سیاه‌مشــــــــــــــــــــــــــــــــق

گزارش‌های بهمن صباغ زاده از جلسه‌های شعر

گزارش انجمن شعر و ادب قطب به تاریخ شنبه ۱۴۰۳/۰۲/۰۸ به قلم بهمن صباغ زاده

قرار بود گزارش این جلسه را خانم پوردایی بنویسند که به سرماخوردگی مبتلا شدند و من داوطلب نوشتن گزارش شدم. خدا کند حال‌شان زودتر خوب شود، با ویروس‌ها خداحافظی کنند و به واژه‌ها سلام کنند. قسمت بود که من با دل پر از غم بنشینم پشت کامپیوتر و با شما سخن بگویم.

الان ساعت به وقت دفتر آموزشگاه من ۱۷:۲۳ دقیقه‌ی روز دوشنبه دهم اردیبهشت است. صدای انبردست و فازمتر و قطع و وصل کنتاکتورها از کارگاه می‌آید. این زمان و مکان و صداهایی که می‌شنوم برای من خیلی عادی است و بخشی از زندگی روزمره‌ام است، اما این‌بار تحملش برایم سخت است. الان باید در رباط تهمینه می‌بودم، جایی در آن صندلی‌های آخر، دوربین به دست و در حال شنیدن صحبت‌ها. لابد الان دکتر علمداران خیر مقدم را گفته بود و نوبت سخنرانی دکتر یاحقی شده بود. حالا دکتر یاحقی داشت به مردم تربت حیدریه تبریک می‌گفت که قرار است انجمن شاهنامه داشته باشند. دنیا جای دلخواهی نیست وقتی نه بر زمان تسلط داری و نه بر مکان و نه بر اتفاقات، فعلا این‌جا نشستم و دارم گزارش می‌نویسم. خلاصه هر جای گزارش گریز زدم به صحرای سمنگان خودتان علتش را بفهمید.

دیروز عصر که به تهمینه رسیدم، خانم بهنام جلسه را شروع کرده بود و چه کار خوبی کرده بود. درس وقت‌شناسی بود برای من که فرا گرفتم و امیدوارم به کار ببندم. به قول مولانا: «بده یک جام ای پیر خرابات/ مگو فردا که فی التأخیر آفات» پیر خرابات جام‌ها را دست به دست می‌کرد و تاخیر باعث آفت شده بود و من به میانه‌ی غزل خواجه رسیدم. وقتی استاد نجف زاده حافظ می‌خواند دوست دارم بروم یک ماچ آب‌دار از صورتش بردارم و بعد هم سوت‌زنان از صحنه فرار کنم. امروز نوبت غزل ۴۳۴ خواجه بود. استاد که می‌گفت «آری طریق دولت چالاکی است و چُستی» سریع سیستم صوت را آماده کردم.

بعد از استاد نجف زاده، خانم بهنام فورا رفت سراغ کودکان. این کارش هم خیلی خوب بود. هفته‌ی پیش وقتی صدای بازی غزل و حسام‌الدین و رومینا و دیگر بچه‌ها را از حیاط تهمینه می‌شنیدم می‌خواستم به خانم بهنام یادداشت بدهم که بهار و ارغوان را زودتر صدا بزنید شعرشان را بخوانند تا اگر دل‌شان خواست بروند بازی کنند. صدای بچه‌ها در پس‌زمینه‌ی انجمن شعر برای من خیلی شیرین است. ارغوان از خواجه‌ی شیراز می‌خواند، بهار شعری از خودش می‌خواند تقدیم به پدرش و آرزو از یکی از شاعران امروزی شعری خواند.

