گزارش انجمن شعر و ادب قطب به تاریخ شنبه ۱۴۰۳/۰۵/۲۷ به قلم شاعر همشهری خانم فائزه صبری
سردرد بودم و حدود نیم ساعت در تقلا برای خوابیدن؛ نشد. چشمم به ساعت که افتاد دیر شده بود با عجله به کوثر گفتم که ۱۰ دقیقه وقت هست تا حاضر بشوی و خودم سریع یک دفترچه برداشتم و راهی شدم. ماشین به هوای هر شنبهی تابستان به سمت میدان کاشانی پیچید که یادم آمد انجمن در کتابخانه شهید بهشتی برگزار میشود. به سمت خیابان پروین پیچیدیم و دیگر مابقی مسیر در یادم نیست. ذهنم پر کشید به تهمینه و غمی که خانوادهی کرمانی دارند. پدر گرانبهاترین گنجینهی هر فرزند و قلب تپندهی خانه، امشب دیگر در کنارشان نیست.
غمی بزرگ در دلم جای گرفت. آن قدر بزرگ که فضای ذهنم تمامی مسافران آسمانی را که میشناختم به یاد آورد. نشسته بودم خانه مادر جان با آن دستهای لرزان چایی در استکان ریخته بود و صدای لرزش استکان داخل نعلبکی گل قرمزی را میشنیدم که قطره اشکی از گوشهی چشمم غلتید و من پرتاب شدم به وسط خیابان باغملی امروز شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۳.
نزدیک کتابخانه ماشین را پارک کردم و سریع به سمت کتابخانه رفتم. با دیدن استاد نجفزاده که به همراه آقا احسان به کتابخانه میآمدند از سرعت خود کم کردم. استاد نجف زاده معمولا اولین نفری هستند که به انجمن میآیند، پس هنوز دیر نشده. بعد از احوالپرسی به مخزن کتاب رفتن لابهلای کتابها بدون اینکه دنبال کتاب خاصی باشم قدم زدم. هوای کتابخانه سردردم را خوب کرد. به سالن وارد شدم و مشغول حال و احوال با دوستانی که زودتر آمده بودند منتظر حضور دیگر دوستان شدیم.
جلسه با صدای دلنشین خانم بهنام شروع شد؛ «یک سلام دلنشین از عصر نسبتاً خنک مردادماه و تسلیت به جناب کرمانی و خانواده محترمشان ...» پدر انجمن و چراغ روشن محفل ما که انشاالله سالهای سال سایهی پرمهرشان را داشته باشیم برایمان غزل ۴۵۰ حافظ را خواندند: «روزگاریست که ما را نگران میداری»
به رسم همیشگی انجمن شعرخوانی با شاعران کودک و نوجوان شروع شد اولین شعر آیلین جان مهربان که غزل ۳۱۶ حافظ را خواندند. ارغوان زیبا شعری از عطار برایمان خواند: «ز زلفت زنده میدارد...» با وجود سن کم خیلی تواناست و حافظه و قدرت اجرای بالایی دارد. خدا نگهدارش باشد.
ریحانه برایمان متنی از خودش در وصف باران خواند: «اشک آسمان» کاش می شد همیشه دنیا را از منظر کودکان دید چقدر نگاهشان به دنیا فرق دارد. استاد عباسی یک توضیح در مورد غزل ارغوان داشتند و گفتند حافظ، از شعر عطار در غزل اگر آن ترک شیرازی بهره برده است. نوبت به بهار رسید و با شعرش خنده را مهمان انجمن نمود. شعر ما را به تلگرام برد و چت بهار و پدرش. ساجدهی شیرینزبان شعر: «گریه کن عیبی ندارد دل سبکتر میشود» عارف قزوینی را خواند.
مهیاجان «علی ای همای رحمت» را بسیار آرام و با طمانینه خواند. در انتها با همان آرامش شاعر را معرفی کرد. هر کدام از بچهها خصلت آشکاری دارند و در دلم به والدینشان بابت این تربیت درست و وقت گذاشتن برای آموزش فرزندانشان مرحبا گفتم.
کوثر همیشه جز آخرین نفرات برای شعر کودک و نوجوان صدا زده میشود تا زمانی برای نقد شعرش باشد. با کسب اجازه از اساتید شعری در مورد اردوی هفته گذشتهاش خواند. چشمم به دست اساتید بود که مینوشتند و منتظر نقد... در مورد محاورهای بودن اشعارش و کمبود صور خیال صحبت شد.
«من زنم آن وقت که زلفم را خدا آویخته» این شعر را از خانم مهسا خلیلی شنیدیم به نام سیب حوا که با چاشنی شوخی و خنده نقد شد. وقتی از آقای احسان نجف زاده خواسته شد شعرشان را بخوانند پیشزمینهای از اتفاقات ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲ گفتند. در میان صحبتهایشان چشمم به خانم بیتا دلیری افتاد که با عشق موهای باران جان را میبافد یاد چند بیت ناقص از خودم افتادم: «دختر که داری زندگی قند است قند است/ در لابهلای موی او دست تو بند است/ میبافی و در یک خیال مادرانه/ فردای رویاهای این دختر بلند است»
با شروع شعر چشمانم به سمت خانم بهنام و آقای نجف زاده چرخید: «ای مرد مردان در سکوت...» استاد عباسی هم در ابتدای صحبتشان در مورد شعر آقای احسان نجف زاده صحبت میکنند. بهترین دوران شعر از دیدشان و نظر جمع سالهای ۱۳۳۰ تا ۱۳۳۳ بوده که شعرهایی مثل زمستان اخوان شکل گرفته. معتقدند فضای حاکم بر جامعه تاثیر زیادی بر شاعر و اشعارش دارد. در پایان صحبتهایشان شعری با همین مضمون با مطلع همه «عالم پر از بحران و آشوب است باور کن/ ولی شکر خدا اوضاع ما خوب است باور کن...» گهگاهی صدای خندهی جمع میآمد و تلخندی بر لب همه نشسته بود.
