت می‌کنند: «آن طرف‌تر ایستاده‌ام/ به تماشای خودم/ خودِ لعنتی در پیله‌ی تنهایی» و این متن به قدری زیبا دردهای یک زن را به تصویر کشیده بود که واقعا لذت بردم.

شاعر دوست‌داشتنی بعدی خانم فرامرزی نژاد بود با غزلی جدید: «با خود قرار کرد که باران بیاورد/ ابری شود به دشت و دمن جان بیاورد/ عطاروار بگذرد از هفت شهر عشق/ سیمرغ را ز قاف به میدان بیاورد» استاد صباغ زاده در مورد این شعر جز تحسین چیز دیگری بیان نکردند. این که همه چیز سر جای خودش با زبانی روان و ساده و اشاره‌هایی زیبا به کار گرفته شده است. نقد کوچکی هم داشتند که تصحیح آن را به خودشان سپردند.

آقای انصاری هم که یکی از همان پدران موفق است که دخترش را در مسیر شاهنامه‌خوانی درست تربیت کرده به جای دخترش که امروز کسالت دارد به جایگاه می‌آید و تجربیات خودش را از محیط کارش که دادگاه است و ضروریات آشنایی جامعه با شاهنامه و عواقب فراموشی این نسل از ادبیات کهن صحبت‌های مختصری ارائه می‌دهند.

استاد جهانشیری بزرگوار که من متانت و وقار را همیشه از ایشان می‌آموزم به جایگاه می‌آیند. شعری طولانی می‌خوانند بر اساس تحقیق روی ۲۰۰ بیت از شاهنامه در مورد رزم‌ها که حقیقتا شعری این‌گونه با مفهوم عمیق حتما باید پشتش ساعت‌ها مطالعه‌ و شاهنامه‌خوانی باشد: «به نام خداوند چرخ کهن/ که داده زبان را توان سخن/ خداوند ماه و خداوند مهر/ فروزان بوَد زان دو بام سپهر»

خانم بهنام از نجمه‌ی زارع می‌خواند: «بگو دو مرتبه این را که دوستت دارم/ دلم هنوز به این جمله‌ی شما گرم است» و بیت بعد را خودم از اینترنت می‌گیرم: «بیا گناه کنیم عشق را... نترس خدا/ هزار مشغله دارد سر خدا گرم است» واقعا نجمه‌ی زارع در طول زندگی کوتاهش عجب غزل‌هایی گفته!

نوبت به استاد صباغ زاده می‌رسد و من سراپا گوش. غزلی بسیار زیبا مربوط به ۸ سال قبل را می‌خوانند که آرزوی استاد بهشتی بوده آن مصرع را ادامه بدهند و استاد صباغ زاده با ادامه‌ی این مصرع حقیقتا حق مطلب رو خیلی زیبا ادا کرده بودند: مصرع استاد بهشتی: «بر منار آشنایی‌ها نمی‌سوزد چراغی» و غزل استاد صباغ زاده: «لاله‌ام تنها به دشتی، غنچه‌ام غمگین به باغی/ نه دلی مانده برای عشق‌ورزی نه دماغی/ پای می‌لرزد ولی کو چوب خشکی تکیه‌گاهم؟/ چشم می گردد ولی کو کورسویی از چراغی؟» بی‌نظیر👌👌👌👌👌👌👌👌

نوبت به خانم پوردایی می‌رسد. برای‌مان شعر کودک می‌خوانند که قبلا در گروه نقد شده: «در کیف چاقم/ یک شهر زیباست/ در کوچه‌هایش/ هر خانه پیداست...» یاد استاد موسوی می‌افتم که استاد شعر کودک هستند و جای‌شان در این جلسه خالی‌ست.

آقای اعتقادی به جایگاه می‌آید. اصلا من نمی‌دانم چرا دوست دارم این مرد حتما هر هفته یک شعر بخواند. احساس می‌کنم نمک انجمن ماست. همین که حوصله‌ی شعرهای ما را ندارد اما آن‌قدر تحمل می‌کند که نوبتش شود برای من ارزشمند است. او از قهرمان می‌خواند: «کاروان‌سالار شعر از دار این دنیا برفت»

بعد از ایشان، آرزو مومن به جایگاه می‌آید. با آن‌که از مولانا آماده کرده، چون بزرگداشت فردوسی است از شاهنامه می‌خواند. بر عکسِ خانم بهنام که از سعدی، عسکری، زارع و... خواند جز شاهنامه. من واقعا به خانم بهنام حق می‌دهم. فکر کن قرار است دوستی دیگر مجری باشد و ناگهان ببینی نیامده و تو دفترت را نیاورده باشی و بدون آمادگی اجرا داشته باشی و بتوانی اجرا کنی. خودش شاهکار است. اعتراف می‌کنم من اگر به جای خانم بهنام بودم نمی توانستم قدم از قدم بردارم. آرزو می‌خواند: «سپاس یزدان دختر ایرانیم/ از نژاد و تیره‌ی ساسانی‌ام/ قدرت اندیشه‌ام از آرش است...»