از شعر فارسی سُر خوردیم به سمت شعر انگلیسی. رضا وفاپور از آن گنج‌های بی‌سروصدای انجمن قطب است. استاد دانشگاه است و در رشته‌های فنی درس می‌دهد اما فکر و ذکرش ادبیات است. از آن شاگرد درسخوان‌هایی است که ته و توی هر چیزی را درآورد. وقتی شرحش را بر هفت پیکر نظامی خواندم فهمیدم چه گوهری را در کنارم داشته‌ام و قدرش را نمی‌دانستم. اگر بخواهم بگویم که چرا این شرح عالی هنوز چاپ نشده است آخرش به جاهای خوبی نمی‌رسد. فحش‌ها هم در زبان کاربرد دارند و شاعران هم گاهی از آن‌ها استفاده می‌کنند اما این گزارش جایش نیست.

راه خودمان را برویم و برویم سراغ معرفی شعر و زندگی شکسپیر. رضا حرف درستی زد ما سرمست از زبان فارسی هستیم اما گاهی باید غرورمان را بگذاریم کنار و به شعر جهان هم نگاه کنیم. بجز در فلات ایران هم سخن‌سرایانی هستند که برویم و کتاب‌هایشان را نگاه کنیم. همه‌ی حرف‌های آقای وفاپور را دوست داشتم اما قسمتی که وزن شعر انگلیسی را توضیح داد برای من شد سکه‌ای که می‌افتد توی تلفن همگانی و صدای بوق آزاد از گوشی شنیدم. ها!!! دوزاری جا افتاد. چقدر گیر بودم سر وزن کمی و کیفی. فهمیدم. تمام شد و رفت. فایلش را گوش کنید. خیلی سخت است آدم چیزهای پیچیده را ساده توضیح بدهد.

از حاشیه‌های جلسه هم بگویم. سخنرانی آقای وفاپور که تمام شد آقای اعتقادی درآمد که چی مِگِن آقا؟ اینگیلیسی پینگیلیسی مِگِن؟ اگِر مِخِن اینگلیسی بُخوانِن بِگِن که نیِم ما. انگار من را از کنار بخاری برداشته باشند و در حوض آب سرد انداخته باشند. از اوج به حضیض آمدم. چکار می‌شود کرد؟ مولانا کمکم کرد: «از نظرگاه است ای مغز وجود/ اختلاف کافر و گبر و جهود» اگر از نگاه آقای اعتقادی ماجرا را ببینی قضیه خیلی ساده است. یکی بیست دقیقه از ظرایف زبان انگلیسی و شعر شکسپیر بگوید و تو یک کلمه‌اش را نفهمی حوصله‌ات سر می‌رود دیگر. یکی غرق لذت می‌شود و یکی اعصابش خرد می‌شود. سعی کردم جوری که احترام آقای وفاپور هم حفظ شود و آقای اعتقادی هم داغ‌تر نشود چند جمله‌ای بگویم تا برویم سراغ باقی جلسه.

خانم بهنام از علیرضا مزدوران که دعوت کرد برای شعرخوانی، زمزمه‌های سرد بودن هوا که از قبل شروع شده بود شدت پیدا کرد. خوشبختانه رستوران اقامتگاه پاییز پارسال افتتاح شده و الان گرم و آماده، مهیا بود تا نقل مکان کنیم. رفتم نگاهی به داخل رستوران انداختم و با کارکنان هماهنگ کردم، علیرضا رباعی‌اش را که خواند کوچ کردیم به داخل رستوران.

نقل مکان که کردیم، نوبت به دکتر علمداران رسید. چند جمله‌ای مقدمه گفت و رفت سراغ خبر تاسیس انجمن شاهنامه در تربت حیدریه. واقعا جای خالی‌اش در تربت حس می‌شد. تربت شهر کوچکی‌ست اما به نسبت جمعیتش انجمن‌های خوبی دارد. چون در میانه‌ی گزارش نمی‌شود از خود تعریف کرد 😉 به انجمن قطب کاری ندارم. ما تنها انجمنِ شعرِ کودکِ استان را داریم. انجمن نویسندگان خوبی داریم. همنشینی شاعرانه، مثنوی خوانی، محفل پیشکسوت‌ها، دورهمی اهالی موسیقی و فصل‌نامه‌ی انجمن‌ها را داریم و جلسه‌های دیگری که در این شهر برگزار می‌شود. جای انجمن شاهنامه حسابی خالی بود. وقتش بود. اول گزارش لو دادم که این جلسه برگزار نشد و شرح علت عدم برگزاری را به دکتر علمداران می‌سپارم.