نوبت به آقای آهنگر رسید شعرش را گوش میدهم و مابین بیتها میشنوم «این چه دردیست که در بند تو آزادم از آن...» صحبتهای جناب عباسی در نقد شعر را میشنویم که وسواس در استفاده از کلمات را توصیه میکنند.
با دعوت از جناب اعتقادی خنده و شوخی مجدد مهمان جمع میشود تا جناب اعتقادی در همین فضا شعری را به استاد صباغ زاده هدیه کنند و حُسن ختام بیتی از استاد قهرمان بود که توسط بهمن صباغ زاده خوانده میشود: «چنو مُر بردَه بویی بال بالا/ که ورگفتُم به ته مُفتُم همالا»
آقای موسوی شاعری که چند جلسه اخیر از فیض آباد به جمع انجمن ملحق شدهاند شعر «خانهی دوست» سهراب سپهری را تفسیر میکنند. با شنیدن اسم خانم آرین نژاد چشمانم برقی میزند زمانی که وارد دنیای شعر شدم فکر می کردم همه غزلهای خوب را قبل از ما گفتهاند و دیگر کلمهای نمانده که شعر شود اما با خانم آرین نژاد که آشنا شدم متوجه شدم زیربنای شاعری ذوق و استعداد خود شخص است ولی رسیدن به درجهی بالای شاعری با تلاش است و تلاش است و تلاش: «برخیز عاشقانه خودت را نشان بده/ شعری بخوان تمام جهان را تکان بده ...» شعر که قوی باشد شنیدن نقدش دلنشینتر است و چقدر خوب که از دیدگاههای مختلف به شعر نگاه میشود.
و حالا نوبت استاد صباغ زاده است که با لبخندی بر لب به سمت جایگاه آمدند اول پیرامون سفر کوتاهی به کاشمر و همنشینی با دوستان شاعر کاشمری صحبت کردند و بعد شعری با مطلع: «خانهام آتش گرفت». بعد از اندکی تعارفات نوبت به جناب جلالی می رسد «گردون چو برگشود شبانگه ره گریز» شعرشان پر از کلمات با معناست تا درگیر یک مصرع میشوم چند مصرع عقب میافتم ولی همان یک مصرع روح انسان را تازه میکند. خانم رفیع آرام و با وقار میخواند: «گر ببینم رخ تو روزهام افطار شود»
رو به انتهای جلسه میرویم و استاد علمداران برایمان از خرد و اسطوره میگویند. همیشه مشتاقم به شنیدن، چه سخنی شیرینتر از صحبتهای اساتید دانای انجمن که به راحتی و بیدریغ حاصل سالها مطالعهی خود را در اختیارمان قرار میدهند.
ما بین صحبتها کوثر را میبینم با سینی چای وارد شد. آقای نجفی کوهنورد مهربان انجمن به کوثر در پذیرایی کمک میکند. اینجا همه یک خانواده شدهایم همه بیچشمداشت به هم کمک میکنند. اساتید انجمن شبیه پدرانی مهربانند که هر آنچه را میدانند برایمان بازگو میکنند و اعضای انجمن حواسشان همیشه به هم هست. آقای محسن زاده که تمام مدت ایستادهاند و دغدغه دارند که زیباترین صحنهها را برایمان ثبت کنند و خانم بهنام که هر جلسه زحمت اجرا را به عهده دارند. لطف خانم آرین نژاد برای هماهنگی نوشتن گزارشات جلسه و بسیار لطفها و مهربانیهای دیگر...
چایی را با شیرینی مهربانی دوستانم مینوشم و به شعر جناب شریعتی گوش میدهم: «رنگ از رخ غمین گلپونهها رمیده...» خانم پوردایی که تازه از سفر قاصدک برگشتهاند دست پر آمده و شعری از قایق و دریا دارند: «با قایق قشنگم رفتم به زیر دریا...» غرق می شوم در دریای زیبای شعرشان.
آخرین دقایق جلسه و دوستان تمایل دارند شعری از آقای احمد حسن زاده بشنوند ولی چون شعر جدید نداشتند امتناع میکنند با دعوتِ استاد بلندی از ایشان میرویم تا بشنویم: «همچون پرندهای که سرش را بریدهای...» برای بار دوم میشنیدم اما بعضی از شعرها را هر چند بار بشنوی تازه و شیرینند.
با کلام پایانی خانم بهنام عزیز کولهبار آموختههای امروزم را جمع میکنم. خدایا بابت حضور یکایک اعضای انجمن شکر.

#انجمن_قطب
#فائزه_صبری
#گزارش
کانال تلگرامی ما
https://t.me/anjomanghotb
برچسبها: فائزه صبری, گزارش, انجمن شعر قطب