استاد صباغ زاده که به دقت گوش می‌دهد نکته‌ی جالبی را خطاب به آرزوجان بیان می‌کند. این که برای حفظ این اشعار باید به کتاب‌ها و سایت‌های مرجع مراجعه کند زیرا در فضای مجازی هیچ چیز سر جایش نیست.

آقای نوروزی محجوب، شاعر بعدی است که من خیلی خوب تغییرات او را در شعر در این یک سال مشاهده کردم به طوری که استاد وزن شعرهایش را تایید کرد و از ایشان خواست به سراغ مضمون‌سازی و نوآوری در کلام باشد. او غزل کوتاهی خواند: «ای روح سرگردان من از قاب این تن دور شو/ زین جسم تاریکم رها چون هاله‌ای از نور شو»

نوبت به آقای دکتر علمداران می‌رسد. این استاد شاهنامه با «به نام خداوند جان و خرد/ کزین برتر اندیشه برنگذرد» شروع به سخن گفتن می‌کند. از دانایی می‌گوید که موجب ظهور توانایی‌ها می‌شود، از سند ملی که همان شاهنامه است، از اسطوره‌ها و بهترین نوع آن‌ها، از سودابه که دوستدار سیاوش بود و بعد دشمنش شد. و مرا به یاد این بیت انداخت: «آن رفیقی را که با خون جگر پروردمش/ وقت مردن بر سر دار آمد و جلاد شد» لطفا صوت آقای دکتر را گوش کنید و لذت ببرید.

آقای مزدوران برایمان چند رباعی می‌خوانند: «ما نسل به غم گرفته‌ی سوخته‌ایم/ پژمرده و بی‌بهار و لب‌دوخته‌ایم/ در سینه‌ی ما هزار و یک شعله به جاست/ ما شعله‌ی سوزنده‌ی نفروخته‌ایم» که به پیشنهاد استاد جهانشیری چون مصرع آخر رباعی باید کوبنده‌تر باشد اگر مصرع اول مصرع آخر شود بهتر است» من هم وقتی رباعی را خواندم دیدم طوری که استاد جهانشیری می‌گویند خیلی بهتر است.

جناب آقای شریعتی یک شعر طنز قدیمی تربتی را می‌خوانند و ماجرای قیامت و سرنوشت تربتی‌ها را بیان می‌کنند. خودتان شعر را گوش کنید تا بدانید چه بر سر تربتی‌ها خواهد آمد. شعر ایشان اینگونه شروع می‌شد: «قیامت را شبی در خواب دیدم/ خلایق را همه بی‌تاب دیدم/ ملک‌هایی که مامور بهشتند/ حساب مردمان را می‌نوشتند» جای شعرهای طنز جناب آقای عباسی خالی. چه قدر وقتی این بزرگان در جمع شاعران هستند به شاعرها انگیزه می‌دهند. کاش بتوانند بیشتر به جلسه‌ها بیایند.

استاد صباغ زاده دوباره به جایگاه می‌آیند و این بار در مورد برگزاری جشنواره شعر ابریشم که برای اولین بار در تربت به پیشنهاد و همکاری انجمن قطب اتفاق می‌افتد صحبت می‌کنند. از این که حضور شاعران در این جشنواره حمایت بزرگی از جشنواره می‌کند و از برنامه‌های پیش‌بینی شده صحبت کردند.

آقای احمد حسن زاده یک غزل قدیمی پر از احساس را می‌خوانند: «تو را می‌بینم و قند دلم در آب می‌افتد/ درونم اتفاقی ساده و جذاب می‌افتد» من خیلی لذت بردم و یادم آمد که یک بار دیگر هم در کتابخانه این شعر را خواندند و در گزارش نوشتم.

سپس دوست شاعری به جایگاه آمدند و گفتند که دو ماهی در تربت نبوده‌اند و در خدمت سربازی بوده‌اند. ایشان داستان‌شان را که همان ماجراهای اتفاق افتاده در سربازی است می‌خوانند. ماجرایی شبیه برنامه‌ی «زندگی پس از زندگی» در کانال ۴ که ماه رمضان پخش می‌شد. من با دقت گوش می‌دهم. زیبا نوشته است. اصلا نوشتن درحال و هوای سربازی صادقانه‌تر است. اما آخر وقت جلسه و طولانی بودن داستان از حوصله‌ی جمع بیرون است و ایشان قسمتی از داستان را می‌خوانند.

مجری پایان برنامه را اعلام می‌کند و من می‌روم. باشد قرارمان زیر شکوفه‌های شعری دیگر تا دوباره برای‌مان گل کنند و حرف‌های زمین افتاده‌مان دوباره سبز شود. تا دیداری دیگر بدرود✋✋✋✋✋✋

زهرا آرین نژاد

#انجمن_قطب
#زهرا_آرین_نژاد
#گزارش

کانال تلگرامی ما

https://t.me/anjomanghotb


برچسب‌ها: زهرا آرین نژاد, انجمن شعر قطب, گزارش
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۶ مهر ۱۴۰۴ساعت 10:51  توسط بهمن صباغ‌ زاده  |