بعد از آقای دکتر، محمد مقدسی با دل پُر، پشت تریبون آمد بعد از کمی درد دل کردن یک شعر لهجه‌ای خواند. علی آهنگر بعد از مدت‌ها با یک دوبیتی و یک رباعی خوب به میدان آمد. آقای حسن پارسا با شعری در گله از حقوق کم و عید نوروز پرخرج پشت تریبون آمد. شعر آقای پارسا اشکالاتی داشت اما نقد نشد. فکر من درگیر جلسه‌ی افتتاحیه‌ی انجمن شاهنامه بود که اتفاقی بزرگ در شعر تربت حیدریه بود و قرار بود میزبان دکتر یاحقی و دکتر قیامتی باشیم.

پروین خانم جهانشیری که از سلسله‌ی جهانشیری‌های شاعرِ زاوه است در ادامه یک غزل خواند: «خواب دیدم همه جا بی در و دیوار شده» شعر خوبی بود و من چند جمله‌ای در نقدش گفتم. بعد خانم پوردایی که ما ایشان را به شعر کودک می‌شناسیم یکی از شعرهایش را خواند که برای درخت سروده بود. باز من یکی دو جمله در مورد وزن شعر ایشان گفتم و شعر بعدی یک نیمایی بود از زبان خانم ناهید زبردست. شعر خانم زبردست زبان روانی داشت.

شاعر بعدی خودم بودم که از چروک چهره و موی سپید گفتم. دکتر علمداران مترصد فرصتی بود با هم صحبت کنیم. از جمع جدا شدیم که راجع به جزئیات برنامه‌ی دوشنبه حرف بزنیم اما صدای آقای صیدمحمدخانی را به وضوح می‌شنیدم. آقای صیدمحمدخانی به تازگی به جمع ما پیوسته است. جمع هنوز ملاحظه‌ی تازه‌واردی‌اش را می‌کند و نقد جدی‌ای روی شعرش نشده است. خیلی با اعتماد به نفس و رسا و غرّا شعر می‌خواند.

از این جا به بعد دیگر محتاج شنیدن فایل صوتی هستم. فایل صوتی را می‌گذارم و با محمد امیری دوست‌داشتنی همراه می‌شوم. صدای بحث و شلوغی می‌آید. محمد شمرده و سنگین و باوقار می‌خواند. چقدر رباعی‌های این پسر را دوست دارم. سه رباعی می‌خواند، قند.

نفر بعدی آقای حسین میرزابیگی است. آقای میرزابیگی از رزمندگان زمان جنگ است و همیشه کلی درد دل و حرف دارد. از درد دل‌هایش می‌گوید و کمی بحث پیش می‌آید. او سعی دارد بگوید مرا غریبه ندانید و اما بچه‌ها حرف‌هایش را جواب می‌دهند. آقای میرزابیگی غزلش را می‌خواند. ایرادهای وزنی دارد و خودش هم به آن اشاره می‌کند.

از حق گزارش‌نویسی‌ام استفاده کنم و وارد بحث بچه‌ها شوم. میرزابیگیِ شاعر را من درک می‌کنم خوب هم درک می‌کنم. مطمئنم او هم بهمنِ شاعر را درک می‌کند. به تجربه دریافته‌ام که همه‌ی ما در انجمن همین‌طور هستیم، وقتی خودِ شاعرمان را رو می‌کنیم با همه رفیق می‌شویم، هر چه شاعرتر باشیم راحت‌تر با هم کنار می‌آییم و هر چه از خودِ شاعرمان فاصله بگیریم بیشتر با دیگر شاعران به مشکل می‌خوریم.

شاعر بعدی معین است. شعرهای معین خیلی خاص و زبانش خیلی ویژه است. فقط دکتر کزازی اگر شعر بگوید شاید بتواند شبیه معین جلالی ما شعر بگوید. زبان سره و پاک، مضمون‌های ساده و خراسانی‌وارش فقط به خودش می‌ماند. اوایل خیلی همه به زبانش گیر می‌دادند اما حالا معین با همین زبان قرن چهار و پنجش پذیرفته شده است و می‌توانیم حواس‌مان را بدهیم به محتوای شعرش.

نفر بعد مجتبی خوش‌نیت است که همه او را به عنوان نی‌نواز می‌شناسیم اما من از هنرهای دیگرش هم خبر دارم. فکرتان جای بد نرود مجتبی تراشکار است و وقتی پایه‌میکروفن‌ها خراب می‌شود با هنر فلزکاری‌اش ما را از خرید پایه‌میکروفن نو نجات می‌دهد. مجتبی یکی دو بیت می‌خواند و بعد صدای نی‌اش دفتر آموزشگاه را پر می‌کند. کارآموزها لابد می‌گویند این آقای مهندس هم دلش خوش است همیشه از دفترش صدای شعر و ساز و آواز می‌آید.

آخرین کسی که شعر می‌خواند تهمینه کرمانی است. تهمینه یک بار به من گفته است که من شش‌ماهه‌ی اول سال را بیشتر دوست دارم چون شما جلسه‌هایتان را در رباط تهمینه برگزار می‌کنید. تهمینه مهربان و دلنشین است. حالا راحت‌تر از قبل شعر می‌خواند و لحنش خیلی بهتر شده. وقتی آمده بودم بگویم می‌خواهیم جلسه را به از حیاط به داخل رستوران منتقل کنیم، شعرش را نشانم داد. گفتم که از سیمین بهبهانی نیست و اگر نام شاعرش را خواست بگوید می‌تواند بگوید منسوب به سیمین بهبهانی. این جعلیات هم دردسری شده است برای شعر فارسی. خودم را جای تهمینه می‌گذارم. مثلا در تلگرام یک شعر می‌بیند و خوشش می‌آید و دوست دارد بخواند اما معلوم نیست اسم کسی که زیر شعر نوشته شده درست است یا نه. در جلسه بارها صحبتش شده، در مورد شعرهای کلاسیک فعلا بهترین منبع سایت گنجور و در مورد شعرهای شاعران معاصر فعلا بهترین منبع کانال تلگرام جعلیات است.
https://ganjoor.net
https://t.me/jaliyat

با این پند حکیمانه گزارش جلسه را ختم کنم و بلند شوم بروم محفل پیشکسوتان تا دکتر علمداران را ببینم و راجع به جلسه‌ی کنسل شده با ایشان صحبت کنم. ده دقیقه‌ای مانده تا کلاس تمام شود. فایل صوتی به آخر رسیده است یک گروه از بچه‌ها دور رکوردر جمع شده و همفکری می‌کنند که چکار کنند که فایل صوتی پاک نشود و ذخیره شود، دوستان محتاطم به این نتیجه می‌رسند که دست نزنند و ضبط ادامه داشته باشد. یک گروه دیگر که صدایشان دورتر است دارند راجع به اختلاف‌های عقیدتی‌ای که دارند بحث می‌کنند، بعد هم در حال گفتگو و خنده می‌روند. غزل و نسیم پیش می‌آیند و اول با میکروفن‌ها بازی می‌کنند و صداهای عجیب و غریب درمی‌آورند و بالاخره دکمه‌ی قطع رکوردر را می‌زنند.

بهمن صباغ زاده
بهمن صباغ زاده

#انجمن_قطب
#بهمن_صباغ_زاده
#گزارش

کانال تلگرامی ما

https://t.me/anjomanghotb


برچسب‌ها: بهمن صباغ زاده, گزارش, تربت حیدریه
+ نوشته شده در  شنبه ۲۶ مهر ۱۴۰۴ساعت 11:55  توسط بهمن صباغ‌ زاده  |